هانس آیزنک از ارجاعهای اشخاص و شخصیتها است که در این صفحه از راه ۱۰ بخش مرتبط و حدود ۴۴ دقیقه گفتار پیگیری میشود.
معرفی
هانس یورگن آیزنک، روانشناس برجستهٔ آلمانی-بریتانیایی، در چهارم مارس ۱۹۱۶ در برلین متولد شد و در چهارم سپتامبر ۱۹۹۷ در لندن درگذشت. او یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال بحثبرانگیزترین چهرههای روانشناسی قرن بیستم به شمار میرود. آیزنک با اتخاذ رویکردی کمی و علمی در مطالعهٔ شخصیت انسان، شهرتی جهانی کسب کرد. نظریهٔ مشهور او دربارهٔ ابعاد شخصیت، شامل برونگرایی در برابر درونگرایی و روانرنجورخویی در برابر ثبات هیجانی، که بعدها با بعد روانگسستهخویی تکمیل شد، سنگ بنای بسیاری از پژوهشهای نوین در روانشناسی شخصیت را بنا نهاد. او باور داشت که این صفات شخصیتی، ریشههای زیستشناختی و ژنتیکی نیرومندی دارند و پرسشنامههای شخصیتی متعددی را برای سنجش آنها طراحی کرد که هنوز نیز به طور گسترده استفاده میشوند.
شهرت آیزنک تنها به نظریهٔ شخصیت محدود نمیشود، بلکه او به عنوان یک منتقد سرسخت و پرنفوذ روانکاوی نیز شناخته میشود. در بستر گفتارهایی که به «دفاع از علمی بودن روانکاوی» میپردازند، موضع آیزنک کاملاً در نقطهٔ مقابل قرار میگیرد. او روانکاوی فروید را به شدت به چالش میکشید و آن را فاقد پایههای علمی استوار میدانست. از دیدگاه او، مفاهیمی مانند نهاد، خود و فراخود، یا سازوکارهای دفاعی همچون انکار، ابطالناپذیر و در نتیجه غیرعلمی هستند. آیزنک استدلال میکرد که یک نظریهٔ علمی باید پیشبینیهای دقیق و آزمونپذیری ارائه دهد، در حالی که به باور او، روانکاوی بیشتر به یک نظام اعتقادی شباهت دارد تا یک علم تجربی. او با تکیه بر مطالعات آماری و بررسیهای پیگیرانه، ادعا میکرد که اثربخشی درمان روانکاوانه نه تنها از سایر روشهای درمانی بیشتر نیست، بلکه گاهی حتی از بهبودی خودبهخودی نیز کمتر است. این نقدها، او را به یکی از اصلیترین چهرهها در میان «اصناف منتقدان فروید» تبدیل کرد.
نقدهای آیزنک بر روانکاوی، ریشه در دیدگاه فلسفی و علمی گستردهتر او داشت. او عمیقاً تحت تأثیر فلسفهٔ علم کارل پوپر و اصل «ابطالپذیری» به عنوان معیار تمایز علم از شبهعلم بود. در گفتارهایی که به «تفاوت زمانهٔ علمی فروید با عصر حاضر» اشاره دارند، میتوان جایگاه آیزنک را بهتر درک کرد. او معتقد بود که فروید در دورهای فعالیت میکرد که روششناسی علمی به بلوغ امروزین خود نرسیده بود و بسیاری از ادعاهای او بر پایهٔ مشاهدات بالینی محدود و تفسیرهای ذهنی شکل گرفته بود. آیزنک با بهرهگیری از روشهای آماری پیشرفته، تحلیل عاملی و طراحی آزمایشهای کنترلشده، میکوشید روانشناسی را به علوم طبیعی نزدیکتر کند. او روانکاوی را میراثی از یک دوران پیشاعلمی میدانست که با وجود «اهمیت فروید در رشد روانکاوی» به عنوان یک جنبش فکری، دیگر پاسخگوی نیازهای یک روانشناسی دقیق و مبتنی بر شواهد نیست.
دفاع از علمی بودن روانکاوی
در میان منتقدان فروید، هانس آیزنک در دستهای جای میگیرد که سخنران آن را «رویکرد افراطی» مینامد و مشخصاً به شاخهای از روانشناسی بیرون از سنت روانکاوی تعلق دارد. سخنران در ترسیم نقشهٔ منتقدان، او را در کنار فیلسوفی مانند کارل پاپر قرار نمیدهد، بلکه او را رواندرمانگری معرفی میکند که نقدش از اساس با نقدهای درونخانوادگی تفاوت دارد: «دستهی سوم منتقدان فروید کسانی هستند که رویکرد افراطی دارند و برای نظریات فروید ارزش زیادی قائل نیستند که به دو دستهی کلیتر قابلتقسیماند. یک دسته افرادی هستند که متعلق به شاخههای دیگر روانشناسی غیر از روانکاوی هستند و بیشتر رواندرمانگراناند و نوع نقدهایشان به فروید نیز افراطی است؛ مانند آیسنک» (روانکاوی و فرهنگ، جلسهٔ ۶ — دین، علم و نقدهای اصلی به فروید) [۱]. این جایگذاری اولیه نشان میدهد که بحث بر سر علمی بودن روانکاوی، پیش از هر چیز یک مرزبندی حرفهای است: رقیبی از درون روانشناسی تجربی که کل دستگاه فرویدی را نه اصلاحپذیر، بلکه اساساً بیاعتبار میبیند.
ارجاع مدرس به کتاب «افول امپراتوری فرویدی» نشان میدهد که نقد آیزنک صرفاً یک اختلاف نظر روششناختی نیست، بلکه یک حملهٔ تمامعیار به بنیان نظری روانکاوی است. مدرس این کتاب را پیشتر در جلسات ذکر کرده و حالا دوباره به آن بازمیگردد تا شدت نقد آیزنک را ملموس کند: «مانند آیسنک که کتاب او، «افول امپراتوری فرویدی» پیشتر ذکر شد» (روانکاوی و فرهنگ، جلسهٔ ۶ — دین، علم و نقدهای اصلی به فروید) [۲]. عنوان کتاب بهتنهایی یک استعارهٔ سیاسی-تاریخی را حمل میکند: امپراتوریای که افول میکند، نه یک نظریهٔ علمی که نیازمند جرح و تعدیل است، بلکه یک نظام سلطهٔ فکری است که دورانش به سر آمده. سخنران با تکرار این ارجاع، عملاً نشان میدهد که دفاع از علمی بودن روانکاوی در برابر آیزنک، دفاع از موجودیت یک سنت فکری در برابر حکم به فروپاشی آن است.
اما نکتهٔ کلیدی در روایت سخنران این است که نقد آیزنک را در کنار نقد پاپر قرار میدهد، بیآنکه آن دو را یکی بداند. پاپر «اصلاً نظریات فروید را شارلاتان بازی میدانست و آنها را به عنوان نمونهی شبهعلم مطرح میکرد» [۲]، در حالی که آیزنک از موضع یک روانشناس تجربی سخن میگوید. این همجواری دو نوع نقد، یک تنش پنهان را آشکار میکند: اگر پاپر از منظر فلسفهٔ علم، روانکاوی را به دلیل ابطالناپذیری شبهعلم میخواند، آیزنک از درون خودِ روانشناسی تجربی همین حکم را صادر میکند. سخنران با این دستهبندی، استدلال میکند که حمله به علمی بودن روانکاوی از دو جبههٔ متفاوت صورت میگیرد، و این همپوشانی، فشار مضاعفی بر مدافعان روانکاوی وارد میکند تا تکلیف خود را با معیارهای علم تجربی روشن کنند.
در چنین بستری، دفاع از علمی بودن روانکاوی نمیتواند صرفاً به تکرار مفاهیم بنیادین فروید مانند نهاد، خود و فراخود محدود بماند. مدرس در جلسات پیشین، سازوکار این سه گانه را با دقت شرح داده است: از مرحلهٔ ناخودآگاه محض که در آن «انسان در دوران کودکی و سالهای اولیهی زندگی، صرفاً «نهاد» یا «ناخودآگاه» است که نقش بازی میکند» (روانکاوی و فرهنگ، جلسهٔ ۳ — سازوکار نهاد، خود و فراخود در نظریه فروید) [۳]، تا شکلگیری تدریجی خودآگاه و فراخود در اثر تعامل با جهان خارج و فرهنگ. اما این توصیفات نظری، هرچند منسجم، دقیقاً همان چیزی هستند که منتقدی مانند آیزنک آن را فاقد پشتوانهٔ تجربی میداند. سخنران با علم به این چالش، بحث را از سطح توصیف مفاهیم به سطح دفاع از جایگاه معرفتی روانکاوی میبرد.
یکی از راههای ضمنی دفاع، تأکید بر تمایز میان روانکاوی بهمثابهٔ یک دستگاه نظری برای تحلیل فرهنگ و روانکاوی بهمثابهٔ یک روش درمانی است. مدرس از همان آغاز تصریح میکند که «موضوع بحث نوعی انسانشناسی است از دیدگاهی خاص با روشهای خاص» (روانکاوی و فرهنگ، جلسهٔ ۱ — مبانی فروید و نسبت روانکاوی با فرهنگ) [۹]، و نه یک کارگاه درمان بالینی. این مرزبندی به او اجازه میدهد که اعتبار روانکاوی را نه در گرو موفقیت بالینی آن، که در گرو قدرت تبیینیاش در حوزهٔ فرهنگ بسنجد. در برابر نقد آیزنک که احتمالاً روانکاوی را بهعنوان یک روش درمانی شبهعلمی هدف میگیرد، مدرس با تغییر زمین بازی، از «فراروانشناسی» فرویدی سخن میگوید؛ اصطلاحی که خود فروید برای مبانی تئوریک غیربالینی وضع کرده بود [۸]. این تغییر چارچوب، تلاشی است برای بیرون بردن روانکاوی از تیررس نقدهای تجربی و نشاندن آن در جایگاه یک دستگاه مفهومی برای فهم انسان و فرهنگ.
گفتارها
| تیتر بخش | سری | جلسه | تیتر جلسه | زمان |
|---|---|---|---|---|
| دفاع از علمی بودن روانکاوی | روانکاوی و فرهنگ | ۶ | دین، علم و نقدهای اصلی به فروید | ~۶ دقیقه |
| انکار | روانکاوی و فرهنگ | ۳ | سازوکار نهاد، خود و فراخود در نظریه فروید | ~۵ دقیقه |
| اصناف منتقدان فروید | روانکاوی و فرهنگ | ۶ | دین، علم و نقدهای اصلی به فروید | ~۵ دقیقه |
| صلاحیت من؟ کاربردهای فرهنگی و تحلیلی نه درمانی | روانکاوی و فرهنگ | ۱ | مبانی فروید و نسبت روانکاوی با فرهنگ | ~۳ دقیقه |
دفاع از علمی بودن روانکاوی
آیزنک در این خوشه در کنار نقدهای فلسفه علم به روانکاوی قرار میگیرد. گفتار درباره درمانگری روانکاوی و دشواری سنجش آن توضیح میدهد که اگر کسی ادعا کند بیمار در اثر روانکاوی درمان شده، جدا کردن اثر درمان از عوامل بیرونی کار سادهای نیست. این مسئله همان فضایی است که نقدهای آیزنک به روانکاوی در آن معنا پیدا میکند.
سخنران همچنین از سازوکارهای دفاعی فرویدی مانند انکار و شکلگیری نهاد، خود و اخلاق در کودک سخن میگوید. بنابراین آیزنک در اینجا فقط نام یک منتقد نیست؛ او نشانه پرسشی بزرگتر است: آیا روانکاوی میتواند معیارهای آزمونپذیری و درمانگری علمی را پاسخ دهد، یا بیشتر دستگاهی تفسیری و فرهنگی باقی میماند.
گفتارها
| تیتر بخش | سری | جلسه | تیتر جلسه | زمان |
|---|---|---|---|---|
| دفاع از علمی بودن روانکاویپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد. | درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ | ۶ | دین، علم و نقدهای اصلی به فروید | ~۶ دقیقه |
| انکارپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد. | درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ | ۳ | سازوکار نهاد، خود و فراخود در نظریه فروید | ~۵ دقیقه |
| تفاوت زمانهی علمی فروید با عصر حاضرپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد. | درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ | ۶ | دین، علم و نقدهای اصلی به فروید | ~۳ دقیقه |
مقدمه - مبانی نظریه فروید
در مقدمه مبانی فروید، آیزنک از راه بحث علمی بودن روانکاوی حاضر میشود. سخنران میکوشد میان رواندرمانی، فراروانکاوی و اثر فرهنگی نظریه فروید فرق بگذارد؛ همین تمایز سبب میشود نقد آیزنک فقط به کار بالینی محدود نماند و به جایگاه کل دستگاه فرویدی کشیده شود.
در جلسه مربوط به فلسفه علم، سخنران به «افول امپراتوری فرویدی» اشاره میکند و میگوید ممکن است بسیاری از اجزای نظریه فروید پیشتر هم دیده شده باشند، اما اهمیت فروید در ساختن یک مدل تحلیلی منسجم است. آیزنک در این روایت نماینده تردید نسبت به اعتبار علمی همان مدل است، نه نفی اهمیت تاریخی فروید.
گفتارها
| تیتر بخش | سری | جلسه | تیتر جلسه | زمان |
|---|---|---|---|---|
| مقدمه - مبانی نظریهٔ فرویدپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد. | درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ | ۱ | مبانی فروید و نسبت روانکاوی با فرهنگ | ~۳ دقیقه |
| اهمیت فروید در رشد روانکاویپیوند معتبر در منبع یافت نشد؛ این ردیف برای بازبینی پرچم شد. | درسگفتارهای روانکاوی و فرهنگ | ۷ | فروید، فلسفه علم و مسئله علمی بودن روانکاوی | ~۳ دقیقه |
مقدمهای بر فهم قران
در بحث روش علمی و مرزهای آن، مدرس با ارجاع به تاریخ علم نشان میدهد که پذیرش یک نظریه لزوماً تابع معیارهای ثابت و آزمونپذیر نیست. او به نمونهٔ طبهای جایگزین اشاره میکند و توضیح میدهد که «اینکه چه چیزی طب اصلی محسوب شود و چه چیزی طب جایگزین یا آلترناتیو را جامعهی پزشکی مشخص میکند» (مقدمهای بر فهم قرآن، جلسهٔ ۳ — قرآن و دانش (science)) [۲۵]. این سخن، قدرت نهادهای علمی در تعریف مرزهای دانش را برجسته میسازد، قدرتی که صرفاً بر اساس شواهد تجربی عمل نمیکند. برای نمونه، طب سوزنی با وجود فقدان نظریهٔ علمی پشتیبان، امروزه به عنوان یک طب جایگزین مقبول شناخته میشود، صرفاً به این دلیل که جامعهٔ پزشکی پس از یک دوره مقاومت، آن را در دایرهٔ مقبولات خود جای داده است.
این ایده که جامعهٔ علمی بیش از آنکه به روش متکی باشد، به محتوا و زمینههای اجتماعی واکنش نشان میدهد، در تقابل میان روانکاوی فروید و یونگ به اوج خود میرسد. مدرس با قاطعیت بیان میکند که «فروید نظریهی روانکاوی مبتنی بر شواهدی نبوده است و حتی سعی کرده، شواهد تجربی نظریهاش را از بین ببرد. در مقابل نظریهی یونگ بسیار ابتناء به شواهد دارد» [۲۶]. با این حال، این نظریهٔ فروید است که در جامعهٔ علمی پذیرفتهتر شده است. این پارادوکس، هستهٔ استدلال مدرس را شکل میدهد: اگر روش علمی و اتکا به شواهد، تنها معیار داوری بود، میبایست یونگ بر فروید تقدم مییافت. اما واقعیت تاریخی خلاف این را نشان میدهد.
در این نقطه، نام هانس آیزنک به عنوان یک مرجع تجربی برای نقد بنیانهای نظریهٔ فروید وارد بحث میشود. سخنران با اشاره به کتاب «افول امپراتوری فرویدی» میگوید که آیزنک «به خوبی عدم ابتنای نظریهی فروید بر تجربه را نشان میدهد» [۲۷]. این ارجاع، نقشی دوگانه دارد: از یک سو، نقدی علمی بر روانکاوی فرویدی وارد میکند و از سوی دیگر، خود به شاهدی برای ایدهٔ اصلی مدرس تبدیل میشود. چرا که با وجود نقدهای مستند آیزنک، نظریهٔ فروید همچنان به دلیل محتوای ایدئولوژیک خود، بهویژه برای «ایدئولوژیهای مارکسیستی»، جذابیت خود را حفظ کرده است. این نشان میدهد که قضاوت جامعهٔ علمی، ترکیبی از سنجش تجربی و همنوایی با محتوا و ایدئولوژی است.
مدرس این تحلیل را یک گام جلوتر میبرد و ماهیت جامعهٔ علمی را به یک نهاد قدرت شبیه میکند که سازوکارهای تنبیهی خاص خود را دارد. او با نگاهی تاریخی به سرنوشت گالیله، روند تغییر این سازوکارها را ترسیم میکند و نتیجه میگیرد که «اگر در زمان قدیم مانند گالیله به مرگ محکوم میشد، الان متناسب با زمانه، حد نهایی خشونت که جلوگیری از ادامهی فعالیت علمی رسمی است، اعمال میشود» [۲۷]. این تصویر از جامعهٔ علمی به مثابهٔ یک شورای داوری که روش ثابتی برای رد و قبول نظریات ندارد، تصویری است که اقتدار مطلق روش علمی را به چالش میکشد. حتی نظریههای بزرگی مانند نظریهٔ نسبیت اینشتین نیز در زمان ارائه، مبتنی بر آزمایشهای تجربی نبودند، بلکه عمدتاً حاصل آزمایشهای ذهنی بودند.
در مجموع، ارجاع به هانس آیزنک در این گفتار، فراتر از یک نقد شخصی به فروید عمل میکند. آیزنک در اینجا نماد یک تلاش علمی روشمند برای ابطال یک نظریه است، تلاشی که به رغم استحکام تجربی، در برابر جذابیتهای محتوایی و ایدئولوژیک یک نظریهٔ رقیب کمتوان ظاهر میشود. این مثال، به مدرس امکان میدهد تا تمایز میان «علم بودن» یک نظریه و «علمی محسوب شدن» آن را برجسته کند. آنچه در نهایت یک نظریه را در تاریخ ماندگار میکند، نه صرفاً انطباق آن با واقعیت تجربی، بلکه پذیرش آن از سوی نهادی است که خود بر اساس ترکیبی از معیارهای روششناختی، محتوایی و حتی سیاسی عمل میکند. [۲۷]
گفتارها
| تیتر بخش | سری | جلسه | تیتر جلسه | زمان |
|---|---|---|---|---|
| روش علمی | مقدمهای بر فهم قرآن | ۳ | قرآن و دانش (science) | ~۶ دقیقه |
تحلیل کلان یکپارچه
در تحلیل کلان گفتارهای این مجموعه، هانس آیزنک نه بهعنوان یک نظریهپرداز همعرض فروید، بلکه در قامت یک «دیگریِ» تمامعیار ظاهر میشود که نقدش از بیرون مرزهای روانکاوی، خطوط دفاعی مدرس را شکل میدهد. سخنران از همان آغاز، آیزنک را در دستهٔ «منتقدان افراطی» جای میدهد که «رویکرد افراطی دارند و برای نظریات فروید ارزش زیادی قائل نیستند» و مشخصاً او را به شاخههای دیگر روانشناسی منتسب میکند [۱]. این جایگذاری اولیه، یک مرزبندی حرفهای و هویتی را برجسته میسازد: آیزنک یک رواندرمانگر از سنت تجربی است که کل دستگاه فرویدی را نه اصلاحپذیر، که اساساً بیاعتبار میبیند. ارجاع مکرر سخنران به کتاب «افول امپراتوری فرویدی» نیز بر همین نکته تأکید دارد؛ عنوان کتاب بهتنهایی یک استعارهٔ سیاسی-تاریخی را حمل میکند که در آن، روانکاوی نه یک نظریهٔ علمی نیازمند جرح و تعدیل، بلکه یک نظام سلطهٔ فکری رو به زوال تصویر میشود [۲]. با این حال، سخنران این تصویر را صرفاً برای توصیف فضای تخاصم به کار میگیرد، نه برای پذیرش آن.
نخستین تنش در روایت مدرس، از نحوهٔ مواجهه با نقد تاریخی آیزنک پدید میآید. آیزنک مدعی است که «هیچ تحلیل جدیدی توسط فروید ابراز نشده و ناخودآگاه، تداعی آزاد و … همه اموری بودهاند که پیش از فروید توسط روانشناسان در درمان به کار گرفته میشدند» [۱۰]. مدرس در یک لایه، این نقد را بیپاسخ میگذارد و مستقیماً به سراغ بحث روششناختی میرود، گویی که بحث تقدم و تأخر تاریخی را در برابر پرسش از ماهیت دانش روانکاوی، کماهمیتتر میبیند. اما در لایهای دیگر، در جلسهٔ هفتم، با همان استدلال آیزنک درگیر میشود و آن را به نفع فروید برمیگرداند: «ممکن است به قول آیسنک در «افول امپراتوری فرویدی»، بسیاری اجزای نظریهی فروید مثل تحلیل رؤیا یا تداعی آزاد توسط افرادی پیشتر مطرح شده باشد، ولی این مهم نیست، چون اهمیت فروید در ارائهی یک مدل تحلیلی بر اساس اجزایی است که این در گذشتگان بیسابقه است» [۲۲]. این چرخش، یک تغییر معیار بنیادین را نشان میدهد: مدرس «اهمیت» یک نظریهپرداز را از «تازگی جزء» به «قدرت مدلسازی» منتقل میکند. این تغییر معیار، پیامدی فراتر از بحث با آیزنک دارد؛ اگر اهمیت فروید در سنتز نظری اوست، آنگاه نقدهای جزءنگرانه، حتی اگر درست باشند، نمیتوانند کل دستگاه را از کار بیندازند.
دفاع اصلی مدرس اما بر بازتعریف چیستی «علم» در روانکاوی استوار است، نه بر انکار نقدهای تجربی. او صریحاً اذعان میکند که «فروید نظریهی روانکاوی مبتنی بر شواهدی نبوده است و حتی سعی کرده، شواهد تجربی نظریهاش را از بین ببرد» [۲۶] و تأیید میکند که آیزنک «به خوبی عدم ابتنای نظریهی فروید بر تجربه را نشان میدهد» [۲۷]. این پذیرش، یک عقبنشینی تاکتیکی نیست، بلکه مقدمهای است برای استدلالی رادیکالتر: «به نظر میآید آنچه در نظریات روانکاوی مهم است قدرت تحلیلی است که ربط مستقیمی به علمی بودن و آزمونپذیری ندارد» [۱۰]. مدرس با این گزاره، اساساً معیار سنجش را تغییر میدهد و روانکاوی را بهمثابه یک دستگاه تفسیری برای مدلسازی رفتار بر پایه مشاهدات بالینی و فرهنگی بازتعریف میکند. در این چارچوب، حملهٔ آیزنک که بر فقدان نوآوری یا عدم اثبات تجربی متمرکز است، به هدفی نشانه میرود که مدافعان این دیدگاه برای روانکاوی قائل نیستند. مدرس با تمایز نهادن میان نقد پوپر و نقد آیزنک، این ظرافت را برجسته میکند: «ادعای پوپر این است که نظریهی روانکاوی فروید و در ادامه یونگ و لکان، علمی نیست نه آنکه بیارزش باشد» [۱۰]. آیزنک که در دستهبندی سخنران فاقد این ظرافت فلسفی است، از اساس وارد این لایه از بحث نمیشود.
با این حال، دفاع سخنران از روانکاوی به معنای بیقیدی مطلق در برابر شواهد نیست. او بحث را به سطح عمیقتری میبرد و نقش «پیشفرضها» را در گزینش شواهد برجسته میکند: «پیشفرضهای پذیرفته شده توسط پژوهشگر در اینکه چه چیزی را فکت بداند، مؤثر است» [۱۲]. این استدلال، حمله را متوجه خودِ منتقدان نیز میکند: اگر آیزنک با پیشفرضهای فیزیکالیستی به سراغ روانکاوی میرود، طبیعتاً شواهدی مانند رؤیاها یا الگوهای نمادین را که یونگ به آنها ارجاع میدهد، از اساس «فکت» نخواهد دانست. این چرخش، زمین بازی را عوض میکند و به جای پاسخ به نقدهای تکنیکی، مشروعیت چارچوب داوری منتقد را زیر سؤال میبرد. در همین راستا، مدرس حتی فروید را نیز به داشتن «پیشفرضهای فربه» متهم میکند که او را «مقیّد به فکت دانستن اموری مشخص و چشمپوشی از اموری دیگر میکند» [۱۲]، و بدین ترتیب نشان میدهد که مسئلهٔ پیشفرضها، مسئلهای عام و دوطرفه است.
در نهایت، سخنران از آیزنک برای طرح یک بحث جامعهشناختی دربارهٔ نهاد علم بهره میبرد. او با اشاره به اینکه «اینکه چه چیزی طب اصلی محسوب شود و چه چیزی طب جایگزین یا آلترناتیو را جامعهی پزشکی مشخص میکند» [۲۵]، قدرت نهادهای علمی در تعریف مرزهای دانش را برجسته میسازد. در این بستر، آیزنک به نماد یک تلاش علمی روشمند برای ابطال یک نظریه تبدیل میشود، تلاشی که به رغم استحکام تجربی، در برابر جذابیتهای محتوایی و ایدئولوژیک یک نظریهٔ رقیب کمتوان ظاهر میشود. مدرس با قاطعیت بیان میکند که نظریهٔ یونگ «بسیار ابتناء به شواهد دارد» [۲۶]، اما این نظریهٔ فروید است که در جامعهٔ علمی پذیرفتهتر شده است. این پارادوکس، هستهٔ استدلال نهایی را شکل میدهد: اگر روش علمی و اتکا به شواهد، تنها معیار داوری بود، میبایست یونگ بر فروید تقدم مییافت. اما واقعیت تاریخی خلاف این را نشان میدهد، و این یعنی آنچه یک نظریه را در تاریخ ماندگار میکند، نه صرفاً انطباق آن با واقعیت تجربی، بلکه پذیرش آن از سوی نهادی است که خود بر اساس ترکیبی از معیارهای روششناختی، محتوایی و حتی سیاسی عمل میکند.