روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۹۴
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۹۴نیچه — نفرت از زنانگی

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۶)
  1. حیات۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  2. خودآگاه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  3. روان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  4. روانکاوی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  5. روایت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  6. زبان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  7. سنت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  8. فرهنگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  9. فریدریش نیچه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  10. فلسفه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  11. فمینیسم۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  12. مدرنیته۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · نظریه‌ها
  13. مرد۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  14. ناخودآگاه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  15. نور۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  16. ژولیا کریستوا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  17. ادبیات۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  18. زایش تراژدی۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · کتاب‌ها و متون
  19. عیسی مسیح۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  20. نظریهٔ تکامل۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · نظریه‌ها
  21. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  22. رؤیا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  23. زن۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  24. علم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  25. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  26. ژاک لکان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها

بازاندیشی مسیر جلسات و نظریهٔ ادبی

در جلسهٔ قبلی در اینجا، طبعاً از این موضوع خیلی دور شدم. الان هم خوشبختانه مسئول کراسه‌های غزایی به من داد تا خلاصه‌ای از جلسه قبل را نگاه کنم. امروز وقت نکردم جلسه قبل را گوش بدهم ببینم که موضوع جلسه قبل دقیقاً چه بود. حدوداً حافظه‌ام بود که تا کجا تقریباً گفتم. هم در این مدت هم حستم این بود که بحث تربن بی‌پایانی را شروع کردم. بالاخره باید یک جایی جلسات را ختم کنیم و، طبعاً تو این مدت این مقدار به فکر این بودم که چطور جلسات را ادامه بدهم. کسانی که از قبل تو جریان این جلسات بودند می‌دانند که ما یک تعطیلی داشتیم بعد از این که بحث‌های یونگی تمام شد و بعدش من گفتم شاید لکان را شروع بکنم یا نکنم. یک مدتی اصلاً جلسات تعطیل شد. من هم به این نتیجه نرسیدم که در مورد لکان یک سری جلسات جدید را شروع بکنم تا این که جلسات موجود دادن شروع کردیم که به همان روال سابق، یعنی با استفاده از اطلاعاتی که از روان‌کاوی فروید و یونگ داریم جلسات را پیش بردیم. حالا بران من یک موضوعی را برداشتم که فکر می‌کردم در جلسات به این شکل سابقه نداشته. بنابراین، می‌شود حرف‌های جدید زد و تحلیل کردن دیدگاه یک فیلسوف از دیدگاه روان‌کاوانه است. خب، آدمی که انتخاب کردم به اندازه کافی پیچیده است که جای تحلیل داشته باشد. امروز، مثلاً به بخشی از پیچیدگی‌های یک مدار سردرگم‌کننده تفکر نیچه اشاره می‌کنم. در حال چند جلسه دیگر بحث در مورد نیچه تمام می‌شود و باز باید به فکر این باشیم که چه کار می‌خواهیم بکنیم. در جلسه من یک تمایلی پیدا کردم به این که کلن یک خورده یک دست خیلی مفصلی را شروع بکنم، نمی‌دانم، حالا و لزومن هم دیگر.

از روان‌کاوی به نظریهٔ ادبی

روان‌کاوی به این معنایی که تا حالا بوده نباشد. تا الان اینطوری بود که یک موضوعی را برمی‌داشتیم شروع می‌کردیم در موردش صحبت کردن. هرچه زودتر می‌رساندیمش به یک جایی که بشود از دیدگاه روان‌کاوی برای تحلیل موضوع استفاده کرد. من راستش موازی با تمایلم به این که یک سری جلسات روان‌کاوی داشته باشم، از همان موقع تمایل به برگزاری جلسات دیگری هم داشتم، مثلاً فلسفه علم که من یادم هست آن روزی که بانیان این جلسه آمدند با من در مرکز تحقیقات صحبت کردند و من تو همان جلسه پیشنهاد کردم گفتم اگر چنین موضوعی را مایل هستید، مثلاً فکر می‌کنید به اندازه کافی آدم‌های آنجا هستند که علاقه‌مند باشند، می‌توانم یک چنین جلساتی بگذارم شروع جلسات. در واقع، این‌طور با پیشنهاد خود من بود که یک چنین موضوعی را بگذاریم. فکر می‌کنم همان موقع اگر موضوع دوگان می‌خواستم پیشنهاد دادم باز فلسفه علم نبود، احتمالاً نظریهٔ ادبی بود. تو این مدت هم که تو این جلسات بحث می‌کردیم احتمالاً برای شما متوجه شدید که من از دیدگاه روان‌کاوی بیشترین استفاده را که می‌کنم تو زمینه نقد ادبی و نقد مطلع. حقیقتش احساسم این است که بیشترین.
تمایل هم برای ادامه جلسات اگر ادامه پیدا بکند این است که یک مجموعه و حصه نظریهٔ ادبی شروع بکند که خارج از وحص روان‌کاوانه نیست از ذره من، ولی این‌طوری هم نیست که وحص روان‌کاوی باشد، یعنی اگر بخواهیم وحص نظریهٔ ادبی بکنیم کاملاً یک وحص جدیدی است دیگر، مثلاً یک مصر را نمی‌خوانیم که صرفاً روان‌کاوی بکنیم ممکن است از یک دیدگاه دیگرِ در نظریهٔ ادبی هم بشود استفاده کرد و آن‌ها را کاملاً مبازی با روان‌کاوی می‌توانیم استفاده بکنیم. این در حال نتیجه این است که من به موضوع خیلی خاصی حقیقتاً نتوانستم درست برسم.
جلسات بخواهیم باشیم ادامه بدهیم و همچنان هم نسبت به این که وارد بحث رمان کابیر لکام بشویم تردید دارم فقط، مثلاً نظریهٔ ادبی به نوعی از نظر من ادامه این جلسات است برای خاطر این که من به خیر آن‌جام که بحث بکنم حتماً آفتون می‌دانید که یکی دو تا شاخه از نظریهٔ ادبی مربوط به رمان کابیر می‌شود، مثلاً نقد رمان کابانه یا نقد به اصطلاح آرکتایپی این‌ها دیدگاه روان‌کاوانه تویشان به طور کامل غلبه دارد به اضافه این که من تلاشم اگر چنین جلساتی بگذاریم این خواهد بود که سعی کنم نشان بدهم.
که اگر دیدگاه روان‌کاوانه داشته باشید خیلی چیزها در مورد شیوه‌های مختلف نقد می‌توانید بفرمایید من الان نمی‌توانم بگویم منظورم دقیقاً چیست، ولی فکر می‌کنم که روان‌کاوی، یعنی ایده من این است که سعی کنم نشان بدهم که دیدگاه روان‌کاوانی می‌تواند شاخه‌های مختلف و پراکنده نقد ادبی را یک‌جوری به هم مربوط بکند و یک نوع، در واقع، زمینه‌های خوبی برای نقد که تقریباً یک حالت به اصطلاح یونیفاید شده متحد شده یک‌پارچه شده به زمینه‌های نقد ادبی می‌شود داد با استفاده از روان‌کاوی، این، حالا تصوری بود که من.
داشتم چون خیلی فاصله افتاد، به هر حال، من بیشتر از این که تو این مدت به نیچه فکر بکنم بحث‌ها را مستقل از جلساتی که تا حالا داشتیم نگه داشتم. من حقیقتاً تمایل هم این است که کاملاً جلسات به عنوان جلسات جدید شروع به شهر شود. می‌دانم که اینجا خورده مشکل وجود دارد اگر بخواهیم اسم جلسات را عوض بکنیم چون ظاهراً از در بوروکراسی این‌طوری است که یک جلساتی تصویب شده، مثلاً کلاس به آن می‌دهند، حالا اگر بگوییم جلسات جدیدی می‌خواهیم شروع بکنیم باید همین چیز از صفر شروع شود این است که اگر.
حتی بخواهیم در مورد یک مسئله بی‌ربطی هم صحبت بکنیم باید اسمش را در همین قالب روان‌کاوی و فرهنگ نگه داریم که، حالا برای این موضوع مطلقاً بی‌ربط نیست، یعنی از نظر من یک‌جوری ادامه این جلسات متا است. من این‌که این‌قدر طول می‌کشد که یک‌جوری شاید تعداد جلسات به اندازه جلساتی که تا حالا برگزار کرده‌ایم درست است این‌که نمی‌شود خیلی به صورت یک زیرمجموعه از این بحث‌ها به آن نگاه کرد، یعنی نباید عجله داشته باشد که هر جایی وارد می‌شویم بلافاصله، مثلاً از این‌گار.
روان‌کاوانه نگاه بکنیم تا حالا یک جوری ادبیات و خوند زمینهٔ بود که روان‌کاوی را در آن به کار می‌بردیم. فکر می‌کنم که اگر بخواهم این کار را انجام بدهم دیگر این طوری نیست، یعنی خود ادبیات می‌شود موضوع اصلی‌مان، روان‌کاوی می‌شود یک ابزاری که حالت کمکی دارد. اگر، مثلاً فرض کنید در مورد مطمئن خواستی حرف‌های جالبی با استفاده از روان‌کاوی می‌شد حتماً باید می‌زدم، اگر، ولی مثلاً فرض کنید ایده‌های ساختارگرایی رایانو بهتر جواب می‌دهد، ممکن است هیچ اشاره‌ای به بعد روان‌کاوانه‌اش هم نکنم فقط.

از نظر من، نکته این است که تصور من این نیست که آدم‌هایی که تا حالا این جلسات را پیگیری کرده‌اند لزوماً علاقه‌مند به نظریهٔ ادبی باشند.

نظریهٔ ادبی به‌مثابه ادامهٔ جلسات

از نظر من، نظریهٔ ادبی یکی از جالب‌ترین موضوعات فرهنگ بشر در قرن بیستم است و احتمالاً آن‌هایی که با نظریهٔ ادبی آشنا هستند یا با فلسفهٔ قرن بیستم آشنا هستند می‌دانند که چقدر این نظریهٔ ادبی به به وجود آمدن دیدگاه‌های جدید حتی در فلسفه و جنبه‌های مختلف فرهنگی کمک کرد. بحث‌های خیلی عمیقی آنجا جریان پیدا کرده است. اتفاقی که افتاده این است که از هر...

پیچیدگی اثر هنری و ابزارهای نقد

نوع ابزاری که هر جایی بشر به آن دست پیدا کرده برای تحلیل متون ادبی و هنری استفاده کرده است. من بارها در این جلسات روی این مسئله تأکید کرده‌ام که فعالیت هنری پیچیده‌ترین فعالیتی است که بشر انجام می‌دهد. وصولاً این روند پیچیده که یک هنرمند یک اثر هنری را خلق می‌کند در حدی پیچیده است که واقعاً شما هر نوع ایده و دانشی داشته باشید در مورد فعالیت بشر، به درک متون هنری که این فعالیت پیچیده است، در حدی پیچیده است که شما نمی‌توانید بدون این که یک مدلی در مورد انسان و نحوه فعالیتش...

به طور کلی و، مخصوصاً خلاقیت و هنری داشته باشید وارد نقد به طور مؤثر وارد نقد شوید. اصلاً بارها روی این تأکید کرده‌ام که شما به وضوح می‌توانید تشخیص بدهید که تقریباً همه آثار هنری لایه‌های خودآگاه و ناخودآگاه دارند و این، طبعاً تشخیص دادن این لایه‌ها برمی‌گردد به این که ما ایده‌های خوبی داشته باشیم در مورد این که این لایه‌های ناخودآگاه چیستند و چطور وارد فعالیت هنری می‌شوند. حالا مثلاً چیزی که من زیاد به آن تأکید نکرده‌ام این است که متون هنری که با زبان سر و کار دارند، طبعاً شناخت زبان هرچه شما شناخت بیشتری در مورد زبان داشته باشید می‌توانید کمک بگیرید برای این که آثار هنری را بشناسید. شما این حرفی که من زدم که پیچیدگی آثار هنری طوری است، در واقع، مثل یکی از پیچیده‌ترین مسئله‌هایی است که جلوی بشر گذاشته شده که سعی می‌کند یک جوری حلش بکند، درک متنی که خودش به وجود می‌آورد. و آن اتفاقی که من می‌گویم این است که از هر چیزی در علوم مربوط به انسان استفاده می‌شود برای درک متون هنری. یک اتفاقی که واقعاً در قرن بیستم افتاده، یعنی شما...

زبان‌شناسی، انسان‌شناسی و شاخه‌های نقد

شاخه‌های مختلف نظریهٔ ادبی را که می‌بینید، می‌شود گفت که بر اساس همین می‌توانید این‌ها را از همین‌گی تفکیک بکنید، یعنی یک پیشرفت‌ها و روشتایی در دانش زبان‌شناسی اتفاق افتاد در نیمهٔ اول قرن بیستم و این‌ها بلافاصله تبدیل ابزارهای شدند برای اینکه بتوانید متون هنری را، متون ادبی را، مثلاً بهتر بخوانید. واضح است که نظریهٔ ادبی وقتی با متون ادبی سر و کار دارد، طبعاً به فعالیت زبان‌شناسی مربوط می‌شود. هر ایدهٔ شما در مورد زبان داشته باشید، این که زبان چیست و بیشتر ارتباطش با زبان چیست، رابطهٔ زبان با واقعیت چیست، همهٔ این پرسش‌ها در بحث‌های زبان‌شناسی و فلسفهٔ زبان مطرح است و هر جوابی که به آن داده شود، هر کشف و ایدهٔ جدیدی که آنجا به وجود بیاید، طبعاً می‌توانید این را وارد هیئت نقد ادبی بکنید. مثلاً یک شاخه‌های خیلی خیلی مهمی مثل ساختارگرایی بالاخره تحت تأثیر یک سری ایده‌های جدید در زبان‌شناسی به وجود آمده است. همین‌طور شما نگاه کنید می‌بینید انسان‌شناسی یک پیشرفت‌هایی در اوائل قرن کرده و بعداً ایده‌هایی آنجا به وجود آمده که بلافاصله این‌ها را استخدام کردند و وارد نظریهٔ ادبی کردند. من این روان‌کاوی را نمی‌دهم؛ هر ایدهٔ جدید روان‌کاوی استفاده شده و آن را در نقد ادبی به کار برده‌اند. من هم می‌شود شکایت کنم از این که ایده‌های روان‌کاوی خیلی عمیق از آن‌ها استفاده نشد، ببینید.

مسئلهٔ آموزش نظریهٔ ادبی

یک مشکلی که نظریهٔ ادبی دارد، اگر این گل‌ساتی دارم تو جلسهٔ عمومی دست می‌کنم، امیدوارم که به اندازهٔ کافی واکنش من در جلسات شریف دارم. یک ایمیلی به همه زدم که موضوع پیشنهاد کنند. آنجا همین توقفی در جلسات ایجاد شده و الان اینجا همین بحث‌ها را دارم می‌کنم. اینجا خورده ذهن خودم روشن‌تر هد درقل به یک چیزی تمایل دارم، ولی اگر واقعاً احساس کنم که یک جنبش بزرگی، مثلاً فرض کنید فلسفهٔ علم برایشان خیلی جالب‌تر است، من مشکلی ندارم که بحث‌ها اینجا شکلی مطرح بکنم، ولی دیگر فکر نمی‌کنم دیگر فلسفهٔ علم خیلی روان‌کاوی مطرح باشد. دیگر خیلی کلک می‌شود اگر اسمش را بگذاریم روان‌کاوی و فرهنگ، فرهنگ بحث فلسفهٔ علم را کنیم، ولی نظریهٔ ادبی از ذره من یک جور، حالا سعی می‌کنم نشان بدهم که در موقع عدل نوع نگاه من و نوع بحث کردن من یک جور ادامهٔ همین جلسات است به حال، حالا من.

جمع‌بندی مسیر و پیشنهاد ادامه

موضوع دارم مطرح می‌کنم مهمان مقدمه که ان‌شاءالله تا چند جلسهٔ دیگر این بحث نیچه را جمع بکنیم و برویم سراغی. من برحال سعی می‌کنم ایده‌های کلی فلسفی نیچه را با همان تحلیل‌هایی که جلسهٔ قبل شروع کردم یک جوری توجیه بکنم و بعد برویم سراغی این که یک بحث جدیدی را شروع بکنیم که احتمالاً شاید چند سال طول بکشد. اگر بخواهم واقعاً نظریهٔ ادبی بگویم، نظریهٔ ادبی بحث پیچیده و مفصلی است و بعد احساس من این است که، خب، هر موضوعی را در نظریهٔ ادبی آدم مطرح می‌کند نیاز دارد به.
این‌که یک مدتی همان‌جوری که فکر می‌کنم طول کشید، با خوشبینی دارم حرف می‌زنم، طول کشید که شما به نقد روان‌کاوانه عادت بکنید. خوش‌بینی‌اش این است که فرض می‌کنم که همان را یاد گرفته‌اید، یعنی من احساسم این است که، مثلاً وقتی شما نقد روان‌کاوی را شروع می‌کنید، روان‌کاوی یاد می‌گیرید و شروع می‌کنید یک اثر هنری را با نقد روان‌کاوی نقد کردن، احتمالاً اول نقدی که می‌خوانید به نظرتان خیلی عجیب و غریب می‌آید و طول می‌کشد تا این‌که، مثلاً جلو بروید هفت تا هشت تا ده تا اثر هنری را با استفاده از روان‌کاوی در شما تحلیل بکنند تا متوجه شوید که اینجا یک قواعدی وجود دارد، همان حرف‌هایی دارد تکرار می‌شود و این‌طوری نیست که، مثلاً یک اثر هنری بیرون دل‌خواه نشستیم هرچه دلمان می‌خواهد در موردش می‌گوییم.

من بگذارم یک پرانتز باز کنم که اصلاً این موضوع نظریهٔ ادبی از نظر من این‌که از جذاب‌ترین موضوعات بوده و، مثلاً من بارها این را به دوستان گفته‌ام که احتمالاً برای شما هم پیش می‌آید دیگر یک کتابی یک دفعه ببینید خیلی هیجان‌زده بشوید. من واقعاً یکی از آخرین دفعاتی که خیلی هیجان‌زده شدم، یک کتاب نظریهٔ ادبی برای اولین بار که درآمد مربوط به خیلی وقت قبل است. من از این‌که یک چنین کتابی ترجمه شده و در اختیارم است، مثلاً تمام این مباحث کنار هم دیگر در آن گفته شده، یادم این است که خیلی هیجان‌زده شدم؛ کتاب رامان سلدون و ریدوسون که یکی از اولین کتاب‌های جامعه نظریهٔ ادبی بود که به فارسی آقای مخبر ترجمه می‌کرد و ترجمه خیلی خوبی هم دارد، ولی البته، ترجمه این‌طور کتاب‌ها خیلی سخت است.

من پرانتیزی که می‌خواستم باز بکنم این است که اخیراً در جریان دهه‌های نظریهٔ ادبی در دانشگاه ایران قرار گرفتم؛ از یک چنین کلاسی هیچی یاد نمی‌گیرند، یعنی من فکر می‌کنم نظریهٔ ادبی احتیاج به، مثلاً اگر چهار پنج ترم درس دارد، اگر قرار است کسی چیزی یاد بگیرد در کلاس. اکثر کتاب‌های نظریهٔ ادبی کاملاً تئوریک هستند؛ تقریباً هیچ مثالی را، هیچ متن ادبی را نمی‌آورند حل کنند با استفاده از آن ابزارها و اگر مصوبات دانشگاه هم می‌گوید که نظریهٔ ادبی، مثلاً در یک ترم باید ارائه شود، خب، واقعیت این است که وقت این نیست که من فکر کنم در یک ترم یکی از شیوه‌های نظریهٔ ادبی را شاید خیلی فشرده و سریع بشود گفت و یک تعداد نقد با آن انجام داد. این کار در دانشگاه انجام نمی‌شود و، طبعاً من احساسم این است که کلاس‌های خوب نظریهٔ ادبی نداریم اصلاً که شما بخواهید، مثلاً رجوع بکنید اگر بخواهید یاد بگیرید واقعاً این است که، خب، من خودم که خیلی به این موضوع علاقه‌مند بودم ایده برگزاری، مثلاً کلاس‌های نام داشته‌ام، حالا بیشتر این احساس به این دست داده که بارها هم در طول این جلسات همش...
نزدیک شدم به این که، مثلاً فرض کنید یک موضوع مطمئن را دارم که برای شما در موردش صحبت می‌کنم. خیلی به اصطلاح آمیانی می‌خورد که الان یک کار ساختارگیرانه انجام شود، ولی خب، خارج از بحث است و باید، مثلاً من فقط با همان دیدگاه روان‌کاوانه به موضوع نگاه کنم. این است که، حالا یک جوری این آزادی عمل اگر به خودم بدهم، شما اگر این جلسات را در نظر بگیرید از اول تا الان می‌شود گفت که ما یک شاخه از نظر ادبی را خار کردیم، یعنی یک خورده مفصل‌تر از آنچه که لازم است روان‌کاوی سعی کردم.

یادتان بدهم و بعد هی مرتب ترمیم می‌شود گفت اکثریت مثال‌های ما این بود که خلاصه یک موضوع ادبی هنری یا چیزی را برداریم و در موردش صحبت کنیم. بنابراین، اگر آن خیلی بزرگ بودن قسمت نظری روان‌کاوی را کنار بگذاریم چون مثال‌ها اکثرشان جمعه نقد هنری داشته‌اند، تقریباً می‌شود گفت که در همین زمینه نقد هنری و نقد ادبی کار کردیم. حالا من بیشتر مثال‌ها را به دلیل این که روان‌کاوی کاربرد و خوبی داشت در زمینه سینما بود، ولی خب، اگر همان جلساتم را گوش بدهید تحریر زیادی بحث‌های ادبی دارد، یعنی بخش شما یک داستان یا یک روایت جل را توانسته‌اید، حالا این که تصویری یا به صورت داستان نمی‌شود شده خیلی بخش آمده از بحث‌هایی که کردیم و می‌شود، مثلاً به عنوان مقدمه فیلمنامه هم در نظر گرفت به عنوان یک موضوع ادبی پرال این ایده‌ای است که من الان دارم که فکر می‌کنم برای خودم جالب و امیدوارم که برای این جمع یا جمع دیگر که بعداً می‌پیوندم به این جمع جالب باشد. فقط من حس همین است که، خب، ممکن است مستمعین جدیدی داشته باشد و لزومی نیست که آدم‌هایی که من ایمیل‌هایی داشتم در طول این مدتی که جلسات روان‌کاوی برگزار شده، حس خوبی نداشتند که هی تحلیل‌ها جمعه ادبی و هنری پیدا می‌کند، دوست داشتند، مثلاً چیزهای دیگر ببینند. حالا من به عنوان مقدمه گفتم که این فکرهایی که تو این دو ماه به ذهنم رسید در مورد ادامه این جلسات را بگویم. همچنان از در من بازی، یعنی تا وقتی که این جلسات ادامه دارد جلسات بعدی شروع نشده است که چه موضوعی را تعیین کنیم برای ادامه کار بازدید. اگر همین الان هم یک مسئله اجرایی می‌ماند دیگر این که مثلاً فرض کنید اگر بخواهید یک جلسات جدید اعلام کنید چطور باید اعلام کنید. این حرف‌ها که اگر اسم بماند من آن‌ها دیگر به عده شما که در چه حد، مثلاً تا حد ممکن روان‌کاوی و فرهنگ ریز برویم ویسید این قسمت عده بیش درست برویم. اگر عنوان، مثلاً یک کتابی را به عنوان کتابی که قرار است در موردش بحث شود بدهید همه چیز روشن می‌شود دقیقاً شما ببینید که اصلاً روان‌کاوی و فرهنگ، مثلاً تکست‌بوک است، مثلاً کتاب روان‌سلدانه کسانی که می‌دانند که کتاب چطور است، خب، دیگر زیاد مشکل ندارند در اینکه.
بفهمند، ولی واقعاً، حالا جدای از این دست که همه شوخی دارد که عنوان باید بماند. من فکر می‌کنم اگر امکانش نباشد فقط، مثلاً اعلام شود که بحث نظریهٔ ادبی قرار است انجام شود بعداً به آدم‌هایی که می‌آیند خیانت شده، برای اینکه من همه دیدگاه روان‌کاوانه دارم من همان نظریه‌های نظریهٔ ادبی را هم می‌خواهم سعی کنم که با دیدگاه روان‌کاوانه با همگی ادغام بکنم این پررنگ بیان بحث روان بگیرند شما در کتاب نظریهٔ ادبی روان‌کاوی حد ده اکسد یک فصل از، مثلاً ده فصل کتاب را به خودش اختصاص می‌دهد و شما کلمه روان‌کاوی و فروید و یونگو دیگر در بقیه فصل‌ها نمی‌دانی، ولی من قطعاً بحثی که می‌کنم در همه فصل‌ها باجه روان‌کاوی و فروید و یونگو و آرکتایپ احتمالاً شنیده می‌شود، مثلاً ساختارگرایی و نمی‌دانم، حالا هر چیزی که هست فقط من باید به عنوان آدم‌هایی که این بحث را اینجا دارید می‌شنوید یا بعداً گوش خواهند داد، برای اینکه یک مقداری بدانند که اگر این جلسات این‌طور بشود چه ارتفاع نفرده که واکنش مناسب بتوانند نشان دهند اگر مخالفند بگویند که ما دوست نداریم، مثلاً این بحث را به این سمت برود چیز دیگر را دوست داریم قطعاً یک دوست دارند که لکان شروع شود من این را از خیلی‌ها شنیدم، به هر حال، فکر می‌کنم چون برایم زحمت زیادی دارد تنبلی می‌کنم و سراغ لکان نمی‌روم ببینید من، مثلاً فرض کنید اگر واقعاً بخواهم یک اسم جدید هم بگذارم برای جلسات می‌گویم. فکر می‌کنم بگذارم نظریهٔ ادبی یک جوری بگذار فرض کنید. خب، و نکته دیگر که اگر کلاس از نقطه صفر شروع شود، من باید روان‌کاوی دوباره درس بدهم، ولی این‌طور یک حسن برای من دارد می‌گویم که بران من یک چیزهایی گفتم می‌توانم، مثلاً ارجاع بدهم و دیگر دوباره مفصل در مورد روان‌کاوی بحث نکنیم، ولی اینکه اگر جمعیت احساس کنم که مستمع خیلی تغییر کرده، خب، می‌توانم، مثلاً ظرف یکی دو جلسه اصول کلی را بگویم یا اگر به یک جایی رسید این یک چیزی لازم دارم و مطمئن ظرف ده دقیقه در یک جلسه تکرار بکنم و برای من یک جوری حسن است که ادامه این جلسات محسوب بشود، ولی با این فرض که ببینید تغییر کلی دارد اتفاق می‌افتد، یعنی این طوری نیست که خود ادبیات دارد اصالت پیدا می‌کند روان‌کاوی دارد حالت درجه دو حالت ابزار پیدا می‌کند ما تا حالا مطمئن ادبی را می‌گذاشتیم، برای اینکه آن روان‌کاویه را خوب یاد بگیریم از آن استفاده می‌کردیم یا سوءاستفاده می‌کردیم الان درعکس می‌خواهیم، مثلاً فهمیدن ادبیات برایمان، مثلاً هدف اصلی باشد و روان‌کاویه به عنوان یک ابزار، حالا تا هر حد که می‌شود از آن استفاده بکنیم یک جور حالت ابزار را درجه دوم پیدا بکنیم، مثلاً من تصورم این است که و جلسات به این سمت می‌رود فکر کنید بر اینکه میزان تغییر را احساس بکنید که شاید چند جلسه.
به طور مداوم لازم است که وقتی کلمه روان‌کاوی گفته می‌شود، زبان‌شناسی هم گفته شود؛ مثلاً وقتی به جایی می‌رسیم که در مورد کاربردهای زبان‌شناسی می‌خواهیم بحث کنیم، ولی بعد در ادامه خلاصه اسم روان‌کاوی می‌آید، می‌خواهیم بگوییم این‌طور نیست که هرچند شما به این عادت کرده‌اید. مثلاً در همین جلسات نیچه فکر کنم این چند جلسه اسم روان‌کاوی نمی‌آمد دیگر خالص، مثلاً در مورد آراؤ آثار نیچه بحث کردید. یعنی اگر تا الان آدم‌هایی بودند که حوصله مباحث مختلف را داشتند، من امیدوارم حوصله یک بحث ادبی هم داشته باشند، هرچند لزوماً علاقمند روی روان‌کاوی به ادبیات نیستند، یک خورده هم فکر می‌کنم. مثلاً تا حالا شعر در این کلاس مطرح نبوده، ولی خب، بحث ادبی می‌کنیم. نظریه‌های ادبی مدار پیچیدگی‌های زیادشان وقتی که در موضوع شعر قرار بحث شوند، یعنی تا وقتی که داستان است باز، حالا یک خورده اوضاع بهتر. فکر می‌کنم باید یک جور شیفتی در مستمعین کلاس ایجاد شود. من امیدوارم که اگر کسانی بحثی دارند همین الان، اگر شما نظر خاصی دارید، چه از لحاظ اجرایی چه از لحاظ همین موضوعی که قرار مطرح شود یا یک چیزی، خیلی دوست دارید بگویید یا در ایمیل، مثلاً فرض کنید شما می‌توانید مطرح کنید یا من، مثلاً خودم یک ایمیل بزنم ترجیح می‌دهم شما یک ایمیل بزنید در ادامۀ جلسات که اگر آدم‌هایی هستند که ایده خاصی دارند، مخالفت و موافقتی دارند، حرف خودشان را بزنند. الان هیچ بحثی در مورد ادامه جلسات هیچ نکته خاصی نیست. من الان فرضم این است که در اصل وقت نیچه را ببندم و بعد، مثلاً یک بحث جدید را شروع کنیم. حالا فعلاً من پیشنهادم نظریۀ ادبی است، در مورد پیشنهاد باشید، آن یکی ایده‌ها رسیدن در دیوینا مقدمی.

بگویم که شاید جالب باشد سعی کنم بگویم که جلسات از چه نظر ممکن است جالب باشد. اگر از من بپرسید این جلسات روان‌کاوی کجایش جالب بوده که اصلاً من انگیزه شدم که، مثلاً من بیایم در موضوعش بحث کنم، تو همان جلسه اول این مجموع جلسات گفتم که روان‌کاوی خیلی سه تا شاخه دارد و این آدم‌هایی که در این سه تا شاخه هستند هم دیگر قبول ندارند، کاملاً یک جوری مثل یک درگیری صنفی با همدیگر مشکل دارند که خیلی اتفاق‌های عجیب و غریبی هم، مثلاً افتاده و می‌افتد برای خاطر این که مسئله مطب زدن و نمی‌دانم تبابت و این چیزها مطرح است که بالاخره یک جوری به مسئله اقتصادی و صنفی واقعاً به معنای واقعی کلمه مربوط می‌شود. نتیجۀ آن این است که من به عنوان آدمی که خارج گود ایستاده‌ام، وقتی نظریۀ رمان‌کاوی هر سطح نظریۀ رمان‌کاوی را می‌خوانم، به شدت احساس می‌کنم که هر سطح را می‌شود در آن واحد استفاده‌هایی کرد و جایی چنین استفاده‌های خالی است. شما بعضی از بحث‌هایم را یک گوش بدهید، در بحث‌ها، مثلاً تحلیل آثار هنری من همزمان از یک سری ایده‌های...
فروید و یونگ استفاده کردم؛ معمولاً این کار غیرمجاز حساب می‌شود. من امیدوارم که این را نشان داده باشم که چیز خوبی عاید می‌آید. اولاً این نظریه‌ها با همدیگر آن‌قدر تعارض ندارند که کاملاً دو تا چیز مختلف حساب بشوند، یعنی تا حدود زیادی می‌شود هم از لحاظ نظری این‌ها را به هم نزدیک کرد. همین که موقع به‌کاربردن‌شان می‌شود مفید این‌ها را همزمان به کار بگیر. حالا اگر بسایی لکان مطرح می‌شد، آن هم واقعاً یک جور خوبی موازی است، مثلاً دیدگاه‌های فروید و یونگ، و خیلی وقت‌ها اینجوری است که در یک کاری، در یک نوع تحلیلی، لکان بیشتر از این دو تا هم حتی ممکن است به درد بخورد؛ بسایی اینکه موضوع سوال‌تان چیست و چه را می‌خواهید بررسی بکنید.

حالا در نظریهٔ ادبی این یک جورای شدیدتر است دیگر، یعنی شما ساختارگراهایی دارید، ببخشید بخواهم درست بگویم، یعنی آدم‌های ساختارگرا دارید، آدم‌های پساساختارگرا دارید که اصلاً ساختارگراها را قبول ندارند، آدم‌هایی دارید که روان‌کاوانه می‌کنند، آدم‌هایی دارید که نمی‌دانم نقد سنتی می‌کنند و اله آخر؛ یعنی یک مجموع ابزار و نه وجود دارد، ولی به نظر می‌رسد که خیلی این ایده پیاده نمی‌شود که شما یک اثر هنری می‌خواهید تحلیل بکنید، سعی کنید دو سه تا از این ابزارها همزمان استفاده بکنید اگر مناسبت داشته باشید. و شاید در ظاهر بعضی‌شان واقعاً با هم تعارض دارند، ولی واقعاً اصول کلی‌شان خیلی فرق کند.

ولی مثلاً من سعی می‌کنم نشان بدهم که در مورد هر اثر هنری هم می‌شود نقد تکوینی تا حدودی راهنمای خوبی باشد و حتی این‌طور نیست که اگر شما نقد تکوینی را به‌کار ببرید یک کار مستقل انجام داده‌اید، مثل این که من بگویم، حالا اول نقد تکوینی می‌کنم، تمام که شد، حالا نقد ساختارگرا را.

ایده‌های نقد تکوینی در راهنمایی می‌کند که بقیه نقدها را مثلاً چطور به‌کار ببرید؛ یک جور اردانی که این نقد را گاه‌گاه می‌شود همزمان با همدیگر به‌کار ببرید. من می‌خواهم بگویم که یک جوری است، یک ذره می‌خواهم چیزهایی، یک کارهای جدیدی تو زینب هست که می‌خواهم این جلسات را بگذارم. فراد این نیست که بیا مثلاً کتاب رامان سلدون و مثل دانشگاه، مثلاً همجوری لکچر بدهم از روش، برید کتاب را بخوانید تا دو تا مثال مثلاً بزنم. خب، یک راه نرد ادبی کار کردن این است که شما یک فصل بخوانید، بعد یک مثال بزنید، با ابزارهای این فصل تحلیلش بکنیم، بعد دیگر، خب، یاد گرفتی نقد تکوینی را بگذاریم کنار بریم ساختارگرا را.

این معمولاً هم اگر نسالی هم بخوانند، من غالباً دیدم اینجوری است که نساله کار شده، یعنی مثلاً نقد تکوینی، حالا بریم یک مقاله که لوسین گولدمن مثلاً نوشته نقد تکوینی را در مورد فرزن آرائی بالزاک به کار برده، آن را بریم بخوانیم و در موردش بحث بکنیم. ولی شیرینی بحث نقد این است که همین کاری که من در روان‌کاوانه می‌کردم همجوری رندوم یک نفر یک چیزی بگوید، بریم ببینیم چه کارش می‌کند.
شیکن، مثلاً فرض کنم اگر من خیلی خوب بتوانم این کار را انجام دهم، آخرش باید یک کسی که مرد ادبی خوب بلد است به اینجا برسد که یک اثر ادبی را که جلوه خودش را می‌گذارد، بتواند تشکیل بدهد که کدام‌یک از این شیوه‌های نقل برای حلاجی این نقل مناسب‌تر است، از آن استفاده کند و از کدام شیوه‌های دیگر هم می‌شود به عنوان کمک استفاده کرد. و من، البته، همین‌طور می‌شود درایشم به این خواهد بود که به عنوان شیوه اصلی یا فرعی روان‌کاوی باشد، چون قرارداد ندارم با کسی برای این‌طور.

نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که قدیمی‌ترین شیوه بارها موسیقی کنم از در تیوری توضیح بدهم که چرا این‌طور. فکر می‌کنم که نقد روان‌کاوانه نه تو وضعیت فعلی‌اش، در وضعیتی که می‌تواند در وضعیت ایدئال بهترین شیوه نقد باشد و همه شیوه‌های نقد دیگر از در من باید یک جوری حل بشوند در شیوه‌های نقد روان‌کاوانه مثل شعبه‌های، مثلاً خاص نقد روان‌کاوانه به آن نگاه بشود. بگذارید باز من، برای اینکه خود روشندتر بشود، یک مثال ساده از در من این است: شما یک مجموع بزرگی از بحث‌های نظریهٔ ادبی دارید که تعد تحصیل زبان‌شناسی.

به وجود این مدد به نظر این زبان یک چیز مربوط به انسان است دیگر، یعنی من وقتی که زبان یاد می‌گیرم یا از زبان استفاده می‌کنم، دارم یک فعالیت روانی انجام می‌دهم. فرض کنید که این فرضی لکان را پذیرفتید که زبان یک جوری با ناخودآگاه انسان ارتباط دارد، خب، این نظریه است دیگر. حالا ممکن است شما بپذیرید یا نه، اگر چنین چیزی را بپذیرید که زبان یک جوری به طور انگار با ناخودآگاه مربوط می‌شود به همدیگر، آن وقت، خب، یک نظریه دارید، حالا نگاه‌تان به زبان یک شکل خاصی به خودش می‌گیرد.

می‌دهد و هر وقت بخواهید یک حدیثه‌ای را که دوز لبان اتفاق افتاده، یک شعری که نوشته شده یا یک مردی که روایتی که در زبان نقل شده را تحلیل کنید، باید همین شود به آن بیس، مثلاً تئوری‌تان در باره زبان که زبان کجای فعالیت‌های انسانی قرار دارد را جواب بکند. و از این جهتی که می‌گویم، دلاخره چون فعالیت هنری فعالیت انسانی است و مواجهه با اثر هنری، یعنی درکشن بازی فعالیت انسانی است، بنابراین، یک تئوری باید در مورد فعالیت‌های در شهر در اختیار ما باشد، یک مدلی داشته باشیم که این چیزها را برای ما توضیح بگوید. من بیشتر از این توضیح نمی‌دهم الان. به هر حال، فکر می‌کنم که یک مقدمه‌ای گفتم که اگر مشکل خاصی پیش نداد، ان‌شاءالله این جلسات را از در من که اصلاً ایرادی ندارد، آن مشکل شماست که می‌توانید بروید یا نمی‌توانید بروید. من که تصورم این است که، مثلاً آدم‌هایی که به چنین موضوعاتی علاقه‌مند هستند، لزوماً دانشکده فنی اکثریت که نه، مثلاً فرض کنید در دانشکده‌های علوم انسانی و این‌ها. فکر می‌کنم این مسئله بیشتر باشد. اونس دارند یک اتفاقی که در ایران افتاده که اتفاق خیلی مبارکی است این است.
که به‌نخره رشته‌های علوم انسانی همه تو ساله اخری یک تکونی خوردن، یعنی همین که کتابای درسی نظریهٔ ادبی تصویب شده که در دانشگاه‌ها درس داده بشود و، مثلاً فرض کنید رشته‌های ادبیات در ایران دیگر صرفاً بحث کردن در بارهٔ حافظ و سعدی و، مثلاً حد اکثر شعرهای بحار و، حالا شاید یک درس شعر نو، مثلاً نظریهٔ ادبی دارند بحث مکتبای ادبی دارند بعد، مثلاً فرض کنید تز می‌نویسن، مثلاً تحلیل ساختارگرایانه این است می‌دونم آثار فلانی این وقتی که فضا این‌طور شده حتی تو دانشگاه‌های.
ادبیات من یک بار شما. فکر می‌کنم برای من یک ایمیلی فرستادی در مورد یک سری فعالیت‌های این شکلی که در دانشکدهٔ علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار می‌شد که خیلی شگفت‌انگیز بود، مثلاً این جلساتی در بارهٔ باختین آنجا دارد برگزار می‌شه؛ اتفاقی تو دهه شصت در اروپا افتاد که، حالا با یک مدار تخیلی به اینجا رسیدنیه، یک جور درستای تلفیقی جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و فلسفه و نظریهٔ ادبی و این‌ها با همدیگر این‌ها یک تلفیق در محافل علمی اروپا ایجاد شد آنجا هم دیر وارد درستای آکادمیک.
شد طرف داردار شما هر جایی که می‌خوای تبلیغات بکنید از دار من که اشکالی نداریم، خب، اگر بحثی نیست من یک خورده جلسه قبل و بحثاش اعلامه بدم و سعی کنم که به اینجایی برسیم که احساسی نسبت به اینکه نیچه خورده ایداش روشندتر شده بعد از چند جلسه به وجود بیاید که به اینجایی که برسیم دیگر تا وقتی به اینجایی نرسیدیم باید جلسات ادامه بیاید من این مختصری بگویم که تو جلسه غم بحثهای روان‌کاوانه، در واقع، تحلیل روان‌کاوانه را در مونیچه شیوک کردم به طور خلاصه مهم‌ترین نقطهٔ که تو درست است.
قبل گفتم این بود که سعی کردم نشان تو درستات قبل‌تر که در مورد خود نیچه بحث می‌کردیم من سعی کردم که به اندازه کافی شواهد ارائه بکنم که مفهوم اصلی فلسفه نیچه که در تمام آثار نیچه از روز اول تا آخر حضور دارد همین مفهوم دیونیزوس و، مثلاً یک جو ستایش دیونیزوس، حالا از یک حالت ستایش شروع می‌شود در پایان به یک نوع چیزی نزدیکی به پرستش، مثلاً ختم می‌شود و سعی کردم نشان بدم که این مفهوم اراده معتوف به قدرت که خیلی‌ها به عنوان مفهوم مرکزی فلسفه نیچه از آن.
حرف می‌زنن که حرف درستی هم هست ادامه، در واقع، یعنی یک شکل دیگر از بیان همان ستایش دیونیزوس اگر شما دیونیزوس را در آثار نیچه خوب پیگیری بکنید و بفهمید صفاتی را که براش به کار می‌بره یا، مثلاً فرض کنید وقتی که زرتشت نیچه نیچه چنین گفت زرتشت یک جوری در آثار نیچه نصف چیز می‌مونه آن اثری که اصلاً گذار نیچه از یک مرحله به مرحله نهایی فلسفه خودش را نشان می‌ده زرتشت را نیچه هم به عنوان دیونیزوس یک جوری تجلیه انگار تحقیق دیونیزوس از آن یاد می‌کند هم عبرمردیه که اراده.
معتوف به قدرت درش تجلی کرده، یعنی این‌ها در حال در ذهن نیچه در فلسفه نیچه این مفاهیم به همه یکی خیلی نزدیکند. این را من در جلسات قبل به عنوان این که اگر کسی نیچه را خوب خوانده باشد و بشناسد باید به این برسد که مفهوم اصلی فلسفه همین است و علیرغم این که نیچه، مثلاً در دوره‌های مختلف خیلی واضح در اندیشه هست، این خط ثابتی است که همه‌ی این دوره‌ها را به همه یکی وصف می‌کند. یعنی شما اصلاً کتاب زایش تراژدی که شروع می‌کنید، این مفهوم دیونیزوس حضور دارد تا آن اراده معتوف به قدرت که اسم اصلاً آخرین کتابش است و این حضور مفهوم دیونیزوس در فلسفه و اندیشه و روان نیچه من، مخصوصاً روی این تأکید کردم که این را جدی بگیرید که نیچه نامه‌های پایان عمر خودش را دیونیزوس امضا کرده، خودش را متولد شده آن خدای یونانی می‌داند، خودش را کسی می‌داند که رسالت تبلیغ مولانا جدید، مثلاً حکمت دیونیزوسی را دارد و الاخر این‌ها تا پایان دوران زندگی نیچه این دیونیزوس حضور دارد و، حالا به یک شکلی دیگر ای تحت عنوان اراده معتوف به قدرت آن اقایدشو بیان می‌کند که در واقع یک جوری بیان فلسفی آن احساسیه که نسبت به این مفهوم دیونیزوس دارد. من در حال درست است اگر این‌ها را قبول کرده باشی، بنابراین، یک تحلیل روان‌کاوانه یا هر تحلیل امیری از فلسفه نیچه می‌گردد به این که شما یک جوری تحلیلی داشته باشید که این مفهوم دیونیزوس و اراده معتوف به قدرت را بهتر بفهمد چون این مفهوم مرکزیت دارد. شما باید اولین چیزی را که مدنظر قرار می‌دهید که هدفتان برای تحلیل و درک امیختر همین مفهوم دیونیزوس، دیونیزوسی، حکمت دیونیزوسی و اراده معتوف به قدرت است. من در جلسه گذاشته در واقع این بحث را شروع کردم که شما از این دیدگاه روان‌کاوانه چطور می‌توانید این‌ها را، این مفهوم را درک بکنید. سعی کردم یک جلساتی من اول داشتم که درباره زندگی نیچه صحبت کردم، طبعاً می‌تواند کمک بکند به این که شما اگر زندگی‌اش را خوب درک بکنید وقتی تحلیل روان‌کاوانه ارائه می‌دهید، هرچند می‌شود به زندگی معلف ارجاع نداد، ولی می‌شود از زندگی معلف کمک گرفت. من تا آنجا که الان یادم افتاد، همه الان که دارم حرف می‌زنم جلسه قبل را این‌طور بحث شروع کردم که اول بدون این که ارجاع به زندگی بدهم، از روی مجموعه افکار اقاید خود نیچه ایده را با استفاده از تحلیل روان‌کاوی بیرون کشیدم، بعد سعی کردم نشان بدهم که با آن چیزهایی که در مدی زندگی‌اش می‌دانیم کاملاً تطبیق می‌کند. دیگر خیلی دقیق نیستم، فکر می‌کنم یکی از نکاتی که از آن شروع کردم مسئله‌اش مشهور است، نفرت نیچه از زن. شما احتمالاً می‌دانید که نیچه همان طوری که به مفهوم اراده معتوف قدرت یا اعلام مرگ خدا شهرت دارد، یک چیزی هم که همه جا، به هر حال، در موردش صحبت می‌شود، یک جور ابراز انزجار در اکثر...
آثارش نسبت به زن و زنانگی جمله‌های معروفی را خانوما، مخصوصاً احتمالاً تو ذهن‌شان می‌ماند و خیلی یادشان هست که نمی‌دانند وقتی سراغ زن‌ها می‌روید شلاغ را فراموش نکنند، از این حرفاتی. به هر حال، این مسئله نفرت از زن که می‌تواند در مورد یک نفر مربوط به تجربه شخصی باشد و محدود بشود به، مثلاً فرض کنید نفرت از زن به معنای خیلی فیزیکال در مورد نیچه. فکر می‌کنم به شدت امیغه، یعنی مثلاً نفرت از زن نیست، نفرت از زنانگی و هر چیزی است که شباهتی به خلق و خوی زنانه داشته باشد من.

سعی کردم جلسات قبل بگویم که یک جور به نفرت‌های و. فکر می‌کنم تو ذهن نیچه هم این‌ها به همدیگی مربوطند. من بدون اینکه خیلی بارده بحث بشوم سعی کردم توضیح مختصری بدهم که مسیحیت چه رفتاری به زنانگی دارد، حداقل آن چیزی که نیچه از آن در مسیحیت نفرت دارد چه رفتاری به زنانگی دارد که، حالا خیلی واقعاً نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم هرچند جا واقعاً برای بحث دارد از دیدگاه روان‌کاوانه که مسیحیت، حالا حداقل آن چیزی که ما تحت اموال مسیحیت می‌شناسیم که بخشیش مربوط به انگیشه‌های پولوسه، این منظور دقیق از اینکه یک ویژگی‌های زنانگی در آن هست چه، حالا بگذارید باز این جلسه این بحث را مطرح نکنم. فکر می‌کنم ممکن است طول بکشد و از بحث دور شود جلسه قبل این موضوع را، حالا با یک شواهدی گفتم و سعی کردم بگویم که، خب، وقتی شما یک حالت اغراق شده از ابراز نفرت نسبت به یک چیزی می‌بینید، ببینید اولین حدس‌تان با دیدگاه روان‌کاوانه این است که این در شدو این فرد قرار دارد، یعنی من به عنوان هر آدمی را ببینم که به طور مداوم لوس دارد می‌نشیند در مورد زن‌ها و اخلاق زن‌ها و این هر فرد بد بزند و این به طور مداوم تکرار می‌شود و به طور مداوم حالت اغراق و، مثلاً هم نفرت اغراق شده است هم فریکانس، مثلاً اینجور چیزها زیاد است، آدم شک می‌کند که، خب، این یک جور زنانگی سرکوب شده در درون‌شهر است که انکارش می‌کند. این است که این درواقع وقتی یک چیزی رفت من این را قبلاً تو تحلیل‌های قبلی هم به مناسبت‌های چندین بار به آن اشاره کردم که شما اصولاً از حساسیت‌های افراطی آدم‌ها نسبت به هر چیزی می‌توانید به میجگی‌های سایش، در واقع، پی ببرید، یعنی ما هر آدم یک سایه دارد که آن بخش منفی وجود خودشی است که از خودش پنهان شده نمی‌خواهد بپذیرد. این بیشگی‌ها بیشترین، در واقع، نفرت را در این آدم‌ها وقتی که در بیرون با آن مواجه می‌شوند ایجاد می‌کنند. این نکته را من قبلاً گفتم، از آنم می‌گویم به نظرم نکته و اگر عمیق درک بخوانید یکی از وحشتناک‌ترین حقایقی است که روان‌کاوی برای آدم‌ها روشن می‌تواند بکند، معمولاً روشن نمی‌شود، یعنی من خیلی امیدوار نیستم که یک روزی، مثلاً بشر این نکته را خلاصه بفهمد همی‌شود یک.
جوری باید برای خواهده که خیلی نکته منفی دیگر، یعنی همین الان اگر شما فکر کنید که رزل‌ترین و پسترین و آن بیشترین ویژگی‌ای که در آدم می‌بینید و لجه‌تون درمی‌آید و خیلی حال‌تون بد می‌شود، یک چیزی که در خود شما هست، خب، این یک چیزی که هستی در شما هست و شما نمی‌خواهید بپذیرید. این خیلی چیز بدیه دیگر. در دوستاتون و اطرافیانتون نگاه کنید و ببینید کی بیشتر لجه‌تون درمی‌آورد. شما یک شباهتی به آن آدم دارید، شباهت انکار شده. خب، این دقیقاً آن چیزی است که من نمی‌خواهم بپذیرم در.

اول وحصه روی روان‌کاوی‌اش تأکید می‌کرد که روان‌کاوی با مقاومت مواجه خواهد شد و لکان به عنوان کسی که احیای‌گر فروید است، حرفش این است که ببینید، مثلاً ۲۰ سال گذشت، روان‌کاوی چه شده؟ مثلاً فروید چه می‌گفت؟ در حال را نگاه کنیم، ببینیم در مثلاً آمریکا روان‌کاوی تبدیل به چیز حجب و مبتزل و مثلاً سطحی شده. تمام آن قسمت‌های وحشتناک روان‌کاوی را یک جوری خود روان‌کاوانه حتی زدند کنار، قسمت‌های سطحی‌اش را نگه داشتند که خیلی آزاردهنده نیست، پردامی‌آلایه تکنیکی استفاده می‌کنند، مردم هم مثلاً خوشن و این‌ها و یونگ حالا.

یک جورای ترسناکتر هم هست. تو از فروید بران ما اصلاً ایده اصلی روان‌کاوی که ما در درون داریم، انگار یک موجودی زندگی می‌کند که خارج از اختیار ما در رفتارهای ما، در اندیشه ما دخالت می‌کند. اینکه ما آن کنترلی که دوست داریم روی خودمان نداریم، این یک ایده یک‌خورده ترسناکی است که آدم‌ها سعی می‌کنند که یک جوری نپذیرنش و اگر هم به گوش‌شان خورد، یک جوری تحریفش کنند یا فراموشش کنند. در حال خود این فکر مواجهه افراطی و ابراز نفرت مداوم نسبت به زن، زنانگی و چیزهایی که ویژگی‌های زنانه دارد و ستایش از ابرمرد و دیگر نمی‌دانم هر چیزی که نشان از قدرت و مردانگی دارد، شما را به این شک می‌اندازد که با یک آدمی مواجه هستید که یک جور در درونش ویژگی‌های زنانه دارد که نمی‌خواهد این‌ها را بپذیرد و هی، در واقع، از خودش این‌ها را انگار پنهان می‌کند. نتیجه‌اش این است که از هر چیز مشابهش در بیرون نفرت دارد و عوضش دوست دارد که طور دیگری باشد و آن را ستایش می‌کند. من آلا فکر می‌کنم یادم است بحث را این‌طور شروع کردم و رفتم سراغ این که یک سری چیزها را، در واقع، با استفاده از این ایده توجیه بکنم. اولاً این ایده را شما وقتی که می‌پذیرید، بین یک مجموعه از مفاهیم و عناصر نفرت شده در آثار نیچه ارتباط برقرار می‌کنید، یعنی شما اگر این‌طور نگاه کنید، نفرت نیچه از بردگی، نفرت نیچه از اخلاق مسیحی، نفرت نیچه از زن، این‌ها را همه با هم دیگر به دلیل ایده‌های روان‌کاوی که می‌توانید، در واقع، یک جوری این مسئله زنانگی را، در واقع، تعمیم بدهید، مفهوم آنیما را از این چیزها.
استفاده بکنید می‌توانید بگویید که یک بخشی از مخالفت‌های نیچه در یک مجموعه قرار می‌گیرند. اصولاً وقتی ما داریم نظریه‌پردازی می‌کنیم، یک چیز را تحمیل می‌کنیم؛ انتظار داریم که اجزای پراکنده را با هم دیگر یکپارچه بکنیم. من بگویم که نیچه از این چیز که بعدش می‌آید با آن یکی چیز که بعدش می‌آید، این را یک چیزه، یعنی یک امسار مشترکی پیدا کنند. در این همه چیزهایی که نیچه به شدت نفی می‌کند و همه چیزهایی که به شدت ستایش می‌کند، و اگر نسبت به یک چیزهای حالت دوگانه دارد، یعنی گاه ستایش می‌کند، آن این است که اگر تناقض یا عدم انسجام دیده می‌شود، توجیهش کنیم. من، مثلاً فرض کنیم، اگر یک اثر هنری را می‌بینم که به نظرم می‌آید که خیلی پراکنده است، چند تا شاخه، مثلاً موازی مختلف در آن وجود دارد، سعی کنم با یک تحلیلی بگویم که این شاخه‌های موازی چطور به وجود آمده و چه ارتباطی با هم دیگر دارند، کدامش اصلی است، کدام‌ها، مثلاً زایده این است یا، مثلاً همان ویژگی اولی به یک طریقی دیگر، انگار یک اینکاسی پیدا کرده، وارونه شده، تبدیل به دومی شده، الی آخر، یا مثلاً روان‌کاوانه تحلیل بکنم بگویم این سطح خداگاهشه، این یکی که مخالفون سطح ناخودآگاهِ شخصی است، آن سومی ناخودآگاه جنبی است؛ سه تا خط موازی در اثر هنری وجود دارد که ظاهراً هم‌نگر نفت می‌کنند. من می‌توانم با یک تحلیلی بگویم که این‌ها چطور، در واقع، مرمی مربوطند. حالا اولی... نکته این است که به لحظه شما وقتی یک تحلیل روان‌کاوانه ارائه می‌دهید، یک بخش آمده از نفرت‌های نیچه است، می‌توانی درمیانه‌اش مربوط بکنید. حالا من خیلی روی این نمی‌خواهم صحبت بکنم، سعی کردم بگویم دیگر نمی‌خواهم تکرار بکنم که موفقیت این نکته‌ای که من دارم می‌گویم.

قرار نیست با یک نکته در مورد نیچه همه افکارش را توجیه بکنید. افکار خیلی اصیلی هم دارد. همی‌شود باید موازه به این باشد که زیاد روی نکنید در بال و پردادن، مثلاً به یک چیزی در مورد متفکر فهمیده باشد. آدم باید سعی کند که هر چیزی می‌بیند و همه را یک جوری مربوطش بکند به همین یک نکته‌ای که فهمیده. پرال یک بخشی از مسائلی می‌شود مواجه کرد. من سعی کردم بگویم که فروپاشی روانی نیچه به خوبی با استفاده از این تحلیل، یعنی آن صحنه معروف دست در گردن اسب انداختن، با این تحلیل، در واقع، درمی‌آید از در روان‌کاوی؛ یعنی شما باید انتظار داشته باشید لطفی که شکاف امیغه روبه‌گسترشی در روان انسان به وجود می‌آید، یعنی هی یک چیزی در سایه هست دارد بزرگ می‌شود و هی حالت انکار نسبت به این وجود دارد و طرف مقابل شد این اصلاً گسیختگی درونی، فاصله بین آن چیزی که واقعاً هستم و آن چیزی که تصور می‌کنم هستم، اگر روز به روز افزایش پیدا بکند، یک جایی خلاصه این فاصله زیاد باعث یک شکاف می‌شود، باعث فروپاشی می‌شود، به نظر من، خیلی آن صحنه نهایی که...
نقل می‌کنند در این مینیچه خوب قابل فهم است که چطور، در واقع، همین مواجه شدن با همان احساساتی که همواره نفی می‌کرد، یعنی اگر مینیچه دشمن ترهمه و آخرین لحظه انگار زندگی‌اش قبل از این که دچار فروپاشی شود، این است که از شلاق خوردن یک اسب که فکر کنم خیلی منظر آدی در، مثلاً قرن ۱۹، همه پس شلاق خوردن یک اسب توسط صاحبش آن‌قدر متأثر شده که رفته گردن اسب را بغل کرده و زار زار گریه کرده، یعنی یک ترهمه که فکر کنم زن‌های زیادی در آن صحنه بودند و احساس تره هم به آن بودن نیست؛ انفجار آن چیز درونی روی آن چیزی که انکار شده در یک لحظه منفجر شده و این شکاف، در واقع، این چیزی که مثل یک بمب است که آدم یک چیز منفجره را در زیر زمین چپانده و مقدارش زیاد شده تا اینکه یک لحظه منفجر شود و خودش را آشکار بکند؛ آن موجود ابرمرد و دیونیزوس تصور خیالی‌ای که نیچه ساخته و از خودش، در واقع، یک جوری انگار خودش و دیونیزوس می‌داند، هر لحظه آن بزرگ‌تر شده، این سایه هم از آن بر رشت گرده تا اینکه بالاخره این قدر دور شدن که یکی‌شان باید غلبه می‌کرده که، خب، طبعاً تو آن لحظه فروپاشی لحظه‌ای یکی آن بخش ناخودآگاه غلبه می‌کند؛ دیوانگی، جنون و فروپاشی روانی، یعنی از دید روان‌کاوی همان غلبه کردن بخش ناخودآگاه به معنای فرویدی ناخودآگاهِ شخصی، آن بخش سرکوب شده‌اش یا به معنای یونگی سایه و بعد. فکر می‌کنم دقیقی آدم نصاری. فکر می‌کنم توضیح دارم که چقدر ما شواهد متعدد داریم که نیچه چنین آدمی بوده؛ نیچه آدمی است که ما در موردش می‌دانیم که در محیط زنان بزرگ شده، من چشمم را بردم شما از زندگی نیچه ده تا. مثلاً، می‌توانید فکر کنید که من به این از دید روان‌کاوی به این حدس بزنم که باید چنین آدمی سر و کار داشته باشم؛ بچه‌ای که متولد شده پدر خودش را از دست داده و در بین پنج تا زن بزرگ شده، چه انتظاری از آن دارید مگر از این که ویژگی‌های زمانه داشته باشد و ما یک مجموع از رفتارها و نامه‌های نیچه به مادرش داریم که وابستگی و تعلق عمیق نیچه را حتی در بزرگ‌سالی به مادرش نشان می‌دهد؛ مشکلات بین نیچه و خواهرش را داریم باز پی همان نامه‌های خاص پیدا کرده که، در واقع، همین کشمکش نیچه با آن زن درونش را، در واقع، نشان می‌دهد؛ نیچه، در واقع، در بیرون هم درگیر فرار کردن از استیلای زن‌ها روی خود است؛ این چیزی که در درون خودش، خب، می‌تواند با تخیل انکار بکند، ولی در بیرون هم شاهد می‌بینید که دچار چنین مشکلاتی است، مخصوصاً نسبت به خواهرش؛ در یک لحظهٔ منفجر شده نسبت به مادرش هم حتی نامه‌هایی وجود دارد که بالاخره احساسات منفی این‌طور مثل این که همواره احساس می‌کنی که این‌ها دارند من را کنترل می‌کنند، این‌ها نمی‌گذارند من زندگی بکنم؛ می‌توانید حدس بزنید که...
او زیاد این‌طور نبوده؛ این نوع رفتارها هم انعکاس همان وضعیتی است. فکر کنید یک زن درونی هست که دائم فشار می‌آورد و من این را نمی‌خواهم بپذیرم، بنابراین احساس من منتقل می‌شود به بیرون که زن‌ها از بیرون به من فشار می‌آورند و من باید، مثلاً به جای فرار کردن از این زن درون و ندیدنش، منجر به فرار کردن از زن به معنای واقعی کلمه می‌شود. ازدواج نکرده، با خواهرش قهر است، نمی‌دانم، با مادرش ارتباطش کم شده؛ این‌ها چیزهایی است که در زندگی نیچه اتفاق افتاده، این‌جور یا خیلی ادعاهای واقعی به اتحادش برگزار شده؟ نتیجۀ آن این است که، طبعاً وقتی نفرت از زنانگی دارد، از هر نوع ارتباط با یک زن حتی مادرش هم یک جایی نوشته که اصلاً این کتابی که به فارسی هم ترجمه شده، نامش «نیچه و مادرش» است، عنوانش هست «کتاب‌های من را نخوان»؛ به مادرش یک جایی نوشته که «کتاب‌های من را نخوان». فکر می‌کنم نکته اصلی این است دیگر، و کسی که از زن‌ها متنفر است نمی‌تواند بگوید از مادر خودم خوشم می‌آید، نمی‌تواند بگوید از خواهر خودم خوشم می‌آید؛ اتفاقاً آدم به این سمت می‌رود که یک جور این حس نفرت به زن‌های زندگی‌اش هم مربوط می‌شود دیگر، حتی ممکن است ریشه آنجا داشته باشد، می‌شود در محیط زنانه رشد کرده باشد. شواهد زیاد وابستگی به مادرش را در زندگی‌اش و نامه‌هایش می‌بینید، مثل همان موضوع بیماری‌هایی که به طور مکرر گرفتارش می‌شود؛ هی می‌رود خانه‌اش خوب می‌شود، دوباره می‌آید، یک مدت مریض می‌شود، دوباره می‌رود خانه‌اش؛ هی یک چیزهایی هست که انگار می‌کشاندش دوباره پیش مادرش. این که ازدواج نکرده در طول زندگی‌اش و کلاً نسبت به ازدواج هم یک افکار و انقعادهایی که اعلام کرده، همگی یک حالت گریز از ازدواج دارد. خیلی جالب است که یک مورد عشق، حالا در زندگی نیچه اتفاق افتاده نسبت به آن سالومه، و یک عکس عجیبی وجود دارد؛ خیلی عکس تاریخی است از نیچه و سالومه و آن دوستش. بله، نه واگنر نیست، آن دوست مشترک‌شان است که با همدیگر عکس گرفته‌اند؛ نیچه به اصطلاح در درشکه بسته شده و سالومه مثل درشکه است؛ یعنی یک جستی که گرفته‌اند، دو لای دوربین عکس‌برداری، چنین حالتی دارد؛ خیلی عکس عجیب و غریبی است، به نظر من این است. واقعاً یک نفر اصلاً نمی‌تواند فقط این عکس را تحلیل کند از دیدگاه روان‌کاوانه که چه چیزی از روابط سالم و نیچه را اینجا می‌بینیم. من واقعاً به نظرم این دست‌های جالبی می‌شود در موردش کرد. من خیلی ساده بگویم هر کسی با این پدیده که نیچه در واقع دچار نوعی روانی، یعنی تحصیل عمیق، وابستگی عمیق به مادر و یک زن در واقع درون زنانه داشته، به طور طبیعی یک چنین مردی جذب به یک زنی می‌شود که یک خورده حالت‌های مردانه داشته باشد و به آن مسلط شود، یعنی جانشین مادرش بشود. این عکس، من فکر می‌کنم اصلاً این ازدواج نمی‌تواند صورت بگیرد.
مگر این‌که نیچه کاملاً آدم دیگری می‌شد، یعنی دقیقاً این رابطه‌اش با سالومه در جهت انگار بروز آن جنبه واقعی وجود نیچه بود و برای همین هم نمی‌توانست ادامه پیدا بکند. من فکر می‌کنم روابط طبیعی نیچه در ازدواج این می‌شد که آن کشمکش‌هایی که با مادرش پیدا کرده بود به ازدواج خودش هم منجر می‌شد. یک خواهشی دارم؛ به نظرم از بحث خارج می‌شوم. من در روی آن اکس، هر وقت آن اکس را می‌بینم، یک احساس عجیبی به من دست می‌دهد که این چطور این ابرمرد، یک چنین اکسی درفته در نیچه عصب ظاهر شد. خب، و همین‌طور من این را انکار نمی‌کنم که هر وقت سیویل اقراق‌آمیز نیچه را می‌بینم همین احساس به من دست می‌دهد که این هم یک جور اقراق و یک مندار حالت فکاهی پیدای کرده از ابراز انگار مردانگی است که دقیقاً آن چیزی که کم‌دارد، میل دارد و برای یک انصار کاملاً مردانه را به صورت اقراغانیست، یعنی گاه اقابت به همان دلایلی که من بارها تو این جلسات گفتم این ناخودآگاه خودش را برای را ظاهر می‌کند. دیگر یک جوری مثل این که شما گاه ممکن است از روی اکس یک نفر آرایشش یا لباسش چیزهای خیلی امیگی در موردش بپندارید. من فکر می‌کنم اگر یک نفر همین‌طور نیچه را نشناسد وارد باشد تو این چیزها، یک عکسی همچنان آدمی را ببیند احتمالاً از در درمانکابه اولی حدسی که می‌زند یک جور تظاهر به مردانگی به طور اقراق‌آمیز است که این در فلسفه نیچه هم، فکر می‌کنم خودش را کاملاً نشان داده است. خب، بگذارید من همین بحث را ادعا بدهم. یک کاری که می‌توانیم بکنیم چند تا نکته دیگر است. من الان احساسم این است که نکته‌ای که جلسه قبل گفتم یکی از مهم‌ترین نکاتی است که در مورد نیچه بی‌جور دارد چون این مسئله دیونیسوس را، در واقع، توجیه می‌کند به یک معنایی تا حدودی و همین مسئله ابرمرد و اراده معطوف به خدارت این‌ها، در واقع، افکاری هستند که حول و حوش همان بروز تمایول به بروز مردانگی به طور افراطی و، در واقع، سرکوب کردن و آن بخش زدانه بروز کردن این‌ها نقطه مقابل همان نفرت از، مثلاً اخلاق مسیحی و بردگی و این‌ها هستند چون محبوب به این می‌شود. خب، فکر می‌کنم خیلی مهم است. یک کاری که می‌توانم بکنم یکی چند تا نقطه دیگر بگردم بعد سعی کنیم یک خورده سراغ توجیه کردن بعضی از فکت‌ها و ابراز عقیده‌های نیچه برویم یا همین کاری که درست قبل کردم یک خورده ادعا بدهم، یعنی نکاتی را در موردش صحبت بکنیم که ممکن است جد و مشکلات درکی نیچه باشد، ولی اگر این‌طور به آن نگاه بکنید به خوبی حل می‌شود. من می‌خواهم به یک مشکلی که در تحلیل‌های مدرن از نیچه وجود دارد اشاره بکنم که الان قبل از جلسه وقتی خواستم بگردم این مقاله که در آن سراحتاً مسئله را مورد بحث کرده را پیدا بکنم که از روش بخوانم، پیدا نکردم. خب.
بگذارید من یک چیز خیلی ساده بگویم. مسئله این است که نیچه الان خیلی آدم محبوبی است. حالا شما خودتان را بگذارید جای نیچه؛ نیچه آدم خیلی بزرگ و مثلاً فیلسوف مهمی در دوران پست‌مدرن است و خیلی به آثارش بها داده می‌شود. خب، حالا شما یک زن فیلسوف هستید، احتمالاً فمینیست، و نیچه دیگر هر چه می‌شده به زن‌ها گفته است. دیگر چه کار یک فمینیست وقتی نیچه را می‌خواند باید بکند؟ باید بپذیرد که نیچه آدم خیلی فیلسوف مهمی است، ولی این قسمت هر فاش جالب نیست. به نظر می‌آید روی ارتباطی که بین این تحقیر زنان در فلسفه نیچه با بقیه عجزهای فلسفه‌اش وجود دارد، یا مثل بعضی‌ها بگیرد بگوید اصلاً احتمالاً پنجاه سال قبل یک فیلسوف زن می‌رفت در راه این که اصلاً می‌شود فیلسوف زن بود و اصلاً افکارش ارزش ندارد و از جمعه این حرف‌هایی که در مورد زن‌ها زده، ولی امروز این قبول می‌شود تصمیم گرفته شده است که یک جوری اگر شما یک فیلسوف فمینیست باشید دوست دارید در برید دیگر، یعنی برید دنبال این که نه آن‌قدر هم، حالا طرف‌هایی که در مورد زن و زن بد نیست یا مثلاً حالا غزی‌ها این‌طور توجیه می‌کنند که خب، حالا در این مورد خاص هم افکار مرسوم آن دوران خودش در آثارش مثلاً منعکس شده و این را نباید خیلی به آن توجه کنیم. یک جوری سعی کنیم که وزن این بخش از افکار نیچه را در کل مجموع افکارش پایین بیاوریم.

یک راه‌حلی که الان، به نظر من، برای موضوع جالبی به‌وجود آمده این است که یک دوگانگی پیدا کردن قضیه از همین دوستان فمینیست در مسئله زن در فلسفه نیچه که می‌شود گفت یک حالت شاید تناقض‌آمیزی دارد. حالا فمینیست‌ها می‌توانند من را در تناقضه نقد کنند. من این جمعه را دوست داشتم پیدا بکنم که از روی مطمئن بخوانم که متأسفانه پیدا نکردم. حالا بعد جلسه آینده اگر وقت کردم می‌گویم از در چه مقاله‌ای دارم می‌گویم. صورت مسئله این است که بگذار اول باز این نکته روشن باشد؛ اگر شما کمی با متفکرین فمینیست آشنا باشید، کلن هر اثر هنری یا هر چیزی را نگاه می‌کنند و می‌خوانند اصولاً دارند به مسئله زن و جایگاه زن فکر می‌کنند. یعنی این خیلی عجیب نیست اگر یک آدمی با گرایشات فمینیستی تو آثار نیچه خیلی به یک چیزهای دقیق شده باشد و این تناقضی که تا حالا خیلی به آن توجه نمی‌کردند و مثلاً کشف کرده باشد تناقضی که می‌گویم وجود دارد این است که نیچه خیلی جاها وقتی که از استعاره استفاده می‌کند، زن‌ها خیلی خوبند و وقتی که دارد حرف می‌زند مستقیم در مورد زن‌ها، زن‌ها خیلی بدند. مثلاً بگذارید یک مجموعی از چیزهایی که در مورد زن‌ها با حال اینجا جمعه شلاغ و این‌ها را فقط این حرف‌ها را نزده، کلن خیلی چیزها گفته. من نمی‌خواهم به اصلاً کلام نیچه بپردازم، می‌خواهم یک چند تا چیزهایی که همین‌جور مضمونی گفته را بگویم: the most dangerous plaything خطرناک‌ترین چیز برای بازی...
کرده زن‌ها اصلاً خیلی به اول سنتی نمی‌رسد، یعنی دقیقاً به افکار اتفاقاً مسیحی در مورد زن‌ها نزدیک است. این‌ها در مقاله‌ای از عبی کشی درباره هم‌نساله زنانیگی در آثار نیچه آمده که همه در این مقاله همه‌شان چیز دارند دیگر مرجع داده که از کجاها دارند نقل می‌کنند، یعنی همین‌طوری مطمئن کاملاً علمی آکادمیک است و رفرنسونیداش خوب است. نام مقاله هست The Feminine and the Question of Truth این نیچه سپیلا توفیقی زنانگی و پوستش از حقیقت در فلسفه نیچه از عبی کشی کشی را ساده تنین شکلی که.

می‌توانید به نیستید K O C H Y فقط چایل بیاورد زن فقط یک چیزی موجودی که بچه بیاورد انیگماتیک لاب آبجکت یک آبجکت لاوه انیگماتیکی بازه اصاره‌ها بازه، حالا این خیلی بد نیست بازه. یک جایی از خطر کستریشن توسط زن صحبت می‌کند الان در کانتکست فرویدی این خیلی شادی‌آوره دیگر همه این حرف‌هایی که من به زبان یونگی می‌زنم فرویدها می‌گویند که الان نیچه را در یک کلام توصیف بکنند می‌گویند که یک مردی که توسط مادر و زن‌ها دچار کستریشن شد خود این واجه را حتی ظاهراً به.

کار بوده یک جدید کستریشن، یعنی اختگی یکی از واجه‌های خیلی خیلی با پور فریکانس نظریات فروید. یک جایی در مورد زن‌ها اظهار نظر کرده آن که هیچ وقت به حقیقت علاقه ندارد تروس برایش مطرح نیست، خب، این‌ها، مثلاً یعنی، برای فکر نکنید فقط یک دوست جمعه شلاغ و این حرف‌هاست کلن نظر منفی به طور مدابه و جالب هم این است که شما الان همین مراجعه این نقل‌قول‌ها نگاه کنید خیلی تو آثارش پراکنده است، یعنی مثلاً آن مسئله حضور دیونیزوس از اول تا آخر این حسن نه از اول تا.

آخر از یک جایی تا آخر به طور پیش‌رونده در آثار نیچه ظاهر می‌شود، حالا نکته چیست؟ نکته این است که همین آدم یک جایی، مثلاً یک سری اصطلاح‌ها به کار می‌برد، مثلاً می‌گوید فرض کن حقیقت یک زن باشد، حالا به چه نتیجه این می‌رسد که چقدر فیلسوف‌ها دل‌بسته نبودند با زن چطور باید رفتار کنند و انواع فمینیست‌ها انواع اقسام این تیپ تمثیل‌ها و استعاره‌ها در آثار نیچه پیدا کرده‌اند که یک جوری زن به چیز خوب تشبیه شده خیلی هم نظرش نسبت به زن‌ها منفی نیست شما چطور این را.

تحلیل می‌کنید؟ به نظر من، که، خب، آن تحلیل فمینیستی اگر بخواهد یک نفر هم حرفی بزند خیلی سبک است. بنابراین، که، خب، این همه حرف روشن زده که تو تمثیل‌ها جور دیگر ظاهر شده که دلیل نمی‌شود حرف خودش در مورد زن‌ها به طور روشن هر جا که می‌خواسته گفته و دلیل نمی‌شود آره در، مثلاً فرض کنید چند تا تمثیل نظر مثبتی اعراع شده یک جوری، مثلاً نقطه مثبتی در مورد زن‌ها حساب شود گفتن این که فرض اگر زن تروس باشد آن وقت پراسون این که تجمیلی از زن‌ها نیست دارد یک.
چیزی در مورد نادرستی رفتار فلاسفه می‌خواهد بگوید، خب، ولی ما الان فکر می‌کنم اگر با این دیدگاه را روان کنیم خیلی خوب می‌فهمیم، در خاطر اینکه جایی که شما دارید سخن می‌گویید منطقی حرف می‌زنید، از خداوای خودتان دارید استفاده می‌کنید، ولی آن جایی که استعاره و تمثیل دارید می‌سازید ناخداوا دارید دخالت می‌کنید. معلوم است که در مورد یک آدمی مثل نیچه باید تناقض پیش بیاید، یعنی یک جاهایی، بنابراین، که حس‌های درونیش نسبت به زن‌ها که یک جوری حس‌های خودش در درونش یک زن سرکوب‌شده دارد، ولی واقعیت حس‌هایش نسبت به زن‌ها که معلوم نیست، دارد با خداگاهش انکار می‌کند. در واقع، حس‌های زنانه خودش این است که هر وقتی برسد تو را اگر، مثلاً فرض کنید بیاید تمثیل بخواهد بسازد آتپی‌تر است. شما باید انتظار داشته باشید که یک جوری زن‌ها به طور مثبت ظاهر شوند. بعد که دوباره به خودش بیاید و بخواهد حرف بزند، دوباره شروع می‌کند به زن‌ها توهین کردن و فحش دادن. این که این نکته من، در واقع، این را می‌خواهم بگویم. یک نکته‌ای که الان در لیتریچر مربوط به نیچه مطرح است که این مثل‌ها را چطور می‌شود حل کرد… آیا این‌طوری بوده یا نبوده و اگر هست دلیلش چیست. فکر می‌کنم نه فقط این حرف‌هایی که من زنان از در روان‌کاوی توجیه می‌کنم، بلکه اگر از شما قبلش می‌پرسیدم شاید می‌توانستید پیش‌بینی بکنید که آره، مثلاً نیچه اگر حالت‌های الهامی داشته باشد آنجا خیلی ممکن است زنانه این نقش مثبتی داشته باشد، در حالی که وقتی که با خداگاه خودش منطقی، مثلاً دارد حرف می‌زند، زن‌ها دوباره می‌روند به تبدیل به شیطان می‌شوند. باید بگذاریم برامره این یک نکته دیگر من دارم، یک چند تا نکته می‌گویم که با همه حرف ساده‌ای که در مورد نیچه زدم که از در من یک قصی‌ترین چیز است که در مورد نیچه نیچه گفت و اصلاً یک جوری چطور بگویم برامره یک چیزی خیلی بدیهی است بعضی جاها. فکر می‌کنم باید خیلی با دقت استدلال کرد که یک نفر قانع بشود من در مورد این مسئله این‌قدر برای من واضح است که یک جورایی استدلال نکنم، یعنی حیث سعی می‌کنم که شواهد بیاورم آیتم یک دو سه چهار بزنم تو نوشته‌های خودم یک یادم نرود چیزهایی بگویم چون فکر می‌کنم اصلاً آن روز اول اگر یک نفر روان‌کاو خورده‌برده باشد چار بر کتاب نیچه را بخوانیم این احساسی به آن لس می‌دهد این‌قدر این بروزش در متون نیچه زیاد است، حالا چه برسد، حالا زندگیش هم لازم است کسی خیلی متعلق بکند، خب، این یک نکته بود که به عنوان یک چیزی معاصری که الان فمینیست‌ها مطرح کرده‌اند و روش بحث می‌کنند، یک چیز تو ناخودآگاه است در آن حالت‌های الهام، تو حالت‌هایی که یک آدم عواطفش دارد بروز می‌کند، طبعاً تو جاهایی که ذهن سراغ استعاره و تمثیل می‌رود خودش را نشان می‌دهد تو مجموعه آثار نیچه، جایی هست که خودش هم به شدت طرف از الهام.
میزند یادتون هست؟ یک جایی در یادداشت‌ها نمی‌شود که به طور یک روزی حالت الهامی شدیدی به آن دست داده وقتی که این مسئله بازگشت جاودانی به آن الهام شده شرحش نمی‌شود در آثارش که یک روز داشته می‌رفته و به کجا رسیده و به حالت الهامی شدیدی به آن دست داده. ایده بسیار عجب و غریبی که همه کسانی که در مورد نیچه بحث می‌کنند معمولاً مشکل‌ترین مسئله در فلسفه نیچه برای‌شان این مسئله بازگشت جاودانی است. بعضی‌ها سعی می‌کنند که انکار کنند که منظورش، مثلاً یک چیز استعاری و معنی بوده، در حالی که کلام خود نیچه را که نگاه می‌کنید واقعاً اعتقادش این است که آدم‌ها هی دوباره در چرخه دارند می‌روند و برنمی‌گردند. اگر یک الهام بوده، ما باید حدث بزنیم که یک جوری ممکن است چیز باشد، یک ویژگی زنانه در این گیرگاه وجود داشته باشد. من یادم نیست که، ولی تقریباً مطمئنم که خلاصه یک جایی عبارت باقی است. یادم نیست که اینجا بودی یادانشکال سنتی شریف یک مقاله خیلی جالبی از کریستوف اشاره کردم زمان زنان تو شریفه. مطمئنید اینجا نبوده اصلاً؟ خب، کریستوفی مقاله خیلی خیلی معروفی دارد به اسم زمان زنان که با یک ترجمه خوبی سال‌ها سال قبل در مجموعه سرگشتگی نشانه‌ها چاپ شده. این مقاله سرگشتگی نشانه‌ها که از اول مجموعه مقاله‌های، مثلاً پست‌مدرنه یا، حالا اگر پست‌مدرن نگوییم پسا ساختارگرهای زبان فارسی بوده روش. فکر می‌کنم نمونه‌هایی از نقد پسا مدرن بر این نوع نقدها خیلی بیشتر اتونو با نقد پسامدرن می‌شناسند. آنجا کریستوف توضیحاتی می‌دهد و یک نکته می‌گوید که من نمی‌خواهم محتوای مقاله را دوباره تکرار بکنم. یک باری مختصری از آن گفتم. فکر می‌کنم باز هم، مثلاً آن بحث کردم در مورد پولوس یک ذره زیادی حاشیه رفتنه، ولی برادر من دارم ارجاع می‌دهم که چنین مقاله وجود دارد. ترجمه هم که شده الحمدلله ترجمه‌اش هم خیلی خوب است. آن ادیکار آن مجموعه مقالات هم آقای مانی حقیقی بوده که خیلی خودش آدم مسلطی است و در نتیجه همه مقاله‌هایی که آنجا چاپ شده ترجمه خوبی دارد. کریستوف آنجا دارد یک نکته که می‌گوید این است که زمان برای مردها خطی است و برای زن‌ها حالت تنابی دارد. ببینید شما اگر به گذشت زمان نگاه بکنید، زمان هم یک ویژگی خطی دارد، یک چیزی که انگار از یک مبدعی شروع شده و همین‌جور دارد جلو می‌رود، ولی زمان یک حالت‌های گردشی هم دارد دیگر. ما یک شبان‌روزی داریم. به حیات وقتی نگاه بکنید، حیات خیلی همه چیز در آن سیکلیک است. فیلسوف با توضیح به زبان خودش در این‌طور که من گفتم می‌گوید که زن‌ها دیدگاه‌شان نسبت به زمان این حالت تأکیدشان بیشتر روی این جمعه سیکلیک است، این که هی یک چیزهایی می‌آید و می‌رود. اصلاً یک زن دوباره انگار می‌گویند همه زن‌ها در وجود دختر خودشان دوباره متولد می‌شوند. اصلاً شما زندگی بشود، زندگی انسان‌ها این حالت سیکلیک در آن هستید به زاد و ولد نگار.
کنید زن‌ها چون در محور زاد و ولد هستند، در انصار اصلی این زاد و ولد هستند، به آن جنبه‌های زندگی انگار توجه‌شان بیشتر است. این‌ها زبان کریستوا نیست، دار زبان من دارم سعی می‌کنم یک خورده، مثلاً زیست‌جناسی هم وقتیش بکنم. مقاله کریستوا یک خورده خوندنی سخت است، ولی مقاله خیلی مهم و اساسی است. اصولاً کریستوا آدم اصلاً این اگر یک چنین چیزی را بپذیرید خیلی دور نیست. من این را دارم همین‌طور مثل یک پیشنهاد می‌گویم، خیلی نمی‌خواهم روش مانور بدهم برای خاطر اینکه بر اساس یک ایده که خودش، حالا ممکن است ابهام داشته باشد، دارم حرف می‌زنم که حالا اگر در حالت الهام نیچه قرار بگیرد و به مسئله زمان فکر بکند، یک چیز سیکلیک باید نظرش را جلب بکند، این که همه چیز انگار دارد همانطوری که زن‌ها حس حیات دوباره را تجربه می‌کنند، برای یک مردم ممکن است تو حالت الهام یک حسی از این که زندگی تکرار می‌شود وجود داشته باشد. مردها به طور طبیعی خیلی این جور احساسات را ندارند، این احساسات‌شان ضعیف‌تر است. اصولاً مرد و زن یک جوری نیستند. شما بگویید زن‌ها یک چیزی می‌فهمند مردها نمی‌فهمند یا برعکس، ولی می‌شود گفت یک چیزی برای زن‌ها خیلی طبیعی است، مردها باید خود تلاش بکنند تا آن حس را پیدا بکنند و برعکس برای مردها یک جور نگاه به دنیا خیلی طبیعی است و آنها باید مثلاً برای پیدا کردن یک سری دیدگاه‌هایی که بیشتر برای زن روشن است تلاش بکنند. اگر این ایده ایتریستوا درست باشد، شما می‌توانید بگویید که با ایده عجیب و غریب و بازگشت جاودانه یک جور تئوریزه شده زن‌ها آن حس‌های خودشان را نمی‌آیند تبدیل فلسفه بکنند. نیچه مثل اینکه یک حسی که حالا در حد آن اواتف باید باقی بماند را دارد تئوریزه می‌کند، یعنی به طور خداربانه با منطق و فلسفه و این‌ها دارد بیان می‌کند و تبدیل به یک ایده یک خورده غیرقابل پذیرش مثل بازگشت جاودانه شده. این را من از این جهات گفتم که واقعاً همین امروز که داشتم می‌آمدم همین داشتم فکر می‌کردم که چطور راحت توضیح بدهم که چرا در استعاره و تمثیل ناخودآگاه دخالت می‌کند و این‌ها. فکر کردم خب، استعاره و تمثیل خیلی حالت اشراقی و الهامی دارد اگر این طور بگویم خیلی واضح است دیگر جایی که الهام نیچه ناخودآگاه در واقع الهام از کجا می‌آید؟ از آن ناخودآگاه. مثلاً باید همین تو ذهنم آمد یک رافیگ آدم افتاد، خب، نیچه الهام بزرگی دارد به اسم بازگشت جاودانی، بنابراین باید بشود حدس زد که حالت‌های الهامی این‌گونه یک جوی عواطف و حس‌های زنانه در آن باشد که به نظر من در بازگشت جاودانه هست، یعنی بازگشت جاودانه یک جوی تئوریزه شده این‌گونه نگاه زنانه به زمان است، حس نگاه نه حس و مثلاً آتفه زنانه نسبت به زمان را فکر کنید که یک مردی آمد از ناخودآگاه خواهش بیرون کشیده و بعد سعی کرده در خودآگاه مرد به شدت مردانه اقرارآمیز به طور اقرار...
آمیز مردانه خودش این را تهاریزه کند. یک مردی که حسای زنانش هم قوی است، مطمئناً حس سیکلیخ بودن زمان را دارد، ولی آن‌قدر عقلش می‌رسد که این‌ها را با منطق و فلسفه، یعنی به زبان و مردانه بیان نکند. این دو چیز آتفیه شاید بشود در مورد شعر گفت، ولی نمی‌شود با آن فلسفه و منطق و بیانش کرد. و نیچه به دلیل همان گستی که در درونش هست، شاید یک چنین مشکلی در فلسفه‌اش پیش آمده. من رسماً می‌گویم که این مشکل فلسفه نیچه است. توجیه این که این ایده عجیب بازگرد بعضی‌ها فکر می‌کنند که تأثیر تناسخ، مثلاً به معنی هندی است، ولی بعد متن نیچه در مورد بازگرد شده جاود دارند بخوانید، منظورش تناسخ نیست؛ اصلاً یک خورده یک چیز پیچیده‌تر و عجیب و غریب‌تر را دارد می‌گوید. یعنی هیچ فرق این طوری نیست که حرفش این باشد و آدم‌ها، مثلاً دوباره متولد می‌شوند به آن معنای تناسخش در فلسفه و عرفانه هندی. من امروز بیشتر جلسه هم اختصاص پیدا کرد به این که نعدن چه می‌خواهم بگویم و به دلیل دو ماه فاصله افتادن این که قبلن چه گفتم جلسه غرب خود جلسه خیلی در واقع، ادامه نکات جلسه غرب بود هم از در استدلال این که این نیجگی‌ها در نیچه وجود دارد و این که یک بخش‌های جالبی از تناغزا و تورزا و پیچیدگی‌های فلسفه نیچه‌ها را می‌شود با این ایده توجیه کرد. بگذاریم من بروم سراغ یک نکته‌ای که قبلن در موردش صحبت کردم. خیلی حرف نمی‌زنم، ساعت هشت نمی‌دانم شروع می‌شوند، ولی به هر حال، من خودم بیمیل نیستم ببینم. آره من یک جایی می‌خواهم بروم خیلی نزدیک است، ببخشید نرم. من با وقت خودم دارم تنظیم می‌کنم که می‌توانم برسم در دقیقه هشت. بگذارید به هر دقیقه مقدمی بگویم اینکه نکته بعدی که می‌خواهم در موردش بحث بکنم چیست؟ یکی از مهم‌ترین میجهگی‌هایی که در آرای نیچه از اولش واقعاً می‌گویم از گوزه اول، برای اینکه من قدیمی‌ترین مقاله‌ای که از نیچه خواندم این در آن هست تا آخرش یک حس نخبه‌گرایی دیگر که نیچه جوری متهم به دفاع از اشرافیت حتی هست، موضع‌گیری‌های سیاسی شده اینکه دلتنگی نسبت به انگار اشرافیت دارد و یک جور حس تهنو نسبت به یک پدیده‌هایی نیست انقلاب و فرانسه و دموکراسی و آن‌جور چیزها، مثلاً یک نفر بیاید این گلال را لح کنند والا همچنین خیلی اتفاق عجیبی نیفتاده. همان حس می‌کند از طور دیگر مردم که اصولاً اخلاق بردگی دارند و برای همین هم احتمالاً مسیحی هستند خیلی حس بدیه، طبعاً نسبت به هر مو انحلاب و جنبش سیاسی که بخواهد بگوید این توده مردم باید بیایند رای بدهند و حکومت بکنند این‌ها هم حس خوبی ندارد. من به عنوان یک معلفه سرفکار نیچه دو تا معلفه بگذارید بگویم جلسه بعد و اختصاص بدهیم به این که این دو تا معلفه را باید مستقل در نظر بگیریم.
یا می‌توانیم تا حد ممکن، اگر بتواند مؤلفه‌های مستقل را در تحلیل خودش کم بکند و به‌نوعی این‌گونه وابستگی ایجاد بکند، تحلیل بهتری ارائه دهد. یک به این نکته فکر بکنیم: یکی گرایش نخبه‌گرایانه نیچه است و حس مثبتی که نسبت به اشرافیت دارد که قطعاً ریشه در خانواده‌اش دارد. و یک نکته دیگر این است که این را سایه کنیم و تحلیل را روان‌کاوانه بکنیم؛ دیگر این از کجا می‌آید، به چه مربوط است و چه آثاری دارد، چه چیزهایی را می‌شود و همین‌گونه مربوط کرد با استفاده از تحلیلی که می‌کنیم.

یکی هم مسئله موسیقی است، چون ممکن است در فلسفه نیچه بگویید که، خب، مثلاً فلسفه نیچه مؤلفه شماره یکش نمی‌دانم مسئله اراده معطوف به قدرت است، دومش نمی‌دانم ممکن است شکاکی یک نفر بگوید شکاکیت این صورت حقیقت است، ولی اگر به احساسات نیچه نگاه بکنی، به آن چیزهای عمیق‌تری که فکر کرده‌اند، نه خود آن فکرهایی که روی کاغذ آورده، من فکر می‌کنم اشتیاق به موسیقی و رابطه نیچه با موسیقی نکته خیلی مهمی در زندگی و افکار نیچه است. نیچه این همه چیز درباره خود موسیقی نوشته، حتی مثلاً اولین کتابش اختصاص دارد به این که موسیقی واگنر نجات‌دهنده است، مثلاً به‌گونه‌ای انگار قرار است جانشین مذهب یا هر چیز عنصر نجات‌دهنده دیگر در جامعه آلمان شود. من فکر می‌کنم دو تا الان نکته جالبی هستند که چون به جنبۀ حسی و روان‌کاوانه نزدیک‌ترند، به عنوان نکات بعدی برویم سراغ این دو نکته: نخبه‌گرایی یا مثلاً اشراف‌گرایی و اشتیاق به موسیقی. من در مورد هر دو تا این‌ها قبلاً حرف زده‌ام و کامنت‌هایی هم داده‌ام، ولی الان مستقل‌اند اگر می‌خواهید در موردشان فکر کنید، جلسه بعد یک خورده این‌ها را تحلیل کنیم.

بعد در مورد آثارش هم که چطور ظاهر می‌شود، برسیم به آن بپردازیم. مثلاً فرض کنید من بیان کنم که مسئله اشتیاق نیچه به اشرافیت ربطی به این ماجرا در زندگی‌اش ندارد، این را می‌گویم حالت افراتی دارد؛ مؤلفه‌های دیگر یا مستقل در زندگی نیچه بوده یا نبوده، احتمالاً بوده. مثلاً الان سؤال همین است: آیا حس مثبت نیچه نسبت به اشرافیت نتیجه این وضعیت قانونی است یا آن مستقل درش وجود دارد؟ می‌دانید منظورم چیست؟ من ممکن است بگویم چند تا مؤلفه مستقل مهم در درون نیچه هست که این‌ها با همدیگر به‌خاطر مؤلفه‌های مختلف فلسفه نیچه را می‌سازند. با اصرار می‌گویم که یک مؤلفه تفکر خالص هم وجود دارد خارج از این احساسات مثبت و منفی نسبت به این چیزها قرار می‌گیرد، یعنی نیچه مثلاً کانت خوانده، حالا آدم خیلی باهوشی است، کانت را خیلی عمیق فهمیده، شاید یک جایی ایراد به جایی به کانت می‌گیرد. این را دیگر من نمی‌خواهم برگردانم به زنانگی یا نمی‌دانم زنانگی سرکوب‌شده نیچه؛ آن یک چیز مستقل، یک مؤلفه مستقل تفکر محض قطعاً در نیچه وجود دارد. یک بخش‌هایی هم از احساسات تبدیل شده به تفکر وجود دارد که این‌ها تعارض ایجاد می‌کنند برای خاطر.
این‌که ناخودآگاه و خودآگاه با همگی در توافق نیستند و لازم است که این‌ها را بشناسیم، قطعاً این‌طور است. اگر یک نفر بیاید همه مؤلفه‌های دیگر که وجود دارد را برگرداند به همین، مثلاً مؤلفه اصلی یا این را هم برگرداند به چیز دیگر، خب، نظریه قوی تنش، ولی فقط این چیز دیگر یک سراب است که، به نظر من، آدم‌ها گرفتارش می‌شوند. من باز یادم هست که یک جایی و نمی‌دانم کجا این را دیگر امیدوارم اینجا گفته باشم؛ به عنوان مثال مجموع کتاب‌های «عربۀ خدایان» را مثال زدم. می‌دانید ماجرا چیست؟ یک آدمی هست به اسم فندنیکه که یک کتابی نوشت به اسم «عربۀ خدایان». در آن این نظریه را مطرح کرد که موضوعات فضایی آمده‌اند زمین و آثاری در، مثلاً متون و بله، اینم می‌گویم، در آثار تاریخی وجود دارد که من یک موقعی مشکلات می‌دانستم؛ یک حرفی را در چه جلسه‌ای زدم، اران مشکل هم دیگر چون خیلی زمان گذاشته مشکل هم نیست، نمی‌دانم، مثلاً ممکن است یک چیز هم بگویم که آن را در خانه گفته باشم، کم‌کم به اینجا می‌رسد، حالا دقل شکم بین اینجا و آنجاست، به هر حال، این.

«عربۀ خدایان» مثلاً می‌آید یک سری فکت‌ها و چیزهایی در کوهۀ زمین و آثار تاریخی نشان می‌دهد؛ یک چونی می‌خواهد بگوید که این را قابل توجیه نیست مگر اینکه موجودات فضایی آمده باشند در گذشته‌های دور. بعد همین‌جور شما این کتاب را می‌خوانید، آن‌ورش دو تا چیز خیلی دلیل و فکر عمیق می‌آورد، واقعاً آدم‌ها تکن می‌دهد، بعد احرام و مهم‌تر دیگر نمی‌توانم فلان مجسمه کی می‌تواند این همه سنگ را برده باشد بالا، این هم حتماً موجودات فضایی برده‌اند آن مجسمه را؛ چطور ممکن است آدم‌هایی، نمی‌دانم، می‌گویی آدم؟ من واقعاً همی‌شود می‌گویم با این موضوعی که.

این یارو فندنیکه گفت در حد یک مقاله هفت-هشت صفحه‌ای مقاله خیلی خوبی بود، ولی حالا که کتاب شده مزخرف است، حال آدم به هم می‌خورد. از یک جایی به بعد ممکن است کتاب را بندازید و بگویید این چه مزخرفاتی است، در حالی که چند تا فکر جالب داشت که آدم‌ها به شکل می‌انداخت. واقعاً این‌ها شاید به ذهن آدم این‌طور برسد که درست دارد می‌گوید. حالا کلن این سراب موجود دارد، این یک چیزی بگیرد مثل این، به نظر من، مشکلی که برای فندنیکه در آن آمده این است که، حالا اگر این درست باشد چقدر چیزها را می‌شود توجیه کرد و همین یک چیز را برداریم، کل تاریخ بشر دیگر نمی‌دانم از تابوت احد که از این موضوع ساخته شده، به دستور این موجودات فضایی ساخته، تا دیگر نمی‌دانم احرام و مصر و همه چیز را آسمان و زمین را با هم سعی کنیم با همین یک دونه نظریه توجیه بکنیم. این نظریه را قوی نمی‌کند، یعنی اگر باید به آدم به توجیه فکت‌ها، هی توجیه‌ها ضعیف‌تر و ضعیف‌تر شوند، کل نظریه را می‌برد زیر سؤال. آدم تا آنجایی که، مثلاً اگر می‌شود یونیفاید کرد همه چیز را بکند، ولی...
زور نزنیم همه چیز را به یک عامل اصلی برگردانیم. وقتی هی ببافیم، مثلاً برای اینکه فرانکفتم، مثلاً آن نقطه‌ای که نیچه درباره کانت گفته مربوط به زنانگی سرخورده است، شد از هی برای توجیه‌ها ضعیف‌تر و ضعیف‌تر شوند تا اینکه اصل ماجرا از بین برود. من هدفم این است که کلنی خورده احتیاط کنیم. به نظر من این نکته‌ای که گفتم در نقد روان‌کاوانه آساری نیچه خیلی مهم است، ولی انتظار نداشته باشید که من بروم سراغ اینکه هرچه شد همه را برگردانم به همین یک عامل. عوامل مستقل دیگر می‌توانیم مطرح کنیم جنبه تفکر.

محص، یعنی اینکه شما یک سری گزاره‌های منطقی مثل کاری که ریاضیدان می‌کند تا حدود زیادی ریاضیدان تفکر محص انجام می‌دهد. خیلی هم عواطفش و این‌ها تو کار نمی‌آید. برای ناخودآگاهش هم خیلی موقعی که دارد فکر می‌کند قضیه سابق می‌کند فعال نیست. افراد ریاضیدان‌ها آدم‌هایی هستند که قدرت این را دارند که کل آنیماشان خاموش باشد یا یک سویچی دارند که خاموش و روشنش کنند و اگر نه نمی‌توانند کار ریاضی بکنند. چرا؟ برای من استقبال می‌کنم اگر یک نفر، مثلاً ما تئوری را یک خورده تحلیل را پیش بردیم چند تا عامل داریم.

یک نفر بیاید این‌ها چند تا عامل هم به همین مربوط بکند و بگیرد یک عامل بیشتر نیست. من می‌گویم زور از قبل تصمیم نگیریم که همه چیز را به یک چیز برگردانیم. موضوع‌های انسانی پیچیده‌تر از این است که آدم بخواهد. تو فیزیک هم نتوانستند همین چیز را به یک چیز برگردانند. بیچاره این انیشتین خانسته تا آخر عمرش در حسرت این بود که یک جوری میدان‌ها را اصلاً با هم دید متحد بکند و آن‌ها نتوانستند. تو زمین‌های انسانی هم پراکندگی‌ها بیشتر از آنی است که بخواهیم یک چنین حوث‌هایی بکنیم.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها