روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۵۰
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۵۰بازتاب‌های ناخودآگاه در رفتارِ روزمره

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. ناخودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی

فکر می‌کنم انتهای جلسهٔ قبل بحثی را شروع کردیم دربارهٔ اینکه اطلاعاتی که در ناخودآگاه هست، در هر سطحی از ناخودآگاه، از عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاه تا ناخودآگاه شخصی که به ما نزدیک‌تر و سطحی‌تر است، چگونه در رفتارهایی که در بیداری و در زندگی روزمره نشان می‌دهیم تجلی پیدا می‌کند. چند مثال به عنوان مقدمه گفته شد. الان هم می‌خواهم آن مثال‌ها را کمی ادامه بدهم و، علاوه بر آن، دربارهٔ محدودیت‌هایی که هنگام تحلیل چنین اطلاعاتی پیش می‌آید کمی بیشتر توضیح بدهم و تذکرهایی بدهم.

اساس ایده این است که فرض اصلی ما، چه در روان‌کاوی فرویدی و چه در روان‌کاوی یونگی، این است که چیزی به نام ناخودآگاه وجود دارد. رفتارهای غیرارادی ما، اگر اصلاً رفتار ارادی به معنای مطلق وجود داشته باشد، یا رفتارهایی که خودآگاهی کمتر در آن‌ها دخالت می‌کند، و همین‌طور علایق و افکاری که خیلی تحت کنترل خودآگاه نیستند، تحت تأثیر تمایلات و محتوای همین ناخودآگاه قرار می‌گیرند.

از این نظر، دو تئوری کاملاً شبیه هم‌اند. تفاوت در این است که شأن و محتوای ناخودآگاه را چه بدانید: مثلاً محل یک سلسله امیال سرکوب‌شده، یا جایی که نوعی امیال متعالی در آن وجود دارد، یا مخزنی از اطلاعات حقیقی از درون و بیرون. تفاوت اصلی میان یونگ و فروید در حجم و معنای چیزی است که به عنوان ناخودآگاه در نظر می‌گیرند. منشأ آن ممکن است فرق کند، اما هر دو تئوری می‌گویند چیزی به نام ناخودآگاه وجود دارد؛ این ناخودآگاه شامل مجموعه‌ای از اطلاعات است و منشأ مجموعه‌ای از رفتارهاست. هر جا کنترل شما و کنترل خودآگاهی‌تان کم شود، این اطلاعات و تمایلات به شکلی به بیرون درز می‌کنند.

بهترین نمونه، وقتی است که می‌خوابید و خودآگاهی تقریباً خاموش می‌شود. بنابراین می‌توان گفت تقریباً همهٔ آنچه در رویا می‌بینیم محصول ناخودآگاه ماست. قدم بعدی هم که به طور طبیعی برداشتیم این بود که وقتی انسانی در حال خلق اثر هنری است و تحت الهام هنری قرار می‌گیرد، خودش را در اختیار عواطف و احساساتی می‌گذارد که کنترل چندانی روی آن‌ها ندارد. پس باید انتظار داشته باشیم در آثار هنری مقدار زیادی از محتویات ناخودآگاه ظاهر شود، و از همان تکنیک‌هایی که برای کشف محتوای ناخودآگاه و معنای رویا به کار می‌بریم، بتوانیم تا حدی در بحث دربارهٔ آثار هنری هم استفاده کنیم.

ناخودآگاه و رفتارهای کم‌تر کنترل‌شده / ناخودآگاه و رفتارهای کم‌تر کنترل‌شده (۲)

جلسهٔ قبل یک قدم بزرگ‌تر برداشتم. از صرف آثار هنری، به عنوان نوعی فعالیت خاص انسانی، فراتر رفتیم. طبیعی است که انتظار داشته باشیم ناخودآگاه در همه‌جا خودش را نشان بدهد، البته با درجه‌های متفاوت. ممکن است در رویا، گاهی نزدیک به صد درصد محتوا از ناخودآگاه آمده باشد. در آثار هنری هم ممکن است بتوانید درصد بسیار بالایی را به محتویات ناخودآگاه نسبت بدهید. هر قدر خودآگاهی بیشتر شود، مثلاً در رفتارهای روزمره، سهم ناخودآگاه کمتر می‌شود. اما نباید انتظار داشته باشیم رفتارهایی وجود داشته باشند که صد درصد از خودآگاهی ناشی شده باشند و هیچ دخالتی از ناخودآگاه در آن‌ها نباشد.

ناخودآگاه و رفتارهای کم‌تر کنترل‌شده (۳)

اگر این‌طور نگاه کنیم، در همهٔ سطوح فعالیت‌های انسانی باید بتوانیم ناخودآگاه را پیدا کنیم. قدمی که جلسهٔ قبل برداشتیم این بود که بیاییم جاهایی را ببینیم که ظاهراً به خودآگاهی نزدیک‌ترند، اما کنترل کامل روی آن‌ها نداریم. می‌توانیم به تمام فعالیت‌ها و محتویات روانی خودمان که کنترل کامل بر آن‌ها نداریم نگاه کنیم و ببینیم کجاها چنین وضعی وجود دارد. هر جا عدم کنترل بیشتری پیدا شود، باید انتظار داشته باشیم محتوای ناخودآگاه بیشتری هم در کار باشد.

به نظر می‌رسد ما کنترل خیلی کمی روی علایق و احساسات خودمان داریم. اگر علایق یک آدم را بررسی کنید، می‌بینید چیزهایی را دوست دارد و چیزهایی را دوست ندارد؛ از حیواناتی خوشش می‌آید و از حیواناتی خوشش نمی‌آید؛ از یک اتومبیل خوشش می‌آید و از اتومبیل دیگری خوشش نمی‌آید. این‌ها را در یک روند کاملاً خودآگاه برای خودش ایجاد نکرده است. انگار از منابعی می‌آیند که خیلی تحت کنترل او نیستند.

برای اینکه این حالت عدم کنترل در علایق را ببینید، به بیماری‌های روانی‌ای توجه کنید که مربوط به ترس‌های غیرقابل‌کنترل و غیرمعقول از بعضی حیوانات‌اند. شاید معروف‌ترین نمونه، ترس از عنکبوت باشد. از این نظر هم جالب است که مثلاً ترس از مار خیلی شایع است، اما مار اصولاً جایی برای ترسیدن دارد؛ عنکبوت به آن معنا ندارد. آدم‌هایی هستند که به شکل وحشتناکی از عنکبوت نفرت دارند، می‌ترسند، و حتی نمی‌توانند به عنکبوت نگاه کنند. در بعضی حالت‌ها، این ترس ممکن است به وضعیت شدیدتری برسد.

بعضی از علاقه‌ها هم حالت وسواس‌آمیز دارند. مثلاً در بعضی بیماری‌های فتیشیستی، علاقهٔ غیرقابل‌کنترل یک مرد به کفش زنانه یا به بعضی اشیا پیدا می‌شود. ممکن است بعضی آدم‌ها بروند کلکسیونی از اشیای عجیب‌وغریب جمع کنند که به شکلی خاص و شدید به آن‌ها علاقه دارند. یعنی در زندگی روزمرهٔ ما، علایق و احساساتی وجود دارد که شاید در حد معمول از کنترل ما کاملاً خارج نشده باشد، اما حالت‌هایی هم هست که عدم کنترل آن‌قدر شدید می‌شود که رسماً بیماری روانی تلقی می‌شود.

بنابراین یکی از جاهایی که به وضوح می‌تواند محل کنجکاوی ما برای کشف محتویات ناخودآگاه باشد، جایی است که علاقهٔ کنترل‌نشده داریم. می‌گویم علاقهٔ کنترل‌نشده، چون بعضی از علایق را می‌توانیم با رفتارهای خودآگاه خودمان کنترل کنیم. می‌توانیم خودمان را به چیزی علاقه‌مند کنیم، یا علاقهٔ خودمان را نسبت به چیزی کم کنیم. می‌توانیم رفتارهایی نشان بدهیم که در علاقهٔ ما تغییر ایجاد کند.

پس این‌طور نیست که همهٔ علایقی که داریم از منابع ناخودآگاه و ناشناخته آمده باشند. به طور بدیهی، علاقهٔ ما تحت تأثیر رفتارهای گذشتهٔ ما هم هست. اگر از چیزی لذت ببرید، به آن علاقه‌مند می‌شوید. علاقه‌ای که به چیزی دارید، هر چه می‌خواهد باشد، می‌تواند مربوط باشد به رفتارهایی که در گذشته انجام داده‌اید.

نمونهٔ بسیار بدیهی این است که هر ملتی غذاهای ملی خودش را دوست دارد و ممکن است از غذاهای ملت‌های دیگر متنفر باشد. انسان از کودکی به طور طبیعی از غذا خوردن لذت می‌برد. حالا اگر از کودکی نوع خاصی از غذاها را مصرف کند و از آن‌ها لذت ببرد، طبیعی است که به آن‌ها علاقه‌مند شود. لذت بردن می‌تواند منشأ علاقه باشد. ما از طریق رفتارهای خودمان به بعضی چیزها نزدیک می‌شویم تا از آن‌ها لذت ببریم یا رنج ببریم، و همین روند، علایق ما را تغییر می‌دهد.

سؤال: یعنی می‌شود مثلاً با قرار دادن خود در معرض عنکبوت، یا با رفتارهای آگاهانه، ترس‌ها و علایق را تغییر داد؟

بله، دقیقاً. می‌توانم رفتارهایی نشان بدهم که بعضی از ترس‌های ناخودآگاه یا بعضی از علایق ناخودآگاه خودم را، حالا به هر مقدار، تغییر بدهم. مهم این است که میزان علاقهٔ فعلی من و نوع علاقهٔ من به اشیا و موضوعات، علاوه بر چیزهایی که ممکن است در ناخودآگاه من باشد، به گذشتهٔ من و رفتارهایی که انجام داده‌ام هم وابسته است.

اصلاً یک رشتهٔ درمانی وجود دارد که الان بسیار متداول است؛ نمی‌خواهم بگویم متأسفانه متداول است، چون به نظر می‌رسد در مواردی خیلی خوب کار می‌کند. روش‌های درمانی رفتارگرا اساساً همین کار را انجام می‌دهند. شما از چیزی می‌ترسید؛ خلافش رفتار می‌کنید. مثلاً وسواس دارید و دائم دستتان را می‌شویید؛ تمرین می‌کنید که یک ساعت دستتان را به کثیف‌ترین چیزی که فکر می‌کنید در اتاق هست، به گردوخاک یا چیزهای مشابه، بمالید و بنشینید و نروید دستتان را بشویید. این تمرین‌ها واقعاً مؤثرند.

به هر حال، شرطی شدن چیز جدیدی نیست. اینکه آدم از طریق لذت بردن خودش را به چیزهایی علاقه‌مند کند، یا برعکس، با رنج کشیدن از چیزهایی علاقهٔ خودش را کم کند، چیزی است که می‌تواند خودآگاهانه انجام شود. ما تا حدی روی علایق خودمان کنترل داریم؛ هرچند ممکن است بگویید علاقهٔ اصیلی که منشأ ناخودآگاه دارد، با علاقه‌ای که منشأ آن رفتارهای گذشته است، شاید به طور هوشمندانه از هم قابل تشخیص باشد.

نکته دقیقاً اینجاست: به هیچ وجه نمی‌توانیم بگوییم اگر الان آدمی به گربه علاقه‌مند است، حتماً این علاقه معنای ناخودآگاه خیلی عمیقی دارد، یا اگر از عنکبوت می‌ترسد، حتماً عامل ناخودآگاه بسیار عمیقی در کار است. کاملاً ممکن است در دوران کودکی تجربهٔ بسیار بدی با عنکبوت برایش پیش آمده باشد و حالا از عنکبوت متنفر باشد، منزجر باشد یا بترسد. این لزوماً نشان‌دهندهٔ یک سلسله روحیات و خلقیات خیلی عمیق در آن آدم نیست.

وقتی از علاقه حرف می‌زنیم، همهٔ علاقه‌ها واقعاً نشان‌دهندهٔ محتوای ناخودآگاه نیستند. شاید با تمرین بتوان تشخیص داد که چه نوع علاقه‌ای در خودمان یا در دیگران، با چه کیفیت‌هایی، بیشتر شبیه علاقه‌ای است که از ناخودآگاه می‌آید. اما تفاوت‌ها ممکن است خیلی ظریف باشد. نمی‌توانید به راحتی یک تست طراحی کنید و نتیجه بگیرید که همهٔ علاقه‌ها به یک شکل معنا دارند. باید دربارهٔ کیفیت ناخودآگاه بودنشان قضاوت کرد.

در هر حال، علاقه و احساسات می‌توانند منبع ناخودآگاه داشته باشند. اینکه چند درصدشان چنین است و چند درصدشان نیست، مسئلهٔ دیگری است. مثلاً اگر علاقه‌ای در یک آدم وجود داشته باشد که به گذشتهٔ او مربوط نباشد، شاید راحت‌تر بتوانید تشخیص بدهید که ماجرایی در کار است. فرض کنید کسی برای نخستین بار در تلویزیون کوالا می‌بیند و ناگهان علاقهٔ خاصی به کوالا پیدا می‌کند. در حیاط خانه‌اش کوالا نداشته که بگوییم تجربه‌ای با کوالا داشته است. به فرض اینکه عروسک کوالا هم در کودکی نداشته باشد، این علاقه به موجود عجیب‌وغریبی که فقط جایی از دنیا زندگی می‌کند و او ارتباط خاصی با آن نداشته، ممکن است منشأ ناخودآگاه داشته باشد. در چنین موردی شاید بتوان با اطمینان بیشتری گفت که اینجا ماجرایی هست.

می‌توانم تا آخر جلسه، دربارهٔ هر موضوعی که می‌گویم، مدام تذکر بدهم و حرف‌های منفی بزنم؛ چون اینجا دقیقاً جاهایی است که آدم می‌تواند دچار توهم و اشتباه شود. محتوای رفتار آدم در حالت بیداری، علایقش و افکارش، با چیزی که در رویا خیلی خالص‌تر نمودار وضعیت ناخودآگاه ذهن است فرق می‌کند.

واقعاً واهمه دارم که این حرف‌هایی که جلسهٔ قبل شروع کردم و این جلسه ادامه می‌دهم، حالت افراطی پیدا کند؛ طوری که هر رفتاری از آدم‌ها می‌بینیم، برای خودمان قضاوت‌های الکی بکنیم دربارهٔ اینکه این آدم چه کیفیت‌هایی دارد، چه ویژگی‌هایی در ناخودآگاهش هست، و از این حرف‌ها. مثل مثال‌هایی که دفعهٔ قبل دربارهٔ اتومبیل و رانندگی زدم: شما در شهری مثل تهران، حتی اگر ویژگی‌های روانی متناسب با بد رانندگی کردن را هم نداشته باشید، مجبور می‌شوید بد رانندگی کنید. در چنین شهری، کم‌کم بد رانندگی کردن تک‌تک آدم‌ها دیگر ممکن است ملاک قضاوت دربارهٔ روحیات شخصی‌شان نباشد. برای کل شهر و کل رانندگی می‌تواند نشان‌دهندهٔ نوعی روحیهٔ جمعی حاکم بر جامعه باشد؛ از آن ممکن است نتایجی گرفت، اما نه نتایج مستقیم و فوری، مثل اینکه هرچه دیدیم انگار طرف آن کار را در رویا انجام داده یا یک چیز خالص ناخودآگاه در آن هست.

به هر حال، یک منبع خوب از تجلی ناخودآگاه در بیداری، احساسات و علایقی است که کنترل‌شده نیستند، خودمان ایجادشان نکرده‌ایم و سابقهٔ خاصی هم ندارند. هر قدر بتوانیم چیزهایی از این دست را در خودمان یا دیگران ببینیم، می‌توانیم به بعضی محتویات ناخودآگاه پی ببریم.

همین‌طور عادت‌های رفتاری یک آدم، که برای بسیاری از آدم‌ها غالباً غیرقابل‌کنترل هم هست، به طور طبیعی می‌توانند منشأ ناخودآگاه داشته باشند. البته این‌ها هم به وضوح به گذشته، تربیت و فرهنگ ما وابسته‌اند.

چیزی که شاید بیش از همهٔ این‌ها نشانهٔ ناخودآگاه بودن در خودش دارد، و فروید هم روی آن تأکید می‌کرد، افکاری است که به طور ناخودآگاه به ذهنمان می‌رسد. در همهٔ زبان‌ها، وقتی می‌خواهیم از این افکار حرف بزنیم، ناچار به شکلی به این عدم کنترل اشاره می‌کنیم. نمی‌گوییم «من این فکر را کردم»، می‌گوییم «این فکر به ذهنم رسید»؛ انگار از جایی آمده است. همین عدم کنترل در واژگانی که برای بیان این حالت‌ها استفاده می‌کنیم دیده می‌شود.

همهٔ این‌ها، مجموعه‌ای از افکار، اعمال و احساسات و فعالیت‌هایی که در طول روز انجام می‌دهیم، نشانه‌هایی از ناخودآگاه ما را در خود دارند. طبیعی است که آدم‌ها از نظر میزان کنترلی که روی افکار، اعمال و احساسات خودشان دارند خیلی متفاوت‌اند. بعضی آدم‌ها کنترل زیادی دارند. در اثر تمرین، اصولاً افکار عجیب‌وغریب و مداومی به ذهنشان نمی‌رسد. می‌توانند ساعت‌ها کنترل‌شده فکر کنند. خیلی دستخوش عواطف و احساسات ناشناخته‌ای نمی‌شوند که مثل امواج بیایند و بروند. علایق ناشناختهٔ زیادی هم ندارند.

کنترل روی افکار و علایق تا حدی نتیجهٔ نوع زندگی ماست. هر قدر کسی بی‌نظم‌تر زندگی کند، طبیعی است که در رفتارها، علایق، احساسات و افکارش هم نوعی بی‌نظمی دیده شود؛ انگار مدام چیزهایی محدودهٔ کنترل را می‌شکنند و بیرون می‌آیند.

فروید به همین موضوع در قالب لغزش‌های زبانی اشاره می‌کرد. یکی از منابع کشف محتویات ناخودآگاه، لغزش‌های لفظی هنگام حرف زدن است. یعنی وقتی خودآگاهی من دارد کار می‌کند، سعی می‌کنم یک خط مشخص فکری را دنبال کنم و از واژه‌هایی استفاده کنم، ناگهان این کنترل شکسته می‌شود و چیزی بیرون می‌زند که کاملاً خارج از سیر خودآگاه من است. به طور بدیهی باید فرض کنیم این انحراف را ناخودآگاه به وجود آورده است. فروید علاقهٔ ناخودآگاه را در چنین پدیده‌هایی می‌دید.

علایق، فوبیاها و نشانه‌های روزمره

اینکه چنین پدیده‌هایی وجود دارند و در رفتارهای روزمره، افکار و احساسات ما، حتی وقتی بیداریم، محتوای ناخودآگاه دخالت می‌کند، به نظرم کاملاً بدیهی است و از تئوری هم برمی‌آید. همان‌طور که دربارهٔ آثار هنری، وقتی تئوری می‌گوید باید چنین چیزی باشد، می‌روید و بررسی می‌کنید، در اینجا هم می‌توانید به تجربه درک کنید که بعضی از علایق ناخودآگاه واقعاً با همان مفاهیم نمادینی که در تفسیر رویا درباره‌شان حرف می‌زنیم ارتباط دارند.

علایق، فوبیاها و نشانه‌های روزمره (۲) / علایق، فوبیاها و نشانه‌های روزمره (۳)

قبل از اینکه چند مثال بزنم که بعضی علایق و رفتارها چگونه قابل تحلیل‌اند، و با این فرض که این‌ها فقط از رفتارها و تجربه‌های گذشتهٔ ما تأثیر نگرفته‌اند، دو تذکر بدهم.

تذکر اول همان است که تا آخر جلسه مدام می‌گویم: در بررسی اتفاق‌هایی که در بیداری می‌افتد، اگر بخواهیم آن‌ها را با تحلیل‌های روان‌کاوانه و تعبیرهای نمادین بررسی کنیم، ممکن است این کار منشأ حالت‌های خرافی بسیار بدی شود. فکر می‌کنم بسیاری از خرافاتی که در طول تاریخ به وجود آمده‌اند، به نوعی از همین به‌کاربردن بی‌دقت بعضی ادراکات شبیه تعبیر رویا در زندگی روزمره ناشی شده‌اند. نمی‌دانم؛ مثلاً اینکه هر وقت سبز دیدی یعنی صبر کن، یا هر اتفاقی که افتاد معنای خاصی دارد، یا اگر پرنده‌ای یا حیوانی از سمتی آمد، فلان اتفاق برای تو می‌افتد. احتمالاً از این چیزها شنیده‌اید. در فرهنگ عامه بسیار هست که بعضی اتفاق‌های روزمره معنی دارند، نشانه‌هایی‌اند که باید کاری بکنید یا نکنید، چیزی درست است یا غلط است.

حتی با تئوری یونگ هم نمی‌شود چنین چیزهایی را به طور کلی رد کرد، اما درگیر شدن زیاد با این افکار، اینکه برای هر چیزی بخواهیم معنی و تعبیر پیدا کنیم، به نظرم اصولاً به نتیجهٔ خوبی نمی‌رسد. ما روش منطقی تحلیل برای چیزهایی که می‌بینیم داریم، و این روش خیلی خوب هم کار می‌کند. ممکن است در مواردی واقعاً معانی و تعبیرهای جالبی از بعضی تجربه‌های ناخودآگاه، از بعضی رفتارهای مردم یا از بعضی اتفاق‌ها ببینید؛ اما اسیر این چیزها شدن، به نظر من نقطهٔ خطرناکی است.

تذکر دوم این است که بعضی آدم‌ها وقتی روان‌شناسی و روان‌کاوی یاد می‌گیرند، بیشتر از اینکه مشغول این باشند که از چیزهایی که یاد گرفته‌اند برای تحلیل خودشان استفاده کنند و شاید بتوانند به خودشان کمک کنند، می‌خواهند همه‌اش از آن‌ها برای تحلیل دیگران استفاده کنند. ممکن است این کنجکاوی دربارهٔ دیگران با حسن نیت و نیت خیر هم باشد. اما حتی اگر به طور قطعی چیزی را دربارهٔ کسی فهمیدید، مثلاً سال‌ها تجربه کردید و مطمئن شدید بعضی رفتارها نشان‌دهندهٔ بعضی چیزهای درونی آدم‌هاست، اینکه ناگهان بپرید وسط و به هر کسی بگویید «می‌دانی در کودکی چنین شده‌ای و فلان و بهمان»، به نظرم بیشتر آن آدم بیچاره می‌شود. حتی اگر حرف درست هم به او بزنید، گفتن اسرار درونی یک نفر به خودش، برای خودنمایی شاید مناسب باشد، ولی برای کمک کردن چندان مناسب نیست.

به نظرم یک مرز بدیهی میان دخالت کردن در کار دیگران و کمک کردن به دیگران وجود دارد. کمک وقتی اتفاق می‌افتد که کسی از شما کمک خواسته باشد. دخالت وقتی است که کسی از شما کمک نمی‌خواهد، انتظاری هم ندارد، دوست هم ندارد، اما شما دوست دارید حتماً کمک کنید. معمولاً آدم‌هایی که خیلی در کار دیگران دخالت می‌کنند، حرفشان این است که ما داریم کمک می‌کنیم. هر قدر هم به آن‌ها بگویند ما کمک نمی‌خواهیم، لطفاً کمک نکنید، نمی‌شود؛ حتماً باید کمکشان را بکنند.

چون الان دربارهٔ تحلیل رفتارهای بیداری آدم‌ها صحبت می‌کنیم، فکر می‌کنم اولاً قضاوت‌های سریع و نتیجه‌گیری‌های فوری صد درصد مشکل دارد. تعبیر نمادین کردن سریع رفتارهای دیگران معمولاً ممکن است به نتیجهٔ نادرستی برسد. از طرف دیگر، اصولاً کنجکاوی زیاد دربارهٔ دیگران هم خوب نیست. این دو نکته را می‌خواستم قبل از ادامه دادن تذکر بدهم.

سؤال: وقتی چیزی را در رفتار یا علاقهٔ یک فرد می‌بینیم، چطور تشخیص بدهیم به ناخودآگاه جمعی برمی‌گردد یا به ناخودآگاه شخصی؟ یکی از این‌ها کلی و مشترک است، یکی شخصی‌تر است. در تحلیل باید کدام را در نظر گرفت؟

اصولاً ناخودآگاه جمعی چیزی است که پیش همه هست. بنابراین اگر می‌خواهید چیزی دربارهٔ یک آدم بفهمید، معمولاً باید دربارهٔ چیزهای شخصی او حرف بزنید؛ یعنی دربارهٔ تحریف‌ها، اتفاق‌ها و شکل‌های خاصی که در وجود او رخ داده است. این‌ها ویژگی‌های خاص خود اوست.

در عین حال، ناخودآگاه جمعی هم در آدم‌ها حالت‌های خاص پیدا می‌کند. مثلاً شما می‌توانید دربارهٔ کیفیت آنیمای یک آدم اطلاعاتی به دست بیاورید، شاید از طریق علایق او به حیوانات یا چیزهای دیگر. این می‌تواند به شما بینشی بدهد که این آدم از نظر آنیما چه وضعی دارد. وقتی می‌گویم آنیما، منظورم آنیمای مرد است. ممکن است از اطلاعاتی که به دست می‌آورید بفهمید که بعضی مشکلات خانوادگی این آدم به نوعی اختلال دربارهٔ آنیما برمی‌گردد.

آنیما در شکل خالصش چیزی متعلق به ناخودآگاه جمعی است، اما نسخه‌های مختلفی که در اشخاص پیدا می‌کند، حالت‌های تحریف‌شده یا خاص همان چیز اصلی‌اند. آنیما هم مثل هر چیز دیگر می‌تواند دچار فیکسیشن شود، مراحلی از رشد خودش را طی نکند یا در جایی متوقف بماند.

یک بار بحث شد و من به فیلم معروف «زیبایی آمریکایی» اشاره کردم. وقتی می‌خواهید اثری هنری خلق کنید که در آن علایق خودتان و آن چیزی را که دوست دارید دنیا این‌گونه باشد به نمایش بگذارید، مثل اینکه آرزوهای خودتان را نمایش بدهید، اثر ممکن است دچار ناهماهنگی‌های ذاتی شود. چیزی که دربارهٔ آن فیلم به طور خاص اشاره کردم این بود که شخصیت زن فیلم، که طراحی شده تا تحقیر شود، شخصیت بسیار ناهماهنگی دارد. حتی بازیگری که نقش را بازی کرده، با تمام تلاشی که کرده، در هر صحنه انگار با شخصیت تازه‌ای روبه‌رو می‌شوید. یکدستی‌ای که باید در یک شخصیت داستانی باشد، در او نیست.

یک ویژگی بسیار مهم شخصیت در داستان این است که نوعی یکدستی داشته باشد. یعنی بعد از مدتی که با او آشنا شدید، بتوانید رفتارها و حالت‌هایش را تا آخر داستان تا حدی پیش‌بینی کنید. البته اگر شخصیت مدام شما را به تعجب بیندازد، مگر اینکه خود نویسنده بخواهد همین را نشان بدهد، معمولاً ضعف شخصیت‌پردازی است.

جالب‌ترین شخصیت‌ها در داستان‌ها شخصیت‌های عجیب‌وغریبی هستند که بعد از مدتی رفتارشان برای شما پیش‌بینی‌پذیر می‌شود. اگر شخصیتی کارمند بسازم که هر روز صبح از خانه بیرون می‌آید، می‌رود سر کار، پشت میزش می‌نشیند، بیشتر وقتش را به جدولی حل کردن و چای خوردن می‌گذراند، بعد برمی‌گردد خانه و تا آخر داستان همین رفت‌وآمد تکرار می‌شود، این خیلی قابل پیش‌بینی است، اما لزوماً چیز جالبی نیست.

نمونهٔ جالبی که در ذهنم هست، فیلم معروف و نسبتاً قدیمی «راننده تاکسی» است. نمی‌دانم چقدر نمایش داده شده یا در دانشگاه‌ها قابل نمایش هست. عجیب‌وغریب‌تر از شخصیت اصلی این فیلم به سختی می‌شود پیدا کرد؛ آدمی نزدیک به دیوانگی که دیوانه‌وارترین رفتار ممکن را هم از جایی به بعد نشان می‌دهد. اما این شخصیت آن‌قدر خوب پرداخته شده که تعجب نمی‌کنید وقتی در جایی از فیلم تصمیم خاصی می‌گیرد. این درست نقطهٔ مقابل شخصیتی است که در «زیبایی آمریکایی» می‌بینیم؛ جایی که انگار با تمام وجود تلاش شده این آدم بد نشان داده شود و در هر صحنه رفتاری بد به او تحمیل می‌شود، و همین باعث ناهماهنگی کل رفتارهایش می‌شود.

در رفتارهای آدم‌ها می‌توانید نسخه‌های خاصی را که ناخودآگاه جمعی در آن‌ها پیدا کرده ببینید. آنیما به عنوان آرکتایپی که در ناخودآگاه جمعی قرار دارد، در آدم‌ها شکل‌های متفاوت پیدا می‌کند. یادتان باشد ناخودآگاه جمعی و آرکتایپ‌ها مثل ظرف‌اند. مدام تأکید کرده‌ام که مثل ظرف شکل می‌گیرند و چیزهایی را در درون خود به وجود می‌آورند. این‌طور نیست که آنیما تصویر مشخص واحدی در همهٔ آدم‌ها باشد. آنیما یعنی ظرفی که در وجود همهٔ مردها هست و در آن تصویر زن بازتاب پیدا می‌کند. اینکه این تصویر دقیقاً چه چیزی را در خود پذیرفته، وارد حوزهٔ شخصی آدم‌ها می‌شود.

بنابراین وقتی در رفتار یک انسان کنجکاوی می‌کنید، معمولاً دنبال این نیستید که بفهمید این آدم آنیما دارد یا ندارد. تئوری به شما می‌گوید چنین آرکتایپی در اینجا وجود دارد. چیزی که کنجکاوی شما را تحریک می‌کند این است که ببینید آنیما در این آدم در چه مرحله‌ای قرار دارد. این را می‌شود واقعاً تا حدی تشخیص داد: آدم‌ها در این زمینه چقدر تکامل پیدا کرده‌اند؟

مثال روشنش را به همین دلیل از «زیبایی آمریکایی» آوردم. شخصیت اصلی آن فیلم مردی میان‌سال است که عاشق هم‌کلاسی دختر خودش شده است. وضعیت آنیمای چنین آدمی روشن است: مردی چهل‌وچند ساله که عاشق دختری پانزده‌شانزده ساله می‌شود، دچار نوعی عقب‌افتادگی آنیماست. آنیمای او انگار در مرحلهٔ نوجوانی یا جوانی خودش فیکس شده و رشد نکرده است. طبیعی است که چنین آدمی با همسر خودش و در زندگی خانوادگی خودش هم مشکل داشته باشد.

از روی علاقهٔ آدم‌ها به بازیگران سینما هم می‌توانید اطلاعاتی دربارهٔ وضعیت آنیما و آنیموس آن‌ها پیدا کنید؛ مخصوصاً علاقه به بازیگران جنس مخالف. سینمای هالیوود، به‌خصوص در دورهٔ کلاسیک، تکنیکش این بود که از یک بازیگر یک تیپ شخصیتی بسازد و از او همیشه همان تصویر را بخواهد. مثلاً از مرلین مونرو یک شخصیت خاص ساخته بودند و مخاطب دوست داشت همان را ببیند. اگر ناگهان در فیلمی می‌دید که مرلین مونرو نقش کاملاً متفاوتی بازی می‌کند، شاید خوشش نمی‌آمد.

الان سینما از این نظر کمی تغییر کرده است. بسیاری از بازیگران بزرگ تن نمی‌دهند که در یک تیپ مشخص قالب‌ریزی شوند؛ حتی تلاش می‌کنند قالب‌هایی را که برایشان ایجاد می‌شود بشکنند. با این حال، سینمای آمریکا همچنان دنبال تیپ‌سازی است. آرنولد شوارتزنگر، فرماندار کالیفرنیا، یک تیپ مشخص از آدم‌هایی است که در هالیوود طراحی شدند. قهرمان پرورش اندام جهان را آوردند و تبدیلش کردند به بازیگری که تقریباً همیشه یک نقش را بازی می‌کند. حالا ممکن است انسان باشد یا ربات؛ خیلی فرق نمی‌کند. هالیوود همچنان به طراحی شخصیت‌ها و جا انداختن بازیگران در شخصیت‌های خاص ادامه می‌دهد، هرچند نه با شدتی که شاید تا چند دهه قبل انجام می‌داد.

از روی علاقهٔ آدم‌ها به بازیگران می‌توانید اطلاعاتی دربارهٔ نوع رشد آنیما و آنیموس به دست بیاورید. آنیما و آنیموس مراتبی دارند. مرتبه‌های نخستین معمولاً حالت‌های جسمانی‌تر دارند. مثلاً اگر زنی به هیکل و ویژگی‌های جسمانی یک مرد خیلی علاقه‌مند باشد، می‌توان گفت آنیموس او در مراحل مقدماتی‌تری است. مراحل بالاتری هم برای رشد آنیموس می‌شود تصور کرد. دختری که تمام دیوار اتاقش پر از عکس آرنولد شوارتزنگر است، واقعاً چیزی دربارهٔ وضعیت آرکتایپ آنیموسش نشان می‌دهد. این می‌تواند نشانهٔ عقب‌افتادگی آنیموس باشد.

یک مقاله خوانده بودم دربارهٔ اینکه چرا در هالیوود، مخصوصاً در چند دههٔ اخیر، همیشه یک تیپ بازیگر مرد «بیبی‌فیس» وجود دارد؛ مثل برد پیت، جانی دپ، و دیگرانی از این دست. این‌ها پیر می‌شوند و آدم‌های دیگری پیدا می‌کنند که جای آن‌ها را بگذارند. شاید آلن دلون هم زمانی در همین تیپ قرار می‌گرفت. نمی‌خواهم دقیق یادم بیاید که کدام بازیگران دقیقاً این‌طور بودند و کدام نبودند، ولی به نظر می‌رسد این یک تیپ استانداردشده در هالیوود است.

در آن مقاله توضیح داده شده بود که از نظر روانی، دختران نوجوان، یعنی تین‌ایجرها، پیش از اینکه واقعاً وارد دورهٔ بلوغ کامل شوند، در حالی که جذب جنس مخالف می‌شوند، در عین حال از مردها هم واهمه دارند. بنابراین به مردهایی علاقه پیدا می‌کنند که چهرهٔ خیلی مردانه و خشن ندارند و حالت کودکانه‌تر یا بیبی‌فیس دارند. چون هالیوود سنت سینمایی خود را بر حفظ روند فروش و جذب مخاطب بنا کرده، برای هر میل و علاقه‌ای که در میلیون‌ها نفر مشترک باشد، حتماً چیزی می‌سازد: تیپ، بازیگر، داستان یا تصویر.

به همین دلیل اگر زنی در پنجاه سالگی همچنان به جانی دپ علاقه‌مند باشد، این می‌تواند شبیه همان تیپ شخصیتی «زیبایی آمریکایی» باشد؛ یعنی انگار جایی رشد نکرده است. در آن علاقه نشانه‌هایی از واهمه نسبت به دنیای مردانه، یا آشنا نبودن با دنیای مردان، می‌تواند وجود داشته باشد. البته باز هم باید احتیاط کرد. علاقهٔ مردم به هر چیزی می‌تواند چیزهایی نشان بدهد، اما گذشتهٔ آن‌ها هم ممکن است روی آن علاقه تأثیر گذاشته باشد.

اشیا، سلیقه و ردپای ناخودآگاه

برای پاسخ به سؤال شما، از این نظر جواب مثبت است: ما معمولاً دنبال کشف ویژگی‌های خاص افراد هستیم. بنابراین به ایده‌های کلی ناخودآگاه جمعی به معنای خام و کلی توجه نداریم، بلکه به تحریف‌هایی توجه می‌کنیم که رخ داده، یا به اینکه هر چیزی تا چه مرحله‌ای از رشد خود پیش رفته است.

جلسهٔ قبل مثالی زدم و هدفم بیشتر این بود که نشان بدهم چگونه می‌شود از تکنیک‌های تفسیر رویای یونگی در چنین بحث‌هایی استفاده کرد. بنابراین بیشتر علاقه دارم مثال‌هایی بزنم که اطلاعاتی که به دست می‌آوریم از وجه نمادین اشیا و موضوعات باشد، نه از تحلیل‌های ساده‌تر و روتین‌تر. حرف‌هایی که دربارهٔ علاقه به بازیگرها زدم، خیلی روتین‌ترند و لزوماً به تئوری یونگ نیاز ندارند. حتی مقاله‌ای که دربارهٔ بازیگران بیبی‌فیس هالیوود خوانده بودم، فکر نمی‌کنم نویسنده‌اش خیلی آگاهانه از تئوری‌های روان‌کاوی استفاده کرده باشد.

مثال اولی که جلسهٔ قبل شبیهش را گفتم و الان می‌خواهم کمی بسط بدهم، علاقهٔ آدم‌ها به اتومبیل و نحوهٔ رانندگی کردنشان است. در این علاقه، اطلاعاتی دربارهٔ نگاهشان به مسئلهٔ شغل و مسیر کاری وجود دارد. اگر این فرض را بپذیرید که اتومبیل از نظر نمادین در رویاها مسیر شغلی یا career را نشان می‌دهد، و از طرف دیگر، هر رفتاری که وقتی پشت اتومبیل هستیم از ما سر بزند، اگر در رویا دیده شود، به نوعی نشان‌دهندهٔ نحوهٔ رفتار ما در زمینهٔ شغلی است، آن‌وقت این اطلاعات ناخودآگاه می‌تواند در حالت بیداری هم به صورت یک سلسله علایق کنترل‌نشده ظاهر شود.

دقیقاً این‌طور فکر کنید: تکنیکی که استفاده می‌کنیم این است که اگر من در رویا ببینم سوار اتومبیل خیلی بزرگی شده‌ام، مثلاً یک اتومبیل استیشن یا ماشینی بسیار بزرگ، این چه چیزی را نشان می‌دهد؟ می‌تواند نشان بدهد که انگار یک مسیر شغلی بزرگ و گسترده می‌خواهم؛ چیزی بزرگ‌تر از مسیر کاری معمول. وقتی پشت اتومبیل بزرگ می‌نشینید، از ارتفاع بالاتری به اتومبیل‌های دیگر نگاه می‌کنید و احساس تسلط بیشتری دارید. در بیداری، آدمی که سوار اتومبیل بزرگ می‌شود، لزوماً معنایش این نیست که شغل یا career او واقعاً از دیگران برتر است، بلکه نشان می‌دهد می‌خواهد چنین باشد.

علاقهٔ وسواس‌آمیز بعضی آدم‌ها به اتومبیل خیلی بزرگ، نشان‌دهندهٔ اهمیتی است که به شغل، گسترش و بزرگ شدن مسیر کاری خود می‌دهند. برعکس، آدم‌هایی هستند که نسبت به اتومبیل خودشان وسواس ندارند. بعضی‌ها دقیقاً این‌طور فکر می‌کنند که اگر اتومبیل کوچک داشته باشند، جای پارک بهتر پیدا می‌کنند، راحت‌تر از لابه‌لای اتومبیل‌ها رد می‌شوند و دردسرشان کمتر است. در چنین نگاهی به اتومبیل، می‌توانید نوعی رفتار شغلی را حدس بزنید. چنین آدمی اگر مغازه‌ای داشته باشد، لزوماً دنبال این نیست که مغازه‌اش دو دهنه شود، بعد سه دهنه شود، بعد همهٔ بازار را بگیرد. نمی‌خواهم بگویم این بد است یا خوب؛ واقعاً بستگی دارد طرف چه رفتارهایی نشان بدهد.

فکر کنید آدم‌هایی که شیفتهٔ خلبانی‌اند و واقعاً دوست دارند هواپیمای تک‌موتوره‌ای داشته باشند و در آسمان بگردند، چون هر نوع وسیلهٔ نقلیه‌ای می‌تواند نشان‌دهندهٔ مسیر کاری باشد، احتمالاً بلندپروازی‌های شغلی خاصی دارند. البته اینجا معنا ممکن است از معنای دقیق شغلی بیرون‌تر برود. پرسونای هواپیمای تک‌موتوره و پرواز کردن، در عین حال نوعی میل به فرار از ازدحام و مزاحمت هم دارد. دیگر فقط شغل و رقابت شغلی به معنای دقیق کلمه نیست؛ ممکن است نشان‌دهندهٔ خیال‌پردازی‌های شغلی باشد: آدمی که می‌خواهد به اهداف خیلی بلند برسد، خیلی سریع هم برسد، و مزاحمی هم نداشته باشد. چنین آدمی ممکن است ناخودآگاه جذب کایت، هواپیمای تک‌موتوره یا چیزهایی از این دست شود.

نوع علاقهٔ آدم‌ها به اتومبیل و رفتاری که با اتومبیل خودشان دارند، به طور طبیعی با رفتارهای شغلی‌شان لینک دارد. آدم‌هایی که اتومبیلشان خیلی تمیز است، در برابر آدم‌هایی که به تمیز بودن اتومبیلشان هیچ اهمیتی نمی‌دهند، یک تفاوت نشان می‌دهند. گاهی ممکن است آدمی را ببینید که لباس‌هایش تمیز است، ولی به اتومبیلش اهمیت نمی‌دهد. برعکس، آدم‌هایی هستند که شاید لباس‌های خیلی جالبی نپوشند، اما اتومبیلشان آخرین سیستم و برق‌افتاده است. در رفتار ما دربارهٔ رانندگی و اتومبیل معمولاً اطلاعاتی هست، اگر احتیاط کنیم.

به علاقهٔ عجیب آمریکایی‌ها به اتومبیل‌های بزرگ و پهن نگاه کنید؛ انگار اگر ماشین شبیه کشتی باشد بهتر است. چیزی از فرهنگ آمریکا در این علاقه به اتومبیل‌های بزرگ هست. در مقابل، به ایتالیایی‌ها نگاه کنید. ایتالیایی‌ها، نه فقط به دلیل فقر، بلکه انگار از نظر فرهنگی هم تا مدت‌ها اتومبیل‌هایی کوچک‌تر تولید کرده‌اند. شرکت فیات مدت زیادی اتومبیل‌های کوچک می‌ساخت. ژاپنی‌ها هم اتومبیل‌های خیلی بزرگ می‌سازند، اما برای اینکه در بازار آمریکا بفروشند. هنوز آمریکایی‌ها علاقه به اتومبیل بزرگ را حفظ کرده‌اند. مثلاً مدل‌هایی از تویوتا که در آمریکا خیلی فروش رفته‌اند، بزرگ بوده‌اند. کمری را ژاپنی‌ها برای بازار آمریکا زدند و خیلی موفق بود؛ فکر می‌کنم سال‌هایی پرفروش‌ترین اتومبیل آمریکا بود.

در همان فیلم «زیبایی آمریکایی»، که جالب است چقدر از آن می‌شود مثال پیدا کرد، شخصیتی که دچار تحولات میان‌سالی شده و انگار بازگشت به کودکی یا نوجوانی را دوباره تجربه می‌کند، یکی از کارهایی که می‌کند این است که اتومبیل خانوادگی‌شان را می‌فروشد. فکر می‌کنم آن اتومبیل کمری بود. بعد می‌رود یک فایربرد دههٔ هفتاد می‌خرد. این در فیلم کاملاً نشان‌دهندهٔ همان بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی است: هر علاقه‌ای که در نوجوانی داشته و به آن نرسیده، حالا می‌خواهد جبران کند و به آن برسد. اینکه آن اتومبیل را فروخته و یک اتومبیل قدیمی، جوانانه و مربوط به دوره‌ای دیگر خریده، آگاهانه توسط نویسنده به عنوان نماد تحول روحی این آدم به کار رفته است.

مطمئناً اگر در زندگی روزمره هم چنین رفتاری از آدمی ببینید، باید همان تعبیر را از آن بکنید. اگر آدمی مثلاً در پنجاه یا شصت سالگی زانتیا یا ماشین معمول خود را بفروشد و برود پیکان جوانان یا ب‌ام‌و ۲۰۰۲ بخرد، این می‌تواند نشان بدهد که چیزی از دورهٔ جوانی و علایق ناکام گذشته در او فعال شده است. می‌تواند منبع اطلاعاتی دربارهٔ بعضی ویژگی‌ها در زمینهٔ شغلی و روانی باشد.

نمی‌خواهم این بحث را خیلی ادامه بدهم و مدام مثال‌های مختلف بزنم، چون فکر می‌کنم با دو سه مثال ایدهٔ کلی را درک می‌کنید. اگر مثال بیشتری می‌زنم، بیشتر برای این است که ابهام‌هایی را که ممکن است وجود داشته باشد نشان بدهم: کجاها می‌شود بیشتر مطمئن بود که چیزی معنای ناخودآگاه دارد و کجاها نه.

تمام فهرست نمادهایی را که بلدید می‌توانید جلوی خودتان بگذارید و سعی کنید بفهمید علاقه در حالت بیداری به فلان حیوان یا فلان موضوع احتمالاً چه چیزی را نشان می‌دهد. مثلاً اگر مردی از عنکبوت به شکل عجیبی بترسد، باید حدس بزنید این آدم ممکن است در زندگی خودش چه مشکلی داشته یا داشته باشد.

دربارهٔ حیوانات، یادتان باشد که حیوانات به طور مشخص منبع ناخودآگاه بسیار غنی‌ای هستند. بسیاری از صفات و ویژگی‌های روانی به صورت حیوانات نمادگذاری می‌شوند و در ناخودآگاه جمعی چنین نمادهایی وجود دارد. سگ، گربه، گربه‌سانان، حشرات و حیوانات دیگر، هر کدام به نوعی چیزهایی را نشان می‌دهند.

گربه معمولاً نماد چیست؟ نه صرفاً نماد زن به طور کلی، بلکه نماد بعضی ویژگی‌های خاص زنانه است. از این جهت گربه نماد خوبی برای بعضی ویژگی‌های زنانه است: تمیزی، ناز، ادا داشتن، استقلال، و ویژگی‌هایی که در گربه هست و با بعضی ویژگی‌هایی که در زنان دیده می‌شود منطبق است و در مردها به آن شکل نیست. از علاقه یا نفرت یک مرد نسبت به گربه ممکن است بتوانید پی ببرید که نسبت به آن ویژگی‌های خاص زنانه چه احساسی دارد.

اشیا، سلیقه و ردپای ناخودآگاه (۳)

البته باز هم با این فرض که این علاقه از فرهنگ یا تجربهٔ شخصی نیامده باشد. ممکن است در یک خانواده یا فرهنگ، گربه منفور یا مقدس باشد؛ مثل فرهنگ مصر باستان. آن وقت ارتباطش با منبع ناخودآگاه ممکن است مخدوش شود، چون در فرهنگ یا زندگی شخصی فرد تجربه‌ای پیدا کرده است.

فکر می‌کنم قبلاً در همین بحث اشاره کردم که این ضرب‌المثل به هیچ وجه بی‌معنا نیست؛ همان ضرب‌المثل که می‌گوید «گربه را باید دم حجله کشت». معنای ضرب‌المثل دقیقاً همین است. فرهنگ سنتی ما به مردها توصیه می‌کند که تکلیف را در همان نخستین لحظهٔ زندگی مشترک روشن کنید. این خیلی وحشتناک است، چون دقیقاً جنبه‌ای از روان زنانه را هدف می‌گیرد. سنتی به شما حکم می‌کند که این را از بین ببر و نگذار زنی چنین رفتارهایی از خودش نشان بدهد. انگار فرهنگ مردسالار سنتی همهٔ زن را نمی‌خواهد. فهرستی از ویژگی‌ها و وضعیت‌های خاص را از زن می‌خواهد و بقیهٔ شاخه‌ها را باید ببرد. توصیه این است که قسمت‌های گربه‌ای زن را اگر لازم شد با رفتار خشن ریشه‌کن کنید.

سؤال: زن‌هایی که از گربه بدشان می‌آید چه؟

آن هم می‌تواند به همین ویژگی‌های گربه مربوط باشد؛ مثل واکنشی نسبت به بخشی از وجود خودشان. البته فکر می‌کنم پیچیده است. چون گربه نماد زنانه است، طبعاً بیشتر به رفتار مردها با این بخش زنانه فکر می‌کنیم. اینکه زنی نسبت به رفتارهایی که به طور طبیعی زنانه‌اند احساس بدی نشان بدهد، به نظرم آن مقدار معنایی را که برای مرد دارد، احتمالاً ندارد. مثل این است که زن‌ها از گل‌ها خوششان بیاید؛ شاید معنای مستقیم و سنگینی نداشته باشد.

در مورد مردها تجربه دارم که واقعاً تطابقی میان علاقه یا نفرت نسبت به گربه و بعضی رفتارها نسبت به برخی ویژگی‌های زنانه دیده می‌شود، هرچند این‌ها می‌تواند بسیار مبهم باشد و تحت تأثیر شرایط زندگی آدم‌ها قرار بگیرد. اما حدس اولیهٔ من، بدون اینکه تجربهٔ خاصی در مورد زنان داشته باشم، این است که اگر زنی به واسطهٔ فرهنگ یا شخصاً بخش گربه‌ای خودش را سرکوب کند، طبیعی است که نسبت به رفتار گربه‌ای در موجودات دیگر هم با نفرت برخورد کند. بنابراین شاید اگر زنی نفرت خاصی نسبت به گربه داشته باشد، بتوان گفت از این نظر دچار نوعی اختلال رفتاری یا سرکوب شده است.

در فرهنگ خودمان، همان‌طور که مردها می‌خواستند گربه را دم حجله بکشند، حالا این کار به صورت پدیده‌ای فرهنگی درآمده است. فرق مردسالاری مدرن با سنتی شاید همین باشد: در مردسالاری سنتی، مرد به معنای واقعی کلمه چیزهایی را دربارهٔ زن اعمال می‌کرد؛ اما هر چه جلوتر آمده‌ایم، این اعمال مستقیم به پدیده‌های فرهنگی تبدیل شده‌اند. الان در فرهنگ خودمان فشارهای فرهنگی گسترده‌ای داریم که پیش از ازدواج و حتی پیش از اینکه دختری تجربه‌ای با دنیای مردانه داشته باشد، بخش گربه‌ای او را سر می‌بُرد.

فکر می‌کنم اغلب زن‌ها در سراسر دنیا تحت فشارند و ویژگی‌های گربه‌ای‌شان کمتر شده است. یک بار رویای خیلی جالبی دیدم: در تمام نهرهای آب کنار خیابان‌ها جسد گربه افتاده بود. جدا از مقدم و مؤخر رویا، کیفیتش طوری بود که به نظرم کاملاً رویایی بود که به حقیقتی اجتماعی اشاره می‌کرد، نه به چیزی صرفاً داخلی دربارهٔ خود من. برای من رویای تکان‌دهنده‌ای بود، چون صحنهٔ تکان‌دهنده‌ای بود. فکر می‌کنم در این بیست سال اخیر، فرهنگ ما این قسمت‌های گربه‌ای را خیلی تحت فشار قرار داده است.

جالب است که فرهنگ فارسی و ایرانی، تا جایی که از آدم‌هایی که از خارج آمده‌اند شنیده‌ام، هنوز هم زن‌های ایرانی رفتارهای گربه‌ای بیشتری نسبت به زن‌های بسیاری جاهای دیگر دارند، با وجود همهٔ سرکوب‌هایی که وجود دارد. در بعضی فرهنگ‌های دیگر، فضا خیلی جدی‌تر و سخت‌تر است و این بازی‌ها و نازها در آن نقش زیادی ندارد و حتی زشت شمرده می‌شود. زن‌ها هم خودبه‌خود سعی می‌کنند آن را از خودشان دور کنند. کسی به شوخی می‌گفت شاید به همین دلیل نقشهٔ ایران هم شبیه گربه شده است؛ چون رفتارهای گربه‌ای زیادی اینجا وجود دارد. شاید به همین دلیل هم گربهٔ ایرانی در دنیا معروف است. به هر حال ما همچنان با گربه نسبت نیمه‌خویشاوندی داریم.

چرا دربارهٔ این موضوع حرف می‌زنم؟ می‌خواهم به این اشاره کنم که چطور می‌توانید تشخیص بدهید. فرض کنید می‌خواهید یک تست طراحی کنید و از روی علاقهٔ آدم‌ها به حیوانات تشخیص بدهید چه ویژگی‌های روانی دارند. چطور می‌شود آن بخش‌های تحریف‌شده‌ای را که محصول زندگی شخصی افراد است کنار گذاشت و علاقهٔ اصلی‌تر را درک کرد؟

سؤال: شاید باید ببینیم علاقه یا نفرت فرد دقیقاً به کدام ویژگی آن حیوان مربوط است؛ مثلاً وقتی دربارهٔ گربه حرف می‌زند، مشخص شود تصویر شخصی‌اش از گربه چیست.

دقیقاً. وقتی یک نفر علاقهٔ خودش را بیان می‌کند، می‌شود فهمید این علاقه چقدر با مفهوم نمادین گربه نزدیک است. کسی ممکن است گربه را دوست داشته باشد چون قشنگ است، یا چون خوش‌صداست، یا چون موجود مستقلی است. بعضی‌ها سگ و گربه را از نظر بعضی رفتارها متضاد می‌بینند. سگ حالت نوکرمآبانه‌ای دارد که ما ممکن است اسمش را وفاداری بگذاریم. گربه از یک طرف بی‌وفا یا بی‌عاطفه به نظر می‌رسد، و از طرف دیگر موجود مستقلی است. اگر ده سال از گربه مراقبت کنید، خیلی معلوم نیست این مراقبت روی گربه اثر عمیقی بگذارد. هر لحظه‌ای که از او مراقبت می‌کنید ممکن است برایتان خرخر کند و ادا و اطوار دربیاورد، اما حسش این است که شایستگی مراقبت دارد بدون اینکه کاری انجام داده باشد.

سگ انگار احساس می‌کند باید کاری بکند تا توجه بگیرد. نمونهٔ سگ، همان سگی است که در انیمیشن «لوک خوش‌شانس» هست؛ هر بلایی هم سرش می‌آورند، تعبیر خیلی خوبی از اتفاق می‌کند و می‌گوید حتماً دوستم دارد که این کار را کرد. همین مقایسه نشان می‌دهد استقلال و عدم استقلال هر دو می‌توانند جنبه‌های مثبت و منفی داشته باشند. استقلال می‌تواند حالت بی‌وفایی و بی‌عاطفگی پیدا کند، و می‌تواند صفت مثبتی هم باشد. گربه هر دو حالت را می‌تواند در ذهن آدم ایجاد کند.

حیوانات، گربه و واکنش عاطفی

یک روش این است که علاقه یا نفرت افراد از حیوانات را بپرسید و بعد، بدون اینکه زیاد فکر کنند، از آن‌ها واژگانی بگیرید که به ذهنشان می‌رسد. وقتی از گربه بدشان می‌آید یا خوششان می‌آید، چه کلمه‌هایی می‌گویند؟ از این راه چیز عمیق‌تری می‌فهمید: اینکه این علاقه چقدر معنا دارد یا ندارد.

گاهی چیزی که طرف می‌گوید به طور کامل مسیر را عوض می‌کند. یکی از دوستانم، نخستین حیوانی که اسم برد، نهنگ قاتل بود. توضیحش جالب بود: گفت چون جانور اسرارآمیزی است و رفتارهای عجیب‌وغریب دارد. علاقه‌اش به این نبود که قاتل است، یا سفید و سیاه است، یا خوشگل و قدرتمند است؛ علاقه‌اش به این بود که موجود عجیبی است. بنابراین چیزی از روان این آدم در توضیح خودش آشکارتر بود تا اینکه بخواهیم حتماً نهنگ قاتل را نماد چیز خاصی بگیریم و بگوییم او به همان دلیل به آن علاقه دارد.

باید میان چیزی که در خودآگاهی آدم‌ها می‌گذرد و معنای نمادین ناخودآگاه تعادل ایجاد کرد. گربه آن معناها را دارد و علاقه یا نفرت از گربه می‌تواند معنای عمیق‌تری پیدا کند، اما باید مستقل از تجربهٔ افراد هم بررسی شود.

کار دیگری که می‌شود کرد این است که تعداد حیواناتی را که اسم می‌برید زیاد کنید. ویژگی‌هایی که در گربه هست، در حیوانات دیگر هم کم‌وبیش هست. این‌طور نیست که یک ویژگی فقط و فقط در گربه وجود داشته باشد. بنابراین اگر کسی روی نمادهای مربوط به حیوانات خوب کار کند، شاید بتواند بعضی اعوجاج‌ها را کشف کند. اگر کسی به گربه علاقه‌مند است، اما به موجود بسیار شبیه گربه که همان ویژگی‌ها را دارد علاقه ندارد، می‌توانید حدس بزنید علاقه‌اش به گربه خیلی اصیل نیست. با وسیع کردن طیف سؤال‌ها دربارهٔ حیوانات، ممکن است بتوان بعضی از اعوجاج‌های خودآگاه یا شخصی را تشخیص داد.

در هر حال، علاقه به حیوانات به نوعی معنا دارد، مخصوصاً فوبیاها نسبت به حیوانات. کسانی که از مار می‌ترسند بدون اینکه تجربه‌ای با مار داشته باشند، یا کسانی که از عنکبوت می‌ترسند بدون اینکه تجربه‌ای داشته باشند، معمولاً ترس ناخودآگاهی را نشان می‌دهند که در زندگی واقعی‌شان هم معنا دارد.

مثلاً اگر مردی از عنکبوت بترسد یا احساس خیلی بد و غیرعادی داشته باشد، می‌توانید دربارهٔ مادرش یا دربارهٔ زن خاصی در زندگی‌اش که نوعی تسلط عاطفی بر او دارد شک کنید. یا به طور متداول‌تر، می‌توانید شک کنید که این آدم در معرض چنین خطری است. بعضی مردها طعمه‌های خوبی برای افتادن در تار زن‌های عنکبوتی‌اند. دربارهٔ چنین مردهایی باید انتظار داشته باشید که در رویاهایشان هم عنکبوت‌های وحشتناک ببینند، چون در معرض این خطر هستند. اگر خطر خیلی شدید باشد، آدم ممکن است نسبت به هر موجود شبیه عنکبوتی دچار وسواس یا واکنش‌های شدید شود.

سؤال: اگر کسی از بچگی در خانه گربه داشته و با گربه بزرگ شده باشد، علاقه‌اش به گربه هنوز معنای ناخودآگاه دارد؟

نه، ببینید، مثلاً من تجربهٔ بیست سال گربه دارم. گربه در خانه نگه نداشته‌ام، اما از کودکی اطرافم گربه بوده است. این معنای خیلی طبیعی دارد که من آن‌قدر با گربه‌ها آشنا هستم که به آن‌ها علاقه‌مندم. وقتی موجودی در محیط زندگی شما باشد، به نوعی به آن علاقه‌مند می‌شوید.

اتفاقاً می‌خواهم به همین نکته هم اشاره کنم: شما خیلی دسترسی ندارید که احساسات آدم‌ها را نسبت به بعضی ویژگی‌های زنانه مستقیماً دستکاری کنید، اما استفاده از گربه می‌تواند در علاقه‌مند کردن یا تعدیل حساسیت مفید باشد. اگر آدمی در فرهنگی رشد کرده که نسبت به بعضی ویژگی‌های زنانه حساسیت منفی دارد و هر کاری هم بکنید می‌خواهد گربه را دم حجله یا قبل و بعد از حجله بکشد، شاید اگر این آدم به گربه علاقه‌مند شود، احساسات منفی‌اش کاهش پیدا کند.

استفادهٔ درمانی از حیوانات چیزی است که الان در روان‌شناسی انجام می‌شود. دربارهٔ گربه معمولاً می‌گویند برای رفع افسردگی خیلی مفید است؛ حتی می‌گویند از داروهای ضدافسردگی‌ای که در بازار هست بهتر کار می‌کند. من نمی‌دانم واقعاً چطور، چون تا جایی که می‌دانم گربه‌ها همیشه خواب‌اند. شاید اگر تعدادشان زیاد باشد و در هر لحظه یکی‌شان بیدار باشد بتوانند کمک کنند؛ وگرنه آدم افسرده که بیست‌وچهار ساعت احتیاج به یک گربهٔ خالص پیدا می‌کند، نمی‌دانم چطور باید با گربهٔ خوابیده درمان شود. ولی شنیده‌ام در بعضی خانه‌های سالمندان در کشورهای اروپایی گربه نگه می‌دارند و می‌گویند در روحیهٔ آدم‌های سالمند خیلی مؤثر است.

حیوانات، گربه و واکنش عاطفی (۲) / حیوانات، گربه و واکنش عاطفی (۳)

نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که گاهی با کنجکاوی در اینکه اگر علاقه‌ای وجود دارد، این علاقه به کدام جنبهٔ آن شیء یا حیوان مربوط است، می‌توانید بفهمید چقدر از منبع ناخودآگاه می‌آید یا نمی‌آید. از طرف دیگر، اگر علاقه واقعاً منشأ ناخودآگاه داشته باشد، باید دربارهٔ نمادهای مشابه هم کار کند. اگر کسی به گربه علاقه‌مند است، اما به مجموعهٔ حیوانات یا نمادهای دیگری که همان ویژگی‌های گربه را دارند علاقه ندارد، این علاقه می‌تواند علاقه‌ای تحریف‌شده باشد که در پرتو تجربهٔ شخصی او به وجود آمده است.

این دو مثال را خواستم بگویم تا روشن شود تکنیک‌هایی وجود دارد. ناامیدکننده نیست که بگوییم علاقه‌ها را نمی‌شود تشخیص داد و اصیل یا غیراصیل بودنشان را فهمید. من مدام تأکید می‌کنم که علاقه‌ها معمولاً بسیار تحریف‌شده‌اند و در بیداری لزوماً معنای ناخودآگاه ندارند، اما می‌توانید روش‌هایی ابداع کنید که بعضی از این چیزها را درک کنید: چقدر اصیل‌اند، از کجا آمده‌اند، چه چیزهایی در آن‌ها دخالت دارد. کار ساده‌ای نیست، اما می‌شود بر اساسش حتی تست‌های روان‌کاوانه طراحی کرد. نمونه‌اش را دربارهٔ حیوانات گفتم.

فعلاً نمی‌خواهم امروز بیش از این دربارهٔ این موضوع صحبت کنم. متأسفانه هیچ نسخهٔ قابل قبولی از فیلم «هنرپیشه» پیدا نکردم که در این هفته آپلود کنم. آخرش همان نسخهٔ بسیار ضعیفی را که داشتم آپلود کردم. طبعاً اگر دانلود نکرده‌اید، یا خودتان نسخهٔ بهتری پیدا کرده‌اید، بهتر است همان را ببینید. فکر می‌کنم بیشتر از سیصد مگابایت نیست؛ کیفیت خیلی بدی دارد، چون فیلم زیادی فشرده شده است. اگر کسی نسخه‌ای با کیفیت بهتر پیدا کرد، می‌تواند جایگزین کند. البته اگر خیلی وسواس نداشته باشید که با کیفیت خوب ببینید، همان هم قابل دیدن است.

می‌خواهم یک مثال بزنم که فکر می‌کنم باز مثال مهمی است از دخالت‌های عجیب‌وغریبی که ناخودآگاه حتی در حالت بیداری ممکن است داشته باشد. بعد از آن می‌توانیم سراغ فیلم «هنرپیشه» برویم و کمی تجربه کنیم و ببینیم از جلسهٔ بعد، دربارهٔ آن فیلم چه حرف‌های مفصل‌تری می‌شود زد. یا اگر لازم شد دربارهٔ آن انیمیشن «ماشین‌های پرنده» هم می‌توانیم صحبت کنیم.

مثالی که می‌خواهم بزنم، مثالی از یونگ است. می‌خواهم از یکی از بحث‌هایی حرف بزنم که یونگ در اواخر کارش خیلی به آن علاقه‌مند شده بود: بحث همزمانی‌های معنادار. سعی کنیم با دانسته‌های خودمان ببینیم چه تحلیل تئوریکی می‌توانیم دربارهٔ چنین اتفاق‌هایی داشته باشیم.

مثالی که از خود یونگ نقل می‌کنم این است: مردی سفارش دوخت یک کت‌وشلوار رسمی را به خیاطی می‌دهد. سفارش او این است که برای چنین لباسی، طبق معمول، از رنگ سرمه‌ای استفاده شود. تا جایی که یادم هست، مردی به یک خیاطی سفارش یک دست لباس رسمی سرمه‌ای داده و قرار بوده این لباس یک هفته یا دو هفته بعد به او تحویل داده شود. روزی که لباس باید تحویل داده شود، پدر این آدم می‌میرد. با فاصلهٔ کوتاهی از مرگ پدر، در خانه را می‌زنند؛ شاگرد خیاط لباس آماده را آورده است، اما لباس سیاه است. همان چیزی که الان به درد او می‌خورد، چون می‌تواند در مراسم پدرش از آن استفاده کند. اشتباهی پیش آمده، اما اشتباه عجیبی است.

یونگ دربارهٔ چنین اتفاق‌هایی می‌گوید این‌ها نوعی همزمانی‌های معنادارند. چیزهایی با هم پیوند پیدا می‌کنند که ظاهراً تصادفی‌اند، اما معنا دارند. او می‌گوید مثال‌های فراوانی از این تصادف‌ها و اتفاق‌های معنادار دیده می‌شود و نمی‌شود انکار کرد که چنین پدیده‌ای وجود دارد.

یونگ در یکی دو دههٔ آخر کارش، به این نوع پدیده‌ها بیشتر علاقه‌مند شده بود. مثلاً اگر چیزی ناگهان می‌شکست، یا شیئی صدای عجیب‌وغریبی می‌داد، یا از اشیا صداهایی بیرون می‌آمد، نظرش خیلی جلب می‌شد و خیلی زود معتقد شده بود که این‌ها تصادفی نیستند و می‌توانند معنا داشته باشند.

کاری که می‌خواهم بکنم این است که با توجیه تئوریکی که از یونگ می‌دانید، سعی کنید توضیح بدهید چرا، بدون اینکه حرف خرافی بزنیم، ممکن است این کت‌وشلوار به دلیل منطقی‌ای سیاه شده باشد. آیا ایده‌ای دارید که چطور می‌شود این را توجیه کرد؟

سؤال: یعنی می‌خواهید بگویید در همان اتفاق، مرگ پدر و سیاه شدن لباس به هم مربوط‌اند؟

سؤال من این نیست که آیا در این مورد خاص یا موارد مشابه، همیشه واقعاً معنا وجود دارد یا نه. سؤال این است که آیا می‌تواند معنادار باشد یا نه. آیا می‌توانید با استفاده از تئوری یونگ، وجود چنین پدیده‌ای و معنادار بودنش را توضیح بدهید؟ ممکن است بگویید من اصلاً تئوری یونگ را قبول ندارم، یا این پدیده‌ها را قبول ندارم؛ من نمی‌خواهم اینجا دربارهٔ اصل وجود یا عدم وجود این پدیده‌ها بحث کنم. سؤال روشن و ساده‌ای می‌پرسم: بر اساس تئوری یونگ، آیا می‌توانید چنین پدیده‌ای را توجیه کنید؟

مثل این است که بپرسم آیا می‌توانید بر اساس تئوری مارکس فلان پدیدهٔ اجتماعی را توضیح بدهید یا نه. حتی اگر به عنوان دانشجو تئوری مارکس را قبول نداشته باشید، ممکن است بتوانید یک توجیه خوب بر اساس آن تئوری بدهید. یا بگویید نه، بر اساس آن تئوری توجیهی وجود ندارد. حرف من این است که بر اساس تئوری یونگ، توجیه وجود دارد؛ یعنی چنین پدیده‌ای نه به طور رندوم، بلکه به طریقی معنادار می‌تواند ایجاد شود، و واقعاً لحظه‌ای که آن کت‌وشلوار سیاه می‌آید، ممکن است ربطی به مرگ پدر این آدم داشته باشد. مهم این است که توجیه را پیدا کنیم. حالا قبول داشتن یا نداشتن بحث دیگری است.

حضار: شاید موقع سفارش، خود آن آدم به دلیل انتظار مرگ پدرش، ناخودآگاه به جای سرمه‌ای گفته باشد سیاه.

اثر هنری و امکان نقد روان‌کاوانه

بله، شما می‌گویید اگر این آدم هنگام سفارش دادن به خیاط در انتظار مرگ پدرش بوده باشد، ممکن است واقعاً سرمه‌ای می‌خواسته بگوید، ولی ناخودآگاه گفته باشد سیاه. در این صورت اشتباه در خود سفارش اتفاق افتاده است. این یک توجیه خوب و تا حدی فرویدی است؛ سطحش نزدیک‌تر به خودآگاهی است. یعنی این آدم، یا در خودآگاهش یا در ناخودآگاهش، به نوعی انتظار مرگ پدر را می‌کشد. بنابراین آن حس، یا اگر بخواهیم فرویدی‌تر بگوییم، آن میل و انتظار، در کلامش اثر گذاشته و او در واقع کت‌وشلوار سیاه سفارش داده است. داستان این‌طور نقل می‌شود که سفارش سرمه‌ای داده، اما این احتمال بدی نیست. چنین اشتباه‌هایی می‌تواند پیش بیاید؛ آدم چیزی را می‌خواهد بگوید و چیز دیگری می‌گوید.

اثر هنری و امکان نقد روان‌کاوانه / اثر هنری و امکان نقد روان‌کاوانه (۲)

حضار: ممکن است خیاط یا کسی که سفارش را گرفته، از حالت او چیزی گرفته باشد؛ مثلاً نوعی ارتباط ناخودآگاه یا رزونانس میان او و خیاط برقرار شده باشد و خیاط سرمه‌ای را به صورت سیاه دریافت کرده باشد.

توضیح تقریباً همین است. حالا شما از واژهٔ رزونانس استفاده کردید. تئوری یونگ امکانات بسیار وسیعی برای توجیه چنین چیزهایی می‌دهد، و توضیحش چندان سخت نیست. بگذارید از اینجا شروع کنیم: حتی فروید قبول دارد که آدم می‌تواند اطلاعات مربوط به مرگ خودش را، دست‌کم در رویا، دریافت کند. یعنی اگر آدمی دچار بیماری‌ای شده باشد که هنوز کوچک‌ترین علائمی از خودش نشان نداده، بدن فرد به نوعی می‌داند که اوضاع خراب است. بدن یکی از منشأهای بزرگ ناخودآگاهی است. کیفیت‌هایی در بدن ظاهر می‌شود که ما ممکن است آگاهی خیلی کمی از آن‌ها داشته باشیم، اما در سیستم حیاتی ما پر از اطلاعات است.

فروید در کتاب «تفسیر رویا» و بعداً بعضی پیروانش، تا جایی که یادم نیست دقیقاً چه کسی، دربارهٔ نمادهای مرگ کار کرده‌اند. یکی از آدم‌های معروف اطراف فروید مجموعه‌ای از نمادهای مرگ جمع‌آوری کرد. با اینکه این‌ها به ناخودآگاه جمعی به معنای یونگی معتقد نبودند، دربارهٔ پدیدهٔ مهم و شخصی‌ای مثل مرگ معتقد بودند که اطلاعات مربوط به مرگ می‌تواند در ناخودآگاه وجود داشته باشد و به نوعی در رویا به خودآگاه منتقل شود؛ یعنی چیزهایی در رویا ظاهر شود که معنایش قریب‌الوقوع بودن مرگ است.

چیزی که یونگ به‌راحتی به ما امکان می‌دهد این است که ناخودآگاه‌ها با هم تبادل اطلاعات دارند. اصلاً ناخودآگاه با هر چیزی تبادل اطلاعات دارد. بنابراین چیز عجیبی نیست که یک آدم از مرگ قریب‌الوقوع کسی دیگر در ناخودآگاه خودش مطلع شود، اگر شرایطش آماده شده باشد. ممکن است کسی در رویاهایی چیزهایی ببیند که به معنی واقعی کلمه مربوط به مرگ دیگری باشد. البته این امکان ضعیف‌تر است نسبت به اینکه آدم در رویاهای خودش چیزی دربارهٔ وضعیت جسمانی خودش ببیند. اما این امکان وجود دارد که چنین اطلاعاتی منتقل شود: اگر آدمی در حال مرگ است، انگار نوعی هالهٔ مرگ دور او هست و این اطلاعات به اطرافیانش منتقل می‌شود.

نکته این است: آدمی که رفته لباس سرمه‌ای سفارش بدهد، در ناخودآگاه خودش اطلاعات مربوط به نیاز به لباس تیره یا لباس سیاه را دارد. به هر طریقی که بخواهید توجیه کنید، با پدیده‌ای شبیه رزونانس، یا به دلیل اینکه آخر روز فعالیت خودآگاه دو طرف کم شده، این اطلاعات می‌تواند منتقل شود. حتی ممکن است او واقعاً گفته باشد سرمه‌ای، اما آن آدم به شکلی شنیده باشد سیاه. در انتقال اطلاعات، سیاه قوی‌تر از سرمه‌ای بوده و چیزی که بعداً در ذهن خیاط مانده و بر اساس آن عمل کرده، رنگ سیاه بوده است.

اگر این آدم سفارش خودش را کتبی تحویل خیاط می‌داد، ممکن بود این اشتباه پیش نیاید. اما معمولاً این کار انجام نمی‌شود. یک تبادل نظر ساده صورت می‌گیرد، سفارش داده می‌شود، و طرف مقابل بر اساس چیزی که در حافظه‌اش هست کار می‌کند. حافظه جایی است که ناخودآگاه به‌راحتی می‌تواند چیزی را بعداً در آن تغییر بدهد. ممکن است همان خیاط اگر همان لحظه شروع می‌کرد، پارچهٔ سرمه‌ای را انتخاب می‌کرد؛ اما اگر دو روز بعد شروع کرده باشد، چیزی که یادش مانده رنگ سیاه بوده باشد. شاید خیلی قاطعانه هم فکر کند سفارش سیاه بوده است.

اینکه چند ساعت بعد از مرگ پدر، لباس به دست آن آدم برسد ممکن است کاملاً تصادفی باشد؛ اما اینکه اصولاً چنین اشتباهی رخ داده و همزمان پدر فوت کرده یا در آستانهٔ فوت بوده، کاملاً می‌تواند معنادار باشد.

کاری که یونگ می‌کند این است که به عنوان نتیجه‌ای از تئوری خودش علاقه‌مند است بگوید انواع و اقسام پدیده‌های معناداری که مردم گزارش می‌کنند، به‌راحتی با تئوری یونگ قابل توجیه است؛ کافی است بپذیرید که تبادل اطلاعاتی میان ناخودآگاه‌ها صورت می‌گیرد.

یونگ از دوران جوانی چنین چیزی را مطرح می‌کند. در یکی از کتاب‌های قدیمی‌اش می‌گوید بیماری‌های روانی مسری‌اند. یعنی محتویاتی در یک ناخودآگاه، یا اعوجاج‌هایی که به وجود می‌آید، کاملاً می‌تواند در جامعه به صورت مسری پخش شود؛ درست در حدی که سرماخوردگی ممکن است شیوع پیدا کند، بیماری‌های روانی و حالت‌های روانی هم شیوع پیدا می‌کنند، بدون اینکه کوچک‌ترین آگاهی نسبت به آن وجود داشته باشد.

او از همین ایده استفاده می‌کند تا بگوید در آلمانِ زمان هیتلر، به معنای واقعی کلمه نوعی بیماری روانی در آلمانی‌ها شیوع پیدا کرده بود. معمولاً نمی‌گوید هیتلر آمد و این‌طور شد؛ می‌گوید این‌طور شده بود که هیتلر آمد. یعنی پس از جنگ جهانی اول، وضعیت خاصی در آلمان به وجود آمد و مردم انگار در پنهان‌ترین لایه‌های وجودشان دچار مشکلاتی شدند. این وضعیت در حال گسترش بود و بر موج همین بیماری بود که آدمی مثل هیتلر سوار شد و نهایتاً فاجعه‌هایی مثل جنگ جهانی دوم به وجود آمد.

این مثال را با این هدف آوردم که به بعضی پدیده‌هایی اشاره کنم که خیلی از مردم در زندگی خودشان تجربه می‌کنند و برای خودشان یقین‌آور است، هرچند وقتی به دیگران منتقل می‌کنند، دیگران ممکن است شک کنند و بگویند این آدم تحت تأثیر عقاید خرافی حرف می‌زند. خیلی وقت‌ها پیش از اینکه اتفاقی بیفتد، احساس بدی به کسی دست می‌دهد. بعضی آدم‌ها اتفاقاً ویژگی‌ای دارند که این احساس‌هایشان قابل اعتمادتر است. یعنی وقتی در شرایطی قرار می‌گیرند و ناگهان احساس بدی پیدا می‌کنند، می‌شود تا حدی به آن توجه کرد.

نمی‌شود بلافاصله هر چیزی را که اتفاق می‌افتد بگوییم همین‌طور تصادفی رخ داده است. البته خیلی وقت‌ها ممکن است آدم احساس بدی هم پیدا کند و اتفاق بدی نیفتد. اما فکر می‌کنم آدم‌ها تجربه‌های شخصی‌ای دارند که برای خودشان قابل انکار نیست. من تجربهٔ شخصی‌ای دارم که برای خودم غیرقابل‌انکار است: پیش از اینکه اتفاق بدی بیفتد، اتفاق‌های خیلی عجیبی برای من افتاد؛ طوری که در آن زمان اصلاً به این چیزها توجه نداشتم و نمی‌توانستم از ذهنم دور کنم که چرا سلسله‌ای از اتفاق‌های عجیب دارد می‌افتد. بعد این‌ها به چیز خیلی بدتری منجر شد. یعنی خطب شد؛ به هر حال، آدم‌ها در زندگی شخصی خودشان دلایل کافی دارند که احساس کنند بعضی الهامات وجود دارد.

در تئوری یونگ، این از بدیهیات است که اطلاعات ناخودآگاه چنین نقشی دارند. همان‌طور که ممکن است رویای بدی ببینید و این رویا اخطاری باشد که اتفاق بدی دارد برایتان می‌افتد، به طور کاملاً معنادار و روشن، در بیداری هم می‌توانید حس‌های خوب و بدی داشته باشید که شما را آماده کنند برای اینکه اتفاق خوب یا بدی برایتان بیفتد. بنابراین خیلی از چیزهایی که مردم تجربه می‌کنند، در تئوری یونگ به آسانی قابل توجیه است.

فقط مدام تأکید می‌کنم که اینجا منبع اعتقادات خرافی و ایده‌های احمقانه هم می‌تواند باشد. یعنی آدم هر چیزی را که ببیند، مثلاً شلوارش سیاه شده یا فلان اتفاق کوچک افتاده، بگوید حالا شغلم را از دست می‌دهم، چون مثلاً شلوارم جور خاصی درآمده است. اگر کسی بخواهد اتفاق‌های روزمره را مدام نمادین تعبیر کند، حتماً زندگی‌اش از دست می‌رود؛ چون دیگر نمی‌تواند زندگی نرمالی داشته باشد.

یکی می‌آید می‌گوید برو زوج باشد اشکال ندارد، فرد باشد اشکال دارد؛ یا از این چیزهایی که در فرهنگ عامه زیاد داریم. همین‌هاست که باعث می‌شود آدم‌ها در برابر چنین حرف‌هایی گارد بگیرند. آن‌قدر از این نوع حرف‌های بی‌معنی در فرهنگ عامه وجود دارد که اگر ریشهٔ واقعی‌ای هم در جایی باشد، بعضی‌ها ترجیح می‌دهند کلاً بگویند هیچ چیزی وجود ندارد و هیچ احساس بد یا خوبی معنا ندارد.

حتماً شنیده‌اید که می‌گویند وقتی آدم از چیزی می‌ترسد، همان سرش می‌آید. این ترس ممکن است منشأ ناخودآگاه داشته باشد؛ یعنی واقعاً چیزی دارد سرتان می‌آید و ناخودآگاهتان از قبل اخطارهایی دریافت کرده است. از چیزی می‌ترسید و بعد همان اتفاق می‌افتد. مثل این است که بگویم خواب بدی دیدم و بعد اتفاقی برایم افتاد. آن خواب بد اصلاً برای همین آنجاست که آگاهی‌ای دربارهٔ اتفاق‌هایی که اطراف آدم می‌گذرد به او بدهد. گاهی احساس‌های بد قوی در بیداری هم ممکن است دقیقاً همین نقش را داشته باشد؛ مثل انعکاس رویایی فراموش‌شده در ذهن آدم.

این حرف را می‌زنم و از این جهت احساس بدی دارم که ممکن است آدم‌ها دچار توهم شوند. هر احساس بدی پیدا کنند، بگویند لابد اتفاقی می‌افتد. آدم‌های خرافی وقتی پایشان به پله می‌خورد، می‌گویند امروز سر کار نمی‌روم، یا اگر لباسشان پاره شود باید هفت دور چیزی را بچرخانند تا اثرش از بین برود. دقیقاً این‌ها همان خطر است.

می‌خواهم به یک تمثیل معروف در مثنوی اشاره کنم. مولانا نهایتاً می‌خواهد بگوید جایی که سکهٔ تقلبی هست، معنایش این است که سکهٔ واقعی هم همان‌جا ضرب شده است. جایی که اصلاً سکه‌ای وجود نداشته باشد، سکهٔ تقلبی هم به بازار نمی‌آید. خرافات مثل سکه‌های تقلبی‌اند. یعنی یک چیز واقعی وجود دارد که تشخیصش برای آدم‌ها خیلی راحت نیست؛ بعد در فرهنگ عامه انعکاس‌هایی پیدا کرده، هر کسی برای خودش چیزی ساخته است.

مثل تعبیر خواب‌هایی که بعضی‌ها برای خودشان می‌کنند. هر چیزی در خواب می‌بینند، فکر می‌کنند همان است. بدتر از آن، کتاب‌هایی است که در فارسی هم چند نمونه دارد: اگر فلان چیز را دیدید، مهمان می‌آید؛ اگر فلان چیز را دیدید، سفر خوبی در پیش دارید؛ و از این حرف‌ها. معمولاً هیچ ربطی به زندگی واقعی آدم‌ها ندارد.

حتی بعضی تکنیک‌هایی که برخی تعبیرکنندگان خواب دارند، طوری است که تقریباً همیشه جواب می‌دهد. مثلاً کسی رویایی دیده است؛ تعبیرکننده به او می‌گوید تو دینی داری که ادا نکرده‌ای و باید آن دین را ادا کنی. همهٔ آدم‌ها در زندگی خودشان دینی دارند که ادا نکرده‌اند. طرف هم می‌شنود و فکر می‌کند: آهان، درست گفت. یا آدمی می‌گوید آن دینی را که فراموش کرده‌ای ادا نکرده‌ای. از این حرف‌ها زیاد می‌شود زد.

به نظرم عالم عوائد خرافی، همان سکه‌های تقلبی اطراف یک چیز واقعی است؛ چیزی که به راحتی قابل تشخیص نیست. اینکه آن چیز واقعی در موردهای خاص چیست، اصیل است یا اصیل نیست، احتیاج به تجربه و شاید حتی روشن‌بینی دارد.

یونگ دربارهٔ زندگی خودش هم یکی دو مورد گزارش کرده که واقعاً جالب است، مگر اینکه بگوییم یونگ دروغ می‌گوید. مثلاً داستانی دربارهٔ پیدا شدن ماهی در یک روز از صبح تا عصر در زندگی‌اش گزارش می‌کند: هر جا می‌رفته، ماهی می‌دیده؛ یا نقش ماهی می‌دیده، یا خود ماهی را می‌دیده، یا جایی با ماهی مواجه می‌شده. دقیق یادم نیست جزئیاتش چه بود، اما دربارهٔ آن تفسیری دارد که معنایش در زندگی خاص او چه می‌توانسته باشد. به هر حال، گاهی مجموعه‌ای از نمادها و چیزهای معنادار در زندگی روزمرهٔ آدم‌ها پیدا می‌شود که با احتیاط بسیار زیاد، شاید بشود یاد گرفت بعضی از این نمادها را معنا کرد.

این تأکیدهای پیاپی برای این است که بحث از ناخودآگاه در بیداری خیلی زود می‌تواند از مسیر درست خارج شود. وقتی دربارهٔ رویا حرف می‌زنیم، دست‌کم می‌دانیم با متنی روبه‌رو هستیم که خودآگاهی در آن تقریباً کنار رفته است. اما در بیداری، همه‌چیز مخلوط است: عادت، تربیت، تجربهٔ کودکی، فرهنگ، انتخاب‌های آگاهانه، رفتارهای شرطی‌شده، و در کنار همهٔ این‌ها محتویات ناخودآگاه. بنابراین اگر در رویا نمادی را می‌بینیم و با احتیاط تعبیرش می‌کنیم، در بیداری باید چند برابر محتاط‌تر باشیم. هر علاقه، هر ترس، هر لغزش زبانی و هر واکنش عاطفی می‌تواند معنایی داشته باشد، اما می‌تواند محصول تجربه‌ای خیلی ساده هم باشد.

مثال رانندگی در تهران دقیقاً برای همین بود. اگر کسی در شهری آرام و قانون‌مند به شکلی تهاجمی رانندگی کند، شاید بتوان دربارهٔ ویژگی‌های روانی او بیشتر فکر کرد؛ اما وقتی در شهری زندگی می‌کنید که خود وضعیت خیابان، فشار جمعیت، بی‌قاعدگی عمومی و رفتار دیگران شما را به نوعی رانندگی خاص وادار می‌کند، دیگر نمی‌شود همان رفتار را بی‌واسطه به ناخودآگاه شخصی یک فرد نسبت داد. ممکن است چیزی دربارهٔ روحیهٔ جمعی جامعه بگوید، اما دربارهٔ تک‌تک آدم‌ها فقط با احتیاط زیاد می‌شود حرف زد.

در علایق هم همین‌طور است. ممکن است کسی واقعاً از یک حیوان، یک رنگ، یک اتومبیل یا یک بازیگر خوشش بیاید، اما این علاقه از کودکی، از محیط خانوادگی، از تجربهٔ لذت یا رنج، از فرهنگ عمومی، یا از تکرارهای رسانه‌ای ساخته شده باشد. اگر کسی در کودکی غذای خاصی خورده و از آن لذت برده، طبیعی است به آن غذا علاقه پیدا کند. اگر کسی در کودکی از عنکبوت ترسانده شده، طبیعی است بعدها هم از عنکبوت بدش بیاید. در چنین مواردی، اگر فوراً بگوییم این علاقه یا نفرت حتماً معنای ناخودآگاه عمیق دارد، در واقع داریم میان یک تجربهٔ ساده و یک نماد عمیق خلط می‌کنیم.

به همین دلیل، باید همیشه بپرسیم: آیا این علاقه سابقهٔ روشن دارد یا ندارد؟ آیا فرد خودش می‌تواند بگوید چرا از چیزی خوشش می‌آید یا بدش می‌آید؟ آیا توضیحی که می‌دهد با معنای نمادین آن چیز هماهنگ است یا فقط به یک خاطرهٔ شخصی مربوط می‌شود؟ آیا همان ویژگی را در نمادهای مشابه هم دوست دارد یا فقط به یک شیء خاص علاقه دارد؟ اگر گربه را دوست دارد چون مستقل است، آیا از موجودات مستقل دیگر هم خوشش می‌آید؟ اگر از گربه بدش می‌آید چون «بی‌وفا»ست، آیا از هر نوع استقلال عاطفی بدش می‌آید؟ این‌ها پرسش‌هایی است که شاید کمک کند بفهمیم با علاقه‌ای عمیق‌تر روبه‌رو هستیم یا با علاقه‌ای ساخته‌شده در تجربهٔ شخصی.

حتی در مثال عنکبوت هم نباید عجله کرد. عنکبوت می‌تواند برای مردی نماد نوعی زن مسلط، چسبنده یا دام‌گستر باشد؛ اما ممکن است آن آدم واقعاً تجربه‌ای با عنکبوت داشته باشد، یا در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که همه از عنکبوت می‌ترسیده‌اند. ممکن است ترسش از طریق تقلید و شرطی‌شدن آمده باشد. وقتی می‌گوییم چنین فوبیایی معمولاً معنا دارد، معنایش این نیست که بدون بررسی گذشته و زمینهٔ فرد، فوراً حکم بدهیم. معنایش این است که اگر تجربهٔ بیرونی روشنی پیدا نکردیم و ترس شدت و کیفیت خاصی داشت، آن وقت می‌توانیم به معنای ناخودآگاهش فکر کنیم.

اثر هنری و امکان نقد روان‌کاوانه (۳)

در مورد علایق هنری و سینمایی هم همین احتیاط لازم است. علاقهٔ یک دختر نوجوان به بازیگری با چهرهٔ کودکانه و نرم می‌تواند معنای رشدی داشته باشد، اما اگر زنی در سن بالاتر همان علاقه را حفظ کرده باشد، باز هم باید ببینیم چه چیزی در آن بازیگر برایش جذاب است. آیا چهرهٔ کودکانه و بی‌خطر او جذاب است؟ آیا تصویر رمانتیکی که سینما از او ساخته جذاب است؟ آیا او را به دوره‌ای از زندگی خودش وصل می‌کند؟ یا فقط به دلیل نقش خاصی که دیده به او علاقه‌مند شده است؟ اگر این پرسش‌ها را نپرسیم، تحلیل روان‌کاوانه تبدیل می‌شود به برچسب زدن.

احتیاط در تحلیل هنرمند زنده

همین را دربارهٔ اتومبیل هم باید گفت. اتومبیل در رویا می‌تواند نماد مسیر شغلی یا حرکت در زندگی باشد، اما در بیداری، علاقه به اتومبیل بزرگ یا کوچک همیشه فقط از ناخودآگاه نمی‌آید. ممکن است آدمی اتومبیل کوچک بخرد چون در محله‌اش جای پارک کم است. ممکن است اتومبیل بزرگ بخرد چون خانوادهٔ پرجمعیتی دارد. ممکن است کسی ماشینش را تمیز نگه دارد چون وسواس نظم دارد، یا چون شغلش ایجاب می‌کند، یا چون از کودکی یاد گرفته ابزار کارش را تمیز نگه دارد. تحلیل وقتی معنا پیدا می‌کند که این توضیح‌های ساده کنار گذاشته شوند یا ناکافی باشند، و در عین حال یک الگوی پایدار در رفتار فرد دیده شود.

احتیاط در تحلیل هنرمند زنده (۲) / احتیاط در تحلیل هنرمند زنده (۳)

پس باید میان دو افراط فاصله بگیریم. یک افراط این است که بگوییم هیچ‌چیز معنایی ندارد و همهٔ این‌ها تصادف، عادت یا فرهنگ است. افراط دیگر این است که برای هر چیز کوچک فوراً معنایی عمیق بسازیم. نگاه روان‌کاوانهٔ درست، نه بی‌معنایی مطلق را می‌پذیرد و نه معنابافی بی‌ضابطه را. باید ببیند کجا کنترل خودآگاه کم شده، کجا تجربهٔ شخصی توضیح کافی نمی‌دهد، کجا نمادهای مشابه یکدیگر را تأیید می‌کنند، و کجا کیفیت عاطفی واکنش آن‌قدر شدید است که از یک علاقه یا نفرت معمولی فراتر می‌رود.

در همین نقطه است که خطر خرافه پیش می‌آید. فرهنگ عامه پر است از نشانه‌هایی که به صورت مکانیکی تعبیر می‌شوند: اگر فلان چیز را دیدی، فلان اتفاق می‌افتد؛ اگر فلان عدد آمد، باید کاری بکنی؛ اگر فلان لباس پاره شد، باید اثری را خنثی کنی؛ اگر خواب فلان چیز را دیدی، مهمان می‌آید یا سفر در پیش است. این‌ها شبیه تعبیر رویا نیستند، بلکه نسخهٔ ساده‌شده، خشک و مکانیکی چیزی‌اند که در اصل ممکن است ریشه‌ای واقعی داشته باشد. درست مثل همان تمثیل سکهٔ تقلبی: وجود سکهٔ تقلبی نشان می‌دهد جایی سکهٔ واقعی هم هست، اما کسی که هر تکه فلز بی‌ارزشی را سکهٔ واقعی بگیرد، فقط خودش را فریب داده است.

نکتهٔ مهم این است که تجربهٔ شخصی برای خود آدم می‌تواند بسیار قانع‌کننده باشد. کسی ممکن است پیش از حادثه‌ای بد، احساس بدی داشته باشد، خواب بدی ببیند، یا سلسله‌ای از نشانه‌های عجیب را تجربه کند. برای خودش ممکن است این‌ها قابل انکار نباشد. اما همین تجربه وقتی به دیگران منتقل می‌شود، باید با احتیاط بیان شود. چون دیگری زمینهٔ عاطفی و روانی آن تجربه را ندارد و ممکن است آن را خرافه بداند. از طرف دیگر، خود آدم هم نباید هر احساس بدی را وحی منزل بگیرد. خیلی وقت‌ها آدم احساس بدی دارد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بنابراین معیار، تکرار، کیفیت، زمینه و نسبت آن با باقی زندگی است، نه صرفاً یک حس گذرا.

دربارهٔ رویای بد هم همین‌طور است. ممکن است رویایی اخطار باشد؛ ممکن است فقط محصول اضطراب روزمره باشد. ممکن است احساس بدی در بیداری انعکاس رویایی فراموش‌شده باشد؛ ممکن است فقط نتیجهٔ خستگی، بیماری، فشار عصبی یا اتفاق‌های سادهٔ همان روز باشد. اینجا همان جایی است که عقل و تجربه باید کنار حساسیت نسبت به ناخودآگاه قرار بگیرند. اگر عقل را کنار بگذاریم، به خرافه می‌افتیم؛ اگر حساسیت را کاملاً کنار بگذاریم، بسیاری از ظرافت‌های روانی را نمی‌بینیم.

از این جهت، مسئلهٔ اخلاقی هم دوباره برمی‌گردد. حتی اگر آدمی به مرور تجربه پیدا کند و بعضی نشانه‌ها را بهتر بفهمد، حق ندارد از این فهم برای دخالت در زندگی دیگران استفاده کند. فهمیدن یک چیز دربارهٔ دیگری الزاماً مجوز گفتن آن نیست. گاهی آدم چیزی را درست می‌بیند، اما گفتنش به آن فرد فقط اضطراب، شرمندگی یا مقاومت ایجاد می‌کند. کمک وقتی معنا دارد که طرف کمک بخواهد، وگرنه تحلیل روان‌کاوانه می‌تواند تبدیل شود به نوعی سلطه یا خودنمایی.

پس کل بحث امروز را باید در این چهارچوب نگه داشت: ناخودآگاه در بیداری هم خودش را نشان می‌دهد؛ علایق، ترس‌ها، عادت‌ها، لغزش‌های لفظی، انتخاب‌های هنری، نوع رابطه با حیوانات، علاقه به اتومبیل یا بازیگر، و حتی بعضی همزمانی‌های عجیب می‌توانند حامل معنا باشند. اما این معنا هیچ‌وقت به شکل ساده، فوری و مکانیکی به دست نمی‌آید. باید با زمینه، تجربه، فرهنگ، تکرار، شدت عاطفی و نمادهای مشابه سنجیده شود. بدون این احتیاط، بحثی که می‌تواند راهی برای شناخت عمیق‌تر خود باشد، خیلی راحت به قضاوت بی‌پایه دربارهٔ دیگران یا به خرافه تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، اگر بخواهم نتیجهٔ روش‌شناختی این قسمت را دوباره به زبان ساده بگویم، باید گفت هر جا کنترل کمتر است، امکان حضور ناخودآگاه بیشتر است؛ اما هر جا کنترل کمتر است، امکان خطا در قضاوت ما هم بیشتر است. ما با داده‌های آشفته‌ای سروکار داریم: علاقه‌ای که بخشی از آن از کودکی آمده، بخشی از آن از فرهنگ آمده، بخشی از آن از تجربهٔ لذت و رنج آمده، و شاید بخشی هم از ناخودآگاه عمیق‌تر. بنابراین کار تحلیل این نیست که یکی از این منابع را مطلق کند، بلکه این است که سهم هر کدام را تا جایی که می‌شود تشخیص بدهد. این تشخیص هم بدون زمان، تجربه و احتیاط به دست نمی‌آید.

همین احتیاط است که اجازه می‌دهد از یک طرف نسبت به نشانه‌ها کور نباشیم و از طرف دیگر به دام نشانه‌سازی نیفتیم؛ یعنی نه هر اتفاقی را بی‌معنا بدانیم و نه هر اتفاقی را بی‌دلیل به یک حکم قطعی روان‌کاوانه تبدیل کنیم.

این فاصلهٔ باریک، عملاً محور همهٔ مثال‌های امروز بود.

به همین دلیل هم بحث مدام با هشدار و بازگشت به احتیاط همراه شد.

این نکته مهم است.

تمام.

وقتی هم نمانده که بخواهیم دربارهٔ مباحث بعدی صحبت کنیم. راستش در این هفته کمی، شاید یکی از علت‌هایی که آپلود فیلم به تأخیر افتاد، احساس خوبی به من دست نداد که دربارهٔ یک اثر ایرانی صحبت کنیم. فکر می‌کنم در فرهنگ ما، به طور کلی، پذیرش زیادی وجود ندارد نسبت به اینکه از دل حرف‌های یک فرد، چیزهای پنهانی او را ببینیم. وقتی دربارهٔ فیلم‌های خارجی صحبت می‌کنیم، آدم هر قدر دربارهٔ کارگردان کنجکاوی کند و چیزهایی از او بگوید، خیلی مشکل ایجاد نمی‌شود. حتی اگر آن آدم‌ها زنده باشند، بعضی از غربی‌ها خوششان هم می‌آید که شما چیزهای عمیقی دربارهٔ زندگی خصوصی‌شان بگویید.

اما ایرانی‌ها به طور کلی دربارهٔ حریم زندگی خصوصی حساسیت‌های خاصی دارند. به هر حال، فکر می‌کنم چون فیلم آپلود شده، باید چیزهایی درباره‌اش بگویم؛ اما شاید چون موضوع یک فیلم ایرانی است، باید در نتیجه‌گیری دربارهٔ وضعیت روانی یک هنرمند، آن هم در شرایطی که کارش را انجام می‌دهد، احتیاط بیشتری کنیم.

بگذارید این جلسه را همین‌جا تمام کنیم. در جلسهٔ آینده دربارهٔ فیلم «هنرپیشه» صحبت می‌کنیم؛ حالا اینکه چقدر مفصل یا مختصر باشد، معلوم نیست. به طور کلی احساس خوبی نسبت به نقد کردن کارهای ایرانی ندارم. از طرف دیگر، معرفی فیلم خارجی هم مشکل خودش را دارد، چون فیلم‌های خارجی معمولاً محدودیت‌های نمایشی دارند و فیلم‌های داخلی هم محدودیت‌های حرف زدن درباره‌شان وجود دارد. بالاخره باید جوری این‌ها را حل کنیم. شاید داستان‌ها بهتر باشند؛ داستان‌های خارجی شاید راحت‌تر بتوانند موضوع بحث شوند، و دربارهٔ داستان‌های ایرانی هم باید ببینیم چطور می‌شود بدون افتادن در موشکافی‌های آزاردهنده و نتیجه‌گیری‌های شتاب‌زده، با احتیاط پیش رفت.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها