روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۹۱
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

موسیقی این تحلیل در این جلسه رفت خیلی ازش گذشته مقدمات اینو فراموش کردم که درباره نظریه یکی دربار

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۳۰)
  1. ارسطو۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · فیلسوفان و متفکران نظری
  2. اروپا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کشورها و مناطق فرهنگی
  3. اسطوره۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  4. اسلام۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · ادیان و مذاهب
  5. ایران۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کشورها و مناطق فرهنگی
  6. ایمان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  7. حیات۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  8. خودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  9. رنه دکارت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · فیلسوفان و متفکران نظری
  10. روانکاوی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکاتب روان‌شناسی
  11. روشنگری۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکاتب فلسفی و الهیاتی
  12. زایش تراژدی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · آثار فلسفی و روان‌شناسی
  13. زبان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  14. زیگموند فروید۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · روان‌شناسان و روانکاوان
  15. شرق۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کشورها و مناطق فرهنگی
  16. طبیعت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم علمی و طبیعی
  17. عرفان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  18. عقل۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  19. فرهنگ۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  20. فریدریش نیچه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · فیلسوفان و متفکران نظری
  21. فلسفه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  22. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  23. مسیحیت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · ادیان و مذاهب
  24. ناخودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  25. نماد۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  26. هنر۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  27. پست‌مدرنیسم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکاتب فلسفی و الهیاتی
  28. کلیسا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · ادیان و مذاهب
  29. گناه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  30. یونان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کشورها و مناطق فرهنگی

متنِ جلسه

موسیقی من در این جلسه رفت، خیلی از آن گذشته، مقدمات این را فراموش کردم که درباره نظریه یکی درباره تراژدی، کتاب زایش تراژدی صحبت می‌کند. این شد بخواهی خود هست میوشناد می‌شود در ملزم زایش تراژدی شروع کنیم. من فکر می‌کنم در این جلسه تا این جلسه متوجه شده‌اید که اخیراً ترجمه شده، یک بخش مهمی از نوشته‌های اینجا قبل از زایش تراژدی بود. یک نفر به فارسی ترجمه کرده، اگر اجتماعاتانی انتشارات پولسش چاپ کرده و اسمش را گذاشتم این را از تازه هم ترجمه شده می‌شون اینسه یک بازار بود و ترجمه.

شده اینگه فیلمان سال انتشارش را پارسال زدن ولی تازه احتمالاً در بازار توضیح شده که به هر حال می‌توانیم یک مدار از اینکه استفاده می‌کنیم ولی شاید دیگر فرض هم برای آن بود که تو این کلاسه وارده درخصی کلک کتاب سالش اطراف شده از آن‌ها باید بذارش اتراجه بودشم، می‌کنم و بعدی من از آن چند مطالبی که قبل از این چه نوشتم در جلساتون بخورم. برابر آن کتابی که ترجمه شده دو جلد هم هست، مطالب دو جلد نسبتاً کچیک، این جلد اول برد مجموعه آثاری می‌شود است که همین چیزهایی.

که قبل از زایش فراشدی رسماً چاپ شده دارد و خودش دارد این موضوع برای مجموعه آثاری که زایدان هم جانده دارند، منشون خود مجموعه آثاری ندیدن مطمئن است. من که از در فرام داخل می‌گوید فلاسه ویدئو دابری بکنم، می‌کند یک خورده در حاله دیگاه عرش بی در مورد تراژدی صحبت کردیم. سر کردم بگویم که مطمئن از تراژدی می‌شویم، من می‌دانم چه عرش بی محصول سمت برای می‌شود تراژدی به همان معنای نوع نمایش خاصی که در یونان اجرا شد. اینجور نه تراژدی به این مفهوم کلی و آموی که ما می‌توانیم.

این مردی داستانی که پایانش مثلاً پایان خوشی نیست و به همه آن نمی‌دود اولی‌تر باری سعی کردم بگویم که مردی دور ما این نظریه‌پردازی در مورد از آشتراژدی آن طوری که می‌شود انجام بده دقیقاً در مورد همین نوع تراژدی است که برایش امنیت با قلقه واقعه و یک خورده به بیگاه قبل از عرش بایم اشاره کردن. در واقع عرش بود نوعی سر این کانی که بیگاه کاملاً منفیه نقاطی که از نمک گفتم بودیدالا خیلی بوش نمی‌خواهم دخت بگذارم اینکه تراژدی چیست؟ سوالی که در واقع می‌شود؟ چیزی که نیچه می‌خواهد.

بهش برسد به طور کاملاً واضح اینکه اوپرای گادیری یک جور باستورید آن تراژدی و مخلوم آسیبی دیگرانی شد و اینکه این تراژدی و در نتیجه اوپرای گادیری امنیت فوق‌العاده‌ای در نجات اصلاً در شهری هم می‌دانند نخواهد نجات از اینجایات مثلاً فنهنگ و قوم آلمانی بلکه کل بشر با مشکلی که بر ما هست که تراجه دیگرانی به خوبی حل می‌کرد و منوانین الان هنر و بادنگر هم می‌تواند معمولی تنفید می‌کند مشکل به حل می‌کند. در واقع دیدگاه اینی چه ارائه می‌دهد به طور خلاصه این است که در شرق باید یک.

رنج هستی و جهان بی‌هدف

رنج و هرمان عظیمی در زیستن خودش محاچه هست که هیچ درمانی هم ندارد. در واقع ما با یک جهانی برو بستیم که پر است شر و رنج است و این در زاد جهان است که هیچ راهی برای بولی زردش نیست و جهان همانطوری که در تشکر شخصی‌ها به ارائه می‌شود منشأ اراده خوب و بی هدف است که اصلاً خیلی خواهم نیست. بنابراین ما با یک وضعیت تراژیکی به این معنایی روبرو هستیم زندگی می‌کنیم در حالی که رنج می‌شود و ممکن است نتیجه این نگاه به جهان این آگاهی نسبت جهان از دیگری‌هایی نیچه ممکن است.
نفلشی مشکل آدم زندگی زندگی گرام بشود نیچه در واقع مرتبطه که می‌مانی‌هایی مشکل را حل کردن ترسیب هنر رو داشتند. یعنی انسان‌های در راه در این راه زندگی می‌کردند که در این حالی که این رنگ هستی را در این فرقی شکل خودشان درد می‌کردند و اگر زندگی بگردان نبودند درد قلبی نبودند به این زندگی رهجان و شادوانه زندگی می‌کردند و نگاه مصمتی به زندگی داشتند. و همه اینها تولبرش در تراجیدی دنیا نیمون هسته اصلی و هنری دنیا نیمون که محلوه رو در واقع ایجاد می‌کنیم.

و این بیدار دنیا ناورنج که در موقع داریم می‌بریم که تولبرش در تراجیدی و الان هم برامونی چون بیدار که نیچه بیان می‌کند کاملاً فلسفیه یعنی همه انسان‌ها در همه ادوار بین استثناب با همین مشکل بروازده با یک جهان پرست شرف و یک جهان بیهدفت منشه رنج دنابرین تراژدی دونانی قاسخی به این نیاز حیاتی بشن که چطور این آگاهی را حفظ بکنیم و در این حال به جمع زندگی کنیم شوق زندگی بردستن یک ماه و نیمه پیش چه بفتم و آن لفظن یادم که نمی‌دانم این بخش مربیتو به.

سلیویوس را در همین موضوع تراژدیو به استرابطنگی دونانیش رو اشاره کردم این است به دقیقی هست که نیچه از آن استفاده می‌کنه برای اینکه توجیح بکنه که به معنای واقعی کلمه زندانی‌ها رنج مثلا هستی رو احساس می‌کرده چون مطمئن بر این حرف‌هایی که من می‌دانم می‌کنم مقدمه خیلی مشکلی دارد. خیلی بیا اعتمالا همه اعتقادی به این ندارند که یونانی‌ها مثل که مثلاً فرض کنید که فینکسوف و درک نوزدهانی این مثل شپنهابر معتقد به این رنگ زندگی پر از رنج و که حالا یک چنین حسی داشته.

باشند که بیان دنبال حال یک جوابی‌ها را بگیرند. بنابراین نیچه احتیاج به یک شواهدی دارد که نشان بده که یونانی‌ها این گنج هستی را احساس می‌کردند و بای همچنین مشکل در رو بیدند. این شخص از یک اسطوره یونانی استفاده می‌کند که ماجرایش این در یک پادشاهی به خدمت سرینوس می‌رسد. سرینوس یک موجودی در اساطیری یونان است که رئیس یک موجوداتی است که به او می‌دهند ساطیل. در به اصطلاح فرهنگ دیوموزوسی، در آن به اصطلاح شخصیت بیونیزوس باید ساتین‌های خیلی ارتباط نزدیک می‌کنند. این سیلینیوس،.

پادشایی می‌آید و می‌رود این را پیدا می‌کند. این موجود اسطوره ای که در جنگل آزمی می‌کند. و از او می‌پرسه که بهترین چیز چیست؟ بهترین چیزی برای رزمیسان در زمینی شید و سلیمیش پاسخ نمی‌داند این استوره یونانی هست که مورد ارجاعی نیچه است در مورد درکی گناهی ها از رنج و...... در قد میمین که گناهی ها داشتید نهایتاً پادشاه این سوال خودش را تکرار می‌کند چون اینکه سر دوستی چنین جوابه داشت بود که این نجال مخلوق فانی، این فرد هم به بدبختی و خلافت کل انسان دارد این پادشای با عنوان انسانی.

در شما شده هست. چرا مر آدار می‌کنی تا چیزی به تو بگوین؟ شنیدنش و مسلمتون نیست. آن چه برای در بکترین است این است. سؤال پادشایی دیده این بکترین چیز برای انسان چیست؟ این برای در بکترین است این است. زاده نشدن، نبودن و کلیچ بودن. بهترین چیز برای انسان این گزار به دنیا ندارد. اما چون این‌ها در اختیارتا نیست که زاده شدی و دیگر اینکه می‌کنی، یک چنین حسی دارند اشاره می‌کنند که اصولاً انسانی موجودیه که نباشد برای او بگذاره. یعنی اصلی انسان لذت بخش نیست، رنج آوره و حس دفعی.
دنیا این است که بهترین چیز بر انسانی نیک نکرده که هر چیزی می‌گذارد. این را شاهد می‌گیرم برای اینکه دنیا درک عمیقی از لنج هستی داشتند و شاهد دیگر اصلاً دید و خود تراژدیه بود چرا این همه مثلاً در افزمانی داستان‌هایی را به بودا گردند که تراژیکند، پایان نمانگیزی دارند و قهرمان‌ها در واقع در تراژدی‌ها همی‌شوند در حال رنج بردنند. برای این فضای کلی تراژدی ایمانی هم یک چون شاهدی بر این است که ایمانی‌ها یک درک از مثلاً رنج هستی داشتند و یک نگاه بر ایمانی نیزمت به حیات داشتند. در.

