این جلسه دو واژهی منفیِ مهم را از ریشه تا کاربردِ انسانی میگشاید: فجور و ظلم. مسیر از کاربردهای ملموسِ مادهٔ فجر در چشمه و نهر و فجرِ صبح آغاز میشود تا فاجر در برابرِ متقی بهعنوان بیمهاریِ میل روشن شود؛ سپس نفس بهعنوان محلِ الهامِ فجور و تقوا میآید. از آنجا ظلم بهمثابه قرارندادنِ چیز در جای خود و ضایعکردنِ حق مطرح میشود — حقی عینی که حتی از خداوند نفیِ ظلم میکند — و سرانجام ظلم به خود، گمراهیِ دیگری، و پیوندِ ظلم با ظلمات بسته میشود.
فجر از چشمه تا طلوع
«واژه بعدی که باید در مورد آن صحبت کنیم واژه فاجر است». فاجر و فجور به اندازهی کافر و فاسق در قرآن پرتکرار نیستند و اهمیتشان نسبت به آنها کمتر است، اما از واژههای مهمِ میدانِ گناه و ویژگیهای منفیاند. برای فهمِ ریشه نباید فقط کاربردهای اخلاقی را دید. بیشترین تکرارِ مادهٔ فجر در زمینههای غیرِ انسانی است: چشمه، نهر و دریا. همانجا معنا ملموس میشود و بعد به انسان سرایت میکند.
آیههایی که از جوشاندنِ چشمه از زمین، جاریکردنِ نهر میانِ دو باغ، و شکافتنِ چشمهها در زمین سخن میگویند، همگی تصویری از بیرونزدنِ ناگهانی و فوران دارند. «آبی از یک جایی به خارج خود نشت میکند و سریز میشود». آب از عمق به سطح میآید؛ مانعی نمیشناسد و مسیر را با فشار باز میکند. دریا نیز وقتی فجر میپذیرد، از حدِ خود میگذرد. این تصویرِ فیزیکی کلیدِ فهمِ فجور در آدمی است، نه حاشیهای بیربط بر اخلاق.
«ایزوتسو مثالی نیاورده» برای کاربردهای چشمه و نهر، شاید چون به نظرش به انسان مربوط نمیشدند. روشِ این خوانش عکسِ آن است: جایی که واژه در زمینهٔ ملموس است، راهنمای معنیِ اصلی است. انسان پیچیده است و بدونِ مدلِ انسانشناسی، واژههای اخلاقی مبهم میمانند؛ چشمه اما ساده است و ریشه را لو میدهد. شکر و کفر نیز پیشتر با همین روش از زمینههای روشن خوانده شده بودند.
موردِ ملموسِ دیگر فجر به معنایِ سپیدهدم است. در حکمِ روزه، تا آنجا که ریسمانِ سفید از سیاه از فجر بازشناخته شود؛ و سوگندِ «وَٱلْفَجْرِ» (سورهٔ الفجر، آیهٔ ۱: سوگند به سپيدهدم،) که به همان شکستنِ نور در تاریکی اشاره دارد. «فجر طلوع خورشید نیست»؛ لحظهی پاشیدهشدنِ نخستینِ نور در تاریکی است، همان لحظهای که قدیم برای نمازِ صبح بدونِ اذانِ رادیو باید حس میشد. در همهی اینها حسِ اتفاقِ ناگهانی — چون انفجار و سرریز — مشترک است.
پس فجر پیش از آنکه گناهکار بودن باشد، ساختاری از ظهورِ ناگهانی و بیمهار است. وقتی این ساختار به اراده و میلِ انسان برسد، فاجر ساخته میشود: کسی که میل در او میجوشد و بیواسطه عمل میشود. ترجمهی یکنواختِ «گناهکار» این ساختار را پنهان میکند و میدانِ واژگانیِ قرآن را تخت میسازد. اهمیتِ این تفکیک فقط لغوی نیست: اگر فجور فقط مترادفِ گناه باشد، نمیتوان فهمید چرا در برابرِ تقوا مینشیند و چرا با تصویرِ آب اینهمه گره خورده است.
فاجر در برابرِ متقی
مهمترین نقطهای که فجور را در انسان روشن میکند آیهی شمس است که نفس را تسویه کرده و فجور و تقوا را به آن الهام کرده است — «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا». قرارگرفتنِ فجور در برابرِ تقوا کلیدِ معناست. تقوا در ترجمهی رایج پرواست؛ در زبانِ امروز، متقی کسی است که «کنترل زیادی روی اعمال خود دارد»، با ترس از لغزش و ضایعکردنِ حق زندگی میکند، و رفتارش فکرشده و در چارچوب است. تمثیلِ کهن: راه رفتن بر زمینی پر از خار، دامن بالا گرفته و گام محتاط.
فاجر برعکس است. «فجور حالتی است که امیال یک آدم در برابر اراده او وِل است»؛ چیزی از درون بیکنترل به عمل بدل میشود؛ رفتارهای انفجاری و افراطی ممکن میشود. در عملِ انسان چیزی شبیهِ جاریشدنِ آب از چشمه هست: میل در اعماق میجوشد و در کانالها به ظهور میرسد. ویژگیِ چشمه همین است که آبِ نادیده با شکافتنِ زمین با شدت بیرون میزند. فجور همان سرازیریِ بیمهار است. میتوان «آن را در مقابل تقوا قرار داد» نه چون فهرستی از گناهان، که چون دو مکانیسمِ متضادِ تولیدِ عمل.
آیهی قیامت همین ساختار را در ارادهی انسان مینشاند: «بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۵: (انسان شك در معاد ندارد) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) — انسان میخواهد پیشِ روی خود را بگشاید و فجور کند — و از همینرو میپرسد قیامت کی است. تصورِ بازخواست و آخرت ضدِ فجور است؛ اگر بداند روزی در برابرِ حاکم میایستد، هر میلی فوراً عمل نمیشود. کسی که میخواهد ارادهاش آزاد و راهش باز باشد، قیامت برایش مزاحم است: میپرسد کی میآید تا ببیند چقدر وقت برای ادامهی ولبودن دارد.
ویژگیِ فاجر این است که انگار «کنترلی روی اعمال خود نداشته». واژهٔ جاریشدن تعمدی است: هر لحظه میل ظاهر شود به عمل بدل میشود. در فرهنگِ عرفانی میانِ طلب و اراده فرق میگذارند؛ حتی در مرتبههای بالا، میلی که پدید میآید میتواند در همان لحظهی نخست مهار شود. فاجر سنسور ندارد و مراحلِ طولانیِ مهار برایش مطرح نیست. بنابراین فاجر در برابرِ متقی است و نباید انتظار داشت چنین کسی در صفِ نیکان بماند. «فجّار در مقابل ابرار» مینشینند و وعدهی عذاب میگیرند.
از مکانیسم تا محتوای بدی
توصیفِ فجور ابتدا توصیفِ مکانیسمِ عمل است: بیکنترلی. اما آیا ممکن است کسی بیکنترل باشد و همیشه کارِ خوب کند؟ تقابلِ فجّار و ابرار نشان میدهد چنین چیزی در این انسانشناسی ممکن نیست. «۞ وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِىٓ ۚ إِنَّ ٱلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّىٓ ۚ إِنَّ رَبِّى غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (سورهٔ يوسف، آیهٔ ۵۳: و من نفس خود را تبرئه نمىكنم، چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مىكند، مگر كسى را كه خدا رحم كند، زيرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.)؛ اگر ول شود، به سوی بدی میکشد. در ذات گرایش به خوبی نیز هست، اما بدونِ کنترل امرِ سوء دستِ بالا میگیرد. پس مکانیسمِ ول، محتوا را نیز آلوده میکند.
نه تقوا و نه فجور صرفاً مکانیسمِ خالیاند. متقی در قرآن کسی است که طبقِ الهامِ الهی خود را برای کارهای خوب مهار میکند، نه صرفِ انضباطِ بیمحتوا. فاجر نیز در کاربردِ قرآنی با رفتارِ بد گره خورده است. برای فهمِ عمیقِ واژگانِ انسان در قرآن باید «مدل انسانشناسی» پذیرفت: اول اینکه امیالِ بد در درون هست و بیکنترل به بدی میکشد؛ دوم اینکه حق و باطل در درون شناخته میشود، پس وقتی از تقوا و فجور سخن میرود، خوب و بد خودبهخود میآید.
این مدل با نسبیبودنِ فرهنگها در تنش است. ممکن است کسی در فرقهای پرت با انضباطِ درونیِ همان فرقه «متقی» به نظر برسد، اما اگر باطل را پذیرفته باشد، در معنایِ قرآنی متقی نیست؛ چون تقوا پیروی از نسخهی هدایتِ درونی است، نه هر کنترلی. فرهنگ میتواند شیطانی یا الهی یا آمیخته باشد؛ آدمی با عقیدهی باطل هزاران نفر بکشد و خود را ثوابکار بپندارد. سؤال این است که آیا چیزی غیر از فرهنگ هم هست. ممکن است «ندای درونی» نسبت به ندایِ تربیت ضعیف باشد؛ در بعضی زنده است و در اکثریت در برابرِ فرهنگ گم میشود.
احکامِ جزئی با زمان و صورتِ مسئله عوض میشوند: زندگیِ قبیلهای و شهرِ چندمیلیونی حکمهای متفاوت میطلبند. آنچه در درون است با این جزئیات نیست. هستههایی چون نکشتن، تجاوزنکردن به حقِ دیگری، پرهیز از خیانتِ بزرگ در وجدانِ زنده پژواک دارند. حسِ گناه فقط قرارداد نیست؛ پس از خون، ندا قوت میگیرد که نباید میکشتی. کسانی چنان زندهاند که بدی نمیکنند؛ کسانی پس از ارتکاب درمییابند؛ کسانی ندا را دفن میکنند. آیهی شمس همان امکانِ تزکیه و دسّ را میگوید: شیءِ نورانیِ درون را میتوان پاکیزه نگه داشت یا پوشاند.
«ما یک عهد درونی داریم» و عهدی که پیامبران احیا میکنند. شریعت صورتِ بیرونیِ همان عهد است، نه قراردادی از هیچ. از اینرو واژهی فسق — که در ترتیبِ بحث پیش از فاجر آمده بود — و فجور هر دو به شکستنِ آن عهد و خروج از مدارِ هدایت مربوطاند، هرچند مکانیسمشان یکی نیست. فجور فوران است؛ فسق خروج و گسست. هر دو بدونِ تصویرِ انسانِ حاملِ الهام و میلْ تخت میمانند.
ظلم: چیز را در جای خود نگذاشتن
«واژه بعدی ظلم است» — یکی از مهمترین واژههای منفیِ قرآن، چه بسا مهمتر از فاجر و فاسق و در رتبهای نزدیک به کفر. اشتقاقها و تکرارش بسیار است. از همان آغازِ خلقت، وقتی آدم و زوجش در جنت جای میگیرند و از درخت نهی میشوند، تهدید این است که از ظالمین خواهند شد. ملائکه فساد و خونریزی را به انسان نسبت داده بودند؛ نخستین حکمِ منفیِ الهی اما با واژهی ظلم میآید.
در ریشهی عربی، ظلم «یک چیزی را در جای خود قرار ندادن» است؛ در برابرِ حکمت که هر چیز را سرِ جای خود نهادن است. در عرف، ظالم کسی است که حقِ کسی را از بین میبرد؛ ظلم در برابرِ عدالتِ حاکم نیز همین را تداعی میکند، هرچند قانونِ قراردادی میتواند خود محلِ اختلاف باشد. ترجمهی فارسیِ «ستمکاری» به مفهومِ قرآنی نزدیک است و میتوان از آن بهره برد.
مفهومِ ظلم بارها از خداوند نفی شده است. دربارهی فسق یا فجور گفتنِ «خداوند فاسق نیست» بیمعناست؛ اما «خداوند ظالم نیست» مکرر آمده است. انگار ظلم چیزی است که هر عاملی — نه فقط انسان — میتواند مرتکب شود یا نشود. در قیامت «هر کسی جزای خود را میبیند» و ستمی در میان نیست؛ هر نفسی آنچه کسب کرده تمام مییابد. عذابِ کافران به سببِ چیزی است که خود پیش فرستادهاند، و «خداوند به کسی ظلم نمیکند». ضایعکردنِ حقوق، هستهی مشترکِ این کاربردهاست. «من ستم کننده بر بندگان نیستم» همان نفی را در زبانِ اولشخص مینشاند.
«قُتِلَ مَظْلُومًا» کسی است که به ناحق کشته شده؛ اگر قتل حق بوده — مثلاً قصاص — مظلوم خوانده نمیشود. برای قتلِ انبیاء عبارتِ بغیر حق به کار رفته و همان افق را باز میکند. پس ظلم رعایتنکردنِ حق است. «حق یک مفهوم بسیار بسیار وسیع و بسیط در قرآن است»؛ ظلم در برابرِ آن مینشیند. این حقوق فقط اجتماعی نیستند، هرچند عرفِ ستمکاری اغلب اجتماعی است.
ظلم به خود و حقِ عینی
کارِ بد یا ظلم به نفس نشان میدهد ظلم لزوماً به دیگری نیست. آدم و حوا پس از نزدیکشدن به درخت میگویند «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا». چگونه کسی به خود ظلم میکند؟ با انجامندادنِ آنچه باید میکرد و هدر دادنِ استعدادها. «استعدادهایی داریم» که اگر شکوفا نشود، «به خودتان ظلم کردید». حتی اگر هنوز به قله برسد اما از راهِ دور و پرهزینه، باز حقی از خود ضایع کرده است. گناه نیز ستم به خود است، اما صرفِ ترکِ مسیرِ میانبر هم میتواند ظلم باشد.
در جهانبینیِ توحیدی، هدایتیافته را کسی نمیتواند از آخرت محروم کند؛ نهایت این است که دنیا را بگیرند. آنچه بسیار پیش میآید این است که آدم سرِ خود بلا میآورد. حقِ هر آفریدهای بهشت است و میتواند کارش به جهنم بکشد؛ «بزرگترین ظلمی که در دنیا انسان میتواند بکند این است که کاری بکند که به جهنم برود». «گمراه کردن دیگران» یا فراهمکردنِ مقدماتِ گمراهی نیز ظلمی بزرگتر از رنجِ دنیویِ صرف است، چون به آخرت آسیب میزند. «استعدادهایی داریم» که اگر نسوزانیم و نسوزانیمِ عمر را جدی نگیریم، «به خودتان ظلم کردید».
موردِ ابراهیم و بتها نشان میدهد ظلم در زبانِ مشرکان نیز به کار میرود: میگویند شکنندهی بتها از ظالمین است. از نظرِ آنان حقوقی شکسته شده؛ از نظرِ جهانبینیِ توحیدی نه. پس حق در قرآن پسندِ جمع نیست؛ مفهومی یونیورسال است. جهان بر اساسِ حق خلق و اداره میشود؛ حق از صفاتِ الهی است و گاه چون نامی جامع نزدیک به الله مینشیند. ظلم پامالکردنِ آن حق است، نه صرفاً نقضِ عرفِ محلی. «خداوند به کسی ظلم نمیکند» و «من ستم کننده بر بندگان نیستم» همان نفی را از دو زاویه میگویند.
هر کارِ بدی میتواند ظلم خوانده شود و علتِ تکرارِ زیادِ واژه همین شمول است. ظلم بیشتر صفتِ عمل است تا کیفیتِ وجودیِ ثابت: عمل بر مدارِ حق است یا نیست؛ مقابلِ حق باطل است. دزدی در داستانِ یوسف وقتی برادران از جزای ظالمین سخن میگویند، کاربردِ عرفیِ ضایعکردنِ مالکیت است. اجازهی جهر بالسوء برای کسی که مظلوم شده نیز همان معنایِ عرفیِ خوردنِ حق را دارد: فریادِ کسی که حقش خورده شده از دایرهی نهیِ بلندگویی بیرون میآید.
از واژه تا تاریکیِ ظلمات
آیهی یونس در شکمِ ماهی حسنِ ختامِ این میدان است: در ظلمات ندا میدهد که معبودی جز تو نیست و من از ظالمین بودم. توبه از کارِ اشتباه و از خلافِ حق، با اعتراف به ظلم همراه است. واژهی ظلمات در کنارِ ظلم یادآوری میکند که پامالکردنِ حق فقط پروندهی حقوقی نیست؛ تاریکی است. «حق نور است و باطل ظلمت است»؛ کسی که ظلم میکند انگار بر اساسِ باطل رفتار میکند و در ظلمت راه میرود — حتی اگر برای خود دلیل بتراشد.
مسیرِ دو واژه یک منطق دارد. فجور مکانیسمِ فورانِ میل بدونِ مهار است و با تقوا و آخرت و الهامِ نفس گره میخورد. ظلم محورِ حق است: از خدا نفی میشود، در قتلِ ناحق و دزدی و فریادِ مظلوم عرفی میشود، در ظلم به نفس با استعداد و مسیرِ هدایت گره میخورد، و در گمراهیِ دیگری به آخرت کشیده میشود. در پایان، میدانِ دیگری نیز گشوده میشود: حدود الله و تعدی — از حد گذشتن — که با ظلم و فجور همخانواده است بیآنکه مترادفِ صرف باشد. هر سه بدونِ انسانشناسیِ قرآنی — امیال، ندایِ حق و باطل، حقِ عینی — تخت و مبهم میمانند.
این خوانش اثباتِ کاملِ آن انسانشناسی نیست؛ توصیفِ مدلِ واژگانی است: وقتی قرآن فاجر و ظالم میگوید، چه ساختاری از انسان و جهان را پیشفرض میگیرد. فاجر کسی است که چشمهٔ میل را بیمهار رها کرده؛ ظالم کسی است که چیز را در جایش ننهاده و حق را پامال کرده — خواه حقِ دیگری، خواه حقِ خود، خواه حقِ خدا در توحید. پیوندِ این دو میدان، واژهشناسی را از فهرستِ مترادفهایِ گناهکار به نقشهی انسان و حق بدل میکند. «فجر طلوع خورشید نیست» همانقدر که تصویرِ چشمه، ریشه را ملموس میکند؛ و «یک چیزی را در جای خود قرار ندادن» همانقدر که نفیِ ظلم از خدا، محورِ حق را استوار میسازد.
اگر فقط فاجر را گناهکار و ظالم را ستمکار بخوانیم، همپوشانیِ عرفی هست اما ساختارِ قرآنی پنهان میماند. فاجر کسی است که میل در او چون آب از سنگ میجهد و «کنترل زیادی روی اعمال خود دارد» مالِ متقی است نه او. ظالم کسی است که حق را — حتی حقِ خود را — جابهجا میکند. «هر کسی جزای خود را میبیند» در قیامت نه انتقامِ دلبخواهی که تمامشدنِ حساب است. این دو واژه با هم نقشهٔ منفیِ انسان را میکشند: یکی مکانیسمِ بیمهار، دیگری نقضِ حق. بدونِ هر دو، واژگانِ کفر و فسق هم تکیهگاهِ کمتری دارند.
بازگشت به تصویرِ چشمه سودمند است. همین تصویر وقتی به اراده میرسد، فجور میشود. تقوا نه خشکاندنِ چشمه که گذاشتنِ مهار و مجراست. آخرت سنسورِ دوربرد است: «تصور قیامت و تصور دنیای آخرت» فاصلهٔ میل تا عمل را دراز میکند. کسی که این فاصله را حذف کند، حتی اگر در فرقهای منضبط باشد، در معنایِ قرآنی به سمتِ فجور نزدیک است چون نسخهی هدایتِ درونی را نشنیده یا دفن کرده است.
در سویِ ظلم، نفیِ ظلم از خدا بیش از دفاعِ الهیاتی است؛ تعریفِ معیار است. اگر خدا ظلّام نیست و حساب تمام میشود، پس هر ضایعکردنِ حقی — در قتلِ ناحق، در دزدی، در فریادِ مظلوم، در هدر دادنِ استعداد — زیرِ یک سقف مینشیند. «قُتِلَ مَظْلُومًا» و «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» دو سرِ همان طیفاند: یکی حقِ دیگری، یکی حقِ خود. میانِ این دو، «گمراه کردن دیگران» سنگینیِ اخروی دارد چون آخرت را هدف میگیرد. واژهشناسی اینجا اخلاق را به هستیشناسیِ حق گره میزند، نه فقط به فهرستِ نهیها.
«واژه بعدی ظلم است» میدان را از مکانیسم به حق میبرد. «یک چیزی را در جای خود قرار ندادن» تعریفِ ریشه است و «حق نور است و باطل ظلمت است» پیامدِ هستیشناختی. میانِ این دو، نفس با الهامِ فجور و تقوا میایستد، عهدِ درونی با شریعت بیرونی میشود، و انسان یا چشمه را مهار میکند یا حق را پامال. واژهشناسیِ قرآنی بدونِ این نقشه فقط فهرستِ دشنام است.
در عملِ روزمره، فجور را میتوان در کوتاهشدنِ فاصلهٔ میل و گفتار دید: خشم که بیواسطه ناسزا میشود، حرص که بیحساب هزینه میکند، شهوت که بیمهار عمل میشود. تقوا همان فاصله را دراز میکند تا «ندای درونی» فرصتِ شنیدهشدن بیابد. این توصیف اخلاقیگریِ خشک نیست؛ مهندسیِ درونی است. «مدل انسانشناسی» که از واژه برمیآید همین را میگوید: امیال بد در کارند، و شناختِ حق و باطل هم در کار است؛ بدونِ هر دو، تقوا و فجور بیمعنا میمانند.
ظلم نیز در زندگیِ کوچک ظاهر میشود: خلفِ وعده، پایمالکردنِ وقتِ دیگری، خوردنِ مالِ اندک، یا ترکِ استعدادی که میتوانست خیر برساند. «به خودتان ظلم کردید» فقط خطاب به گناهکارِ کبیره نیست؛ خطاب به کسی است که مسیرِ میانبر را رها کرده. «گمراه کردن دیگران» اگر آگاهانه باشد، سنگینتر از رنجِ مالی است چون افقِ آخرت را هدف میگیرد. از اینرو تکرارِ واژهٔ ظلم در قرآن شگفت نیست: هر باطلِ عملی زیرِ سقفِ آن مینشیند.
پیوندِ دو واژه در یک جمله این است: فاجر مکانیسم را ول میکند و ظالم حق را جابهجا میکند؛ اغلب یکی به دیگری میانجامد. بیمهاریِ میل، ضایعکردنِ حق را آسان میکند؛ و توجیهِ ضایعکردنِ حق، ندایِ تقوا را خفه میکند. «ما یک عهد درونی داریم»؛ فجور و ظلم هر دو نقضِ آن عهدند، از دو در. فهمِ واژگان بدونِ این عهد، به ترجمهٔ قاموسی فرومیکاهد.
این دو واژه با هم نشان میدهند که زبانِ منفیِ قرآن فقط فهرستِ دشنام نیست؛ نقشهی انسان و حق است. فاجر چشمه را بیمهار میگذارد و ظالم چیز را از جایش برمیدارد. فهمِ هر یک، فهمِ دیگری را تقویت میکند و هر دو به تقوا و حق تکیه دارند. اگر ریشه را از چشمه و فجر نگیریم، فاجر فقط برچسب میشود؛ اگر حق را عینی ندانیم، ظلم فقط نزاعِ سلیقههاست. متنِ قرآنی هر دو را جدی میگیرد: فورانِ میل و پامالکردنِ حق. از اینرو واژهشناسی به انسانشناسی و از آنجا به اخلاق میرسد، بیآنکه از لفظ جدا شود. این مسیر همان چیزی است که از آغاز برای شناختِ واژه وعده داده شده بود: از کاربردِ ملموس به کاربردِ انسانی، و از مکانیسم به محتوا.
→ متنِ کاملِ این جلسه