در این جلسه نسبت زبان و وحی و موضعی بودن جغرافیایی رسالت بررسی میشود. قرآن بهعنوان تجلی زبانی و معجزه پیامبر و ویژگیهای زبان و فرهنگ عربستان نزول مطرح است. نقطه عطف دکارت، پدیدارشناسی و بازگشت به قصد مؤلف نیز در همین مسیر مرور میشود.
من میخواهم یک مختصر چیزهایی که در جلسه قبل گفتم را بگویم. بعد خب یک چیزهایی هم اضافه بکنم. بعد هم برویم سراغ یک سری چیزهایی. آن بحث را در واقع ادامه بدهیم به یک جایی برسیم که جای ادامه دادن داشت. خب بگذارید من اول اولین بحثی که جلسه قبل بود با دلایل مختلف.
از قرآن سعی کردم دلیل بیارم همین که همینجوری به طور کلی فکر میکنم به عنوان یک چیزی که الان خیلی جا افتاده اینکه زبان خیلی چیز مهمی است. جزو مشخصات اصلی بشر است.
بعد سعی کردم مثلاً این را یک جوری در واقع جا بندازم که این چیز مهمی که در واقع انگار قسمت اصلی خلقت بشر است یک جوری قرار بوده از اول که خداوند یک تجلیای در حیطه زبان داشته باشد.
و تمام من در واقع یک جوری توجیه هم این است که همه رسالتهایی که انجام شده و وحی همه در واقع معطوف به این بوده که نهایتاً یک کتابی به دست بشر به عنوان کتاب خدا برسد که در واقع یک جور تجلی خدا در محدوده زبان بشر است. البته با یک زبان خاص.
یک چیزی که با استفاده از این موضوع من سعی کردم به عنوان در واقع هم یک شاهدی هم یک چیزی که به هر حال نتیجه انگار از این بحث میشود گرفت این است که اینگونه به راحتی شاید میشود این را فهمید که چرا وحی یک پدیده از نظر جغرافیایی موضعی بوده.
که خلاصه این چیزی که هر کسی در مورد رسالت انبیا هر تئوریای داشته باشد این را باید بتواند توجیه بکند که چرا این اتفاق افتاده.
چرا وحی در یک محدوده جغرافیایی خاصی فقط ظاهر شده. با این تصوری که من دارم میگویم از اینکه نهایتاً وحی قرار بوده به چه منجر بشود خب خیلی واضح است که موضعی بودنش از نظر جغرافیایی بهتر هم هست. تا اینکه بخواهد بدون هیچ دلیل موجهی از نظر جغرافیایی در واقع چیز بشه، قرار کنده بشود.
در واقع نکته این است که ما قرار است که در یک محدوده جغرافیایی یک زبانی داشته باشیم که بشود این چیزی را که قرار است گفته بشود را به این زبان گفت. این باز این را توجیه میکند که چرا رسالت ختم شده.
خاتمیت و موضعی بودن وحی
و این هم باز هر کسی که یک نظری داشته باشد در مورد اینکه رسالت چیست، هر آدم مذهبی باید یک تئوری داشته باشد که چرا معتقد، یک آدم مسیحی باید یک تئوری داشته باشد که چرا رسالت ختم شده. چرا یک پیغمبر آمده و بعدش قرار نیست دیگر پیغمبری بیاید. باید یک جوری در واقع یک هدفی باشد که بهش رسیدیم دیگر.
یک جایی یک اتفاقی افتاده که دیگر بعدش لزومی ندارد که پیغمبر بیاید. و خب مسیحیها حالا مثلاً در مورد اینکه چرا ختم شده برای خودشان یک تئوری دارند. ما در واقع به نوعی تئوریمون این هست که مسیحیت تئوریش چیست؟ چرا؟ چه اتفاقی قرار بوده بیفتد که افتاده و بعداً دیگر بله.
خدا در واقع به صورت بشر ظاهر شده و بعد چیز شده. به عنوان تاوان گناهان بشر کشته شده. و این دیگر خب یک ماجرای ختم شده دیگر. دیگر دوباره لازم نیست خدا بیاید. این کار را انجام بدهد. و میخندید ولی میدونی، چه میشد از یک میلیارد نفر به شدت به این موضوع اعتقاد داشته باشند.
خب. این باز ما به هر حال باید یک چیزی داشته باشیم. هر دینی باید یک جوری اگر ادعای خاتمیت دارد باید یک ملاکی داشته باشد که چه اتفاقی قرار بوده بیفتد. خب ما ملاک خیلی مشخصی داریم. قرار بوده که کلام خدا به بشر برسد به صورت یک کتابی تدوین بشود و این کار اتفاق افتاده.
بعد یک نکتهای که در واقع اینکه این تئوری که شما دارید که چرا رسالت در واقع به وجود آمده و چرا ختم شده این باید یک جوری اتفاقات قبلی را توجیه بکند.
مثلاً مسیحیت چه جوری توجیه میکند که چرا انبیای دیگهای هم از قبل آمدند؟ چرا خب خدا میتواند در یک بدون مقدمه در یک جایی خلاصه ظاهر بشود و بعد این اتفاق برایش بیفتد مثلاً پشت و یا رنگ بکشد.
اینکه چرا پیامبرهای قبلی آمدند این به اصطلاح این تداومی که حالا در این محدوده جغرافیایی خاصی که صورت وحی مثلاً ظاهر شده معنایش چیست؟ خب این یک مقدار احتیاج به توجیه دارد حالا به هر حال هر دینی باید تئوری تئوریش طوری باشد که این را توجیه بکند.
و مثلاً اینکه چرا اگر مثلاً آمدند خدا را کره زمین چرا بلافاصله بعد از اینکه اگر برای بخشش بخشش به اصطلاح گناه اولیه بشر است چرا این اتفاق زودتر نیفتاده بود؟
من دارم سعی میکنم بگویم که این چیزی که من میگویم چه چیزهایی را توجیه میکند در واقع یک جوری نقطههای قوت این نظریهای که در واقع نکته اصلیش این است که همه رسالت و وحی در واقع معطوف به این بوده که یک کتابی به دست بشر برسد این مجموعه اتفاقهایی که قبلش افتاده را یک جوری ظاهراً دارد توجیه میکند. که چرا در ابتدا این اتفاق نیفتاده؟
کران زمانی زبان و فرهنگ
من دفعه قبل در واقع گفتم که حتماً این اتفاق یک کران پایینی از نظر زمانی باید داشته باشد برای خاطر اینکه زبان باید آنقدر پیشرفت بکند که بشود باهاش حرف زد به اندازه کافی. و اینکه علاوه بر اینکه زبان باید در واقع پیشرفت بکند یک جوری فرهنگ باید پیشرفت بکند. موقعیتهایی که مهم است در موردشون صحبت بشود باید به وجود بیاید.
مثلاً ببینید یک نکته خیلی سادهای که من جلسه قبل گفتم این است که دین آخر حداقل باید دین دوم باشد. برای اینکه خود پدیده دین باید به وجود آمده باشد. موقعیتهایی که اطراف دین هست، اتفاقهایی که مثلاً برای دین میافته، حرف در مورد دین به هر حال قابل زدند و اگر اولین دین آخر باشد شما یک چیزی مثلاً در مورد وضعیت اجتماعی دین نمیتوانید بگویید.
الان قرآن در آن یک مجموعهای از اطلاعات در مورد وضعیت دین در جامعه مثلاً فرض کنید علمای دینی چه کار میکنن، اصلاً چه مشکلاتی ممکن است برای دین پیش بیاد، حوادث مثلاً آفات دین چیست، کلی بحث دینی در قرآن هست که اینها در به عنوان اولین دین نمیشد در واقع این بحثها را کرد.
در واقع یک زمان تاریخی ما نیاز داریم که زبان و فرهنگ و موقعیتهای اجتماعی و فرهنگی یک جوری به یک جایی برسد که آن حرفهایی که لازم است زده بشود به نوعی در این کتابی که میآید نهایتاً مطرح بشود. من یک آیهای از خود قرآن شاهد آوردم که ادعا میکند که همه امور حکیم در قرآن در موردش صحبت شده.
یعنی یک چیز امور حکیم حالا من نمیخواهم ترجمه دقیق بکنم انگار یک مسائلی هست که لازم است در موردشون صحبت بشود و اینها در قرآن مطرح شده.
در ابتدای تاریخ بشر مطمئناً این موقعیت وجود نداشته که در مورد همه امور حکیم بحث بشود. طول میکشه که به هر حال یک وضعیتی پیش بیاید آنقدر مثلاً فرهنگ و جامعه پیشرفت بکند که بشود در مورد همه چیزهایی که لازم است بحث.
خب یک چیز دیگهای که در مورد تو جلسه قبل کمتر در موردش صحبت کردیم این است که ما یکی از اولاً اینکه من میگویم که مثلاً این کتاب قرآن یک جوری تجلی خدا در حیطه زبان بشر است که قرار بوده از اول این اتفاق بیفتد.
من یک تعداد از خود قرآن یک دلایلی آوردم اینکه قرآن را یک چیزی در لوح محفوظ میداند. یک حقیقتی انگار قبل از خلقت انسان حتی به نوعی مقدمه به خلقت انسانه. یک جوری در واقع کارکرد اصلیش این است که به هر حال این تجلی خداست و در واقع کارکرد اصلیش این است که بشر را هدایت قرار بکند.
یک چیز فرعی هم دارد که من خیلی جلسه قبل در موردش صحبت نکردم ولی قبلاً تو جلسههایی که قبلاً داشتیم اشارهای بهش کردم آن هم این است که در واقع سند رسالت هم هست.
قرآن بهعنوان معجزه پیامبر
در واقع قرآن ادعاش این است که معجزه پیامبره و معجزه به این معنا که شما وقتی این کتاب را مثلاً میبینید چیزی در آن باید پیدا بکنید که سند این باشد که این در واقع کسی که این کتاب را آورده از طرف خودش نبوده از طرف خدا بوده.
همونطور که همه پیامبران معجزه داشتن پیامبر مثلاً ما هم یک معجزهای داشته که معجزهاش کتاب بوده. من در مورد اینکه اصلاً این معجزه بودن قرآن یعنی چه هیچ بحثی نمیخواهم بکنم ولی یک چیزی که قبلاً گفتم و میخواهم باز تکرار بکنم به نظرم مهم است آن هم این است که کتاب بودن معجزه خیلی خیلی مناسبت دارد با خاتمیت.
دین بدون وحی و ارتباط با خدا
یعنی اصولاً اینکه یک دینی وجود داشته باشد که معتقده که معجزاتی که پیامبرش آورده زنده کردن مرده و اینجور چیزهاست این با خاتمیت خیلی تناسب ندارد اینکه من یک معجزهای داشته باشم که تا ابد در واقع مردم بتونن ببینند و بهش ایمان بیارن این خیلی نکته مهمی است میخواهم بگویم یعنی صرف ادعای اینکه معجزه کتابه ادعای مهمی است یعنی اگر یک دینی هست که ادعا میکند که پیامبرش خیلی معجزات زیادی داشته ولی معجزات از نوع چیزهایی بوده که آدمهای همزمان خودش این معجزات را میدیدن این یک خورده با ادعای خاتمیت این آدم یعنی با این پیامبر یک مقدار مشکل دارد این خیلی نکته مهمی است که ما در واقع تنها دینی هستیم که یک جوری معجزه
خودمان را یک کتاب میدانیم یک چیزی که تا ابد مانده همان قدری که من میتوانم این کتاب را بخوانم یک آدم هزار سال پیش هم میتونسته با این کتاب ارتباط داشته باشد خود اصل این ادعا به نظر من نکته خیلی مهمی است مثلاً شما الان واقعاً از یک مسیحی یا یهودی بپرسید اولاً همه قبول دارید که همه ادیان یک جوری به معجزه اعتقاد دارند و به اهمیت معجزه هم اعتقاد دارند از این نظر که مثلاً پیامبرشون معجزه میکردند باعث افتخار مثلاً مسیحیهاست که پیامبرشون اینقدر معجزه کرد یک جوری اینکه یک آدمی میاومده و برای اینکه ثابت بکند پیامبر معجزه میکرده من فکر نمیکنم اصولاً این مورد چیز باشد مورد بحث باشد یعنی مشکلی داشته باشند شبههای
در آن وجود داشته باشد همه ادیان یک جوری معتقد هستند که پیامبرشون به این منظور معجزه میآوردند موسی آورده عیسی آورده و الی آخر بله نه من منظورم از کلاً ادیان که میگویم این ادیانیه که از این نظر باز هم میتوانیم جغرافیای محدودی که وحی در واقع چون اصلاً بودیسم ادعای وحی ندارد ادعای ارتباط با خدا ندارد اصلاً بله اصلاً حتی اعتقاد به خدا به معنای اینکه میشود باهاش ارتباط برقرار کرد از عقل ندارد خب آخه یک مقدار چیز است دیگر فکر کنم این جزو موارد مورد بحث خود بوداییهاست که به مثلاً موجودیت قائل هستند برای مثلاً کمال مطلقگرایانه ولی حداقل یک چیزی که فکر کنم مورد بحث در مورد بوداییها بحثی روش ندارند این است که مفهوم ارتباط با خدا تو دینشون خیلی وجود ندارد بله این یک چیزی است که حداقل نه وحی وجود دارد نه ارتباط با خدا وجود دارد بله من ما یک خورده خودمان محدود میکنیم به همین ادیانی که با این جغرافیای محدودند که ادعای وحی دارند من یک جوری مثلاً وقتی دین میگویم یک جایی یک چیزی که یک تکست یک متن مقدس حداقل ادعای وجود یک متن مقدس داشته باشد مثلاً خب حالا ادیانی هم هستند که چنین ادعایی ندارند خیلی وارد بحث در مورد آن ادیان نمیشود به هر حال این ادیانی که اینجا هستند و ادعای معجزه دارند من میخواهم
در واقع روی این نکته تاکید بکنم که وقتی که معتقد هستند که برای رسالت برای اثبات رسالت معجزه میآوردند این خودش یک جوری اینکه معجزهشون یک چیزی بوده محدودیت زمانی داشته مشکل ایجاد میکند برایشان یعنی دیگر سنخیت ندارد با اینکه بگویند آخرین پیامبر بوده پیامبر دقت میکنید یهودیها نمیگن البته پیامبرشون آخرین پیامبر بوده همینطور معتقد طبق متن خودشان منتظرند که مسیح ظهور بکند حداقل یک پیامبر دو پیامبر در تورات یک جوری واضحی در واقع ذکر شده که بعد از موسی میآید منتها ظاهراً هیچکدومشون از نظر آنها نیامده و مسیحیان خب به هر حال یک جوری ادعای خاتمیت دارند و یک تئوری هم دارند که چگونه تورات چیز است دیگر هم در مورد مسیح در واقع صحبت شده در مورد اینکه پیامبری بعداً میآید صحبت شده از شواهدش یک جوریه که به نظر میآید حرف از دو تا پیامبره حداقل یک دونش باید اینگونه باشد کارشان مشترکه به این فکر کنم مسیح بله چرا این برداشت را یهودیها مسیحیها هم قبول دارند که مشترکه میگویم مثلاً میگویید یهودیها که کتاب مقدسشون صحبت از مثلاً یک آدم بعدی هست ولی چون یک چیز مشترک نیست یعنی چرا؟
چون که مشترک مسیحیها چون میدانند که فقط خب مسیحیها معتقد هستند که مسیحه دیگر نه اصلاً اینکه دو تاش یک خورده شبههناکه یکیش قطعیه از نظر یهودیها اینکه یک کسی دیگهای در واقع پیامبر دیگهای قرار است بیاید خب من اصلاً میخواستم روی این تاکید بکنم که این موضوع اینکه معجزه کتابه با خاتمیت یک سنخیتی دارد این یک نکته مهمی است به نظر من خب بگذار من باز چیزهایی که در اصل قبل گفتم در مورد اینکه چرا کتاب مثلاً قرآن آنموقع اگر قرار بود از اول یک کتابی به دست بشر برسد به چه دلایلی زود این اتفاق نیفتاده که الان دوباره این موضوع را تکرار کردم.
ولی یک بحث دیگر هم کردیم که چرا در واقع کران بالا هم داشته، چرا از یک زمانی به بعد نمیتونست این اتفاق بیفتد یا اگر هم اتفاق میتونسته بیفتد بهتر بوده که در زمانی در واقع بهطور زودتر این اتفاق بیفتد.
زمان نزول و فرصت زبان
حالا یک دلیلش این است که خب یک کسی میتواند بگوید که وقتی که قرار یک کاری انجام بشود در اولین فرصت خب بهترین کار این است که در اولین جایی که یک زبانی به وجود آمده که پیچیدگی لازم را دارد، یک فرهنگی هست که میشود در آن به اندازه کافی حرف زد، همونجا این اتفاق بیفتد.
ولی یک نکتههایی وجود دارد که اینها فکر میکنم مفیده که آدم بهش فکر بکند. آن هم این است که فرض کنیم که این اتفاق اگر دیرتر میافتاد چه مشکلاتی پیش میاومد. من دفعه قبل یک مقدار در مورد این صحبت کردم که مشکلات در واقع اینکه دیر آمدند این کتاب چه چیزهایی میتونست باشد.
یک نکته اصلیش در واقع حالا من خیلی آن جلسه تاکید نکردم، حالا یک خورده میخواهم سعی بکنم بیشتر در موردش صحبت بکنم این است که یک جوری بشر در واقع چیزه، یک موقعیتهایی وجود دارد، موقعیتهای طبیعی تو زندگی بشر وجود دارد که اینها به نظر میآید که به مرور زمان دارند از بین میروند.
ببینید من دفعه قبل در واقع سعی کردم حالا با یک مثالی که خیلی شاید مثال چون خیلی جای بحث دارد مثال خوبی نباشد این را شرح بدهم که یک جوری ما مثل اینکه یک غرایز ثابتی داریم، غرایزی که در طول مثلاً یک میلیون سال شکل گرفتن. حالا حداقل من چیزی که از نظر روانشناسی یک جوری ما یک ویژگیهای غریزی داریم.
حالا به با اصطلاحی که در قرآن آمده فطرت خاص داریم. یک نوع خلقت خاصی در واقع وجود دارد در مورد ما، یک ساختار وجودی داریم. یعنی خیلی از ویژگیهای مثلاً روانی ما یک جوری بستگی پیدا میکنند از نظر خیلیها از نظر خود روانشناسها بهطور کامل بستگی دارند به آناتومی و فیزیولوژی ما.
یعنی یک جوری مثلاً فرض کنید اینکه ما دو تا دست و دو تا پا داریم، این خودبهخود از نظر روانی یک تاثیری میگذارد روی وجود آدم.
یا مثلاً غریزه جنسی با توجه به نوع مثلاً عملکرد غریزه مسائل جنسی یک ویژگیهای روانی خاصی در آدمها ایجاد میکند که کلاً مثلاً تفاوتهای روانی مرد و زن برمیگردد مثلاً به اینکه اینها در واقع یک جوری ویژگیهای جنسی متفاوت دارند از نظر فیزیولوژیک، از نظر آناتومی.
یک جوری قابل توجیهه اینکه چرا اینها برخوردشان از نظر در مسائل جنسی یا کلاً در خیلی از مسائل روانی با هم تفاوت پیدا میکنن، یک جوری باید قابل از نظر اکثر روانشناسها این باید قابل تحلیل باشد که ساختار فیزیولوژیک آدم. اینکه ما بههرحال یک ساختار مشخصی داریم، این فکر نمیکنم خیلی جای بحث داشته باشد، یک ساختار جسمی و طبعاً روانی مشخصی داریم.
دنیای بدون طبیعت و افق آینده
و حتی این من میخواهم اینجوری در واقع برای اینکه بگویم ثابت بکنم که یک کران بالا مثلاً میتواند وجود داشته باشد، ببینید ما بهطور طبیعی میتوانیم یک دنیایی را تصور بکنیم که خیلی هم شاید طول نکشه که به یک چنین جایی برسیم. که در آن طبیعت اصلاً وجود نداشته باشد به این معنایی که ما الان میبینیم. یک دنیای خیلی چیزی ممکن است به وجود بیاید.
این هم مثل این چیزهایی که تو ساینسفیکشن میبینید. ممکن است طبیعت یک مقدار زیادی از بین برود. یعنی آدمها در طول عمرشون ممکن است با درخت و حیوانات مختلف اصلاً روبهرو نشن. ممکن است یک چیزی که خیلی پیشبینی میکنند که دور هم نیست که در واقع بهش برسیم این است که بشر میتواند برای خودش یک سری اعضای مصنوعی سوار بکند را بدنش.
شما میتوانید چهار تا دست داشته باشید به جای دو تا دست. میتوانید یک تغییرات خیلی اساسی تو بدنتون بدهید. خب؟ بنابراین ما میتوانیم ساختار جسمی خودمان را تغییر بدیم، محیط زندگیمون را بهطور کامل تغییر دادیم.
ولی اکثر فکر میکنم روانشناسها را این توافق دارند که این تغییراتی که به وجود میآید در محیط بیرونی یا تغییرات مصنوعی که خودمان به وجود میآریم روی آن جنبههای غریزی و فعالیتهای روانی، مکانیسمهای روانی ما مستقیماً تاثیر نمیذاره.
یعنی آنها یک جوری انگار در طی میلیونها سال شکل گرفتن و به این راحتی قابل چیز نیستند، قابل تغییر دادن نیستند. که نیازهای روانی ما مثلاً پیدا کردیم، اینها یک جوری انگار در ما چیز شدن، بهطور حالا در ژنهای ما، نمیدونم، بههرحال یک جایی انگار در وجود انسان اینها ذخیره شدن.
و حالا که چیز میشود در واقع دنیا تغییر میکنه، ما میتوانیم حتی جسم خودمان را بله دیگر، ممکن است بتوانیم یک بحثی از ژنهای خودمان دستکاری بکنیم که یک ویژگیهای دیگهای پیدا بکنیم. از آن حالت طبیعی به اصطلاح زندگی خودمان داریم دور میشویم.
من هرچه که میخواهم بزنم این است که مهم است که این اتفاق که قرار است بیفتد، اگر قرار است یک کتابی به دست بشر برسد که این کتاب یک نوعی مثلاً یک مسائلی که باعث هدایت بشر میشود در آن باشد، در یک دورهای این اتفاق بیفتد که هنوز خیلی زندگی مصنوعی نشده، که اینها مصنوعی زیاد نیست. وضعیت طبیعیتره. برای خاطر اینکه این چیز این برخورد طبیعی و این بودن در طبیعت، جسم طبیعی داشتن، اینها مهم است.
برای خاطر اینکه این تغییرات مصنوعی درست است ممکن است کلی موضوعهای جدید به وجود بیاورد، ولی نکته مهم این است که آن بیس در واقع زندگی انسان از نظر روانی همونیه که قبلاً بوده.
یعنی ما در یک دورهای که مثلاً یک دوره خیالی که در مثلاً ۱۰۰ سال آینده میآید و ممکن است یک دنیای خیلی عجیب و غریبی داشته باشیم، خیلی جای مناسبی نیست برای اینکه با بشر صحبت بشود. هرچقدر حالت طبیعیتر وجود داشته باشد، بهتر است. همین الان یکی از جاذبههای قرآن به نظر من این است که یک تکست قدیمیه. ما کلی موقعیتهای جدید داریم.
نگاه کمی و تغییر ادراک
موقعیتهایی که مثلاً برخورد ما، نه فقط موقعیتها جدیدن. من دفعه قبل بیشتر روی این موضوع تأکید کردم که ما یک جوری مثلاً نحوه نگاه کردنمون به دنیا عوض شده. کمی نگاه میکنیم به دنیا در اثر پیشرفت علم. یا مثلاً فرض کنید نیازی که به دقت احساس میکنیم در مثلاً بحث کردن، بیش از آن اندازهای که قبلاً بوده.
که حالا این چیز مثبتی یا منفیه، ما به هر حال وقتی فرهنگ دارد پیشرفت میکنه، یک جوری مثلاً تجرید تو فرهنگ ما بیشتر شده. در حالی که شما مثلاً تو عرب ۱۴۰۰ سال هم واقعاً ابسترکت اصلاً فکر نمیکرده. خیلی چیزهای ملموستر علاقهمند بوده.
اینکه ما یک کتاب قدیمی را در واقع در اختیار داریم، ادعا میکنیم کتاب خداست، این خیلی چیز مفیدیایه به دلیل اینکه ما در واقع یک دورانی را طی کردیم، به یک جایی رسیدیم که الان یک جورای خاصی داریم فکر میکنیم، یک جورای خاصی نگاه میکنیم. و یک جوری این کتاب انگار به آدم میگوید که طبیعیتر چهجوریه نگاه کردن به دنیا.
ما روی یک فرهنگی که یک جوری خاصی رشد کرده، میتونست یک جور دیگهای رشد بکند. به هر حال مثلاً یک اتفاقی تو یونان افتاده، این اتفاق یک جوری به مثلاً روی اروپا تأثیر گذاشته. ما یک فرهنگی در طی قرنهای مثلاً بعد از رنسانس تو اروپا داریم که میآید یک یک دیدگاههای خاصی را نسبت به دنیا در واقع تو خودش داشته.
اتفاقاً ما الان تو قرن بیستم، قرن اواخر قرن بیستم، اوایل قرن بیست و یکم، این بحث پستمدرنیسم که هست، انگار کیستن. یک جوری خود متفکرین حالا غربی متوجه این شدن که نگاه خاصی به دنیا دارند. یعنی یک جوری انگار تا ۵۰ سال پیش متوجه نبودند که حالا یا حداقل ۱۵۰ سال پیش.
چنان غرق در این نوع نگاه خاص خودشان به دنیا بودن که متوجه نبودند یک جور خاصی دارند برخورد میکنند با مسائل. و الان مثلاً یک جوری اینکه تحلیل بکنیم که این برخوردها برخوردهای خاصی است، میشود یک جور دیگهای مثلاً نگاه کرد. میشود مثلاً سطح دقت را پایین آورد، اینقدر ابسترکت مثلاً فکر نکرد.
یا حالا چیزهایی که من یک خورده میخواهم در موردش صحبت بکنم، اینها در واقع برای خود من این خیلی خیلی نکته جالبیه که یک کتابی را به عنوان کتاب مقدس دارم میخوانم که قدیمیه.
و قبل از اینکه این نگرشهای خاص انگار در آن خیلی در واقع به وجود آمده باشد تو فرهنگ عرب، هنوز آنقدر در واقع ابسترکشن وجود ندارد و یک جور نگاه خیلی طبیعی به دنیا وجود دارد.
خود آدمها خیلی در وضعیت طبیعی هستند. واقعاً در محیط طبیعی زندگی بشر که این طبیعت به معنای واقعی کلمه است دارند زندگی میکنند. اینها در واقع چیزن دیگر، یک محسناتی هستند که به نظر من خیلی آن کران بالا را چیز توجیه میکند.
عربستان: زبان پیشرفته، فرهنگ بدوی
اینکه بهتر بوده اصلاً زودترین اتفاق بیفتد. اصلاً بهترین محیط برای اینکه یک کتاب مقدس نازل بشه، یک محیطیه که فرهنگش یک جوری فرهنگ دستنخورده و بدوی باشد، عوضش زبانش پیشرفته باشد.
من فکر میکنم دقیقاً عربستان خاصیتش این بود. خیلی خیلی روابط ساده و طبیعیان، در حالی که زبان، زبان خیلی پیچیدهایه. زبانیه که به شدت به همان دلیلی که دفعه قبل آوردم، در دوران خودش زبان فوقالعاده پیچیدهای بوده.
هنوزم به هر حال زبانیه که خیلی میشود در مورد خوب بودنش به هر حال بحث کرد. خب دیگر اینها چیزهایی بود که دفعه قبل گفتم حالا. و بعد دفعه قبل یک چیزهایی که آخر جلسه مطرح کردم، دو تا موضوع در واقع من مطرح کردم در مورد اینکه چرا ما کلاً بحثمون اینجا قرار است در مورد این باشد که چرا ارتباط برقرار کردن با قرآن سخته.
اصلاً یک جوری من قرار است سعی کنم که یک زمینهای فراهم بکنم که مثلاً این کتاب را برمیدارید میخونید، کتاب چیز باشد. یک جوری به نظرتون چیز عجیب و غریبی در آن نیاد، راحتتر بتوانید باهاش ارتباط برقرار بکنید.
من اولین دلیلی که به نظر من دلیل واضحی است که چرا قرآن خواندن سخته، ارتباط برقرار کردن با قرآن سخته، همین ترسهایی که ما در واقع از فرهنگ خودمان الان گرفتیم.
ما همه آن دیدگاههایی که در دوران مثلاً زندگی خودمان الان مطرحه، در دوران تاریخی خاص، اینها را داریم. اینها توسط فرهنگی که به ما آموزش داده شده، به ما یک جوری منتقل شده و خیلیهاش را شاید حس نمیکنیم. مثلاً من دفعه قبل چیزی که بحث کردم، یکیش همین حالت به اصطلاح برخورد کمی با دنیاست.
اینکه ما اصولاً با ملاکهامون، خیلی جاها ملاکهای کمیه و این میپسندیم یک جوری ملاکهای کمی را. اینکه علم در واقع این دستاورد را برای ما داشته که یک جوری انگار یاد گرفتیم که همه چیز را به یک فرم کمی در واقع بهش بدهیم وقتی میخواهیم بشناسیم.
خیلی دیدگاه طبیعیای نیست. فکر میکنم الان تو دنیا هم یک جوری همه متوجه این هستند که این خیلی برخورد طبیعی و قطعی، یعنی اینجوری نیست که باید اینجوری برخورد کرد. پیش آمده اینطوری و ما یاد میگیریم که یک خورده به دنیا کمیکمی بکنیم.
و این مثالی که در مورد هفت آسمان دفعه قبل زدم، خیلی تأکیدم بیشتر را همین است که این ملاکی که الان به ما میگوید که نه تا کره وجود دارد، دور خورشید دارند میچرخن، کاملاً یک ملاک کمیه. بزرگی و کوچیکی ملاکه.
از نظر علمی، دیده شدن از کره زمین با چشم غیرمسلح ملاک خوبی نیست، ولی بزرگکوچیکی ملاک خیلی خوبی است. یعنی من میتوانم بگویم که از یک حدی کوچیکتر باشد حسابش نمیکنم و اصلاً هم برای من مهم نیست که مثلاً من میتوانم از اینجا ببینمش یا نبینمش.
ملاک دیدن و شمارش قدیم و جدید
در حالی که برای یک آدمی که قدیم زندگی میکرده، ملاک خیلی طبیعی و واضحی این بوده که من آن چیزی که میبینم، همان برای من ملاکه. یک خلاصه ما به هر حال چه قدیم چه الان همه را نمیشمردیم، همه را حساب نمیکردیم. ولی قدیم این ملاکیه که ملاک کمی درستحسابی نیست، ملاک علمی نیست.
بنابراین یک جوری برای ما ممکن است غیرطبیعی جلوه بکند. در حالی که خب برای آدم مثلاً هزار سال قبل اگر شما بیاید ملاک جدید خودتان را مثلاً بزرگکوچیکی را مطرح بکنید، کاملاً به نظرش غیرطبیعی جلوه میکند. من روی این هم دفعه قبل تأکید کردم که وقتی واقعاً میگویند هفت آسمان، منظورشان این عدد هفت، آن حالتی که برای ما دارد برای آنها ندارد.
یعنی منظورشان این نیست که هفت تا هست و هشت تا نیست و این حرفها، شش تا بیشتر. این مثلاً خیلی شما این را شنیدید که میگویند هفت عدد کثرته. اصلاً تو فرهنگ ما دیگر این قابلقبول نیست که شما یک عددی بگویید ولی منظورتون آن نباشد. منظورتون مثلاً حالا هفت یا بیشتر باشد. دقت میکنید؟
ما کلاً به هر حال یک فرهنگ خاصی پیدا کردیم و این باعث میشود که یک انتظارات خاصی از یک کتابی که قرار است بخونیم پیدا بکنیم که این انتظارات تو قرآن برآورده نمیشود و بنابراین مثلاً یک نفر یک بار ممکن است قرآن را تا یک جاهایی حتی بخواند ببیند این دیگر چیست؟ مثلاً این چه کتابیه؟ چرا اینجوری بحث میکنه؟ چرا بحثهاش دقیق نیست؟
خب من چیزهای دیگهای که مثلاً حالا میخواهم یک مثال مشابه همان چیزی که در واقع شبیه هفت آسمانه، تو قرآن یک آیهای هست که میگوید که ما زمین را مثل فرش قرار دادیم. واقعاً ممکن است یک نفر این را بخواند و یک جوری فکر بکند که اینجا یک اشارهای به مسطح بودن یا نمیدانم کروی بودن زمین.
ما یک سؤالهایی تو ذهنمون هست. این دیدگاه تاریخی که ما داریم، یک بحثهایی در طول تاریخ شده، یک چیزهایی برای ما مهم است. مثلاً اینکه خلاصه زمین مسطحه یا کروی. یک روزی فهمیدن که زمین کرویه.
خیلیها ممکن است این آیه را وقتی میخوانند یک جوری به نظرشان بیاید که این آیه یک جوری اشاره به مسطح بودن زمین میکند و یک آیه دیگهای میخوانند به نظرشان این کنجکاوی، این سؤالی که تو ذهنشان میگوید خلاصه وقتی قرآن در مورد کره زمین دارد صحبت میکنه، این را کره در نظر میگیرد یا صاف در نظر میگیرد ازش؟
یک جوری این سؤالی که اصلاً انگار آن موقع وجود نداشته. وقتی مطرحه، شما وقتی میخوانید یک چیز دیگهای ممکن است بفهمید. از جمله از همین.
واقعاً اصلاً هیچ ربطی به این ندارد که زمین وقتی میگوید زمین را مثل فرش زیر پای شما قرار دادیم، این چیزی که شما باید بفهمید اشاره به این است که شما مثلاً موجوداتی هستید، یک چیزی هست که شما روش مثلاً وایمیایستید، قدم میزنید.
نعمتهای طبیعی در خطاب قرآن
این به یک نعمت خیلی طبیعیتر از این حرفها دارد اشاره میکند. مثلاً حالا اینکه زمین یک کره خیلی بزرگی است که زیر پای ما قرار گرفته، ما میتوانیم روش راه برویم یا روش مثلاً بخوابیم. طالقانی یا اینکه یک چیز مسطحی این اصلاً مقطع نیست. اینجا اشاره به این نعمتی دارد میکند که یک چیزی زیر پای شما انداختیم.
ولی جایی که حرف از این میزند که مثلاً زمین را بساط قرار دادیم یعنی مثل سفرهست. وجه تمثیلش این نیست که این سفره یک چیزی است که مثلاً مستطیل شکله را زمین پهن میکنید. وجه تمثیلش این است که از در کره زمین غذا برایتان بیرون میآید.
یعنی واقعاً یک آدم ۱۰ سال پیش به راحتی میفهمید منظور این آیه چیست و هیچ مشکلی نداشت تو فهمیدن اینکه شباهت زمین به فرش چیست و شباهت زمین به سفره چیست. ولی ما یک چیزی تو ذهنمون هست و ممکن است اینها را بخونیم و برای خودمان یک چیزهای دیگهای بسازیم.
مثلاً آقای طالقانی خیلی تأکید دارد که این آیهای که من واقعاً نمیخواهم بگویم که این حرف غلط است یا درست است. ولی میخواهم بگویم که یک سؤال جدید تو ذهنمونه که اینگونه به این آیه نگاه میکنیم و فکر نمیکنم ۱۰ سال پیش اینگونه نگاه میکردند.
اینکه در مورد کره زمین فعل یا صفت دحا به کار برده شده. مثلاً میگوید که زمین را آقای طالقانی میگوید که این کلمه به معنای غلطاندن.
اینکه و الارض بعد ذالک دحا یعنی اینکه زمین را بعد از این غلطاند. میگوید معنی ندارد اگر یک چیز مسطحی غلطانده بشود. بنابراین اینجا یک اشارهای به مثلاً کروی بودن یا غیر مسطح بودن زمین تو این آیه هست. من واقعاً نمیدانم آن کلمه چقدر قطعیه که معنایش غلطاندن باشد.
ولی چیزی که میخواهم بگویم این است که ما یک پیشزمینههای تاریخی داریم تو ذهن خودمان مثل همین سؤال مهم اینکه زمین کرویه یا مسطحه و این را یک جوری میخواهیم در قرآن چیز کنیم. دنبالش بگردیم بهش جواب بدهیم. و قرآن خیلی چیزتره. خیلی متنیه که طبیعیتر با مسائل دارد برخورد میکند. اصلاً این سؤال علمی کروی بودن یا مسطح بودن در آن مطرح نیست.
چیزی که در آن مطرحه این است که شما مثلاً یک کره زمین برایتان یک نعمتیه. از یک جهاتی نعمته. اینکه روش راه میرید مثل یک فرش یا مثلاً بهتان غذا میدهد مثل یک سفره.
خب یا بگذارید باز یک یک چیزی که در خود قرآن آمده و این نکته خیلی مهمی است که قرآن چقدر از کمیات گاهی دوری میکند. مثلاً از جمله یک چیزی هست من دفعه قبل رفتم قرآن را آوردم. نمیخواهم بروم بیارم بعد. در داستان اصحاب کهف نکته این است که گفته نمیشود که اینها چند نفرن.
اصحاب کهف و پرهیز از عدد
و نه فقط گفته نمیشود در مورد اینکه اینها چند در مورد سؤال اینکه اینها چند نفرن حرف زده میشود در قرآن. ولی من این قسمتشو به نظر من جالب است. میخواهم این دید کمی داشتن چقدر چیز است. یک جوری در قرآن انگار نسبت بهش چیز خوبی وجود ندارد خیلیها.
حالا البته من نمیخواهم بگویم هیچجا واضح است که یک جاهایی مثلاً در واقعاً بحث علمی کردن این کمی کردن خب معجزه میکند ولی اینکه همهجا ما دنبال مثلاً دونستن کمیات باشیم این خیلی چیز جالبی نیست. بگذارید من این میگوید به زودی خواهند گفت اینها سه نفر بودن با سگشون میشدن چهار تا. و خواهند گفت که پنج نفر بودن و با سگشون میشدن شش تا. میگوید رجماً بالغیب.
سنگی که به تاریکی میندازن. و یقولون سبعه و خواهند گفت هفت نفر بودن و هشت تا با سگشون میشدن هشت. میگوید این شوخیه دیگر. حالت چیز دارد. حالت مسخره کردن دارد.
خب این یک داستانیه در مورد یک عده آدمهایی که رفتن یک کار قهرمانانهای کردن و یک اتفاقی برایشان افتاده و برگشتن و خود این داستان به اندازه کافی موضوع در آن هست که آدم بهش فکر کند و اصلاً مهم نیست که اینها چند نفر بودن.
اگر مهم بود میگفت. ولی میگوید که اینها چه بحثی را میکنند. بحث اینکه اینها چند نفر بودن با سگشون مثلاً میشدن چند نفر. این نکته طنزآمیزش این است. بعد از اینکه دو بار میگوید اینها رجماً بالغیب باز دوباره یک بار دیگر میگوید.
میگوید و یقولون سبعه و ثامن. انگار یک جوری دارد پیشبینی میکند که با اینکه این آیه را هم گفتیم که این کار را نکنید باز هم خواهند کرد. شما میبینید کردن دیگر. شما سوره کهف را تفسیرش را در بین مسلمانها بخوانید میبینید چقدر بحث کردن در مورد اینکه اینها خلاصه چند نفرن. از تو خود این آیه سعی کردن دربیارن که اینها چند نفر بودن.
این کنجکاوی که اینها چند یک چیزی که تو قرآن خیلی خیلی زیاد شما میبینید این است که داستانهایی میآید در قرآن که هیچ نام و نشانی ندارند این آدمهایی که در آن هستند. جغرافیاش نمیشود.
مثلاً آقای طالقانی در این تفسیر پرتوی از قرآنش در مورد یک داستان دو خطی که تو سوره بقره هست که یک عدهای از شهر خودشان بیرون میآن، خدا اینها را میمیرونه و دوباره زنده میکنه، یک بحثی میکند.
میگوید در تفاسیر پر از من خودم نرفتم نگاه کنم ولی آقای طالقانی میگوید که تفاسیر پر از این است که خلاصه این شهر کدام شهره؟ انطاکیه است یا فلان جاست؟
و یک ذره به این فکر نمیکنند که این مهمه، خب این اگر یک نکته خیلی مهمی است که این شهر از نظر جغرافیایی کجا قرار گرفته، خب یک کلمه مینویسه به جای اینکه بنویسه از شهری بیرون آمدن، مینویسه از انطاکیه بیرون آمدن.
حذف نام و نشان از داستانها
اینکه قرآن همهاش سعی میکند که یک سری نام و نشانها و اعداد و اینها را حذف کند به دلیل اینکه شما یک چیز دیگهای تو آن داستان باید ببینید. مهم نیست این شهر کدام شهره. بینام و نشان بودنش بهتر از این است که از نظر جغرافیایی اسمش برده بشود.
خیلی از حواشی داستانها، اسم آدمها نمیآید. ولی بعداً میبینید که چقدر مردم بحث کردن که اینها اسمشان چه بوده. تعداد آدمها نمیآد، جغرافیاش نمیآید و اینها کاملاً در واقع تعمدی، بعضی جاها میآید. یعنی یک جایی شما آدم را با اسم میبینید یا جغرافیاش را میبینید در حالی که یک جای دیگهای نمیبینید.
به وضوح چیزه، یعنی یک تعمدی وجود دارد و مخصوصاً این آیههایی که اینجا تو سوره کهف هست، خیلی به واضح دارد میگوید که یعنی ما این را نمی، این مهم نیست، این را نمیگیم. شما هم در این مورد بحثی نکنید. یعنی اینکه یک سری چیزها را حذف میکنند از داستان، کاملاً در واقع تعمدیه.
ما خود ما الان خودمان کاملاً به یک نوع دیگهای دچار این هستیم که چیزهایی برای ما مطرحه که برای یعنی تو قرآن تعمداً مطرح نیست و قرار هم نیست مطرح باشد. یعنی این مقدار توجهی که ما مثلاً به نگرش کمی داریم، به دیدگاههای علمی خودمان داریم، تو قرآن نیست.
Abstraction یک چیزی است که از یونان بیشتر ریشهاش تو یونانه، به شدت در فلسفه و تمدن غرب، بحثهای تجریدی برای کشف حقیقت به این منظور یک جوری وجود داشته و ما هم ذهنمون کاملاً عادت کرده به تجرید. در حالی که شما کمتر میبینید در قرآن بحثهای تجریدی، مفاهیم تجریدی مطرح باشد، بحثهای تجریدی باشد.
به هر حال یکی از مشکلات ما، یکی از مشکلات اساسی تو برخورد کردن با قرآن این است که ما تحت تأثیر یک فرهنگ خاصی هستیم که با فرهنگ تو قرآن هست خیلی سازگار نیست. و اینکه یک جوری فهمیدن و قبول کردن قرآن معنایش کنار گذاشتن این فرهنگی که داریم نیست.
اینکه ما یاد بگیریم که مثلاً یک جایی که لازم است کمینگری داشته باشیم، یک جایی به جزئیات دقت بکنیم، یک جایی Abstraction، تو ریاضیات که نمیشود بدون Abstraction بحث کرد.
اینکه محدوده اینکه هر فعالیت ذهنی کجا در واقع به درد میخوره، این را در واقع یک جوری داشته باشیم، یک جایی هم که بحث از مثلاً فرض کنید باید و نبایدهاست و اینکه انسان چه کار باید بکند، اینجا یک سری از این چیزها را بگذاریم کنار.
حالا من اگر خودم میخواهم در مورد این بیشتر توضیح بدم، فقط تا اینجا دارم یادآوری میکنم که آقا یک یک نکته دیگر که به نظر من نکته خیلی مهمی است، بر اساس همان ایدهی در واقع تجرید اینکه استدلال یعنی چه؟
دقت فلسفی و سبک یونانی
ثابت کردن، دقت، سطح دقتی که در واقع در فرهنگ بشری موجوده، این چه سطح دقتی مقبوله؟ این هم یک اتفاقات تاریخی در این مورد افتاده دیگر. ما در فلسفهای که مثلاً فرض کنید من میخواهم در مورد حقیقت صحبت بکنم به سبک یونانی، حالا دکارت که میخواهم بحث بکنم، خیلی به نظر میآید دقت زیادی مورد لازم است.
مثلاً وقتی میخواهم استدلال بکنم، خدا را ثابت بکنم، یک جوری باید اثبات در حدی باشد که بشود به صورت فرمال نوشت. یک چنین گرایشی وجود داشته و هنوز هم نمیشود گفت از بین رفته. ولی مطمئناً خیلی خیلی ضعیفتر شده نسبت به مثلاً یکی دو قرن گذشته. و این هم یک چیزی است که من فکر میکنم خیلیها را اذیت میکند.
اینکه خلاصه قرآن را میخوانند و یک دانه استدلال به اصطلاح درست و حسابی در مورد خداشناسی تو قرآن نمیبینن. یعنی به آن سبکی که در کتابهای دینی خودمان حتی الان مینویسیم، یک استدلال مجرد به اصطلاح دقیق در قرآن دیده نمیشود. بیشتر به نظر میآید که یک جوری مثال دارد میگوید.
نمیدانم حالا شما استدلالهایی که تو قرآن هست را چه جوری بهش نگاه میکنید، ولی من فکر میکنم که سطح دقتی که در قرآن در واقع استدلال کردن و نوع استدلالها اصلاً کاملاً با نوع استدلالهایی که ما عادت بهش داریم تفاوت دارد. این خودش کلی مشکل ایجاد میکند. تو مسائل دینی، مثلاً یک انتظاری که انگار از قرآن داریم برآورده نمیشود.
من آخر جلسه قبل یک موضوعی گفتم که حالا باز دوباره میخواهم بهش اشاره بکنم، آن هم این است که یک مشکل خیلی اساسی تو برخورد کردن با قرآن این است که به اندازه کافی باید به یک کتاب فرصت بدهید که جا بیفتد برایتان.
همونطور که شما وقتی من دفعه قبل این مثالی که زدم، شما یک کتاب شعر از یک شاعری که دارید به دستتون میرسه، نباید انتظار داشته باشید در دفعه اولی که این کتاب را میخوانید از اول تا آخر کاملاً متوجه بشوید.
یعنی آن لذتی را که باید ببرید، مفاهیم را درست درک بکنید و خیلی لذت ببرید. یک جوری هر شاعری وقتی که حق دارد که زبان خاص خودش را داشته باشد، بنابراین شما مخصوصاً تو شعر نو بهشدت این اتفاق افتاده.
هر شاعری اصطلاحات خودش را دارد، زبان خودش را دارد. بنابراین شما باید یک جوری عادت بکنید به این زبان. یاد بگیرید که بفهمید و بعد کمکم لذت ببرید. من فکر میکنم هر کسی که تجربه خواندن شعر دارد این را در واقع یک جوری تجربه کرده.
معمولاً اولین شعری که شما از یک شاعر میخوانید یک جوری عجیب و غریب و خیلی بامزه به نظر نمیآید ولی وقتی که با زبانش آشنا میشوید میفهمید تازه این دارد چه جوری میگوید. بعضی از ظرافتهایی که در کلامش هست را دفعه اول درک نمیکنید، بعداً متوجه میشوید.
قرآن برای یکبار خواندن نیست
من یک مثالی دارم که این را نشان بدهم که قرآن برای یک بار خواندن اصلاً نوشته نشده. یعنی یک چیزایی، یک آیهای مثلاً یک جایی هست که شما محاله دفعه اول آن حسی که این آیه دارد را درک بکنید.
باید حتماً یک دور مثلاً تا ته یک داستان برید، ببینید چه اتفاقهایی میافته، بعداً دفعه دوم که دارید میخوانید بفهمید که این آیه چه چرا اینجا هست و چه را دارد در واقع چه حسی را قرار است منتقل بکند.
بنابراین یک نکته خیلی مهم به نظر من در ارتباط با قرآن این است که باید مثل هر کتابی که از یک شاعر دیگر حداقل میخونید، یک فرصتی بدهید که این زبان برایتان جا بیفتد. بعداً کمکم شروع میکنید به خوب فهمیدن و لذت بردند.
و من فکر میکنم خیلیها این فرصت را در واقع به قرآن نمیدن. دلیل هم دارد دیگر. آدم مفسری که میشینه قرآن را میخونه اگر حالت سرخوردگی بهش دست بدهد دفعه اولی که میخونه دیگر ترجیح میدهد نخونه. به خاطر اینکه مثلاً فرض کنید شما دفعه اول که قرآن را میخوانید اصلاً شک کنید به اینکه این چیست، این چه کتابیه مثلاً.
وقتی چنین حالتی بهتان در واقع دست میده، فرار میکنید دیگر از خواندن قرآن. ترجیح میدید که دور از این کتاب باشید تا اینکه این شکها را در واقع برایتان به وجود بیاید.
من یک چیز دیگر فقط میخواهم اشاره بکنم برای اینکه ممکن است بحثهایی پیش بیاورد که من خیلی میل ندارم در موردش بحث بکنم، آن این است که ما تعالیم مذهبی خاصی هم داریم که خیلی نمیشود بهش اتکا کرد.
یعنی مثلاً شما حتی یک کلمه را الان وقتی من بگم، شما ازش یک چیزی میفهمید ولی تو قرآن معنایش چیز دیگهست. این خب این خیلی مشکل ایجاد میکند تو خوب فهمیدن قرآن حداقل.
حالا ممکن است آن مشکل را به اندازه اولی و دومی مشکل اساسی نباشه، من حالا به عنوان یک مثال خیلی ساده، چون همهتون کلمه نجس را که میشنوید یک معنیای در واقع ازش میفهمید و در قرآن هم این کلمه آمده ولی معنایش آن نیست.
شما یک معنی فقهی از کلمه نجس میفهمید و بعد ممکن است این آیه را که تو قرآن میخوانید که «انما المشرکون نجس» این را اینجوری بفهمید که کسی که مشرکه نجسه، یعنی مثلاً باید آبکشی بشود. پاک نیست. یعنی دست بهش بزنید نجس میشوید.
در حالی که به این چیز خیلی واضحی است که کلمه نجس اولین بار تو قرن سوم هجری فکر میکنم به این معنی فقهی به کار رفته و وقتی که تو قرآن این کلمه آمده اصلاً معنایش این نبوده. در عرب این را نمیفهمیده.
نجس اصطلاح فقهی نبوده، نجس به معنای پلیده. و یک نکته دیگهای که بازم حالا بگذار این نکته را هم بگم، این هم فکر کنم شما همهتون یک جوری بدون استثنا همه ماها یک جوری گرایش خیلی زیادی به کلیات داریم.
گرایش به کلیات در برابر جزئیات
یکی از مشکلات قرآن از نظر خیلیها این است که بحث کلی در آن زیاد نیست. همهاش انگار بحثهای جزئیه. و بعد ما خودمان گرایش داریم که وقتی که یک آیه را میخونیم یک حکم کلی ازش نتیجه بگیریم. هیچکدوم شما فکر نکنم الان به ذهنتان رسیده باشد که مشکل این استدلال که این آیه دارد میگوید که کسی که مشرکه نجسه، تو آن قسمت اولش اصلاً باشد.
که این «المشرکین»، «المشرکون» یعنی چه؟ من فکر میکنم اکثر مفسرین روی این در واقع توافق دارند که هر جایی تو قرآن «المشرکین» یا «المشرکون» هست یعنی مشرکین قریش. یعنی همان مشرکینی که اینها این «المشرکین» یعنی همینهایی که الان مثلاً در مقابل شما هستند.
مثلاً علامه طباطبایی خیلی روی این نکته تأکید دارد که هر جایی که قرآن میگوید «یا ایها الذین آمنوا» یعنی این آدمهایی که اطراف یک جمع خاصی که اطراف پیامبر هستند و ایمان آوردند. ما اینجوری دوست نداریم نگاه کنیم. ما دوست داریم که وقتی میگوید «یا ایها الذین آمنوا» یعنی همه آدمهایی که ایمان آوردند، یک مفهوم کلی باشد.
مفهوم جزئی با چیز ما سازگار نیست. حالا من دارم میخواهم سعی کنم یک خورده دفاع بکنم که اینجوری حرف زدند خوب است. در عربیها حالا در این تفاسیر که بررسی میکنن، «انما» که سر هر چیزی میآید قشنگ دستبند، اگر و فقط اگر میگذارد آن وسط. «انما المشرکون نجس» حالا من اگر فقط اگرش را خیلی چیز ندارم که حالا نفهمیدیم چیست.
اصلاً کلاً ببینید این خیلی مهم است که یک حکمی که در مورد المشرکین تو قرآن هست نمیتوانید شما بگویید که این در مورد همه مشرکین. یعنی هر جایی که تو قرآن لفظ مشرکین با الف و لام میآد، فکر کنم توافقی وجود دارد. خیلی از مفسرین روی این توافق دارند که منظور مشرکینیان که الان ما یعنی این مشرکین.
از ظاهرش درست است. ظاهرش، ظاهر آیهاش که هست، اما باید دلیل کافی داشته باشد تا دستهبندی بشود. بگویند که این یک معنی دیگر میدهد. وقتی مثلاً حالا این را این مثال را بزنم. من وقتی از ظاهر آیه میآید که من از این دست نمیآید که آقا این منظورش مثلاً آن ایمانآوردههای آن زمانه.
من وقتی این را میخونم، بعد از آن اول مثلاً حالا بعد از به مردم میخوانند اینو، از این برداشت میکنند که یعنی همه آنهایی که ایمان آوردند. خب چرا؟ برای خاطر اینکه شما عادت دارید به اینکه یک گزاره کلی در واقع ببینید.
ببین من میخواهم بگویم که ما در واقع یک جور خاصی داریم نگاه میکنیم. ببین شاید دلیلش این باشد. اصلاً من این کتاب را دارم میخوانم. شاید تو این کتاب هم هرچه نوشته، اصلاً یک چیزی نوشته، آنهایی که ایمان آوردند اصلاً اینجوری هستند.
پایبندی به ظاهر آیه
من میگویم اولش را برداشت میکنم که من قبول دارم که من راهی ندارم که دقیقاً معنی منظور آیه دقیقاً چیست. چرا؟ نه راه وجود دارد. الف و لام دارد دیگر. نه اصلاً نه. نه. قرآن دارد میگوید باید به ظاهرش پایبند باشیم. بله. اگر من میگویم اگر ظاهر این معنی را بدهد، این قبوله.
من میخواهم بگویم که بیشتر آن چیزهایی که ما اینجوری فکر میکنیم، میتواند ظاهر یک معنی کلی میدهد و من حالا قبول اینجوری فکر نمیکنم که این کلی فکر کنم. اگر دلیل داشته باشد قبول. خب نه.
بگذار یک لحظه اجازه بدهید. من فرض کنم که نه من میخواهم بگویم که این را شما چگونه وقتی هم که مشکلی پیش میآد، میتوانید در متن دلیل بیاورید که این یعنی این، این معنی را میده، آن معنی را نمیدهد.
باید به استعمال این لغت در قرآن دقت بکنید. خب خیلی اوقات فکر کنم از سیاق آیات مشخص میشود. ظاهرش باید مثلاً حالا من روی این مثال خاص مشکل ندارم، ولی فکر میکنم این چند تا مثالی که میآرید شما اصلاً کیسش، کیسِ یک سری مسائل کلی قرار نیست تو چند تا باشد.
نه این مثال آ آ این آیه این است که مشرکین پلیدند، اینها را به مسجدالحرام راه ندید. این در مورد کیا دارد این حرف را میزنه؟ در مورد این آدمهایی که الان قرار است بیان در مسجدالحرام. ببین این کلمه مشرکین را شما باید تو قرآن نگاه کنید. این مورد استعمالش چیست؟ این در قرآن مثلاً این آیه هست که ایمان نمیآورند مگر اینکه مشرک.
این شرک آره، مگر اینکه اکثر کسانی که ایمان میآرند، بازم مشرکان، شرک دارند. بنابراین مفهوم شرک تو قرآن یک مفهوم خیلی کلی است. مشرک که مثلاً میگوید مفهوم کلی دارد، ولی المشرکین تو قرآن به نظر میآید که یک جوری منظور مشرک این مشرکین خاصه.
به این معنی من این را قبول ندارم. مثلاً میگویم کلمه مسلم را نگاه میکنیم، من به نظرم مسلم کاربردش تو قرآن فرق دارد. یعنی در بعضی اوقات یک معنی به استفاده میشه، در بعضی اوقات یک معنی دیگر. خب؟ این هم هست که حالا حواسمون باید باشد.
مشرک شاید در تمام قرآن به یک معنی نباشد. بله. آره، ولی اصولاً فکر میکنم میگویم یک توافقی وجود دارد روی همین موضوع یا ایها الذین آمنوا و روی المشرکین. فکر میکنم یک توافق وجود دارد. من خیلی نمیخواهم حالا، میشود واقعاً ولی همین کار را باید کرد.
یعنی لزومی ندارد که یک لغت در یک زبان، یک لغت به یک معنی باشد. هیچ زبانی اینجوری نیست. هیچ متنی هم اینجوری نیست. شما به هر حال ممکن است بگویید که این لغت مثلاً یک طیفی از معنا را در واقع دارد میرسونه.
رویکرد غالب قرآن و بار اضافه
من حالا این مورد خاص را میگم، همونطور که گفتم فکر میکنم با این چند تا مثال یا اصطلاحهای خیلی ناقص بشود این نتیجه کلی را گرفت که مسائل کلی یا مسائل تجربی را به آنجوری که ما میخواهیم کلیشون هست که قرآن نفرموده. من نمیگویم نمیشود.
به هر حال من آیا رویکرد غالب قرآن این است. من میخواهم بگویم که ما یک جوری یک بار اضافی میخواهیم به بعضی از آیات تحمیل بکنیم. بعضی از آیات کلیان، به وضوح کلیان. یک حکم کلی را دارد، آره، یک حکم کلی را دارد بیان میکند.
ولی یک جاهایی هست که خیلی جزئیتر دارد بحث میکند و ما تو فرهنگ ما فرهنگی که یک چنین چیزی را، این خیلیها ممکن است ازشان الان بپرسی که قرآن را اصلاً ندیدن و هیچی نشنیدن.
از یک نفر، یک آدم مثلاً نوجوانی الان بپرسی، یک آدم باهوشی هم باشد که انتظار داری مثلاً در کتاب خدا چه نوشته باشد، واقعاً اگر هیچی ندیده باشد، یک چیزهایی به شما میگوید. یک سری استدلالهای دقیق وجود داشته باشد، یک چیزهایی را ثابت بکند. اصلاً انتظار ندارد که مثلاً فرض کنید در مورد مسائل خاص مسلمین در صدر اسلام خیلی وارد بحث شده باشد.
این خیلی بحثهای جزئی تو قرآن هست که شماها حتی من میخواهم بگویم اتزارش نداریم یعنی به نظراتون میآید که مثلا زندگی خصوصی پیغمبر چرا باید توگاران اصلا منترک خیلی چیز هست که خاصتن مثلا چرا اسم ابا لحب باید توگاران بیاید به نظر میآید که فرهنگ ما اینگونه نیست که مثلا این را خیلی بپسنده که یک سری آدم های خاص اسم زید توگاران باشد ابا لحب باشد یک موجودات خاصی که دور بر پیغمبر اصلا یا اتفاقهای خاصی که تو صدر اسلام دارد میفته تو قرآن منعکس میشود و ما این را خیلی نمیپرسندیم واقعا پرهنگ خودمان ما دوست نفت تهریبیت و جامعه شناسی اینهاست دیگر یعنی مثلا آن شخص پاس ولی ما بیشتر میپرسندیم که اگر یک مسئله جامعه
شناسی هست به تو کلی گفته بشود مثلا اگر قرار فرض کنید ماجرای زید در قرآن آمده برای خاطر اینکه حکمی ازش استنتاج بشود که میشود با نمیدانم همسر پسرخانده ازدواجگر خب یک کلام گفته بشود که میشود با همسر پسرخانده ازدواجگر همه در واقع در مورد وقعی خاصه خیلی نمیپسن من حرفم این است من نمیگویم که هیچ بحث کلی در قرآن نیست در قرار از جزئی ترین بحث ها تا کلی ترین بحث ها هست آیه های کاملا کلی هست استدلال بزرگ دارد برحال برای توحید مثلا شما سوره خیلی همه شنیدم میگویم ما سوره رومو دوست داریم یعنی که خود کلی تره مثلا شروع میکند از آیات الهی صحبت میکند کمتر وارد مسئله خاص باشد ما اینگونه بیشتر دوست داریم دیگر من این را دارم میگویم که شما متوجه این نکته باشید که ما یک گرایشی به کلویات و ابسترکشن داریم که این یک خود غیر طبیعی است یعنی این را از کجا گرفتیم؟
کنجکاوی فرهنگی و خطاب مشرکین
به دلیل اینکه در براه زمانی خواستید تر تأثیری فرهنگ خواست هستید و درستی شما میبینید که در قرآن اینگونه نیست یک خود از درد کنجکاو باشید که شاید شما یک خودی چیز میکنید در واقع بد دارید برخورد میکنید فکر میکنید مثلا حرف دارند بر مورد حقیقت ات یا هدایت کردن و این عبارت مشرکین المشرکین که تو قرآن میآید ما تمایال طبیعیمون ها این است که از این ها حکم های کلی نتیجه بگیر یعنی اگر در سطوره مثلا براعت یک آیه هست که میگوید که مشرکینو بکشید ما چه میتوانیم از این نتیجه بگیریم میگوید که مثلا بهشان محلت بدهید یک چیزی اول این سطوده هست میگوید که به اینایی که مثلا با شما چیز داشتن به اسطلاح قرارات
هایی داشتن بهشان محلت بدهید و بعد از آن مثلا دیگر دستورین جنگ میآید که اینها را هر جایی پیدا کردید بکشید از این آیه میخواهید نتیجه بگیرید که الان ما یک مشتک را که دیدیم باید بکشیم اگر یک همکی چیزی که به نظر یک نفر میآید که این حکم قتل مشرکین تا عبد هست در واقع دارد یک چیزی را از خودش اضافه میکند این آیه خیلی واضح دارد به پیغمبر و همراهاش حکم میمیده در مورد این آدم هایی که همان جا هم حضور دارند و در موردشون قرار دارند صحبت های شده یعنی یکی از همان بازی را بگیرد حام و بعد اینگه این گوشت را میخواهد تا برد کنید اعتقاد دارید آهان من باز استفاده کنید من میخواهد در موضوع این صحبت بکنم میگویم بیشتر در حال چیزهایی که قبلن گفتم تفرار کردم هر دفعه های چیزهایی هم میخواهد اضافه کرده باشم ولی فکر میکنم در اصلی که میخواهد در موضوع این صحبت بکنم همین که مثلا این فتح دقیقت و نمیدانم abstractionی که تو فرنگ ما هست و این گرایش هایی که ما داریم چقدر خوب هستند چقدر درست هستند الان وضعیتشون چجوریه؟
اوشت موالیل کاری تکلاکی جا پیشه این احباب هم سیخشن چه نیست که فرقای جدیدی که ما داریم را نفتی کنیم که خوندک ما یعنی از اینکه انا عرب همان مدار وقتی میسنده چنین برداشتی میکرده ها داشته در جایی به این از قرآن که این موضوع میداشتی که مثلا دارد نجست بودن و...
نه اینکه به وضوع اینگونه نیست مثلا نجست بودنه که مطلقا از اینکه از این مهمانیست که از این اصلاد را که داشتی و به خیلی های مال شدید منظرانه اپوسیون به بمانی یک مقدار من تو اینکه حتی عرب آن زمان چه برداشتی میکردم که برای من بیتفاوت هست.
یعنی اینکه در تا اصولاً اینکه تو تاریخ چه اتفاقی افتاده، زبانی که قرآن باهاش میآید زبان عربه. نه ببینید یک استدلالی آخه این مشکل زبان نیست. هیچ عربی این را نمیفهمیده که این حکم کلی در آن هست.
فهم عرب معاصر نزول
اینگونه نمیفهمیده. این را که همه همونطور که ما میفهمیدیم آن عرب هم همینو میفهمیده که این آیه دارد به این آدمها میگوید که این آدمهای مثلاً این مشرکین چیزی که با شما پیمان داشتن را بعد نقض کردن اینها را بکشید مثلاً. خب؟ اینکه آیا یک استدلال اینجا لازم دارد. حالا من مشرکی را جای دیگر هم دیدم بکشم یا نکشم.
میخواهم بگویم عرب عرب از این آیه مستقیم نتیجه نمیگرفته. اگر میرفته یک مشرکی را جای دیگر هم میکشته استدلالی داشته. مثلاً استدلال میکرده که این آدمها به این دلیل قرار شد کشته بشوند چون مشرک بودن.
پس من هر مشرکی را باید بکشم. ما برگردیم به اول تاریخ اسلام تو هر چهار تا فرقهی سنی این هست که مرتد را میگویند باید کشت ولی هیچکی نمیگوید که تو قرآن نوشته.
شما این در استدلاله. نه ببینید من میخواهم اولاً بگویم که برداشتهای تاریخی از قرآن از نظر من معتبر نیست. مگر اینکه شما از تو قرآن بتوانید دلیل قانعکنندهای بیاورید که این برداشت درست بوده.
من اصلاً کلاً من این را نمیپذیرم که یک نفر مثلاً اینگونه بگوید که چون عرب مثلاً فرض کنید این آیه را خوند اشتباهاً این را فهمید و رفت این کار را کرد این معنایش این است که آن آیه منظورش همان بوده که بدون تفسیر ولی اینگونه باشد که قرآن و همان چیزی که عربا آن موقع فهمیدن آن بوده.
آفرین. یعنی از نظر الفاظ زمانی که یعنی از نظر معنی وقتی نجس در نظر عرب زمان پیغمبر این معنی فقهی را نمیدهد این ملاکه.
که اعراب این کلمات را چه میفهمیدن و این جملات را چه میفهمیدن. و اینکه بعداً که استنتاجهایی ازش میکردند آنها از نظر من ملاک نیست مگر اینکه استنتاجشون درست باشد. اینکه ببین هیچ عرب هیچ فرقهای استنتاجشون که درست نیست نه. من همین میخواهم هیچ فرقهای حکم قتل مرتد را مستند به قرآن نکرد.
مستند مستند به یک حدیثی کردن از پیغمبر و یک ماجرای تاریخی که من میتوانم بیارم برایتان اصلشو بخوانم یک مقدار خندهدار. مثلاً یکیش این است که یک آدمی مرتد شده غلام خودش را کشته نمیدانم به همسر اینقدر تجاوز کرده و متواری شده پیغمبر حکم قتلشو داده. و بعد یک جوری اینگونه شده که چون این مرتد شده حکم قتلشو داده.
خب آدم هم کشته بوده حالا اینکه پس تو این میشود درآورد که ارتداد نتیجهی این حکم قتله میگوید خود به نظر من ممکن است استدلالش مشکل داشته باشد. من به هر حال حالا استدلالی اگر از روی قرآن هم شده باشد باید بررسی بشود.
و این چیزی که حرفی که شما میزنید این را قبول دارم که چیزی که عرب میفهمیده ملاکه. یعنی آن کلمه را من حق ندارم بعداً یک تغییر شکلی در آن بدهم یک چیز جدیدی ازش بفهمم مدرنش کنم مثلاً.
هفت آسمان به معنای دیدنی
اگر عرب از کلمهی مثلاً فرض کنید هفت آسمان همین چیزی که میدیده را میفهمیده به نظر من این ملاکه که هفت آسمان یعنی همین. یک چیز عجیب و غریب نیست. مثلاً طبقات جو نیست که دیده نمیشد و هیچ عربی هم ازش اطلاع نداشته هنوزم ما نمیبینیم.
این را من این را قبول دارم که فهم عرب از الفاظ و از این متن کاملاً ملاک اصلی ماست که این آیه معنایش چیست.
ولی اگر استدلالی روش کرده باشد همونقدر که ما ممکن است الان بد بفهمیم آن آدم هم به دلایل ممکن است بد فهمیده باشد. خب. خب بگذارید من میخواهم یک خورده چیز کنم در مورد این به اصطلاح فرهنگی که ما الان تحت تأثیرش هستیم فرهنگ غرب.
میخواهم یک خورده همینجوری یک تاریخچهای بگویم که چه اتفاقهایی افتاده. خب و مثلاً از به چه جایی رسیدیم. خیلی مختصر میخواهم یک خورده در مورد فلسفهی غرب صحبت بکنم و یک مقدار خیلی مختصری هم در مورد ادبیات.
این دو تا فکر کنم این دو تا موضوع به قرآن خیلی مربوطن. قرآن از یک طرف بدون شک یک متن ادبیه و از طرف دیگر قرار است در مورد حقیقت و حقایق و مثلاً هدایت صحبت بکند.
تا مدتی ادعای این بوده که فلسفه این کار را انجام میدهد. در مورد حقایق شما میخواهید بفهمید حقایق دنیا چیان مثلاً میرید فلسفه میخوانید. بفهمید خدا وجود دارد ندارد نمیدانم ساختار جهان مثلاً چیز کلیات مربوط به جهانشناسی یک جوری در فلسفه مطرح بوده و قرآن هم قرار بوده این کار را بکند.
مثلاً یکی از کارهایی که قرار است قرآن بکند این است که جهانبینی برای ما درست کند مثلاً. بگذارید من میخواهم این فلسفهی غرب خودشان با تأکید خیلی زیاد برمیگردونن همهچیز را به یونان.
که مثلاً از زمان سقراط و بعداً حالا افلاطون و ارسطو یک گرایش کاملاً خاصی تفکر غرب وجود دارد که در خود یونان این گرایش گرایشی بوده که اول مثلاً تو اقلیت بوده ولی کمکم یک جوری رسمیت پیدا کرده.
به عنوان نمونه اولین چهرهای که این گرایش در واقع به نظر میآید خیلی آدم مؤثری بوده سقراط بوده که کشتنش. به دلیل اینکه حرفهای بدی میزده از نظر یونانیها. یعنی فرهنگ غالب یونانی مخالف با اینجور بحث کردنها بوده.
و بعداً خب مثلاً در حدی که میرسیم مثلاً به ارسطو که میرسیم آکادمی تشکیل میشه، ارسطو میآید. خیلی در یونان به نظر میآید که این به هر حال این نوع بحث کردن پا میگیرد. ولی این باز معنایش این نیست که فرهنگ یونانی این فرهنگی که ما تو کتابهاش میبینیم.
ولی به هر حال این به عنوان یک چیزی تو مکتوبات یونانی کاملاً جا میافتد. فلسفه به عنوان یک افتخار تو فرهنگ یونانی به هر حال مطرحه. اروپاییها هم خودشان را به هر حال برمیگردونن به این. تو خود اروپا دکارت باز خودش یک چیزی است.
نقطه عطف دکارت و مدرنیته
یک نقطه عطف خاصی است که خیلی چیزها را الان مثلاً نوع بحث مثلاً میگویند بحث دکارتیه برمیگردونن به اینکه دکارت صراحتاً مثلاً اینجور بحث کردن را شروع کرده. یک فرض اساسی تو فلسفه دکارت هست. آن هم این است که انسان در واقع به اصطلاح آنها یک ذهنِ شناسندهست و قرار است با یک که به اصطلاح سابجکته و قرار است یک آبجکتی را بشناسه.
یک چیزی در بیرون هست. یک شیء وجود دارد، یک چیز بیرونی هست و من هم یک ذهن وجود دارد و یک جهان. و این ذهن قرار است آن جهان را بشناسه. طوری آن جهان تو این ذهن تصویر بشود که مطابق واقع باشد مثلاً. اگر واقعیتی در بیرون هست قرار است تو این ذهن در واقع یک جوری تجلی بکند.
دکارت همهتون میدانید که این سبک کار را در واقع شروع کرد که انگار به نقطه صفر برویم فرض کنیم که هیچی نمیدونیم سعی کنیم که یک سری گزارهها را با استدلال بچینیم و مثلاً همهچیز را به طور استدلالی کشف بکنیم. این گرایش تو یونان هم وجود دارد. گرایشی نیست که صرف ولی دکارت یک جوری دیگر چیزش کرده.
دیگر به اوج خودش به نظر میآید رسیده. خب این گرایش کاملاً تو فلسفه اروپا غالب بوده تا زمان مثلاً هگل هم فلسفه یک جوری به نظر میآید فلسفه دکارتیه. حداقل این بحث به اصطلاح فرض اولیه که ما یک ذهنِ شناسنده هستیم و قرار است یک جهانی را بشناسیم و موضوع فلسفه این است. این حداقل تا هگل به نظر میآید یک جوری تقریباً ثابت مانده.
کسی به این خیلی اعتراض نکرده. خود سیستم فلسفی هگل سیستم خیلی خیلی عریض و طویلیه با پیچیدهترین متنهای ممکن در طول تاریخ. فکر کنم هگل یک جوری رکورد پیچیده نوشتن و مغلق نوشتن و نامفهوم نوشتن را شکسته. به زبان آلمانی تقریباً سختترین متنهای آلمانی شاید محسوب میشوند.
حتی اگر از موضوعش هم صرفنظر بکنیم که فلسفهست و حرفهای سنگین دارد میزنه، خود لحن مثلاً کلام هگل هم ظاهراً خیلی خیلی مغلقه. خیلیها معتقد هستند که این شدتِ اوج گرفتنِ این پیچیدگیها در فلسفه هگل و این عکسالعملی را که در مقابلش در واقع بعدش به وجود آمد را به یک نحوی در واقع دامن زده. یک جوری احساسی تو بعضیها پیدا شد که اصلاً اساساً اینجور بحث کردن مزخرفه.
این را بگذاریم کنار. و آدمهایی که خیلی مهماند بعد از هگل یکی کییرکگور و یکی هم نیچه. الان نیچه مهمتره. تو یکی دو دهه اخیر نیچه فوقالعاده زیاد مورد توجه است.
کییرکگور هم در نیمه اول قرن بیستم چون اگزیستانسیالیست خیلی خیلی مهم شده بود به عنوان گرایش فلسفی، آنها به هر حال بهش خیلی اهمیت میدادن. هنوزم فکر میکنم اهمیتش را از دست نداده ولی خب نیچه الان به شدت موجودی است که به دلیل این بحثهای پستمدرنیستی که اخیراً پیش آمده یک جوری پیامبر پستمدرنیستها محسوب میشود.
نیچه و نقد فرهنگ غرب
این اولین کسی است که خیلی دقیق اساسِ اصلاً مدرنیته را نقد کرده. نه فقط این گرایش فلسفی خاص را، کل فرهنگ غرب را که اصلاً این راهی که ما داریم میریم از فلسفه گرفته تا خیلی جاهای دیگر این راه درستی هست یا غلط. از نظر نیچه همهچیز زیر سؤال بوده و همهی این نوع بحثها را در واقع زیر سؤال برده.
نیچه اصلاً خیلی با صراحت و آدمِ شوخطبع و چیزی هم هست. با صراحت این حرف را میزند که تفکرِ کسانی که سقراط را کشتن. که نیچه به این اعتقاد رسیده که آنهایی که سقراط را کشتن حق داشتن که گفت تو حکمش نوشتن که این اخلاقِ جوانها را فاسد میکند با این حرفهایی که میزنی.
اینکه اصولاً این نوع بحثِ استدلالی کردن راه به جایی نمیبره. یونانیها یک جوری احساسشان نسبت به بحثهای سقراط این که در واقع مزخرف است. زندگی که مثلاً این نیست. ببینید یک جوری از زمان دکارت به بعد به طور مداوم فلسفه از زندگی دور شده. تبدیل شده به یک موضوع علمی.
یک ذهنی هست قرار است بشناسه و یک سری مثلاً قواعد استدلالی خاصی وجود دارد و باید استفاده از این. این جوری نیست که شما مثلاً این فلسفه را بخوانید بفهمید زندگیتون تغییر بکند. این چیزی که نیچه و مخصوصاً کییرکگور روش تأکید میکند این است که ما میخواهیم زندگی بکنیم. یک مدت محدودی که یک مفهوم را خیلی روش علاقه دارد اینکه به اصطلاح مفهوم تراژیک بودن زندگی انسان.
اینکه یک چیزی است که آن مرگ ختم میشود. ما یک زمان محدودی تو این دنیا داریم و همهمون میدانیم که قرار است بمیریم. و اینکه تو این وقت محدود چه کار میخواهیم بکنیم با این زندگی به اصطلاح وقت محدودی که در اختیار داریم این نکته اصلی زندگی ماست.
باید یک جوری بحث بکنیم که تکلیف خودمان را روشن بکنیم. ما چه کار داریم میکنیم. این یک جوری احساس کییرکگور این است که اصلاً بخشهای نظری در این حدی که مثلاً به طور فلسفی هست به درد نمیخورن.
یعنی این جوری نیست که شما اگر مثلاً این فلسفه را بخوانید و آن همه نتایج را قبول بکنید زندگیتون دچار تحول میشود. ببینید حرفی که کییرکگور دارد این است که اگر من مطمئنم باشم که این گزاره درست است باز میتوانم شک بکنم بهش. به خیلی چیزها خلاصه میتوانم شک بکنم.
هیچ چیزی نیست که تو بتونی برای من ثابت بکنی. این موضوع که رابطه ترس و لرز کییرکگور این است که فرض میکنی که واقعاً یک فرشتهای آمده به ابراهیم گفته تو باید پسرت را بکشی. که جای شک کردن باز برای ابراهیم وجود داشته. این فرشته بوده آمده یا شیطان مثلاً تجلی کرده.
کییرکگور، یقین و انتخاب
هزار جور سوال میشود کرد در مورد اینکه این کاری که من باید انجام بدهم کییرکگور یک جوری معتقده که پیغمبر که اصلاً در اوج یقین باز هم یک حکمی که بهش میرسد تو ذهنش جا برای شک کردن دارد. اینکه من تصمیم بگیرم که برای اساس زندگی بکنم این با بحث علمی درست نمیشود.
یعنی کلاً فلسفه مثلاً اگزیستانسیالیست در ابتداش یک جوری دوری کردن از بحثهای نظریه. یک جملهای پاسکال دارد که مورد علاقه همه اگزیستانسیالیستهاست که میگوید ما موضوع ما صحبت ما پاسکال اینجا این را نوشته که حرف من در مورد انسانه. در مورد انسانی که گوشت و خون دارد. خیلی این جمله انسان که گوشت و خون دارد مورد علاقه اگزیستانسیالیستهاست.
خب بحث ابسترکشن و اینها به درد این آدمی که گوشت و خون دارد یعنی یک موجودی است به هر حال حیات دارد، زندگی دارد میکند نمیخوره. اینکه سطح بحثهای فلسفی مثلاً در کتابهای کییرکگور شما میبینید دیگر اصلاً نوع بحثها با بحثهای دکارتی فرق دارد. استدلال و این حرفها بیاید یک چیزی را گزاره کلی بگردی نتیجه بگیری و اینها نیست.
یک جور دیگر ای بحث دارد میکنه، زندهتر دارد بحث میکند. یک جوری که روی شما تأثیر میگذارد. ولی نه با استدلال کردن. مثل اینکه بیشتر شبیه مثلاً ترس و لرز را شما بخوانید یک آدمی که با فلسفه به معنای قدیمیش خیلی پخت شده باشد اصلاً که رابطه ترس و لرز را نمیتواند به عنوان یک کتاب فلسفی قبول بکند.
برای خاطر اینکه بحثش در مورد یک چیزهای خیلی سادهای مربوط به زندگی انسانه. اگزیستانسیالیسم، اگزیستانس که میگویند منظورشان وجود نیست. وجود به معنایی که ما میگوییم. منظور وجود انسان. موجودیت خود انسانه در واقع موضوع بحث اگزیستانسیالیستها هستی انسانه نه هستی به معنای کلی که موضوع فلسفه بوده. یک جوری سطح بحثها به نظر میآید از نظر ابسترکشن پایین آمده. در مورد چیزهای ملموستر دارند بحث میکنند.
لحن صحبتها هم دیگر عوض شده. شما نیچه را مثلاً نگاه کنید کتاب چنین گفت زرتشت نیچه واقعاً چه جور کتابیه؟ کتاب مثلاً فلسفه به معنای قدیمیش که نیست، در آن استدلال نمیکند. موضوعش این است که یک آدمی به اسم زرتشت یک آدم خیالی مثل داستان از کوه میآید پایین، یک ماجراهایی را میگذرونه، با یک آدمهایی برخورد میکنه، حرفهایی میزند.
عین کتابهای مقدسه. ساختارش را شما نگاه بکنید خیلی شبیه مثلاً کتاب مقدسه حداقل مسیحیهاست. و اصلاً شما یک خورده کتابهای نیچه را بخوانید متوجه میشوید که چقدر مثل پیغمبرها علاقه دارد به کلمات قصار گفتن. آخر کتاب فراسوی نیک و بدش یک فصلی دارد که به اصطلاح فقط کلمات قصاره.
این تکجملهست. یک سری تکجملههایی هم برای خودش چیزهای جالبی که به ذهنش رسیده را از تو یادداشتهاش در کتابش منعکس کرده. کاملاً این جملههای حالا بعضیها ممکن است یک پاراگراف طولانی باشد، بعضیها واقعاً یک جمله خیلی سادهست.
هوسرل و پایان دقت دکارتی
اینکه نوع چرا این چرا فلسفه یک تغییر جهتی به این سمت دارد؟ تأثیر این در واقع نقطهای که پیش آمد آن فلسفه به معنای دکارتاش تا اوایل قرن بیستم ادامه پیدا کرده، یک یک آدمی به اسم هوسرل آمده که دیگر ته واقعاً ماجراست.
یعنی دارند دقت نوع بحث کردن دکارت در مقابل روسل مثلاً یک جوری از تمام آدم خیلی بیدقت و خیلی همجا چیزی است از نظر فلسفی ضعیفه.
روسل دیگر واقعاً که به همه چیز شک کردن واقعاً انگار به همه چیز شک همه چیز را به نقطه ابتدا رسوندن و سعی کردن تو این که نتایج دقیق بگیرین اوجش واقعاً این است یعنی مجموع آثارش هم همین مجموع آثار وحشتناک از نظر حجم چیزی که نوشته هنوز فکر کنم همه آثارش منتشر نشده.
۷۰ سال بیشتر خیلی وقته ۷۰ ۸۰ ساله که این به هر حال یک جوری یک گرایش فلسفی وجود داشت به نوعی تو یک حیطه های خاصی آن تیپ استدلال کردن هنوز ادامه دارد ولی نه دیگر در مورد حقیقت و جهان و آن در واقع تفکر دکارتی به نظر میآید کاملاً از بین رفته.
آدمی نیست که الان شما بگویید که این یک جوری پیرو دکارته و میخواهد مثلاً فلسفه را به همان معنای دکارتی پیش ببرد. اصلاً مهم نیست که بله دیگر یونانیه در واقع.
فلسفه اسلامی آخه ببین فلسفه اسلامی حداقل سه تا بخش کاملاً مجزا دارد. یک بخشش سهروردیه خیلی چیز است نزدیکی به عرفان و ذوقیه و سهروردی داستان نوشته سهروردی لحن صحبتش با لحن ارسطو و ابنسینا تفاوت اساسی دارد.
فلسفه اشراق. فلسفه اشراق. ملاصدرا هم یک چیزی بین این دو تاست. منتها خب مثلاً یک جوری فلسفه اشراق و ادامه افلاطون میدونن، ابنسینا را ادامه ارسطو میدونن، ملاصدرا را یک چیزی که بینابینه. ولی لحن واقعاً سهروردی خیلی چیز است.
خیلی لحن غیرفلسفی. همین که شما میبینید که کتاب رسماً مثلاً یک چیز دارد، کتاب داستان دارد. اینها بالاخره دکارت هم یک ملاصدرا هم سعی میکند میخواهد بله از بله استدلال میکند ولی باز بله.
چیزهایی که الان فیلسوفهایی که الان یک برای خودش قرار گرفته اصلاً نمیشود گفت دکارت. آخه دکارت اینطوری یونانیه دیگر مثل ارسطو. یعنی مقولات فلسفی ملاصدرا عموماً ارسطوییه. خب یک کارهایی برای خودش انجام داده که اصلاً میدانم ولی ببین هم مقولات فلسفه اسلامی، جوهر و عرض و نمیدانم این چیزهایی که هست و هم سبک بحث کردن استدلالیاش ارسطوییه.
یونانیه حداقل حداقل بگوییم یونانیه. یعنی اینجوری نیست که ما یک نوع مثلاً مثل نیچه یک نوع فلسفه خاص جدید. آن چیز جدیدی که مثلاً ما داریم مثلاً عرفان نظریه دیگر فلسفه نیست.
یعنی اینکه یک نفر به خودش حق میدهد که بیاید دید مثلاً فرض کن مولوی در مثنوی چه کار دارد میکنه؟ دارد در مورد حقایق صحبت میکند ولی با شعر و داستان و با یک سبک دیگر غیر از فلسفه.
تلفیق فلسفه و ادبیات در غرب
خب به هر حال این جریانها را با همدیگر تلفیق نکردیم در تاریخ فلسفه خودمان. یعنی هیچکس مثنوی را کتاب فلسفه حساب نکرد. این نکتهای که در غرب پیش آمده این است که اینها با همدیگر در واقع درگیر شدن. این نوع مثلاً برخورد کردن با بیان حقیقت که نیچه دارد درگیر شده با نوع دکارتش.
این اتفاقی که برای ما نیفتاده. من زیاد در مورد فلسفه اسلامی نمیخواهم بحث کنم. همین در مورد غرب میخواهم بگویم. نه من دارم این را سعی میکنم بگویم. یک گرایشی به ابسترکشن و استدلال دقیق کردن و همه چیز دقیق گفتن وجود داشته و روز به روز تو خود فلسفه غرب این گرایش کم شده.
یعنی الان واقعاً شما یک کتاب فلسفی که میخوانید دیگر شباهتی مثلاً به یک کتاب هگل ندارد، شباهتی به کتاب دکارت ندارد. از نظر متد حداقل. مقولاتش هم دیگر خیلی شبیه نیست. فلسفه خیلی آزادتر مینویسن.
شما مثلاً تو حداقل در قرن بیستم یکی از فیلسوفهای مهمی که تو قرن بیستم وجود دارد سارتره. داستان مینویسه، تو نمایشنامههاش مینویسه. بیشتر از اینکه کتاب فلسفه بنویسه، حجم کارهاش اختصاص دارد به کار هنری کردن.
من میخواهم در مورد یک آدم خاصی که اصلاً خیلی رسماً دیگر در مورد تئوریها خب در مورد اینکه میخواهیم بگوییم فوکو هست، دریدا هست، ژیل دلوز هست، اینها همه در مورد کتاب با آقای فوکو بیارم بعد با هم کتاب بحث بکنم که من حداقل ازش شهرت و معروفیت و بله کار اساسی واقعاً من خودم شخصاً خیلی معتقد نیستم سارتر کار اساسی کرده.
فیلسوف بزرگی است. ولی حداقل اینکه آدم خیلی معروفیه. آخه سارتر خیلی جاها بحثهای جدی میکند. یک سری داستان بله کتابهای فلسفه هم دارد. مثل سارتر که مثلاً باز کتابهای اگزیستانسیالیستی. مسئلهای که میگوییم به نظر من این است که فلسفه بحث درباره حقیقت تمام شده. بحث درباره حقیقت وجود ندارد که از خودت بپرسی.
الان فیلسوفها هم یک دنبال حقیقت میگردند. بحثی که امروز هم در واقع بحث متن و تفسیر متن و هنر و اینهاست. خب ولی این دیگر در واقع خود حقیقت بحثی نیست که کسی بخواهد بکند. حقیقتی نمونده در واقع. منظورتون در مورد حقیقت به معنای یک چیز جامع بحث است. ولی در واقع جامع که حرفی که الان یک مقداری بله.
یعنی در مورد کشف حقیقت آن معنای فلسفی که دکارت داشت اصلاً یک جوری به نظر میآید مورد کار توضیح هست در واقع. ولی دنبال حقیقتی دارند میگردن تو یک زمینه خاص. یعنی من الان یک مقاله که مینویسم من دنبال حقیقت نمیگردم که.
نه کلمه حقیقت را ببینید من مثلاً من در مورد زبان دارم فلسفه زبان بحث میکنم. دارم یعنی منظورم از حقیقت این است که یک چیز درست دارم میگویم. یک چیز راست دارم میگویم.
حقیقت جامع و حساسیت فلسفی
اینجوری نیست که من حساسیتم را نسبت به اینکه چه چیزی درست است یا غلط است تو فلسفه از دست داده باشم. احساس اینکه یک حقیقت جامعی وجود دارد که من میتوانم یک جوری بهش برسم را تو فلسفه دارم دنبال میکنم. در واقع حقیقت جامعی نیست. میگویم. مسئله این است.
مسئله این نیست که حقیقت به این معنا که الان من این حرفی که دارم میزنم درست است یا غلطه، این شبهه پیش نیاد. هنوز فیلسوف وقتی دارد چیزی مینویسه احساس میکند دارد یک چیز درستی مینویسه.
منتها منتها نه ولی نه اینکه احساس کسی در غرب این نیست که مثلاً دارد یک کاری میکند مثل آن کاری که دکارت میکرد. یعنی میخواهد حقیقت را به طور کلی مثلاً یک جوری کشف بکند.
حقیقت جهان را مثلاً درک بکند. یک مقدار سطح فلسفه به نظر میآید از نظر موضوع آمده پایینتر. خب این کاری است که تو همین تحولات اگزیستانسیالیستها این کار را کردن. یک جوری در واقع به هستی انسان خودشان را عملی بود و دیگر بحثی در مورد حقیقت نمیشد کرد. هرچه بحث میشد کرد همان بود.
خب این که بله خیلی چیز است. حداقل در سطحی که ما این از این حرفهایی که غربیها میزنند که مثلاً فرض کنید این جمله من نمیدانم از کیست که گفته بعد از آشویتس شعر معنا ندارد. من یک بار به یکی از دوستان گفتم شما فقط تصورش را بکنید این حرف را به یک صلحدوست یک نفر بزند.
که یک عده تو اروپا خودشان زدند یک دست خودشان را کشتن و بعد از آن شعر دیگر معنایی ندارد. خب چه ربطی به آدمهایی که آنور دنیا دارد زندگی میکند و هنوز هم شعر برایش معنی دارد. این غربیها خیلی این احساس را دارند که خودشونان دیگر مرکز جهانان و اگر یک چیزی برای ما معنیشو از دست داده دیگر جای دیگر دنیا هم نباید بحثش باشد.
دوست ندارند اصلاً این حاشیه را جهان غیراروپایی حالا یا آمریکایی را خیلی آدم حساب نمیکنند که چیزی آنها بخوان بگویند. این کلاً مرکز جهانه. خیلی این احساس در غربیها زیاده که اگر دیگر برای من حقیقت معنی ندارد دیگر حقیقتی وجود ندارد. یعنی کلاً حالا من احساسم این است که پستمدرنیست همین را هم میتواند زیر سوال ببرد و میبرد.
یعنی پستمدرنیست سعی نمیکند که اینکه حقیقت وجود ندارد را بهش ثابت کند. اینکه در واقع از پستمدرنیست میگوید حقیقتی وجود دارد و پستمدرنیست همان حقیقت مدرنیست را میخواهد زیر سوال ببرد.
بله در واقع این پستمدرنیست بحث را در مورد حتی سوال مرکزیت غرب را مرکزیت غرب و نوع تفکر غربی را زیر سوال میبرد. این میتواند شامل هر چیزی باشد. این در واقع مدرنیست یک جوری یک تقدسی برای فرهنگی که غرب قائل بود که هنوزم که هنوزه این هنوز یک حقیقتی میشناسه.
پستمدرن و خط قرمزها
پستمدرنیست آن حقیقت هم پاک میکند. مسئله دیگر خود به نظر من پستمدرنیست را نمیشود اینجوری تعریف کرد. یکی از ویژگی یکی از بحثهای پستمدرنها این است که نمیشود تعریف کرد. بله. ببین یک یک چیز مشترک تو پستمدرنیست هست. آن هم این است که کلاً آن چیز خط قرمزها و اصطلاحاً مقدس مدرنیست را میشود در موردش بحث کرد.
تنها خط قرمزهایی که باقی مانده را بله یعنی حتی شما در مورد اینکه اه ببین امتداد مدرنیست ببین یعنی مثلاً یکی از ویژگیهای پستمدرنیست این است که فرهنگهای به اصطلاح اینها پیرامونی را برایشان اهمیت قائل میشوند. دقت میکنید؟ یعنی این چیزی است که تو مدرنیست نیست.
واقعاً تو مدرنیست اروپا مثلاً یک جوری همه چیز را یک حقیقتی را به رسمیت میشناسه، پستمدرنیست این حقیقت را میگذارد کنار. اکثریت پستمدرنها من پستمدرنیست را یک جوری بیشتر میل دارم که مثل یک متد بهش نگاه بکنم. مثل یک جور طرح بحث نگاه کنم تا اینکه خودش بیاید یک حرف جدیدی را مثل اینکه حقیقت وجود ندارد را بنشونه جای یک چیز قدیمی.
میدانم چه میخواهم بگم؟ یعنی میخواهم بگویم که اینها را به پای مدرنیستها نمینویسن. یک چیز تازهای خودت داری میآری. آن همیشه هم که نیست. بحث این است که ما که بالاخره این چیزها را قرار نیست یک لایۀ بشود. حرفش این است. نظرم این است که حالا فرض کنید این را.
منتها اینکه این فرض را از کجا میآرن یک خورده بله یک خورده حالا بگذارید وارد این بحثهایی که خیلی چیز نیست. من چیزی که کلاً میخواهم بگویم این است که شما یک متن فلسفی مدرنتر را که نگاه میکنید حداقل این را میشود به راحتی قبول کرد که بیشتر شبیه قرآنه تا یک متن فلسفی که ۲۰۰ سال قبل نوشته میشد.
شما کتاب اسپینوزا را نگاه کنید، یک کتابی دارد به اسم اتیک، اخلاق، ترجمه شده. فارس این سبک اصول اقلیدسی کتاب فلسفه است. یعنی یک سری اصل گذاشته بعداً یک سری قضیه ثابت کرده با استفاده از این. این آن چیزی است که ایدهآل فلسفه یونان به معنای حالا مثلاً آن چیزی که ما از فلسفه یونان میشناسیم، خود فلسفه یونان یک شعبههایی داشته که تا مدتی متوقف شدن.
نیچه مثلاً خودش طرفدار یک جور فرهنگ به اصطلاح دیونیزوسی در یونانه که سد شده زیر مثلاً این فرهنگ خاصی که ما از یونان میشناسیم و به نظر نیچه فرهنگ بهتریه. من حرفی که میخواهم بزنم این که الان یک آدمی مثل نیچه وقتی میخواهد در مورد حقیقت بحث بکند، حتی میخواهد بحث بکند سراغ داستان میرود.
سراغ عبارتهای ادیبانه میرود. نه فقط دیگر یک بحث خشک منطقی نمیکند. این چیزی است که الان در فلسفه جا افتاده. شما یک کتاب فوکو هم مثلاً الان بخوانید با اینکه خیلی حالا به نظر میآید فیلسوف دقیقی به معنای قرن بیستم میشه، ولی دیگر مثلاً مثل اسپینوزا نمیآید قضیه ثابت بکند.
پدیدارشناسی در برابر اثبات قضیه
به اصطلاح میگویند بیشتر جنبه فلسفه جنبه پدیدارشناسانه پیدا کرده. توصیف میکنند چیزی را که به نظرشان درست است. تا حدودی هم استدلال میکنند ولی نه با آن دقتی که مثلاً دکارت مدنظرش بود یا مثلاً هوسرل مدنظرش بود. دقتِ پدیدارشناسانه نه حقیقتشناسانه. یعنی موضوع بحث عوض شده. دیگر در مورد حقیقت بحث نمیکنند اصلاً.
خب حالا بخواهد اینجوری بحث بکند یا آنجوری. پدیدارشناسانه منظورم متد بحث کردنه، نه آن چیزی که در موردش دارد صحبت میشود. یعنی روش فلسفه در حال حاضر توصیفیه. یعنی بیش از اینکه استدلالی باشد، چیزی را که به نظرش درست است خوب بیان میکند. حالا این چیزی همین است که به پدیدهها ورز نه به یک سری بزرگ.
خب فوکو میگفت که مرا فیلسوف شما میتوانید ببخشید در مورد یک پدیده خاص با متد دکارت بحث بکنید. اینکه متد اینجوریه، اصلاً هایدگر چرا اینجوری بحث میکنه؟ هایدگر کاملاً احساس میکند دارد در مورد حقیقت بحث میکند. هنوز آدمی نیست که خیلی چیز باشد، به اصطلاح وارد این دیدگاههای پستمدرن شده باشد.
هایدگر اینجوری است ولی خود هایدگر میگوید من پدیدارشناسم، متدم پدیدارشناسانه است. یعنی چه؟ یعنی به وجود خودم نگاه میکنم و توصیف میکنم چیزی را که میبینم. تمام فلسفه هایدگر توصیفه. این استدلال نیست. چیزی را از چیزی قرار نیست اگر برای توضیح دادن فکر خودش یک جایی لازم باشد که یک دلیلی بیاورد و برهان بیارن، میآورد.
ولی متدش این نیست که یک متد منطقی باشد که به طور ابسترکت یک سری مفاهیم را بچینه، بعد یک سری اصول بگذارد و نتیجه بگیرد. این متد منقرض شده. شما میگویید که یک دلیلش این است که مثلاً اینها دنبال حقیقت نیستند. ولی من اینجوری مستقل میبینم. اینکه متدی جانشین آن متد شده برای اینکه آن متد به نتیجه نمیرسه.
یعنی شما با آن سطح دقت نمیتوانید در مورد حتی پدیدههای جزئی بحث بکنید، چه برسد در مورد پدیدههای کلی جهان. به نتیجه خودش میرسد. به بیشترین نتیجهای که میرسیده رسیده. بله. در واقع کاری که نمونده اینجوری بگوییم. آن متد تو یک حیطههای خاصی هنوز زندهست. مثلاً در فلسفه تحلیلی.
کماکان شما فیلسوفی دارید که موضوع مثلاً صحبتش در مورد زبانه و خب طبیعی است که میتواند دقیق بحث بکند، استدلالهای دقیقم میآورد. ولی از خیلی از حیطهها بیرون رفته. میخواهم بگویم هایدگر به یک چیزی رسیده به نظر من. این خیلی نکته مهمی است.
آن هم این است که معتقده که اصولاً ما خیلی رسمی این به اصطلاح چیزو این تقابل ذهن با سابجکتیو آبجکتیو بودن اینکه یک عینی وجود دارد و قرار در ذهن منتقل بشه، ما بشر را به عنوان ذهن شناسنده در واقع معرفی کردن را زیر سوال برده رسماً. مدلی که در فلسفهاش دارد دیگر اینجوری نیست که یک موجودی که قرار است بشناسه.
هایدگر: هستند و دلهره
بیشتر این است که موجودی است که هست و یک برهمکنشهایی با عالم خارج دارد که از جمله شناختن چیزهای دیگر هم هست. اصلاً شما مفاهیم فلسفه هایدگر را که نگاه میکنید، دلهره مثلاً جزو مفاهیم فلسفه هایدگره.
جزو مقولاتیه که آنجا مطرحه. دلهره از نوع شناختن نیست. چیزی است که برای همه انسانها وجود دارد و به نوعی در واقع خارج از حیطه شناخت ما این مفهوم را داریم.
یک چیزی که مربوط به زندگی کردن ماست. این چیزی که هایدگر اواخر عمرش بهش رسیده به نظر من خیلی مهم است. نیچه هم به نوعی از اول عمرش به نظر میرسد به این نتیجه رسیده. اینکه شعر خیلی مهمی است، مهمتر از خود فلسفه برای کشف حقیقت، برای بیان حقیقت.
اینکه چگونه به این نتیجه میرسه، در واقع یکی از دلایلش این است که همیشه ما وقتی در حال شناختن هستیم، به نوعی انگار داریم میشناسیم برای خاطر اینکه مشکلاتی را رفع بکنیم، برای اینکه مسلط بشویم. اصلاً علم معطوف به تکنیکه، معروف به تکنولوژی، معطوف به تکنولوژی.
ما یک جور خاصی به دنیا نگاه میکنیم، معادلاتی را مینویسیم برای اینکه بتوانیم چیزی بسازیم که مسلط بشویم به طبیعت. شعر یک جور برخورد خیلی خالصانهتری با واقعیته. یعنی شاعر وقتی دارد شعر میگه، هیچ انگار قصد و غرضی ندارد، به غیر از اینکه حالا یک زیبایی، یک چیزی را دیده و دارد این را به بهترین وجه ممکن بیان میکند.
من فکر میکنم این تحول خیلی تحول مهمی است که تو فرهنگ غرب اتفاق افتاده و یک جوری متوجه شدن که آن بحثهای ابسترکت به نتیجه نمیرسه. من میخواهم بگویم این تو ذهن همه ما ابسترکشن، استدلال دقیق کردن یک جایگاهی باز کرده که مربوط به از تمدن غرب میآید و این یکی از مشکلاتیه که ما با قرآن داریم که قرآن اینجوری نیست.
و آن چیزی که در واقع سعی کردم خیلی مختصر بگم، این است که همان فرهنگ غرب هم نوشتههاش الان به خود قرآن نزدیکتر شده. یعنی یک کتابی که در آن داستان هست، حالتهای شعر مانند هست، در عین حال ممکن است یک جایی بحث کلی هم بکند. یعنی چرا نیچه چنین گذری را، چرا اینجوری مینویسه؟
برای اینکه یک جوری حس میکند که این بیشتر تأثیر میگذارد. ببین، ببین نکته این است که ما ذهن شناسنده نیستیم واقعاً. ما یک موجوداتی هستیم که داریم زندگی میکنیم و هدف اصلی برای شناختن ما هم حتی زنده موندن و زندگی کردن و راهی را طی کردن، این است که شما با یک آدم بیاید همه حقایق را، به صورت یک گزارههایی بنویسید و بهش بدید، این باز معنی معلوم نیست که با این گزارههایی که یاد گرفته و فهمیده چه کار میکند تو زندگی خودش. اینکه شما اگر بخواهید یک متنی داشته باشید که را زندگی یک آدم تأثیر بیشتری بذاره، احتیاج به بیان هنری دارید.
تمثیل و بیان هنری حقیقت
احتیاج به مثال آوردند دارید. تمثیل چیزی است که از نظر ارسطو باید کنار گذاشته بشود. رسماً تمثیل حرامه از نظر تو منطق ارسطویی. در حالی که شما تو قرآن و تو خیلی کتابهای الان تمثیل میبینید. شما کافیه که حقیقت را به صورت مثال بیان بکنید.
من حرفی که میخواهم بزنم این است که یک جوری تو فرهنگ غرب هم که نگاه بکنید، نوشتارها از آن حالت ابسترکت خارج شدن و یک جوری شبیه الان یک نوشتهی غربی، مثلاً در مورد یک فیلسوفی بیاید یک کتابی بنویسه، اگر سعی کند که تو یک رشتهی خاصی مثل فلسفهی زبان کتاب ننویسه، اصلاً یک آدمی مثل نیچه، میخواهد افکار و حس جهانبینی خودش را یک جوری بیان بکند، مطمئناً چیزی که مینویسه بیشتر شبیه قرآنه تا یک آدمی که ۲۰۰ سال پیش مینوشت.
من دارم سعی میکنم بگویم که این فرهنگی که ما را عادت داده به ابسترکشن و به دقت، خودش یک جوری بری شده از اینکه آنجوری بحث بکند. یعنی اینکه اگر شما قرار است را زندگی آدم تأثیر بذارید، با استدلالهای دقیق ارسطویی، حتی اگر همه استدلالها را بکنید، به قول شما به حقیقت را هم بیان بکنید، باز روی این آدم تأثیری که باید را نمیذاره.
شما اگر یک آدمی را میخواهید بگویید که یک راهی را طی بکند تو زندگیش، بیشتر از اینکه مشخصات و مختصات راه را بهش بگید، احتیاج دارید تشویقش بکنید. بهش انرژی بدهید که این راه را برود. از آدمهایی صحبت بکنید که این راه را رفتن و به جای خوبی رسیدن.
در عین حالی که دارید سعی میکنید که توجیه بکنید که این راه، راه خوبی است باید برید، احتیاج دارد آدم به اینکه یک جوری از طریق یک متنی که آمیخته به هنره بهش انرژی داده بشه، تشویق بشود به اینکه این کار را بکند و به تصمیمش از اینکه از این کار را نکنی، ممکن است یک چنین اتفاقهایی برایش برات بیفتد.
در واقع یک واقعیتهایی را به زبان خوبی برایش بیان بکند. من میخواهم سعی بکنم این را بگویم که الان ما در وضعیتی هستیم که میتوانیم یک جوری دفاع بکنیم که چرا کتاب مقدسمون اینجوریه؟ چرا در آن داستان هست؟ چرا در آن چیزهای شعر مانند هست؟ چرا خیلی جاش دقیق نیست؟
وقتی شما یک عبارت ادبی شعر مانند میگید، دیگر انتظاری نباید داشته باشید معنی دقیقی بدهد، مثلاً بشود روش استدلال کرد. خیلی از مثلاً جزء سیام قرآن را نگاه میکنید، خیلی اینجوری است که آره، شما دقیق نمیفهمید. حالا یک آدمی ممکن است همانطوری که شعر را ممکن است یک جملهاش دقیق نفهمید، ولی یک حس کلی مثلاً بهتان بدهد.
من دارم سعی میکنم این را بیان بکنم که یک جوری الان همه حداقل این توافق را دارند تو این دنیا که آدمها را نمیشود با استدلال و با مفاهیم ابسترکت هدایت کرد به حقیقت یا به اینکه تشویقشون بکنید که یک راهی را طی بکنند تو زندگیشان.
ادبیات از یونان تا امروز
و من خیلی مختصر میخواهم بگویم که تو ادبیات باز همین یعنی سیر ادبیات شما از یونان نگاه بکنید تا الان اتفاقی که در آن افتاده باز یک جوری توجیهی برای اینکه این کتاب چرا اینطوریه. یعنی شما در ادبیات دنیا باز یک گرایش خیلی خیلی اساسی از یونان به کلیت میبینید.
که ادبیات کلاسیک را شما نگاه بکنید بعد ادبیات رمانتیک تا حالا مثلاً این ادبیاتی که الان به وجود آمده. ادبیات کلاسیک اصولاً یک جوری صحبت کردن در مورد احساسات خصوصی در آن یک جوری حرامه. شما قرار است یک نمایشنامه بنویسید یا آدمی به عنوان سمبل مثلاً خصاست آنجا باشد باز یعنی ببینید یک جور ابسترکشن (abstraction) در نمایشنامهها هم وجود دارد.
این آدم یک آدم با ویژگیهای مثلاً انسانی خیلی خاص نیست، یک آدم کلی است که ویژگیاش خیلی کلی شده. و حالا تو نمایشنامه، در شعر حتی، شعر از نظر ارسطو قواعدی داشت که باید رعایت میشد. وحدت زمان، هنر مثلاً کلاً یک اثر هنری باید یک قواعدی را رعایت میکرد تا اثر هنری خوب به حساب بیاید.
باز در نهضت رمانتیک که نگاه میکنید یک اتفاق خیلی مهم افتاده. آن هم این است که در مورد خودش به اصطلاح شاعر دارد صحبت میکند یا کسی که در مورد یک ویژگیهای خیلی خیلی نزدیکتر به ویژگیهای انسانی دارد صحبت میشود. ولی باز پر از اغراق، انگار هنوز صحبت کردن در مورد خود من با همین حالت خاصی که من دارم خیلی چیزی است.
یعنی در مورد یک شخصیتها هنوز در رمان مثلاً رمانتیک آدمهای برجسته و خاصی هستند. یعنی اینگونه نیست که یک آدم مثلاً کوچه و خیابون چیز باشد. در نقاشی رمانتیک ظاهر بشود. قهرمانها هستند که ظاهر میشوند. شما مثلاً نقاشی رمانتیک هم که نگاه میکنید یک چیز باشکوهی حتماً در آن هست.
آدمها آدمهای شناختهشدهایان، مثلاً موقعیتهای تاریخی هستند یا اگر یک سربازه، سرباز خیلی خاصی است. اگر شمشیر تو دستشه، برق شمشیرش حتماً یک جور اغراقآمیزیه. کلاً این اغراق در رمانتیسیسم هم وجود دارد. کمکم شما در دوره مثلاً رئالیسم میبینید که قهرمانهای داستان ممکن است آدم خیلی عادی کوچه و بازار باشد. نقاشیها در کوچه و بازار اتفاق میافتن. که در مورد گداها مثلاً موضوع نقاشیه.
و همینجور کلاً تو شعر مثلاً اتفاقی که دارد میافتد هی آن قواعد کلی میروند کنار. قواعد جزئی، قواعد در واقع یک جور بیقاعده بودن انگار باب میشود. شما بگذار من در مورد همین شعر خودمان که هنوزم ما شعر کلاسیک و آخرین فرهنگی هستیم که نمیخوایم شعر کلاسیک را کنار بگذاریم.
نه تنها ببینید این نکته خیلی مهم این است که فرق شعر کلاسیک با شعر نو، فرق اساسیاش واقعاً فرق چیز نیست، فرق اینکه نمیدانم آنجا یک چیزی وجود دارد مثلاً وزن ثابتی وجود دارد اینجا وزن وزن ثابت نیست.
شعر کلاسیک و تجربه شخصی
اصلش یک چیز خیلی خیلی محتواییه. یعنی شاعر کلاسیک در مورد خودش صحبت نمیکنه، در مورد تجربیات خودش. حافظ از مثلاً فرض کنید وقتی در مورد گل صحبت میکند یا در مورد بلبل صحبت میکنه، این گلی که حافظ دارد در موردش صحبت میکند واقعاً وجود ندارد. بلبلم وجود ندارد، یعنی اصلاً شاید حافظ تو عمرش بلبل ندیده.
ولی از بلبل به عنوان یک نماد دارد استفاده میکند. همهچیز یک فرم کلی و نمادین دارد. ولی شعر نو وقتی نیما در مورد یک شبپره دارد صحبت میکنه، این واقعاً یک شبپرهایه که همین الان پشت پنجره اتاقش نشسته و یک حسی بهش دارد. در مورد قورباغه وقتی دارد صحبت میکنه، آن قورباغهای که تو باغچه خونهاش مثلاً صبح میبیند.
یعنی در مورد یک موجوداتی که واقعاً باهاش سروکار دارد. نیست، شعر دیگر آن حالت نمیدانم نمادین و کلی خودش را از دست داده تو شعر نو. من قرار است در مورد خودم و احساس واقعی خودم نسبت به چیزهایی که دیدم بیشتر صحبت بکنم تا در مورد یک سری چیزهای کلی که طبق یک قواعدی میشود در موردشون صحبت کرد.
یعنی تو شعر عراقی گل و بلبل طبق قاعده معنای خاصی دارد و نماد یک چیزی است و من میتوانم باهاش حرف بزنم. ولی تو شعر نو دیگر اینگونه نیست. بلبل برای شب تو شعر نیما یک معنی خاصی مثلاً دارد، مثلاً معنی سیاسی میتواند داشته باشد. برای این شاعر شب معنی سیاسی دارد. نمادها را خودشان وزن میکنند.
برای همین وزنم از جمله این چیزهاییایه که در هم ریخته. یعنی یک شاعر به خودش حق میدهد که زبان خودش را هرجوری که دوست دارد خلق بکند. از یک چیز استاندارد قبلی استفاده نمیکند.
من باز میخواهم بگویم شما از نظر ادبی که نگاه بکنید، یعنی این تحولی که ادبیات از نظر محتوا و فرم پیدا کرده، قطعاً قرآن به چیزی که الان داریم خیلی شبیهتره تا با یک مثلاً فرض کنید شعر کلاسیک.
یعنی همان استفادههایی که از موسیقی در شعر نو میشه، شما تو قرآن این را میبینید. من نمیدانم واقعاً قبل از قرآن کتابی وجود دارد که در آن یک شعری رسماً بشود گفت این از نظر قواعد یک جور شعر نوعه.
یک چنین که دارد یا نه از نظر وزن مثلاً وزن نوع رعایت کردن قافیه این در هم ریختگی و نوع استفادهای که از موسیقی در آن میشود.
احتمالاً وجود داشته باشد من چیزی ندارم ولی به هر حال قرآن اگر یک جایی حالت شعر مانند دارد قطعاً از نظر فرم شعر نوع شعر کلاسیک نیست و از نظر محتوا ببینید چیزی که شما را یک مقدار شاید اذیت میکند اینکه در مورد آدمهای خاص در قرآن صحبت میشود. باز با یک ذهنیتی که یک خورده کلاسیکه این خیلی خوب نیست که در مورد ابولهب مثلاً در قرآن صحبت بشود.
صمیمیت هنر نو
ولی آن تأثیری که ببینید آن تأثیری که شما شعر نیمایی را میخوانید روتون میگذارد شعر نو و کلاً ادبیات هنر نو یک صمیمیتی در آن هست که تو هنر کلاسیک نیست. اینکه شما حس میکنید که این واقعاً یک شبپرستی آدم واقعاً یک شبپرستی را دیده و دارد در موردش شعر میگوید. یک حس خصوصی خودش را دارد بیان میکند.
یک جوری انگار به این آدم نزدیک میشوید. حسشو بهتر درک میکنید. بیشتر را تون تأثیر میگذارد. من همیشه از اینکه یکی از مثلاً بزرگترین شعرای سبک خراسانی رودکی کور بوده ظاهراً تو مادر زاد بوده. هیچ کدام این چیزهایی که گفتم را ندیده. اصلاً این رنگها را هم نمیدونه چیست. فقط دارد یک جوری شعر میسازه.
این مرا اینگونه اذیت میکند وقتی یک شعری میخوانم که مطمئنم که این شاعر شعرو ساخته. یعنی حس خاصی تو آن لحظه شعر گفتن بهش دست نداده که این شعرو بگوید. این شعر کلاً ادبیات هنر مدرن یک جوری خصوصیتره. در مورد کلیات بحث نمیکند. نمادگرایانه نیست.
ولی تأثیرشو اینگونه میگذارد که یک جوری یک حس صمیمانهتری دارد. واقعیتره. ببینید من واقعاً خودم شخصاً از این تهدیدهای کلی که در قرآن هست که اگر یک نفر مثلاً کافر بشود چه بلای سرش میآید خیلی خیلی کمتر روی من تأثیر میگذارد تا این یک جملهای که به شخص ابولهب در قرآن گفته شده.
این احساس اینکه یک آدمی یک آدم خاصی واقعاً مورد خطاب خدا قرار گرفته و مورد لعنت قرار گرفته این یک جوری بیشتر مرا میترسونه تا اینکه یک گزاره کلی بیاید که هر کسی که این کار را بکند آنگاه اینطور میشود.
این همه داستانهایی که در مورد آدمهای خاص هست، این همه چیزهایی که در قرآن در مورد افراد خاص آمده و در مورد وقایع خاص یک جور در واقع تأثیرگذاری دیگهای دارند که در بحثهای کلی پیش نمیآید.
من میخواهم در واقع یک جوری توجیه بکنم که چرا در این متن اینقدر جزئیات و مسائل خاص زمان پیغمبر یا در تاریخ پرداخته میشود و فکر میکنم که میشود در واقع نشان داد که اینها همهشان یک جور تأثیری میذارن که بحث کلی نمیذاره.
یعنی در کنار یک سری انگار بحثهای کلی همهاش یک سری نمونهها و مثالهای خاص هم هست و این نه تنها ضعف این متن نیست به نظر من متن تأثیرگذارتر میکند. به دلیل اینکه پرداختناش خیلی جاها پرداختناش زیادش به بعضی از جزئیات. مثلاً فرض کنید یک جملهای که از قول یک نفر نقل میشود.
مثلاً فرض کنید موسی بعد از اینکه یک آدمی را کشته و بهش گفتن که تحت تعقیبی و مجبوره زندگی خودش را ترک بکند در حالی که خب یک آدمیه که در واقع پسر فرعون بوده و در اوج و ناز و نعمت زندگی کرده بدون اینکه هیچی در واقع با خودش برداشته باشد و چیزی داشته باشد و حتی بدون اینکه کجا دارد میرود راه افتاده و دارد به یک سمتی حرکت میکند.
سفر بدون توشه و توکل
بعد یک جملهای میگوید اولی که دارد رفتن خودش را شروع میکند. میگوید شاید پروردگارم در بین راه هدایتم کند. اینکه هیچی نمیدونه دیگر در ادامه زندگیش چه کار باید بکند. در این سردرگمی کامله و یک امیدی دارد به اینکه حالا شروع کند برود به یک سمتی. حتی یک ندایی هم بهش نرسیده. راهنمایی که از کدام ور برود و چه کار باید بکند.
فقط راه افتاده و یک جوری امید دارد که در بین راه یک اتفاقی بیفتد و یک بفهمد که چه کار باید بکند. بله. لفظ عسی ربّی که معنی بین راه عسی ربّی بین راه چه؟ که میگین بین راه لفظ عسی ربّی که هدایت هدایت عسی ربّی یعنی ربّی سوا السبیل. شاید خداوند در بین راه هدایت کند.
که بعد میبینیم که این اتفاق میافتد. این هزار تا چیز کلی شما بگویید که آقا امیدوار باشید. مثلاً به خداوند نمیدانم امید این حسی که این آدم یک واقعاً یک موجود واقعی انسان در شرایط خیلی خاصی قرار گرفته و شما این را میبینید تو وجودش که این را یک چنین امیدی دارد.
بدون هیچی دارد راه میافتد و انتظارش این است که حتی در بین راه یعنی به جایی نرسیده یک راهی برایش باز بشود یک هدایت بیشتر است. خب این یک تأثیری میگذارد که حرفهای کلی نمیذاره.
که شما کمکم با این شخصیتهای قرآن یک جوری دوست میشید، یک جوری اینها را میشناسید. که با اینها با هم یک فرق دارند. به حضرت عیسی و از موسی زمین تا آسمون فرق دارد.
حالا بعضیها یک جوری معتقد هستند که همه پیامبران مثل هماند. شما قرآن را مثلاً میخونید، عیسی برای خودش یک شخصیتی دارد. واقعاً من فکر میکنم یک نفر قرآن را بخواند یکی از این شخصیتها جذبش میکند. مثلاً ممکن است عاشق ابراهیم بشود. یک جوری سرمشق زندگیاش ابراهیم بشه، نه عیسی، نه موسی، نه پیامبر خودمان.
اینکه در هدایت کردن آدمها بحثهای کلی سر جای خودش، اگر لازم شد استدلال کردن سر جای خودش، در مورد آدمهای خاص صحبت کردن، در مورد موقعیتهای خاص صحبت کردن هم این هم برای خودش یک جایگاهی دارد که الان حداقل من فکر میکنم تو این فرهنگ موجود ما یک جوری چیز شده، حل شده.
من شاید ۱۰۰ سال پیش راحت نمیشد بحث کرد که هنر خوب است که در آن به جای بحثهای کلی و نمادین در مورد یک شبپر مثلاً در موردش صحبت بکنیم و هیچ منظوری هم نداشته باشیم از این شبپر به غیر از خود همین شبپر. یعنی کلاً لازم نیست که در هنر وقتی من یک چیزی میگم، حتماً یک معنی کلی نماد باشد برای یک معنی کلی.
فلسفه غرب و ادبیات در یک قاب
میتوانم در مورد حس خودم در مورد یک چیز خیلی خاص هم صحبت کنم. خب من سعی کردم یک جوری حالا با خیلی هم یک سر دستی با بحث کردن در مورد فلسفه غرب و ادبیات سعی کردم یک جوری نشان بدهم که آن فلسفه و ادبیاتی هم که از کلیات شروع کرده الان به یک جایی رسیده که متونشون بیشتر شبیه همین قرآن هستند.
شبیه در واقع یک متنی شدن که در آن در مورد جزئیات هم بحث میشود و خیلی قواعدی که قبلاً قرار بود رعایت بشود و نوع بحث استدلالی و اینها به نظر میآید که دیگر از بین رفته. خب حالا من میگویم. من حالا بحث خاصی ندارم فعلاً. دارم ولی خب فکر میکنم دیگر بحث خاص صحبت کنیم دیگر.
هیچکی تو این جلسه هیچ سوالی ندارد. اینکه مثلاً حرفزده بودن یا مثلاً خیلی حرفزده بودن، چون عمومیست من آوردم. ولی یک سوالی مثلاً هستش که واقعاً معضل اصلی فلسفه مدرن، فلسفه غرب از قرن ۱۶، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۰، ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴، ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹، ۶۰، ۶۱، ۶۲، ۶۳، ۶۴، ۶۵، ۶۶، ۶۷، ۶۸، ۶۹، ۷۰، ۷۱، ۷۲، ۷۳، ۷۴، ۷۵، ۷۶، ۷۷، ۷۸، ۷۹، ۸۰، ۸۱، ۸۲، ۸۳، ۸۴، ۸۵، ۸۶، ۸۷، ۸۸، ۸۹، ۹۰، ۹۱، ۹۲، ۹۳، ۹۴، ۹۵، ۹۶، ۹۷، ۹۸، ۹۹، ۱۰۰، ۱۰۱،
۳۴۴، ۳۴۵، ۳۴۶، ۳۴۷، ۳۴۸، ۳۴۹، ۳۵۰، ۳۵۱، ۳۵۲، ۳۵۳، ۳۵۴، ۳۵۵، ۳۵۶، ۳۵۷، ۳۵۸، ۳۵۹، ۳۶۰، ۳۶۱، ۳۶۲، ۳۶۳، ۳۶۴، ۳۶۵، ۳۶۶، ۳۶۷، ۳۶۸، ۳۶۹، ۳۷۰، ۳۷۱، ۳۷۲، ۳۷۳، ۳۷۴، ۳۷۵، ۳۷۶، ۳۷۷، ۳۷۸، ۳۷۹، ۳۸۰، ۳۸۱، ۳۸۲، ۳۸۳، ۳۸۴، ۳۸۵، ۳۸۶، ۳۸۷، ۳۸۸، ۳۸۹، ۳۹۰، ۳۹۱، ۳۹۲، ۳۹۳، ۳۹۴، ۳۹۵، ۳۹۶، ۳۹۷، ۳۹۸، ۳۹۹، ۴۰۰، ۴۰۱، ۴۰۲، ۴۰۳، ۴۰۴، ۴۰۵، ۴۰۶، ۴۰۷، ۴۰۸، ۴۰۹، ۴۱۰، ۴۱۱، ۴۱۲، ۴۱۳، ۴۱۴، ۴۱۵، ۴۱۶، ۴۱۷، ۴۱۸، ۴۱۹، ۴۲۰، ۴۲۱، ۴۲۲، ۴۲۳، ۴۲۴، ۴۲۵، ۴۲۶، ۴۲۷، ۴۲۸، ۴۲۹، ۴۳۰، ۴۳۱، ۴۳۲، ۴۳۳، ۴۳۴، ۴۳۵، ۴۳۶، ۴۳۷، ۴۳۸، ۴۳۹، ۴۴۰، ۴۴۱، ۴۴۲، ۴۴۳، ۴، ۴۴۵، ۴۴۶، ۴۴۷، ۴۴۸، ۴۴۹، ۴۵۰، ۴۵۱، ۴۵۲، ۴۵۳، ۴۵۴، ۴۵۵، ۴۵۶، ۴۵۷، ۴۵۸، ۴۵۹، ۴۶۰، ۴۶۱، ۴۶۲، ۴۶۳، ۴۶۴، ۴۶۵، ۴۶۶، ۴۶۷، ۴۶۸، ۴۶۹، ۴۷۰، ۴۷۱، ۴۷۲، ۴۷۳، ۴۷۴، ۴۷۵، ۴۷۶، ۴۷۷، ۴۷۸، ۴۷۹، ۴۸۰، ۴۸۱، ۴۸۲، ۴۸۳، ۴۸۴، ۴۸۵، ۴۸۶، ۴۸۷، ۴۸۸، ۴۸۹، ۴۹۰، ۴۹۱، ۴۹۲، ۴۹۳، ۴۹۴، ۴۹۵، ۴۹۶، ۴۹۷، ۴۹۸، ۴۹۹، ۵۰۰، ۵۰۱، ۵۰۲، ۵۰۳، ۵۰۴، ۵۰۵، ۵۰۶، ۵۰۷، ۵۰۸، ۵۰۹، ۵۱۰، ۵۱۱، ۵۱۲، ۵۱۳، ۵۱۴، ۵۱۵، ۵۱۶، ۵۱۷، ۵۱۸، ۵۱۹، ۵۲۰، ۵۲۱، ۵۲۲، ۵۲۳، ۵۲۴، ۵۲۵، ۵۲۶، ۵۲۷، ۵۲۸، ۵۲۹، ۵۳۰، ۵۳۱، ۵۳۲، ۵۳۳، ۵۳۴، ۵۳۵، ۵۳۶، ۵۳۷، ۵۳۸، ۵۳۹، ۵۴۰، ۵۴۱ حالا همان منظوری که خودش میگوید مشکل دارد.
این اصلاً اصل موضوعی بحث کردن دیگر. در واقع نهایت بحث دکارتی این است که شما یک دستگاه اصل موضوعی بسازید، باید یک سری مفاهیم و گزارههای اولیه داشته باشید و روش استدلال کنید. که قبولش میکنند و میزننش کنار. این خدا نیست و نمیخواهم بگویم که اینها میگویند خدا نیست یا نه. مشکل دارد.
ادامه این دید استفاده میکند که من پیشبینی میبینم، نمیدانم خدا بهم دروغ که نمیگوید پس راست میگوید. پس از اینکه استفاده میکنه، یعنی یک شخصی را به کار میگیرد. نه، اصلاً ندارد. کلاً خیلی چند درجهایه، فلسفههای قبل را دارد. واقعاً در نقد که اینها آن چیزهایی که میآیند مطرح میکنن، نقش مطلب دیده میشود یا اینکه خیلیهاشون. مثلاً اسپینوزا، آن کتاب اتیکش، خب کاملاً کاملاً اینجوری است.
یعنی خیلی عرفانیه اصلاً. فلسفهاش. اسپینوزا فیلسوفه. فکر نکنم چیز دیگهای بشود در نظرش گرفت. ولی کتابش را ببینید، میبینید که چقدر فیلسوفه. چقدر استدلال میکند و از همان سنت فلسفی یونانی در واقع پیروی میکند. اصلاً کتابش را به سبک اصول اقلیدس نوشته.
ارادت دارند نسبت به این نوع استدلال که اولین گزاره کتابش هم این است که همان در واقع برهان دکارته. آن موجودی که احتیاج به شرط برای وجود خودش ندارد، یعنی آن مبدأ وجود دارد. که احتیاج به شرط برای وجود خودش ندارد.
معضل دقت در فلسفه مدرن
این در واقع اولین گزارهایه که آنجا به عنوان اثبات میکند. اصلاً هم نمیگیره یک جوری. نه، من شخصاً، من واقعاً شخصاً احساسم این است که اولاً نمیشه، نشد و نمیشد با آن نوع با آن مقدار دقتی که در واقع مدنظر فلاسفه بود، با آن مقولاتی که آنها در نظر میگرفتن به یک چیزی، اصلاً جهانبینی خوبی رسید.
ثانیاً اینکه اگر هم میرسید، دنه هم چیز خیلی مهمی نبود. برای خاطر اینکه مشکل بشر واقعاً در زندگیش این نیست که فقط جهان را مثلاً اطراف را به طور خوبی در ذهنش منعکس کرده باشد. آن یک مشکل دیگهایه.
من یک اتفاقی که در غرب افتاده و خیلی به نظر من اتفاقی است که به تدریج افتاده و خیلی چیز نیست، خیلی شاید محسوس نباشه، این است که الان شما مثلاً فرض کن کتاب دکارت را میخوانید و به نظرتون میآید که چقدر چیزهای غیردقیق گفته. بعداً کانت چقدر دقیقتر بحث کرده و یک سری ایرادهای کار دکارت را پیدا کرده.
بعداً مثلاً ایرادهای کار کانت را پیدا کردن. بعد هوسرل مثلاً دیگر به ته دقت رسیده. واقعیت این است که مفهوم دقت دارد عوض میشود. یعنی انتظاری که ما از دقت داریم در طی چند قرن هی دارد تغییر میکند. یعنی دکارت با یک سطح دقتی که به نظر خودش یک ایدهآل بود، آن حرفها را زد.
بعد آدمها انگار به آن مقدار به آن بحثها عادت کردن و حالا یک سطح دقت بالاتری میخواهند. یک جوری کمکم فلسفه نزدیک شد به اینکه دقت ریاضی داشته باشد و بعد به این نتیجه رسیدن که اصلاً حرف نمیتواند. یعنی واقعاً دکارت وقتی حرف از دقیق بودن میزد، منظورش اینقدر دقتی که مثلاً فرض کن راسل و ویتگنشتاین مدنظرشون هست که دیگر کاملاً دقت ریاضی، اصلاً منظورش این نبود.
فلاسفه اسلامی هم که میگفتند ما داریم دقیق بحث میکنیم، به یک معنای دیگر. این کلمه دقت انگار معنایش هی دارد عوض میشود. تحقیقی که وجود دارد، اولش اینقدر نیست. کافیه مثلاً شما با روشهای ارسطویی مثلاً تمثیل به کار نبرید، قیاس به کار ببرید، دیگر دقیق.
حالا اینکه نمیدانم شما مثلاً چرا فلاسفه اسلامی بحث شناخت زیاد نمیکردن؟ برای اینکه برایشان خیلی چیز نبود. یعنی آنقدر نمیخواستن دقیق باشند. قرار نبود آنقدر دقیق باشند که اصلاً سؤال برایشان پیش بیاید که من وقتی یک گزاره اصلاً میتوانم چیزی بفهمم یا نمیتوانم. یعنی خیلی طبیعیتر، یعنی از یک سطحی انگار بالاتر بحث میکردند. یک چیزهایی را از اول انگار مورد نظرشان نبود برای بحث کردن.
اینکه مثلاً این برهانهای خداشناسی همین اتفاق برایشان افتاده. یک موقعی خیلی دقیق بودن، همه هم قبول میکردند. ولی الان با دقتی که مثلاً در حد ریاضی باشد، این واقعاً این برهانهای فلسفی که مثلاً دکارت یا هر کس دیگهای آورده، اینها در حد به دقت و ریاضی امروز که مورد قبول مثلاً فرض کن راسل یا ویتگنشتاین باشد، اینها معتبر نیستند، ایراد دارند.
منطق ریاضی و حدود اثبات
یعنی یک جایی میشود به هر حال فکر میکنم این ادامه دارد. مثلاً این سطح دقتی که الان تو منطقدانها میگیرند به عنوان مثلاً که اثبات یعنی چه و اینها، خب، ولی فکر میکنید که این وسط، مثلاً یک فیلسوفی میگوید انگار، فکر میکنم یک آخر مفهوم دقت همین است.
آخر مفهوم دقت همین دستگاه اصل موضوعیه به نظر من. همین چیزهایی که تو منطق ریاضی هست. یعنی همه چیز را بشود به صورت نماد نوشت، طوری که ماشین هم بتواند استدلال را مثلاً چک بکند. این دیگر حالا فعلاً تهش همین است. من فکر نمیکنم دیگر از این و با این دقت اینگونه تعریف بکنید.
و خودم مثلاً تا قبل اینکه این را بفهمم با اینکه مثلاً با این بحث دقیق بالاخره نظری داشتم که بحث دقیقش چیست ولی خودم این را میفهمیدم که بالاخره ابهام دارد این حرف که چه دقیقه چه نیست.
ولی وقتی مثلاً میدیدم این بحث هست مثلاً اینکه ماشین باید چک کند و اینها که مثلاً این مفهومها را فهمیدم یعنی به نظرم آمد که دیگر همان نمیشود در مورد جهان و این پدیدههایی که حالا غیر ریاضی و فرمال هستند اصلاً نمیشود اینجور بحث دقیق کرد.
میگویم واقعاً این اتفاقی است که الان در اروپا افتاده حالا به غیر از این چیزی که ایشان روش تأکید میکند که یک جوری به این نتیجه رسیدن غربیها که حقیقت وجود ندارد ولی من احساسم این است که بیشتر تغییر فضای فلسفی نتیجه یک جور رسیدن به این است که آن سطح دقت در واقع چیز نیست، قابل دسترسی نیست.
ما میتوانیم یک جوری پدیدارشناسانه بحث کردن، یعنی توصیفی بحث کردن متداول شد. من آن چیزی را که حس میکنم و میفهمم میگویم. به روشنترین طریقی که میتوانم بیان میکنم. اگر بتوانم یک دلایلی هم بیارم میآرم ولی قرار نیست که از یک اصولی شروع بکنم و به یک نتیجهای برسم. قرار نیست یک دستگاه اصلی موضوعی بسازم.
مثل همانطوری که عرفا مثلاً چیزهای اشراقی خودشان را بیان میکردند. من یک چیزی را درک میکنم پدیدهها را بیشتر نشان میدهم. به مردم مثلاً فرض کنید یک آدمی مثل بودریار هنرش چیست؟ که بیاید به مردم نشان بدهد که مفهومی به اسم مجازی شدن وجود دارد. بعد یک سری مثال بزند.
چون وجود دارد شما همه میفهمید که دارد حرف درست میزند. به عنوان یک ویژگی مثلاً جهان پستمدرن یک ویژگی را بیان میکند و شما میفهمید که این راسته. اینکه استدلال کردن از کجا مثلاً استدلال بکنند؟ دارد در مورد دنیای ما صحبت میکند. میگوید فلسفه قرن بیستم به اینور کمکم حالت توصیفی پیدا کرده. یعنی بیان میکنند به جای اینکه استدلال بکنند.
دقت زیاد و ناتوانی حرف از جهان
به نظر من یک نتیجهاش همین است که دقت مفهومش به یک جایی رسید که دیگر دقیق صحبت کردن واضح است که در مورد جهان اصلاً نمیشود در آن حد دقت با دقت صحبت کرد. شما یک چیزی میخواستید بگید؟ من یک چیزی میخواستم بگویم که شاید دقت زیاد میشود حرفی که میشود زد کمتره. بله.
ویتگنشتاین این جمله معروفی دارد که در مورد چیزی که به دقت نمیشود صحبت کرد همان بهتر که صحبت نکرد. تقریباً معنایش این است که اصلاً صحبت نکن. خودش یک کتاب خودش یک کتابی نوشت نه ولی میبینید که ویتگنشتاین ویتگنشتاین شماره یکه که این حرفو زده. بعداً رفته و دیده که نه مردم حرف میزنند و حرف همدیگر را میفهمند و یک ویتگنشتاین شماره دو.
ولی واقعاً خودش احساسش این بود که آن چیزهایی که تو کتاب تراکتاتوس نوشته اینها همه چیزهایی که میشود گفت. بقیهاش هم دیگر چیزی نه. خیلی احساس این را داشت که از این بیشتر دیگر نمیشود پیشرفت. انگار همه حرفها را زده. یک چند سالی با خوشی و خوبی زندگی کرد. با تصور اینکه همه چیز را حل کرده.
حالا آن فلسفه تحلیلیها که در واقع کشف حقیقت بود یا حالا یک الان این سه تا در واقع فلسفه یک خورده فلسفه چیستها شده دیگر. شاخههای مختلف دارد. تو هر شاخهای بحثهایی وجود دارد و در مورد همان بحثها هم حرف میزنند. یعنی الان من نمیتوانم بگویم کشف حقیقت نه اینکه ببینید در مورد حقایقی که در این جهان وجود دارد دارند صحبت میکنند.
اینجوری نیست که ببینید این مفهوم که یک حقیقتی وجود دارد یک حقیقت جامعی که ما قرار است بهش برسیم یک جوری خطکشی در آن وارد شده.
اینکه یک حقایقی در جهان وجود دارد من قرار است در مورد اینها چیز بفهمم قرار است من سعی کنم دنیا را بفهمم یا متن را که جلوی خودم میذارم قرار است بفهمم تو این که خطکشی وارد نشده یعنی تلاش برای فهمیدن تلاش برای رسیدن به یک حقایق جزئی حداقل.
که دیگر تکلیفی برای متن وجود ندارد. فلسفه معنا برای متن وجود دارد. آخه یک خورده شما خیلی چیز میکنید خیلی ای بود دقیقاً همین است آخه نه دیگر واقعاً این نیست. حتی متن علمی را هم اینجوری میخواهند بکنند. نه همه نه من میخواهم بگویم جمع نبندید.
جمع نبندید. چون اولین فیلسوف مهم قرن که اسم بردید فوکو بود و حرفهاتون هم خیلی مطابق با فوکوئه. واقعاً همه به این نتیجه نرسیدن. الان خب به هر حال هنوز مثلاً تو هرمنوتیک آدمهایی هستند که معتقد هستند که فهمیدن متن یعنی درک کردن قصد مؤلف.
حرکت به آن سمت. فکر نمیکنم. حرکت من احساسم این است که پیکی بوده که گذشته. من خودم شخصاً خیلی با این چیزهایی که مثلاً فوکو و اینها میگویند خیلی موافق نیستم. در مورد درک متن. فکر نمیکنم حرکت.
بازگشت به قصد مؤلف
یعنی احساس میکنم به یک اوجی رسیده و الان یک جوری میشود برگشت به یک چیزهایی به اینها به این قصد مؤلف و آن چیزی که آنها میگفتند. من نظر شخصی خودم، برای همین یک خورده ناراحت میشم از اینکه شما این را جمع میبندید و یک جوری به عنوان چیزی که همه قبول دارند میگویید. واقعاً یک عقیده خاصه.
خیلی فرانسویه. آمریکاییها اصلاً خیلی اینجوری نگاه نمیکنند. که واقعاً قصد مؤلف را اصلاً بهش معتقد نیستند. من خیلی مدرنیستترم. خب، شما معتقدید که یعنی الان در هرمنوتیک همینجوریام واقعاً؟ اینجا نیست. خیلی واقعاً هنوز تو آمریکا آدمهایی هستند، آدمهای هرشون هم میشناسید یا نه. خیلی یک جوری وحشتناکی طرفدار این قصد مؤلف و این حرفاست که من خودمم خوشگل دارم.
ولی اینکه همه دارند به آن سمت میروند و اینها من اینجوری احساس نمیکنم حداقل. همه که منظورم کلیت جامعهست. آره، فکر نمیکنم. من فکر میکنم یک چیزی بینابین قصد مؤلف و این موضوع به اصطلاح نبودند معنای نهایی و اینها دارد میگوید. خلق معنا دارد. فکر میکنم. یک چیزی بینابینش به نظر من درستتر میرسد.
خب حالا نه من این جلسه در مورد چه بحث کردم؟ در مورد اینکه میخواهم سعی بکنم بگویم این متن خیلی شبیه آن چیزی که باید باشد. یعنی اگر قرار است که یک متنی باشد که در مورد حقیقت صحبت بکند، آدمها را هدایت بکند، این قرار است این متن قرار نیست که یک سری گزارهها در مورد دنیا به شما بگوید.
قرار است شما را آماده بکند که یک راهی را طی بکنید، یک چیزهایی را بفهمید و یک راهی را طی بکنید. اینکه این خیلی از نظر فرم و از نظر محتوا و نوع نگاه شبیه آن چیزی است که الان بعد از مثلاً چند هزار سال نهایتاً بشر بهش رسیده. یعنی یک خورده نگاه پدیدارشناسانه در آن بیشتر. توصیف به جای استدلال.
یعنی شما یک دنیایی را تو این کتاب میبینید با یک سری آدمهای جزئی، یک سری گزارههای کلی و دعوت میشوید به یک سمتی با استفاده از محتوا در واقع فرم شعر و داستان روی شما تأثیر سعی میکند بگذارد. مثل اینکه یک واقعیتی را که همه میدونن، قرار است نیست که در مورد این توضیح بدهد که چرا مثلاً استدلال بکند که آخرت وجود دارد.
بیشتر قرار است که با فرض اینکه وجود دارد، شما یک جوری وارد زندگیتون بشوید وجودش. برای اینکه این کار را انجام بدهد بیشتر احتیاج هست که یک متن ادبی در واقع در اختیارتون قرار بگیرد. مثالی زده بشه، آدمها معرفی بشوند.
اینکه کلاً اگر انتظار این باشد که با یک کتابی داشته باشیم که خیلی حرفای کلی در آن زده بشه، خب این کتاب آن کتاب نیست. من دارم سعی میکنم اینجوری بگویم که نباید هم باشد. یعنی همینجوری که هست.
سعادت و درک حقیقت
یکی از معنی این دغدغهاش دغدغهی این است که ما را سعادتمند کند، نه اینکه مثلاً حقیقت را از جمله سعادتهای شما این است که یک جوری حقیقت را درک بکنید. بله. خب این نمیشود اینجوری گفت که یعنی فرق گذاشت بین سعادتمند شدن و درک کردنش. یک جوری مطابق با مثلاً یک حقایقی زندگی کردن، یک راهی را طی کردن.
همهاش حرف از این است که شما قرار است یک راهی قرار است یک جوری یک چیزی بفهمید، یک آره، قرار است شما یک جوری درک بکنید دنیا را. قرار است آخر وجود آن یک جوری تغییر بکند.
من نمیدانم همان حرفی که میزنی واقعاً مسئله میگوید مثلاً یک سری گزاره آدم فقط بفهمد، هیچ اتفاقی نیفته، یعنی باید یک چیزی واقعاً با وجودمون انگار پیوند بخورد، یعنی یک جوری تغییرمون بدهد.
خب؟ حالا به نظر میرسد این هم میخواهد تغییرمون بدهد دیگر. قرار است که حقایقی را به ما عرضه بکند. قرار است شما دنیا را یک جور خاصی شما قرار است شما بتوانید دنیا را یک جور خاصی ببینید. ببینیم، ببینیم. و نکته این است که دیدن دنیا، یک جور خاصی دنیا را دیدن وابسته است به اینکه یک جوری بشوید.
یعنی یک چیزی که در فرهنگ غرب فراموش شد این بود که اصولاً درک حقیقت، هنوزم پستمدرنها هم همچنان فراموش کردن، اینکه درک حقیقت قبلاً اینجوری نبود که یک چیزی بود که در کتاب اتفاق بیفتد و با شنیده و گفتن و بحث کردن اتفاق بیفتد.
مثلاً فرض کنید یک سرخپوست قطعاً اگر چنین حرفی را میشنید، میخندید. چون که قرارشون یک کتابی را بخواند و بعد مثلاً دنیا را بفهمد. قرار است که یک راهی طی بشود. یعنی درک حقیقت از نظر شرقیها، از نظر سرخپوستها، از نظر همه آدمها به غیر از سقراط و کسانی که بعدش آمدند، یک روندی بود که به درک حقیقت منجر میشد.
یعنی قرار است یک جور خاصی ما زندگی بکنیم و بعد نهایتاً یک فرایند روانی را طی بکنیم و به یک چیزی برسیم که بهش میگویند درک حقیقت. که آخرش میگوید درک حقیقت.