روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۸۸
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۸۸نیچه — مقدمهٔ «زایشِ تراژدی»

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. زایش تراژدی۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۳ · کتاب‌ها و متون

نیچه در بازل و زمینهٔ زایش تراژدی

خب، من جلسهٔ گذشته کمی کلن اشاره کردم به زندگی نیچه از ابتدا تا جایی که کرسی دانشگاه بازل را پذیرفت، با تأکید روی نکاتی که فکر می‌کردم مهم است. حالا می‌توانم کمی بیشتر ادامه بدهم و به بعضی از نقاط مهمی که در چند جلسه قبل گفتم، اشاره کنم. یک مقدار کمی باز در مورد اتفاقاتی که در یکی دو سال اولی که نیچه در دانشگاه بازل بود افتاد، تا جایی که مقدماتی، در واقع، اولین کتابی که نیچه فراهن می‌شود، اشاره می‌کنم.

زایش تراژدی و اهمیت آثار آغازین

بعد، فکر می‌کنم در همین جلسه کمی وارد بحث در مورد محتوای کتاب زایش تراژدی بشوم که کتاب مهمی از کورد آثار نیچه است و خیلی مهم است. من فکر می‌کنم از دیدگاه نقد روان‌کاوانه خیلی مهم است، ولی ممکن است این نفر فلسفه نیچه و، مثلاً فلسفه متأخرش را بیشتر باید مدنظر داشت. معمولاً این‌طور است دیگر؛ شما، مثلاً فراموش می‌کنید یک هنرمند معمولاً فیلم اولش دوباره نیست، مثلاً یک فیلمساز است. اولین اشعار یک شاعر ممکن است از نظر آدم‌هایی که از دیدگاه، مثلاً هنری نگاه می‌کنند خیلی نقطهٔ قابل توجهی نباشد یا خیلی جالب نباشد، ولی...

وقتی که از دیدگاه روان‌کاوانه نگاه می‌کنید، معمولاً آثار اولیه خیلی آثار مهم‌تری هستند نسبت به آثاری که دورهٔ پختهٔ به وجودی دارند. در مورد متفکرین هم، طبعاً همین‌طور است. من جلسه قبل اشاره کردم که قبل از کتاب زایش تراژدی، در دو سه سالی که منجر شد به چاپ این کتاب، نیچه چند تا درس‌گفتار دارد، مقالاتی دارد که یک جوری هستهٔ همین مفاهیم این کتاب هستند و بعضی از آن‌ها هم کلن ممکن است ارتباط مستقیمی با محتوای این کتاب نداشته باشند. فکر می‌کنم جلسه قبل اشاره کردم که خیلی از ایده‌هایی که بعداً نیچه در سال‌های بعد، در واقع، به آن می‌پردازد، در همین مقالات و درس‌گفتارهای اولیش وجود دارد. حالا بعداً ایده‌ها رشد کردند و پیچیده شدند و با هم ترکیب شدند تا نهایتاً به ایده‌های پخته‌تری رسیدند که نیچه در موردشان، مثلاً در دوره‌های بعدی کارش صحبت می‌کند.

آنک انسان، دیونیزوس و خودخوانی نیچه

این نکته را که در این جلسه هم بگویم، به نظر من خیلی جالب است و نیچه مورد خوبی برای مطالعه است، این است که نیچه اواخر عمرش یک کتابی دارد به اسم لاتینش هست، یک عبارت قرآنی بگذارد، مثلاً صدرت المنته‌ها، ممکن است انگلیسی باشد.
ها ترجمه بکنند صدرت المنته‌ها را به زبان انگلیسی ترکده، ولی ما می‌دانیم که یک عبارت قرآنی که، حالا خیلی ممکن است معنیش هم مهم نباشد، مهم این است که در آن کانتکس چطور این به کار رفته است؛ مثلاً اشاره به مقام پیامبر را نمازه. نکته مهم این است که این کتاب، کتابی است که نیچه به نوعی در مورد خودش نوشته و چون اصولاً خودش را در اواخر رومنش زیاد با مسیح مقایسه می‌کرده، این عبارت انجیلی هم به عنوان عنوان کتابی که در مورد زندگی خودش است، طبعاً یک بار دیگر مقایسه‌ای که بین خودش و مسیح دارد می‌کند؛ مقایسه به معنای این که یک جوری خودش را هم‌عرض مسیح شاید حساب می‌کند. مثلاً یکی از آخرین نوشته‌هایش عنوانش آنتی‌کرایسته است که باز، در واقع، لقب خودش آنتی‌کرایست یا، مثلاً در آثار متأخرش دیونیزوس را که، مثلاً خدای ایش و شراب در یونان است، این را در مقابل مسیح می‌گذارد. و نقطه خیلی جالب که آدمان در این جلسه روش بیشتر از این هم تأکید می‌کنم این است که کلن که در تمام طول عمرش تقریباً خودش را احیای حکمت دیونیزوسی می‌دانسته و این این‌قدر موضوع جدی است که اواخر عمرش نامه‌های خودش را دیونیزوس امضا می‌کند. بنابراین، خیلی مهم است که ما بفهمیم که خدای شراریونان اصولاً از دیدگاه نیچه چیست و چه شباهتی نیچه بین خودش و دیونیزوس می‌بیند و چه برداشتی از حکمت دیونیزوسی دارد. برای نقطه‌ای که من می‌خواستم بگویم فراموش کردم و این می‌خواهم رویش تأکید بکنم این است که برای یک متعلق روان‌کاوی خیلی جالب است که یک نفر خودش در مورد خودش مطلب نوشته باشد، یعنی ما موضوع خود پیچیده می‌شود دیگر. من، مثلاً فرض کنم افکار یک آدمی را دارم می‌بینم و می‌توانم تحلیل روان‌کاوانه بکنم، در این حال نگاه خودش به خودش هم می‌بینم. بنابراین، یک جوری. من فکر می‌کنم کتاب خیلی کمک می‌کند به این که آیا ما درست داریم تحلیل می‌کنیم محتوی تفکری نیچه را یا نه. به هر حال، من چون قبلاً از این حرف سادم که می‌خواهم متمرکز شوم روی آثار اولیه نیچه، مثلاً دوره اول کارش، یک استثناء این است که. فکر می‌کنم که آن کتاب آنک انسان چون، مثلاً در مورد همین دوره کار خودش نظر می‌دهد حد درقل این دیدگاه‌هایی که در دوره اول کارش دارد و در آن کتاب آمده چیزهایی که باید متعلق شود و در موردش بحث کنید. فکر می‌کنم آخرین چیزی که در جلسه قبل گفتم یک قسمتی از یک نامه نیچه بود که پوش به نوعی این پیشنهاد مدرسی در بازل را نیسته چیز شیطانی که دارد آن را از زندگی خودش منحرف می‌کند نگاه می‌کند و چیزش هم این است که نمی‌تواند، مثلاً در مقابل این مقاومت نکرده به خودش سُر می‌خورد. دقیقاً در دوران این نسل پیش آمده است. باز من این نثرگویی‌های از خود نیچه در کلاس نفیقه گفتم که کلن رسالت زبان‌شناسی و فیلولوژی بدگیم شده و یک جوری.
میل دارد که بیشتر در روح فلسفه کار کند و، با این حال، چون تفصیلات آکادمیکش فیلولوژی است، طبعاً حضیرفته نیست از آن که برود در، مثلاً دپارتمان فلسفه. فکر کنم باز هم یادم هست که قبل اشاره کردم، یادم نیست که بعد از اینکه می‌رود در دانشگاه بازل، در دانشگاه به آن مدرس فیلولوژی استخدام می‌شود. تقاضای انتقاد به دانشگاه فلسفه هم حتی بعضی مدت داده، ولی مورد پذیرش قرار نگرفت. به هر حال، یک دورانی است این دورانی که در بازل دارد زندگی می‌کند که ادامه، در واقع، تحصیلات آکادمیکش است، ولی روز به روز دارد به اسطلاح از این تحصیلات آکادمیک دور می‌شود و به آن علاقه شخصی خودش می‌پردازد که بعد از این مدتی که کلن دانشگاه را ترک کرده تا آخر عمرش هم بگوید پست دانشگاهی که این نداشته، فقط یک بار، مثلاً اواخر عمرش که نمی‌شود دیدیم، ده سال آخر عمرش بستری بوده. اواخر قبل از بستری شدن خودش یک تلاشی برای تشکیل کلاس مجدد در دانشگاه داده با یک علاقه جدیدی که آن هم مورد پذیرش نبوده. در حال به دلیل بیماری، در واقع، مشکلات جسمانی، دانشگاه بعد چندین سال پذیرفت که کلن بازنشسته شود مثل حالت از کارافتادگی و تا آخر عمرش با حقوقی که از دانشگاه می‌گرفت و، حالا یک ثروت خانوادگی مختصری که داشت زندگی می‌کرد. من هرچنین ربطی خیلی ندارم به این موضوعی که این جلسه می‌خواهم در موضوعش صحبت کنم، ولی سبک زندگی نیچه در دوران متأخر زندگیش که وقتی که دارد، مثلاً چنین گفت زرتشت را خلق می‌کند یا آثار بعد از چنین گفت زرتشت را، سبک زندگی خاصی است، یعنی یک آدمی که شغل ندارد، یک مستمری دارد که می‌تواند باید زندگی کند و هیچ جای خاصی ساکن نیست، مدام به دلایلی که به هر حال مربوط به بیماری‌هایش می‌شود. بیماری‌ها می‌گویند، برای اینکه، یکی دو تا نیستند یا، حالا مشکلات جسمانی دارد از مشکل بینایی گرفته تا نمی‌دانم سردرد مزمن و، حالا انبوهی هستم و مشکلات که از دوره دبیرستان ظاهراً با آن بوده، هی مرتب به اسطلاح ما یلاگ گشلاگ می‌کند، یعنی هی می‌رود، مثلاً یک مدت تو کوهستان‌هاست و نمی‌دانم که در کنار دریا هست، در شهرهای مختلف اروپا یک زندگی این شکلی دارد، یک حالت آوارگی. یک نکته‌ای که من یادم است با جلسه قبل اشاره کردم تعطیلی‌هایی که بین جلسات می‌افتد و معمولاً خود ممکن است این جلسات خودش دو هفته یک بار تشکیل می‌شود، یک جلسه تعطیل می‌شود یک ماه یک بار، طبعاً خیلی انتظار نباید نشست که من دقیقاً یادم باشد یک ماه پیش چه گفته‌ام. این فراموشاتی که باز کردم، اداره نرد که الان چه می‌خواستم کنیم. این فراموشات در نظر تقاموشی شد و خودم به ساره تقاموشی شد. به هر حال، حالا یادم می‌آید اگر نقطه جالبی باشد، هر طور پر نرمیگردمش. این، آهان، این، گفتم که مثل یک آواره دارد زندگی می‌کند، این حالت آوارگی از یک جایی تو زندگی نیچه.
شروع شد که همین پذیرش مدرسی دانشگاه بازل. وقتی که پیشنهاد شد به آن که مدرس دانشگاه بازل بشود، به یک دلایل غانمی ملیت آلمانی خودش را، در واقع، ترک کرد. تابعیت سویس را هم نپذیرفت. از این زمان، مثلاً سال ۱۸۶۹، نیچه اصلاً تابعیتی کشوری را ندارد. یک آدمی را تصور بکنید این خود کمیابه دیگر؛ هم‌چنین وضعیتی اولین بارش به دلایل شغلی و این‌ها پیش آمده که تابعیت کشور خودش را ترک کرده، تابعیت سویس را هم نپذیرفته و یک جوی آدمی هست که کشوری ندارد، این‌کار تابعیتی ندارد. بعد هم از یک جایی تو عمرش اصلاً یک جای خاص هم زندگی نمی‌کند، در کشور خاصی اصلاً یک مدت نمی‌دهم می‌رویم، اصلاً یک جایی تو ایتالیا هست، یک مدت برمی‌گردد، اصلاً دوباره بازه همین‌جور در یک تعداد از کشورهای همان منطقه در حال رفت‌وآمد. این حس آوارگی و وطن نداشتن او این‌ها در زندگی نیچه از یک جایی به وجود آمده و هی پررنگ‌تر شد. از یک جهات این نقطه جالب است. حالا، من سعی می‌کنم که به یک چیزهایی اشاره بکنم که فکر می‌کنم مهم من در زندگی و افکاری نیچه است. ببینید، خارج شدن از یک کشور، یک آدمی که در دثنه یک فرهنگی به دنیا می‌آید و دارد زندگی می‌کند، شاید کمتر شانس این را داشته باشد که جایگاه، مثلاً فرهنگ و کشور خودش را به درستی در دنیا تشخیص بده. وقتی که یک نفر خارج می‌شود از کشور خودش، از بیرون انگار به کشور خودش نگاه می‌کند، به فرهنگ خودش نگاه می‌کند، یک بینشی پیدا می‌کند که ممکن است از داخل به راحتی نتواند به آن بینش برسد.

آوارگی، تابعیت و فاصله از فرهنگ آلمانی

این حالت آوارگی که به نیچه دست رفت، آمدی که به کشورهای اطراف آلمان کرده.

ملی‌گرایی، فرهنگ آلمانی و واگنر

به نظر می‌آید که به لخره یک بینش جدیدی نسبت فرهنگ آلمانی به آن داده. اوائل به شدت، خب، آن حس ملی‌گرایی در نیچه مثل خیلی آدم‌های هم‌دوره خودش هست، حالا شاید، مخصوصاً تحت تأثیر آدمی مثل واگنر که من جلس قبل گفتم در مورد آشنایش با واگنر و آده تحصیلی که واگنر روش خوزشت امیدوز بیشتر سوخت می‌کنم، آن حس ملی‌گرایی که اصلاً مشخص است قرارون ۱۹ آن روپاست در نیچه وجود دارد و به نظر می‌رسد که تا پایان عمرش کم‌رنگ می‌شود، ولی به هر حال، در، مثلاً تحلیفی اصداری مثل زایش تراژدی کاملاً پررندی، یعنی یک جور این حس احیا کردن، مثلاً یک فرهنگ آلمانی که به نظر می‌آید که، مثلاً در حالت افول بوده و دارد دوباره به اوج می‌رسد و راهکار نشان دادن برای این که چطور فرهنگ آلمانی را احیا بکنیم و این حرف‌ها، این دا بالاخره نشانه‌های آن ملی‌گرایی که در وجودی نیچه هست به تدریج این کم شده و فکر می‌کنم که این حالت آوارگی یک بینش جدیدی نسبت به فرهنگی که در آن بزرگ شده به آن دادیم، خب، من

خانواده، اشرافیت و میل به تمایز

روی چند تا چیز درست قدم تأکید کردم که می‌دانم.
مجدداً تأکید می‌کنم بدون اینکه بخواهم زیاد تکرار کنم، یکی از اهمیت‌های وضعیت خانوادگی نیچه را من روی آن تأکید کرده‌ام؛ اینکه پدرش خیلی زود از دنیا رفته، برادر کوچک‌ترش را از دست داده و تنها پسر خانواده است که در میان چند زن زندگی می‌کند، یعنی مادر، مادر بزرگ و خواهرش آدم‌های زندگی‌اش هستند و تا پایان عمرش این رابطه مستمر نیچه با مادر و خواهرش همچنان پا برجا بوده است. خواهرش و مادرش تا پایان عمر نیچه زنده بودند، اگر اشتباه نکنم. یادم هست که مادرش قبل از نیچه فوت کرده یا نه، فکر می‌کنم زنده بوده در زمان مرگ نیچه و خواهرش هم کلن بعد از مرگ نیچه سال‌ها زندگی کرده و به نوعی در آن مسئول وارث آثار نیچه بوده که خیلی‌ها خواهرش را مغفّر می‌دانند. خیلی‌ها سوء برداشت‌هایی که از افکار نیچه و زندگی نیچه در دوران شده، کتاب نوشته‌اند در مورد نیچه و طبعاً نقل‌قول‌های مختلف کرده‌اند. خیلی هم معتقدند که یکی از این مسائل وضعیت خانوادگی‌اش است که شاید به مناسبت‌هایی باز برگردم به آن اشاره کنم.

یک نکته که منظورم خیلی مهم است، آن فضای اشراف‌گرایی است. اگر بگویم نمی‌دانم، نیچه و خانواده‌اش جز اشراف نیستند و جز علاقمندان به اشراف هستند؛ پادشاه را دوست دارند، آدم‌هایی مثل، مثلاً، حکمران‌های فرهنگی را دوست دارند، برایشان کار کردند و با فضای طولانی، به اصطلاح، که در قرن آن زمان بعد این حلاف فرماستر ایجاد شده، مشکل دارند. این خیلی شدید است. خیلی از افکار آزاد نیچه در واقع به نوعی نخبه‌گرایانه است و ضد آن گرایشات دموکراتیک. دموکراسی الان خیلی بار مثبت دارد، ولی من بدون آن بار مثبتش دارم می‌گویم.

اینکه مثلاً مردم که از طریق نیچه هیچ نمی‌فهمند، این مشت گزفنده کاملاً دیدگاه نیچه نسبت به عموم مردم این‌گونه است که یک مشت آدمی که نیچه مطلقاً نمی‌شود گفت که اشراف به معنای واقعی کلمه ارادتی دارد، ولی نخبه‌گراست. یک جور انگار حالت تثبیت شده آن اشراف‌گرایی در اندیشه‌اش هست، اوج‌اش هست. باز یادم می‌آید در فصل اشاره کردم یا نه که نیچه و خانواده‌اش اعتقادی به اینکه از اشراف لهستانی هستند، نداشتند. و این نکته مهم است که نیچه جاهای مختلف اشاره کرده به این که فکر می‌کند و خانواده‌اش، مثلاً، یک جوری در خانواده‌اش این اعتقاد اوجیده داشته که این‌ها از اشراف لهستانی بوده‌اند که مهاجرت کرده‌اند به آلمان. فکر می‌کنم جالب است که آدم دوست داشته باشد. الان مطلع نظر عمومی این است که این کاملاً حرف نادرستی است، یعنی خاندان نیچه هیچ ربطی به اشراف لهستانی نداشتند. بنابراین، اگر این حرف درست باشد که خانواده نیچه خانواده اشرافی نیست و این مثل یک شایعه و یک تبخمی است که خودشان در واقع درست کرده‌اند، نشان‌دهنده میل به عضویت در چیز دیگری است؛ به عضویت در مثلاً طبقه اشراف و این خیلی طبیعی است.
شما. من فکر می‌کنم که کلاً، مخصوصاً برای نسل‌هایی که آدم‌هایی در خدمت اشراف در میان بچه‌های آن نسل‌های بعد این حس را دارند یا این‌طور است که کاملاً اگر رفتار بدی ببینند، اشراف می‌شوند؛ اگر نه، این‌طور عارضه‌ی اشراف بودن را در واقع پیدا می‌کنند. به نظرم این سال همین شایعه و توهمی که خانواده نیچه دچارش بوده یا حال خود نیچه دچارش بوده، نشان‌دهنده یک جور عارضه‌ی اشرافیت لعقل در دوران جوانی نیچه است. من نمی‌دانم تا، فکر می‌کنم خیلی در از یک جایور و بعد دیگر.

در ذهنی این نیچه این مسئله جدی نیست، ولی در آثارش به چنین توهمی اشاره کرده که خودش نمی‌داند راست است یا دروغ، ولی الان همه معتقدند که دروغ است. بنابراین، فضای خانوادگی نیچه یک غایت بودن مردها و یکی هم نسل شوق خدمت به اشراف و شوق به اشراف بودن جز بیشگی‌های مهمی است که به نظرم تو خانواده نیچه وجود داشت. یک نکته‌ای که به آن اشاره کردم، شیفتگی خیلی زیاد نیچه نسبت به فرهنگ یونان است که واقعاً یک جور شد از دور ما که از دور نگاه می‌کنیم کاملاً آلت اغراق‌آمیزی دارد؛ این که یونان را عروج فرهنگی بشر می‌داند به نوعی، مثلاً انسان یونانی را یک انسان برتری نسبت به انسان‌های بعد از خودش می‌بیند و طبعاً باید انتظار داشته باشید که نسبت به مسیحیتی که جانشین فرهنگی هلنی شده یا تقابل خود نیچه با مسیح، در واقع، همین است. نیچه مثل یک آدمی است که علیه فرهنگ اروپایی ناشی از مسیحیت قیام کرده است. به نقل، مثلاً فرض کنیم ریشه‌های فرهنگی هلنی که در اروپا وجود داشت، این نقطه به اشق به یونان اولاً مهم است برای خاطر این که ما قرار است که در مورد کتاب زایش تراژدی مخصوص صحبت کنیم که فکر می‌کنم اینکه از مهم‌ترین مؤلفه‌های زایش تراژدی جدا از گزاره‌هایی از کتاب بکشیم بیرون، حس ستایش نسبت به یونان و یونانیان و تراژدی یونانی است که خیلی آشکار هم هستیم؛ جوری نیست که خیلی تلویحی باشد. بنابراین، این نکته‌ای که از این جد مهم است کمی که من بد نمی‌داشتم که اشاره کنم به یک اثر دیگر از نیچه به این دلیل که بین این، مثلاً فرض کنید اشق به یونان و این مسئله اشرافیتی که اردم به آن اشاره کردم یک لینکی برقرار می‌کند. یک مقاله دارد که به اسم Greek Estate ترجمه شده، مثلاً شهر یونانی یا مدینه شاید بگوییم بهتر است، مثلاً باج مدینه فاضله به کار می‌بریم و این‌ها چیزی است که در این مقاله که به نظر می‌رسد که قرار بوده خیلی مفصل‌تر شود، ولی هیچ وقت در واقع ادامه پیدا نکرده است. این به اصلاً شروع این مقاله اگر بخوانی، این ایده ستایش یونان را با ستایش اشرافیت یک جوری با همین تلفیق می‌کند. شما احتمالاً فکر می‌کنم تو ابتدای این مقاله یونانی‌ها را از این جهت ستایش می‌کند که شرم نداشتن از این که مثلاً خودشان را برتر از برده‌ها می‌دانند.
ببینید، این که در فرهنگ یونانی موجوداتی برتر هستند و مثلاً این توده مردم که در حالت بردگی و این‌ها قرار دارند، آدم‌های فرو دست محسوب می‌شوند و نباید خیلی به آن‌ها میدان داد، در فرهنگ هلنی نهادینه شده است و همه متفکران و بزرگان یونان نیز چنین گرایشی دارند و از این گرایش خود هیچ شرمی ندارند. این مقاله قبل از دارش تراژدی یکی از اولین آثاری است که از نیچه مکتوب به جا مانده و به شدت این حالت نخبه‌گرایی و زدودن توده مردم را دارد.

همراه با ستایشی از یونان، یعنی چیزی که از یونان می‌گیرد یا حتی متفکری به یونانی که نیچه ستایششان می‌کند، اکثرشان همین گرایش‌ها را دارند؛ یعنی مثلاً تغییر توده مردم در آثارشان هست و جزو، مثلاً فرض کنید اشراف هستند و خودشان حس اشرافیت دارند. یعنی از این جهت گرایش به یونان و فرهنگ یونانی با آن گرایش به نخبه‌گرایی در نیچه کاملاً همخوان است. اولش هم این‌طور است که به طور تصادفی این‌طور خودش را نرم کرده با کتاب جهان اراده و تصور شپنهاور که تأثیر خیلی عمیقی می‌گذارد، تقریباً چندین سال همین دوره اول تفکرش به شدت تحت تأثیر شپنهاور است و قطعاً زایش تراژدی الهام گرفته از فلسفه شپنهاور و در متافیزیک اوست. بنابراین خیلی مهم است که حتی دقیقاً بدانیم نیچه چگونه به شپنهاور نگاه می‌کند. شپنهاور آدم مهمی در تفکر نیچه است و یکی دیگر واگنر است که اصلاً جدایی از شخصیتش به عنوان یک هنرمند یا متفکر به دلیل ارتباط صمیمانه و نزدیکی که با نیچه برقرار می‌کند، در زندگی نیچه آدم بسیار بسیار مهمی است. من در وقایع اولین سال‌هایی که در بازل بوده، کمی بیشتر اشاره می‌کنم که نوع ارتباط نیچه با واگنر و همسرش چگونه بوده و در چه حد نزدیک بوده‌اند.

حالا یادمان باشد جلسه قبل در آن جزئیات چیزی نگفتم، فقط اگر اشتباه نکنم جلسه قبل اشاره کردم به اولین دیداری که نیچه با واگنر داشته و تأثیر عمیقی که گذاشته، شادی فوق‌العاده‌ای که از این بابت داشته که واگنر هم شپنهاور را دوست دارد و ستایش می‌کند. بعد این ارتباط خیلی تنگاتنگ شده و واگنر به نوعی تبدیل شده به اصطلاح انگلیسی‌ها منتور، یعنی آدمی که من هیچ‌وقت ترجمه خوبی برای منتور پیدا نکردم؛ یعنی کسی که مثلاً ما می‌گوییم یک نوع مرشد یا مراد داریم که شاید نزدیک‌تر باشد، ولی در زبان فارسی وقتی می‌گوییم مرشد، یک چیزی به کانتکست دینی و عرفانی دارد یا آدمی که مثلاً یک دوست بزرگ‌تر است که حالت راهنما و چیزهایی دارد، جانشینی مثلاً ممکن است پدر طرف شود. در این مرحله اول به شدت نیچه تحت حمایت و هدایت معنوی واگنر است. یعنی حالا من همین چند نکته‌ای که در ابتدای زندگی‌اش در بازل می‌خواهم بگویم، ختم می‌شود به این که واگنر در به وجود آمدن اصلاً یک آثاری...
مثل زایش تراژدی مستقیماً نخش نشد. بگذارید من این چند تا از بقایای سال‌های ۱۶۷۷ زندگی نیچه را بگویم تا برسیم به همین نکته‌ای که در مورد آثار اولیه نیچه وجود دارد. از اینجای زندگی نیچه ما خیلی داکیومنت داریم؛ همه چیز را تقریباً می‌دانیم. همه نامه‌ها محفوظ گذاشته شده‌اند. آدم‌های زیادی اطراف نیچه بودند که در موردش چیز نوشتند، حالا چه اینکه با او مکاتبه داشته باشند. و خیلی بیشتر، شاید جزئیات روابط نیچه با آدم‌های اطراف خودش را می‌دانید. اگر بخواهید، برادر شما اگر مثلاً کتاب و این‌ها بخواهید در مدی زندگی نیچه بخوانید، خیلی چیز هست. من نمی‌خواهم به خیلی از جزئیات اشاره بکنم. مثلاً می‌دانیم که می‌خواسته در فرانکفورت سگ بخرد، دغدغه داشته چه نوع سگی بخرد. مثلاً کوزیما واگنر به او توصیه کرده که آن را سگ نخرد، این را سگ بخرد. تو همه این نامه‌ها اگر دقت شده موجود است یا یک جایی می‌خواهد دندانش را بکشد و کوزیما واگنر به او گفته که دندان‌تان را نگه دارید و نکشید. از این جُهد، مثلاً این‌ها مهم است که جنس روابط نیچه با این آدم‌ها را نشان می‌دهد که مثلاً حتی در مورد نیچه نقص سری بخرد با ایشان مشورت می‌کند یا حرف‌شان را در مورد اینکه دندانش را بکشد یا نکشد. یا مثلاً فرض کنید در فکر می‌کنم ژانویه سال هفتاد و یک به درخواست کوزیما واگنر، همسر واگنر، یک سری هدیه‌های مثلاً کریسمس خرید و با خودش برد پیش خانواده واگنر. یعنی این مکاتبات همه محفوظ است و ما خیلی چیزها می‌دانیم از جزئیات روابط نیچه و واگنر و مشکلاتی که بعداً نتایجش پیش آمده تا حدودی شفاف. من یک چند تا نکته ساده که فکر می‌کنم شاید جالب باشد را فقط می‌خواهم در موردش تذکر بدهم که بیشتر به آن زندگی دانشگاهی نیچه مربوط می‌شود. قبلاً تو جلسه گفتم که قبل از اینکه برود بازل، یک تعداد مقاله فیلولوژی خیلی خیلی موفق نوشته و چاپ کرده. این کارهای فیلولوژی نیچه در یکی دو سال اول همچنان ادامه داشته در خود دانشگاه بازل و درس‌گفتارهای خوبی کرده، درس‌گفتارهایی که همه ما داریم. اکثراً این کارهایی که در این دوره انجام شده دیگر به زبان انگلیسی هم ترجمه شده و موجود است و دقیقاً شما از آن سال ۶۹ که وارد بازل شده، گراش فلسفه‌اش را می‌توانید ببینید؛ دور شدن از آن فضای استاندارد آکادمیک که در آن، در واقع، تحصیل کرده و مثلاً یک آدم مدرسش ریچل آن‌طور نگاه می‌کند به مسائل، یعنی یک فیلولوژیست خالص کاملاً قدم به قدم از این دیدگاه دور می‌شود. در نامه‌هایش بارها اشاره می‌کند به اینکه اصلاً فیلولوژی به این معنای موجود را خیلی قبول ندارد و به نظرش جالب نمی‌رسد و بیشتر مثلاً فیلولوژی برایش یک ابزاری است که فرهنگ مثلاً یونان را و فرهنگ باستانی را بشناسد و کمک بگیرد برای اینکه مثلاً درک فلسفی پیدا بکند تا اینکه مثلاً خود آن کارش با آن روی فیلولوژیست برایش جالب باشد.
یک نکته‌ای که در دورهٔ اول کاری نیچه در دانشگاه وجود دارد این است که برخلاف آنچه معمولاً گفته می‌شود، همهٔ کلاس‌های نیچه کلاس‌های پرطرفداری نبودند و مخصوصاً می‌خواهم اشاره کنم که مثلاً ما الان دقیقاً می‌دانیم در هر ترم نیچه چه درسی ارائه کرده است. چون رکوردهای دانشگاه بازل خیلی کامل هستند و همه چیز ضبط شده، می‌دانیم چند دانشجو ثبت‌نام کردند و چند نفر صرفاً آزاد می‌آمدند سر کلاس. مثلاً در اولین سال حضور نیچه در بازل می‌دانیم که نیچه درسی تحت عنوان «فیلسوفان پیش‌سقراطی» ارائه کرده و هیچ‌کس ثبت‌نام نکرده و این درس کنسل شده است. بنابراین، این‌که بعضی‌ها می‌گویند بعد از نیچه ستارهٔ دانشگاه بازل بود و کلاس‌های عریض و طویلی تشکیل می‌داد و بعد از «زایش تراژدی» که نسبت به آن اقبالی که وجود داشت از بین رفته، درست نیست؛ زیرا اصولاً فیلولوژی آن‌قدر دانشجو و علاقه‌مند نداشته که فکر کنید. جالب این است که یک جایی که نیچه پا را فراتر از فیلولوژی می‌گذارد، این است که یکی نخواهد در مورد فیلسوفان پیش‌سقراطی حرف بزند، زیرا این دیگر کانتکست فیلولوژی نیست.

ضوح نیچه در ارائه کردن این درس‌ها قطعاً جمع فلسفی‌اش بیشتر از جمع فیلولوژیکی‌اش بوده است و می‌بینید که من می‌خواهم بگویم محیط بازل این‌گونه است که واکنش منفی اصلاً الان وجود دارد؛ یعنی مثلاً پذیرفته نشدن این‌که نیچه از دانشگاه دیگر زمان‌شناسی برود دانشگاه دیگر فلسفه. حتی در میان دانشجوها هم این‌طور است که اگر فیلولوژیست در زمینه‌هایی حرف بزند که خیلی به حوزهٔ خودش مربوط نمی‌شود، دانشجوها هم انگار انتظارشان این است که مثل اساتید و همکاران نیچه در همان به اصطلاح وضاحت آکادمیک که خودش را به طور استاندارد انجام می‌دهد، رفتار کند.

یک نکتهٔ جالب دیگر که دربارهٔ زندگی نیچه در سال اول می‌دانیم این است که برنامه‌ای برای تألیف یک کتاب استاندارد فیلولوژی داشته که کنسل شده است؛ یعنی قرار بوده که یک کتاب مثل یک کتاب درسی برای فیلولوژی بنویسد به عنوان مدرس، مثلاً فیلولوژی که آنجا کار می‌کند، ولی هیچ‌وقت کتاب اصلاً شروع نشد. دقیقاً این هم نشان‌دهندهٔ این کشمکش فکری است که در زندگی نیچه پیش آمده که از فیلولوژی به سمت فلسفه رفته است. به محض این‌که نیچه مستقل شده در بازل، بعد از آن ملاقات اولش با واگنر، از همان ابتدا روابط تنگاتنگی با واگنر داشته است، با اینکه واگنر در بازهٔ زندگی نمی‌کند، ولی مسافت کم است تا محل زندگی. واینر تقریباً نیچه که در دبیرستان، فکر می‌کنم به این اشاره کردم، هر مدتی یک بار فرصتی پیش می‌آمد که می‌رفت به نامورد کشه خانواده‌اش. ما به عنوان آدم‌هایی که خود دیده روان‌کاری داریم، می‌دانیم که یک نفر ممکن است سرما بخورد و سرش درد بگیرد و هی برود نامورد خوب شود و برگردد و این‌ها.
را یک جور وشکوکی به آن نگاه می‌کنیم. دیگر یک آدمی که دوست دارد پیش مامانش باشد، آدم مثلاً رفته مدرسه، یا آدم ناخدانگاه، یک چنین احساسی به آن دست می‌دهد که این چگونه است که از نامبول خوب می‌شود، یکی دو هفته می‌ماند، دوباره مثلاً برمی‌گردد، باز سردردهای مزمن شروع می‌شود. فکر می‌کنم نیچه حرکت دیچه به سمت بازل این است که آن خانه‌ای که رفت‌وآمد می‌کند از محل آرامشش می‌شود خانه واگنر. باز من نمی‌دانم چه چیزهایی در مورد رابطه واگنر و نیچه. فکر می‌کنم قبلاً این‌طور اشاره کردم روابط.

در این حد نزدیک است و حضورش واگنر نسبت به نیچه لمس می‌شود. فکر می‌کنم نوشته‌ای وجود دارد که واگنر به نیچه گفته که هر فرصتی دارید بیا پیش آن، یعنی کوزیمان واگنر، مثلاً تاریخ ازدواجش با واگنر ۱۸۷۲ است، ولی کاملاً مثل زن و شوهر با همان یک زندگی می‌کنند و شاید حتی قبل از ازدواج بچه‌دار شده باشد. من مطمئن نیستم از این حال‌های ازدواج‌شان. بچه داشته در خانه واگنر. نیچه اتاق دارد، یعنی این‌طور نیست که مثلاً فرزند به اونواری مثل مهمان برود، رسمند یک اتاق دارد که هیچ استفاده نمی‌کند اتاق.

ها نیچه هست برنامه هر تحتیلاتی چیزی می‌رود و در خودش تو اتاق خودش زندگی می‌کند و این خودش نشان می‌دهد که چند از طرف واگنر هم این رابطه رابطه مثبت است. نخواهیم پیش‌داوری بکنیم، ولی فکر می‌کنم خیلی واضح است که نیچه به عنوان مدرس دانشگاه، یک مدرس یک جوری مشهور و مثلاً مبرز دانشگاه بازل برای واگنر یک جاذبه‌ای دارد. اولاً مدرسی نیچه در دانشگاه بازل به عنوان مقام فرهنگی خیلی بالا، خیلی بالا با توجه خاصی هم نیست و داشته با عنوانی مدرس جوانی که جوان‌ترین مدرسی که تا حالا در بازل استخدام شده و این‌ها خیلی زود نیچه را وارد آن لایه، مثلاً سطح بالای فرهنگ و اشرافیت سوئیس کرده، یعنی ترمان در همین خانه‌ها به روی نیچه باز است. خب، بالاخره یک آدم خیلی متشخصی از در اجتماعی و برای یک خون‌ریزی مثل واگنر که اگر در موضوع زندگیش اطلاع داشته باشی کلن زندگی آشفته‌ای داشته از نظر مثلاً روابط اجتماعی و وضعیت اقتصادی و مالی تا یک دورانی به شدت نابسامان بوده وضعیتش، مثلاً سال‌ها فراری بوده برای خاطر اینکه بدهی‌هایش نمی‌توانسته بدهد. این که حالا که مستقر شده در یک جایی وضعیتش هم خوب است، یک آدمی مثل نیچه با شیفتگی می‌رود پیشش. طبعاً برای واگنر هم این رابطه رابطه مطمئنی است. یک مدرس بزرگ دانشگاه بازل مثلاً شیفته افکار و آثار نیچه است. شما من این‌طور می‌خواهم در واقع از این نقطه استفاده بکنم که تحجیب نکنید که اصلاً زایش تراژدی کتاب اول نیچه نمی‌خواهم می‌گویم تلقینات واگنر است. واقعاً این دیگر خیلی زیاد رویه، ولی واگنر واقعاً در به وجود آمدنش هزاش ترشیدی کتابی که به واگنر تقدیم شده و یک جوری اصلاً در ستایش واگنر است انگار واگنر و دوستی‌اش را مثل یک راه حلی برای.
احیای، مثلاً تعدادان آلمانی دارد به آن نگاه می‌کند. معلوم است که واگنر از این که یکی همی‌شود این صدایی، در واقع، از آن حمایت بکند خوشحال است و واگنر آن‌قدر بابوش هست که از ابتدا احساس به آن دست بدهد که این رابطه برایش مفید است. نمی‌دانید، نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید؛ یک مدرس معروف دانشگاه بازل شیفتش شده، می‌آید پیشش و طبعاً این رابطه منجر به این می‌شود که واگنر مثل یکی همان‌جوری که واگنر دهیران خودش منجی می‌داند برای فرهنگ آلمانی، حالا یک مدرس دانشگاه مبرزی هم پیدا شده که آن هم قبول دارد که واگنر، مثلاً و موسیقی.

واگنر می‌تواند نجات‌بخش باشد، در حال کاملاً یک آدم اینکه حاشیه یک خانرمند خارج از محیط‌های آکادمیک است، ولی یک چیزی فراتر از خانرمند. الان من در مورد واگنر خود بیشتر در این جدسه صحبت می‌کنم. واگنر به هیچ وجه آن موسیقی دانه متعارف آن دوران نیست؛ آدمی که کتاب هم نوشته و کاملاً عباید مشخص سیاسی و اجتماعی حتی دیدگاه فلسفی دارد، مثلاً همین که شکنهاوه را خوانده، می‌فهمد و یک جوری نسبت به موسیقی دوران خودش هم با تحلیل نگاه می‌کند و مثل آدمی است که آمده یک مبنای جدیدی، مثلاً در موسیقی ایجاد بکند و آن خونب را از آن به اصطلاح رخمتی که معتقد گرفتارش شده یک جوری فراتر ببریم. بنابراین، یک همچنان آدمی طبیعی است که از اینکه صدایی مثل نیچه پیدا بکند که پیرون مویتاری آکادمیکی منترمی‌شود خیلی خوشحالی. یک بیشگی مهم، در واقع، دوران بازل این است که یک رابطه تنگاتنگی بین نیچه و واگنر به وجود آمده و چندین سال این رابطه به همین ترتیب حفظ شده. رابطه همی‌شود گرم است حتی بین نیچه و کوزیما واگنر یک رابطه خیلی صمیمی بوده که موردتا همین دو تا نقطه یک خود خندداری که به آن اشاره کردم.

در مورد خرید سگونه می‌دانم کشیدن دندان نشان می‌دهد که جنس روابط چگونه است. دیگر رابطه اصلاً رسمی است مثل حالات نیچه با کوزیما و واگدر، مثلاً یک حالت برادر کوچک‌تر، مثلاً و خواهر بزرگ‌تر دارد و خیلی در مسئله خصوصی زندگی نیچه هم ممکن است آن‌ها یک جور، در واقع، اصحاب ندار بکنند و خوش‌آیندند از برادر هر دو طرف. من این حرف‌هایی که زدم، مثلاً در مورد این که نیچه کم‌کم به فلسفه گراهش می‌داده کرده یا کلاسش نمی‌داند دانشوی و اندازه کافی نداشته که از کلاسش تشکیل نشده، این اصلاً نباید توهم را پیش بیاورد که نیچه مدرس موفق نیست. کاملاً همان‌جوری که قبل از اینکه برود بازل مقالات فوق‌العاده‌ای نوشته که همه تحت تأثیر قرار داده، کاملاً در دو سال دو سال اولی که در بازل است وظایف آکادمیک خودش را به نحو احسن انجام می‌دهد، یعنی مقالات خیلی جالب و فیلولوژی هم نوشته آن‌جا هی کم‌کم، در واقع، تا زمان چاپ زایش تراژدی چیز می‌شود دیگر از حالت به صورت از این وظایف آکادمیک خودش دور می‌شود. ولی، مثلاً فرض خود در مشخصاً در یک شماره ویژه‌ای که دارد برای فیلولوژی منتشر می‌شود ریچل مثل.
یک ویژه‌نامه منتشر می‌شود. ریچل نیچه پیش‌نهاد کرده که مقاله بدهد و یک مقاله خیلی خوب و باز نیچه داده است. آن مقاله در نشریه چاپ شده و همه این کارها را هم پی می‌کند به دلیل ذوق ادبی فوق‌العاده‌ای که دارد و تسلطی که به فرهنگ یونانی دارد، مورد استقبال قرار می‌گیرد. معروف است که نیچه در زمان تا قبل از ظهورش در تراژدی، ستاره فیلولوژی محیط آکادمیک بازله بوده و همین‌طور، در واقع، در دانشگاه دولورس به آن احترام می‌گذارند به عنوان یک مدرس و آدم موفقی. بنابراین، به این سرعت نیست که فکر کنید از روز اولی که رفته بازل، مثلاً یک جوری وظایف آکادمیکی خودش را ترک کرده است. در دست سال اول، حتی بعد از چاپ زایش تراژدی هم به سرعت این اتفاق نمی‌افتد که خارج شود از آن عرف آکادمیک. باز کلاس‌های خودش را تشکیل می‌دهد، ولی دیگر آن مقالات درخشان فیلولوژی را نمی‌نویسد و بعد از یک مدتی کلن دور می‌شود. یعنی، همه مقالاتی که می‌نویسد و کتاب‌هایش دیگر آن ذوق به استعداد تعمق و فلسفی را ندارند؛ این‌ها در آن هست که خود خارج از عرف آکادمیک عمل می‌کند.

در سال ۱۸۷۰ به دلیل اهمیتی که برای بحث در موضوع زایش تراژدی دارد، این نکته را دارم می‌گویم، تو اول سال ۱۸۷۰ یک سخنرانی کرده تحت عنوان «گریک»؛ من عنوان انگلیسی‌اش را می‌گویم اگر سرچ بکنید در اینترنت همین هست: «Greek Music Drama» مثلاً موسیقی یونانی درام. یک درس‌گفتار دیگر هم کرده تحت عنوان «سقراط و تراژدی». این دو تا به اصطلاح درس‌گفتار بزرگان اولیه کتاب زایش تراژدی هستند و این باز ثبت شده که واگنر به نیچه پیشنهاد می‌کند وقتی این دو تا محتوایی دو تا درس‌گفتار را مطرح می‌کند، واگنر به نیچه پیشنهاد می‌کند که این را تبدیل به کتاب کند. دقیقاً موضوع کتاب زایش تراژدی از اینجا شروع می‌شود و آن‌قدر از دید واگنر این موضوع جالب است و در جهت افکار خود واگنر است که نیچه را، در واقع، انداخته در این جریان تولیدی کتاب و مثلاً گسترده‌تر مطرح کردن این ایده‌های خودش.

یک اتفاق مهم ۱۸۷۰ تو زندگی نیچه این است که این سال، سالی است که باز فرانسه به آلمان حمله کرده. شما در قرن ۲۰ بیشتر می‌شنوید که آلمان به فرانسه حمله می‌کند؛ قرن قبل فرانسوی‌ها به آلمان حمله می‌کردند، زمان ناپلئون یا همین سال ۱۸۷۰. فرانسه به پروس به اصطلاح حمله کرده و این، به نظر من، مهم است که شما روحیه نیچه و آدم‌های هم‌عصر نیچه را بفهمید. مدرس دانشگاه بازله تبعیت پروسی هم دیگر ندارد، ولی دفترش به جنگی دارد برای مقابله با فرانسوی‌ها. نمی‌تواند به عنوان این چیزی که در تاریخ صفت شده، این است که نیچه واقعاً می‌خواهد در جنگ به عنوان اینکه احتمالاً شرکت بکند، ولی اجازه پیدا نمی‌کند به دلیل اینکه در سویس زندگی می‌کند. سویس بی‌طرف است و قانوناً اصلاً نمی‌تواند در جنگ شرکت بکند و نتیجه‌اش این می‌شود که منصرف می‌شود.
نمی‌شود از امکان قانونی که وجود دارد، این که به عنوان نیروی امداد پزشکی در جنگ شرکت کند، نتیجه‌اش هم این‌طور که شاید بتوانید حدس بزنید، این است که اعتقاد عمیقی داریم که یک هفته در سطح مقدم برای ما وضعیت جسمانی خیلی چیز مهم و دراماتیکی است. واقعاً جالب است. من قسمت‌های دیگر یادداشت‌های خودش را در مورد وضعیت جسمانیش از دوره دبیرستان برایتان می‌خوانم؛ مثل این که این آدم چطور این ایده را دارد که برود جنگ. کسی که نه می‌بیند و نه می‌تواند. مثلاً، تا آن موقع سردرد دارد و مشکلات عدیده جسمانی دارد. من فکر می‌کنم از این نظر جالب است که چقدر حس ملی‌گرایی وجود دارد در آن دوره. مثلاً، فرض کنید آلمانی مدرس درجه یک دانشگاه است و حاضر نیست خارج از آلمان زندگی کند و این‌قدر تعهد دارد نسبت به وطن خودش و اینکه حمله فرانسه این‌قدر برایشان مهم است که دوست دارند بروند بجنگند.

آخرین چیزی که من از این وقایع سال هفتاد به نظرم می‌آید و مهم است به آن اشاره کنم این است که در دسامبر سال هفتاد، دست‌نوشته‌های کتاب «زایش تراژدی» به واگنر و کوزیما واگنر داده شده که بخوانند و واگنر خیلی خوشحال شد و خیلی تحلیل گرفت و تشبیهش کرد برای چاند. و من واقعیتش این‌ها را نمی‌دانم که اصلاً موجود است یا نه. آن درس‌گفتار موسیقی دراما را دارم، ولی اینکه این دست‌نوشته‌ها موجود است یا نه هم نمی‌دانم. من خیلی سراغش نکردم ببینم چیزی از این به نوشته‌های اولیه هست یا نه، چون این‌ها معمولاً نحوه شکل‌گیری اثر است و اگر بدانیم خیلی مهم است. مثلاً آن سخنرانی‌ها را بدانیم.

یک واسطه وجود دارد بین آن سخنرانی‌ها و این دست‌نوشته‌ای که به واگنر داده شده و آن کتاب که آن همه من نمی‌دانم موجود است یا نه. بست پیدا کرده به آن مقاله‌ها تحت عنوان نمی‌دانم، اسم دیونیزوس در عنوان دست‌نوشته هست که اگر مثلاً واقعاً مانده باشد خیلی جالب است. اگر به اشتباه هم دسترسی داشته باشد که بتواند این سیر شکل‌گیری افغانی که به زایش تراژدی منجر شده را آدم بتواند تغییر بدهد، خیلی خوب است.

عنوان دست‌نوشته چه بوده؟ که عنوانش چیز دیگری است، ولی به نظر می‌آید که در واقع این دست‌نوشته که بعداً تعداد کتاب شده و کتاب «زایش تراژدی» شده، دست پیدا کرده به یک چیز کتاعتر که عنوانش هست مثلاً فکر می‌کنم «جهان‌بینی دیونیزوسی» مثلاً. درخواست می‌کنم که هر چه پیدا کردید یک جایی آپلود کنید. حالا فکر می‌کردم خودم وقت بگذارم و چیزهای بیشتری پیدا کنم. هر آن هدف از شفاهن این است که بگویند کسانی که گوش می‌دهند هر چه از این، اما فکر می‌کنم کاری که باید انجام شود این است که یک لیستی از همه چیزها...
که به نیچه نسبت داده می‌شود، آدم تحلیل‌با‌کاره است و بعد ببینیم تا چقدرشان را می‌توانیم پیدا بکنیم. قبل از چاپ زایش تراژدی، شاید ده بیست مقاله او از صاحب سخن‌ها انجام داده که موجود هم هست. من خودم تعدادی از آن‌ها را دارم، مثلاً بعضی از متن سخنرانی‌هایش یا مقاله‌هایی که نوشته؛ یک تعداد چیزهایی دارد که این‌ها به فارسی هم فکر می‌کنم بعضی‌شان ترجمه شده‌اند. فکر می‌کنم که چندتایشان که مطمئن هم هستند، یک خورده ذهنم رفت سمت کتابی که آقای موراد فرهاتفور ترجمه کرده؛ مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم شاید بعضی.

از محسن‌هایی که تو این کتاب ترجمه شده، قبل از زایش تراژدی هستند. تقریباً مطمئن هستم که دو تا مقاله کوتاه نیچه قبل از زایش تراژدی تو این کتاب ترجمه آقای فرادکور هست که نشر هرمز چاپ کرده. مستقل هم فکر می‌کنم در دست است. خب، شد اشاره کردم که یک انتشارات دیگر سه تا مقاله کتاب نیچه است که باز قبل از زایش تراژدی هستند و به صورت کتاب جیبی ترجمه کرده که من خوشبختانه هفته قبل این‌ها را پیدا کردم. مثلاً، زن این را می‌کنید حج می‌شود سه تا کتاب هستند که با این.

حج منتشر شدند. اگر این را ادامه بدهند، این‌ها فکر کنم هر سه تا شدند زن یونانی، سفیده هومر و درباره موسیقی و کلمات متقدم هستند نسبت به زایش تراژدی. این‌ها کار سال هفتاد، هفتاد و یک هستند اگر اشتباه نکنم؛ هفتاد و زن یونانی، ببخشید زن این موندی آوریل ۷۱۱، این موسیقی و کلمات، بحار ۷۱۱، یک خورده چند ماه بعدتر و این ستیزی هومر ۷۲، این تقریباً همزمان زایش تراژدی است. آن انتشارات مهم نیست، برای اینکه نمی‌توانید پیدایش بکنید. حتی من برای اول سعی کردم که با آن‌ها تماس بگیرم، نه.

تلفن‌شان جواب نمی‌داد. یکی از دوستان ساکن هم را هم فرستادم سراغ‌شان، گفته اصلاً آن آدرس و دیداری چیزی موجود نیست. و این را انتشارات جهان در تهران خلاصه پخش‌کننده شاید موجود داشته باشد. از آنجا می‌توانید تهیه کنید. جهان یکی از این کتاب‌فروشی‌ها روی انقلاب، روی تنظیم کارت ایران تخیاب و انقلاب. برای من میل دارم که همه این آثار را تا جایی که می‌شود متعلق کنم، برای اینکه هم زایش تراژدی را بهتر بفهمیم، هم آثار بعدی نیچه. فکر می‌کنم خیلی وابسته است به این چیزها. و باز مجموع یادداشت‌های نیچه فکر می‌کنم هم منتشر شده‌اند به زبان انگلیسی و فیلمان موجودند، بله من ندارم. آن‌ها فکر می‌کنند برای کار نقد روان‌کاوانه خیلی جذاب است یا، مثلاً فرسون روابط نیچه با مادرش مهم نباشد، ولی مثلاً من اینکه از چیزهایی که این کتاب نامه‌های نیچه و مادرش از کتاب چیزی بزرگ داشت برای من کم ندارد جذابی است از آن که بخوانم ببینم چه به مادرش می‌نوشت. عنوان جالبی هم بر این کتاب گذاشته آن کسی که تدوین کرده، این است که: لطفاً کتاب‌هایم را نخوان. یکی از نامه‌هایش به مادرش نوشته که کتاب‌هایم را نخوان بری.
جلسه غرب در نامم جالب بود، به‌ویژه آن نکته‌ای که گفتم: این حرف‌ها را می‌زنم تا خودتان با نیچه آشنا شوید و علاقه‌مند شوید. وقتی زندگی یک نفر را می‌دانید، حس خوبی پیدا می‌کنید. برنامه من این بود که جلسه را با اولین نامه‌ای که نیچه در پنج سالگی نوشته شروع کنم، اما متأسفانه یادم رفت کتاب را بیاورم. حالا بگذارید اول نامه نیچه و دو نامه اولش را بخوانم که هر کدام فقط یک خط بیشتر ندارند. اولین نامه در پنج سالگی نوشته شده و با این عبارت آغاز می‌شود: «مادر عزیزم.»

خیلی وقت‌ها به تو فکر می‌کنم و خیلی مایلم بدانم چطور دوباره به زودی پیش ما بیایی. من سالم و سرحالم، خیلی دوستت دارم و خواهم داشت. فریتز، حرف‌شنوی تو دوباره‌ام، مادر عزیز من. خیلی دلم می‌خواست با تو حرف بزنم، اما چون حالا پیش تو نیستم، یک نامه کوچک برای تو می‌نویسم. از سیری که برای من فرستاده بودی خیلی خوشحال شدم و از تو و تو بسیار ممنونم. همی‌شود به تو و ایزامت فکر می‌کنم، اما دیگر بیش از این نمی‌توانم بنویسم چون خسته‌ام. پسر وفادار تو، فریدز.

نامه بعدی نیچه یک سال بعد است، یعنی وقتی حدود شش ساله بوده. این کتاب برای من خیلی جالب است و بعضی قسمت‌هایش را بعداً نقل می‌کنم. مثلاً یکی از نکات بامزه امضاهای نیچه در طول زندگی‌اش است که برای فریدز می‌فرستاده. مثلاً اولین امضایش «فریدز، حرف‌شنوی تو و پسر وفادار تو، فریدز» بوده. وقتی به دبیرستان رفت، امضاهای بامزه دیگری داشت، مثلاً «فریدز بیل هل نیچه»، «شما فریدز شما» و چیزهای متحسرکننده‌اش در اواخر عمرش. مثلاً یک امضای جالب دیگر دارد که من پیدا نمی‌کنم، مثلاً «مخلوق پیر شما». البته او خیلی پیر نبود، اما این احساس را می‌دهد.

این کتاب برای من خیلی جالب است و بدون اینکه چیز خاصی باشد، فکر می‌کنم در علاقه‌مند شدن به خود نیچه به عنوان انسان، کتاب مفیدی است. در این حال، اطلاعات خوبی هم درباره زندگی نیچه در آن هست، ولی تقریباً درباره افکار خودش چیزی برای مادرش نمی‌نوشت. بنابراین، کسی که می‌خواهد اطلاعات درباره افکار و فلسفه نیچه داشته باشد، تقریباً باید به نامه‌های آخرین دوره او مراجعه کند. فکر می‌کنم آخرین نامه مربوط به سال ۱۸۸۸ باشد.

یعنی تاریخی ۲۱ دسامبر ۱۸۸۸ که نامه نوشته شده و بعدش دیگر احساساتش کار نمی‌کرده و نامه‌نگاری‌هایش قطع شده است. خوب شد که گفتید دقیقاً این آخرین نامه است که امضا شده «مخلوق پیر تو». نکته جالب دیگر این است که نامه را از کجا می‌فرستاده؛ یکی از نامه‌ها از تورینو، یکی از نیتزا، ونیز، سیلس ماریا که خیلی در آنجا اقامت داشته است. در سیلس ماریا برای خودش در اطراف و اکناف «مخلوق پیر تو» امضا کرده است. در سال ۱۸... یک بار دیگر این امضا وجود دارد. مثلاً در سال ۱۸... نامه با «مادر پیر عزیزم» شروع می‌شود و بعد امضا شده «افت تو» و امضاهای دیگر.
باقضهٔ دارد کنند سیر امزاش، یک امضاهای من نمی‌خواهم وقت بزنم. امضاهای جالبی دارد در بیرستانش نوجوانی دارد که با حال و هوای، مثلاً مدرسه که دوش هست، خیلی سازگاری. خب، من می‌خواهم یک مقدماتی بگویم که به محتوای کتاب زایش تراژدی مربوط می‌شود که بدون اینکه بخواهیم خیلی، حالا بحث طولانی بکنیم. فکر می‌کنم برای فهم افکار این دوره نفرِ کتاب زایش تراژدی، هر چیزی که نیچه در این دوره خلق کرده، هر اثر، درس‌گفتار، مقاله، کتاب، همش تحت تأثیر سه تا علمان فرهنگ یونانی، برداشتی که نیچه از فرهنگ یونانی دارد و عشقش به واگنر و فلسفه شپنهاور است. این سه تا فوق‌العاده مهم هستند و باید این‌ها را بشناسیم. فکر می‌کنم ساده‌ترینش شناختن واگنر است. اگر قبول بکنید یک نفر، در این شاید قابل قبول نباشد که لازم نیست بوسته‌ی واگنر را گوش بدهید. یعنی، فقط همین‌طوری از راه دور ببینیم واگنر، مثلاً چه می‌گفته، دنبال چه بوده و تأثیری که، مثلاً روی نیچه گذاشته چیست. من حسم این است بدون اینکه داکیمنتی داشته باشم، برای اینکه این را اثبات بکنم که یکی از تأثیرات آشنایی نیچه و واگنر این است که موسیقی را نیچه کنار گذاشتیم. باز من یادم نیست، نکتر و جلسه نرم گفتم دارم اشاره کردم داشتیم واگنر این نبوغ نابغه قطعاً نابغه موسیقی است و، بنابراین، اگر آدم فکر می‌کند که استعداد موسیقی دارد احتمالاً بعد از آشنایی با آدمی مثل واگنر شک می‌کند که استعداد موسیقی دارد یا ندارد. واگنر تقریباً تو تاریخ موسیقی فکر می‌کند این که کسانی که دوستش دارند هم کسانی که بدشان می‌آید از واگنر، در این که آدم بی‌نظیری از نظر استعداد موسیقی است، شکی ندارد. من برادرم که خودش کار زندگیش موسیقی است هم این حرف ما از آن شنیدم که، مثلاً همرده با بیتوون و وایرنه‌ای که از مهم‌ترین آدم‌های موسیقی غرب است که ابداعات، مثلاً فنی داشته در موسیقی و به عنوان یک آدمی که طرفدار موسیقی است همی‌شود ابراز تأسف می‌کند که این آدم چرا اوپرا کار کرد. من یک خورده را سعی می‌کنم توضیح بدهم به واگنر و به درد اقایده‌اش که اوپرا کار می‌کنیم، یعنی در واقع، آدم‌هایی که به موسیقی علاقه‌مندند بدون کسی بخواند و آن جاهاش خیلی برای آدم‌هایی که به موسیقی علاقه‌مندند موسیقی خالص لذت‌بخش است، ولی خب، بگو برحال ساعت‌ها اوپرای واگنر رِتراهای کوتاه است که موسیقی بدون کلام ده در آن. واگنر به شدت اعتقاد به تطبیق نمایش موسیقی دارد و موسیقی خالص خیلی به نظرش جالب نمی‌آید. برای کسی که استعداد فوق‌العاده‌ای در تولید موسیقی به معنی خالصش دارد و من باز نمی‌توانم قضاوت بکنم، به نظرم می‌آید که خیلی استعدادی در نمایش ندارد، یعنی یک جوری شاید توافقی چیز دارد که داستان‌های عجیب و غریبی که خلق می‌کند و ایده‌های عجیبی که برای نمایش دارد ایده‌های جالبی است. معمولاً واگنر این نقطه شناخته می‌شود در اوپرا که اصلاً نمایش‌هایی که...
همراه با موسیقی‌اش قرار اجرا بشود، اصلاً قابل اجرا نیست؛ مثل یک آدمی که، مثلاً فرض کنید که در نمایش یکی از این آثار تالار راینر واگنر با این صحنه شروع می‌شود که، مثلاً موجوداتی که محافظ تالار راین هستند، دختران راین دارند در رودخانه شنا می‌کنند و، مثلاً فکر کنم الان یک اتفاق‌هایی می‌افتد، یعنی چه که یک افراد ای اونویسی که با شنا یک عده در، یعنی باید در صحنه، مثلاً یک استخر درست بکنند که این‌ها در شنا بکنند؛ این‌طور نیست. ولی، این‌قدر بلندپروازه، این‌قدر احساسش این است که، مثلاً باید تمام دنیا دیگر در خدمت این باشند، این‌طور نیست. این‌قدر بلندپروازه. این‌قدر احساسش این است که، مثلاً باید تمام دنیا دیگر در خدمت این باشند که این نمایش هر جوری هست برگزار بشود. شاید حتی متوجه باشد که آن طرف باعث واقعاً به پذیری آتش. ولی، هرچی شد. صحنه‌ها همه یک جزای غیرواقعی هستند. الان تازه در این دوران که به یک شکل‌های اپرای واگنر دارد اجرا می‌شود. و بعد بامذرش هم این است که هر کسی هم که می‌آمد این را اجرا بکند، واگنر جلوگیری می‌کرده. به نظرش می‌آمد آن چیزی که باید اصلاً.
نه پرید تو آتش و روی بیزنه برده. یعنی، سخت‌گیری داشته که این همین چیزهایی که تو ذهنش بوده باقی آن صحنه اجرا بشود. فکر می‌کنم در تمام طول حیاتش هیچ‌وقت هیچ اجرایی از اپراهای خودش را تأیید نکرده. من را باز مطمئن نیستم. ولی، اینکه دعواهای زیادی داشته که نباید این کار انجام بشود. فکر می‌کنم یک داستانی هست که در این‌قدر اخلال ایجاد کرده تو تمرین یکی از اپراهای خودش که بی‌هوش کردن دیگر راشت نمی‌دارن در آن جایی که، مثلاً تمرین داشت انجام می‌شد. در روز این.
هم داستانه عجیب داریم به اپرای واگنر اگر بخوانید با من شاید هم‌صدا بشوید که این چندان زوغ نمایشانی‌ها نداشته، ولی موسیقی تا دیگر‌هایی که دلتان بخواهد، موسیقی فوق‌العاده‌ایه، مثلاً پر از ابداعات دیگر، از هر جایی موسیقی که فکر بکنید، مثلاً ارکستراسیونش شما اگر موسیقی کلاسیک اروپا را گوش بدهید، همان‌طور به ترتیب اصلاً ارکستراسیون، یعنی سازمندی ارکستر واگنر یک چیز غیرمتعارفه که به ببل از خودش خیلی رفته همش و به شدت هم روی موسیقی بعد از خودش تأثیر گذاشته، یعنی خیلی از موسیقیدان‌های نسل بعد واگنر، حالا خواسته.
یا نخواسته تأثیر واگنر موسیقی خودشان را خورده‌اند مثل این آدم‌هایی مثل ریشارد اشتراس که رسمند خودشان ادامه‌دهنده و اصلاً کار واگنر می‌دانند، ولی کسانی که هستند و این‌طور یک چنین ارادتی هم ابراز نمی‌کنند، ولی دلاخره تحت تأثیر کارهای واگنر هستند مثل، مثلاً گستاد مالر هر آدمی. فکر می‌کنم بعد از واگنر آمده از ابداعات واگنر تأثیر پذیرفت من اینجا. فکر می‌کنم یکی از تأثیرهای واگنر تو زندگی نیچه این بوده که آن رگه تمایل به خانرمند شدن را تا حدودی آره اگر خاموش نکرده یک جوری فروکش داد.
یعنی، من در جلسه این‌قدر که صحبت می‌کردم، خیلی روی این تأکید کردم که یک سال‌هایی در زندگی نیچه وجود دارد که بیشترین فعالیتی که انجام داده، خلق آثار موسیقی برای پیانو بوده، ولی کم‌کم از یک جایی به بعد کمرنگ شده تا این‌که یک جایی اعلام می‌کند که دیگر رسماً نمی‌خواهد اصلاً کار موسیقی بکند. نصر واردنر من صنود که نوشته، یعنی شیوایی نصف منظورته فکر نمی‌کند، ولی مطمئن نیست موضوعاتش اصلاً. حالا من یک خود به کتاب‌ها و مقالات که نمی‌نوشته اشاره می‌کنم من.

می‌خواهم چند دقیقه در مورد واگنر صحبت کنم. یک ستایش از واگنر به عنوان موسیقی‌دان کردم دیگر بسته. هر چقدر که می‌خواهید این را اگزجوری بکنید، خیلی آدم بزرگید. همه‌تان هم موسیقی واگنر را شنیده‌اید، اگر یک خورده مثلاً رادیو گوش کرده باشید. یعنی، بالاخره چند تا قطعه از واگنر هست که مرتب از هر طور رادیوهای ما پخش می‌شود، در فیلم‌ها استفاده می‌شود، مثلاً مخصوصاً آن قطعه شروع والکوره، فکر می‌کنم، مثلاً یک صحنه خیلی خیلی معروفی دارد در یک فیلم اینک آخر و زمان کپولا. چند نفر دیدند این فیلم را؟ اپوکالیپس نام که از مهم‌ترین آثار من است، فیلم خیلی چیز معروفی است دیگر. مارلون براندو در آن نقش عجیب‌وغریب بازی کرده. صحنه معروفی دارد که هلیکوپترها حمله می‌کنند، همین چیز را با آتش می‌کشند که، طبعاً موسیقی واگنر برای همین صحنه خیلی مناسب است. آن قطعه اول والکوره را گذاشته که خیلی همه هنگی آن قطعه… آف ببخشید، جالبش این است که موسیقی فیلم نیست. حتی چیزی که به شهرت دارد در این درداشتی که کاپولا در این فیلم از موسیقی واگنر استفاده کرده مشخص است. خیلی‌ها نیچه را متهم می‌کنند به این‌که در جریان‌های به وجود آمدن نازیسم و گراشه ضد یهودی و چیزهایی که هیتلر بعداً حزب نازی آلمان انجام داد، مقصر می‌دانند. می‌گویند که مثلاً از چنین گفت زرتشت نیچه استفاده کردند، از افکار نیچه که حالا نژادپرستانه مثلاً داشته، استفاده کردند. من نمی‌خواهم تکذیب کنم که به هر حال می‌شد یا چنین برداشتی از نیچه کرد. اصرار دارم که اگر آدمی را شما می‌خواهید پیدا بکنید تو فرهنگ آلمانی که بشود گفت افکارش می‌تواند افکارش و احساساتش نزدیک به آن چیزی که بعداً در نازیسم تجلی پیدا کرد و باعث جنگ شد، قطعاً کامیده اول واگنر است. نیچه، واگنر لطفاً ضد یهودی. بر علاقه یهودی‌ها کتاب می‌نویسد. و این حس ناسیونالیسم آلمانی محکمتری در واگنر قوی است و جز آن معلف‌های اصلی آثار واگنر است. واگنر یک جوری منادی برگشتن به یک فرهنگ اصیل آلمانی است. تمام اپراهایش یک جوری اپراهایی هستند که به اصطلاح وابسته هستند به اسطوره‌های قدیمی آلمانی. هرچنین هر چه دلشان بخواهد تغییر در آن می‌دهند و مثلاً شخصیت‌های زیگفرید و آدم‌هایی که در این اپرا ظاهر می‌شوند، خیلی‌هایشان لهجه‌مانه ملی شبیه شاهنامه و حماسه‌اند.
های ملی آلمان هستند. واقعاً بالاخره یک موسیقیدان استثنائی از این جهان که کاملاً ایدئالوژیک است. درباره هنر، درباره موسیقی، درباره سیاست، درباره اینکه با یهودی‌ها چه باید کرد، درباره اینکه گوشت نباید خورد، هرچه دلتان بخواهد در آثار واگنر مجموعه‌ای از افکار تا حدودی عجیب و غریب وجود دارد. به تحلیل‌ها درباره، مثلاً فرض کنید دیدگاه فلسفی-سیاسی هم می‌شود نگاه کرد، می‌بینید آدمی که اعتماد به نفس فوق‌العاده‌ای دارد، فقط خودش را هنرمند نمی‌داند؛ شاید این حرف غلط باشد که بگوییم فقط خودش را هنرمند نمی‌داند، بلکه هنر را همین می‌داند. مثل یک رهبری که حالت پیامبرگونه و منجی داشته باشد. نکته اصلی این است که، با توجه به تأثیری که روی نیچه گذاشته واگنر، نکته اصلی افکار واگنر شاهن فوق‌العاده‌ای است که برای هنر و هنرمند قاعده و برای موسیقی و مشخصاً برای اپرا دارد. در واقع، واگنر دنبال این است که یک سنت از بین رفته در موسیقی را احیا کند و معتقد است که دیدگاه واگنر مثل یک نمونه است که، باز، مثلاً نگاه به هنر در یونان باشد. هنر در یونان این است که تقریباً می‌شود گفت یک جوری مثل اینکه بالاترین شهر اجتماعی را ندارد. ببخشید من یک خورده با احتیاط حرف می‌زنم که واگنر و نیچه، مثلاً این‌طور فکر می‌کنند. این کافی است دیگر؛ لازم نیست که من واقعاً دلیل داشته باشم که این برداشت در مورد فرهنگ یونانی درست است، ولی نگاه این‌ها به یونان این‌گونه است. مثلاً مهم است که به جای اینکه، مثلاً فرض کنید در اروپا، اروپای مسیحی، مردم، طوری مردم از کجا می‌روند و، مثلاً فرهنگ استخراج می‌کنند؟ مثلاً یکشنبه می‌روند کلیسا، حرف ملا را گوش می‌دهند، کشیشی می‌روند و برایشان سخنرانی می‌کند، یک چیزی می‌گوید، یک نمایش مذهبی تکراری را، مثلاً فرض کنید آنجا می‌بینند یا بعضی از نمایش‌های، مثلاً مذهبی که در حالت کارناوال مانند ممکن است داشته باشد، این‌ها فرهنگ طولانی را دارند شکل می‌دهند. هنر در اروپا دارد چه کار می‌کند؟ مثلاً، در دوران منتهای واگنر، یک نگاه به موسیقی بیندازید، موسیقی کلاسیک. یک جاهایی وجود دارد برای اجرای موسیقی که تقریباً فقط اشراف می‌روند و به قول واگنر بیشتر سالون نمایش بود، یعنی واگنر نگاهش به موسیقی دوران خودش این‌گونه است که موسیقیدان‌ها آدم‌هایی هستند که یک آسایش دارند، یک عده آدم با شیک‌ترین لباس‌ها اشراف می‌آیند که هیچ چیزی از موسیقی نمی‌فهمند و اکثراً در زمان اجرای موسیقی دارند چرت می‌زنند و فقط آمدنشان به چنین مراسمی این است که حضور داشته باشند، لباس‌های آخرین مد را که دختران و خانم‌ها بپوشند، جبراتشان را بندازند، یک پوزی بدهند که در چنین محفلی شرکت کردند و بروند. همان‌ها هیچ اثر فرهنگی ندارند، یعنی موسیقیدان رهبر، مثلاً فرض کنید دوران خودش نیست که با استفاده از موسیقی فرهنگی را بخواهد ترمیم کند. واگنر دنبال است به نظر می‌رسد که واگنر و نیچه هنر را در یونان این‌طور نگاه نمی‌کنند. به نظرشان می‌آید که، مثلاً فرض کنید واقعاً من نمی‌خواهم تحقیق کنم که چرا این...
حرف قاطعانه درست یا غلط است، ولی در یونان قدیم، مثلاً اگر نگاه کنید به جاهایی که تهاتر اجرا می‌شود مثل مدرسیوم فوتبال، گنجایش تعداد زیادی جمعیت دارد. اگر مثلاً یک برآوردی بکنید از گنجایش سالن‌هایی که در آن تراژدی‌های این مالی اجرا می‌شود، به نظر می‌رسد که خیلی زیاد است. برای اصلاً پاپیولاریته، یعنی سهم خوبی از مردم می‌آیند این تراژدی‌ها را نگاه می‌کنند، شاید بیشتر از درصد آدم‌هایی که می‌روند یک‌شنبه مثلاً کلیسا. بنابراین، برداشتشان این است که هنر یک شانگی داشته که بعداً توسط مثلاً دین یک جوری آن شانگ از بین رفته، یعنی دین انگار جانشین هنر شده است. مثل این که هنرمندها یک جوری پیامبران دوران خودشان هستند، به فرهنگ شکل می‌دهند، با توده مردم ارتباط برقرار می‌کنند و این شانگ دیگر در هنر آن پایینی وجود ندارد. تقریباً واگنر یک آدم ایدئولوگ است که می‌خواهد این شهر را به هنر برگرداند. اگر خیلی آبستره باشد، اصلاً انتظار باشد موسیقی، به نظر می‌آید آن تأثیری که واگنر می‌خواهد را نمی‌گذارد. واگنر یک چیزی بین تئاتر و در واقع موسیقی است به نظرش. چیزی که معتقد است زایش تراژدی نیچه هم همین است. تراژدی یونانی هم می‌شود دوش هماوایی، وجود دارد گروه کور. اگر نگویید مثلاً ارکستری آنجا هست که مثل ارکستر واگنر موسیقی ایجاد کند، ولی به نظر اوپراهای واگنر یک جوری نزدیک است به مثلاً تراژدی یونانی. یک جور نمایش است همراه با مثلاً موسیقی. بنابراین، اوپرا ساختن برای واگنر یک جور چیز است، یک جور عمل به اصطلاح ایدئولوژیکی که دنبال این است که جایگاه هنرمند را ارتقا بدهد، به شدت به هنرمندهای دوران خودش با تحسین نگاه می‌کند و اصولاً بدون اینکه هیچ دلیل موجه، ما لااقل که الان داریم زندگی می‌کنیم پیدا کنیم، معتقد است که هنر و موسیقی را مسیحیت تغییر داده، تغییر یهودی‌ها داده است. یعنی، یک کتابی دارد واگنر تحت عنوان «یهودیت در موسیقی». در دورانی که از همان دوران‌هایی که فرار کرده بود به دلیل بدهکاری‌هایش در پاریس، فندگی می‌کرد، چند تا مقاله و کتاب نوشته است. یک، شاید اسم کتاب گذاشتن باشد، درست نباشد، این مقاله طولانی نوشته درباره همان بحث که کلی یهودی‌ها هستند که موسیقی را به فساد کشانده‌اند. یهودی‌ها از دید باکلر، همان‌جوری که آن دیدی که شاید نهادینه شده بود در اروپای آن دوران، و بعد شاید درباره نازی‌ها هم همین‌طور سرد می‌کرد، یهودی‌ها یک مشت آدم‌های کسیف، پول‌پرست، مادی هستند که هیچ چیزی نمی‌گیرند از تورات سروب و نمی‌فرمایند و هیچ ترموز اخلاقی هم ندارند و همین روح کسیف خودشان را وارد موسیقی هم کردند. بنابراین، آثاری تولید می‌کنند که مردم بپسندند تا پول بیشتری نصیبشان شود و از این حرف‌ها. دیگر به احتمالاً باید حدس بزنید که نوع عقاید واگنر در مورد... و این‌ها آدم‌هایی هستند که این دید منفی نسبت به یهودیان داشته‌اند.
ها آدم‌هایی هستند که همدیگر را حمایت می‌کنند، یک جمعه‌هایی تشکیل می‌دهند، هیچ کس را دیگر را نمی‌دهند. مثلاً فرسون سالون نبایش را در پاریس گرفتند، فقط یهودیانی که آنجا دارند اجرا می‌کنند. و اله آخر یک آهنگساز معاصری در زمان واگنر بوده به اسم مندلسون، فلیکس مندلسون. همه اگر پیدا کنم عبارت واگنر درباره مندلسون را خیلی جالب است. خوشبختانه پیدا شد. بگو اولین جمله‌ای بخوانم از واگنر درباره یهودیان. می‌گوید تنها یک چیز می‌تواند یهودیان را از بار لعنت و نفرین خلاص کند: نابودی…

با این وجود در ارائه حسی امیر نفسگیر و مهیج ناتوان باشد، مندلسون آن‌قدر خوب است که واگنر به عنوان یک موسیقیدان حرفه‌ای انکار نمی‌کند موسیقی مندلسون خوب است، ولی بالاخره یک چیزهایی کم دارد، خلاصه یک یهودی است، می‌شود احساسات داشته باشد، ولی مثلاً در ارائه حس امیر، بالاخره چون یهودی است، حتی یک آدم، مثلاً مندلسون به عنوان بهترین موسیقیدان یهودی هم دوره واگنر، بالاخره یک یهودی است و کم دارد. این‌طور است که یک یهودی باشد که خوب باشد، بهترینش مندلسون بود که این جمعه نیمه ستای شامیز و واگنر در حدش گفته‌اند. این‌ها ملاک‌اند.

های، در واقع، تفکر واگنر آن نکته اصلی آن تحکیلی که روش شهرن هنر و هنروند و تلاشی که برای احیای هنر دارد، واگنر در طول زندگی خودش انجام می‌دهد و اوپراهای خودش کاملاً با این مندرجات مشخصی با موضوع‌های مشخصی که به قدرش می‌رسد که مهم هم تو آن دوران که همچنین نمایشی ساخته شود، همین این کارهایی در جهت این افکار خودش دارند انجام می‌دهند. و در کنارش آن زدیتش با یهودیت هم کاملاً این فرم را پیدا می‌کند که آن‌ها مانع ارتقای شهر مندرمند در جامعه هستند، برای اینکه آدم‌ها نفتلبی هستند و، بنابراین، همان که مثلاً در خدمت اشراف باشند و یک پولی نصیب‌شان شود برای‌شان کفایت می‌کند. این را فکر می‌کنم شاید لازم به تذکر باشد که یهودی‌ها کلن در موسیقی آدم‌های مهمی بوده و هستند. همین الان فکر کنم ست تا نوازنده بزرگ دنیا را، مثلاً میلیست بکنید، مثلاً نوزادشان ممکن است یهودی از آب دربیاید، در هر سازه درمی‌آید کلی فقط دانش نیست که یهودی‌ها خیلی سرآمد هستند در موسیقی، مخصوصاً در نوازنده‌ای فوق‌العاده موفق بودند و هستند. بعضی‌ها، خب، ممکن است، ولی با یک دیلگاه که من خیلی مهم نیست برایم که درست یا غلط است، واکنش‌های خیلی شدید واگنر نسبت به یهودی‌ها را به اتفاق‌هایی که مثلاً در پاریس برایش افتاده و اینکه مثلاً رقبای یهودی موفقی داشته که راه به آن نمی‌دادند، مثلاً محرز بودیم. ولی، به نظر من، مهم نیست. مهم نکته اصلی واگنر، به نظر من، همان ایده‌هایی است که در مورد احیای شهر، شهر هنر و هنروند دارد و، حالا یک چیز فرشینه که یهودی‌ها را آمله چیز می‌داند؟ آمله این می‌داند که این شهر از بین رفته و برای خودش غیر از...
این رسالت بین‌المللی و جهانی که احیای شهر هنرمندانه است، رسالتی است که برای خودش قالب مشخصی دارد؛ مثلاً احیای فرهنگ آلمانی هم جزو چیزهایی است که به صدایش می‌رسد، یعنی هنرش در خدمت احیای فرهنگ اصیل آلمانی است. فکر کنید، مثلاً اگر شما فردوسی را چطور به آن نگاه می‌کنید؛ کسی که می‌خواهد زبان فارسی را، مثلاً هرچه بکند دوست دارد، در واقع خیلی این موضوع در آثارش جلوتر می‌رود. این روح منیگرایی هم در آثار واگنر پررنگ است و یک نکته فقط اینجا در مورد، مثلاً عنوان‌های مقاله‌ها یا کتاب‌های واگنر: یک کتابی دارد به نام «خونر و انقلاب»، یک کتابی دارد تحت عنوان «خونر آینده». شما از عنوان‌ها می‌توانید حدس بزنید که اصولاً آدمی نیست که همین‌طور فرمولی تولید می‌کند، ایده دارد برای اینکه مثلاً هنر باید به چه سمتی برود.

و دو تا نکته حاشیه‌ای می‌خواهم بگویم؛ یکی در مورد رابطه یهودی‌ها الان با واگنر که شاید برایتان جالب باشد: هنوز اجرای آثار واگنر در اسرائیل ممنوع است، نه اجرا، فکر کنم پخش آن از رسانه‌های اسرائیل هم ممنوع است. یعنی این‌طور است که هر جایی کسی که واگنر را اجرا می‌کند، مثلاً فکر کنید چند یهودی معترض آنجا باشند که کلن می‌گویند واگنر و آثارش مهد بشوند. یعنی این حس که واگنر پشت جریانات ضدیهودی که در آلمان شکل گرفته بوده، مثلاً من دیده‌ام یهودی‌ها به انتشار آثار نیچه اعتراض کنند، ولی بارها چیزهایی به وجود آمده که من دقیقاً یادم نیست، ولی فکر می‌کنم یک ماجرای معروف این است که یک رهبر ارکستر یهودی یکی از آثار واگنر را اجرا کرد و واکنش‌های خیلی تندی در یهودی‌ها به وجود آمد که مثل یک خیانت کرده به جامعه یهودی که رفته چنین کاری انجام داده.

خارج از اسرائیل، اسرائیلی که اصلاً اسم واگنر هم فکر کنم نمی‌شود. این یک نکته در مورد حس انیق‌زدایی واگنری است که بین یهودی‌ها همچنان وجود دارد که نشان‌دهنده برداشت من است که واگنر اتهامی که به او وارد شده و تا حدود زیادی فکر می‌کنم اتهام درستی هم هست که مؤثر بوده در به اصطلاح گراشای ضدیهودی که در آلمان به وجود آمد و منجر به اتفاقات تخیلی‌ای مثل هولوکاست شد که اصلاً اتفاق نیفتاده، می‌گویند اتفاق افتاده، ما می‌دانیم که اخیراً خرابکاری می‌کردند یا برای نکشتن. برحال می‌گویند که کشتن این‌ها واگنر با اثر بوده. مثلاً هیتلر خودش خیلی به واگنر علاقه‌مند بوده و کارهای، مثلاً آثار واگنر را با خودش در زندگی‌اش نوشته که همی‌شود، مثلاً فرار متن فرار اپرای واگنر را در تمام دوران جوانی‌اش با خودش هر جا می‌رفته می‌برد. این‌قدر برایش جالب بود و علاقه‌مند بود.

این یک نکته حاشیه‌ای است. یک نکته حاشیه‌ای دیگر اینکه واگنر به حرف‌هایش در زندگی خودش، حالا با تلاطم‌های زیادی که وجود داشت، نهایتاً به یک جایگاه خوبی رسید به دلیل اینکه پادشاه بایرن منطقه...
جنوب آلمان، لودویک که یک مقرارم آدم نامتادبی بود، به واگنر علاقه‌مند شد و به شدت به او کمک مالی کرد. مثلاً اولین کاری که انجام داد این بود که همه بدهی‌های واگنر را که باعث شده بود او به نوعی فراری شود، پرداخت کرد، به او مستمریه خوبی داد و مهم‌ترین کمک مالی‌اش این بود که یک میسر سال اوپرایی ساخت که از نظر واگنر واجد شرایط باشد، در منطقه بایروت که هنوز هم به عنوان مرکز اشتاق واگنر محسوب می‌شود.

در منطقه بایروت چنین چیزی ساخته شد؛ یک سالن اوپرا به آن شیوه‌ای که واگنر دوست داشت اجرا شود، جمعیت زیادی توانست حضور پیدا کند. دیگر اوپرا چیزی نبود که مثلاً فقط اشراف بیایند و تعداد صندلی‌ها معدود باشد. این ماجرا در سال‌های آخر عمر واگنر، یعنی چند سال معدود، یکی دو دهه آخر عمرش، باعث تثبیت واگنر به عنوان موسیقیدان برجسته شد که مشکل مالی هم نداشت. ایده‌آل‌هایش حتی آن‌قدر تأثیرگذار بود که حالا یک پادشاه از آن حمایت می‌کرد تا بتواند به آن ایده‌آل‌های خودش برسد. همه اجراهای اوپرا و واگنر هم از یک جای به بعد وقایع فرهنگی مهمی بودند که خیلی روی دوران خودشان تأثیر گذاشتند.

نکته‌ای که می‌خواستم به آن اشاره کنم این است که من این‌طور شنیدم، ولی چیز خیلی باز و معتبری نیست، که الان درست ماجرا این است که سالانه یک بار یک همایش در بایروت اجرا می‌شود که همه علاقمندان واگنر آنجا جمع می‌شوند. شنیدم که فقط اشراف را راه می‌دهند در این مراسم؛ اشراف هم در این مراسم آدمانی پولدار هستند و یک جور ملاحظات اشرافی وجود دارد که مثلاً هر کسی نمی‌تواند در این مراسم شرکت کند. من خیلی با تعجب شنیدم که بعد از مثلاً صد و پنجاه سال دوباره آن ایده‌ای که واگنر داشت به همینجا منجر شده است.

این همه حرف‌هایی که من زدم در مورد افکار و حال موسیقی و واگنر، این‌ها را بگذارید کنار؛ قطعاً درست است که واگنر یک آدم محضرشی است، محضر بسیار جذابی. توصیف‌هایی که نیچه از معاشرت با واگنر می‌کند، که من یک بخشش را جلسه قبل در کلاس خواندم، آدمی که بی‌نهایت خوب حرف می‌زند، بی‌نهایت آدم گرمی است در معاشرت، در برخورد با مردم، در بیان افکار و عقاید خودش، فوق‌العاده آدم جذابی است. به هر حال، این جذابیت هم باعث شده که نیچه به نوعی شیفته واگنر شود که خیلی محسوب می‌شود، چون در کتاب زایش تراژدی نهایتاً این گرایش‌های واگنر را می‌بینید؛ یک جور حمایت رسمی از ایده‌های باینر که در کتاب نوعی، در واقع، یک شأن خاصی برای تراژدی یونانی قائل می‌شود و فرهنگ یونانی را مثل در...
ترین فرهنگ به آن نگاه می‌کند تراژدی یونانی را مثل مؤلفه اصلی و مهم فرهنگی اوج فرهنگی یونانی به تراژدی نگاه می‌کند و یک جوری واگنر را ملام دهنده راه تراژدی یونانی در دنیای مدرن می‌داند، بنابراین، شن واگنر می‌شود مثل یک آدمی که آمده و می‌تواند دنیا را نجات بده و با روی دوباره برگرداند به آن عظمت فرسنهٔ خیالی و واقعی که در فرهنگی یونانی وجود داشته این‌ها. من فکر می‌کنم این مقدار شاید بیشتر از این اگر لازم شد من در بخش‌هایی مستقیماً در مورد ایده‌های خود نیچه می‌کنم اشاره بکنم ولی.

الان فعلاً به عنوان این‌که احساسم این بود که یک خورده شاید در بعضی‌ها عجیب باشد که آدم از این حرف بزند که یک کسی مثل نیچه که به عنوان فیلسوف شناخته می‌شود همه جا گفته می‌شود که این خیلی تحت تأثیر فران موسیقی‌دان بوده. من فکر می‌کنم نه نیچه موقع فیلسوفه نه واگنر موقع موسیقی‌دان، بنابراین، ارتباط الان حرف‌هایی که من زدم. فکر می‌کنم سعی کردم بگویم که چند طبیعی است واگنر کاملاً یک آدمیه که بین فیلسوف و هنرمنده و دقیقاً نیچه هم یک آدمیه که بین واگنر بین.

هنرمند و فیلسوفه نیچه بین فیلسوف و هنرمنده به داخل این دو تا مادری خیلی راحت، در واقع، محاوره دارند و یک جوری نیچه مثل نماینده‌ای که زبان واگنر است و می‌تواند افکار و ایده‌های واگنر را خیلی خوب بیان بکند اصلاً نباید کسی که با واگنر آشنا باشد اصلاً نباید تحیّر بکند که واگنر چرا این‌قدر پرشور این افکاری، مثلاً از پشت زایش تراژدی نیچه وایستاده. اگر نگوییم که افکار خودش را الغا کرده و نیچه بیان کرده، بالاخره اینجا یک تناسب خیلی مشخصی بین افکار و ایده‌های نیچه در زایش تراژدی با ایده‌های.

واگنر موجود داشته. من حس هم این است، بگویم اصراری ندارم، که واگنر بیش از یک حامی در به وجود آمدن ایدهٔ زایش تراژدی نقش داشته، یعنی فکر می‌کنم در مکالمات شخصی واگنر و نیچه خیلی از این ایده‌ها مبادله شده اینجا بخشی شده، الان بخشی شده ممکن است، نیچه بیان کرده و واگنر به عنوان آدم مورد اعتماد و قابل ستایش نیچه تقویت کرده تا اینکه یک کتاب مثل زایش تراژدی به وجود بیاید. عناصر دیگر زایش تراژدی یونانی گرایی نیچه است و گرایشات شپنهاورش. من هیجان دارم می‌گویم که انگار دارم.

در موضوع زایش تراژدی حرف می‌زنم، ولی واقعیت این است که همه اساس این دوره نیچه است. من ممکن است قبل از اینکه بار دیگر در زایش تراژدی دیگر شویم کمی از این مقاله‌های کوتاه نیچه را بخواهم بررسی بکنم به دلیلی که به نظرم جالب می‌رسد، حالا شاید تصویرپذیری از واگنر در زایش تراژدی از همه جا پررنگ‌تر باشد، ولی از سری که از نوع نگاهش به یونان گرفته و تصویرپذیری از شپنهاور همه جا هست من می‌خواهم یک خود را لباس دیونیزوس صحبت بکنم. به عنوان یک بخشی از مؤلفه‌های تفکر.
نیچه که همین الان در صحبت‌تان تو این جلسه اشاره کردم که وقتی می‌شنوید که در پایان عمرش نزدیک به جنونش نامر را دیونیزوس امضا می‌کند. فکر می‌کنم این کنشکاوی فوارده باید ایجاد بکند که خوب بفهمید که نیچه وقتی در مورد فرهنگ حکمت دیونیزوسی صحبت می‌کند خودش را وارثه، مثلاً حکمت دیونیزوسی می‌داند. چه می‌فهمد از آن چیزی که خودش در توان حکمت دیونیزوسی داشت اشاره می‌کند. باز من چند بار تا دوش آمده این حرف را زدم و باز هم تکرار می‌کنم که مهم نیست که این چه برداشت درستی از، مثلاً دیونیزوسی یونانی دارد یا ندارد. کاملاً چیز در جای دومیه در بحثی که ما داریم بکنیم. مهم است که بفهمیم که نیچه چه می‌فهمد و چه چیزی را به عنوان دیونیزوس دارد درک می‌کند و در آثارش دارد، مثلاً یک جوری به عنوان، مثلاً انصار دیونیزوسی از آن یاد می‌کند. مثلاً ممکن است یک آدمی بیاید. فکر می‌کنم در همان دوران نیچه و تا همین الان هم خیلی‌ها نیچه را نسبت به برداشتی که تحت عنوان حکمت دیونیزوسی می‌کند اصلاً متهم به این بکنند که هیچ مبنایی ندارد. مثلاً یونانی‌ها این‌طور نبودند و ماجرای خدایی که نرتب آمد دیونیزوس می‌پرسیدند ربطی به چیزی که نیچه می‌گوید ندارد. چندان ربطی ندارد. شما در هر فرهنگ، هر جایی نگاه کنید اگر در مورد دیونیزوس بخواهید یک پارادیو یا پاراگراف بخوانید، این است که خدایی اولاً خدایی یونانی نیست. خدایی است که در این منطقه کلن، حالا با اسامی مختلف دارد پذیرفته و پرستش می‌شود و خدایی، مثلاً شراب و عیش و موشه و مراسمی هم که به اسم دیونیزوس برگزار می‌شود در این منطقه و از جمعی یونان مراسم به شدت شهبترانی و شراب‌خواری و عیش و اشتطه با معلفه‌های بسیار پررنگ جنسی معمولاً مثلاً. مراسم این طریق بوده که همه برهنه هستند، مثلاً یک شور و احساس جنسی آنجا، در واقع، به وجود می‌آید و چیز خاصی فراتر از وان تفکر و حکمت دیونیزوسی شما پیدا نکنید که جایی بگویند گاز سفت شده که این از یک حکمتی، مثلاً میدوند خیلی چیز غریزی‌تری است. هر چندی الاد می‌شود این ایراده به حرفی من گرفت که، خب، نیچه طرف دارد همه قرایز در مقابل، مثلاً تفکر به معنای مدرنش به قرایز اهمیت می‌دهد. در حال یک چیزی وجود دارد، یک خدایی وجود دارد در منطقه و در فرهنگی یونانی که اساس کتاب زاد تراژدی، در واقع، یک جوری دیان احساس نیچه نسبت به این معلفه فرهنگی دیانیه که به نظر می‌آید که نیچه مثل یک معلفه فراموش‌شده دارد سنگی کند احیاش بکند در مقابل آن چیزی که نیچه در مقابل دیونیزوس می‌گذارد که آپولون. دو تا خدای یونانی دیونیزوس و آپولون را در کتاب زایش تراژدی مقابل همدیگر می‌گذارد و سعی می‌کند بگوید که این معلفه دیونیزوسی مهم است و به نوعی این تراژدی را، مثلاً تحلیلی که از تراژدی دارد این است که تراژدی نشانه به تعادل رسیدن و در کنار هم قرار گرفتن این دو تا عنصر.
فرهنگ یونانی برای نیچه از ابتدای جوانی به نظر می‌رسد که می‌خواهد یک مؤلفه‌ای که به آن بی‌اعتنایی شده از فرهنگ مقدس یونانی را به خود احیا کند. اگر واقعاً نگاه کنیم، در همه کتاب‌هایش، مثلاً یکی از وجوه دیونیزوس است؛ ستایش از دیونیزوس هست، تا جایی که اسم خودش را دیگر نمی‌دید مگر اینکه سفر دیونیزوس را امضا کند. شاید این به شما بگوید که پررنگ‌ترین خطی است که همه آثارش دارند و همه‌گیر بوده است. مثلاً در کتاب‌هایی بعد از چنین مفضلی، من دقیقاً یادم سوی کتاب شاید.

در مقدمه‌ای که نیچه نوشته یا جالب است که هی برمی‌گردد و در مورد آثار قدیمی خودش حرف می‌زند، مثلاً چاپ بعدی زایش تراژدی که مثلاً در سال بعد دارد، در میان یک مقدمه نوشته که یک جوری از بعضی از افکار خودش در این کتاب هم انتقاد می‌کند. این حالت بازنگری خیلی در نیچه پررنگ است. یک جایی شاید یادم سوید، در این مقدمه که مجدداً نوشته، دقیقاً یادم سوید زرتشت خودش را شخصیت زرتشت که بعداً خلق کرده و مبنای مثلاً شاهکار فلسفی‌اش چنین گفت زرتشت است، به آن لغم هیولای دیونیزوسی داده و طبعاً خودش.

هم زرتشت دارد دیگر، منواند تعجب نکنید که خودش را دیونیزوس امضا کند. آن شخصیت یک جور در نیچه تجلی این چیز است که نیچه از مفهوم دیونیزوس دارد می‌فهمد و در زایش تراژدی و جاهای دیگر سعی می‌کند شرح دهد که کی می‌فهمد از حکمت دیونیزوسی و نگاه یورانیا به این خدا داشته است. خب، من نمی‌دانم چند گذشته، یک ساعت و چهار و پنج دقیقه، بگذارید برای جلسات آینده. من برنامه جلسات آینده را با بحث در مورد زایش تراژدی و بحث در مورد همین مفهوم دیونیزوس شروع می‌کنم.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها