متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
ابتدا ابراز خوشحالی میکنم از این بحثهایی که در گروه افتاد. در اولی بیشتر نفر فکر میکنند که مشارکت کردن و رأی خودشان را اعلام کردند. و بدون این که بحث... از طرف لکان هم تشکر میکنم که آنقدر نردم به آن علاقهمندم، با این که اصلاً قرار نبود که جزو گزینهها باشد، ولی تعداد زیادی لکان رنگ دارند. اینها چه دارند دیگر؟ اینها معمولاً آر آر متفرقه حساب میشوند که شماره هیلویشن چون جزوی گزینههای انتخاب نیستند. من به آن پانی نکتهای مربوط به این موضوع روی فقط توضیح میخواهم بدهم که این لکان شده جزوی گزینهها نیست. فعلاً من خودم خیلی حسشان ندارم که لکان بگویم یک بار. فکر میکنم مدود دو سال قبل بود که جلساتی مدتی تعطیل شد. من در آن مدت یک خورده در مورد این که یک تره، مثلاً جلساتی برای گفتن لکان را برای خودم تراه بکنم ببینم چه کار میتوانم بکنم، یک ذره دارم کتابها و چیزهایی که از خود لکن در موضوع لکن بود و بررسی کردم کمو بیشاله یک تره نسمه میمانی هم تحییل کردم لااقل برای شروع کار، بعد هم منصرف شدم. دلیل انسراف همان بخواهم بگویم که همچنان هم پا برجاست، هم این است که به نظرم میآید که اگر بخواهم در موضوع لکن بحث کنم، آن استانداردهایی که خودم برای خودم در نظر میگیرم که چه چیزی را میتوانم در مورد بحث کنم و نمیتوانم برابرده بکنم، مثلاً یک استاندارد خیلی مهم در نظر من این است که بحثها نه این که ساده باشد، حد درم روشن باشد، ابهام نداشته باشد، یعنی یک جوری، مثلاً اگر در مورد یونگ دارم صحبت میکنم، حالا یک شاخ و برگهایی را بزنم، این چیزی که دارم میگویم خیلی تا حد ممکن واضح باشد. فکر میکنم در مورد فروید و یونگ تا حدودی تونستم این کار را بکنم و یکی از اعضای گروه هم در ایمیلی که زده بود به این نکته اشاره کرده بود که امیدوار است که بحثهای لکان بشود و یک چیز روشن و خوبی مثل بحثهای قبلی باشند. واقعیت این است که من این چیز را ندارم، یعنی فکر نمیکنم بتوانم این کار را انجام دهم. لکان یک کیچیدگیهایی دارد خودش توشی ابهامهایی هست که بیان روشنش هم در قیل از من برنگوید مگر با تحریف و سادهسازی خیلی زیاد، مثل اینکه نوید درست داشته بگوییم کنار ده درست داشته بگوییم که به نظر من.
این کار درست نیست. بعد یک نقطه خیلی خیلی مهم که فکر میکنم در همه بحثهایی که تا الان شنیدید، آیت میشود این است که اگر در موردی متفکری قرار است متفکر باشم، ولی اینکه قبول نداشته باشم، یعنی مثلاً وقتی دارم فروید را میگویم، کاملاً طوری میگویم که همه چیز انگار درست و خوب است؛ یونگ همینطور. حالا در آن جلسات شریفه، مسیحیت و یهودیت هم بحث کردم، بحث کردم همیشود از همین موضع بوده که. فکر میکنم اینطور باید بحث کرد. بعداً اگر موضوع روبهرو روشن بیان شد، بعداً جای این میرسد که مثلاً حالا آدم باید دیدگاه منتقدانه نگاه کند. اول باید در نهایت آدم سعی خودش را بکند که همدلانه با دید مثبت نگاه کند، درک بکند که افکار آقای طرف چیست، منشایش چیست، چرا اینطور بیان کرده و اینها. من واقعاً بارها و بارها چیزهایی از لکان و در مورد لکان خواندم، هیچ وقت آن درجهای از همدلی نرسیدم که بخواهم مثلاً احساس کنم که میتوانم الان بیایم و مثلاً ده بیست جلسه اول او را درقل یک جوری بخش بکنم که کاملاً وقتی یک چیزی صد درصد به نظرم غلط است، یک خورده برایم سخت میشود که بیایم و یک جوری بیانش بکنم که انگار درست است. من نمیخواهم املاکان خیلی ایدار خوب دارد، ولی بلاخره این چیزی که من را عذاب میدهد، یعنی آن حس همدلی را خیلی ندارم با چیزهایی که میگوید. بله، ساعت در سال من همچنان میبینم که از فروید کاملاً استفاده میکنم. یک بخش خیلی مهمی از دیدگاه فروید، به نظر من، خیلی مفید و جالب است. و ببینید، همدلی به این معنی نیست که من همه چیز را پذیرفته باشم. من در مورد فروید حد درقم میتوانم این کار را بکنم، بگویم که فرض کنید که میخواهیم یک کاری مثل داروین بکنیم. فرض کنید که میخواهیم یک چنین کارهایی انجام بدهیم، یک دو سه تا فرض بگذارم، بعد دیگر از آن به بعد با این فرضها نشان بدهم که فروید دارد خوب کار میکند. ممکن است فرض هم غلط باشد. بعداً مثلاً من در نقضایی که در مورد بعد از این که بیان دیدگاه فروید تمام شد، نظر خودمان گفتم که خیلی ترون همه فرضهایی که گفتم، مثلاً ریلاکشنیسم و همه این چیزها جوری زیر سؤال است و خیلی، به نظر من، درست نمیآید، ولی آن لحظه بالاخره مثل این است که شما در دستگاه اصل موضوعی یک سری اصل موضوع گذاشتید و دارید در اساسش میروید جلو حالا.
فرضان این اصل موضوعها درست نیستند، ولی شما میدانید که چه چیزهایی را پذیرفتهاید، بنابراین از یک جایی میتوانید بگویید این استنتاجها درست دارد انجام میشود. من همین کار را اگر بتوانم در مورد لکان بکنم، خیلی خوب است؛ یعنی بیایم بگویم که مثلاً این چیزها را فرض کن، حالا ببینید که کجا میتوانید برسید، بعد دیگر همین چیز منطقی و خوب پیش برود. یعنی فکر میکنم که حالا در درخواست در مورد فروید و یونگ و اینها چنین کاری را توانستم انجام دهم، یا حتی در مورد مثلاً مسیحیت و یهودیت از یک جایی شروع کنید، یک سؤالهایی را مطرح کنید، یک دیدگاههایی را بگویید، بعد دیگر از آن به بعدش بر اساس حرفهای اولیه که زدیم خیلی جاها دارد یک نکته سه بومم. من با قیر کلن نگاه هم به مسائل اینطوری است که وقتی میخواهم اینها را تحلیل بکنم، دیدگاه فروید و یونگ خیلی به دردم میخورد، شاید به دلیل آن موضوعاتی که علاقهمندم که تحلیلشان بکنم، ولی آنقدر تأثیر لکان روی من یک چنین تأثیری نداشته که مثلاً انگار با این که لکان به همه دنیا نگاه کنند، حالا.
مثلاً، آدمهایی مثل ژیژک یک جوری لااقل دارند ادعا میکنند که لکان خواندن و فهمیدن و با دیدگاه لکانی هم به دنیا نگاه میکنند و یک نتایجی میگیرند، از فیلم گرفته تا مسئله سیاسی اجتماعی، همان نوع نگرش لکان را مثلاً به کار میبرند. خیلی با این مسئله در واقعیت که یک جوری کاربردش این شکلی هم در زمینه من داشته باشد، خیلی بر من چیز جا نیفتاده است؛ یعنی معمولاً تحلیلهایی هم که میخوانم که از لکان استفاده میکنند، خیلی برایم جالب است. در نهایت باید یک جوری به یک حدی از جالب بودن برای خودم برسم که این انرژی را داشته باشم بیان خیلی خوب سرکنم، بیانش بکنم یا مثلاً بیان ساده و روشن از آن داشته باشم. اینطور نیست که ممکن است مثلاً شش ماه، یک سال دیگر واقعاً یک چیزی برایم روشن شود که اینطوری میشود گفت و در فلان موضوعات. مثلاً من اگر میخواستم لکان بگویم، فکر میکنم یکی از مهمترین کارهایی که میکردم این کار را میتوانم بکنم این است که یک مدار تفکیک کنم که کجا لکان به درد میخورد، کجا فروید به درد میخورد، مثلاً به نظر من.
یک خورده این مسئله، مثال ذاتاً این دو تا نگرش ما هم دیگر تفاوتهای اساسی دارند که باعث میشود در خیلی جاهایی که فروید خوب به کار میرود، لکان آنجا خیلی نتواند دیدگاههایش موثر باشد. عوضش لکان یک جاهای دیگر خیلی بهتر میشود به کارش بود. به هر حال، من چیزم دیگر یک مقدار قفیم، گفتم که این مسئله سنگین بودن و دشواری بیانش یک مسئله اصلاً واقعاً علت اصلش این نیست، یعنی اگر مطمئن باشم در چهل پنجاه جلسه میتوانم به یک بیان خوبی برسم، اشکالی نمیبینم که بیایم خیلی چیزهای متفرقه که باید بلد باشم مردم و خودم بگویم و بعد، مثلاً بر اساسش یک جوری حرفهای لکان را بزنم تا آخرش قرار است به یک جایی برسیم تحلیل بکنیم و من خیلی فکر میکنم آنجا ایدههای خوبی برای تحلیل ندارم از این نظر که فعلاً لکان از در من منتفید آرایی هم که به آن داده شده، خب، نمیشوند چون پرسیدم گفتند در ایمیلی که به گروه زدند نظرخواهی کردند اصلاً میتوانیم بگوییم که قانوناً نمیشد به لکان رأی بدهند. آه که چیزهای پیشنهادی، یعنی انتخاباتی بوده که هرکس میتوانسته یک گزینه جدید مطرح باشد. بله، لکان به طور سندتی جزو گزینههای اصلی بوده. من شوخی دارم میکنم که رأی متفرقه حساب بشود جلسات جدید در مورد لکان گذاشته شود که بیشتر بخوانند تا بفهمند کتاب خودش که شده آنی فرانسه است و تقریباً آمده کارهایش هم به انگلیسی ترجمه شده. فکر میکنم همین سمینارها همین ترجمه نشده افتاده این است که در چند سال اخیر از این بیست باید ترجمه شود. آره، خب، خیلی در مورد لکان کتابهای خوبی ترجمه شده، ولی آثار آن سمینار خود لکان ترجمه نشده. یک آقایی هست به اسم کرامت مولدی که اولین کتاب، مثلاً لکان را خودش تألیف کرده در مورد روانکاوی فروید و لکان که چیز دیگر کلن آدمی که لکان خوانده در فرانسه همانجا هم زندگی میکند و ظاهراً روانکاوی هم میکند، یعنی جز کسانی است که مثلاً مرتب دارد، به هر حال، کارش است و ایشان فکر میکند هم یک سمینار مهمی را دارد ترجمه میکند. در سایتش برید یک خلاصه یک بخشی را گذاشته و فکر میکنم یک جایی من...
