روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۳۱
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

روانکاوی و فرهنگ ۳۱: فرایند فردانیت

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۲)
  1. کارل گوستاو یونگ۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴، ... · روان‌شناسان و روانکاوان
  2. زیگموند فروید۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳، sec-۴، sec-۶ · روان‌شناسان و روانکاوان
  3. فرهنگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۵ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  4. ناخودآگاه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  5. نماد۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  6. اسطوره۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۴ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  7. خودآگاه۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  8. رؤیا۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  9. عیسی مسیح۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۶ · پیامبران و چهره‌های قرآنی
  10. حقیقت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  11. حیات۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  12. دعا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  13. شرق۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · کشورها و مناطق فرهنگی
  14. عرفان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  15. عشق۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  16. غرب۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · کشورها و مناطق فرهنگی
  17. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  18. مدرنیته۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · نظریه‌های اجتماعی و سیاسی
  19. مسیحیت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · ادیان و مذاهب
  20. هدایت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  21. هند۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · کشورها و مناطق فرهنگی
  22. گناه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی

فرایند فردانیت و جمع‌بندی نظریهٔ یونگ

موسیقی بکنم و برویم سراغ فرایند فردانیت و یک بخش امدهی. در واقع، از نظریه‌های یونگ را به این احساس برسیم که تمام کردیم فهمیدن مفهوم ناخودآگاه جمعی و محتوای ناخودآگاه جمعی و شناختن تقریری مفهوم آرکتایپ و آرکتایپ‌های مهم و فرایند فردانیت این را تقریباً مهم‌ترین اجزای نظریهٔ یونگی. حالا نظریهٔ یونگی که شرح تمام نمی‌شود که کنم حتی نمی‌شود وجمه‌ها سارشو خوند یک دور نقد زیاده. ولی این شکلی نیست که آدم اگر مثلاً، همه جزئیات کاراشو نبینه نمی‌تواند ادعا بکند که فضای تفکری اونگو فهمیده و این که بخواهد به‌اصطلاح با همه ادعا که فهمیده ما می‌خواهد به یک جایی برسیم به شیعه خود تحلیل بکنیم دیگر.

حالا خیلی به جزئیات حرفان شاقن کار نداریم من قبل از این کارلین جلسه فکر می‌کنم، که تای حدودی اصول نظریه را دارم تمام می‌کنم فقط یادتان باشد که ما بحث را از یک سری مسائل مرتبط و خودآگاهی شروع کردیم آن‌ها را هم دست کم نداریم آن تیپولوژی یونگ که بنابرای سه تا پارامتر به هشت دست آدم‌ها تقسیم می‌شوند به اضافه مفاهیمی‌که مثل عقده و آن چیزها مطرح کرده که در یک جلسه ابتدایی در موضوعش صحبت کردم آن‌ها هم واقعاً اجزایی هستند که به نوعی با نظریهه یونگ ارتباط دارند مثلاً، فرض کنید آن ایده جالب آزمون کلمات که خیلی.

به نظر من، ایده خیلی جالب و بامزه‌ای است که اگر رازش کسی بدون همه چیز از بین می‌رود. ولی. به‌هرحال فکر می‌کنم، عملاً می‌شود باش خیلی چیزها فهمید بگذاریم بگذارید من این جلسه را. در واقع، علی‌رغم این که قرار بوده یک مقدار در این جلسه آنیما آنیموس بگویم بعد هم برم سراغ فرایند فردانیت به نظرم رسید برای اینکه نظم درستان به هم نخوره بهتره که برویم سراغ سلف و فرایند فردانیت در فرایند فردانیت باید برگردیم به موضوع آنیما آنیموس و به طور طبیعی باید برگردیم حتی ایچ اتفاقی نگفتاده بود و یک بخش از بخش نمونده بودم یک بخشی از توضیح دادن فرایند فردانیت برمی‌گردد به این که مرحله.

در واقع، رسیدن به جزب کردن محتوای آنیما آنیموسه که خب، طبعاً به آنجا که رسیدیم به طور طبیعی آن بحث‌هایی که مونده را می‌توانم مطرح بکنیم از فرام بحث را شروع می‌کنم با یک آرکتایپ جدید که مهم کردید آرکتایپ هم هست آرکتایپ سایه که یک جوری ما به اعضاش در نظریهٔ فروید همان چیزی بود که آنجا تحت عنوان ناخودآگاه و مطرحه یک چیزی. در واقع، مخلوطی از مفهوم اید و مفهوم ناخودآگاه شخصی که یک مجموعه‌ای از گرایش‌های غریزی، انرژی‌های روانی که موجود به مثلاً، به نوعی قرارز استلاحا هیوانی می‌شود به اضافه. حالا یک تیگگی‌هایی که نتیجه سرکوبی و آن چیزها از این‌ها همه مفهوم سایهر را وقتی به آن نگاه می‌کنین همه این چیزها. در واقع، در آن هست و سایه را اول گفتیم برای خاطر این‌که سایه مقابل ایگو است اگر تقابلی وجود داشته باشد مقابل اصلاً خودآگاهیه آن قسمتی که در سایه قرار گرفته اولین چیزی که در وقت از ناخودآگاه ما انگار می‌فهمیم سایه است، بخشی از شخصیت واقعی ما که از ما پنهانه. بعد رفتیم سراغ مفهوم پرسونا، یک جور در واقع، ارتباط خوبی دارد ما به اعضای مفهوم سوپر ایگو در دیدگاه فرویدی است. هیچ کدام این‌ها واقعاً منطبق نیستند من بگویم مثلاً، سایه یعنی، همان یا نمی‌دانم پرسونا یعنی، همان.

ولی به‌هرحال بعدی شما با پرسونا آشنا می‌شین می‌بینید که آنجا مباحث مشابهی وجود دارد با یک فضایی خود متفاوت. به‌هرحال مفهوم والد یا سوپر ایگو و آن بخشی از خواسته‌هایی که از بیرون در واقع، به انسان تحمیل می‌شود خیلی نزدیک به مفهوم پرسونا آن‌طور پرسونا به‌عنوان آرکتایپ اینجا مطرح است. اصلاً ماهیتش یک جوری با مفهوم سپری و فرزون اصلاً به‌عنوان مثال این را یادتان باشد که آنجا اید اصالت دارد به نوعی بعداً یک سری تضاد‌های طبیعی به اضافه تضاد‌های خاصی با سوپر ایگو پیش می‌آید و بعد ایگو شکل می‌گیرد به‌عنوان میانجی بین این‌ها.

ولی در نظریه‌های یونگ اصولاً این‌ها یک جوری ماهیت‌های ازلی دارند یعنی، پرسونا برای خودش در واقع موجودیت مستقلی دارد آنیما آنیموسین همه یک جوری در روان ما هست بعد از این‌که در واقع، پرسونا را گفتیم در تقابل با پرسونا مفهوم آنیما و آنیموس هست. این‌ها یک زوج متقابل هستند که از یک جهاتی تقابل‌شان روشن است که آنیما و آنیموس را من تو جلسه قبل نسبتاً مفصل در موردش صحبت کردم. این‌ها در واقع، سه تا آرکتایپ اساسی هستند که تا حال در موردِ آن صحبت شده و حالا می‌خواهیم می‌ریم سراغ آرکتایپ چهارم که از یک جهاتی مهم‌ترین آرکتایپ و به هیچ وجه هم در نظریهٔ فروید شما نمی‌توانید بگویید که اصلاً فضای بحث یونگ در مورد سل به نوعی با همه نظریهٔ فروید.

در واقع، در تضاد دارد یک جوری تفاوت عمده این چیزی که من روش مدام تأکید می‌کنم که در نظریهٔ فروید مفهوم روشت اصولاً وجود ندارد یا انسان مثلاً، کامل یا انسان سالم تعریف مشخصی ندارد تو دیدگاه یونگ یعنی، در واقع، در مرکز بحث‌های یونگ قرار دارد. اینجا این نمونه مشخصش هم اینجا پیش می‌آید من اینجا یک آرکتایپی دارم در موردش صحبت می‌کنم اساساً این آرکتایپ و همه ویژگی‌هایی که اینجا در واقع، به او نسبت داده می‌شود مطلقاً مشابهی در نظریه فروید ندارد شما جایی نمی‌بینید که. حالا من یک خورده می‌گویم که آنجا حدیده‌هایی که یونگ با استفاده از سلف توجیه می‌کند، آنجا چطور توجیه می‌شوند به‌عنوان یک مثلاً، فرض کنید مرکزیتی در روان و این حرف‌ها نیست، منتها برار فروید همی‌چیز را در نظری خودش تا آن را می‌تواند جایید. خب، قبل از این مفهوم آرکتای سلفو دقیقاً مشخص بکنم که چیست همین الان. من فکر می‌کنم، به اندازه کافی بحثایی که کردید این احساس باید در آدم به وجود بیاید و من خودم واقعاً احساس شخصی خودم و بر اولین بار که مجموعه حرف‌های پراکنده یونگ در مورد آرکتای پنینا را شمیدن واقعاً این احساس به این دست.

داد که چقدر داخل ما شروعه یعنی، من اول تصور طبیعی آدم‌ها که ما یک جوری باشیم خوب گرستیم و دوست داریم یک جوری باشد این است که ما همان ایگا هستیم و یک جوری احساس وحدت خیلی خوبی می‌کنیم وقتی می‌گویم من یک چیز مشخص واحد خیلی که به اصلای وحدت ارگانیک دارد به نظرم می‌آید و روان‌کاوی اصولم می‌آید به من می‌گوید که نه می‌گوید که این ایگو همه تو نیست یک عالمی‌چیز دیگر هم هست چون آن‌ها تو ناخودآگاهی یعنی، تو خودآگاهیت نیستی فکر می‌کنی خودآگاهیت هست یک چیزهای دیگر هم در تو وجود دارد که تقابل دارد با خودآگاهیت پس من.

حالا چه فرویدی نگاه کنم چه یونگی نگاه کنم همه من فقط ایگو نیست چیزهای دیگر هم دارد مثلاً، سوپر ایگو و اید دارم که فروید به من می‌گوید اصلاً اصلشم اوناست و ایگو یک جوری زایده یک نیاز‌هایی که بعد هم به وجود آمده تو بی خودی فکر می‌کنی که ایگو هستی یونگ هم به طرز شدیدتر این حرف را می‌زند برای خاطر این که اصولاً از اوگیانوس ناخودآگاهی صحبت می‌کند این چیزی که ما فکر می‌کنیم هستیم یک جزیره سرسوزنی در یک اوگیانوس خیلی بزرگه. در واقع، ما آن اوگیانوس هست بعد نظریهٔ یونگ را که داریم متعلق می‌کنیم می‌بینیم اوگیانوس چنین اوگیانوس یک.

دستی نیست یک گوشهی برای خودش یک چیزی به اسم سایه هست یک پرسیونا داریم نمی‌دونم آنیما آنیموس و همان‌طور که من گفتم دیگر وارد نمی‌خواهد جزید یاد بشیم آرکتایک‌ها یکی و دوتا نیستند صدها و هزارها آرکتایپ هستند این‌ها هر کدومشون شما وقتی از آرکتایپ صحبت می‌کنین به نوعی این‌ها یک سری واحدهای مجزا و تا ودود زیاد خودمختار هستند که برای خودشان دارند کار می‌کنند هر کدام انگار یک وظیفه‌ای دارند آرکتایپ آنیما آنیموس برای خودش یک سری نمادها تولید می‌کند برای خودشان دارد پرسونا پیره نمی‌دانم همه شنون هم به نوعی با غرایز ما به نوعی هماهنگ هستند.

ولی به حرکت در وجود ما این هم همه به‌اصطلاح با همدیگر این‌طور نیستند که یک جوری. حالا تا حد دقیقاً تا الان که داریم صحبت می‌کنیم کنیم هر کدام به نظر می‌آید وایده‌های مجزان مثل شاید بگوییم قده‌های داخل بدن آن که هر کدام یک وظیفه‌ای دارد یک چیز خاصی ترش روح می‌کند این‌ها هم انگار یک سری قده‌هایی اصلاً در روح ما در روان ما که هر کدومشون یک سری نماد‌های ترش روح می‌کنند ما انتظار داریم کمون جسم خودمان را حس می‌کنیم که. به‌هرحال، از در پزشکی می‌دانیم چطور‌ها را، نمی‌دانیم. در هر حال، یک وحدت ارگانی در جسم‌ها هست. درست است که هر قدر را که جداگانه داریم نگاه می‌کنیم، برای خودش یک فانکشنی دارد که می‌شود در مورد فانکشنی صحبت کرد. برای کل فانکشن‌های جسم‌ها با همدیگر به شدت در هماهنگی هستند. این‌طور نیست که اصلاً وحدت بخشی در جسم ما وجود نداشته باشد. چطور این‌ها با همدیگر وحدت پیدا می‌کنند؟ این مسئله کاملاً مربوط به فیزیولوژی و علم پزشکی است. ولی یونگ در مورد مسئله روانی می‌آید.

آرکتایپ سلف و وحدت روان

در واقع، کاری که انجام می‌دهد این است که آرکتایپی را فرض می‌کند که وجود دارد، باز به طور تجربی، نه به طور مثلاً فرضی نظریه که از یک جایی نتیجه بگیرد. آرکتایپی وجود دارد که اصلاً وظیفه‌اش نمی‌نیست. در واقع، یک جوری انگار جنس این آرکتایپ تو مثلاً بحث‌های علمی یعنی ریاضیات بعدی چیز داریم می‌گوییم این‌ها موجودیت درجه دوم دارند. مثلاً، منطقه درجه یک داریم، منطقه درجه دو داریم، یک چیزی که در بار مثلاً فرض کنید یک سری موجودات ما داریم که دارند یک سری اشیاء هستند که در زمینه کار می‌کنند، بعد یک شیء هست که موضوع کارش این اشیاست، نه آن.

زمین‌های طبیعی که آن‌ها روز کار می‌کردند، یک جوری مفهوم سلف، یک مفهوم انگار یک آرکتایپ در دو همه کار اساسی که سلف انجام می‌دهد به نوعی همه‌هنگتند، همه چیزه و ما را می‌خواهد به یک چیزی برساند. چرا می‌گوییم که سلف آمل رشته؟ برای خاطر اینکه رشت واقعی روانی وقتی از در یونگ اتفاق می‌افتد که این همه‌هنگی‌ها اتفاق افتاده باشد. سلف آمل همه‌هنگی آرکتایپ‌های درون ناخودآگاه ما فقط نیست، یکی از موجوداتی که موجود سلف است، خود ایگو است.

در واقع، بیشتر از هر چیزی سلف دارد سعی می‌کند که ایگو را با بقیه این موجودیتی که در ناخودآگاه ما هست همه‌هنگ کند. پس یک آمنی وجود دارد. ببینید، بنابر مشاهدات تجربی این که شما مدام می‌بینید که این محتوای ناخودآگاه می‌خواهد به خودآگاه خودشان برسد، من چه آمنی فرض کنم که این کار را برای من انجام می‌دهد. ما رویا می‌بینیم، اسطوره‌ها، همه این‌ها به نوعی تلاش‌هایی است که مکانیسم‌های روانی ما دارند انجام می‌دهند که محتوای ناخودآگاه را به خودآگاه برسانند. به این مرتب یک سیگنال‌هایی از آن لایه پایین از سمت آن اقیانوس به سمت این خشکی می‌آید، درست برعکس این تلال مداوم برای این که ناخودآگاهی به خودآگاهی برسد. در واقع، تبدیل اطلاعات از ناخودآگاهی به خودآگاهی یک چیزی است که به طور تجربی می‌بینیم. علاوه بر این، مجموعه خیلی بزرگی از نماد‌های ناخودآگاه وجود دارد که در اسطوره‌ها و رویا‌ها ظاهر می‌شوند، که باز ما برایشان واژه‌ای نداریم و وجهی نداریم که بگوییم این‌ها نماد‌های چه چیزی هستند. نماد‌هایی که سلف خود را در این انواع و اقسام نماد‌ها ظاهر می‌کند. در واقع، متداول‌ترینشان نماد‌هایی هستند که به‌صورت اشکال هندسی دایره‌وار ظاهر می‌شوند. جایی یونگ در کتاب تحلیل رویاهایش می‌گوید من به طور تجربی این را با گرفتن رویا‌های مداوم سریال رویا‌های بیماران خودم کشف کردم.

به طور تجربی، هر مدتی یک بار به طور با یک پریودی نماد خاصی ظاهر می‌شود در رویا‌ها که به نظر نمی‌رسد در جریان زندگی عادی آدم‌ها باشد. ظهور یک سری نماد‌هایی که نماد‌هایی به شدت هستند؛ این که نماد‌هایی که مثلاً فرض کنید ممکن است به‌صورت اشکال هندسی باشد، دایره، کوره، این‌طور چیزها، به شدت حس وحدت و هماهنگی مثلاً در آن‌ها هست، تا انواع اقسام نماد‌های دیگر موجودات و اشیای طلایی رنگ مثلاً که یک جور تح...

همیشه این رویا‌ها بیشتر از این که آن اشیا مهم باشند، کیفیت تأثیر عجیبی که روی آدم می‌گذارند مهم است. هر مدت یک بار رویا‌های خیلی تأثیرگذار با یک سری نماد‌هایی که خیلی شناخته شده نیستند، اکثرشان آشنا نیستند حتی. من می‌خواهم تأکید بکنم که یونگ روی این تأکید می‌کند که خیلی وقت‌ها این اشکال هندسی هستند یا مثلاً فرض کنیم. حالا شکل هندسی دو زمان دایره نیست، ممکن است چیزهای دیگر هم باشد. یک بار من یادم است موقعی که حرف از ناخودآگاه جمعی بود، از یک رویای تکراری که یک نفر دیده بود و بعد یونگ می‌گوید که من در رویای کشیش قرون وسطایی این...

همین دستگاه عجیب و غریب را دیدم. ممکن است سلف به‌صورت نماد‌هایی که تولید می‌کند به‌صورت یک دستگاهی باشد که اجزایش مهم هستند، مثلاً همه هنگی فوق‌العاده و خوبی دارند. هر جور نماد‌هایی که به نوعی حس همه هنگی در آن باشد و به شدت تأثیرگذار باشند. موجودات طبیعی، موجودات ارگانیک به دلیل این که موجوداتی هستند که یک جوری ما احساس همه هنگی به‌مان دست می‌دهد وقتی این را می‌بینیم. حیات اصولاً تصوری که ما از حیات داریم، هر موجود زنده‌ای همراه با حس همه هنگی ارگانیک است؛ مهم نیست که واقعاً این موجودات در درونشان چقدر همه هنگی دارند. ولی این حس را به ما می‌رساند انسان فقط در خودش حس نه همه هنگی می‌بیند به نظر نمی‌آید ایگوی مثلاً، یک سوسک می‌شود گیاهی مثلاً، درونیش که مختص حیاتشه در نه همه هنگی به سر ببرد به نظر می‌آید به شکل‌های تحصیل‌گذاری مثل مثلاً، فرض کنید رنگ درخشان تلایی داشتند فکر می‌کنم، سوسک تلایی یکی از نماد‌های متداول سلفه یعنی، اگر یک آدمی یک بار دیده باشد بارها یونگ می‌دهد که یک چنین موجوداتی با یک رنگ درخشان تلایی با یک تصویر عجیب و غریب روی شخصی که دارد رویا می‌بیند ظاهر می‌شود در اسطوره هم از این‌طور موجودات و اشیای مثلاً، تلایی.

رنگ و خیلی مطلوب در قبال داریم یکی از مهم‌ترین شاید یونگ یک جایی تحکید کرده باشد مهم‌ترین نماد سلف در فرهنگ بشری مسیح است. مسیح شخصیتی که از مسیح در فرهنگ غربی هست اصلاً انگار همان چیزی است که سلف می‌خواهد پیام خودش را.

در واقع، منتقل بکند مهم نیست اصلاً شما اعتقاد داشته باشید به این که مسیح وجود داشته یا نداشته پیامبر بوده یا نبوده فقط اسطوره است مهم نیست از دید یونگ مهم نیست مهم این است که بشر قهرمان‌هایی را شخصیت‌هایی مطلوب سلف بودن را به طور مداوم در اسطوره‌ها خلق کرده از باستانی‌ترین اسطوره‌ها ما قهرمان‌های خداگونه‌ای داریم قهرمان‌هایی که به خدایی می‌رسند یا اصلاً خدایی هستند یا اصلاً خدا هستند خدایی که منتها در زمین ظاهر شد یونان اسطوره‌های یونانی پر از این‌طور شخصیت‌ها هست شخصیت‌هایی که به نوعی از آسمان اصلاً می‌آیند یا به آسمان می‌روند گاهی این شکلیه که خدا.

تبدیل به انسان می‌شود گاهی انسان است که به مقام خدایی می‌رسد همه این قهرمان‌های خداگونه نمادهای سلف‌اند آن کمال مطلوبی که ما دلمان می‌خواهد که به او برسیم کار شده‌ترین و قدرتمندترینشان نصیبه نماینده یک جور اتحاد کامل مثلاً، با خداست من نمی‌خواهم این نماد را ما همیشه بحث که می‌کردیم ببینید من سعی کردم که یک جور مشخصی در مورد آرکتایپا بحث بکنم اول بگویم که یک جوری وابسته به غریزه‌گرستم باید بگویم که به طور تجربی چه نماد‌هایی تو رویا و اسطوره دارند که لازم بشود که برای این نماد‌ها مثلاً، این مرجعی قائل بشویم از این حرف‌هایی.

که من زدم.

در واقع، در همان راستا می‌گویند ما راجع به غریزه را به کار نبریم حس وحدت‌خواهی داریم از همین که چرا وقتی که من می‌بینم که ای وای من ایگوی خودم نیستم ناراحت می‌شوم چیزهای دیگر در من هست که من این ناراحت اصلاً نمی‌دانم چه هستم این جدایی ایگو خودآگاه ناخودآگاه چرا آزار دهنده است چرا از این که در ناخودآگاه شبوه احساس بدی بوجود می‌آید ما وقتی در آرامش زندگی می‌کنیم که انگار در یک حالت وحدتی به سر ببریم مهم‌تر از این وحدت شخصی که در درون خودمان می‌خواهیم ما از این که از وحدت با جهان هم جدا افتادیم مثلاً، اصولاً موجود جدا افتاده‌ای شدیم هم رنج می‌بریم تمام دانش بشری را شما نگاه کنید من یک جزئیاتی را می‌بینم و سعی می‌کنم یک نظریه به وجود بیاورم که این جزئیات را نظم بده و در کلی.

در واقع، منحل بکنیم ما از مشاهده پدیده‌های جدا از هم مثلاً، حس خوبی نداریم. دوست داریم که دانش را ساختیم از ساینس گرفته تا همه انواد دانش‌ها. دانش‌ها کارشون این است که وحدت بخش باشند اجزای پراکنده‌ای را که می‌بینیم، مشاهدات پراکنده ما در یک دیسیپلین خوبی تا حد ممکن ساده به وحدت برسون. سادگی هم برای همین است که در نظریه‌ها شرط خوبی نظریه است، یعنی من بتوانم با یک نظریه ساده اجزای را به همگی برسونم. نمی‌روم سراغ نظریه‌ای که خودش اجزای پیچیده‌ای دارد. پس به نظر می‌رسد یک چیزی مثل قریزه، کلمه قریزه دیگر اینجا خیلی مناسب نیست.

سلف و مسئلهٔ مرکز روان

یک حسی در ما وجود دارد که دنبال وحدت می‌گردیم، دنبال این می‌گردیم که در درون خودمان وحدت ارگانیک را احساس بکنیم و خودمان را با جهان خارج هم حتی در این وحدت ببینیم. این تمایل شدید آدم‌ها بقیه در تمدن غرب به مسلف مواد مخدر.

از اینجا می‌آید مواد مخدر‌ها، منظور حالا هر مواد مخدری است، این موادی که به اصطلاح مواد تباهمزا هستند به طور مصنوعی این حس وحدت را مبقتن ایجاد می‌کند. معمولاً گزارش‌های موجود در مورد مسلف کردن بعضی از این موادی که گیاهی یا شیمیایی هستند این است که همه این آدم‌ها تجربه احساس وحدت ارگانیک با جهان را در واقع بهش می‌رسند و موزر بودنش هم همین است. بگویید شما آن چیزی را که باید به طور طبیعی به آن برسید به طور مسموعی و موقعت. در واقع، احساس می‌کنید و این کلاً یک جورایی مشکلاتی به وجود می‌دهد. من یاد این شعر حافظ می‌افتم که می‌گوید که مدعی خواست که آید به تماشاگه راز، دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد.

در واقع، آدمی که با استفاده از مواد شیمیایی یک لحظه این وحدت را می‌بیند دقیقاً یک آدم نامحرمی است که یک چیزی را که نباید ببیند دارد می‌بیند. شما می‌توانید با در واقع، تی کردن یک مسیری به یک جایی برسید به طور دائمی این حس اتحاد وحدت در درون خودتان و وحدت ارگانیک جهان را درک بکنید به تدریج و یک خود با زحمت و اگر بخواهید در یک ششم هم زدن این کار را بکنید ممکن است یک اتفاقی برایتان بیفتد. ولی آن چیزی که حافظ در شیرتت عنوان دست غیب از آن یاد می‌کند دست رد به سینه نامحرمان می‌زند، یعنی همیشه این توقمات همراه با یک سری.

مواد مخدر و تجربهٔ وحدت

در واقع، خیالات نامربوط هم هست. یک مجموع کتابی بود که یک موقعی در ایران خیلی مد شد. احتمالاً می‌دانید که اصولاً فرهنگ سرخوستی به شدت در آن مسلف این‌طور نواد وجود داشته. اصلاً سفید پوست‌ها وقتی رفتند آنجا، گوجه فرنگی و سیوزمینی را فقط کشف نکردند، کنابیس و این‌طور گیاه‌های مقدس سرخوستی هم. در واقع، توتون ساده‌ترینش است تا. حالا یک خود قبلی تراش مثلاً، این چیزهایی مثل کنابیس است. این‌ها همه در واقع، سرخوستا بودن که اداشه استفاده می‌کنند، منتها آن‌ها استفاده معقولی را در طی هزاران سال یاد گرفته بودند، مثلاً وقت‌هایی که مراسمی می‌خواستند برگزار بکنند و در آن مثلاً، در حالت بیداری. به اسطلاح، رویا ببینند جادوگر قبیله یا هکینشان یک مراسم دست جنی یک کار مثلاً، چپوگ می‌کشیدن؛ نه این‌که جیب‌شان سیگار بگذارند مثلاً. از صبح که هر وقت اعصاب‌شان خراب است، سیگار اصلاً این استفاده‌ای که سفیدپوستا از توتون و مواد نشکیم می‌کنند، آن‌ها به هیچ وجه این کار نمی‌کردند. از تنباکو، نمی‌دانند، توتون این‌ها همه در آیین‌های سرپوستی غذاست داشت و یکی نبود که شما همین‌جوری برید نصران سیگار بکشید بگذاریم. باید من وارد دستایی چیزی که می‌خواهم بگویم. می‌خواستم بگویم این است که اصلاً جذبه این مواد برای این است که به طور لحظه‌ای همراه با توهم آن حس وحدت را ایجاد می‌کند.

آدم‌هایی که توان حالت می‌روند، دیگر نمی‌خواهند برگردند این‌گاه و غالباً توصیفی که افرادی که از این مواد استفاده می‌کنند دارند این است که یک جوری احساس وقتی برمی‌گردم به این حالت عادی، احساس رنج می‌کنند شادی را.

در واقع، تو هستی وحدت با جهانی که. در واقع، پیدا کردن من یک بار یک گزارشی خواندم، فکر کنم یک بار هم در یکی از این جلسات دلیلی معرفی‌اش کردم، در یک آدمی که مثلاً، کار آکادمیک می‌کرده رسمم این مواد را نسلف کرده و گزارش تحلیل کرده. گزارش‌هایش تا حدود زیادی از دارد علمی، آدم چیزی هم بوده مثلاً، در کار خودش معتبر بود. من یادم نیست که روانشناس بود یا چه و انواع اقسام این مواد را هم که؟

حاکسلی نه، این چیزی که من دارم می‌گویم حاکسلی نیست. این گزارشی که من دیدم کار حاکسلی نیست. حاکسلی را من می‌شناسم. ولی به‌هرحال افراد مختلف ممکن است این کاری کرده باشند و در مورد بعضی از مواد. به‌هرحال این گزارش داده که به شدت همان حس را به آدم می‌دهد و آن‌ها بگذارید. به‌هرحال این چیزی نیست که آدم‌های مثلاً، رفته‌اند آلم هفروت همجورید علکی بیان حرف بزنند. این که تجربه مشترک است که پیش می‌آید در اصار مسلف این مواد، یک واقعیتی که از دارد علمی هم تأیید شدید این مواد چرا این‌قدر جذبه دارند؟

برای اینکه آن حس ما را به طور موقع لحظه‌ای یک جوری ارزا می‌کند. ما یک لحظه از این جدایی از جهان انگار رها می‌کنیم. ما نه فقط از جهان، از خودمان هم جدا هستیم. آگاهی ما، خودآگاهی ما وصل نیست انگار به بقیه جهان. شما در اره هرفایی که من دارم می‌زنم همین الان واضح است که یک جوری نزدیک شدیم دین‌ها و مکتب‌های عرفانی قدیمی شرق که اصلاً هدف نهایی رسم‌شان هدف نهایی‌شان آن بود که برسند به حالت وحدت مثلاً، برسون. شما در تمام این مکتب‌های عرفانی شرق آسیا، هند و چین و اینجا نگاه می‌کنید هند، چین و هند و چین همه‌شان. این ویژگی را دارند که چه بودیست، چه حتی هندویست، بودیست با یک قوت خیلی بیشتری می‌خواهیم که ما یک جوری با آگاهی جهانی متحد بشویم. این که می‌گویند به حالت نیستی برسین، نه نیستی به معنی واقعی کلمه، بلکه حل شدن در آگاهی شخصی ما در آگاهی جهانی. یک چیزی وجود دارد به اسم آگاهی جهانی که ما می‌توانیم با آن متحد شویم. در عرفان اسلامی هم که شما هستی نهایی سیر این است که به اینجا برسد؛ حرف از وحدت با خداست، فنا شدن در خداست. باز این واژه نیستی به کار می‌رود، هیچ وقت معنی نیستی به معنی واقعی کلمه نمی‌دهد، بلکه این که خودآگاهی ما انگار

در یک آگاهی بزرگتری

است.

در واقع، می‌رسد من یک خورده بحث‌هایی که جلو ببرم فکر می‌کنم، یونگ اصطلاحاتی که به کار می‌برد خیلی روشنی که دارد چه می‌گوید. شاید این اصطلاحات عرفانی یک خورده ابهام توشان باشد، آدم متوجه نشود حالت نهایی چیست. یونگ در واقع، دارد روشنی شباهت توانم احساس می‌گوید. یونگ هم نهایتاً علت این که در دهه‌های آخر عمرش و لحظه به لحظه آدم به نظر می‌رسد که بیشتر یک جور ارادتی به فرهنگ شرقی پیدا کرده برای خاطر همین است که این اعتقاداتش، در واقع، اعتقادش به فرایند فردانیت و این حرف‌ها

در واقع، به اینجا رسیده که اولاً مهم‌ترین چیزی که در حیات روانی بشر وجود دارد همین است: تحقیق پیدا کردن این فرایند فردانیت به رسیدن به این حالت وحدت، چیزی که اصلاً انگار ما خلق شدیم. همه سیگنال‌هایی که مدام از ناخودآگاه به خودآگاه می‌آید و همه مکانیسم‌ها در خدمت این هستند و به طور مداوم بیشتر متوجه شده که تمام فرهنگ شرقی هم انگار در خدمت بیان همین است. یعنی، ما تمام مکانیسم‌های شرقی یک جوری دستورالعمل‌هایی هستند که این روند، در واقع، تحقیق پیدا بکند. خود یونگ ادعایش این است که فرایند فردانیت و موضوع سلف‌اونینا را از بررسی رویا‌ها و مخصوصاً بررسی نماد‌های کیمیاگری، مراحل فردانیت و این‌ها را کشف کرده، نه متعالیه مستقیم فرهنگ شرقی. بعداً نمونه‌های کامل‌تر حتی از نمونه‌های کیمیاگری را شاید در شرف پیدا کرده باشد.

کیمیاگری و مراحل فردانیت

ولی شما یکی از مفصل‌ترین متن‌هایی که یونگ در مورد فرایند فردانیت دارد در آن کتاب کیمیاگری و روانشناسی است که جز به جز سعی می‌کند که مراحل این‌ها تحت عنوان مثلاً سیر کیمیاگری در نظر می‌گرفتند و انتباه می‌دهد با مسائل درونی ما و این که این‌ها همه، در واقع، رسیدن به فردانیت است. خب، بس بگذارید من سعی کردم بگویم که حرف‌هایی که الان دارم می‌زنم تو همان فرمت کلی‌ای که در مورد آرکیتایپ‌ها بحث می‌کردیم می‌گونجیم. یک چیز غریبی، یک حس غریبی در ما هست که ناخودآگاه به دنبالش هستیم، دنبال احساس وحدت هستیم. یعنی، جدا افتادن از جهان و چندپارچه بودن نیاز‌های درونی خودمان. هر آدمی برنامه یک جوری انگار موجود چندپارچه است؛ یکپارچگی را احساس نمی‌کند. یک سری نیاز‌های را به پایین دارد، یک سری نیاز‌های را به بالا دارد. اگر وقت داشته باشد این نظاره از آن که می‌ماند. به‌هرحال یک جوی تشتتاتی در وجود خودشان می‌بینیم. حالا لازم نیست که حتی تو آگاهی خودشان این تناقضاتو می‌توانیم ببینیم یک بگذارید من یک تمرینی که فکر می‌کنم، تمرینی خیلی مفیدی اصلاً. حالا که به ذهنم رسید درد نیستیم تمرین را انجام بدید می‌گویم که هدفم چیست. ولی هدف این تمرین چیست. ولی فکر نمی‌کنم این تمرینی باشید بفهمید چرا دارید انجام می‌دید یکی صادقانه انجام بدید باز آن نتیجه را می‌گیرید تمرینی که یک روزی در کمال آرامش بشیدید اشکال ندارد چند جلس هم باشد یک دقتر یک منظور کافی بزرگ که جاد نشته باشد جلو خودتان دذارید تمام آرزو‌ها و چیزهایی که دوست.

دارید که به او تو زندگیتون برسید همه را بنویسید پیش نظرون را راحت نکنیز دوست دارید دانشمن بشید دوست دارید ازدواج کنید زندگی خوشبختی داشته باشید دوست دارید نمی‌دونم این کتابات را بخوانید حتی اگر شده اسمی‌کتاباتی که دوست دارید بمیویسید دوست دارید توام را دنیا را ببینید دوست دارید نمی‌دونم دارید به داله کو فزندگی بکنید اطماعا اگر چند جلسه بشئ می‌بینید در جلسه اول نمی‌شید بالای کو زندگی کنید جلسه دوم کنار دریاز نمی‌دونید این خیلی تمنی خوبیه بنایید که دست‌کم آگاه بشین که همه خواستهایی که دارید اصلاً این‌ها با هم دیگر تاراز دارند یعنی، اگر واقعاً بشیند صادقانه بدانید که کنترل.

داشته باشید همه چیزهایی که دوست دارید و بنیمیسید بعداً که یک بار میگرد همه دقتر را می‌خونید اعتماد خندتون میدیره از این که مثلاً، پنجاه پنجاه برابر این که مثلاً، پنجاه تا آدم هم نمی‌توانند همه این کارها را در مدتی که مردم هم نیست چقدره انجام بدن این یک تمرین خوبیه یک خورده خواست‌های خودمان تو همه خودآگاهی ما خواست‌های ما با همین یک تورز دارد چه برسد.

حالا خواست‌های ناخداگامون و خداگامون و خواسته های ارگانیک جهان از ما همه چیز یک جورایی انگار بهم می‌خواهد سلف آن آن ارکتایپیه آن مرکزیه در وجود آدم این خیلی مهم است که این را بفهمید که اصلاً این مرکز واقعی وجود ماست مرکز واقعی وجود انسان سلفه نه ایگو متحجز دیدگاه این این است من یک چیزی در وجودم هست در ناخودآگاهی من یک مرکزیتی وجود دارد انگار واقعاً در وسط واقع شده بقیه این اجزای ناخودآگاه و ایگو و این‌ها در اطراف هستند این مرکز کارش این است که همان مرکزیت را. در واقع، انجام بده نه تنها اجزای آرکتایپ‌هایی که تو ناخودآگاه هستند را با همین که هماهنگ می‌کند مثل قده های مختلف بدن که. به‌هرحال شما هر کدام را متعلق می‌کنید به نظر می‌آید دارد برای خودش یک فعالیتی انجام می‌دهد. ولی واقعیت این است که نهایتاً ما می‌بینیم که همه این‌ها با همیگه همه هنگه هستند. این که گاهی این بیشتر ترشح می‌کند و این که کمتر ترشح می‌کند، این‌ها یک نظم ارگانیکی خیلی خیلی عمیقی در واقع هست که هدایت می‌کند این‌ها را که چطور کار بکند. ما الان از در علم فیزیولوژی، در واقع، این را مدیون خوانده شدن کدهای ژن‌ها می‌دانیم. این چیزی که عامل همه هنگی می‌شود یعنی، این که خود این رشدهای بین آن‌ها اطلاعاتی نوشته شده که

چه وقت و چه مقدار اکسپریشن انجام بشود. مثلاً، اطلاعات بین ای که خوانده می‌شود یک سری پروتئین تولید می‌شود. بعضی از این ژن‌ها یک بار فرد فعالیت می‌کنند و خاموش می‌شوند. روشن و خاموش شدن ژن‌ها دستورالعمل‌هایی دارد. مثلاً، ژن‌هایی که اجزای بدن را می‌سازند شما یک بار در دوره جنینی این ژن‌ها فعال می‌شوند کلیه‌های شما را می‌سازند و اگر کلیه‌تان را بردارند در سن بالاتر دیگر دوباره آن ژن‌ها فعال نمی‌شوند که آن را بسازند.

ولی بعضی از اجزای بدن مثل مثلاً، پوست ژن اکسپریشنشان به طور مداوم در طول زندگی کار می‌کند. پوستتان اگر کنده بشود برای‌تان پوست می‌سازد. تنها عضو درونی ما که اگر آسیب ببیند ساخته می‌شود، طحال است. چرا؟ قلب‌تان را بردارند قلب تولید نمی‌شود طحال. ولی اگر نسترش را بردارند بدن دوباره آن نستر را می‌سازد. پس یک مجموعه اطلاعات عظیمی در واقع، در ژن‌های ما هست که به نوعی خوب، در واقع، می‌گوید که تمام این تعداد و تحولاتی که در بدن صورت می‌گیرد این‌ها همه‌شان در واقع، حاصل ژن اکسپریشن‌ها و تولید‌ها هستند. مثلاً، فرض کنید شما خسته می‌شوید و بدنتان دوباره آن سلول‌هایی که از بین رفته را بازسازی می‌کند. یک سری چیزهای جدیدی را

در واقع، آنزیم‌ها را بازسازی می‌کند. مدام چیزهایی را دارد مسلف می‌کند اجزای خودش را. یک چیزهایی از بین می‌رود و یک چیزهایی جایگزینش می‌شوند. اکثر سلول‌های بدن به نوعی سلول‌ها جایگزین می‌شوند یعنی، شما بهتر مرز نورون‌ها مرز جزا معدود سلول‌های بدن هستند که قدرت بازسازی‌شان را ندارند. ولی خیلی از اجزای بدن در طول زندگی سلول‌ها به طور تک‌تک هی انگار دارند تعویض می‌شوند. ولی نه اینکه اگر یک جسم کلی را مثلاً، یک عضو را برداری بازسازی بشود. همان‌طور که دارد بدن کار می‌کند به طور طبیعی این اجزا بعضی‌هایشان جایگزین می‌شوند.

بنابراین می‌شود حدس زد که همان‌طور که چیز دوست داشت یونگ دوست داشت که یک جوری موضوع آرکتایپا را به ژنتیک ربط بدهد که مسائل مربوط به آیت صاحب سلف هم یک زیر مثل ژن اکسپریشن یک جایی نوشته شده در ژن‌های ما یعنی، یک نوع همه هنگی اجزای روانی هم در واقع، در بسیار ژنتیک ممکن انجام می‌شود. من دیگر ترکیب نمی‌کنم که یونگ این کار اصلاً کار ندارد زیاد یعنی، اگر حالا کسی بخواهد بحث بکند می‌گوید حالا من یک چیزی گفتم یکی دیگر جمله هر جایی می‌نویسد که. حالا این احتمالاً ژنتیک از اجداد ما رسیده و این. به‌هرحال این چیزی که به طور تجربی یونگ ادعا می‌کند که در اثر متعالی رویا، اسطوره و آن خیال‌پردازی‌های خودش که به طور سیستماتیک انجام می‌داد به این نتیجه به‌صورت تجربی رسیده این است که ما در درون خودمان، در واقع مرکز همهان‌کننده داریم؛ این مهم‌ترین آرکتایپ است، مرکز وجود ماست. بتوانید یک سوال این است من از طرف این جواب بدهم؟

از طرف این جواب بدهم؟ جواب نمی‌دهم، این جواب از این همه هست شاید، چه کار داریم به این کار؟ یک پدیده‌ای را دیدم، برایش یک ما به اعضایی به اسم سلف در نظر گرفتم. ماهیتش چیست؟ آیا سلف هم‌عرض مثلاً با اعضا ماهیت هستی‌شناختی هم‌عرض با anima و animus است یا نیست؟

چه اهمیتی دارد؟ جواب دقیقاً جواب یونگ کمی‌مثلاً مهم نیست. این یک پدیده‌ای است، شما می‌توانید بگویید که پدید گشتالتی روزونی ندارد، بگویید که روان این‌طور نیست که این‌ها چیده شده مرکزی کلش با همین مثل سی مرغ و سیمرغ مثلاً. من این چیزهایی در موضوع سلف می‌گویم که از تصور این که مرکز روان است، اگر تصوری برایتان پیش آمده خارج شوید به دلیل رابطه‌ای که سلف با کل جهان دارد، از حالت شخصی و حتی جمعی هم یک جوری خارج می‌شوید. برای این نکته که دارید می‌گویید از لازم یونگ خیلی مهم نیست و همین الان قبل از اینکه بحث شروع کنیم گفتم این.

آنیما، آنیموس و اصلاح اعوجاج‌ها

سی چیز درجه دوم است مثل اینکه با بقیه آرکتایپی باید باشند، در یک لیول نیست شاید، شاید یک مخلوطه که این رأس مخلوطه است. مرکز این‌طور نیست که با آن‌ها در یک سطح قرار بگیرد. مهم نیست. این حال یونگ به شده ببینید مهم نیست اگر مهم است در دیدگاه‌های یونگ این‌ها یک ذره زیاده‌روی است اگر مثلاً بخواهیم.

حالا به این زندی نظریه‌های این شکلی ببینیم اگر می‌خواهیم یونگ چطور می‌گوید از حرف‌های یونگ این‌طور به نظر می‌آید که خب، این هم یک آرکتایپی است. بنابراین قابل مقایسه با اولی آرکتایپ مثلاً در مرکز روان قرار گرفته، جزء روان این‌طور به نظر می‌آید. ولی حرفم این است که اگر یک کسی بیاید چنین اعتراضاتی به یونگ بکند، یونگ برایش مهم نیست خیلی. این حتی آن ساختار‌های دوتایی که شاید یکی دوبار بهشان اشاره کردند، از دید یونگ خیلی مهم نیست. از دید من هم مهم نیست. من نظرم را به یونگ جواب دادم.

من فکر می‌کنم، یک جلساتی از یونگ قرار انتقادم بکنیم واقعاً این نقص نظریه محسوس می‌شود. ساختار این آرکتایپ‌ها معلوم نیست، همین‌جوری لیخته مثلاً که به نظر می‌آید شاید ایگو و سایه یک رابطه باینری با همدیگر دارند، آنیمانوس با پرسونا. ولی یک جایی همین‌طوری مثل یک آدمی که دست می‌کند از پیسه یک چیزهایی درمی‌آورد و می‌گذارد جلوتان، یک خورده این شکلی است و از اولش هم گفتند مهم‌تر تمام حرف‌های یونگی این ظرف را دارید جمعه نظری و نظریه‌پردازیش خیلی خیلی کم به آن بها داده شده. همه بر اساس تجربی از این جواب شما این است دیگر: سلف موجودیت در نظریه‌های یونگی یک چیز تجربی است. من این‌طور می‌دانم یک آمل وحدت‌بخشی وجود دارد. حالا این می‌تواند مثل این باشد که مثلاً همین حرفی که من زدم، می‌شود این‌طور فکر کرد که یکی از آن تمثیل قده‌های بدن استفاده بکنیم. قده وحدت‌بخشی نداریم که کلاً مثلاً جن‌ها، جن‌های مجموعه این فرمیشن‌هایی توی‌شان هست که به نوعی آن رشدهای دین‌ای این کار را وحدت‌بخشی می‌کنند. این‌طور نیست که یک جایی قده باید به وجود باشد به اسم قده، مثلاً سلف که این یک ترشوهاتی می‌کند که این ترشوهاتش مثلاً بقیه ترشوهات و قدد را به نوعی دارد تنظیم می‌کند. شاید هم یک روزی یک چیز کچولویی پیدا کرده و افترات واقعیت این است که یک سری قده‌هایی که

حالت‌های تنظیم‌کننده دارند وجود دارد در بدن و این که کل ارگانیسم را مثلاً تمام این جین اکسپریشن تحت تحصیلی مرکزیتی باشد در کنار و بقیه قدر فکر می‌کنم این‌طور نیست. مهم بیستال برال من از این‌طور مهم بیستال فعلاً این بحث را برای این قطع نکنیم. تو جلساتی قرار انتقاد می‌کنیم من شاید خودم مستقیماً همه حرفی که شما زده‌اید را به‌عنوان انتقاد می‌کنم.

به نظر من واقعاً سلف نمی‌شود کنار بقیه آرکیتای پا گذاشته برقیه هاشون هم یک چیزی کنار هم قرار گرفتنشان یک این بی‌ساختار بودنشان اذیت می‌کند آدم را یا همیجوری مثل اینکه یک چیزی‌های ریفته بیالا یکی برمی‌دارم یا چقدر جالب آنیما مثلاً یکی هم برمی‌دارم یا سلفم مثلاً خب، من الان برراند در دیدگاه یونگی دارم سعی می‌کنم که بگویم که این‌ها بررسی‌های‌شان عدل از حال تجربی شبیه همیگه انجام می‌دهیم به آن نظریه وفادار بمانیم که این‌ها به یک چیز غریزی وابسته‌اند، ابزار‌های شن. در واقع، یک سری مراکز شناختی هستند که در کنار یک سری خواست‌های غریزی قرار می‌گیرند و از طرف دیگر بگوییم که این‌ها خب، همشون

در واقع، این مکانیسم را دارند که از تجربی نمادهای طولیت جده. من می‌خواهم برای نماد‌های یک ما به ازایی پیدا بکنم. یک چیزی فرض می‌کنم مثلاً اسم این را گذاشتیم سلف یعنی ما. در واقع، یوم دارد وقتی می‌گوییم سلف مرکز روانه عمیق‌ترین خاصه انسان رسیدن به وحدت عمیق‌تر از هر خاصه دیگر یعنی اگر مثلاً فرض کنید قریزی جنسی هم موجود دارد آن تحت خاص رسیدن به وحدت یک جونه همه خواست‌های انسان اگر یک چیزی کلی‌ترین خواست انسان مرکزی‌ترین خواست انسان رسیدن به وحدت ارگانیک در درمو خودش اجزای روان با تمام جهان این مثل این که غریزه اصلی موجود در چیزی در حالی غریزه اصلی فرویدی غریزه جنسی این حرف معنی دارد که مرکزیت روان سلفه. در واقع، یک جور تولیم‌بندی کردن، اولویت‌بخشیدن به بعضی از غرایز و خواسته‌ها در مقابل دیگران است. می‌خواهم بگویم یک حرف معنی‌دار است، بلکه اینکه نحوه تحقیق سلف با نحوه تحقیق با بقیه آرکیتایپ‌ها کاملاً متفاوت باشد، یک چیز دیگر است. مهم این است که اینجا یک چیز شبیه غریزه وجود دارد؛ رسیدن به وحدت یک خاستگاه اساسی است و از طرف دیگر نماد تولید می‌کند برای خودش. بنابراین آن ویژگی‌های آرکتایپ را دارد. حالا ممکن است آرکتایپ‌ها را بشود دسته‌بندی کرد و بگوییم آرکتایپ‌های مرتبه اول داریم، دوم داریم، نوع تحقیق‌شان در مکانیسم‌های روانی با هم تفاوت‌هایی دارد، مهم نیست به هر حال.

این‌ها از نظر یونگ یک جوری آرکتایپی هستند؛ آرکتایپ یعنی یک مرکز، یک جایی مثل یک چیز مثل یک کُده که نماد تولید می‌کند و ظرفیت‌های شناختی به وجود می‌آورد، همایی رایش‌های شناختی به وجود می‌آورد. تو انگار دنبال یک چیزی می‌گردی که در مقابل یک خواست غریزی عمل می‌کند، این ذره‌ی شناختی نماد تولید می‌کند. این مفهوم کلی آرکتایپ سلِف با این تصوری که یونگ دارد در این مفهوم کلی می‌گذرد.

ولی اینکه این آرکتایپ‌ها ساختار دارند یا ندارند، نه به تحقیق‌شان چیست؟ خب، این‌ها چیزهایی است که یونگ خیلی مختصر به آن‌ها اشاره کرده، نه بگویم نمی‌دانیم، خیلی ترکیبی است. اگر سوال کنید، بگذارید من خودم جلو بروم. نمی‌دانید سطح اول ورق نزدادم و قول دادم که این جلسه سرطن همیشه در هم بیاورم به طور خوبی، حالا به طور که ظلم نشود. اینجا قسمت اصلی نظریه است. در واقع، یونگ است. حالا اجزا و جزییاتش مهم است برای بسیاری فهمیدن کل این مفهوم سلف و فرایند فردانیت به نظرم قسمت اصلی نظریه است. خب، پس ما یک آرکتایپی داریم، یک آرکتایپ مرکزی داریم که به آن می‌گوییم سلف. این کاری که دارد انجام می‌دهد، همه فعالیت و مکانیسم‌های روانی، شاید حتی بشود مکانیسم‌های جسمانی را هم به این مرکز نسبت داد، و هدف همه هنگیِه همه چیز با همدیگر در درون و همه هنگیِه این موجود با بیرون است.

سلف جهانی و همه‌هنگی

بنابراین سلف حتی از مفهوم یک چیز روانی در اینسان، انگار دارد در نظریهٔ یونگ فراتر می‌رود. ما یک ارتباطی با جهان داریم به طور پنهان. انگار شما این‌طور فکر بکنید، انگار همه موجودات جهان سلف دارند و این سلف‌شان یک چیز است که مثلاً این‌طور توجیه می‌کند این پدیده عجیب را که ممکن است شما در رویاهایتان پدیده‌های کیهانی که قرار است اتفاق بیفتد ببینید؛ توفان قرار است بشود، سرخپوست‌ها از قبل می‌دانند که قرار توفان بیاید، شکار دارد از این ور رد می‌شود زیاد می‌شود. اصلاً آن مراسمی که سرخپوست‌ها آن کنابیس و این‌ها داشتند مسلف می‌کردند برای این جای شکار را بفهمند، می‌شود. اصلاً در چادر دود را پی می‌انداختند، خالصی می‌کشیدند، چند نفری جنمی با همدیگر، اصلاً با مرکزیت جادوگر عبیده، و بعد در حالت‌های خلصه می‌رفتند و در آن اطلاعاتی در مورد این که کدام ور برن برای شکار به دست می‌آوردند و می‌گفتند که اقتدار درست به دست می‌گیرد، چه آمل وحدت بخشی هست که مثلاً این فورمیشن را از کیهان به من دارد منتقل می‌کند. یک چیزی انگار در این دنیا مشترک بین همین موجودات هست، این سلف‌ها با همدیگر انگار، یعنی همان‌طور که یک چیزی در درون من من می‌خواهد با بیرون همه‌هنگ بکند، آن بیرون هم یک چیزهایی هست که می‌خواهد خودش را با

من همه‌هنگ بکند. سلف آمل وحده‌بخش همه جهانه که در ما هم وجود دارد.

بنابراین مرکزیات این اصلاً این مفهوم سلف یک جورایی از بیسیپلین علمیه موجود در مثلاً آکادمی‌های دنیا دارد خارج می‌شود. کفگویه یک چیزی در همه جهان هسته همه را دارد با همدیگر همه‌هنگ می‌کند. به نظر نمی‌آید در نظریه‌های فیزیکی مثلاً خیلی می‌گنجید. الان این مفهوم تبادل اینفورمیشن به‌صورت جهانی و این‌ها یک جوری آدم را نزدیک می‌کند به اینکه اصلاً اشیاء انگار با همگی دارند اینفورمیشن رد و بدل می‌کنند. برای این حضور یک چیزی مثل سلف وجود دارد، نه فقط موجودات زنده کیهانم، حتی اتفاقات طبیعی هم یک جوری انگار با همدیگر دارند همه‌همه‌ای می‌شود. بله آقا بیاییم خیلی.

این قسمت‌ها را واردش نشوید، ضرورتی ندارد. یک نفر دارد به یوم نگاه می‌کند، داریم روان قوی کار می‌کنیم، خودمان را در محدوده روان انسان می‌توانیم نگه داریم، یعنی این مسئله ارتباط‌های عجیب و غریب روان با به اصطلاح جهان خارج را این‌ها را می‌توانیم اصلاً حض بکنیم. لزوماً این به اصطلاح پدیدار‌ها را نیم لزومیست بپذیریم. یوم پذیرفته و خب، کلی هم سعی می‌کند که در تئوری خودشون‌ها را توجیه بکند.

ولی لازم نیست که در این مورد حرف بزنیم. خب، بگذارید پس. حالا بگوییم که سلف، در واقع، خودش به‌عنوان مرکز روان به طور مداوم دارد یک سیگنال همه‌هنگ‌کننده می‌فرستد، همه اجزای روان و جسم و همه چیز را دارد با همه‌هنگ می‌کند. حالا به آن همه‌هنگ با جهانش برنه خیلی کار نداریم و اتفاقی که قرار بیفتد و این دنبالش این است که ایگو را با خودش متحد بکند، یعنی مثل این است که مثلاً صافقوستان می‌گفتند که در درون ما یک مرد بزرگی زندگی می‌کند که به ما حقایق را می‌گوید.

ولی تصور هر فکر دارم می‌زنم انگار من یک چیزی هم یک چیزی هم در درون من دارد زندگی می‌کند و با من حرف می‌زند. موضوع این است که هدف، در واقع، سلف این است که این ایگو منتقل شود به آن جایی که سلف قرار دارد. ایگو مثل خودآگاهی ما مثل یک چیز است که از جای خودش درآمده، یک جایی. واقعیت این است که ما وقتی می‌گوییم مرکز روان سلف است، ما سلف‌مان هستیم، خواست‌های واقعی روان را سلف است که دارد مطرح می‌کند، نیاز‌های واقعی را سلف دارد می‌فهمد. ما یک سری، ما یک چیزی تحت... امان خودآگاهی داریم که یک جوری منحرک شده است؛ خواسته‌هایی وجود دارد که با نیاز‌های واقعی روانی ما سازگار نیست. مثلاً، ما در فرهنگی به دنیا آمدیم که به ما گفتند دنبال این برو، من دارم دنبال یک چیزی می‌روم، ولی واقعیت این است که به این نیاز ندارم، این کار را نباید بکنم، کارهای دیگر باید بکنم. سلفر چه؟ این‌قدر پیغام می‌دهد؛ ناخودآگاهی چه می‌فرستد؟ خدگاهی پیغام جبرانی مثلاً می‌دهد، می‌خواهد بگوید که آن‌وری نرو، این‌وری برو. نیاز‌های واقعیت این است؛ خواسته‌هایت باید این‌ها باشد، ایگو. در واقع، مرکزی پر از خواسته‌های بی‌خود، احساس این که آن جایی که من قرار دارم، یعنی من می‌گویم من همراه.

با این من، یک مجموعی از خواسته‌ها و مجموعی از شناخت‌های چیزهایی هست؛ شناخت‌های غیرواقعی دارد، خواسته‌های غیرواقعی دارد که هیچ‌کدام با نیاز‌ها منطبق نیست. هدف از شما وقتی به وحدت‌تان می‌رسید که این ایگوی منحرف شده‌تان منطبق شود، شناخت‌هایتان، شناخت‌های آگاهانه‌تان منطبق شود با همان شناخت‌های واقعی که سلف مبلغشونه.

در واقع، بنابراین می‌شود این‌طور توصیف کرد که هدف این چیزی که ما به او می‌دهیم فرایند فردانیت است، رسیدن به وحدت؛ در یک کلام منتقل شدن ایگو، منتقل شدن، منتقل شدن ایگو و اتحاد ایگو و سلف درست است. و این سلف یک جایی قرار گرفته، چون حدثش این است که ایگو را در واقع به سلف برساند. رسیدن به سلف مثل رسیدن به حقیقت، فهمیدن همه حقایق، حقایق در مورد خودم و حد و جهان یک چیز خیلی آرمانی سطح بالاست؛ مثل اینکه آن اوگیانوسی که همه حقائق و اینفورمیشن‌ها در آن هست، من به نوعی ایگوم دارم با آن متحد می‌شود. یک جور اشتباهی بین شناخت‌های من و خواسته‌های من با شناخت‌ها و خواسته‌هایی که در سلف هست که واقعی و حقیقی هستند، دارد اتفاق می‌افتد.

انتقال ایگو به سلف

ولی سلف یک جایی نکته مهمی‌ است که مثل اینکه این آرکتایپ‌های دیگر، اجزای پراکنده مزاحم انتقال ایگو به سلف هستند. بگردید که شما یک سیری داشته باشید که این آرکتایپ‌ها را در واقع کم‌کم در ایگوی خودتان جزم کنید؛ به این دلیل که فرایند فردانیت این‌طور تعریف می‌کنند. یونگ می‌گوید انگار یک فرایند است که در این فرایند شما محتوای ناخودآگاه را در خودآگاهی خودتان جزم می‌کنید. بنابراین درست برعکس آن فرایند است که منجر به دیوانگی می‌شود؛ خودآگاهی است که ناخودآگاه را جزم می‌کند، تو خودش حل می‌کند. برای همین است که یک آدم‌های روان‌گسیخته... در واقع، در بیداری هم مثل آدم‌های خواب زده حضیان می‌گویند چرتو پرد می‌بینند و اصلاً خودآگاهیشون کار نمی‌کند دیگر اینجا درست برعکس فنا معنیشی نیست که ناخودآگاهی از بین بره راه راحتر برای فنا اگر میخوایی ناخودآگاهی از بین بره این خودتان را بزنید به دیوانگی و خودآگاهی‌تانو تحتیل بکنید آن وقت می‌شود دیگر موجود مهملی که. در واقع، اتفاقاً خیلی گسیخته رفتار می‌کنید برای خاطر این که الان در آن روانتون گسیخته هست آرکتایپای متواقعی اوجید دارند که همه شون دارند یک جورایی از حالت طبیعی ممکن است خارج شده باشند شما آنیماتون الان آن آنیمایی که باید باشد نیست همه این آرکتایپ‌ها یک هسته.

مرکزی یونیورسال دارند و بعد در اثر تجربیات زندگی و کارهایی که کردیم و شناخت‌هایی که پیدا کردیم انحراف‌هایی پیدا کردن آنیمایی موجودی تبدیل شده مثلاً، به چیزی مثل سیرن یک جز آن شکلیش قلبه کرده ما هیچ کدام این آرکتایپ همان این شکلی نیست که تحت تحصیل زندگی شخصیمو قرار نگرفته باشیم همین الان شما اگر خودآگاهتون خاموش بکنید اتفاقی که می‌افتد تدامی‌شدید موجود کاملاً از هم گسیخته یعنی، بیمار روانی خطرناکی که رفتار‌های نامرگولی هم از خودتان نشانید برست؟

بنابراین این شکلی نیست که من با خاموش کردن این یعنی، این را حلش کنم تو ناخداداری اتفاق خوبی می‌افتد یعنی، یک راه روزی دارد اونم اینی که شما این ایگورو کم کم تیه یک فرایندی که به آن می‌گیم فرایند فردانیم برید و این اجزای درونی خودتونی که. حالا خوب یا بد دارند کار می‌کنند را بشناسید و کم کم تو خودتان حل بکنید. از اینجا شروع بکنید مثلاً، سایهه خودتان را کشف بکنید اگر بخشی از شخصیت من دیگید دارد که به دلائلی من نمی‌خوان ببینمش نه اتفاقاً برید دنبال این گیرون ببینید شما یک چنین موجودی هم در درمون خودتان دارید یک جور واقعی.

نسبت شباعتش به مکاتب ارفانی دینی این است که فکر کنم شعار مشترک همه مکاتب ارفانی دینی این است که خودت را بشنست و فرانگ فردانیت انگار چیزی نیست بگیردی روند به دقیق توصیف شده یک خورده ساختار پیدا کرده یک روندی که من درون خودم را درون میشنست مثلاً، با شده خودم آشنا می‌شود این وجود دارد در درون من من باقی موجودی که فکر می‌کنم، یک اولین چیزی دیدی که ایگو متوجه این بشود که یک نسخه منفید سایه دارد اصلاً تا.

حالا شما فکر می‌گردید اینید حستون نسبت به خودتونی که یکی همچنین موجودی هستید این را این عوض می‌شود شما یک دوال هم دارید یک موجود کریهی هم در درون شما دارید زندگی می‌کند که نمیخوادید ببینیدش خب، ببینیدش این یک مرحله از خودشناسیه در باید فرهند فردانیت شبیه چیزهایی که در انواع و اصلاً مکاتب ارفانی تحت عنوان خودشناسی بودید دارد منتها اینجا ما در دیسیپلینی هستیم که خوده من بخواهم می‌گویم که سیر و صلوک ارفانی ساختار نداشته ما اتفاقاً تو فرهند خودمان انواع و اصلاً من می‌توانم کتاب به شما معرفی بکنم که با جزیات زیاد مراحل سیر و صلوک را سر کردن توصیف بکنم بکنند. از کجا شروع می‌شود و بعد چه مراحلی دارد؟ در واقع، تیم می‌شود تا شما مثلاً به مرحله وحدت برسید. هندی هم دارند، چینی هم دارند. این مرحله‌بندی شدن به استراتژی است. ولی چیزی که من می‌خواهم بگویم تفاوت اینجاست. ارزش کاری آن این است که مدل آن‌ها از روان انسان ارائه نمی‌دهند و اساسشان مراحل توجیل شود فقط دارند مثل موضوع تجربی یک آرفی می‌گوید من این راه و آن مسیر را رفتم به اینجا رسیدم. ولی چرا این مراحل این شکل وجود دارند؟

مدلی برای روان ارائه شده که من بگویم به این دلیل مثلاً یونگ می‌گوید که اولین مرحله فرایند فردانیت جذب کردن سایه است. چرا؟ چون سایه نسخه مقابل ایگو است. رابطه نزدیکی بین ایگو و سایه هست. اولین چیزی که می‌شود بهش رسید راحت‌تر است این است که من آن بخشی از شخصیتم را اوته کنم. در واقع، باید خودآگاه باشد. خیلی نزدیک است به خودآگاهی، فقط به دلایلی من این را تباهیدش کردم. فرهنگ من به من گفته که تو نباید این‌طور باشی، تو نباید مثلاً خواست جنسی داشته باشی. من تمام این تمایلات جنسی خودم را تباهید کردم، من نمی‌خواهم ببینمش مثلاً، و اله آخر دلایلی وجود داشته که یک چیزهایی از خودآگاهی من تباهید شده‌اند این.

فردانیت؛ شناخت و اصلاح

در واقع، مثل آن اولین جایی از ناخودآگاهی که باید جذب بشود، قسمت شخصی شدید چیزهایی که یک موقعی هم از دیدگاه فروید نگاه کنید، یک موقعی این‌ها تو خودآگاهی بودند. بعد آنیمو و آنیموس‌ها نبودند تو خودآگاهی. یونگ هم این‌طور نگاه می‌کند. سایه چیزهایی است که یک جورایی تو خودآگاهی بوده و تبعید شده. خیلی نزدیک به اینکه اولین چیزی که می‌خواهم جذب بکنم اول برم مواجه بشوم با این که سایه‌ام چیست، آن درشتای منفی روان خودم را جذب بکنم. من حرفی که دارم می‌گذارم این است که مفهوم سلف و فردانیت اگر بفهمی، ظاهراً به نظر می‌آید که یک جوری تکرار یک سری شعار‌های قدیمی است.

ولی یونگ کارش ارزشش این است که از این مدلی که به طور تجربی سعی کرده به دست بیاورد، یک جور منطقی سعی می‌کند موضوع ارائه بدهد که چرا این فرایند باید مثلاً یک چنین مراحلی را طی کند. هرچند مراحل کاملاً روشن نیستند، فکر می‌کنم به اندازه کافی حرفش را می‌زند، های نو در آن هست. به اضافه این که خود یونگ همه‌اش تأکیدش این است که به حال توصیف رسیده بس پرانند فردانیت هم بیشتر تجربی است تا اینکه تئوریک باشد. ولی در حال یک تئوری‌های پایه هم رشد کرده و متعالیات تجربی این را گفته است. ارزش مهم دیگر یونگیه که متعالیات تجربی یونگی است در خلاف متعالیه تجربی.

آرف تا حدود زیادی بیندرسانی است، یعنی یک آرف فقط تجربی شخصی خودش را دارد به شاگرد خودش منتقل می‌کند. تنها خودجت شاید برای اینکه از مرشد خودش پیروی بکند، اینکه این آدم را قبول دارد و تجربه شخصیش خوب بوده واقعاً به یک جایی رسیده. حالا من به او اعتماد می‌کنم. ولی یونگ این‌طور می‌مست. یونگ مثلاً، وقتی که دارد از استرکچر آرکتایپا حرف می‌زند، هزاران هزار مدرک از استورو رویا و این برانوار جمع کرده، مدرک تجربی ایران می‌دهد که می‌شود خلاصه یک جوری به دیگران همین‌و گفت. یونو نمی‌گوید من این‌طور رفتم اول شده آن را دیدم بعد نمی‌دانم آنیما و مثلاً، دیدم بعد همین‌جوری رسیدم به وقت؛ از این ادعا نمی‌کنی. ولی اتفاقاً از کتاب‌هایی مثلاً، مکاتب ارفانی شرقی استفاده می‌کنی، مجازه دیگر آن‌ها برای مثل تجربیات سبچده یک آدم. حالا ممکن است با این یک اختلاف‌هایی دارند، می‌شود این‌ها را هم.

در واقع، به‌عنوان آدم‌هایی که چیزی شبیه فراندو فردانیت را توصیف می‌کنند، از آن‌ها می‌شود استفاده کنیم. من باید از این که تأکید بکنم همین‌جا دقیق بکنید که این حس اگر سلفو یک چیزی یونیورسال جهانی بگیرید، یک اقیانوسی که همه انگار اینفورمیشن و همه حقایق و همه چیزها در آن هست، این امکان را ببین انسان قائل شدن که بتواند ایگوی خودش را با یک چنین چیزی متحد بکند، تصور خیلی باشکوهیه و این بیشترین کنتراست دیدگاه‌های یونگ با فروید اینجاست. فروید توصیفی که از آدم دارد بیشتر شده یک سوس که در حالی که اینجا ما با یک موجود خیلی که می‌تواند به یک.

راه خیلی دوری برود و یک جای خیلی بالایی برسد، انگار حکمه حقائق را خودآگاهی خودش بیاورد، مباجه هستیم. یک تصور باشکوهی از انسان نهایتاً تو نظریه یوم وجود دارد. من نمی‌خواهم بگویم که این خب، چون باشکوه پس این درست است آن غلط است.

ولی. به‌هرحال این تفاوتیه فکر کنم بر انسان دلچسب‌تره این تصوری که یوم. در واقع، به آدم می‌دهد. ولی واقعاً این طوری نیست که یوم تعهد کرده باشد از اول که به چنین مدل مثلاً، با شکوی برسد. تصور خودش این است که تجربیات‌شان به چنین جایی رساند. خب، بگذارد من شروع بکنم اولین مرحله این است که ما با شده خودمان مواجه بشویم. من خیلی نمی‌خواهم با تجربیاتی که زیاد وقت نیست روی آنیم، آنیموس می‌خواهم بیشتر صحبت بکنم. این‌و یک خورد مختصر به شما بگویم که. به‌هرحال مواجهه با سایه. در واقع، یک جوری دیدن همه آن نکات منفی و مثبت که در درون ما.

هست، ویژگی‌ها و فسلت‌ها و رفت مثل اینی که من یونگ خیلی ببینید از من یک بار هندگل اینجا یک توصیف یک خورد مختصری هم که شده بکنم چرا وقتی که سایه وجود دارد و شما سایه خودتان مواجه نشدید نمی‌توانید به یک وحدت ارگانیک برسید.

حالا یک بخشی از وجود و خودتان نبینید. ببینید شما سایه خیلی نزدیکه مفهوم سایه نزدیکه به مفهوم گناه خیلی مثلاً، دیسیپلین دینی ارفانی که نگاه می‌کنید مثل اینکه من خطاهای انجام دادم چیزهای منفی در درونم هست که این‌ها. در واقع، قابل چیز نیست نمی‌خواهم به استرالینا را ببینم چرا نمی‌خواهم ببینم؟ سلفا محیط اجتماعی بیرون نیست که من نمی‌خواهم این‌ها را بگویم مثلاً، مثل این که من در درون خودم هم نمی‌خواهم یک چنین آن ویژگیه مثلاً، سلف این است که من نباید این‌طور چنین ویژگی داشته باشم. ولی دارم. بنابراین یک اکسان منفی این است که من این‌طور این را از خودم به‌اصطلاح نادیده بگیرمش و سعی بکنم که این را نبینم. یکیشونی که من دارم یک چیزی که هست را نمی‌بینم. بنابراین با حقائق آلم آشنا نیستم از جمعه با یک چیزی در درون خودم نزدیک‌ترین چیزی به خودم و پوشوندم نمی‌بینم.

ولی به این توجه بکنید که چطور گناه از دینی انسان را از حالت وحدت خارج می‌کند. من حتی یک رازی دارم که نمی‌خواهم هیچکی بدونه انگار از جمع جدا می‌شود. چیزهایی که در سایه‌ها هست مثل چیزهای خصوصیه رازآمیزیه که من از خودم دارم پنهان می‌کنم برابر این‌طور وجود یک چیزهایی که. در واقع، قرار نیست گفته بشن. این‌ها به نوعی آن حس جدا افتادگی از جهان را به آدم می‌دهد و یونگ طرفداری می‌کند. من دارم می‌گویم ممکن است با همین چیزهایی که می‌گویم خودم شخصاً موافق نباشم طبعاً این‌طور است. من فرویدم داشتم می‌گفتم به نظر می‌دانید همین چیزی در اینکه می‌گویم و قبول برای من بعد هم معلوم شده این‌طوری نیست.

سایه، گناه و آیین اعتراف

ولی یونگ به شدت طرفداری می‌کند از آیین‌های اعتراف بر مسیحیت. می‌گوید این‌ها دقیقاً آن حالت رازآمیز آن بخش سیاه کنار گذاشته شده را و مقابل یک کسی که تجسم اقله تجسم سلفه به نوعی دماغنده مسیحیه دیگر و از این می‌آیی مطرح می‌کنی انگار داری سایه خودت را. در واقع، حل می‌کنی، حاضر می‌کنی تحصیل به سلف. در واقع، آن کشیش آدمی‌که به‌عنوان نماینده مسیحون جا نشسته سلف منه که من سلف خودم پروژکت کردم بیرون. حالا دارم سایه را به سلف. در واقع، اعتراف می‌کنم.

بنابراین دارم سایه را واردگی برمی‌کنم یک طوری که آن به من آرامش می‌دهد و بر اینکه یونگ می‌گوید مواجهه با سایه خیلی دردناکه. آن موجود خارجی اصلاً کشیش‌ها وظیفه‌شون چیست؟ این‌ها را بشنوند و بگویند اشکال ندارد. کشیش که نمی‌آید بشینه اعترافات را بشنود و بعد بگوید این کار را کردی برو اصلاً برو گامی‌شو. یک جوری می‌بخشه دیگر از طرف مسیح. این اعتراف این است که شما اگر هر کاری کردید پیش کشی اعتراف بکنیم نه برای خاطر این رفته آمدی که شد کلاً احساس خوبی نمی‌دانم خب، بله خب، بگذارید اگر لازم شد بعداً در موندش درخ بکنیم من گفتیم شده.

را مختصر می‌گویم بسته دیگر گفتم فهمید نه، تو مهم است در موضوع سایه خیلی واضح است چون ها با حفظ وحدت تناقض دارد. من اگر یک عالمی‌کار کرده باشم که از دیگران و از خودم گفتن به دیگران یک جوری یک مرحله جورتن از گفتن به خودمه حتی دقیق می‌کنی؟ بنابراین به نوعی جذب شدن سایه و پذیرش سلف در آن هست. ما مشابهش آیین‌های توبه داریم. آیین توبه همینی‌ست که دیدم: من در راه آن‌ها ندارم جلوی بی‌گران. ولی مقابل خداوند به گناهان خودم اعتراف می‌کنم، قبول می‌کنم که سایه‌ای در به وجود من هست. لازم است کار باید جوزی یاد بشنم. ولی حتی شما تو آیین‌های توبه می‌بینید که آدم‌ها لیست تهیه بکنند مثلاً، واقعاً بشینند ببینند چه گناه‌هایی در زندگیشان کردند و مثلاً، من در کتابی از همین کتاب‌های سیرسولیت می‌خواندم که می‌گفت بشینی وقت سلف بکنی، ریست تحویل بکنی و بعد در این زمانی که تعیین کردی که می‌خواهی توبه بکنی این‌ها را مرور بکنی، حتی به زبان بیاوری که «خدای من این کار را کردم». یعنی، این همان آیین اعتراف را در مقابل خداوند انجام دید. من اعتراض همین است که جایگزین کنیم.

در واقع، این سلف، سلف واقعی دوره، این کشیش دور از سلفه، این در آن این عالم سوپر ایگو هست. می‌کنید منجورم چیست؟ یعنی، روی چیزی خوبی، روی کلیسا دارید پروژکت می‌کنید. کلیسا خودش شده‌است از همه عالم بزرگ‌تر. بنابراین یک جوری باعث... یعنی، اگر شما یک جوری خالصانه‌ای سعی کنید سلف را مثلاً، اعتراف کردن مقابل خداوند، شما هر خوبی را به خداوند دارید نسبت می‌گذارید. آن موجوده به این سایه واقعاً نور است، مثلاً، خالصه و وجودم که دارد پایان موضوعی که سختره. اولاً سانی هنین که خدا از آدم‌هایی که اعتراف می‌کنند پول نمی‌گیرد در قشنش گناهانش. نکته مهم این آیین اعتراف این است.

چرا به وجود این مدار از اول که نبود؟ برای این که آن‌ها می‌نشینند آنجا می‌گویند خب، این‌ها را حساب می‌کنند، می‌گویند مثلاً، ۲۰۰ دلار بده. من یک جلتی اصلاً شنیدیدید یاروی چند مرحله اعتراف می‌کند که چه کارهای وحشتناکی کرده؟ مثلاً، با مرتکب اولی منافع افتاد شده، اول شروع می‌کند مثلاً، محارم خودش. یارو می‌گوید ۱۰۰ دلار بده، بعد یک محارم جدیدتر ۲۰۰ دلار، ۳۰۰ دلار، بعد دیگر پدرش، برادرش کارهای خیلی غیر آمینیه این شکلی کرده، بعد همه شکل مقدم‌ها که می‌گوید خلاصه من بگوید این‌طور شدم، بعد نتونستم جارو خانه‌ها بگیرم. آخرش می‌گوید که راستشو بخواهید جناب کشید الانم یک.

خورده اونجوری شدم چقدر چند هزار دلار رسیده. می‌گوید این را چقدر باید الان بدم؟ کشیدشو فرار می‌کند. می‌گوید در اینکه اعتراف که یک جوری از ایشان حمایت می‌کند، منظورم این است که صورت منحرف منحرف شده از آن چیزی که باید باشد. من قرار سلف خودم و آن حقیقتی که در درون خورم به یک موجود واقعی که شایستگیشو داشته منتظر بکنند. حالا شاید اگر واقعاً مثلاً، فرض کنید در این نهضت عرفانی شما یک شیخ و مراد یک چیزی پیدا بکنید که خیلی نزدیک به این باشد، نزدیک به مسیح به معنای واقعی کنید. اما این کشیش‌ها که آنجا می‌نشینند شباهتی به مسیح ندارند. قرار زولی مسیح شما اعتراف کنید سلف‌تون، سلفت می‌گوید آل مثلاً، یک موجودی مثل مسیح است، نه یک کشیشی که می‌گوید من نماینده مثلاً، سوپر ایگوی شما هستم. می‌گوید که این نماینده سلف‌تون از درون‌تون نَزُوشیده؛ این خیلی به نظر من انحرافیه. حالا من نمی‌خواهم بگویم یونی از این آیین‌های موجود حمایت کرده، من از آیین اعتراف کلاً حمایت نمی‌کنم.

حالا احتمالاً نظرش هم این است که آن موجودی که آنجا می‌نشیند باید موجود کاملی باشد، شاید مثلاً نظرش یک جور آیین اعتراف در مقابل شیخ، مرشد، کسی که گروه، کسی که شما پذیرفتیدش به‌عنوان راهنماست. شما وقتی که یک شیخ و مرشدی را در میرون می‌پذیرید، یعنی سلف‌تون را به آن پروژکت کردید دیگر، سلفی که از درون به شما راهنمایی می‌دهد. حالا این موضوع را قبول کردید که آن راهنمایی را از میرون دارد به شما می‌دهد، برای اصلاً آیینه سرکتون هست، باید یک چنین طور پذیرفته باشد. ولی الان...

من فکر می‌کنم، برای یک انسانی فکر می‌کنم، آیین‌های طوبه ما نشنگ‌تره. خصوصی بشینید با خدا یک دورین حرف‌ها را بزنید راحت‌تره، بهتره، تاثیر بهتری هم می‌گوید بزنید. من شدارو دیگر بقیه‌اش را نمی‌گویم، الان خودم راحت کنم. این کتاب بهترین توصیف فراندی فردانیت را در این کتاب می‌توانید پیدا بکنید، مثلاً کتاب یک جور بررسی یونگ به هدف از این نظریه توصیف فراندی فردانیت است. اسمش از یونگ خدایان و انسان مدرن است. هدف کتاب این است که دیدگاه‌های یونگ در مورد دین و اسطوره‌های مثلاً مدرن وینا را بحث بکند.

ولی نظریه دو فصل اولش همه از جهتش این است که فردانیت را خوب بپنید، چون یونگ دیر را اصولاً ادیان را دیسیپلین‌هایی می‌داند که به طور باستانی به وجود آمده‌اند و مکاتب عرفانیه که اصولاً قرار فردانیت را به ما دستور عمل بدهند، کلاً ادیان این کار را می‌کنند، قرار این کار را بکنند. و نویسنده‌اش آنتونیو مورنو است، مترجمش داریش نهزروی، داریش نهزروی. یونگ خدایان و انسان مدرن، آنتونیو مورنو، ایسالیایی فکر کنم مورنو، نشتی مرکز مدام هم تغییر شاف می‌شود. مترجمش آدمی جالب است. من دیگر در مواد شد و بقیه‌اش می‌خواهیم بخوانیم، این دقیقاً کاری است که می‌کند.

حالا یک توصیف‌های کلی از آرکتایپ‌های این حرف‌ها می‌دهد، اصلاً آرکتایپ‌ها را معرفی نمی‌کنیم. فراندی فردانیت‌ها می‌گوید مراحل فراندی فردانیتی دارد، می‌گوید یکی یکی آرکتایپ‌ها را معرفی می‌کند و می‌گوید که چطور جذب‌شان یعنی، هم توصیف‌شان می‌کند تا حدودی. ولی حتی توصیفش یک پاراگرافه است. آن مراحل جذب‌شان بیشتر توضیح می‌دهد. اگر این‌طور نشانیدن چیزی پاراگرافی بیده خب، من این رموز شده سوال جواب نمی‌دهم. سیدی یومی که می‌دانید که چیست؟ بگی کن آره، منظور، رقم ما. در واقع، اصلاً گسیختگی روانی می‌مونیم. اینکه به آن وحدت کامل نرسیم. یک چیز خیلی واضحش اینکه ما شده را داریم که ممکن است خیلی بزرگ هم شده باشیم. این همه زیر قده بیشتر اندازه گشت کرده اصلاً مرحله اولیه که شما اولین جایی که می‌توانید یک چیزهایی را در خودتان در پستوری قایم کردید داقل برید برای این دری که این پستور باس کنید ببینید تو چه هستید این مرحله اولیه کاریه که شما برای خودشناسی قبول بکنید که با بیشتر گره منفی خودتان هم نوگرد بشید دومین مرحله جزر کردن آن باینری آنیما هانیموس و پرسوناس به نوعی همزمان.

در واقع، اتفاق میفتر پرسونا که خیلی تشکیزش راحته این مراهد به اصداد سلفا شناختی نیست داریم فراموش فراموش نیست من بفهمم او پرسونای من مثلاً، این است و کار تمام بشود مهم اینکه شما عملاً پرسونا مثلاً، اگر چیز غیر عادیه از آن حالت یونیورسالش از آن حالت طبیعیش در این مده این‌ها را یعنی، شما از این آرکتای که می‌بینید فقط اینست که دفعه بیدید که این آنیمای من از این چیز افتضایی شده شما درستش کنید دیگر این آنیما باید تبدیل بشود به آن چیزی که باید باشد یعنی، اگر تبدیل شده به سیرن، این باید تبدیل بشود به آن آنیمای طبیعی که مثلاً، وضعیت طبیعی آنیما است که باید اجزای مثلاً، متوابط را در این حال چیزی داشته باشد یعنی، فرایند فردانیت وقتی می‌گیم که سلفا شناختی نیست من برم مثل اینکه چراقی دستام بگیرم یعنی، .

اما خود یونگ که این چیزها را نوشته به این معنیشی نیست که این چیزها را فهمیده، آنیما را توصیف کرده، در مورد خودش هم فهمیده، فرایند فردانیت را تیه کرده. فرایند فردانیت یک جوری شناختم و اصلاح کردنه. رسیدنه به یک تصدیق، یک. در واقع،. یعنی، آن اعوجاج‌هایی که در اثر تجربیات شخصی به وجود آمده، سایهر را به وجود آوردن، شما در مورد آنیما، آنیما همه جا اعوجاج به وجود آمده. باید سعی کنیم که این‌ها در حالت‌های طبیعی خودشان برداریم سلف این را میخوایید این‌طور فکر کنید شما وقتی که شما اگر به طور طبیعی رشت کرده بودید.

نگاه یونگ به دین، عرفان شرقی و روان‌شناسی زنانه

اما آنیماتون چطور بود؟ سلف آن را حالتون میخوایید که آنیماتون این‌طور باشد نه اینکه شما بفهمید که آنیماتون این‌طور نیست این فقط شناخت اینکه آنیمای من چیست این محل مقرر پرسونای من اوه اگر پرسونای وحشتناکی برم چقدر پرسونای متوره می‌دارم یعنی، چه؟ یعنی، شما خیلی زندگیتون را سلف این کردید که یک تصوری از خودتان برای جامعه درست بکنید که خیلی واقعی نیست خب، اومدید فهمیدید که این‌طور هستید خب، نباید دیگر این‌طور باشید دیگر پرسوناتون باید در آن اندازه معبوری که جا دارد در روانتون آن ند فعال باشد نه اینکه همه زندگیتون شده باشد اینکه ایمیجی از خودتان پروژکت بکنید در جامعه که خودتان می‌دانید کنجایی نیستید در حال پرسونا اتفاقاً دشمنی خاصی با سلف دارد و اینکه به شدت مهل دارد که ایگورو به خودش گذبانه پرسونا از یک جهتی دشمن ایگو استه. دشمن سلفه. برای خواهد این یک سلف یک چیزی می‌خواهد. ایگو را برای خودش می‌خواهد. بگو تو باید این باشی که من می‌گویم، تو باید این‌طور رفتار بکنی. دقیقاً سوپر ایگو در بیرون نقطه مقابل سلف در درون است. دیگر سلف می‌گوید که من می‌خواهم تو این‌طور باشی. سوپر ایگوهایش وقت ما هر فیلو که سرف می‌زنیم نمی‌زنم، دلاله اقتصادی، اجتماعی، خلاصه فرهنگ هیچ وقت این‌طور نیست که اجزا خودش واقعاً نیل داشته باشد که به کمال برسند همیشه. به‌هرحال فرهنگ‌هایی جوری انحراف‌های عجیب و غریبی توشان هست.

به‌هرحال الان تو آن مرحله که انسان می‌خواهد خودش را با جمع همه همنوا کند، این مشکلی وجود دارد و این باید رفت بشود. شما باید پرسنال خودتان را بشناسید، ببینید اگر زیادی بزرگ است یا بعضی‌ها مشکل‌شان این است که پرسنال‌شان کار نمی‌کند، اصلاً نمی‌توانند در جامعه زندگی بکنند. این هم یعنی، ما بنا بر دیدگاه یونگ ما در درون خودمان یک مکانیش داریم، یعنی به قول یونگ یک آرکتایپ داریم که اصلاً وظیفه‌اش این است که باید کار کند؛ اینکه من چطور با جمع خودم را همنوا کنم، اینکه هر کار خصوصی را یک آدم نرمال، یک آدم عارف، انسان کامل هم زندگی خصوصی در اتاقش نشسته و زندگیش در جمع تفاوت دارد، رفتار‌های این‌گونه وجود دارد برای زندگی جمعی. من نمی‌توانم هر کار خصوصیم را بگویم مثلاً در جمع هم انجام دهم. این باینری است.

در واقع، آنیما، آنیموس و پرسونای یک جوری در پویایی یونگ تا حولی می‌گردند و می‌گوید نروید. در واقع، قسمت مشکلش و مهمش که اگر انجام شود، آن یکی هم حتماً انجام می‌شود، حل کردن مشکل آنیما و آنیموس است که به نظر می‌آید حتی در فرایند فردانیت حالت نخت اطفم دارد. آن گردنه اصلی که باید ازش رد بشوید این بخش است، حتی سخت‌تر از مواجهه با سایه. یعنی شاید بیشتر این انحرافی که آدم‌ها دوچارش هستند مربوط به آرکتایپ آنیما و آنیموس است که اصلاً منشأ همه مشکلات روانی را جنسی می‌داند. یونگ هم این‌طور نگاه نمی‌کند.

ولی فکر می‌کنم، توصیف‌هایش را اگر ببینی، این بخش مروت آنیما و آنیموس یکی از حساس‌ترین در این رسمت‌هاست، برای خاطر اینکه انگار بیشترین انحرافات در این آرکتایپ در واقع بروز می‌دهد انواع اخصام انحرافات. من نمی‌خواهم خیلی وارد چیز بشوم. آن چیزی که جلسه‌های قبل می‌خواستم بگویم و گذاشتم به این جلسه و الان به طور طبیعی می‌شود در موردش حرف زد، این است که مراحل جذب آنیما و آنیموس چیست؟

و چه مشکلاتی بودند؟ چیزهایی که در صورت قبل می‌خواستم بگویم این است که اصولاً اختلال‌های آنیما و آنیموس چیست؟ اختلال‌هایی که مربوط می‌بینیم و خیلی درشان تحکیم می‌کنیم. خواستم سعی بکنم نشان بدهم به شما که استفاده از این اصطلاحات و مطالعه آنیما و آنیموس چقدر می‌تواند در تحلیل رفتار انسان‌ها با ارزش باشد. حالا الان ببینیم من کاری که در اینجا سعی می‌کنم بگویم که مواجهه با آنیما و آنیموس چطور است، این است که شما وجودش را در واقع بپذیرید که این اولی مشکلی است که اصلاً فرهنگ مردسالار اصلاً مردها ببین آنیما کیست؟

اختلال‌های آنیما و آنیموس

آنیما مثل یک زنیه که در درون شما دارد زندگی می‌کند. ولی بیشتر شدید گختربچه هست مثل یک بخش رشد پیدا نکرده در درون شما یکی از توصیف‌های آنیما این را می‌گوید هر مردی در درون خودش یک زنی دارد. ولی این زن معمولا یکی رشد پیدا نکرده بخش مردان رشد پیدا کرده و بخش زنان رشد پیدا نکرده. ولی هر مردی ویژه ویهای زنانه از خودش بروز می‌گفت و. در واقع، حل کردن آنیما آنیما است اینکه شما به یک حالت تعادلی برسید و اینکه باید بفهمید که آنیما تون بعضش خوب نیست شما از این حال.

در واقع، مشکل عمده بشری این است که از حالت تعادل خارج شده جنسیت آمل عدم تعادل رسیدن به تعادل در مورد جنسیت خیلی مهم است پس نپرد شما باید تصورتون از یک زن مثلاً، ایدال را اصلاح بکنید که یک مخش و شنافتی آنیما هست تو واقعاً به منو واقعی کلمه باید این ویژگی های آنیمایی در اونتون این زنی در اونتون رشد پیدا بکند اولی مشکل در فرهنگ مرد سالار چیست؟

اصلاً نمیپذیران مردا آرشو که اصلاً یک چیز ویژگی های زنانه در درونشان هست شما اصلاً به یک عرب جاهلی بگویید که در درون یک زنی بمینیده حتماً گردنتون می‌زنید کلی مردایی که ببینی اولین انحراف مشکل فرایند فردانیتی این است که اصلاً مردا قبول نکنند که در دردنشانی جگی های زنانی دارند یا زنان قبول نکنند که در دردنشانی جگی های مردا ندارند براز؟

معمولا زنان راحت اگر به او می‌گید خوشحالم می‌شوند دیگر فرهنگی مرد سال ها رسول هم یک جگی شده که زنها نراحت نمی‌شن شو بگویند که شما توانایی های مردا نمی‌دون همان که همه دنیا دارند زن ها از تلاش می‌کنند که ثابت بکنند که درمانه مردم دارند و یک مرغله این است که شما به پذیریتی در درمانه دون یک زنی زندگی می‌کنید این‌طور های زنانه هم دارید و قرار است که این‌ها به یک مرنای رشد هم شما نرمی‌موضوعی متعادل بشید یعنی، مثلاً، هموقت که از تفکر استفاده می‌کنید که یک جوری به قطعه مردم متماهله از عواطف کنند استفاده بکنند.

الان باید برگاه دنیا در این درس سطح اصلاً عواطفشون واقعاً رشد پیدا کرده نیست در. حالات عرب باندگی. این. در واقع، یکجوری نشاندهنده عدم رشد آنیماست. زنها با عواطفشون راحت هستند. کار می‌کنند. به هستاشون خیلی وقت را اعتماد می‌کنند. به نتیجه درست می‌رسند. در واقع، همه چیز را می‌خواهیم مخصوصا این تبدون حال حاضری که از غرب و تبدون مدرن. در واقع، یونگ چنانه نداشت داشت بندی دارد با تبدون مدرن برای اینکه تبدون مدرن همش تفکر منطقیه دیگر. بنابراین راه را اصولاً برای رشد عواطف به‌عنوان یک جنبه یک نیمی‌از وجود بشر دارد می‌بنده تمام آموزش هایی که شما می‌بینید مخصوصا شما.

که اومدید به دانشگاه فنی که من هم همینجا بیدم ما دیگر در عوج افراد این توقع منطقی هستیم دیگر آن نقش ذهنمون خوب کار می‌کرده یاد گرفتیم عواطفون مثلاً، لازم نیست داریم با همان منطقون مثلاً، این‌طور کار می‌کنیم. ولی واقعیت این است که عواطف برش پیدا کردن شغل و این چیزها لازم از باید یک جاهای اصلی زندگی بینایت لازم. در واقع، این که من بفهمم که یک زنی در درمویم زندگی می‌کند مثلاً، یک بچه شیده من بفهمم که عواطفی در درمویم خودم دارم و با این عواطفی را خوب خوب پیدا بکنم و ازشون استفاده های مصفق بکنم نه اینکه همینجور با این موضوع به قول تفکر آن چیزی که تصوری که یونگ می‌ده می‌گوید برای آدم‌هایی که کفکارشون به طور غیرهادی روشت گرده انسان های متفکر هستند به‌اصطلاح این عواطف نیستی موجود لیزیه که دستشون دارد خارج نهایی نیستی چیزی که.

می‌خواهد یفت زمین هم منفجر بشود این است که معمولا انسان متفکر عواطفشون دو دستی چسبیده که این‌ها تکون نکارن یک دفعه بلای سرش نگه در حال زمان این حالتو کمتر دارند مردم بیشتر مخصوصاً تو دانشگاه داری فنگی اولاً من نباید انکار بکنم اولین مشکل انکار کردن من نباید انکار بکنم وجود آنیما را در درمون خودم من نباید آنیما را قبل از اینکه رشد بکند به معنی واقعی کلمه اینجا یک موجودی باید رشد بکند نه اینکه من همین‌طوری بگویم خب، این آنیما را مثلاً، .

حالا از آن استفاده بکنم من اواتفم به معنی واقعی کنم و یک بخشی از وجود من رشد نکرده من باید سعی کنم که یک رشد پیدا بکنیم یعنی، رسیدن به حالت تعدادی معنی وجود واقعیه نه فقط با فکر کردن حل نمی‌شود خودش یک امهرافای. در واقع، مرد سالانه هست که من فکر بکنم که به آلیمای خودم فکر بکنم به اواتف خودم را بشناسن مثلاً، کتاب بخوانم در موردش من درست می‌شود یک اتفاق واقعی باید در روزونتون می‌افتد خب، اینجا این که پیش دستی بکنیم قبل از این که آنیمو روشت کرده باشد بخواییم مثلاً، یک جوری از آن استفاده بکنیم این اتفاق کمتر.

برای مردم می‌افتد و در این مداون دارد برای زن ها می‌افتد این مشکل زن ها در دوران مدر از روانی این است راحت می‌پذیرن که آنیموس دارند راحت می‌پذیرن که یک بخش متفکری یک بخش مردانی مثلاً، در درونشان هست خوشحالم می‌شوند.

ولی قبل از این واقعاً در روند واقعی رشت قرار گرفته باشد. در واقع، این‌طور اگار همان آنیموزو کچی کترونو علکی. در واقع، می‌آورند مثلاً، از آن استفاده می‌کنند این که شما زنها وقتی ابرازه عقیبه می‌کنند بحثهای فلسفی می‌کنند بیشتر به نظر ندارند وراجی می‌کنند مثلاً، اینکه یک حرفهای اصلاً امیغی را با من فهمیدن و دارند می‌دهند فقط مهمولا مردا این احساس به ایشان دست می‌دهید ای خوده که زن و صحبت زنها که میفتن تو دوره به اسطلاح حرف زدن و ابرازه عقیده کردن یونگ که اسطلاح آنیموس استفاده می‌کند می‌گوید اصلاً زنی یک جایی در کتاب رمانشناسی میشنه یک جمعه این‌طور دارد زنی که تحت تاثیر آنیموس خود دراجی می‌کند یعنی، اصلاً حالت زنی که آنیموسش رشت نکرده. ولی چون دوست دارد که بگوید که من چنین می‌گویم‌های هم دارم. در واقع، محیط بیرون از او می‌خواهد که مردانه رفتار بکند دیگر. محیط کاره دوست دارد که من هم نمی‌دانم این برای من خیلی شبودن واضح یعنی، این‌قدر دیگر با این چیزها برخورد کردن. حالا بگذارید خود سر کنیم شاید بعضیاتون خیلی این حالت را حس نمی‌کنید. زنی که تا تاثیر آنیموس رشد پیدا نکرده. در واقع، دارد زندگی می‌کند که طبیعی‌ترین اتفاقی که برای یک زن در فرهنگ مرتزال‌ها می‌افتد. برای ونی زن به طور طبیعی تو این موضع قرار می‌گیرد که اصلاً آنیموس و کچولوی خودش که واقعاً رشد نکرده مثل اینکه ادای بردار دارد در بگیرد بعد یک اتفاق خیلی بدی می‌افتد می‌افتد.

اولاً یک عالم ممکن است عقاید حفظ کنند زنون. که این‌ها را باید در موقع مقرر این عقاید را بیان بکنند و ویژگی که مثلاً، یونگ توصیف می‌کند. یک زنی که تحت تاثیر آنیموس خودش دارد حرف می‌زند که مثلاً، ابراز عقیده می‌کند. معمولاً شدت مثلاً، سعی می‌کنند با یک قاطعیت دست نپذیری تا حد ممکن قاطعانه این حرف‌ها را بیان بکند پر از حرف‌هایش را باید و نباید این نباید این‌طور باشد این باید این‌طور باشد. زنی که تحت تصدیقی همچنان آنیموسی ایراد زیاد می‌گیرد به اطرافیان خودش جون همه را به لبش می‌بوسی مثل اینکه کتابش قانون حفظ کرده خوب بلد.

نیست که از این آنیموسی خودش قانون را کشف می‌کند اینجا باید این‌طور رفته چون زن تحت تصویر آنیمیس مثل آدمی‌که نمی‌فهم آن که چه کار باید کرد چه کار نباید کرد در اینکه آدمی‌کتاب کند حفظ کرده سعی می‌کند به آن بنده را رجوع بکند این باید این‌طور باشد آن نباید این‌طور باشد. من نمونه خیلی واضحش زن‌های کارمند از دارد قانونگرایی اینجورایی باید غیرادی بیستن من رفتم یک جایی کتاب بگیرم از این کتاب کنی خیلی خوبی در تهران اصلاً دیدم این بابا این به هیچ سراتی اصلاً یادش رفته که کتابدار و کتاب کنی یعنی، چه که تو اینجا هستی که.

کتاب‌وارو بدی نه اینکه کتاب‌وارو ندی اصلاً این آدم در اصلاً شدت به استوره لقایت مقررات به اینجا رسید اصلاً کسی کتاب نمی‌داد یعنی، شما یک بندی خلاصه پیدا می‌کرد که شما مشمولش نمی‌شوی من بهت کتاب نمی‌دهم مثل.

در واقع، مثل یک مادری که موازه بچه‌اش موازه من کتاب‌ها بود یادش رفت بگوید بابا اینجا این موضوع اصلاً این کتاب‌خرش کنند ساختن که یک آدم‌هایی که مثلاً، دارند کار تحقیقاتی می‌کنند از این استفاده کنند نه اینکه تو محصول حفظ این کتاب‌ها نیستی که این‌ها پاره نشوند این احساس‌شان بود که باید این کتاب‌ها را حفظ کنیم تا جای ممکن مثلاً، نده یا اگر بشینی اگر روی میزم قرار می‌دهد بشینید بخوانید یک جوری بشینید که این کتابر را مثلاً، ببیند یک جوری یک بار یک کاری اصلاً ببینید زن‌ها کلاً در این شرایط تبدیل به آدم‌هایی بشوند خیلی مقرراتی هستند. ولی معلوم نیست که این مقررات برای چه دارند اجرا می‌کنند. روح قانون وجود ندارد. یک مجموع زیادی از دندهای قانونی وجود دارد، یک آلهه اقایدی وجود دارد که این‌ها با همین ممکن است سازگار نباشد. ببینید، آن حالت طبیعی ابراز عقیده این است که شما یک مجموع اقاید را، یک بالغ، یک انسان با یک مجموع اقاید باید نباید، خودش انگار کشف کرده، نه اینکه خوانده مثلاً، لیست کرده یک جایی این چیزها باید باشند، این‌ها نباید باشند. و یک پدیده که یونگ توصیف می‌کند، منظرم خیلی متدابله، این است که یک چنین آنیموسایی، یک چنین زن‌هایی با چنین آنیموسایی، نفر دیگران سخت می‌گیرند بیشتر از.

هر کسی به خودشان سخت می‌گیرند، یعنی آن باید و نباید‌ها به خودشان هم برمی‌گردد دیگر. و یکی از عوامل می‌دانید، افسردگی اصولاً بیشتر تو زنان شایع است تا تو مردم. کارهایی که باید کرده، آنقدر که باید خوب نبوده. یکی از عواملی که شاید افسردگی بیشتر تو زن‌ها مشاهده می‌شود همین پدیده است که.

در واقع، به خودشان سخت می‌گیرند. زن احساس می‌کند مثل این که شما کتاب‌شه قانونِ پراکنده‌ای که از قانون‌های کشور مختلف خواندی، خلاصه کاراتون متابعه با یکی از این قانون‌ها، با یک بندی نمی‌خواند. و این‌ها هم که تو ذهن این آدم همه هنگ نشدن. این‌ها یک مجموع دستورالعمل‌هایی که پدرش یک چیزی گفته، نمی‌دانم مادرش یک چیزی گفته، دین به او یک چیزی گفته، تو مدرسه یک چیز دیگر بهش یاد داده. این مجموعه از حقایق پراکنده و قوانین پراکنده به طور مسئولانه یعنی آنیموس رشد نکرده، به طور طبیعی و سکان به دست نگرفته، وقتی دارد با یک مثل یک پسر بچه‌ای که واقعاً عقلش نمی‌رسد.

ولی خیلی حافظه خوبی داشته، همه چون دو یاد گرفته. زنی که ترس دستیر آنیموس رشد نیافت، مثل این است که یک پسر بچه‌ای دارد حرف می‌زند، نمی‌فهمد واقعاً چه دارد می‌گوید، نمی‌فهمد چه کار می‌کند. و مردم بیشتر دچار این مشکل هستند که اصلاً منکر آنیما می‌گویند، خودشان نمی‌بینند جورای آنیماشان و می‌گویند آنیمایشان رفته تو شده‌شان ندانند، فکر می‌کنند که این‌ها رباحت دارد. مثلاً این که من فرض کنم، من می‌گویم یک عرب زمان جاهلی را در نظر بگیر، خیلی لازم نیستیم نصف زمان جاهلی را اضافه بکنیم، این که احساس بکند که مثلاً، بهش بگیر که تو بابا تو.

قبول کن در درونت موجود آتفی هستی، خیلی زرافت داری. اصلاً زرافت، زرافت مثلاً، یک مرد ایشکی بیاید بگیرد که من احساسات لطیفی مثلاً دارم. این‌ها چیزند دیگر. مثلاً زیبایی‌شناسی، این‌ها همه جورایی ما در فرهنگ ما به این چیزها می‌گویند سسولی، به آن می‌گویند زنانه‌ای که در مرد الان وجود دارد می‌گویند نصفاً طرف نادرتره. ولی اینان. حالا اتفاقاً بد نیست این حرفی که زنم مردایی که حالت‌های سوسو دارند که متنفر کننده هم ممکن است باشد این‌ها. در واقع، آنیمای روش نیافت‌شان مانده خودشان این خود تو فرهنگی مردسالار کنتر پیش می‌آید مثل این وضعیت زنان اونمیت دارد. ولی این یک انعرافیه که با این اسطلاح آنیما این‌طور می‌شود. در واقع، توصیف کرد. شما فکر کنید مثل اینکه یک مردی به طور مسئولی آن مخش زمانه‌اش را. در واقع، یک جوری اصلاً حاکم کرده بیش از اندازه اونجوری که شما انتظار ندارید. ویدیو‌هایی در محیط کارش هم یک در راهی همه‌اش می‌خواهد با مسئول آتفی سر و تر چیز دارد هم بیاورد.

در هر حال این دوتا. در واقع، قطب مقابله هم دیگر هستند. همان قدر که تسلویت یک آنیما رشد پیدا نکرده می‌تواند مشکل ایجاد بکند یک آنیمای رشد پیدا نکرده هم می‌تواند. در واقع، اشکالی جا بکند یکی. در واقع، رشد کرده کامل اصلاً لبخنده مسئولیه که آن را داده بود لبخنده مسئولیه مای پرسوناست و آنیمای رشد نگرفته باعث تورم پرسونا می‌شود این‌ها دقیقاً مخالف هم بگیرسند. شما هر چرا که با آنیما آنیموس مشکل دارید، حتماً با پرسوناتون هم مشکل دارید. برای همین است که یونگ بیشتر فشارش روی آنیما آنیموس است، خودش در شغل خودش غرق می‌کند شما نمی‌بینید که شغل با خانواده.

دین به‌عنوان دستورعمل روانی

داشتند نقطه مقابل هم نگه‌داشت حتی ساعت و حضورتون در خونه مردهایی که کاملاً خیلی مردهایی این‌طور هم نگه‌داشت فرق یک مرد سالار نتیجه همین است به اضافه کپیتالیزم جفت‌شان از مردونی می‌خواهند که سر کارش باشد و به زنشان بگوید منزه مردی که خودش.

در واقع، آنیماش مردی که آشغ می‌شود آنیماش فعال می‌شود و درست می‌کند پرسوناش خود به خود درست می‌شود بر اینکه خونه‌اش خونه‌اش اصله برای خاطر آن عشقش به خانواده‌اش که می‌آید کار می‌کند و منتظر برگرد و خونه. ولی مردا فکر کنم این‌طور نیستم ناچار شب می‌روم خونه دیگر. ولی یک نفر به من که دوستان من یک هر با زنش اختلاف داشته متأسفانه و از این مدت خیلی کتایم طلاق گرفته من یادم می‌آید هر فرق قبل از وقوع طلاق آن در عوج اختلافات من سعی کردم این خورده از این آدم‌ها بود که اصولاً کارش همه زندگی شده بود دیگر من همین‌جوری حرف می‌زنم که مثلاً، خود در این شخصی چنین حرف زدی آخه می‌زنم این کار کردی آن کار نکردی خواستم سعی کنم بهش یک جوری که خیلی. حالا ناراحت نشد بگویم در باب این قدرم دیگر. حالا خودش می‌گوید من جنازم می‌رسد خونه یعنی، از صبح سهر می‌ریم مثلاً، ۸-۹ شب می‌آید خونه و می‌خواهد بخواهد. گفتم که چرا ازدواج کردی آخه وقتی که ۴-۵ صبح می‌ریم ۹ شب می‌آید. گفت که من ازدواج کردم برای خاطر این که، به نظر من، وظیفه اجتماعی است و نمی‌توانستم تو جمعه کسانی که مثلاً، با هم همکار بودیم همه متأهل بودن با هم روابط خانوادگی داشتند. من با مانی آدم مجرد مثلاً، در سن و سال نمی‌توانستم با آن‌ها روابطه باید ازدواج می‌کردم و گفت که من این حرف را بعد از اینکه ازدواج کردیم آن اول به خانوم هم گفتم. گفتم که بابا اشخه و عاشقه که در کار نیست این یک وظیفه اشته. من گفتم باقی همین حرفات اجازتی که گفت دارد خب، چه کار کرد؟

خب، هیچ جوابی نداد بابا تمام شد دیگر آدم بروید. زنش می‌گوید که بابا رسمند یعنی، وماهت این هم نفهمه اصلاً من احساس خاصی هم نبوده همکارام زن داشتم منم رفتم زن گرفتم که با اونم معاشرت بتوانم بکنم. باقی محصول کامل جامعه مثلاً، کپیتالیسم و مرد زالوری با هم غاطی بکند دیگر می‌شود نتیجه شده خب، پس یک چیزهایی و جزیاتش جزیاتش این تو بخوانید دیگر من کتابو معرفی کردم واقعاً خیلی دیگر جزیاتش مهم نیست یعنی، چیزهایی این کتاب پر از این‌طور تحلیل هست تحلیل‌های مربوط تو اختلال‌های آنیما و آنیموس ارتباط مثلاً، یک مردی که آنیمای روش نیافته دارد با یک.

زنی که آنیموس چیز یک جمله از آن اینجا نخ کرده که کتاب خیلی جالب می‌گوید هیچ مردی نیست که ده دقیقه در معرض آنیموس نیست. یک زن مرار بگیر که شمشیر به دست گرفته و در آنیما خودش مرغ نشید یعنی، حالت‌های.

یک توصیفی دارد اینجا که مرد وقتی آنیما روش نگرفته دارد و آنیما شو. در واقع، همگام حالت روش نگرفته خودش فعالیت دارد می‌کند که همین مثلاً، حالت‌های کشفوردی ره کردن حالت‌های آتفی شدید بروز دادن یک دفعه متنفر شدن مردایی که این‌طور احساسات کنترل نشده دارند. در واقع، یک جوری تحت تأثیر آنیماشون بعضی‌ها تمام زندگیشان همینجوریه یعنی، آنیماشون رشد نکرده به شدت آنیمایی زندگی می‌کنند خب، موجودات غیر قابل تعاملی هستند زودرنج تمام مدت. در واقع، با احساساتشون دارند کار می‌کنند این احساسات رشد پیدا کرده این نیست من کنترل روشن دارند نهیچی یک چیزی به آن‌ها بگویند غرق بکنند، مربع این‌طور احتمالاً دیدید دیگر تو سنگینو بالا همان تو آدم‌ها بالا هم من که مواجه شدن باید چنین قیده‌ایم این جمله یونی نیم، می‌گوید همچین‌ها، یک مرد بهتر، یک مرد طبیعی،. حالا نه که خیلی هم غرق در همین آنیماس باشد، یک مرد بهتر طبیعی، اگر ده دلیل در معرض یک زنی که آنیماس شمشیر به دست گرفته قرار بگیره، حتماً تو حالت‌های آنیمایی در مورد پرتام می‌شود، یعنی، میرنج احساسات منفی شدید پیدا می‌کند و اکثار عمل‌های آنیمایی هم از خودش بروز می‌دهد. حالا این جامعه‌ای که ما داریم تویز ندیگی می‌کنیم، تقریباً اکثاریت زناشون همان شکلی آنیموسی هستند و آنیموسایی یا با پسر بچه‌شون در مورد زندگی می‌کنند و مردم که در ده دقیقه طول می‌کشد که به این رای لذیت‌های آنیماییشون دوچاره اختشاش می‌شود. خب، نباید انکار بشود و باید دوتا را کبیه رشد پیدا بکنیم. ببینید اینجا من دیگر خیلی بار جزیات نمی‌شم این کتاب را.

حالا معرفی کردم، فرض می‌کنم اگر کسی کنشگاه باشد می‌تواند فصل فردانیتو بخواند که با جزیات تقریباً توصیف می‌کند. این کتاب بعدیش خیلی کم مثال می‌زند، خیلی افسترکت آنیماش کار نمی‌دهد، به نیزنده فراد پیوری دارد. به‌هرحال من فراد می‌خواهم اشاره بکنم، فکر می‌کنم بد نیست که یک جلسه بعد هم مفصل‌تر در این موقع صحبت بکنیم، جایی که خود حالت کار بردیداره می‌شود به تاخیل انداخت چه آملی در دیگاه یونگ هست که. در واقع، راه تبینی اصلاح وضعیت تعداد پیدا کردن. در واقع، آنیما و آنیموس با شخصیت فرد ارتباط دیدن که چطور می‌شود آنیما را.

در واقع، کشف کرد باید راحت زندگی کرد و اجازه را رشت بکند و همین‌جور آنیموس راه تبینی این است که یک رابطه آشقانی اینجا بشود، یعنی، یک مرد و زن در این رابطه آشقانی قرار می‌گیرند. اصلاً لازمی‌زحمتی بکشد مرد که احساساتش مثلاً، عواطفش رشت بکند به طور طبیعی آنیماش پروژکت می‌شود روی یک موجودی که. در واقع، مظهر آنیماست و این علایقه دو طرفهی که ایجاد می‌شود، آن آنیماست واقعاً رشت می‌کند و این آنیما هم. در واقع، در معرضی در همچنین رابطه واقعاً رشت می‌کند. این‌طور نیست که به طور و بعد به طور طبیعی انسان احساس تعدل می‌کند یک موجودی می‌شود که.

اتفاقاً خیلی افتخارم می‌کند برای خاطر اینکه این‌ها را احساس می‌کند در سایه آن عشق به دست آورده و زن هم همین‌جور زن عقاید و در آن حالت طبیعی عقیدمند بودن و مقررات مودن را.

عشق و عرفان در فردانیت

در واقع، پیدا می‌کنیم بعد از اینکه آنیموسش به طور طبیل باشد. پس این یک اتفاقی ببینید یونگ. به نظر من، در این است تمامی‌مکتب‌های روان‌شناسانه و روان‌کاوانه پیشرفتی‌ترین و جالب‌ترین نظریه را در مورد عشق دارد. فراد که عشق اصلاً خب، معلومی‌دارد یک سری مثلاً، فرض کنیم چه می‌گویند والایش هم غریزه جنسی یا. حالا یک سری احساساتون این‌ها شعر هم یارو می‌گوید. در واقع، وقتی به اندازه کافی ارزان نمی‌شود یک چیزی می‌دار امرژی این هنوز باقی مونده. این‌ها را با استفاده از والایش جوری سرکونید. من بخواهم بگویم در نظریهه یونگ نه فقط توصیف خوبی وجود دارد با جزییات. شما این کتاب در مورد رابطه زن و مرد با همین توصیف‌های آنیمو آنیموس خیلی خیلی مطلب زیاد دارد. هم یونگ به ما این فرصت را می‌دهد که نظریه خوب داشته باشیم که اصلاً اینش چطور اتفاق می‌افتد، اختلال‌ها چطور به وجود می‌آید تو رابطه زن و مرد، و هم این توصیف‌ها این‌جوری را دارند که متعالیات اشتوره و رویارینا کمک می‌کند به شناختنه. مثلاً، فرض کنید وضعیت‌های روانی مرد و زن از آن جهتی که به رابطه عاشقانه مربوط می‌شوند. شما وقتی مثلاً، فرض کنید یک ترهنگ خوبی در مورد انواع آنیما داشته باشی، یک مرد متوجه اختلال آنیمای خودش شود.

لطفاً فرصت این را دارد پیدا می‌کند که بهتر وارد رابطه عاشقانه می‌شود و برعکس. نکته مهم‌تر این که شما واقعاً در نظریهٔ یونگ، یونگ یک نظریه به وجود آورده با مرکزیت سلف و فرایند فردانیت و عشق در این فرایندی که قرار تبیشه نقش خیلی مثبت و خوبی بازی می‌کنی یعنی.

من می‌خواهم بگویم شاید یونگ بیشتر به عرفان هندی و چینی و این‌ها پرداخته. ولی آن‌ها عرفان ایرانیه که اتفاقاً این ویژگی مشترک و با دیدگاه یونگ دارد چون اصولاً در عرفان هندی و شرق دور نمی‌بینید که عشق موضوعیت داشته باشد. دیشتری چیزه در فرهنگ عرفانی هندی رابطه جنسی موضوعیت دارد. ولی فکر می‌کنم، اونجوری که در عرفان ایرانی اصلاً مرکزیت پیدا کرده، مثل اینکه مثلاً، مولوی می‌گوید اصلاً در عرفان ایرانی این‌طور است که اصلاً این‌گاه شما عاشق بشید مشکلتون حل می‌شود، یک جورایی راه باز می‌شود در عرفان. فکر می‌کنم، تو توصیف‌های از فردانیت با اینکه با این نوع عرفان اصلاً عاشنا نبوده.

ولی شباهت‌هایی. در واقع، به این نوع عرفان ایجاد شده. هم ما در عرفان خودمان گام اول که بهش یخزه می‌گویند یک جوری و توبه گام اول شبیه مواجه با سایه هست. مثلاً، شما وقتی از این مرحله رد می‌شوی مشکل پرسوناتون هم حل می‌شود و اصلاً شما تو این کتاب مورنو نگاه کنید توضیحی که یک توضیح خوبی می‌دهد من واقعاً استنادش را به این نمی‌دانم در چه حد است که مثلاً، فرض کنید مشکل بعدی که بعد از جذب آنیم آنیموس پیش می‌آید مواجهه با پیر، خرده پیر دانا توصیف جالبی دارد که اصلاً شما وقتی آنیم آنیموس و پرسونات جذب می‌کنید تازه آرکتایپ پیر داناتون فعال می‌شود و.

حالا باید با او مواجه بشید و یک جوری مکانیسم جذب برایش انجام بگیرد. آدم‌ها قبل از اینکه از صد بگذرند اصلاً آن خرد صوفیهیشون مثلاً، در مرد فعال نیست، آن آرکتایپی چیز مردست نیست خیلی کم ظاهر می‌شود. ولی بعد از اینکه به اینجا رسیدید آن آرکتایپ قدرتمند می‌شود و بعد آن خودش می‌شود مثل یک مرحله از سیر که باید جذب آن شوید. تمام این آرکتایپ‌ها یک جوری جاذبه‌هایی دارند که ممکن است ایگو را تو خودشان حل کنند. این شبیه آن توصیف‌هایی است که عرفای ما دارند که در مراحل مختلف عرفان یک جاذبه‌هایی ممکن است آدم‌ها را نگه دارد برای همین. می‌گویند یک کسی باید راهنمای هدایت‌کننده باشد که به شما بگوید مثلاً از این مرحله باید این‌طور رد شوید. مثلاً می‌گویند من یک جایی خواندم نظرم جالب است که مهم‌ترین وظیفه شیخ، کسی که به‌اصطلاح مرشد است در سیر سلوک، این است که به کسی که دارد سیر سلوک انجام می‌دهد بگوید کجاها لذت ببرد، کجاها نبرَد و اگر لذت ببرد چقدر.

بنابراین یک جاهایی پیش می‌آید در سیر سلوک که طرف لذت غرق می‌شود و اگر خیلی آنجا لذت ببرد، آن پدیده فیکسیشن به‌معنای چسبیدن روی اتفاق می‌افتد؛ یعنی نمی‌تواند آن مرحله را طی کند. بنابراین باید مثلاً فرض کن دستور می‌دهند که تو در این مدت زمانی هر اتفاقی که افتاد اصلاً تو فقط کار کن، اصلاً سعی کن لذت نبری، باید از آن جاها اصلاً سریع رد شوی. یک عامل کنترل‌کننده بیرونی در باردار می‌گویند لازم است برای این که بعضی جاها آدم‌ها را از این جاذبه‌های این شکلی بیرون بیاورد فکر داریم.

حالا من بیشتر دیگر این چیزها را توضیح نمی‌دهم. فکر می‌کنم دو تا کتاب توضیح‌های جالبی در مورد آنیما، آنیموس و فرایند فردانیت و نحوه روبرو شدن با آنیما و آنیموس توشان هست و نهایتاً این چیزی که فرایند فردانیت توصیف می‌کند دیگر واضح است که چون آرکتایپ‌های متنرده وجود دارند ممکن است این سیر و سلوک یونگی هم یک جوری جزییات خیلی زیاد داشته باشد. طبعاً جاهای مختلف هم حرف‌های پراکنده زده‌اند، ولی خط کلی همین است؛ یعنی نکته مهم که مشترک بین همه این توصیف‌ها از فرایند فردانیت است این که شما باید با شد و مواجه شوید با این دو قطبی آنیما، آنیموس و پرسونار.

در واقع، یک جوری در خودآگاهیتان جذب کنید تا... حالا مرحله بعدی مثلاً فرض کنید به پیر خرد و چیزهای دیگر برسید. نهایتاً در نهایت سیر شما به آن مرکز واقعی وجودتان می‌رسد؛ یعنی با سلف یکی می‌شود ایگوتان. در واقع، معنایش این است که خواسته‌هایتان خواسته‌های سلف می‌شود. کلی از شناخت‌های ما شناخت‌های غیرواقعی هستند که در اثر بازی‌های زبانی ایجاد شده‌اند و این‌ها نهایتاً در شامکتی به سلف می‌رسید؛ همه خواسته‌ها واقعی می‌شوند، همه شناخت‌ها واقعی می‌شوند به یک جوری مثل اینکه به منبع عظیمی از دانش و مسیرت و در این حال قواعد عملی می‌رسی. این توصیف است

که در انواع عرفان برای رسیدن به مقام انسان کامل وجود دارد. مسیح نماد بارز انسان کامل و دی نماد سلف هم هستند. این مثل همان متحد شدن با مسیح یا فنا شدن در خداست. همین را به زبان‌های مختلف این توصیف‌ها انجام شده است. فرق عرفان اسلامی با دیدگاه یونگ این است که شما در مسیر سیر سلوک از آن ور یک موجود واقعی آنجا وجود دارد که شما دارید به سمتش می‌روید؛ شما دارید به سمت خداوند می‌روید. ولی در دیدگاه یونگ این‌طور نیست. دوگاهی نون مثل اینکه شما در درون خودتان دارید سیر بکنید و به این دلیلی که نوع نگاهی نون با بودیسم همه هنگتره تا با عرفان اسلامی. دعا معنی ندارد شما از سلف چیزی را بخواهید. ولی رابطه عاشقانه با سلف معنی ندارد. در بودیسم هم معنی ندارد. یادن دودایی دعا نمی‌کند. خدا اصلاً خدای شخصی نیست، موجود بیرونی نیست، آگاهی کیهانی است، خیلی شبیه دیدگاه بودیست، مثل آگاهی کیهانی خیلی خیلی شبیه دیدگاه یونگ است. سلفه این‌طور نیست که موجود محقق شده و ما داریم به سمتش حرکت می‌کنیم، به خدا داریم می‌رسیم. یک سیر درونیه و اینکه آگاهی کیهانی چطور وجود دارد موضوعیت ندارد از طریق یونگی نمی‌شود. شما در بودیسم این‌طور بودیسم برواقع نه اینکه به خدا معتقد نماشه.

ولی با خدا حرف نمی‌گذارم، خدا هم با انسان حرف نمی‌گذارد. حرف‌ها در حد همین حس‌ها و الهام‌های درونی هستند. وحی وجود ندارد، دعایی هم منشک وجود ندارد. یونگی هم فکر می‌کنم که این‌طور نگاه می‌کند. ولی خب، شباهتش به عرفان ما این است که مخصوصاً در عرفان اسلامی اصولاً نمونه بارزش در عرفان خراسانی شاید یک جوری بگوییم عرفان ایرانی مثلاً، مرکزیت عشق به معنای رابطه مرد و زن وجود دارد و عشق به خدا مثلاً، یک جوری معنی دارد که این خیلی در عرفان شرقی عرفان مثلاً هندی و این‌ها نیستش این شکل. خب، من تقریباً آن کاری که می‌خواستم بکنم می‌کردم یعنی.

یک دیگه‌های کلی در مورد این که ناخودآگاه جمعی چیست، آرکتایپ‌ها چه هستند و این فرایند فردانیت چیست و به کجا می‌رسیم می‌روم. متوجه شدید که چرا آدم‌هایی که دیندار هستند کلی یونگ را یک جورایی ترجیح می‌دهند. درست است حرف‌های آن‌ها را دقیقاً نمی‌زند.

ولی به‌هرحال از وقت فروید خیلی شباهت بیشتری دارید. روابطش با دین روابط خیلی مصفتیه بلکه دین را به معنای واقعی مقبول ندارد. ولی معتقد است که دین چیز محترمی است مثل سری دستور عمل‌هایی که در ته قرن‌ها و هزار‌ها به وجود آمده‌اند که به فرایند فردانیت مربوط می‌شوند، به کنترل آرکتایپ‌ها مربوط می‌شوند. یک جوری برای روان بشر دینداری مفید است، چیز مزرقی نیست. در حالی که فکر می‌کنم، فروید دین را هم مثل خیلی چیزها مثل انحراف و روان‌رنجوری نگاه می‌کند. آدمی دیندار در واقع حالت غیر طبیعی دارد. اگر سوالی هست بپرسید. فکرم جلسه دو ساعت هم ترگان بزنید، بفرمایید سالی.

از اینجا باید برداریم.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها