→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۵ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

ارتباط شرک و سنت، کودک والد، بالغ

۲۱,۶۱۰ واژه · ۴۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه ریشه‌های روانی شرک و مواجهه غیرمستقیم با طبیعت از راه افکار حائل بررسی می‌شود. مدل‌های ایگو و اید و سوپرایگو و کودک و والد و بالغ برای تبیین پذیرش عقاید شرک‌آمیز به کار می‌رود. نسبت سنت، تقلید والدانه و تحقیق نیز مطرح است.

افکار حائل و مواجهه با طبیعت

چیزی مستقیم نبود که همه این‌ها را در واقع کاملاً به هم دیگر ربط بدهد. یعنی آن چیزی که الان ما داریم که یک افکاری داریم که حائل می‌شود به این که ما مثلاً با طبیعت مستقیم مواجه بشیم، این کاملاً یک چیز قدیمی، همیشه بوده. ما همیشه برای خودمان این داستان‌ها را داشتیم. حالا اگر فایرابند به ساینس امروز می‌گوید داستان پریان، آن موقع واقعاً داستان پریان بود.

یعنی همه چیز از نظر مردم روشن بود. طبیعت را برای خودشان تفسیر می‌کردند. هر چقدر تفسیرشون احمقانه هم باشد، ولی باور می‌کردند. بنابراین اصولاً این‌جوری نبود که مستقیم، مواجهه‌ای که قرآن مثلاً دعوت می‌کند که بدون با ذهن خالی آدم طبیعت را نگاه بکند، یک چیز شگفت‌انگیزی ممکن است ببیند و یک احساس خاصی بهش دست بدهد، اصلاً این‌جوری نبود.

یعنی با چیزهای خودشان به طبیعت نگاه می‌کردن، با عقاید و افکار خودشان به طبیعت نگاه می‌کردند. این یک نکته می‌خواهم روشن بکنم که آن قبلاً هم این را یک اشاره‌ای کردم که بعداً می‌گویم که این‌جوری نیست که مردم قبلاً خیلی تجربه‌ی دینی واقعاً به دست می‌آوردن. به دلیل اینکه آن‌ها هم کاملاً گرفتاری‌های خودشان را داشتن. حالا من یک خورده می‌خواهم در مورد این چیز صحبت کنم.

اینکه چه جوری اصلاً این شرک در واقع چه جوری به وجود می‌آید؟ چرا این‌قدر جاهای مختلف شرکتشون مشابه همدیگر است؟ این یک جوری باید یک پایگاه روانی مناسبی داشته باشد. یعنی به یک دلیلی مردم مثلاً را میارن به یک چنین افسانه‌سازی‌هایی، به این حالت تخاصمی که مثلاً در طبیعت می‌بینن، یک دلایل روانی چیزی دارد، مشخصی دارد.

بگذار من یک سری مکانیسم‌ها را می‌خواهم بگویم. این‌ها مکانیسم‌هایی که در واقع یک جوری درونی هستند، بعد هم یک سری چیزها هم هست کاملاً به این نحوی در واقع به اجتماع هم برمی‌گردد. کلاً یک خورده می‌خواهم توضیح بدهم که چه جوری این افکار و عقاید ریشه‌شون در روان چیست. یک نکته‌ای وجود دارد.

حالا من این چیزی که دارم می‌گویم ممکن است خیلی چیز نباشد. یعنی جزو بگذار بگویم حالا اینکه چقدر مثلاً خنه بهش اعتقاد دارند. فکر می‌کنم کلیاتشو همه قبول دارند ولی مثلاً یک جزئیاتی هست که یونگ خیلی روش تأکید می‌کند. یعنی همه‌ی ما انسانی که از ویژگی‌هاش این است که به شدت در درونش چیز وجود دارد. یک نیروهای متخاصمی واقعاً وجود دارد.

یعنی ما امیال خیلی خیلی گوناگونی داریم که با همدیگر خیلی هم در به اصطلاح سازش نیستند. ما ضمیر ناخودآگاه ما آن‌جوری که مثلاً یونگ توصیف می‌کند پر از چیزهای مختلفه. یک عالمه مثلاً چیز در آن وجود دارد.

محتوای از پیش داده شده به یک معنایی وجود دارد. ما امیال مختلفی داریم که همین امیالمون در آن واحد ممکن است با همدیگر تضاد داشته باشند. یک آدم مسیر رشد یک آدم تقریباً از اینجا شروع می‌شود که به طور طبیعی یک چنین درونی دارد.

یونگ و رشد انسان

یونگ به شدت روی این تأکید دارد. این هم کلیاتش که درون آدم چیزهای متخاصم وجود دارد، این مورد تأیید همه هست. ولی یونگ خیلی روی این تأکید دارد که اصلاً رشد انسان، فرایندی که باعث رشد انسان می‌شود از نظر روانی، این است که یک وحدتی در روان انسان ایجاد بشود.

یعنی این حالت که چیزهای مختلفی در روان هست که این‌ها با همدیگر یک جوری در واقع تداخل دارند، می‌کنن، متخاصم هستند، همه چیز در واقع به نوعی تمام نیروهای ناخودآگاه، همه چیز جذب بشود تو خودآگاهی و آدم یک وحدتی در واقع در درونش ایجاد بشود. ها؟ شناختن. شناختن؟ نه از نظر یونگ بله دقیقاً همین‌جوریه. یعنی من در ضمیر ناخودآگاهم یک عالمه چیز می‌گذره که مطلقاً ازش خبر ندارم.

همین این‌ها دارد روی زندگی من تأثیر هم می‌گذارد و من نمی‌دانم که چگونه تأثیر می‌گذارد. و یونگ یک جوری معتقده که جذب شدن در خودآگاه دقیقاً معنی‌اش همین است. یعنی یک جوری من همه‌ی عوامل روانی خودم، اولاً روان ساده می‌شه، ثانیاً اینکه همه چیزش دیگر برای خود من روشنه.

این‌جوری نیست که من تحت تأثیر یک نیروهایی که نمی‌دانم قرار بگیرم. چه؟ نه از یونگی داری سؤال می‌کنی؟ نه. نه مطلقاً اصلاً روان‌شناسی خوندن، روان‌شناسی یونگ بهت می‌گوید که مثلاً یک اجزایی در روان تو وجود دارد. تو پیداش که نمی‌کنی. روانی نه واقعاً این‌جوری نیست. حالا اینکه تو جذب شدن ناخودآگاه در خودآگاه، یعنی مکانیسم‌های ناخودآگاه در اختیارت قرار می‌گیرند.

این اصلاً یک چیز کاملاً عملی. از یونگ می‌پرسیم مثلاً بهت ممکن است بگوید برویم مثلاً با این دایره بشینیم ریاضت بکشیم. فرایند فردانیت یک اتفاق واقعی روانی‌ست. ربطی به این ندارد که من اجزای روان خودم را می‌شناسم. اینکه مکانیسم‌هاشو در واقع پیدا می‌کنم تو وجود خودم و این‌ها خودآگاه می‌شود مکانیسم‌ها.

این خیلی فرق می‌کند با اینکه من همین‌جوری که کتاب خوانده باشم این مکانیسم‌ها چی‌ان. فعالیت‌های ناخودآگاه یک جوری چه می‌شن؟ جذب خودآگاه می‌شوند. یعنی من روی همه اجزای درون خودم انگار مسلط می‌شم. فقط مسئله شناختنشون هم حتی نیست. یک جوری تأثیر ناخودآگاه را می‌توانم ازش ببرم. را همه چیز کنترل پیدا کنم. خیلی شبیه توصیف که همه تقریباً انواع عرفان‌های مختلف دنیا یک چنین چیزی دارند.

یعنی نهایتش مثلاً از نظر عملی به یک قدرت مطلقی روی نفس خودشان می‌رسند. که دیگر چیزی از درونشون مثلاً یک دفعه افکار مزاحم وارد ذهن‌شان نمی‌شود. ناخودآگاه یکی از کارهایی که می‌کند این است که مرتب شما در طول روز هم یک چیزهایی به ذهنتان می‌رسد که نمی‌دونید از کجا آمده.

آدم‌هایی که روانی می‌شوند این مکانیسم‌هاشون خیلی تضعیف می‌شود. کلاً دیگر اختیاری روی ذهنیت خودشان ندارند. مرتب از طرف ناخودآگاه انبوهی از افکار و تصورات تو ذهن‌شان می‌آید و این‌ها کنترل روش ندارند.

فردانیت و کنترل خودآگاه

این دقیقاً مکانیسم این فرایند فردانیت که رسیدن به جایی است که روی همه چیز دارند کنترل پیدا می‌کنند. جذب شدن تو خودآگاه، عملاً شناخت علمی نیست. جذب شدن به این معنی که خودآگاه همه چیز را در واقع تحت کنترل خودش هم می‌گیرد.

حالا یک چیز دیگر که تو روان‌شناسی‌ها همه در واقع روش توافق دارند این است که من هر انسانی یک جوری حس‌های درونی خودش را به بیرون به اصطلاح پروجکت می‌کند.

چیزی که بهش فرافکنی می‌گویند. یعنی الان فرض کنید من یک حس خیلی بدی داشته باشم، یک جوری احساسم واقعاً بدون در کنترل خودم نیست. وقتی من حس بدی دارم، یک جوری دنیا را انگار بد می‌بینم. وقتی حس خوبی دارم، محیط انگار به نظرم جالب‌تر می‌رسد.

یعنی اصلاً کلاً اینکه احساسات درونی ما، آن چیزهایی که در درون ما هست، یک جوری پروجکت می‌شود را جهان خارج، این چیزی است که همه قبول دارند. یک عالمه مثلاً مشکلاتی که به وجود می‌آد، مثلاً فرض کنید دعوای بین زن و شوهر، تا آخرش ممکن است بروم پیش روان‌شناس، یکی از آن دو نفر الان حال بدی دارد و یک جوری دعوا را پیش می‌برد دیگر.

احساس می‌کند تقصیر طرف، نه اصلاً پروجکت کردن به این معناست که مرحله بالاترش این است که من منشأ حال بد خودم را در بیرون اصلاً در واقع یک جوری جستجو می‌کنم. این دیگر یک خورده حالت خودآگاه هم پیدا می‌کند. خیلی مشکلات این‌گونه پیش می‌آید.

دو نفر با هم اختلاف دارند، تو شرایطی که یکی تو وضعیت روانی بدیه، یک جوری طرف مقابل را در واقع انگار بد می‌بینه، تقصیر آن می‌گذارد و یک مشکلی شروع می‌شود. من کلاً می‌خواهم بگویم این یک مکانیسمیه که در وجود آدم وجود، وجود انسان‌ها هست. تا وقتی که یک فرد تکامل پیدا نکرده و این درونش خیلی شلوغه، به طور طبیعی بیرون را خیلی شلوغ می‌بیند.

یعنی اینکه چه جوری این مکانیسمی که عرفا مثلاً می‌گویند که یک نفر می‌تواند تو وحدت کشف بکند و اینکه باید ما در درون خودمان یک پیش‌دستی بکنیم تا یک چیزی را در واقع وحدت را بفهمیم. فرض کن الان این چیزی که عرفا می‌گویند درست است. اصلاً چیزی که در بیرون هست، یک کل واحد مثلاً منسجمه.

همان‌طوری که آن‌ها اصلاً توصیف می‌کنن، اصلاً می‌گویند وحدت وجوده. اصلاً انگار همه چیز این جزئیاتی که ما داریم می‌بینیم انگار وجود ندارد. به یک معنایی به یک جایی می‌رسند که این چنین چیزی را حس می‌کند. خیلی چیزها اعتباری است، واقعی نیست. چرا ما به طور طبیعی چنین ادراکی نداریم؟

خب از عرفا بپرسید، از قدیم هم این را می‌گفتند. نه فقط عرفای ما، همه جا. اینکه من در واقع می‌گویند که تو قلبت اصلاً آمادگی پذیرش این را ندارد. یعنی یک جوری انگار قوه ادراکی و شناختی تو آماده‌ست، وگرنه آن چیزی که ما می‌بینیم همونیه که تو می‌بینی.

وحدت درونی و شرک بیرونی

اینکه تا وقتی که من در درون خودم یک جوری به وحدت نرسیدم، بیرون را شلوغ و مثلاً اگر در درون خودم چیزهای متخاصم داشته باشم، بیرون را متخاصم می‌بینم. یعنی شرک چیز خیلی طبیعی است.

یعنی آدمی که رشد پیدا نکرده، دنیا را پر از کثرت و پر از چیز می‌بیند. ضد و نقیض می‌بیند. در واقع آمادگی اینکه یک چیز خیلی واحدی را در دنیا مشاهده بکند، اصولاً ندارد.

این یکی از پایه‌های روانی شرک که می‌گوییم. آدم‌های رشد پیدا نکرده، اصولاً تمایل دارند به کثرت. به تمایل به وحدت ندارند. یعنی این اینکه یک آدمی اصولاً تمایل پیدا بکند که در دنیا وحدت را ببیند، یا مثلاً فرض کنید اگر یک جایی واقعاً همین من می‌خواهم مثال‌های خیلی ساده، یک جایی که همه عقاید مشترک، اگر یک عقیده مختلف وجود دارد، بعضی از آدم‌ها به شدت گرایش دارند به آن اختلافات.

گرایش زیادی به آن قسمت مشترکات ندارند. یک عده طبعاً گرایششون به چیزهای مشترکه. انگار یک روند وحدت‌بخشی را واقعاً بیشتر با چیزشون سازگار با درونشون. این یکی از چیزهاست. این یکی از پایه‌های شرکه.

یعنی واقعاً انسان به طور طبیعی وقتی رشد پیدا نکرده، میل دارد که اطراف را بیشتر به کثرت تمایل دارد و نهایتاً خب برای این چیزهایی که می‌بینه، آن حس تفاوت هم هست، هزار جور داستان ممکن است بسازه دیگر.

هر چیزی را به یک چیزی نسبت می‌دهد. شرک را از آن معنی که در قرآن هست، همان عقاید شرک‌آلودی که داشتن، یعنی نسبت دادن نیروهای طبیعی و گذاره‌هایی به یک موجودات خیالی. بت‌پرستی من، شرک به آن معنایی که تو قرآن هست، من منظورم این است.

به آن چیزی که تو قرآن هست، مثلاً وقتی می‌گوید المشرک یا المشرکون، حالا به طور کلی دارد در موردشون بحث می‌کنه، آن عقیده من چیزی که الان دارم می‌گویم شرک، خیلی آن شرک ظریف نیست که تو همه هست.

تا یک نفر مثلاً به آن نهایت کمال خودش نرسه، مشرک. و اینکه وحدت را واقعاً درک نمی‌کند اون‌طوری که باید درک کند. ولی چیزی که در قرآن مورد به اصطلاح هجوم توحیده و در واقع دعوا سرش هست، این است که بت‌پرستی می‌کردند. بت‌پرستی چیست؟

بت‌پرستی این است که یک موجودات خیالی را در واقع تصور می‌کردند که این‌ها یک چیزهایی در طبیعت در اختیارشون. کلاً چیزی که تو قرآن هم آمده این است. این‌ها یک اعتقاد داشتن که این بت‌ها یک جوری یک نیروهایی دارند دیگر.

یک چیزهایی در اختیارشونه و سرنوشت حتی این آدم‌ها در جهان پس از مرگ هم می‌تواند به شفاعت این‌ها بستگی داشته باشد. یک موجودات خیالی که اصلاً وجود ندارند. شرک را در واقع یک جوری من معادل با همان افسانه‌های پریان دارم به کار می‌برم. یعنی وجود یک سری عقاید خرافی‌ای می‌شود که چیز است.

شرک به‌مثابه کثرت احوال

شرک‌آلود بودن یعنی اینکه پر از چیزه، کثرته. احوال مختلف، مثلاً خدایان دارند، احوال با همدیگر ممکن است سازش نداشته باشند. یعنی آن چیزی است که باعث می‌شود که وحدت را اصلاً این‌ها نبینن. آن چیزی که قرآن خیلی بهش دعوت می‌کند این است که نگاه کنید ببینید اصلاً این چیزی نیست. دعوایی در دنیا نیست.

یعنی انسان‌ها را بگذارید کنار، همه چیز این‌جوری در آرامش دارد به سر می‌برد. طبیعت، آن چیزی که خدا خلق کرده، به غیر از افکار ما که مثلاً ممکن است در آن تخاصم و این‌ها باشد، همه چیز در آرامش مطلق است. این چیزی است که خیلی تو قرآن، این چیزی است که شرک مانع از این می‌شود که مردم ببینند.

یک جوری وحدت دنیا را اصلاً به همین معنی ساده‌شم حتی درک نکنند که یک نیرو انگار بیشتر در دنیا نیست. بفرمایید. بله. مثلاً اینجا عقیده‌ای که آن گفتم. آخه این تعریف جامعی ندارد دیگر. یعنی روان‌شناسی رشد یک چیز خیلی جامع و کاملی نیست که من بتوانم بگویم که مثلاً تو روان‌شناسی از رشد یک چیز مشخصی در رابطه هست.

من بله حالا مثلاً با آن اصطلاحات دارم صحبت می‌کنم. اینکه رشد پیدا کردن یک جوری رسیدن به یک جایی است که همه چیز یک انسان رشد یافته، همه چیز وجودش تحت کنترلشه. یک جوری به یک حالت یگانگی انگار رسیده. اصولاً روان‌شناسی رشد چیز نیست. این‌جوری خیلی بحث‌های این‌جوری در آن متداول نیست. خیلی اجزا را در واقع می‌گویند چگونه رشد می‌کند.

مثلاً روان‌شناسی رشد بیشتر در واقع دنبال این است که ببیند مثلاً فرض کن بخش‌های مختلف خودآگاهی باشد، ترکیبی رشد می‌کنند. اصلاً قدرت انتزاع تو چه سن و سالی به وجود می‌آید. خیلی بحث‌های این‌جوری می‌کند. آن چیزی که من در واقع دارم می‌گم، اسمش تو روان‌شناسی، روان‌شناسی کماله. این خیلی چیزی نیست که به اصطلاح دانشگاهی حتی شده باشد.

مثلاً فروید مطلقاً روان‌شناسی کمال ندارد. یعنی اصولاً یک ایرادی که به فرویدیسم می‌گویند این است که از تو روان‌شناسی فروید همه مریضن. مثلاً آدم سالم وجود ندارد. یعنی این‌جوری نیست که یک معیاری در روان‌شناسی فروید باشد که این‌جوری نباشه، این آدم سالمه. اصولاً موجود چیز است دیگر، یک چیز تعریفی از کمال و سلامت و این‌ها ندارد. واقعاً نداره‌ها. یعنی نه اینکه نداده.

فضای روان‌شناسی این‌جوری است. که چیزی به اسم مثلاً سلامت روانی وجود ندارد. بعد مثلاً فروم و یونگ این‌ها آدم‌هایی هستند که برای اولین بار به شدت تأکید کردن که تو روان‌شناسی لازم است که روان‌شناسی کمال داشته باشد. خود آدم سالم کیست؟

یونگ برای خودش خیلی خیلی پیچیده یک روان‌شناسی کمال برای خودش دارد. همین چیزی که اساسی که در روان‌شناسی‌اش هست که فرایند فردانیته، نهایتش این است دیگر. شبیه آن چیزی است که مخصوصاً بودا یاد می‌گرفت. آن چیزی که به عنوان کمال در نظر می‌گیره، یک چیز خیلی شبیه عرفان شرقیه.

قرآن و تعریف شرک

برای همین هم خیلی اصولاً یونگ را خیلی تحویل نمی‌گیرن. برای اینکه خیلی گرایش پیدا کرد به حرف‌هایی که قرن‌هاست مثلاً در شرق گفته می‌شود. برای اروپایی‌ها خیلی این چیز نیست. بله. آها. مثلاً قرآن شرک را مثلاً تعریف می‌کنه، منظور هست. تعریف، تعریف. بله ولی بله. هر وقت بله تو قرآن هم هست. ولی لحظه به این برنمی‌گرده.

یعنی این مکانیسمی که، این مکانیسمی که من دارم می‌گم، مربوط به هرجور شرکی می‌شود. اصولاً شرک مقابل توحیده دیگر. مقابل دیدن وحدت در دنیاست. در خودمان، دنیا، همه جا. بله.

ولی قرآن وقتی که حرف از مشرکین و مبارزه با شرک می‌زنه، آن شرکیه که مستقر شده. یعنی یک مثل ایدئولوژی، مثل سنت مستقر شده‌ست که یک سری افکار خرافه بیخود که اصلاً کاملاً پرت و پلا هستند و مردم قبول ندارند.

بعد یک سوال دارم. شما می‌گویید این‌ها مثلاً مدیریت زمان این موارد خب؟ این‌گونه بگوییم مثلاً علتش این است که یک در واقع یک سری واقعاً یک باکره‌گی داشتن بعد این پروژه که ازشان بیرون بعد گفتن که نمی‌شود. من گفتم یکی از مکانیسم‌ها، حالا دارم می‌گویم. خب؟ بعد حالا یک چیز هست.

نگاه کنید من فکر می‌کنم افسانه‌هایی که ساخته شدن برای آرامش‌بخش بودن، یعنی برای اینکه یک جورهایی خوشی را ببینند، این را بپذیرند. یعنی به قول معروف پروژه، این را می‌دانم که خیلی فقط من تاکیدم روی تخاصم، دعوا داشتن، این کثرت. اینکه چیزها را هر کدام را جداگانه توضیح دادن. آن چیز واقعی که در طبیعت هست، آن حسی که باید مثلاً طبیعت داشته باشند را ندارند.

جدا جدا هر چیزی برای خودش یک داستان دارد و می‌تواند متخاصم باشد، بعد یک جاها نیست. اصولاً شرک بیشتر چیز است. مثلاً فرض کن اسطوره‌های یونانی این‌ها به شدت تخاصم. یعنی همه خدایان با همدیگر دعوا دارند.

اصولاً این‌گونه نیست که حالا اگر ممکن است با همدیگر بعضی جاها متحد بشن، یک کاری بکنند، همه‌ش دارند و یک چیز جالب هم این است که همه‌ش در علیه انسانه. اصولاً خدایان تو یونان در ضد انسانن. همه‌ش دارند سعی می‌کنند که مثلاً یک جوری آدم‌ها را اذیت بکنند. حس خوبی در این افسانه‌ها نسبت به طبیعت وجود ندارد.

یعنی آن حس جالبی که مثلاً همه چیز نمی‌دانم با همدیگر هماهنگه، واقعاً نیست. به شدت، حداقل این است که در تاکید روی کثرت. آن حالت وحدت‌بخشی ندارد. هر چیزی برای خودش داستان خودش را دارد و این‌ها مانع چیز است دیگر.

این‌ها مانع به این کثرت به این معنی که هر موجودی یک جوری نیروی مخصوص خودش را دارد. این بُعدها مستقل از همدیگر هستند. یعنی این‌ها وقتی با طبیعت مواجه می‌شوند برای هر کاری باید به یکی مراجعه بکنند. این کار دست اینه، آن یکی کار دست آن یکی دیگر است. مثلاً هندوها خیلی اینجوری‌ان.

قلمروی خدایان و دعا

مثلاً این انواع خدایان که دارند، فقط نه مثلاً اینکه مال بارانه، این که مال نمی‌دونم، واقعاً وقتی می‌خواهند دعا بکنند باید بروند سراغ اونی که مناسبه. نمی‌توانند بروند از یک خدای دیگر چیزی بخوان که مربوط به آن یکی خداست. این‌ها قلمروهای چیز دارند. حالا فرض بکنیم هندوها خیلی خداهاشون با همدیگر دعوا ندارند.

ولی به هر حال کثرت به شدت در آن وجود دارد دیگر. به شدت. یک جور دلش بخواهد مثلاً اجزای مختلف در آن وجود دارد. این یک جوری چیز است دیگر. اینکه درون وقتی که کثرت در آن وجود داشته باشد و این نیروهای متخاصم وجود داشته باشد، طبیعی است که دنیا را این‌گونه ببینند. و این چیز خیلی خیلی به اصطلاح لایه‌های زیرین را دارند می‌گویند.

حالا یک ذره کم‌کم می‌خواهم یک چیزهای خیلی واضح‌تر بگویم. که چه جوری در واقع این چیزها به وجود می‌آید. حالا من دو تا دو تا نکته می‌خواهم بگویم. آن چیزهایی که در واقع غیر از این افسانه‌های پریان، دو تا چیز خیلی عمیق‌تر روان‌شناسی وجود دارد که مانع تجربه دینی و مواجهه با مثلاً حقیقت می‌شود. که حتی اگر این افسانه‌ها وجود نداشته باشند، این‌ها چیز هستند.

من در واقع یک چیزی که می‌خواهم توضیح بدهم این است که اصلاً این‌گونه نیست که قدیم‌ها که مردم تو طبیعت زندگی می‌کردن، خیلی تجربه‌های دینی به دست آورده بودن. بحثتون را می‌بینند. حتی اگر این افسانه‌ها نبود، یک نکته این است که اصولاً آدمی که خیلی از نظر روانی متمایل به لذت بردنه، این یک جوری مانع مواجهه با چیز است به اصطلاح، مانع شناخت.

اینکه آدم یک خیلی، ببین آدمی که اصولاً ببین شناختن، شناختن حقیقت یا هر چیز دیگر به شدت نیاز به این دارد که شما خودتان دور وایستید که چیزی را نگاه کنید. اینکه من در هر لحظه‌ای اگر مثلاً وقتی من خیلی گشنمه، غذا را ممکن است بخورم و نفهمم چه خوردم.

اصولاً شناخت، یک جوری تمایلات و میل به لذت بردند، شناخت را یک جوری چیز می‌کند. به اصطلاح شناختن نیاز به آرامش دارد و میل به لذت بردند، یک درونی که اصولاً تمایل دارد به اینکه همه‌ش استفاده بکند از چیزهایی که دارد می‌بیند و از تمام همه چیز مثل به همه چیز مثل ابزار در واقع دارد نگاه می‌کنه، این یک جوری مانع شناختن می‌شود.

باز این مکانیسم یک چیز خیلی کلی تو روان آدم‌ها که الان هست، قبلاً هم بود. ربطی هم ندارد که داستان‌هایی که این‌ها ساختن چه داستان‌هایی باشد. و اینکه این چیز هم هست دیگر حالا. یک نکته دیگر این است که این لذت بردند نه فقط این‌گونه مانع شناخته، اصولاً لذت بردند، آدمی که خیلی متمایل به لذت بردند تو زندگیش هست، اینرسی پیدا می‌کند.

یعنی تغییر کردن برایش چیز است دیگر. خیلی، یک آدمی، یک آدم علمی، آدم‌هایی که دانشمند هستند اصولاً خیلی آدم‌هایی نیستند که اهل این باشند که مثلاً همه‌ش در حال چیز باشند، لذت بردند از مثلاً چیزهای دنیا باشند.

زهد و وجه علمی شناخت

معمولاً آدم‌هایی که اهل شناخت و چیز، وجه علمی دارند، یک خورده آدم‌های چیزتر هستند. این‌ها زاهدانه‌تر دارند زندگی می‌کنند به طور طبیعی. اگر نکنند خیلی پیشرفت نمی‌کنند. این جزو چیزهای خیلی ساده‌ست. فکر کنم همه آمار بگیرید تو دانشمندان خیلی به راحتی دیده می‌شود. اینکه لذت اینرسی ایجاد می‌کنه، یعنی تغییر عقیده، مثلاً یک چیز جدید پیش بیاید آدم.

یک آدم اصولاً لذت بردند، میل به لذت بردند به شدت یک جوری آدم را به عادت‌های خیلی یک خودش می‌چسبه. تغییری را در واقع، برای اینکه تغییر یک کاری است که انرژی صرف در واقع برایش می‌شه، یک جوری مشکله.

یعنی یک علیه جدید را مثلاً به راحتی نمی‌شود به یک آدمی که خیلی در واقع دارد چیز زندگی می‌کنه، به طور فقط مشغول اعمال حیاتی راحت در واقع بهش قبول.

برای خاطر اینکه یک جوری به شدت تمایل پیدا می‌کند که وضع موجود خودش را حفظ بکند. این باز یک گرایش کاملاً کلی روانی که در آدم‌ها همیشه بوده، الان هم هست و در مقابل هر چیز جدیدی به هر حال یک مقاومتی از خودش نشان می‌دهد. لذت بردند لذت‌های من، منظورم لذت‌های چیز، لذت‌های کثیفه.

مثلاً یک آدمی که زیاد غذا می‌خوره، خیلی مشغوله به لذت‌های کثیفه، به شدت این حس کثیفی در آن ایجاد می‌شود. تمایل به فیکس کردن زندگی و اینکه مطابق عادت‌های خودش زندگی بکند. یعنی این هم اینرسی ایجاد می‌کند. یک نفر از علمی هم که به اصطلاح دارد کار می‌کنه، خیلی لذت می‌بره، میل ندارد این تغییر بکند مثلاً. حداقل در این حد تمایل به فیکس کردن.

بله این‌ها خیلی چیز نیست. من بگذار یک یک مکانیسم اینکه چرا این داستان‌ها در واقع این فرمی بودن و گرایش در واقع به کثرت‌گرایی، خیلی خیلی عمیقه. یعنی تا یک آدم رشد نکند، واقعاً به جایی نمی‌رسه که دنیا را اون‌طوری که هست ببیند.

بنابراین خیلی طبیعی است که آدم‌ها به طور مواجهه اولشون با جهان خارجشون یک چیز خیلی پر از کثرت و مثلاً حتی مخاصمه و این‌ها باشد. خب بعد این اینکه چرا این‌قدر شرک مهمه؟ ببینید، تمام چیزها، تمام مکانیسم‌هایی که یک جوری به اصطلاح حالت ارگانیک دارند.

حالا می‌خواهد موجود زنده باشد، می‌خواهد مثلاً فرض کن یک جامعه سنتی. یک جامعه سنتی خیلی این حالت ارگانیک پیدا می‌کند. یعنی بعد از اینکه هزار سال می‌گذره، همه اجزاش با همدیگر تناسب پیدا می‌کنند. یک چیزهایی که متناسب نبودند حذف می‌شوند. می‌رود به سمت یک فرم به اصطلاح ارگانیک پیدا کردن.

هر مکانیسمی که حالت ارگانیک پیدا بکند، این ویژگی را دارد که وقتی یک چیزی در آن تولید می‌شه، آن چیز تولید شده هماهنگ با کل مکانیسم و بعضی آن اجزایی که این را تولید کردن، این را دوباره چه کار می‌کنه؟ تقویت می‌کند.

فیدبک مثبت و عقاید شرک‌آلود

یعنی یک فیدبک‌های مثبت ایجاد می‌شود. اگر من مثلاً فرض کن درون من یک جوری یک گرایش به کثرت‌گرایی دارد. اصلاً درون من یک حالت کثرت‌گرایی دارد. من این را پروجکت می‌کنم تو طبیعت، یک عقاید شرک‌آلودی می‌سازم. آن عقاید شرک‌آلودی که دوباره تو خودآگاه من می‌آد، آن چیزی که در درون من هست را بیشتر تثبیت می‌کند.

یعنی امکان وقتی که عقاید شرک‌آلود پیدا می‌شن، دیگر امکان اینکه اصلاً شما رشد بکنید را از دست می‌دید. برای خاطر اینکه نمی‌توانید دیگر وحدت را ببینید. همه‌چیز را در واقع آن عقایدی که شما ساختید که نتیجه درون به اصطلاح متکثر بوده، آن کثرت درونتون را دوباره تأیید می‌کنه، تقویت می‌کند یک جوری.

اینکه این‌قدر با این عقاید شرک‌آلود مخالفت می‌شه، واقعاً در حضور این‌ها، اصولاً آدم‌ها نمی‌توانند رشد بکنند. یعنی تا وقتی که یک نفر این عقاید شرک‌آلود را کنار نذاره، نه اینکه تجربه دینی به دست نمی‌آره، اصلاً از نظر روانی هم از آن حالت کثرت، امکان ندارد که بیرون بیاید. به یک جایی برسد که امکان مثلاً مواجهه شدن با وحدت و این‌ها را داشته باشد.

که بگو یعنی یک جوری با افکار خودش می‌شود یا با اینکه جاری چه؟ که می‌گین یعنی یک حالت استعلا می‌رسه؟ بله دیگر، معمولاً چیز، معمولاً این‌جوری است. این خیلی پدیده‌ایه که خیلی در مکانیسم‌هایی که حالت ارگانیک هستند وجود دارد. یک چیزی تولید می‌شه، این چیز تولید، تولیدکننده خودش را انگار دوباره در فیدبک مثبت تقویت می‌کند و چیز می‌شود دیگر.

در این مکانیسم در واقع خودش به عنوان یک جزء جدید که با بقیۀ هماهنگ شده جذب می‌شود. خیلی جاها این‌طوری هست که آدم وقتی که یک مشکلی داری، ما در روانی، یک فکری تو خودآگاهت تولید می‌شه، این معمولاً این‌جوری است که در جهت تقویت همان مشکله. این‌جوری نیست که یک فکر تولید شده در جهت آن مشکل، بخواهد آن را رفع بکند یا بهش ربط نداشته باشد.

معمولاً تثبیتش می‌کند. یعنی هرچقدر شاخ و برگ بیشتر پیدا می‌کنه، آن وضعیت‌های اولیه بیشتر تثبیت می‌شود. واقعاً این واقعیتی در مورد شرک این‌جوری هست. یعنی این افسانه‌ها درون این آدم‌ها را همان‌جوری که بود نگه می‌داشتن. یعنی اصلاً اجازه اینکه رشد بکنند را پیدا نمی‌کردن. عقایدشون هم که خب همان‌جوری باقی می‌موند.

بله. بله دیگر. من دارم با از این اصطلاح استفاده می‌کنم که رشد کردن یک جوری به معنی مثلاً یکپارچه شدن وجود آدم. آدم وقتی که به دنیا می‌آید به شدت متکثره.

واقعاً از در روان‌شناسی ما انواع نیروها و تمایلات مختلفی تو خودمان داریم و یک یکی از مسیرهای در واقع آن مین‌استریم رشد این است که این چیزهای درونی ما در واقع به وحدت برسد یعنی ما به یک چیز برسیم به یک حالت یکپارچگی برسیم در درون خودمان.

اراده و هدف درونی

این‌ها فعلاً من قبول می‌کنم برای اینکه این به هر حال یکی از چیزهاست دیگر یکی از چیزهای خوبی که در درون یک آدم اتفاق می‌افتد این است که تو اراده‌ات یک جوری به تمام یعنی چیزی که تو خودت هم در درون به‌شدت می‌خوای. هدف این است معمولاً هدف نمایان این است. بله به این چرایی جواب نمی‌دهد.

یونگ مثلاً جوابش این است که می‌گوید من مثلاً ۱۰۰ هزار تا رویا را مشاهده کردم و به این نتیجه رسیدم که تمام فعالیت‌های روانی در جهت این مسیر. مشاهده یعنی این‌جوری نیست که من بخواهم یا نه. در درون من به این سمت می‌خواهد حرکت کند. یعنی تمایل اصلی روان به سمت یکپارچه شدن هست. ارزش‌گذاری نمی‌کند.

ارزش‌گذاری نمی‌کند نه می‌گوید من به عنوان یک فکت دارد این را می‌گوید که ما به وقتی اگر حرف یونگ را قبول بکنی که تو تمام وجودت در این جهت می‌خواهد حرکت بکند، اصلاً می‌گوید لازم نیست فکر بکنی باید در این جهت حرکت بکنی. نمی‌تونی در جهت دیگر بری.

یعنی یونگ یونگ می‌گوید که من چیزی که مشاهده کردم می‌گوید که مثلاً این فرآیند فردانیت، آن چیزی که حالا بهش می‌گوید نمادهای سلف، هر وقت این آدم‌ها مثلاً این مسیر را نمیرن هر مدتی یک بار آن‌ها ظاهر می‌شوند تو رویاها. که یک جوری از درون انگار تحت فشار قرار می‌گیرید این راه را بروید. می‌گوید این یک چیز دیگر، این گرایش کلی، ندارم نظریه یونگ را می‌گویم.

این گرایش کلی مسلط تو روان آدم‌هاست و دست خودت نیست این راه را بری یا نری. اگر نری در واقع از درون تحت فشاری که مثلاً یک راه اشتباهی رفتی. مثل اینکه آدم غذای بد بخورد و بهش نساخته. یک سری مکانیسم‌های درونی ما این را می‌خواهند. میل به یکپارچه شدن، میل به جذب کردن همه ناخودآگاه در خودآگاهی دارند.

هیچ چرایی من به آن چرایی تو هیچ جوابی نمیدم. فکر نمی‌کنم بشود جواب داد. یعنی باید اول یک ارزشی را بدون چرا قبول بکنی بعد بر اساس آن بگی که این ارزش را که خب تو ارزش را بدون چرا تو بگو من شاید بتوانم بر اساسش یک دلیل جعلی‌کی بیارم.

نه من دارم می‌گویم من واقعاً دارم می‌گویم که یک چنین چیزی فرض کنید که یک چنین چیزی وجود دارد. دارم توصیف می‌کنم. خیلی نمی‌خواهم وارد اثبات نمی‌خواهم بکنم. حرف‌های یونگ را مثلاً اثبات کنم اینجا.

من می‌خواهم بگویم که یک من بر اساس یک نظریه‌ای که به نظر من نظریه خوبی است و خیلی هم چیز نیستم که بخواهم اینجا مثلاً دقیقاً اثباتش بکنم و بر اساس اینکه یک حس خوبی وجود دارد حداقل یک جزئی از تمام این که آدم اراده‌اش به تمام چیزهای یعنی به خودآگاهی کامل برسد که بله مثلاً این حس خوبی دارد.

فرآیند رشد و نزدیکی به عرفان

من بر اساس اینکه یک حس خوبی وجود دارد و یک جایی نظریه‌ای هم می‌گوید که اصلاً اساس کمال این است و شاید معتبرترین چیز حداقل نمی‌خواهم بگویم معتبرترین از نظر علمی تو دانشگاهی ولی خیلی مطالعه کرده، خیلی سعی کرده فکت و شاهد بیاورد برای اینکه یک چنین فرآیندی مثلاً وجود دارد. بعد هم با فرهنگ ما هم جوره مثلاً یک جوری ما عرفان هم این را داریم.

من بر اساس یک چنین چیزهایی دارم توصیف می‌کنم که شرک نتیجه رشد پیدا نکردنه. به این معناست. من فقط دارم توصیف می‌کنم. حتی اگر این هم معنی رشد را من به کار نبرم، این را که دیگر دارم توصیف می‌کنم. دیگر بحث این موضع هم ندارد که که شرک در واقع یکی از عواملش پروجکت کردن یک درون پروجکت کردن درون آدم‌ها به بیرونه.

این یک ربطی به رشد ندارد. همین که آدمی که درونش این تکثر و تخاصم وجود دارد به طور طبیعی دنیا را به شکل یک چیز متکثر می‌بیند و تمایل به وحدت ندارد. این ربط به این ندارد که حالا این خوب است یا بدهد. ممکن است تو بگی تکثر خوب است اصلاً شرک هم خوب است. من ارزش‌گذاری نمی‌کنم. دارم سعی می‌کنم.

نه، من فقط دارم می‌گویم که آقا من دارم می‌گویم که کمال یعنی این. خب کمال علمه. هرکی که یونگ می‌زند تو روان‌شناسی قرار نیست ارزش‌گذاری بکند. قرار نیست بگوید که تو پس در آن این توصیه را در بیاورد که حالا یالا همه‌تون بیاید این کار را بکنید. این خوبه، بدهد. قرآن هم این کار را می‌کند. قرآن هم این کار را می‌کند.

بله، قرآن این کار را می‌کند. یعنی ارزش‌گذاری هم می‌کند. یعنی یک ارزش‌گذاری دارد قرآن. یک جا می‌گوید مثلاً فرق می‌کند. بله. خب خدا می‌گوید تو چطور می‌تونی رابطه شرک و شرک را به این بگی. خب. من به نظرم حرفت را می‌فهمم. حالا یک یک چیز دیگر از روانشناسی بگویم این خود این خودش یک یک کتابی هست به اسم وضعیت آخر، کسی این را خونده؟

بله. بله. این کتابو مثلاً وضعیت آخر. مال یک آدمی به اسم هریس. دو نفر نوشتن، آدم جفتشون اسمشان هریس. یک یک کم بله یک جلد دیگر هم دارد بعدش مثلاً ماندن در وضعیت آخر. این یک این‌ها این در واقع یک کتاب خیلی خیلی پاپولاره که در سراسر دنیا به شدت فروش کرده.

در ایران فکر می‌کنم مثلاً تو دهه ۶۰ آدمی به اسم مثال شما نبود که این کتابو نخونده باشد. کتابی بود که همه دیگر مثلاً یک دوره‌ای همه می‌خوندن. چند سالی همه با همدیگر در موردش صحبت می‌کردن، یک جوری برایشان خیلی جالب بود.

خب این خود این نظریه نه این کتاب، نظریه اصلیش که مال یک آدمی به اسم اریک بروند در کالیفرنیا بهش می‌گفتند که این سرگرمی دهه ۶۰ کالیفرنیاست، یعنی همین اتفاقی که تو ایران افتاد، این اصل نظریه تو دهه ۶۰ آن‌ها بین مردم مثلاً فرض کن همه با همدیگر در موردش صحبت می‌کردند و برایشان خیلی جالب بود.

نظریه بروند و سه بخش روان

من می‌خواهم یک اشاره‌ای بکنم و به نظر من این نکته خیلی خیلی مهمی در آن هست. بگذار اول یک خورده چیزترش بکنم. این نظریه به اسم بروند معروفه با این اصطلاحاتی که من می‌خواهم بگویم. ولی خیلی چیزه، خیلی در واقع بر پایه یک بخشی از نظریه فرویده.

فروید من قبلاً تو آن صحبتی که تو مرکز مطالعات در مورد تفسیر رویا کردم، یک نظریه یک سه‌گانه‌ای خیلی اساسی دارد در مورد روان انسان. اینکه سه تا جزء مشخص را در واقع جدا می‌کند.

یکیش بهش می‌گویند نهاد، اید. یک بخشی از روانه، در واقع آن بیس روانه. قسمتیه که فقط یک سری خواسته‌ها دارد، یک سری در واقع مثل یک نیروی حیوانی می‌ماند. پرخاش در آن نیست. یک سری چیزها می‌خواهد.

مثلاً خواست اصلیش این است که لذت ببرد. یک چنین چیزی از نظریه تو نظریه فروید، یک چنین چیزی بیس روان انسانه. یعنی وقتی یک بچه متولد می‌شه، یک اید خالصه. حالا بعداً یک چیزهایی در آن ایجاد می‌شه، یعنی دو تا در واقع لایۀ دیگر پیدا می‌کنه، دو تا بخش دیگر روان پیدا می‌کند. که یکیش این است. این نظریه کیست؟

اینکه من دارم می‌گویم فروید، با این اصطلاحات، ولی بعداً از اصطلاحات بروند استفاده می‌کنم که آن کتاب وضعیت آخر، وضعیت آخر یک کتاب خیلی ساده‌ایه که همان نظریه برنو توضیح می‌ده، طوری که خیلی مثلاً بامزه، سرکی‌دوفونه، برایش جالب باشد و کلی هم مثلاً در مورد روابط متقابلی که در مورد این سه جزء پیش می‌آید آنجا نمودار دارد، نه دارد، خیلی کتاب روانشناسیه.

یک کتاب روانشناسیه که خیلی جالب این‌ها را توضیح می‌دهد. خود کتاب بروند هم آن کتاب اصلیش به فارسی ترجمه شده. اسمش هست، کی‌شی روابط متقابل. دیده باشی، نمی‌دانم. به هر حال آن که کتاب‌های بروند هم دو سه تا کتاب دارد که به فارسی ترجمه شده. همین یک بخشی، من یک کتابی دارد به اسم بازی‌ها. خیلی کتاب بامزه‌ایه.

دو تا نظریه دارد. آن کتاب بازی‌هاش در مورد بازی‌هایی که آدم‌ها به طور منظم انجام می‌دن، یک جوری یک قواعدی انگار دارد، یک بازی، یک چیز بامزه، آن کتاب خیلی کتاب بامزه‌ایه، بخونی خوشت می‌آید. چه؟ نه، اصلاً با منظور از بازی‌ها بگذار این‌گونه بگویم. مثلاً فرض کن، یک یک بازی‌ش اسمش هست که لطفاً به من اردنگ نزن.

این بازی‌ای که، آره، شاید دیده باشی، که آدما، من واقعاً موقعی که این کتابو داشتم می‌خوندم، با یک نفری دوست بودم که استاد این بازی بود. یک آدمی که یک جوری اطرافیان را تحریک می‌کند که یک چیزی بهش بگویند، بعد خیلی شاکی می‌شود.

یعنی آدم‌ها این‌گونه وجود دارند واقعاً. این یک بازی‌ای که یک آدم ممکن است از تمام طول عمر این بازی را تکرار در بیاورد، یک جوری مکانیسم‌هایی مثلاً زندگیش می‌شود.

داستان اردنگ و دعوت ناگفته

این مثال این داستان به اصطلاح به ما خوردن اینه، می‌گوید تصور کن که یک آدمی که گوشه وایساده، خیلی آروم و مثلاً سربه‌زیر، و یک پلاکارد را نصب کرده که لطفاً به من اردنگ نزن. آدم رد می‌شود می‌زند در آن. درست می‌گوید که به من اردنگ نزن، ولی اگر ننوشته بود، کسی اردنگ نمی‌زد.

خودش یک تحریک‌کننده‌ست که یک عده که حالا مرض دارند، یک کاری بکنند. این بازی این است که یک آدمی یک جوری مثلاً یک حالت‌های دفاعی در واقع به خودش می‌گیره، یک کاری می‌کنه، گاهی به خودش ممکن است یک چیزی بگوید، اطرافیان تحریک می‌شوند که آن‌ها یک چیزی بگویند، بعد این یک دفعه شاکی می‌شود. مگه من به تو چه گفتم؟

مثلاً تو چرا من یک چنین حرفی می‌زنی و این‌ها، بعد آن بازی را ممکن است هزار بار در طول روز چند بار با آدم‌ها انجام بدهد. کلی از این بازی‌ها دارد، آن بازی‌های جالبی که مثلاً مکانیسم‌های در واقع برخورد آدم‌ها با محیط اطرافشان یک حالت‌های عجیب و غریبی ممکن است پیدا کرده باشد. یک آدمی ممکن است یک بازی خیلی کرد.

شما اگر این کتابو بخونید، دیگر حالا فعلاً یک مثلاً استادی این بازی می‌پردازیم. این در واقع یک چیزی به این شما با یکی پیش می‌آید و این با همه دارد پیش می‌آید. شاکی می‌شود یا حالا بگذریم.

ببینید کلاً این چیز این هسته مرکزی روان که تو نظریه فروید فقط کارش لذت بردند و این‌هاست، این خب تو دنیا کودک در واقع به محض اینکه وارد دنیا می‌شود می‌فهمد که هر کاری دلش بخواهد نمی‌تواند بکند.

در واقع یک چیزی به وجود می‌آید. یک بخشی در آن به وجود می‌آید به اسم بالغ. می‌گویم به اصطلاح به اسم خود، ego. این خود در واقع بهش می‌گوید که تنظیم می‌کند که تو اینجا نباید این کاری که دلت می‌خواهد بکنی. مثلاً یکی از اولین مشکلات بچه‌ها که باهاش برخورد می‌کنند این است که باید ادرار خودشان را کنترل کنند.

در یک سنی خلاصه باید یاد بگیرند که نباید هر کاری دلشون می‌خواهد بکنند. یکی از چیزهای روان‌شناسیه که مثلاً روی بچه به هر حال این را باید یاد بگیرد و خیلی چیزهای دیگر، غذا خوردن. دو تا عامل وجود دارد. یک عامل سوپر ایگو وجود دارد که تشکیل می‌شود از محیط اطراف که دستورالعمل‌هایی را صادر می‌کند.

به این در واقع مثلاً پدر و مادر به طور طبیعی سوپر ایگوی یک آدم می‌شن، یک بچه می‌شوند که بهش یک دستورالعمل‌هایی می‌دهند. چه کار باید بکنی، چه کار نباید بکنی. آن ایگو، آن هسته مرکزی هیچی نمی‌فهمه، دارد می‌گوید چیزهایی می‌خواهد.

از بیرون یک چیزهایی در واقع روش اعمال می‌شود که تو این کارها را نباید بکنی، این کارها را باید بکنی. به اضافه اینکه خودش هم کم‌کم شروع می‌کند یک ایگو در واقع به وجود می‌آورد.

ایگو، اید و سوپرایگو

ایگویی که یک جوری آن تصمیم نهایی را می‌گیرد که حالا می‌خواهد از سوپر ایگو تبعیت بکند، می‌خواهد از ایگو تبعیت کند یا حتی خودش فعالیت بکند و یک مکانیسمی برای خودش، یک راهی برای خودش ایجاد کند برای اینکه به تعادلی برسد بین لذت بردند و بین مثلاً چیزهایی که در این هست.

این در واقع هر کودکی تو همان اولین روزها و ماه‌های تولدش می‌فهمد که هر کاری دلش می‌خواهد نمی‌تواند بکند. یک مانع‌های خارجی وجود دارد و اینکه این چگونه مکانیسم‌های خودش را پیدا می‌کند بستگی به این دارد که حالا یا یک مقدار زیادی دستورالعمل از سوپر ایگو می‌گیره، یک مقدار هم خودش در واقع تولید می‌کند.

حالا بروند یک جوری این را چیز کرده، یک خورده از آن حالت فلسفی و مثلاً خیلی درونی خودش درآورده، اصطلاحاتشم عوض کرده ولی با آن‌ها خیلی نزدیک به همان چیزی است که فروید می‌گوید. می‌گوید که تو هر آدمی سه تا چیز وجود دارد. یک کودک وجود دارد، یک والد وجود دارد و یک بالغ.

این را در واقع به ترتیب متناظر با اید و سوپر ایگو و ایگو هست. یعنی من به عنوان مثلاً یک آدم، یک بخشی از رفتار من رفتار کودکه. یک چیزهایی را می‌خواهم. در واقع می‌خواهد یک کارهایی بکنم، خوشم می‌آید یک سری کارها را انجام بدهم. بعد یک سوپر ایگو دارم. مجموع همه یک چیز دارم، والد دارم.

مجموع همه چیزهایی که من در واقع از دیگران شنیدم، دستورالعمل‌هایی که گرفتم، ارزش‌گذاری‌هایی که برای من شده و من این‌ها را تجربه کردم و دارم تو زندگی با استفاده از حالا یک آدم می‌تواند اصلاً والد نداشته باشد و دقیقاً اید خودش را مطابق با دستورالعمل‌های سوپر ایگو، مطابق با یک الگویی تو زندگی پیش ببرد.

والد خودش را تا جایی ممکن می‌تواند تغییر بکند. و می‌تواند نه برعکس باشد. اصلاً سوپر ایگو را بگذارد کنار، همه ارزش‌ها و همه کارهای خودش را خودش تغییر بکند. درست؟ به هر حال احتیاج به اید نمی‌تواند این‌جوری تو دنیا زندگی بکند و هر کاری دلش می‌خواهد انجام بدهد. احتیاج به تنظیم رفتار دارد.

یعنی من باید نسبت به تمایلات درونی خودم، نسبت به کودک درون خودم این مسئولیت را دارم که این را باید یک جوری تو دنیا راه ببرم که آسیب نبینه. بنابراین محدودیت‌هایی را باید رعایت بکنم.

اینکه این محدودیت‌ها را با چه مکانیسم‌هایی رعایت می‌کنم، این‌ها را همه همان چیزهایی‌ان که شنیدم، از والد در واقع گرفتم است یا چیزهایی که بالغ، یعنی از درون خودم در واقع فکر کردم، مثلاً برای خودم، هر آدمی وقتی هر کودکی وقتی رشد می‌کند کم‌کم قدرت را داوری می‌کند. خودش می‌تواند تشخیص بدهد که اینجا این کار را نباید بکند، این کار را باید بکند.

کودک، والد و بالغ

اینکه چقدر ارزش‌های خودش را از والد می‌گیره، مکانیسم‌های زندگی خودش را از والد می‌گیرد و چقدرش را بالغ‌گونه می‌کنه، آدم‌ها بر اساس اینکه کدام قسمت از این در واقع سه بخششون قوی‌تره، یک جوری تقسیم می‌شوند اصلاً به آدم‌هایی که فرض کن رفتار کودکانه دارند، رفتار به اصطلاح والدانه دارند یا بالغ. هر آدمی هسته جود را دارد ولی خب ممکن است یکیش خیلی قوی باشد.

در یک حالتی شما ممکن است مثل کودک رفتار بکنید. یعنی برگردید همه محدودیت‌ها را بگذارید کنار مثل کاملاً آن بخش کودکتون در واقع قوی‌تر باشد. بعد آدم‌ها در تو این کتاب وضعیت آخر مثلاً توضیح می‌دهد که آدم‌ها بر حسب اینکه کدام بخششون قوی‌تره، تو روابطی که ایجاد می‌کنند یک پیچیدگی‌هایی را دارند.

مثلاً یک فرض کن یک زن و شوهر، یکی کودکه، کودکش قوی، یکی والده. خب معلوم است این رابطه چگونه می‌شود دیگر. کم‌کم این تبدیل می‌شود به تو این رابطه تبدیل به کودک می‌شود و آن شروع می‌کند به دستورالعمل دادن و حالا این کودک ممکن است کودکی باشد که نپذیرد، بپذیرد، به هر حال یک رابطه کودک-والد مثلاً تشکیل می‌شود بین دو نفر آدم.

و کلی چیز وجود دارد، کلی پیچیدگی وجود دارد تو روابط بر اساس اینکه این مکانیسم‌ها چگونه دارند کار می‌کنند. تا این چیزش روشنه. این یک من توضیح فروید را دادم به دلیل اینکه فکر می‌کنم خیلی روشنه که این تقسیم‌بندی خوبی است. یعنی ما یک سری خواسته‌ها داریم. آن چیزی است که مثلاً ببینید این در فرهنگ ما بخواهد بیاد، ما یک نفس داریم.

یک چیزی که می‌خواهد لذت ببرد، می‌خواهد مثلاً تو دنیا خوش باشد، فکری هم ندارد، این‌جوری نیست که بخواهد به جایی برسد. هیچی یک چیزی تو وجود ما هست که می‌خواهد تو این دنیا مثلاً به خوبی و خوشی زندگی کند. حیات خودش را حفظ بکند و به اندازه کافی هم بهره‌برداری بکند از حیات خودش.

حالا اینکه این چگونه تنظیم می‌شه، واقعاً دو تا مکانیسم در آن دارد. یکی از داخله که بهش بالغ می‌گیم، یکی هم از بیرونه که وارده. اینکه من می‌خواهم یک جوری معقولی بگویم که در واقع چیز بشه، یک جای واقعاً غیر از این‌ها به نظر می‌آید چیزی وجود ندارد. من یا معیارهایی که ازش تبعیت می‌کنم برای ادامه حیات خودم بیرونی‌ان، که همه‌اش می‌شود والد.

ممکن است پدر-مادر نباشه، ممکن است بعد از مدتی که آدم بزرگ می‌شه، والد من مثلاً می‌شود خود جامعه یا می‌شود اصلاً یک چیز دیگه‌ای. به هر حال ارزش‌های یک مقدار زیادی بیرونی‌ان یا اینکه می‌تواند ارزش‌ها درونی باشد. بالغ در فرهنگ ما معادل با چیست؟ معادل با عقله دیگر. یک چیزی درونیه که این چیزو پیچیده می‌کند.

یعنی شما می‌گویید این هرچمن قرار است بابا این‌ها همه‌شان بالغ بشود. بله. بعد آن والده هم من دارم می‌پذیرم. بعد آن وقت مثلاً ما در مورد حرف می‌زنیم، من فرض می‌کنم یک مکانیسمی دارم که هرچه مادر می‌گه، این را به حالا یک چیزی که دارم، یعنی خودم در من دارم قبولش می‌کنم.

فعالیت واقعی بالغ

یک چیزی این‌جوری است. شاید این‌جوری تو این ارتباط داشته باشد، ولی به نظر من در آن من دارم. بله. بحث سر این است که بالغ واقعاً فعالیت کرده. ممکن است خب خیلی چیزها تو سوپرایگو می‌گوید که درست‌ان. بالغ این‌ها را از این فیلتر خودش رد کرده یا نه؟ یا به‌طور خام دارد ازش استفاده می‌کنه؟

ببین، کودک اول خام استفاده می‌کند و هیچ‌چیزی را فیلتر نمی‌کند. اینکه بعداً چه مقدارش می‌تواند بالغ فیلتر بشه، آن‌هایی که فیلتر می‌شن، مثلاً ببینید من یک مثال خیلی ساده بگویم. یک نفر واقعاً به من گفته، یک بچه‌ای از مثلاً اقوامش رفته بوده چهارشنبه‌سوری، سال‌تحویل بوده. بعد آمده بود و مورد مؤاخذه همین شخص قرار گرفته بود که چرا رفتی بیرون، روز چهارشنبه‌سوری؟

گفت این برگشت با یک حالتی گفت که خب بچه‌ها هم با باباشون آمده بودن. از نظر یک بچه هنوز به آن مرحله‌ای نرسیده، یعنی کلاً خوب آن چیزی است که بابا می‌گوید. اگر من کار، ببین بچه تا یک جایی کار بد و خوب را این‌جوری می‌فهمد. اینکه بهش پدر-مادرش می‌گویند خوبه، می‌گویند نکن، نباید بکند، آن بدهد.

خودش اصلاً در درونش هنوز چیزی رشد نکرده که بخواهد قضاوت بکند. اینکه چه بخشی از والد در آدم باقی می‌مونه، چه مقدارش به بالایش می‌شه، یک مقدارش یک جوری‌اش درونی‌اش می‌شه، یک مقدارش خودش تولید می‌کنه، یک مقدار آن چیزهایی که هست را قبول می‌کند که این‌ها چیزهای خوبی‌ان و می‌پذیره، این بخش بالغ را در واقع تشکیل می‌دهد که یک خورده طول می‌کشه به وجود بیاید.

واقعیت این است که تو اکثر برنامه‌ها به وجود نمی‌آید. یعنی مردم یک جوری یک ترکیبی از همان کودک-والد تا آخرش باقی می‌مونن. که خیلی یعنی مکانیسم‌های درونی‌ای داشته باشند که مثلاً این چیزهایی را فیلتر کرده باشند، این‌ها خیلی این‌جوری نیست. برای همین است که همه آدم‌ها مثل هم می‌شن، همان جایی که به دنیا آمدند، همان عقایدی را می‌پذیرن، همان‌جوری رفتار می‌کنند.

کلاً این است که ارزش‌ها همان چیزهایی باقی می‌مونن که بهشان گفتن. این‌جوری نیست که یک نفر مثلاً چند درصد آدم‌ها یک جایی تو قبیله آفریقایی مثلاً به دنیا می‌آن، پست‌مدرن می‌شوند. حتی بشنون هم خوششون نمی‌آید. یعنی اصولاً والد یک جوری یک قدرتی دارد، دیگر مقاومت می‌کند.

وقتی اول کودکه، بعد والد وارد می‌شه، بعد والد قرار به عنوان عنصر سوم بیاید این‌ها را یک جوری چیز کند، به اصطلاح همه‌رو پالایش بکند که این اتفاق زیاد نمی‌افته. خب حالا من چیز، کودک مقابل نفسه، بالغ مقابل عقله، والد مقابل چیست؟

نه، من می‌گویم ما تو فرهنگ، فرهنگ به اصطلاح اسلامی خودمان والد نداریم. این خیلی نکته مهمی است. من می‌خواهم بگویم یعنی کلاً اینکه تکلیف والد در فرهنگ ما مشخص نیست، این نکته خیلی خیلی مهم است. بله.

کشف والد در برابر عقل قدیم

نه، من می‌خواهم بگویم ما در الان شما کتاب‌های اخلاق قدیم را نگاه کنید، کتاب‌های روان‌شناسی قدیم را نگاه کنید، یک نفس داریم، یک عقل. هرچه از والد نیست. انگار والد کشف نشده. یعنی والد را یک جوری انگار در عقل قرار می‌دادن. خب این نکته خیلی خیلی مهم است. چه؟

خیلی من خودم حس می‌کنم که خیلی حس ندارم که من می‌خواهم بگویم که در فرهنگ ما یک نفس وجود دارد که آن منبعی که می‌خواهد لذت ببرد. یک عقل وجود دارد که در واقع چیز است را به کمال مثلاً فقط نمی‌خواد لذت ببرد، یک جوری کنترل کند نفس را تحت کنترل خودش بگیرد.

ما بحث ببین اصولاً ما بحثی در فرهنگ ما در مورد اینکه پیروی از سنت، سنت آن چیزی که می‌گوید بله سنت یک جوری در واقع همان والده. نیست که من می‌خواهم بگویم که اصولاً ما بحثی در مورد این عامل درونی که در واقع چیز می‌شود آدم‌ها را جهت می‌دهد نداریم.

یعنی تکلیفش مشخص نیست به دلیل اینکه جامعه سنتی هست. یعنی یک جوری واقعاً به شدت تابع والد هست و من خیلی تفکیک انگار نکردیم بین آن چیزی که بهش عقل می‌گوییم که این بالا آن جنبه مثبت وجود آدمه که یک آدم به اصطلاح متکی به خودش، خودش کاراشو تشخیص می‌دهد در واقع یک چیزی شبیه همان عقله.

خب اینکه من می‌گویم غایب والد در واقع تو فرهنگ ما، بحث در مورد سنت، والد و هر چیزی که آن دستورالعمل‌های بیرونی ما نداریم. برای اینکه به شدت خودمونیم نه ما، همه جای دنیا. این سیطره سنت وجود داشته و یک جوری مثلاً تمایلی وجود ندارد به آدم‌ها بگویند که تو از والد خودت پیروی نکن.

برای اینکه همه جامعه در واقع یک جوری تحت کنترل والده. تو اگر حالا تو چیزی را انتقادش را متوجه نمی‌شی اینکه احساس می‌کنی ما تو فرهنگمون در مورد والد بحث کردیم جایی یا اینکه من می‌خواهم بگویم ببین این تفاوت بین والد و بالغ یک چیزی خیلی اساسی. آدم در واقع تحت تسلط والد، زمین تا آسمون با آدم تحت تسلط بالغ فرق دارد.

ولی الان تو فرهنگ ما اگر یک آدم مثلاً نماز بخواند، دنبال لذت‌ها نره، همه کارای خودش را بکند، این را به عنوان یک چیز ارزش در واقع می‌گیرند.

دیگر چک نمی‌کنند که این از تبعیت از والدشه این کارا را دارد می‌کنه، بی‌ارزش مثلاً حساب بشود یا اینکه نه، مثلاً یک چیزی است که خودش واقعاً به این رسیده، مثلاً یک تکاملی پیدا کرده، کشف کرده یک چیزهایی را در درون خودش، یک چیزی مستقر شده دارد این کارا را می‌کند.

ما تو فرهنگمون کلاً این چیزو نداریم. تفکیک را از قدیم نداشتیم، هنوزم که هست یک جوری هر دو تا این بحث نفس و عقله و هر آدمی که جلوی نفس خودش وایسه انگار یک جوری دارد از عقل خودش تبعیت می‌کنه، اگر اصلاً می‌گوید.

تبعیت از عقل یا از والد

یعنی همون‌قدر که کودک بی‌ارزشه، والد هم بی‌ارزشه. یک آدمی که مثلاً یک جایی به دنیا آمده، یک چیزهایی بهش گفتن، همونا را دارد عمل می‌کند و می‌رود جلو، همون‌قدر معلوم است که یک آدمی که دنبال مثلاً نفسانیات خودشه، کار بی‌ارزشی دارد می‌کند. حالا در یک خورده شاید مثلاً آدم بگوید لولش یک ذره بالاتره در اینکه احتمالاً بی‌ضررتره.

هرچند البته آدم‌هایی که مثلاً در اختلافات دینی یک میلیون نفر آدمو می‌کشن، این‌ها تبعیت از والد خودشان دارند می‌کنند. بنابراین والد می‌تواند قاتل هم باشد. کسی که تحت تأثیر والده می‌تواند قاتل باشد. این نکته خیلی مهمی است که ما والد نداریم تو فرهنگمون. خیلی خیلی لازم داریم این تفکیک را تو فرهنگ خودمان انجام بدهیم.

یعنی یک فرهنگ سنتی لازم است که این چیز در واقع در آن از بین برود. که تبعیت از سنت، در واقع تبعیت از والد، اصلاً ارزش دارد یا ندارد. مثلاً تو جامعه مثلاً مسیحی‌ها همه‌جا، والد همه‌ست. این‌ها مسیحی‌ها هم که می‌بینی الان به شدت در واقع آدم‌هایی‌ان که تحت تأثیر والدن. والدی در کار.

اصولاً اقلیت محض‌ان کسانی که یک جوری آدم تحت تأثیر والدن. اینکه هر کسی رنگ جامعه خودش می‌شود به دلیل والده. به عنوان یک نکته روان‌شناسی دیگه‌ای که شرک را در واقع تأیید می‌کنه، همین است. در واقع آن مکانیسم اصلی که شرک را تثبیت می‌کرد، بیشتر از هر چیزی این بود که آدم‌ها در واقع یک جایی به دنیا می‌اومدن، هرچه بهشان می‌گفتند باور می‌کردند.

دیگر باور می‌کردند واقعاً. این‌جوری نبود که مثلاً یک ذره شک بکنند. هرچه این والد قوی‌تر باشد، یقین قوی‌تری هم برای طرف می‌آورد. اصولاً چون آن بالغ، بالغ می‌تواند شک ایجاد کند. اصولاً بالغه که فکر می‌کنه، مثلاً این عملیات خداگونه یک جوری بالغ دارد انجام می‌دهد.

آن کسی که خودش را در اختیار والد قرار می‌دهد و کاملاً رنگ اجتماع خودش می‌شه، خیلی چیز است دیگر، موجودی است که به شدت ممکن است آدم می‌بیند احساس می‌کند که این موجودی به یقین رسیده، به یک آرامشی رسیده.

خیلی اصولاً آدم‌های آرامی هم هستند. چیزی در درونشون نیست که این‌ها را اذیت بکند. آن کسی که مطابق الگوی والد دارد زندگی می‌کنه، بالغشه که ممکن است اذیتش بکند و کودکشه.

خیلی جاها این الگوهای دینی مثلاً شما می‌بینید ضد کودک‌ان. یعنی جلوی هرجور لذت بردند از دنیا را می‌گیرند. و طرف تبدیل می‌شود به یک والد خالص که کودک خودش را کاملاً کنار اون‌دانه و فقط تبعیت می‌کند از آن چیزی که بهش گفتن.

والد این مجموع چیزهایی که به ما گفتن. گفتن از چه چیزی نه. چون که والد چیزی که گفتن و حالا چیزی که گفتن و حالا این‌جوری والد آن بخشی از دستورالعمل‌ها و ارزش‌ها و افکار و عقاید که حالا این‌جوری هست.

درونی‌شدن عقاید

یعنی درونی نشدن. یعنی تو خودت واقعاً این‌جوری نیست که این را درک کرده باشی، فهمیده باشی و مثلاً این‌جوری بهش اعتقاد پیدا کرده باشی. اینکه چقدر یک آدم اصلاً پیش از والد، جدا می‌شود به والد می‌رسه، این بستگی به این دارد که چقدر مجموعه ارزش‌ها و افکار و عقاید خودش را توسط والد چک کرده.

من حالا چون تو ذهنم یک مثال می‌زنم. من اون‌موقع که من مثلاً فرض کن یک کچک بودم، آن واقعاً پیامبر را می‌زد. ببین، من اصلاً اعتماد دارم. ولی این یک کاری که می‌کنه، من نمی‌فهمم علتش چیست. خب این چه دارد؟ بالغ‌ت نه، اصلاً این ربطی ندارد. این تو یک آدمی را دیدی، چرا بهش اعتقاد پیدا کردی؟ مثلاً معجزاتش را دیدی.

خب بهش اعتقاد پیدا کردی، خب یعنی اعتقاد پیدا کردی واقعاً. بالغ‌ت اعتقاد پیدا کردی که این آدم فرستاده‌ی خداست و هرچه می‌گی بکن، تو این‌جوری می‌کنی. اگر نکنی، کودک‌ت دیگر دارد مخالفت می‌کند. برای خاطر اینکه مثلاً مطابق میل‌ت نیست. وگرنه عقل‌ت بهت چه می‌گه؟ جای بالغ‌ت بگو عقل دیگر. عقل‌ت بهت می‌گوید خب این آدم را من فهمیدم پیامبر خداست و دارم ازش اطاعت می‌کنم.

این اصلاً یک چیزی بگذار یک چیزی بگویم. مثلاً من مثلاً یک سری مثلاً شرایطی را که می‌بینم، می‌خواهم بگویم. شما الان گفتید که آن‌هایی که مثلاً ما از بیرون می‌گیریم، مثلاً از والد می‌گیریم، بعد بهش مثلاً اگر سوال‌ت طول بکشد، من ناراحت بعد اگر مثلاً آن اعتقاداتی که والد بهت می‌ده، آن‌وقت برات درونی بشود و خودت حالا که یک سری خلی‌گری‌هایی که نباید درست‌ه، آن دیگر ما نمی‌توانیم بهش بگوییم والد.

چون الان ولی حالا مثلاً ببینید، مثلاً تو جامعه‌ی ما، مثلاً فرض کنید یک محیط مثلاً مذهبی بوده و به طرف گفتن که مثلاً شما این‌جوری باید بکنید. آن هم قبول کرده و بعداً حالا طی یک، مثلاً کلاسی که دارد، آن‌ها رسیده به اینکه این درست است. خب؟ حالا این می‌شود والد. حالا تو یک جامعه‌ی دیگر، دقیقاً این دقیقاً برعکس به این مثلاً می‌گویند. متوجه‌اید؟

بعد، اه، حالا آن هم خواستم، آن‌وقت با یک سری حقایقی که دارد، چون تو آن جامعه متوجه‌اید، هست، خواستم این‌جوری که آن حقایق کاملاً درست است و برای درونی‌ست. یعنی الان مثلاً من تا حالا ندیدم مثلاً یک خانواده‌ای که فکر کنم مثلاً یک جامعه‌ای که مثلاً حالا مثلاً کمونیستی هستش، دارند مذهبی دارند.

و که واقعاً با این‌ها درونی نمی‌شود. یعنی اینکه تو داری می‌گی، من شنیدم تمام شد. این‌جوری نیست که واقعاً درونی نمی‌شود. بگذارید من این را بیشتر توضیح بدهم. اصلاً من بیشتر می‌خواهم درباره‌ی سنت صحبت کنم. که چگونه عمل می‌کند.

والد به‌عنوان پایه شرک

که آدم‌ها، در واقع اکثریت قریب به اتفاق آدم‌ها تقسیم می‌شوند به کسانی که شریعت‌شون تحت تأثیر کودک‌ان و یک عده‌ام تحت تأثیر والد‌ان و یک ترکیبی از این‌ها معمولاً آن قسمت والد در یک عده‌ی کمتری از آدم‌ها واقعاً رشد می‌کند و یک جوری همه‌چیز را تحت تصرف خودش می‌گیرد. من به عنوان یکی از مهم‌ترین پایه‌های شرک، واقعاً مهم‌ترین پایه‌ی شرک این است.

آدم‌ها یک جایی به دنیا می‌اومدن، هرچه مزخرف، افسانه‌ی پریان، هرچی، هر برنامه‌ای بهشان می‌گفتن، نه فقط خوش‌شون می‌اومد و اعتقاد پیدا می‌کردند. بگذارید من امروز خیلی خیلی میل داشتم که این یک چند دقیقه‌ی اول فیلم «میدای» پازولینی را اینجا بگذارم شما ببینید. واقعاً نتونستم. یعنی گذاشتم دانلودم بشه، دانلود نشد. آن‌جوری جوری نبود که بتوانم بیارم ببینم.

یک قسمتش را می‌توانم ببینم. من اگر عرض می‌کنم چیزی، خیلی دارم می‌گویم. این واقعاً فوق‌العاده‌ست. من اصلاً به قربانی کردن در یک جامعه‌ی مشترک. خیلی جالب است. یعنی آن چیزی که ساخته، به نظر من، یک خودِ تصور شما را از اینکه در جامعه‌ی شرک‌آلود می‌گذره را یک خورده تغییر می‌دهد.

یک جوون بسیار بسیار چیزی به اصطلاح خوش‌تیپ و آروم و اصلاً یک موجودی از این‌هایی که خیلی بچه‌ی خوبی بوده. از تمام طول کودکی‌ش و آن بزرگ‌شدن‌ش، همه‌ش مثلاً حرف‌ش را گفته و همه‌ی کارها را خوب را در واقع که بهش گفتن انجام داده، داوطلبانه دارد چیز می‌شود. یعنی آن‌جوری این صحنه‌ی قربانی‌ست که جالب‌ش می‌کند. ذره‌ای عدم آرامش تو این آدم نیست.

و اینکه این با چه قساوتی این را می‌کشن و بعد مثلاً یک به اصطلاح مناسک مناسک مزخرف را انجام می‌دهند که خون‌ش را تمام تیکه‌پاره‌ش می‌کنند و چیزهاشون را می‌ریزن به برگ گیاه‌ها برای اینکه این مراسم بارور کردن مثلاً اولِ کشت و کارشون‌ه. این فضایی که به نظر من تو این فیلم وجود دارد، خیلی خیلی چیز است.

که برایتان آن هم این است که این‌ها واقعاً آدم مشرک‌تری را آدم‌ان. اصولاً اکثریت آدم‌های یک ذره طلب و این‌جوری نبودند. اکثریت‌شون این‌جور آدم‌هایی بودن که فکر نمی‌کردن. این چیزهایی که بهشان گفته می‌شد را می‌پذیرفتن. می‌رفتن در راه این عقاید مزخرف‌شون کشته می‌شدن. یعنی داوطلبانه طرف مثلاً پی پدری به پسرش می‌گفت امسال تو مثلاً برو آمار کن برای اینکه این مراسم انجام بشود.

من این کار را می‌کردم. مطمئن بودن که این الان دارد مثلاً تو این مراسم کشته می‌شود. مطمئن به معنای یک چیز دیگر، به اصطلاح از طریق والد. یک اطمینانی داشتن که این الان کشته می‌شه، مثلاً آن الهه‌ای که این دارد برایش قربانی می‌شه، می‌آید و این می‌گیرد و می‌برد مثلاً در جاهای خیلی خوب و در زندگی پس از مرگ هم همیشه حامی‌شن.

می‌گوید با نهایت آرامش می‌پذیرفت این کار را انجام بدهد. اینکه پایه اصلی شرک، حالا به‌غیر از آن چیزهای لایه‌های خیلی پایین‌ش، که چرا اصولاً این داستان‌ها به‌وجود می‌اومد، اینکه چرا مردم همه مشرک بودن، برای اینکه یک جامعه‌هایی به‌وجود می‌اومد، به دنیا می‌اومدن که این جامعه‌ها این‌شکلی بودن.

پذیرش عقاید شرک‌آمیز جامعه

در واقع عقاید شرک‌آمیز داشتن و این‌ها را می‌پذیرفتن. اصولاً فرار کردن از یک چیزی که همه دارند می‌گویند یک خورده سخته. واقعاً یعنی کمتر پیدا می‌شود. ها؟ آره، کمتر پیدا می‌شود یک آدمی واقعاً تو یک جامعه‌ای به‌وجود، جامعه‌ای به دنیا بیاد، آن هم جامعه‌های نابی که ارتباط هم نداشتن.

ببین شما، من این‌که دیگر دارم می‌گویم برای اینکه یک خورده توجه جلب بکنم به اینکه این‌همه دیالوگ‌های بین پیامبر و مشرکین، خیلی تکراری هم به‌نظر می‌رسد و انواع حرف‌هایی که مشرکین می‌زدن نسبت به پیامبران.

اینکه ببینید تو یک جامعه‌ای، مثلاً من واقعاً شما فکر کنید یک جامعه‌ای وجود دارد، یک جامعه‌ای مثلاً مشرک، در آن سال‌هاست که چند تا از جوان‌های خودشان را دارند قربانی می‌کنند پای این بت‌ها.

اصلاً این یک کاری است که به‌طور مرتب دارند انجام می‌دهند. اصلاً آدمی در این دهکده هست که سه تا پسر خودش را مثلاً جلو بازو می‌کند. و خب این عقیده را تصدیق می‌کند دیگر. واقعاً یعنی این پیر و برنا دیگر عادل نیست. هیچ چیزی به‌غیر از این بت، بت عقیده داشتن به این بت درست‌تر را بپذیرد. یک چنین مراسمی وجود دارد.

یک سری مناسک وجود داشته. مناسک جشن‌های خیلی خیلی باشکوه و خوب. تمام زندگی خودشان را جمع می‌کردن، می‌اومدن در یک روزهایی از سال جشن می‌گرفتن، شادی می‌کردند. این بت‌ها را به زیباترین صورت ممکن آرایش می‌کردند. حالا به‌غیر از بچه، مثلاً از بهترین چیزهایی که کشت‌زار خودشان به عمل آورده بودن، این‌ها را می‌آوردن، سرمایه‌گذاری می‌کردند در واقع روی عقاید خودشان.

و حالا در فرض کنید و تمام اقوام دیگر هم یک چنین بت‌های مشابهی داشتن. این‌ها یک رقابتی وجود داشت که کی بت‌ش مثلاً قشنگ‌تره، کی بت‌ش بزرگ‌تره. شما فکر کنید در چنین جامعه‌ای تصدیق شده یک نفر آدم می‌اومد، می‌گفت آقا این‌ها همه دروغه، اصلاً کلاً نیست یک چنین چیزی.

اینکه برخوردی که با پیامبران می‌کردند که اکثراً در همان لحظات اول کشته می‌شدن. اصلاً این‌که یک آدمی، اولاً ببین نظم این جامعه را به‌هم می‌زد. این، ها یک چیز خیلی مهم این است که ببینید این تمام این جوامع هویت‌شون را از این بت‌ها می‌گرفتن.

ببین یعنی این حالت این با آن دهکده چیز، سال‌هاست که سر اینکه این بت این‌ها قشنگ‌تره، بت آن‌ها قشنگ‌تره، این بت‌ش مرغوب‌تره و بیشتر کار می‌تواند انجام بدهد مال آن‌ها، دعوا سر این چیزها بوده. اینکه خلاصه این در این کثرتی که که این مثلاً نظام شرک‌آمیز وجود دارد، کی بت بهتری دارد.

بعد یک یکی از این دهکده‌ها که داخل می‌آید همه بت‌هاش را می‌گذارد کنار، مثلاً بگوید ما بت نداریم. هویت‌ش از بین می‌رود دیگر. این‌ها قرن‌هاست که مثلاً بر اساس این بت‌ها دارند زندگی می‌کنند. برای خاطر این بت‌ها جنگیدن، این بت‌ها را تو جنگ‌های خودشان بردند.

داستان بت و ترس موروثی

خیلی خیلی زیاد در این جوامع داستان‌هایی وجود دارد که یک نفر مثلاً به این بت توهین کرد، این بت چه بلایی سرش آورد. مثلاً نجس شد، نمی‌دانم رعد و برق زدش. یک چیزهایی که از بزرگاشون می‌شنیدن دیگر. این، هست. یعنی این‌قدر این عقیده تصدیق شده بود که یک پیامبر می‌اومد می‌گفت که اصلاً این‌ها نیستند.

ببین این حسی که می‌دارن این بود که کل این چیزها مهمل‌ه. همه این چیزها، همه این کارهایی که کردید، آدم‌هایی که کشتید، نمی‌دانم هدایایی که برای این بت‌ها آوردید، جنگ کردید، هزار تا چیز، من اینکه هویت‌تون در این‌ها رفته، این‌قدر خرج کردید، سالی نمی‌دانم مجسمه‌های قشنگ ساختید، تمام این‌ها در واقع اوهام‌ه. اصلاً یک چنین چیزی نیست.

مثلاً آن‌ها، آن دهکده‌ها هم این‌جوریه، چیز بیشتری تو دنیا نیست. اصلاً برای یک چنین آدم‌هایی اصلاً موضوع عقیده نیست که حالا با درون‌ش این‌ها تسلط باشد، وحدت باشد، به اینکه کار کردن، زحمت کشیدن برای این بت‌ها، جامعه، همه دارند این را می‌گویند و قرن‌هاست که دارند این را می‌گویند.

اینکه این‌که مرتب تکرار می‌کنند که این‌جا، ما همان چیزی که اجداد ما می‌گفتن، در آن بودیه، یک جایی می‌گویند که ما سمعنا به هذا فی آبائنا الاولین. آن دور دورا هم کسی چنین حرفی نزده. ما، ببین کلمه سمعنا خیلی مهم است. برای کسی که تحت تأثیر والد، والد و چیزهایی که از گوش‌ش آمده دیگر.

این‌ها چیزهای یکی به یک آدمی که نرسد پیروی والده اگر یک نفر یک حرف جدید بزند اصلا مطلقا مشنه می‌دهد یک جوری احساس یک آدمی که نرسد پیروی والده این است که آن چیزهایی که شنیده درست است و همین چیزهای خوب را در باباش شنیده اگر چیزی بود تا حالا گفته بوده هنگام برای من هیچی دیگر می‌گفتند که تا حالا اصلا این را نشینیده بودند بنابراین تعدیدی که ارکسترانمندشون به طور در درجه اولی بود که یا نفرد نزدند یا می‌زند شما را می‌کشید یا می‌داد و از جایی می‌روند. ارحال یک سنت مستقر شده ای بود که روش سرمایه بذاری کرده بودند و نمی‌شد به این راحت این را در واقع کنار بذاشت.

این جمله عقیقتیش برای خودش جدا هست که با طب این آدم ها شرک یک چواهنگی داشت جمله دیگرشون اینکه اصولاً سنت هست، سنت یکی که پا گرفته، غرباس ادامه دارد و اصلاً مخالف این سنت، مخالف همه حرف زدند، خیلی چیزیست، تجربه نیست آدم هایی که اصولاً والدشون خیلی غریه نسبت آدم هایی که بالدشون غریه احساس می‌توانند که این آدم های مغروب و مثلاً چیزی هستند و یک جور توازر در آدمی که واددش نویه یک جور حتف توازر به شدت یا نه یک حقیقت را درکتر بیشتر دیگر درکتر نکند برای خود متوازا نه دارد حرفی دیگر بیزنه پیغمبر از آن غرور چیزی نمی‌گفتن. هیچ چیزی می‌فهمیدن واقعا بقیۀ نمی‌فهمیدن.

پیامبر و اتهام دیوانگی

چیزو به بزرگ دیده بودن. ولی حس این آدمان اصلا پیغمبرانی بود که این‌ها اصلا دیوانه شدن. یعنی این‌قدر حرفای غیر عالی دارند می‌زنند. دیوانن و اینکه... عمداً آدمانی هستند که یک جوری حس غرور توشون هستند.

فکر می‌کنند این چیزی می‌فهمند که مثلا هیچی نمی‌فهمیده افتاد این‌جور داشته دستند والد به شدت این حس به من خواهد می‌دونی تحکیم کنند این فیلم را این‌جور نشانیده دارد باید آدم را می‌دید و لالا را ندهد حرف بدهد حالت این آدم دارد، آدم بسیار متوازه دارد این آدم هایی که بهش می‌گویند بچه خیلی خوب دیگر از بچهگیش همه ارپارو بوشگرده همه کارا را کرده همشه سرش پایین بیده وقتش هم کجورو دارد خودشان ترسیمه چیز می‌کند مثلا برای خاطر مردم کاری که دارد می‌کند خالصه یک نفر باید قربانی بود که اینجا را با نهایت سد تأسف آدمانی بچه را خوب قربانی می‌شود من حالا به وجود باقی هم نشکت من.

اولا که من دیگر اینکه تانس به دومی ها می‌آید که خودت برده باقی هم کشید. که هم در بومید این افراد کاری دارید. این باقی هم کجا دید؟ کجا وجود می‌آید؟ اگر از خودت و عالق به حضورتون آن داشته خواهدتون عرضش ندارد. تو ندارد از خودتان دیگر عرضش ندارد.

چگونه مدیمت هم بردیداش ندارد؟ چرا مدیدارد؟ از آن فروید اول اصلا ایگو به بزرگ بگو. اید به محض اینجا دنیا ظاهری می‌شود و می‌فهمد که هر کاری در آن بخواهد نمی‌تواند بکند.

اید یک مکانیسمی در آن به روزی می‌آید که تصمیم گیری که چه کارهایی باید بکند و چه کارهایی نباید بکند اید مکانیسمی تصمیم گیری برای که چه بکند چه نکند ندارد آن فقط یک رایی می‌خوانه که بهش پودک می‌گویند این اولین چیزی که یک لایهی در واقع به قول شروع دور اید تشکیل می‌شود که ارتباط اید را با جهان خارج سر می‌کند تنظیم بکند این همان خوده ایگول بعدی چقدر این درانه از اول وجود دارد با اونکن منتقل خب به طور طبیعی در ابتدا این تنها چیزی یک مثل اینکه یک تصمیم می‌گیرد ایگو، هر چیز سوپری بگفت من پوش می‌گویم.

اینکه حالا بعدم همین‌جور که دلو رشت می‌کند تضادهای مثلا کش می‌آید مثلا کم کم یک چیزهایی که سو پریگو گفته زیر سوال می‌رود برای اینکه حرفای دیگر هی هم برد می‌شننده دیگر حتی درقل اتفاقی که برای این گوب می‌افتد این است که فقط والده اینش که نیستند آدم های دیگر هم می‌آیند روش های دیگر می‌بیند و بعد شروع می‌کند بینشون انتخاب کرد اینکه ایگو وجود ندارد ببینید که ایگو وجود دارد ایگو همان چیز درونیه که در واقع شروع می‌کند برای به عنوان رابط بین اید و جهان خارج عمل کردن سوپر ایگو هم یک چیزی است که خیلی ابتدائاً در ایگو تولد دارد یعنی در واقع سوپر ایگو اسمش هم بشود ایگو خود در واقع یک چیزی که درون وجود دارد و این اول در واقع شروع می‌کند از این تقلید کردن این که چقدر مستقل بشود آن حالت تقلید را کنار بگذارد و خودش مستقلاً تکلیفش را با جهان روشن بکند این بسیاری دارد به اینکه شخص بالغ رشد می‌کند.

رشد ایگو از تقلید تا استقلال

برای بالغ حدود. بالا این یک چیز درونیه که رابطه بین این و جهان خارجی تنظیم می‌کند. از جمله می‌تواند تصمیم بگیرد که برود سراغ سوپر ایگو. یک بچه ممکن است هیچ وقت سراغ سوپر ایگو نره. این بچه های شیطونی هستند که حرف های کارشان گوش نمی‌دهند. این ایگو تصمیم گرفته که هر کاری دلش می‌خواهد بکند.

این‌گونه نیست که حتما چیز باشد به اصطلاح. یعنی آدم‌ها بین کودک و والد، الان همین الان ما تو این ایران دو نوع انحراف داریم. که به وضوح دیده می‌شود. یک آدم‌هایی هستند که مذهبی ان، من یکم نمی‌فهمم. همین‌جوری یک چیزهایی بهشان گفتن واقعاً هیچ وقت دنبال اینکه بفهمند مثلاً مذهب چیست و این‌ها نبودند دیگر.

یک چیزهای عقاید خرافی مثلاً بهشان می‌گفتند هم به همین راحتی قبول می‌کردند. اصولاً مکانیسم پذیرششون این است که هرچه بهشان گفتن پذیرفتن و هیچ وقت هم فکر نکردن. یک تیپ آدم‌هایی هستند که مذهبی نیستند، مثلاً اهل لذت های دنیوی هستند و می‌روند مثلاً چه می‌دانم مشروب بخورند و هر کاری دلشون می‌خواهد بکنند.

این‌ها این تیپ این دوتا جمع بزنی تقریباً هم هست. می‌گویم آدم‌های محدودی ممکن است یک خورده از دست بله دیگر یعنی مثلاً یک بخشی از جامعه را کسانی تشکیل می‌دهند که فکر نمی‌کنن، خیلی به عواقب عواقب واقعی کارای خودشان فکر نمی‌کنند و مشغول لذت بردنن و یک عده هم فکر نمی‌کنند به دلیل اینکه هرچه که بهشان گفته شده را قبول کردن.

من فکر کنم صدای ضبط می‌کنیم که این‌ها ایجاد می‌کنند. در واقع یعنی می‌گفتیم کودک خود طی این انرژی ها را در واقع این طی می‌کند این‌ها را بیشتر می‌کند. فکر کنم مثلاً این‌ها باشد این‌جوری است.

بالغ هم این را ایجاد می‌کند. بالغ در واقع عقل عقل ایجاد نمی‌کند. چرا؟ عقل یک چیز دیگر یعنی برای تعریفش قرار است که چیز کنم در هر لحظه مثلاً یک جوری می‌تواند قضاوت بکند.

این یک جوری حس اینکه حقیقت چیست و من چه کار باید بکنم تا مثلاً این آن قسمت ایگو حالا فروید اصولاً کمال قبول ندارد. ولی قسمت ایگو مثلاً در بقیۀ روانشناسی هایی که کمال قبول دارند معطوف به کماله.

یعنی می‌خواهد یک جوری فقط مسئله اش لذت بردند و فقط مسئله اش نمی‌دانم گوش کردن حرف دیگران نیست. مسئله اش این است که چه کار باید بکند به یک جایی برسد. نه واقعاً نمی‌کند. اینرسی به این معنی که اگر الان یک عقیده جدیدی بیاید و این احساس کنید درست است به راحتی می‌پذیره.

لایه‌های کودک و والد

کودک و والدش ان که مخالف اینن که عقیده را که فهمید درست به تن. بله منتها باید کودک خیلی تو لایۀ های پایین تر والد یک جوری لایۀ های روی مثلاً چیز است. این هر ایشان می‌گوید که این چیز است دیگر فرق بین خودآگاهی و ناخودآگاه. اصولاً آدم‌هایی که کیتوشون کیت والد فکر می‌کنند که بالغ هستند.

این نکته مهم دنیای این است که تو تمام جای دنیا یک عده آدم‌هایی هستند که به همان اندازه که از کودک تقریباً پیروی می‌کنند یک جوری چیزن یعنی کارشان ارزشی ندارد فقط الگوبرداری دقیق کردن از این چیزی که سنت حاکم به جامعه خودشونه و این‌ها کاملاً احساس می‌کنند که پیرو حقن.

از تمام دنیا به هر تکه ای بروید هر مذهب عجیب و غریبی هم داشته باشد همه آن‌گونه می‌شوند معمولاً ولی یک خورده چیز است رنگ جامعه الان خیلی پیچیده شده تو این دنیا که ارتباطات در آن زیاده. الان یک آدمی همین اینجا دارد زندگی می‌کند که پیرو سنت مارکسیستی مارکسیستی مثلاً. این خلاصه پیرو یک سنتی شده.

مثلاً بابا و مامانش ممکن است مارکسیست بودن و این حالا یک سنت یعنی ما سنت های زیادی داریم که می‌شود پیروشون شد. ممکن است یک نفر مذهب را بگذارد کنار برود مثلاً از یک چیز مثلاً تابع سنت مثلاً فرهنگ غرب بشود.

آدم این‌گونه هم الان ما داریم دیگر. خیلی هم ممکن است حالا فرهنگ غرب خیلی نزدیکه به کودکه برای خاطر اینکه همه چیز را در واقع در اختیار آدم می‌گذارد و قرار نیست که خیلی کنترلی را آدم باشد.

ولی اصولاً این‌جوری است که آدم‌ها ممکن است تو یک جامعه الان زندگی بکنند و پیرو سنت این جامعه دیگر باشند. مگر اینکه به اندازه کافی ما ارتباطات داریم. مهم این است که شما یک آدم زندگی اصولاً یک خورده اگر واقعاً تجربه کرده باشید معلوم است که این آدم پیرو والدش یا پیرو والدش.

همه آدم‌هایی که پیرو والدن یک جوری بالغانه ای به نظر می‌آید مثلاً دارند عمل می‌کنند. ولی به هر حال از نوع حرف زدنشون حتی در حرف ها اینکه چقدر ارجاع می‌دهند به اینکه کیا چه گفتن این هم یعنی به شنیده های خودشان در واقع اتکا می‌کنند. شما ازشان بپرسید این مکانیسم اینکه چگونه عقاید خودشان را می‌توانند چک بکنید، یک مقدار عمده اش از را اعتماده.

و من نمی‌دانم می‌توانم این را خود بیشتر توضیح بدهم. ببینید تقسیم بندی کاملاً روشنه دیگر. یک تقسیم بندی سه گانه وجود دارد که ما تو فرهنگمون دو تاشو بیشتر نداریم.

این سه گانه که با آن سه گانه ی ل و در واقع نه ل و هم در واقع یک جوری اگر تو این سه گانه بخواهید بیاریدش می‌رود در بالغ. یعنی آن در واقع آن مکانیسمیه که بالغ شروع می‌کند اصلا یک آدمی را که فرض کنید الان یک آدمی هست که مطلقا عقاید سنتی مثلا جامعه ما را کامل پذیرفته.

شک در سنت پذیرفته‌شده

یک چنین آدمی هر مدتی یک بار یک شکی می‌کند. احساس می‌کند که نکند مثلا من هم مثل خیلیا چون این‌ها سنت را پذیرفتن. این که این حالت ملامتی که پیش می‌آید یک جور بالغ در واقع مکانیسم های معقولی تو وجود دارد. نه این نفس اماره و این‌ها ندارد. ما در چیز خودمان فرهنگ خودمان من به نظرم هیچ عبارتی معادل با بالغ نیست.

بله. سه تا. احتمال به مثلا بله دیگر. احتمال. بعد در واقع تو بالغ. صد در صد. خب این باور در واقع ممکن است بالغ در واقع یک چیزی بگوید آن هم بگوید ما فرهنگ. نه ببین ما الان آدم‌های مومن زیادی داریم که تحت تاثیر والد خودشان ایمان آوردند. نه منظور من ایمان به معنی واقعیشه.

یعنی آن چیزی که مثلا فرض کنید از شما حرف تو قرآن حرف از بله. نه ایمان اگر منظورتون این است که الان یک نفر اعتقاد دارد به دین خب اکثریت آدم‌هایی که به دین الان اعتقاد دارند والدشون را پذیرفتن. بله. ایمان به آن معنای واقعی کلمه که تو قرآن یک لفظ خیلی خاصی و در مورد افراد خیلی خاص دقیقا به کار می‌رود.

یعنی اکثریت قرآن می‌گوید اکثرهم لا یعلمون اکثرهم مشرکون. همیشه اکثریت جزو آن دو تا دسته اند دیگر. آدم‌هایی اند که عقلشون در واقع مثلا بالغشون کار نمی‌کند. ایمان به آن معنایی که قرآن می‌گوید که مثلا قرار است که حتما همراه با چیزهای درونی تجربه های درونی باشد یک جوری با در واقع هماهنگ با عقل باشد قطعا به طور مطلق تو دسته ی بالغ.

همراه با چه؟ خب به هر حال یک چیزی هست دیگر. نه ایمان صرف قطعا از یک جایی. به هر حال ریشه اش چیست؟ ریشه اش این است که یک حس خوبی مثلا ممکن است یک نفر نسبت به ایمان خودش داشته باشد. مثلا خیلی وقتا ممکن است یک نفر واقعا ایمان خیلی خوبی هم داشته باشد و هیچ جوری هم نتونه بیان بکند چرا ایمان دارد.

مهم این است که این را چقدر از روی اعتماد به پدر و مادر در واقع اجداد خودش گرفته و چقدر به خودش به دست آورده. و این حس درونی که می‌گویم لازم نیست حس تجربه و این‌ها می‌گویم طبیعت و این‌ها باشد. گاهی واقعا یک نفر به طور شهودی یک چیز خیلی خوبی را می‌فهمد که قابل بیان هم نیست.

جزو همان تجربه های درونیه که بهش ایمان می‌دهد. بله یک جوری می‌داند که مثلا این عقیده درست است. ببین کلا فرق بین آدمی که از بالغش دارد تبعیت می‌کند با اونی که از والدش تبعیت می‌کند هیچ امکان ندارد یک آدمی که از بالغ تبعیت می‌کند در جایی به دنیا بیاید و همه این سنت را داشته باشد.

من می‌توانم برایتان الان می‌توانم توضیح بدهم. محاله سنت معقول باشد. ما سنت معقول نداریم. بنابراین هر کسی اگر می‌گویید که در بر دارد برای اختیار سنت موجوده حتما شک بکنید.

می‌گوید راحت تر از این شک بکنید تو این ترجیح والد یا بالغ نداریم واقعا. رنگ جامعه خودش را داشته باشد همه چیز را پذیرفته باشد. سنت به یک دلایلی هر جایی که پا بگیرد حتما نامعقوله. یعنی به یک جنبه های نامعقول پیدا می‌کند.

خب حالا ببین این اتفاق این ویژگی والد که خیلی مهم است این است که اصولا چرا سوپر ایگو عمده می‌شود برای یک کودک؟ یک امنیت پیدا می‌کند. یعنی به شدت در کسی که پیرو والدشه آن حس امنیتی که همراه بودن با جمع بهش می‌دهد مهم است. یعنی یک بچه اصلا اصولا از والد خودش والد واقعی خودش چه می‌گیرد؟

امنیت. و این همین‌جوری ادامه پیدا می‌کند. یعنی این حس وابسته بودن به غیر برای احساس امنیت تبدیل می‌شود به اینکه کمتر در جمع اصولا خالفت بایدی جنب امنیت را در واقع برنامه بزند. آدمی که از بیار شخصیتی به استقلال نرسیدن. تمام مسئله در واقع این است که یک آدم چقدر استقلال شخصیتی به خودش رسیده گذاره.

چقدر همین وابدیده است مثلا به خانواده خودش به جامعه کند. به شدت پیروژی از والد مجان احساس ادم امنیتی کند. پیروژی از تنب جا گرفتن به عنوان یک عنصر در یک جنب بزرگ به شدت همراه با حس امنیت کن.

چه دیگر که در واقع مهم؟ والد در واقع غریب می‌شود به دلیل اینکه این آدم تمام امنیت قربانی خود را در واقع از پیروگی ارزه جمع دارد می‌دید.

خیلی طبیعه دیگر. آدم ها در جمع خیلی احساس امنیت می‌دهد. از پانواد شروع می‌شود کاملا ممکن است جمع یک نفر یک محطب دوستانه کچی تر جامعه باشد، ممکن است جامعه بزرگ باشد، ممکن است جامعه جرمانی باشد، احساس تعلق می‌کند به این جمله، این برایش مهم است. یعنی به راحتی نمی‌تواند با آن جمله افتاده کند.

اگر هم به فکرش برسد که اینکه واضح اینها برای هم اشتباه می‌کنند، سوالا این را سرکوب می‌کند برای فرقی اینکه چون آدم پیروب و والد که موجود تنهایی باشد یکو تنهایی اقایی داشته باشد نمی‌دونی سوالا وابطه به تجربه در اونی خودش نیست و افکار خودش نیست همینشون در یک جنب با خورده و چیز می‌کند این‌جور آدم ها اصولا این حس در جمع بودن برایشون خیلی مهمی است.

من نمی‌خواهم بگویم این حس همیشه مخرب ها من می‌خواهم بگویم با موضوع یکی از دیجه ای های این است که این آدم ها در جمع خاصی وقتی قرار می‌گیرند خیلی چیز بدهد است.

حقیقت فقط با بالغ

تنهایشون در واقع خالی کرده است. دیگر من یک نقطه فقط بگویم با آن ترک هایی که من قبلا زدم یک چیز خیلی خیلی بدی این است که چون قبلا سعی کردم تئوری دادم که حقیقت اصولاً بین‌الاذهانی نیست، قابل بیان نیست، پس مطلقاً این آدم با پیروی و والد و خودش نمی‌تواند حقیقت کشفه. فقط بالغتون می‌تواند حقیقت کشفه.

یک چیزی بلدی نمی‌دونه. یک چیزی که از بیرون می‌آید، در آن حقیقت نیست. اینجا باید برگردد باشید. قصد این هیچ وقت به آن چیزی که رپیدن به حیرت نمی‌دهد. ولی دارد من در موضوع سنمت می‌خواهم. چه؟ راقب این اموز را از اینکه با اموز باید بردند هنگرد همینکه اماز می‌توانید و از اینکه اماز بردند برای دنیا بردند اینکه اماز هنگرد هنگرد به هنگرد می‌توانید.

نمی‌شود. یا آدمی که ترترتی را والده شده اصولا زمینه کشور هنگه قطع ندارد. برای خاطر اینکه اصولا اپی که مثلا این تجربه جدید برایش کشنید که تا لباسی نگفتن این را پرس می‌دهند. یا آدمی که وابسته به والده وابسته به همان چیزهایی که شنگه.

همه خواهم می‌دهند این را سیده که مثل اینکه رسیدن به حقیقت رفتن رفتن ده مثل باید در جلو والد چیزی که برامون کرده تا یک مثل پیشترکی نیاد، بله آن یک مثل نمی‌دونه برای خواهشترکی که اعتماد ندارد به چیزی بگرده از اینکه از والدش شنیده و از درمورد اینکه ممکن است مقدما که یک آدمی همه مایی جور از والد شروع می‌کند نه؟

بله یعنی این موضوع آلمی از والد شروع می‌کند ولی شخصیت و روحیت را دارد که ترتفع والد را خبره بکند و بعدا چیز کند یک صوره یک جوری والد را کنار بزند یک اصاسی که مفهوم استقلال داشتن شخصیت آدمی که بالغه آدمی که شخصیت مستقیل اگر یک چیز را فهمید همان گفتم نمیدونید نمیدونید فهمید.

این یونیست که پر پر پیده جد اقایدش شد بگیرد تغییر ندارده دهد. یک حس اعتماد به نفس برمزگ کافی داشته باشد. استقلال داشته باشد. نه غروب. اینکه به خودش رفته یک چیز را دید مثل آن داستانه مثلا بچه هایی که پادشان نمیدونند یک لباس نام عریف خوشیده دود.

یک نفر این‌قدر به خودتان مطمئن باشد و بدهد آن‌ها که چیزی دارند می‌بینند مطمئن نمی‌دونه ولی برای اینکه همه هم دارند یک چیز دیگر می‌گویند یک حس استرالایی این‌گونه باید در آدم باشد که باید بتواند هیرم نشت بکند لازم است یک نشت هیرم بیده او سنه موضوعیه که در ایران و هر اینکه کار را باشد هم نفتیده؟

نه چرا دیده نفتید؟ اینکه من به یک آدم اعتماد بکنم تا اینکه به سنت اعتماد بکنم، این همین داستانه. مثلاً ممکن است من مولوی هم چند تا تبری دیدم، یک حقیقت را و آدم دیونه‌ای هم شدم.

استاد کامل در برابر پیروی از والد

از جامعه رفتن بیرون به دلیل اینکه یک نفر، یک آدم کامل را ببیند و تحت تأثیرش قرار بگیرد، این هیچ ربطی به پیروی از والد ندارد. والد همیشه یک سنته، یک جمعه و همین‌جوری هم می‌گم، می‌شود غلط. چون شامل آن اکثریت لایعقلون می‌شود. تو هر سنتی شامل عوام می‌شود و عوام‌الناس.

هر چقدر هم آنجا خوبی شروع شده باشد، یک چند سالی که بگذره، کم‌کم تبدیل می‌شود به یک چیز باب طبع عوام. سنت هزار تا فرق دارد با آن چیزی که تو داری می‌گی. می‌گوید آدم من کاملاً ممکن است یک نفر را ببینم و جذب به اصلاً چه داشته باشم، این‌جوری یک جادوی عجیبی برای من داشته باشد و بعد یک جوری بفهمم که این آدم اهل حقیقته.

مثل همین که در قرآن آمده، همیشه با حالت منفی گفته می‌شود که مشرکین جوابشان این است که ما از اجدادتون، اجدادمون پیروی می‌کردیم، ولی در قرآن این هم هست، تو سوره می‌گوید که مثلاً این ترک تو ملت، و می‌گوید که من تبعت ملت آبای ابراهیم و این‌ها. این از پدران خودش، نه از اجداد مثلاً سنتی خودش.

از دو تا آدمی که جزو اجدادش هستند و این در واقع آن‌ها را می‌شناسه و آرزوشون را قبول کرده، چیزه، اسوه دارد پیروی می‌کند. این غیر پیروی کردن از سنته. خب یک آدمی حالا عقیده‌اش درسته، خب می‌آید با شما مثلاً صحبت می‌کنه، شما را قانع می‌کنه، این آدم را پیروی نمی‌کنه، برای اینکه جزو والد هم می‌شه، مثلاً این‌جوری که نیست.

یعنی کلاً این آدم کتاب بخواند تحت تأثیر قرار بگیرد. یعنی به هر حال بالغ دارد، چیز مهم این است که بالغ پالایش می‌کنی یا نه. ببین، ببین تو عرفان، تو عرفان مسئله این است که تو عقاید و این‌ها تو که از یک آدم نگرفتی، اگر این‌جوری باشد اصلاً عرفان کنسل می‌شه، هیچ پیشرفتی هم نمی‌کنی.

مهم این است که مثل اینکه تو یک مثلاً می‌خوای ورزش بکنی، یک نفر دارد بهت راهنمایی می‌کند که تو مثلاً امروز چقدر ورزش بکنی برات خوب است. استاد که کار خاصی نمی‌کنه، استاد مهم‌ترین کار استاد در سیر و سلوک عرفانی این است که به کسی که دارد به اصطلاح سالکه، می‌گوید که در چه مراحلی می‌تواند لذت ببرد. این عبادت‌ها خیلی ممکن است لذت‌بخش باشد.

مثلاً یک استادی، شاهد خودش می‌گوید که اصلاً استاد علامه طباطبایی، علامه طباطبایی گفته بود که تو این مرحله اگر مشاهدات غیبی داشتی، توجه نکن، فقط ذکر بگو. مثلاً یعنی یک جوری تنظیم، مهم‌ترین کاری که می‌گویند می‌کنه، یک استادی این است که تنظیم، اینکه چقدر، ممکن است یک جایی این‌قدر لذت‌بخش باشد یک عبادت، این طرف را فیکس بشه، ادامه راه را نره، یعنی این‌قدر خوشش آمده.

این بهش می‌گوید که مثلاً اینجا کمتر، الان اصلاً لذت نبر، این‌ور را نگاه نکن، آن‌ور را نگاه نکن، ولی این‌جوری نیست که این در واقع عقاید و افکار و این‌ها وابسته به استاده، آن‌جوری باشد ارزش مطمئناً سنت عرفانی هم هست.

سنت عرفانی و پیروی والدانه

تو ایران سنت عرفانی داریم، می‌گویم خیلی از این آدم‌هایی که در واقع می‌روند در سنت عرفانی فعالیت می‌کنند هم پیرو والدن. یعنی سنته، این‌جوری نیست که آدم‌های مستقلی باشند که واقعاً عارض بر مرحله واقعی بشوند. کلی در کتاب‌های عرفانی ما مزخرفات خیلی نادره. چه؟ مثلاً تذکره‌الاولیا. کتاب در و سر و صدا. یعنی تأثیری که روی آدم‌ها می‌ذاره، به نظر من کاملاً مزخرفه.

حالا آدم محترمی هم نوشته، ولی نمی‌فهمی که وقتی که تذکره‌الاولیا را می‌خونه، علاقه‌مند می‌شود به عرفان، برای اینکه تمام این عرفا دارند وصل می‌شوند که کرامات دارند. یعنی طرف از اول بیس عرفانش این می‌شود که داری یک کرامات می‌بینی، می‌گوید عرفان. عرفان از اولش باید با یک حالت خضوع و خشوع و از خودگذشتگی شروع بشود.

تذکره‌الاولیا، شما هرکی می‌خونه، یک عرفان باشکوهی را در آن توصیف کرده که آدم میل دارد که مثلاً برود عارف بشود. عارف بشه، هر مردم نگاهش کنند، بگویند این پرید تو هوا. یک حسی این‌جوری تو تذکره‌الاولیا هست دیگر، خب. از روی همین کتاب خیلی‌ها ممکن است واقعاً عارف شدن، خودمم می‌شناسم. ممکن است تو هوا هم پریده باشند.

این بحرالعلوم یک کتابی دارد به اسم سیر و سلوک. یک جمله‌ای دارد که می‌گوید علامه طباطبایی خیلی دوست داشت و مرتب تو کلاس‌های درس عرفانش می‌گفت که اگر یک آدمی دیدی در هوا، در بر آب راه می‌رود یا در هوا می‌پره، اصلاً هیچ چیز نکنی، این آدم صالحی نیست. آن با تمرین کردن این‌ها را یاد گرفته.

یعنی اصولاً با تمرینات مثلاً مرتاض‌ها و این‌ها خیلی کارها ممکن است بشود کرد، مثل چیزهایی که تذکره‌الاولیا نوشته. خب یک عده یک چیزهایی این‌جوری عرفانی هم ما داریم دیگر. حالا بروید تو خانقاه ببینید چه خبره. دیگر من لازم نیست کتاب اسم واقعاً آدم‌های واقعاً احساس می‌کنید که چیز است.

آن که صرفاً همین تعصب دارد که من نمی‌دانم شاه نعمت‌اللهی‌ام، آن‌ها اصلاً به درد نمی‌خورن. این حس‌های این‌جوری که وجود دارد معلوم است که این‌ها برای باباش نعمت‌اللهی بوده این هم رفته تو آن خانقاه شده نعمت‌اللهی. یعنی اینکه اصولاً عرفان هم هیچ تضمینی ندارد یک نفر در یک سنت عرفانی بار بیاد، اصلاً بالغش این را عارض کرده. احتمالاً بالغش. اما اکثریت همیشه با اون‌ان.

ببینید، مثلاً در مورد اینکه سنت، حالا یک سنتی که حالا بلند می‌شود و آن بالنده‌شو به کار می‌اندازه و یک عقاید جدیدی می‌آره، بعد که آن مثلاً یک پیروانی پیدا می‌کنه، یک عقیده‌ی جدیدی می‌آره، با سنت مخالفت می‌کنه، بعد حالا شکست می‌کند سنتو.

بعد حالا خودش را می‌کند سنت. می‌کند. بله، من هیچ، من قبلاً هم تو یکی از این جلسات گفتم، من هیچ راهی بلد نیستم. یکی از مشکلات اصولی تمام طول تاریخ سنت، شکن‌ترین عقایدم تبدیل به سنت می‌شوند و بعد باید باهاشون مبارزه کرد.

مارکسیسم و شکستن سنت

من یک بار تو این جلسات گفتم که هیچ واقعاً عقیده‌ای دیگر وجود ندارد که بیشتر از مارکسیسم روی انقلابی بودن تأکید کرده باشد. یعنی روی شکستن سنت‌ها و اینکه اصلاً مبارزه با من. خود قرآن، دیگر شما قرآن از اول تا آخرش چند بار این را تکرار می‌کند که همه‌اش با سنت به دید منفی دارد نگاه می‌کند.

ولی الان ما این کلمه‌ی سنتو دقیقاً در کشور خودمان به عنوان یک چیز مقدس داریم استفاده می‌کنیم. می‌گم، الان کاملاً این یک، سنت‌ها را باید حفظ بکنیم، این سنت‌ها را باید فلان بکنیم. کجا قرآنی یک آیه، یک ذره‌ای دید مثبت نسبت به سنت دارد؟ به غیر از اینکه سنتو مسئول همه‌ی بدبختی‌های مثلاً مشرکین و جهنم رفتنشون اعلام می‌کند.

ببینید، این جنبه‌ی ظاهری، ما فناورانه، ولی احتمالات از باطنی، نگاه کنید، مثلاً این که مثلاً تو قرآن داریم، مثلاً شما می‌گویید این عقیده را دارید، بعد می‌گویید خب، پس این را پدرمون این عقیده را داشته. حالا فرض کنید مثلاً این عقیده را به ما می‌گن، شما هم مثلاً مؤمن هستید. ما می‌گوییم مثلاً به خاطر اینکه پدرمون این عقیده را داشته.

اگر واقعاً جواب این باشد، تو مسلمونی به دلیل اینکه پدرتون، نه نه، این که جواب من نیست. نه، می‌گویم اگر کسی این جوابو بدهد، همان جوابو که به همان از والد خودش دارد پیروی می‌کند. آوانس نمی‌دم. موضوع اسلام باشد یا مسیحیت باشد، من عرض نمی‌کنم. اگر از آن پیروی دارد یک چیزی را قبول می‌کنه، این خودش نرسیده، محکوم به فناست.

اینکه آدم اول یک چیزی را، این حرفی که هرچه زد، بعد، چون تو این سنتی که مثلاً یک تدریس خوبی از تغییرات در آن هست، می‌پذیرید، بعد کم‌کم بالغ‌تون قوی می‌شود و مثلاً حقیقتو خودتان درک می‌کنید، مثل اینکه یک نفر مثلاً برود در یک سنت عرفانی ولی واقعاً عارف بشود.

این خلاصه، با والد مثل اینکه شروع کرده، ولی نهایتاً به یک نتیجه‌ی درست‌حسابی رسیده، خودش در واقع همین چیزو کشف کرده و قبول کرده. این فرق می‌کند. اگر واقعاً یک نفر بگوید که من این عقیده را دارم، پدرم، اینکه آب و اجداد من این‌جوری بودن، اصلاً من شیعه هستم برای اینکه دارم یک جایی به دنیا اومدم، همه‌ش شیعه بودن، خب این همونه دیگر. چیست؟

خب اکثریت آخه واقعاً این‌جوری‌ان دیگر. اکثریت هنوزم همان، تو این قرآن می‌گوید لا یعقلون و الان مردم ما هم این‌جوری‌ان دیگر واقعاً. نیستند. چقدر احساس می‌کنید موجودات خیلی با شخصیت مستقلی هستند، آگاهن، مثلاً، الان ازشان سؤال بکنید که چرا شیعه‌اید، جواب درست‌حسابی نمی‌توانند بدهند.

طرف شیعه‌ست، می‌گوید این‌جوری‌ام، چون امام حسین خوشم می‌آید. همین‌جوری‌ام دیگر. به همین. به همین. این‌همه، این شیعه، یک پکیج با یک میلیون مثلاً اطلاعات توشه. حالا یکیش این است که امام حسین آدم خوبی است.

پکیج عقیده و دوستی ائمه

اینکه این، کل این پکیجو قبول کرده برای اینکه امام حسین آدم خوبی است، این جواب معقولی است واقعاً. خیلی‌ها الان شما برید، مردم این‌جوری‌ان، شیعه هستند دیگر، ائمه را دوست دارند. این چقدر به عقایدشون برمی‌گردد مثلاً. مردم آخه در اعتقادات، چه؟ چیست؟ حالا چرا امام حسین را دوست دارند، آدم می‌شود ازشان سؤال کرد. بگذریم.

حالا بگذار من یک خورده می‌خواهم در مورد سنت به‌طور کلی صحبت بکنم. وارد جزئیات زیاد نشم. من همان‌جوری که بین علم با چیز فرق می‌ذاریم، با این بین ساینس و آن عقایدی که حول‌وحوش ساینس هست فرق می‌ذاریم، واقعاً بین مثلاً دین و آن عقاید مرکزی که در سنت هست با سنت باید فرق اساسی بگذاریم.

همیشه این پدیده‌ای که ما در مورد علم دیدیم، تو همه‌ی سنت‌ها وجود دارد. مثلاً همین الان در ایران، شما خیلی چیزها هست، تمام آن چیزهایی که من دارم می‌گویم جزو عقاید مرکزی دین ماست. اینکه باید عقاید را، شما باید عقاید خودتونو خودتان کشف کنید. نباید تقلید بکنید. من چیزی نمی‌گویم خارج از افکار اسلامی. این‌ها همه تصدیق شدن.

ولی واقعیتی که تو جامعه وجود دارد چیز دیگه‌ست. مثلاً همین فرق بین ساینس و آن چیزی که حول‌وحوشش واقعاً وجود دارد. ساینس که نمی‌گوید که من همه‌چیزو کشف می‌کنم، ولی حول‌وحوشش یک اینجا این هر چیزی که سنت می‌شود دور و برش یک چیزهای دیگر ای ایجاد می‌شود که با عقاید مرکزیش کاملاً ممکن است در تضاد باشد.

ولی هست دیگر یعنی یک چیزی که بگذار من یک مثال خیلی ساده بزنم. تو در واقع پدر و مادر چه بهتان می‌گویند؟ تو معلم در ایران چه چیزی وجود دارد؟ ما با پدر و مادرمون چه کار باید بکنیم مثلاً چه رفتاری داشته باشیم؟ چه می‌گویند؟ احترام میذاریم. حرفی که پدر و مادر می‌زنند باید گوش بدهیم.

ببین من می‌خواهم بگویم الان تو سنت ما یک بچه ای که حرف پدر و مادرشو گوش نمی‌دهد واقعاً این‌جور چیزی نیست، زنده ارزش اطاعت از پدر و مادر، جلب رضایت پدر و مادر نمیگن جلب رضایت پدر و مادر شرک به گوشه، مخالف با قرآن. یعنی قرآن رسماً می‌گوید که چه کار بکنید با پدر و مادر؟ نیکی بکنید به پدر و مادر.

یعنی من به عنوان یک موجود در مقابل پدر و مادر خودم فعالم. اصلاً هیچ راهی برای رسیدن به استقلال یک بچه در مقابل پدر و مادرش بهتر از نیکی کردن. شما وقتی به بچه می‌گویی نیکی کن، یعنی حسش این می‌شود که این‌ها به من این خوبی هایی کردن، حالا من بزرگ شدم، حالا من دارم جواب می‌دهم.

بنابراین مستقل می‌شوم، می‌شوم یک موجودی که برای خودم دارم یک کاری می‌کنم. جلب رضایت و اطاعت با آن فعالانه است دیگر. یعنی من الان یک موجودی هستم باهام به این چیز می‌گویند، من گوش می‌دهم.

احسان به والدین و حد اطاعت

تو قرآن دو جا خیلی جاها می‌گوید که به پدر و مادر و به والدینتون احسان کنید. این را می‌گوید، متواضع باشید، احسان، اصلاً این کلمه احسان بارها آمده. دو جا پشتش می‌گوید که ولی اگر یک چیزی بهتان گفتن که مثلاً درست نبود اصلاً گوش ندید.

یعنی کلاً حرف از گوش کردن از پدر و مادر مطلقاً نیست تو قرآن و در فرهنگ ما قرار نیست ما از پدر و مادر گوش بدیم، قرار نیست مطلقاً قرار نیست نه رضایت پدر و مادر، رضایت هیچ موجودی را قرار نیست که از خدا جلب کنیم مگر از خدا.

این کاملاً دیگر مشرکانه است که من بگویم که می‌خواهم رضایت مگر اینکه مثلاً پیغمبر رضایتش خیلی مهم است به دلیل اینکه من مطمئنم هستم آن هم هست که در قرآن به این شکل نیامده ولی رضایت پیغمبر چون در امتداد رضایت خداست مثلاً من یک جوری از راضی بودن پیغمبر می‌توانم بفهمم که خدا از من راضی است.

هیچ موجود دیگر ای به غیر از معصومین قرار نیست کسی رضایتشو جلب کند. ولی در فرهنگ ما مطلقاً الان شما ببینید این جو حاکمه که باید حرف پدر و مادر را گوش کرد، باید رضایتشون را جلب کرد. من می‌خواهم بگویم چقدر فرق دارد درست؟ این چیزی که الان به عنوان سنت به ما تعلیم داده می‌شود ضد آن چیز مرکزی ای که در سنت هست.

ما به شدت قرآن را که شما می‌خوانید، یعنی آن عقاید اصلی اسلامی که می‌خوانید ضد ضد سنتی اند، قرار نیست کسی از پدر و مادر خودش تقلید بکند، قرار است آدم ها مستقل باشند. ولی هیچ سنتی چنین چیزی را قبول نمی‌تواند بکند. هیچ سنتی نمی‌آید بگوید که سنتی نباشد. همه سنت ها به تدریج می‌روند به سمت اینکه تشویق بکنند که آقا آدم‌ها سنتی باشند.

این اتفاقی است که نه اینجا، تو همین جای دنیا افتاده. مارکسیست ها هم همین چیز شده دیگر، یعنی به هر حال یک جوری مارکسیست ها هم موجودات سنتی شدن. پیرو مثلاً سنت لنین بودن حالا، تو شوروی. اینکه فرق بگذارید بین آن چیزی که واقعاً جزو عقاید مرکزی ای که سنت حولش شکل گرفته با آن چیزی که بعداً می‌شود.

چون سنت می‌آید در عوام، قطعاً عوامانه می‌شود. من می‌گویم هیچ سنتی مطلقاً درست نیست، اگر یک آدمی همه سنت های جامعه خودش را بپذیرد حتماً پیرو والد خودشه. ولی اینکه سنت اکثریتی که ازش پیروی می‌کنند جزو عوام می‌شوند، جزو عوام هستند و حتماً سنت در لایۀ عوامانه پیدا می‌کند همه جا.

مارکسیست هم مثلاً به عنوان یک چه؟ به عنوان یک ایدئولوژی روشن فکر به شدت عوامانه شده. مزخرفاتی در آن وارد شد که اگر مارکس واقعاً مثلاً بیدار بشود و ببیند که مثلاً مارکسیست ها یک چنین حرف های احمقانه ای زدند اسم خودش را حداقل از این ایدئولوژی سلب می‌کند.

فساد سنت وقتی قدرت می‌گیرد

یعنی من اصلاً مارکسیست را ببین، جایش که سالم موند، در مثلاً کشورهای اروپای غربی سالم تر بود. و اینکه سنت نشد. این‌ها تو کشورهای اروپای شرقی و شوروی به شدت فاسد شد. هم از نظر عقیده، هم از نظر عمل. ولی آن‌ها چون همیشه اقلیت بودن و حاکم نشده بودن، سنت نشده بودن، سالم تر موندن ولی نه چندان سالم.

به هر حال آن‌ها هم یک سنت محلی برای خودشان داشتن. آره، ببینید من روی این باز دوباره تأکید می‌کنم که همه این حرف هایی که من دارم می‌زنم که در واقع یک جوری اجباری بودن تحقیق در عقاید، این مطلقاً جزو عقایدی که همه‌تون شنیدید. ولی عملاً جریان برخلافه. واقعاً مردم این کار را نمی‌کنند.

یک بار این کار را به هر کسی وظیفه‌شون این است که بگویند که آقا تو باید عقایدت را خودت با تحقیق به دست بیاری. ولی به راحتی مردم چیز می‌کنند. یعنی شما مردم را ببینید با تحقیق به دست نیاوردن، با تبعیت و با چیز به دست آوردند، با به اصطلاح اعتماد کردن به دست آوردند.

یعنی یک آدم به اصطلاح بزرگ‌شموده می‌شود که آدم آگاهیه و چقدر آدم‌ها تو این سنت گرامی‌ان به دلیل اینکه آدم‌های مطیعی‌ان. خب واقعاً این تصویرهایی که مثلاً از تلویزیون به عنوان تبلیغ، آدم‌هایی که به عنوان الگو پخش می‌شن، این‌ها کاملاً این‌جوری‌ان دیگر. آدم‌هایی‌ان به شدت مطیع.

و تبلیغ می‌شود آدم، بچه‌ای که هست گوش کند. ببینید نوجوان‌هایی که مثلاً تو این فیلم‌های کودکان و نوجوان‌ها، هیچ‌وقت دیدید یکیشون مثلاً این‌جوری یک مشخصه‌اش این باشد آدم خوبی است برای اینکه خیلی آگاهه، یک چیزی می‌داند که مثلاً رفته مطالعه کرده، یک چیزهایی فهمیده، اصلاً این‌جوری نیست.

اصولاً بچه‌هایی که نشان می‌دهند به عنوان الگوی بچه‌ها معرفی می‌شن، بچه‌های سر به زیر، این صفات خوب این‌هاست. سر به زیر بودن، حرف گوش‌کن بودن، آروم بودن، متواضع بودن به آن معنای والدش. یعنی سرش را تا آخر عمرش بلند نکند، ببینیم چه خبره. و در واقع سر به زیر به این معناست. اصولاً این‌جوریه، سنت این را تبلیغ می‌کند با ما.

سنت بیشتر اطاعت را تبلیغ می‌کند تا به آدم‌ها بگوید آقا حرف سنتی گوش نکن، برو خودت ببین دنیا چه خبره. اصلاً مقاومت وجود دارد در مقابل اینکه یک نفر خودش مثلاً برود حرف دیگران را بشنود است.

واقعاً چقدر مثلاً سنت ما الان تو ایران تشویق می‌کند که اگر یک جلسه‌ای مثلاً یک جا برگزار می‌شه، چون حرف‌های ضد دینی دارند می‌زنن، شما بروید گوش بدهید ببینید خب آن‌ها چه می‌گویند. تشویق وجود دارد؟ حرام اصلاً، نباید بروید چیزی به غیر از آن چیزی که درست‌تره بشنوید. درست‌تر هم همان چیزی است که شنیدید قبلاً.

تحقیق و حرمت کتب ضاله

قرار نیست که شما مثلاً تحقیق بکنید واقعاً. حرفش را می‌گم، در مرکز، عقاید مرکزی هست که باید تحقیق بکنید. ولی عملاً چیز دیگه‌ای گفته می‌شه، چیز دیگه‌ای خواسته می‌شود. شما خواندن کتب ضاله حرامه دیگر. جزو احکامیه که به هر حال یعنی یک نفر حق ندارد یک جوری برود خارج از آن حیطه عقاید حقه به اصطلاح.

حالا عقاید حقه هر جای دنیا ممکن است یک چیزی باشد. این فقط ایران نیست، کلاً همه جا سنت‌ها دارند حاکم به یک نوعی و این چیزها هم در آن هست دیگر. این مسئله کتب ضاله، من می‌گم، من می‌گویم تو دین این آیه قرآن هست که فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه. یعنی تشویق هست که آدم حرف‌های مختلف را بشنود است و از بهترینش استفاده کند.

ولی این اتفاقاً تو قرآن هست دیگر. خب. یعنی مثلاً نظر همه هم که درسته، این اتفاقاً همه حرف‌های درست، قطعاً هم تو هست، قرآن هم در آن هست، نمی‌دانم شما، هرچه از تو هم تبعیت کند، درسته، باطل نمی‌دونه.

اگر از قرآن، الان تو قرآن را می‌خونی، من اصلاً تمام این حرف‌ها را دارم می‌زنم برای اینکه به نظر من بزرگ‌ترین مشکلی که با فهمیدن قرآن هست این است که شما عقاید سنتی داری، چیزهایی در مورد قرآن شنیدی و می‌رید و متوجه نمی‌شید قرآن مخالف این‌ها دارد می‌گوید.

این آدم‌هایی الان هستند، صددرصد تابع والد خودشان می‌شن، به شدت آدم‌های سنتی‌ان و هزار بار هم قرآن را می‌خوانند و نمی‌فهمن که تو قرآن نوشته است سنت تبعیت نکن، خطرناکه. چند بار تو قرآن این را نوشتید؟

می‌آد، اصولاً بله من قبول دارم که یک آدمی اگر بیس چیز داشته باشد، یک شخصیتش در این حد رشد کرده که خودش مستقله، می‌تواند بفهمد، همه چیز را می‌گذارد کنار، می‌رود قرآن را می‌خونه. ولی ما با شنیده‌های خودمان قرآن را می‌خونیم. برای اینکه شما اگر می‌خواهید قرآن را بخونید، به هر حال والد ما هم فعاله دیگر.

هیچ‌کی نمی‌تواند بگوید من والدم را اصلاً کشتم، کودکم را هم کشتم، من والد خالصم. من هم الان دارم برای شما این حرف‌ها را می‌زنم، یک بخش‌هایی از والد من الان فعاله، مثلاً برای خودش یک اختلال‌هایی ممکن است ایجاد بکند در روند درک من و به این دلیل شما به راحتی نمی‌توانید قرآن را بفهمید، ولی من قبول دارم آره، که آدم می‌تواند همه چیز، همه حرف‌ها را بگذارد کنار، حرف‌هایی که در مورد قرآن شنیده، اگر می‌تواند برود قرآن را بخواند، تقوا داشته باشد به این معنی که عادلانه برخورد بکند و تو زندگیش هم اصلاً مشکل خاصی نداشته باشد، تبع قرآن را هدایت می‌کند.

پس اولین چیزی که می‌فهمید این است که نباید از سنت تبعیت کرد. اگر این‌جوری یک نفر قرآن را با ذهن باز بخواند، نمی‌شود این را نبینه. چرا مردم این را نمی‌بینن؟

مکانیسم گمراهی با حرف اجداد

مردم این را نمی‌بینن، واقعاً این ماجرای بین پیغمبر و مثلاً مشرکین هزار بار هم تو قرآن بیاد، متوجه نمی‌شن که این نکته اصلی چیست. این دارد می‌گوید که این مکانیسم گمراهی و جهنم و این‌ها را می‌کشه که تو حرف اجداد را گوش بدهید. این کلمه سنت نمی‌آد، ولی به هر حال مفهومش این است. رنگ جامعه خودت بشی، این مشکل.

یک جوری توجیه می‌کنیم دیگر، به هر حال من کلاً شنیده حرف دیگران خوب است. چون تو یک حرف‌هایی شنیدی از والده، بد نیست که برای اینکه این را یک خورده غیرفعال بکنی، چهار تا حرف دیگر بشنوی.

من فکر می‌کنم خوبه، ولی نمی‌خواهم بگویم همه بروند کتب ضاله بخونن، مثلاً، آره، کار زندگی‌شان را اگر می‌خواهند ول کنند، مثلاً این کتاب بخونن، نقدش را بخونن، مطالعه کنند، وگرنه خیلی این مکانیسم خیلی ساده تکراریه دیگر.

آدم‌هایی که می‌خواهند از دین خارج بشن، می‌روند یک کتاب ضاله از اینجا پیدا می‌کنن، می‌خونن، بعد می‌گویند من این کتاب را خواندم و از دین خارج شدم. این اصولاً تصمیمش را از قبل می‌گیره، بعد می‌رود که ببیند. کتاب می‌خونه بعداً می‌گوید که همین مارکسیست‌چرا معمولاً چیزی دیگر همین‌جوری مارکسیست‌اول مارکسیست‌می‌شن بعداً کتاب را می‌خوانند واقعاً ولی می‌گویند آن کتاب را بخوانید مارکسیست‌بشید.

مثلاً من فرق بین سنت با این عقاید مرکزی سنت در آن حتماً مسائل اقتصادی هست. سنت که یک چیزی حاکم می‌شود در یک جامعه محاله که در به در این که به اصطلاح ملاحظات اقتصادی نداشته باشد. مثال از جامعه خودمان بزنم. نمی‌ذارم. شما ببینید که سنت نمی‌شود ملاحظات اقتصادی نداشته باشد.

به هر حال این‌جوری یک این سنت را یک پولی دربیاد یک متولیانی پیدا می‌کند خلاصه این که خرج بشود. همین‌جوری همین‌جوری همین‌جوری کار سنت اینجا پیش نمی‌ره. حتماً اقتصاد نقش‌بازی می‌کند. سنت حتماً حامی عوام می‌شود. اصلاً یک چیزی بدیهی است. من همیشه به این سنت یک چیزی خیلی شبیه هالیووده. چرا هالیوود این‌قدر فیلم‌های مزخرف تولید می‌کنه؟ برای اینکه می‌فروشه مردم می‌خوانش.

سنت همیشه به تو مکانیسم طبیعی سنت این است که دنبال جمع کردن طرفداره. بنابراین یک چیزی را همه مردم دوست داشته باشند سنت این را کنار نمی‌ذاره. شما الان یک چیز خیلی ساده‌ست. من نمی‌دانم چقدر می‌دانید که چقدر مثلاً علمایی که همین الان تو قم هستند آدم‌های سنتی هم ممکن است باشند با دلشون از این عزاداری دهه محرم خون.

از این کارناوال‌هایی که راه می‌افتد سال‌هاست. همیشه حرف آنجا هست که این را خلاصه ما چیکارش کنیم. این از کجا آمده؟ این اصلاً در سنت اسلامی که چنین چیزی نبوده.

کتل از قفقاز آمده، علم را نمی‌دانم یک استاد آهنگری درست کرده. بعد می‌گویم زنجیر زنی. ببین آخرش دیگر این‌قدر مثلاً مسئله حاد شد، آقای خامنه‌ای دو سه سال پیش قمه‌زنی را دیگر جمع کرد. یعنی یکی را دیگر نتونستن تحمل بکنند.

مراسم عوامانهو روضه معقول

چرا این‌ها جمع نمی‌شه؟ نه اینکه برای اینکه عوام دوست دارند. عوام این تیپ مراسم را با این شکل و شمایل خوششون می‌آید. اینکه من بروم یک جایی بشینم یک روضه معقولی خوانده بشود مثل آن که مثلاً آقای مطهری روضه می‌خونه دیگر. یک حس حماسی‌ای داشته باشد عوام خوششون نمی‌آید.

عوام دوست دارند که بشینن که واقعاً آن چیزهایی که بالای منبر در مورد امام حسین می‌گویند در مورد حضرت زینب، توهین‌آمیزه دیگر اصلاً. می‌گویند امام حسین هی رفت پسرش را دوباره یک کلم زد.

می‌گویند رفت حضرت زینب مثلاً تمام مدت دارد گریه می‌کند سرش را. اصلاً این‌جوری نبوده. واقعاً کتاب‌های قدیمی روضه که وجود دارد خیلی چیز دارد. یک حس حماسی و عارفانه‌تری دارد. عوام این‌جوری این را می‌فهمند.

بنابراین مراسم مثلاً عزاداری تبدیل شده به یک چیز بسیار عوامانه. حرف‌های عوامانه می‌گن، کارهای عوامانه می‌کنند و کسی هم جلوش را نمی‌گیره. چرا؟ برای اینکه روحانیت احساسش این است که اگر جلوی این شکل به اصطلاح برگزاری را بگیرد خیلی‌ها دیگر نمی‌آن. واقعاً هم این‌جوری است. اگر الان شما مثلاً فرض کنید که همه دسته‌جات را یک جمع بشود.

مثلاً روز تاسوعا و عاشورا یک جایی مثلاً تو مصلای تهران یک مراسم عمومی برگزار بشود. یک نفر یک آدم که می‌فهمد روضه خوب می‌خونه، به جنبه‌های مثبتش اشاره می‌کند برود آن بالا و اصلاً این سینه‌زنی ملایمی انجام بشه، مطمئن باشید که بالای ۹۰ درصد مردمی که تو این دسته‌جات هستند نمی‌آن. این‌ها از این‌جور مراسم معقول خوششون نمی‌آید.

آن شور سینه‌زنی و زنجیرزنی و قمه‌زنی و این‌ها خیلی بیشتر جذابه تا اینکه حالا امام حسین کار حماسی کرده. واقعیتش این است که به نظر اقتصادی هم قبول دارید ضرر دارد. به هر حال گسترده بودن این مراسم، منابر متعدد بودن، در واقع اقتصادی‌اش این است که یک نفر یک جایی برود سخنرانی بکند همه گوش بدهند، این چندان چیز نمی‌شود.

من حالا کار به اقتصادش ندارم ولی واقعاً عوام خودشان را به هر سنتی تحمیل می‌کنند. این فقط اینجا نیست که این اتفاق می‌افتد. رفتارهای عوامانه، افکار عوامانه، احساسات عوامانه. فقط در حد مثلاً روضه از نظر عوام مثلاً روضه حضرت رقیه است.

یک بچه سه ساله یعنی می‌توانم بگویم شما در کل این روضه‌هایی که می‌شنوید هیچ عنصر آگاهی اینکه امام حسین آدم مثلاً عارف بوده، آگاه بوده با آگاهی یک کاری کرده نیست. کلاً یک سری مصائب از آن چیزی که عوام می‌فهمن، دخترش مرده، نمی‌دانم پسرش را کشتن، برادرش را نمی‌دانم دستش را بریدند، این چیزهایی که همه می‌فهمند.

مثل هالیوود هم همین‌جوریه. چرا عوامانه است؟ برای اینکه خب فروش باید بکند، سر و کارش با عوام. سنت چون سر و کارش با عوام می‌افته، عوامانه می‌شود. برای همین هیچ‌جایی ما سنت خوب نداریم. این چیزی که ایشان می‌گویید درمان ندارد.

سنت خدایی در برابر سنت بشری

شما هر عقیده‌ای را بیاورید در جامعه‌ای تبدیل به سنت بشه، همان می‌شود که می‌بینید. یعنی تبدیل می‌شود به یک چیزی که پر از افکار و اندیشه‌ها و اعمال عوامانه است. جلوش هم نمی‌شود گرفت. من خودم بلد نیستم. نمی‌دانم. سنت خدایی، بگذار من تو قرآن ما سنت خدایی داریم.

نداریم. می‌گویم چرا این‌قدر قرآن در مورد بنی‌اسرائیل بحث می‌کنه؟ سنت خدایی یعنی یک چیزی نه حکومت باز با سنت فرق می‌کند. حکومت یک چیزی جداست. یک نفر بیاید یک آدم عادلی باشد یک جایی حکومت از حضرت سلیمان حاکم می‌دهد.

اما از اینکه هر وقت اینجا برسد هر وقتی به عوام برسد به روز که خودش رایت سنه می‌کند برای اینکه اصلا عوام امکان ایوان آورده تو این آیه قرآن را قبول داری که اکثر آن لور یا اکثر این را نیمیده. اما در کلی مردم می‌دهد کلی مردم یکی نیست که بخواهد همه شون ایوان بیاورد و این خرابش می‌کند.

این تصویری که تو حکومت را هم به طور مطلق اختیار سواله ها نرار بدی. آن چیزی که به پایین می‌رسد این نیست چیزی که به تحت عوام می‌رسد حتما در آن چیزهای عوامانه دیده داری. من اینجوریم که این عوامانه نه اینجوریم که اونجوریم اینجوریم من وقتی می‌گرم دویم، من در آن باید مجموع اغایل داریم، این ها خیلی جالبی هستند..

ولی این چیزی که الان هست و این مردم آن‌ها نیستند، کاملا ضدشان داریم. مثلا گذاره می‌شوند اینجا پیدا کرد، مردم ضدشان محترک دارند و عمل بکنند. مثلا خیلی چیزها می‌شوند مثال زد بگیرند، این چیزی که در این مردم به عنوان سنتی نیست، مثلا، دلوی این چیز بگیرم به رفت. سنت همیشه تحت تصمیم تاریخ است.

دین که در اقایدش در نظری تاریخ نیست. قرآن که همیشه یک چیزی فکس مانده. سنت در حال سنگی که که با این دعواش بشود الان این سنت تو این کشور قبلا با آن کشور دعواش کرده مثلا کلی چیز در آن ایجاد می‌شود مثلا این عبیده مرموزی به نجست بودنه مسیحی هست کجا مونه؟

یکیش پایگاه یکی ندارد باقی به هیچ ورژ نه تو قرآن نه تو روایات حتی پایگاه درست اصلا بی ندارد اما محمد عاید جعفر یک کتابی دارد این برنامه از منابطه یک بخشش چهار تا مقال است. یک بخشش محبوب به هر نفران. مرجوز بودن مسیحی هایی. این که از خجا بخش. حکومت تاریخشون نمی‌دونه.

من واقعا برای اینکه احساسم این است که جنب شده آن‌ها به این‌ها بکنند مرجوز این‌ها بکنند. کلا این‌گونه نیست که خیلی بعد شاید یک پایگاه خیلی متشخصی پیدا بکنیم. ولی واقعا این چیزها در آن وارد می‌شود. یعنی طول تاریخ ها می‌توانید مثلا مطالعه کنید و ببینید که یک احکامی یک جایی نبودند و بعدا موجود بودن. یا یک حکمی بوده و بعدا حضور شد.

ملاحظات اقتصادی داخل سنت

بگرد از اینکه می‌گویم ملاحظات اقتصادی همیشه که هر سنتی هست این چیز هم هست سال نشید اما این اقتصاد ای که اینکه بگیرد و بیداری که منوش متهمه همه از دل دشتیم همین مثلا نمونه هاش همین مثالی موضوع پدر مادر که گفتم یا اینکه دینو باید با تحلیل به دست آورد زندش کنیم آن همه نام عملا زندش وجود دارد اینکه وجود دارد منظورم اینکه رسمنده گن ممکن است اصلا نگم ولی وجود دارد. و همونطور که وجود دارد، ممکن است هیچی نگه. الان چیزی که وجود دارد این است.

همه دارند با تقلید در موضوع این را خودشان را. اگر شما با یک آدمی که الان اینجا یک جایی دیگر هست و دین و تقلید را روسته بحث بکنید، جواب این راست را بی نمی‌توانید بدهد. که واقعا مراحل کشورتن اغاید را خودشان تیعی نکرده.

مثل همین چیزی که من می‌گویم. تو هر فرقه این هاش کیست؟ هر فرقه ی هر جای دنیا، هر فرقه یک پکیج خیلی بزرگه در مورد. اینکه اولی عمیده چیز می‌جود دارد که من نمی‌دانم این عمیده از کجا و آن‌گونه. یکی از این فرق ها درست است.

قبل می‌روند یک جوری می‌گویند آن را این که درست نیست. پس این میمونین درست است. خیلی برای از این شما بگویید چرا به فرق را معتقد هستند یک جوری مطمئنن که فرق های دیگر درست نیست. آن چرا حتی دیگر این دارد که این پکیج همهش درست باشد.

این همه چک کرده بگویید ارزایتشی کمکنه تو شخصی او اواید مرکزیش ممکن است مشکل داشته باشد برای اینکه حالا آن چیزی که بین مردم هست. بنابراین خیلی چیزها بودیم دارد که مردم چک نمی‌کنند ولی عقیده مرکزی ما تو آن چیزی این است که باید همین شده را چک کنند نباید عقیده را بدون تحلیل بپرسید.

یک کاری که سخت باشد را به عمام نکنید. کلا یک چیز خیلی اساسی سنت راحت می‌شود مثلا قرآن یک باید ایمان داشته باشید این‌گونه خیلی خاص دیگر راهانت نیست باید ایمان به خدا و روز غیابت هم خود را کشف بکنی و شرایطی داشته باشد نماز بخونی باید درست است.

سنت می‌گوید تا نماز بخونی اول وقت بخونی و ایرون بگیرد. یک چیزی بحث این است که یارو می‌رود نماز جمعه اول وقت می‌خواند می‌گوید من می‌روم بهشت دیگر. می‌گوید مثلاً این دعا را اگر هفته‌ای نمی‌دانم یک بار این دعا را بخونی کارت تمومه..

کلاً سنت همه جا در جهت راحت کردن کاره یعنی واقعیت این است که کشف حقیقت و رستگاری و این‌ها کار راحتی نیست ولی همه سنت‌ها یک جوری راحتش می‌کنند. خیال مردم را باید راحت کرد.

نمی‌شود تو یک آدم عوام را بیاری به یک آدم، اصلاً هیچ کدام اینایی که می‌گویی هیچ چیز درونی مثل ایمان وجود دارد که معلوم نیست تو داری یا نه و یک چیز درونی مثل تقوا دارد آن هم نمی‌تونی بفهمی معلوم هم نیست واقعیتش هم معلوم نیست بهشت یا جهنم.

آرامش کاذب سنت برای عوام

خب این واقعیت از این برمی‌گردد، این آمده پیش این آدم باید آرامشی داشته باشد، باید بهش بگوید آقا برو، این کار کوچیک را بکن اصلاً کارت درست است. این‌جوری است که سنت اصولاً مثلاً برای روایت عوام می‌رود به سمت جذابیت برای عوام از جمله حتماً راحت کردن همه کارها. این‌گونه یک چیزی بگویند که مردم، این تفاوت بین عقاید ما با سنت ما.

گناه ها را، تو به این‌ها نگاه کن. آن چیزی که تو عقاید ما هست مثلاً غیبت و اشد. الان دروغ گفتن تو جامعه ما کار متری حساب می‌شود یا مشروط؟ قطعاً مشروط. دروغ که همه مون مثلاً، ولی عقاید مرکزی مون این‌گونه نیستا، تو عقاید مرکزی مون دروغ بدتر از همه کارهاست. اصلاً کلید شرک و همه بدی‌ها دروغه.

یعنی یک آدم اگر مثلاً برود خوش بگذرونه کمتر می‌بینی تو آن عقاید مرکزی خوش گذرانی را کمتر برخورد می‌کنند تا این‌جور کارهای مثل دروغ گفتن، غیبت کردن این‌ها که یک جوری بدی توشن. یعنی به یک نفر ظلم کردن. الان مردم سر خودشان را هم کلاه میذارن، دروغ، که دروغ که اصلاً نگیم دیگر.

ما که تو فرهنگمون اصلاً این را رواج کردیم، کسی دروغ نگه آدم مثلاً، اه، مقایسه، اه، مقایسه. بله واقعیت این است که شما این ارزش‌گذاری را گناه ها تو اصول نگاه کنید یک جور دیگر است ولی آن چیزی که واقعاً عمل دارد بهش می‌شود یک چیز دیگر است. خب دروغ، خب بله مثلاً.

ترتیبش را آنجا نگاه کنید با ترتیبش تو جامعه ما واقعیت را، یعنی الان اگر به یک آدمی که این روایت را شنیده باشد که غیبت بدتر از زناست می‌گوید غیبت. ولی واقعاً چه؟ خودش هزار بار غیبت کرده، جرأت نمی‌کند مثلاً کارگرش را چیز بکند، مثلاً شر آن شکلی انجام بدهد.

احساس مردم این است که آن‌ها حالا درست است حالا یک چیزی گفته از غیبت، واقعیت یک چیز دیگر است. آن چیزی که گفته می‌شود با آن چیزی که عمل می‌شود بین مردم زمین تا آسمون فرق دارد. معمولاً ش هم دروغه دیگر.

نه مردم، یعنی در سطوح بالا هم همه‌ش دروغ می‌گویند. بفرمایید. نه سنت را اگر خوب فهمیده باشی، سنت به معنای این چیزی که در جامعه پا می‌گیرد. یک عقیده خوبی می‌آید ولی وقتی تو جامعه پا می‌گیرد یک چیز دیگه‌ای هم می‌شود.

بنابراین حتماً طبیعت از سنت همیشه غلط است. سنت به معنای چیزی که در جامعه است. نه مثلاً من از سنت حضرت ابراهیم پیروی می‌کنم. آن یک آدمه، من آن را مثلاً می‌دانم که به کمال رسیده، یک سنتی برای خودش باقی گذاشته. جایی پا، هیچ جا سنت ابراهیم پا نگرفته.

حج اعراب پیش از اسلام

بین اعراب مثلاً پا گرفته بود دیگر. اعراب خودشان را وصل می‌کردند به ابراهیم، حج را نسبت می‌دادن به ابراهیم. منتها حج‌شون چه شده بود؟ مثلاً قبل از اینکه اسلام بیاد، همه‌جور کار در حج می‌کردن، یک کارهای عجیب و غریب می‌کردند. مثلاً یک سری چیزهاش مانده بود، اعمال حج، یک چیزهایی‌اش مانده بود ولی کلی چیزها هم داشت دیگر.

مثلاً وایمیستادن کف می‌زدن، دست می‌زدن، یک کارهای دیگه‌ای می‌کردند که ربطی به سنت ابراهیم نداشت. هرجایی سنت رسید به سطح مردم، مطمئن باشید که کلکش کنده است. سنت الهی که اصلاً مردم چیز است دیگر، همین قوانین الهی. سنت مثلاً یک خداوند سنتش این است که اگر کسی این کار را بکند یک چنین بلایی سرش می‌آید، مثلاً.

این ربطی به، من در مورد سنت به معنای یک چیزی که در یک جامعه پا گرفته، یعنی مجموعه عقاید و افکار و مثلاً مراسمی که در جامعه دارد برگزار می‌شود. از هر جای خوبی هم شروع شده باشد قطعاً خراب می‌شود. مثلاً همه جای دنیا این‌گونه بوده. می‌گویم حتی من باور کنید روی این نشستم بارها فکر کردم، می‌شود یک جوری بشود که این‌گونه نشه؟

ولی نمی‌شود. تا وقتی که سنت بین عوامِ، این اتفاق می‌افته، آن‌ها کار خودشان را می‌کنند. و اگر یک حکومتی مثلاً چیزی بخواهد خلاف نظر عوام می‌خوان، ببین این مثال گوساله سامری، حضرت موسی یک جمعی را، ببین چیزی که در قرآن در مورد یک جامعه‌ای که رعدش سالمه، بدنش خرابه و خیلی هم در موردش صحبت می‌شود و بنی‌اسرائیل.

پیغمبر بالای سرشون، خوش می‌کند می‌رود بالای کوه این‌ها گوساله را برمی‌دارن. به این معنی که مردم چیزی می‌گویم ما خدا را ببینیم دیگر حالا حضرت موسی هر چقدر می‌خواهد بهشان بگوید که مثلا دیدنی نیست حضرت موسی را مجبور کردن فرستادن که خدا خودش را به این‌ها نشان بدهد.

این تو قرآن آمده دیگر این دیگر از آن دو تا حضرت فشاره. غاب خدا این‌ها از خدا یک نامعقولی خواستن یک جوری چیز جور کردن مثلاً بله. حالا ممکن است یک بهش دارند فکر می‌کنند. ما تو سطح فکر نیستیم. واقعاً مسئله چیزی است دیگر. خب امیدوارم بشود. تا وقتی که الان این‌جوری است دنیا مثلاً ببینید الان ساعت چنده؟ تمام کنیم.

ببینید الان مثلاً شما ببینید جامعه غرب تبلیغ می‌کند که غیر سنتیه دیگر و بچه‌ها هم بگذارید من یک چیزی بهتان بگویم. کلاً که سنت تو ایران کنده است. اصلاً شک نکنید به دلیل تحولی که تو خانواده‌ها پیش آمده. این پایگاه هست سنتی تربیت خانواده.

وقتی خانواده شروع کرده از کودک حمایت کردن یعنی اصلاً بخش کودک اینکه می‌گویند کودک سالاری شده یک اتفاق مهمی تو این سال‌ها در جوامع در واقع در خانواده‌های ایرانی افتاده که دیگر آن حالت پدر سالاری و تحکم را بچه‌ها وجود ندارد. این بچه‌ها دیگر این سنت را نمی‌پذیرن.

آزادی غربی و گسست از سنت

حالا یک نسل نه یک نسل بعد. این را اصولاً ببینید دو تا مثل اتفاقی که تو غرب افتاده دیگر. یعنی وقتی که یک جوری آزادی مثلاً دادن و هر کس هر کاری دلش خواست کرد دیگر تابع سنت از پیش تعیین شده نمی‌شود. ولی الان تو غرب ما سوال هم این است الان غربی‌ها به سنت خودشان وابسته هستند یا نه؟

هستند. وقتی به وضوح هستند. آن‌ها برای خودشان سنت‌های خودشان را دارند. و فقط مسئله این است که وقتی که ببین ما الان در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که خودآگاهانه و رسماً سنتیه. یعنی تو رادیو تلویزیون هم می‌گویند ما سنتی هستیم و سنت را حمایت می‌کنیم. ما رسماً یک جامعه سنتی هستیم. آن جامعه‌هایی که سنتی الان نیستند به طور ناخودآگاه سنتی می‌شوند.

حالا تحریم غیر عادلانه دیگر بله یعنی به هر حال آن الان شما یک اروپایی فکر می‌کند که تابع سنتی نیست ولی نمی‌بینه دیگر سنت را. یعنی همین‌طور ساینس را دیگر نمی‌بینه تو یک سنت. هزار جور سنت. من فکر نمی‌کنم آن بهتر باشد. اگر یک سنتی یک جا رسماً اعلام کند که من سنتی‌ام و این هم بهتر است تا اینکه یک سنت نامریی باشد.

تا وقتی مردم در واقع والد دارند و کودک دارند و آن قسمت دیگر که باید داشته باشند ندارند از این سنت تبعیت می‌کنند دیگر. حالا یا الان اروپا خیلی چیز است جامعه غرب به شدت تحت تاثیر کودکه. یک جورهایی کودک آزاد شده‌ست که می‌گوید هر کاری دلت می‌خواهد بکن ولی در عین حال نقش والد خودش هم دارد منتها یک جوری ناخودآگاهه دیگر پنهانه.

این‌گونه نیست که الان از یک اروپایی بپرسی بهت بگوید که بله من تابع فلان سنت هستم. مارکسیست‌ها برای خودشان سنت خودشان را دارند. همه خلاصه سنت‌های نامریی و ناخودآگاه. خب من یک چیز دیگر می‌خواهم بگویم که دیگر تمام بکنم. یک چیزی من قبلاً گفتم تو یک جلسه خیلی خصوصی‌تر.

من یک چیزی دیگر حالا من مثلاً اسمش را می‌ذارم آن دور سنتی و تبعیت از یک اسمی که وجود دارد به اسم دور هرمنوتیکی. یک اسم دیگری بهتر دارید پیشنهاد بکنید. این دلم می‌خواهد یک اسمی داشته باشم در موردش بتوانم صحبت کنم. مثلاً تجربه این معنوی هم یک مسئله‌ایه جلسه. آدم گاهی لازم بشود کلمه‌ای بگویم خیلی ممکن است بعداً هم بگوییم زیاد نگم.

من در مورد یک چیزی می‌خواهم صحبت بکنم، دارم یک اسم برایش می‌ذارم. دور هرمنوتیکی که بگذارید من بگویم این است که شما وقتی که یک متن می‌خوانید یک سوالی وجود دارد که چگونه متن را می‌فهمید؟ چون لغات تو متن معنی پیدا می‌کنند.

هیچ لغتی معنی فیکس ندارد. من تا متن را نفهمم لغاتشو پس نمی‌فهمم. اگر لغات را نفهمیده باشم هم متن را نمی‌فهمم. چه اتفاقی می‌افتد که من این متن را می‌فهمم؟ یک سوالی تو هرمنوتیک و به این موضوع می‌گویند دور هرمنوتیکی.

دور هرمنوتیکی سنت

حالا من فقط گفتم این اسم را باید بردم بدونید که دور یعنی یک چیزی که یک چیزی وابسته به آن دیگر آن دوباره وابسته به این است. هر چیزی این‌گونه را می‌گویم دور. حالا دور سنتی این است. شما تو یک جامعه‌ای به دنیا می‌آیید. این جامعه قهرمان‌های هر سنتی قهرمان‌های خودش را دارد. آدم‌های مورد اعتماد خودش را دارد.

مثلاً ببینید الان بگذارید من یک مثال خیلی ساده بزنم. فرض کنید که اسلام کلاً یک دین قلابی باشد. مسیحیت می‌ماند واقعیت دنیا. مسیحیت راست باشد. خب؟ خب پس شیاطین‌ترین و شیطان‌صفت‌ترین آدم دنیا می‌شود پیغمبر. بزرگترین ضربه را به حقیقت زده دیگر. مسیحیت همه جای دنیا اگر اسلام نبود تا گرفته بود. خب من می‌خواهم بگویم اگر وقتی عقیده عوض می‌شود و آدم‌ها عوض می‌شوند.

این آدمی که تا حالا به نظر یک آدم مقدسه تبدیل می‌شود به شیطان‌صفت‌ترین آدم تاریخ. تمام آدم‌های مهمی که اسلام را پیش بردند، بدترین آدم‌های تاریخ. درست؟

مثلاً تو اگر سنی باشی، مثلاً علمای شیعه الان ما مثلاً به کی‌شکی از این اعتقاد و به شیخ صدوم اعتقاد داریم به شیخ توسینان را آدم های خوبی می‌دانیم بهشان اعتماد داریم اگر یک حرفی را مستقیما از جای نرمه کرده باشد من اعتماد می‌کنم به اینکه این آلم خوبی است خب این چرا آدم خوبی است؟

این را ما شیعه هست یعنی اگر من از نیز سنیانه را کنم این را بگویم برادنشتری آدای تاریخ اسلام یک مذهب در واقع انحرافی ساختن می‌دهد متنجه ها به چه می‌گویند؟

اینکه از این روایت را درست داریم این ها اونونی که تو جامعه از بچهگی را بگفتن که این ها راه مقدسی بودن بنابراین بهشان اعتماد می‌کنند و عقیده خودم را از این آدم ها می‌گیرند یک از این گلط برداشتند که این آمواری برداشتند؟ نه. این هسته یک موضوع. که اینکه کنند کامل نمی‌دانند.

ببین الم رجال. من بخواهم ایام الم رجال دیگر دارید. یعنی این‌گونه نیست که ما زندگی این آدم ها را نمی‌دانیم. اینها در زندگی خصوصیشون مطمئن باشیم که آلم ها خوبی بودن یا آلم های بدهید. خوب و بد هم نمی‌توانیم تحلیل کنیم. هم طرفی رجال خودشان. خب خیلی این‌گونه هست یاده. نه خیلی صحبتی هست.

مثلا این نفذ کنار می‌گوید چون که آنها که فلا واقعا فلا کاری جد و فلا آلمان ما فرامونه که فلا آلمان بودیم این بار کار زندگی نفذ چیزها خیلی.

من می‌خواهم دعوی به سروها همه جاها کلنم یک کچل یک آلام باید متوردش باشد. دعوی سروها میز دعوی خانواده اینکه مای خانواده خودیم آن‌ها بدهند آن بدهد برای اینکه به من بکن کرده آن بدهد برای اینکه اقاید من را قبول کرده.

دارم فرس کن فلان آدم بدی برود خاطر اینکه به یک کسی که من برامون جوییم از دیگر مرکزم بردیم. من مرکزم از دیگر مرکزم بردیم. ولی در کداشت اکتران ورنسی که مثلا یک سیده من بگیرشم میگیرز نگون بردیم نگون بگیرسی شریعات میگارون از من تو ممکن است اتباع کنی، ایسا هم هستون که مات بودن.

که تو خواهید می‌داند؟ که تو می‌رونه که من مرسیم پسر به خدا، تو مرگ با سلامتی بگو، می‌داند با اینکه اتباع کنی. خب، عرضش گذارید، یادم گمراه و... آدم ها چه؟ من عرضش گذارید، عرضش گذارید روای من در اینجا جهت هست. عرضش گذارید نیست؟ نه. من به نیست، نمی‌گویم آدم ها که من همه اینجا...

یعنی مثلا یک آدمی که اصلا... من خواهم می‌گویم یک آدمی که این دروغ را ساخته که حضرت مسیح هم و خدا بوده این ترکیبش چیست؟ من نیستم که این جاپرست با یک مکانیش که مثلا از خوابتی نم ساخته باشد چون... من شروع کردم که از سیران شهود می‌رود و برادران شهود می‌رود که...

این نکته ای نیست برانگار کنی اواهد ها چیز مهمترند یا آدم یکی باید در جایی این‌قدر شعور ندارد من دورم که این‌قدر شعور ندارد من دورم محصولی هایی که اران هستند نست آن کسی که این را ساخته یک جوری به این بانیش می‌دهد و اینها مثلا به دقیقی دارند تبعیت نامه ی آمانسایی بهش ممکن است داده بشوند اینکه چقدر امکان تحریر داشتن آن‌ها ولی به حال امیره فاصله در این حد فاصله مثلا این چیز عجیب و غریبی یک نفر بسازه خب حالا من را تو خواب دیده باشم هر جوری باشیم مشکل دارد من فکر نمی‌کنم بیایم من فکر نمی‌کنم حالا در حال من مستقل از این حرفات را دارم می‌گویم. من می‌خواهم متوجه یک چیزی باشد.

من می‌گویم اینکه ما آدم های خوبی که بهشان اعتماد کنیم با فرضی می‌کنیم اینکه اروای خوبی هست. یعنی حالا من اگر بگویم که مثلا یک ایده می‌گویند که آقا اگر فران علی به غلط است مثلا امام کومینی نمی‌فرد به غلط است.

خیلی این حرفات تو زینه بازی هیچ چیزی به خودشان نمیدونند. می‌گویند مثلا این موقع علامه توا توا با این همه علم و کمالش ندیفند. این عقیده غلط است. تا بعد یک جوری احساس را کنند که اوناشون آدم های خوبی بودن سوال عقیدهشون درست است.

فقط این عقیده های خوبی درست است. آن‌ها اگر آن عقیده غلط داشتون آن آدم های خوبی بودن. من می‌خواهم بگویم که، من نمی‌خواهم مکانیسمش را توضیح بدهم. من می‌خواهم بگویم که این آدمی که به یک جاهایی رسیده، این سنت دارد می‌گوید این به یک جاهایی رسیده.

بعد من نمی‌توانم این را در واقع، ببین هر عقیده‌ای را سنت دارد می‌گه، همین که آن آدم خوبی است، سنت دارد می‌گوید. نمی‌شود این را به آن وابسته کرد. به هر حال داری از اینکه علامه طباطبایی به جایی رسیده یا نرسیده، این‌ها جزو شنیده‌هاست دیگر.

شنیده‌ها و داوری فرقه‌ها

اینجا می‌گویند مثلاً تو در مسیحی‌ها بری، به این آدم شیطان، پرست، اگر بری به این سنی‌ها بری، احتمالاً می‌گویند به جایی نرسیده. وگرنه می‌فهمند که این حرف‌هایی که شیعه‌ها می‌زنند غلط است. من می‌خواهم بگویم که هر سنتی آدم‌های خودش را دارد. بنابراین هیچ عقیده‌ای را نمی‌شود با اعتماد کردن به اینکه چون فلانی بهش معتقد بوده، من معتقدم، گرفت. خیلی این مکانیسم شایع‌ست.

یک باگ دارد، باگ خیلی بزرگی است. بله سلام. یعنی با اعتماد کردن به، منظورت حالت دوردوره؟ بله مثلاً خواندن یک متن هم حالت دوردوره. ولی آن را مثلاً خب تحلیل بکنی، یک چیز معقولی است. یعنی مثلاً من در با یک مکانیسمی یک متنی که دارم می‌خونم، ممکن است یک لغت را درک بفرما، می‌خونم، اصلاح می‌کنم و یک جوری دوریه که یک جوری هم‌گرا می‌شود.

بله دور به معنای، یعنی منطقی‌ش در واقع این است. بله هرجوری، تو بله هرجایی، هرجایی که دور، چیزی وجود داشته باشد، دور منطقی. یعنی یک چیزی وابسته به اونه، آن هم وابسته به اینه، یک ذره منطقی اشکال دارد.

من نمی‌توانم در واقع یک جوری چون به سنت و خوبی وارث، وابسته هستند، این را قبول بکنم، می‌توانم بگویم این آدم‌های خوب و درستی‌ان، می‌شود از روش بهشان اعتماد کرد.

و بعد می‌خواهم اینکه به این سنت وابسته‌ام را وابسته بکنم به اینکه این آدم‌ها خوبن. یک دور منطقی واقعاً وجود دارد، یعنی یک ایراد منطقی باز وجود دارد، باگ منطقی. مگر اینکه مثلاً یک چیزی که اتفاق، من ممکن است علامه طباطبایی را از نزدیک می‌شناسم، مثلاً خودم می‌دانم که این آدم خیلی بزرگی است و بعد یک جوری بهش اعتماد می‌کنم.

این فرق می‌کند با چیزهای شنیده‌هایی که من بهش سنت وابسته‌ام و، چون واقعاً اینکه یک آدم خوبی است و حالا حتماً همه عقایدش و جزئیاتش درست‌ان، این هم یک مشکل منطقی دارد. هر چقدر هم می‌زنی، معنی ندارد که یک نفر آدم خوبی باشد، یعنی که همه جزئیات افکارش درست است.

خودم این احساس را ندارم. این ایراد هم وجود دارد به نظر من که وابسته کردن عقیده به عقاید یک نفر دیگر از روی اعتماد، این مشکل هم دارد که این آدم خوبی است، حتی به یک جاهایی رسیده.

ما آدم‌های سنی هم هستند به یک جاهایی رسیدن، شیعه، مسیحی به یک جاهایی رسیدن هم داریم. بحث در واقع آن آدمی بود که این دروغ را ساخته. هیچ آدم خوبی نمی‌تواند دروغ را ساخته باشد. ولی می‌تواند مثلاً، می‌تواند مسیحی، آدم مسیحی می‌تواند آدم خوبی باشد.

نه، این خود نیت، نه، این نمی‌شود. یعنی یک آدم یک عقیده‌ای را داشته، خب، ممکن است آدم، طرف قصدش این است که، خب، باید، باید یک کم، ببینید، واقعاً، من، من، من، چیزم، من عقیده خودم را بگویم. یک آدم مسیحی چقدر تأکید دارد روی خداپرستی؟

خدا همان مسیح و رستگاری

چقدر تأکید دارد روی اینکه خدا همان مسیح است؟ الان مسیحی‌هایی که تو دنیا هستند، خیلی دیگر حالا این‌گونه شورش درنمیارن، هرجا بشینن بگویند که خدا همان مسیح است و هرکی این را قبول نکند می‌رود جهنم مثلاً. می‌گوید یک آدم خوب به این نتیجه می‌رسد که مثلاً خدا را واقعاً می‌شناسه و می‌فهمد که مهم‌ترین چیز این است که آدم‌ها خدا را بشناسن و عبادت کنند.

این حالا آن اتفاقات تاریخی افتاده واقعاً، خدا آمده را زمین یا نه، این را اصل قرار نمی‌دهد. مسیحی بعد آن آدمیه که این، اکثریت مسیحی‌ها معتقد هستند، یعنی کسی که قبول نکند که خدا در فلان تاریخ آمده را کره زمین، این رستگار نمی‌شود. یعنی معادل بودن مسیح با خدا را اگر قبول نکنی رستگار نمیشی.

یک مسیحی خوب، مسیحی‌ای که واقعاً با خدا ارتباط پیدا کرده، می‌فهمد که این نیست. یعنی الزامی ندارد کسی این را درک بکند. یعنی با همه آدم‌های خوب در همه جای دنیا به همین می‌رسند که عقیده درست این است که آدم خداپرست باشد و اصل این است که آدم خداپرست باشد و کارها را خوب بکند.

اینکه وقایع تاریخی نمی‌توانند قضاوت این نه، در مورد یک واقعه تاریخی نمی‌تواند جزو رستگاری من خیلی نقش مهمی داشته باشد. من فکر می‌کنم همه آدم‌های خوب، یک مسیحی خوب به نظرم مسیحی‌ای که آن عقیده انحرافی را خیلی بهش کار ندارد.

یعنی آدم خوبی است، هر روز خدا را عبادت می‌کنه، هر روز با خدا، با مردم مهربانه، کارها را خوب می‌کنه، به فکر آخرت خودشه، این یک چیز مسلمون خوب هم همین‌طوره.

اگر یک مسلمونی معتقد باشد که مثلاً اگر فلان واقعه تاریخی را یکی قبول نکند که این حتماً این‌گونه شده، اگر این مثلاً ملاک چیزه، رفتن بهشته. کسی که چنین عقیده‌ای دارد، این نمی‌تونه، نه خدا را شناخته، نه تجربه‌ای دارد. می‌گوید اصلاً آدمیه که واقعاً راهی را طی نکرده. از یک جایی به بعد آدم‌ها می‌فهمند که این‌جور چیزها نمی‌تواند ملاک رستگاری باشد.

یعنی یک چیز خیلی کلی‌تر و عمومی‌تره. همون‌طور که قرآن مرتب این را می‌گوید، هر کسی به خدا ایمان داشته باشد، به روز قیامت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد رستگاره. چه الان، چه قبل، همیشه ملاک رستگاری همین بوده. وقایع تاریخی مثلاً ملاک نیستند. اینکه نمی‌دانم اگر یک نفر یک عکسی همراه خودش داشته باشد مثلاً رستگاره.

کسی که به این واقعاً اعتقاد پیدا کند، مشکل دارد. این آدم از نظر به اصطلاح از نظر روانی مشکلی دارد، به جایی که باید می‌رسیده نرسیده.

یعنی این‌جور چیزها را واقعاً من فکر می‌کنم همه جای دنیا آدم‌هایی هستند که رستگار می‌شوند و همه آن‌ها آن‌هایی هستند که آن عقاید الکی دور و بر خودشان را خیلی اهمیت نمی‌دهند. مخالفت ممکن است نکنند. حتی ممکن است نفهمیدن این غلط است.

ممکن است یکی متوجه نشود که مسیح خدا هست یا نه، این را نفهمه. ولی تو زندگیش کار و سروکارش با خداست. کاری با مثلاً چیز ندارد، اعتقاد انحرافی ندارد. نه، این، این آیه‌ای که تو قرآن هست، این آیه تو قرآن هست و معنایش هم خیلی مشخصه و این اصلاً من اصلاً نمی‌فهمم. این، این معنایش چه، ابهامی دارد؟ من که به نظرم یک سری آدم‌ها، نه، هر، الان ببین. چه؟ اینجا آدم‌ها برای عوام بشوند. یعنی چه؟ قرار چه بشن؟ عوام. عوام بشوند.

یعنی آدم‌ها بروند به یک سری، به یک سری آدم‌ها بگویند که عوام بشوند. یک عده خواص بشوند و یک عده عوام بشوند. خواص اون‌هایی‌ان که ایمان می‌آرن، عوام اون‌هایی‌ان که ایمان نمی‌آرن. ولی این یک آیه، معنایش برای اینه، الان این آیه خیلی واضح است دیگر، چیزی با ما هم نداریم. اسلام چیز شده، یک دفعه اسلام همه جا را گرفته.

شخصی که در عربستان مسلمان شد. ما در خیلی جاهای این قبایل که وجود داشتند، اصلاً نمی‌دونستند اسلام چیست. فقط چون حکومت چیز شده بود، می‌اومد این آیه را بهشان درس می‌داد و این‌ها را هم می‌گفت. این یک یک فرقی در قرآن هست بین ایمان آوردند و اسلام آوردند. این دو تا صفت.

آدم‌ها یا ایمان می‌آرن یا اسلام می‌آرن. ایمان خب این مرحله واقعاً یک حقیقتی‌ست برایشان کشف می‌شود. اسلام این است که اسلام آوردند یعنی که چیز شدن. مثلاً مسلمون شدن و این‌ها. یک یک عبارتی دیگر هم تو قرآن هست، تو سوره یک بار هم هست. می‌گوید لا جانس الله و لا رایت النصر · ۲وَرَأَيْتَ ٱلنَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ ٱللَّهِ أَفْوَاجًۭاو ببينى كه مردم دسته‌دسته در دين خدا درآيند،. یک یک چیزی هم داخل دین خدا می‌شوند.

این یک چیز فیزیکی‌ست. این‌ها تا حالا آن‌ور بودن. یک اتفاقی موقع فتح مکه افتاد این یک عده اصلاً هیچ عقیده و مرامی نداشتند. اصلاً نمی‌دونستند اسلام چیست. تا حالا مشرکین مکه را داشتن و قدرت‌مند بودند. این‌ها اگر جنگ می‌شد، ممکن بود آنجا با آن‌ها بجنگند. حالا پیغمبر مکه را گرفت، این‌ها از آن‌ور اومدند این‌ور. بعد از دین الله، دین الله.

و اسلام آوردند واقعاً، نه ایمان آوردند. این چیز از یک حرکت فیزیکی انجام ببرند. یک نقش استراتژیک که تو جزیره عربستان تغییر کرد. این‌ها افتادند تو قسمت مسلمین. ما از به این‌ها می‌گوید که این آدم‌هایی که اصلاً ممکن است پیام اسلام را حتی نشنیده باشند، احکام که این‌چی. خب از هر قبیله‌ای می‌گوید خب یک نفر پاشه بیاید یاد بگیرد برود آن‌ور.

مبلغ دینی. آیه می‌گوید که آدم‌ها را بفرستید پیش کسی که بتواند ابلاغ کند. رسالت را مثلاً ابلاغ کند. خب این‌ها الان مصداق ندارد. الان مصداق ندارد. الان مصداق دارد. از تمام قرایا که همه می‌روند این کار را می‌کنند. از تمام آن شهرها و مملکت و این‌ها همه می‌روند این کار را می‌کنند. مبلغ دینی می‌شود. من نمی‌گویم بعضی‌ها مصداق ندارد یعنی چه؟

هستند دیگر. روحانیون مصداق این آیه دیگر. خود روحانیون می‌گویند که این آیه در واقع یک جوری دستور تشکیل چیزه، روحانیته. یعنی یک عده‌ای که تبدیل به دین می‌شوند. من منظورم چی‌ست؟ نظر من با نظر روحانیون موافقم. ببین اسلام یک چنین چیزی گفته دیگر. به هر حال تو قرآن این آمده که لازم است که آدم‌ها دین را یاد بگیرند.

منتها اینکه جامعه روحانیت را مثلاً به عنوان یک پدیده‌ی جامعه‌شناسی، این هم از تو این آیه درمی‌آد، شک نمی‌کنم. روحانیت کلی پیچیدگی‌ها پیدا کرده مثلاً. من نمی‌دانم از تو این آیه درنمی‌آد. ولی بیسش این است دیگر. بیسش این است که یک عده‌ای وقتی که مردم پیام بهشان هم نرسیده، مبلغ دینی باید داشته باشند. این وظیفه‌ایه که باید مبلغ دینی داشته باشند.

همه که نمی‌توانند بیان از پیغمبر بشنوند. همه نمی‌توانند بیان از نزدیکان پیغمبر بشنوند. یا یکی را بفرستی که بیاید بشنود است برود به مردم بگوید. وظیفه‌ایه که لازم بوده و بیس روحانیت هم اینجاست دیگر. به هر حال از همین‌جا یک عده‌ای جدا شدن به عنوان مبلغ دینی. حالا اینکه لباسشون فرق کرده، نمی‌دانم خیلی چیزها.

روحانیت به معنای الانش هزار تا ممکن است چیز داشته باشد، ویژگی‌ها داشته باشد. همه که از تو این آیه درنمی‌آد. نفس وجود مبلغ دینی را از تو این آیه می‌شود فهمید که لازم است. ابلاغ رسالت لازم است. حالا می‌شود بحث کرد که مثلاً در دنیای جهانی که ارتباطات قوی شده، لازم است باز مبلغ دینی داشته باشیم؟

می‌تواند یک نفر مثلاً بشینه تو تهران جواب همه را بدهد. مثلاً. می‌تواند یک مؤسسه باشد. این‌ها دیگر من نمی‌دانم وارد بحث‌های امروزی‌اش داریم می‌شویم. از تو آن آیه درمی‌آد که تبلیغ دین لازم است و لازم است که پیام را یک کار مکانیسمی داشته باشیم پیام به همه برسد.