خواندم که نوشته بود که دارد کل سمینار ترجمه میکند. آره، آنها هم. خب، بالاخره یک خورده ترجمه شدهاند و نشد. من نمیدانم اگر با من ترجمه شود چقدر زمان میبرد؛ خیلی مفصل است و خیلی هم. فکر میکنم ترجمه کردن سخت است. حالا یک دفعه شدیداً آدمی علاقمند بشود، در ایران از این اتفاقها میافتد دیگر. یک کسی، مثلاً اگر یک آقای صحابی خیلی علاقمند نمیشد، شاید تا صد سال دیگر هم این رمان در جسدوی زمانه از دست رفته را کسی ترجمه نمیکرد. بعضی از کارها بزرگ هستند و ترجمه کردنشان، مثلاً حالا، در نظریهٔ ادبیه، تاریخ نقد جدید رنوویلک، یک نفر هشت جلد کتاب را با دقت و حوصله نشسته ترجمه کرده به زبان فارسی. معمولاً وقتی که اینجور اتفاقها میافتد، دیگر یک نفر هم شاید پیدا شود کل سمینارهای لکان را ترجمه کند به فارسی. یک ذره باید به خواندن فکر کرد که چند نفر میخوانند. اگر سمینارهای لکان به فارسی ترجمه شود، چند تا شاید فروش برود، نمیدانم. انتشارات که میخواهد، شاید آره، الان خب.
دنیا اینجوری است، یک خورده مد شده بلاخره متفکره، مثلاً مدرنیته که خیلی مدرن است. من را جدید نمیدانم، من رای مدرن بیشتر پستمدرن است تا مدرن باشد. خب، بگذاریم پس موضوع لکان را فعلاً. من دلایلم هم دقیقاً میخواستم روشن بیان بکنم که چرا حس خوبی ندارم که بروم سراغ لکان. بعد بریم وارد بحث نیچه بشویم دیگر. قرار شد که در مورد محل تشکیل کلاسها یا ایمیلی به گروه زده بشود. من دیگر لازم نمیبینم که الان موضوع را مطرح کنم. در مورد نیچه من دو تا نکته بگویم و دو تا سؤالی که جلسه قبل مطرح کردم را در موردش به خود بحث بکنیم. من جلسه قبل یک موضوعی را گفتم که به عنوان شما وقتی که یک ایده دارید، مثلاً که یک تئوری دارید، یک مدلی ساختید، کلن برای تعیین درستی ایدهتان کاری که میتوانید بکنید یکی این است که، خب، خیلی خوب بیانش بکنید، سرکانید که از یک اصول ساده، مثلاً تئوری خودتان را نتیجه بگیرید. بعد هم این که در مرحله دوم، بعد از این که مدل یا تئوریتان را ساختید، این که نشان بدهید که خیلی فکرها را توجیه میکند. هر چه فکرهای جالبتری را بتوانید و بیشتری را با آن توجیه بکنید، خب.
طبعاً، تئوریتان مقبولتر است. این موضوع اصلی که در جلسات قبلتر گفتم، در واقع، نکته اصلی روانکاوی نیچه است که در افکار و فلسفهاش خیلی نمود دارد. همین مسئله، در واقع، یک جور زنانگی سرکوبشده و عدم مواجهه با سایه است. شما نیچه را میتوانید به عنوان آدمی نگاه کنید که دچار یک چنین مشکل اساسی در روان خودش است و بعد این نتیجهاش به صورت افکاری ممکن است مشکلاتی در تفکرش هم به وجود آورده باشد. در این حال ممکن است نقاط قوتی هم به وجود بیاید که حالا در مورد آن هم صحبت کنیم. من جلد فقه را هم به عنوان یک فاکت که میشود با آن توشی کرد، گفتم که الان یک بحثی که در سالهای اخیر مطرح شده، تعارضی است که دین اصحار نظرهای نیچه به طور مستقیم در مورد زنان موجود دارد که همهاش تحریرآمیز است. بعد کسانی رفتند آثار را خیلی دریفت کردند، مخصوصاً فیلسوفان فمینیست، و به این نکته رسیدند که خیلی جاها نیچه وقتی که حرفهای تمثیلی و استعاری میزند، زن دیگر به عنوان موجودی منفی ظاهر نمیشود.
این خیلی به طور طبیعی با آن ایدهای که ما داریم، که زنانگی در ناخودآگاه در سایه است و مردانگی مثلاً اقراف شده به عنوان واکنش در مقابل این زنانگی که انکار شده، در خودآگاه ظاهر میشود، با این ایده به طور بدیعی میشود این را توجیه کرد. حتی این تعارض را میشود توجیه کرد و به راحتی میشود فهمید که چرا جاهایی که خودآگاه دارد حرف میزند و به طور منطقی بحث میکند، زنها آنطوری هستند و وقتی که با تمثیل و استحاله دارد صحبت میکند، ارزش زنها اینطور فرق میکند.
نکتهای که میخواهم بگویم، دو تا نکته است. نکته اول این است که شما اینجا کلن یک رأس خارج باشیم از بحث نیچه. یکی از ارزشهای اساسی دیدگاه روانکاوانه که میخواهم دوباره اشاره بکنم این است که وقتی افکار یا آثار، مثلاً هنری یک فرد را بررسی میکنی، خیلی وقتها این مشکل به وجود میآید که افراد از مشکلاتی که باید حل شود در بررسی آرا و افکار و آثار یک نفر، تناقضهایی که داشت وجود دارد. دیگر روانکاوانه این است که شما یک لایه خودآگاه دارید و بعد زیرش یک لایه ناخودآگاه هست که حالا...
با دینگار یونگ هم دو لایه ناخودآگاهِ شخصی و ناخودآگاهِ جمعی وجود دارند. چون وقتی آدمها را، مثلاً یک متفکر را، کل تفکرش را ناخودآگاه حاصل خودآگاه میبینید، ناخودآگاه مربوط به این بود که ما کلن در فرهنگ خودمان انگار به طور ناخودآگاه دوست داریم که همه چیز را جزوه غلم را خودآگاه بدانید. وقتی همین چیز را در غلام را و خودآگاه میبینید، وقتی تناقضها و تعارضها توجیهش خیلی سخت میشود، یعنی انتظار ندارید که در افکار یک نفر تناقض ببینید، انتظار ندارید که در احساسات بیان شده در یک اثر هنری تعارض ببینید. و انگار وقتی آنطور غیر روانکاوانه نگاه میکنید و اینطور وقتی روانکاوانه و غیر روانکاوانه میگویم، همین لایهلایه نگاه کردن یا یکدست نگاه کردن به روان انسان به آن آمل، در واقع، تولید تفکر و اثر و هنگامی که فرضتان انگار این است که همه چیز هست و خودآگاه تولید شده، این تعارضهایی که بین احساسات و افکار وجود دارد، بین افکار با هم وجود دارد، به نوعی دوچار مشکل میکند کسی را که دارد سعی میکند بفهمد و تفسیر بکند. و یک کاری که خیلی متداول است این است که چون انگار همهاش فرض برای این است که باید یک جوری از این تناقضها اجتناب کرد، یعنی حل کردنش به این معنا که بگوییم تناقضی وجود ندارد. حالا یا یک جور توجیهات عجیب و غریبی میسازند، سعی میکنند بگویند که آن قسمتش را ما خوب نمیفهمیم، بنابراین تناقض وجود ندارد. اگر دیده باشید خیلی وقتها کاری که انجام میدهند این است که میگویند این افکار مال، مثلاً دوره جوانی است، این افکار مال دوره پیری است، یعنی یک جور یک تاریخچه درست میکنند، سعی میکنند بگویند که این تفکر این آدم تغییر کرده، از اینجا به اینجا رسیده. تمام اینها دلیلش این است که انگار نمیتوانند تعارض را به طور همزمان در یک تفکر یک آدم بپذیرند. فکر میکنم وقتی شما روانکاوی میخوانید، عادت میکنید به این که کلن ما افکار و احساساتمان در همین الان در لحظه تعارضها و تناقضهایی وجود دارد و به جای این که تحلیلهای تاریخی ارائه بدهیم، یعنی بگوییم که این افکار، مثلاً دنبال این بگردیم که اول چه بود و بعداً چه شده، به جای این که امقه در زمان ایجاد بکنیم برای این که تناقض حل شود، امقه در همان لایهها میتوانیم پیش بگوییم، یعنی.
من میتوانم بگویم که این تفکر خودآگاه است؛ آن یکی چیزی که دارد بیان میشود محصول ناخودآگاه است، یعنی در درون خود این آدم بین خودآگاه و ناخودآگاهش تعارض وجود دارد. نتیجه این که در افکار و احساساتشان میبینید که تعارضهایی هست. یک نفره، یک ریاضیدان ثابت کردیم؛ من در آن مشکلی نمیبینم که بخواهم بروم به لایههای دیگر. به راحتی، اگر یادتان باشد، در همه آثار هنری اولین فرض این است که برویم فرض کنیم که این با خودآگاه خودش همین چیز را تورید کردیم. در حال میبینیم که نمیشود توجیه کرد، در واقع، نمیشود؛ یعنی چه؟ همینجور توروزا و تناقضهایی وجود دارد. در حال میروم سراغ لایههای دوم و سوم، یعنی تا وقتی که به مشکل برنخورم، اتفاقاً لازم نیست که عمق بدهم به تحلیل خودم، یعنی سراغ لایههای اینیستر بروم. میتوانم یک انگار از لحاظ علمی گرایش قالب این است که اگر میشود با یک مدل سادهتری همین چیز را توجیه کرد، خب، سراغ پیچیده کردن مدل نمیروم. یعنی اگر من میتوانم فعالیت یک ریاضیدان را، مثلاً اثبات این قضیه را به صورت این که خودآگاهش و تفکر منطقی این چیزها را پیش برده توجیه بکنم، خب، نمیروم دنبال این که از این مدل پیچیدهتری برای کسی که این کار را کرده استفاده بکنم، مثلاً حرف از دخالت ناخودآگاهش بزنم. معمولاً در آثار هنری لازم میشود، برای این که ما نمیتوانیم آن امده سؤالهایی که با آن مواجه هستیم جواب بدهیم و نتیجتاً میرویم سراغ یک جور بحثهای روانکاوانه. و در مورد متفکری هم همینطور، یعنی الان، به نظر من، این نمونه خوبی از رفع تناقض و تعارض در افکار یک نفره با استفاده از روانکاوی است بدون این که بخواهیم توجیهاتی بیاوریم که این دو طرف متناقض را یکی را کمرنگ و یکی را پررنگ بکنیم یا تحلیل معنا بدهیم یا این که متوسط به این بشویم که یک جور تحلیل، مثلاً به قول سوسور، در زمانی ارائه بکنیم به جای همزمانی. این میتوانیم بگوییم که هنر روانکاوی حل تناقض به طور همزمانی عمر و به زمان نمیدهیم، عمر را به همین لایههای خودآگاه و ناخودآگاه میدهیم که در واقع...
تناقض و مثل این که شما بردید که تناقض و جا بدید دو تا چیز متناقض در یک جعبه نمیشود گذاشت، احتیاج دارید به اینکه یک اکستنشنی داشته باشید فضا را زیاد بکنید. وقتی تاریخی بحث میکنید، دارید زمان را، در واقع، یک بُعد میبینید که بشود گفت این فکر مال این دوره است و آنی که فکر مال آن دوره است. دو دفعه جعبه بگذارید. ما تحلیل روانکاوانه، در واقع، یک جوری به ما این اجازه را میدهد که حدوداً هست سه تا جعبه داریم که راحتی میبینیم که میتوانیم این افکار و احساسات را در آن بگذاریم. بفرمایید چرا؟ چرا؟ گاه واقعاً شما میتوانید راحتی ببینید که سیر تاریخی افکاری نفر اینطور بوده. من میخواهم بگویم که روانکاوی یک آپشن دیگر به ما میدهد که خیلی وقتها، یعنی شما الان من احساسم این تناقض تعارض بین تفکر خودآگاه نیچه و ناخودآگاهش در مورد زن را، یعنی این که مثلاً این تاریخی نیست، یعنی شما در تمام دوران از اول تا آخر چنین تعارضی را میبینید. اگر این طوری است، بعد هم...
باید دنبال این باشید که تنیره، یعنی در ادبیات، مثلاً مرد ویتکنشتاین هم میبینید. میبینید مثلاً ویتکنشتاین متقدم و ویتکنشتاین متأخر یک جوری انگار با دو تا آدم میگویند یک حرفی را میزنند. میگویند آره، این در ویتکنشتاین متقدم اینطور میگفت و متأخرش، حالا اصلاً نوع نگاهش به مسئله زبان و فلسفه تغییر کرده. هایدگیر هم بعضیها متقدم و متأخر در موردش به کار میبرند. شاید هرچند نشان مرز روشنی که بین آثار ویتکنشتاین میشود کشید، در مورد هایدگیر بتوانیم بکشیم. ویتکنشتاین یک کاری در دوره دانشجوییاش انجام داده، بعد سالها کلن دیگر هیچ کاری انجام نداده. این واقعاً از نظر تاریخی بین دو تا مجموعه آثارش تفاوت زمانی و یک گسست زمانی خیلی بزرگ وجود دارد و خودش هم صراحتاً میگوید که فکر میکرده که همه چیز را حل کرده و رفته با خیال راحت دیگر استراحت بکند. استراحت من به شوخی دارم میگویم. بعد یک دفعه مثلاً متوجه شده که نه، آن حرفهایی که دوره اول زده کافی نیست، دوباره برگشته که یک مشکلی را حل بکند. بنابراین...
باید دیدگاه و نگرش جدیدی برگشته؛ کاملاً این طریقه که در مورد بعضی از آدمها بررسی تاریخش افکار خیلی محشر و مفیده و شما به وضوح میتوانید تغییر ایدهها را ببینید. در مورد ویتگنشتاین، شما مرحله گذارش را نمیبینید؟ نه، اصلاً. آره، بگیر نمیدانید، یعنی مثل این که مدتها چیزی ننوشته و کاری نکرده، بعد یک دفعه وقتی دوباره برمیگرده، اصلاً انگار یک آدم دیگر است. ولی خب، بقیه اینجوریه که معمولاً آره، هر سال دارند یک چیزهایی مینویسند و منتشر میکنند. شما تغییر تدریجی را میتوانید متعلق کنید که شاید خط روشنی اصلاًهای دیگر یک آدمی بوده که گپی در آثارش نیست. و حالا این متقدم و متأخر، به هر حال، ممکن است مورد اختلاف خوشه که اصلاً درست است بگوییم یا اگر یک چنین حرفی بزنیم کجا را به عنوان مرز میتوانیم در نظر بگیریم. این یک نکته بود. یک نکته دیگر که همیناون در همین مقدم هم به آن اشاره کردم این است که کلاً آن مسئله جنسیتی مربوط به نیچه را بگذارید کنار؛ یک چیز خیلی کلی از حرفهایی که من زدم باید بگیرید مد نظر ما باشد که ما به اینجا رسیدیم در تئوری خودمان در مورد نیچه که با یک آدم مواجه هستیم که یک شکاف بینهایت عمیق در حال عمیقتر شدن بین واقعیت وجودش و زندگیاش و آن چیزی که از خودش تصور میکند وجود دارد، یعنی شکافی که همینجور وسیع و وسیعتر میشود تا این که به یک جور فروپاشی، در واقع، منجر میشود. مقدمه دومی که میخواهم بگویم این است که وقتی به چنین نتیجهای رسیدید باید منتظر این باشید که دیگر از این به بعد این آدم را هر چیزی خیلی تأکید بکند، شما باید تصورتان این باشد که واقعیت برعکس آن است که دارد میگوید، یعنی الان من انتظارم دیگر این است که چون با یک آدم مواجه هستم که شدو بزرگی دارد که مقاومت میکند و با این شدو خودش مواجه نمیشود و یک شکاف بزرگی در وجودش پیدا شده بین خودآگاهیش با نامانداریاش، خدا بایش نتیجه این، در واقع، مسئله این است که من اگر الان ببینم، مثلاً نسبت به زنها خیلی حرفهای تند دارد میزند، من از این مسئله...
جنسیتی شروع کردم به آمدن نقطه شروع، ولی خب، به یک چیز کلی، به یک تصور کلی از وضعیت روانی نیچه رسیدم. حالا میخواهم بگویم که این، خب، یک اصل مثل یک چیز کلی فهمیدم و حالا میتوانم بگویم که اگر نیچه نسبت به هر چیزی ببیند که ابراز تنفر میکند، من یک جوری شک میکنم، شک قوی که این هم از همان جنس است؛ یعنی این در درونش، مثلاً فرض کنید یک چنین آدمی است، حالا دارد یک چنین آدمهایی را به شدت میخورد، مثلاً سعی میکند که... میگویم شک برای این که، خب، بلاخره، خب، خیلی وقتها آدمها در برخی از حداقل حب و بغضهای خودشان ممکن است تصویر این شکافی که در درونشان هستم و این نباشد، ولی به هر حال، این موضوعی است که ما الان با این دید، در واقع، میتوانیم به کارهای نیچه نگاه کنیم. خب، این دو تا نکته بود که، در واقع، در تکمیل حرفهایی که جلسه قبل گفتم، به نظرم باید ته جلسه قبل دو تا نکته هم میگفتم. من دو تا سؤال آخر جلسه قبل مطرح کردم؛ یکی در مورد رابطه نیچه با موسیقی بود و یکی هم در مورد آن حس نخبگرایی یا اشرافگرایی نیچه که اینها را آیا میشود به عنوان دو تا نفر اشخاص به موسیقی و به عنوان یک یا نگوییم اشخاص به موسیقی توجه کرد که هر دو ابتدا حالت کاملاً عاشقانه دارد، یعنی.
یک مؤلفه بزرگی در تفکر و زندگی نیچه موسیقی است و همینطور حس اشرافیگری یا تجلیل از اشرافیت نه به منظر سیاسی اجتماعیاش، بلکه بیشتر با عنوان این مسئله اخلاقی، یعنی زدیت با چیزی که به آن میگوید اخلاق بردگی در مقابل اخلاق، مثلاً اشرافی؛ آن چیزی که احساس منفی شدیدی نسبت به تودهگرایی و عوامبودن چیزها دارد، آن فضایی که بعد از انقلاب فرانسه در اروپا ایجاد شد که، حالا مثلاً یک جور، در واقع، عوامگرایی دموکراتیک، مثلاً اسمش را بگذاریم، یعنی این که همه چیز با سلیقه یک توده مردم سنجیده شود و ارزشانگار ارزش باشد اگر یک چیزی متقاضی زیاد اکثریت داشته باشد، از فکر گرفته تا اثر هنری و هر چیز دیگر، یا از اخلاقی اخلاق توده مردم را که به آن میگوید اخلاق بردگی، این را مزمت میکند و دشمن این است، در حالی که اخلاق اشرافیتگرایی، مثلاً این یک جوری برایش نکته مثبتی، در واقع، محسوس میشود. جدای از درست کردن درباره گرایش سیاسی اجتماعی نیچه است، این کار نیچه طرفداری نمیدانم آریستوکراسی بوده یا نبوده به نظر من.
خیلی ربطی به موضوعی که همان نمیخواهم در موردش صحبت بکنم ندارم و در مورد گرایشهای سیاسی نیچه هم تحقیقهای خوبی انجام شده. من فکر میکنم زبان فارسی هیچکدامشان ترجمه نشدهاند، ولی چند تا کتاب خیلی خوب وجود دارد که کلن موضوعشان همین دست ایدههای سیاسی نیچه است. فایلشان هم هستید، یعنی میتوانید در اینترنت پیدا بکنید. حالا من خیلی خودم علاقهمند نیستم بخوانم یا بحث در مورد این موضوع را باز بکنم. در آخرین نیچه یک جور توهمی در موردش وجود دارد، هم از این که نسبت اشرافیت یک جور احساس مصفتی دارد و این که یک جوری زمینههای فکری نازیسم را فراهم کرده و از این بحثهایی که خیلی فراهمان احتمالش شدید. من سؤالی که دفعه قبل مطرح کردم این دو تا گرایش، گرایش موسیقی و گرایش به اشرافیگری یا نخبهگرایی را اینها را به عنوان مؤلفههای مستقل میتوانیم در نظر بگیریم و وارد مدل من بکنیم بگوییم که، مثلاً این چه آدمیه که ریشه اصلیاش، مثلاً جنسیت، تعارض جنسیتی درونش است که به یک شکاف عمیقی بین خودآگاه و ناخودآگاهش منجر شده، بعد بیاییم بگوییم که خب.
یک مؤلفه جدید، مثلاً این است که در یک جایی یک نفر میتواند اینطور بگیرد: نیچه در خانوادهای بزرگ شد، در دورانی در اروپا زندگی کرد که از دوره کودکی با موسیقی بزرگ شده، حتی همایل و علاقه به موسیقی دانش شده داشته. این ربطی به این ندارد که، حالا پدرش زنده بود یا نبود یا نمیدانم این حرفها. میدانید، این یک مؤلفه مستقلی در زندگی نیچه است که به دلیل خانواده و جامعهای که در آن بزرگ شده و استعداد خوبی که در زمینه موسیقی داشته، گرایش پیدا کرده. بنابراین، من میتوانم بگویم که نیچه یک مؤلفه خودی کوچکتر از وجودش این مسئله عشق به موسیقی است. بعد هم در موضوع اشرافیگری هم میتوانیم بگوییم که اصلاً اشرافیگری، علاقه به اشرافیت نتیجه باز تأثیر است که خانواده نیچه رویش گذاشته؛ در خانواده بزرگ شده که اینها در خدمت اشراف بودن و نیچه و خانوادهاش خودشان و همینطور برای خودشان سوابق اشرافیت قائل بودند. یادتان باشد من به این نکته اشاره کردم که، مثلاً میتوانم سعی کنم بگویم که این گرایشها در وجود نیچه به نوعی، مثلاً نتیجه همان گرایش اصلی است که در موردش صحبت کردیم و لازم است که به عنوان مؤلفههای مستقل به آن نگاه بکنیم. قرار شد که خود در این مورد فکر کنید، مثلاً این جلسه در این موضوعهای مدار صحبت کنید. از موسیقی شروع کنید؛ این یک واقعیت است که موسیقی در زندگی نیچه نقش پررنگی داشته، یعنی...
شما همینطور از دوره کودکیاش که نگاه میکنید، یک بخش قابل ملاحظه از زندگی نیچه به موسیقی اختصاص دارد. در زندگینامهاش، مثلاً میبینید تاریخهای مشخصی وجود دارد که او به موسیقی گوش داده است؛ چون آن موقع ضبط صوت و چیزهایی مثل سیدی نبود، گوش کردن به موسیقی خودش یک اتفاق بود. یعنی یک روز خاص این آدم میرفت یک جایی مینشست و مثلاً با یک اثر هنری آشنا میشد یا میرفتند، مثلاً از جایی کتاب میخریدند، یا پارته (نُتهای یک قطعه موسیقی) را میخریدند و مطالعه میکردند. خب، مطمئنم شنیدن اجرا میتوانست تأثیر بیشتری بگذارد برای آدمی که با موسیقی به اندازه کافی آشناست و مطالعه، مثلاً نُت هم به اندازه کافی میتواند تأثیرگذار باشد. هدفاً نیچه خودش خیلی خوب پیانو میزد و میتوانست نصف نُت را اجرا کند، بنابراین با موسیقی از این طریق هم ارتباط داشته است. به هر حال، این که استفاده از موسیقی به عنوان یک خونه و دمخور بودن با موسیقی در زندگی نیچه خیلی پررنگ بوده، به اضافه این که خودش میل به موسیقیدان شدن، حتی آرمان موسیقیدان شدن هم داشته، آثارش برای پیانو نوشته شده و همینطور آثار موجود است، بنابراین...
بهعنوان یکی از مؤلفههای مهم زندگی نیچه، شیفتگیاش به موسیقی در همان دوران اولیه که خیلی تا تصدیق واگنر است کاملاً روشن است؛ این که یک آدم موسیقی واگنر را، مثل شوپنهاور، یک جور هنر برتر بداند و موسیقی واگنر را مثلاً یک راهحلی برای مشکلات تمدن آلمان حساب کند، این همه واقعاً نشاندهنده همان حس شیفتگی و اهمیت زیاد دادن به موسیقی است. انگار یک جور در مقابل، مثلاً فلسفه هنر، یک جوری بیشتر برایش حس نجاتبخشی و اینها دارد. این دیدگاهی بود که من قبلاً به آن اشاره کردم؛ در واگنر شما اینها را خیلی به وضوح میبینید، یعنی مهبرگان هم شوپنهاور و هم واگنر که دو آدم تأثیرگذار در ایدهها و افکار نیچه بودند، میبینید که این موسیقی مهبریت را در افکارشان دارد. پس وجود این مؤلفه موسیقی در زندگی نیچه را همان میتوانم برگردانم به شرایط خانوادگی و اجتماعی که در آن واقعاً زندگی کرده است. بگذارید اولین دومین را کمرنگ کنم، حالا کمکم یک قسمت...
هایش را کمرنگ بکنم، برای اینکه سعی کنم بگویم که یک خود روشن بکنم که چه مقدار این مسئله ارتباطش با موسیقی دلاخره رم پیدا میکند به همان نکات اصلی است روانشناسی نیچه قسمت دوم هم میتوانم اینطور به راحتی کمرنگ بکنم که دلاخره علاقه به موسیقی در این آدم وجود دارد که جذب واگنر میشود، یعنی اگر من بخواهم بگویم که اشق نیچه به موسیقی یا ایدههای محور دادن موسیقی در، مثلاً آثاری نیست همین زایش تراژدی اینها نتیجه تأثیرپذیری از شپنهاور و واگنر است، نیست. خیلی وقتها که من در همین تحلیلهایی که میکردم این حرف را زدم، شما میتوانید این را ضعیفش بکنید به این معنی که، خب، به آخرین آدم از اول عشق را نوشتیدی دارد که جذب واگنر است میشود یا همان زمینه مشابه با شپنهاور را دارد که شپنهاور روش تأثیر گذاشته؛ همزمان با نیچه آدمهایی، مثلاً فرض کنید وجود داشتند تل تأثیر کانت بودن که یک جور عقلگرایی در آن غلبه دارد. خب، نیچه چرا تل تأثیر آن قرار نمیگیرد؟ خوفیتی دارد برای خودش که این گرایش را پیدا میکند و این حرفها را میزند، بنابراین.
برگرداندن تفکر نیچه و علاقه و مرکزیت موسیقی در هدف دوره اول آثارش به رابطهاش با واگنر و اینها یک خورده فکر میکنم که سهل این کاری است، یعنی شما برعکس باید ارتباطش با واگنر را تحت این روحیه نیچه تحلیل بکنید نه این افکار را تحت تأثیر بکنید و مطمئناً واگنر به منظم شدن این افکار کمک کرده. بگذارید یک نکته که قبلتر اشاره کردم شاید مهمترین تأثیری که واگنر روی نیچه گذاشته باشد این است که من اینطور احساس میکنم، نمیخواهم تأکید بکنم چون خیلی دفاع مستدلی از آن ندارم، ولی احساس من این است که آشنایی با واگنر تأثیر مهمی که روی نیچه گذاشت این بود که کلن این آرمان مصیبتدیدن را دیگر رها کرد. خیلی وقت در زندگی آدم پیش میآید که، مثلاً فرض کنید تصورش این است که میتواند دانشمند بزرگی بشود و بعد با یک نفر آشنا میشود متوجه میشود که یک مردار به لفظ عامیانه اگر بخواهیم صحبت بکنیم در مقابل طرف احساس میکند که سوسکه، بعد دیگر، خب، فکر میکند که بنابراین.
نمیتواند آنطور که فکر میکرد، دانشمند بزرگی بشود. این طرف خیلی از آن بابوشتر است و خیلی، مثلاً فرض کنید، چیزها را راحتتر میفهمد و تحلیل میکند. این که واگنر یک نبوغ فوقالعاده در زمینه موسیقی داشت و شاید به آن اینطور گفت که آشنایی نیچه با واگنر این تأثیر روش گذاشت که انگار متوجه شد که آنقدرها هم، حالا نبوغ در موسیقی ندارد که بخواهد فکر کند که میتواند یک دانشمند خیلی بزرگی بشود. احتمالاً خیلی خیلی آدمهای دیگر غیر از نیچه هم اگر با واگنر آشنا میشدند، همین احساس بهشان دست میداد. کسی در استعداد فوقالعاده واگنر نمیتواند شک بکند به عنوان اینکه یک نبوغ خاصی در زمینه موسیقی داشته و وقتی که یک نفر خودش دیگر موسیقی تولید نمیکند، طبیعی است که انگار نیچه میرود سراغ آن استعداد دیگر که دارد؛ دیگر استعداد در زمین فلسفه و تفکر دارد. تفکر در مورد موسیقی تولید میکند، مثل اینکه پشتیبان فلسفی و فکری و تئوری موسیقی واگنر میشود به نظر من.
این خیلی طبیعی است. باید در آثار نیچه خیلی با دقت در تاریخش، زندگیش، مثل این نفر همه، چون مکاتبات و خاطرات و اینها زیاد در مورد نیچه وجود دارد، شاید به این قصد یک نفر بتواند برود نگاه بکند و اینکه در چه لحظهای هست که دیگر تصمیم میگیرد که اینطور موسیقی ننویسد. تا یک سن و سالی به طور مداوم هر مدت یک بار یک قطعات موسیقی تحلیف کرده و بعد دیگر این کار را گذاشته کنار. احتمالاً چند تا از این قطعات در حضور واگنر تخیلاتی است، چند تا از قطعات خودش را در حضور واگنر اجرا کرده و بعد به چهره واگنر نگاه کرده و متوجه شده متولد شده که چندان چیز جالبی هم به نظرش نرسیده که باقی نمیتوانسته باشد. بعضی قطعات موسیقی نیچه اجرا شده داریم، منتشر شده، فکر نمیکنم کسی اعتماد به این داشته باشد که استعداد فوقالعاده در زمینه موسیقی آنجا دیده میشود. این هم میتواند بر آن تأثیر دو زار بود؛ این نقطه دوم که مرکزیت موسیقی در بخشی از آثار نیچه، مثلاً دوره زایش تراژدی، در واقع.
تحت تأثیر واگنر و شپنهاور، این موضوع را میخواهیم کنار بگذاریم؛ دیگر موسیقی در زندگی نیچه هست. حالا واگنر وارد میشود؛ یک جوری ممکن است به افکارش نظم بدهد یا یک جوری آرمان جدیدی را واگنر تولید کرده که میشود به دلیل اهمیتی که به موسیقی از قبل میداده جذبش میشود. و چون از فعالیت عملی ساخت موسیقی هم دست برمیدارد، شروع میکند به تئوری ساختن؛ هم در قل مثل ستایش کردن. اگر من خودم بتوانم موسیقی تولید بکنم، خب، تولید میکنم؛ اگر نه، ستایشش میکنم یا نقدش میکنم، برای حرف زدن در مورد موسیقی. به نظر میآید که حضور و آشنا شدن با یک آدمی مثل واگنر این تأثیرات را گذاشته. یک نفر میتواند بگوید که اگر این حدث من درست باشد و مبوغ واگنر روی نیچه این تأثیر گذاشته باشد که دیگر دنبال موسیقیدان شدن نرود، خب، میشود گفت که برال این متوقف شدن فعالیت موسیقی عملی نیچه روی پررنگ شدن تفکرش در موضوع موسیقی تأثیر گذاشته است. در حال اینها خیلی، به نظر من، نکته اساسی نیست، ولی...
این که کلن نیچه در دورانی زندگی میکند و در خانوادهای زندگی میکند که دمخور با موسیقی است، این نکتهای است که جای برال بحث دارد. مثلاً در دورانی دیگر ممکن بود اینقدر موسیقی در زندگی نیچه پررنگ نشود؛ در حال از بچگی در دورانی است که عامل اصلی حساب میشود در پررنگ بودن موسیقی در زندگی نیچه. فکر میکنم میشود اینطور، در واقع، بحث کرد که باز این را یک خورده کمرنگش بکنیم؛ آن دوران و خانواده مشابه نیچه زیاد وجود دارد، یعنی واقعاً شما شاید بتوانید بروید همه همکلاسهای فیلولوژیست نیچه را بررسی بکنید و به این نتیجه برسید که همهشان در موقعیت مشابه نیچه بودند، پیانو هم یاد گرفتند، ولی جذب نسری نشدند. میخواهم بگویم این بلاخره این پررنگ بودن نسری در زندگی نیچه را یکی خود اندیشتر باید به روانشناسی بسپارد؛ در گردن من فکر کنم. در مورد دومم میشود باز بلاخره به راحتی گفت که خود اینطور کمرنگش بکنی که هزاران نفر در شرایط مشابه قرار داشتند و هیچکدامشان این مقدار موسیقی در زندگیشان سهت ادانه نکردند من.
اشاره کردم به این که، خب، در این شرایط میدهد و استعداد ویژنی هم در زمینه موسیقی داشته که برال موسیقی را خوب میفهمیده تأثیر قرار میگرفته و در این حد استعداد داشته که خودش از سن خیلی پایین شروع به تولید موسیقی هم کرده، خب، این استعداد درک موسیقی و ارتباط با هنر و تولید هنر بحث روانکامانه میتَلگه دیگر، یعنی شما، مثلاً فرض کنید اگر بگویید که فعالیت مدام میخواهد این بحث را باز بکنند. یک فعالیتهای منطقی مثل، مثلاً مراد فیلولوژی بودن به وضوح شما با دیدگاههای گنونگی، مثلاً به آن نگاه کنید یک جور فعالیت مردانست بیشتر. در حالی که، فعالیتهای احساسی هنری مثل، مثلاً فرض کنید، مخصوصاً موسیقی یک جور رنگ آنیمایی دارد. یعنی، یک مرد انگار با آن جمعه خودآگاه خودش خیلی خوب میتواند ریاضیدان خوبی باشد آن جمعه را تغییر بکند و ریاضیدان خوبی بشود، فیلولوژیست خوبی بشود، بنشیند استدلال منطقی بکند. من بارها این استدلال را به کار بردم که یک ریاضیدان خوب معمولاً اینجوری است که یک آدمی یا آنیماش خاموش است یا توانایی این را دارد که آنیماش را مبارکاً خاموش بکند وقتی که دارد استدلال منطقی میکند، بهنحوی که خیلی چنین احساسات درونیش فعال نباشد و شما اگر...
من میخواهم دوباره سعی کنم این مسئله موسیقی را یک خودی نزدیک بکنم به همان چیزی که زدم سقیق قبل گفتم، این که بلاخره این عشق موسیقی و نگاه خیلی انیق داشتن و مهم فرض کردن موسیقی اینها به نوعی، در واقع، به آن جمعه آنیمایی وجود نیچه مربوط است. فکر میکنم همه هنرمندها مردای هنرمند اینطور بهشان نگاه میشود که آن حالتهای الهامشان و درک، مثلاً امیرود هنریشان نتیجه فعالیت آنیما شده و هرچند که این را یک مقداری بخواهیم تفسیر برایش بزنیم چون جمعههای پیچیدگی فرم ایجاد کردهاند هنر این مدار زیادی همینجور در لرنی بیستون، یعنی از دورانی که، مثلاً فرض کنیم مدرنیستا در هنر فعال بودند جمعه خودآگاه فرمی اهمیت بیشتری پیدا کرد و پررنگتر شد و این، در واقع، به نوعی نتیجه این است که هنرمندها دیگر خیلی آدمهایی هم نیستند مردانی نیستند که آنیماشان فعال باشد، شاید الان یک آدم یک مرد با آنیما خاموش یا تقریباً خاموش بتواند آثار هنری با فرمهای پیچیده که چندان احساسی در آن نیست بیان بکند. لااقل این را میتوانیم الان بگوییم که ارتباط نیچه با موسیقی اینطور نیست یعنی.
به شدت شامل آن شور و هیجانات احساسی شاید دشت موسیقی خود تولید شده تا از خود نیچن را از این نظر بردسید برای آن دوران هر آن دوران نزدیک به دوران رومانتیکه که اتفاقاً دوران رومانتیک ویژگی شدید آن شور آنیمایی در آن خیلی قدیم میشود. این تحقیق به پروژکت شدن آمیما شکل، مثلاً کارگزیاد و موسیقی این تحقیق زیاده تا جزید به طبیعت و به جود پروژکت شدن آمیما یک فرقی، مثلاً موسیقی ترکیب؟ من کلمه پروژکت شدن آره دیگر دلاخره اینها فعالیت، یعنی یک موجودی که. من فکر میکنم یک بار اصلاً این سلسل مراتب را سعی کردم توضیح بدم که کلن یکی از ویژگیهای، در واقع، تئوری یوند اینی که بین یک سری از احساسات، مثلاً تحت عنوان آنیمایی رابطه برقرار کن این جدایی از این که شما، یعنی این نوع ارتباط برقرار کردن بین احساساتی که ممکن است در مرحله اول خیلی مربوط بیندار نرسن تئوریها را یک خورده آزمونپذیر میکند. اگر یادتون باشد من یک بار به عنوان نکته مثبت در مورد تئوری فروید گفتم که آن ایده فروید در مورد دورههای دهانی و مقعدی و جنسی از این نظر میشود گفت که آزمونپذیر بودن و آزمون خوب، در واقع، پس دادن که، مثلاً فرض کنید فیکسیشن در مرحله مرحله روید براش یک ویژگیهای قائل میشود که الان میشود گفت که ثابت شده که اینها با هم بیگه همبستگی دارند. این که من یک مودلی داشته باشم که، مثلاً توشی مفهوم جدید فیکسیشن در مرحله دهانی را اعلام میکنم و به طور موجهٔ میگویم که فیکسیشن در مرحله دهانی این ویژگیها را ایجاد میکند در بزرگسالی، مثلاً خب، حد درقل دارم این ادعای آزمونپذیر را بیان میکنم که این ویژگیهایی که من گفتم با همدیگر همبستگی دارند، یعنی اگر یکیشو در یک آدم دیدی باید انتظار داشته باشید آن یکیشو ببینید و آن ویژگیهایی که محبت فیکسیشن، مثلاً مغعیه آنها با هم بیگه همبستگی دارند و با اینها ندارند، یعنی اگر یک آدم من ببینم که نه این سری ویژگیهایی که، مثلاً فیکسیشن اول و دومه همینجور قراراتی در مردم دیده میشود هیچ توضیح آماریش معنیدار نیست آن وقت میتوانم شکر کنم بگویم که آزمون تجربی نشان داد که این چندان تئوری کارآمد نیست حالا.
این در مورد یونگ است. من فکر میکنم یک حرف را میشود زد و اشخاص به طبیعت، موسیقی و هنر، این همه یک جوری فعالیت آنیمایی هستند. حالا اگر شما بررسی بکنید، ببینید آره، مثلاً هنرمندها اکثرشان این ویژگیها را دارند، مثلاً آنهایی که به هنر علاقهمندند، به طبیعت، به مثلاً جنس مخالف، همهشویه نوع فرادیتهای ویژگیهای مشترکی دارند. آن وقت میشود گفت که این همبستگی نشانه از این است که تئوری تعیید شده، نه اینکه درستش ثابت شده، فکر مثبتی دارد جهت، مثلاً تئوری که بیان شده حساب میتوانی بکنیش، یعنی یک لیولبندی وجود دارد. یعنی مثلاً یونگ از وجه تصمیم استفاده نمیکند، ولی میتوانید شما از وجه فروید اینجا استفاده بکنید، یعنی مثلاً میتوانید بگویید که، مثلاً یک آدمی که در موردی که شما دارید میدهید، یک آدمی که عشق فوقالعادهای به طبیعت دارد، اگر زندانیاش بکنید، آن وقت ممکن است گرایش به موسیقی پیدا بکند، مثل یک جایگزینی در مقابل طبیعت، یا مثلاً شروع بکند به نقاشی کردن از طبیعت. این یک خورده اینجا چیز آزمونپذیری است، لیول داشتن، یعنی همینی دیگر مثل اینکه یک چیزهایی به ترتیب انگار دارند ظاهر میشوند. احساساتی وجود دارد مثل آنکه فروید هم توصیف میکند عشق به مادر وجود دارد و به جنس مخالف. فروید هم استرالی آنیما را به کار نمیبرد و این را واقعاً با هم دیگر یک جوری قابل جمع هستند. تبدیلی به عشق و جنس مخالف میشود اگر یک محرومیتی آنجا وجود داشته باشد، تبدیلی به عشق و سرشار، مثلاً به طبیعت میشود. اینها در کنار هم اینطور نیست که با همگی تعارض داشته باشند، ولی یک جور انگار که پشت سر هم دارند ظاهر میشوند. یعنی میشود این اطرافی برای زندگی زندگی است که اگر یک نفر عشق واقعی به موسیقی دارد، احتمالاً مثلاً یک ترقی آلیزی شده که عشق به جنس مخالف شده مشکل شود؟ نه لزوم ندارد. فکر میکنم با دیدگاه فرویدی آره حتماً یک سرکوبی صورت گرفته، ولی فکر میکنم اگر یونگ بپرسید نه، آنیما مثلاً قدرتمندی وجود دارد که همچنان در اینکه ببینید در دیدگاه فرویدی آن حس جنسی جای خودش آنجاست، بقیه همه انگار یک جوری ظاهرند. در حالی که یونگ دیدگاه سلسلهمراتبی رشد یا مثلاً آنیما اینطور نیست که جایاش فقط جنس مخالف باشد. آنیما همین است، آنیما مراتب رشد انسان برای خودش شکوفا میشود. شما وقتی آثار یونگ را میخوانید، یونگ را به طور مصفتی از مراحل آنیما صحبت میکند که کاملاً از یک چیز جسمانی شروع میشود و بعد، مثلاً به...
چیزهای خیلی معنی میرسد، بنابراین، این شکلی نیست که یونگ بتواند بگوید که نشانی رشتیافتگی هم میتواند باشد، یعنی یک آدمی اتفاقاً آنیماش خیلی به پروژکشن خوبی هم پیدا کرده، حالا به مرحله بالاتر از خودش رسیده، حالا این احساسات عمیقتر شدن به طبیعت، مثلاً ارجاع داده میشوند، پروژکت میشوند به طبیعت، به هنر همیتون که کلن دیدگاه فروید نسبت به فعالیتهای هنری و اینجور چیزها مثل یک نتیجه آرزی، یک چیز ذاتیه، در حالی که یونگ دیگری نگاه نمیکند، برای اینها میتواند ارزش مستعد قائل باشد، به ارال پررنگ بودن موسیقی به عنوان هنر، به عنوان رشته اصلی هنری در زندگی نیچه و... من فکر میکنم تا حدودی میشود به آن ذات آنیمایی، در واقع، نیچه آن چیزی که خودش، البته، انکار میکند نسبت داد. این در مورد هر کسی که با موسیقی، مخصوصاً موسیقی توان دوران و رومانتیکش ارتباط داشته میشود، در واقع، گفت که برحال آنیمایی فعالی دارد. این یک نکتهای است که من شروع کردم در موردش صحبت کردن؛ چند چیز هم میخواهم اضافه بکنم که در آن وقتی من به مرکزیت و اهمیتی که موسیقی در کار اولی میشود دارد نگاه میکنم، این را خیلی مؤلفه جدایی از آن بحثی که مطرح کردم نمیدانم میتوانم بگویم که این هم اینکه از عوارض همان ارتباط شدید با دنیای زنانه است و برای یک پسری که یک چنین روحیهای دارد خیلی طبیعی است که گرایش به هنر پیدا بکند. آن ارتباط با دنیای زنانه که یک لحظه فرویدی نگاه بکنید، طبعاً منجر میشود به تسلط مادر و خواهر و دنیای زنانه و در نتیجه منجر میشود به اختلال در رابطه با جنس مخالف. فروید بلافاصله میگوید که پس این یک جوری تسهیل میشود به یک چیزی مثل موسیقی و، بنابراین، ما اینجای تحلیل خیلی ساده فرویدی هم میتوانیم داشته باشیم از این که نیچه به عنوان آدمی که تحت سلطه زنهاست و تمام زندگیش، در واقع، ناکامی در ارتباط با جنس مخالف است، این انرژی جنسی و لیبیدوش یک جوری تبدیل شده به یک جور عشق زایدولوستی در دوران نوجوانی و جوانی نسبت به موسیقی. با هر دیدگاهی که نگاه بکنی شما این ارتباط میتوانید ببینید با آن نکته.
اصلی که من گفتم، که در جلسات قبل به عنوان نکته اصلی روانکاوی نیچه از آن صحبت کردم، این مرکزیت موسیقی است که توجه میشود. بسیار من چند تا نکته جدای از این بگویم که یک خورده، در واقع، یک تحقیق وجود دارد. من واقعاً وقت نکردم، متأسفانه. خیلی دو بار تمایل پیدا کردم، ولی اینقدر گاه این تحقیقها مفصل هستند که آدمها حسابی کند بخوانند. خب، باقی این روز هم اگر وقت میشد باید نگاه میکردم، ولی وقت نکردم. فکر میکنم نکته جالبی است؛ من یک بار نگاه کردم، ولی خب، دقیق نخواندم. از این جهت یادمان موضوع افتاد که بلاخره رابطه نیچه با موسیقی فراز و نشیب داشته، همانطوری که رابطه نیچه با رومانتیسیسم، مثلاً فراز و نشیب داشته. مثلاً از یک جایی به بعد باجی رومانتیك در آثار نیچه مثل فهش دارد استفاده میشود، در حالی که مثلاً در نور جوانی و جوانی آثار موسیقی مورد علاقه آثار رومانتیك است. این، به نظر من، اینجایی نقطه خوبی است، یعنی آن تز از این نظر ارزش دارد که فکر میکنم چیز خوبی را بررسی کرده است اگر نفر بتواند آن فراز و نشیب رابطه نیچه با موسیقی را خوب درک بکند. به نظر من، ایدههای خوبی میتوانی بگیری که در واقع رابطه نیچه با آن حسای آنیماییش چطور است. شما باید انتظار داشته باشید که وقتی هر چه نیچه جلو میرود بیشتر جذب آن، در واقع، زدیت پیدا میکند با ذات زنانه خودش. انتظار داشته باشید که موسیقی در زندگی نیچه کمرنگتر بشود، یعنی شروع بکند کمکم حتی فرش دادن به مثلاً موسیقی رومانتیك و بعد کمکم حتی موسیقی آلو، مثلاً واگنر، چیزهایی که آلو خیلی هم صد درصد رومانتیك نیستند، برای اصلاً دیگر سؤال ده، برای خاطر اینکه عشق نیچه به موسیقی تجلی آن واقعیت است دیگر و بنابراین ناخودآگاه باید این توروزهای درونی موسیقی را به مهاق ببرد. هم برای همین دوم تز علاقهمندم و همش فکر میکنم یک روز بشینم در اینکه بخوانمش ببینم که این تأیید میشود این حرکتی من میزنم یا نه. بفرمایید خوب است، باید احتفال کنم که حال من خوب نیست اگر آدمهایی که گوش میدهند که من.
چرا امروز اینطور حرف میزنم؟ زیاد همشان، حالا خوش نیستم. اینکه میگویم احتمال بدهدارین که هر چند از شما اینطور حرف بزنید و بعد میخوش حال میشوند، به فرق چند یک آدم میدهد؟ اینکه دیشب یک خواهبزنه، یک خواه همین آمون، در طریق آمون میبیند که شده، آن میآید و آمیماشون میداره، امیماش جذب شده شده شده در دلیل قرمان در سبب از باقی امیماش جذب شده شده شده خیلی چه میگویند دیگر حدث شجاها نست من منید از شجاهاد ندارم برای من نمیدانم رویهای نشان را اصلاً ندیدم زفت میکرده یا نه اکاش میکرده با آن، خب، حالا به هر حال، این نکته بود که من میخواستم به آن اشاره بکنم. شما به وضوح در زندگی نامهای نیچه میبینید که موسیقیهای اولیهای که خیلی دوست دارد رومانتیک است، خیلی رومانتیک است، خیلی موسیقیدان وسطهای دوره رومانتیک حساب میشود. من چون به یک جایی رسیدم که به طور طبیعی بحث رومانتیسیس مطرح شده، میخواهم یک خورده در مورد همین دنیای رومانتیک صحبت بکنم، در مورد این نیجگی در واقع.
رومانتیک بودن یا زاده رومانتیک بودن نتیجه خود صحبت بکنه که به همین بحث موسیقی اینوی رب دارد و بعد نهایتاً یک نکته دیگر در مورد موسیقی هبلا به آن اشاره کرد و بیدام یک خورده بشود تا صحبت کنم. خب، ببینید، میشود از یک دوره در دنیا، در اروپا، به عنوان دوره دوران رومانتیکی صحبت کرد. رومانتیسیست فقط یک مکتب هنری و ادبی و نمیدانم موسیقی و این حرفها نیست. یک فضایی در اروپا ایجاد شد که همه آدمها تحت تأثیر این فضا قرار گرفتن؛ از سیاستمدار گرفته میتوانیم بگوییم این سیاستمدار رومانتیک است، این فیلسوف فیلسوف رومانتیک است و این، مثلاً موسیقی یا این هنر هم هنر رومانتیک است. که در هنر وقتی شما به رومانتیکیس نگاه میکنید، حتی خیلی حرفها در موردش زده شده، خیلی میجگیها میشود در موردش گفت، ولی یک چیزی که در هنر رومانتیک هست، یک حالت در بارو برعکس هنر کلاسیکی که رومانتیکیس جانشینه شد، اقراق در احساسات است، یعنی شما، مثلاً فرض کنید در آثار کلاسیک انتظار ندارید که یک آدمی ببینید که از عشق دیوانه شده یا از حسادت دارد، مثلاً فرض کنید ممکن است به دلیل موئزه اخلاقی واقعاً یک آدمی را نشان دهند که از شدت حسادت دیوانه میشود که شما اینطور بفهمید که نباید اینطور شد، یعنی.
اگر دیوانگی هم در آثار کلاسیک نمایش داده شده باشد، حس منفی نسبت به آن وجود دارد و دافعه ایجاد میکند. اما اگر بخواهید رومانتیسیسم را بررسی کنید، اینطور نیست؛ مانند ستایش شهرزاد، انفجار احساسات در حد، مثلاً عشق در حد دیوانگی است. این چیزی است که در پررنگ بودن همه چیز، احساسات رومانتیک با اغراق همراه است. اگر نقاشی بخواهند بکشند، رنگها مثلاً تند و کنتراست خیلی زیاد است. اگر بخواهند موسیقی ترانهای بسازند، دینامیک صدای بسیار زیاد است؛ یعنی مثلاً فرض کنید پایین و بالای صدا در موسیقی خیلی با هم اختلاف دارند. کلیت موسیقی رومانتیک نسبت به موسیقی کلاسیک، مثلاً موسیقی باروک، بسیار پرسر و صدا است، طوری که آدمهایی که موسیقی کلاسیک گوش میکنند، از این نوع موسیقی متنفر میشوند. مثلاً بتهوون که یکی از سردمداران موسیقی رومانتیک است، این ویژگی را دارد. این چیزی که من دارم میگویم، جایگاه اصلی هنر رومانتیک نیست؛ بلکه ما در دورانی قرار داریم که اینگونه چیزها خود ستایش میشوند، یعنی مثلاً شروع هیجانات بسیار عمیق داشتن و اینها را به شدت، مثلاً چند صد برابر بیان کردن، مانند ستایش از حالتهای انفجاری که ممکن است در احساس به وجود بیاید.
یک جایی محصولی خواندم درباره ادبیات رومانتیک که یک صحنه را مثال زده بود از رمان بلند «بادگی» که مثلاً رمانش مشخص دوران رومانتیسم است؛ آن مردی که معشوقش سالها پیش مرده، از شدت این احساسات عاشقانه که دارد و هنوز هم زندگیاش کاملاً تحت تأثیر همان روابط عاشقانه است، یک شب میرود قبر زن را میشکافد و کنار آن جنازه دراز میکشد. این در حد دیوانه شدن و غیرواقعی بودن میرسد؛ شدت احساساتی که دارد توصیف میشود. اینها در موسیقی هم که نگاه کنیم، موسیقی هم همینطور است؛ یعنی واقعاً شروع هیجانهای دیوانهوار است. گاهی اوقات چون در موسیقی رومانتیک برمیخورید که همراهی و همدلی گوش دادن ممکن است چندان تأثیر خوبی نگذارد. این که آدمهایی مثل مثلاً فردریش گوته در اواخر عمر خود صراحتاً یک جور بازگشت به کلاسیسیسم دارند، گوته صراحتاً میگوید که رومانتیسیسم بیماری است؛ خودش یک دورانی مثل دوران رومانتیک دارد، ولی همینطور که میرود، انگار به این نتیجه میرسد که این واقعاً انگار به دیوانهای دارد منجم میشود.
بیمارگونه است روحی رومانتیک؛ روحی بیماری است و کلاسیک سالمتر. او در آخر عمرش انگار دعوت میکند به این که دوباره بازگشتی به دوره کلاسیک داشته باشد. من این میگویم انفجاری بودن حس رومانتیک و موسیقی رومانتیک را یک بار اگر یادتان باشد اشاره کردم که شاید اصلاً این ایده دیونیزوس در ذهن نیچه اینطور پررنگ شده و شکل گرفته. نیچه آدمی است که این موسیقی دوران رومانتیک و این روحیه رومانتیک کاملاً در تجربه واقعی زندگیش وجود دارد. من تصورم از حرفهایی که خودش میزند این است که همراه با، مثلاً فرض کنید سمفونی نهم بیتوون، به یک حس انفجار احساسات و یک حالت، مثلاً انگاری وجود یک شور بینهایت میرسد و این که خودش را یک کسی رها بکند در موسیقی، در یک چنین موسیقی، خونر رومانتیک و این شور را تجربه بکند؛ شوری که به شدت لذتبخش است. بعداً طبیعی است که این حالت، این حالت مسلط شدنه انگار آن غوای موسیقی، طبیعی است که در درونش هست برایش چیز بشوند، یک جوری، مثلاً در تفکرش، در زندگیش حالت عمده پیدا بکنند؛ مثل اینکه پیکهای زندگیش هستند، مثل اینکه بزرگترین لحظههای تجربه حیاتی نیچه این لحظهها است که به این قلههای یک مقدار شاید وهمانگیز انرژی و شور بینهایت که پیدای موسیقی است دست پیدا کردیم من.
یک بار سعی کردم بگویم که نمیشود با حرف زدن این را منتقل کرد، ولی آن روزی که بست دیونیزوس بود گفتم که در موسیقی چنین حالتی هست. این چیزهایی که در توصیف حالت دیونیزوسی نیچه بیان میکند خیلی نزدیک است به همان حس امیری که از یک شروع هیجان حیاتی خیلی خیلی شدیدی که موسیقی میتواند به آدم بدهد. میشود این را اینطور برگردان به این که اگر نیچه در تمام عمرش انگار دارد از دیونیزوس ستایش میکند، من میتوانم بگویم که سمفونی نهم بیتوون موسیقیای است که آن حسی که نیچه دنبالش است. من گفتم که اینطور باید نیچه را فهمید که نیچه در درون خودش آن حس دیونیزوسی را دیده، عاشقش شده و حالا تا آخر عمرش آن حس دیونیزوسی یک شور عمیق فوقالعاده، یک قدرتمندان است. آن چیزی که شاید مشخص است، مثلاً موسیقی بتهوون یا کسانی که تا به بتهوون بودن مثل شما یا حتی واگنر، این که یک جور احساساتش شورانگیز فوقالعاده قدری همراه با حس قدرت است. این در موسیقی رومانتیک، در موسیقی آدمهای رومانتیک میگویم، در موسیقی، مثلاً فرض کنید شوپن در خود موسیقی رومانتیک با همدیگر یعنی.
در این تمایلات به انفجار و قدرت تفاوت وجود دارد. بعضی از موسیقیهای رومانتیک اتفاقاً اینطوری نیستند و موسیقی بتهوون چنین بیجهتی دارد و این آن چیزی است که، در واقع، فکر میکنم نیچه را به خودش خیلی متعصب کرد. این حرفی که من میزنم، یک نفر خیلی خوب به فهمه، به نظر من، متوجه این میشود که باید یک مشکلی را اینجا حل کرد. من قبل از اینکه مورد اعتراض قرار بگیرم، باید مشکل را سعی کنم بگویم. در واقع متوجه این هستم که الان دو تا حرفی که زدم یکخورده با همدیگر ممکن است متعارض به نظر برسند؛ آن هم این است که اول گفتم که حس موسیقیها داشتن و علاقه به موسیقی یک جوری زنانه است، بعد دارم میگویم که موسیقی جذب نیچه جذب آن بخشی از موسیقی، مثلاً رومانتیک شده که اتفاقاً حس مرگانه و قدرتمندانه دارد. به نظر من، کمترین شاید موسیقی باید یک که بگویید که فعالیتهای آنیمایی و زنانه را دارد، به شدت موسیقیاش موسیقی قدرتمندی است. اگر شما در دوران جدید بخواهید یک هنرمندهایی را پیدا بکنید که بگویید اینها، مثلاً جانشینان خلاف بتهوون هستند، ولی از دار من.
در حال میخواهم یک چیزی بگویم که تعارض اساسی وجود ندارد؛ آن هم این است که میشود بلاخره این عشق به قدرت شما وقتی که نیچه را توصیف میکنید به عنوان آدمی که آنیمای فعالی دارد درونه، مثلاً زنانهای دارد، ولی این رسمتش سرکوب شده است. نتیجهاش این است که یک سری تمایلات دارد، ولی در این حال تمایل به قدرت دارد دیگر، یعنی مثل یک آدمی که قدرت در درونش به طور واقعی تجلی پیدا نکرده. من فکر میکنم تحلیلی که از شخصیتش ارائه میکنم اینجوری است که یک آدمی است که درون خیلی منفعلی دارد و موجود واقعاً ضعیفی است، ولی عشق به قدرت دارد و دوست دارد خودش را قدرتمند ببیند. عشق به قدرت وجود دارد، قدرت تحرک نیافته دارد. هرچقدر که این مردانگی سرکوب بشود و متحرک نشود، عشق به این، در واقع، یک جوری بیشتر میشود. بنابراین، اگر، مثلاً یک موسیقی اگر آن حس قدرت به طور نرمال وجود ندارد در این آدم، موسیقی که این احساس را ایجاد میکند برایش مطلوب باشد، بنابراین، موسیقی اینجا یک مسئله پیچیده است.
در زندگی نیچه، به نظر من، میتوانم باز هم ارجاع دهم به همین که، به نظر من، جایی خیلی مناسبی برای تعلق وجود دارد و، حالا اگر آدمهایی تعلقشان شاید خیلی خوب نباشد، همچنان جا دارد. یعنی رابطه نیچه با موسیقی یک جوری پیچیده است که منظور من جای تحلیل بسیار زیادی دارد. نمونههایش همین است که من دارم میگویم کلن استعداد موسیقی داشتن یک جوری از آن درون است، مثلاً آنیمای فعال و درون، در واقع، زنانه میان، در حالی که، بعد هم میبینید که آن حس قدرتی که در، مثلاً موسیقی شومان یا بتهوون هست، جذبش میکند، برای اینکه انگار همانطور که نیچه در تخیل خودش یک موجودی مثل زرتشت میسازد و این برایش نتبو است، برای اینکه از شیفته قدرت، شیفته قدرتمند بودن است، چیزی که ندارد، این همینطور آن موسیقی که این حس را به آن میدهد برایش ارزشمند است؛ بر همین است که جذبش میشود. در موسیقی بتهوون این چیز گمشدهای که میشی دنبالش هست وجود دارد. خود علاقه کلی استعداد موسیقی داشتن نتیجه آن ذات حقیقت وجود نیچه است و بعد این نوع موسیقی که برایش ایجاد علاقه میکند و من.
فکر میکنم شاید محشر بوده تا حس دیومیزوسی را تجربه بکند و به آن علاقهمند شود. این چیزی است که، در واقع، در موسیقی بتهوون و شومان پیدا میشد و به این علاقهمند شد. بر این اساس، اینجا یک دوگانگیهایی موجود دارد، یک پیچیدگیهایی که خیلی جا دارد که آدم تعلق بکند. موسیقی یک بزرگی است. موسیقی شومان، شومان برم، آره، موسیقی شومان. موسیقی شومان هم مثل بتهوون موسیقی رومانتیک است که در آن همین حس هست. بر حال سر صدای زیاد و افتخارات زیاد اینها وجود دارد. من، حالا نمیدانم، آقای مستقیه خیلی چیزی است. من همینطوری کلی در موضوعشان حرف زدن خیلی جالب نیست، ولی مثلاً من فکر میکنم که این تعارضهایی که در زندگی نیچه هست، مثلاً رابطهاش با رومانتیسیستها، همینجا قابل توجیه داریم. یعنی باید انتظار داشته باشید که وقتی به پایان زندگیاش نزدیک میشود، رومانتیک حالت فرش پیدا کند؛ به شدت خودش رومانتیکی است. یعنی ببینید اصلاً اینکه دیگر من باید انتظارم این باشد که به هر چیزی هر چه بیشتر دارد فرش میدهد، این آن چیزهایی است که در وجودش هی نمیبیند، یعنی.
این روند در حال گسترش شدید است؛ شاید فرد در نوجوانی متوجه حسهای رومانتیکی خود باشد و برایش مشکل زیادی ایجاد نکند. اما هرچه جلو میرود، آن چیزهایی که در درونش هست و از آنها میترسد، در همان پسروی که این چیزها در او پنهان شدهاند، بیشتر نمایان میشود و نتیجهاش این است که با تنفر به آدمهایی نگاه میکند که بیرون هستند و حسهای رومانتیک دارند. در موضوع موسیقی هم همینطور است. من فکر میکنم آن فراز و نشیبها جای مطالعه دارد. متأسفانه میگویم چون میدانم که ارتباط نیچه با موسیقی کاملاً پیچیده است؛ یعنی خیلی از این مسائل از آن چیزهایی است که فهمیدن اینکه خالص در موضوع موسیقی چه میگوید، سخت است و به نظر میرسد که حرفهای تناقضآمیز میزند. یعنی بهنوعی در دورانی که به نظر میرسد دارد از موسیقی بد میگوید، باز یک یادداشتی دارد که کاش موسیقی دام میشد؛ یک چیزهایی از این قبیل هست که مشکل ایجاد میکند و یک آدمی که نقد روانکاوانه میکند باید این مشکلات را دوست داشته باشد. اینها آن جاهایی است که ممکن است شما بتوانید با یک نقد عمیق روانکاوانه توجیه کنید و توازن را حل کنید برای من.
متأسفانه کل این مثل فرازونشیبها باید نیچه و موسیقی را من نرفتم همه شما مثلاً بخوانید، مطالعه کنید تا بتوانم آن خیلی دستمایه و دقیقی داشته باشم و واقعاً یک خورده احساس میکنم که از موضوع دست خارجه. دقیقاً به نظرم میآید که آن نوشتهای که دیدم یک بار رساله دکتری بود در همین موضوع، به نظر من، همینطور یک کتاب مستقل یا رساله دکتری یک نفر فقط همین موضوع را مطالعه کند چون ارجاعات نیچه به موسیقی خیلی بیشتر از این است که مثلاً یک نفر بخواهد مقاله ده صفحهای در موردش بنویسد. فکر میکنم خود حجم و مطالبی که نیچه در مورد موسیقی مستقیماً حرف زده به اندازه یک کتاب است، بنابراین تحلیلش هم خیلی طول میکشد.
خب، بریم سراغ نکته دوم که نیچه یک جور حس اشرافیگری و زدگی با اخلاق بردگی دارد؛ رفتاری از یک جو اخلاق اشرافی بنا شده که در چنین خانوادهای بزرگ شده است. یعنی خیلیها معتقدند که پدر نیچه آدمی بود که برای اشراف کار میکرد، عاشق پادشاه بود، مثلاً، و بنابراین تحولات...
سیاسی انقلابی که در دوران زندگی پدر نیچه و خود نیچه اتفاق افتاد، در این خانواده تغییرات مثبتی ایجاد نکرد. تحلیلهای جامعهشناختی که وجود دارد، به نظر من، بسیار خوب است. کافی است یک لحظه در نظر بگیریم که کلیسا بلاخره دستش بود؛ اصلاً اشرافیت بود. در اروپا دین و اشرافیت با هم در یک جبهه قرار داشتند. بنابراین، وقتی که گوشوازی سر کار میآید و با اشرافیت زد و بند پیدا میکند، خیلی طبیعی است که همانطور که خود اشراف احساس خوبی ندارند، خادمان کلیسا هم احساس خوبی نداشته باشند که نداشتند. بنابراین، خانواده نیچه به عنوان خانوادهای که هم خادم کلیسا بودند و هم در خدمت معلم اشراف بودند، انتظار نمیرود که چنین پیشینه اجتماعی از نیچه آدمی دستآزموده باشد که گرایش به اشرافیت داشته باشد.
بنابراین، من میتوانم با یک نقد، مثلاً مارکسیستی به استرام، که نمیداند مارکسیستی یعنی در گرداندن ویژگیها، مثلاً چیزی که داریم تحلیل میکنیم به مسئله جایگاه و خواستگاه اجتماعی افراد، یک رمان بخوانم و بگویم این رمان، مثلاً فرس کنیم دست در موضوع رومانتیسم یا دوران رومانتیک است. میگویم خب، این هنر جایگاه، مثلاً طبقاتیش برجوازی است، در حالی که کلاسیسیسم جایگاه طبقاتیش اشرافی است. بنابراین، این که چطور شد که کلاسیسیسم به عنوان نوع مکتب ادبی غالب از بین رفت و روی به آن گرایش که داشتند از بین رفت و جانشینش یک مکتب مثل رومانتیسیسم شد، من این نقد جامعهشناختی را میتوانم ارائه دهم و بگویم این خیلی طبیعی است که این نوع هنر، هنری است که با آن شرایط اجتماعی کاملاً سازگار است.
اما نگفتم چطور میشود این تحلیل را ارائه کرد. این تحلیلهای خیلی عمیق وجود دارد که منظورم این است که همه خیلی تحلیلهای درستی هستند. کلن از فرصت استفاده بکنم، یک پرانتز باز کنم و یک حرف خیلی کلی بزنم: نقد مارکسیستی و جامعهشناختی در دورنما دادن، یعنی در کلیت، تا این حرفهایی که میشود زد، خیلی معاصر و معمولاً مشکلی، به نظر من، مشکلی که وجود دارد این است که، مثلاً ببینید من وقتی که میخواهم در مورد تحولات کلی سیاسی اجتماعی در پنجاه سال اخیر در دنیا بحث بکنم، نقدهای مارکسیستی خوب جواب میدهند. یا مثلاً در مورد مکتبهای ادبی که در سی، سی و پنج سال آخر به وجود آمدهاند دارم بحث میکنم، خوب جواب میدهند. خیلی حرفهای عمیق و جالبی میشوند. اصلاً چرا دوره مدرنیسم به وجود آمده و چرا وارد دوره پستمدرن شده، به نظر من.
تحلیلهای اینجا خیلی عمیق هستند، یعنی هر چه ریزتر شود، مثلاً در مورد یک اثر هنری خاص بحث کنیم، به نظر میآید هیجانانگیز است. یعنی ما یک جایگاه خوب، خوب، در واقع جایگاه نقد مارکسیستی را باید کمتر بشناسیم. به نظر من، سعی شود که یک آدم یا یک اثر هنری خاص را بیایید هی سعی بکنید آدم با جایگاه، نمیدانم، طبقاتی و این چیزها تحلیل بکند، گاه به ابتزال کشیده میشود، ولی دیدگاه از راه دور دادن و خیلی تحولات کلی را بررسی کردن خیلی خوب جواب میدهد. مثلاً من فکر میکنم تحلیلهایی که در مورد این جانشینی مکتب هنری، پیدایش و مثلاً گرایش به مکتب هنری وجود دارد، این تحلیلهای جامعهشناختی خیلی خوب و امیری است. من، بنابراین، میتوانم اشرافیگری نیچه را باید تحلیل جامعهشناختی نسبت به شرایط خواستگاه طبقاتیاش بدهم. دیگر میگویم خواستگاه طبقاتی این آدم، در واقع، خادمان کلیسا و اشرافیت است؛ این است که این آدم حس خوبی نسبت به هیچ کدام از جریانات انقلابی دوران خودش ندارد. همه این چیزها را به عنوان گرایشات منفی سعی میکنند سرکوب کنند، یعنی نخبگرایی به نوعی نشانه، مثلاً یک دیدگاه طبقاتی نخبگرا مثل اشرافیت است و این چیزی که ارزش دادن به توده مردم است، این چیزی است که مثلاً فرض کنید آدمهایی که خواستگاه طبقاتیشان طبق متوسط یا طبق کارگر است، جور دیگری به ماجرا نگاه میکنند. من رخ بهگرایی به نظرشان ممکن است این چیزی خیلی بد باشد. اگر این طور نگاه کنید، به نظر میرسد که خب، پس این حس مثبتی نیچه نسبت به اشرافیت یک مؤلفه مستقل در زندگی و افکارش است، نتیجه خواستگاه اجتماعیش است، نه وضعیت روانی خاصی که به دلیلی مثلاً فرستادن به محیط زنانه و اینها به وجود آمده است، چون درآمده. من یک بار به این نکته اشاره کردم، شاید واقعاً ارزشگذاری را یک بار دیگر هم اشاره بکنم. گفتم میشود تحلیلهای مارکسیستی را در مقابل تحلیلهای فرویدی اینطور با هم دیگر تفکیک کرد که انگار اختلاف سر این است که غریزه اصلی خوردن است یا تولیگی مثل گردنه مثل این. من دو تا غریزه اصلی بقای شخص هستم یا بقای نسل. وقتی حرف از فیتنس بیشتر، مثلاً نسبت به شرایط محیطی است، حرف از قدرت تولید مثل بیشتر است. آن موجود زنده موفقتر است که توان تولید مثل و تولید نسل بیشترین مشترک را دارد. در تحلیلهای مارکس و فروید هر دوشان در این که یک چیزی را دارند انگار به ناخودآگاه ارجاع میدهند مشترکند، یعنی.
مارکس هم ممکن است کلمه ناخودآگاه را به کار نبرده باشد، ولی تمام تئوریهایش این است که شما رفتارهای مردم را بر اساس این که از چه چیزی دارند میخورند و این چیزی که دارند میخورند و از کجا میآورند میتوانید در موردش حرف بزنید و خودشان نمیدانند، یعنی یک آدم طبقه اشراف نمیداند چرا اینطور فکر میکند و اینطور رفتار میکند؛ یک آدم طبقه کارگر هم نمیداند چرا گرایش سیاسی اجتماعیاش اینگونه است. این برمیگردد به این که انگار بقا و معیشتشان، بنابراین، چیزی که زنده نگهشان میدارد چطور دارد تعمیم میشود. بنابراین، میشود گفت در حالی که فروید آن انگیزه ناخودآگاه اصلی را جنسیت میگیرد که، بنابراین، مثلاً تحلیلهای داروینی برمیگردد به بقای نصف، یک تعارض اینجا موجود دارد بین مارکس و فروید. من این را، مخصوصاً یک جلسه گفتم، نمیدانید بگویید که بازلبانه روانکاوانه اگر بخواهیم صحبت بکنیم، مارکس ناخودآگاه را بیشتر انگار نتیجه نحوه معیشت را بهای فرد میداند تا بهای نصر؛ آن را انگار چند فرعی نگاه میکند اگر.
مارکسیستی نگاه بکنی باید نگاه کنید ببینید نیچه غذایش از کجا تأمین شده، خانمهاش از کجا پول میگرفتند، میرسید به این نتیجه که، خب، دیگر آدمها نافشان را اصلاً با اشرافیت بریدند و غذای اشراف را هم خورده و در محیط کلیسایی هم بزرگ شده، هرچند در ادامه حیاتش زده کلیسا شده باشد و اینها، ولی روحیش اینجوری است؛ دیگر بلاخره به طور ناخودآگاه گرایش دارد به اشرافیت. دادید من نزدیک هشت شده، حالا خیلی خوب نیست، فکر کنم جای خوبی میرسیدم برای قطع کردن. دوباره جلسه آینده هنگام یک جوری حرف زدم که به نظر میآید این محفل مستقل است؛ باز اینجا قطع بکنیم در مورد اینکه این محفل تا چه حد مستقل است، جلسه آینده بخش بکنیم مثل این سریالهای تلویزیونی هم که یک جایی قطع میکنند که هیجانانگیز باشد. من اینجا قطع میکنم؛ فکر نکنیم در جلسات آینده همان کاری که در مورد نصیب کردم و در مورد اشرافیت میخواهم بکنم تعلیق وجود دارد. یک بار دیدیم جلسات آینده آنقدر هم گفتم بله این کاملاً معلق است.