اسطورهٔ سیلنوس و بهترین چیز

چاپ دوم کتاب زدائش تراژدی نیچهٔه، علاوه برای این موقع درم نداشته، یک عنوان فرقی هم به کتاب اضافه کرد. کتاب عنوان اصلی کتاب بود زایش تراژدی از روح موسیقی و عنوان پدیهی که اضافه کرده بدبینی هلویستی است. یعنی نشان می‌دهد که حالا از اول بلد یک مدتی خاصه نگرفته از کتاب زایش تراژدی به نظرش آمده که این نسبت دادن بدبینی این آن‌ها به قسمت کتاب دیگر اشاره می‌شود. شاید در زمان مثلاً سال ۷۲ که این کتاب دارد منتشر بشود تو اوای ۱۷۷۷ که دیگر این کتاب دارد می‌نویسه و دیشتر آن.

حاله هوای واگنری و اینکه یک تئوری در مورد تراژدی داشته باشد که نهایتاً همه خواهند شد که فعالیت‌های واگنر خیلی مهم هستند این برایش آنقدر غلبه داشت که بعضی از مواردی که دارد استفاده می‌کند خیلی پرونگ نبود و به نظرش بعدی وقتی از بعد از چندتی سال می‌بیند که این ادعای بدبینی هلنیستی به نظرش اهمیتش خیلی بیشتر شده و بنابراین خیلی که در عنوان کتاب بیاید. من نمی‌خواهم در مورد این موضوع خیلی بحث بکنم. فکر می‌کنم که حالا فعلاً شاید خیلی زمان خود را برای.

بحث کردن نباشد و خیلی هم ضرورت نداشته باشد که اگر می‌خواهم نادل آمان کابا نباییم دردی از این روزگاری‌اتو واقعاً واردش باشد. اینکه این مقدار و ادعایی که نیچه داریم می‌خواهم در این بدگیمی هفتنیستی واقعاً درست دیگر رفت. از زمان انتشار کتاب خیلی‌ها مخالف این بودند که چنین چیزی از سندشوی فرهندونی نسبت داد و هنوز هم مطمئناً قانون‌کننده نیست که یونانی‌ها به یک جایی رسیده بودند که چنین دیدگاه‌هایی داشتند. و از با مقدماتی که من گفتم خیلی واضح است که اولاً نیچه خودش مثل شپنهاوه حالا به هر.

دلیل در این رنج از زیاد که دارد زندگی خودش دارد می‌برد یا هر چیزی به شدت دیگاه بدمیانه دارد و در حال رنج بردن است و قطعاً نظر نیچه نیست که من رنج می‌برم به دلائل رنج خودش کاملاً یک رنج عمومی می‌داند و اگر آدمی پیدا به شکلی من رنج نمی‌برم آن آدم احمدیه که در آگاهی کافی ندارد اگر کسی آگاه باشد به اندازه کافی درک می‌کند که سرشت هستی آمیخت با رنج است بنابراین نیچه اعتقادش این است که این آباری متعالیه که ما درک بکنیم که جهان بر از شر و رنج.

جز از لاینفک زندگی است و این نگاه دردبینانه یک جور دردتری نسبت نگاه و خوشمدانی دارد. از طرف این یونان از ذره نیچه اوج تمدن بشنگی بود. بنابراین نمی‌شود تصور کرد که نیچه این برطرف را به این فرهنگی نسبت ندارد. یونان یک جایی است که هر چیز خوبی باید مهم داشته باشد. بنابراین هر آباهی مهمی اگر هست یونانی‌ها باید داشته باشند. این مثل یک چیزی بگوید مثل در سیستم فکری نیچه مثل یک گذاره زدنی است. حالا بعداً ممکن است برود براشو شواره مثل همین حکمت سلیموس حداقل بکنید. ولی شان نمی‌توانید افکار.
نیچه را بشناسید، تصور کنید از درقه در دوران اولدیه به تو سازگاه درک بکنید. باید معتقد باشد که این بنانی‌ها به عنوان فرهنگی برتر، فرهنگ هلنیستی به عنوان فرهنگی برتر، واجد این نگاه بدبینانه بودند. چون این نگاه بدبینانه نگاه درستی است. خب من واقعاً این می‌تواند مورد بررسی باشد؛ یک نفر می‌تواند یک آدم یونان‌شناس باشد، می‌تواند بیاید از یک کتاب درنیست تحلیل بکند، شواهد را بررسی بکند، یکی می‌بیند که اصولاً آدم‌ها شادی بودند، آدم‌های تراژیک بودند یا نه. فکر می‌کنم خیلی لازم است که ما زیاد.

در این درست و غلط بودن این ادعا‌ها کار نداریم. من شاید در تفکر نیچه واضح است. حالا اینکه چقدر واقعاً متعلق به متونی دنیا نیست، تفکر نشأت گرفته است یا به طور ناخودآگاه یا خودآگاه تولیم شده است و بعداً شواهد برایش در واقع پیدا شده است، خیلی بحث مهمی است، در من فکر نیست. ادعای نیچه این است که آن دیگر بدبینانه بوده است، در این حال می‌بینیم که این دانی‌ها با شادی دارند زندگی‌شان را می‌کنند و فرهنگی برتری را به بار آوردند، فرهنگی که سرشار از خلاقیت هنری است، سرشار از ایده‌ها و.

خلاقیت‌های علمی و فلسفی است و بنابراین این نظر می‌دهند که زندگی‌شان که از سطح این نگاه بدبینانه متوقف نشد و بعد که حیات‌شان ادامه دارد مخصوصاً اینکه ما گذاشته‌های زیادی از مراسم‌های شاد داریم، به نظر که مردم هم در شادی‌ها شرکت می‌کنند و اصولاً اگر گمشی برمی‌گردم که آن کلید دارد مشکل داشته باشد ندارد، این ادعا این را بدمیری وجود دارد و ادعای دوبانی که تراژدی راحل اصلی است، در واقع تراژدی و هنر یونانی و به نظر می‌رسند همین چیزها یعنی شواهد کافی نداشتند برای این ادعا‌ها. نتیجه این است.

که این کتاب به شدت در مویده آکادمیک هرچون یعنی به نظر بیش از اندازه قابل نبودی فرد مویده آکادمیک دلخواهی به نظر می‌رسد این ادعا‌ها و به نظر من مقدماتی گفتم که این احساس ایجاد بشود این ادعا‌ها دلخواهی هستند. چرا دل نیچه این‌ها را می‌خواهد؟ چرا دلش می‌خواهد که فرهنگی نیمانی را به آن بدبینی نسبت دهد؟ چرا دلش می‌خواهد که تراژدی نیمانی را که شبیه در حال موسیقی و مانر و واینرگیه راحل آن مشکل بزرگ بلند کند؟ این واضح است که برای نیچه با توجه به انگیزه‌ها.

و اهدافی که دارد دل بخواه هستند. باید بشین در مورد یکی اینکه باقی بست که چرا دارند بگوید که آن را باید برداریم که کمالیون بوده اینکه قطعاً نیچه دست داریم آره اینکه باقی چیزی نیچه به سراحت می‌گوید و خب اینجای دست داریم و اینکه باید برداریم که اینکه باید برداریم که کمالیون بوده قطعاً اینجوریه بله از اینجور فرهنگی نونانی را حالا اینکه فرهنگی نونانی اوج فرهنگ هست یا نه باز خود نیچهٔه نزدونی در فرهنگی نونانی در نظر می‌گیرد جالب اینکه محاصران نیچه تو دوره به اصطلاح بعد از روشنگری به احتمال.

خیلی زیاد من که شما نگاه می‌کنید به دوره لعن از سقراطی که الان آمد به عنوان اوج فرهنگی نونانی یک جور شیفتگی نسبت فرامویانی خلا در اروپا باید داشته باشد و تفاوت نیچه شاید اینکه نیچه‌ای که از اولاد آدم‌هایی که خیلی ابراز ارادت می‌خواهد به پیش از سقراط من یک بار که می‌بینم، که تنها یادم که جلسه قبل این را با مایی را خیلی مثبت در مورد نیچه گفتم که از درقل یکی از اولین شکلی که از اولین آدم‌ها می‌گوید که دیونان قبل سقراط و متفکرین دیونان قبل سقراط.
و فرهنگ پیش از سقراط را یونان جدی گرفتید. و الان فکر می‌کنم در مثلاً فارس این دهه‌های احیا، دو سه دهه‌های احیا، یک توجه روبه‌افزایشی در این بخش از فرهنگ یونانی به وجود آمده. به نظر می‌آید که متوجه شدن که این برشو و بردی خواهی برسی نکردم و افراد نفردن کلن یک چیز کلی بگویم در مورد بسطاب فرهنگی بودن که آن را پا در خراب کار آمویکا را اضافه کنیم اینچن در زمان اینجا آمویکا به عنوان یک جایی که در آن فرهنگی بودید داشته باشد که توییب بشود خیلی نمی‌شود از آن اسم.

پیشاسقراطی در برابر پس‌سقراطی

بود. در حال در جریان‌های فرهنگی در عربی به شدت فرهنگ عرس‌خونی و فرهنگ تأخیل هنگانی دور روشنگری اینگاه یک چیز مورد توافق یعنی دلاخره مسیحیت کلیسا عرصد را در حد یکی مثل پیانبرد آسارش مقدس می‌کنید در تفکر بعد از روشنگری افکار ارسلون و آثارش نیست این‌قدر مقدس. ولی تلقی ارسلونی یعنی با تفکر پیشرفتن، فلسفه می‌شود، یکی می‌گه دکارت مثلاً به طور خیلی خاصی می‌شود، گفت که یک جوی به عوج رسیده باشد. این در فرق اروپایی تکیه در عرض خوشمینی نسبت به علم و عرض میجون داشته. این چیز که اولی کسانی.

که اصرار دارند که این سقراطی است. این نگاه خوش‌بینانه نسبت به اینکه می‌توانید با عقل و تفکر همی‌شود به حل بکنید و زندگی خوب بکنید و امینام. اینجور تفکر پس از سقراطی که در دنیا به نیم آمده و نیچه این را با تحصیل به آن نگاه می‌کنند. و اگر نیچه پیشوای پست‌مدرن‌ها به معنای دوران جدید هست، یعنی که پست‌مدرنا دقیقا همین نوع خوش‌بینی‌های این دارو تیدکانه دوران مدرنی سرو نرم می‌کنند و نیچه‌ای که از اول آدم‌هایی که این کار رو شروع کردند. و در.

