در این جلسه متدولوژی فهم واژه در قرآن، با تأکید بر کاربرد متنی نه صرف ریشه، مرور میشود. تمایز سنس و ریفرنس و نمونههای محسن، نجس، حکمت و اسلام مطرح است. اسلام بهمعنای تسلیم، نه صرفاً نام دین، و شرط رستگاری در قرآن نیز بررسی میگردد.
مرور بحث واژه و متدولوژی
خب من میخواهم یک خورده یک چیزهای تکراری بگویم برای آنهایی که خیلی تکراری دوست دارند. هم یک جلسه داشتیم که خیلی یک فاصلهای افتاد، هم اینکه سال جدید بالاخره سال که عوض میشود. من میخواهم یک دور مختصر بگویم که این بحث واژه به چه جاهایی رسیده. امروزم یک چند تا مثال دیگر بزنم که خیلی فکر نمیکنم لازم باشه ادامه بدهم.
من یک مقدار در واقع سعی کردم که یک جور یک مقداری مثلاً با یک متد خورده مشخصی سعی کنیم ببینیم که این واژهها معنیشون چه میشود. به جای اینکه همینطوری خیلی از کتابها را شما نگاه بکنید وقتی یک واژه را میخواهند تعبیر بکنند کتابهای قدیمی خیلی روی ریشه مثلاً واژه تأکید میکنند.
این کارهایی که ایزوتسو میکند تقریباً ریشه واژه را خیلی در نظر نمیگیره، خیلی زیاد تأکید میکند روی کاربردش در متن. من اینجوری فکر میکنم سعی کردم که یک جور در واقع با یک متد کاملاً مشخصی که خیلی در این واژه و آن واژه هم فرق نکند.
یک جوری سعی میکنم الان بگویم که اصلاً موضوع چه بوده و به چه جور روشی برای ارائه معنی یک واژه رسیدیم، نه برای کشف معنی واژه. حالا در مورد کشف معنی واژه هم که یک چیزهایی گفتم دوباره یک مختصراً تکرار میکنم. یک چند تا واژه هم امروز دارم در موردشون بحث میکنیم حالا هر چقدر که وقت شد.
و تقریباً من فکر میکنم احساسم این است که به یک جایی رسیدیم که به اندازه کافی من یک مقدماتی گفتم که اگر بعداً لازم شد که مثلاً در مورد یک در یک جلسهای در مورد یک واژهای بحث بکنیم مقدماتشو داریم دیگر.
یعنی ممکن است من نمیخواهم بگویم دیگر هیچ واژهای را تا آخر حالا شاید یک جلسه دیگر هم در مورد واژهها اگر یک واژههای خاصی را کسانی مدنظرشون باشه در موردش صحبت بکنیم ولی خب این بحث را تا هر چقدر بخواهید میشود ادامه داد دیگر.
هزار تا واژه آدم بیاورد هی سعی کند در مورد مفهومش صحبت بکند. من دیگر قصد ندارم که خیلی این بحث واژگان را ادامه بدهم.
ولی احساسم این است که در آینده مثلاً حتماً موردهایی پیش میآید در بعضی از جلسهها یک سری یک واژه، دو واژه مثلاً لازم باشه با همین روشی که هست در موردش صحبت میکنیم.
من بیشتر تأکیدم را این است که به چه رسیدیم در مورد فهمیدن معنی یک واژه در یک متن به طور کلی مخصوصاً در قرآن چه جوری مثلاً نگاه میکنیم که مثلاً بفهمیم که این واژه را بتوانیم استدلال کنیم، بحث کنیم که این واژه را خوب فهمیدیم یا نه.
اگر دو نفر دو تا تعبیر مختلف از یک واژه دارند بتونن با همدیگر یک جوری بحثشون را در واقع در میان بذارن. من بتوانم مثلاً بگویم به این دلیل من تعبیری که دارم بهتر از تعبیری که تو داری و یا برعکس.
زبان قرآن عرفی است یا نه
اول میخواهم برگردم به اینکه بحث از اینجا شروع شد که اصولاً زبان قرآن عرفی هست یا نه. یادتون باشه اصلاً مسئله سؤال اولیهای که باهاش شروع کردیم این بود که زبان قرآن زبان عرفی حجاز مثلاً ۱۴۰۰ سال قبل هست یا نه. که سه تا سطر داشت این بحث عرفی بودن.
یکی در حد واژه، یکی در حد قواعد مثلاً گرامری و قواعد زیباییشناسی، فصاحت و بلاغت و یکی هم در حد فرهنگ. یعنی یک خورده پیشرفتهترش این است که اصولاً نه فقط زبان، زبان عرفیه، حتی فرهنگ حجاز ۱۴۰۰ سال پیش هم یک جوری رعایت شد.
مثلاً فرض کنید دلایلی که میآرن میآوردن مثل همین موضوع هفت آسمان که جزو فرهنگ آنها بوده میگفتند که اینکه این در قرآن آمده یک جوری رعایت کردن آن فرهنگه یا مسئله واژههای بازرگانی و از این حرفها.
یک دو تا مقاله معروف در این مورد هست که تو زبان فارسی دو تا نویسنده ایرانی ادعا کردن که بله مثلاً فرهنگ نه تنها واژهها، همین واژههاست و قواعد همان قواعده، حتی در این حد به حجاز آن زمان نزدیک قرآن که به فرهنگ آنجا هم یک جوری ارجاع میدهد ولو اینکه آن نکتهای که تو فرهنگ هست درست نباشد. در این حد.
من با اینکه خب خیلی مخالفم و یکی از استدلالهای اساسی در واقع کسانی که معتقدن که فرهنگ حجاز در قرآن منعکس شده، فرهنگ آن زمانه این است که اصولاً چون واژگان، چون زبان، زبانِ همان حجازه، طبق چیزهایی که تو زبانشناسی میگن، اینکه فرهنگ در زبان وجود داره، بنابراین وقتی شما به آن زبان صحبت میکنید، چه بخواهید چه نخواید یک جوری دارید به آن فرهنگ صحبت میکنید.
اولاً من در این مورد که یک خورده به اندازه کافی فکر میکنم صحبت کردم که آنقدر هم در واقع فرهنگ وابسته به زبان نیست. یعنی این تئوری که یک عده معتقد بودن که به اصطلاح زبان کاملاً حامل فرهنگه، خیلی الان این طرفدار ندارد.
در مورد این اینکه اصلاً کیا این تئوری را دادن و الان وضعیت چهجوریه یک جلسه صحبت کردم دیگر درس تکرار نمیکنم ولی اینجوری نیست که اصلاً حامل فرهنگ نباشد. معتقدم که آن حالت افراطی که اصلاً هر کس روی زبان صحبت میکند در واقع دنیا را با یک فرمت خاصی انگار دارد نگاه میکند که نمیشود ازش فرار کرد.
این را کسی تقریباً الان طرفدارش نیست با این شدت. و دلایلی هم داشت دیگر اینکه چرا این کمکم بعد از مثلاً ۴۰ ۵۰ سال اخیر هی رفتیم به این سمت که یک جوری به یک چیزهایی که یونیورسال در همه زبانها در واقع پی بردن چه تو گرامر چه در واژگان. من حالا کاری به این قسمتش ندارم.
بحثهایی که کردیم بیشتر در واقع در سطح واژگان این بود که من با استفاده از چیزهایی که ایزوتسو گفت در یک جلسه سعی کردم نشان بدهم که اصلاً این واژهها در واقع نمیشود ادعا کرد که واژگان و فلان واژگان اجازه دلایل تاریخی داره، دلایل واضح خیلی شهودی ساده هم دارد که بدون ارجاع به تاریخ هم میشود در موردش در واقع بحث کرد که همه اینها را گفتم.
ببینید فقط در واقع نکته این است که یک سری من اینها را باز در جلسه این بحث را کردم که یک سری واژهها که در واقع حالا میشود اسمشون را گذاشت واژه تصویر. یک واژهای که در واقع برای شما یک چیزی را تصویر میکند.
اسم یک شیء را میبرد. مثلاً فرض کنید اسم یک حیوون را میبرد یا اسم یک درخت را میبرد. اینها در واقع یک چیزی را تصویر میکنند برای شما. واژه تصویرها اصولاً کسی خیلی روشون بحثی ندارد که اینها دقیقاً به همان معنایی که تو آن زبان بوده دارد تو قرآن هم استفاده میشود.
فقط بحث در واژه آن واژههایی که حامل فرهنگن، واژههاییان که خود انتزاعیترن، فکشدهترن. و الا مثلاً فرض کنید خب هر زبانی یک واژهای مثلاً برای پدر، برای مادر، برای نمیدانم شتر، مثلاً یک واژه برای یک حیوون دارد. این که حالا اینجا بگوییم که این واژه دارد استفاده میشه، حامل فرهنگه واقعاً اینها خیلی با آن بحثی که میخواستیم بکنیم ربط ندارد.
این واژه تصویرها به همان معنایی که عربها به کار میبردن دارد به کار میرود و هیچ مشکلی هم ایجاد نمیکند. هرچقدر که تو سطح انتزاعیتر میآی، در واقع واژهها دورتر میشوند از معنیهای واقعی خودشان تو زبان عربی.
من فکر کنم تو تمام این بحثهایی که کردم، چهار پنج جلسه همهاش در واقع سعی کردم این را نشان بدهم با شواهدی که در قرآن هست که در واقع مثلاً فرض کنید یک واژههایی مثل کفر و ایمان نه تنها از نظر تاریخی مسلمه که به این معنا نبودن، بدون تاریخ هم مسلمه که به این معنا نیستند.
مثلاً شما یک واژهای مثل آیه یا اسلام، اینها اصلاً معلوم است که آنقدر در واقع بینش توحیدی در آن وجود دارد که معلوم است که در یک فرهنگ مشرکانه نمیتواند این واژه به این معنا باشه.
نکته این است که اصلاً احتیاج به ارجاع به تاریخ نیست. اکثر واژهها آنقدر در واقع با جهانبینی توحیدی آمیخته هستند که اینها به طور بدیهی در یک فرهنگی که فرهنگش توحیدی نبوده نمیتونسته به این معنا وجود داشته باشه.
حالا شواهد تاریخی خیلی مفصلی هم که تو این کتاب ایزو هست که هیچکدوم این واژههای انتزاعی که مثلاً صفات اخلاقی یا واژههایی که مفاهیم دینی را میرسونن، هیچکدومش به این معنایی که تو قرآن هست در زبان عرب به کار نمیرفته.
بعضیها حتی معنیهای خیلی دوری دارند مثل واژه اسلام یا آیه. اینها نه در مورد واژه اسلام و اینها قرآن که در مورد حالا همین آیه الان خاطرم نیست خب بگویید در مورد بگذارید یکی از واژههای اسلام شما آنجا بحث بکنید دقیقاً میخواهم مثلاً در مورد این واژه چه نظر خاصی دارید.
سنس و ریفرنس
ببین من دوباره میخواهم یک چیزی را تکرار بکنم، یادآوری بکنم که دو تا در حرف از معنی واژه که هست، دو تا چیز را از هم میخواهم این را جدا کنم. این دو تا را اصلاً جدا میکنند تو زبانشناسی.
سنس و ریفرنس. سنس در واقع که تو فارسی مفهوم معمولاً ترجمه میکنن، این است که شما یک واژه را در واقع در مجموعه واژگان یک زبان جایگاهش را مشخص میکنید، ارتباطش را با واژههای دیگر مشخص میکنید.
مثل این است که من یک واژه را در واقع از شما میپرسم معنایش چیست و شما با استفاده از زبان به من توضیح میدید که معنایش چیست. مثل اینکه در واقع این را در داخل نظام واژگانی که موجوده یک جوری برای من معنیدار میکنید.
و یک یک جور دیگر در واقع واژه یک چیز دیگهای که در مورد معنایش وجود دارد که میگویند ریفرنس یا مصداق، این است که من واقعاً آن مصداق خارجی این واژه رو، ارتباطی که این واژه با جهان خارج داره، نه با عنصرهای زبانی. هر وقت یک وقتی یک عنصر زبانی در واقع در ارتباط با سایر عناصر زبانی دارد معنی میشه، این به اصطلاح سنسه.
وقتی که دارد ارجاعش به جهان خارج معلوم میشه، اصطلاحاً ریفرنسه. خب بگذارید من یک چیزی بگویم حالا واقعاً اینها از این آخرش آن فیلم موجنو آرتی پند نیومد. من خیلی میل داشتم که یک صحنه خیلی جالبی از آن فیلم را اینجا میشد، هنوز البته دیدم نمیشود احتمالاً.
بگذارید من یک نکتهای بگویم که نکته واقعاً در واقع نکته خیلی حیاتی و مهمی است. ببینید اصولاً شما وقتی بچه هستید با ریفرنس خیلی سروکار دارید. یعنی وقتی که یک واژه را دارید معنیشو یاد میگیرید به شدت در واقع یک ریفرانسی دارید که این واژه را بهتان میگویند که معنایش این است.
و اینکه شما هنوز زبان بلد نیستید دیگر این خیلی بدیهیه. کسی نمیتواند به سنس ارجاع بده که یک واژگان را بلد باشه بعداً یک واژه جدید و ارتباطشو با سایر واژهها بدونه. شما تمام واژههایی که اول یاد میگیرید دقیقاً با ریفرنسش یاد میگیرید. مثلاً فرض کنید بابا، مامان، چه میدونم، آب.
میدانید مثل این مثلاً این چیزی که دارید میخورید، آب و وقتی هر وقتی، یعنی در واقع اینجوری میخواهم بگم، شما معنی هر واژهای را در ابتدا وقتی یاد میگیرید، تجربه میکنید معنی آن واژه را. یعنی یک چیزی در تجربیات شما حاضره و این را بهش یک اسم میدن، به شما میگویند که این اسمش این است و شما یاد میگیرید.
هر چقدر که رشدتون بیشتر میشه، بیشتر متمایل به این میشوید که واژهها را ریفرنسهاشو دیگر سنسهاشو یاد بگیرید. مثلاً وقتی وارد تعلیمات عمومی میشید، دیگر وقتی یک لغت میخواهید یاد بگیرید، این لغت را لغت معنی را نگاه میکنید، این لغت یعنی چه. دقت میکنید؟
یعنی ما یک روندی داریم در زندگی خودمان که از فهمیدن ریفرنسها به طور مطلق معنی برای ما ریفرنسه و بعد هی بیشتر متمایل به این میشود که معنی در واقع میشود سنس. و این خیلی فاجعهست. و خب یک نکته خیلی مهمی است در از نظر روانشناسی اینکه شما اصولاً تمایل پیدا میکنید به فهمیدن واژهها در سطح سنس.
از کی از واژههایی که شما یاد گرفتید، مثل همین نکتهای که من در مورد قرآن مثلاً فرض کنید در مورد مسائل عرفانی، خیلی جاها آن مثالی که در مورد تحول من دارم، خیلی جاها فکر میکنید که میفهمید یعنی چه ولی واقعاً نمیفهمید. این نکته این است که شما وقتی که در سطح سنس معنی را میفهمید، یک جوری حس فهمیدن دارید.
انگار مفهوم را درک کردید. ولی اصلاً معلوم نیست که شما چقدر چیزی را که مفهومشو فهمیدید واقعاً ریفرنسشو دارید یا ندارید. مثلاً فرض کنید معلوم نیست که شما وقتی قرآن را دارید میخونید، چقدر واقعاً معنی این لغات را به معنی ریفرنسش پیشتون حاضره، یعنی تجربه کرده هست برایتان یا نه.
یک جوری این من این چیزی که فاجعهست این است که انگار اصلاً این تفاوت فراموش میشود. ببینید این خیلی پیش میآید که یک آدمی در مثلاً فرض کنید حالا من خواهم این را بگم، یک دفعه احساس میکند که نه حالا یک واژه، یک چیزهایی را که قبلاً شنیده و فکر میکرده فهمیده انگار دوباره دارد میفهمد. میبینید این دقیقاً این اتفاقی که میافتد معمولاً اینجوری است.
که شما چیزها را خیلی در حد سنس، همه چیز را فهمیدید، بارها یک چیزهایی را بهتان گفتن و شما اینها را شنیدید. وقتی میخواهید چون یک چیزی خیلی تکرار میشه، دیگر به نظر میآید که خب من این را میدانم دیگه، قبلاً هم شنیده بودم.
ولی یک دفعه وقتی یک ریفرنس جدید برایتان ایجاد میشود که قبلاً این ریفرنس را انگار نمیشناختید، یک تجربه جدید میکنید، یک عالمه گزارههایی که قبلاً در ذهنتان بود و در شنیده بودید برایتان انگار معنی جدید پیدا میکند. بعضیها به شدت این اتفاق برایشان میافتد. یعنی یک دفعه در مثلاً عرفا که دچار حالتهای کشف و شهود میشوند کافیه به یک ریفرنس جدید را پیدا کنند.
آنوقت یک عالمه چیزهایی که قبلاً تو ذهنشون بوده، مثلاً برایشان معنی جدید پیدا میکنه، عمیقتر میشود به اصطلاح. و این روند عمیقتر شدن ریفرنس هم خیلی چیزه، خیلی مراحل مختلف میتواند داشته باشه. یعنی اینجوری نیست که من فقط یک سنس باشه و ریفرنس، همان ریفرنس را شما میتوانید بارها مثلاً انگار عمرشو زیادتر بکنید و بعد با چیزهایی که تو ذهنتان هست در واقع مجدداً تطبیق بدهید.
جنبه فاجعهآمیز بودنش این است که ببینید زبان، من یک بار اینجا این بحث را حالا به یه، این زبانی که وجود داره، واژگانی که وجود داره، در واقع حامل سنته. اصلاً زبان یک جور والد به شما دارد یاد میدهد.
من میخواهم بگویم آن موندن در محدوده سنس خیلی ارتباط دارد به این مسئله در واقع تبعیت از والد. اینکه تجربه شخصی نیست. شما در واقع یک جوری، این خیلی یک خورده چیزه، یک خورده بحث کردن در این مورد راحت نیست. ولی واقعاً یک جوری اینکه، آقا اگر آن فیلمه بود من آنجا نشونتون میدادم که چه ارتباطی بین یاد گرفتن زبان و مفهوم والد وجود دارد.
واقعاً زبان یک جوری در واقع چیزی است که در خارج وجود دارد. این نظام زبان یک چیزی است که وجود دارد و به ما عرضه میشود. من اگر خودم را تجربیات شخصی خودم بخواهم بروم جلو و یک زبان درست کنم، خیلی از این واژهها را اینجوری درست نمیکنم.
میفهمید؟ این یک چیزی است که از قبل بوده. در واقع بیشترین چیزی است که به اصطلاح سیطره والد و سنت را به ما در واقع تحمیل میکند. اینکه ما اصولاً اینجوری خیلی خیلی از واژههایی که شما فکر میکنید معنیشو میفهمید، در حد سنس و یک در واقع خیلی ضعیف دارید میفهمید.
میفهمیدن قرآن رو، فکر میکنم خیلی مهم است. حداقل آدم حسش این باشه وقتی دارد قرآن را میخونه، همیشه بدونه که الان این چیزی که از این واژه میفهمد و از این آیه میفهمه، یک خورده اگر رفرنسهای تجربیات اینجوری عمیقتر بشه، رفرنسهای عمیقتری برای این معنیهای این واژه و آیه میتواند پیدا بکند. بگذریم.
حالا من میخواستم فقط بگویم این تفاوت «سنس» و «رفرنس» که تو آن فیلم فکر میکنم خیلی یک جوری مشخصی و ارتباطش با والد واقعاً، آن فیلم به این جهت فیلم خوبی است و من دوست دارم که یک جاییشو مثلاً همین ببینی. برای اینکه واقعیه.
هلن کلر و درک ریفرنس
یعنی این دقیقاً زندگی هلن کلر. یعنی اتفاقی که برای هلن کلر افتاده. در واقع اتفاقی که برای هلن کلر افتاده این است که خیلی خیلی زیاد سنس بلد بوده و هیچ رفرنسی را نمیفهمیده.
اینکه شاید تنها آدمیه که یک دفعه در یک لحظه خاصی در مثلاً سن ۱۰، ۱۲ سالگی فهمیده که اصلاً رفرنس یعنی چه. این تفاوت بین فهمیدن واژه به معنای سنس و رفرنس تو این فیلم خیلی مشخصه.
آخر فیلم یک دفعه همه رفرنسها را میفهمد که اصلاً یک دنیایی وجود داره، اینها دارند به یک چیزهایی اشاره میکنند. این را یک دفعه هلن کلر کشف کرده. به دلیل اینکه نیست خیلی این منافذ حسش بسته بوده به سمت جهان خارج، مثل اینکه اصلاً متوجه جهان خارج نبوده دیگر به آن صورت.
حالا من نمیخواهم بگویم آن دقیقاً آن اتفاقی که اینجا میافتد فقط تفاوت بین سنس و رفرنسه، ولی یک اتفاق جالبی تو زندگی هلن کلر افتاده که خیلی تو این فیلم هم خوب به نظر من نشونش دادن. همهچیزش درست است خیلی. حالا اینکه چقدر آرتور پن آدم خیلی متفکری نیست، خیلی بعید میدانم آرتور پن فهمیده باشه چه دارد میسازه.
یعنی خیلی به نظر من این صحنه عمیقتر از اونیه که مثلاً یک جوری به نظر من یک فیلسوف و زبانشناس بزرگ حداقل مشاوره داده باشه که چقدر این اجزا، مثلاً این تصاویری که حتی ساخته و حالت آن هنرپیشهای که دارد نقش هلن کلر را بازی میکنه، خوب است.
میخورد به این چیزهایی که الان مثلاً در زمینه زبانشناسی دارند میگویند. خب بگذریم. من یک یادآوری کردم یک موضوع مهمی در مورد سنس و رفرنس وجود دارد که حالا شاید دفعه بعد یک بار دوباره برگردیم بهش.
ایزوتسو و جوادی آملی؛ سنس در برابر ریفرنس
حالا بگذارید من، آقا دو تا چیز بود دیگر. دو تا من این حرفهایی که در مورد واژه زدم، یک جوری مثل اینکه میانگین دو تا ایدههای ایزوتسو، که ایزوتسو به شدت متمایل به معنی کردن واژه در سطح سنس.
یعنی کاملاً وقتی واژه را میگیره، میرود در کتاب نگاه میکند و با سایر واژهها، با چه واژههایی همنشینی داره، با چه واژههایی حوزه معنایی میسازه، اینجوری دارد به واژه نگاه میکند. در حالی که آقای جوادی آملی که حرف از زبان جهان فطرت میزنه، به شدت متمایل به رفرنسه.
در واقع حرفش این است که شما اگر مطابق با فطرت زندگی کرده باشید، مثلاً یک جوری مسیر طبیعی زندگی را انسان طی کرده باشه، رفرنسهایی پیشش ظاهر میشود که بعد تو قرآن میتواند بفهمه که این واژهها دارند به آن رفرنسهایی که این پیش خودش دارد ارجاع میدهند.
این به شدت در واقع متمایل به این است که در واقع ببیند که چه جوری معنی یک واژه به معنای رفرنس چیست و حرف درستی دارد میزند که شما باید طوری زندگی کرده باشید که تجربیاتی داشته باشید که این رفرنسها پیشتون باشه، وگرنه نمیفهمید. و یک جوری هم نمیشود بهتان توضیح داد. هر توضیحی که من در مورد این معنی واژه دارم میدم، تو سطح سنس دارم میدهم.
نمیتوانم بیام دست کنم مثلاً آن در تجربیات شما یک چیزی اینجا بگذارم و بعد، حالا ممکن است سعی کنم توضیحاتم یک جوری باشه که حس ایجاد کنه، مثلاً یک جوری بفهمید، ولی واقعاً تا کسی رفرنسشو نداشته باشه، معنی واقعی واژه را نمیفهمه و آن تأثیری که باید بذاره، ممکن است مثلاً آن واژه در واقع جای خودش را پیدا نکند پیش این آدم.
حالا من بحثی که حالا مثلاً متدولوژی دیگر. متدولوژی این است که من اگر این واژه را دارم، میخوام، یکی این است که چه جوری در واقع رفرنس و معنیشو پیدا کنم. یک جوری حرف از متدولوژی برای پیدا کردن رفرنس به نظر من مثلاً یک جوری معنی ندارد. یعنی مجبوریم یک جوری در سطح سنس بحث بکنیم.
من الان چه جوری میتوانم بیام مثلاً رفرنس یک واژه رو، باید بروید یک کاری بکنید مثلاً. بگویم آقا بروید به تمام این چیزهای دینی عمل بکنید، مثلاً مطابق فطرت زندگی بکنید، بعداً رفرنسها خودشان میآیند. خب حالا این یک بحث کلی من این را گفتم دیگر تمام شد. نقد نمیشود بیشتر. شما میتوانید بگویید نه من این کار را نمیکنم، مثلاً قبول ندارم و اینها.
ولی هرچه که حرف داریم میزنیم در محدوده سنس و نکته مهم این است که در واقع من یک جوری یک قواعدی داشته باشیم که چه جوری سعی کنیم که معنی یک واژه را حالا در حد سنس و رفرنس و هرچه که هست، حدس بزنیم یا چه جوری این را بیان بکنیم دیگر.
معنی واژه به مثابه تئوری
یک نکته خیلی اساسی پوپری این است که هیچکس حق ندارد از شما بپرسه که معنیای که الان برای یک واژه من میخواهم بگویم که این واژه معنایش اینه، این را از کجا آوردی؟
من میتوانم بگویم که من این را پیش خودم اینجوری رفرنسشو دارم و میدانم این واژه معنایش این است. هیچکی، ببینید در واقع من میخواهم این متدولوژی این است که معنی کردن یک واژه مثل دادن یک تئوریه.
من وقتی واژه معنایش این است خب چه کار باید بکنم وقتی که یک معنی به یک واژه نسبت دادم مثلا فرض کنید یک نفر بگوید که معنی واژه اسلام در قرآن یعنی همین معنی که ما میگوییم یعنی دینی که پیامبر آورده اسلام به همین معنی که ما میخواهیم خب این اشکال ندارد این تئوریشه دیگر دارد میگوید که معنی واژه اسلام در قرآن یعنی مثلا اسلام آوردن به این مسلمان شدن به این معنی که ما میگوییم مسلمان میگویند حالا چه کار باید بکنیم هر کسی هر رفرنس و هر معنی که. برای واژه در نظر گرفت اولاً باید نشان بده که با آیه هایی که تو قرآن هست تطبیق دارد در واقع آیه هایی که
تو قرآن هست مثل فکت میشوند شما وقتی یک تئوری مثلا فیزیکی میدی باید یک سری آزمایش هایی که وجود دارد را به عنوان فکت توجیه بکند ما یک سری همیشه چیزهایی داریم که تئوریمون باید این را به اصطلاح فیت بشود روی این فکت هایی که داریم اولین نکته این است که شما واژه را هر معنی را که بهش نسبت دادید هیچکی حق ندارد از شما بپرسه معنیشو از کجا آوردید حدس میزنید مثلا.
برای خودتان میرید آزمایش میکنید که معنی این واژه این است باید بروید به آیه ها تطبیق بدهید ببینید واقعاً این معنی واژه به این آیه ها میخورد یا نه مثلا اسلام به معنی دینی که پیامبر آورده در قرآن دارد واقعاً به
کار میرود یا نه یک جوری باید در واقع تئوری خوب این است که به همه جا بخوره دیگر هرچقدر بهتر شمول بیشتری داشته باشه آیه ها را بهتر باهاش بتوانید بخوانید و معنی بکنید در واقع تئوری بهتر است اگر حالا دو تا این در واقع نکته اصلیه.
دیگر که تئوریتون باید این توجیه بکند معنی بده تو این همه آیه ها آن معنایش در واقع برقرار باشه و نکته دیگر اینکه باید با ریشه لغت یک جوری سازگار باشه یعنی مثلا فرض کنید اسلام که یک جوری از معنی تسلیم شدن در آن هست فرضا اگر من یک معنی برایش در بیارم مثل یک بحثی که در همین کلاس در مورد توبه یک نفر گفت که
توبه معلوم است چیست یعنی آدم قول بده که یک کارهایی را مثلا نکند فرض کنید که همه آیه های قرآن را خوندید و همین معنی توبه بود همینجا به نظرتون درست میآید.
ولی چرا این واژه برایش انتخاب شده واژه ای که معنی بازگشت در آن هست این هم پس یک نکته ای مثل یک فکت خیلی جداگانه ای که باید توجیه بشود چرا یک واژه با یک چنین ریشه و معنی لغوی برای چنین معنی به کار رفته مثل اینکه مثلا فرض کنید من میخواهم آن معنی که میگویند مثلا قول دادن این آدم این کار را به تکرار نکند من میتوانم کلمه قول تو عربی هست دیگر یا عهد هست میتوانم این واژه ها را به
کار ببرم چرا واژه بازگشت را به کار برده. پس یک جوری باید با ریشه لغت هم چیزی که میگویم هماهنگ باشه و بعد هم اینکه با نوع استعمالش تو زبان عرب هم مثلا هم اگر شما این معنی را کردید که دقیقاً یک واژه دیگر عربی همان زمان به این معنی وجود داشت ولی قرآن از آن استفاده نکرده یک توجیهی باید داشته باشه که چرا این اتفاق افتاده ممکن است باشه ها مثلاً فرض کنید ممکن است یک واژه ای را من میگویم به یک دلیلی قرآن از این واژه استفاده نکرده از یک واژه دیگر ای به همان معنی مثلاً استفاده کرده. اگر یک چنین موردی پیدا شد به هر حال باید این اتفاق عجیب
را توجیه کنم بگویم آن واژه چه ایرادی داشته مثلاً یک مشکلی داشته آن واژه مثلاً یک استعمال نوع خاصی داشته که ازش استفاده نکردم ببین من کلاً این متدولوژی در واقع این است که رفرنس و معنی را هرجوری که دلتون میخواهد حدس بزنید من حتی یک بار گفتم که میتواند اینجوری باشه من این رفرنس پیش خودم دارم فکر میکنم که این مثل آن مثالی که در مورد لا ریب فی زدم من یک احساسی دارم در مورد یک صفتی در قرآن میبینم این را حس میکنم رفرنس.
را میتوانم بگویم بعد میگردم ببینم آیا جایی بهش اشاره شده تو قرآن یا نه احساس میکنم که مثلاً شاید لا ریب فی یا مثلاً احکمات آیاته دارد
به آن حالتی که من از آیه های قرآن حس میکنم آن را دارد بیان میکند خب مهم نیست که شما این رفرنس را چگونه میارید میرید مثلاً در آیه های قرآن میگردید همه آیه هایی که آن کلمه در آن آمده را نگاه میکنید و یک حدسی برایتان ایجاد میشود که خیلی متداوله این را بیشتر این کار را انجام میدهد یا اینکه.
شما یک رفرنس پیش خودتان دارید میرید میگردید ببینید آیا یک واژه ای برایش هست که فیت این رفرنس بشود یا نه یا مثلاً فرض کنید که حالا یک چیزی بینابین مثلاً یک آیه میخوانید به نظرتون میآید که این کلمه در آن باید فلان رفرنس تو یک وجودی که شما که میبینید ارجاع
داده باشه بعد این میشود بهتان تبدیل میشود برایتان یک تئوری اینکه چگونه این تئوری اولیه را به دست میارید اصلاً مورد سوال نیست به هر حال شما باید در عرضه کردن معنی واژه این مراحل را طی کنید و نشان بدهید که آن معنی که در نظر.
گرفتید با همه جا سازگاری دارد و ریشه واژه و نوع استعمالش تو زبان عربی هم یک جوری با این چیزی که شما دارید میگویید سازگار هست بعد علت اینکه اینها را تکرار کردم برای خاطر این است که من به نظرم اینها چیزهای مهمی است و واژه ها را یک جوری من در واقع بیشتر مثل مثال دارم ازشان استفاده میکنم واقعاً خیلی روی اینکه چه واژه ای را بیام اینجا بحث بکنم آن قسمت برای من اهمیتش کمتره مثلاً فرض کنید واژه صلات را اینجا در مورد صحبت بکنم که اقامه صلوات یعنی چی؟
مهم این است که شما این نحوه برخورد مثلاً با یک واژه را یک جوری یاد بگیرید. خودتان اگر بعداً یک واژهای در نظرتون بود که مثلاً در یک آیه دارید میخونید، اصلاً میبینید این واژه یعنی چی؟
اینجا به چه مناسبتی این واژه اومده؟ کاری که باید بکنید در واقع این است که حالا سعی کنید مثلاً ریشه لغت را در بیارید، همه جا تو قرآن آن واژه را نگاه کنید.
یک چیزی به هر حال به ذهنتان میرسد. من مثالهایی که مثلاً زدم، سبح سماوات، نمونه خیلی واضحی بود که من با تأکید زیاد روش بحث کردم که نشان میداد که خیلی مهم است که شما یک تئوری بدهید که همه جا، پیش همه آیهها باشه.
یعنی مثلاً نکته اصلی این بود که تمام حرفهایی که میزدن یک جوری سبح سماوات را به معنای مخصوصی نمیگرفتن، در حالی که یک جایی در قرآن به نظر میاومد که جایی که نوح دارد با قوم خودش صحبت میکنه، به گمونم دارد به یک چیزی اشاره میکند که همه میبینند. بنابراین یک دانه مخصوصات داشته.
یا مثلاً فرض کنید واژه توبه را که همونجا در موردش بحث خاصی نکردم. خیلی واژههایی که اینجا گفتم در واقع یک جوری هر کدومشون یک چیزهایی را نشان میداد. مثل واژه محسن. واژه محسن، ببینید یک یک اشکالی در کار مثلاً در مقدمات کتاب ایزوتسو هست که یک جایی اشاره به این میکند که مثلاً گاهی اوقات قرآن یک واژهای را خودش معنی میکند.
حالا آنجا مثال بر را میزند ولی در مورد محسن هم میشد مثال بزند. مثلاً میگوید محسنین الذین مثلاً یقیمون الصلاه مثلاً. یک جوری به نظر میآید که این را به معنای تعریف کردن واژه دارد میگیرد.
نمونه محسن و اصل یکسانمعنایی
یعنی انگار قرآن دارد معنی واژه محسن را تعریف میکند. محسن یعنی چی؟ چه کسانی هستند محسنین؟ آنهایی که نماز میخونن، آنهایی که زکات میدهند و آنهایی که مثلاً به آخرت یقین دارند. ولی واقعاً اینجوری نیست.
من فکر میکنم روی این یک بار کاملاً تأکید کردم که محسن با تالی بی شرط، یعنی کسی که کار زیبا انجام میده، مثل اینکه ما ملاک زیبایی دارد زندگی میکنه، معنایش مشخصه. از خود این واژه پیداست.
شما مثلاً در داستان یوسف به عنوان یک نمونه بارز از یک آدم محسن میبینید این را. یک کسیه که همه آدمهایی که اصلاً نماز نمیخونن و نمیدونن نماز خواندن یعنی چی، هم میفهمند این آدم یک آدم محسنه. به این معنی که از نحوه کار کردن و رفتارش و راه رفتنش و حرف زدن و همه چیزش یک جور زیبایی مثلاً در واقع در رفتارش هست.
بنابراین من میخواهم بگویم که الان این خیلی فرق میکند که شما محسن را فرض کنید یک چیز ناشناختهست که این گذارههایی که دارد میآید دارد این را تعریفش میکند. با اینکه فکر کنید که معنی محسن معلوم است چیست و اینها نشانههای احسانه.
ببینید فرقش این است که من از آن آیهها این نتیجه را دارم میگیرم که از نظر خدا زیباترین کارها به ترتیب نماز خواندن و زکات دادن و یقین داشتن به آخرته. نه اینکه این تعریف محسنه. من تعریف محسن را میدانم و میدانم که اینها در واقع نشانههاست.
بنابراین یک جوری رتبهبندی دارد میشود که زیباترین کارها چه هستند. شما یک آدم محسن به معنای واقعی، خدا کسی را محسن میداند که حداقل این کارها را بکنه، چون اینها خیلی کارهای زیبایی هستند. دقت میکنید؟ خیلی فرق میکند. میخواهم بگویم که شما محسن را مجهول بگیرید و این را تعریفش قرار بدهید یا اینکه میدانید محسن چیست.
محسن یعنی کسی که با معیار حسن دارد زندگی میکند و بعد معنی این آیهها این میشود که اینها کارهای زیبایی هستند. و یک اصلی هم گذاشتیم که معنی یک واژه همیشه یکیه مگر اینکه خلافش را شما بتوانید ثابت بکنید.
برعکس بحثی که در علم وجوه و نظایر هست که انگار هرچه بیشتر برای یک واژه معنی و مثال بگوییم بهتر است. این اصل را من بهش میگویم برای اینکه یکبار هم این بحثها شده، البته میل ندارم در موردش بحث کنم.
من مثلاً از این اصل به نظر من یک استفاده خوبی که کردم، مثلاً در مورد یک واژه این است که وقتی میخواهید سعی کنید که یک واژه را معنایش را ثابت نگه دارید، این بحثی در مورد تسبیح کردن، خیلی راحته که آدم بگوید آقا این تسبیح در مورد سیارات که دارد به کار میرود به معنی مثلاً شناوریه، در مورد آدمها که به کار میرود به معنی ذکر گفتنه.
ولی اگر سعی کنید که این معنی را ثابت نگه دارید، آنوقت یک لینکی ایجاد میشود بین مثلاً اینکه سیارهها چه کار دارند میکنند و چه ربطی دارد به تسبیح گفتن آدمها.
یک مفهومی اینجا هست که یک واژه دارد برای دو تا تو دو سر طیف به کار میره، یک جوری وحدت بخشیدن به اینها یک مفهوم مثلاً خیلی جالب اخلاقی و عرفانی را شما میتوانید ازش در واقع درک بکنید.
بنابراین من خیلی فکر میکنم به عنوان یک اصل، به نظر خودم اصل بدیهیایه، منتها اینکه خیلیها میل ندارند در موردش بحث بکنن، به نظر من خیلی واضح است. که واژه یک معنی دارد مگر اینکه شما یک جوری نشان بدهید که استدلال کنید که معنیهاش جاهای مختلف با هم فرق میکند.
واژههایی که معنیشان پس از قرآن عوض شده
خب برویم سراغ واژههای امروز. حالا من حداکثر یک جلسه دیگر چند تا واژه میآرم مگر اینکه یک تقاضا داشته باشند.
مثلاً بعضیها میل داشته باشند در مورد بعضی از واژهها که به نظرشون مبهمه اینجا بحث بشود. من فکر میکنم به اندازه کافی جا افتاده که اگر در آینده من بخواهم در مورد یک واژه خاص صحبت بکنم، متدولوژیش معلوم است چه جوری باید این کار را بکنم.
میتوانم البته به شما بگویم خودتان بروید سعی کنید معنی واژهها را بفهمید. حالا ببینید مطمئناً بحثهای واژهای پیش میآید دیگر. هی مرتب یک آیه را داریم معنی میکنیم، ممکن است سر معنی یک واژه اختلاف باشه، باید سعی کنیم که یک جوری با همین متد با همدیگر یک زبان مشترک داشته باشیم که بحث کنیم. درست است.
جا به اینکه بعد تو آن غیر از زبان عادی، یک معنیمندیای از کلام وقتی کنار هم قرار میگیرن، یک معنی خاصی میدهند که اصلاً ربطی به آن معنی تکتک چیزها نداره، آن متفاوته. بله. خب، بنابراین چه جوریه که یک واژه یک جوری به معنی یک معنی خاصی میرسه؟
شما اصلاً به یک ترکیبی دارید یک جایی اختلاف نشان میدید، ثابت میکنید که اینجا اینها با همدیگر ترکیب شدن و یک تا شما یک چیزی نگید، من قبول نمیکنم که این واژه اینجا یک معنی دیگهای دارد. شما همان شما دارید همین خلاف شما دارید خلاف را ثابت میکنید در واقع.
من میخواهم ببینم تو یک واژه، ما با واژهها، واقعیت این است ما با واژهها در واقع جهان خارج را که نه، تجربه خودمان از جهان خارج را یک جوری داریم افراز میکنیم. یک واژه مثلاً یک مصداقهایی داره، خب؟ حالا افراز کردن هم نگیم، برای اینکه واژهها با همدیگر همپوشانی هم دارند.
ولی به هر حال هر دو تا واژه واقعاً یک جا را نشان نمیدن، یک حرفها با همدیگر اختلافهایی دارن، خب؟ بنابراین اینکه من وقتی در مورد یک واژه دارم صحبت میکنم، به نظرم میآید که نه اینکه این یک معنی، من نمیدانم شما از معنی اینکه یک معنی خاص دارد چه میفهمید. همیشه یک واژه یک طیفی از معانی داره، یک گسترهای از معانی داره، خب؟
حالا مثلاً ببینید در مورد واژه تسبیح، یک جوری ریشهاش به معنی شناوریه و وقتی مثلاً کل فی فلک یسبحون گفته میشه، به معنی آدم این را میفهمد که یعنی این سیارات در مدارهای خودشان شناورن.
و وقتی همین واژه در مورد من مثلاً در مورد یک آدم به کار میرود که دارد تسبیح میکنه، شما خیلی راحت میتوانید بگویید که خب، اینجا معنایش ذکر گفتنه، تسبیح گفتنه و آنجا معنایش شناور بودنه، اینها هیچ ربطی به همدیگر ندارند.
من این جلسه بحثی اینجا کردم که اینها با همدیگر ربط دارند. یعنی یک سر طیف شناوری به معنای مثلاً سیاراته، یک سر طیف هم اینجا هم مفهوم شناوری وجود دارد.
تو شناوری آنها مفهوم تسبیح آن معنیای که ما داریم ذکر میگوییم وجود دارد و در تسبیح ما معنی شناوری وجود دارد. من میخواهم بگویم راحت تسلیم نمیشم در مقابل اینکه خب آن آنجا شناور بودنه، اینجا هم این است و به هم ربط دارند. یعنی من در مقابل این مقاومت میکنم.
مثلاً فرض کن یک واژهای مثل واژه عین به معنای چشم هست و تو قرآن هم به کار میره، به معنای چشمه هم هست. دو تا مصداق کاملاً متفاوت دارد. خب، من در مقابل اینکه یک واژه چند تا معنی کاملاً متفاوت داشته باشه مقاومت میکنم. میگویم که باید یک جوری دلایل متقن بیاورید. نبودید شما تو جلسات قبل. این از آن سوال، از آن سوالهایی که نباید جوابشو داد.
یک علمی وجود دارد به اسم وجوه و نظایر. مثلاً میگویند هدایت تو قرآن ۱۶ تا معنی دارد. نمیدانم فلان واژه تو قرآن ۷ تا معنی دارد. رکورد میزند. من به نظرم این دقیقاً مخالف آن چیزی است که باید باشه.
یعنی به جای اینکه برویم دنبال اینکه مثلاً میگویند که به جای اینکه برویم سراغ اینکه مثلاً فرض کنید هر جایی یک آیه دیدید، یک مثل اینکه ببینید من یک جوری یک معنی از هدایت تو ذهنم، به این آیه که میرسم میبینم صدق نمیکند معنی هدایت.
میگویم خب اینجا یک معنی دیگهای دارد. نمیگویم که من معنی هدایت را خوب نمیفهمم. خب؟ این واقعاً بحثهایی که دارم میکنم، الان گفتوگو را بگذارید اینجوری بگویم.
بگذارید من فقط یک بار دیگر آدم برگردم، اشکال ندارد. زبان عربی مثل یک افرازی از جهان بوده. این واژه هدایت واقعیتش این است که به هیچکدوم آن خونههای افراز نمیخوره. مثل آنها مربعان، این یک جوری مثلاً یک دایرهست. خب خیلی از آن خونههای مربع چیز داره، تقاطع دارد. عربا وقتی که میخوانند قرآنو، یک جوری خیلی طبیعی میگویند هدایت اینجا یعنی آن.
در این، ولی اینجوری نیست. این خودش یک واژه جدیده. نکته این است که این واژه هدایت یک واژه جدیده که تو زبان عربی وجود نداشته به این معنایی که تو قرآن هست. کفر به این معنایی که تو قرآن هست وجود نداشته. اگر بخواهید اینجوری برخورد بکنید، یعنی مثل اینکه دارید واژه را پروجکت میکنید را همان زبانی که خودت بلدی.
نمیآی یک واژه جدید را بفهمی. تو فهمیدن شعر، اصلاً تو قرآن اینجوری نیست، تو فهمیدن شعر، تو باید ببینی این شاعر این واژه را یک جوری از یک جای غریب داری به کار میبره، چه چیزی تو ذهنیشه، یک حسی دارد و این واژه را انتخاب کرده و آن دیفرنسیی که پیش خودشه.
نه باید این دفاع از خودمان این منظورم چیه؟ من طرفدار این هم که یک واژه را به عنوان یک چیز واحد باید فهمید مگر اینکه یک استدلال خوبی داشته باشی که نه اصلاً عین و اصلاً چشم و چشمه به دو معنای متفاوت با دو مصداق مختلف دارند به کار میروند.
نه که در مورد عین هم نگاه کنی چشم و چشمه تو فارسی هم میگوید چشم و چشمه. این دقیقاً این معنی ربط دارد. هر دوشون آب ازش مثلاً بیرون میآید. من میخواهم بگویم به هر حال معمولاً واژهها حتی وقتی چند معنایی هم دارد گاهی اینجوری است که یک معنی مشترک بینشون هست.
ما باید در فهمیدن معنی یک واژه بگردیم دنبال آن چیز اشتراکی که در همه کاربردهاش هست. فهمیدن این. در واقع معمولاً کلمات تنهایی هیچ معنی ندارند. بله. هیچ معنی ندارند. بگو بله. خودش متفاوته. حالا بگو اشکال ندارد. جلسه بیست و چندمه که دارد تشکیل میشود. خیلی حرفها زده شده بحثها شده.
ولی حالا کسی که مثلاً چهار پنج جلسه بیاید خب یک سریها جلسه اول دوم خیلی منصفانه زدن خیلی بحثها را. بله حالا شما بعد از جلسه بروید با هم صحبت کنید. نه راست میگوید آقا. این یعنی بحثها شده دیگر. حالا شما بعد از جلسه بروید با هم صحبت کنید.
بله بیا شما مثالها نه در مورد مثالهای خاص نه ولی من فکر میکنم اصلاً یک سوءتفاهمی در موردش هست. دستتون میآید کلاً. خب. ببینید من امروز چند تا واژه آوردم که اینها یک یک چیزی که ایزوتسو مثلاً فرض کنید در مورد یک واژه روش خیلی تأکید کرده در مورد بعضی از واژهها. من قبلاً این موضوع را گفتم.
میخواهم در مورد واژههایی صحبت بکنم که اصلاً تو قرآن اومدن و یک معنایی داشتن. همین واژه در فرهنگ اسلامی کمکم معنی دیگهای پیدا کرده. و گاهی سوءتفاهمها اینشکلی پیش میآید که به آن معنی جدیدی که مثلاً از یک قرنی به بعد این واژه آن معنی را پیدا کرده، ممکن است شما یک آیه قرآن را بخوانید و یک جوری کاملاً غلط بفهمید.
در واقع در مورد واژههایی که همین الان بین خودمان بین مسلمانها به یک معنایی دارند به کار میروند که با معنای تو قرآنش یکی نیست. و چون ما فکر میکنیم که واژههایی که به کار میبریم واژههای قرآنیان، یک جوری ممکن است این اشتباه پیش بیاید و نتیجهگیریهای غلط بکنیم.
اینجا من در مورد واژههای خاصی که الان یک معنایی دارند و معنی جاافتاده دارند ولی تقریباً گاهی هیچ ربطی به معنی قرآنیشون ندارند. در مورد این چیزها میخواهم صحبت بکنم. من در واقع سه چهار تا مورد میخواهم در موردش بحث کنم. اولیش که خیلی واژه سادهایه، واژه نجسه.
واژه نجس
آقای محمدهادی جعفری یک کتابی دارد به اسم منابع فقه که چهار تا مقاله است. آنجا بحث میکند در مورد اینکه واژه نجس برای اولین بار آن معنی که ما الان میفهمیم از این فقهیش تو قرن سوم به کار رفته. قبلاً اصلاً در زبان عربی یا در مثلاً بین مسلمین هم نجس به این معنا به کار میرود یعنی چیزی که باید آب کشید و اینها به کار نمیره.
این مفهوم فقهی و این واژه به این معنی خودش دیر ساخته شده. حالا یک بار این آیه تو قرآن یک بار این واژه تو قرآن آمده و آیه این است که التوبة · ۲۸يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِنَّمَا ٱلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌۭ فَلَا يَقْرَبُوا۟ ٱلْمَسْجِدَ ٱلْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَٰذَا ۚ وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةًۭ فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦٓ إِن شَآءَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭاى كسانى كه ايمان آوردهايد، حقيقت اين است كه مشركان ناپاكند، پس نبايد از سال آينده به مسجدالحرام نزديك شوند، و اگر [در اين قطع رابطه] از فقر بيمناكيد، پس به زودى خدا -اگر بخواهد- شما را به فضل خويش بىنياز مىگرداند، كه خدا داناى حكيم است.. یک عده واقعاً این را میفهمند که مشرکین کسی که مشرک باشه نجسه به معنای اینکه نمیشود بهش دست زد.
به دلیل اینکه آدمهای بدی هستند اینها را به مسجدالحرام راه ندن. یا اینکه مثلاً اینکه اینها میآیند میآیند تو مسجدالحرام یواشکی ممکن است همان سنتهای خودشان را بخوان یعنی به با نیتهای بدی مثلاً بیان.
به هر حال اینکه از این آیه اگر آقای محمدهادی جعفری تو آن بحثش اصولاً در مورد نجاست ز اهل کتاب اگر اشتباه نکنم آن مقالهاش و این بحثی که میکند در مورد واژه نجس میگوید یک عدهای همین آیه را ملاک گرفتن برای اینکه کسی که مشرک باشه نجسه به معنای اینکه نمیشود بهش دست زد.
و بعد روی این حساب که مثلاً مسیحیان یک جورهایی یک شرکی تو کارشون هست، مثلاً اهل کتاب را هم حتی نجس میدانند. یعنی این حکم فقهی را اینجوری میرسونن به این آیه.
بحث آقای جعفری این است که حداقل از این آیه هیچی نمیشود استفاده کرد به دلیل اینکه این واژه اصولاً در زمان نزول قرآن به هیچ وجه به معنای فقهی متداول الانش
بله حالا میشود در مورد بعداً در مورد روایتها بحث کنیم که مثلاً آیا از روایتها میشود این نتیجه گرفت مثلاً ذبح اهل کتاب نجسه یا نه؟ یعنی اهل کتاب اگر حیوانی را ذبح کنند حتی با شرایط ما هم ذبح بکنند میشود خورد یا نه؟
اصلاً مردار حساب میشود یا نه؟ نجسه یا یک عده فتواشون این است که به غیر از مسلمون مثلاً ذبح بکند این نمیشود خورد. میبینید الان نمیدانم چه کار میکنند ولی یک موقعی از ایران قصاب میفرستادن استرالیا که همه آنهایی که میخواهد بیاید ایران را آنجا ذبح کند.
نمیدانم چه کار میکنند ولی من این برنامهای که به هر حال یک چنین فتواهایی وجود دارد. بعد و حتی فتواهایی که خود اهل کتاب نجسان هم وجود دارد. بله هنوزم هستند. یعنی بنابراین یعنی جواب کلی این است که ذبایح اهل کتاب را قبول ندارند. ولی مورد اختلافه.
یعنی از آن بحثهای فقهیه که آقای جعفری تو آن مقالات سعی میکند استدلال کند که اصولاً هیچ دلیلی نه در قرآن نه در سنت وجود ندارد که ذبایح اهل کتاب نجس باشه. حالا شاید اکثریت واقعاً نظرشون این باشه که بله.
آنجا آیه قرآن هست که میگوید که قبلاً از اینها برای شما حلاله. نه آن خیلی فرق میکند با مسئله با این استدلالهای فقهی اینجوری که سر این نه من اصلاً من کاری به این حرفها ندارم.
بحث آقای جعفری این است و بحث درستیه. یعنی با استفاده از مفهوم که این واژه نه این آیه ربطی به این موضوع ندارد. که مشرک مشرک این نجسان معنایش این نیست که اینها مثلاً باید اینها را آب کشید یا یک کاری کرد.
اصلاً این بحث اینکه حالا آن بحثهای فقهی درست است غلط است یا مثلاً چگونه استدلال میکنند نمیدانم میتوانید آن مقاله آقای جعفری را بخوانید یا شاید کسانی هم جوابشو داده باشند.
ولی اینجور نکتهها من با این واژه شروع کردم که خیلی چیز سادهایه. که اصلاً یک واژهای بعد از اینکه فقه فقه افتتاح شده و مثلاً بحثهای فقهی شروع شده یک معنیای پیدا کرده. ما نمیتوانیم این معنی که الان دارد را برگردونیم از یک آیه باید استدلال فقهی روش بکنیم.
یعنی بگوییم که مثلاً آنجا چون نوشته نجسه بنابراین یک جوری معنایش این است که به اضافه اینکه المشرکون و المشرکین که تو قرآن میآید این دیگر تعیین دادن که اهل کتاب واقعاً از آن کاراست. یعنی یک چیز بدیهیاتی که هر وقت اهل کتاب سر مشرکین و مشرکین میآید منظور مشرکین قریش و یعنی آن آدمهایی که واقعاً بت میپرستن.
و الا اگر آنجوری باشه شرک به معنای به اصطلاح اخلاقیش باشه که همه ما مشرکیم بعد دیگر هیچی. هیچکی نباید به کسی دست بزند. یا برعکس همه باید به هم دست بزنن. مثلاً یکی را دست بزنیم نجس میشود میگوید اِ! اصلاً این نجس نیست. هیچ شرکی اصلاً نجس نیست.
یعنی برای خود قرآن هست که میگوید که اکثراً ایمان میآرن و مشرکان. ایمان نمیآرن اکثرشون مگر اینکه مشرک. مشرک به معنای اخلاقی دیگر یعنی که خلاصه توحید را آن معنای مطلقش که شما هیچ مؤثری را در جهان به غیر از خودتان نشناسید خب همه ما اینجوریام. به این حساب نه. اگر معنی شرک این باشه همه ما نجسیم.
واژه حکمت
خب دومی واژه حکمته. حکمت الان اینجا به معنی فلسفه به کار رفته. نه. این نجس، اینجوری میشود. خون و اینها یک کلمهای قرآن برایش میگوید. خون و گوشت خوک و اینها، اینها حرامان. خوردنشون. بله. اینجوری است. این اصلاً ربطی به نجس بودن ندارد. نه، اصلاً این مفهوم نجاست به این معنا اصلاً تو قرآن، طهارت تو قرآن هست ولی مقابلهاش نجس ندارد.
یعنی نه، رِجسان مثلاً به این عمل شیطان، مثلاً هست. یک چنین چیزهایی در مورد شراب و قمار و اینها. نه، اینها به معنای نجس به معنای در مقابله، ببینید، زِدی برای طهارت تو قرآن به معنای، الان ما میگوییم یک چیزی طاهره و مقابلش میگوید نجسه. باید یک کاری بکنی که این طهارت بگیرد مثلاً، ها؟
این اصلاً تو قرآن مقابل طهارت واژهای به کار، هر جایی که حرف از طهارته، حرف از طهارت میزند. لزومی ندارد حتماً واژه نجسات داشته باشه. تو قرآن هیچ واژهای نیست که به این معنایی که ما الان میگوییم نجس به کار رفته باشه. نه خود کلمه نجس و نه کلمه رِجس. نجسان، همه اینها را از قرآن در نمیآره.
کدام غذاها؟ غذاها خون و گوشت خوک اینها خوردنشون حرامه. نجس بودنشون یعنی چی؟ از تو قرآن که اینها مثلاً نجسان. بله ولی نجاستشون از در این آیه در نمیآید. اینجا تحریم خوردنشون. نه، تو قرآن اصلاً در نمیآید. نه، بگذار من در مورد حکمت بگویم. یعنی چی؟
سوال این است که مثلاً یک لفظی را مثلاً در یک جای علی، دارد کافر را مثل یک هوش را مثل بقیه مثلاً نجسها گوش کنند که مثلاً نجسها اینها هستند. اما اونکه خود نجس هست کافر هم نجس هست.
مثلاً اینجوری میشود. اینجوری؟ اینکه چرا در روایات نجسها را نجس میدونن؟ نه. ببینید دقیقاً تو فقه نجس آن معنایی به کار میرود که الان همه ما میفهمیم و در عرف عام داریم به کار میبریم.
یک چیزی نجس شد. اونکه همهاش نیست. نه اصلاً از من هیچ بحث فقهی نمیکنم. من دارم میگویم که این واژه در قرآن معنی فقهی ندارد. در یک یک باری آمد. ولی که در زبان عربی به این معنی به کار نمیره. من نمیدانم. بعداً فقها مجازن. حالا من نمیخواهم بگویم ایرادی هم بهش بگیرم.
یک واژهای را برای مفهومی که مقابل طهارت وضع کردن. از واژه نجس استفاده کردن. ولی میخورده. حالا یک عالم احکام فقهی هم گفتن. آنها خب احکام فقهی سر جاش. آنها با یک چیزهایی از سنت نتایجی گرفتن و با استفاده از واژه نجس حرفهایی زدن. میتواند روایت معتبری باشه با یک نجسطوری باشه.
باشه باشه باشه ولی این دلیل من میخواهم بگویم که این دلیل نمیشود که تو قرآن بروید واژه را به آن معنی متداول امروزاش بگیرید. دقت میکنید؟ لزوم داشته که یک واژهای به یک معنایی به کار ببرید تو فقه. واژه نجس را انتخاب کردید. نباید یادمون برود که این واژه را برای همین سوم به این معنیاش بهش نسبت بدهیم.
برویم مثلاً تو قرآن هم بگردیم بگوییم که بله چون فرضاً این واژه را بعداً به این معنی به کار بردیم، آنجا هم به این معنی. این یک چیز واضحیه که غلط است. واژهها اصولاً معنیشون در طول تاریخ عوض میشود. در همه زبانها. ولی واژهها دقیقاً مثلاً تو زبان انگلیسی مثالهای خیلی جالبی هست که واژهها دقیقاً معنی برعکس پیدا کردن.
یعنی مثلاً از یک چیز محترمانهای تبدیل به یک چیز خیلی زشت شدن، یک حرف فحش یا برعکس، یک واژه خیلی بد تبدیل به یک واژه خیلی خوب شد. معنیهای کاملاً گاهی متضاد شدن. خب؟ ما باید بدونیم که متنی که مثلاً مال قرن ششم یا مال مثلاً قرن دوازدهمه یا مال قرن هفدهمه، این را به چه معنیای دارد به کار میبرد.
ما باید بدونیم که واژه در آن زمان معنیاش چه بوده. بنابراین هیچ من نمیخواهم بگویم فقها این واژه را به یک معنی دیگهای وضع کردن و به کار بردن. این سر جای خودش. تا وقتی دارید کتاب فقهی میخوانید باید بدونید که این واژه چه معنیای میدهد.
وقتی قرآن دارید میخوانید خب واژه آن معنیای که تو فقه دارد را نمیدهد. مثلاً یک روایت مثلاً نجسالعین داشته مثلاً ۱۲۰ سال، ۱۲۰ سال بوده خیلی متمدنتر از آن. حالا اینجوری نیست که مثلاً میخواهد واژه را چرا در روایات به کار برده میشود. اگر روایتی واژه مثلاً خود نجسالعین را به اینقدر نجسالعینها هستن، آنوقت یک بحثی دارد.
اصلاً ربطی به بحث من ندارد. داره؟ نه. کسی هست که ها؟ میگویم از آن سوم هم نبوده. اینقدر بوده که مثلاً زمان برای اینکه حرف بزنن این واژه اصلاً بعداً اینجوری نبوده. واسه یک مفهوم جدید بوده. نه. خب من نه میگویم که زمان برایش متولد شده. ببینید میبینید مثل چه دارید میگویید شما؟
مثل اینکه اگر امامها میخواستن یک مفهوم جدیدی اسم بذارن، واجب بوده که هیچ واژهای که تو قرآن باشه را استفاده نکنن. مبادا بعداً یک اشتباهی پیش بیاید. من نمیدانم. حالا امام جعفر صادق اگر این واژه را به این معنی به کار برده، من فکر میکنم آره، محمدباقر و امام جعفر صادق تحلیلش نشان میدهد که اینجوری نیست.
یعنی در روایات امام جعفر صادق هم این واژهها را شاید به این معنی. من نمیدانم واقعاً. من دارم استناد میکنم به یک مقالهای از آقای جباری. کلاً تحلیل خاصی در این مورد نکرده. که این واژه از یک روزی، از یک تاریخی در فقه به این معنی به کار رفته و از اول اینجوری نبوده.
هیچ اشکالی ندارد که شما یک واژهای را که تو قرآن و مثلاً رجس یا فلان نجس یا چیزی را برداشتید، واژه دیگر نیست. چون حالا از این استفاده کردن برای یک مفهوم جدید. ما باید مواظب این باشیم که ما اینها را بفهمیم دیگر. اگر یک واژهای معنیاش تغییر کرده، مثل همین حکمت. من میخواهم الان حکمت کاملاً بیربطه.
معنیاش تو قرآن با این چیزی که ما از حکمت الان میفهمیم. الان حکمت خب، انجمن حکمت و فلسفه. حکمت به معنای فلسفه یعنی بیشتر هم وقتی حرف از حکمت میزنند و یک نفر حکیمه، به حکمت نظری در واقع کار دارند. به معنای فلسفه در واقع به کار میبرن. آن هم میگویند حکمت یا فلسفه.
میگویند حکمت و فلسفه باز دور. آره، ولی حکمت، حکمت دقیقاً در عرف عام الان به معنای یک چیزی مثل فلسفه دارد به کار میرود. مثل اینکه فلسفه یک چیز جدیدی بود، وارد جهان اسلام شد و بعد یک اسم عربی خواستن برایش بذارن، غیر از خود فلسفه، چیزی که گفتن مثلاً حکمت.
ولی خب در قرآن اصلاً ربطی معنایش به فلسفه به این معنایی که دارد واقعاً ندارد. بگذارید با همون، من در مورد آن واژه نجس فقط استناد کردم به یک تحلیل تاریخی که آقای جعفری انجام داده و یک چنین ادعایی کرده. هیچ کار دیگهای هم نمیتوانم بکنم. غیر از تحلیل تاریخی کاری نمیشود کرد. و اینکه این واژه یک بار تو قرآن آمده.
درست؟ من فقط، یک بار که این واژه یک بار تو قرآن به کار رفته، حالا کاری که میتوانم بکنم این است که زبان عربی، این واژه چه میگفتند دیگه، چه میفهمیدن. ولی وقتی مثلاً یک واژهای مثل حکمت بارها به کار رفته، خود متن به من میتواند بگوید این حکمت معنایش چیست.
و یکی از چیزهایی که خیلی استفاده میکنم این است که معمولاً به عنوان اولین شاهد، یک جایی که معنایش واضحه، مثلاً تو متن غیردینی به اصطلاح واژه به کار میبره، یک شاهد خوبی است اینکه این معنایش چه میتواند باشه. مثلاً حکمت، ۳۰ بار تو قرآن این واژه حداقل در همین شکل حکمت آمده. بنابراین میتواند از خود قرآن کمک بگیریم ببینیم معنایش حدوداً چیست.
بگذارید مثلاً به عنوان اولین مثال، فکر کنم بهترین مثال، ازش شروع کنیم. در سوره لقمان، در مورد لقمان میگوید: «و لقد آتینا لقمان الحکمه». میگوید به قرآن، به لقمان حکمت داد. آناش کلالوا، شکر خدا را. بعد شروع میکنه، میگوید که مثلاً ما به قرآن، به لقمان حکمت دادیم. بعد میگوید که به یاد بیار که به پسرش چه میگفت.
مثل اینکه شما، من میخواهم بگویم که، مثل اینکه داره، لقمان آدم حکیمیه. حکمت داشته. حالا دارد میگوید که لقمان چه میگفت. این چیزهایی که دارد میگوید یک جوری از حکمتش انگار دارد میگوید. متوجه هستید؟ منظورم چیه؟ مثل اینکه شما از، مثلاً مثل اینکه من بگویم که لقمان آدم بسیار شجاعی بود.
بعد یک چیز دیگر بگم، بگویم میدونی چه کار میکرد؟ مثلاً هر روز صبح زود پا میشد. وقتی من میگویم قرآن، لقمان ویژگیاش این است که آدم حکیم و حکمت داره، پس آن حرفهایی که ازش نقل میکند اینها یک جوری معنی حکمت باید باشه. یعنی من از اینها باید بفهمم که حکمت یعنی چه.
حالا پسرش چه میگه؟ پسرش شروع میکند با حالت موعظه دارد احکامی را برایش بیان میکند. واژه حکمت از حکم میآید دیگر. بهش میگوید که شرک به خدا نیار. به والدین مثلاً احترام بگذار. نماز به جا بیار. زکات بده و الی آخر. یعنی شما آن آیههای سوره لقمان یک جوری مثل اینکه معنی حکمت یعنی چی؟
یکی از این که حکمت داره، یعنی دقیقاً انگار میفهمه، به وضوح میفهمد که چه کار باید کرد و چه کار نباید کرد. در حکمت در واقع معنایش تو قرآن که از حکم هم میآید دیگه، حکم به وضوح یک جوری معنی یک چیز عملیتر داره، نظری نیست.
حکمت به معنی گفتن و مثلاً یک جوری در واقع علم داشتن به اینکه چه کارهایی را باید کرد و چه کارهایی نباید کرد. ولی من میخواهم بگویم یک خورده بالاتر از این. حکمت در واقع مثل این است که یک نفر به یک جایی میرسه، این باید و نبایدها را میبیند. میفهمد چرا باید این کار را کرد و چرا نباید این کار را کرد.
این فرق میکند با اینکه یک نفر میداند که چه کارهایی، من ممکن است من مثلاً بروم فرض کنید از، از یک آدم خوبی شنیدم، از پیامبر، ایمان هم دارم، مطمئنم این الان پیامبر خداست، آن یک چیز باید و نبایدها را میگوید و من هم میدانم حالا چه کار باید بکنم، چه کار نباید بکنم. ولی این حکمت نیست. حکمت مثل رسیدن به سرمنشأییه که بعداً این را از در آن درمیآد.
حکمت در سوره لقمان
برای اینکه شما همونجا در سوره لقمان که نگاه میکنید، همینجوری فقط باید و نباید را میگوید. ولی یک نوع استدلال دارد میکند. یعنی حکمت یک جوری مثل نتیجه گرفتنه، یک سری باید و نبایدها از قواعد. فقط میگوید که چون اینجوریه، پس باید اینجوری بکنیم. قاطعانه این را میفهمد.
مثلاً در بین حرفهاش که دارد میگوید که باید این کار را بکنیم، این کار را نکنیم، در عین حال بهش تذکر میدهد که خدا همهچیز را حتی اگر به اندازه دانه خردل باشه میبیند و میداند. بعد حرفهاش را ادامه میدهد. این دیگر باید و نباید نیست، این یک حقیقتی را دارد به پسرش انگار نقطه زدن میکند.
حکیم کسیه به نظر من، من دارم یک معنی برای حکیم در واقع میگم، مثل تئوری، شما این تئوری دیگر داشته باشید. با توجه به ریشه لغت که از حکم، بنابراین یک جوری به چیزهای به باید و نباید در واقع، هیچ کاری باید کرد، چه کاری نباید کرد، ربط پیدا میکند.
و اولین مثال من که در مورد لقمانه، به نظر میرسد به نظر من، حکمت یعنی آن علم مثلاً خاصی که، دانشی که باعث میشود که شما بدونید که کار باید بکنید یا چه کار نباید بکنید. در این مورد خاص مثلاً مسئله عملی را به شما میارن که شما حکمت داشته باشید با قاطعیت میگویید که اینجا نباید این کار را بکنید، باید این کار را بکنید.
حکم میدید در واقع در مورد مسائل عملی که برایتان مطرح میشود. داری تایید میکنی. بله من خودم یک عالم تایید میکنم. در مورد داوود هر کسی قرآن را خوانده باشه داوود در قرآن یک ویژگی دارد. اصلاً یک قاضیه. کلاً همه پیشش چیز میبرن.
داستان هست در آزمایشش دو نفر میروند مسئله مطرح میکنند. یا داوود با سلیمان نشسته در مورد آن گوسفندهایی که از یک چراگاه های قوی تر حکم دارند میکنند. خب چیزی که در واقع در مورد چیز هم هست دیگر اینکه خیلی این آتینا و مثلاً و شداد و ملک هم آن و آتینا و حکمت و فصل الخطاب.
فصل الخطاب یعنی اینکه این حرف را زدی کار تمومه. این یک اصطلاحی که الان میبینید تو سیاسی میبینید اخیراً به کار رفته. فصل الخطاب یعنی کسی که دیگر ماجرا را فیصله میدهد. شما یک عده ای هستند مثلاً نه به معنی اینکه ایشان مثلاً فرض کنید در یک پوزیشن بالاتریه. یعنی حرفی که میزند همه قبول میکنند.
این فصل الخطاب به معنای اینکه اصلاً یک چیزی اختلاف دارید پیشش، میبرید پیش داوود، به وضوح میگوید خب این اصلاً این کار ندارد. این را اینجوری کنید و آنجوری کنید. هر دو هم قبول میکنند کار را. راضی میشوند. حالا آتینا و حکمت و فصل الخطاب. یعنی اینکه این حکمت را همراه فصل الخطاب دارد میاره.
حکمت یک چیزی نزدیک به فصل الخطاب. فصل الخطاب در واقع انگار یک جوری بروز حکمته. که نه تنها خب میفهمه، خطاب هم که میکنه، وقتی بیان میکنند یک جوریه که همه چیز فیصله پیدا میکند. به دلیل وضوحی که این مسئله حکم ها پیشش دارد. یا النحل · ۱۲۵ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلْحِكْمَةِ وَٱلْمَوْعِظَةِ ٱلْحَسَنَةِ ۖ وَجَٰدِلْهُم بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ ۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِۦ ۖ وَهُوَ أَعْلَمُ بِٱلْمُهْتَدِينَبا حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است مجادله نماى. در حقيقت، پروردگار تو به [حال] كسى كه از راه او منحرف شده داناتر، و او به [حال] راهيافتگان [نيز ]داناتر است.. حکمت با موعظه.
موعظه کردن کلاً اینجوری است که آدم به دیگران میگوید که چه کار یک کارهایی را نکنن و یک کارهایی را بکنند. خب همه اینها نشانی از این است که حکمت جنبه نظری نه یک چیز نظری نیست، فلسفه نیست. بیشتر ارتباط به حکم کردن دارد.
و باید و نباید را تشخیص دادن و بیان کردن دارد. بگذار یک آیه شریف بهتر. در مورد از این عیسی میگوید. میگوید و لما الزخرف · ۶۳وَلَمَّا جَآءَ عِيسَىٰ بِٱلْبَيِّنَٰتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِٱلْحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ ٱلَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُونِو چون عيسى دلايل آشكار آورد، گفت: «به راستى براى شما حكمت آوردم، و تا در باره بعضى از آنچه در آن اختلاف مىكرديد برايتان توضيح دهم. پس، از خدا بترسيد و فرمانم ببريد.». میگوید خب اومدم به سمت شما اومدم. میگوید الزخرف · ۶۳وَلَمَّا جَآءَ عِيسَىٰ بِٱلْبَيِّنَٰتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِٱلْحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ ٱلَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُونِو چون عيسى دلايل آشكار آورد، گفت: «به راستى براى شما حكمت آوردم، و تا در باره بعضى از آنچه در آن اختلاف مىكرديد برايتان توضيح دهم. پس، از خدا بترسيد و فرمانم ببريد.». میگوید ما یک اختلاف هایی دارم. میگوید من با حکمت اومدم. این اختلافات را یک جوری بهشان حکم کنم، رفع کنم.
در واقع را این حتی نمیگوید حکم کنم. لابیین لکم روشن کنم. یعنی عیسی این کار را نمیکرد که فقط به یک کار باهاشون میگویند که اختلافی دارید سر این مسئله با هم اختلاف دارید این درست است. همین. تبیین میکند. یعنی یک جوری بیان میکند که همه بفهمن. حکمت در واقع فقط بیان احکام نیست.
اینکه شما یک جور واضح تر طرف بتوانید حتی این را یک جوری برسونید که از کجا دارید این را نتیجه میگیرید. کسی که حکمت دارد میگوید جایی رسیده که به وضوح مثلاً حکم ها را در و یک آیه ای که خیلی خیلی زیاد تو قرآن تکرار شده. به انحاء مختلف آیه اینجوری داریم. شاید بیش از ۱۰ بار.
مثلاً به پیامبر میگوید یا دعا هست در مورد پیامبر. مثلاً یتلو علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم. که پیامبران میان کاری که میکنند آیات خدا را میخوانند و یعلمهم الکتاب و الحکمه و بهشان کتاب و حکمت یاد میدهند. کنار کتاب میگوید. حکمت. این پیامبران دو تا کار میکنند. یکی اینکه کتاب میارن.
یا که اگر کتاب نمیارن کتاب تعلیم میدهند. مثلاً به کتاب یک قدیمی مثلاً تورات را تعلیم میدهند. خب؟ و حکمت. حکمت یعنی یک مجموعه احکام و آداب و چیزهایی را در واقع بیان میکنند برای پیروان خودشون، بهشان حکمت یاد میدهند. پس پیامبران دو تا کار دارند انجام میدهند. کتاب میارن و حکمت. کتاب یعنی کتاب. کتاب یعنی نوشته.
کتاب آن چیزی است که آیات اصلاً نازل میشه، به صورت مدون میشه، به صورت یک مجموعه ای از گفتارها میشود. کتاب تو قرآن یعنی این دیگر. به معنی نوشته است. مثلاً قرآن کتاب. خب بله. کتابت نوشته.
کتاب یعنی نوشته. کتاب آن چیزی است که آیات اصلاً نازل میشه، به صورت مدون میشه، به صورت یک مجموعه ای از گفتارها میشود. کتاب تو قرآن یعنی این دیگر. به معنی نوشته است. مثلاً قرآن کتاب.
کتاب و حکمت؛ دو کار پیامبر
کتاب یعنی نوشته شد. تو داری چه کار میکنی؟ کتاب یعنی نوشته شد. اینها را خودت باید بنویسی. شد باید انجام بدی. همیشه کتابت کتابت یعنی نوشتن. کتاب یعنی نوشتهها. کتاب همان چیزی است که دست شماست.
کتابهایی که شماها اسم بردین، میشود تورات و انجیل و مثلاً خود قرآن هم کتابه دیگر. پیامبر کتاب میآوردن و حکمت. یا تعلیم کتاب و تعلیم حکمت میکردند. حکمت در واقع آن چیزی است که بعد پیامبر میاومد، حالا چه کتاب داشته باشه، چه نداشته باشه، به پیروان خودش آدابی را یاد میداد. اینجوری آداب زندگی کردن را یاد میداد.
احکام دینی یاد میداد. که چگونه کارها را انجام بدن. این وظیفهی همهی پیامبرها بوده که در واقع به پیروان خودشان این احکام را یاد بدن و نه فقط احکام را به طور طوطیوار یاد بدن. میتونستن که بیان بکنند برایشان که هر کاری را چگونه باید کرد، چرا اینجوریه؟ گاهی همراه با استدلال میشد.
مثل آن کاری که لقمان دارد میکند. از مسائل اخلاقی، شامل مسائل اخلاقی میشود تا مسائل مثلاً به اصطلاح امروز فقه. من چیز دیگه، این واژه را از موضوع این واژه را انتخاب کردم برای یک بحثی که جلسهی قبل شد و یک جوری انگار پیامبر را ریدیوس دارند میکنند و از آنجا به فقط مثل یک مدیومی که حدیث دارد استفاده میشود که یک سری یک کتاب مثلاً فرض کن به مردم بده.
اصلاً اینجوری نیست. این تصور خود تصور داخل خود این کتاب تصور داخل خود این کتاب از پیامبر این نیست که فقط مثلاً فرض کن یک کتاب را دستش بدن و بیاورد و نه خود کتاب را آوردن دیگر خودبهخود من کاری نداشته باشم.
نه تنها معلم کتابن، یک چیزی جدای کتاب را هم به پیروان خودشان یاد میدادن. این پیامبرهایی که مثلاً کتاب نمیآوردن، این حکمت را در واقع یاد میدادن. به پیروان خودشان آموزشهای عملی میدادن. که چگونه باید زندگی بکنند. از آموزشهای اخلاقی خیلی سطح بالا شروع میشد تا مسائل ریزی که در واقع مربوط به مثلاً مسائل اختلافات خانوادگی و اینها میشد.
بنابراین هر پیامبری همراه خودش در واقع یک حکمت دارد. حکمت بیشتر اگر با یک واژهای الان بخواهیم تداعی بکنیم و بخواهیم جای حکمت بذاریم، بیشتر شبیه فقهه. واقعاً فقه نیستا. اینکه چرا فلسفه اسمش حکمت شده. بعد فقه بیشتر میخورد اسمش فلسفه را اسمش را بذارن فقه.
برای اینکه این نگرش خیلی عمیق به مسائل جهان و اسم فقه را بذارن حکمت. برای اینکه به احکام مربوط میشود. ولی اینها جاش عوض شده. من میخواهم بگویم فقه حکمت معنایش فقه نیست. برای خاطر اینکه حکمت اشاره به آن نیرویی میکند که این احکام را انگار صادر میکند.
که پیامبر را در یک پوزیشن چیزی میدونستن، جهان را مثلاً میشناختن، انسان را میشناختن و میدونستن به این دلیل میدونستن که انسان تو این جهان چه کار باید بکند و چه کار نباید بکند.
من فقط این مثال را اولاً گفتم به دلیل اینکه حکمت معنایش کاملاً یک جوری عوض شده. جزو مثالهای یک واژه را اگر مثلاً من یؤتی الحکمة فقط اوتی خیراً کثیراً معنایش این نیست که اگر فلسفه بلد باشه خیلی مثلاً خیر کرد.
این را اگر فلسفه بلد باشه میبینی هیچ خیری هم بهش نمیرسه. همهاش هم یک خورده وضعشون بدتر هم میشود تازه. حکمت یعنی آن دانشی که آن به اصطلاح نه فقط دانش، آن حالت روحی که انگار از در آن حکم میگیرد. و پیامبران در کنار کتاب این را یاد میدادن. و پیامبران را نمیشود دیلیت کرد.
پیامبران فقط کتاب نمیآوردن، چیزی دیگهای میآوردن و تمام این اصلاً سوالی که نجس تو قرآن هست، پیامبر گفته. طهارت هست، نیست. پیامبر اینها را آموزش میداد. وقتی ما به پیامبر ایمان میآریم، به آن آموزشهایی که به پیروان خودش داده باید اعتقاد پیدا کنیم در کنار کتاب. اصلاً کتاب یک سطح دیگهایه. یک لول دیگهایه.
حکمت و مجموعهی احکام چیزی است که ما از یک انسان داریم یاد میگیریم. آن انسان، انسان بسیار یک جوری در واقع اینجوری بگم، نه این کتاب یک رابطهی کاملاً عمودیه. اصلاً پیامبر آنجا نقشی به غیر از این مدیوم ندارد. یعنی خداوند یک سری مجموعهی کلامی را به من، من وقتی دارم کتاب را میخونم، حداکثر پیامبر به عنوان یک مدیوم دارند اینجا سروکار دارند.
کسی که این الفاظ را بهش دادن و آن هم به من داده. ولی مستقیماً عمودی با خدا سروکار دارد. حکمت یک خورده افقیتره. این مثل یک خداوند، یک آدمی را که خیلی دیگر کارش از نظر عملی درسته، به عنوان الگو معرفی میکند و بهش وظیفهی این وظیفه را میدهد که به دیگران یاد بده چگونه زندگی کنند.
چیکارا بکنن، چیکارا نکنن. در خود کتاب یک بخشی از احکام آمده. ولی اصلاً وظیفهی کتاب بیان کردن احکام نیست. برای اینکه حکمت در کنار کتاب یک چیز دیگهست. معمولاً آن احکامی که در قرآن به نظر من میآد، حالا این بحث میشود بعداً کرد، یک جوری حوائجی در واقع توشون هست. بیشتر کتاب جنبهی نظریش غلبه دارد به جنبهی عملیش.
حکمت آن بخش عملی دینه که کارش فقط پیامبره. مثل همان بحث فقه، به نظرم حکمت نه، اصلاً نمیشود. نه، نه. نه. حالا خضر در آن داستان اینقدر به نظر آدم برجستهای میرسد که خب میشود انتظار داشت که همهچیزی داشته باشه ولی در آن چیزهایی که آنجا هست، هرکی از حکمتش هست.
با معنی شما میخورد دیگر. نه، آخه آنجا در واقع ببین آنجا یک چیز است. خضر خضر در آن داستان نماد آدمیه که چیزهای غیبی میداند. نگاه کن، غیبی بدونه، خب دیگر میشود حکمت تداوم دیگر. یک چیزهایی اینجوری میداند. آره، حکمت، حکمتی، احکام عمومی مربوط به شیوه زندگی انسانهاست. نه، نه. ببین، آن علم خضر هم مثال علم غیبه.
خودت که دارد اجرا میکنه، ممکن است اگر من هم آن چیزی که آن میدونه، بدونم را انجام بدهم. مثلاً این در چیزهای خاصی میداند که مثلاً میتواند به انسانها بگوید. نه، آن چیزهای خاصی میداند. چیزهای حکمت عامه. مثل این چیزهایی که لقمان به پسرش میگوید یا پیامبر آموزش میدهند. نه، همه انسانها اینجوری به درد میخورد.
از نتیجه علم غیب نیست. اتفاقاً چیزی است که آفرین، تعلیم حکمت میکند. یعنی یک نفر اگر با یک پیامبر نزدیک باشه، آن حکمت میتواند بهش منتقل بشود. همین الان یک آدمی به این معنا حکمت دارد. یعنی این چیز حکمت قطع نشده که. یعنی الان هم خب خدا میگوید که کسی و البقرة · ۲۶۹يُؤْتِى ٱلْحِكْمَةَ مَن يَشَآءُ ۚ وَمَن يُؤْتَ ٱلْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًۭا كَثِيرًۭا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ[خدا] به هر كس كه بخواهد حكمت مىبخشد، و به هر كس حكمت داده شود، به يقين، خيرى فراوان داده شده است؛ و جز خردمندان، كسى پند نمىگيرد..
یا آدمهایی هستند که به روشنی زندگیشون میبینند که چه کارهایی را نباید بکنند. آن مثالهای خاص هم میفهمند. وقتی مورد خاص پیش میآد، با همان نیروی حکمتشون میفهمن، میتوانند حکم بدن. حکمت آن چیزی است که از احکام میآید. نه، معلوم است. نه، این نفوذ حکمت که دورهاش معلوم است یا خود حکمت. هر دو تا را دیگر.
در واقع با آموزش احکام یک جوری نیست که دارند آن چیز را منتقل میکنند. علم خودشان را منتقل میکنند. تو ممکن است احکامی که پیامبر میگوید را یاد بگیری، ولی به حکمتش نرسی. حکمت یک خورده سطحش، حکمت مثل یک سرنوشته. احکام را بیان میکنند. راهش هم این است که از همان حکمتها بگذره برسد به آن.
یا تو مثل اینکه تو با، تو فرض کن با دیدن همین احکام، یک جوری مثل اینکه به اینکه کلاً به یک جایی میرسید، بعداً خودت هم میتونی بفهمی چه کار باید بکنی، چه کار نباید بکنی. جایی که حکمش برات مشخصه. عین فقه دیگه، مثل اجتهاد. شاید حکمت مثلاً راهش نزدیک بهش اجتهاد باشه.
تو یک جایی برسی که حکمها را بتونی صادر کنی خودت هم یک جایی نظری پیش آمد. فقط یاد گرفتن مثلاً رساله نیست. پیامبرها سعی میکردند این را یاد بدن. احکام را بیان میکردند و هر مورد خاصی که بهشان رجوع میشد، این در اطراف هر پیامبری به وضوح این جریان وجود داشت.
آدمها میاومدن و مشکلاتی را مطرح میکردند و پیامبرها برایشان حل میکردن، راه حل ارائه میکردند. یک سری قواعد کلی هم بیان میکردند برای پیروان خودشان. شما از راست هم الان گفته بودید که ما آنجوری که فرمودید، این فرض را داریم که کتاب ما برای همه دورهها یکیه. نه، آنجا خب پس ما به حکمت پیامبر دسترسی نداریم.
ما آن سطحی که مربوط به زمانش را داشتن. از این نظر، از این نظر ما با خاتمالانبیا، پیامبرمون شد. یعنی در بعد حکمت، خیلی سر برتری خاصی بین مثلاً پیامبر ما یا حضرت موسی و با عالمهای زمان پیامبر خیلی از ما امکانات بهتری داشتن. آره، مثلاً میتوانند مثال بزنن حضور پیامبر یک مسئله خاصی را به آنها ما این امکان را نداریم.
بله. این مشکل با خاتمالانبیا، اینجوری است. با اون، آن دسترسی ما ممکن است با خاتمالانبیا، ما این را داشته باشیم که از نظر کتاب این مشکل را نداریم. آره، ولی ببین، تو اینجوری فرض کن. تو اینجوری فرض کن که این درست باشه که پیامبرها حکمت یاد دادن، نه احکام یاد دادن.
حکمت را یاد دادن و این حکمت مانده مثلاً یک جوری. حالا اینکه واقعاً این اتفاق افتاده یا نه، یک بحث جداس. اینکه میتونست این اتفاق بیفتد و پیامبرها این تلاش را کردن. یعنی پیامبر ما حکمتی داشته، احکامی را بیان کرده. ما میتوانیم در واقع مثل همان که حالا تقریباً با یک چیزی شبیه اینکه زمان پیامبره، یک چیزهایی را بگیریم.
از همان حکمتش مانده. اگر تعلیم داده باشند و حکمت واقعاً مانده باشه، بنابراین درست، یعنی الان میشود با استفاده از مجموع حرفهایی که پیامبر زده و چیزهایی که گفته، یک حکمی را تشخیص داد. این کاری که مجتهدین قرار انجام بدن. حالا شما ممکن است بگویید که به آن خوبی زمان پیامبر نیست.
آره، خب عوضش راه پیامبر بودن یک چیزهایی داشته دیگه، یک مشکلات خاص خودش را داشته. در زمان پیامبر زندگی کردن، یک مثلاً فرض کنید باور کردن به اینکه این آدم در بازارها راه میرود و در عین حال به خدا وصله، سخته وقتی میبینیش. ولی وقتی موجود تاریخی میشه، راحتتره. خب؟ اما جنسش فرق دارد.
یک چیزهایی را میخواهم بگم، ببین، ببین، من، من، من، حالا من جواب چیزی که من در واقع روش تأکید داشتم این بود که ما از نظر تمام با معجزه فهمیدن این که پیغمبر پیغمبره در شرارت یک سانی هستون به نظر من هستون پیغمبر بنابرای نفس و بارا معجزه نمیآورده کتابش معجزه بوده که برای ما مانده من
نگفتان که همه چیزی آلم هست آن که ما علم هستون استفاده این که از پیغمبر میخواهد این آن هست مهم این که معجزه معجزه این چیزی که حرف من این بود افراد ادعا این است که به نظر.
من خاتمیت یعنی موجودهاش را من همان قدر رسیده باشه که در زمان خودش رسیده این شرک خاتمیت این مشکل هست که به آن مفهومات از کسی نداریم و احکام را با آن را بگیریم واقع احکام را با آن واطریتی که اگر پیغمبران بودید میفهمیدید نمیفهمید درگیدیه بگیریم اراد فوت کردن پیغمبر یک از چیز مثلا یک زایه بیدید از این درگاه بود خیلی دایتند ولی من میخواهم بگویم که یک چیزهای دیگر هم فکر کن مثل
نرماندن خیلی زیر میتوانم بگویم در زمان خیلی هم بر بودن یک مشکلاتی هم از در روحی ممکن است مثلا تو ایمان آبادن سختر. از الان باشی ما به این موضوع تاریخی که کلی نصف این فرق تاریخی شده میگو راحتر میتونی ایمان بیاییم میتوانیم آن ترابی که جیسیستگیری میتونستم برایش کنیم من میخواهم فرض کنی آدم یک هشترسیت هایی برد آدم ها این طیپی را دوست ندارد خوشش ندارد طیپی پیغمبران، غیافه مثلا نه الان میتوانم غیافه پیغمبران آنجوری دوست دارم تصور کنم و خیلی هم کهت کنم این مشکلی ندارد ولی اگر آن زمان بودن و از این طیپ آدم خوشنگ نیومد برای ما مشکل ایده یک اپسیلوم خواهست داریم فشاری نیومد مثل فرق بین عدبیات و سینماست عدبیات نفتید مثلا فرض کنید.
یک زنی را توسیط میکنند یکی هم بسیار زیبا بود و از این دلت میخواهد تصور میکنید ولی تو سینما خلاف یک نفرد را مثلا پیدا بکند بیا باید بردار در این یکی اصلا چیز نیست این است در مدت قشنگی مانده.
مثل یک فیلمی دارد آبلگانس، یک فیلمی جنساد اهل بوب 15. خب به دلیل مثلا کارهای فنیی که انجام داده بود ما دقیق نیسته. یک فیلم معروفی دارد در از آن ناپلون که یک دلیل را انتخاب کرده به رژیوزفین که خودش کاملا فیلمی واضحی کرده. آبلگانس اینکه خیلی نشنید. و این در نفر فاجر هست.
این رد یعنی این رد چه ارزا پیره از این چهره مثل این توصیفی که از حالت یوم صبح دیگر قرآن هست، ما که ندیدیمش ولی یک جوری توسیف میکنیم که آنها وقتی میآید مثلا اینها اصلا مدهوش نیشن و میگویند این هازا ما هازا بشوند را این هازا اله ملکم کریم یعنی اصلا این بشر نیشن خیلی بشنگوزی باش کلن نوشتار این حس نداردی الان ما نسبتی زمان پیمبر این برکردی داریم وقتن این چیزهایی را مرد دست داشتیم من آن استفاده کنم و میخورم در آن معجزه بودن این کتاب همینطور هم تابلیات هست.
این چیزی که دارم میگویم برای بخصی که در اینجا پیروان بخشیده یک میدیان شد. همه پیروان خودشان را آموزش های عملی میدادن. مثل استادی که مثل حضور عیسی هوا را روش دادن و داشت این را به عنوان معلم میرومدن و این را چیز یاد میدادن.
چیزهایی که یاد میدادن در زمان اخلاقی و عملی و زندگی. و این پیواران به گذروبارها ضرور شد. مثل این راجعه مثلا الکتابه و الهکمه از گنگار پیواران موند.
این کتاب تدبیر ندارد چیزی که کرا بومده داخل قرآن یک چیز داده یک چیز گفته که ما آن را حکم کنیم ما ناظرش داریم این کتابو حکم کنیم بله برایتان اینکه من تو نگفته یک فراموش خیلی بودوی بگویشت حتی بخشایی از احکام که در قرآن آمده به وضوح خود قرآن میگی اینها نست میشود نه تنها آن چیزی که خود پیلنبت احکامی که آموزش داده میشود آن بخشایی که محروف مسئله اجتماعی به وضوح قابل نسته هر چقدر ببینیم در آن صورت مسئله ها عوض میشوند جامعه عوض میشود.
برای این مردم افتران پرسیدی های افترانی و اجتماعی دارد این را به رایتون میکند بگویم که یعنی آن قابل از راه هست و قابل
از راه نیست ببین یا من نمیخواد آن برسید افتاده را دوباره اتنافع بکنم هیچ کسیست که معترض باشه که مثلا حکمت رانو و هر مردهایی که من دارم بیانم حکمتی که پیغمبر رانو آموزش شده و احکام تا ابد همینی که هست همه هم در حال بنابراین خود و قرآن باید معترض باشند که مسائل اجتماعی به وضوح قابل نصبه.
هر چقدر ببینید در واقع صورت مسئلهها عوض میشوند. جامعه عوض میشود. بنابراین من مثلاً فرض میکنم خب میتوانیم و جنبه اقتصادی و اجتماعی دارد به راحتی ممکن است بگویم که نه این قابل اجرا هست و قابل اجرا نیست. ببینید یک مقدار من نمیخواهم آن بحثهای دقیق قبلی را دوباره مطرح بکنم.
هیچ کسی نیست که معتقد باشه که مثلاً حکمت حالا به آن معنایی که من دارم میگم، حکمتی که پیامبر دارد آموزش داده و احکام تا ابد همینجاست. همه حداقل بنا به خود قرآن باید معتقد باشند که نصّی در کاره حتی در مورد آیات و قرآن. خب؟ نکته این است که گرایش من چیه؟
گرایش من این است که یک چیزهایی را پیامبر آموزش داده، یک نفر باید بیاید به من ثابت بکند که این قابل اجرا نیست و یا تغییراتی صورت گرفته که من نباید این کار را به این فرم یا مثلاً کلاً این کار را نباید انجام بدهم یا صورتش را تغییر بدهم.
این احتیاج به استدلال دارد یا نه مثلاً کلاً از نو میخواهند بیان، مثل اینکه آن حکمت هست و همه چیز را از نو میخواهند ریوایز کنند. من به نظر من گرایش درست این است که در واقع یک چیزی پیامبر آموزش داده، احکامی آموزش داده، من باید استدلال داشته باشم بر اینکه یکیشو بگویم که این نصّ شده و حکم دیگهای جاش بیارم.
من میگویم این نکته خیلی مهم است که خدا یک کتاب چیز داده، تضمین بقا داده و روی بقیه چیزهایی که مثلاً شما از تاریخ استفاده میکنید ندارد. کتاب تضمین بقاش یعنی اینکه این کتاب قانون میماند برای مردم. نه که احکامش باقی میماند حتی. نه من میگویم نه احکامش که دادهن.
حالا بحث را میخواهید باز کنید. نه آخه من اصلاً نمیفهمم چه میگویید. من میگویم که پس واسه من این الان هستم، کتاب چیزه، کافیه. این اگر احکامی را میخواهید در بیارید، باید از در آن حکمت از آن کتاب در بیاورید. چرا؟ چون که خدا فقط آن قسمت را تضمین داده که بمونه.
مثلاً این دقیقاً من این آیات را خواندم و گفتم بیشتر از ۱۰ باره که حکمتیش که موازی کتابه. موازی کتاب تعلیم داده میشده. تعلیم داده میشده. یک بخش تاریخی قبول دارم. یعنی خود پیامبر مدیوم نبوده. یعنی حتی هیئت یعنی حکمتی را که میگفته بنا به قرآن نتیجه نمیگرفته، از خودش میگفته.
من میخواهم بگویم حکمتی که پیامبر تعلیم میداده با قرآن، زیرمجموعه قرآن یا نتیجه قرآن نبوده، نتیجه کتاب نبوده. هیچ پیامبری اینطور نبوده. حالا آن حکمت اگر واسه من الان لازم بود که بهش برسه، باید یک تضمینی روش داده میشد. رسیده دیگر. حالا من نمیگویم تضمین، تضمین تاریخیه.
بله به آن معنایی که کتاب به من میرسه، حکمت نمیرسه. ببخشید، میشود بهش رسید. مثلاً اگر کتاب را اضافه کنید. نه. نه اصلاً بگذار من یک نکته بگویم. در واقع با گردن من میخواهم بحث را من نمیخواهم این بحث را در واقع این که چرا فرمت نماز تو قرآن نیومده، دو تا تعبیر میتواند داشته باشه.
یک تعبیر یک تعبیری این است که خب اصلاً این فرمته چیزی قابلی نبوده که تو قرآن بیاید. یعنی ما هر کسی هر جایی داشت میخواهد نماز بخونه. من میتوانم من واقعاً تعبیر من این است که آنقدر جزئیاتش مهم است که نمیشد، جاش نبود در کتاب بیاید. مثلاً وقتی وضو میآد، وضو در حد اینکه مثلاً دست و صورت را بشوری کافیه.
یک تعبیر میتواند این باشه که یک حکم عملی که با بدن قرار است اجرا بشه، آنقدر مثلاً این جزئیاتش که متناسب پیامبر باشه مهم بوده که در قرآن نیامده و در حکمت بیان شده. و ما باید تابع حکمت پیامبر هم باشیم. خود این کتاب دارد این را میگوید. که در واقع حکمت مهم است.
پیامبر دو تا چیز، دو تا کار میکردند. یا کتاب میآوردن یا کتاب تعلیم میدادن. حالا یک کتاب خودشان یا دیگری و حکمت. یعنی آموزشهای عملی میدادن. اگر من به پیامبر ایمان دارم، مخصوصاً باید به آن آموزشهای عملیش دادم که من آیات ایمان داشته باشم.
اینکه حکمت را مثلاً بعضی از تاریخی ما بگذاریم کنار، ولی خب این نکته درست است که حکمت آن متخل بودن کتاب را ندارد. به دلیل اینکه از یک مجرای تاریخی خود مشکوکتری میگذره. میگویم به همین دلیل اعتبارش، اهمیتش کم میشود. چون اگر خیلی اهمیتش کمتر از کتاب میشود. بله. ولی کتاب اصولاً نظریتره. واقعاً حتی جاهایی که احکام داره، یک جوری ابعاد نظری دارد.
مثل اینکه واقعاً دارد مثلاً یک چیزی، یک واقعیتی را برای ما میکند. زیرش یک مثلاً حالا بعداً در مورد احکام باید بحث کنیم دیگر. واقعاً خیلی جاها اینجوری است که خود حکمه انگار بیشتر اشاره به یک چیزهایی که این حکم از کجا اومده، آن را باید بفهمیم.
ولی حکمت آن جایی بود که پیامبر احکام آموزش عملی میدادن و بنا به خود کتاب، حکمت چیز مهمی است. آن جزو وظایف پیامبر بوده و ما هم که پیرو پیامبر هستیم، طبیعی است که باید آن حکمت را بپذیریم.
بحث این واژه که خیلی بعضیها دارند تبلیغ میکنند و خیلی خیلی مشکل ایجاد میکند اسلامه. یعنی من بارها گفتم میخواهم خود مفصل آیههایی که در آن اسلام آمده را بخوانم این واقعاً من میخواهم بگویم که اسلام اصلاً در قرآن هیچ ربطی به این معنی که ما به کار میبریم ندارد.
ما اسم یک دینه. اسلام یعنی برای ما اسم یک دینه. و بعضی جاها در ترجمه قرآن وقتی میگویند مثلاً فرض کنید اسلمت یا مثلاً اسلمنا ترجمه میکنند اسلام آوردن. و یک جوری کسانی که این ترجمه را میخوانند میفهمند یعنی مثلاً اینها اشهد ان لا اله الا الله و محمد رسول الله گفتن. اصلاً اینجوری نیست تو قرآن.
نه هیچ جای قرآن اسلمنا و اسلم اصلاً به معنای اینکه به این دین و پیغمبر گرایش پیدا کردن و ایمان آوردن نیست. همیشه معنی دیگهای دارد تو قرآن. ما میخواهیم همه آیهها را میخواهیم مثلاً یک جوری بخونیم. بگذار اول از یک جاهای خیلی واضح شروع کنم که این واژه اسلام مثلاً فرض کن مسلم، اسلام و اسلمت اینها همیشه به معنای تسلیم شدن تو قرآن.
مثلاً بگذارید من یک آیهای که به دلایل این آیه را بارها بعداً میخوانم. حالا اگر بحث واژه نباشد به یک دلایل دیگهای این آیهها خیلی مورد علاقهمه.
سلیمان و ملکه سبا؛ أتونی مسلمین
این یک قسمتی از داستان سلیمان و ملکه سباست. جایی که سلیمان نامهای فرستاده برای ملکه سبا. داستان این است اگر نمیدونید. داستان این است که هدهد برای سلیمان خبر آورده که آنجا یک پادشاهی، یک ملکهای هست و مثلاً یک پادشاهی دارد خورشید را هم میپرستن و خدا را نمیشناسن و این حرفها.
سلیمان یک نامهای میدهد به هدهد میگوید این را ببر آنجا بنداز. ببینیم اینها چه کار میکنند. اینجا جای اینجا جاییه از قصص که ملکه سبا این نامه را دریافت میکند. میگوید قالت انی القی الی کتاب کریم.
میگوید من یک نامهای خیلی کریم حالا واژه این اتفاقاً برای یکی از دلایلی که من شاید الان رجوع کنم بهش برای این واژه کریم که در مورد این نامه به کار رفته. من یک نامهای یک نوشتهی کریمی به دستم رسیده. انه من سلیمان این از طرف سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم.
یعنی میگوید با نام خداوند بخشنده مهربان. الا تعلو علی. برترین از این برنامه. و اتونی مسلمین. چه کار میکنن؟ حالا آدم سیاسی برای ملکه و اتونی مسلمین یعنی بیایید به سمت من مثلاً مسلمین. یعنی تسلیم بشوید دیگر. یک پادشاهی برای یک پادشاه دیگر نامهای نوشته که بابا این نامه نوشته بسم الله الرحمن الرحیم. من سلیمان هستم.
خود مثلاً الا تعلو علی مثلاً فکر نکنید میتوانید کاری بکنید. و اتونی مسلمین. اصلاً واقعاً در عرف سیاسی اگر یک تسلیم بیقید و شرط. نه فقط تسلیم شدن. یعنی هیچ کاری نکنید دیگر. یعنی تسلیم بشوید. حالا من مثلاً در اختیارم. الان هم مقابلم میذارم. یک جوری در واقع سالم میمونم. یعنی مثلاً جنگ یک دفعه پرچم سفید میآرن بالا.
بله این در جنگ خیلی چیز است. مثلاً فرض کن تا الان تیراندازی میکردند ۱۰ نفر از اینها را میکشه بعد پرچم سفید میآرن بالا که خب طبق مقررات بینالمللی اگر بخواهید رعایت بکنید تسلیم شده دیگر اشکال ندارد. باید اسیر حساب میشود. باید طبق مقررات ژنو باهاش برخورد بشود ولی تو جنگ این کار را نمیکنند.
حتماً میکشن. واقعاً این کار را میکردند. من از یک نفر از آدمهایی که در جبهه بود شنیدم شنیدم که رویا را سه نفر، سه نفر را کشته بود بعد پرچم سفید مثلاً با اینکه اینها را رفتن. به هر حال من میخواهم بگویم در واژه مسلم و اسلام به این معنایی که واقعاً تسلیم شد.
دقیقاً بگذارید این نکته تسلیم شدن کلمهی تسلیم، تسلیم عربی قرآن به معنای تسلیم میآید. به معنای تسلیم شدن و سلام فرستادن. اسلام که به معنای تسلیم میآید. یعنی الان این واژه تسلیم و هر معنایی که به کار میبریم تقریباً معادل با آن چیزی است که قرآن تو باب افعال میگوید. ما این را تو باب تفعیل الان به همان معنا داریم به کار میبریم.
بگذارید من مثلاً یک دو تا آیه که در آن تسلیم آمده باشه. مثلاً میگوید که النور · ۶۱لَّيْسَ عَلَى ٱلْأَعْمَىٰ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْأَعْرَجِ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْمَرِيضِ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ أَن تَأْكُلُوا۟ مِنۢ بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ ءَابَآئِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوَٰنِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَوَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمَٰمِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوَٰلِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خَٰلَٰتِكُمْ أَوْ مَا مَلَكْتُم مَّفَاتِحَهُۥٓ أَوْ صَدِيقِكُمْ ۚ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْكُلُوا۟ جَمِيعًا أَوْ أَشْتَاتًۭا ۚ فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتًۭا فَسَلِّمُوا۟ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ تَحِيَّةًۭ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ مُبَٰرَكَةًۭ طَيِّبَةًۭ ۚ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَبر نابينا و لنگ و بيمار و بر شما ايرادى نيست كه از خانههاى خودتان بخوريد، يا از خانههاى پدرانتان يا خانههاى مادرانتان يا خانههاى برادرانتان يا خانههاى خواهرانتان يا خانههاى عموهايتان يا خانههاى عمّههايتان يا خانههاى داييهايتان يا خانههاى خالههايتان يا آن [خانههايى] كه كليدهايش را در اختيار داريد يا [خانه] دوستتان. [هم چنين] بر شما باكى نيست كه با هم بخوريد يا پراكنده. پس چون به خانههايى [كه گفته شد ]درآمديد، به يكديگر سلام كنيد؛ درودى كه نزد خدا مبارك و خوش است. خداوند آيات [خود] را اين گونه براى شما بيان مىكند، اميد كه بينديشيد.. یعنی وقتی وارد یک خانهای میشوید سلام سلام بفرستید. تحیه من عند الله. یک سلامی مثلاً یک درودی از جا بفرستید. دقیقاً فسلموا از تسلیمه. یعنی به اصطلاح باب تفعیله که به این معنا داریم به کار میبریم.
یا النور · ۲۷يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَدْخُلُوا۟ بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّىٰ تَسْتَأْنِسُوا۟ وَتُسَلِّمُوا۟ عَلَىٰٓ أَهْلِهَا ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌۭ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَاى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خانههايى كه خانههاى شما نيست داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد. اين براى شما بهتر است، باشد كه پند گيريد. و سلام درود بفرستید بر اهلش. یا اصلاً همین که ما میگوییم صلوا علیه و سلموا تسلیما. اصلاً درود درود فرستادن و سلام فرستادن که در مورد پیغمبر به کار میرود.
واژه تسلیم هیچوقت تو قرآن به معنای این چیزی که ما الان میگوییم تسلیم نیست. بلکه اسلام این معنی را میدهد. بنابراین آیه و أتونی مسلمین یعنی تسلیم من بشوید. تو معنی تسلیم مقاومت نکردن هست. خود آدم خودش را در اختیار کسی دیگر بگذارد هست. به اضافه سالم بودن. آدم این کار را میکنند برای اینکه اصلاً وسط اینجور درگیریه.
سلیمان مثل اینکه دارد تأکید میکند. میگوید اگر تسلیم نشید، پس سالم نمیمونید. بله. بله. شما تو این متدولوژی خودتان که گفتید مثلاً دلیلی هم دارید که چند تا واژه انتخاب کردن، دلیلی دارید که چرا قرآن این را از باب تفعیل آورده، باب افعال و خب باب افعال و تفعیل تقریباً شبیه همان. متعدی میکنند.
خیلی چیز نیست. اولاً این واژه بنا به تحلیل ایزوتسو اصلاً واژه ابداعیه. یعنی واژه نیست که در قرآن در عرب وجود داشته باشه. فقط لفظ مسلم وجود داشته. به معنای کسی که وقتی ازش چیزی میخوان، میدهد. گفتید صرف نمیشد. اصلاً صرف اصلاً فعلش وجود نداشته.
ایزوتسو میگوید اولین بار تو قرآن این به عنوان یک واژه در باب مثلاً اسلام و تسلیم و اینها مثلاً استفاده شده. الان میگوید اسلام و تسلیم اصولاً تفعیل و افعال شبیه همان. اینجا در واقع سؤال شما باید این باشه چرا بعداً این عوض شده؟ برای اینکه اسلام به معنای دین به کار رفته و دیگر خب این واژه را نمیشد برای مثلاً چیزی مثل تسلیم.
یک جوری اینجا یک ولی هنوزم تسلیم را به این معنی به کار میبرن ها. تسلیم به معنای سلام فرستادن. تسلیم سلموا علی یعنی سلام کردن. هر جا شما سلموا حرف این است که چرا اسلام دیگر به معنای تسلیم به کار نمیره؟ آها. اینکه برای خاطر اینکه اسم دین شده. اصلاً واژه مسلم را یک معنی دیگهای پیدا کرده.
مسلمین یعنی کسانی که خب پیغمبر حضرت محمد مثلاً معتقدن. بله. خب و آخر این آیه بعد از اینکه این ملکه سبا میآید و یک اتفاقهایی میافتد میگوید و اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین. و همراه با سلیمان تسلیم خدا در واقع شد. دقیقاً معنایش همان معنای اسلمت و همان معنایی که بقیه جای قرآن میآید.
خودشان انگار ببینید در واقع ملکه سبا یک چیزی میفهمد که نباید تسلیم سلیمان بشود. سلیمان خودش چیزی نیست. مثل اینکه یک مثل یک حالت واسطه دارد. نمیگوید اسلمت لسلیمان. میگوید اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین. یعنی میفهمد که دعوت سلیمان به خودش نیست مثل یک پادشاه معمولی. یعنی که آنها همراه با سلیمان تسلیم کس دیگهای قرار است بشوند.
همان کسی که سلیمان تسلیمش شده. درست؟ ولی آن اولش میگوید و أتونی مسلمین به همان معنای عرف سیاسی که الان میفهمیم. یعنی لشکرکشی بخواهد بکند و مقاومت اینها نکند. سلیمان میداند که همه میدانند که وضعش چجوریه. یعنی از خود لفظی که ملکه سبا دارد به کار میبرد همه سلیمان را میشناسن.
آن نمیدونه که مثلاً سلیمان ملکه سبا را نمیدونه که حالا تو این جزیره دارد چه کار میکند. ولی سلیمان را همه پادشاههای دنیا میدانند که یک چنین پادشاهی آنور دنیا مثلاً هست. در نزدیکی خودشان یا دور از خودشان. یعنی آن آدم معروفیه. برای اینکه میگوید إنی ألقی إلی کتاب کریم إنه من سلیمان. سلیمان آدم معرفیه.
نمیگوید از یک کسیه که نوشته اسمش مثلاً سلیمان. میشناسن سلیمان را. به نظر اینجوری میآید. حالا یا یک بار دیگر مثلاً میگوید تقاتلونهم یک جای دیگهایه در قرآن. میگوید باهاشون بجنگید أو یسلموا تسلیم بشود. به معنای جنگیش. یعنی با یک شما دارید میجنگید. اینها معنیهای غیر دینی اسلام در قرآن که به معنای تسلیم میآید.
که خود در مقاومت کرا را بذارن خودشان را بر اختیار طرف مقابلت بذارن این هم مثلا بلا من اصل من و بر شعول الله یعنی کسی که خودشان را بر واقع تسلیم خدا دارد این هم به اینجا یک چیز خیلی باز یک جای خیلی ساده فعلا ما اصل ما و تلهول را جاییم در مورد اسمائیل و ببراین وقتی حکم زخ اسمائیل میآید یک وقتی که اصل ما و وقتی که تسلیم شدن خودشان در استیالی هکم دار گذاشتند که این را اجرا کنند و تلهور جدید و مثلا رفت که این هکم را اجرا بکنند به معنای.
تفصیلی شدن در مقابل هکم سختی که خدا برای این امام بمنارد کرده شد یک چیز خیلی مهم که این روزتا خیلی دورش تحکیم دارد چیزهایی که من دارم میگویم صرف یک چیز زدید نیست از این حالات هم هر جایی تو قرآن بگیرید.
به این نیچی اصنام را به منابعه اصنامی نمیدونید. این نکته واضحی است. این نکته اینجا در این عوام خیلی چیز نیست. خیلی تو قرآن میخونند. حتی اگر مترجمین یک جوری ترجمه میکنند که یک نقداری ابحا میجاد میکنند. پس این نکته هایی تو قرآن میشوند.
مثل ایمان اسلام خیلی خیلی ازدره معنی لازمی که به ایمان ایمان را بنای امیت پیدا کردن اسلام را بنای تسلیم شدن و ساله نوندن خیلی شدید همیگرستن میتوانم با هره جزی برامون دارم اسلام اسم یک چیز بیرونی نیست اسم یک حالت روانی یعنی اگر من بگویم اسلم تو مثل اینکه بگویم آمر چیزی شبیه جایید که در قرآن کلمه اسلام میآید و صرف میشود میتوانید جاش ایمان
باشه شبیه در میآید یک تفاوت هایی دارد اینجا تحکیل روی مقاومت نکردنه اینجا تحکیل روی پناه بردنه ولی رسولا شبیه هم میگنست ترکیدم آن این است که اسلام حالت درونی آدم.
حالت تسلیم خدا بودن و طرق معمولی تیف در باید داریم با این از این که من تسلیم خاص به یک نفر میشم تسلیم لفتردشی یک نفر میشم تا تسلیم شدن اسلام آوردن به معنای که الراهی مسلمه در حد به یک موام ارفانی خیلی بالا که همین عرفان از این واجه استفاده میکنند مثلا اسلام اکبر مثلا به موام اسلام سطح بالاش رسید یعنی رسولا در مقابل اراده خدا ارادهش محض شده اراده خدا را به طور کامل در خودش تحقق و بخشید و
قضیب آزید تنها یک چیز خیلی معنوی بالا هست به اضافه این که در یک مثل. همه باجار ایمان هم اینجوری دیده همه باجار از یک تیشه از یک جای خیلی مادی ممکن است شروع بشوند و به یک چیز ارفانی خیلی سطحی بالا برسن یک نفر باید تلاش کند و به اونجور درست است مدارج دارد در باب اسلام مثل همه حالتهای رویی که در پرفانی دینی ما در آن هست کف دارد جا دارد اسلام دارد جا دارد شرک دارد جا دارد ایمان همه من تحکیل همین است که یک بار اسلام به مردم اسم دین نگه مداره فقط به عنوان این که یک چیزی در باران اومدی این که ابراهیم روان این پیغمبری که بعدن قرار بود.
در این منطقه زاهده شه ابراهیم دعایی داشت این همه اعتبار از آیاتی است که بیشتر از فیهم و از فولم منهم و از تعلیم کتاب را باید برد کنید.
بله محسن و در قرآن تحکیم میشود که از آن موقع ابراهیم این صفت مسلم بودن در آن چیزی بیده همینفرد مسلم ها خیلی درمونیش به خواهی بیده این نتفه تسلیم بودنش خیلی زیاده میگوید ابراهیم و خود هستند محکمون مسلمی از آن موقع به شما با مسلمان چرا دین اسمش اسلام شد؟ اما ما مسلم شدیم؟
من یکی ترکید روی این صفحه در ترکید پیغمبر خیلی خیلی زیاده بود این چیزی که بیشتر پیغمبر اینجور روش ترکیداش این حالت تصمیمی بود و مقابل خدا بود ابراهیم هم اونطوری بود و اصلا اسم هم گذاشته بود داریم این ویژگیشون تسلیمشدن باشه. خب، فَمَا کَانَ مُسْلِمِینَ، اینها مثلاً اسم نمیذارن، بچهها اسم میذارن.
مثل اینکه در واقع انگار از داریم این را میخواهد و این را میداند که اینها این وجه در واقع تو این دین، وجه غالبه و بنابراین این دین اسمش بعداً اسلام میشود.
ولی در قرآن، غیر از اینجا که حرف از در واقع یک بار میگوید فَمَا کَانَ مُسْلِمِینَ، مُسْلِم، آن هم در واقع وجه تسمیهاش این است که چرا این اسمو گذاشت؟
برای اینکه اینها مسلمان به آن معنایی که قرآن هست. هیچجا به عنوان چیز به کار نمیره، اسم دین به کار نمیره. ببینید، آیههایی بخوانم که به طور بدیهی نشوندهنده این باشه که اصلاً ربطی به اسلام آوردن، یعنی قبول کردن دین ندارد. وقتی قرآن میگوید اصلاً اَسْلَمُوا یا اَسْلَمَ.
مثلاً در مورد تورات، میگوید این تورات که بود، بعدش یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ اَسْلَمُوا.
میگوید این پیغمبرایی که برای بنیاسرائیل میاومدن، یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ، یعنی بنا به تورات حکم میکردند. یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ اَسْلَمُوا. یعنی آن پیغمبرایی که اسلام آورده بودن.
نه به معنای اینکه یعنی دین پیغمبری که حالا نیامده را قبول کرده بودن، به معنای این است که ویژگی اسلام درشون بود. مسلم بودن به معنای اینکه تسلیم خدا بودن، تسلیم احکام مثلاً خدا بودن. این هم یک جای واضحیه که اَسْلَمُوا به معنای اسلام آوردن، نیست.
هیچجا نیست. اینجا خیلی بدیهیه. مثلاً و قُل لِّلَّذِینَ، میگوید این را بخونید، ابراهیم به فرزندان خودش وصیت میکنه، وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ.
میگوید نمیرید مگر اینکه مسلم شده باشید، اسلام آورده باشید. همه جا این علامت تو و تو همه جا این را میگوید اسلام آوردن یعنی همین. یعنی بیقید و شرط تسلیم خدا بودن. این یک صفته. نوعی نیست.
از اول تاریخ مسلم داشتیم، داریم. ما اسم خودمان را استثناً مسلم گذاشتیم، اینها با هم میرود و قاطی میشود. این آیهها را اینجوری نخونید که اصلاً ابراهیم به فرزندان خودش میگوید که باید اینقدر زنده بمونن تا پیغمبر بیاید بعد مسلم بشوند.
نه، اینجوری نیست. میگوید وَمَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَلَا نَصْرَانِیًّا، میگوید ابراهیم یهودی یا نصرانی نبود، وَلَکِن کَانَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا. حنیف بود و مسلم بود. مسلم به معنای اینکه تسلیم خدا بود.
حالا، به اندازه یادتون، چند تا جایی هست که کسی مخالفه. فقط یک جایی هست که خیلیا اینطوری معنی میکنند. میگویند این آیهای که میگوید وَقَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا، چیه؟
لَا تُؤْمِنُوا. وَقَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا، قُل، بگو بگو ایمان نیاوردید، ایمان نیاوردید.
وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا. بگو اصلاً به هر حال آیهای هست که میگوید اعراب گفتن که آمَنَّا، ایمان آوردیم. میگوید بهشان بگویید که ایمان نیاوردید، نگید ایمان آوردید.
بگویید اسلام آوردید، اینجوری ترجمه میکنند. اَسْلَمْنَا به معنای اینکه اینجا دقیقاً اَسْلَمْنَا به همان معنایی که سلیمان، یعنی این اعراب تسلیم شدن. بیقید و شرط تسلیم پیغمبر شدن بعد از فتح مکه.
این به معنایی که داخل این دین شدن هم هست، ولی این به معنای آن صفت اسلام را کسب کردن نیست. یعنی منظورم اینه، این در آن پایین طیف دارد این واژه به کار میرود. و الا اَسْلَمْنَا که به معنای اینکه مثلاً ابراهیم اسلام آورده، اگر اینها اسلام آورده باشند که دیگر هیچی، اینها ایمان هم آوردن، اصلاً به مدارج عرفانی رسیدن.
اینجا دقیقاً اَسْلَمْنَا به معنای تسلیم شدن در مقابل این نیروی مثلاً جدید و آن نیروی حکومتگر و اینها میشود به کار میرود. معنایش این است که وارد حیطه اسلام شدن دیگه، به معنای اینکه ما اسلام را به کار میبریم. یعنی هیچجوری، به اصطلاح، مُسْلِمُون شدن به این معنا که ما میدانیم. خب؟
ولی اینجا دقیقاً معنی تسلیم میده، نه اسلام آوردن. میخواهم بگویم این واژه هم واقعاً اینجا واژهاش به معنای اینکه از اسم این دین را برایش صرف کرده باشه، نیست. اصلاً هیچجای قرآن نیست. اینجوری که میگوید هر دین اسلام. حالا، بگذارید برای اسلام، اسلام در واقع، اسلام به معنای، اصلاً فرض کن اسلام دینیه که همه داشتن. همه پیغمبرهای یک جور مسلم بودن.
اسلام داشتن. خب؟ دین به معنای آن روش مثلاً اصلی زندگی که شما بر اساسش زندگی میکنید، به این معنی در قرآن این جایی که به اصلاس در تفاهم میگذار میشود این آیه ها مرشد چیست بیگه؟ اِنَّا دینَ اِن دَلَّهَ الاسلام یعنی چی؟ یعنی که اگر کسی مثلا یهودی باشه دینش قبول نیست؟
اصلا این کنی اِنَّا دینَ اِن دَلَّهَ الاسلام یعنی روش زندگی از در خدا آن تنها چیزی که خدا به عنوان روش زندگی به عنوان دین قبول دارد به عنوان یک کاری که شما به دین خدا میخواهید یک چیزی عمل بکنید تنها دینی که در آقا خوردار اسلام یعنی شما مسلم هستید، دون برنامه تو برای میادید مثلا ابراهیم مسلم بود اینکه دینی در حال اسلام قرارشی نیسته ما وقتی اسلام میگوییم به عنوان یک دینی مثل شغهی در یک دکونی دوره یهودی و مسیحی و سایر اندیان اینجوری را اشتغال میکند. برای که اصلا تو قرآن هم میخوا میرونید لفظ دیمنی بکار نمیدهد هیچ وقت اینجا هم که بسیار دین هاییم در لحظه اسلام
این است خدا هیچ دین را قبول ندارد ندارد از اسلام اسلام شامله یک بخشی از آن مرسیری ها مسلم هست یک بخشی از مسلمین ها مسلم هست یک بخشی از یک هودی ها مسلم هست من میخواهم این ایرانی را یک کار را برنامه برنامه بشم، اما یک چیز خیلی جالبی در مورد نر میآر شما یک عقیده ای که در سراسر و آرها روش تحکیم شده این میکرده یک کسی ایمان داشته باشه به خدا.
و به روز قیامت ایمان داشته باشه و عمل صالح انجام ده رفتی باشه خب هیچ جایی دیگر نیستی هیچ جایی تو قرآن یکی از این رایهی که ممکن است متشابه باشند شاید یک رفت شک کند که اینجا استان این است که ما میمونیم استان اسمی دینه همه جایی تو قرآن ده شرط نسلیل ایمان آوردن به خدا عدود قیامت و عمل صالح انجام ده اینجوریم.
محتجاب را زیرت. هر وار آن در واران آمد. بکنم. میشود آن آیوی به مادخان هرگانی یعنی بیگن یعنی برای نصرانی و برای مادخان هرگانی که مدیرونی مندونی؟ میگوید که ابراهیم یهود یا نصرانی هم بید. یهودی و نسرانی یهودی هست یک چیز؟ یهودی و نسرانی یهودی هست یک چیز؟ یادی؟ بزار بگو من چرا جاییم؟ بزار بگو من یک جایی شروع بکنم.
اولا من میخواهم بگویم که این است که در قرآنش اصرار بشوند. این است که اصولا یهودی بیدن، نسرانی بیدن، این که به کدام پینات برای اعتقاد داری باعث رستگاهی و حلا تصنیم میشود. اینجوری نیست که یک دیم میاد، این عقیده که در قرآن بیان شد. اینجوری نیست که یک دیمی که میاد، عقیده آن را برایش کنسل بشود.
همه باید یکمی بکنند. این نیست. تو خیلی باید مسئله که این قرآن اینجوری نیست. یعنی این قرآن اینجوری نیست. این بیرون بیرون بیرون هست. این کرایه شد. آه خلافش هست. این شرافه. این چه قرآن هست که کذاب را اضافه کرده. آنها مبادله گردند. خیلی ببینیم. شرافه شد. آنها میگفتند این ما برخواهده.
کلنم ببینید که به دیگر هستید. ولی هوی ندارد که اونمرای دروه هست هوا هیچگاهه تو آنها چرا گه هره که آن نگذاری به زندگی خودو نر کداشت یکی سایف در پیرنده آن را گفتند تا دروه میگی اما افراد دروب میدید. که دروب میدهد اجازه کنید؟ دروب میدهد این چیزی که در قرآن هست. چه نظر آورده کنید؟
خدا به این چیزی تاریخی اشاره میکنید. خدا خیلی هم نمیدونید آرام چه شده. چه گفتن چه شمیدن. نایین این کتابه بیرون. چیزهایی که پیغمبر گفتن این کتاب هست خدا خیلی همان توشی نمیشود. بیش از صدو باشه.
و نوز آخرن، عمل صالح انجامله میرود رست داخلش اصلا خدا عرضشو داعشو کسی را جایید یا مثلا قصه هایی که اسلام را آوردن از اهل و کدام افلاق، چیزی که در قرآن مهمه، یا که خداییونی تذیره یک چیزی که در اهل و کدام مصطفیه بشود یک ندیرین، مثلا فنی اسرائیل هم مصطفیه بشود یک صفحه داری برنامه میخواهد به یک اصول هست و اما اسلام و چیزی که قرآن میگوید که شما برای اینکه رستگار بشید، نه، سوال خصوصی نیست ها، چون اگر خصوصی بود، شاید نمیگفتن، این پیام هم هست.
شرط رستگاری در قرآن
من میخواهم بگویم که قرآن بارها و بارها نوشته، صدها، نه صدها بار، شرط رستگاری ایمان داشتن به خدا و روز قیامت و اینکه عمل صالح انجام بدهید. و اینکه به پیامبر، که میگوید پیامبری که اعتقاد دارید، خب مثلاً بهش، به یک پیامبری هم اعتقاد داشته باشید. یک جا در قرآن هست که و رسول و به یه، به یک رسولی هم شما اعتقاد دارید، خب؟
اصلاً نشانه شما از اینه، که حرف از این باشه که یک دین که میاد، میآید یک کانسپت. بگذارید من یک خورده قرآن بخوانم. بفرمایید. شما باید، من میخواهم بگویم که همه جا که این بارها اومده، صدها بار آمده که من آمن بالله و مثلاً یوم الآخر و مثلاً و عمل صالحات، مثلاً اینا، از اینها با اینها میتوانید و میرود مثلاً رستگار میشود.
همش حرف از ایمان به خدا و روز قیامت و اینکه از پیامبرا باید تبعیت بکنید. ولی نگفته من یک پیامبری به آخر، بله. اینجا هم اینجا که میگوید از پیامبرا تبعیت بکنید، آره، آمن بالله و رسوله، الف و لام هم دارد ها. بله آره، خب بعد این چجوریه؟
شما میگویید یک پیامبری از این پیامبرا، خب، خب نمیشود الف و لام داشت، منظوری یک پیامبر خاصی دیگر. اتفاقاً در قرآن، حالا بذارید، بگذارید من یک آیه، بگذارید من آیه، صریح، آره، حالا به هر، حتی ممکن است شما بگویید که این آیه مثلاً لزوماً معنایش این است که منظور از رسول، همین رسول خودمان اینجاست، ها؟
ولی این، اینکه بارها و بارها این در قرآن به عنوان یک چیز قطعی در سراسر قرآن دارد تکرار میشه، ایمان، شرط رستگاری، ایمان به خدا و روز قیامت و، این را بگذارید من این آیه را بخونم، جای روشن را بخونیم، مثلاً یک جایی که حرف از این، این الف و لام حالا اینجا هستند معنایش این است یا نه، این الف و لام میتواند آنجا معنایش چیز دیگر هم باشه، من میخواهم بگویم یک جای واضحتر را که آدم میبینه، به صراحتهایی که میگه، این در واقع بحث محکم و متشابهه.
خب، میگه، میگوید و قالوا، یعنی گفتن، البقرة · ۱۱۱وَقَالُوا۟ لَن يَدْخُلَ ٱلْجَنَّةَ إِلَّا مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَٰرَىٰ ۗ تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ ۗ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَو گفتند: «هرگز كسى به بهشت درنيايد، مگر آنكه يهودى يا ترسا باشد.» اين آرزوهاى [واهىِ] ايشان است. بگو: «اگر راست مىگوييد، دليل خود را بياوريد.» نصاری، میگوید بگو که اینها گفتن که کسی وارد جنت نمیشود مگر کسی که یهودی باشه یا نصرانی باشه.
تلک امانیهم، میگوید این آرزوهای ماست. قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین، برهانتون را بیاورید اگر راست میگویید. بله البقرة · ۱۱۲بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌۭ فَلَهُۥٓ أَجْرُهُۥ عِندَ رَبِّهِۦ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَآرى، هر كس كه خود را با تمام وجود، به خدا تسليم كند و نيكوكار باشد، پس مزد وى پيش پروردگار اوست، و بيمى بر آنان نيست، و غمگين نخواهند شد.، ، که هر کسی که اسلم، یعنی تسلیم باشه، وجه خودش رو، روی خودش را به سمت خدا کرده باشه، تسلیم باشه و نیکوکار باشه و هو محسن، و له اجره عند ربه، پاداششون نزد خدا میگیرد و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
دقیقاً این عقیده را یهودیها و نصرانیها میگفتند که باید الا و بالله یهودی بشوید یا نصرانی بشوید تا خدا شما را مثلاً بهش ببره، این را دارد با یک چیزی رد میکنه، اینجوری نیست، یک چیز کلیتری میگه، هر کسی که به اصطلاح وجه خودش را تسلیم خدا باشه و محسن باشه، کار خوب بکنه، این حرف از اجر خودشان میگوید.
و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء، یعنی یهود میگفتند که نصاری بر چیزی نیستند. و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء، نصاری میگفتند که یهود بر چیزی نیستند. و هم یتلون الکتاب، در حالی که دارند کتاب را میخوانند. کذالک البقرة · ۱۱۳وَقَالَتِ ٱلْيَهُودُ لَيْسَتِ ٱلنَّصَٰرَىٰ عَلَىٰ شَىْءٍۢ وَقَالَتِ ٱلنَّصَٰرَىٰ لَيْسَتِ ٱلْيَهُودُ عَلَىٰ شَىْءٍۢ وَهُمْ يَتْلُونَ ٱلْكِتَٰبَ ۗ كَذَٰلِكَ قَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ ۚ فَٱللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ فِيمَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَو يهوديان گفتند: «ترسايان بر حق نيستند.» و ترسايان گفتند: «يهوديان بر حق نيستند» -با آنكه آنان كتاب [آسمانى] را مىخوانند. افراد نادان نيز [سخنى] همانند گفته ايشان گفتند. پس خداوند، روز رستاخيز در آنچه با هم اختلاف مىكردند، ميان آنان داورى خواهد كرد.، این مثل این است که چیزهایی که مثلاً نمیدونه، حرفهایی میزنند.
فالله یحکم النحل · ۱۲۴إِنَّمَا جُعِلَ ٱلسَّبْتُ عَلَى ٱلَّذِينَ ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ ۚ وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ فِيمَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ[بزرگداشت] شنبه، بر كسانى كه در باره آن اختلاف كردند مقرّر گرديد، و قطعاً پروردگارت روز رستاخيز ميان آنها در باره چيزى كه در مورد آن اختلاف مىكردند، داورى خواهد كرد.. مثلاً هر کسی که یهودی بودن، نصرانی بودن، اینها میگویند آنها نمیدونن که چه دارند میگن، همین حرفهایی که الان آدمها میزنن، همینها را به یک سوال میبرن. خب، اصولاً اینجوری نیست. حقیقت، حقیقت را خدا میدونه، این درست است.
نه اینکه، اینقدر با این آیه تو قرآن زیادن، چند تا، اصولاً این حقیقت کلیه که من آوردمش، آدمها بهش جهت نمیدن. ایمان داشتن به خدا، به روز قیامت و تو زندگی کردن. خب، اینکه، ببخشید، عمل صالح را دیگه، آره، زیاد بگید، خب، آره، این یکی از خیلی دیگر کلاسیکتره.
بگذارید من قبل از این آیه را من یه، اگر اسلام، اگر، بله، یقبل منهم بخوانم. میگوید قل، قل آمنّا بالله، بگو به خدا ایمان آوردیم، و ما انزل علینا، و آنچه بر ما نازل شده، و ما انزل علی ابراهیم، و اسماعیل و اسحاق، و یعقوب و الاسباط، اوه، آن پیراندل سا و یو سا، و همه اینها ایمانید.
و همه چیزهایی که قبل از پیراندلهای نبیان نوازه شده ما ایمانید. و نبیانون هم اردن بود. و پیراندلهایی که از طرف خدا بود. لا نفر بخورنید ارهاد ایمان. فر یا بیرونید. چاره بزرگ. نه، چاره پیراندل آخر، با پیراندارهایی دیگر این به پیراندارهایی دارید فرق میجه. نه، بگویید شخصی برنمه را بگویید.
نه، بگویید چی؟ نه، بگویید شخصی برنمه را بگویید. یا نفر بگو برای نهره از آنها. و نهره لحو مصر. ما برای تصمیم خدا هستیم. نفر... یعنی بگویید، نه، چیزی که تو قرآن هست، نه این نفر نیست. اولا اشایل با اول یاد رای چیز داشته باشه. دارد دست نداشته باشه.
اینکه اصولا دعوت با این نیست که این آنها که در این مصنفی حتما دین خودش را رها کند و دیگر مصنفی باشه. این مصنفی خودش را کتنی داشته باشه ولی مسلم باشه. امامنایی که پسیدی به خدا نشود. کتنی به همه دین خودش عمل کنی. جو هم. سه تا سی دو دارید که اونیت همه ترکیز میکنید.
عمل صالح شده باشید عمل صالح حقیقت کلیه باز مثلا عمل کردن به احکام این پیراندر شما دارید تعدیرهای خاص میکنید عمل صالح آن برویم به مرد نیستی مثلا به احکام پیراندر اسلام عمل بکنید این حلقه ساله و گرمه، آدم ها دیگر هم بگوید. خب این تعبیر خود از قرآن دریج میدهد. این دریج دریج های خود نرد میشون.
دریجی میده، من از را ترس میدهیم که دریج بود. اگر دریجی که ضخم بشه، تو میبینیم که ضخم و سر و ضل کرده. از این دریج که ضخم بشه، دلیج بیاید.
تا یک قدیل گرام بیاید که خدا مثلا دین آدمهای دیگر نصیبی دهونی هستن، دیگر نمیکنند آنکه بعد است؟ بعد است بعد است، من میگویم که این اعداد و گرام نیست یعنی اصولا این اعداد و گرام نیست که همه مرسی.
مرسی. مرسی. مرسی. مرسی. مرسی. مرسی. مرسی. مرسی. من همینجور نواز نکردم و بهترن میدهند جنگ بودن یک همه آس تماهل تاریخی دانه که حیواندار مصطلی ها سروری نمیگو که شاهبای پترانده ای میدهند نمیگو باید برامون بودن محترم بودن یعنی در اینجور قرار نمیکند در اضافه ای اسلامی قراری مشکلی نمیدن باشه حدیث بخونه نمیدهد نفرد مشکل باشه که این مشکل نداشته باشه.
ولی در این ویدیو نداشته باشند. حرفی نکردید خودشان عمل کنند. بررخص دارم بشوند. بخواهم. من یک چیزی بگویم ترکنم. من با کلزایی بگویم. که نزدین آمنی، همه ما کسی دید که ایمان برونند، نزدین حادی و یک مدیان و نصارا و سقابه این من آمنم امونده، دا، من یک امون آخر و من نصارا هم ببارکت آخر که من این بلا برکتم یک، جوین کردن و که دار میتوانند مسلم بگویند همینجا قرآن از قرآن هست هم دیگر تاریخ میبنن به ذریفشون مختلف از ازداره از یک ادهه یا یک ادهه هم تاریخ میبنن حالا محمد محمد مختلف حالا از آنها تاریخ میبنن یک سریع از عبادتان همگی میگویند آن
مسلم میگویند که هم دار همین مواقع هم که باید. یعنی اینکه بگیرم پیغمبر مغرب خوب خیلی جیز برگیره، یعنی مسلم نیستم یعنی اینکه مسلمان میفهمند که قرآن فیلنجین حقیقی هست یعنی از پیغمبر اجابه بود و ترکیب ها را از این را فرضی کنند بگیرم ولی برگرد یک سری از آن را مسلم هستند و همان چیزی که بودید آقایی بوده آمان روی ما و اینجا من آخر و همین را سنده ها از آنها میتوانند مسلم باشن؟
آن ایمانی که ایمانی آن مسلم بودن چیزی که خدا میدهد ایرانی این پذیرین با مسلمان بودن به این معنا که ما این را فرمودیم دوباره. خب همین، هر دو تا همین.
یعنی شرط شرط رفتن مثلاً بهشت این نیست که شما پیرو این پیغمبر یا پیرو آن پیغمبر باشید. پیرو هر پیغمبری که هستید باید مسلم باشید. و اصلاً یک نکته دیگر هم خواستم بگویم. هر وقت یک عقیده خیلی اساسی مطرح میشود مثلاً اینکه مثلاً قرآن دین آخر، قرآن کتاب آخر هست، اینکه آدم دیگر چنین چیزی رو، باید این خیلی مسئله مهمیه، باید به طور واضح آمده باشه.
مثلاً اگر نگی به صراحت باید بگوید پیغمبر دیگه، با اینکه یک جا فقط گفته خاتمالنبیین. این هم این مسئله هم خیلی مسئله مهمی است که اهل کتاب مثلاً اگر بر فرض قبول نداشته باشن، این باید خیلی واضحتر از این حرفها بیان میشد تا اینکه مثلاً حالا یک جایی یک جوری بهش اشاره کنیم.
این خیلی چیز محکم و واضحی هست، در حالی که تاریخ این را ندارد. نه، اصلاً. من هر چقدر از اینجا میسازم که باید قرآن میاومد. نه، اصلاً. من دارم میگویم آخه صراحت بارها خلافش را میرسونه. مثلاً آیهای که خوندید. یعنی اصولاً اینجوری است که شرط رستگاری یک چیز معنویه.
ایمان داشتن، مسلم بودن به آن معنای معنویشه و اصلاً اینجوری نیست که پیرو این پیغمبر یا آن پیغمبر باشی یک دفعه اوضاع دگرگون بشود. کما اینکه فرق هست بین مشرک با اهل کتاب در این نظام اسلامی.
یعنی اهل کتاب به دلیل اینکه میتوانند رستگار بشن، مشرک کسیه که حتماً وضعش خرابه. بنابراین به زور باید این شرک را از بین برد ولی اهل کتاب قرار نیست از بین بروند.
برای اینکه آدمهایی که اهل کتاب هستند همین الان هم ممکن است به معنای معنوی مسلم باشن، تسلیم خدا باشند ولی اینکه دینشون را تحریف نکرده باشند. ببینید اصولاً تحریف کردن در این دین نمیدانم آخر کدومه و کدام نیست برای همه آدمها مقدور نیست. من میخواهم یک چیز خیلی ساده بگویم.
الان یک آدم مسیحی که یک جایی دنیا به دنیا میآد، واقعاً نمیتواند حالا به دلایل مثلاً اینکه ممکن است ثواب نداشته باشه، آدم در نمیتواند تحقیق بکند و وظیفه آدمها نیست که بروند عمرشون را بذارن تحقیق کنند و اینها. کدام دین، دین آخره و کدام نمیدانم فرقه بهتره، این فرقه این دینه. اصلاً این حرفها نیست.
به هر حال شما ببینید اصلاً بارها تو قرآن این تأکید شده که تورات و انجیل هدایت درشون بوده. همین الان هم تورات و انجیل تحریف شدن ولی همین تورات و انجیلی که الان هست هدایت توشه. یعنی الان آدمهایی هستن، مسیحیهایی هستند که تورات و انجیل میخونن، یهودیهایی هستند که تورات میخوانند و اینها هدایت میشوند به همان معنایی که تو قرآن هست.
یعنی به خدا ایمان میآرن، نزدیک میشن، مقرب میشن، خیلی چیز میفهمند و اصولاً شرط رستگاری این مدارج معنوی و آدمها طی میکنند. اینکه تحت پوشش چه پیغمبر و چه دینی دارند این کار را انجام میدن، چیز مهمی نیست. مهم بودنش به این است که خب یک دین از بقیه ادیان بهتر است.
من مثلاً کتابی دارم که کلمه به کلمه احساس میکنم این کتاب خداست و آنها ندارند. یک مزایایی دارد اسلام ولی شرط رستگاری در قرآن و در اسلام و در بنا به شواهد تاریخی و شواهد داخل قرآن مطلقاً حرف اسلام این نبود که بقیه ادیان باطل نیستند و اینها حتماً باید مسلمون بشوند تا رستگار بشوند.
یک چیزی که وحی به نبی میرسد و میفهمد که وحی درسته، اگر از واقعاً تسلیم باشه، حق را ببینه، حق را باید بپذیره. موضوع این است که ببینید نمیرسن دیگر. مسئله این است. و آن خدا خودش هم گفته لا یکلف الله نفساً. خب حرف این است که معتقد بودن را بگیری، میگی دین خاص شرط رستگاری نیست.
نه اسلام نه هیچ دین دیگهای. به شرطی که نفهمیده باشه. نفهمیده باشه. نفهمیده باشه. یعنی چه تحریف شده؟ یعنی آن که نفهمیده. کسانی که مثلاً بله. فرض کن میخوای بگی یک آدم مثلاً مسیحی مثل فرعون. فرعون فهمید که موسی پیغمبر خداست ولی حاضر نشد از آنجا دستبردار باشه. علم فرعون، هرچند آدمهای نادریان، شاید چهار نفر در طول تاریخ.
دسترسی پیدا کنن، میفهمیده که اسلام مثلاً دین برحقه. ولی مثلاً در چند، حالا چند تا که یک جامعهای را میشناسن که میدانند که مثلاً شیعه از حقتریه، شیعهن. نه اصلاً. حالا ما داریم بحث میکنیم. ما داریم بحث میکنیم. ما داریم بحث میکنیم. من دارم بحث این را میکنم. اصولاً این مهم نیست.
شما فرقه ها و این چیزها دارید. مشکل دارید. فرقهها به وجود مهم نیستند. مگر اینکه همان علامتهای عناد، یعنی یک نفر مثلاً فرض کن به یک دلایل خاص شیطانی بخواهد یک کارهایی بکند. مثلاً شما دیدید که این سنیها هم میدانند که شیعه در حقداره. نه همهشان که نه. ببینید یک من فکر میکنم یک چیزی که یعنی اینکه شما اینقدر تأکید نمیکنید.
نه. اگر کسی این را بفهمه و قبول نکند خب مسلم نیست. مسلم نیست به آن معنای معنویش مسلم نیست. به آن معنای رستگاریش مسلم نیست. فرقهها، باز هم همین فرقهها. من حالا میخواهم تأکید کنم دیگر به حقگراییشون. هم همینجوری که شما گفتید، آمنوا بالله و آمنوا بالآخر و عملوا الصالحات را تأکید کردن.
همینجوری که اصولاً مثلاً کسی که امامت را قبول نداره، حدیث داریم که مثلاً قرآن که به هم میشه، همنشین یکی میشه، خب، نکته خیلی واضح است. چند چند تا حرکت میگذارد آنجا. یکی کسی که به امامت داخل بشه، مثلاً قطع کند. کسی از امامت خارج بشه، برگرد، میشه، ولی کسی که نه داخل شده، نه خارج شده، نبوده، خب، خداست.
همان مرجعالاندلایی رو، ما میگوییم آن اراده وجود داشته باشه که خب، من آن تصمیم نیست دیگر. آفرین. یعنی نکته این است که این چیزی که داری میگی، کسی که میفهمد که این الان نمیخواد، خدا پیامبر را فرستاده و خدا میخواهد که، یعنی این پیام را بگیره، این را آخر میشه، و میخواهد که ما ازش پیروی کنیم و نمیکنه، مسلمه، آن معنی که تو قرآن هست، نیست.
کما اینکه حتی الان یک مسیحی، یک یهودیای بفهمه که مسیح واقعاً پیامبر بوده و دین خودش را عوض نکنه، خب، مسلم نیست، یعنی تسلیم خدا نیست. و همون، نکتهاش همین است که، واقعاً، یک حرفی هست، من به هر حال، حرف من خیلی فرق نداره، من نکتهاش این است که، نکتهاش یک جوری، یک جوری برمیگرده، یعنی اصلاً دین آخر که اومد، همه اینها کنسل شد.
یعنی قرار نیست که دیگر کسی یهودی باشه و رستگار بشه، اصلاً میگویم آنها کافرن، خیلی راحت. این واژهای که الان مردم برای مسیحی و یهودی به کار میبرن، میگویند اینها کافرن. خب، در واقع قرآن کافر را جهنمی میدونه، حالا اینجوری نیست. و الذین کفروا من اهل الکتاب، تو قرآن آمده.
پس در اهل کتاب یک عده کافر میشوند. مسلمین هم یک عده کافر میشوند. مسلمونا، الان من میخواهم بگم، مسلمون به معنای فعلیش، مثل اصلاح یک گوکونیه، کنار گوکونی یهودیها و مسیحیها. پس در این آدمها یک عده مسلمن، آنجا هم یک عده مسلمن، یک عده کافرن، آنجا هم یک عده کافرن. چندان فرقی نداره، مسائل تعبدی.
یعنی اینکه من صرفاً این، این گوکونی هستم، اینجا به دنیا اومدم، میرم بهشت، آنجا به دنیا اومدم، مثلاً نمیره، اینها همهاش حرفِ معنویه، اینکه به هر حال چه کسی رستگار میشود یا نمیشه، بستگی به حالت طرف نسبت به خدا دارد. یعنی ایمانش به روز آخرت، و اینکه عمل صالح، یعنی کار خوب انجام میدهد تو زندگیش یا نه.
اینها چیزاییه که، کار خوب با ملاکهایی که آن دین داشته، هیچ اشکالی ندارد. اصلاً شرعهای قدیمی کنسل نشد. یعنی الان هم یک نفر متشرع، مثلاً به شرع یهودی باشه، هم مثل اینکه آدمی که متشرع به شرع اسلامه، دارد اطاعت خدا میکند. دارد یک شرع، دقیقاً همان حرفی که تسلیمی که شما میزنین، برقراره، خب.
آره، این را بگذر، اینا، یک آدمهایی هستند که ممکنه، همه چیز را بفهمن، از روی عناد قبول نکنن، یک آدمهاییان که اقلیت بسیار بسیار کمی هستند که ممکن است آره، داشته باشند. بعضیها تو قرآن میگوید که بعضی از اینها حق برایشان روشن شد، ولی اینها فهم، اینا، اینها برایشان فرق میکنه، کسانی که حق را میفهمند و قبول نمیکنند.
به هر حال من میخواهم بگویم واژه احسان، هر جایی تو قرآن میبینین، بعد از این، به صورت معنای تسلیمی، به صورت ظاهری به کار نمیره. به معنای تسلیم شدن، و تو همه کاربردهاش. اینجا هم مثلاً همین چیزهایی که من، ببینید این آیه هایی که من خوندم، قبل از همین آیه است.
مثل اینکه دارد بهت میگوید که مسلم بودن یعنی چه. اینکه میگوید ما ایمان آوردیم، و آن چیزهایی که ابراهیم و اسماعیل و همه اینا، و البقرة · ۲۸۵ءَامَنَ ٱلرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِۦ وَٱلْمُؤْمِنُونَ ۚ كُلٌّ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَمَلَٰٓئِكَتِهِۦ وَكُتُبِهِۦ وَرُسُلِهِۦ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍۢ مِّن رُّسُلِهِۦ ۚ وَقَالُوا۟ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا ۖ غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُپيامبر [خدا] بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ايمان آورده است، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگانش ايمان آوردهاند [و گفتند:] «ميان هيچ يك از فرستادگانش فرق نمىگذاريم» و گفتند: «شنيديم و گردن نهاديم، پروردگارا، آمرزش تو را [خواستاريم] و فرجام به سوى تو است.»، و نحن له مسلمون. دوباره این تعبیر تو قرآن هست. و نحن له مسلمون، در کنار لا نفرق بین احد من رسله آمده. یعنی این را به عنوان اسلام، این توشه، معمولاً پیامبر را خیلی چیز نمیکند.
کسی که عقیده به اسلام داره، یعنی دینی که، دینی که پیامبر آورد، اساسش این بوده. کسی رستگار میشود که مسلم باشه به این معنا. چه میخواهد یهودی باشه، چه نصرانی باشه. آن آیه هایی که اول بود، همینو نشان میدهد. دارد با حالت شماتت، میگوید اینها میگویند که باید یهودی بشی تا رستگار بشی، اینها میگویند باید نصرانی بشی تا رستگار بشی، این حرفها نیست.
در حالی که ما، بعد در طول تاریخ، کارمون به یک جایی رسید که همین حرفو در مورد دین خودمان میزنیم. میگوییم باید مسلمون بشی تا رستگار بشی. این چه بود که مورد در واقع شماتت قرآن بود؟ اینکه دین رو، اینکه اسم دین چیه، دلیل مثلاً شباهت به سعادت نمیشود.
مسلم بودن به معنای معنویش هست، که حالا تو هر دینی میخوای داشته باشی، مسلم بودن، این نوع رابطهای که با خدا داری، از اینکه تابع مثلاً دستورات خدا هستی، دستورات این پیامبر رو، مثلاً قبول کردی و داری بهش عمل میکنی، آره، اگر مثلاً حقیقت برات روشن شد، و قبول نکردی، این نشان میدهد که خدا را قبول نداری، تصمیم خدا را قبول نداری.
ولی من میخواهم بگویم وظیفهای برای یک مسیحی نیست که دنیا را بگرده و بهترین خربهی مثلاً فلانجا، وظیفه نیست. برای خاطر اینکه وظایف اصلی انسان، عبادت کردن و اینا، به اندازهی کافی ممکن است حجمشون هم زیاد هستش.
مثلاً همان نمازی که یاد گرفتید در تسلیت، همونو خوب بخونی، این مهمتر از این است که، اینساعتها را بذاری، هر روز اینجورو درست کنیم که اسلام درست بوده یکی این هر از رفت چیه؟
اصولا دیگر دینی هست و تو همان دین به دنیا میرود خوب عمل میکند و به یک جایی میرسی که مصطلح میتونی میشود از پور مصطلح میشود چون این تصمیم خدا شده با آن هیچ چیزی بگوید از حق خدا بخوایی نمیدهد ولی اینکه دین درست را پیدا نکرده باشیم معنی در روی ساده از انسان میکنیم چیزی که قرآن بارها میدهد. بارها. ولی به این مسلمان جور دیگهای. این امام جور دیگهای جا بود. به تمام نشطهای دیگههایی، صدتهای درست مفترن میدهد.
این باجه اسلام، دعوانی باجه معنی کمتم در مقابل کفت و نرایهای، احرکتها و اینها را برای این جایر کنتون بود. یکی ساعت بود، یا امام مسلمان. این مسلمان هم یک فرق هستند. اگر این فرق نباشید، تو این فرق هم بازید. این انحسار طلبی که یک یک یک نصارا بود، در مسلمان هم پیدا شدند.
اما اکثر فرق ها، معتقد انگیز هم مسلم بودند، این را فرق این را معتقد نباشید، میگردند. مثلا در یک شیعان هستند، رئیس فرق شیعان. خیلی خوب هستید این دوری ها. خوب ها لازمید. اینکه کلی درم بگیرد. من احساسا میکنم که اسیاب دعوت بهران برده دعوتی در طول سایر حدوان بیداری. دکونی بغل دکون و بگیر نبود.
مثلا یکی باشند به ها به روابط کن باشد. یعنی یک جوری حدش اقیام بود. آنها مختلف هستی تسلیم خدا بودند. نمیگفته این عمل با اهل کتاب بخص بکند و این را مسلم کند به این نعنات یعنی دین چلو کبیران میتواند این آیه بکند و چه میتواند چه میشوند میگوید مثلا برو با این اهل کتاب صحبت بکند تا این حال نیست اگر برای تو مثلا در بارهان آبانه اگر اصلا تو بر چه هست؟
لله دارم از همه هم من خودم تصمیم خدا کردم از این کسانی پیروه هم هستم مقل لبینه آن تو کتاب مسلمون شدید یا نه، اگر شدید لنگ برایشان میگو هر شما مسلمون شدید میگویند نه، خب بسیار.
یعنی صفحه اسلامی دارید روی عظیمه اونطور کتابتون که با اصلا تصمیم خدا هستید. مثل اینجا یک ایمان دارید با من به خدا اینجا کلیتر این دینه تو چیه؟ یکی از آنهایی که میتونی کتاب نسل یا یهودی ها بباش اصلا تو واقعا تسلیم هستی؟ تا این اصلا آن تقرار دارید اگر تسلیم هستی تو برای چون؟
اینجا شنگردگی که تو برای از آن چرا؟ میگوید و قول لذینه او تل کتاب ول اومینی به آنهایی که کتاب دارند از اینکه عمومی هستی کتاب ندارید دوشون بگو اصلا تو آیا تسلیم شدید؟ از اول آیه نه این آیه که خواندم قبل از این روشت خواند من متوقعه نیستم که کار این را نمیشود میگوید فایین حاجو کرد فایین اصلا تو من چیه؟
بله من پرد میگوید اگر با تو استقلال کردن محاجه کردن میگویند که باید امیدوارم کتاب دارم یک ندارم کهشون بگو اصلا تو هم که هایی تصمیم شد فاینا اصلا آن فاینت است اینکه تصمیم شده داریم نمیگوید دیگر ای کسانی که آن طول کتابا میبویه این کتاب کنزده شده.
در چه دمالونی؟ باید بخشی کتاب مرا قبلی کنید. بشوید کنید. بحث کنید. بحث کنید. یک چونی دعنت اسلام کلیتره. یعنی مثل یک قیغمت و همه آناها دانجا دارد که یک پیغمت دارد. یعنی یک شر دارد. یک حکمت دارد. یعنی یک پیغمت دارد.
یعنی پیغمت اسلام در همه دنیا اینجا هر جایی که هستی اینجور تصمیم خدا باشید قرار دارید هدایتی نه اینجوری میتوانید یک دکون مثل یک یهودی ها جلوی مسیحی ها نیست اسلام یک جوسته مثلا بیا به یک یهودی ها بیا بیا بیا باید کتابتون مثلا که کلاب را دارید کنار از آن بدهم نمو کنید کنار از آن تعریف شده یا اصلا قدیمی شده نه از کتاب ما و شریعت شما کنسل شده اینجوری نمیدونید حرف از این حالات معربی این آلام هایی که را شما شده نامیمه خود تصمیم اصلاب آوردی آدم این تصمیم خدا شدی واقعا اینکه ایمان داری به خدا و تسلیم هستی قبوله. بهتر است بیاید به دین اسلام.
شریعت که هم برای قبول کنید. ولی این دعوت اساسی این نیست. دعوت یک چیزی معنوی دارد. من میخواهم بگویم که اصولا حالت یک دکونی در مقابل دکون آنها نبوده. یعنی اینجوری نبوده که پیغمبر مثلا بیاید به همه بگوید آقا همه دیناتون را بگذارید کنار فقط دین من.
آنها هم در حتی جایی که حکومت اسلامی تشکیل میشد دین خودشان را داشتن و هر حرفی نبود که شما رستگار نمیشید. مثلا بهتان موعظه میکنید به این تبلیغ کنید که بفهمید که ما راست میگوییم. این همش حرف این است که به دین خودشان عمل بکنند. میدانید دلیلش چیه؟ چرا آقای انصاری بعد نمیتوانید. خب حرف خیلی چیزهاست.
شما هیچ دلیلی از قرآن یک آیه نمیارید که مثلا حرف های خودتان را یک جور چیز کنید. اسلام آیه. بگذارید دیگران هم سوال کنند. مثلا یک جایی هست میگوید که باید که اهل انجیل حکم کنند بنا به آن چیزی که در انجیل و تورات آمده. بله اینها اصولا یک جور بدیهیاتی بوده مثلا تاریخی هم اینجوری است.
ادیان دیگر را قرآن اسلام کنسل نمیکرد. نمیگفت که شما میرید جهنم. این بعداً به وجود آمد. این تحقیق تاریخی این را میگوید که آن واژه اسلام در واقع یک واژه کفر به وضوح تو قرآن به اهل کتاب اطلاق نمیشود. مطلقاً. کفر مسلم و کافر داریم. همونطور که مسیحی و کافر داریم. یک چیزی معنوی در مقابل ایمان داشته.
بگذریم به هر حال من هر این واژه ای که در موردش بحث خیلی خیلی خیلی طولانی شد این است که اصولا هیچ جایی در قرآن اسلام به معنای اسم این دین نیست. وقتی میگوید اصلاً ان الدین عندالله الاسلام، منظورش این نیست که فقط دین اسلام به این معنا که مسلم باشی قبوله.
این به معنای آن اسلام به آن معنایی که ابراهیم بود و همه بودن و همه هم قرار بوده باشند. دیگر اینجوری نیست. در خود مثلاً وقتی که به کسانی که میگوید که کسانی که تبعیت میکنند از پیغمبر الذین آمنوا آنهایی که به این پیغمبر ایمان آوردن. یا ایها الذین آمنوا همیشه خطاب به اسمی از زمان اسلام عوض شد. نه نیست.
خب پس چه کلمه اسلام به این معنی که الان استفاده میکنید؟ این نکته ای که دارید میگویید من نمیدانم. من این را فکر نکردم. ولی شکل هم بشود بله. نمیدانم. نه ممکن است برای آن هم باشه. ولی اینکه اصولا اهل کتاب کافرند، این خیلی عقیده عجیبی است. خیلی. آقا محمود کفر، یک جوری در واقع میشود اینجوری گفت.
کفر معنایش عوض شده. یک چیزی به اسم اسلام به این حکومت. هرچه قائل به کفر کند. این نکته اینجوری. تغییر اساسی ایجاد شد از یک جایی در کلام اسلامی. متکلمین به هر کسی که پیرو شریعت پیغمبر بودن گفتن مسلم و به هر کسی که بیرون این دایره است گفتن کافر. شامل یهودی ها همه شد.
و احکام چیزی هم دادن. مثلاً بعضی ها حتی این حکم تفسیری را دارند دیگر که مسیحی ها و یهودی ها نجس هستند. چون کافرند. این آیه ای که میگوید که خود، پس و اهل کتاب خود تعالی، تعادل و کلمه سوا بیننا و بینکم. انتظاری که مثلاً از کله اهل کتاب داره، این است که خدا این را میگه، ولی قیمت خود پیغمبر نمیگوید.
بله اصلاً آخه اینقدر زیاد، من خیلی نرفتم بگردم یک عالم دلیل. مثلاً فرض کنید یک آیه هست در مورد از مسیحی ها تعریف میکنه، از رهبان های مسیحی. میگوید اینها میان قرآن را میشنون، میفهمند که این از جانب خداست. ولی نمیگوید اینها مسلم میشوند.
حتی یعنی وقتی میفهمند که اینجوری انگار یک دین الهیه، واقعاً اینجوری نیست که مثلاً حالا بیان من احساسم اینه، یک آدم مسیحی ممکن است نه از روی عناد، عناد فرق میکند. به دلایلی فقط میگوید که مثلاً اسلام، ولی مثلاً فکر میکند که بیاید حالا در شرایطی قرار گرفته دینشو عوض بکند و مثلاً جامعه ترک بشود در چند سال، ممکن است این کار را نکند.
در دل خودش میداند که یک چیزی بیرون هست. ولی این را میفهمد. ببین یک آدمی که مسلم میشه، میفهمد که به یک جایی رسیده که رستگاری به این ربط دارد. این اصلش ارتباط با خداست. انتظاره. قرآن از اهل کتابه. تو انتظاری که میگوید چه میخواهند از اهل کتاب؟
ایمان آوردن به محمد را نمیگوید. نمیگوید آقا. میگوید که به یک چیزی خودتان حکم دارید. به همان چیزی که بین ما و شما مشترکه عمل بکنید. نمیگوید. اصولا دعوت به اینکه اهل کتاب باید کنسل بشوند و همه باید مسلم بشوند بعداً که جنگ شد به وجود آمد.
وگرنه مسئله نمیشد. یک کشور اهل کتاب بود باید مسلم میشدن یعنی باید میومدن زیر نظر خلیفه پول میدادن. نمیشد که آقا شما مثلاً همینجوری باشید برای خودتان. کم کم اینجوری این تحولات خودش به سیاست هم ربط داشت.
من احساسم اینه، یک آدم مسیحی ممکن است نزدوی انات، انات فراموش کند به دلائلی فرمیدی که من از درک خسرو دارم، ولی مثلا فکر میکند که بیاید حالا در شرایطی قرار گرفته دینشو عوض بکند و مثلا جامعه ترک بشود در چند سال آن ممکن است این کار نکند. دل خودشان میداند که یک چیزی بیرون هست. بعد این را میفهمه،.
ببینید یک آدمی که مسلم میشود میفهمد که به یک جایی رسیده که رستگاری باشه به این ربط دارد. این است اصلش اعتبار تو بگذاره ارآم از امریکت ها بگوید تو اعتداری که میگوید چه میکند امریکت ها ایمان آباد المحمد نمیگوید نمیگوید آره، میگوید که خودتان حکم کنید همان چیزی که بین ما و شما مشترک عمل بکنید.
نمیگوید. اصولا دعوتی بین اینکه اهل کتاب باید کنسل بشوند. اهل باید مسلم بشوند. بعد اینکه جنگ شد به آن دار. برای اینکه مسئله نمیشد. یارو کشور اهل کتاب بود باید مسلم میشدن. یعنی باید میومدن زیر نظر خلیفه. جزیه میدادن. میبینید نمیشد بیا شما مثلا آنجوری باشید. تمام اینجوری که که تخیلاتی خودی به سیاست هم راحت بشود.