این جلسه از علمپرستی بهمثابهٔ جانشینِ سنتِ مذهبی و از روانِ حجرهای که تناقضها را پنهان میکند آغاز میکند؛ اعتمادِ عاقلانه به تجربه را از اطاعتِ کور جدا میسازد؛ آگاهیِ بالغ را نه با ضریبِ هوش که با روشنیِ حقایقِ کلی و شعارِ نترسیدن از تاریکی تعریف میکند؛ میانِ عوامِ جمعگرا و نخبهگراییِ ایمانیِ قرآن تمایز میگذارد؛ مسئولیتِ سیاسیِ دانش را با مثالِ بمبِ اتم پیش میکشد؛ و سرانجام هدایتِ قرآنی را از گزارهنویسی به نشانههای طبیعت و تکنیکهای تأثیرِ ناخودآگاه — از جمله کنارهمنشینیِ مقدس و نامقدس در روایتهای زناشوییِ پیامبر — میکشاند.
علمپرستی و روانِ حجرهای
علم به معنای دقیقِ روشِ شناخت، با سنتِ پیرامونِ خود یکی نیست. آنچه در جهانِ معاصر گاه جای دین نشسته، خودِ آزمایشگاه نیست؛ کیشِ علم است: باوری که چیزهای غیرعلمی را یکسره رد میکند و همزمان میتواند با دینداریِ سختگیرانه در یک ذهن همزیستی کند. «علمپرستی یک جوری جانشین یک سنت مذهبی شد» — نه بهعنوانِ جایگزینی آگاهانه، بلکه بهصورتِ سنتی که مثلِ دین عمل میکند، بیآنکه برنامهٔ واحدی همهٔ دادههای زندگی را در یک داوری گرد آورد.
نتیجه، زندگی در دو یا چند حافظهٔ جداست. شب، اعمالِ مذهبی نتایجی مینویسند؛ صبح، کارِ حرفهای و منطقِ علمی نتایجی دیگر. وقتی دو عقیده با هم تضاد دارند، دوامآوردنِ هر دو در یک شخصیتِ واحد دشوار است؛ یا یکی دیگری را پاک میکند، یا هر دو در حجرههای جدا نگه داشته میشوند. والدِ درونی، که بیشتر کپیبرداری از بیرون است تا بررسی، این ناسازگاری را حس نمیکند: چیزهایی از بیرون روی حافظه نوشته میشوند و تا آخر عمر ممکن است کشف نشود که مجموعهای از باورها با هم سازگار نیستند.
یونگ برای همین وضعیت اصطلاحی دارد: «روانشناسی حجرهای». در روانِ برخی آدمها چند حجره کنار هم زندگی میکنند. روز در اداره یک شخصیت فعال است؛ در خانه حجرهای دیگر. همکاران یک وجه را میبینند، خانواده وجهی دیگر، و خودِ شخص اغلب نمیفهمد در جاهای مختلف چگونه عوض میشود. چند شخصیت در یک بدن میزیند، بیآنکه ناظرِ واحدی همه را یکجا ببیند. این تصویر زمینهٔ تمایزِ میانِ پیرویِ خودکار از فرمانهای بیرونی و تصمیمگیریای است که خودِ آگاهی آن را عاقلانه یافته است.
علمپرستی و دینداریِ حجرهای از این حیث همشکلاند که هر دو میتوانند بدونِ برنامهٔ اصلیِ بررسی بمانند. آنچه خطرناک است خودِ علم یا خودِ دین نیست؛ نبودِ پلی است که شب و صبح را در یک داوری جمع کند. تا آن پل ساخته نشود، تناقضها نه حل میشوند و نه حتی دیده میشوند — فقط جابهجا میشوند.
اعتماد عاقلانه، نه تقلیدِ کور
اعتراضِ رایجی پیش میآید: اگر پیروی از دیگران خطرِ والد بودن دارد، آیا آموزش و تقلید یکسره زیر سؤال میرود؟ پاسخْ نه است. وقتی کسی میخواهد نجاری بیاموزد، بخشِ بالغِ تصمیم میگوید یک نجارِ خوب بیابد و کارش را ببیند. همان بخش در بیماری میگوید متخصص پیدا کن و به اندازهٔ معقول عمل کن. اینها والد نیستند؛ گزینشهاییاند که عقل در زمینههای تخصصی پیشنهاد میکند، نه در کشفِ حقیقتِ کل.
تفاوتِ دقیق اینجاست. بالغ نمیگوید برای کشفِ حقیقت برو کسی را پیدا کن و هرچه گفت بپذیر. ولی در نجاری و پزشکی میگوید از تجربهٔ دیگران استفاده کن. «بالغ این نیست که از تجربه دیگران استفاده نکنید» و در هیچ زمینهای تقلید نکنید. عاقلانه زیستن گاهی اتکا به تجربهٔ دیگری است؛ در امورِ بیاهمیت حتی لازم نیست از صفر همه چیز را کشف کرد. نجارِ خوب نیز لزوماً آن نیست که پدر نام برده؛ آن است که کارش دیده و سنجیده شده — یا دستکم، در امورِ کمارزش، یکی از چند گزینهٔ معقول بدونِ تحقیقِ طاقتفرسا.
والد جایی است که فرمان از بیرون میآید و بررسی نمیشود: کسی را به نام به او سپردهاند و او نمیپرسد آیا بهتر از آن هم هست. همان آموزش را میتوان با بالغ یا با والد انجام داد. «از بیرون شما نمیتوانید بفهمید» که اطاعت از بالغ است یا از والد؛ فرقها در بزنگاهها آشکار میشوند، نه در ظاهرِ تقلید. اگر فقط چون سنتِ خانوادگی گفته «رسول خدا برای شما اسوه حسنه است» تبعیت شود، مسیر والد است؛ اگر خود تشخیص دهد که قرآن معجزه است و نبوت واقعی، تبعیت از همان تشخیصْ اطاعت از بالغ است. تقلیدِ عاقلانه از سیرهٔ کسی که به دلیلی معتبر شناخته شده — مانندِ ابراهیم پس از نشانههایی که اطمینان میآورد — با سنتپرستیِ بیبررسی یکی نیست.
شهرتِ پزشک بیمعنا نیست و مکانیسمِ پرسیدن از دیگران عقلانی است، ولی گزارهٔ کلیِ مطلق وجود ندارد. قرصی که حال را بد کند باید دوباره بررسی شود. اعتمادِ نیمهمطمئن به سنتی که هرگز سنجیده نشده، جای تشخیص نمینشیند؛ و در عین حال، انکارِ هر آموزشی بهنامِ بلوغ نیز خودش فرمانِ دیگری است، نه بلوغ.
سنتهای نامرئی و روتین
سنتهای عمومی که توده را دربرمیگیرند تقریباً همیشه دچار انحراف میشوند؛ مکانیسمهای اجتماعی آنها را کج میکنند. این بهمعنای ردِ هرچه در جامعه پذیرفته شده نیست. ممکن است اصولِ محلِ زندگی تا حدی درست باشد. آنچه بالغ را از والد جدا میکند بررسی است: پرسیدن که این رسم درست است یا نه. «والد بررسی نمیکند»؛ کپی میکند و اجرا میشود. اعتمادِ جمعی و حسِ امنیتِ پیروی از جماعت، جای داوری مینشیند.
نگرانیِ اصلی نباید فقط سنتهای آشکار — مثلِ احترام به علم یا آدابِ عزاداری — باشد. «سنت هایی که دیده نمیشن» همهجا هستند: لایههای پیرامونِ علمِ رسمی، سنتهای مردانهٔ حاکم بر جهان، و گرایشهایی که تعلیم و تربیت را چنان شکل دادهاند که عقل و فلسفهٔ تاریخ گویی مالِ مردان بوده است. کسی که بالغش خوب کار میکند هنرش دیدنِ همین لایههای بزرگ و خاموش است، نه فقط نامبردن از مشاهیر در سطحِ گفتوگوی روزمره.
از سوی دیگر، «اصلاً قرار نیست ما همه چیزو از صفر شروع بکنیم». روتینهای زندگی — غذا خوردن، اعتمادِ اولیه به معلمِ ریاضی، الگوهایی که تا وقتی مشکل نساختهاند کار میکنند — بخشِ معقولِ واگذاریاند. درختِ حلِ مسئله لایههایی دارد: پایینها را میتوان به عادت سپرد؛ بالاها — گزارههای کلیِ زندگی، روشهای اساسی، جاهای نامرئی — باید بازبینی شوند. «غذا خوردن نمیشود از نقطهی صفر» هر بار از نو تصمیم گرفت که آیا اساساً باید خورد یا نه. سوءتفاهم رایج این است که گویا هر لحظه باید هر مسئله را از نو حل کرد؛ حال آنکه پیشنهادِ عاقلانه ایجادِ روتین در امورِ کماهمیت و بررسیِ جدی در گرههای تعیینکننده است. سنتی که دیده میشود نقدپذیر است؛ سنتی که نامرئی مانده همان است که باید به چشم آید.
آگاهی بالغ و شعارِ نترسیدن
تعریفِ انسانِ بالغ در این خوانش آن است که آگاهی در زندگیاش نقشِ اصلی دارد. اعتراض میآید که بسیاری ضریبِ هوشیِ پایین دارند، کتاب نمیخوانند و سنتها را یکییکی نمیکاوند؛ پس تکلیفشان چیست؟ پاسخ این است که آن سنجشهای خاصِ ادراکی که معمولاً هوشِ ریاضیِ مناسبِ علم مینامند، با آگاهیِ موردِ بحث یکی نیست. حتی اگر چیزی به نامِ ضریبِ هوش قابلِ تعریف باشد — که محلِ تردید است — انواعِ دیگری از هوش، از جمله هوشِ عاطفی، در آن تستها نیست. آگاهیِ موردِ نظر دانشِ انبوه و کتابخوانیِ صرف نیست؛ کسانی که فقط کتاب میخوانند لزوماً آگاه نیستند.
تصویرِ روشنتر، آدمی بیسواد در روستاست. بهتدریج در برابرِ طبیعت احساسهایی مییابد که از سنخِ تجربهٔ دینیاند و به سواد بند نیستند. یگانگی و وحدت در جهان را حس میکند؛ آنچه دربارهٔ خدا شنیده برایش درونی میشود. در نگاه به طبیعت یا در جریانِ اعمالِ مذهبی به آگاهیِ شهودی نسبت به توحید میرسد و به خلوتِ نزدیک به یقین. چنین کسی چه بسا بیش از بسیاریِ کتابخوانان احتمال دارد حقیقتهای کلی را فهمیده باشد. این فهم به تعلیماتِ علمی و نمرهٔ آزمون وابسته نیست.
اگر بالغ بخواهد شعاری برگزیند، همان لا تخف و لا تحزن است: «دنبال یک چیزی که بهش علم نداری نرو». مهم نیست همهٔ دنیا را بشناسد؛ در همان روستا دو بار به امامزاده میرود، میبیند خبری نیست، و دیگر دنبالِ روایتهای سست — خوابِ فلان جد، افتادنِ فلان درخت — نمیرود. وقتی حقیقتی با روشنیِ شهودی درک شده، ادراکاتِ مبهمِ اطراف ارزششان را از دست میدهند. خرافههای محل را انجام نمیدهد، نه از عناد با جمع، بلکه چون عادت کرده فقط دنبالِ چیزهایی برود که همانقدر روشناند. مراسمی که حالتِ خرافی دارد کمکم برایش پوچ میشود.
در قرآن دو بار از این سنخ آدمها نشانهای هست: یکی در پیرامونِ موسی، و یکی در سورهٔ یاسین که کسی از اقصی المدینه میآید، پیامبران را میشنود و قوم را به تبعیت میخواند. چنین کسانی خودبهخود از جمع فاصله میگیرند، چون میبینند دیگران همراهِ خرافه حرفِ خدا میزنند. غارنشینیِ لحظهای از سرِ ناسازگاری با جمعِ مشرک است، نه ترکِ همیشگیِ جهان؛ وقتی حرکتِ اجتماعی پیش آید بیرون میآیند — و در یاسین همان دعوتکننده بلافاصله کشته میشود. در تاریخِ بعدی، وقتی مغول به ایران تاخت، از میانِ عرفا تنها «نجمالدین کبری» با پیروانش مقاومت کرد؛ بقیه گویی جهانِ بیرون را رها کرده بودند. والد ممکن است کماطلاع باشد و باز هم فرمان ببرد؛ بالغِ کماطلاع چیزی را که در سطحِ شهودی نفهمیده تبعیت نمیکند. عوام در این واژگان یعنی تابعِ جمعِ بزرگ بودن و حقیقتی برایشان روشن نشده بودن — و ممکن است شاملِ دانشمندِ دهکده و عضوِ هیئتِ علمیِ دانشگاه هم بشود. بیسوادان لزوماً عوام نیستند.
مسیحیِ روستایی که از راه عبادت به توحید رسیده ممکن است تا آخر مسیحی بماند، اما تأکیدش بر تثلیث کم است، چون تثلیث را نمیفهمد. کتابهای تبلیغی که یکیبودن و سهبودن را با پیشنهادِ ضرب بهجای جمع توضیح میدهند، همان استانداردِ بیمعنایی را نشان میدهند که آدمِ آگاه نمیپذیرد. یهودیِ مؤمنی که خدا را شناخته نمیتواند بپذیرد یعقوب با خدا کشتی گرفته و برده باشد؛ کسی که فقط کپی میکند دو گزارهٔ قدرتِ نامتناهی و کشتی با بشر را کنار هم نگه میدارد بیآنکه تضاد را ببیند. ایمانِ اینچنینی «ربطی به شانس ندارد» و معادلِ تیزیِ ریاضی هم نیست؛ رشدی است که از زندگی و عمل برمیخیزد — هرچند بحثِ جبر و اختیار را نمیتوان اینجا تمام کرد.
عوام، استاندارد ایمان و رستگاری
عدالتِ الهی، اگر به رستگاری مربوط باشد، گویی نباید تابعِ این باشد که کسی را کجا گذاشتهاند؛ باید امکانِ رستگاری از درون هم ممکن باشد. تأکیدِ سنگین بر این نکته دشوار است، اما پیامِ عملی روشن است: والد و بالغ به ضریبِ هوش بند نیستند. در دانشگاه نیز بسیاری ممکن است عوام باشند به این معنا که هیچ حقیقتی برایشان روشن نشده و مجموعهای شنیده را حمل میکنند.
قرآن وقتی از مؤمن سخن میگوید استانداردی بالا دارد. اوصافِ سورهٔ مؤمنون به هر مدعیِ ایمان نمیخورد. مؤمنِ آلفرعون شجاع و در حدِ یقین تصویر میشود؛ شبیه آنچه در زبانِ دیگر عارفِ واصل خوانده میشود. اکثریت چنین نیستند — مهربان و خوب باشند یا نه. این نخبهگراییِ ایمانی بهمعنای آن نیست که هرکس به آن سقف نرسیده رستگار نمیشود. وعدهٔ قطعیِ رستگاری به گروهی است که از حدی گذشتهاند؛ وعدهٔ قطعیِ عدمِ رستگاری به مشرکان؛ و میان این دو، بسیاری کارشان موقوف به فرمانِ خداست: «وَءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ ٱللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ» (سورهٔ التوبة، آیهٔ ۱۰۶: و عدّهاى ديگر [كارشان] موقوف به فرمان خداست: يا آنان را عذاب مىكند و يا توبه آنها را مىپذيرد، و خدا داناى سنجيدهكار است.).
پایین آوردنِ استاندارد تا مردم آرام شوند، عادتِ سنتهای دینی است. در قرونِ وسطی کلیسا «آتوی زمین بهشت را میفروخت»؛ سند صادر میکرد و آرامش میخرید. در شکلِ امروزیتر، «استاندارد را آوردن پایین» ممکن است رستگاری را به نمازِ اولِ وقت فرومیکاهد — انگار مسئله ساعت است. قرآن استاندارد را پایین نمیآورد؛ طیف را نشان میدهد و انتخاب را باز میگذارد.
خطابِ ای کسانی که ایمان آوردهاید در خوانشی که به علامه طباطبایی نسبت داده میشود، لزوماً همهٔ اهلِ مدینه نیست؛ جمعی خاصتر از اصحاب با ایمانِ واقعی. همهٔ همراهانِ پیامبر لزوماً آن استاندارد را نداشتند. مهمتر از اختلافِ تفسیریِ جزئی، این است که علاقه به مردم نباید معیارِ خودِ ایمان را رقیق کند. و در سطحِ عملی، برای کسی که در موقعیتِ پیچیده میزید و ممکن است تصمیمهای سنگین بگیرد، آگاهیِ سیاسی و اجتماعی اضافه نیست: جهان چه خبر است، قدرت دستِ کیست، و آیا وظیفهٔ اصلی نجاتِ قدس است یا امری دیگر — اینها در انتخابِ مسیر اثر میگذارند. زندگی در نظامی با هدفگیریِ بینالمللیِ خاص، بیخبری را بیهزینه نمیکند.
مسئولیت آگاهی در تاریکی
مثالِ کسانی که بمبِ اتم ساختند این بار را سنگین میکند. فیزیکدانانی با شوقِ علمی، با سرمایهٔ فراهمشده، سلاحی ساختند که جایی افتاد و عدهای مردند. آیا مسئولاند؟ ناآگاهی باعث شد در چنین مخمصهای بیفتند؛ داستانِ اوپنهایمر نشان میدهد حتی رهبریِ علمیِ آن پروژه بعدها سنگینیِ کار را حس کرد. کسی که در آینده ممکن است در پروژهای با پیامدِ مشابه باشد، بهتر است از سیاستِ جهان بیخبر نماند.
مثالِ روستاییِ بیسواد که به جایی رفیع در ایمان میرسد نباید بهانه شود که فقط قرآن بخوانیم و بفهمیم خدا چیست و بقیهٔ شغل و اثرِ اجتماعیمان را رها کنیم. چوپانی که با گوسفند سروکار دارد شاید به آگاهیِ سیاسیِ کمتر نیاز داشته باشد؛ اما هر نوع آگاهی، در حدِ توان، خوب است — چون در دنیا کاری میکنیم و باید تا حدِ ممکن نتیجهٔ کار را بدانیم. دنیا پیچیده است و اشتباهِ بزرگ ممکن است؛ وظیفه آن است که سعی کنیم بفهمیم، نه آنکه سر پایین بیندازیم و هر شغلی پیش آمد بگیریم.
مقایسه با بیتفاوتیِ سیاسیِ رایج در آمریکا روشن است: «ما کاری به سیاست نداریم» و حتی رأی ندادن، در حالی که خدمت در نظامی که در جهان مسئله میسازد ادامه دارد. اگر جایی تاریک است، نباید در همان تاریکی کارِ بزرگ کرد. ادعای ناآگاهیِ سیاسی همراه با ساختنِ بمب، همان منطقِ رفتن به امامزاده چون همه میروند است. اگر سیاست را نمیفهمی، سراغِ مشاغلِ تحقیقاتی با پیامدِ فاجعهبار نرو؛ آرامتر زندگی کن، آموزش بده، در کشورِ کمخطرتر باش. اگر میفهمی و درست میدانی، بکن. «۶۰ درصد فیزیکدانهای آمریکا خارجیان» — ترکِ جمعیِ چنان نظامی اثر دارد؛ دستکم میتوان به رژیمِ خطرناک نزدیک نشد.
عوام در این معنا ممکن است فوقدکترا بگیرد و کارِ علمیِ بسیار بکند و ماهیتِ گوسفندوارِ پیروی از جریان از بین نرود. اینجاست که بحث از والد و بالغ و هوشِ آزمونی جدا میشود و به اخلاقِ دانش میرسد: علمِ بیآگاهیِ سیاسی میتواند همان حجرهٔ صبح باشد که شبِ ایمان را نمیبیند.
نشانهها، نه گزارههای حقیقت
انتظار از قرآن دو لایه دارد: معجزه و سندِ رسالت بودن، و هدایت. تعریفِ مقدماتیِ هدایت — بیانِ حقایق در کتاب، خواندن، فهم، و انتخابِ راه — باید اصلاح شود. فلسفه و علمِ امروز کمتر ادعای کشفِ حقیقتِ واحد دارند؛ گاه گفته میشود «حقیقتی وجود ندارد» که همه دنبالش باشند. اگر قرآن فقط همان کارِ فلسفهای را میکرد که گزاره بنویسد تا مردم بخوانند و بفهمند، با محدودیتِ همان مسیر روبهرو میشد. «حقیقت چیز قابل نوشتن نیست اصلاً» — دستکم حقیقت به معنای دینیِ موردِ نظر: توحید و ایمان به آخرت. حقیقتِ اصلی ساده است و با انبوهِ فصولِ سیاسیاجتماعی یکی نیست.
پس هدایت چیست؟ اثباتِ فلسفیِ وجودِ خدا در قرآن به آن معنا نیست؛ بهجایش نشانههایی معرفی میشوند و دعوت به دقت در آنها. تمرین است: نگاه کن، دقت کن، چیزی ببین. آیهٔ آغازینِ نشانهها در سورهٔ روم نمونه است: «وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌۭ تَنتَشِرُونَ» (سورهٔ الروم، آیهٔ ۲۰: و از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد؛ پس بناگاه شما [به صورت] بشرى هر سو پراكنده شديد.).
حتی معنای کاملاً واضحِ این آیه را نمیتوان مثلِ استدلالِ صوری بست. «شما را از خاک آفریدیم» و سپس بشرِ منتشر — برای کسی که هیچ سرنخِ درونی از تجربهٔ دینی ندارد شاید چیزی دست ندهد. تجربهٔ مذهبی حیرت در برابرِ واقعیتی است که همیشه جلوی چشم بوده و دقت نشده. نشانهها از همین سنخِ بدیهیاند: افلاک، زمین، باد و باران — چیزهایی که همه دیدهاند. «مثل همان تصویر سهبعدی» است: اگر خوب دقت کنی ناگهان در همان منظرِ عادی عمقی میبینی که تا آن لحظه عادت پنهانش کرده بود.
کارل یاسپرس کوشیده ساحتی وجودی را در کنارِ معرفتِ طبیعی توصیف کند که در آن همان چیزهای عادی با عمقِ بیشتر دیده میشوند. این نزدیک به تجربهٔ مذهبی و به تمرینهایی است که قرآن برای دقت در آیاتِ آفاقی میدهد — تمرکزی که در عارفان و فیلسوفانِ اینسو کمتر بر آفاق بوده است. متذکر شدن در این افق فقط یادآوریِ گزاره نیست؛ واکنش و رفتن بهسویِ فهم است. و در کنارِ این مسیرِ خودآگاه، مسیری دیگر نیز هست: تأثیرهایی که بدونِ استدلالِ صریح در ذهن مینشینند — از جمله در ماجراهایی که جزوِ «شبهات معروف» شدهاند و باید هم بهعنوانِ رخداد و هم بهعنوانِ ذکرِ ماندگار خوانده شوند.
مقدس و نامقدس در کنار هم
برخی ماجراهای بحثبرانگیزِ قرآن دو سؤالِ جدا دارند: چرا آن واقعه رخ داد، و چرا در متنِ ماندگار آمده است. ماجرای زینب و زید — خوشآمدن، ازدواج با فرزندخوانده، طلاق، و ازدواجِ پیامبر — و نیز فضایِ سورهٔ تحریم دربارهٔ اختلافِ خانگی، از این سنخاند. حتی اگر حکمِ خصوصی بدونِ ثبت در مصحف ممکن بود، ذکرِ عمومیْ تثبیتِ فرهنگی میسازد. چرا باید چنین جزئیاتی بماند؟
یک تأثیرِ مثبتِ محتمل — تا حدی، نه کامل — شکستنِ دو انحرافِ کهن است: «مقدس شدن بیش از اندازه پیغمبر» تا حدِ خدا، و تابو کردنِ مسائلِ جنسی با حسِ گناه و تحقیر. از اقوامِ ابتدایی تا امروز، نسبت به رابطهٔ زن و مرد اغلب تحریم و دورباش بوده؛ حتی در ازدواجِ قانونی سایهٔ تابو مانده است. مسیحیت بخشی از این را نهادینه کرده: تجرد برتر، طلاق دشوار، شرطِ تجرد برای مراتبِ خاص. «پیغمبرشون ازدواج هم نکرده» و همین راه را برای خداانگاریِ آسانتر باز گذاشته است. در فرهنگِ رایج، عشقِ مادری مقدستر از عشقِ زن و شوهر شمرده میشود و دومی را حیوانی میخوانند؛ حال آنکه قرآن محبت میانِ زن و مرد را از نشانههای خدا میآورد و با این کار آنچه را کثیف پنداشتهاند تطهیر میکند. «هیچوقت هیچ جامعهای در تاریخ بشر مسئله سکس را حل نکرده» — یا تفریطِ تابو یا فروپاشیِ نهادها. «تابوی خیلی قدیمیایه که از اول بوده» و از هزارهها مانده و در یهود و مسیحیت نهادینه شده، در اسلام رسمیتِ عقیدتی نیافته، ولی حسش در ذهنها مانده است.
غلو دربارهٔ پیامبران نیز دیرینه است: مسیح خدا شد؛ در هر دینی اگر رها شود قدیس به افقِ الوهیت نزدیک میشود. وقتی قرآن از خوشآمدنِ پیامبر، ترس از مردم، و مؤاخذه سخن میگوید، دو قطب را به هم میزند: نمیتوان همزمان پیامبر را تا عرش برد و مسائلِ جنسی را تا حضیضِ نجاست نگه داشت. یا هر دو متعادل میشوند یا یکی دیگری را جابهجا میکند. لحنِ قرآن با پیامبرِ خاتم کمتر تجلیلِ صرف است و بیشتر خطاب و بازخواست؛ شأنِ بشری پنهان نمیماند. آیهای با تعبیرِ التی احصنت فرجها دربارهٔ مریم نیز با صراحتی که در ذائقهٔ برخی سنتها تند مینماید، همان روندِ عادیسازی را نشان میدهد. فروید و کتابهایی چون «فرو نشانی میل جنسی در جوامع ابتدایی» و «جنس دوم» همین پدیده را از زاویهٔ روانکاوی و تاریخِ جنسیت زن کاویدهاند؛ پایگاهِ تابو پیش از دینِ وحیانی هم بوده است.
نتیجهٔ تاریخی تا حدی دیده میشود: در جوامعِ اسلامی مسائلِ جنسی هرگز به شدتِ نهادینهشدهٔ مسیحیِ سنتی «کثیف» شرعی نشدهاند؛ ازدواج و زندگیِ زناشوییِ پیامبر راه را بر خداانگاریِ کامل بسته است — هرچند غلو در سطحِ نظری و حدیثی همچنان هست. حدیثِ لولاک ما خلقت الافلاک — اگر تو نبودی افلاک را نمیآفریدم — اگر افلاک را همهٔ جهان بگیرد با متن نمیخواند؛ «دنیا برای پیامبر خلق نشده». حکمِ خاصِ ازدواجِ پیامبر در احزاب با آزادیِ بیشتر نسبت به مؤمنانِ دیگر، و مؤاخذهای که انگار امری بوده و از ترسِ مردم ترک شده، برای همهٔ مردان الگو نیست؛ تکهمسری میتواند ترجیحِ شخصی بماند. آنچه عام است تأثیرِ فرهنگیِ ذکر است، نه کپیِ حکم.
و فراتر از مضمون، شکل: چیزهای ظاهراً نامربوط در قرآن کنار هم مینشینند — وسطِ احکامِ طلاق ناگهان انفاق، سپس ادامهٔ طلاق. ذهن ناخودآگاه پیوند میسازد بیآنکه استدلالِ صریح کرده باشد. «لازم نیست شما بفهمید» تا اثر کند. مطالعاتِ تبلیغاتِ سرمایهداری روی «تأثیرهای ناخودآگاه» برای فهمِ همین تکنیکها به کارِ قرآنخوانی میآید: کنار هم آوردن، ربطدادنِ نامربوطها، «یک چیز مقدس را کنار یک چیز نامقدس» نشاندن. این غیر از حقایقی است که میتوان دربارهٔشان فکر کرد؛ لایهٔ دیگری از هدایت است.
→ متنِ کاملِ این جلسه