واقع همین‌جوری را داخل می‌کنیم دیگاه می‌کنیم که این نوع تفکر و خوش‌بینی نسبت به تفکر و فلسفه و علم و اینها که در اروپا موجود بزن دارند مخصوصا نیچه دوران دارست که می‌کنید به شدت این حرفاش شناکردن و اصطلاحی کردن آقایی یعنی این نومه قراری نوزده همان شاید اونجایی تفکر خوش‌بینی نیست و اینکه علم الان همه چیز رو حل می‌کند و زندگی خوبی برای بشن فراهمی کند و اینها چیزهایی که نیچه با تحلیل رو به آن نگاه می‌کنیم و بیشتر به سقراط رو متفکر کنیم بعد از سقراط نیست.

این نکته که می‌خواستم بگویم اینکه این قلب این بینش اینکه فلسفه مصابی با ارسطو و فلسفه پس از سقراطی که اروپا را می‌شود داشته که شما اروپایی‌ها رو نگاه می‌کنید مثلا وقتی به فلسفه اسلام نگاه می‌کنند، اصلاً اینگاه فلسفه برای ایشان همین معنی بودند. به همین دلیلی که چند درم غربی‌ها را فلسفه اسلامی نگاه کردند و به نظرشان ولی فلسفه اسلامی چیزی ندارد، و عوض فلسفه اسلامی از نظر اروپایی‌ها ابن رشد است. ابن رشد ای آدمی که شارع خیلی خوبی برای عرسان است. این متفکر صد دستر ارسطوییه برای.
همین از دیدگاه غربی، امروزه، دیدگاه عوج، بقیه را می‌کنند چون خیلی منطبق با ارسطو و تفکر ارسطویی نیست، میان‌دارشان می‌دوند که این هم خیلی چیزهای جالب نیست. یعنی هم تا امکسینا که یک مقداری از خلصت این نشأت فاصله گرفته به بعدی آدم‌هایی مثل مثلاً سوربردی و ملا صدرا، اصلاً فلسفه‌ی مهمی از دیدگاه ارسام نمی‌شوند. شما در همین فضای حکمت اسلامی وقتی که نگاه می‌کنی اصلاً کسی به ادن رشد کار ندارد ان‌شاءالله به طور افراطی از این وقتی نگاه می‌کردند ادن رشد یک آدمی که اصلاً مهم نبود همانطوری.

که به فارابی هم مهمانی آدمی بیشتر شارعه هر از در خیلی اهمیت نمی‌دهند فیلسوف عرشگیه یک چیزی بین یک فیلسوف عرشگیه و یک فرد فلسفه به اشرافی ملا صدران این‌ها نمی‌توانید فروردی نکنید چه؟ شما مثلاً های فروردن شاید واقعاً یک خدمت بزرگی است وقتی بزرگی که کرد، اینی که به مایی خدمت کرد و به اروپایی‌هایی خدمت کرد، اینی که این بخش فلسفه اسلامی، مخصوصاً سوروبرگیری سرکت تو اروپا ارائه کنی که چقدر مبتکرانه است و چقدر فاصله دارد با آن چیزی که ما از فلسفه اسلامی تواب داریم، ادامه از فلسفه دیگر.

نام داریم. بعد این مقدمه‌هایی گفتم برای اینکه این نیم نکته تحکیم بکنم همین بلانس دارد فلسفه پیش از سقراط می‌کند یعنی این‌قدر فلسفه از دیدگاه اروپایی همان است که همان نگاه و همان نگارشیه که مثلاً عرش بود از فلسفه دارد این‌قدر به این عادت کردند که وقتی به فلسفه پیش از سقراط می‌گویند می‌کنند چیز مشابه می‌دانند به نظرشان می‌دانید که عرضش ندارد. سال‌های سال همچنین گذاشته. واقعاً شد این دیگر از دوم رنگی. دیستومی که. به نخری گوشنگری‌هایی شده که این فلسفه ایده‌های قبل از سقراط عرضشمند هستند.

همانطور که ایده‌های بیگه‌ای در فلسفه شرق عرضشمند هستند. بیان فیلسوف‌های پیش از سقراط به هیچ‌وجه بیان عرش‌کی نیست، یعنی از منفر عرش‌کی اسم تاجون‌ها استفاده نمی‌کنند. بیشتر به نظر می‌رسد که فلسفه پیش از سقراط شبیه مثلاً عرفانی است تا شخص فلسفه یک یونانی یعنی زوغیه یک ممکن است در آن جمعه‌های قصار جالب نداده کنید یک مقدار مثلاً فضای پنرمندانه دارد و این‌ها چیزهایی است که اروپایی‌ها خیلی انگار با فلسفه همه هم نمی‌دانستند خیلی خیلی سریعی بودند که در این وقت دارند که دوره او دارید خودش یک فلسفه خوندن و اشتباه کردند. این کار.

باید شما چیزی دوله از فلسفه می‌دانستند. این حیث شما باید بودید فلسفه بین این چیزی در این طریق عرض سوری بود و کاری که این را در حال می‌کنند مثلاً این چیزی شما بیگه ایده کنند یا تصویر کلامی بود. اصولاً دوست داشتند که کاری که می‌کنند را حکمت به اصول‌شان بگذارند و خودشان را حکیم بگذارند ملا صدرا که اصلاً خیلی واضح که یک چیزی به این الفان فلسفه دارد تولیدی می‌کند و دارد یک نکته‌ای که شما گفتید من یک چیزی به ذهنم رسید آن هم این است که آن فلسفه.
پیش از صورات جالب است که در فرهنگ ما بسط داشتیم و الان یک نوع مطلب است که فیلسوفان مسلمان تو آثار خودشان آن فرسود پیش از سقراط را بهتر می‌فهمیدند تا فیلسوفان غربی. یعنی خیلی جاهاشان می‌بینید که چیزهایی نقل می‌شود از فیلسوفان پیش از سقراط در آثار متفکرین اسلامی. اینجا برادرشان ارزش‌ون هم می‌رسد؛ این یکی نیست که فقط به عرض و اهمیت بپردازد. به دلیل اینکه مثلاً خب داده‌ها می‌شون ملاسد رای ارسطو، خصوصاً سهروردی، عرفان را ارزشمند می‌دانستند. یعنی فقط لحن استدلالی، این‌ها برایشان مهم نبوده‌اند. تفکر ذوقی.

به اصطلاح برای آنها ارزشمندی. نتیجه‌اش اینی که همان‌طوری که مثلاً ممکن است ملاسد را از آثار و عورف‌ها خوشش بیاید، طبعا از بعضی از ایده‌هایی که دیگه‌ی سال‌سالت‌های قبل از سغرات بوده، و از طرف غیر عرصونی گوینانی هم خوش نشوند. این نکته این است که من دقیقاً بخواستم که برای که چه می‌شود اهمیت و عرضاشو باعل شد که یک توجه دیجه ای به این هایی پیش از تقرار در باری دارد. من حالا این مقدماتی که به نظرم مشکل می‌رسده را یک مقدار بیان کردم، برای اینکه من اینکه باید در اینکه دستم نبودم فیلن.

در آن‌شان دست بکنم، فکر می‌کنم که فعلاً به دست ما مستقیماً مربوط نشود. منتها نهایتاً ادعای ویچه که تراژدی یونانی بدگیرون در راه بنده نوری حل می‌کند، در اساس یک نظریه‌پردازی در مورد تراژدی یونانی شکل می‌دهد. من در این یادداشت می‌خواهم نظریه‌ای شود در آن تراژدی دنوانی را یک مقدار سرکار درمودش بخش بکنم و یک بخش‌هایی از این بخش مربوط به دیدگاه می‌شود در آن تراژدی دنوانی را می‌خواهم خیلی پررنگ نفرنگ کنم و سرکارم بگویم که از اساسیت این اجدای تفکر کنم. اینچنان در همین کتاب.

زایش تراژدی قطعاً از در خود این است که خیلی چیزی مهمی نیست می‌توانید چند تا از ارکان اصلی تفکر کنید که تا پایان عمرش باقی بود. من قبلاً اشاره کردم به اینکه دیگر در موضوع در زایش تراژدی چیست، در موضوع مادیّت تراژدی یونانی خلاصه‌اش تکرار می‌کنم که چه یک نوع دوگانگی را مطرح می‌کند؛ دیگر یک جور مثلاً فرض کنیم به استدلال خودش یک دوگانگی آپولونی و دیونیزوسی. دیونیزوسی کتاب زایش تراژدی با این جمعه‌ها شروع می‌شود. می‌خواهم بگویم اولاً اهمیت این دوگانگی تو این کتاب در حدی است که کل کتاب

دوگانگی آپولون و دیونیزوس

می‌شود گفت که یک جوری نظریه‌پردازیش در اساس این دوگانگی است و بعد هم روی من سرمی‌کنم بگویم که این دوگانگی تو ذهن نیچه تا پایان عمرش یکی از این مهم‌ترین مؤلفه‌های درباره خسته باشد. اولین جمعه‌ها این است که درباره علمی زیبایی‌شناسی بسیار می‌توان آموخت، در صورتی که نه صرفاً از طریق استنتاج منطقی بلکه با قتلیت برای فصل بصیرت در یاد که رشد مداوم هنوز با دوگانگی آپولونی و دیونیزوسی حیوان دارد. که همیستر تدیراتات خودشونون در غالب استوده‌های خودشان بیان می‌گردند و از جمله همین در واقع شخصیت.

آپولون و دیونیزوس از یک بینش فیلی عمیقی در ذهن دنوانی‌ها در واقع سرچشمه می‌گرفته که از زن می‌شود درد دوباره‌ای، دکته خیلی خیلی مهمی در درک خوند و اوامر مثلاً امتحانی و رشد خوند. بعضی دقیقی دیگر یاد می‌کند، این است در کتاب زایش‌الطارجی یاد می‌کند، دیگر این خواهم نمی‌کنم، از کتاب غلوم بود‌ها. می‌گوید من نخستین کسی هستم که برای مهم در این زیر دیگر تر هلینی، در زبانی تنظیم خربارمونی و همچنین سرشار، آن پدیده شیفتی را جدی درستم که دیونیزوس نام دارد. بنابراین نیچه هنر خودشان می‌داند که به این.
مفهوم دیونیزوس در فرهنگی مونانی که یک خودپرابوش شده است، دقت لرد. تصور می‌شود با این‌که این همان‌طور که این تراژدی مونانی از یک جایی به بعد دچار انتظار شده، آن چیزی که در آل تو فرهنگی یونانی متخصص به چار این موضوع می‌شود، اهمیت همین راه اونسور دیونیزوسی فرهنگی است. بنابراین اوج فرهنگی یونانی همان جایی است که اوج تراژدی یونانی است و آنجایی است که اونسور دیونیزوسی با قدرت زیاد حضور دارد. و سوغراد و آدم‌های بعد سوغراد متهمند به این‌که این بخش دیومیزور در واقع حذف کردند. مثلاً به.

طور خاص، موسیوی در تراژدی هم‌سرایی که در تراژدی بینیمانی بودی داشت، نماینده این اونسور دیومیزوسی بود و در تراژدی که بعد از دوران و قدر شکل می‌گیرد که مثلاً نماینده‌اش آلیه نیزه بلپیده، این بخش به صدا عرش موسیقی کم شده، اونسور موسیقی کم‌رنگ شده و تراژدی افتیده. این را دیگرهایی که من پراکنگ می‌کنم جلسان رو درم بهش بشاری کردم. می‌خواهم به این نقطه دقیقاً به این نقطه در واقع نظرتان جلب کنم که اولاً این دوبارگی مبنای هرک نگیشه از موضوع تراجکتی و افتخار می‌کنیم اینکه عملکه.

کسی است که به اهمیت در واقع منصور دیانیز راستی در فرقی بنانی دارد اشاره کند در اینکه صفحه برنامه و بعد من نکاتی که در یک گلسه‌ی آدم رو اشاره کردم اینکه یچه زردشت خودش را شخصیت، اهمیتن شخصیتی که صرف کرده، یک جور در واقع لمایده اونسان دیونیزوسی بوده برای شما بیلی زیری اهمیتی که دارد این اونسور دیویزوسی ده تا زمان نوشتن که زمان زرکتاشتن اعلانه دارد ولی از لازم محتوی همچنان می‌بینید که این نورو همگار پیم برکرد پسنگولات شده من توضیحی که می‌دهم در آن اونسوردیونیزوس امیدوارم اوانداشی که این‌جوری.

هست و اینورته که من قرار دارم به آن اشاره کنم اینکه به طور دیوانواری در پایان عمرش خودش را اصلاً یونیزوس می‌داند این‌گار هجستود یونیزوس در اصفه ماسلی و زیر نامه‌های آخر عمرش را که دیگر نزدیکی به از دست دادن تعداد روان می‌شود دیونیزوس انزام کند و مثلاً باز یک عبارتی از در کتاب آخرش در مورد در مورد می‌گوید آیا پهمیده شدن و جواب نده دیونیزوس علیه مسئول دیونیزوس خودش است و مسئول مثلاً اشاره به مسیحه خودش را در پایان عمرش آنتی پرایست هم برای راه معرفی می‌کنید و این.

امسال بیوگیزوسی به نظر می‌آید که در این پنجای در واقع پایانی عمرش هم کامیان ندارد. یکی جوری از اولی سطر کتاب‌هایی که درش دومون تشکیل شده این دل‌نشانی به این اونسور دیونیزوسی وجود دارد تا پایان آن‌جور شده من خود یک عبارت‌های نرمی کنم که اونسور دیونیزوسی با محسن اصلی اراده معتوف و قربتش کاملاً ارتباط تنگاتنگ دارد اینجا یکی هستند. مثل اینکه شما دیگر از یک جایی ببرد، منویوان‌های دیگر در همین درکش از ممثل اینویوسی داده و اگر اینویوان باید بشمارید، می‌دید که در دفعاتی که در واقعی به.
طور مداونت زنج برخوشی نفت می‌گرده یا آثارش در گشتن بشد. پرابل یک عرضشی که قصدان نیچه برای کتاب زایش تراجبی و علمی تونسته بشود تا پایان عمرش این است که در اولی صفحات این کتاب در اصل دارد سعی با همین همسور دیویزیوسی و با همسور مورد دفترانت فرار گرفته معرفی بکند و در نظر پردادش هم به شده از آن استفاده می‌دهد این بیانویزوس یعنی چه می‌دهد؟ فکر کنم قبلن می‌نشانی کردم در یک جلسه که یک خود نزدیک شدم اینکه دوباره این صحبت را کنم اینکه دلخواهر آرکلون و بیانویزوس دوزار خدایان مثلاً این‌هایی.

هستند و این‌ها من فعلاً می‌خواهم خیلی در این‌ها را بحث کنم این ادار در حالات باستاب در واقع نفرون در خود آثار نیچه صحبت کنند. من این مقدمه کوتاه می‌خواهم بگویم برای که باز دور نشتیم از اینکه نگاهی در واقع یک دلگرد روان کاروان است. که یک اناسر خیلی امیدی از روان ما را در موردنا باستاند. بنابراین اگر نیچه به خوبی، این معفومه اقلو ام خواهدی و نیز راست را فهمیده باشد و آن را بخواهد باستاند بده، ما باید در واقع دنبال این بگردیم که نیچهٔک چیز خیلی عمیدی از روان.

خودش رو

دارد بگویند. مثل اینجا، یک بخشی در ناخداگای جدید در شرح وجود دارد که ممکن است به دلایه مدت‌هاست که خیلی فعال مثلاً بیان نمی‌شود. و نیچه دارد انگار بعد از مدتها این را سعی می‌کنه که به طور خدا با هانه این حس و ادراک از آنشو بیان کند پس یک جرده برنامه تو زنی ما زنه می‌شه از این که بنوان بیانیزوسی و آپولونی به این دوتا امثالی که نیچه دارد در این رو صحبت می‌کنه داده شده که اینها می‌تونن دخشایی در واقع از ناخلاگای جمعی مورد.

دارند. این در صورتیه که شما، من وقتی که از قسطورها حرف می‌زنم، یادتون هستید، وقتی ناخلاگای جمعی این لائی‌هایی واقعا مشترک دارند، یک نخلاگاه به استرات فرهنگی هم داشتیم. یعنی ممکن است یک انصاری در استوره‌های یک قوم آمده باشد و در این قوم یک نوع زندگی و معیشت خاص خودشان دارند و احساسات مشترکی دارند. روز آمد هر انصار استوره‌ای اگر مشترک نباشد در سراسر دنیا انصاری نیست که که من می‌خواهم این را نسبت دارم به ناخل‌های جنگ اولا این مکته‌ای من، اگر خوشمینانه نگاه بکنم اینجوریه که اسطوره‌های.

مونانی و این دو تا منصور بیونیزاس و اقلون در اسطوره‌های مونانی به ناخل‌های جنگی رفت دارم من خوشمینانه نگاه بکنم به اینکه میچن امیرن با همین دو تا منصور در وجود خودش به اعتماد پیدا کرده و داری دارد سنیدن برای ما بعد نیانش این را که نه اولین به ناخداقات جهنمی ما کاملاً رم دارد ممکن است نیانی‌ها به دلائل خاصی این دو تا منصور را دارند و در جای یکی از دو پناه همش منصور‌های این اصول‌ها پیدا نمی‌شوند این شخصیت‌ها که این قابل پهلی به این تامیدیمه اینکه ما.

درخیر یک درکی کلی از نفرون یونیزوس و آپولون در یونان داریم می‌توانیم بگردیم و ببینیم در اصطورای سایر اطمان چقدر حضور داریم به تامیزه و باز در یونانه نکته دوم اینکه گیچه یک چیزی در درمون خودش را دارد پروژکت می‌کند می‌کند روی یک چیز مشابهی به اسم یونیزوس را بکند و با این پروژکشن اینجور یک جرعتی پیدا می‌کند که یک سری احساسات شخصی خودشان، ناخداوای شخصی خودشان بگیره فعلاً کاری که من می‌خواهم بکنم اینکه بگویم که آن چیزی که نیچه بیان می‌کند چیست؟ در اینجا، این سرگرام‌هایی.
که می‌توانند به نیچه استناد کنند، آن‌طوری که می‌توانند توصیف می‌کنند. احساس فرار می‌کنم برای اینکه تو نقدرم، آن کاروانه اهمیت ندارم و برای من اصلاً مهم نیست، اصلاً خیلی مهم نیست که چرا توصیفی که نیچه بکند با آن چیزی که ایمونانی‌ها درک کرده‌اند یکی است و می‌توانم، مثلاً می‌توانم دیگر چرا خیلی مهم نیست. آمد ایمونانی‌های انراف‌های فرهنگی داشتند که یک خود در داخل آگاه جمعی دور شده و اختلاف نیچه با آن چیزی که آنجا بیان می‌شد اتفاقاً این را نزدیک‌تر کرده بوده ناخودآگاه جمعی بشوند. بنابراین مثلاً.

اگر من مطمئنم باشم که نیچه این هم همان درکی را از این دیونیزوس و آپولون دارد ارائه بکند که این را دیگر‌ها نگفتند، این کندان چیز نیست، به اصداد تطمیل نمی‌خواند که این کنسایی گمزستن آقایی نیست در اینکه این ناخودآگاه جمعی بشوند برایمان نقطه هر وضعی با آن که شغل خرنگ استور‌هایی دنبالی این برخششون ممتوانه با ناخودآگاه جمعی هستید برایمان فعلاً نقطه مهم این است که نیچه چه چیزی را دارد نسبت می‌دهد. من به شدت آره این را با یک چیزی که باید نظر مثبت می‌گویم در من خودم آن‌جوری فکر می‌کنم این نیچه فوق‌العاده.

باش نصفت بیدی آنان دل‌خواهی می‌دهد یعنی هر چیز خوبی را فکر می‌کند این را آنان می‌فهمند یعنی مثل اینکه خودش می‌نشیند فکر می‌کند عوضیتی که به نظرش می‌دهد سر می‌گردد به چیز مشابه در آنان پیدا می‌کند و این را به آنان نسبت می‌دهد از بدگیری گرفته تو همین امسور‌های مثلاً دیگران و تحلیلی که بر آن دیونیزوس و آپولون ندارد می‌کند و تا حدود زیاد این چیزهایی که می‌گوید حالت تحلیل می‌گوید و نتیجه هم همین است که شما ریفرینس نمی‌دانید مثلاً فرض کنید که دهر از این قان دیونیزوس و یک سری.

شواهدی که در مورد مراسم دیونیزوسی آن‌ها در این مورد هست شما نمی‌دانید که مثلاً فرض نیچه وقتی در باید قنصور دیونیزوس دحس می‌کند ارجاب به مثلاً فرانچیز در آثاری می‌کند همین‌طور یک درک خلوی از مهمیزاس و آقاون دارد و فکر می‌کند که این را در واقع از مهمیزاس گرفته و حالا دارد بگیرد من درست دارم این کار را می‌گذارم انتباهاش را بگویم که خیلی مهم نیست. مهم این است که نیچه چه دارد می‌دهد. چه چیزی را در درون خودش، بگذار دو نقطه مهم را بگویم چیزی که از درون.

هم مهم نیست. اینکه این را بپذیرید که نیچهٔه چیزهایی در درون خودشان می‌بینه و دارد این‌ها را بگویم. اتا پایانگونش هم آن چیز در درونی نیچه هست و همچنان در حال بگویند شده. یک حالت، یک احساس، یک نوع بینشی که انگیزا در آن ایده نیچه هست، با این واجه دیونیزورس و منصور دیونیزورسی در دورش سعی کن بگویند شده. از اینجا باید بردار بخواهم از عبارت هایی که می چه درمانی درویزوست در آثارش گفته نرم بخوانم که... ولی می‌کنم این تأثیری دیدی تو سر من از که در هم به صرف منی.

سرشاری و انسان دیونیزوسی

یکی دوست همی‌شود که از سر باز بگردم نمی‌دونی شد این بیشتر از اینجا باید برداریم. خب، بسیاری من خواهیم. من از این اسم تو دیونیزوس را دارم نرد بقولا از طول کتابی که آقای عبدالحسن پیروز نوشته، تحت عنوان نیچه و نقاشی. این کتاب از این نظر سوی که یک فصلی تحت عنوان دیونیزوس را اختصاص دارد چون می‌خواهد در ضرورت فلسفه و هنر باید چه بحث باقانه طبعا زایش تراژدی به عنوان کتاب اصلی این نیچه که به شدت مفهوم در روی خصمت و غنر در آن هست برایش مهم بوده طبعا دوباره دیونیزوس.
آب بلون در این کتاب نیچه آن نباشی خیلی اهمیت داشته، بنابراین وقت زیادی گذاشته و کل بی‌مطلب در روی اصار نیچه در روی برده که این مفهوم دیونیزوس را روشن بکند. از این نظر این کتاب برای این کلیف کلاسهی از یک سری آرائی نیچه در روی دیونیزوس این اتشاراتش را خواستش روخ محتام کتاب‌های روخ محتام رو خیلی فرستن تهرانی ستک بکنند. اتشاراتش این را در نالیشگاه اتشاراتی جهی بود که بکنند کتاب‌های لعبان‌شناسی بودند در این وقت، من می‌گویم تا پویشت چهارده ساله هشته‌ی ماه. هزار مستاق شده.

در اینکه علاقه‌مندانی زیادی دارد. اگر برگردید دیوزاسی با همین دکمه در بازارو‌ها بازار بشود از این کار را بخش می‌کنید. خب، چند تا ایشان تو این فصل اول، مختی دیونیزوسی به رو بحث می‌کند، چند تا بیشگی رو در اونی دیونیزوسی بیان کرده و سعی کرده که عبارت‌های از اونیچه نقل بکنه که این بیشگی‌هایی که در بخش دارید، از آن حرف می‌زنن و اینجا بگوید. اول بیجگی که چون نرمی کند بیجگی که اسمِ آن را گذاشته سرشادی شاید بهتر سرشار طغیان که به نظر می‌آید خب این طغیانگری و این‌هایی نفره یک در.

آقای چیزی منفی دارد و سرشاری هم شاید این چیزی که می‌خواییم نرسیم سر یک جور حالت سرخیز شدن مثل یک چیزی که پر شده و دارد به اطراف خودش سریز می‌شود برای سرشار شدن با سرشار با سریز چیز ندارد برای باجران خیلی برمی‌ نزدیکن ولی فکر می‌کنم سرشار را با یک جورایی بکار می‌بری و بعد هم در زبان کشار یک چیزی که می‌خواییم یک ایده خاصی که می‌خواییم مثل یک رودخانه‌ای که پر می‌شود و از بستر خودش خارج می‌شود به اطراف و ممکن حالا نابود کننده همتون داشته دارید. مثل.

آتش بشانی که توقیان کرده و مثلاً دارد مواد و موضوع تلاشان می‌گویند. بیشتر باجه هم نشین قسمت اونیزورس شاید همین مفهوم سرشاری بشود. این را بخشیم در آثاری خود امدنیم که... واجه نیوریزوسی به این معنی است. این از کتاب اراده معتوف قدرت دارد معنی می‌شود. اینجا باید برگردید. واجه یوندوسی به این معنی است. یک سرریز پرشور اراده جامعانی از برای ظالمان است. یک انسانی را در نظر بگیریم که پر از شوره یوندوسی بگویم و بعد می‌شود کمک کنم. یک انسانی را در نظر بگیرید که پر از شور زندگیه و پر.

از قدرت را آمده بشید طوری که راه بر خودش بر اینکه به آن چیزهایی که می‌خواد می‌تواند باز بگوید شور زندگی دارد مثل اینکه خواست‌هایی دارد و یک اراده‌ای از درانش می‌جوشه که در جهاز این اراده می‌تواند حرکت بکنه حالا این را تا حد بممکنه سرکنید یک چنین آدمی رو که پر از این چیزی که از درونش انگار به سفت بیرونی دیویزه می‌تواند اراده‌های دیگر رو مثلا کنار بزند و به آن چیزی که می‌خواد برسید این اصافی که بهترین چیزخواهی دارد مثلا مثل یک حیلای بارد زندگی می‌شود و زندگی.
می‌کند و قدرت تمام و انگار هیچ معنی در مقابلش نیست. مخصوصاً در دیونیزوس. موجودی که می‌شود تصور کرد روی امانه‌ی موجودی و نویزاسی موجودی که یک چنین حسینی در زندگی دارد. به شدت فر، سرشار از انرژی و قدرت است و این را به سمتی بیمون خودش در واقع یک جدولی توان هدایت کند. ممکن است یک آدمی بتواند تصور کند که اصولاً این حس انرژی و میرو را ندارد و اده اصلاً که ممکن است چنین حالت‌هایی را داشته باشند ولی موانع درونشان هست که نمی‌گذارد این میرو که از درونشان می‌جوشد.

به سمتی می‌روی سرازی بشود انسان دیو نوزوسی که مثل این زرتش نیچهٔک موجود عبرمند و ماننده موجودیه که سرشاد از این انرژیه و این انرژی خودشان می‌تواند در واقع به دیو نوزوس انتقایی یک موجودیه که بیروی ضرب بیرون دارد مثلا شما دیده، اولاد لندرو باید هایی که خیلی مستقیقه به مفهوم دیو نوزوس مربوطیست مثلا می‌شود تأکیب می‌کند که انسان دشمنی در درمین خودش ندارد. اصولاً اینکه مثلاً فرض کنید فرهنگ بذهبی یا مسیحیت انسان را متوجه این چیزهایی در درمینش می‌کند که باید داشته مبارزه کند. این از در می‌شود مثل یک.

خیالت به انسان. یک چیزی را در درون آدم و آن دشمن در ندار بگیریم و یک بخشی از این انرژی را تلف بکنیم در مقابل آن چیزی که در درون هست. انسان ایدئان که این حس دیونیزاسی را دارد، انسانی است که روبه حیات و روبه بیرون زندگی می‌کند، بازی بیرون. باجه دینستوسی به این مناسب. یک سرریز و پرشون اراده جاودانی از برای زادو بدد. این ربط می‌بینیچه تو سرین خودش به مقده زادو بدد. اینکه مثلاً می‌تواند شاهر فرویدی مثلاً میگاه بکنی این می‌تواند معتوف برای یک حالت جنسی هم داشته باشد. نه.

اینکه وقتی نیچه در دیو نیزوس دارد بحث می‌کند مثلاً یک انسان واقعاً با یک حالت جنسی را در نظر بگیریم. ولی شاید ترس تأثیر اینکه الان در آن بینش درمونی که نیچه نسبتی این نفر را دیو نیزوس دارد من اصرار دارم دیگم که دیو نیزوس یک چیزی است که نیچه در درون خودش دریافت می‌کند و این را دارد برمی‌کند. و این در شد خط خیلی بسته بیدن همه بروقع آسانی می‌شود از اول تا آخر با توجه به اینکه دطال این مفهومی دومیز رسوم و حلف‌هایی که دارد از اول تا.

آخریه ترقیلات می‌کند ولی بالاخره این حالت ستایشانیزی که می‌شود این چندیز من به یک چنین انسانی که یک چنین اینی کرده در زندگی خودش دارد سرشار از زندگی و حیات است و می‌تواند در واقع این زندگی را به سطح بیرون خودش گرایش بدهد از خودش خارج بکند این به نوعی در راه توانده آثارشون بیاورد شما از یک طرف آیین‌های دیونیزوسی بیاورید فرهنگی ممانی که قولوش دیونیزوس است چون جنسیت دوشون است، این‌جوری تصور کنید که این اشاره‌ای که به اراده جاودانی از برای زاد و بلند برون می‌شود چون لیونیزوس خدایه که.

در بحار مثلاً ستایش می‌شود، آین‌های ستایش لیونیزوس در همه ارمان این منطقه قبل از که باید نظرمون نهر اینوینا وجود داشته و همراه با یکی از دوان تزاران این برنامه‌های موسیقی است. مثلاً رقص‌ها و پایتولیا و همخوابگی‌های خود وحشیان در ارواح دیگر بودند. این داشته که از درنیچه این مورانی‌ها این بخش خارج از استدام کنترل بیروی دیگر و بیروی دیگر را تو نسلیدن معامل کنند. برای آنجوری که مثلاً فرض کنید مراسم آن را می‌دانستی که بقیه افغان حالت محشیانی داشت می‌دانست یک آدم محشیانی نمی‌شود ولی به.
نخره یک نوع حس زندگی همراه با زاد و غلم در مراسم آن را می‌دونستی هست چون بگیرم از یک جمعه‌هایی هستند که شنید و یک آنها یک پروژکس را برداشت کرده و به این طوری بگیرند؟ حالا دیگر من از این خوشحالم که شما دنبال این هستید که بگیرید چیست؟ من ریست دارم که در آخرین سرکارم بگیرم که در نیچه چه انصاری را در آن خودشتر را توصیف می‌کنید؟ یکی از کارات ما می‌توانیم بکنیم که سرکنیم با مثلاً واجهگان روان کاغلیم و دیدگاه روان کاغلیم به یک حالتی برسیم که این.

حالت در دیگر شده کنیم. دارد هم مثلاً شاملی که آیمایی به یک پروژک شده دارد. آیمایی که بلای سراشونه نمی‌داند، برای سیده یکی در اینکه آیمایی نیست. از دیدگاه فرویدی اگر میگاه کنیم می‌توانید بگیر که این یک عیب افزاق بسیار دست که در همین اتفاقا یک شاهری برای فروید در اینکه باشد که چیزی که نو بزار و بلند دارد به کلیسیت دارد چیز می‌کند یک جیب در واقع مربوط می‌کند برای خواهد این این از دیدار فروید همان یک موجود ادیمانهیه که می‌خواهد به خواست‌های خودش برسد و نسمت به.

استرالجیسیش هم به شدت نهرگنده بنابراین از دیدار فرویدی ممکن است نخواهد بگیره که دیونیزوس بیانی بود که نفرکلین می‌شود. متعادل این خود را پیش داریم. درک که اینجا از بیونیزوس شده و از ستایش می‌خواهد خود درک بکنیم. و بزرگ از همین تخواری که به شما دارم دارد اینکه اینسانی که تزست آن بیونیزوسه چجور اینسانیه؟ یک انسان قدرتمندی که قدرت و اراده خودش را به سمت خارج می‌تواند در واقع دست بوده یک حالت سرویز شدن از شور در آن وجود دارد سرشار بیدن از زندگی و اینگار یک حالت شور و شور عظیمی که در.

دردنشنست مثلاً این دیگر دارد به نوعی در مواقع سریز می‌کند می‌شود قطعاً محتمله که این حس خیلی مراسمی و مدیرسی این داری می‌شود این حس خور شدن از زمینی و میلی به دو افتادن این دیگر که در دندنش انسان درک می‌کند و می‌گی یک کتاب، که یکی مثلاً بعضی‌ها ادامه کنند که مثل نقطه اوج فرسخی نیچه است این کتابی زندگی اراده مرتوف قدرت به وجود آمد. این مفهوم اراده مرتوف قدرت به نظر می‌رسد که در عدد اول سال آخر زمینی نیچه، خیلی مفهوم مهبری در تفکر می‌شود. می‌خواهم به این.

اشاره بکنم می‌بینیم چقدر بودیم با مقفولی دیو میگرسی نظر کنیم. یعنی این حسی که یک ایسانی که تصور کردن یک ایسانی که یک اراده‌ای دارد که می‌خواهد این اراده را تحقیم که بخشه مثل اینکه ارزشگذاری برای یک چنین چیزی. یک چه کاملاً به صورت ای ارزشگذاری مصبت می‌ماند کند. این یک نکته که می‌خواستم به آن اشاره بکنم. چه چیزی در واقع این مختلف مخطبه در واقع تو زین من در حوزی می‌آورد که خط رابطه این بار کل قصد از این می‌شود شاید همین باشد. که از در زایش تراجمی هست و در.
مایان، حالا باید اسم‌هایی بگیریم. من مثلاً فرض کنم، در مصنف این کتاب، در قرن قرن شاید من نتونم تعداد کنم، ولی خود محسنده کتاب بعد از اینکه در همین فصل دیونیز است، یک سکشنی گذاشته، چهاره این سکشنی، اسمش از نیوه‌ی نیوه بزرگستی به مساوه اراده مرتوب به قدرت. آخرین چیزی که دارون می‌گوید، به همین اشاره کرده که اراده مرتوب به قدرت در آن فصل متاخره می‌شود خیلی مهم است، و بعد یک جایی، حالا این چیز نیست، می‌گوید اگر تعریف و عملکرد اراده منتقل قدرت را کنار تعریف و عملکردی دیوی دیونیزاسی.

که قبلن گفته، قضایی به اشتباهات‌های بنیادی را دوبه کنید. با آخر اصد اراده منتقل قدرت نازه و بود که دیوی است که خود را آشکار می‌سازد و از همین را افزادش بدان کنید مزودن می‌شوند. در نیمه دیونیزوسی می‌شود شاهد انتجار انرژیات دلی اینکه بیره منه مرز خود با دیگر چیزها را بر می‌دارند، اون‌ها رو از جنس خود می‌کنند و بزرگ می‌دارند. یعنی یک سری توصیف‌ها آورده بود تو این کتاب از مفهوم دیونیزوسی پی کتاب‌های خود اولیه‌ی نیچه بعد یک سری توصیف آورده از ایران و منطقه بودند که.

همین خلاصش همین چیزی که مفهوم دارند، نه دارد می‌گوید ببینیم چه وقت این دوتا شد. نیست اینکه همان عنوان جدیدی به مفهوم دیانی داشتید. اگر کتاب چنین گفت زرتاش را هم بخوانید، چیزی که در حال عبر مرد می‌ده بر بیانشید، خود زرتاش تبل براشه، به شدت یک امسال محوریش همین انسانیه که اراده قدرت زیادی دارد، اراده قدری دارد و این اراده‌ش مانعی در درونش ندارد و دنیا رو یک هم می‌شک آفر جروم دارد و یک چنین موجودی که به یک جایی نصیبی که قدرت خودشان می‌تواند کاملا و ابراز بکنه و.

من فکر کنم این نکته خیلی مهمی در درک فلسفه ایچه هست که هر چیز ریشتر سنگی بکنیم که این امثال مشترک و که همه اگر بسیار در ارتدا اسمش امثال میانوزوسیه این را درک بکنیم. اولی بیشگی که در این کتاب در خوردین امسون دیانیزوسی اشاره شدن مفهوم سرشاروندن یا سرگز شدن باز بیان نهر قولایی بیان واجه دیونیزوس پیش از هر چیز نماد سرشاری است و این بیان دقیقاً بهترین نماد سرشاری است. این نعره مضمون است کتاب قلوب بوتان. سرشالی، مغز و گوهر هر چیز دیونیزاسی و مهبر هر تعریفی برای واجه دیونیزاس.

است. این یک عبارتی از حکمت شانبان. نعره مضمون است. اینجا مثلاً می‌گوید که یا حالا ریفرنس داده که در آنک انسان هم یک چنین چیزی گفته شده و در این روزهایش تراجه دیگر هم گفته شده و این آخر. این سرشاری‌های دقیقاً در اینجوریه می‌روی حیاتی در درون انسان این‌جوری داشته باشد که نیده به بیرون زدن باشد و بتواند بیرون بزند و این می‌روی زندگی مثل یک می‌روی زندگی به شدت قدرتمند متراکم که دیگر در انسان نمی‌تواند باقی بماند و یک طوری سریز بکند به سبز جهان اینجا همان تصوری اینکه.
سرگردان اول بحثت بدم. آدمی که پر از انرژی و پر از قدرته و خودشان در واقع این قدرت خودشان می‌تواند به سفت بیرون تحمیل بکند. این شاید این مفهوم اصلی در دوره اونصور دیونیزاسیه یک جایی باز در همین کتاب اشاره می‌شود به اینکه می‌شود در کتاب‌های متاخل خودش ذرتشت خودش را به او لغب حگولای دیونیزاسیه اول اینکه این انصار بیونیزوسی یک جور حالت هیلاگار دارد، این امرمر یک فوق نشره برای خاطر اینکه آن نیروی مثلاً زندگی و حیاتی که در هنه آدم ها یک ذره هست، این آدم به طور وحشتناک زیادی.

دارد و این که این در با من حالت سردیس کردن او ترانوش کردن و در... باز این یک عبارتی از داخل خود کتاب زایش تراژدی، دیونیزوس می‌گوید که دیونیزوس بیش از حد قدرتمند است. یک چون اینکار عوج قدرتی که می‌توانیم تصور بکنیم. بر از شور و قدرت و واجه هایی که درش بخار بیوره مثلاً واجه هایی مثل فقران دیوی کثیر و بافر دیوی آدستن آینده ممکن است دیونیز رسید از هر کس بیشتر لبریز از دیونیز چیزی که مهم است این است که این انسان یونیزوسی آن انسانی که این امثال داشته دارد این رید.

دارد این تو تصور را خوبی از آن بگو کنید اگر بتوانم با همین حرف هایی که می‌گذارم و همین نقل قول هایی که می‌گم رو تو زندگی جا بگذارم فکر می‌کنم این مهمتر این امثال رو ازداده کنید این حس فتاهش آمیزی که نیچه از یک چنین انسانی دارد دارد نیچه می‌خواد نفری باشد و طبعا در آن توهمات پایان عمرش به این خاص صرفاتیش هم رسیده یعنی با دیونیزوس لکی شده و تصور می‌شود این است که این حس و این عرضشگذاری مصبتی که تو زمین خودش مصبتی چنین ایمسان رها شده از غیب و.

بندی که

پر از انرژی و انرژی خودشان دونده غیب و بند می‌تواند بیان بکنه این اقتدای بشم نیم داشته و در این وقت هم در غایب آن شخص نیو نیزوس در واقع بیان شده و ستایش شد. کنونی فلسفه نیچه به تفکر نیچن به نوعی اهلیا ستایش نیزوسی. یعنی اولاد مردم به اینکه بیانیز راستی بشن مثل زرداش، اولدار داشتن و از فرهنگ منحبی که این نیروی بیانیز راستی میخوشه برابر رهار بشن که از این می‌شود قطعا آن فرهنگ فرهنگه، عوضش فرهنگ نسیده می‌شود با هنجون ریاضت کلمی و نمی‌دانم احساس گناه و.

آن چیزهایی که دستو‌های آدمون می‌دنده قطعاً حساسی بیرونده و اگر این تصور و این انسان ره و ازدهی و مندی که اراده آزادی بارد، اراده را در آن سطح خارج تهرین کنم و در نظر بگیری طبیعی است که این با تعاون و مصلیت یک ضدی است. تعاون و مصلیت از در این کچه، مخصوصا در آن مزار مذنبی که این کچه بزرگ شدن به آن اشاره کردن، تبا تلبی و ریاضت تلبی که در ازراف کچه، در خانواده و بعد هم در ملارسی که تصمیم کردن، داشت، این‌ها همه به شدت در واقع تبدیل به.

واقعیش این کار در کچه شد. به جای اینکه من چیزهایی که می‌خواهم به سرخون بکنم خودم را آزاد بگذارم که چیزی که در دونم هست رو در واقع این خودی بگیریم بتوانم گستر شده. تو چه لحظه ای هست؟ فکر می‌کنید که آدم ها این حس پیغیدی را بیشتر از هر چیز می‌توانند تجارب کنند؟ من می‌خواهم فرض بکنید که خیلی خوب داریم می‌فهمید که این حالتی که بیچه سکایشش بکنید چیست؟ سرشار بودن از زندگی، شوق زندگی باشدن و بیهی بودن آن اراده را در راه داریم تنگی کردن، این‌ها کهی قدر، تو.
تو چه زمان‌هایی؟ از این حال می‌شود تجربه‌ای داشته بوده، این دو اینگاه این حس را در درون خودش آمیغم تجربه کرده و حالا در اینجایی تغییرش می‌کند. اولاً به نظر می‌رسد که این با نفسی راویه کند؛ یعنی اگر مثلاً فرض کنید نفسی با بین خیلی بندیره و در این حال با سراران شما و زندگی نیزی ارتباط می‌دهد، چرا این هر مجروبات الکدون، شراب و آن چیزها در طول تاریخ جازه نداشته و همینطور برای بشود هم جازه ندارد؟ برای اینکه آن یک حالت سرخوشی زندگی است که در شرایط عادی ممکن است سرکن.

سرمستی، شراب و بی‌قیدی

شده باشد و در درون این شغله که در درون انسان ممکن است بود خاموشی رفته باشد، در اینکه در لحظه‌ای می‌تواند یک ندار به وجود بگیرد و انسان به حالت سرمستی و بی‌غیری بزند. بنابراین یک نکته این است که می‌تواند آدم بگوید که آن تجربه اندیغی نیچه که مربوط به تجربه مسئلی هست و معینه که رابطه بین مسئلی یا سربسئلی و مفهومی بیانویزاسی این است که همی‌شود فرهنگ یونیزوسی همراه با به صلاح شادخواری بوده. تمام مراسم ستایش یونیزوس، همه مراسم هر چیزی که حتی یونیزوس می‌گویند در ویدیو و شما می‌بینید مراسم همراه.

با هم بیهد و بندی جنسی و هم شباب موشیدن این یونیزوس خدای شبابه. اینگار آن نیمویی که شما اگر این را در درگاه را بگیرید که بیونیزوس که رابطه امیدی با شراب و سربستی حاصل از شراب دارد، بی فرقی می‌دانی، شاید این تعییب بشود که اصلاً ارجاع دادن به بیونیزوس به این دلیل می‌کند باشد. در اینجا اینجا میزاسون بیمون موجود در شده که می‌تواند می‌دونه قید و بندهایی را در بین رو بشکنه، رها بکنه انسان رو در آن شور و شور زندگی رو در انسان تغییر کند. حالا بله اونطور خوب هست. می‌مینین دوتا.

کمسور یعنی حس شور زندگی و بی‌غیدیش، حس بی‌غیدی، هر دوتا این‌ها که کمسور‌هایی هستند که در موجود یونیزوسی وجود دارند، هر دوتا خاصیت‌های شراب هستند. و یونیزوس هم خدای شراب در هر این دیگر‌هایی هست. بنابراین این یک نقدار تغییر می‌کنید که شاید حالتی که نیچه لبس کرده و تن تصویرشه و سعی می‌کند ستایشش بکند بیارتباط با سرمستی حاصل از شراب نباشد. ممکن است سرمستی حاصل از شراب نباشد، سرمستی افغانی باشد، افغان کارمندی. یک نیل به یک مهنگایی‌های استغاری انگار یک امثالیه که می‌توانیم حس را بگوییم. دیگر چه چیزی.

تو زندگی نیچه هست که این حال از سرشاری را به آن می‌گوید؟ از نظر من شاید نتونم به اندازه شراب فکر بیاورم، من به طور خاص می‌خواهم اشاره بکنم به احساسی که دیگر این موسیقی به توان هست یا یک خود بازبسترده‌تر دیگر هم احساسی که دیگر این موسیقی آلمانی بعد از به توان هست که نیچه در این موسیقی که می‌زنه می‌دونی می‌خواد به شدت این حالت‌های دیونیزستیک را فکر می‌کنم می‌شود با اینجا تجربه کند. یعنی من بیشتر حسم این است شخصاً که نیچه آن حس سرشاری و شور عظیمی که موسیقی.
درش اینجا بگیرده مخصوصا موسیقی آلمانی این آن عنصر دیونیزستیکی که در درونه می‌شود لمس می‌شود و می‌شود مشتاقشه و ستایشگرشه و به نوری در واقع اینگار به آن متعهد. شما سفنگای بیتومین را مثلاً گوش می‌دید و این احساس پر از قدرت بودن، احساس پرشوری که در آن موسیقی وجود دارد که آدم ها ممکن است یک لجد فوق‌العادهی درستونه همراه با یک انرژی و اراده بحشت مارد برای اینکه زندگی بکنند. همه این ها ممکن است از طریق موسیقی دیگر حالتی شعله بار داشته باشد، یک لحظه مثل یک شعله زبانه می‌کشد و ادامه پیدا.

می‌کند، ولی بالاخره یک نوع تأثیق این شکلی در کیف هست، در موسیقی آلمانی آن دوره هست. بیشتر از هر کسی با پیترولین شروع شد و آقای دیگرانی هم بودند که ادامه دارند. موسیقی دوران رومانتیک است و من واقعاً کسای دیگری که یک چنین حسی در موسیقیشون است، تقریباً اگر آقای کسی برای پیترولین بخواهد اسم ببره، او حتی است. و دیگرانی هم اصلاً فکر کنم خود نیچه نفر موسیقی شما ندارد، شما خیلی نزدیک موسیقی شما بهترون باید ندارد اینجور دور شده در این فکر می‌کنم حس انقلابیگری که مثلاً در موسیقی.

بهتومن هست درش موجود دارد من این را نمی‌توانم از آن خیلی دور توصیف بکنم که احساس چیست ولی واقعا فکر می‌کنم آدم هایی که موسیقیه مثلا بهتومن و بادنه را گوش گردم ناموش رو هر جانی که دوشنند در این موسیقی هستند به ایشان منتقل شده، خیلی بهتر از گرامشان بتوانند بتوانند که این فرنسول می‌آیدوزاسی هم می‌شود. آن چیزی که در این شوره موسیقی هایی هست، که شاید در شراب نباشد، حس اراده و قدرت بود. حسی که مثلاً فرض کنید شراب اینجاد می‌کند، ممکن است در خیلی آلت خمودی و این‌ها همراهاش باشد. من فکر.

نمی‌کنم آدم هایی که شراب می‌خواهند محسوسن بی قید و بند می‌شن ولی این می‌توانید نیست که در این موجوداتی بسیار قدرتمندی بشن که احساس کنند این ایراده ای از دردونش می‌دانی می روشه و می‌خواهند تحمیلش بکنند بنابراین که احتمالا شراب و مصدی همراه همراه همراه به حالت رخ و دنیا همراه همراه هست شما هیچ وقت نمی‌بینید که نیچه خیلی روی این تحکیم بکنه که دیونیزاس مثلا خدای شما ولی اینکه دیونیزوس و عنصر دیونیزوسی با موسیقی رابطه تنگا تنگ دارد تو همین کتاب زایش تراژدی.

که نگاه می‌کنیم به شدت دارد باشد درکیم که این در واقع برابر یک فکر دیگر که نیچه خودش این در واقع حس دیونیزوسی را بیشتر در موسیقی پیدا کرده و لمس کرده بگذارید من یک عبارتی از اینکه بخوانم به نظرم تو همین استفاده اول از ازایش تراژدی بگذارید من به تشکیل بگذارم به یک نقطه بیدار کنیم که آن سرگیر نیست اگر با این کتاب اقایر عبدالحسن پیروز بگویم، من اصلا نمی‌دانم اینشون کی هستند، من چه کارم، من این کتاب رو خود می‌دانم. اگر خیلی اوریژنال نمی‌شود شده باشد، بینم در من.
یک رسمتی از این کتاب خیلی بود. اما این نظر گل از این نیچه در مورد خودش. می‌گوید من انسان نیستم، دینامیتم. این حس نظری که به انفجار بودند تا نظره بول از کتاب آنکه انسان این آخرین کتابی که خودش به صورت یکی مثل زندگی‌نامه خودش منتشر کرد. دومین انصاری که اینجا در این کتاب به انصار دیویدوسی نسبت می‌دهد که دازگیرون دلت کردن به آن مهم است، خصوصاً در آثار عبدالیه اینکه خیلی مهم است، چیزی است که اسمِ آن را گذاشته بیرانی ورزهایی. اینکه این توخیانی که ایجاد می‌شود، مرز بین انسان‌ها را، مرز بین اشیا.

شوپنهاور و حجاب مایا

را، همه چیز رو اینجور از بین می‌دن. یک چیزی در فلسفه شپنهاور بود که جهان وحدت دارد آن را حرف‌ها. اگر یادون باشد، دو مرد که می‌کنم به این اشاره کردم که شفنهاور یک جوری انگار برای فردیت افصالت فاید نیست. این نرزهایی که ما بین اشیاها و خود را مورد رو می‌کشیم، انگار اینها توهماتی هستند. جهان یک دسته که ما انگار همه چیز در یک وحدت کلی قرار بده. و یک در واقع کار توهمیه که ما این مرزها را و این کسرتها رو در واقع اینجا بکنیم این را دشتی از.

سلسله شپنهاده که یک خود نمی‌دونی می‌شود به ارفان دومنده شهرگی و دقیقاً همینجا شپنهاده اسطلاحی هم که به کار می‌برد ولی این توهم کسرت استلاحی اجاب مایا را به کار می‌برد که اسطلاح کاملاً هندی‌ه و شپناب را خودش کاملاً به فلسفه همین علاقمن بود و به افغان همین بی علاقمن بود و متعلقش دارد. این هجاب مایو ازمونه یعنی این من و تو و این و آن رنگ بیبازه یک جوری انسان‌ها به آن حالت وحدت با خودشان و وحدت با طبیعت می‌رسن اینجا وقتی در اراده بران که انسان اگر خود با.

همان موارد فلسفه شومهاره میگاه بکنید شاید داشته این‌جوری توشی کرد که انسان وقتی که خرم می‌شود در اراده که از دردنش دارد به بیرون فردان می‌کند و با این خودش را یکی می‌کند این اراده همان اصل هستیه که شما به توصیل می‌کند و اگر همه چیز همین‌طور با این اراده همه هنگ بشود آن وقت همه اینگار با همان یکی می‌شوند یعنی انسان اینگار با آن اصل هستی ارتباط بردار می‌کند و نگاه نیچه این است که آن مراسم نیو نیزاسی که پیمان برگذار می‌شود و به نوعی در خدمت این بود که این درس.

های جوری در هم شکسته بشین. انسان‌ها انگار به یک حالت وحدتی برسنن. یک وحدتی را بین خودشان و تبیت تجربه رو کنند. این اراده‌های اونسور مشترک در تمام ایمان هست. بگویید من یک عبارت متحفظاتی دیگر نرم بکنم. و بعد یک نفرون پیدا بکنم که یعنی چه؟ هجاب مایا شکست نمی‌شود در حالت این را میتوستید. این از آخرین نوشته‌های دیگر هست. می‌گو آیا برای این جهان نامی می‌خوایید؟ پاسخی به همه مهمه‌های آن این جهان اراده قدرت هست و دیگر هیچی برامر اگر همه جهان اراده قدرته انسانی که تبدیل.
می‌شود به یک اراده مرتوف قدرت یعنی به آن حال از دیونیزوسی خودش می‌رسد انگار با اصل جهان یکی شده، آن چیزی شده که باید باشد، همه این جهان هستند. و اگر همه انسان‌هایی که مثلا در این فراستم شرکت کردن همین حالت را دارند تجربه می‌کنند، حیوانات همین هستند، طبیعت همین هستند، جهان همین هستند که برای این حس وحدت با جهان رو می‌شوند تجربه کردند. اگر بپذیریم که جهان اراده قدرت است، از انسان دیونیزوسی خیلی نزدیکی به آن اصلی است که باید باشد. چندید حالا کسی بردادارای.

کمک می‌شود در مثلاً تعمیل کومیشنش از بردادارای دیگر؟ مثلاً ایگو، سپر ایگو، این‌ها همه از بین می‌رود به چیز فرویدی و ایپ مثلاً دارد تجندی می‌کند و دیگر خود عجله نکنیم در اسم بزاری روان‌کاوانه. من به شدت فعیم این است که این انصار مهم فرق دارم، چرا باید توصیف بکنم؟ اگر می‌توانستم یک سمفونی به طول اینجا پخش بکنم و بعد مطمئن باشم که شما همه‌تون این حسی که باید به یک دست می‌دهد، من حرف نمی‌زدم، اینجا خیلی موسیقی پخش می‌کردم ولی فکر می‌کنم آدم‌هایی که خیلی عادی گوش گردن موسیقی.

کلاسی میگیستن، خیلی آن حس هم به ایشان دست نیم اراده ای باز از در کتاب اراده محطوف قدرت نیچهٔه اراده ای که از آن موهای اراده قدرت یعنی یک میل سیدی ناپذیر به نمایش قدرت در مورد یکی جانباز کانپذیر است که همه این کششهای آن به اراده قدرت بسپند داشته است. یعنی نیچه تصورش... به همین ترتیب هنگیر وظایف عالی و اندامی از این سرششمه یکتا ناشیمی گردند. هنه موجودات نرمه در همین اراده منتخب و قدرت استند. و انسان دیومیزوسیان یک چنین حالتی دارد. برای این انسان بیونیزوسی یک حالت بحدت را در.

واقعاً انگار تجربه می‌کند و بی‌جگی انصار دیونیزوسی اینکه مرزها را از بینی برده. اینون حجاب مایار پاره می‌شود و همه چیز در یک وحدت یک‌بار دارد احترام می‌شود. یک کتاب ایشان نرم کرده این از خود نقل قول از ملچه نیست ولی از یکی از شعار‌ها نیچه است. بیگه حالت دیونیزوسی حالت است که در آن مرزهای بین افراد ایران شده است و در آن احساسی یکانگی با کل جهان تجربه می‌شود. کل جهان نیست خود چنان می‌دهد می‌شود که یکتا باشد. وحدت کلی جهان هست. این‌جوری است.

که جهانی که داری که تجربه می‌کنی خودش متکستر باشد به جهان را وحده می‌کند. فردی که روح دیونیزوسی را در چند بای خود گرفته است، پوسته اجتماعی لبائد همین مدارانه، به تعبیر فرایلی مثلاً سپر ایدو، را وام می‌گذارد و کاملاً از خود بی‌خود می‌شود، آزاد نخواستند. حس از خود بی‌خود شدن، این واجه آزاد بودن، آزاد و سریع و مستقیم. یعنی غیب و بنده‌ها آن چیزهایی که در اصل آوازش مثلاً دار داده شده، اینو‌هایی درباره کمال بزرگ شده. که این باز کاملاً در دیگاه نیچه، اول.

دیگاه اولیه‌اش ستارشان بزند. آن سر دیونیسیسی خوب است، ولی که اجاب بایا برداشته می‌شود، ولی که ما به آن حالت دهدت می‌رسیم الاخرون. و بگذارید باز در همین کتاب اشاره شده که هرچند برود این نیرو نبه اختیار خواست آن‌ها این بیرهنی خاصیت هم آن حرکت است که مرسا را بیران می‌سازد و حجام‌ها را برمی‌دارد. از آنجا که بیران‌سازی مرسای حسنتی دیونیزاسی است، این بیرهنی از آن ماهیت و قوت دیونیزاسی تعداد خواهد باشد. این نقل به مضمون است که کتاب اراده بردود و باید رازید. یک جور رهایی از فردیت، حاصل آن.
در موضوع شور و هیجان دیونیزوسی که این انسان انسور درش وجود دارد، حمل می‌کند. این طبقه این چیزی که آقای پیرویز تو این کتاب نوشته‌اند، انصار اول توصیف یونیزوس را سرشاری اسمش را گذاشتند، دومش را گفتند بیرانی مرسا، سرمستی را رسوش می‌شوند که خوب است که مصدی نذاشتند. فکر می‌کنم فراتر از سرپن مصدی به معنای متعارف شد. تو اراده من تو خوب است دارم این جمعه وجود دارد که حالت می‌روی دیونیزستی یعنی حالت سرمستی. اینگاه معنیش هم می‌شود وقتی از حالت این روی دستیب محسوس کنیم امسر اساسی این است که به حالت سرمستی.

داشتونه پد یک جایی تو همین کتاب اراده محجوب و قدرت می‌گوید خوشی عبارت است از هر مینه افزایش قدرت و احساس سرمستی پیامد افزایش نیومندیست اینگار سرمستی چیست؟ سرمستی حاصل می‌رود شده. آن حس انفجار دیگر ایسی و سرشاریی که بودید دارد، این است که به یک نوع در واقع سرمستی ملجم می‌شود. نه مثلاً آن‌ها ممکن است که نفرم نسلی یا سرنسلی با یکی یا دیگری را در مورد در نظر داشته باشم. آن چیزی که بیچه مد به نظرش است یک چنین حالت سرشاری و نسلی. بگذارید یک عبارتی از خود کتاب زادش.

تراژدی نرم بکنم. می‌گوید در پس جاذبه دیونیزوسی، نه تنها اتحاد میان انسان و انسان از نو تعیین می‌شود. اشاره به همان پار شدن هجام مایست. بلکه طبیعت نیست که یا بیگامون دشمن شده یا مثل این حیات دراخته اینکه یک جور بیانی که دیچه دارد نزدیک می‌شود به اینکه طبیعت پسر گوشده خودشان انسان را برابر شده وقتی انسان به این حالت وجد دیونیزستی خودش می‌بیند وجد باجه خیلی خوب بیومده. نظری که به آن چیزی که ما تو فرقی کنیم، یکی در حس وجد و فوق‌اللهی را اگر یک نفر داشته باشد، این.

مثلاً دیوانیزوسی است. زمین آزادان حدایات خود را عرض می‌دارد و جانباران شکاری سنگها و بیابان‌ها با آرامش نزدیک می‌شند. کالسکه دیونیزوس با گل ها و علبه های گل پوشیده شده گوز ها و برها در زیر یون هم گام برندارند. آواز شادی بهتومن یک آواز شادی بهتومن را به نقاشی تغییر دارد. آواز شادی بهتومن یک چیز کتعه یکی در سمفونی نوی بهتومن آخرین مذمانش. یک شعری از شیره، پرتوخان آبازی شادی را بهتومن تو موهانه چهارمش که معروف است این قطعه موسیقی که همه تون شدید، آدمی تو دنیا بجنب ندارد، اینکه درگرد.

نشان می‌شود اگر باشد پخش می‌شود، از بهتومن، اسمش ممکن است نداریم که مثلاً سفنی موهانه، بهتومن در حال مخصوصاً نسبت چهارم سمفونی که شعر شیره را خوانده می‌شود چیز است. به صدا یک جور جزئر فرآهنگ‌های دنیا است. بعد اینجا جالب در عوج بیانش از یونیزوسی به این قطعه موسیقی دارد اشاره کند. فکر می‌کنم شاید این قطعه موسیقی یک قطعه خاصی که نیچه می‌شود از هر قطعه دیگر نیحس داشت دارد آواز شادی بهتومن را به ندباشی تر به شکل دارد و اجازه در خطب تخیلتان ابعاد سر فرود آوردن در موامل خواب.

و خوشاک از روی خفوت هر چیز را ادراک کند آنگاه به نیرو دیونیزوسی نزدیک‌هایی شد مثل اینکه اگر آن سمفونی به طور فرن نمایشی هم پیدا بکند آخرش نیچه تو این کتاب می‌خواهد برسد به اینکه دوسیری و یونیزوسی اگر فرن نمایشی هم همراهش بشود این خیلی شکلی بود. این قطعه‌ای من خاصاً خواندمش برای اینکه ببینید که بیان حس دیونیزوسی به موسیقی به شما اشاره می‌شود و موسیقی بهتونی که همراه با تشکیل شده انگار عوج بیان حس دیونیزوسی خب من فکر می‌کنم ظلم می‌شود به آپولونی اگر این همه در موردی.
دیگر صحبت کردم برای امداد آپولونی کم صحبت کنم ولی بسیار دارم در تنگی ورس صحبت نکنم جلسه آینده در امدادش صحبت کنم ولی آن‌قدر که دیونیزوسی در فلسفه نیچه مهم است آپولونی نیست یعنی الان در مثلاً فرض کنید بیان تیوری نیچه در زایش تراژدی مهم است که باید بفهمید که به چشمی دارید این آپولونی. ولی واقعاً جمعیست که در افکاری می‌شود تا پایان آنش ببینید آن امسور ای دارد با این امسور نیماری تکرار می‌شود. همان اهمیتی که وقتی کتاب را می‌خونید و امسور دیگر و زستی بیده در مقابل آپولونی و همان ترتیب.

امسور آپولونی تو آزدارش هم اهمیت خودشان را هم دست می‌ده. من جلسه آینده یک مقدار در خانه دارم. منصور آپولونی صحبت می‌کنم و بعد یک خورده، قبل از اینکه خیلی بار نظری پردازی های نیچه بشیم، نقطه مهمتر همین است که یک خورده اینها را روان کامل بفرد. که این‌ها چه چیز هایی هستند که دارند توصیل می‌شوند. مثلاً با باجگانی بودی یا فراری بودی یا به طور کلی چه می‌تونی. من فکر می‌کنم فهمیدن این منصور در فلسفه نیچه و درک روان‌کاوانه اش مهمترین چیزی است که ما به آن نیاز داریم برای که فلسفه.

کلن نیچه را من روان‌کاوانه می‌دونم می‌شن به نظرم یاد دارم در آن که به جلس آینده تعدادی بر محتوی اصلی چیزی که من در این دستر پسید متقلده مینیچه دنبالی شستم که بگویم و به آن می‌رسیم بشم.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها