در این جلسه تاریخ مطالعات قرآنی در غرب از رهگذر تغییر پارادایمها مرور میشود. از ردیهٔ مسیحی تا پیوند با مطالعات بایبلی، نقد متنی، میراث گلدزیهر و پارادایم نولدکه بحث میشود. تجدیدنظرطلبی، پیشفرض انسانی بودن متن و چهار گرایش معاصر نیز مطرح میگردد.
مروری بر تاریخ مطالعات قرآنی در غرب
خب اجازه بدهید این جلسه سوم من همانطوری که جلسه قبل اعلام کردم میخواهم یک مروری به تاریخ مطالعات قرآنی در غرب بکنم. با هدف اینکه تغییر پارادایمها را در واقع ببینیم با پارادایمهای مختلف آشنا بشویم.
اینکه حالا موضوع خیلی خیلی مفصلیه من هم خب طبعاً قصد ندارم وارد خیلی از جزئیات بشوم. ولی فکر میکنم که مفیده که یک مقدار حالا که بحث درباره این است که پارادایمها چه هستند اینکه چگونه شکل گرفتن کمک میکند به فهمیدن اینکه چه هستند و از کجا اومدن.
یک بحثهایی در ادامه جلسات اول و دوم شد که خوب است که ادامه پیدا بکند ولی من اگرم بخواهم تو این جلسه صحبتی بکنم الان تصمیمم این است که این موضوع مرور تاریخ مطالعات قرآنی را بگویم و یک آخرش وقت اضافه آمد یک نکاتی در مورد بحثهایی که مطرح شدم در همین انتهای این جلسه احتمالاً مطرح میکنم اگر وقت اجازه داد.
حالا واقعیتش نمیدانم چقدر طول میکشه. موضوع خیلی زیاده مطلبی که میشود گفت حالا اینکه من یک جوری گزینش بکنم از در این مطالب یک خلاصهای در بیارم احتمالاً حداقل یک یک ساعتی وقت میگیرد.
پارادایم چیست و چرا مهم است
بگذارید اول قبل از اینکه من به اندازه کافی فکر کنم توضیح دادم حالا در حد همین چیزی که تو این جلسات لازم است که پارادایمها چه هستند چگونه کار میکنند چرا خیلی مهم است که آدم بدونه تو چه پارادایمی دارد کار میکند پیشفرضهای خودش را بدونه بدونه که چرا به پرسشهای مختلفی که تو آن زمینه هست دارد وزنهای متفاوتی میده، پرسشها را مهمتر میداند چطور یک چیزی را فکت حساب میکند یا فکت قویتر حساب میکند اینها همه برمیگردد به اینکه در چه فضایی در واقع داریم کار را انجام میدهیم مثل یک توافقها و قراردادهایی که بین افرادی که آن مطالعات را انجام میدهند مثلاً در یک رشته دانشگاهی به وجود آمده.
شما نمیتوانید بدون پارادایم یک کارهای پژوهشی را پیش ببرید برای خاطر اینکه نهایتاً به یک پایههای مشترکی احتیاج دارید برای خاطر اینکه با همدیگر بتوانید تشکیک مساعی بکنید، همدیگر را قانع بکنید طبعاً همه انواع پژوهشها تو رشتههای مختلف یک در یک پارادایمهایی دارند صورت میگیرند.
نکته مهم در مورد پارادایمها این است که غالباً افرادی که تو یک زمینه کار میکنند خیلی خودآگاه نیستند نسبت به اینکه چه پیشفرضهایی دارند. غالباً احساسشون این است که تنها کار ممکن را دارند انجام میدهند.
الان از حوزه علمیه قم بگیرید تا حوزه مطالعات اسلامی یا حوزه مطالعات فیزیکی مثلاً فرقی نمیکند همهشان حسشون این است که همینو دیگر بگویید کار دیگر غالباً هم ببینید یک احساسی از موفقیت خیلی زیاد پشت این چیز هست یعنی همه رشتهها خودشونو موفق احساس میکنند بنابراین الان فیزیک مثلاً دیگر چه کار میخواهید بکنید همه چیز نزدیک به اتمامه مثل اینکه یک بازی که برنده شدن دقیقه ۹۰ ۹۱ یک نفر بیاید به مربی بگوید که بیا یک تغییرات اساسی تو ارنجت بده برای چی؟
احساس پیشرفت در رشتهها
بازی را بردیم همینجور داریم ادامه میدهیم تازه هی داریم گل هم میزنیم این احساس گل زدن در همه رشتهها وجود دارد یعنی الان شما در مطالعات قرآنی احساسشون این است که این دهه کجا دهه قبل کجا آن دهه کجا دهه قبلترش کجاست خیلی پیشرفت کردیم.
از ردیهٔ بیترجمه تا مطالعات مدرن
بالاخره در حال پیشرفتن دیگر شما هر خطی را درست یا غلط بگیرید در آن جهت در حال پیشرفتید واقعاً الان مطالعات قرآنی مثلاً از نظر دسترسی به منابع مخصوصاً با این دنیای به اصطلاح دیجیتالایز شده دسترسی به منابع اصلی اینکه افرادی که مطالعه شما اگر مثلاً فرض کنید مطالعات قرآنی را در قرون اولیه بعد از اسلام نگاه کنید مسیحیها عربی بلد نبودن قرآن را نمیتونستن بخونن ترجمهای هم وجود نداشت و مطالعات قرآنی انجام میدادن یعنی مثلاً ردیه نویسا درباره اسلام و قرآن اظهار نظر میکردند در حالی که واقعاً سواد اینکه بدونن آنجا چه نوشته وجود نداشت.
اولین ترجمه قرآن حالا اشاره میکنم بهش قرن دوازدهم میلادی یعنی حدود ۵۰۰ سال بعد از اینکه با اسلام آشنا شدن، با قرآن آشنا شدن به زبان لاتین در آمده که فاجعهست یعنی کسی در این شک ندارد که آن ترجمه یک ترجمه بسیار بسیار غلط و ناجوریه.
شاید اولین ترجمههایی که بشود به عنوان ترجمه تقریباً دقیق روشون حساب کرد مربوط به قرن شانزدهمان. نزدیک ۱۰ سال مثلاً گذشته و در تمام این مدت در حال کار کردن روی اسلام و قرآن و اینها بودن، ردیه مینوشتن، بحث میکردند.
خب مقایسه بکنید با مطالعات قرآنی بعد از قرن نوزدهم. با مقایسه بکنید قرن نوزدهم را با بیستم. الان مثلاً آدمهایی که مطالعات قرآنی میکنند تقریباً همهشان عربی بلدن، عبری بلدن، خیلیهاشون سریانی بلدن، یونانی بلدن، نمیدانم زبانهای اروپایی، اصلاً شما یک ژورنالهای مطالعات اسلامی و قرآنی و شرقشناسی اینها را نگاه کنید، خیلیهاشون چند زبانهان یعنی اصلاً در حدی این متداوله که همهشان فرانسه، آلمانی، انگلیسی چند تا زبان بلدن که اینجوری نیست که طرف در ژورنال مثلاً مقید بکند که همه فرانسه بنویسن یا انگلیسی.
مقاله انگلیسی، فرانسه و آلمانی در یک مجله مثلاً به عنوان شماره چندم مجله میآید بیرون چون همهشان همه این زبانها را بلدن. این سطح کار با این مقدار دسترسی به منابع قابل مقایسه نیست با قبل.
بنابراین به هر حال به نظر میرسد تحولاتی همینجور پیشرفت احساس میشود دیگر به یک معنایی. ولی متأسفانه در همه رشتههای علمی اینجوری است که کسی برنمیگرده پیشفرضها و نگاهها، مثلاً آن چارچوبهای کلی فکری و مفهومی رشته خودشان نگاه کند ببیند در جهت درستی داریم پیش میریم یا نه.
نیاز به فلسفهٔ مطالعات قرآنی
پیش میریم ولی به چه سمتی داریم میریم؟ آیا جهت درستیه یا نه؟ این ممکن است تو خیلی از رشتهها نیاز باشه که آدمهایی که بیرون آن رشته هستند حالا تحت عنوان مثلاً فلسفه مطالعات قرآنی، فلسفه روانشناسی، یک چیزهایی بیان این چارچوبها را یک خورده مشخص بکنن، پارادایمها را روشن بکنند برای آدمها که تو چه پارادایمی دارند فکر میکنند.
در زمینههایی مثل فیزیک خیلی وقتا اصلاً طرف تصوری از یک نوع نگاه دیگر ندارد. ولی تو علوم انسانی مثلاً تو همین زمینههایی مثل مطالعات اسلامی و قرآنی و اینها پارادایمهای موازی وجود دارند.
بنابراین تا حدودی بالاخره طرف احساس اینکه جور دیگهای مثلاً میشود با یک مقدار تفاوت نگاه کرد به مسائل را دارد منتها الان مثلاً در همین مورد خاص غالباً خود این اختلافها هم تحت پوشش یک پارادایمهای بزرگتری هست که آنها خیلی دیده نمیشن.
چگونه پارادایمها تغییر میکنند
به هر حال من از جلسه اول تأکیدم این بود که آن چیزی که خیلی مهم است این است که هر آدمی هر جایی کار میکند پارادایمها را بشناسه، بدونه با پیش چه پیشفرضهایی دارد کار میکند و چه مقدار این پیشفرضها در پیدا کردن فکتها، نحوه استدلال کردن یا اهمیت دادن به پرسشها و اینها تأثیر گذاشته.
حالا چون من میخواهم درباره تغییر و تحولاتی که در پارادایمهای مطالعات قرآنی پیش آمده صحبت بکنم، بد نیست از اولش به عنوان مقدمه بگویم که اصولاً پارادایمها چگونه تغییر میکنند. همان آن چیزی که شاید مثلاً اسمش را بشود گذاشت همان موضوعی که توماس کون بررسی کرد تحت عنوان انقلاب علمی. چگونه یک دفعه در یک رشتهای انقلاب به وجود میآد؟
غالباً تصورشون این است که پارادایمها در اثر بحرانها تغییر میکنند. یعنی یک دفعه مثلاً فرض کنید در یک زمینهای، یک زمینه مطالعاتی مثل فیزیک، یک آزمایشی میآد، قابل توجیه نیست، مجبور میشویم برویم پیشفرضها را دوباره بررسی بکنیم، نگاههای جدیدی داشته باشیم تا اینکه بحران برطرف بشود. مثل اتفاقی که برای نظریه نسبیت یا مکانیک کوانتوم در فیزیک افتاد.
ولی موضوع خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست.
تکنولوژی، فکت جدید و انقلاب علمی
به خاطر اینکه پارادایم واقعاً صرفاً این مسئله معرفتی نیست، بستگی به در واقع یک جور توافق اجتماعی بین پژوهشگرهای یک رشته است، بنابراین تحت تأثیر خیلی چیزهای دیگر هم میتواند قرار بگیرد و قرار میگیرد. یک چیزی که به وضوح تأثیر میگذارد و خیلی وقتا دیده نمیشه، تغییرات تکنولوژیکان.
ابزارها تغییر میکنن، یک دفعه بحرانی ممکن است به وجود نیاد در یک رشته، ولی به دلیل اینکه ابزارهای جدید اومده، شیوهها، روشهای جدید به وجود میآد، این روشها پارادایم را ممکن است تغییر بدن.
فکتهای جدید، یک دفعه یک انبوهی از فکت ظاهر میشه، مثلاً شما فکر کنید الان با هوش مصنوعی بتوانید بروید یک کارهای خیلی اساسی روی متون بکنید برای مثلاً نقد متنی و مقابله متون و این حرفا، یک دفعه یک چیزهایی پیدا بشود.
یک کشفیات جدیدی که نتیجه ابزارهای جدید، روشهای جدید، فکتهای جدید در اثر تغییرات تکنولوژیک به وجود میآید. مثلاً بزرگترین انقلاب علمی که انقلاب کوپرنیکی بوده در واقع یک تغییر خیلی بنیادی، دیگر نمیشود تغییر تغییر در سوپر پارادایم باید بگوییم. آن دیدگاههای ارسطویی تبدیل به دیدگاه مدرن شد، اینها معمولاً کسی خیلی به این اشاره نمیکند که تلسکوپها به وجود اومدن و خیلی مؤثر بودن که این اتفاقها بیفتد.
شما اگر گالیله تلسکوپ خودشان نساخته بود، شاید این اتفاق در آن زمان نمیافتاد. ابزارهای اندازهگیری دقیق مثل ساعتها، ساعتهای دقیق باعث شد که بتوانیم یک سری کارهای جدید بکنیم. این کار را نمیشد کرد. شما ابزار به دست میآرید، تواناییهاتون بیشتر میشه، طبعاً کارهای جدید میکنید.
اصلاً یک عده تعجب میکنن، مثلاً یونانیها چرا این کارها را نکردن؟ خیلی جوابش این است که به اندازه کافی ساعت دقیق نداشتن. عدسیها، تکنولوژیای که بتونن عدسیهایی تا این حد دقیق و صیقلی و خوب بسازن وجود نداشته.
اینها مثلاً در هلند برای اولین بار این کارها، این پیشرفتهای تکنولوژیک به وجود آمد. گالیله تلسکوپ خودش را ساخت، یک چیزهایی دید که نتیجهاش این شد که مثلاً باور پیدا کرد به اینکه تئوری کوپرنیک درست است.
تغییرات اجتماعی و هدف تسلط بر طبیعت
کوپرنیک تا آن موقع یک دیدگاه مثلاً تئوری محاسباتی جالب بود ولی پشتیبانی تجربی به آن صورت نداشت. بنابراین تغییرات تکنولوژیک مؤثرن. تغییرات اجتماعی، ببینید جایگزینی سوپر پارادایم علمی، ساینتیفیک به جای ارسطویی تا حدود خیلی زیادی وابسته است به تغییرات اجتماعی که در اروپا به وجود آمد.
یعنی اصولاً الان کسانی که تاریخ علم و فلسفه علم کار میکنن، فکر میکنند دیگر شکی در این ندارند که اینها حاصل این بود که مثلاً نگاه شناختی تحت چیز قرار گرفت، سیطره نگاه چه میگن؟ تکنولوژیک. یعنی هدف از شناخت به هدف به تسلط پیدا کردن به طبیعت تغییر کرد. پارادایم به این دلیل عوض شد.
مثلاً آزمایش، آزمایش، مطالعه ریگولاریتی، اینها تبدیل شدن به مسائل اصلی، یعنی روش جدید علمی به وجود آمد. نه فقط ابزار جدید داشتیم. اصلاً چیز جدیدی را میخواستیم، کار جدیدی میخواستیم بکنیم. کاری که در ساینس انجام میشود از نظر هدف کاملاً متفاوته با آن کاری که ارسطو میخواست انجام بده. اینکه نهایتاً ساینس مثلاً در فیزیک به یک جایی رسیدیم که نامفهومه، این اصلاً چیز عجیبی نیست.
برای خاطر اینکه از روز اول دنبال فهم نبودیم واقعاً وقتی که این روش علمی جدید را به وجود آوردیم. این روش جدید علمی این است که بتوانیم از ریگولاریتیها استفاده بکنیم، ریگولاریتیها را بشناسیم، بتوانیم نتایجی را پیشگویی بکنیم، بر اساس آن پیشگوییها میتوانیم تکنولوژی به دست بیاریم.
اینکه من یک مدل مثلاً ریاضی بسازم که یک چیزی را باهاش بتوانم محاسبه بکنم، این واضح است که مستقیماً لزوماً منجر به شناخت نمیشود.
من یک سری پارامتر دارم اندازه میگیرم و برام مهم نیست زمان چیست. اصلاً نمیخواهم زمان را بشناسم. فقط احساسم این است که خب را دارد کار میکند. را تعجب نکنید که بعد از آن مد انیشتین رسماً زمان را تعریف میکنه، میگوید آن چیزی که با ساعت اندازه میگیریم.
دیگر آن مفاهیم فلسفی و عمیقی که میخواهیم ببینیم واقعاً بیرون چه خبره، طبیعت چه جوری کار میکند و اینها تو حاشیه است. یعنی از زمان گالیله به بعد شما یک کار دیگهای دارید انجام میدید.
هر جایی که رگولاریتی میبینید و میتوانید فرمول برایش بنویسید و این محاسبه انجام بدید، مدل ریاضی در واقع تولید بکنید که باهاش بتوانید نتایج یک سری آزمایش را پیشگویی بکنید، این را در واقع به عنوان موضوع مطالعه خودتان قرار دادید.
این اصلاً در قرون وسطی مطالعه نمیشد. در یونان یک چنین مطالعهای انجام نمیشد. اینکه بیکن را پدر علم جدید یک عده میدانند برای اینکه این مبانی را اینکه باید مثلاً برویم به طبیعت مسلط بشیم، باید اکسپریمنت انجام بدیم، این مبانی فکریشو آن در واقع قبل از اینکه گالیله و اینها ظهور بکنند داده بود.
بنابراین یک شما کل تاریخ اروپا را که میبینید، فضا اینجوری است. فضا فضای این است که به قدرت برسیم. پروتستانتیسم که ظهور کرد، اینکه وظیفه داریم که طبیعت را تغییر بدیم، به طبیعت مسلط بشیم، اینها یک مثل یک ایدئولوژی در اروپا به وجود آمد. یک فضایی به وجود میآید.
پیچیدگی واقعی تغییر پارادایم
ممکن است آدمها نسبت بهش خودآگاه هم نباشن ولی نهایتاً تبدیل میشود به یک تغییر پارادایمهایی در مثلاً مطالعات علمی که در یک زمینهای داریم انجام میدهیم.
به هر حال مسئله خیلی پیچیدهتر از این است که فکر کنیم که اونطوری که خیلی آدمهایی که در یک رشته هستند فکر میکنند که تغییر پارادایمها اینجوری ما داریم یک چیزی را مطالعه میکنیم، وقتی تغییر پارادایم پیش میآید که به یک مشکل، به یک فکت مثلاً علمی جدیدی در اینجا میرسیم، بعداً مجبور میشویم پارادایمها را عوض بکنیم.
واقعیت اینجوری نیست. یعنی نیازهای اجتماعی، فرهنگی و تفکرات فلسفی که از بیرون اومده، مثل همین اتفاقی که در اروپا افتاد، تغییرات ایدئولوژی و اینها باعث تغییرات میشود. گاهگداری هم ممکن است یک آدم خیلی مهمی، این هم من شخصاً فکر میکنم اصلاً گفتنش خیلی شاید درست نباشد ولی چون خیلیا بهش اشاره میکنند که یکی از عوامل تغییر پارادایم ظهور دانشمندهای استثناییه.
در یک رشته یک دفعه یک نفر میآید آنقدر کارهای مهم انجام میدهد که یک دفعه مثلاً فرض کنید پارادایم تغییر، معمولاً فکر میکنم خود آن آدم اندیشهاش تحت تأثیر یک سری چیزهایی که هست، همینایی که الان گفتم، بالاخره هست. بگذریم. یعنی حس من این است که اگر آن آدم بزرگ ظهور نکند هم تغییر پارادایم با یک تأخیری احتمالاً اتفاق میافتد.
به هر حال مسئله ساده نیست دیگه، مسئله پیچیدهست.
دوران ردیهنویسی از قرن هفتم
کاری که من میخواهم بکنم این است که از روز اولی که مطالعه قرآن در غرب شروع شد، یک بررسی کلی بکنم و نشان بدهم که مثلاً در چند مرحله چه پارادایمهایی به وجود آمده و الان در چه دورانی هستیم تو مطالعات قرآنی در غرب و چند تا مثلاً پارادایم رقیب وجود دارد و هر کدام در واقع اختلافهاشون با همدیگر چه هست.
خب، دو تا کار میخواهم بکنم که مورد رضایت افرادی که الان در مطالعات قرآنی غرب هستند نیست. یکی اینکه از اول شروع کنم، یعنی از زمانی که تو قرن هفتم، هشتم مسیحیها شروع کردن درباره قرآن اظهار نظر کردن، یهودیها کمتر، مسیحیها بیشتر، که دوران طولانی قرنها طول کشیده، اسمش را میتوانیم بگذاریم دوران ردیهنویسی، یعنی مطالعات قرآنی، مطالعه اسلام به قصد نوشتن ردیه.
اینکه من میخواهم یک بحثهایی مطرح بکنم، بگویم که این مثلاً دین جعلیه، دین خوبی نیست، مسیحیت بهتره، یهودیت بهتر است و الی آخر. معمولاً کسانی که مطالعات قرآنی کار میکنن، دوست دارند که تاریخ خودشونو از بعد مثلاً رنسانس، از بعد از دوران روشنگری شروع بکنن، بگویند ما وارث مثلاً مطالعات قرآنی دوران روشنگری هستیم.
بنابراین از اینکه خیلی عقب برویم خوششون نمیآید ولی به نظر من کار خوبی است برای خاطر اینکه بالاخره این گرایش و این پارادایم این شکلی که به وجود داشت تا قرن نوزدهم، بیستم همینجور در به موازات مطالعات قرآنی که بعداً بعد از رنسانس و روشنگری شکل گرفت حضور داشت، هنوز هم حضور دارد و این تأثیرات جدی به نظر من گذاشته.
پیوند مطالعات قرآنی و مطالعات بایبلی
حالا اینکه یک نفر خوشش نیاد در چون اینها خیلی به نظر مفتضحانه میرسد برای خاطر اینکه کاملاً جانبدارانه است، مغرضانه است، جنبه علمی و اینها ندارد ولی تأثیر خودش را گذاشته. بالاخره این هم یک پارادایمی بوده. من حالا دفاع میکنم به یک جایی که رسیدیم از اینکه این خوب است که اینها را هم جزو تاریخ مطالعات قرآنی بیاریم.
دومین کاری که میکنم که باز ممکن است خیلی مورد رضایت نباشد این است که یک بخشی از بحث را میخواهم اختصاص بدهم به تاریخ مطالعات بایبلی برای خاطر اینکه از نظر من خیلی واضح است و از نظر کسانی که مطالعات قرآنی کار میکنند ممکن است خیلی مطلوب نباشد گفتن این حرف که به شدت مطالعات قرآنی تحت تأثیر مطالعات بایبلی بوده.
یعنی شما میتوانید مطالعات بایبلی را که از مثلاً فرض کنید قرن از رنسانس به بعد، از دوران روشنگری به بعد شروع شده، تقریباً هر کاری که آنها کردن با یک تأخیری در مورد قرآن هم انجام شده. خیلی از مفاهیم، چارچوبها، روشها به ارث رسیده.
شاید یک مورد فقط باشه بتوانیم بگوییم که مطالعات قرآنی یک جوری نسبت به مطالعات بایبلی در آن قدیمیتر و پیشروتره که آن هم خیلی نکته مثبتی شاید حساب نشود ولی اصولاً شما انواع نقدها و رویکردهایی که وجود دارد در مطالعات قرآنی ریشهاش را میتوانید پیدا بکنید.
یک قرن، دو قرن، سه قرن عقبتر بروید ببینید که در مورد کتاب مقدس همان کارها انجام شده و خیلی مثلاً مورد توجه قرار گرفته و بعداً هم مشابهشو در مطالعات قرآنی انجام دادن.
اینکه میگویم خوششون نمیآید معمولاً افرادی که در یک زمینه کار میکنند دوست ندارند بگویند که ما وابسته مثل یک زائدهای بر یک رشتهای مثلاً بزرگتری هستیم. حس استقلال را بیشتر دوست دارم. آنقدر این واضح است که منکر این نیستند ولی معتقدن که الان مستقل دارند کار میکنند.
میدونی یعنی آگاهن به اینکه کجاها تأثیر پذیرفتن، کجاها. الان دیگر اینطوری نیست که خود مثلاً تمام کارهاشون را کپی کرده باشند از کارهای آنها. یک جوری به یک اگر در گذشته مثلاً فرض کنید خیلی کارهاشون حالت استقلال نداشته، الان دیگر به یک حالت مستقلی رسیدن.
چرا مسیحیان ردیه نوشتند و یهودیان کمتر
بنابراین این دو تا ویژگی را در کنار همدیگر این مرور تاریخی که من میخواهم بکنم دارد که یک خورده شاید از یک جاهایی غیرعادی باشه.
یکی اینکه از خیلی وقت قبل شروع میکنم، یکی هم اینکه یک وقت نسبتاً خوبی را اختصاص میدهم به مرور مطالعات کتاب مقدس در اروپا. میشود اگر حالا پاشدید درم ببندید. خب. دوران اول که مثلاً از قرن هفتم میلادی شروع میشود تا دوران رنسانس، همان عنوان خوب برایش دوران ردیهنویسی. همه ادیان دارند بر علیه همدیگر شاید ردیه مینویسن. پدیدههای خیلی جالبی وجود دارد.
یعنی حالا من حقیقتشو بخواهید واقعاً احساس میکنم مفیده مرور کردنش ولی شخصاً اصلاً به این دوران چون علاقه دارم نمیتوانم شاید ازش صرفنظر بکنم. خیلی کتابهای جالبی نوشته شده، خیلی بحثهای جالبی از سمت طرفین انجام شده.
پدیدههای ببینید یک پدیده خیلی جالب این است که که روش بحثم هست که چرا اینجوری است که تو قرون اولیه تا مدتها بسیار به ندرت شما ردیه از طرف یهودیها میبینید بر علیه اسلام.
تقریباً همهاش ردیهها را مسیحیها مینویسن. و اینکه این در چیه؟ چرا یهودیها؟ یهودیها میدانید سنت علمی بسیار قویای دارند. یعنی اگر بخوان ردیه بنویسن، من فکر میکنم از مسیحیها خیلی بهتر ردیه مینویسن. ولی خاموشن تقریباً.
خیلی بحثه که مثلاً چرا اینجوری بوده؟ آیا بوده؟ از بین رفته که خب این تقریباً محاله برای خاطر اینکه هیچ دلیل خاصی وجود ندارد که مثلاً یک انبوهی از ردیههای مسیحی باقی مانده ولی مال یهودیها مثلاً باقی نمونده.
به نظر میرسد که قطعیه که خیلی کم، نه اینکه اصلاً ننوشتن، هیچ کاری نکردن، ولی خیلی کم بوده. موضوع خوبی است برای فکر کردن دیگر که و نظریههایی هم وجود دارد که چرا اینجوری است.
من شخصاً برای به عنوان شروع مطلب فکر میکنم بد نیست برای اینکه موقع تفاوت موقعیت یهودیها و مسیحیها را اگر درک بکنیم شاید خوب بفهمیم که مسیحیها چرا اینقدر در واقع فعالن و چرا این کار را دارند انجام میدهند قرنها.
اسلام در یک زمانی ظهور کرد که مسیحیت به نوعی در حالا نمیخواهم بگویم اوج موفقیت، ولی به یک موفقیتهای بزرگی دست پیدا کرده بود. دین رسمی امپراتوری روم شده بود. تمام این مناطق شامات و اینجاهایی که فتوحات انجام دادن مسلمانها دست مسیحیها بود. بنابراین اسلام در واقع جنگش با مسیحی و یهودیها جایی نبودن.
یهودیهای اقلیت منفوری در همین سرزمینهای مسیحی بودن. بنابراین شما یک خورده سیاسی فکر کنید، یهودیها ناراحت نبودن از ظهور اسلام که بخوان اسلام را تضعیف بکنند. دشمن اصلیشون مسیحیها بودن و مسلمانها داشتن اینها را شکست میدادن و خوار و خفیف کرده بودن و بنابراین طبیعی که یهودیها شاید بیشتر میل داشتن ساپورت بکنن، نه اینکه اسلام را بپذیرن و ترویج بکنند.
ولی چرا باید به اسلام لطمه بزنن؟ دشمن دشمنشونه دیگر. یک جوری باهاش دوستن. تقریباً از نظر تاریخی مسلمه که یهودیها حتی در لشکریان در لشکر مسلمانها که اورشلیم را فتح کردن، سرباز داشتن. یعنی همراه مسلمانها با مسیحیها جنگیدن برای فتح مثلاً سرزمین مقدس. بنابراین یک جوری مسلمانها را به مسیحیها ترجیح میدادن ظاهراً.
تبدیل جمعیت و انگیزهٔ ردیه
برای همین انگیزه ظاهراً نداشتن خیلی که بیان اسلام را مثلاً زیر سؤال ببرن یا ایمان آنها را تضعیف بکنند. نکته دوم فکر میکنم این است که مشکل اصلی مسیحیها چه بود که ردیه مینوشتن؟ مشکل اصلیشون این بود که سرزمینهاشون فتح شده بود، سرزمینهایی که اکثریت مسیحی بودن و این مسیحیها داشتن کانورت میکردند. اینها تحت تو آن سرزمینها دینشون را داشتن تغییر میدادن.
به تدریج از قرن دوم هجری به نظر میآید که ما آمار دقیقی نداریم ولی حدسیات این است که از قرن دوم هجری به شدت افزایشی بود تعداد مسیحیهایی که تحت حکومتهای اسلامی مسلمون میشدن. حالا به هر دلیلی. دلایلش خیلی طبیعی است دیگر. شما حداقلش این است که به نفعتونه که مسلمون باشید. آنجا زندگی میکنید.
از نظر منافع اقتصادی و مثلاً رتبه اجتماعی و اینها ممکن است انگیزه پیدا بکنید. زمینه فراهم بود و این اتفاق داشت میافتاد که اینها کانورت بکنند. یهودیها کمتر کانورت میکردند. اصلاً جنس دین یهودی به دلیل قومی بودن و اینها خیلی اینطوری نیست که شما امروز بگویید من یهودیم. یهودی بودن تو ذات اینهاست. میدونید؟ همانجوری که نمیشود یهودی شد، راحت هم نمیشود از یهودیت.
تو یهودی به دنیا میآیی و اصلاً یهودی بودن یعنی عضو این قوم بودن و خیلی اصولاً یهودیها در طول تاریخ کانورت نکردن. پس چه خطری الان یهودیها را دارد تهدید میکند که بخوان ردیه بنویسن، بخوان بر علیه اسلام؟
من شما ردیههای مسیحی را که نگاه میکنید به نظر من این حالا من در یک تحقیقی این را ندیدم و خودم هم به اندازه کافی به این قصد مثلاً ردیهها را نگاه نکردم ولی به نظرم میآید دو تا خط جدا از هم در واقع تو ردیهها وجود دارد.
یک سری ردیهها در واقع نوشته شد درمورد مسیحیها که کانورت نکنن و بعداً با یک تأخیری یک سری ردیه نوشته شدن که مخاطبشون مسلمونان. در واقع کتابایی نوشته شده نه اینکه مسلمانها بخونن.
اینکه مبشر مبلغین مسیحی از این ردیهها استفاده بکنند و مسلمانها را جذب مسیحیت بکنند. این مثلاً ردیههایی که مخاطبای حالا بگذارید من نمیخواهم تفکیک بکنم ولی کلاً آنهایی که برای کانورت کردن مسلمانها نوشته شده معمولاً مؤدبانهترن. آنهایی که برای مسیحیاست پر از بد و بیراه مثلاً به شخص پیغمبر و این حرفان. خیلی ادبیات تندتری دارند.
حالا من یک آماری، آمار هم یک سر دستی یک بار دیدم برای اینکه این تثبیت بشود تو ذهنتان که واقعاً این اتفاق داشته میافتاده تو قرن اول هجری حدود ۱۰ درصد جمعیت این جاهایی که فتح شده بود مسلمون بودن و تو قرن چهارم حدود ۵۰ درصد و تو قرن ششم اکثریت مطلق. بنابراین ظرف حدود ۴، ۵ قرن شما تمام این جمعیت از جمله مسیحیهایی که تو این مناطق زندگی میکنند دارند کانورت میکنند.
بنابراین یک خطر جدی در واقع دین مسیحیت را تهدید میکند. بنابراین یک جوش و خروش فوقالعادهای دارند از همان قرن هفتم که بر علیه اسلام مطلب بنویسن و یهودیها کمترین کار را کردن.
بفرمایید. یک نتیجهای نیست که کلاً مسیحیها شریعت را گذاشتن کنار خب ولی خب مسلمانها خیلی شریعت نزدیکتری داشتن به یهودیها اینها خب یعنی یهودیها احساس نزدیکی بیشتری به مسلمانها میکردن؟ آنها قشنگ حالا نمیدانم والا به هر حال هر دوتاشون دین اسلام را یک دین جعلی میدونستن.
پیامبرشو پیامبر نمیدونستن و فکر کنم هر دوتاشون هم احساسشون این بود که اینها از نشانههای آخرالزمان و دیگر مسیح قرار است ظهور بکند چه مسیح اینها چه مسیح آنها و احساس خوبی قطعاً نداشتن.
تو قرآن هم شما میبینید میگوید که یهودیها بله دشمنترن مثلاً حداقل در توصیف آن چیزی که در آن زمان هست دارد میگوید نه اینکه تا ابد اینطوری خواهد بود. ولی به هر حال هیچ چیز ندارد یعنی جا برای فکر کردن دارد.
این یک پدیدهست. اینکه ردیهنویسی بین یهودیها متداول نبوده و بین مسیحیها بسیار متداول بوده. اینکه چرا این اتفاق افتاده بحثیه که در مقاله و کتاب و اینها میتوانید در موردش پیدا کنید که بحث میکنند.
پارادایم ردیهنویسی مسیحی
خب بگذارید من از اولین میخواهم یک خورده از همینجا یک پارادایمی شکل میگیرد دیگر. یعنی شما یک از یک دیدگاه مسیحی میخواهیم درباره قرآن مثلاً بحث بکنیم. اینکه ردیهها روی چه چیزهایی انگشت میذاشتن و چه جوری استدلال میکردن، چه چیزهایی را پیشفرض میگرفتن، اینها در واقع قابل مطالعهست.
شما میتوانید از مجموعه این فعالیتی که در نزدیک ۱۰ قرن مسیحیها انجام دادن یک چیزی دربیارید، یک خطوط کلی، یک چارچوب کلی فکری دربیارید که بر اساس آن در واقع مینوشتن و بحث میکردند. بگذارید از نظر تاریخی دو تا ردیه خیلی مهم نزدیک به ظهور اسلام وجود دارد که هر دوتاشون تو همین منطقهی در واقع تو خاورمیانه تو همین منطقهی عراق و شامات و اینها نوشته شده.
یکیش ردیهایه که تحت عنوان «الرساله» یک مسیحی عرب نوشته الکندی، عبدالمسیح اسحاق الکندی که حالا داستانش میگویند این است که در مکاتبه با یک عرب مسلمانشدهای سعی کرده که توضیح بده که چرا اسلام دین بدیه و مثلاً مسیحیت بهتر است و این حرفها. خب این بارها بعداً تجدید چاپ شده تو مجموعههایی که تو قرون وسطی چاپ میشده این آمده و خیلی تأثیرگذار بوده.
اینکه من بیشتر باهاش آشنا هستم، ردیه خیلی خیلی معروفیه که یوحنای دمشقی نوشته. اولاً آدم بسیار بسیار مهمیه، جزو به اصطلاح آبای کلیساست، آدم خیلی معتبریه، خیلی بهش احترام میذاشتن. یک کتاب بسیار مفصلی در واقع با حجم زیاد نوشته که یک بخشیش درباره اسلامه. و اسلام را به عنوان در کنار این جالب است که کتاب بر علیه بدعتهایی که در مسیحیت پیش آمده نوشته شده.
و یکی از این بدعتها اسلامه. یعنی کاملاً اسلام را به عنوان یکی از فرقههایی که بدعتی در واقع در مسیحیت ایجاد کردن نگاه میکند. این خودش نشان میدهد که بالاخره یک نزدیکی از نظر افکار و عقاید اینکه خب شما میبینید یک مسلمونهایی هستند اینها مسیح را قبول دارند ولی مثلاً میگویند پیامبره.
تثلیث را قبول ندارند. چون همه اینها قبلاً در بدعتهای دیگر تو مسیحیت بوده، یعنی افرادی که تثلیث را قبول نداشتن، مسیح را به صورت انسان، پیامبر میدیدن و این حرفها و یک چیزی که در تمام این ردیهها به شدت دیده میشود این است که تمرکزشون وقتی قرآن را میخوانند را آن آیاتیه که مربوط به مسیحیت و مریم و اینجاها را خیلی برایشان بولده دیگر که اسلام درباره مسیح چه گفته، درباره حضرت مریم چه گفته.
بعد تا حدودی آشنا هستند به اینکه بعضی از این فرقههای حاشیهای مثلاً فرض کنید درباره ولادت عیسی از مریم یک داستانهایی که در Bible نیومده، در انجیلها نیست را نقل میکنند و چون این در قرآن یک چیزی مشابهش میدیدن، این حس اینکه اینها جزو آن بدعتگذارهای مثلاً نزدیک به فلان فرقه هستن، این نظرشون را در واقع جلب میکرد.
مضامین اصلی ردیهها
بیشتر از هر چیزی عقاید توحیدی و ضد تثلیثی که در قرآن روش تأکید شده بود، نزدیک میکرد به قرآن و بعضی به بعضی از فرقههای توحیدی که در خود مسیحیت وجود داشتن و تو حاشیه بودن. من یک خلاصهای از بعضی از این ردیهها سعی کردم یک نکاتی را که اینها روی چه چیزهایی تأکید میکردند جدا بکنم.
ببینید اولاً بگذارید حالا یک یک نکته دیگر هم که همان بحث قبلی که کردم بهش مربوطه، مسیحیها به عنوان یک دینی که خودشان را دین آخر میدونستن و منتظر ظهور مسیح بودن، مثل اینکه انتظار اینکه یک دفعه یک دین جدیدی بیاید و اینجور شکست بخورن را نداشتن. خیلی برایشان بالاخره این برای خودشان و پیروانشون شوکآور بوده.
تقریباً بدون استثنا این ردیهنویسهای اولیه پیامبر اسلام را معادل با دجال، Antichrist میگرفتن. یعنی تو آن روایتهای آخرالزمانی که نزدیک به آخرالزمان یک دجالی ظهور میکند و همه را نمیدانم گمراه میکند و این حرفا، اینها احساسشون این بود که خب این همان چیزی است که به ما وعده داده شده و این خیلی مؤثر میتونست باشه در حفظ ایمان مسیحیها. یعنی این شکست را زمینه ظهور حضرت مسیح در واقع قرار بدن، اینکه ظهور خیلی نزدیکه.
الان ما در ایران هم هر وقت اوضاع خیت میشه، بحثهای ظهور و اینها داغ میشود دیگر. مردم بالاخره به جای اینکه احساس شکست بکنن، حس پیروزی پیروزی نهایی و غریبالوقوع و اینها مثلاً بهشان دست میدهد.
این خیلی در ردیهها شایعه که به هر حال پیامبر را با بدترین اوصاف در موردش صحبت میکنند و حالا لحن مؤدبانه و توهینآمیز و اینها نوسان دارد دیگر ولی کلاً این عقیده که پیامبر تابع مثلاً شیطان و این حرفاست خیلی متداوله.
ولی من میخواهم آن چیزها یک یک مقدار در مورد محتواشون اینکه به چه چیزهایی ایراد میگیرن، چه جوری بحث میکنن، یک نکاتی بگویم. تقریباً تو آن ردیههای اولیه یک چیزی که خیلی غلبه داره، خیلی پررنگه این است که درباره خود شخصیت پیامبر سعی میکنند شخصیت پیامبر را مخدوش نشان بدن. چون قرار است بحثهای پارادایمیک بکنیم اولین نکته این است دیگر.
از نظر مسیحیها و تبعاً یهودیها آن چیزی که بدیهیه این است که کتاب دین خودشان حقیقت محضه. بنابراین هر اختلافی که ببینن بین مثلاً یک داستانی در Bible نقل شده اگر داستان مشابه در قرآن نقل شده و یک اختلافهایی دارد این نشان میدهد که این ایراد دارد. یعنی این برایشان این بدیهیه دیگر که شما هر اگر یک چیزی کم گفته شده نشان میدهد که داستان را خوب بلد نبودن.
اگر اختلاف دارد که اصلاً اشتباهی فهمیدن داستان را. چیز اضافه هم که مثلاً خب معلوم است دارند تغییرش میدهند یک اهدافی مثلاً دارند. اگر اسحاق اینجا اسماعیل شده مثلاً به عنوان ذبیح خب یا نمیدونستن اشتباه کردن یا اینکه این در این مورد یک کلکی تو کاره. میخواهند بگویند که جد ما مثلاً ذبیح بوده نه جد شما.
کلاً اینکه در چارچوب فکری ایمانی صددرصدی زندگی میکردند خودشان و پیروان که این چیزها این اخلاق بهترینه این چیزی که ما تبلیغش میکنیم این عقاید قطعیان این داستانها تمامی جزئیاتی که تو Bible آمده اینها درستن آنها اومدن تقلید ما را انجام بدن و بعد مثلاً فرض کن فهمیدن عقاید را بد نقل کردن نمیدانم.
بنابراین اساسش این است دیگر روی یک اختلافهایی پیدا بکنند دست بذارن و به این را به عنوان انحراف و اشتباه در واقع بولدش بکنند.
در مورد خود شخصیت پیامبر با توجه به اینکه مقایسه قرار بشود با مثلاً حضرت مسیح بحث چیه؟ اینکه پیامبر مثلاً تعداد زیادی زن دارد. به پیروانش گفته چهار تا زن بگیرید ولی خودش بیشتر از چهار تا زن گرفت. خیلی زیاد اگر بگویم تو همه ردیهها به این موضوع اشاره میشود. در انجیل نه در کتاب مقدس ازدواج با پسر همسر پسرخوانده حرامه.
اصلاً رسماً آیه وجود دارد که کسی با همسر پسرخوانده خودش ازدواج بکند مرتکب زنا شده. بنابراین این داستان که داستان ازدواج پیامبر با زینب این هم باز پای ثابت ردیههاست. اینکه یعنی خب اصولاً اینجوری است دیگر اینکه ما اینکه کتاب مقدسه بنابراین آن چیزی که آنجا خلاف این است نادرسته دیگر چیزی است که میشود بهش ایراد گرفت.
این کلاً مسائل حول و حوش ازدواجهای پیامبر خیلی خودشان در یک شرایط دوری از ازدواج و اینها بودن و این را جزء تقدس میدونستن و بنابراین پیامبر نمیتواند آدم مقدسی باشه با این زندگی که خود مسلمانها دارند در موردش نقل میکنند. یا بعضی از چیزاش تو قرآن مثل ماجرای زینب مثلاً بهش اشاره شده.
فکر کنم باز یک پای ثابت خیلی بامزه مسئله بهشت مسلموناست که باز در آن مسائل جنسی و اینها مطرحه. دیگر این دیگر افتضاحه دیگر که شما بهشت مثلاً معنوی را که باید مثلاً یک جای پاک و تمیز و اینها باشه این تصور آنجا هم مثلاً با یک امیال جنسی و اینها که آنجا نمیدانم حور و فلان و اینها هست حور و غلمان و اینها این آلوده شده.
بخور بخوره و نمیدانم مثلاً یک چیز خیلی یک تصور خیلی مادی یا من عبارتها تو ذهنم هست چون زشته نمیگویم که در مورد بهشت مسلمانها با چه عبارتهایی تو این آثار صحبت میشود.
اتهام جعل و وابستگی به کتاب مقدس
خب اه من الان فعلاً هنوز فقط چیزی که روش دارم تأکید میکنم این است که یک بخشی از یک بخش ثابت و مهم در واقع این نگاه این است که آن چیزی که در کتاب مقدس آمده آن چیزی که در عقاید خودشان هست آن یک چیز فیکس شده حقیقت مطلقه و این دارد با آن مقایسه میشود.
بگذارید برای اینکه شدت این ماجرا را ببینید من یک اگر امیدوارم اینجا داشته باشم این نقلقول را اگر نه از حافظهام میگویم. اه ببین عیناً یک ببخشید پیدا نکردم حالا امیدوارم.
عیناً این مسئله تو یکی از این ردیها هست. میل داشتم ببینم دقیقاً از تو کدام یکی از این ردیهاست پیدا نکردم که ایراد میگیرد به قصه اصحاب کهف در قرآن. چه ایرادی میگیره؟ که تعداد این اصحاب کهف در قرآن مشخص نشده.
گفته میشود سه، چهار، پنج، شش خودشان هم نمیدونن این چند تاست و تعداد نمیدانم سالهایی که گفته شده که اینها آنجا خوابیدن با اونی که ما میدانیم مثلاً گفته شده ۳۰۹ در حالی که ما میدانیم ۳۲۴ سال بوده.
این داستان اصحاب کهف درست نقل نشده. نمیدونستن تعدادشون چند تاست، نمیدونستن چند سال اینها خوابیدن. اطلاعات حاشیهای در مورد تاریخ و جغرافیاش هم داده نشده. این نمونه یک چیز یعنی یکی دو تا نیستا کلاً داستانهای قرآن ناقصن.
یعنی این شیوه نقل داستانها در قرآن که تاریخ و جغرافیا حذف میشه، حاشیهها کنار میرن، فقط یک هسته مرکزی نقل میشه، این نه تنها به عنوان یک تمهید ادبی جالب بهش نگاه نمیشه، این نشانه جهل و نادانی کسیه که داستان را دارد میگوید و جالب است چرا ماجرای اصحاب کهف را گفتم؟
برای اینکه تو قرآن اصلاً ماجرای اصحاب کهف این است که دارد ایراد میگیرد به اینکه شما وسواس دارید بفهمید اینها چند نفر بودن و اینی که ردیه مینویسه دقیقاً حرفش این است که این معلوم نیست خلاصه چند نفر بودن. بنابراین داستان ناقصه. تا نگید چند نفر بوده داستان کامل نمیشود. این فضای کلی در واقع بررسی چیزهایی که در قرآن آمده قرنها ادامه پیدا کرده.
یعنی همین حالت اینکه اونی که من دارم ۱۰۰ من مثلاً داستان بهشت و جهنم را در ببخشید داستان آدم و حوا را تو تورات بخونی بعد تو قرآن بخونی، اینجا خیلی حالت فلسفی جالبی دارد واقعاً. ببینید چقدر مثلاً روی خندهداره برای یک آدم که Bible را خوانده که تو قرآن فرشتهها مثلاً در مورد خلقت آدم این نیامده تو Bible دیگر قبل از خلقت آدم مجادله دارند میکنند.
واه واه واه مثلاً چه چیز چه حرف احمقانهای. اینکه اتفاق نیفتاده یا مثلاً فرشتهها که بحث نمیکنند. یا همینطور خود آن داستان خیلی شاخ و برگ دارد دیگر اینجا شاخ و برگها زده شده و اینها همه نشانه نقص در واقع حساب میشود. این در مورد همه داستانهای پیامبران هست.
همهجا کوتاهیهایی وجود دارد یا یک تغییراتی که حالا عمداً یا سهواً نشانه نقصه. شریعت اسلامی بگذارید من همین چیزهایی که نوشتم اینجا را بگویم. آها یک چیز بسیار مهم که باز در کل اگر ۱۰ قرن سابقه داشته باشه از تا رنسانس که ۱۰ قرن نمیشود ولی تو ۷۰۰، ۸۰۰ سال حداقل تاریخ ردیهنویسی انگشت گذاشتن روی اینکه همه پیامبران معجزه داشتن و پیامبر اسلام معجزه نداشته به اعتراف خودش.
یعنی مثلاً در خود قرآن و این حرفها اینکه نه مردهای زنده کرده، نه چیزی را شکافته، خیلی همین چیز اطراف مسلمانها، این اصلاً نمیتواند یک چنین آدمی پیامبر باشه برای اینکه معجزه ندارد.
این یکی از چیزهای دائمی چون به شدت مسئله معجزه معجزات مسیح در الهیات مسیحی مرکزیت داره، بنابراین طبیعی است که با آن نگاه شما وقتی به این پیامبر نگاه میکنید که نه یک دانه مرده زنده کنه، بالاخره یک کاری باید کرده باشه دیگر برای اثبات پیامبرش.
اینکه در قرآن حتی آمده که مرتب درخواست معجزه بوده و یک جوری ابا داشتن از اینکه نه معجزهای مثلاً نباید انجام بشود و این حرفها، این نشاندهنده این است که ما نمیتوانیم یک چنین پیامبری را بپذیریم.
بگذارید یک مثال دیگر که قبلاً بهش اشاره کردم و حالا مفصل در موردش بحث کردم از ردیه یوحنای دمشقی الی آخر هر جایی که میخواهند به اشکال ها و تناقض ها و چیزهای نادرستی که در قرآن آمده اشاره بکنند که نشان میدهد که این کتاب نمیتواند کتاب خدا باشه برای اینکه در آن یک چنین ایرادهایی هست به این مسئله اخت هارون اشاره میشود. یکی از باز پاهای ثابت ردیه نویس هاست که در قرآن نویسنده قرآن نمیدونه که که این مریم آن مریم نیست.
آن مریمی که خواهر هارون و موسی است آن مال آن زمانه. این مریم مال این زمانه و به این مریم در قرآن گفته شده اخت هارون.
کلی از این چیزها هست دیگر بالاخره در و یک چیزهای خوب هم البته هست یعنی خوب از این نظر که مثلاً اینکه اخلاق مسیحی که در آن محبت و عشق و اینها هست آن را نمیدیدن در اخلاق مسلمون ها. میگفتند که اینها چه جور پیروان مثلاً یک پیغمبری هستند که مثل ما نیستند.
اتهام خشونت و مادیانگاری خدا
ما خودشان را خیلی متعالی تر از نظر اخلاقی میدیدن نسبت به مسلمون ها. اینها اهل جنگ و خونریزی هستند. اهل زورگویی و ظلم و اینها هستند.
در واقع آن چیزی که از مسلمون ها میدیدن را به عنوان اینکه دینشون اینجوری است و بهشان اینطوری امر شده و این حرف ها مثلاً آیات جهاد دارند و اینها خشونتی میدیدن که این به عنوان نکته منفی به پای اسلام نوشته میشد و خودشان را در واقع منزه میدونستن از یک چنین چیزهایی.
یعنی اخلاق مسائل اخلاقی هم در این ردیه ها معمولاً روش خیلی کار میشود که مثلاً ما اخلاق بهتری داریم و اینها. خب اگر نکات کلی بخواهم بگویم از همین حرف هایی که زدم بالاخره یک سری فکت آوردم. حالا بدونم همین مثال ها را هم لابه لای حرف ها ادامه میدهم. چون هدفم این است که آن فضای کلی آن چارچوب کلی بحث مشخص بشود.
یکی اینکه اسلام مقایسه میشود هرچه در قرآن هست با کتاب مقدس. این اصل فرض میشود. آن حالت فرعی دارد. هر اختلافی داشته باشه اشتباه حساب میشود و این شیوه اصلی در واقع پیدا کردن اختلاط پیدا کردن ایراد در شریعت، اخلاق و کتاب مسلمون هاست.
مثلاً اگر نکته ای در شریعت مثل همین ازدواج با پسر همسر پسرخوانده این خب در شریعت اسلام در قرآن ذکر میشود که این چیز است دیگر.
این حرمتش درست نیست و برداشته شده. ولی خب اگر شما آن را اصل بگیرید اینجا با وجود اینکه خود مسیحی ها کل شریعت یهود را یک جوری به نظر میومد گذاشتن کنار ولی در این نکته خیلی تاکید میکنند که مثلاً این یک خطایی بوده که به وجود آمده. یکی از ویژگی ها بدون شک عدم دقت.
یعنی شما بالاخره بخواهید به یک چیزی اشاره بکنید در این ردیه ها که خیلی مشخصه این است که به دلیل عدم دسترسی به متون اصلی و اینکه مطالعات خیلی عمیق نیست و اینها پر از اشتباهات واضح. یعنی مثلاً گفته میشود که در قرآن اینجوری آمده در حالی که اینجوری نیامده. در این حد خطا وجود دارد. خطا در مورد اینکه مسلمون ها چه میگن، تو قرآن چه نوشته.
یعنی به یک چیزهایی یا به یک احادیث عجیب و غریب و داستان های ساختگی اشاره میشود که من الان این چیزها را تو ذهنم میآید ولی باز مناسب نیست گفتنش برای اینکه خیلی توهین آمیز هستند.
بگذار یک مثال خیلی خوبش که در یکی از ردیه هایی که متاخره نسبت به این دو تا ردیه اول ادعا میشود که مسلمون ها خدا را مادی فرض میکنند و این یک خطای مثلاً الهیاتی خیلی بدیهیه.
دلیلش هم این است که صفت صمد را در مورد خدا استفاده میکنم بعد صمد را اینجوری ترجمه میکند. صمد یعنی یک چیزی که مثلاً سوراخ ندارد. بنابراین جسم تصور کردن. یعنی خودش صمد را میآید بهعنوان یک واژهای که یک معنای کاملاً مادی دارد به اشتباه اینجوری تعبیر میکند و از این نتیجه میگیرد که مسلمانها خدا را مادی فرض میکنند و خب این یک خطای خیلی روشنه.
همینجا نمیخواستم الان بگم ولی یه خط جالبی در این ردیهها هست اونم اینه که اصطلاحاً یا گرایش به چی میگن فایتبک یعنی اون چیزی که خودشون بهش متهم هستن رو به طرف مقابل نسبت بدن. یعنی مثلاً وقتی که خودشون متهمان به اینکه مسیح رو خدای متجسد در نظر گرفتن تمایل دارن بگن که طرف مقابل از من بدتره
مثلاً اون اصلاً میگه که خدا سوراخ نداره. چیزایی که ایرادهای خودشون به نظر میآد یا ردیهها اینجوریان دیگه مسلمونها هم دارن فعالیت میکنن علیه مسیحیها تو میخوای مسیحیها رو محافظت بکنی در مقابل هجوم فکری مسلمونها بنابراین خوبه که یه چیزی که اونا ایجاد میگیرن رو بدترشو به خودشون بگید. به هر حال اینا کاربردیان دیگه
یعنی نوشته میشن برای خاطر اینکه یه فضای فکری شکل بدن که توش کانورت اتفاق نیفته توش اگه بشه مسلمونها برعکس به این سمت بیان که میگن باز به نظر من این دو نوع ردیه با دو تا مخاطب مختلف باید از همدیگه جدا بشه. یه سریاش رو داری یه باور بوده توی جوامع اسلامی
یا مثلاً همین خیلی خیلی خیلی چیز دیگه به اصطلاح در کلام اسلامی تو قرون بذار اصلاً این موضوع رو بذارید کنار. مسئله من مثالم رو برای عدم دقت زدم. مثلاً صمد به اون معنا نیست. تو کتب کلامیاش هم میگه صمد یعنی توپر. یعنی درباره خدا میگه. آره ولی فکر نمیکنم مثل یه توپ توپر منظورش باشه.
خیلی اون به چی میگن اونایی که اهل این بودن که خداوند رو مثلاً مجسم به صورت یه جسم آره، تو ردیههایی که شیعه به سنی انجام داده یا سنی به شیعه انجام داده جفتشون میگن که خدا رو جسمانگار شما در نظر گرفتید. تو قرآن تو قرآن اینجوریه.
ببین الان مسئله اینه که واقعاً شایعه بین مسلمونها این بوده که خداوند مثلاً من میدونم که از نظر کلامی یه اقلیتی وجود داشتن یه همچین اعتقادی ولی تا جایی که من میدونم هیچوقت غلبه نداشتن
یعنی این اعتقاد عمومی مسلمونها نبوده. اتفاقاً در مورد مسیحیها اینکه خداوند در آسمانه و نمیدونم مسیح از رو ابرا میآد و این حرفا بیشتر از این حرفا زدن. قرآن و اسلام از اولش خیلی حالت تنزیهی درش قوی بوده دیگه
اینکه لیس کمثله شیء و این چیزا عقاید کلامی بیشتر متمایل به این بوده که آره از توش درمیآد. تو قرآن هم یه سری آیات هستش که درمیآد. یدالله مثلاً گفته میشه. یا مثلاً عرش استوا مثلاً آره خب بله دیگه
اینکه اگه شما مسلمونها یه همچین اعتقادی درشون غلبه نداشته و اون آیات هم اونجوری تحتاللفظی اگه بخواد شما هر حرفی درباره خدا بزنید با توجه به اینکه لیس کمثله شیء یه چیز میشه دیگه یه جور بالاخره یه تصوری دارید ایجاد میکنید که احتمالاً درست نیست.
یعنی همین آیاتی مثل لیس کمثله شیء و خیلی با آیات شبیه این به نظر میآد که مسلمونها رو باید اجتناب میداد از اینکه اگه یه جاهایی مثلاً یه حرفایی زده شده که به نظر میآد که مثلاً مثل همین علیالعرش استوا معروفه میگن یکی از این متکلمین که معتقده به جسمانیت خداوند به نوعی بوده میگن یه روزی رفت بالای منبر گفت خدا همونجوری بر عرش استوا پیدا کرد که من الان اومدم اینجا نشستم.
حالا معروفه داستانه دیگه. بگذریم به هر حال ببینید این مسئله شما کلاً وقتی که یه چیزی رو بخونید به قصد اینکه رد بکنید دنبال یه چیزی میگردید دیگه یعنی نمیآیید مثلاً نگاه بکنید کل قرآن حالت تنزیهی داره یا نه.
ترجمه و چاپ قرآن در اروپا
سبحانالله مثلاً داریم نمیدونم لیس کمثله شیء داریم و ۱۰۰۰ تا چیز دیگهای که میتونید به راحتی ازش استخراج بکنید که خدای قرآن یه موجود منزه مثلاً دور از ذهن میآد.
ولی از یه سری چیزای یدالله مثلاً گفته شده آقا در قرآن نوشته که خداوند در فضا دقیقاً فضای ردیهها همینجوریه. یعنی صمد مثلاً فرض کنید اگه معنی توپر میده پس خدا رو مثل مثلاً یه توپیچی جسمی در نظر گرفتن که سوراخ نداره. میشه این حرفا رو زد دیگه بالاخره. بیدقتی یعنی همینطور شتابزدگی، بیدقتی یه چیزیه که ویژگی این ردیهها هست.
برعکسش در ردیههای مسلمونها نسبت به مسیحیت، یهودیت هم همینو شما میبینید. یعنی اونا هم اینطوری نیست که واقعاً بایبل رو مثلاً بخونن، میخوان خیلی عمیق بفهمن. دنبال خطا میگردن دیگه. هر جایی به نظرشون یه خطایی برسه میگن. خب، اِ من فکر میکنم این علاقه به ردیهها خیلی داره وقتگیر میشه. بذارید از این جزئیات بگذرم
که به هر حال ببینید تاریخ ردیهنویسی اینجوریه که اِ بالاخره یه روزی تو قرن دوازدهم قرآن ترجمه شده با ترجمه بسیار بد. بعداً متن عربی قرآن رو چاپ کردن و خیلی یه چیزای جالبی آوردن. یه خورده شک دارم که این چیزا رو بگم یا نه. اِ
این ماجرای چاپ قرآن، این قرآن رو بعد از اینکه چاپ اختراع شد چاپ کردن. هم عربی چاپ کردن، ترجمه لاتیناش رو چاپ کردن. بذارید یه چیزی رو نمیتونم صرفنظر بکنم. اِ سر چاپ قرآن مشکل پیش اومد. وزارت ارشادشون مجوز نمیداد که قرآن رو مثلاً چاپ کنید مسیحیها بخونن.
یه اِ پا در میانی کرده لوتر و یه نامهای نوشته که باعث شده که اِ قبول کنن. سالهای آخر عمرش بوده و ۱۵۴۳ اگه اشتباه نکنم تاریخ نامه حالا دقیق نمیدونم. همین همین حدودا. بله؟ ۱۵۴۳ فکر میکنم. مسئله اِ چاپش توی بازل بوده. قبول نکردن.
لوتر یه نامهای نوشته این عین یه بخشی از متن هست که اون نامه. اولاً این بعد از فتح قسطنطنیه است. اِ مسلمونها اِ شما توی آثار مسیحی اروپایی کلاً بعد از فتح قسطنطنیه حتی از یه مدت قبلش یک مدت قبلش کلاً به مسلمانها ترکها گفته میشود.
یعنی دیگر اینکه طرف مقابلشون مسلمانها این ترکها دیگر عثمانیان مثلاً پیامبر ترکها از این اصطلاحات در کتابها و نوشتههاشون زیاد. اینجا در این نامه Luther هم همینطوری هست. این چند تا جملهاش را میخوانم دارد دفاع میکند که خوب است که قرآن را چاپ بکنیم.
که به نظر من کاری بدتر از این نمیتوان به محمد یا ترکها کرد. و هیچ سلاحی نمیتواند بیشتر از این به آنها آسیب برساند. جز اینکه قرآنشان را در روشنایی روز به مسیحیان نشان دهیم تا ببینند این کتاب چقدر سهنقطه و مأیوسکننده است.
آن دو تا اول یک خورده نفرتانگیز گفته و مأیوسکننده است. پر از دروغ افسانهها و همه پلیدیهایی که ترکها پنهان میکنند و توجیه میکنند. یعنی ایده Luther این است که میخواهید که مسیحیها از اسلام دور بشوند قرآن را چاپ کنید بگذارید ببینن در آن چه نوشته.
و این نامه باعث شد که قرآن را چاپ بکنند. یعنی نهایتاً تو همان بازل برای اولین بار ترجمه لاتین قرآن را که البته ترجمه همان ترجمه قرن دوازدهم بود که خیلی ترجمه ضعیف و بدیه پر از اشکال و اشتباه است. ولی بالاخره چاپ کردن.
یک نکته دیگر بگویم باز این از روز اول یعنی از اولین ردیه ها یک مثلاً در ردیه یوحنای دمشقی این مسئله هست.
سؤال از منبع اطلاعات پیامبر
یک سؤالی وجود دارد دیگر که این عربا پیامبرشون این بایبل و اینها را از کجا یاد گرفتن؟
و احتمالاً مثلاً با بعضی از این عقاید بدعت اگر بدعتگذارن بالاخره چه چیزی از منبع اطلاعاتشون چه بوده که تونستن مثلاً فرض کن یک چنین کتابی بنویسن، داستانها را در آن نقل بکنند و اینها.
از همان قرن هفتم این مسئله به عنوان یک چیز در تمام باز ردیها بهش غالباً اشاره میشود که پیامبر معلمی داشته. یک شخصیتی هست به اسم بحیرا یا بهیرا که یک راهب مسیحیه و یکی از کاندیداهاییه که مثلاً آموزگار حضرت رسول بوده و مثلاً داستان و بگذارید من بگویم ماجرا چیست.
در این سیره ها به احتمال زیاد همینجوری برای خاطر مثلاً خود شیرینی و مثلاً داستان درست کردن و نسبت دادن تقدس به پیامبر یک داستانی نقل شده اگر اشتباه نکنم در سیره حالا مطمئن نیستم تو یکی از این سیره های خیلی معروف قدیمی قرآن نقل شده که قرآن پیامبر در کودکی نوجوانی به یک سفری که رفته بوده همراه با کاروان مثلاً تجاری یک راهبی به اسم بهیرا یا بحیرا این را دیده و تشخیص داده که این پیامبر میشود.
این در سیره ها آمده بود. این دستآویز ردینویساست که این بحیرا مثلاً جزو همین بدعتگذارا و اینها بوده، یک راهبی بوده و این به پیامبر یک چیزهایی گفته و یاد داده و پیامبر اطلاعاتشو در واقع از اینجا آورده.
سلمان فارسی هست، ورقه بن نوفل پسرعموی حضرت خدیجه هست، کسانی که دور و بر پیامبر به نظر میرسید بهشان اشاره شده در سیره هایی که مثلاً مسلمانها نوشتن یهودی بودن یا مسیحی بودن بنابراین پیامبر میتونسته ازشان این چیز چیزها را یاد بگیرد.
به هر حال مجموعه اطلاعاتی که پیامبر به نظر در قرآن نسبت به مسائلی که در بایبل مطرح شده خیلی زیاده و بنابراین مثل یک آدمی میماند که آموزش درستحسابی دیده و بنابراین باید دنبال چیز گشت دیگه، دنبال اینکه چگونه و از چه کسی این آموزش را دیده.
من یک نکاتی میخواستم بگویم که این را فعلاً صرفنظر میکنم. بالاخره افرادی بودن در طی این شاید ۷۰۰، ۸۰۰ سال که خیلی با انصاف بیشتر نسبت به بقیه بررسی کردن مسائلی که تو قرآن و اسلام و اینها بوده. راجر بیکن مثلاً یک آدم فوقالعادهایه و غیر از فرانسیس بیکنها، این آدم قدیمیتریه که آدم بینظیریه واقعاً.
یعنی الان در این دهههای اخیر که تاریخ علم را خیلی با دقت زیاد بررسی میکنند و آثار قرون وسطایی را دقیق میخونن، یکی از مهمترین شخصیتهای علمی تاریخ اروپاست. خیلی آدم پیشرویی بوده. در مورد اسلام و قرآن و اینها هم عقیدهاش همین بوده که باید خیلی با دقت خوند و مثلاً باید عربی یاد بگیرید، بروید خود متن قرآن را بخوانید و از این حرفها زیاد زد.
ببخشید من اینها را بیخیال بشوم. ببینید من چند تا نکته میخواهم بگویم دیگر. یکی ویژگی پارادایم این است که اصالت با کتاب مقدسه و آن مثل یک کپیبرداری از این بهش نگاه میشود.
حالا چگونه این اتفاق افتاده، یک آموزگارایی بودن خوب آموزش ندادن و یک چیزی بیدقتی به وجود اومده، این که نگاه کلیه. اصل حقیقت اینجاست، آن یک حقیقتیه که در آینههای مثلاً شکستهای افتاده و بعد بازتاب داده شده.
یک چیزی که میخواهم روش تأکید بکنم بعداً لازم میشود این است که خیلی کم بحث تحریف قرآن تو این ردیها هست و خیلی کم بحث این هست که مثلاً حرفهایی که مسلمانها میزنند بیاعتباره و ساختگی و این حرفها. ببینید هرچه حجم چیزهایی که دنبال خطا در آن میگردن بیشتر باشه طبیعی است که کارشون راحتتره.
مثلاً کسی نمیآید بگوید که این سیره پیغمبر دروغ نوشتن. بلکه میگردن در آن مثلاً یک داستان بهیرا پیدا میکنند ازش سعی میکنند در جهت اهداف خودشان استفاده بکنند.
به ندرت شما در این ردیهها میبینید که بگویند مثلاً قرآن اصلش اگر بگویند قرآن اصلش این نبوده بعد ایراد گرفتن به این چیزی که خب شاید اصلش این ایرادی که تو میگیری در آن نبوده این مثلاً تغییر شکل پیدا کرده.
این که اصولاً شما تو این اگر به عنوان یک پارادایم نگاه بکنید وثاقت قرآن این که کتابی که پیغمبر آوردن همین است و چیزی که مسلمانها در مورد تاریخشون میگویند اصولاً درست است اینها معمولاً و حتی این که عمل مسلمانها مطابق با شریعت و چیز خودشونه میدانید مثلاً این که اگر میجنگن پیغمبرشون بهشان گفته بجنگید که دارند میجنگن.
شک و تردیدی در این ذهنشون نیست که آن کاری که مسلمانها میکنند داستانهایی که مسلمانها میگویند و قرآن مثلاً ممکن است تغییر شکل پیدا کرده باشه و مطابق با اصلش نباشد. همین اوریجینال همین است دیگر اسلام همین است و به همین هر ایرادی که ممکن است میگیرند.
گذار از ردیه به مطالعات علمی
خب دیدگاه طبیعی دیدگاه محققانهای نیست یعنی شما میگویم نه از نظر دقت در زبان و نمیدانم تاریخ و اینها خب خیلی امکاناتشون کمه هدفشون هم اصولاً این نیست که حالا خیلی شناخت عمیقی پیدا بکنم میگویم در طول این ۷۰۰ ۸۰۰ سال نزدیک شاید ۱۰ سال ردیه نویسی یک افرادی بودن که یک مقدار مثلاً با روشنفکرانهتر و متعادلتر برخورد کردن که حالا من واقعاً بگذار این بحث را کلاً بگذاریم کنار دیگر بنابراین یک پارادایم کلی برای ردیه نویسی وجود دارد که یک در چارچوب خاصی این کار را انجام میدهند.
حالا تحول تحولی که تو مطالعات قرآنی پیش میآید که من میگویم تحت تأثیر در واقع مطالعات بایبلیه از رنسانس به بعده. شما از من خیلی حالا زیاد روی این فصل قسمت اول وقت گذاشتم خیلی سریع میگویم که در این رنسانس به بعد چه اتفاقهایی تو مطالعات بایبلی افتاده.
همه اینها بعداً خب به طور طبیعی شما اگر این متن مقدس را دارید مطالعه خب برای اروپاییها متن بایبل مهمتر بود و افراد بیشتری روش کار میکردند. طبعاً اولین تحولات آنجا اتفاق افتاده.
اولین اتفاق مهم تو رنسانس آن به وجود اومدن آن چیزی است در مورد متن بایبل که بهش میگویند نقد متنی. یعنی مقابله کردن نسخههای قدیمی و تلاش کردن برای این که شما نسخه اصلی را سعی کنید بازسازی بکنید.
تو قرون وسطی معروفترین آدمی که این کار را شروع کرد و مثلاً به سرانجام میرسونده یک شخصی به اسم Erasmus که یک نسخه مقابله شدهی کتاب مقدس را چاپ کرده با مقابلهی مثلاً متون یونانی و آن چیزهای قدیمی که در دسترسش بوده و این خیلی مؤثر بوده برای این که چون آن بایبلی که King James چاپ کرده خیلی استاندارد شده آن خیلی وابسته است به این تصحیحی که Erasmus انجام داده.
این اولین چیز است دیگر اولین تکانیه که مطالعات بایبلی در قرآن در اروپا خورده. یعنی تا آن موقع اصلاً کلاً چنان این وثاقت متن و اینها جز بدیهیاته کسی به این فکر نمیکند که شاید یک کلمهای اینجا اصلش جور دیگهای بوده.
امکانات هم به اندازه کافی ندارند مثلاً دسترسی به نسخهها و چند زبانه بودن و اینها هم خیلی شاید اجازه نمیداده و در عین حال آن شور و شوق اینکه این کار انجام بشود هم شاید نداشتن.
بنابراین از آن بحثهای تفسیری اولیهای که دیگر من بهش اشاره نمیکنم اولین حرکت نسبتاً مدرن و مهم این تشکیک نسبت به الفاظ و این که برگردیم برویم ببینیم که نسخههای اصلی توشون چه نوشته اکثریت مثلاً بگیریم ببینیم که این واژه این باید باشه یا یکی دیگر باشه این بالاخره یک جوری شروع یک کاریه که هنوز مسلمانها این کار را انجام ندادن. الان من دفعه قبل گفتم که این کاریه که بالاخره آلمان دارد انجام میشود.
نقد متنی و روشهای بایبلی
مسلمانها همان یک روایت هفت از عاصم مطابق با چاپی که زمان مثلاً سلطان عثمانی انجام شده همین دیگر اصلاً شما حافظ را میتوانید تسبیح بکنید ولی قرآن و اینکه بروید ببینید نسخههای قدیمی چه نوشتن و این حرفها یا قرائت را با همدیگر مقابله بکنید به این نتیجه برسید که این واژه اینجا اینجوری باید بهتر است که قرائت بشود اصلاً کلاً این بحثها بنابراین این حس را بگیرید که همین حرکت در اروپا کار خیلی پیشرویی بوده در مورد بایبل انجام شده تو قرن مثلاً فرض کنید ۱۵ام در دوره رنسانس دیگر قبل از روشنگری بالاخره یک تحولاتی دارد اتفاق میافتد.
آن چیزی که خیلی مهم است که همه آثارش همین الان هم هست که خیلی محتواییتره نسبت به نقد متنی آن چیزی است که بهش میگویند اصطلاحاً نقد تاریخی که مهمترین شخصیتی که در شروعش در واقع نقشبازی کرده اسپینوزاست.
اسپینوزا یهودی بود و کلاً آدمی بود که طرد شده هم هست دیگر یعنی اعتقادات فلسفی خاصی داشت، اعتقاد دئیست بود به اضطراب خدا اعتقاد داشت ولی اعتقاد به معجزات و دخالت خداوند و در تاریخ و اینها نداشت.
بنابراین نسبت به بایبل طبعاً با شک نگاه میکرد. برای اولین بار مثلاً در رساله معروفی که نوشته به صراحت میگوید که برخلاف آن عقیده عامی که وجود دارد تورات نوشته حضرت موسی نیست. بعد از حضرت موسی یک عدهای تورات را نوشتن.
حالا اینکه اصلاً بحث منبعشون چه بوده و این حرفها را بگذاریم کنار. این کارهایی که اسپینوزا شروع کرد حالا تو آن فضای خاصی که در ابتدای روشنگری به وجود آمده بود منجر شد به یک نوع در واقع کارهایی که بهش میگویند نقد منبع و مهمترین آدم نقد منبع یک آدمی به اسم آستروک که با مطالعه این کتب پنجگانه تورات یک چیزی را تشخیص داد و اعلام کرد که حداقل دو تا نویسنده دارد این و در دو زمان مختلف نوشته شده.
این را قبلاً شاید آن بحثهای یهودیت را که داشتم میکردم به این موضوع شاید مفصلتر نمیدانم در چه حدی اشاره کردم که در یک جاهایی نام خداوند یهوه است در یک جاهایی الوهیمه و این دو تا متنا از همدیگر جدا هستند.
یعنی نویسندگان مختلف دارند در زمانهای مختلف و این چیزی که بهش میگویند نقد منبع که در واقع یک بخشی از نقد تاریخیه یعنی شما کتاب را به عنوان یک پدیده تاریخی میخواهید ببینید که چه جوری پیدا شده، چه جوری تحول پیدا کرده، کی در چه تاریخی استاندارد شده مثلاً پنج تا کتاب را به اصطلاح کانونیک کردن بستن دیگر چیزو این از کار اسپینوزا شروع شد. آستروک یک کار خیلی مهم انجام داد.
ولهاوزن و نقد منابع
بعداً کار به اینجا رسید که یک نویسندههایی مخصوصاً یک آدمی به اسم یولیوس ولهاوزن این چهار تا قطعه در تورات مشخص کرد. مثلاً D, E, J, P چهار بخش مختلف که اینها قطعاً از نظر با استدلالهای زبانشناسی از نظر تفاوت مثلاً فرض کنید واژگان، تفاوت استایل به این نتیجه رسید که اینجا چهار تا نویسنده مختلف وجود دارد که این فصلهای اول کتاب مقدس را نوشتن.
نهایتاً کار به اینجا رسید که مثلاً زمان استاندارد شدن تورات ببینید اعتقاد در تمام طول تاریخ این بوده که این پنج تا کتاب انگار از آسمان آمده.
حضرت موسی گذاشته جلوی مردم و نهایتاً اینها با کاری که روی مثلاً از نظر زبانشناسی و اینها کردن و دادههای باستانشناسی اینها را به کار گرفتند اینکه این در طول تاریخ به وجود اومده، نوشته شده و نهایی شدنش به بعد از اسارت بابلی یعنی به نظر میاومد یک شواهدی دارند که نشان میدهد که این پنج تا کتاب به اصطلاح آن نسخه استانداردش بعد از اصالت بابلی به فروش آمد.
خب من عین همین کارها بعداً در مورد کتاب در مورد اناجیل هم صورت گرفت. انجیل را ما از اولش میدانیم یعنی مسیحیها هم انکار نمیکردن که خب انجیلهای فراوانی وجود داشتن نهایتاً تو قرن چهارم میلادی کلیسا این چهار تا را به عنوان انجیلهای رسمی اعلام کرده و بقیه را غیررسمی اعلام کرده.
یعنی این اینکه چیز دیگهای وجود داشته و همین الان اینکه این چهار تا انجیل چهار تا نویسنده دارند این یک چیز جز بدیهیاتی بود که همه میدونستن. ولی در مورد اینکه اینها در چه تاریخی نوشته شدن، توسط چه کسانی نوشته شدن، آیا واقعاً حواریون نوشتن یا نه افراد دیگر نوشتن و تاریخ نگارنده، تاریخ نگارش و جغرافیای نگارش همه اینها زیر سوال رفت.
یعنی شما مثلاً در قرن نوزدهم مخصوصاً یک آدمی هست به اسم Bruno Bauer این یکی از اولین کساییه که سعی کرد نشان بده که انجیلها حتی در قرن اول هم نوشته نشدن، در قرن دوم نوشته شدن و سعی کرد یک دلایلی بیاورد.
حالا اصطلاحاً جزو نظریههای رادیکال حساب میشود ولی خب بالاخره این حرفها در مورد انجیل هم زده شده با یک شواهدی که حالا تا حد چقدر قوی یا ضعیف، شواهد زبانی درون متنی و شواهد تاریخی که از بیرون بود.
من این کتاب را آوردم، میدونستم که نمیتوانم خیلی بحث بکنم. یک کتابیه اخیراً چاپ شده فکر میکنم از یک خانم فاطمه توفیقی. حالا نمیخواهم بگویم خیلی کتاب درجه یک و معتبریه ولی یک مرور خوبی است به همین روشهای تفسیر متون مقدس به این چیزهایی که من گفتم، تاریخچهشون و همینطور ادامهاش، نقد نمیدانم فرمی، حتی مثلاً نقدهای نمیدانم فمینیستی، پساساختارگرایی، چیزهایی که الان متداوله، فصلهای مختلف داره، ۱۰، ۱۲ فصل و انواع این نقدها اینکه ریشهشون چیست و از کجا شروع شدن اشاره میکند که بد نیست.
یک کتاب مروری خوبی است به نظر من. ظرفش این است که سعی کرده اینها را به قرآن هم منطبق بکند و مثلاً خب به نظر میرسد خب آن قسمتهاش خیلی هر فصل آخرش یکی دو صفحه بیشتر نیست که خب مثلاً یک کارهای مشابهی در مورد قرآن انجام شده یا نشده یا میتواند بشود یا نه.
به هر حال کتاب خوبی است برای اینکه شما این تغییر و تحولات و انواع نقد و روشهای نقدی که در مورد Bible به وجود آمد را در این کتاب میتوانید ببینید.
خب اگر حالا مطالعات قرآنی را بخواهید نگاه کنید، خب این ابزارهایی که در واقع در مطالعات Bible به وجود آمده بود که اینها خودشان نتیجه پیشرفتهایی بود که از نظر علمی تو خیلی زمینهها تو اروپا داشت انجام میشد دیگر.
ببینید آشنایی اروپاییها با زبانهای شرقی خب روز به روز بیشتر شده. یعنی کار به جایی رسید که عربی را از خود عربها هم بهتر میدونستن. مثلاً عربها زبان خودشان را بلدن، طرف متخصص زبان عربی بود، عبری و سریانی و نمیدانم هشت تا زبان دور و بر عربها را هم بلد بود. بنابراین خیلی بهتر میتونست بگوید که کدام واژه از کجا اومده، این واژه دخیل نیست.
یعنی یک کارهایی میتونستن بکنند که دانشمندهای مسلمان نکرده بودن و نمیتونستن بکنند. در یک مجامع آکادمیک اروپا یک دفعه از قرن هجدهم به بعد مخصوصاً دیگر تو قرن اوجش، قرن نوزدهمه زباندان بودن، زبانشناس بودن، فیلولوژی خیلی پیشرفت کرد و طبعاً همانطوری که روی مطالعات Bible تأثیر گذاشت، را مطالعات اسلامی آنجا دادههای باستانشناسی اومد، خب اینجا هم آمد.
بنابراین اینکه به طور طبیعی همان اتفاقها را شما انتظار دارید اینور هم بیفتد. متنهای مختلف الان ما مدیون دانشگاه برلین هستیم که از چند قرن قبل شروع کرد نسخههای خطی قرآن را جمعآوری کردن و زمینه را آماده کردن برای اینکه یک متن نقدی مثلاً خیلی یک نقد متنی خیلی دقیقی در مورد قرآن بشود انجام داد که الان در حال یادشون هستند.
قرنهای اولیهٔ شرقشناسی قرآنی
همینطور نقد منبع هم به نوعی در واقع در مورد قرآن حالا با تأخیر انجام شده و همه در واقع انواع و اقسام این چیزهایی که در بررسی Bible بوده. من به طور خاص کارهای خیلی مهم در مورد قرآن من واقعاً نمیدانم چرا ولی قرن مثلاً شانزدهم، هفدهم فعالیت قرآنی بیشتره.
قرن هجدهم یک دفعه یک سقوطیه. خیلی کار مهمی انجام نشده و قرن نوزدهم یک دفعه مخصوصاً نیمه دومش فوقالعاده کارهای مهم انجام شده در اروپا. این هم فکر میکنم درست دارم میگویم یعنی عدم اطلاع من نیست.
واقعاً قرن هجدهم کار خیلی اساسی انجام نشده. شما تو قرنهای قبلترش مثلاً فرض کنید لااقل ترجمههای به زبانهای مختلف اروپایی میبینید. یا یک دیکشنری مانند جالبی تو آلمان چاپ شده از الفاظ قرآن.
ولی قرن هجدهم خیلی کار شاخصی وجود ندارد. حالا سقوط که قطعاً نیست. همین الان من میتوانم یک چند تا کار اسم ببرم ولی در مقابل مثلاً قرن نوزدهم خیلی به نظر میرسد که قرن ساکتیه. قرن نوزدهم دو تا آدم خیلی مهم در مطالعات قرآنی اروپا ظهور کردن که همین چند روز یا حالا چند هفته پیش یک جایی در مورد اثر یکیشون یک چیز جالبی نوشته بود.
یکیشون یک یهودی به اسم Geiger که یک کتابی نوشت تحت عنوان اینکه محمد چه چیزهایی از یهودیت وام گرفت. و دومیش که قطعاً Nöldeke است که آدم یک اسلامشناس و قرآنشناس فوقالعادهایه که یک کتاب عظیمی تحت عنوان تاریخ قرآن نوشته که ما مشابهش در کشورهای اسلامی نداریم. همین الان خود مسلمونها هم معمولاً از کتاب Nöldeke هنوز دارند استفاده میکنند. کتاب خیلی محققانهایه که سالها هم روش کار شده.
یعنی خود Nöldeke که پیر شد، شاگرداش کار کردن و همچنان این واقعاً همچنان مرجعه. یعنی بهش ارجاع داده میشود هرچند که خب دیگر قدیمی شده دیگر بالاخره. در حد همان اطلاعاتی که در آن زمان وجود داشت یک کارهایی انجام داده. کار Geiger احیای آن سنت اینکه چیزهایی که در قرآن هست، در اسلام هست از کجا آمده در دوران بعد از روشنگری.
یعنی شما رد یک نویسا این کار را میکردند با قصد اینکه بگویند خب این کپی کرده و مثلاً درست خوب هم کپی نکرده. و تو دوران روشنگری Geiger در واقع این سنت را احیا کرد و خب خیلی هم ادامه پیدا کرد.
پیدا کردن اینکه چیزهایی که تو قرآن آمده در کدام کتابها، کجاها خب Geiger یک آدمی بود خودش یهودی بود، آدم دانشمند Goldziher هم اسم نبردم. Goldziher هم بالاخره مربوط به نیمه دوم قرن نوزدهمه که واقعاً آن که اصلاً یک دانشمند بینظیریه. فقط هم مسئله اسلامشناسی و قرآنشناسی و این حرفها نیست.
گلدزیهر و میراث او
این نوابغ استثناییه که به اندازه ۱۰، ۱۵ نفر کار کرده در زندگی خودش. این کتاب، آها این چیزی که گفتم چند روز پیش یا حالا نمیدانم یک هفته پیش دیدم یک نفر نوشته بود که خود Geiger فکر نمیکرد که این کتابی که دارد مینویسه اینقدر تحول ایجاد بکند در مطالعات مثلاً تأثیرگذار باشه ولی واقعاً تبدیل شد به یکی از تأثیرگذارترین کتابهایی که در مورد در زمینه مطالعات قرآنی در اروپا نوشته شده.
خب از اسمش معلوم است دیگر که مثلاً داستانها از کجا اومدن، احکام شریعت از کجا اومدن و اینکه تلاش برای اینکه نشان بده که اینها همه ریشه یهودی دارند. نزدیک یک قرن این فرضیه که منشأ اصلی قرآن سنت یهودیه دوام آورد. حداقل ۷۰، ۸۰ سال این ایده غلبه دارد. الان دیگر ندارد.
الان یک پارادایم شیفتی که اتفاق افتاد این است که الان تو مطالعات قرآنی احساسشون این است که قرآن و اسلام نزدیکتر به فِروههای مسیحی هستند تا یهودی. ولی کتاب گایگر با شواهد خیلی زیاد یک فضای اینجوری را ایجاد کرد.
نولدکه و گلدزیهر اینها هم آدمهای مهمی در واقع نیمه دوم قرن نوزدهم هستند. گلدزیهر مشخصاً حالا کتاب قرآنشناسی به آن معنا ندارد ولی در زمینه اسلام کتاب دارد و کار کرده.
خیلی مختصراً اگر بخواهم بگویم نقش مهم گلدزیهر این است که در وثاقت احادیث و سیره خیلی خدشه وارد کرد. یعنی شما الان از یک آدم اسلامشناس آکادمیک بپرسید فکر میکنم اجماع وجود دارد که بعد از گلدزیهر دیگر هیچکس به احادیث اونطوری که قبلاً اعتماد میشد، اعتماد نتونست بکند.
یعنی به اندازه کافی شواهد در واقع نشان داد که خیلی از این مخصوصاً در مورد فقه، خیلی از احادیث از نظر گلدزیهر بعد از اینکه قانون شریعت رواج پیدا کرد و اجرا شد، ساخته شدن که قانون شریعت را نسبت بدن مثلاً به پیغمبر.
این ایدهای بود که گلدزیهر داشت. با شدت بیشتر بعداً تو دهه ۶۰ میلادی قرن بیستم شاخت این را یک درجه قویتر، این اصلاً کلاً دیگر اعتبار احادیث فقهی را به کلی زیر سؤال برد.
گلدزیهر ولی نسبت به احادیث، سیره با شک و تردید نگاه میکرد و خیلی تأثیرگذار بود. نولدکه هم احتمالاً حالا من دستوپاشکسته به کارش اشاره کردم. کتاب تاریخ قرآن را نوشته و چیزی که در تاریخ قرآن شما میبینید این است که خب دارد سعی میکند مثلاً از اسناد و مدارک تاریخی استفاده بکند بگوید که خب بالاخره قرآن کی نوشته شده؟
چگونه نوشته شده؟ آیا مثلاً زمان پیغمبر نوشته شده؟ در زمان عثمان جمعآوری شده و الی آخر. نتیجه کار گلدزیهر و علتی که مسلمانها این کتاب را همچنان ترجمه میکنند و میخوانند و بهش ارجاع میدهند این است که نتیجه کار گلدزیهر این است که همان روایت سنتی مسلمانها که در زمان عثمان این کتاب جمعآوری شده درست است.
بنابراین در عین حالی که نسبت به احادیث و سیره و اینها خیلی با اطمینان، خب مسلمانها که خب یک چیزی که در سیره مثلاً ابنهشام آمده برایشان معتبره آن اگر نوشته تمام شد دیگر نوشته.
ولی نولدکه علیرغم اینکه با شک و تردید به سیره و حدیث نگاه میکند ولی این چارچوب کلی در مورد تاریخ قرآن را میپذیره. در مورد اینکه پیغمبر قرآن بهش قطعهقطعه وحی شده احساسش این است که بررسی خود این کتاب این را تأیید میکند.
یعنی ببینید ویژگی کار نولدکه این است بیشتر از احادیث سعی میکند به خود این کتاب وابسته باشه. اگر میخواهد تعیین بکند چه مکیه، چه مدنیه، اگر میخواهد بگوید که آیا این قطعهقطعه نازل میشد یا یک دفعه مثلاً آوردنش گذاشتنش روی میز، اینها را با بررسی زبان خود قرآن، استایل قرآن این را بهش بیشتر اعتماد میکند تا اینکه در سیره ابنهشام چه مسلمانها گفتن.
یعنی هدفش ردیهنویسی نبود؟ بله؟ هدفش ردیهنویسی نبود؟ اصلاً به هیچوجه نه. میخواست نه اصلاً فضای بعد از دوران روشنگری دیگر ردیهنویسی به آن معنایی که مسیحیها انجام میدادن اینکه گایگر خب بالاخره چون وابستگی به دین یهود دارد شاید شما بتوانید بگویید که میخواهد تضعیف بکند که میگوید اسلام، چون عنوان را نگاه کنید عنوانش این است که محمد چه چیزهایی از یهودیت وام گرفته.
اقتباس کرده مثلاً. خب این یک جوری حس اینکه همان مثل همان ایده ردیهنویسهاست دیگر. اینها بالاخره ببینید استانداردهای پژوهشی خیلی بالاتری دارند نسبت به ردیهها. این تفاوت مطلقاً وجود دارد. ولی خب حالا مثلاً Nöldeke شاید شما بتوانید بگویید یک جوری در ادامه سنت ردیهنویسی این دفعه از طرف یهودیهاست.
Nöldeke اینجوری نیست واقعاً. Nöldeke خیلی آن هم یهودی بوده؟ Nöldeke هم یهودی بود فکر میکنم. بله به کاری که انجام میدهد واقعاً بررسی اسناد و مدارک و بررسی خود قرآن. مهمترین چیزی که کتاب بهش شهرت دارد این است که سعی کرده ترتیب نزول دربیاره. مکی مدنیها را از همدیگر جدا کرده.
پارادایم نولدکه
ببین همین که مکی مدنی را از هم جدا میکند یعنی در اینکه پیامبری بوده تو مکه بوده هجرت کرده آمده تو مدینه این قرآن به تدریج نازل میشده در مکه مثلاً سه دوره هنوزم از این ایده Nöldeke اصلاً یک پارادایم یک پارادایمی به اسم Nöldeke وجود دارد. الان شما این پارادایم یک خورده سنتیتر در مطالعات قرآنی را بعضیها میگویند پارادایم Nöldeke.
برای خاطر اینکه این حرفهایی که زده نزدیک ۱۰۰ سال مثلاً تو همین حال و هوای مطالعات قرآنی تو اروپا انجام دادن. یعنی پذیرش چارچوب کلی آن چیزی که مسلمانها درباره نزول قرآن و پیدایش قرآن گفتن را Nöldeke تو کتابش تایید کرده و وارد خیلی جزئیات شده دیگر مثلاً شما در آثار اسلامی نمیبینید که سوره های مدنی مثلاً به سه دوره تقسیم بشوند.
دوره مثلاً اولیه، میانی و متأخر. ولی Nöldeke یک خورده دقیقتر سورهها را در سه دوره مثلاً تو مکه میچینه. تفاوتهای مثلاً سورههای مکی و مدنی را از نظر استایل بررسی میکند بدون اینکه لازم باشه مثلاً به اسباب نزول که جنبه حدیثی دارند تکیه بکند سعی میکند از روی خود متن مدنی و مکی بودن را مشخص بکند و کلاً یک کار تحقیقاتی خیلی مفصلی انجام داده.
بعداً Schwally شاگردش ادامه داده و الان مثلاً کتاب تاریخ قرآنی که چاپ میشود مؤلفینشو مینویسن Nöldeke و Schwally و دانشجوهای دیگهای هم بودن که کار کردن. یعنی این کار خیلی کار بزرگی بوده و بعد از Nöldeke هم ادامه پیدا کرده. خب این یک پارادایمی دیگر. من الان علت اینکه را Nöldeke تاکید کردم شما بالاخره از دوران روشنگری که حالا تحت تأثیر مطالعات Bible و اینها یک پارادایمی در مطالعات قرآنی شکل گرفت.
خب اساسش این است که همانطوری که یعنی میخواهم یک خورده شما ردیهنویسی را فکر کنید بهش آنجا یک چیزی تحت عنوان کتاب مقدس وجود دارد که اصل و حق و حقیقته. یک کتاب قرآنی وجود دارد که این انسانیه پر از اشتباهه مثلاً ادای آن را درآورده و داریم این را مثلاً در موردش حرف میزنیم.
بعد از روشنگری اینجوری است که آن انسانیه این هم انسانیه. بالاخره در این مشترکن که قرآن کسی در آکادمی مثلاً اروپایی بعد از روشنگری اعتقادی به وحی و این چیزها که ندارد که مثلاً حالا مخصوصاً در مورد قرآن.
یعنی چه طرف وابسته به یکی از ادیان ابراهیمی باشه یا نباشد بالاخره مسلمون نیستند و اعتقاد به وحی ندارند بنابراین قرآن و خود Nöldeke و همه دارند به عنوان یک کتابی که یک آدمی یا یک آدمهایی نوشتن مطالعه میکنند.
همانطوری که در مورد کتاب مقدس مثلاً از دو سه قرن پیش یک چنین ایدهای به وجود آمد و همین کارها را کردن. خب بنابراین با یک مطالعه به اصطلاح تاریخی انتقادی دیگر.
پیشفرض انسانی بودن متن
ما با یک کتابی طرف هستیم فرضمون بر این است که انسان یا انسانها این را به وجود آوردن.
میخواهیم ببینیم که این چه جوری به وجود آمده در چه قرنی چه کسانی کی جمعآوری شده همان سوالهایی که در مورد Bible جواب دادیم آیا یک نویسنده داشته دو تا نویسنده داشته. خب مثلاً از نظر Nöldeke موضوع چند تا نویسنده در مورد قرآن مطرح نیست. جمعآوریش هم بد نبوده. یعنی تقریباً بلافاصله بعد از زمان پیامبر جمعآوری شده.
ولی اگر این را مقایسه بکنید با پارادایم سنتی اسلامی که حالا آنجا به وحی اعتقاد دارند تفاوت اساسی این است که احادیث اینجا معتبرن ولی برای Nöldeke معتبر نیستند. Nöldeke به راحتی یاد نمیکند که در فلان سیره یا فلان کتاب حدیثی چنین چیزی گفته شده یا فلان شأن نزول نشان میدهد که این آیه مدنیه یا مکیه.
کلاً این تفاوت عمده وجود دارد دیگر. انسانی فرض کردن به اضافه عدم اعتماد به سنت آن کتب حدیث و روایت و سیره و این حرفها. در پارادایم نولدکه (Nöldeke) لزومی ندارد شما فرض بکنید که قرآن تحریف نشده. ولی به نظر میآید یعنی شما وقتی اگر یک پارادایمی تحت پارادایم نولدکه (Nöldeke) بخواهید تعریف بکنید اینجوری است که قرآن تغییرات عمدهای نداشته.
همین که بپذیرید که این در زمان عثمان جمعآوری شده، در زمانی که صحابه حضور داشتن، نتیجهاش این است که قرآن تغییر عمدهای نداشته. ولی اینکه حالا ممکن است یک تغییرات کوچیکی داشته باشه این چیزی نیست که قابل انکار باشه به وسیله کسانی که تو این پارادایم کار میکنند.
حالا از اینجا به بعد تا اینکه اینجایی که میرسیم آدمهای مهمی اومدن تا دهه ۷۰ میلادی که به تدریج از این پارادایم دور شدن دیگر.
تو نیمه اول قرن بیستم حداقل دو تا آدم خیلی مهم وجود دارند. یکی مینگاناس (Mingana) که روی نسخههای خطی خیلی کار کرده و اینها اولین کسیه که خیلی جدی این مسئله را مطرح کرده که قرآن در زمان عثمان جمعآوری نشده، مثلاً در زمان عبدالملک مروان به حالت نهایی خودش رسیده.
اونقدری نمیشود گفت که پارادایم شیفتی اتفاق افتاد با حرفهایی که مینگاناس (Mingana) زد، با اینکه آدم خیلی معتبری بود ولی بالاخره خیلیها معتقدن این پارادایم شیفتی که از دهه ۷۰ به بعد تو قرن بیستم اتفاق افتاد مبتنی بر ایدههای مینگاناس (Mingana) بوده.
یعنی مثل نطفه اینجور تفکرات آنجا در آثار مینگاناس (Mingana) وجود دارد. یک کتاب خیلی مهم دیگر هم تو نیمه اول قرن بیستم کتاب آرتور جفری (Arthur Jeffery) که به فارسی هم ترجمه شده تحت عنوان واژههای دخیل در قرآن که واژههای غیرعربی که وارد قرآن شدن و اینها را بررسی کرده.
واژههایی که از فارسی اومدن، از سریانی اومدن، از حبشی اومدن و الی آخر. و کتاب خیلی خیلی معروف و معتبری، هرچند که اصطلاحاً دیگر الان شاید تاریخ مصرفش تمام شده باشه برای دوران خودش ولی خیلی کتاب مؤثری بوده.
چیزی که بارها بهش اشاره کردن آن پارادایم شیفتی که ایجاد شده و الان پارادایمهای موجود را در واقع تعیین میکند این است که از دهه ۷۰ میلادی بعد از اینکه جان ونزبرو (John Wansbrough) دو تا کتاب منتشر کرد تحت عنوان مطالعات قرآنی و محیط فرقهای و آن کتاب خیلی خیلی معروف هاجریسم (Hagarism) منتشر شد تحت تأثیر کارهای ونزبرو (Wansbrough) اینها اگر پارادایم شیفتن به این دلیله که دیگر هیچ اعتمادی مطلقاً احادیث و همه آن چیزی که تحت عنوان تاریخ اسلام هست را میگویند باید بگذاریم کنار و بیایم از را شواهد باستانشناسی، از را سکهها، از روی اظهار نظرهایی که تو کتابهای تاریخی که مثل اینکه شما اینجوری فکر کنید، مسلمانها هرچه گفتن داستان نوشتن.
توجیه کردن، یک چیزی برای خودشان یک چیز درست کردن، تاریخ درست کردن. به قول ونزبرو (Wansbrough) باز این واژه را از مطالعات بایبلی در واقع میگیرد اینکه تاریخی که مسلمانها نوشتن تاریخ نجاتیه.
یعنی همانطوری که مسیحیها مثلاً فرض کنید یک داستانی دارند که مسیحی آمد و نمیدانم مصلوب شد و بعد به آسمان رفت و این حرفها که خداوند اینجوری میخواست در تاریخ دخالت کرد که ما را هدایت بکند و نجات بده، شاید در به زبان قرآنی بخواهیم بگوییم تاریخ هدایت.
اینکه خداوند پیامبر فرستاد، اینطوری شد، اونطوری شد، جنگهایی شد و پیروز شدن و مکه را فتح کردن و این حرفها و مثلاً قرآن نازل شد و خداوند ما را مثلاً هدایت کرد.
کلاً اینها داستانه. یعنی پارادایم جدیدی که تعریف میشود که با نولدکه (Nöldeke) دیگر نمیشود گفت که آن پارادایم قدیمی به اصطلاح شکل گرفته. اینکه نه فقط قرآن یک کتاب انسانیه، نه فقط احادیث خیلی نمیشود بهشان اعتماد کرد، اصلاً نباید شما به احادیث کوچکترین توجهی بکنید.
اینها داستانهای ساختگیه، باید بروید بازسازی بکنید تاریخ اسلام را. از روی چی؟ از روی شواهد تاریخی که وجود دارد که قابل اعتمادند و مخصوصاً مثلاً در کتاب هاجریست به طور افراطی افراطی میگویم چون دیگر الان همه قبول دارند افراطی بوده. اعتماد کردن به گزارشهایی که غیرمسلمونا درباره تاریخ اسلام دادن.
تجدیدنظرطلبی و روایتهای سورئال
خب یک چیزی اصلاً یک فضای جدیدی در مطالعات قرآنی و اسلامی ایجاد شد دیگر. یعنی شما یکی دو دهه من دیروز هم یک یادداشت کوچیکی در تلگرام نوشتم که داستانهای سورئال عجیب و غریب درباره اینکه اسلام چگونه به وجود آمده.
که الان من واقعاً خودم یکی از مصاحبههای آخر عمر خانم پاتریشیا کرون که یکی از نویسندههای هاجریسم دیدم خیلی جالب بود که یک خورده خلاصه با شرم و خجالت و اینها میگفت حالا بالاخره اینها را ما مثلاً آن موقع جوون بودیم نوشتیم و اینها. آن نویسنده دوم مایکل کوک که حالا نویسنده دوم میخواهم بگویم منظورم این نیست که کرون مثلاً اول بود.
دو تا نویسنده داشت. مایکل کوک که کلاً برگشت یعنی ۱۸۰ درجه تغییر موضع داده که از در این پارادایم جدید مثلاً تجدیدنظرطلبی کلاً دراومد و جزو گروهی الان حساب میشود که بهشان نوسنتگرا میگویند. یعنی اصولاً داستانهای اسلامی را قبول دارند. خانم کرون به این شدت شاید این اتفاق نیفتاد ولی خب بالاخره کسی الان نیست که هاجریسم را به عنوان یک کتاب چیز قبول داشته باشه.
به نوعی یک حالت افراطیای داشته دیگر. مثل اینکه شما یک دفعه بدون اینکه دلیل خیلی موجهی داشته باشید بگویید که مسلمانها هرچه گفتن را بگذاریم کنار ولی باید بروید آن چیزهایی که غیرمسلمونا خب آنها هم غرض و مرض داشتن. معلوم است که از آنجا شما چیز درستحسابیای نمیتوانید دربیارید. یعنی اینکه یهودیها نمیدانم مسیحیهایی که آن اطراف زندگی میکردند اکثرشون کساییان که تو جنگ شکست خوردن.
ممکن است بهشان ظلمی شده باشه. اینکه اینها چه نوشتن درباره اسلام؟ اینها چه نگاهی داشتن که مثلاً این دجال آخرالزمان دارد میشه؟ اینکه اعتباری ندارد به آن صورت. این یعنی اگر نامعتبرتر از نوشتههای مسلمانها نباشه، قطعاً معتبرتر هم نیست. آنها هم با اغراضش خودشان بنا به عقاید خودشان یک چیزی دیدن و یک تحلیلی کردن.
ممکن است یک چیزهای بدی که نبوده را نوشتن، چیزهای خوب را پنهان کرده باشند. بنابراین اصولاً اپروچ اپروچ در هاجریسم اپروچ درستی نیست. در این حد افراطی مثلاً شما بیاید.
به اضافه اینکه میزان منابعی که بهش دسترسی داشتن هم مثل الان نیست. یعنی یک دلایلی که آن حالت افراطی از بین رفت این است که منابع جدید پیدا یعنی خود این هاجریسم خیلی تکاپو ایجاد کرد تو مطالعات اسلامی و قرآنی.
از جمله مثلاً اینکه تمام یعنی دایرهالمعارف همه منابع غیر اسلامی در مورد اسلام را جمع کردن. و الان که نگاه میکنید یک آقایی هست به اسم هایلند یک کتاب مفصلش ۱۰ صفحه است نوشته که حتی در آن منابع چینی هم هست. به زبانهای مختلف افرادی که تو یکی دو قرن اول درباره مسلمانها یک چیزی نوشتن.
بعضیاش نامهست. یک نامهای که یک اسقفی نوشته مثلاً به یک نفر و در آن یک پاراگراف یک اشارهای به مسلمانها کردن. همه اینها را سعی کردن مثل دایرهالمعارف جمع کنند. خب الان که نگاه میکنید آن منابعی که نویسندههای هاجریسم بهشان رجوع کردن یک بخش کوچیکی از این منابع است و کاملاً هم گزینشی به نظر میرسد.
یعنی خیلی چیزهای دیگر هست که تو آن کتاب نیامده. خیلی مؤثر بوده در همین که بالاخره یک جنبشی ایجاد کرد در مطالعات اسلامی این کتاب. و همان نوشته و منشأشم نوشتههای ونسبرو بود. و همینطور ادامه پیدا کرد دیگر. افراطیتر هم شد. یعنی مثلاً رسید به اینجا که پیغمبر وجود ندارد نداشته اصلاً شخصی به اسم محمد.
آن کلش وقتی شما منابع اسلامی را بگذارید خب اصلاً نگاه میکنند میبینند که ببینید برای اینکه استدلالهاشون را بفهمید چه جوریه، اصلاً اولین سکههایی که روش محمد رسولالله نوشته شده در چه تاریخیه؟ مثلاً فرض کنید اواخر قرن اول هجری. بنابراین تا آن موقع شما یک یک کلمه مثلاً در مورد محمد نه نوشتهای دارید نه چه. تیپ استدلالها اینجوری است.
من چه جوری بفهمم که پیغمبر وجود داشته یا نه؟ کجای یک چیزی ثبت شده؟ در دهه ۷۰ میلادیها نه الان. الان ۵۰ سال گذشته خب یک چیزهایی پیدا شده. الان هم اتفاقاً تو سالهای چند سال اخیر که عربستان اجازه کاوش داده، خب هی مرتب دارد یک چیزهایی پیدا میشود. یک کتیبهای روی یک صخرهای، یک کتیبهای وجود دارد که طرف نوشته ۲۴ هجری قمری و عمر مرد.
بالاخره کتیبهست از زمان که به مرگ عمر خب این نبود دهه ۷۰ میلادی که بگویید بود و اینها مثلاً بهش یا قرآن بیرمنگام یا قرآن صنعا که خیلی قدیمیان، قدمتشون در آن زمان اینها میگفتند خب ما نه نسخه قرن اولی از قرآن داریم در آن زمان نداشتن و نه اشارهای به قرآن در این مکاتبات میبینیم.
مسلمانها را بگذارید کنار. چرا مثلاً این مکاتباتی که مسیحیها یا چیزهایی که مسیحیها نوشتن اشاره به مسلمانها کردن، ننوشتن که اینها یک کتابی به اسم قرآن دارن؟ خب بنابراین اصلاً قرآن وجود نداشته. ونزبرو میگفت که اواخر قرن دوم یا اوایل قرن سوم قرآن به وجود آمده. نه اینکه هیچی وجود نداشته، اینکه به تدریج داشته به وجود میاومده.
نهایی شدنش مثلاً مربوط به آن دوران. افراطیترین حرفها دیگر ایناست.
شیفت پارادایمی و روایت سنتی
یعنی اصلاً کلاً نه عثمان، نه عبدالملک مروان، همینجور بیاید جلو دوران عباسی هم مثلاً باید بگذره تا قرآن نهایی بشود. این یک پارادایم شیفت بود دیگر. بالاخره مبناش انسانی بودن قرآن، همه آن دیدگاههایی که در دیدگاه نولکه هم بود وجود داشت ولی این ناگهان کنار گذاشتن تاریخ اسلام به طور کامل، بازنویسی کردنش، این یک ایده جدیدی بود که در مطالعات بایبلی بود.
شما میبینید من الان به همین دلیل به برونو بروئر اشاره کردم، آن همین ایدهها را در مورد انجیلها داشت که اینها مثلاً دو قرن بعد نوشته شدن. با حرفهای شبیه همین دیگر. حرفهای شبیه یعنی چی؟ یعنی ما نمیتوانیم اعتماد بکنیم مسیحیها درباره حضرت مسیح چه گفتن.
اینها که دینشونه ایمانی دارند صحبت میکنند. چون اشاره به مسیح در مثلاً یا به انجیلها در کتابهای دیگران نیست و انعکاس پیدا نکرده، بنابراین ما نمیتوانیم اعتماد بکنیم که آنها خودشان گفتن که این مثلاً حواری موسی بوده و این را نوشته. یوحنا کی بوده؟ نمیدانم کی میگوید انجیل یوحنا مربوط به یکی از حواریون مسیحه؟ یک متنیه ما قدیمیترین نسخهای که داریم مال این قرنه.
بنابراین چه دلیلی دارد باور کنیم که این مربوط به آن دوران بوده؟ عین همین حرفها را در مورد اسلام میشود زد. عین این اصطلاح تاریخ نجات که ونزبرو روش تأکید دارد در ادبیات بایبلی به وجود آمده بود قبلاً. بنابراین هیچ عجیب نیست که همان حرفها بالاخره یک روزی به قرآن و تاریخ اسلام هم میرسد دیگر.
عدم اعتماد به مؤمنین چون اینها ذینفعان، دارند تاریخ میگویند و عدم اعتماد به نسخههایی که وجود دارد و حالا بگذریم. من میخواهم فقط به عنوان اینکه ببندم از روی این کتاب بسیار معتبری که به فارسی هم ترجمه شده، این کتاب مصحف صنعا که آقای صادقی و گودرزی نوشتن، این حاصل کاریه که روی این نسخه، کتابش البته اینجوریها فکر نکنید کتاب خواندنیه.
یعنی این برگههایی که تو مصحف صنعا بوده را پیادهسازی کردن، متن را سعی کردن دربیارن. خیلی کتاب قابل خواندنی نیست. متن هم اینجوری نوشته شده که تقریباً خوندنش همان خود آن چیزها را من راحتتر میخوانم تا این چیزی که شوخی میکنم حالا. به هر حال این یک کتاب تحقیقاتیه.
یک مقدمه مقدمهای دارد که من روی اعتمادی که بالاخره به این نویسندهها دارم ازش میخواهم نقل بکنم که میگویند که الان چهار تا پارادایم در کنار هم وجود دارد.
بعد از این ماجرای تجدیدنظرطلبی که حالا به افراطیترش مثلاً پیغمبر وجود و ونزبرو را نمیگوید پیغمبر وجود ندارد یا هاجریست این ایده در آن نیست ولی بعداً کسانی اومدن که اصلاً منکر وجود پیامبر هم شدن در همین چارچوب تجدیدنظرطلبی.
مثلاً تو دهه ۸۰ میلادی از این ادعاها کردن یا حتی ۹۰. که یک دیدگاه سنتی وجود دارد. بهش میگویند دیدگاه سنتگرایان. همان دیدگاه در واقع چیزی که نولدکه نگاه میکند. قرآن به تدریج نازل میشده برای پیغمبری یا حالا برای آدمی این خطات به صورت مصحفهایی جمعآوری شده بعداً یک اختلافهایی به وجود آمده و چند سال بعد از فوت پیغمبر جمعآوری شده و تبدیل شده به کتاب قرآن.
چیزی که به طور سنتی مسلمانها بهش معتقد بودن و نولدکه هم تا حدودی زیادی بالاخره با یک تعدیلی به همین اعتقاد داشت. تجدیدنظرطلبا کلاً تاریخ اسلام را مطلقاً قبول ندارند و اعتقادشون مثلاً این است که قرآن بسیار متأخرتر از آن چیزی است که مسلمانها میگفتند و اصلاً به تدریج به وجود آمده با نیازهای مثلاً قرن اول دوم کمکم وقفش دادن و یک چیزهایی اضافه شده تا اینکه رسیدیم به یک کتابی به اسم قرآن.
یک گروهی را اسم میبرن میگویند شکاکان و حرفشون این است. به نظر من نکته و آن چیزی که من بهش اعتماد میخواهم بکنم این است. چون اینها تو آن کامیونیتی دارند زندگی میکنن، آدمها را همه را میشناسن. اینها میگویند عکس در حال حاضر اکثریت با شکاکاست.
شکاکا کسانی هستند که روایت سنتی را قبول ندارن، تجدیدنظرطلب هم نیستند. یعنی حرفهای این شکلی مثل هاجری اینها را هم افراط میدانند. شکاک هم به این معنا که رد هم نمیکنند که مثلاً سنتگرایی را. و میگوید علت اینکه اینها زیاد نمود ندارند این است که وارد این بحثها نمیشن برای اینکه نتیجه قطعی ندارند.
میگوید اکثریت کسانی که الان تو مطالعات قرآنی هستند اگر بخواهیم یک پارادایمی برایشان تعریف بکنیم اینها کساییان که هیچکدوم این دو تا پارادایم را در واقع قبول ندارند و سعی میکنند از این دادههای تاریخی اینجوری استفاده نکنن.
کارهای مستقل از این انجام میدهند. بنابراین طرف ممکن است ۱۰۰ تا مقاله بنویسه و هیچوقت هم قضاوتی نکند که الان بالاخره این حرفی که من دارم میزنم مثلاً نظرم این است که قرآن زمان عثمان جمع شده یا زمان مثلاً عبدالملک مروان جمع شده یا در به قول آقای ونزبرو و اینها در اواخر قرن دوم یا اواخر قرن اوایل قرن سوم.
چهار گرایش معاصر
این عین عبارتیه که اینجا نوشتن که ببینید من اینجا اگر خط کشیدم میگویم بالاخره آمار که ما نداریم از مجموعه کسانی که مطالعات قرآنی تو غرب دارند میکنند و اینجا اینها میگویند که جماعت اندکی در میان محققان اروپا و آمریکای شمالی هستند که خطوط کلی روایت سنتی را تأیید میکنند. سنتگرا ببینید این که الان خواندم چهارمیها هستند. من الان اجازه بدهید بگویم.
در مورد سنتگراها صراحتاً میگویند که در جهان اسلام همچنان متداوله پذیرفتن آن روایت سنتی عموم محققان ساکن اروپا و آمریکای شمالی این روایت سنتی را نمیپذیرند. تو پرانتز نوشته بدان معنا نیست که مردود میشمارند ولی اعتماد نمیکنند مثلاً بر اساسش بخوان استدلال کنند. روایت سنتی جمع قرآن که نولدکه بهش اعتقاد داشت را عموم نوشته عمومشون نمیپذیرند ولو اینکه مردود هم ندوننش.
مثل اینکه همان میروند تو گروه شکاکا. آنهایی که تجدیدنظرطلبان میگویند مخالف این هستند. یعنی اصولاً منکر اینن که یک مصاحفی وجود داشته و بعداً اینها را نمیدانم زمان عثمان یا حالا هر وقت دیگهای اینها را جمعبندی کردن و این حرفها. کلاً این داستان را قبول ندارند.
کلاً احساسشون این است که یا قرآن به تدریج نوشته شده یا تغییرات عمده در آن به وجود آمده در قرون بعد و خیلی قرآن متاخره، متاخرتر از آن چیزی که سنتگراها فکر میکردند.
گروه شکاکها را صراحتاً اینجوری نوشتن. گروه دومین گروه از محققان یعنی شکاکها به مراتب در تعداد بیشترن نسبت به هر دو تا گروه تجدیدنظرطلب و سنتگرا. سنتگرا که عملاً میگویند اصلاً در غرب دیگر وجود ندارد.
بنابراین سه تا پارادایم موجود در مطالعات غربی، تجدیدنظرطلبها، شکاکها که اکثریتان از نظر این دو تا نویسندهای که این مقدمه را نوشتن و نهایتاً نوشته جماعت اندکی احتمالاً کمتر از تجدیدنظرطلبها کسانی هستند که خطوط کلی روایت سنتی را میپذیرن.
ولی ممکن است تو جزئیاتش که آدم بسیار معروف این گروه هارالد موتسکیه. یک آدم حدیثشناسایه، شاید مهمترین حدیثشناس حال حاضر دنیاست که میگوید که این به اصطلاح سلسله روات و اینها بیاعتبار نیست.
یعنی به یک شیوهی نقد حدیث دارد و نتیجه به اصطلاح تحقیقاتش این است که تا حدودی میشود به این چیزهایی که در روایات آمده اعتماد کرد نه خیلی اعتماد زیاد مثل در واقع یک چیزی مثل اعتقادی که شاید نولدکه داشت و نکته جالب این است که مایکل کوک یکی از آن دو تا نویسنده هاجریست تو این گروه ردهبندی شده تو این مقدمه.
نوسنتگرا، به اینها میگویند نوسنتگرا که گفته تعدادشون اندکه. بنابراین سه تا پارادایم موجود بعد از تجدیدنظرطلبی در واقع سنتگرایی به آن معنای حتی نولدکهای دیگر میگویند وجود ندارد.
جمعبندی و وعدهٔ جلسه بعد
تجدیدنظرطلبها هستن، اکثریت شکاکها هستند که تصمیمی ندارند جز هیچ دو تا گروهی و نوسنتگراها که یک جور در واقع سنتگرایی هستند که یک خورده محتاطانه باز به سنت نگاه میکنند. من یک مرور کلی کردم. جلسه آینده یک خورده درباره این اصول تفاوتهای پارادایمیکی که هست صحبت میکنم و شاید آن چیز نکته اصلی که میخواهم از این حرفها بهش برسم را تو جلسه آینده میتوانم بگویم.
دیگر امیدوارم جلسه آینده جلسه آقای از اول هم قرارمون این بود که تو چهار جلسه این بحثها را جمع کنم و در واقع یک جوری سعی میکنم که یک پیشنهادی برای اینکه یک مسلمانها تو چه پارادایمی میتوانند کار بکنن، چه جوری میتوانند به این پارادایمها نزدیک بشوند بدون اینکه حالا بحث سنتگرایی و نمیدانم اینکه قرآن وحی هست نیست این حرفها را بزنن، کجا میشود خودشونو جا بدن و چه جوری میشود یک پارادایمی در مطالعات اسلامی شکل بگیرد.
در واقع نقد این پارادایمها و این امکان اینکه جور دیگهای در واقع به پارادایمها نگاه بکنیم را تو جلسه آینده میگویم. فکر کنم نزدیک دو ساعت، شاید بیشتر از دو ساعت شده.
ببخشید یک خورده طول کشید. خیلی چیزها موند. من بگذار این کتابو این هم باز یک کتابیه نویسنده ایرانی دارد ولی واقعاً خوب است برای این جریانهای تجدیدنظرطلب و شکاکیت نوین. اسمش هست مطالعات قرآنی معاصر در غرب.
نویسندهاش آقای دکتر سعید شفیعی که انتشارات دانشگاه تهران چاپ کرده. به نظر من هرچند فقط به این تحولات اخیر نگاه میکند و کلاً تاریخ مطالعات قرآنی و نولدکه و اینها را هم نمیگوید ولی برای فهمیدن اینکه الان چه حرفایی هست کتاب خوبی است منتها جنبه نقد دارد دیگر یعنی الان میگوید و بعد اشکالهایی که گرفته شده و اینها را در آن بیان میکند.
انشاءالله جلسه آینده ببینیم به کجا میرسد بحث. همان قولی که داده بودم که یک مروری به تاریخ و اینکه پارادایمهای موجود چه هستند و مشخص بکنیم را تو این جلسه انجام دادم. حالا فکر میکردم وقت اضافه میآید یک سری بحثهای دیگر هم میکنیم. اینها بمونه برای جلسه آینده انشاءالله.