→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۱۶ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

ملاحظاتی در باب واژه‌پژوهی در قرآن

۱۸,۴۴۱ واژه · ۴۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه معیار شبههٔ تاریخی و ابهام وقایع گذشته بررسی می‌شود. طیف مفاهیم انتزاعی چون ایمان و کفر، وجوه معانی واژه‌ها، و تصویر هفت آسمان و سماء الدنیا در قرآن در کانون است.

بگذارید من یک چیزی از جلسه یکی، اه، قبل‌تر بگویم. اول، اول جلسه، اول جلسه قبل من یک چیزی در مورد اینکه چرا به اصطلاح این مثلاً، اه، یک، یک مسئله خیلی کلی گفتم که شبهه‌هایی که وارد می‌کنند معمولاً این‌جوری است که فرض بر این است که مثلاً فرض، مثل این می‌ماند که من فرض کنم که، اه، پیغمبر، پیغمبر نیست، بعد یک سری وقایع یا چیزهایی که هست را یک جور خاصی ببینم که تایید بر این باشد که پیغمبر نیست.

بعد این تبدیل می‌شود به یک شبهه. مثلاً من مثال تاریخی زدم، مثلاً فرض کنید ماجرای بنی‌قریظه را مثال زدم که به عنوان یکی از معروف‌ترین شبهه‌های تاریخی که چرا این قوم را مثلاً محکوم به مرگ کردن، مثلاً همه مرداشون را ظاهراً، اه، کشتن به دلیل اینکه خیانت کرده بودن تو جنگ، اه، خندق.

اه، اینکه این اصلاً شبهه حساب می‌شود یا نمی‌شه؟ یعنی اگر من این واقعه را به عنوان یک واقعه‌ای همین‌طوری خیلی طبیعی بهش نگاه کنم، مثل اینکه پیغمبر یک آدم معمولی‌ئه، آن‌وقت خب یک خورده برای آدم سخته قبول کردن اینکه یک آدم معمولی که علم مثلاً معمولی دارد، تو یک ماجرای سیاسی چنین تصمیم شدیدی مثلاً بگیرد.

یک خورده با روحیۀ ما هم الان تو قرن مثلاً بیست و، بیست و یکم سازگار نیست که یک دفعه شدت، در این حد شدت عمل به خرج داده بشود. حالا هر اتفاقی می‌خواهد افتاده باشد.

منتها من همان مثالی که آن جلسه زدم این‌جوری بود که مثلاً فرض کنید که خدا یک قومی را حتی با همه بچه‌ها و زنا را هم در اثر طوفان نوح و چیزی نابود می‌کنه، هیچ اشکالی هم به ذهن ما نمی‌رسه که این اصلاً اتفاق ناجوری افتاده.

اینجا خدا این‌ها را خلق کرده و خودش هم علم نامتناهی دارد. مثلاً به عنوان مثال خدا به حضرت نوح می‌گوید که دیگر این قومی که، قوم تو، هیچ‌کی دیگر ایمان نمی‌آره.

و خود حضرت نوح هم یک جایی تو دعاش می‌گوید که دیگر از این‌ها هیچ آدمی، لم یلدوا الا فاجراً کفاراً. از این قوم، حضرت نوح می‌داند که از این قوم دیگر کسی به غیر از آدم فاجر و مثلاً کفار، کسی که کافره، متولد نمی‌شود.

اینی که ما وقتی خدا مثلاً یک چنین کاری را مستقیماً انجام می‌ده، هیچ احساس مشکلی نمی‌کنیم، هیچ‌کس هم تا حالا این را به عنوان شبهه مطرح نکرده.

اتفاق‌هایی که زمان پیغمبر می‌افتد به دلیل اینکه پیغمبر آدم عادی نیست و می‌تواند در واقع علمی داشته باشد که کسی ندارد، بنابراین وقایع تاریخی که در زمان پیغمبر هست را نمی‌شود با ملاک‌های خودمان بهش نگاه کنیم و به نتیجه‌ای برسیم که با پیغمبری پیغمبر سازگار نیست.

نبود شبهه تاریخی قطعی

من می‌خواهم بگویم این اصلاً کلاً این موضوع که من دارم می‌گم، به نظر من، من شخصاً خودم هم این‌جوری نگاه می‌کنم که هیچ شبهه تاریخی اصلاً وجود ندارد از نظر من. هیچ لزومی ندارد که من وقایع زمان پیغمبر را یک جوری در واقع با معیارهای الان سعی کنم که توجیه بکنم. خوب است که این کار را بکنیم ولی این شبهه حساب نمی‌شود.

این شبهه طبق تعریف چیست؟ اشکال یعنی اینکه من یک تئوری دارم، شما یک فکتی بگویید که من نتونم با تئوری خودم توجیه کنم. دقت می‌کنید؟ نه اینکه شما یک فکت همراه با یک تفسیر و یک نوع نگاه خاص خودتان بگویید که با تئوری من سازگار نیست. من آن وقایع تاریخی را طور دیگه‌ای دارم می‌بینم.

مثلاً برای من دیگر این مهم‌ترین شبهه تاریخی که مسئله بنی‌قریظه است، به راحتی برای یک آدمی که تو این تئوری دارد نگاه می‌کند قابل‌حله. می‌گوید که خب پیغمبر حالا به هر حال، ممکن است این‌قدر دلیل سیاسی هم نتونم پیدا بکنم، وقایع تاریخی آن زمان را مثلاً نتونم با منطق الان توجیه بکنم ولی یک احساس اطمینانی می‌کنم که این تئوری مرا نقض نمی‌کند.

اینکه پیغمبر وصل به یک جایی‌ئه، ممکن است اصلاً خداوند مستقیماً حکم داده باشد که این‌ها کاری که کردن از نظر خدا به جایی رسیدن که باید نابود بشوند. مثلاً می‌گویم.

به دلیل اینکه من یک جور خاصی دارم به مسائل تاریخی زمان پیغمبر نگاه می‌کنم، این چیزهایی که تحت عنوان شبهه تاریخی مطرح می‌شه، حتی مسئله بنی‌قریظه، چیزی نیست که مثلاً یک جوری ایمان آدم را در واقع تهدید بکند، برای خاطر اینکه طبق تعریف اصلاً این‌ها شبهه حساب نمی‌شن، اشکال حساب نمی‌شن.

در واقع آن چیزی اشکاله که آن فکت همراه با نوع نگاه و تفسیر خاصی که آدم‌ها بهش دارند، اشکال حساب می‌شه، نه خود فکت. این یک نکته. یک نکته خیلی مهم دیگر اینکه اصولاً دلیل اینکه من اصولاً علاقه‌ای ندارم وارد بحث‌های تاریخی بشم، همین است. یکی اینکه این‌ها را اصلاً اشکال حساب نمی‌کنم از نظر منطقی.

یکی هم اینکه از نظر وقایع تاریخی که اتفاق می‌افته، همین امروز صبح وقتی یک واقعه تاریخی تو این دانشگاه اتفاق می‌افته، شما اصلی نمی‌تونی دقیقاً بفهمی که چه اتفاق افتاده. به دلیل اینکه آدم‌هایی که ذی‌نفع هستند تو این ماجرا هر کدام روایت خودشان را دارند. ما الان نمی‌دونیم ۲۸ مرداد واقعاً چه اتفاقی افتاد، تقصیر کی بود.

برای حزب توده خیانت کرده یا نه، اصلاً مصدق آدم کم‌کار و مثلاً بی‌جربزه‌ای بوده که نتونسته دولت خودش را حفظ بکند. واقعاً هر کسی از دید خودش هر کتابی هم به خود می‌بیند مستندات جالبی دارند و خیلی از مستندات هم معلوم نیست دیگر واقعاً حالا این دارد راست می‌گوید اینجا این حرف را به آن یکی زده یا نزده یا واقعاً ترتیب تاریخیش این‌جوری بوده یا نه.

ابهام وقایع ۱۴۰۰ سال پیش

اینکه ما در مورد وقایع تاریخی ۱۴۰۰ سال پیش به دلیل ابهامی که وجود دارد واقعاً من احساس نمی‌کنم که هیچ‌کدومش در حد این آن موضوع منطقی اول را بگذارید کنار، اصولاً مسائل تاریخی به یک قطعیت نمی‌رسن که آدم بخواهد خیلی حالا با وسواس نگاه کند و مثلاً سعی کند مشکل را حل کند و نکته سوم هم اینکه ما نباید ایمان خودمان را از تاریخ گرفته باشیم.

یعنی قرار است که یک کسی که به اسلام ایمان می‌آورد از طریق قرآن ایمان آورده باشد. این معجزه پیامبره که الان هست. من می‌توانم این را نگاه کنم، احساس کنم که این معجزه است و به پیامبر ایمان بیارم که پیامبر بوده، نه به دلایل تاریخی.

یعنی آدمی شبهه تاریخی واقعاً برایش شبهه محسوب می‌شود که مثلاً تاریخ را مطالعه کرده، به دلایل تاریخی مثلاً چون پیامبر خیلی آدم خوبی بوده و خیلی رفتار خوبی داشته به پیامبر ایمان آورده. خب این آدم آره، این‌جوری اگر ایمان آورده یک چیز تاریخی می‌تواند در واقع ایمانش را خدشه‌دار بکند.

مثلاً این فکر می‌کرده که پیامبر این‌جوری کرده و ایمان آورده، حالا می‌فهمد نه آن ماجرا این‌جوری نبوده و یک جور دیگه‌ای بوده. من به دلیل اینکه احساسم این است که اصلاً نباید ایمان خودش را به دین از طریق تاریخ به دست بیاورد، بنابراین اشکال‌های تاریخی هم خیلی هیچ‌وقت جدی نمی‌گیرم مگر اینکه یک مسئله‌ای تو قرآن ذکر شده باشد.

یعنی در واقع به عنوان تکمیل آن نکته‌ای که دفعه دو دفعه قبل گفتم، نظر من اصلاً این شبهه تاریخی وجود ندارد. یعنی هیچ لزومی ندارد که وارد بحث‌های تاریخی هیچ‌وقت بشویم ولی خوب است این کار را بکنیم.

یعنی من احساسم این است که خوب است آدم‌هایی مثلاً تاریخ را بخونن، همه جزئیات اتفاق‌هایی که زمان پیامبر افتاده را سعی کنند با عقل و منطق توجیه بکنند ولی این‌ها طوری نیست که بخواهد از نظر منطقی شبهه حساب نمی‌شن.

یعنی کسی نباید این‌جوری باشد که یک نفر به دلایل مثلاً یک فکت تاریخی که ارائه می‌شود مثلاً یک دفعه ایمان ایمان بیاورد، ایمان خودش را از دست بدهد. این من در تکمیل آن چیزی که دو دفعه قبل گفتم که یک چیزهایی اضافه کنم در واقع.

بله یک نکته هم که الان در این بحث یک جوری بهش در واقع برمی‌خوریم و من میل دارم که یک بار دیگر روش تأکید بکنم.

یک بار من در یک جلسه‌ای، اواخر یک جلسه در مورد فرشته و آن چیزها بحث کردم و یک جوری اشاره کردم که به نظر من فرشته مثلاً با توصیفی که قرآن می‌کند یک وجه مثلاً یک خورده فیزیکی هم دارد. این‌جوری نیست که یک موجود ماوراء طبیعی باشد که هیچ ارتباطی با فیزیک ندارد برای اینکه دارد کار انجام می‌دهد.

مادی بودن فرشته و جهان

بنابراین یک جوری مثلاً به نظر می‌آید که باید بتواند انرژی تولید بکند. نمی‌دانم حالا یک حرف‌هایی زدم. تو آن جلسه چیزی که می‌خواهم بگویم این است. تو آن جلسه این آقای محمودی برگشت گفت که شما کم‌کم مثلاً می‌گویید که فرشته که مادیه، کم مانده که بگویید که مثلاً دیگر خدا و این‌ها هم مادی‌ان دیگر.

حالا برعکس، من می‌خواهم بگویم نظرم در واقع چیزی که به نظر من از قرآن درمی‌آد این است که هیچ چیز مادی وجود ندارد. برعکس اینکه چیز ممکن است یک چیزی باشد که مادی نباشه، کاملاً غیرمادی باشد مثل خدا یا روح، آن‌جوری که قرآن می‌گوید.

ولی هیچ چیز صرفاً مادی وجود ندارد طبق جهان‌بینی قرآن. یعنی هر چیزی که شما می‌بینید، مثلاً همین آیه را دقت بکنید که می‌گوید که «بیده الملک و کل شیء».

همه اشیاء که یک جلوه مادی دارند حتماً یک جوری یک ملکوتی دارند و یک جوری وصل به خدا. یعنی تا ما ممکن است یک چیزهایی ببینیم تو پایین‌ترین سطح مثلاً فکر می‌کنیم که سطح مادی. هر چیزی که واقعیت مادی دارد حتماً یک جوری مثل خود ماست.

ما چگونه احساسمون نسبت به خودمان این نیست که فقط یک جسمیم، یک جوری انگار روح داریم، یک جوری وصل به یک جای دیگه‌ای هستیم، یک معنویتی در واقع برای خودمان قائلیم. همه چیزهای مادی هم این‌طوری‌ان.

بنابراین دید قرآن این‌جوری است. همه یک جوری حرف دارند می‌زنن، همه یک جوری به هر حال توجه به خدا دارند، همه دارند تسبیح می‌کنند. ها؟ این چیزی که اصلاً این آیه ببینید چقدر واضح است. «بیده الملک و کل شیء».

همه اشیاء یک جوری انگار ملکوت دارند. بنابراین یک جوری یک طیف، همه چیزها یک طیف‌ان که یک جوری وصل می‌شوند به خدا. اگر مادی هم باشند باز همین‌جوری یک طیفی هست که بالا می‌رود. این چیزی است که آدم از تو قرآن می‌فهمد دیگر. تمام آسمان و زمین و همه این‌ها مثل موجودات زنده باهاشون برخورد می‌شود.

من بعداً یک خورده به یک مناسبت دیگر هم احتمالاً در این مورد صحبت می‌کنم. ولی می‌خواهم این را حالا به یک دلیلی یک واژه‌ای که امروز می‌خواهم در موردش صحبت بکنم، هیچ چیز مادی وجود ندارد که بگوییم که این یک جوری معنی پشتش نیست، ملکوتی پشتش نیست. همه چیز اگر جلوه مادی دارد مثل خود ماست.

یعنی یک امتدادی به سمت خدا هم دارد، یک چیزهای غیرمادی هم تو وجودش انگار هست. نه اینکه همه چیز مادیه. همه چیز یک چیز وجه غیرمادی دارد، اگر هم حتی وجه مادی داشته باشد.

در حالی که ما یک جوری تصورمون نسبت به غیر از خودمان و حالا موجودات زنده، نسبت به اشیایی که تو این عالم وجود دارد، مثل ستاره‌ها و سیاره‌ها و این‌ها به شدت احساسمون این است که این‌ها چیزی نیستند دیگر. یک مشت مثلاً یک توده خاک و سنگ‌ان و همین‌ان که هستند.

شخصیت کرات در دید قرآن

یعنی در حد یک ماده بهشان نگاه می‌کنیم و اصلاً دید قرآن این‌جوری نیست. یعنی هیچ‌کدوم این کرات و سیاره‌هایی که می‌بینید این‌جوری که فکر می‌کنید نیستند. این‌ها برای خودشان کلی شخصیت دارند. بله. چرا باید این‌جوری باشد؟ از نظر اخلاقی منظورته؟ نه، این یک خوبی‌ای می‌شود. خدا می‌تونست یک دنیا را به عنوان یک چیز فیزیکی صرفاً ایجاد کند.

آخه همه چیز یک جوری به خدا اتکا دارد و به نظر می‌آید این فیض داشتنش لازم است. خدا یک چیز کاملاً غیرمادی خیلی دوره و این اشیا مثلاً اینجا جدا از خدا نمی‌توانند زندگی بکنند. من نمی‌خواهم هیچ دلیل فلسفی و این‌ها بیارم ولی خدا یک چیزی را خلق نمی‌کند بندازه دیگر حالا همون‌جا باشد.

همه یک جوری با یک ریسمانی انگار بهش متصل‌ان. بنابراین یک جوری ابعاد غیرمادی هم پیدا می‌کنند. من می‌خواهم بگویم که جهان‌بینی قرآن این است. حالا تو می‌گی چرا باید این‌جوری باشد؟ حالا این‌جوری هست. من واقعاً نمی‌توانم توصیه اخلاقی بکنم. چرا خدا این‌جوری کرده؟ من اصلاً فکر می‌کنم لازم است.

کلاً همه چیزهایی که ما می‌بینیم جلوه‌ای از حقایقی هستند که در آ این شعر معروف ناصرخسرو که می‌گوید که صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. همه چیزهایی که بالا هستند حالا ممکن است یک صورت‌هایی هم زیر داشته باشند. فرشته ممکن است این تو عالم فیزیکی یک جلوه‌ای مثلاً یک خورده فیزیکی داشته باشد. یا هر حقیقت دیگه‌ای هم ممکن است جلوه داشته باشد در این زیر.

در واقع اکثراً چیزها این‌جوری‌ان که همه چیز آن بالا هست حالا بعضی‌هاشون ممکن است جلوه مادی داشته باشند، بعضی‌ها هم کاملاً موجودات مجرد باشند. به هر حال همه چیز انگار ملکوتی را دارد دیگر حالا نمی‌دانم. همه اشیا ملکوتی‌ان. ما یک خورده چیز دیگر، ما عادت کردیم که دنیا را یک جوری دنیای مادی را خارج از محدوده زندگی خودمان کاملاً بی‌معنی و بدون روح فرض کنیم.

در حالی که واقعیت این‌جوری نیست. ما چون دوست داریم که مثلاً اشرف مخلوقات باشیم، یک جوری به آن چیزها با تحقیر یک خورده نگاه می‌کنیم. می‌گوییم مثلاً این آسمان‌ها را هم نگاه می‌کنیم این‌ها حالا این‌ها یک چیزهایی‌ان همین‌جوری دارند می‌چرخن و هیچ معنی و مفهوم و چیزی هم ندارند، هیچ ارزشی چندانی هم ندارند.

فقط ما مثلاً پیچیده‌ترین، پیچیدگی مهم است. این که مثلاً بالاتر باشد. حالا به هر حال من در ادامه آن صحبت به دلیلی که امروز حالا یک واژه‌ای هست که باید در موردش صحبت کنیم، می‌خواستم این را بگویم که نظر من این نیست که خدا و روح و این‌ها همه مادی‌ان.

نظر من این است که چیز مادی اصلاً وجود ندارد به معنای مطلق. نظر من هم این است. فکر می‌کنم از تو قرآن این‌جوری برمی‌آد. این‌همه می‌بینید که ستاره‌ها و همه سماوات و این‌ها تو قرآن حرف می‌زنند. ازشان پرسیده می‌شه، چیزی جواب می‌دهند.

امانت و عقل سماوات

عقلشون رسید آن موقعی که امانت را عرضه کردن به سماوات، ما عقلمون نرسید برداریم، آن‌ها عقلشون رسید، برنداشتن. کلاً یک خورده از ما انگار عقلشون هم بیشتر. به هر حال ما این فکر نکنید که دنیا را همین‌جوری به این سادگی که نگاه می‌کنید همین‌جوریه. حالا بگذارید من یک خورده جلوتر باز برگردم به همین موضوع.

آها بعد بگذار یک چیزی که من دفعه قبل گفتم این است که ما باید سعی بکنیم، این را مثل یک اصل داریم قبول می‌کنیم که سعی می‌کنیم که هر واژه را یک معنی برایش قائل بشویم.

برعکس آن علم وجوه و نظایر که واژه‌ها را در واقع به زبان عرفی عربی یک جوری دارد ترجمه می‌کند و ممکن است مثلاً هدایت به نظرشان ۱۶ تا معنی داشته باشد، اصل را باید بر این بگذاریم که یک واژه وقتی تو قرآن دارد استعمال می‌شه، یک معنی دارد.

ممکن است معنی پیچیده‌ای داشته باشد، ولی این‌طوری نیست که یک جا مثلاً بگوییم که حالا اینجا به معنای سنته، اینجا به معنای نمی‌دانم کماله، آنجا به یک معنای دیگر است. مثلاً مفهوم هدایت یک چیز مشترکه و تو همه آیه‌ها هم همان مفهومه. ولی آن مفهوم چیزی نیست که تو زبان عربی مثلاً وجود داشته باشد، تو زبان فارسی معادلشو داشته باشد.

اصلاً آن نحوه نحوه استعمال یک واژه ما باید درک بکنیم که آن محدوده چیزی که به اصطلاح تو این پارتیشنی که اسمش مثلاً هدایت گذاشته شده دقیقاً در قرآن چیست. بنابراین این را به عنوان یک اصل داریم قبول می‌کنیم که تا جای ممکن حالا ببینید بعضی از واژه‌ها واقعاً دو تا معنی دارند، مثل عین به معنای چشم و چشمه مثلاً.

حالا اینکه رابطه‌ای بین چشم و چشمه دیده می‌شده که یک واژه گذاشتن، آن دیگر بستگی به این دارد که به‌طور، چگونه به دنیا نگاه می‌کردند. ولی واقعاً در قرآن کلمه عین به دو تا معنی به‌کار می‌رود.

من نمی‌خواهم بگویم که یک اصل بگذاریم که هر واژه‌ای حتماً یک معنی دارد. تا جا، اصل بر این است که یک معنی دارد، مگر اینکه شما خلافشو ثابت کنید. درست؟ یعنی یک جایی مثلاً من یک استعمالی ببینم که مطلقاً با استعمال در آیه دیگر، اه، یکی نباشد. درست؟

یعنی یک جوری، باید سعی بکنیم که واژه‌ها را به یک معنی بگیریم، مگر اینکه خلاف، مگر اینکه یک دلیلی داشته باشیم دیگر، که یک جایی مثلاً، اه، نمی‌شود به آن معنی، قرار بگیرد، پس یک معنی جدیدی دارد. بله.

نکته بعدی این است که واژه‌ها درست است یک معنی دارند، ولی هیچ واژه‌ای نیست که پارتیشنه دیگر، من همین نمی‌گفتید، داشتم، لازم نبود سوال کنم. یک، مثل اینکه، ببینید هر واژه‌ای یک طیف دارد. یعنی از یک چیزی، واژه‌ها مثلاً در یک، اه، مفهوم غیردینی، خیلی ملموس، یک معنی مادی ممکن است داشته باشند، بعد تا یک مفهوم کاملاً انتزاعی هم داشته باشند.

طیف مفاهیم انتزاعی مثل ایمان

مثلاً ایمان را نگاه کنید. ایمان این‌جوری نیست که من بتوانم بگویم که یک نقطه نیست. مؤمن یک موجود خاص نیست که من بگویم مثلاً از اینجا تا اینجا را می‌گویم ایمان. یک طیفی وجود دارد، مثلاً در مورد همه مفاهیم انتزاعی مخصوصاً، من نمی‌توانم بگویم که دقیقاً محدوده ایمان از کجا شروع می‌شود.

از یک چیز خیلی سطح پایین ممکن است شروع بشود تا یک چیز خیلی خیلی سطح بالا. بنابراین، ایمان یک مفهومه. این دو تا معنی نیست. یا ایها الذین آمنوا، آمنوا، یعنی ای کسانی که ایمان آوردید، آمنوا بالله و رسوله، یعنی اینکه یک جوری انگار به کسانی که ایمان آوردند، تا یک جایی آمدند، حالا دارید دعوتشون می‌کنید که به یک جای بالاتری از ایمان در واقع بروند.

یعنی دقیقاً اصلاً این آیه بهترین دلیل برای اینکه واژه‌ها یک چیز خاص نیستند. یعنی یک طیف دارند، سلسله‌مراتب دارند. کسی که مسلمه، ابراهیم مثلاً مسلمه، ما هم حالا انگار حالا مثلاً مسلمیم دیگر حالا. یعنی اینکه ما به آن نیستیم. و این‌جوری هم نیست که حالا دیگر از یک حدی بگذریم بگوییم که اصلاً حقیقت اسلام اینجا وجود ندارد.

حتی قرآن، حالا من در مورد اسلام، حتی در مورد اینکه یک آدمی، مثلاً فرض کن همون‌هایی که بعد از اینکه مکه فتح شده، این‌ها یدخلون فی دین الله کردن، یعنی مثلاً یک جوری جزء مخالفت خودشان را در واقع با پیغمبر قطع کردن، این‌ها هم به یک معنایی مسلم شدن. چیز شدن دیگر حالا دیگر نمی‌جنگن، تسلیم شدن در مقابل پیغمبر.

یک جوری آمدند تو اردوی اسلام، قرار، اردوی پیغمبر قرار گرفتن. بنابراین از یک حدی خیلی خیلی پایین می‌تواند شروع بشه، در یک حد کاملاً، یک حتی یک مفهوم غیردینی ممکن است به‌کار برود، یک نفر تصویر خاصی کس دیگر می‌شه، مسلمه. اون‌طوری که اعراب استعمال می‌کردند تا مثلاً ممکن است به درجات خیلی عالی برسد. بنابراین این، این مخالف با چیز نیست.

من دقیقاً نکته دومی که می‌خواستم بگم، این حالت طیف داشتن مخالف با یک مفهوم داشتن نیست. یک مفهومه، ولی از یک حد خیلی پایین شروع می‌شود و شدید می‌شه، شدت و ضعف. درست؟ این‌جوری نیست که من بگویم تو آن آیه، آمنوا اول یک معنی دارد، آمنوا دوم یک معنی دیگر دارد. مثلاً اولی به معنای نمی‌دونم، اه، چه می‌دانم حالا، چیست؟

شهادت، این هم حالا باز یک جوری مرتبه پایینشه، اصلاً یک معنی دیگر بگویم. اینجا مثلاً به معنای اه، پناه آوردند به، مثلاً مسجد، آنجا دومیش به معنای مثلاً، یک جوری باید یک چیزی بگیرم دیگر، مفهوم ایمانو یک چیزی باید.

پس یک، یک اصل در واقع داریم که هر واژه‌ای یک معنی دارد مگر اینکه خلافش ثابت بشه، برعکس علمی وجوه و نظایر که آنجا هر واژه هزاران معنی دارد مگر اینکه خلافش ثابت بشود.

وجوه معانی و اعتراض علما

یعنی آن‌ها دنبال با شوق زیاد تو آن علم دنبال این می‌گشتن که این اه، معانی مختلف برای یک واژه پیدا کنند. واقعاً یک جوری چیز شده بود.

و خود مثلاً الان من این حرفو نمی‌زنم‌ها، مثلاً علمای قرن هفتم و هشتم هم دادشون دراومده بود که این چه کاری است اصلاً. خیلی از این مفسرین و آدم‌های بزرگ که در وجوه و نظایر حرف زدند، به‌شدت شاکی بودن از اینکه این حالت رکوردزنی پیدا کرده.

که آن مثلاً ۱۶ تا معنی پیدا کرده، فلانی کتاب می‌نویسه می‌گوید من ۱۸ تا معنی پیدا کردم. آره، خلاصه پس فرض ما بر این است که واژه‌ها یک معنی بیشتر ندارند، مگر اینکه حالا یک مورد خاصی باشد یا یک جوری بتوانیم استدلال بکنیم که اینجا از دو تا معنی دارد استفاده می‌شود و سعی کنیم بفهمیم که چرا برای دو تا معنی یک واژه، یک دلیلی سعی کنیم پیدا کنیم.

یعنی این کلاً خب در یک متن کار جالبی نیست که شما برای یک دو تا مفهوم کاملاً متفاوت یک واژه وضع کنید. درست؟ خب طبیعتاً آدم سعی می‌کند که از واژه‌های مختلف استفاده کند.

خب یک مقدارش برمی‌گردد ممکن است تو عرف مثلاً این واژه چشم و چشمه که در قرآن همان عین آمده، خب این دیگر یک کلمه‌ست دیگر، یک کلمه‌ای که هیچ در متن هم هیچ اختلالی ایجاد نمی‌کند.

شما به‌وضوح می‌فهمید که آنجا که چشم در کنار مثلاً انف آمده به معنای چشم خودمان، اونجایی که ازش آب می‌گیرد می‌جوشه به معنای چشمه‌ست. نه چه بدی دارد که یک واژه دو تا معنی بدهد که ابهام ایجاد کند تو این متن دیگر؟

باید سعی کنیم که مثلاً اگر یک واژه دو تا معنی دارد بگوییم که به چه دلیلی داریم معنی دوم را فرض می‌کنیم و چه جوری استدلال می‌کنیم که این ابهام ایجاد نمی‌کند وگرنه ضعف حساب می‌شود تو یک متن.

اگر یک جوری ابهام‌های غیر تعمدی وجود داشته باشد، غیر تعمدی و الا زبان شعر مثلاً همیشه هیچ‌کی به شاعر ایراد نمی‌گیره که چرا تو شعرت مبهمه. زبان شعر اصلاً شعر و ابهام قرار نیست که با صراحت مثلاً یک حکم صادر بشود. ممکن است یک جایی من احساس کنم که اینجا ابهامی که ایجاد شده معنی دارد.

و یک جوری تعمدیه. آن اشکال ندارد ولی ابهام‌هایی که مشکل‌زا هستند را باید اگر یک جایی واژه را به دو معنی گرفتیم سعی کنیم در موردش یک توضیحی داشته باشیم. بله خلاصه ابهام تعمدی هم تو قرآن شما قائلید؟ منظورت چیست؟

به قرآن، بحث قرآن را که نمی‌فهمیم دیگر. اگر با خیلی صریح و واضح بود، لابد صریح و واضح می‌فهمیدیم. این مشکله دیگر برای کشیدنش. من نمی‌خواهم بگویم که ابهام به آن معنی شعری هم حتی یک جاهایی خانم یک بحث دارد خلاصه‌اش.

دو معنی درست در یک جمله

اصلاً یک یک جاهایی خیلی با به وضوح چیزه، به وضوح این‌جوری است که می‌خواهد که شما اصلاً دو تا معنی از یک چیزی برداشت بکنید. به نظر من. حالا من می‌توانم بعداً این مثال‌هایی بزنم که نه در حد واژه، حتی جمله. یک جمله طوری گفته می‌شود که مثلاً دو بخش پیدا می‌کند.

این‌ها جزو بدی‌ها حساب نمی‌شه، بلکه دو بخشش درست می‌شود. می‌بینید؟ و یک جوری در واقع مثل اینکه شما یک چیزی بگویید و چند تا معنی تو ذهن آدم‌ها ایجاد بشود که همه‌اش در واقع درست است. حالا این‌ها در واقع جزو قشنگی متن می‌شود. اگر شما بتوانید با به اختصار مثلاً یک جوری یک چنین کاری انجام بدهید. خب.

حالا این حرفی که من الان دارم می‌زنم که واژه طیف دارد، این مثلاً علامه طباطبایی خیلی روی این نکته تأکید دارد که واژه‌های قرآن یک جوری در واقع یک سبکی که زیاد در قرآن به کار می‌رود این است که یک مفهوم انتزاعی را اِدر واقع یک یک واژه‌ای که برای یک مصداق مادی دارد را برای یک مفهوم انتزاعی به کار می‌برد.

خیلی از واژه‌های کاملاً انتزاعی یک جوری هستند که یک جلوه‌های مادی خیلی ساده هم دارند. مثلاً فرض کنید ایمان حالا من در موردش صحبت می‌کنم. در متن غیردینی هم قبلاً مثلاً می‌شد یک معنی داشته باشد. لزومی ندارد که یک یک مفهوم صرفاً انتزاعی باشد. قرآن خیلی این کار را می‌کند که یک مفاهیم کاملاً انتزاعی را از واژه‌هایی استفاده می‌کند که مصداق مادی دارند.

این ایزوتسو هم یک جوری اِ روی این در واقع در مقدمه کتابش به عنوان یک نکته تأکید می‌کند. کتاب مفاهیم اخلاقی دین در قرآنشه که تو شروعش هفت تا نکته می‌گوید. من می‌خواهم این هفت تا را بگویم. حالا یک خورده حالا شاید همه‌شان خیلی چیز نباشد. مثلاً تأکید نداشته باشند. به نظر من درست نیاد.

ولی این نکته هفتمش، من نمی‌دانم چرا نکته هفتم به نظر من خیلی نکته مهمی است، این است که بگذارید من این را بخوانم. یک مقدارش را حداقل. مثلاً می‌گوید همان‌طور که انسان انتظار دارد واژه‌ها و اصطلاحات اخلاقی عمده در قرآن مجید عموماً در بافت‌هایی که اهمیت ژرف مذهبی دارند به کار می‌روند.

مع‌هذا گاه می‌بینیم که همین واژه‌ها حتی در محدوده قرآن نیز در بافت‌های غیردینی استعمال می‌شوند و از اینجا جنبه‌های کاملاً مادی و ناسوت معنی آن‌ها آشکار می‌گردد. یکی از روش‌هایی که ایزوتسو دارد می‌خواهد تو این کتاب به کار ببرد که معنی یک واژه را بفهمد این است که جایی که تو مفهوم غیردینی‌اش دارد به کار می‌رود معنایش چیست؟

حتماً این ربط دارد به مفهوم دینی‌اش. می‌بینید؟ یعنی وقتی من یک واژه را مثلاً به یک معنایی دارم به کار می‌برم که اصلاً ربطی به دین ندارد و یک معنی‌ای دارم تو خود قرآن و این یک معنی‌ای می‌ده، این به اصطلاح وجه ناسوتی آن واژه‌ست.

پیچیدگی مفهوم کفر

شروع آن طیفه. حتماً آن قسمت‌های بالای طیف به این قسمت‌های پایین طیف ربط دارد. یعنی یک چیزی اینجا وجود دارد که حالا من همین‌جوری مثال بزنم، مثلاً بگذارید من مثالی که خود ایزوتسو می‌گوید. این مفهوم کفر یکی از مفهوم‌های بسیار پیچیده تو قرآن. شاید واقعاً پیچیده‌ترین مفهوم دینی در قرآن کفره. برای اینکه هم مقابل ایمانه، هم اسلامه، هم شرک.

یک جوری به نظر می‌آید که خیلی چیز پیچیده‌ایه. یک جایی تو قرآن مفهوم کفر را شما به در یک محاوره‌ای می‌بینید که اصلاً یک آدمی که دین ندارد دارد مفهوم کفر را از کلمه کفر استفاده می‌کند. این خیلی ملاک خوبی است. یک چنین استعمال‌هایی که تو قرآن هست که آن واژه کفر تو معنی معمولی‌اش یعنی چه؟

بعد حتماً آن معنی دینی‌اش یک جوری به این باید ربط داشته باشد. مثل اینکه شما در واقع یک جوری معنی ساده کفر و معنی روزمره را دارید می‌گویید و آیا می‌توانید بفهمید؟ می‌خواهم بگویم یعنی الان اگر یک نفر اصلاً عربی بلد نباشد و تا حالا نرفته باشد تحقیق کرده باشد کفر یعنی چه، این آیه یک جوری بهش می‌گوید که کفر یعنی چه.

می‌گوید این آیه حرفیه که فرعون تو سوره شعرا دارد به موسی می‌زند. موسی بعد از مدتی، موسی یک بچه‌ای بود که آن موقعی که فرعون تصمیم گرفته بودن که پسرهای قوم بنی‌اسرائیل را بکشند، مادر موسی را گذاشته در یک گهواره انداخته تو آب، خلاصه این به دست خود فرعون بزرگ شده.

موسی در دربار فرعون مثل فرزندخوانده‌اش بزرگ شده، بعد یک ماجرایی پیش اومد، رهبری بنی‌اسرائیل را کم‌کم به عهده گرفت و یک فردی را به قتل رسوند و فرار کرد و رفت. از آنجا فرار کرد رفت، بعد از حدود مثلاً ۱۰ سال حالا پیغمبر شده برگشته دوباره پیش فرعون.

فرعون دارد با موسی صحبت می‌کند و می‌خواهد به روش بیاورد که ما این‌قدر مثلاً من به تو لطف کردم ولی تو یک چنین کاری کردی، زدی یک نفرو کشتی و رفتی. می‌گوید قال الم نربک فینا ولیدا، می‌گوید من ما تو را وقتی که بچه بودی بزرگت نکردیم؟ و لبثت فینا من عمرک سنین و مدتی از عمرتو بین ما بودی، بین ما زندگی کردی.

و فعلت فعلتک التی فعلت و آن کاری را که کردی کردی، یعنی این‌قدر کار بدی بوده که حتی اشاره نمی‌کند که این چه بوده. و انت من الکافرین و تو از کافرها بودی.

اینجا اصلاً معنی دینی که ندارد، یعنی اینکه تو این‌همه را بهت لطف کردیم، تو اومدی چه کار کردی و مثلاً یک جوری نمک‌نشناسی کردی. یعنی ما در معنی مثلاً فارسی بخواهیم یک چنین چیزی بگیم، مثلاً شکرگزار این‌همه مثلاً نعمت‌هایی که من بهت دادم شکر نکردی، کفر ورزیدی.

گفتار شخصیت‌ها در قرآن

در واقع این من می‌خواهم بگویم اگر کسی اصلاً نمی‌دونه معنی کافر چیست، در این متن همه می‌فهمند که منظور چیست. یک آدمی که بهش خیلی لطف کردن بعد و فعلت فعلتک التی فعلت. من یک نکته‌ای بگویم که حالا جالب است. به نظر می‌آید فرعون من فکر می‌کنم یک جلسه کامل شاید در مورد حرف‌هایی که آدم‌ها تو قرآن می‌زنند صحبت می‌کنم.

این آدم‌ها جورای مختلفی تو قرآن حرف می‌زنند. یعنی شما مثلاً یک جمله‌ای که ابراهیم می‌گوید یا حضرت مسیح می‌گوید با یک چیزی که حضرت موسی می‌گوید کاملاً لحن حرف زدند فرق می‌کند. از موسی یک خورده عصبانی‌تره معمولاً. از عیسی خیلی آرومه، از ابراهیم خب یک جور خاصی حرف می‌زند.

و یک جوری به نظر می‌آید که شخصیت این آدم‌ها و یک لحن حرف زدنشون به هر حال تو قرآن حفظ شده. این‌جوری نیست که تخت نیست، همه مثل همدیگر حرف بزنن. و واقعاً به نظر می‌آید که فرعون آدم بسیار بلیغی بود. فوق‌العاده جمله‌هایی که فرعون تو قرآن می‌گوید همه قشنگه. برعکس مثلاً بنی‌اسرائیل که همیشه شروور دارند می‌گویند.

اصلاً حرف‌هایی که بنی‌اسرائیل تو قرآن می‌زنند به حضرت موسی اصلاً سر و ته ندارد، یعنی آدم خنده‌اش می‌گیرد. مثلاً می‌گویند که اصلاً حضرت موسی از میقات برگشته بعد از ۴۰ روز می‌آید می‌بیند که این‌ها گوساله‌پرست شدن. شروع می‌کند که این چه کاری است مثلاً کردید و این‌ها. مثلاً سامری برایشان یک گوساله ساخته. بعد آیه یادم نیست که یک آدم بود، کجاست؟

ماجرای سامری کجاست که بعد از تو سوره چیست؟ اعرافه. تازه کارش را فهمیدم که آقای نادری ۱۵ جزء اول قرآن حفظه. یک خورده جلوتر بشینید ما ازش استفاده بکنیم. صفحه‌اش هم بلد نیستم. سوره اعراف، خب ۱۴۰ تقریباً حفظه. نه، درست. ولی من فکر می‌کنم اونجایی که حرف از سامری هست اینجا نیست. چیز هم ندارم که نگاه کنم. سامری تا حالا هستا؟ خب.

آقا بگذار حالا مضمون جمله‌شون را بگویم که یکی حضرت موسی آمده می‌گوید چرا گوساله‌پرست شدید؟ یعنی می‌گوید بنی‌اسرائیل گفتن که نه اصلاً این‌جوری که تو فکر می‌کنی نبوده. آدم اصلاً می‌خنده که خب مثلاً چگونه بوده؟ می‌گوید بله این به ما گفت که این چیزها را بیارید، این طلاها را بیارید، بعد این‌ها را ریخت و این یک گوساله‌ای شد که صدا می‌داد، این‌جوری کرد.

و یک جوری آدم فکر می‌کند که ای این نبوده، مثلاً از موسی وایساده که گوش بدهد، می‌بیند یک چیزهای چرت و پرت می‌گویند. آدم اصلاً جمله‌ها هم همه یک جوری مثلاً مقطع و بی‌خوده، مثلاً بله این اومد، بعد ما مثلاً بچه‌ها حرف می‌زنن، مثلاً، این آمد سامری به ما گفت، بعد ما این را ریختیم، بعد آن این‌گونه کرد، این صدا داد. یک حالت، نه که این صحبت بنی‌اسرائیل همیشه اینطوریه. در حالی که فرعون تو قرآن واقعاً جمله‌هاش بی‌نظیرن، یعنی در اوج بلاغت.

جمله فرعون در سوره مؤمن

مثلاً، مثلاً می‌گوید که ما، غافر · ۲۹يَٰقَوْمِ لَكُمُ ٱلْمُلْكُ ٱلْيَوْمَ ظَٰهِرِينَ فِى ٱلْأَرْضِ فَمَن يَنصُرُنَا مِنۢ بَأْسِ ٱللَّهِ إِن جَآءَنَا ۚ قَالَ فِرْعَوْنُ مَآ أُرِيكُمْ إِلَّا مَآ أَرَىٰ وَمَآ أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِاى قوم من، امروز فرمانروايى از آنِ شماست [و] در اين سرزمين مسلطيد، و[لى‌] چه كسى ما را از بلاى خدا -اگر به ما برسد- حمايت خواهد كرد؟» فرعون گفت: «جز آنچه مى‌بينم، به شما نمى‌نمايم، و شما را جز به راه راست راهبر نيستم.». وسط حرف‌هایی که مؤمن آل فرعون تو سوره مؤمن دارد می‌زنه، یک دفعه یک چنین جمله فوق‌العاده قشنگی مثلاً می‌گوید که و غافر · ۲۹يَٰقَوْمِ لَكُمُ ٱلْمُلْكُ ٱلْيَوْمَ ظَٰهِرِينَ فِى ٱلْأَرْضِ فَمَن يَنصُرُنَا مِنۢ بَأْسِ ٱللَّهِ إِن جَآءَنَا ۚ قَالَ فِرْعَوْنُ مَآ أُرِيكُمْ إِلَّا مَآ أَرَىٰ وَمَآ أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِاى قوم من، امروز فرمانروايى از آنِ شماست [و] در اين سرزمين مسلطيد، و[لى‌] چه كسى ما را از بلاى خدا -اگر به ما برسد- حمايت خواهد كرد؟» فرعون گفت: «جز آنچه مى‌بينم، به شما نمى‌نمايم، و شما را جز به راه راست راهبر نيستم.». جمله‌هاش خیلی قشنگه، از جمله اینجا، این جمله فوق‌العاده جمله قشنگیه که با یک بلاغت می‌گوید که، می‌گوید و فعلت فعلت کما فعلت.

نمی‌گوید تو چه کار کردی، می‌گوید این کاری که کردی کردی. مثلاً با یک حالت، همیشه با خیلی پر طمطراق و خوب صحبت می‌کند. درست است قرآن حق فرعون را رعایت کرده، اگر آدم چیزی بوده، خیلی جمله‌هایی که از قول فرعون هست همه‌شان قشنگه.

خب بگذارید من این مقدمات ایزوتسو را بگویم که چیست. من، من خیلی خیلی زیاد، حالا همین امروز حرف‌هایی که می‌زنیم، به این نکته، چیزم به اصطلاح، به نظرم مهم است. اینکه آن وجه به قول ایزوتسو ناسوت کلمه را سعی کنیم تو خود قرآن ببینیم چیست.

خیلی راهنمایی خوبی است برای اینکه باید بفهمیم که آن چیزی که انتزاع شده، مثلاً معنایش چه می‌تواند باشد. یک جایی که سخته معنی خود واژه را فهمیدن، به نظرم خیلی مهم است که یک جایی اگر در تکست، اکثر واژه‌های مهم قرآن که انتزاعی هستند، یک جوری تعمداً یک جاهایی در متن غیردینی هم به کار رفتن که راهنمایی خیلی خوبی است برای.

من چون دفعه قبل تبلیغ کردم برای ایزوتسو، می‌خواهم این هفت موردی را که این اول اشاره می‌کند را بگم، هم آن چیزی که اگر یک جوری یک فکری نسبت به ایزوتسو وجود دارد که این هرچه می‌گوید درسته، من هم می‌گویم به نظرم بعضی جاها مثلاً یک چیزهایی که می‌گوید ممکن است ایراد داشته باشد، ولی کلاً اینکه یک نفر یک چنین تلاشی دارد می‌کنه، مثلاً هفت مورد برای پیدا کردن مفهوم واژه‌ها سعی می‌کند که اصولی برای خودش بذاره، این‌ها ارزش دارد دیگر حالا، ولو اینکه بعضی‌هاش درست نباشد.

مثلاً اولین نکته‌ای که می‌گه، می‌گوید مثلاً معنی دقیق یک واژه را به طور عینی از روی بافت، از راه توصیف لفظی ممکن است قرآن گفته باشد. به اصطلاح به این می‌گویند تعریف بافتی یا تعریف متنی.

یک مثالی می‌زنه، مثلاً یعنی اینکه یک واژه را خود قرآن می‌گوید و می‌گوید یعنی چه. مثلاً مثالی که این می‌زند در مورد بر، کلمه بر. می‌گوید البقرة · ۱۷۷۞ لَّيْسَ ٱلْبِرَّ أَن تُوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ ٱلْمَشْرِقِ وَٱلْمَغْرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلْكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّۦنَ وَءَاتَى ٱلْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينَ وَٱبْنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِى ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَٰهَدُوا۟ ۖ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِى ٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلْبَأْسِ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُوا۟ ۖ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُتَّقُونَنيكوكارى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق و [يا] مغرب بگردانيد، بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانى‌] و پيامبران ايمان آورد، و مال [خود] را با وجود دوست داشتنش، به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان و گدايان و در [راه آزاد كردن‌] بندگان بدهد، و نماز را برپاى دارد، و زكات را بدهد، و آنان كه چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند؛ و در سختى و زيان، و به هنگام جنگ شكيبايانند؛ آنانند كسانى كه راست گفته‌اند، و آنان همان پرهيزگارانند. و المغرب. می‌گوید بر این نیست که صورت‌های خودتان را به سمت مشرق و مغرب بکنید. این مربوط به تعیین قبله‌ست، آیه‌ای که در آن سوره بقره، تو آن قسمتی که قبله دارد عوض می‌شه، دارد می‌گوید. می‌گوید و لکن البقرة · ۱۷۷۞ لَّيْسَ ٱلْبِرَّ أَن تُوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ ٱلْمَشْرِقِ وَٱلْمَغْرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلْكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّۦنَ وَءَاتَى ٱلْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينَ وَٱبْنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِى ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَٰهَدُوا۟ ۖ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِى ٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلْبَأْسِ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُوا۟ ۖ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُتَّقُونَنيكوكارى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق و [يا] مغرب بگردانيد، بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانى‌] و پيامبران ايمان آورد، و مال [خود] را با وجود دوست داشتنش، به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان و گدايان و در [راه آزاد كردن‌] بندگان بدهد، و نماز را برپاى دارد، و زكات را بدهد، و آنان كه چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند؛ و در سختى و زيان، و به هنگام جنگ شكيبايانند؛ آنانند كسانى كه راست گفته‌اند، و آنان همان پرهيزگارانند..

تعریف بر در آیه

می‌گوید که و لکن البر، دارد انگار دارد بر را تعریف می‌کند. بر چیست؟ بر آن نیست. بر این است که ایمان بیاورید به خدا، به روز آخرت، به ملائکه، کتاب، نبیین و مال خودتان را در حالی که دوست دارید به ذوی القربی، یتاما، مساکین و ابن‌السبیل بدهید و همین‌طور الی آخر. و اقام الصلاه و آت الزکاه و الموفون بعهدهم.

انگار می‌گوید که ایزوتسو می‌گوید انگار اینجا بر را دارد برای ما تعریف می‌کند. بر این است. این یک خورده من مشکل دارم با اینکه این‌گونه نگاه کنیم که این تعریف کلمه برود. این یک خورده به نظر من این‌گونه نگاه کردن یک خورده عجیب و غریبه. یعنی بر یک مفهومی‌ایه که وجود دارد و بعد این‌ها چیزاشه، این‌ها آن مثل یک نتایجشه.

شما اگر فکر، مثل مفهوم بر را ما باید یک جوری بفهمیم، این یک چیزی است، مثلاً فرض کن نیکویی. خب؟ حالا نیکویی چیست؟ من نمی‌خواهم بگویم تعریف نیکویی این است که یک نفر نماز، ایمان بیاورد و این‌ها. آره، یعنی مهم‌ترین چیزهایی که تو نیکویی هست این‌هاست. این‌ها مؤلفه‌های مهم. این الان در سمانتیکس یک مبحثی وجود دارد می‌گویند که تجزیه مؤلفه‌ای.

یک مثلاً یک مجموعه واژه‌هایی که در یک حوزه معنی‌شناختی هستند را میان مثلاً ۱۰ تا ستون درست می‌کنند که مثلاً مفاهیمی که در این‌ها هست، مثلاً فرض کنید این را من یک جایی دیدم برای واژه‌های پخت و پز در زبان آلمانی. تحلیل مؤلفه‌ای می‌کنند. یعنی چه؟ میان مثلاً می‌گویند پختن داریم، سرخ کردن داریم، ما خودمان همین واژه‌های فارسی را نگاه کنید.

بعد مؤلفه‌هاش چیست؟ مثلاً بعضی‌ها در آن روغن هست، بعضی‌ها در آن روغن نیست. یک ستون می‌ذارن برای روغن، همه آن‌هایی که باید در آن روغن باشد را علامت می‌زنند. همین‌جور یک جدول درست می‌کنند که واژه‌هایی که در حوزه معنی‌شناختی هستند، مؤلفه‌هاشو روشن می‌کنن، تفاوت‌هاشو با هم دیگر می‌فهمند. گاهی تفاوت بین این دو تا واژه ممکن است خیلی ظریف باشد.

فقط تو یک ستون یک جایی با همدیگر علامت کم داشته باشد یکیشون از آن. این یک خورده این‌جوری است به نظر من. مثل اینکه بر را دارد یک سری مؤلفه‌هایی که جلوه بر را می‌گه، نه اینکه بر به این معنیه.

این یک خورده فرق دارد. مثل اینکه وقتی من آن دفعه قبل این حرفی که زدم، مثلاً می‌گوید که در مورد محسنین می‌گوید «الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و بالاخره هم یوقنون».

نه اینکه این معنی واژه محسن. محسن یعنی کسی که با ملاک زیبایی انگار دارد عمل می‌کند و زندگی می‌کند. کسی که همه رفتارش، فعلش، همه‌چیزش زیباست. خب؟ معنی واژه محسن این است. کسی که حسن شما وقتی می‌بینیدش، مثلاً یک تجلی از حسن در رفتارش می‌بینید.

حسن به معنای زیبایی. نه اینکه حسن یعنی این، محسن بودن یعنی این. این‌ها مهم می‌خواهد تأکید بکند که فکر نکنید مثلاً رفتار یک آدم که که رفتارش زیباست یعنی مثلاً به مردم فقط خوبی می‌کند.

محسن و اقامه صلات

چون معمولاً یک آدمی که مثلاً نیکوکار، نمی‌دونم، محسنه یعنی مثلاً کسی که با پدر و مادرش، با مردم خوش‌رفتاری می‌کند. اینکه مهم‌ترین کارهای زیبا که یک آدمی که می‌خواهد با ملاک زیبایی زندگی بکند و دنیا را خوب می‌فهمه، این است که باید حتماً اقامه صلات داشته باشد، باید ایتاء زکات داشته باشد و به آخرت یقین پیدا کند. یقین کردن به آخرت جز زیبایی‌های وجود یک آدمه.

این در واقع اتفاقاً یک چیزی دور از ذهن دارد می‌گوید دیگر. ما فکر نمی‌کنیم که این‌جوری است. اینجا هم همین‌طور. ممکن است شما بگویید که بر نیکویی، مثلاً کمک کردن به دیگرانه، نمی‌دونم، مثلاً کار نیک انجام دادن، یک چیزی در لفظ عرب داشته و قرآن دارد سعی می‌کند که وجوه جدیدی را اضافه بکند به معنایش که اگر واقعاً این حرف از بر و ابرار می‌زنید، کسایی‌ان که باید این کارها را انجام بدهند، چون این‌ها بالاترین نیکویی‌ها هستند.

و یک خورده من با این اولیه مشکل دارم که این را تعریف بگیرید. در واقع یک جوری راهنمایی کردن، نه اینکه مؤلفه‌های یک واژه را دادن. خود واژه که جاهای دیگر ممکن است در متن طوری به کار رفته باشد که معنایش مشخص‌تر باشد. یا یک مورد دیگر، مورد دوم این است که می‌گوید از واژه‌های مترادف می‌شود استفاده کرد.

می‌گوید وقتی در هنگامی که واژه الف جانشین واژه ب در بافتی یکسان و یا در بافتی از لحاظ ساختمان صوری صوری مشابه هست می‌شود. یک واژه‌ای یک واژه الف بوده و بعد ادامه پیدا می‌کند اینجا تبدیل می‌شود به واژه ب. این نشان می‌دهد که به اصطلاح این دو تا هم‌نشین همدیگر هستند، بنابراین به همدیگر نزدیک‌ان.

باز این را نمی‌شود به معنای یکسان بودن معنی گرفت، ولی واقعاً این مورد دوم که هم مورد اول و هم مورد دوم مهم‌ان. شما می‌توانید از این‌ها استفاده ایزوتسو دارد روش‌های زبان‌شناسی می‌گوید برای اینکه شما نه در قرآن، در یک متن مفهوم یک واژه‌ای که برایتان گنگه را خود روشن کنید. مثلاً آیه‌ای که مثال می‌زند این است. می‌گوید «و ما الأعراف · ۹۴وَمَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍۢ مِّن نَّبِىٍّ إِلَّآ أَخَذْنَآ أَهْلَهَا بِٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَو در هيچ شهرى، پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختى و رنج دچار كرديم تا مگر به زارى درآيند..

می‌گوید ما هیچ نبی‌ای را در هیچ قریه‌ای نفرستادیم مگر اینکه اهلش را بالبأساء و الضراء با مثلاً سختی و ضرر بهشان سختی و ضرر رسوندیم لعلهم یضرعون، شاید یک خورده مثلاً متنبه بشن، شاید تضرع بکنند.

همه پیامبر هر جا رفتن، مثلاً یک بلاهایی نازل شده، حالا مثلاً یک بار محصول کشاورزیشون خراب شده، در مورد ماجرای موسی و فرعون خیلی دقیق به این نکته اشاره می‌کند. بعد ادامه آیه اینه، آیه بعدی. می‌گوید «ثم بدلنا مکان السیئه الحسنه». می‌گوید بعد این سیئه را تبدیل به حسنه کردیم. پس اینجا سیئه جای بأساء و ضراء نشسته دیگر. ها؟

بأساء و ضراء و حسنه

یعنی می‌گوید تو آن آیه اول گفته بأساء و ضراء، بعد تو بعدی می‌گوید که بدلنا سیئه سیئه را جانشینش حسنه کردیم. بگذارید من چون آیه جالبه، بقیه‌اش هم بخوانم. می‌گوید «حتی عفوا و قالوا» بعدشون گذشتیم، بعد آن‌ها گفتن، بعد «مس ابائنا الضراء و السراء فأخذناهم بغته و هم لا یشعرون».

این‌ها نتیجه‌ای که گرفتن این بود که خب گاهی خب خوبی می‌آد، بعدش بدی مثلاً شادی می‌آد، می‌گفتند به آبای ما ضراء، یعنی مفهومش مفهومی نفهمیدن که یک مدت اوضاع بد بود، بعداً خوب شد.

«و قالوا قد مس ابائنا الضراء و السراء» یک موقعی ضرر کردن، بعداً شاد شدن. این برای یک نکته خیلی مهمی است که ایزوتسو دارد می‌گوید. یا حالا مثال دیگر هم دارد، من دیگر همه‌شان را نمی‌گویم.

یا می‌گوید در موردی که یک معنی یک واژه را با متضادش می‌شود مثلاً فهمید. این هم همه جا این کار را می‌شود کرد دیگر. شما ممکن است متضاد یک کلمه‌ای که دارد به کار می‌رود را خوب می‌فهمید، خود کلمه را مثلاً نمی‌فهمید، دیگر لازم نیست بگویم. مورد چهارم هم شبیه همین است.

مورد پنجم این است که می‌گوید که ما هر مجموعه از روابط معنایی دارای طرح در میان دسته‌های مختلف واژه‌های یک زبانه که بهشان حوزه یا میدان معنایی می‌گوییم.

نکته بعدی این است که شما یک واژه را حول و حوشش را ببینید واژه‌های دیگه‌ای تو آن حوزه دارد به کار می‌رود. مثلاً فرض کنید کفر، افترا هست، یک سری واژه‌ها. این‌ها می‌تواند کمک بکند که آن واژه‌ای که شما خوب نمی‌فهمید را بفهمید.

اینکه چه باز هم‌نشین‌هاش کیا هستند تو حوزه معنی‌شناسیش. ممکن است این حالتی که جانشینی واقعاً صورت گرفته باشد آن نکته دوم که بحث و ذرا با سعی بود یک جوری در واقع می‌شود کلمه جانشینی، یک واژه‌ای جانشین واژه دیگر شده بنابراین هم‌معنی‌ان. نزدیک به معنی‌شون به همدیگر. هم‌نشینی هم تو سمینتیکس خیلی مهم است.

شما اینکه یک در یک ماجرایی در مثلاً یک آیه سه چهار تا کلمه با همدیگر هی می‌آید. هی همراه با کفر مثلاً مفهوم افترا می‌آید، کذب می‌آید که یک جوری این‌ها در واقع مؤلفه‌هایی هستند که تو کفر وجود دارند. این هم نکته پنجم. نکته ششم هم که می‌گوید که ترادف یا پاراللسم. مثلاً شما در یک جایی از این آیه ها ما زیاد می‌بینیم.

مثلاً فرض کنید می‌گوید در یک آیه می‌گوید و ما یجحد بایاتنا الا الکافرون. در یک سوره دیگر عین همین آیه هست می‌گوید و ما یجحد بایاتنا الا الظالمون. یک جوری پس کافرون و ظالمون با همدیگر چیز شدن دیگر، جایگزین شدن.

این را بهش می‌گوید لازم نیست که این‌ها در یک جا در یک متن آمده باشند. اصلاً یک یکی یک سوره است یکی سوره دیگه‌ست. ولی دقیقاً یک چیز موازی وجود دارد. یک جمله است که فقط یک کلمه‌اش دارد تغییر می‌کند.

کافرون و ظالمون و فاسقون

بنابراین کفر و ظلم با همدیگر یک ترادفی در واقع پیدا می‌کنند. یا باز از سه تا سوره مختلف قرآن این سه تا آیه در آن هست. و من لم و من المائدة · ۴۷وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ ٱلْإِنجِيلِ بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فِيهِ ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَو اهل انجيل بايد به آنچه خدا در آن نازل كرده داورى كنند، و كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند، آنان خود، نافرمانند. الکافرون و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون.

پس ظلم و کفر و فسق یک جوری در سه تا در واقع متن به طور موازی به کار رفته. بفرمایید. این‌ها مثلاً یک سری واژه‌ها را موازی و طرفه باشد، حداقل از دید می‌آید. می‌دانید که یکی از همان چیزهایی که دارند یکی از همان چیزهایی که می‌بینید که دارند بله.

آن مثلاً این‌جوری نیست که این می‌خواهد ادعا بکند که کفر با ظلم یکی‌ان، یک جا به طور پارالل استفاده شده. نه. ببین یک چیز مشترکی، یک چیز مشترکی بین کفر و ظلم وجود دارد که اونه که باعث جهد نسبت به آیات می‌شود. این‌جوری نیست که مثلاً همه کفر انگار یک مؤلفه مشترک اینجا وجود دارد.

همین نمی‌خوایم بگوییم که این دو تا یکی‌ان. این یک جور در واقع این را دارد به عنوان یک مثال حالا شاید ترتیب چیزهایی که گفته را جور دیگر می‌گفت بهتر بود. این می‌تواند ادامه آن نکته شماره دو باشد. نکته شماره دو این بود که الان یک آیه همین‌جا هست، در بعدیش به جای یک واژه یک چیزی جانشین شده.

اینجا هم یک جانشینی صورت گرفته ولی با فاصله. منتها چون آیه ها پارالل هستند یعنی عین همدیگر هستند بنابراین یک جور جانشینی حساب می‌شود. ولی اینکه در حتی یک سوره دنبال همدیگر نیومدن. این دقیقاً همون‌قدر شما آنجا در آن قبلی هم که ما نتیجه نمی‌توانیم بگوییم بحث و ذرا یعنی سعی، این دو تا با هم مساوی‌ان.

اینکه بعدی یک جوری بحث و ذرا مثلاً به مفهوم بعدی ربط دارد. یک جوری می‌شود به جای برای خلاصه کردن از مثلاً سعی به جاش استفاده کرد. هیچ دو تا واژه‌ای نه در قرآن در هیچ زبانی واژه یکی نیستند. یعنی حتماً اگر مؤلفه‌هاشو مثلاً تا جایی خیلی زیاد بنویسید یک جای خلاصه یک مؤلفه تو یکی هست که تو آن یکی نیست.

مثلاً یک مثال خیلی خوبی که زبان تو این کتاب‌های زبان‌شناسی می‌زنند کلمه فیدل تو زبان انگلیسی. فیدل یعنی چه؟ فیدل فیدلر یعنی چه؟ فیدلر آن د روف ها؟ نه آن ویولن ویولونیست. فیدل یعنی ویولن. خب چه فرقی با واژه ویولن دارد؟ مثلاً کوچیک‌تره، بزرگ‌تره. هیچ فرقی ندارد.

فیدل یعنی ویولن. ولی وقتی می‌گویند فیدل که مثلاً مراسم یک خورده سطح پایین باشد پس فیدلر یعنی یک کسی که در مثلاً این مراسم رقص مثلاً عامیانه ویولن می‌زند و اگر تو ارکستر بزند می‌گویند ویولن. یعنی این دو تا واژه از نظر مستا هیچ فرقی با همدیگر ندارند.

ترادف و تفاوت جزئی واژه‌ها

یعنی شیء همان شیء. فقط نوع جایی که یعنی یک مؤلفه‌اشون خلاصه‌شون آن تحت‌ها یک جایی با همدیگر مثلاً ما ویولن داریم، ویولام داریم. ویولا فرق دارد با ویولن. یک تو خودش صداش فرق دارد، شکلش یک خورده یک ذره فرق می‌کند. یعنی یک سازی یک خورده قدیمی‌تره که بعداً ازش ویولن ساختن. ولی فیدل همان ویولنه. هیچ فرقی نمی‌کند.

منتها هیچ‌وقت در ارکستر نمی‌گن ویولن مثلاً فیدل ارکستر مثلاً چی‌دامنی که برلین. فیدل مثلاً فیدل یک باره، یک کافه است مثلاً ولی تو ارکستر اگر بزنید ویولن می‌شود. اینکه به هر حال واژه‌ها حتماً با همدیگر فرق دارند، امکان ندارد که واژه واقعاً یکی باشد. بفرمایید. این حالت هم ممکن است. می‌گوید مثلاً می‌گوید و ما یجحد بایاتنا الا الکافرون.

مثل اینکه دلیل جحد به آیات این است که طرف کافره. چون کافره می‌گوید جحد نمی‌ورزند به آیات ما. شما می‌توانید بگویید مثلاً آدم‌هایی که کافر هستند، مثلاً فاسق هم هستند.

ولی لزوماً کافر و فاسق یک معنی را نمی‌دهد. نه، هیچ‌کی نمی‌گوید که یک معنی را می‌دهد. ایزوتوپ هم نمی‌دهد. می‌خواهد بگوید که این پاراللسم هم مثل آن جانشینی قابل استناده از نظر اینکه این‌ها وجوه مشترک با همدیگر دارند.

و سعی کنیم بفهمیم که چی‌چیزشون با همدیگر مشترکه. به هر حال یک چیزی مشترک اینجاست. ممکن است به قول شما یکی زیرمجموعه آن یکی باشد. پس یا به هر حال معمولاً این‌جوری نیست که اشتراک دارد. خب من دفعه قبل نهایتاً از همه حرف‌هایی که در جلسات قبل زده بودیم به یک نتیجه‌ای رسیدیم.

مثلاً یک روشی برای اینکه بفهمیم که الان یک می‌خواهیم شروع کنیم یک واژه را بگوییم که این معنایش چیست. خب؟ اینکه شما اول من یک چیزی گفتم اینکه ما یک تحلیل مفهومی داریم مثل اینکه ایزوتوپ می‌گوید که همین شاگردهایی که ایزوتوپ به کار می‌برن این‌ها شاگردهای خیلی مؤثری‌ان. خیلی چیزها را به هر حال با همین سعی می‌کند به مفهومش نزدیک بشود.

ولی حرف از این بود که ریفرنس چیزها، ریفرنس مثلاً واژه‌های انتزاعی ممکن است اصلاً پیش ما نباشد. ما نمی‌دونیم این‌ها مثلاً یک آدمی که واقعاً مؤمن نیست نمی‌تواند دقیقاً بفهمد که ایمان به چی‌ها دارد اشاره می‌کند. یا اسلام مثلاً یک حالت روانی که ممکن است من چون ندارم نمی‌دانم دقیقاً چیست.

پس ما وقتی یک واژه را می‌بینیم کاری که باید در واقع انجام بدهیم این است که یک حدس داریم. این واژه معنایش چیست؟ به چه دارد ریفرنس می‌ده؟ خب؟ با همین روش‌هایی که ایزوتوپ دارد می‌شود کل این در واقع کمک بکند که حدس بزنیم که ریفرنس چیست.

بعد باید بگردیم در تمام جاهایی که این با بنا به آن اصلی که فکر می‌کنم یک اصل واضح است که واژه باید یک معنی بدهد وگرنه که خلافش ثابت بشود.

حدس معنی و سازگاری با همه آیات

وقتی در مورد یک واژه‌ای حدس می‌زنیم همه جاهایی که این واژه استعمال شده باید یک جوری این چیزی که ما تو ذهنمون هست درست دربیاد دیگر. آره؟ یعنی مثلاً اگر یک جایی نخونه به نظر می‌آید که خیلی حدس درستی نیست. این یک نقطه.

پس وقتی که معنی یک واژه‌ای را داریم برایش معنی قائل می‌شویم با همه آیه‌ها باید سازگار باشد و اگر هم سازگار نبود و ما می‌خواهیم بگوییم که اینجا واژه دو معنا دارد، بعضی جاها این است بعضی جاها چیز دیگر، باید یک جوری توجیه داشته باشیم.

واقعاً اصل این است که یک معنی بیشتر قائل نشیم. و نکته دوم، در نکته دوم این بود که یک جوری ما باید توجیهی داشته باشیم که چرا از این لغت استفاده شده.

هر لغت یک استعمالی تو زبان عربی داشته، وجود داشته به هر حال این لغت‌ها تو زبان عربی یک معنای استعمال می‌شدن و یک ریشه‌ای این‌ها داشتن. ما باید یک جوری توجیه داشته باشیم. مثلاً فرض کنید وقتی که همان بحثی که در آخر دو جلسه قبل با یکی از شما کردم، اینکه توبه به معنای مثلاً این است که قول بدهیم که کار بدی انجام ندیم.

یک نکته این است که خدا هم تو قرآن می‌گوید که من توبه می‌کنم. خدا اصلاً خدا توابه. مرتباً دارد توبه می‌کند. بنابراین این‌جوری نیست که خدا قول بدهد، این نمی‌خونه. فرض اگر با یک معنی هم الان شما بگویید که با مفهوم اینکه خدا توبه می‌کند و ما توبه می‌کنیم و همه جاها هم بخون، شما باید یک توجیهی داشته باشید چرا لفظ بازگشت استفاده شده.

آن معنی‌ای که تو ذهنتان هست باید با بازگشتن یک جوری یک چیزی داشته باشد. مثلاً چرا خب اگر معنی قول دادن می‌شود واژه عهد. به جای اینکه بگوید الذین به جای اینکه بگوید الذین تابو بگوید الذین عاهدوا. این که بهتر است که. بیشتر آن معنی را می‌رسونه که این‌ها یک عهدی با خدا بستن که مثلاً دیگر کار بدی نکنند.

بفرمایید. یک نکته‌ای که هست این است که خدا توبه از این چیزه، خدا توابه، این است که خدا توبه‌پذیره. حالا من به عنوان یک چیز دارم می‌گویم. من نمی‌خواهم الان بحث بکنم. در مورد این دارم می‌گویم که این ملاک‌های ما چیست برای اینکه حس کنیم که یک واژه را خوب فهمیدیم یا نه. یکی اینکه به همه چیز بخورد.

حالا شما ممکن است بگویید که بله مثلاً خدا توبه‌پذیره. خلاصه‌اش این توبه در مورد خدا به معنای قول دادن نیست دیگر حالا. شما دارید اینجا می‌گویید که دو تا معنی وجود دارد.

یکی اینکه ما توبه می‌کنیم به معنی اینکه قول می‌دهیم کار بد نکنیم ولی خدا که توبه می‌کند آنجا توبه در مورد خدا به کار می‌رود معنی دیگه‌ای می‌دهد. خب این دارید دو تا معنی قائل می‌شوید دیگر. باید یک خود شما توجیه کنید.

تواب و قابل التوبه

من در واقع سوالم این است که چرا اونجای چنین واژه‌ای به کار رفته. حالا مثلاً قابل التوبه تو قرآن هست، می‌تونست همه جا همینو بگوید. به جای اینکه بگوید که توابه، بگوید پذیرنده توبه است و تواب هم هست، خودش هم برمی‌گردد. باید یک خورده توضیح کنیم. متن، همین سادگی نگیرید، نه تو قرآن‌ها. شما همین الان مثلاً فرض کنید حافظ هم دارند می‌خونن، این‌قدر سهل و ساده نمی‌گیرن.

واژه را همه جا نگاه می‌کنن، باید یک جوری توضیح داشته باشید برایش. یک شاعر هم معمولاً یک واژه را به یک معنی به کار می‌برد. مثلاً این‌گونه نیست که حالا هر شب مثلاً یک عالی داشت. ممکن است حالا در طول عمرش کم‌کم مثلاً فرض کنید که یک واژه کم‌کم تو شعر یک شاعری یک خورده معنی سیاسی پیدا می‌کند.

مثلاً یک جایی به بعد. این‌ها را می‌شود نشان داد دیگر. مثلاً از یک شعری به بعد دیگر کم‌کم حال و هوای تو شعرهایی که حال و هوای سیاسی دارد این واژه دارد ظاهر می‌شود.

بنابراین راحت نگیرید که معنی واژه‌ها را خیلی ساده نمی‌شود فهمید. تو هر متن معمولی هم همین‌طوره. بعد نکته دیگر اینکه حتی اگر آن توضیحی که شما می‌کنید درسته، باید یک خورده تو حرفم، توضیحی باید داشته باشد.

چرا واژه بازگشت؟ خدا بر اینکه توبه مردم را بپذیرد، چرا از واژه بازگشت برای خودش دارد استفاده می‌کنه؟ چرا برای مردم از واژه بازگشت دارد استفاده می‌کنه؟ و اینکه معنی کلمه توبه در زبان عربی هم قبل از اینکه قرآن نازل بشه، درست است به این معنی استفاده نمی‌شده، به معنای اخلاقیش، ولی به معنای تاب یعنی برگشت.

بنابراین یعنی هم از نظر ریشه، هم از نظر نوع استعمال، معنی برگشتن در آن هست. باید یک جوری معنی پیدا کنید که بخورد. اصلاً در واقع بگذار این‌گونه بگم، باید به یک معنی‌ای برسید که احساس کنید که اگر شما می‌خواستید یک واژه انتخاب کنید، همینو می‌ذاشتید.

مثل اینکه اگر شما ازتون می‌پرسیدن که این حالت و این چیزی که از رفرنس که پیش شما هست، چه برایش مناسبه از زبان عربی، بگویید که بهترین این اسمش را بگذاریم همین، مثلاً بذاریمش توبه.

یعنی بازگشت. الان باید رفرنسش به چیزش بخورد. پس یک حدس باید بزنیم، بعد برویم همه آیه‌ها را چک بکنیم و بعد هم سعی کنیم که یک جوری ببینیم که خود واژه، واژه مناسبی هست یا نه.

و یک نکته‌ای که من می‌خواهم اضافه بکنم این است که یک روند فهمیدن معنی یک واژه به صورت برعکس هم وجود دارد. یعنی همیشه الان من انگار تا فرض دارم می‌کنم که یک واژه دارم و می‌خواهم بفهمم که معنایش چیست.

حالا ممکن است برعکس هم برای یک نفر اتفاق بیفتد. واقعاً اتفاق می‌افتد. شما یک رفرنس پیدا می‌کنید در درون خودتان و فکر می‌کنید که این باید یک جایی تو قرآن یک واژه‌ای برایش گذاشته شده باشد.

از ریفرنس به واژه

یعنی کنجکاوی برعکس ممکن است باشد. شما رفرنسی دارید دنبال واژه‌اش می‌گردید. و بعد می‌بینید مثلاً متوجه می‌شوید که اِ، مثل اینکه این واژه بهش می‌خوره، بعد می‌رید تو قرآن همان آیه‌ها را نگاه می‌کنید، آره، همه جا انگار این معنایش همان رفرنسیه که شما به ذهنتان رسیده.

من به عنوان مثال یک بار این مثال را گفتم، می‌خواهم تکرار کنم، واقعاً این مورد را این‌گونه در واقع به ذهنم رسید. یک روز که داشتم قرآن می‌خوندم، این حس صلابت و محکم بودن این آیه‌ها خیلی مثلاً برای من یک جلوه خاصی پیدا کرد. اینکه اصلاً شما یک دقت بکنید تو قرآن این حالتی که همه چیز قاطعانه دارد گفته می‌شود.

معمولاً یک کتاب که می‌خونید، خلاصه یک شاید یک جایی به هر حال یک تزلزلی در آدمیزاد هست دیگر وقتی دارد حرف می‌زنه، یک چیزی را خلاصه یک خورده شل می‌گوید. هیچ آیه‌ای شما پیدا نمی‌کنید که یک خورده یک چنین حالتی تو قرآن داشته باشد. همه چیز به شدت با قاطعانه و وضوح، همه چیز واضح است. این‌جوری است و بعد هم اگر این کار را بکنید این‌گونه می‌شود.

و آن‌ها هم این کار را کردن اینطوری شد. همه‌اش همین، همه آیه‌ها همین‌طور حالت وضوح و چیزی دارند به اصطلاح با قاطعیت و قطعیت هرچه تمام‌تر دارند گفته می‌شوند. ببین من واقعاً این‌گونه شد که این رفرنس انگار یک روزی خیلی تحت تأثیر این قرار گرفتم و احساس کردم که این‌قدر مثلاً چیز خوب جالبیه که مثلاً احتمالاً یک جایی باید بهش اشاره شده باشد.

واقعاً بعداً احساس کردم که خب این اصلاً این آیه ذالک الکتاب لا ریب فیه یعنی چه؟ هیچ شکی در آن نیست. نه اینکه شکی در درستیش نیست. تو خود این کتاب ریب نیست. شک نیست. من فکر می‌کنم این می‌تواند رفرنسش همین باشد. شما تمام این قرآنی که می‌خوانید جایی حس نمی‌کنید که یک شک و شبهه‌ای وجود دارد.

همه چیز دارد بدون ریب دارد گفته می‌شود. تزلزلی در آن نیست در تمام متن قرآن. پس از این‌ور هم می‌شود سؤال پرسید که من یک رفرنس دارم، یک رفرنسی دارم، می‌خواهم ببینم که این مثلاً در قرآن چه واژه‌ای بهش اشاره می‌کند. در واقع مثل این است که عکس آن عمل را دارم انجام می‌دهم.

ولی روند تأیید شدنش وقتی که فرض کردم که لا ریب فیه یعنی این، باید بروم تو قرآن نگاه کنم باز همان کار را انجام بدهم. یعنی همه جا می‌خوره، نمی‌خوره. ولی انگار حدس را در واقع برعکس.

اول رفرنس را پیدا کردم، بعد حدس می‌زنم که آن واژه یعنی این، بعد می‌رم سعی می‌کنم تفسیر کنم. آها، آن‌وقت خیلی زحمت باید بکشید که بفهمید این چه. واژه‌هایی که مهم هستند، خب یک بار به کار نرفتن.

ساخت معنی با استعمال قرآنی

ولی وقتی یک واژه، هرچقدر که استعمال کمتر باشد، خب طبیعی است که نزدیک‌تر به معنی همان عرفی عربی‌شه. قرآن یک جوری این واژه‌ها را دارد با استعمال می‌سازه معنیشون. کفر به یک معنایی بوده ولی آن‌قدر تو قرآن استعمال شده که ما می‌دانیم دیگر به آن معنا نیست. یک معنی دینی دارد.

ولی مثلاً فرض کنید اگر کلمه حمار یک بار تو قرآن آمده، من دیگر دنبال چیز نمی‌گردم مگر اینکه یک تناقض بزرگی ایجاد بشود. مثلاً یک دفعه مثلاً فرض کن اگر حمار در قرآن آمده باشد و گل بدهد، می‌فهمم که این منظور الاغ نیست.

ولی واقعاً هرچقدر که واژه کمتر استعمال شده باشد، بیشتر باید رجوع بکنیم به اینکه عرب این را چگونه استعمال. یعنی فرصتی به قرآن این را نساخته دیگر.

ولی همیشه هم این‌طور نیست. مثلاً شما فرض کن اصطلاح سدرةالمنتهی یک بار به کار رفته ولی شما می‌دانید که اصلاً این واژه وجود نداشته. پس یک رفرنس‌ای دارد که باید مثلاً به یک جوری مثلاً کاملاً آدم عارفی باشی تا بفهمی سدرةالمنتهی یعنی چه.

یعنی لزوماً هر واژه‌ای که یک بار آمده معنی عربی نمی‌دهد ولی واضح است که هرچه تکرار بیشتر باشد، بیشتر ما حدس می‌زنیم که دور می‌شود از معنی عربی‌ش. آره، این هم یک چیزی است که می‌شود گفت.

من می‌خواهم اولین واژه‌ای که می‌خواهم در موردش صحبت بکنم، همیشه معمولاً این‌جوری است که باید مثلاً برای اینکه یک روش جا بیفتد، آدم یک چیزهایی را که گفته یک مثال‌های ساده بزند.

بعد مثلاً این مثال‌های ساده که یک کم روش جا بیفتد، بعد یک مثال یک خورده سخت. من همیشه اولین مثال‌هام به اصطلاح علما مثال‌های شاذ. اولین مثال من هم مثال آموزشی نیست ولی فکر می‌کنم چون الان در موردش بحث کردیم، بگذارید از همین شروع بکنم. در واقع می‌خواهم یک جوری آن موضوع سبع سماوات را که یک واژه نیست، یک اصطلاح تو قرآن را می‌خواهم تکمیل بکنم.

یک چیزایی‌ش فکر می‌کنم موند. من این موضوع سبع سماوات را قبلاً به این عنوان گفتم که ملا ما چون عادت داریم که همه‌چیز را به‌صورت علمی نگاه بکنیم و کتاب‌های مثلاً درسی‌مون هم برامون ظاهراً خیلی ملاک مستندی هستند، یک جوری احساسمون این است که اگر سبع سماوات منظور همان چیزی باشد که قبلاً مردم می‌گفتن، یعنی مثلاً مردم می‌گفتند که هفت تا آسمان داریم.

خب بالای سرشون را نگاه می‌کردن، این سیارات و خورشید و ماه و این‌ها را در یک فلک‌هایی در واقع دور و نزدیک می‌دیدن و می‌گفتند که هفت تا آسمان. منظور از سبع سماوات در لفظ قدیم مردم مثلاً دنیا، نه فقط اعراب، همه‌جا اشاره به همین کرات آسمانی بود که در منظومه شمسی هستند تا یک جایی، مثلاً تا زحل.

بقیه‌اش هم که با چشم دیده نمی‌شد را حساب نمی‌کردن. خب؟ بعد مشکلی که برای یک عده پیش می‌آید این است که اگر من حرفم این بود که سبع سماوات تو قرآن هم به همین معنیه.

سبع سماوات و شمارش علمی

همین چیزی که ما می‌بینیم. یعنی بعد مشکلی که پیش می‌آید این است که می‌گویند که ما کشف کردن، مثلاً علم کشف کرده که تعدادش هفت تا نیست، نه تاست یا حالا ده تاست. و بعد در مورد این بحث کردم که این‌جوری نمی‌شود حرف زد. در واقع ما مثلاً سیارات خرد داریم که آن‌ها را حساب نمی‌کنیم.

بنابراین همه‌چیزی که دور خورشید می‌گرده را حساب نمی‌کنیم. ملاک ما برای اینکه چه چیزی جز سیاراتی که دور خورشید می‌گرده تو منظومه شمسی حساب می‌شه، یک خورده بزرگی کوچیکیه. از یک حدی بزرگ‌ترش را قبول داریم، از یک حدی کوچک‌ترش را قبول نداریم. آن هم نیست، مثلاً قمرهای مشتری. نه، قمرهای مشتری فرق می‌کند با سیاره‌ای که دور خورشید. قمر را بگذار کنار.

قمرها نمی‌چرخن دور خورشید. ولی مثلاً حالا بله. به هر حال، ببین یعنی من می‌خواهم بحثی که قبلاً کردیم این است که گفتن اینکه تعداد سیارات نه تاست، ده تاست یا هرچی، آن هم یک ملاکی دارد دیگر. آن ملاک کوچک‌بزرگیه. قمرها را حساب نمی‌کنند.

مثلاً فرض کن از یک حدی باید حتماً یک جوری در محاسباتی که مثلاً فرض کن روی سیارات دیگر تأثیر، من نمی‌دانم ملاکش چیست. به نظر می‌آید ملاک کوچک‌بزرگیه و اینکه بیچاره این سیارات خرد که تعدادشان خیلی خیلی زیاد و قابل‌شمارش هم نیستند، این‌ها حساب نمی‌شن دیگر. خب یک عالم اجرام داریم که دارند سیارک‌هایی هستند که دارند دور خورشید می‌گردن و ما این‌ها را حساب نمی‌کنیم. خب؟

پس من در واقع بحثم این بود که چه حسنی دارد که ما بزرگ‌کوچیکی را به‌عنوان ملاک قبول بکنیم. مثلاً ملاکی که مردم قبلاً داشتن، دیده شدن بود. چیزی را که من می‌بینم، این‌ها را در واقع دارند برایشان اسم می‌ذارن و باهاشون مثلاً سروکار دارند و می‌گویم که هفت تا آسمان. غلط هم که نمی‌گم، این بالا هفت تا آسمان هست.

با ملاک بزرگ‌کوچیکی نیست، با ملاک دیده شدن. این دقیقاً آن نکته‌ایه که به نظر من خیلی خیلی ازش دور شدیم دیگر. یعنی دقیقاً این یک حس شاعرانه مثلاً در آن هست. اینکه شما چیزی را که می‌بینید برای این سطحش دوست دارید و حساب کنید. آن چیزهایی که دیده نمی‌شن و نسبت بهش حس خاصی ندارید را تو جهان خودتان وارد نکنید.

این کاملاً غیر ساینتیفیک این‌جور برخورد کردن با مسئله. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که این ملاکی که دارید می‌ذارید ملاک غلطی. ببینید، من دقیقاً همان موقع‌هایی که داشتم این حرف را می‌زدم، یک مجموعه شعری از این خانم شیمورسکا خواندم به اسم «آدم‌ها روی پل».

یک شعری دارد، دقیقاً در آن همینو بهش اشاره می‌کند. اصلاً شروعش همین‌جوریه. می‌گوید: «می‌گویند ستاره‌ای در آسمان، اصلاً اسمش فلان، با تلسکوپ یک جایی را نگاه کردن و یک چنین چیزی دیدن. ولی به ما چه ربطی دارد؟

ستاره نادیدنی از دید شاعر

آن ستاره آنجا هست یا نیست؟» و بعد حالا ادامه شعرش، خیلی چیزهای دیگر می‌گوید. ولی نوع، فکر کنم شروع شعر همین است. می‌خواهم از نظر یک شاعر ستاره‌ای که دیده نمی‌شه، فقط یک نفر یک روز با تلسکوپ از یک جایی دیده، اصلاً تو دنیای ما نیست. برای ما مهم نیست، ما حسی نسبت بهش نداریم.

شما وقتی می‌خواهید به مردم بگویید که مثلاً این سیارات، مثلاً نگاه کنید، در مورد نظم جهان می‌خواهید با مردم صحبت بکنید، باید در مورد چیزهایی که می‌بینند باهاشون صحبت بکنید.

من نمی‌توانم مثلاً بگویم که آره، این ۹ تا سیاره را ببینید، خب مردم می‌گویند ما هفته بیشتر اصلاً نمی‌بینیم. ۷ تا هم که کمتر، چون ماه هم حساب می‌کنن، خورشید هم حساب می‌کنن، ۵ تا سیاره را هم می‌دیدن تا نمی‌دانم مشتری‌ها و زحل.

می‌خواهم بگویم این ملاک، این ملاک ملاک ساینتیفیک نیست و هیچ اشکالی هم ندارد. من قبلاً در مورد این صحبت کردم، دیگر نمی‌خواهم حرفمو اینجا یک درصدم موقع طرحش بکنم، من حرف تکراری بزنم. من می‌خواهم حالا با این ملاک‌هایی که الان دارید، همان موقع من یک بار این استدلال را کردم، چرا ۷؟ چه چیزهایی در مورد ۷ آسمان می‌گن؟

یک عده معتقد هستند که ۷ آسمان، یک یک نفر حداقل معتقده که ۷ آسمان اشاره به لایه‌های جو زمین. هواشناسیه؟ مثلاً هواشناسی. با دید هواشناسی نگاه می‌کنند. یک عده معتقد هستند که اصلاً ما آسمون، همه چیز که می‌بینیم تو آسمان اوله و ۶ تا آسمان دیگر را اصلاً نمی‌دونیم چیست. خیلی‌ها این حرف را می‌زنند. الان شما می‌توانید حالا.

خب. و حالا حرف‌های دیگر. من یک آیه آوردم که متناقض بود با این تئوری‌ها. آن هم این بود که حضرت نوح یک جایی تو قرآن به قوم خودش می‌گوید که: نوح · ۱۵أَلَمْ تَرَوْا۟ كَيْفَ خَلَقَ ٱللَّهُ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ طِبَاقًۭامگر ملاحظه نكرده‌ايد كه چگونه خدا هفت آسمان را تُوبرتُو آفريده است؟ به قوم خودش، به قوم نوح که تلسکوپ هم ندارند، دارد می‌گوید که شما نمی‌بینید که خداوند این آسمان‌ها را ۷ طبقه قرار داده؟

«وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّنُورًا» و «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّنُورًا» و «وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا» بفرمایید. این را من حرفم را قبول دارم، یک زمان می‌خواهم بگویم الان قبول دارم ولی این آیه را قبول ندارم.

خب، بله. خب، یک جای دیگر هست تو قرآن که می‌گوید: الأنبياء · ۳۰أَوَلَمْ يَرَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَنَّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًۭا فَفَتَقْنَٰهُمَا ۖ وَجَعَلْنَا مِنَ ٱلْمَآءِ كُلَّ شَىْءٍ حَىٍّ ۖ أَفَلَا يُؤْمِنُونَآيا كسانى كه كفر ورزيدند ندانستند كه آسمانها و زمين هر دو به هم پيوسته بودند، و ما آن دو را از هم جدا ساختيم، و هر چيز زنده‌اى را از آب پديد آورديم؟ آيا [باز هم‌] ايمان نمى‌آورند؟ فَفَتَقْنَاهُمَا» آیا کسانی که کافر شدن نمی‌دیدن که آسمان‌ها و زمین یکی بودن، پس ما آسمان‌ها را جدا کردیم؟

خب، این را که اصلاً شما نباید به کافرها بگید، چون نمی‌دیدن چیزی. این آیه، آیه‌ای که خداوند تو قرآن دارد می‌گوید و مستمعش من هم که به خدا ایمان دارم، یک خورده فرق می‌کند با حرفی که نوح به قوم، آن دفعه هم که این را گفتید، خطابش به کافرانه، ما هم می‌گوییم نه به کفار که نمی‌گی، به من داری می‌گی.

خطاب قرآن به کفار

می‌گوید آیا کفار نمی‌بینن؟ مثلاً یک چنین چیزی را نمی‌بینن؟ که ممکن است حالا ببینند یا نبینن. آن اشکالی که نوح به قومش بگوید را ندارد.

من می‌توانم ایمان داشته باشم به این چیزی که تو قرآن خطاب قطعاً یک همیشه خطاب‌های جانبی داشته غیر از کافران دیگر، یعنی که نه ببین اصلاً اینجا یک نکته‌ای هست. من قبول دارم. یک چنین پیچیدگی‌هایی در حرف‌هایی که خدا تو قرآن به ما دارد می‌زند هست.

گاهی اصلاً یک چیزی می‌گه، می‌گوید مثلاً می‌گوید «أَفَلَا یَشُکُّونَ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» معنایش این نیست که هیچ‌کی شک ندارد. ولی یک جوری دارد در واقع چیزی می‌کنه، مثل اینکه با حالت سوال کردن، به خود ما که ایمان داریم، دارد یک چیزی را می‌رسونه. این را بدونید که شکی نیست.

اگر شک و شبهه‌ای هم برایتان ایجاد شده، اصلاً این حرف را بگذارید کنار. می‌خواهم ببینم این آیه وقتی خداوند به ما در قرآن دارد چیزی را خطاب می‌کند که ما یک جوری حداقل مقدمات ایمان را داریم، ممکن است حالت خطابی داشته باشد، می‌خواهد یک تأثیری روی ما بگذارد. این فرق می‌کند با بحث حضرت نوح با قوم خودش که منتظر به یک مثلاً چیزی ازش بگیرند و بهش ایراد بگیرند.

نوح دارد به قوم خودش می‌گوید که آیا شما این ۷ آسمان را نمی‌بینید که خداوند این‌جوری خلق کرده؟ این قطعاً جوابش از نظر قوم نوح جزو بدیهیاته دیگر. و بعد ادامه‌اش را نگاه کن، «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّنُورًا وَالشَّمْسَ سِرَاجًا» یعنی یک چیز بدیهی که همه دارند می‌بینند دارد اشاره می‌کند.

نمی‌شود یک پیغمبر بیاید به قومی که عناد دارند، چیزهای مشکوک بگوید. آره، اگر مثلاً پیغمبر می‌رفت به کفار قریش می‌گفت آقا خدا مثلاً چه کار کرده، می‌گفت بله «کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» مثلاً یک چنین چیزی می‌گفت، این ممکن بود همین اشکالی که من می‌گویم پیش بیاید.

ولی اینکه خدا ما را دارد خطاب قرار و یک چیزی ممکن است خیلی پیچیده هم باشد که خود جای شک و شبهه در آن باشد. کافر نیستند. به ما دارد می‌گوید. می‌گوید آیا این‌ها ندیدن؟ آیا این‌ها نمی‌بینند مثلاً که چنین چیزی واقعیتی وجود دارد؟

حالا به هر حال نمی‌دانم اینجا هم من می‌خواهم بگویم یک تفاوتی وجود دارد ولی به هر حال این هم چیز است. اصلاً در مورد آن آیه هم ممکن است به یک حقیقت واضحی دارد اشاره می‌کند که واقعاً دیدنیه.

یعنی می‌گوید تحت آن آیه هم ممکن است بله یعنی به یک چیزی که تو آن فرهنگ جا افتاده است و همه قبول دارند. یک چیزی مربوط به آفرینش آسمان و زمین هست که همه می‌پذیرفتن.

این یک چیز درستی هم هست. مثلاً جزو این به اصطلاح خرد باستانیه. خیلیا آن‌ها قدیما خیلی چیزها می‌فهمیدن که ما الان بهش توجه نمی‌کنیم. به دلیل اینکه حالا یک جوری چیز داشتن، شهود بیشتری داشتن.

شمس و قمر در سخن نوح

ممکن است خیلی پدیده ساینتیفیک نباشد. ولی به هر حال من این استدلال را فکر می‌کنم که چون نوح دارد به قومش می‌گوید و در کنار شمس و قمر دارد می‌گوید جزو چیزاییه که تو آسمان دارند مردم می‌بینند. این‌گونه نیست که یک قسمتش مثلاً یک چیز عجیب و غریبی باشد. مثلاً این چه شما مثلاً قدیما این‌ها هفت آسمان می‌گفتند.

ولی طوری که قبلاً بهشان هفت آسمان می‌گفتند یا از خود قرآن در نمی‌آید که این قوم نوح مثلاً به هفت تا ستاره می‌گفتند هفت آسمان. نه هفت آسمان بود هفت آسمان دقیقاً. من فکر می‌کنم که خب تو قرآن می‌توانست بگوید که به جای هفت آسمان مثلاً هفت ستاره به کار می‌برد.

همان حرفی که در ۴۰ کلمه بهتر به کار می‌برد. هفت هفت سیاره. خب چه کجاش این کلمه بدهد؟ نه ببین آسمان یک معنی دارد ولی به هفت سیاره هم می‌گویند هفت آسمان. ما می‌گوییم هفت سیاره. هفت تا چیز دیگر. هفت تا لایۀ است. این چیزی که بالای سرشون، این چیزی که بالای سرشون می‌دیدند را هفت تا لایۀ می‌دیدند.

آن لایۀ ها من احساس از ستاره لایۀ اصلا آخه ما آسمان نگاه نمی‌کنیم. آن‌ها خیلی خوب می‌فهمیدن که قمر از همه نزدیکتره. بعد مثلاً فلان طبقه وجود دارد. یعنی این فاصله ها را درک می‌کردند. ولی ما این مفهوم آسمان یک جوری فهم داریم.

آسمان من مطمئنم چون نمی‌خواهم ارجاع به کسی من مطمئنم که اعراب همین واژه را برای این مفهوم به کار می‌بردن. یعنی خودت فکر کن بله یعنی این سبع سماوات تو فرهنگشون وجود داشت. ولی نمی‌دانم به نظر من همینجوریش هم واژه بدی نیست. اگر مثلاً انتظار داری که یک جوری این‌قدر بدهد که یعنی هفت لایۀ می‌دیدند.

همین چیزی که نوح می‌گوید. این‌ها می‌گویند ما یک آسمان دیگر داریم آسمان نه ببین آسمان یعنی چیزی که بالای سرته. اینکه این فاصله مثلاً ببین مثل اینکه هفت تا چیز وجود دارد. هفت تا لایۀ وجود دارد. یکیش تو این لایۀ است، یکی تو لایۀ بالاتره و این‌ها با همدیگر تداخل ندارند.

ببین اینکه همیشه این‌گونه نیست که از کنار همدیگر رد بشوند. مثل پوسته پوسته است. این چیزی که بالای سر ماست. و یک سری چیزها اینجاست، یک سری چیزها اونجاست. و مثلاً یک چیزی که قدیما فکر می‌کردند، مثلاً ارسطو این‌ها هم حتی تئوریشون همین بود، آن‌ها هم کاملاً همین‌جور این‌ها را می‌چیدن و فکر می‌کردند که ستاره‌ها در آسمان آخرن.

همه‌شان. برای خاطر اینکه ثوابت‌ان دیگر. آن‌ها با این‌ها تداخل ندارند. یک تصوری این‌گونه داشتن از آسمان. ما هم می‌گوییم به یک آسمان هفت طبقه، می‌گوییم هفت آسمان. این یعنی هفت آسمان، نه هفت طبقه. هفت آسمان. این‌ها هر کدومش آسمان اول، دوم، مثلاً اسم دارد.

سد ذوالقرنین و لایه‌های آسمان

من به نظر من این‌ها چیزی است که تو فرهنگ دیده و لزومی هم نداشته که تغییر بکند. جزو تایید تاریخی‌ش را شما یادتون نبود فکر کنم این سد ذوالقرنین برای یک رد مثلاً یک معراج جسمانی می‌گوید که این لایه‌های جبر چون چیز است نمی‌شود ازشان رد شد، لایه‌های آسمان‌ها. معتقد هم بودن که این‌ها شفاف ولی چیز است.

یعنی هر که شفاف ولی ازش نمی‌شود رد شد. بعد مثلاً با این از نظر عقلی رد می‌کنند مثلاً به معراج جسمانی. خب این نمی‌دانم با قول اینکه نمی‌شود نمی‌شود رد شد، این تو قرآن یک آیه‌ای هست که یک جوری حسی این را دارد که می‌شود رد شد. کاری به بحث آن ندارم.

می‌گویم این آخه نه این‌گونه عجیبه برای اینکه ملا هادی سبزواری از این چیزها استفاده بکند. ولی به هر حال به نظر من چیز نیست. یعنی یک خورده مثلاً هفت سیاره، باید به چه باید بگوید؟ هفت تا جرم؟ باید یک سیاره که سیاره یعنی کاروان. آخه نه، معنی که یک معنی برای این می‌گفتند دیگر.

آخه این مفهوم آسمان برای ما، آن مشترک یا نه؟ چرا؟ سبع سماوات خود آن جرم را نمی‌گوید. یک جا دقیقاً می‌گوید و مثل آن‌ها نه، برعکس. دقیقاً آنجا که می‌گوید هفت آسمان آفرید، اینجا می‌گوید و مثل آن‌ها از زمین هم آفرید. آسمان خود آن جرم را اصلاً نمی‌گوید. آن چیزهای اطرافش را نگاه دارد می‌گوید. یعنی بله خب، خب واضح است.

منظور از هفت آسمان که آن جرم که نیست که. همان چیزه، همان چیزی که مردم می‌فهمیدن. آن مثل اینکه لایه‌ای که وجود دارد. یک چیزی، یک حسی مردم داشتن نسبت به نظمی که این‌ها بالای سرشون وجود دارد. اینکه این‌ها در با همدیگر تداخل نمی‌کنند برایشان می‌گویند که فاصله دارند. این مثلاً اینجاست، آن اونجاست.

واقعاً وقتی می‌گفتند هفت آسمان، همین لایه‌ها را می‌گفتند هفت آسمان، نه آن اجرام را. و یک جوری حس نظم داشتن، تداخل نکردن این‌ها در آن بود. فقط وجود این‌ها نیست. یعنی همان ببین آن تئوری‌ای که تو ذهن‌شان بود. نه حالا تئوری بطلمیوس یک عالم چیز دارد، جزئیات دارد. ولی از ۵۰ سال قبل مردم آسمان را نگاه می‌کردن، یک جوری یک تئوری داشتن دیگر.

اینکه این‌ها همین لایه‌ها چه جوری‌ان، کی از کنار همدیگر رد می‌شن، اصلاً کی آن پشت این قرار می‌گیرد. این هفت آسمان یک جوری اشاره به نظم به این کرات و این چیزی است که ما تو آسمان داریم می‌بینیم. واقعاً صرف وجود هفت تا سیاره نیست.

همین این برایشان شگفت‌انگیز بود که یک جوری این‌ها در طبقات مختلف قرار گرفتن، چیده شدن با همدیگر. آن که دوره مثلاً کنار این نمی‌آید. یک جایی تو قرآن به این اشاره می‌کند که این‌ها مثلاً در پی همدیگر می‌آیند و یک جوری به نظمشون به طور این به نظم خود این اجرام مثلاً یک اشاره‌ای می‌کند.

هفت آسمان در زبان عربی

به هر حال هفت آسمان من مطمئنم که در زبان عربی بود و اشاره به همین وضعیت لایۀ آسمان بود که به نظرشان خیلی جالب می‌رسید. بفرمایید. این داستان معراج را هم می‌توانیم وارد یک سری که آسمان‌ها را قرار می‌شه، نمی‌دانم چرا این‌قدر ولی یک ذره‌اش هم قبول داشته. آره، من کاری نداشتم. قبول داری؟

من کاری نداشتم. و قرآن یک چیزی در مورد معراج هست، آن هم این است که می‌گوید که سبحان الإسراء · ۱بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ سُبْحَٰنَ ٱلَّذِىٓ أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِۦ لَيْلًۭا مِّنَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ إِلَى ٱلْمَسْجِدِ ٱلْأَقْصَا ٱلَّذِى بَٰرَكْنَا حَوْلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنْ ءَايَٰتِنَآ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُمنزّه است آن [خدايى‌] كه بنده‌اش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الاقصى -كه پيرامون آن را بركت داده‌ايم- سير داد، تا از نشانه‌هاى خود به او بنمايانيم، كه او همان شنواى بيناست.. می‌گوید که شبی خداوند پیغمبر از مسجدالحرام به سمت مسجدالاقصی برد الذی بارکنا حوله. همین قدسی که ما می‌گوییم مال ماست. بعدش هم می‌گوییم که پیامبر بود این قدس. یهو یک ساخته بود.

خب. یک سری از کفار مثلاً یک جوری به پیامبر دارند حرف می‌زنن، یک چیزی که خودش به چشمش دیده را احساس می‌کند که باورش نشد. خب، همین داستان. آره، همین داستان معراج را بگذاریم کنار. من چیزی ندارم. شما سوال‌هایی در رابطه با هفت آسمان.

این توضیحی که می‌دی در رابطه با اینکه مثلاً این را می‌دیدن، می‌شود از این استفاده کرد برای تعریف مثلاً یک موضوعی، خب مثلاً می‌شود گفت که مثلاً آیا قوانین نیوتون را نمی‌بینی؟ از این مثلاً. نه، این یک قانونیه که واقعاً از نظر علمی مثلاً بعداً رد می‌شود. ببین، آن موقع بر اساس مشاهدات خودشان، آن‌ها یک سری از این‌ها را می‌دیدن. حس می‌کردند این‌ها درست است.

آقا قوانین، ببین، من باز تأکید می‌کنم روی این جمله‌ای که ازتون می‌مونه، هفت آسمان، دیدن هفت آسمان، طبقات آسمان در کنار خورشید و ماه، به همین واضحی. همه می‌دیدن. می‌خواهم بدونم که مثلاً این تئوری نیست، نه؟ اشکالی دارد مثلاً یک استدلالی برای اینکه هفت آسمان توضیح بدیم، نه؟

یک استدلال، نه، بگذار من یک بار اینکه چرا دارم رفرنس هفت آسمان را این می‌گیرم، که منظور همان خورشید و ماه و پنج تا سیاره دیگه‌ای که اطراف زمین هستند.

اولاً اینکه در جهان گذشته، در جهان قدیم، از ۵۰ سال قبل به این‌ور این را می‌شناختن. در موردش محاسبه داشتن، حرف می‌زدن. همین که این‌ها آسمان، یونانی‌ها اصلاً این‌ها را می‌کشیدن، مثلاً، نمی‌خواهم بگویم این یک چیزی است تو فرهنگ وجود داشته.

بنابراین اگر خداوند می‌خواهد هفت آسمان جدیدی را در قرآن معرفی بکند، یک خورده عجیب و غریبه که مثلاً با همین الفاظ دارد می‌گه، هیچ توضیحی هم نمی‌دهد. می‌خواهم بگویم این یک چیزی است ما می‌دانیم که این‌ها می‌دونستن.

نه تو فرهنگ اعراب، در همه جهان بود. ما در اطراف می‌دیدن. این‌ها چیزهایی بود که مشاهده می‌کردند و قانون‌مندی‌شو درک می‌کردند. بنابراین من می‌خواهم بگویم که این رفرنس بین اعراب وجود داشته. خب؟

الم تروا و مشاهده سبع سماوات

و بعد از شواهدی هم که تو متن هست، به نظر می‌آید دارد به همین اشاره می‌کند. برای اینکه چیز قابل رویته. می‌گوید نوح · ۱۵أَلَمْ تَرَوْا۟ كَيْفَ خَلَقَ ٱللَّهُ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ طِبَاقًۭامگر ملاحظه نكرده‌ايد كه چگونه خدا هفت آسمان را تُوبرتُو آفريده است؟، آیا نمی‌بینید که این‌طوریه و قوم نوح هم اعتراض نمی‌کنند که نه ما نمی‌بینیم. می‌دیدن. خب؟ من دارم می‌گویم که استدلال من این است.

اولاً این سابقه ذهنی وجود دارد، ثانیاً اینکه در قرآن طوری به کار رفته که اصلاً چیز عجیب و غریبی به نظر نمی‌آد، و نهایتاً هم اینکه نمی‌دانم با آن اشکالی هم که وجود دارد که نمی‌دانم نه تاست و این‌ها هم که اصلاً کاملاً بیخوده.

یعنی یک خورده نگاه طبیعی‌تر و به اصطلاح شاعرانه‌تری به طبیعت. حالا شما، شما همان اشکالی که مثلاً می‌گوید الان کشف شده که نه تا مثلاً سیاره هست.

خب می‌گویم اگر به آن تعریف آسمان قدیم قائل باشیم، پس الان باید مثلاً نه تا آسمان باشد. نه، ملاک دیده شدن مهم است. باز من می‌خواهم بگم، من می‌خواهم بگویم آن چیزی که، خب، حالا با این استدلال می‌شود گفت اصلاً اگر قوانین غلط علمی هم تو قرآن اومد، مشکلی نیست. چرا؟

چون که مثلاً آن‌ها با حس‌های ظاهری خودشان آن موقع اون‌طوری حس می‌کردند و از نظمی که بوده در آن قوانین غلط لذت می‌بردن. نه، قوانین غلط یعنی اینکه مثلاً فرض کن یک چیزی، نه، قوانین نه، مشاهده. مشاهده، مشاهده. یعنی فرض کن مثلاً فرض کن در قرآن نمی‌اومد که آیا شما نمی‌بینید که همه‌چیز به سوی زمین باز می‌گردد؟

بعد الان به یک جایی رسیدیم که نه، موشک دیگر به سوی زمین باز نمی‌گردد اصلاً. این نقض نمی‌کند. در آن دیدن اینکه مثلاً همه‌چیز به سمت زمین باز می‌گرده، شاید برای مردم یک نقطه جالبی بوده و می‌دیدنش. اشاره به قانون نیست. من می‌خواهم بگویم اصلاً آیه‌ای تو قرآن نیست.

آیه یک چیزی مثلاً، این به‌شدت تو قرآن روی اینکه زمین زیر پای ما گسترده شده، مثل یک سفره. و از در واقع نکته‌اش این است که در واقع وقتی به بساط دارد، تمثیل بساط را به کار می‌بره، یعنی شما سر این سفره نشستید دارید غذا می‌خورید. مثل فرش زیر پاتون. خب؟ ما این نقض شده. من می‌خواهم بگویم من هم الان همین حس را دارم.

ما روزمره که داریم با همدیگر حرف می‌زنیم، هیچ‌وقت به گرد بودن زمین چیز نمی‌شیم، اشاره نمی‌کنیم. یعنی الان اصلاً در رویاهای ما هنوز زمین انگار یک جوری مسطحه. من می‌خواهم بگویم که آن شهود ما و حس ما با گرد بودن زمین یک جوری این آمیخته نمی‌شود.

می‌دانیم گرده، ولی ما هنوز زمین را زیر پای خودمان احساس می‌کنیم. همون‌طور که ما در زبان خودمان به پایین و بالا اشاره می‌کنیم. در حالی که می‌دانیم تو جهان پایین و بالایی وجود ندارد. یعنی این‌جوری نیست که، ولی آن چیزهایی تو قرآن، چیزهایی که تو قرآن آمده، قوانین و نمی‌دانم تئوری‌ها نیستند.

مشاهده مشترک بالا و پایین

چیزهایی‌ان که مشاهده می‌کردند و می‌دیدن و همه‌شان توافق داشتن و درست هم بود. مثلاً من الان پایین و بالا معنی می‌دهد. این‌ور بالاست، آن‌ور پایینه. همین از صبح تا شب داریم می‌گیم، هیچ‌کدوم تو خیابون مثلاً به یکی نمی‌گوید بابا تو پرتی اصلاً پایین و بالا وجود ندارد.

مثلاً برو یک خورده پایین‌تر، برو یک خورده بالاتر. یعنی اصولاً زبان قرآن وقتی به طبیعت دارد اشاره می‌کنه، به آن مشاهدات، با همان مشاهدات ساده همگانی، مشاهدات. بنابراین هفت آسمان. هفت آسمان درسته، نه تا نیست. هر صبح تا کلاً می‌شود قطع می‌شود. هر صبح که باید یعنی مثلاً، می‌خواهم بگویم چنین شبهه‌ای وجود ندارد.

حالا می‌گی اگر وارد شه، قانونی اگر گفته بشه، فرمول تو قرآن بنویسه و بعد آن فرمول غلط باشد، خب، این را می‌گفت که نشه، پس از که احساس و مشاهدات و این‌ها، آره، یعنی اصولاً ما همان با تو این زمین‌ها به همان چیزهایی دارد اشاره می‌شود به غیر از مثلاً تو زمینه خلقت.

چیزهایی در مورد آفرینش آسمان‌ها گفته می‌شود که قابل مشاهده نیست. آنجا ممکن است یک نفر حالا یک ایرادی بگیرد که نه، مثلاً آسمان‌ها این‌جوری خلق نشدن. ولی وقتی با مردم دارد صحبت می‌کند در مورد چیزهای روزمره، دارد به همان چیزهای قابل مشاهده‌شون، به آن قوانین اشاره نمی‌کند. اصولاً اعراب قوانین این چیزها هم بلد نبودند.

من یک توضیحی که آن جلسات اول دادم، یکی از خوبی‌هایی که، یکی از دلیل اصلی‌ای که به نظر من زبان عربی زبان قرآنه، این است که پیچیده‌ترین و پربارترین زبان در آن دوره بوده. خیلی خیلی زبان وسیع و گسترده و دلیل خیلی چیزی هم داشت، دلیل ساده‌ای هم داشت. یعنی اعراب زبان را واقعاً برای ارتباط دیگر به کار نمی‌بردن.

سال‌ها بود که اعراب زبان برایشان نصب بود. زبان، زبان شعر بود. می‌گوید یک دفعه مثلاً برای فرض کن یک جایی در کتابی من خواندم که برای آب حالت‌های مختلفی که آب برود، ۳۰۰ تا کلمه دارند. آب یک خورده گرم باشد، یک خورده کمتر باشد، اصلاً کلمه‌ها فرق می‌کند. بعد این‌جوری راحت‌تر می‌شد شعر گفت.

یعنی یک جور وسواس‌آمیز و افراطی واژه تولید می‌کردند و مثلاً حتی استراکچر زبانشون برای شعر گفتن مناسب بود. یعنی با بردند در باب، مثلاً با تغییر وزن، تغییر معنی می‌دادن. این که خیلی راحت می‌شد در آن مثلاً کلام و موزون تولید کرد. یعنی زبان مهم بود و نکته دومی که قبلاً در موردش صحبت کردیم، همین حالت بدوی بودن فرهنگش بود.

که زیاد فلسفه و قانون و آن چیزها را هنوز نمی‌شناختن دیگر. بنابراین خیلی فطری در واقع به دنیا نگاه می‌کردند. حالا من نمی‌دونم، هیچ قانونی تو قرآن نیست، هیچ شبهه‌ای این‌جوری هم وجود ندارد. ولی این هفت آسمان به نظر من خیلی واضح است که اشاره به یک چیزی است که همه مردم می‌دیدن و همان الان هم ما می‌بینیم اگر نگاه کنیم.

دانش‌های مشاهده‌ای کهن

یک چیزی در مورد اینکه یک دانش‌هایی اصلاً این وجود داشته، مثلاً امکان دارد آن چیز است در مورد یک به هم چسبیدن زمین و خورشید و این‌ها، این هم امکان دارد به یک چیزی که آن موقع مشاهده می‌شده، یک واقعه مشاهده بوده یا مثلاً باور آن‌جوری بوده و درست بوده. یک چنین چیزی اشاره کرد.

خب. بعد، خب این یک جورهایی این‌جوری همه‌چیز را می‌توانید توجیه کنید دیگر. یعنی شما می‌توانید بگویید همین هفت آسمان هم چیز بوده، واقعاً این هفت تا همان هفت‌تاییه که مثلاً علامه طباطبایی می‌گوید. یعنی مثلاً این همه‌ی این چیزهایی که ما می‌گوییم تو آیه اوله و این حس را مردم داشتن و مثلاً این هم درست بوده.

آن موقع احساس می‌کردند که این‌جوری می‌بینن، مثلاً یک چنین شهودی داشتن و این شهود هم چون درست بوده می‌تونسته تو قرآن بیاید. خب این نیست دیگر. خب نه، بله. این مورد خاصی که بینا بود ولی این مورد من در آن مورد هم حرف خاصی نزدم واقعاً به نظر من وقتی که مثلاً یک آیه ای مثل همین که آیه را نمی‌بینید باید یک چیزی باشد که ببینید.

مگر اینکه من بیام مثلاً دلیل بیارم که نه اینجا منظور این نیست. می‌خواهم بگویم یعنی یک چیز قابل رویت بود این‌ها می‌دیدند. من دارم سعی می‌کنم رفرنس این واژه را در بیارم تو تئوری های مختلف یک آیه هایی هست که به نظر من نمی‌خورد.

یکی اینکه اصلاً این مفهوم هایی که می‌گویند در زمان سابقه ما نداریم که هیچ قومی چنین افکاری داشته باشد. بنابراین افکار جدیدن خوب نیست که اصلاً آن واژه ها برایش استفاده شده باشد. ثانیاً این که حرف از رویتشونه خیلی هم همین جا دارد خیلی برخورد ساده می‌کند باهاش.

بعد اصلاً حرف از این است که و زینا السماء الدنیا به زینةٍ. زینةٍ توشون یک جوری بعیده دیگر حالا من نمی‌دانم به نظر من خیلی واضح است که منظور از سماوات همان چیزی است که من دارم می‌گویم. هیچی من دیگر جواب ندم؟ از آن بحث های سماوات یک سوالی شد و شما سوالی شد بحث نه بله الان می‌خواهم بگویم.

همین چیزی که مانده بود این بود که چرا این‌گونه فکر می‌کنند که یعنی آن‌ها هم یک آیه ای دارند که فکر می‌کنند که همه چیز ستاره و این‌ها در آسمان اوله. یک آیه ای تو قرآن هست دو بار در واقع چنین آیه ای تو قرآن هست.

می‌گوید که و زینا السماء الدنیا به مصابیح. خب؟ یعنی مثلاً یعنی آسمان دنیا را به ستاره ها زینت دادیم. بعد می‌گویند که خب سما الدنیا یعنی آسمان دنیا در واژه دنیا یعنی نزدیکتر. به این دلیل به حیات دنیا و حیات آخرت به این می‌گویند حیات دنیا برای اینکه به ما نزدیکتره.

آخرت دورتر و دنیا نزدیک‌تر

آخرت از ما دورتره. خب؟ پس من می‌خواهم بدون توضیح گرامری، تو قسمت گرامر هم شاید یک اشاره به گرامر این آیه هم کردم. فکر می‌کنم از آن واژگان هم می‌شود راحت توضیح داد. پس همه حرف این است که چون این آیه تو قرآنه که در واقع یک جوری می‌گوید که همه ستاره ها زینت آسمان نزدیکتر هستند بنابراین همه این چیزها تو آسمان اوله.

پس ما دیگر نمی‌دانیم آسمان دوم به بعد چیست. این استدلال کسانی که مثلاً علامه طباطبایی در مورد اینکه این‌گونه فکر می‌کنند. اینکه همه این‌ها مربوط به آسمان اول می‌شود. خب اینکه چرا دنیا را هم این‌گونه معنی می‌کنند دلیل نحوی دارند. دلیل نحوی شم بله می‌گویند که سما دنیا، سما الدنیا چون از سما الدنیا آمده صفت و موصوفه.

بنابراین دنیا را باید به معنای صفت گرفت. به معنای نزدیکتر. پس می‌شود آسمان نزدیکتر. این‌گونه در واقع مضاف الیه نیست. آسمان دنیا نیست. دنیا به عنوان اسم آمده باشد و آسمان به دنیا نسبت داده شده باشد. این استدلالیه که از روی این آیه می‌کنند و به این نتیجه می‌خواهند برسد که هرچه که ما می‌بینیم تو آسمان اوله و آن شش تا آسمان مجهوله.

خب یک چیز توجیه خیلی ساده من دارم. اینکه ببین تو قرآن کلمه دنیا همراه با حیات دنیا می‌آید. به معنای حیات نزدیکتر. و یک جا حداقل یک جا تو قرآن به معنای نزدیکتر به معنای مکانی هم می‌آید. یادم نیست کجاست. می‌گوید و هم بال و می‌گوید و هم بالعدوة الدنیا و هم بالعدوة القصوی.

شما نزدیک این مثلاً تپه نزدیکتر بودید آن‌ها تپه دورتر بودن. دنیا در مقابل قصوا دارد به کار می‌رود. خب؟ پس همه جا تو قرآن دنیا به معنای نزدیکتره. ولی در مورد حیات دنیا که به کار می‌رود نزدیکتر زمانی منظوره و در مورد حیات در مورد مثلاً یک غدوه که به کار می‌رود منظور این چیزی که از نظر مکانی به من نزدیکتره.

پس ما نزدیکتر هم معنی مکانی دارد هم زمانی. درسته؟ تو قرآن تو هر همه این استعمال ها هست و تقریباً همیشه معنی زمانی دارد. غیر از آن یک موردی که من گفتم که معنی مکانی دارد. ببین ما یک جوری مفهوم نزدیکتر شاید برامون بیشتر معنی مکانی داشته باشد در زبان خودمان. درست؟

یک جوری برای ما مثلاً نزدیک بودن از نظر مکان با نزدیک بودن از نظر زمان یک خورده انگار یک فرق هایی با همدیگر شاید داشته باشد. ولی تو قرآن یک چیزی که نزدیکه یعنی اینکه نزدیکه دیگر.

حالا می‌تواند نزدیک مکانی باشد یا زمانی باشد. همیشه زمانیه. حیات الدنیا هر جا می‌آید همه اکثراً این‌گونه استفاده می‌شود. به معنای زمانیه. یک جا مکانیه. حالا در مورد این آیه زمانیه یا مکانی؟ من خب به وضوح از نظر من زمانیه.

سماء الدنیا در برابر آخرت

یعنی از سما الدنیا یعنی آسمان نزدیکتر از نظر زمانی. یعنی همان جوری که حیات الدنیا یعنی به اصطلاح حیات نزدیکتر، آسمان دنیا هم یعنی آسمانی که مربوط به این دنیای این چیزی که به ما نزدیکتره از نظر زمانی. در مقابل سماء آخرت. حالا شاهدی هم که من دارم این است که چرا اصلاً این آیه دارد روش تاکید می‌شود؟

برای اینکه تو قرآن می‌آید که وقتی قیامت می‌شود و اذا النجوم کدرت. ستاره ها خاموش می‌شوند. یعنی در جهان آخرت وقتی که آن تحول بزرگ اتفاق می‌افتد این ستاره‌ای تو آسمان شما نمی‌بینید. «زین السماء الدنیا» منظور این دنیاست که زینت داده شده. در آخرت این زینت وجود ندارد. این در واقع با آن آیه هم در واقع یک جوری دارد تطبیق می‌کند.

و اینجا من می‌گویم من می‌خواهم بگویم که همیشه تقریباً دنیا تو قرآن به معنای نزدیک‌تر زمانیه. چه اصراریه که اینجا را برای مکانی بگیریم و بعد مثلاً حالا به من همیشه از آن سوال هم می‌شود که اگر منظور اونیه که بعضی از مفسرین می‌فرمایند چرا نمی‌گوید «زین السماء الدنیا»؟ اولی دیگر حالا مثلاً ترکیب می‌کند.

چرا از این واژه نزدیک‌تر دارد استفاده می‌کنه؟ من می‌خواهم بگویم یعنی آن‌ها چه دارند می‌فرمایند؟ به من نه فقط حتی حرف «زین السماء» دارد می‌زند. در حالی که آن‌ها چیزی که دارند می‌فرمایند ترجمه‌اش این است که آسمان که مصابیح در آسمان اول قرار دارند. باید کلمه «جعل» مثلاً به کار برود و «جعلنا» مثلاً مصابیح فی السماء الدنیا یا سماء الاول.

خیلی عجیب و غریب به نظر من دارد ترجمه می‌شود که آن معنی را بدهد. بله. آها کلمه «سماء» این اجازه نه کلمه «سماء» تو قرآن هر وقت که به کار می‌رود نه تو قرآن تو عربی هر چیزی که بالای سر ماست می‌شود سماء. این کلمه «سماوات» ببین یک خورده دقت بکنید. این سوالی که ایشان دارند می‌کنند سوال خوبی است.

واژه «سماء» هر وقتی تو قرآن دارد استعمال می‌شود یعنی هر چیزی که بالای سر ماست و اعراب هم به همین معنی به کار می‌برن. من می‌توانم بگویم «سماوات» در واقع تو «سماء» دیگر. من بالای سرم را نگاه می‌کنم هرچه که ببینم این همه‌اش می‌شود آسمان. آسمان به این معنی ولی «سماوات» به یک معنی خاص.

«سماوات» یعنی یک چیزهایی آن لایه‌هایی که بالای سرتون می‌بینید. خب؟ همه‌جا «سماء» به یک معنی دارد تو قرآن به کار می‌رود آن هم به معنای چیزی که بالای سر آدم قرار دارد. اعراب هم به همین معنی به کار می‌برن. بنابراین اینجا اصلاً ربطی به «سماوات» ندارد.

«سماء دنیا» یعنی آن چیزی که در دنیا بالای سرتونه در قبل از آخرت برسد به مصابیح زینت داده شده. این‌ها زینت سماء دنیاست. می‌شود احتیاج به بحث گرامری هم نیست. من حتی اگر اکثریت بگویید فقط یک جا دنیا معنی مکانی دارد.

زینت آسمان دنیا

صفت موصوف دارم می‌کنم فعلاً. حتی اگر مضاف‌الیه هم بود من می‌تونستم یک جوری دیگر درستش بکنم. می‌دانید چرا باید درستش می‌کردم؟ برای خاطر همان آیه هایی که می‌گوید «زین السماء الدنیا» به وضوح در مقابل آن آیاته.

یعنی اینکه در آخرت ستاره وجود ندارد و این زینت وجود ندارد و این دارد یک بار دیگر روی این تاکید می‌کند که در دنیا شما این زینت را بالای سر خودتان دارید.

بعداً از بین می‌رود. یعنی من می‌خواهم بگویم که اینکه مربوط به در مقابل آخرت که زمانی بود. زمان. دقیقاً. من می‌خواهم بگویم چون آن آیات وجود دارد که آن‌ها دیگر یک چنین زینتی در آخرت نیست به وضوح این معنی این آیه همین است که من دارم می‌گویم.

نه آن چیزی که مثلاً یک چیز عجیب و غریبی بگوییم که مثلاً هفت آسمان هست و یک چیز دیگر نمونده دیگر. این آیه ای بود که مانده بود. سوال شد که من بعداً گفتم که در موردش توضیح می‌دهم. آن موقع اصلاً قرار نبود که معنی واژه هفت آسمان را بفهمیم.

قرار بود که در مورد اینکه دیدگاه ما نسبت به دنیا باید علمی باشد یا نباشد و این حرف‌ها بحث بکنیم. بفرمایید. خب دنیا یک معنایش هم اینه، معنی پست و این چیزها نیست؟ پست، پست و این‌ها. تو قرآن همیشه به معنای نزدیک‌تره. مثلاً به کار می‌برن مثلاً این حیات دنیا منظور مثلاً حیات پست‌تر مثلاً. این معنی فارسی‌شه. نه نزدیک‌تره. تو قرآن همیشه دنیا معنی نزدیک‌تره.

حتی به معنای مکانی هم دارد به کار می‌رود. دنیا در واقع غسوا دارد به کار می‌رود نه در مقابل مثلاً رفیق‌تر. دنیا در مقابل غسوا به معنی نزدیک‌تر و دورتر. در «حیات دنیا» هم که می‌گوید منظور واقعاً فکر کنم همه همینو توافق دارند که به معنای حیات نزدیک‌تره نه حیات آن چیزی که الان شما در آن هستید بهتان نزدیک‌تره.

سوال چون کلی است من جواب می‌دهم. نه. دارم می‌گویم در مورد هفت آسمان فعلاً داریم صحبت می‌کنیم. ولی این واژه «سماء» اصلاً که الان حرفش شد این نکته‌ای که ایشان پرسید از نظر من چون الان بحث هر چیزی که بیشتر واژه باشد هم بیشتر استقبال می‌کنم. کلمه «سماء» از ریشه به معنای بلندی و رفعت.

هر چیز بلندی را مثلاً فرض کن به خانه اعراب به سقف خونه‌اش می‌گویند سماء. چیزی که بالای سر ماست. همه‌جا تو قرآن «سماء» همین معنی را می‌دهد. هر چیزی که شامل «سماوات» می‌شود شامل همه‌چیز می‌شود. هرچه که بالا را نگاه کنی می‌بینی.

با یعنی «سماء» مفرد یکی از آن «سماوات» نیست لزوماً. آن‌ها «سماوات و سبع» اصطلاح خاصه برای آن چیزی که می‌بینیم و هرچه که بالای سر ما هست. خب؟ حالا من می‌خواهم یک سوال چیز کنم. یک سوال در عرش به بوسه.

بقیه دنیا فراتر از منظومه

خب اگر همه جا تو قرآن سماوات و سبع و این‌ها به معنای همین چیزی است که تو نجوم من منظومه شمسیه، مثل بقیۀ دنیا. من یک رفرنس حالا دارم باید دنبال واژه برایش بگردم. حرف‌های شاذ می‌خواهم بزنم. بقیۀ دنیا کجاست؟ بقیۀ دنیا چیست؟ من اگر آیه را می‌خوانم شما چه می‌فهمید؟ این را قبول بکنید که سماوات سبع همین چیزی است که از زمین دیده می‌شد.

می‌گوید قل من رب السماوات السبع، کیست پروردگار این سماوات السبع و رب العرش العظیم و رب عرش بزرگ، عرش بسیار بزرگ. کیست؟ خب. بگذار من بگذارید شما خودتان را بگذارید جای یک عرب. شما بگذارید خودتان جای یک عرب قدیمی. فکر می‌کنید که دنیا فرض کنید که من می‌خواهم بگویم یک عرب از این آیه چه می‌فهمه؟

یک عرب این را می‌فهمید که این‌گونه می‌فهمیدن که همه دنیا همین هفت تا سماواته و ستاره‌هامون بالا چسبیده شده. چیزی غیر از این تو دنیا برایشان نبود. بزرگترین چیز دنیا زمین بود و بعد دورش هم این لایه‌ها وجود داشت. این‌گونه نگاه می‌کردند. خب؟ چه می‌فهمیدن از رب از عرش عظیم چه می‌فهمیدن؟ نه دیگر اگر واقعاً می‌خواستن همین‌جوری لغوی نگاه کنند.

اینکه یک چیز بسیار بسیار بزرگ‌تر از این که ما اینجا سماواتی که درک می‌کنیم وجود دارد. اینکه عرش را به معنای معنوی بگوییم. این واژه عظیم برایش به کار رفته که یک خورده جنبه مادی دارد.

حالا در کنار سبع سماوات آمده. این اصلاً این از بلاغت دوره که من بگویم سماوات سبع و بعد یک چیز خیلی خیلی بزرگی که اصلاً دیده نمی‌شود و هیچ‌کس هم نمی‌دونه چه هست.

می‌دانید اصلاً یک بعضی‌ها می‌گویند که عرش یک چیز دیگر، یک مفهوم خیلی معنوی و مثلاً هیچ جلوه مادی ندارد. از نظر من عرش مفهوم معنوی است. آن توضیحی که اول دادم برای همین‌جاست. این چیزی که در این کهکشان‌هایی که ما می‌بینیم حالا همه‌اش یا جزئیش این جلوه عرش الهی‌ای را که یک چیز به معنوی بسیار بسیار عظیمیه.

یعنی این چیزهایی که خارج از منظومه شمسی می‌بینید، این اصلاً جلوه عرش خداست. و وقتی که تو قرآن از عرش صحبت می‌کند منظور همین است. عرش ستاره و این‌ها همه‌شان جزو سبع سماوات می‌شدن دیگر، نمی‌شدن؟

نه، به هیچ‌وجه. سبع سماوات تا کجا بود؟ سبع سماوات تا یکی از این آخرین سیاره‌ای که می‌دیدن، فکر کنم مشتری یا زحل. ولی فکر می‌کردن، فکر می‌کردند که ستاره‌ها در سقف اینجا چسبیده شده. یک چنین تصوری داشتن.

یعنی لایه‌هاش درسته، هفت تا لایۀ می‌بینند ولی آن واقعاً ستاره‌ها آنجا نبود. من می‌خواهم بگویم یک اشاره واضحی هست در کنار سبع سماوات آوردند عرش عظیم که عرش عظیم هم انگار از همین جنسه، منتها یک چیز بسیار بسیار بزرگ‌تر. من دارم این‌گونه در واقع بحث می‌کنم.

عرش عظیم خارج از دید

یک رفرنس دارم و به وضوح احساس می‌کنم که عرش عظیم منظور آن رفرنسیه که ما الان می‌فهمیم. خارج از منظومه شمسی چیز بسیار بزرگ‌تر از آن وجود دارد که جلوه عرشه و این‌گونه هم نیست که چیز مادی باشد. ولی تجلی مادی دارد. خارج از دید بله. ستاره‌ها را می‌توانیم این‌گونه باز این هفت تا می‌گوییم ولی یک سری چیزها هم هست که نمی‌بینن.

ولی وجود دارد. خب؟ نه همه چیز. من می‌خواهم سماوات این لایه‌هایی که می‌بینید هست، یک عرش عظیمی هم هست. تو الان ستاره‌ها را که جزو آن چیزهایی که می‌دیدن را جزو هفت تا می‌گوییم حساب می‌کردند. خب. خب ولی یک سری چیزها هم نمی‌دیدن. اشتباه می‌کردند دیگر. من آن که واضح است که فکر می‌کردند ستاره‌ها اونجاست، اشتباه می‌کردند.

لایه‌ها را درست تشخیص می‌دادن که هفت تا چیز اینجا وجود دارد. ولی اینکه خب، بر دیدشون تعبیر می‌کردند. خب، اشتباه می‌کردند. اشتباه کردن معنی ندارد که وقتی دیدشون این‌طوری تعبیر می‌شود. من بگذار این‌جوری باید با هم بحث کنیم. عرب که این آیه را می‌فهمید، می‌شد چه می‌فهمید؟ اینکه یک چیز بزرگی در کنار این وجود دارد در کنار این سبع سماوات.

همین، من هم همین را دارم می‌فهمم. همان چیزی که آن‌ها می‌فهمیدن. منتها الان من می‌فهمم آن چیز بزرگ چیست. آن‌ها اشتباه می‌کردند که ستاره‌ها اونجاست. ستاره‌ها خیلی خیلی دور و مثلاً پراکنده‌اند. همه تئوری‌های ذهنی آن‌ها را که دیگر قرار نیست که با بگوییم که چون این‌جوری فکر می‌کردند منظور همین است. این هفت لایه‌ای که بود هنوزم هست.

الان هم که من نگاه می‌کنم می‌بینم و در کنار این هفت تا لایۀ عرش عظیم هم الان می‌فهمم هست. قبلاً نمی‌فهمیدن. من می‌خواهم این‌جوری بگویم. یک عرب حداقل می‌فهمید که اینجا یک چیزی هست که نمی‌فهمه. با تئوری‌هاش جور درنمی‌اومد. این را می‌فهمید دیگر. این چیست کنار سبع سماوات یک عرش عظیمی وجود دارد. خب. من الان نفهمیدم.

کلاً در دیدن عرب‌ها همان چیزی که شما می‌گویید تو قرآن هست، در این ستاره‌ها جزو آن لایۀ هفتم حساب می‌شدن؟ یونانی ها حساب می‌کنند. من نمی‌دانم عرب ها چه کار می‌کنند. یونانی ها حساب می‌کنند. قرآن هیچ دقیق اشاره این ندارد که ستار ها آنجا هستند. خودون مخطب اینکه گفتی نامونید. این سمابات اینجا کنید یا بیرونید؟ های اصلا هرکی از سمابات آنجا نیست.

سما دنیا است. همه چیز. هر چیزی که می‌دینید. سما یعنی هر چیزی که بالای سر ماست. ستاره ها اینجا نیست. زینت بالای سرمون است. خود آن را اصلا خارج باشید از اینکه استرکچر دارد می‌گوید.

من بالای سرمون نگاه می‌کنم و چیزهای زیبایی می‌بینم. خود شاعرانه تر نگاه کنم. آنجا اصلا هرکی هست که استرکچر اینهای چیز روی قرار گرفتن نیست. ولی هفت آسمان داریم که هفت لایۀ ایه که بالای سرمون هست واقعا هست. اینجا اشکالی در آن نیست.

ستاره‌ها و عرش در تصور قدیم

من نمی‌دانم عراق مثل یونانی ها فکر می‌کردند که سوابت و ستاره همه آن بالا چیده شدن یا نه نمی‌دانم ولی ربطی به این ندارد که آن تهوری تو قرآن نیمده هیچگاه گفته نشده که مثلا ستاره ها در آسمان هفته اومدستن یا ترانجانستن ولی این به گذور آمده کناری صد سوابت یک عرش عظیم بیدید این عرش عظیم چیست؟

من الان ریفرنسشو می‌توانم یعنی جلوه مادی ندهید غیر مادی که هست. عرش با جایی دیگر هم بکارند. آه خب عرش همه جا اشاره بروم خیلی جا آمدید یک جای ناسوتیش هم داریم یکی ملکه سبا یکی هم در داستان سلیمان هست.

داستان چیز هم مثلا در ملکه سبا می‌گوید که وله ها عرشون عزیمی. عرش به مناه عرش در لغت ما برای فهمیدن اینکه لغتش چیست عرش عریکه مثلا سلسلت برای همینم الان عرش ستبا مثلا آمده این جایی که خداوند در عرش نمی‌دانم استواه پیلا کرده و این‌ها.

که من جایی که حرف از چیزهایی مثلا آن عرش می‌توانیم مثل همین عرش بگیریم همه جا عرش بگیریم همین معنی را دارم. اونطور عرش این چیزی نیست که ما می‌بینیم یک معانی هست چیزهایی خیلی عظیمی اینجاست که این‌ها جلوش هستند. خب، بپرد..

من می‌توانم بگویید که بالاقفانی من اینجا نیست. این های بالاقفانی در اینجا نیست. می‌توانم فراموش داشتانه حتی به این سامویه که بالاقفانی نیست. من نگفتم که بالا و پایین قرار می‌گویند. من می‌خواهم قرار هست.

همان‌طوری که ما از بالا و پایین استفاده می‌کنیم و مشکلی نداریم با تهوری مثلا فرمس کنیم مثل یک درنیشتر و چیزهای دیگر، قرار هم همینجوره. یعنی آن معنی تنییه بالا و پایین وجوده. اینکه سما بالای سر ماست مثلا. من بودم که این بالا و پایین ایشان را شده. من این معنی فیزیکی دارید.

من بالا یعنی آن جهازی سرم قرار گرفته و پایین اینجایی که پامه هم بنایی که انسانی این سرمه بالای سرمه مثلا اینجایی شما دارید یک جهان ترک می‌کنید یک چارچوی میذارید و من می‌بینید که اینجایی که لشا هستم بالا اینجایی می‌گانه کنید آن طبیعی که میگان میگونید یک کسی این اصلا بالاتر از من می‌شود یعنی اینجا نشستم و یک همچنین ریفرینس دارم مردم استفاده می‌کنند بالا بردند داریم مثلا تو قرآن رافع و کردن کنیم قرآن به سمت خودم بالا می‌دهد یعنی از تو زمین به بالا نرد مثلا ممکن است معلی نرد نداریم اینکه عرش جلوه مادی دارد یک خود این آیه را دقیقا توسط می‌دهد مثلا می‌گوید ملاحکن را می‌دینی که خول عرش دارند مثلا

درار دارند یا مثلا آن‌ها یکی ملاحکه که عرش را حل می‌کرد همه سئلهای خدا در طبیعت یک جوری با واسطه ملاحکه انجام می‌شود اینکه چیزی است که دارد هم می‌شود یک خود گفتنی اینکه جلبه مادی ندارد، این زرمن عجیب و غریبه اگر یک نفر ادعا بکند که عرش صرفا یک چیز مثلا منی عرفانی دارد که همی بشود یک چیز عرفانیه که دارد در اصول ملاکه همی حالا، کلمه هم و حافین هم انحاول الارش من به نظرم چیز دیگر، یک جوری کنار رب و صنوات سب، رب و الارش لازم آمدند و اینکه ما یک رفرنس هم داریم.

عرش عرفانی و حافین

نمی‌دانم من به نظر من هرچیزی که معنوی عرفانیه که جلوه‌اش هم همین چیزی است که بهش تو قرآن دارد عرض می‌کنم. که سب و سماوات آمده، آنجا سب و سماوات هم دارند معنوی تفسیر می‌کنند. همه را معنوی دارند. نه. نه به هیچ وجه این‌طور نیست.

یعنی عرفا عرفا یک جوری باز در مورد سب و سماوات قبول دارند که این جلوه‌ی آن چیزی است که در بالاست. این‌جوری نمی‌گن که مثلاً هیچ‌چیزی ما سب و سماوات تو قرآن اصلاً مادی نیست. جلوه‌ای دارد ولی معنا هم دارد. خب معنا هم دارد راست. ولی کنار سب و سماوات آمدند عرش من دو جور در واقع استدلال کردم.

یکی اینکه فقط هم این‌جوری واژه‌ای نگاه کنیم، به نظر می‌آید که عرش چیزی در مایه‌ی سب و سماوات باید خیلی خیلی بزرگ‌تر باشد. در کنار اینکه می‌آید با لفظ عظیم ازش یاد می‌شود.

من مطمئنم که اعراب همین هر کسی که قبلاً این را می‌خوند و تصوری از جهان اون‌طوری که ما الان داریم نداشت، این برایش یک مشکل ایجاد می‌شد که عرش چیست و حالا یک جوری باید صرف‌نظر می‌کرد.

عرش را سلطه معنی کنیم مثلاً کجا اشکال دارد؟ خب اینجا که تو این معنی خیلی ساده‌اش عرش تو قرآن به کار رفته به معنای تخت هم هست. خب جای که علی‌العرش استوا یعنی چه؟ بر عرش مستوا پیدا کرد. یعنی می‌خواهم هم‌دیش می‌کنم.

یحملون العرش یعنی چه؟ خب نه می‌شود من هیچ‌وقت این‌طوری نیست که من بتوانم صددرصد شما می‌توانید بگویید عرش پنج تا معنی تو قرآن دارد. تو این آیه اینه، تو آن آیه این است.

من می‌خواهم بگویم که اگر همین‌طوری طبیعی نگاه بکنیم به نظر می‌آید که کنار سب و سماوات عرش عظیم است و ما هم که می‌بینیم که یک عرش عظیمی کنار سب و سماوات الان هست. الان که دیگر ما می‌فهمیم.

بنابراین اگر قبلاً مثلاً یک عرب مشکل داشت که این عرش چیست، من احساسم این است که الان. گفتم از این مثال شاذ شروع می‌کنم، مثال شاذ می‌شکنه اینجا. در مورد سوره‌ی یونس هم باز هست و رفع علی‌العرش.

باز حرف از یک جایی است که در واقع برایش مثلاً می‌شود بالای آن دست، تخت سلطنت. و یک یک نکته‌ای که تو قرآن زیاد روش اشاره می‌شه، بهش اشاره می‌کنه، اینکه هی به مردم می‌گوید که فکر نکنید تو این چیزهایی که می‌بینید، مثلاً این‌ها را ما بازیچه هستند.

آسمان بازیچه نیست

ما این‌ها را مثلاً لاعبین خلق کردیم. مثلاً الان واقعاً تصور مردم نسبت به این کهکشان، یک چیزهایی همین‌جوری دارد می‌چرخه و مثلاً که مرتب تو قرآن اشاره به این می‌شود که این‌جوری نگاه نکنید. این چیزها یک معانی‌ای آنجا هست. بازی نیست. یا مثلاً مؤمنین آسمان را نگاه می‌کنند می‌گویند ربنا ما خلقت هذا باطلا.

چیزها این همه‌چیز که این بالا خلق کردی، احساس یک آدم مؤمن این است که این‌ها همین‌جوری بازیچه نیست. مثلاً یک قشنگی‌فان ما نگاه بکنیم، یک چیزی آن بالاست. واقعاً هم یک چیزی آن بالاست. خب من ادامه بدهم یا؟ چون دیر شروع کردم. هشت و ربع. می‌خواهید برید؟ خیلی خیلی زیاد. ولی می‌خواهید دو ساعت صحبت را بکنیم. هشت و نیم صحبت. بله.

اگر کسی می‌خواهد برود، خب می‌گوید که. ببینید باز من چیزی که دفعه‌ی قبل گفتم می‌خواهم حالا یک خورده همین یک ذره فنی‌تر ببینم. ببینید واژه‌ی محسن.

واژه‌ی محسن تو قرآن، می‌خواهم اولاً یک آیه‌ای که کلمه‌ی حسن در آن به معنای معمولی به کار رفته. که در مورد زنان به کار رفته. می‌گوید که به پی در آیه‌ای که خطاب به پیامبره، در مورد زنان می‌گه، می‌گوید و لو اعجبک حسن‌هن.

وگرنه یعنی چه؟ اینجا دقیقاً به معنای زیباییه. چیزی که در یک زن ممکن است به اعجاب واداره، این که به هر حال حسن، حسن به معنای مادی‌ترین وجه حسن به معنای زیبایی ظاهری. در مقابل این که حالا زیبایی می‌تواند جنبه‌های معنوی‌تر هم داشته باشد، ولی اینجا به نظر می‌آید که بیشتر اشاره به معنی زیبایی.

من می‌خواهم بگویم که از کلمه‌ی حسن تو قرآن همیشه مفهوم زیبایی در آن هست. ریشه‌ی حسن همان‌طوری که اعراب هم به کار می‌برن به معنای زیباییه. پس محسن یعنی کسی که در واقع انگار زیبایی خلق می‌کند. کسی که همه‌ی رفتار و معنی‌اش و همه‌چیزش یک جوری زیباست.

بعد این آیه را که دفعه‌ی قبل در موردش صحبت کردم که می‌گوید که تلک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمة للمحسنین. هدی و رحمة للمحسنین. بعد دارد سعی می‌کند توضیح بدهد محسنین یعنی چه. الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم بالاخرة هم یوقنون.

محسن و زیباترین اعمال

بیش از اینکه این‌ها تعریف محسن باشد در واقع شما از این آیه این را باید بفهمید که زیبا ترین کارات در دنیا دقامه، صلاة آن بیسه نکه این تعریف محسن ما می‌دانیم محسن یعنی چه یعنی محسن کسی که زیبا ترین کارات را که می‌تواند انتظار با ملاک زیبایی شناسی مثل هنرمند برزندگی می‌کند افعالش، اعمالش همه چیزشی دیگر زیباست همه کار را بازیبایی انجام می‌زنیم و این ستا در واقع معنایش این‌گونه بیشتر می‌شود اینها زیبایترین کار هست چه چیزهایی اگر یک نفر واقعا محسن باشد باید این ستا کار را حتما بکند باید اقامی سلات داشته باشد ایتای زکات داشته باشد و به آخرت یاد می‌شود من این‌گونه قبول نمی‌کنم که این‌ها تعریف محسنه محسن این چیزی که ما می‌دانیم و این‌ها هم مشانه های اصلی شه بنابراین اینها نتیجه می‌شود که این ستا عملی که داریم اینجا گفته می‌شود زیبا ترین عمل هست از در خدا بنابراین آن آیه هم که می‌دهد که اقامه سلات من نمی‌خواهم در مورد اقامه سلات صحبت کنم من اران در مورد این صحبت بکنم شاید تا یک روپ تمام بشود من می‌خواهم در مورد آن مشکلی که پیشونه در مورد این آیه در مورد حضرت یوسف می‌گوید و لما بلغ اشدهو آتایناهو خکمن و علمن و کزالکن و نجدل محسن یک وقتی که بلغ اشدهو یعنی برانوزه کافی روشت کرد بلو برسید یعنی این

استلاحی که برانوزی یاد بکند یعنی این افراد به یک رشد مثلا به یک حدی از رشد مثلا به هنوی خودش رسید یک آتایناهو خکمن و علمن بهش خک و علم دادیم و کزالکه نجزال محسن و این‌جوری است که به محسن پاداشید این که الان شما ممکن است نفر نماز بخواند به این معنی من می‌خواهم یک دلیل خیلی ساده بگویم که اقامی سلات و حسابی بغیران می‌گوید استانداردهای ما یک خود بالتر نماز خواندن نیست اقامی سلات یک عمل معنیه الان معلوم شد که الان نه من احساس کردم که شاید مثلا معلوم شدیم مختلف اگر کسی دارد این سه تا اولا انجام می‌دهند که همه ما داریم کار را می‌کنیم بنابراین به همه ما باید یک حکم و عل می‌داریم می‌بینیم که دارد نمی‌شود بنابراین یک استدیالیه که اقامه سلات به معنی دماغس کنیدن نیست این رایت زاهر کردن نیست یک خود معنی انجام دوگران دارد که واضح هم هست یک هرکی واجه اقامه سلات دوگران مثلا این نفت سلات هلک کبیره تونه بلاید خواهشه باید خیلی رایت نمازی کنید چیست چیست؟

یک چیز سختی است. بله دیگر محضب بله. ما سخت نیست جماعه جدو خاشه. نتیجه می‌گیرد بله. بگذار درمانی واجه محسن در باران خواب بودن. می‌گویند که نبه انا به تعریفه انا لنرا کمه نرمحسن. دو تا آدم معمولی هست.

یوسف یک چیزی تو وجودش هست که هر کسی ببینی حسن و مثلا زیبایی رفتار این آدم جلد بشود می‌کند. این‌ها مفتاً یک مدت باشد در زندان بودن بهش این حرف را دارند. اینها لن نرا کمیدن محسنی مطور حسنش دیده می‌شود. مطور از محسنی می‌داند این رفتارهایی از خودش می‌شون می‌دهد.

یک منشی دارد که این‌قدر زیباست که آن‌ها که در یک باست غیردینیه دید. یک دو نفر آدم دارند به گروه سخنی حرف را می‌زنند. دیگر برادران بهش قبل از این تکلیف شناسنش وقتی که این برادر دوازده هام را پیش خودشان خواهد نگه دارد میان به یوسف باز می‌گویند که اینن لهو عوان شیخم کبیرن فخوز احدن و مکانهو.

یعنی که از ما را جاییم برادر کچیکی بگوییم. یعنی پدر پیری دارد که اصلا خیلی برایشون مهم نکنید پیشش باش. و مکانه انا لنراک من المحسنین.

یوسف از المحسنین

باز هم هرکی یوسف را می‌بیند یک چیزی تو وجودش هست که همه تحت تاثیر قرار می‌گیرند. حالا به غیر از اینکه از خود قرآن برمیاد که چهره بسیار زیبایی دارد ولی من المحسنین منظور آدم‌هایی که خوب را هستند نیست. یعنی رفتار زیبایی دارد که همه این را در موردش می‌گویند. و یک نکته دیگر در مورد خود داستان هم که احسن القصص.

همه چیز این داستان کلمه حسن مرتب تو این داستان دارد استعمال می‌شود. در مورد یوسف و حتی خود داستان هم زیباترین داستان. برای خاطر اینکه آدمی که این را خیلی تو یوسف تجلی داشت این محسن بودن. ملاک انگار نماینده همه محسنین در قرآن. آدمی که تمام لفظ هاش این‌گونه زیباست، خود ظاهرش هم زیباست و همه چیز تو همه چیزش حسن دیگر می‌شود داستان زندگیش هم زیباترین داستان.

خب، من بگذارید من مرا در مورد اقامه صلات هی شد بگویم. بگذارید من در مورد کلمه حکم که تو این آیه آمده چون با یک نفر صحبت کردم در موردش. می‌گوید و لما بلغ اشده آتیناه حکما و علما. این خیلی تو قرآن یک آیه مشابه این هست. مثلاً فکر کنم در مورد حضرت یحیی می‌گوید و آتیناه الحکم صبیا.

در موقعی که کودک بود بهش حکم دادیم. خب بعضی از ترجمه‌ها ترجمه می‌کنند حکمت ولی حکم معنایش حکمت نیست. چیست معنیش؟ رفرنسش چیست؟ خب، می‌خواهم دقت بکنید آتیناه و خب من این‌گونه فکر می‌کنم بیشتر به جای اینکه مثلاً اولاً یک لغت دارند بعد هم اینکه این کنار علم آمده.

چه چیزی کنار علم هست که مثلاً در مورد آدم خوب آتیناه و حکم آتیناه و حکما و علما. آخه کنار علم مثلاً یک علمی به یوسف یک علمی داده شده. به نظرم می‌آید منظور همان تعویل احادیثه دیگر. خب؟

حکم هم بهش داده شده. حکما و علما. آخه نه، ببینید همه این چیزهایی که شما دارید می‌گویید با حکما سازگار نیست. با اینکه این نه که نیست. مثلاً تشخیص نمی‌دانم مثلاً خوب از بد باید بگوید آتیناه و حکم و علما. علما و الحکم.

یک چیز معرفه است این چیزی که شما دارید می‌گویید. یک حکمیه. بهش یک حکمی دادیم. حکمت هم نمی‌تواند معنایش آتیناه و حکم. علما یعنی یک علمی بهش دادیم. مثلاً تعویل احادیث بهش دادیم. علمی که به طور کلی ندادیم. یک علمی بهش دادیم این‌گونه بخوانید.

و یک حکمی. و یک حکمی. حکم چیست؟ آفرین. می‌شود وظیفه. حکم به معنای اینکه ادارات می‌دهند. به حضرت یوسف یک حکمی داده شده. یعنی در زندگیش باید چه کار بکند. و کذالک آدم‌هایی که محسن هستند خدا تکلیفشون را تو زندگی برایشان مشخص می‌کند.

حکم و فهم کار زندگی

یعنی در یک لحظه‌ای از زندگی‌شان این‌ها می‌فهمند به هر طریقی. حالا ممکن است بهشان وحی بشود یا آدم‌هایی باشند بهشان وحی نمی‌شود به یک طریقی. می‌فهمند که کارشان تو زندگی این است. باید این کار را انجام بدهند. ولی زیاد زیکزاک نمیرن. مثلاً ماها زندگی نمی‌کنیم. اینکه آتیناه و حکم حالا بگذارید من چیز از تو خود قرآن باید دلیل بیارم.

می‌گوید تو همین سوره یک خورده اون‌ورتر این‌هایی که می‌گویند حکمت بعد از اینکه يوسف · ۸۰فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّۭا ۖ قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ ۖ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى ۖ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَپس چون از او نوميد شدند، رازگويان كنار كشيدند. بزرگشان گفت: «مگر نمى‌دانيد كه پدرتان با نام خدا پيمانى استوار از شما گرفته است و قبلا [هم‌] در باره يوسف تقصير كرديد؟ هرگز از اين سرزمين نمى‌روم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا در حق من داورى كند، و او بهترين داوران است. الحاکمین.

می‌گوید من از اینجا تکون نمی‌خورم مگر اینکه خدا به من حکم بدهد. و هو خیر الحاکمین و خدا بهترین حکم‌دهنده است. یعنی اینکه یک جوری خدا تکلیف مرا من تکون نمی‌خورم. خدا باید به يوسف · ۸۰فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّۭا ۖ قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ ۖ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى ۖ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَپس چون از او نوميد شدند، رازگويان كنار كشيدند. بزرگشان گفت: «مگر نمى‌دانيد كه پدرتان با نام خدا پيمانى استوار از شما گرفته است و قبلا [هم‌] در باره يوسف تقصير كرديد؟ هرگز از اين سرزمين نمى‌روم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا در حق من داورى كند، و او بهترين داوران است..

یا باید پدرم به من بگوید من از اینجا بیام یا من خدا به من حکم بدهد. به وضوح اینجا منظور خدا به من حکمت بدهد نیست. ها؟ و هو خیر الحاکمین خدا بهترین کسی است که حکم می‌کند.

در مورد آدم هم وقتی که حکم می‌کند مثلاً فرض کنید به یک آدمی نبوت می‌دهد به عنوان حکمش نبوت یک کسی ممکن است حکمش چیز دیگه‌ای باشد. بله خلاصه اگر آدم‌های خوبی باشید لازم نیست خیلی تو زندگی‌تون زیکزاک بروید.

حالا بگذارید من محسنین دیگر و کذالک این جزای محسنینه. اگر شما دارید لابد شاید جزو محسنین بودید. آن‌ها این گذاره این است که اگر جزو محسنین باشید آنگاه بهتان حکم و علمی داده می‌شود. بگذارید من در جلسه‌ی بعد.