→ المیزان

یس

۳۶ مکی آیات ۸۳ بازه‌ها ۵

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

یس، حق قول، اغلال و کتاب اعمال آیات ۱–۱۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱ تا ۱۲ اصول دین را از نبوت آغاز مى کند و حال غافلان و نوشته شدن آثار را بیان مى دارد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يسٓ
يس‌[/ياسين‌]
وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ
سوگند به قرآن حكمت‌آموز،
إِنَّكَ لَمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ
كه قطعاً تو از [جمله‌] پيامبرانى،
عَلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ
بر راهى راست!
تَنزِيلَ ٱلْعَزِيزِ ٱلرَّحِيمِ
[و كتابت‌] از جانب آن عزيز مهربان نازل شده است،
لِتُنذِرَ قَوْمًۭا مَّآ أُنذِرَ ءَابَآؤُهُمْ فَهُمْ غَٰفِلُونَ
تا قومى را كه پدرانشان بيم‌داده نشدند و در غفلت ماندند، بيم دهى.
لَقَدْ حَقَّ ٱلْقَوْلُ عَلَىٰٓ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ
آرى، گفته [خدا] در باره بيشترشان محقق گرديده است، در نتيجه آنها نخواهند گرويد.
إِنَّا جَعَلْنَا فِىٓ أَعْنَٰقِهِمْ أَغْلَٰلًۭا فَهِىَ إِلَى ٱلْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ
ما در گردنهاى آنان، تا چانه‌هايشان، غُلهايى نهاده‌ايم، به طورى كه سرهايشان را بالا نگاه داشته و ديده فرو هشته‌اند.
وَجَعَلْنَا مِنۢ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّۭا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّۭا فَأَغْشَيْنَٰهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ
و [ما] فراروى آنها سدى و پشت سرشان سدى نهاده و پرده‌اى بر [چشمان‌] آنان فرو گسترده‌ايم، در نتيجه نمى‌توانند ببينند.
وَسَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ
و آنان را چه بيم دهى [و] چه بيم ندهى، به حالشان تفاوت نمى‌كند: نخواهند گرويد.
إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ ٱتَّبَعَ ٱلذِّكْرَ وَخَشِىَ ٱلرَّحْمَٰنَ بِٱلْغَيْبِ ۖ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍۢ وَأَجْرٍۢ كَرِيمٍ
بيم دادن تو، تنها كسى را [سودمند] است كه كتاب حق را پيروى كند و از [خداى‌] رحمان در نهان بترسد. [چنين كسى را] به آمرزش و پاداشى پر ارزش مژده ده.
إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا۟ وَءَاثَٰرَهُمْ ۚ وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ فِىٓ إِمَامٍۢ مُّبِينٍۢ
آرى! ماييم كه مردگان را زنده مى‌سازيم و آنچه را از پيش فرستاده‌اند، با آثار [و اعمال‌]شان درج مى‌كنيم، و هر چيزى را در كارنامه‌اى روشن برشمرده‌ايم.

بيان آيات [غرض و محتواى سوره مباركه يس و شان و فضيلت آن‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره بيان اصول سه‏گانه دين است، چيزى كه هست نخست از مساله نبوت شروع كرده، حال مردم را در قبول و رد دعوت انبيا بيان مى‏كند، و مى‏فرمايد كه: نتيجه دعوت حق انبياء، احياى مردم است، و اينكه آنان در راه سعادت واقع شوند و حجت را بر مخالفين تمام كند، و به عبارت ديگر تكميل هر دو دسته مردم است، عده‏اى را در طريق سعادت، و جمعى را در طريق شقاوت.

آنگاه اين سوره بعد از بيان مساله نبوت، منتقل مى‏شود به مساله توحيد، و آياتى چند از نشانه‏هاى وحدانيت خدا را برمى‏شمارد، و سپس به مساله معاد منتقل شده، زنده شدن مردم را در قيامت براى گرفتن جزا، و جداسازى مجرمين از متقين را بيان نموده سپس سرانجام حال هر يك از اين دو طايفه را توصيف مى‏كند.

و در آخر دوباره به همان مطلبى كه آغاز كرده بود برگشته، خلاصه‏اى از اصول سه‏گانه را بيان، و بر آن‌ها استدلال مى‏كند و سوره را ختم مى‏نمايد.

و از آيات برجسته و بسيار علمى اين سوره آيه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحَانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ است، پس اين سوره شانى عظيم دارد، چون هم متعرض اصول سه‏گانه است و هم شاخه‏هايى كه از آن اصول منشعب مى‏شود. روايات هم از طريق شيعه و سنى آمده كه فرمودند: براى هر چيزى قلبى است، و قلب قرآن

سوره «يس» است.

اما از طريق شيعه، صدوق در كتاب ثواب الاعمال آن را از امام صادق علیه السلام روايت كرده‏، و از طريق اهل سنت، الدر المنثور آن را از انس و ابو هريره و معقل بن يسار از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده است‏.

يساصول ديننبوتاحياءغرضنبوت در اصول سه گانه.اصول دین.معاد در غرض سوره.احیاى مردم با دعوت.سعادت با پذیرش انبیاء.

توضيح و تفسير آيات: ﴿يس وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ. . . فَهُمْ غَافِلُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يس وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ. . . فَهُمْ غَافِلُونَ﴾

خداى تعالى در اين آيه به قرآن حكيم سوگند مى‏خورد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مرسلين است. و اگر قرآن را به وصف حكيم توصيف كرد، براى اين است كه حكمت در آن جاى گرفته، و حكمت عبارت است از معارف حقيقى و فروعات آن، از شرايع و عبرتها و مواعظ.

جمله‏ ﴿إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾ مطلبى است كه به خاطر آن سوگند خورد - كه بيانش گذشت ﴿عَلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ اين جمله خبر بعد از خبر است براى حرف «ان» در «انك». و اگر «صراط» را نكره و بدون الف و لام آورد، - به طورى كه مى‏گويند - براى اين بود كه بر عظمت آن راه دلالت كند.

و توصيف «صراط» به استقامت، به منظور توضيح بوده، و گر نه در معناى خود كلمه صراط استقامت خوابيده، چون صراط به معناى راه روشن و مستقيم است، و مراد از ﴿صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ آن طريقى است كه: عابر خود را به سوى خدا مى‏رساند، يعنى به سعادت انسانى‏اش كه مساوى است با قرب به خدا و كمال عبوديت. و در تفسير سوره فاتحه مطالبى كه براى اينجا مفيد است گذشت.

جمله‏ ﴿تَنْزِيلَ اَلْعَزِيزِ اَلرَّحِيمِ﴾ وصف قرآن است، كه چون از وصفيت قطع شده، بايد آن را به فتحه خواند. و مصدر «تنزيل» به معناى مفعول است، و حاصل معنا اين مى‏شود كه: منظورم از قرآن همين نازل شده‏اى است كه خداى عزيز رحيم كه عزت و رحمت در او مستقر است، نازلش كرده.

و اينكه در آخر خدا را به دو صفت عزت و رحمت ستوده براى اشاره به اين معنا است كه او قاهرى است كه مقهور كسى واقع نمى‏شود، غالبى است كه از كسى شكست نمى‏خورد، پس اعراض اعراض كنندگان از عبوديتش او را عاجز، و انكار منكرين خدايى‏اش،

و تكذيب تكذيب كنندگان آياتش، او را ذليل نمى‏سازد، و او براى هر كس كه تابع ذكر قرآن شود، و به غيب از او خشيت داشته باشد، داراى رحمتى واسع است، اما نه براى اينكه از پيروى آنان و ايمانشان به غيب استفاده كند، بلكه براى اينكه آنان را به سوى آنچه مايه كمال و سعادتشان است هدايت فرمايد. پس او تنها به خاطر عزت و رحمتش رسول را فرستاده و قرآن بر او نازل كرده، قرآن حكيم، تا مردم را انذار كند، و در نتيجه كلمه عذاب بر بعضى، و كلمه رحمت بر بعضى ديگر مسلم شود.

﴿لِتُنْذِرَ قَوْماً مَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ﴾ - اين جمله، ارسال رسول و تنزيل قرآن را تعليل مى‏كند. و حرف «ما» در آن نافيه است، و جمله بعد از «ما» صفت براى قوم است. و معنايش اين است كه: ما تو را تنها به اين غرض فرستاديم و قرآن بر تو نازل كرديم كه مردمى را كه پدرانشان انذار نشده بودند و غافل بودند، انذار كنى و بترسانى.

و در اينكه مراد از «قوم» چه كسانى است، دو احتمال هست: ا

حتمال اول اينكه: مراد قريش و آنان كه ملحق به قريشند بوده باشد، در اين صورت مراد از «آباى قريش» پدران نزديك ايشان است كه انذار نشده بودند، چون پدران دورتر ايشان امت اسماعيل ذبيح الله علیه السلام، و همچنين پيغمبرانى ديگر بودند كه مبعوث بر عرب شدند، مانند: هود و صالح و شعيب علیه السلام.

احتمال دوم اينكه: منظور از «قوم» همه مردم معاصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده باشند، چون رسول اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) تنها به قريش مبعوث نبود، بلكه رسالتش جهانى و عمومى بود. در اين صورت باز منظور از پدران بشر آن روز كه انذار نشده بودند، همان پدران نزديكشان است، چون آخرين رسولى كه معروف است قبل از پيامبر اسلام مبعوث شده عيسى علیه السلام است، كه او نيز مبعوث بر عامه بشر بود، ناگزير منظور از پدران انذار نشده مردم، چند پشت پدرانى است كه در فاصله زمانى بين عصر پيامبر اسلام و زمان عيسى علیه السلام در اين چند صد ساله فترت قرار داشته‏اند.

اين را هم بايد بدانيد كه آنچه ما در باره تركيب آيات گفتيم، چيزى بود كه از هر وجه ديگرى زودتر به ذهن و فهم مى‏رسد، و گر نه در باره آن تركيب وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند كه از فهم دور است، و از خوانندگان عزيز هر كس مايل باشد آن وجوه را ببيند، بايد به تفاسير مفصل و طولانى مراجعه كند.

يسقرآن حكيممرسلينصراطغفلتقرآن حکیم.من المرسلین.صراط مستقیم.تنزیل.العزیز الرحیم.فهم غافلون.وصف حکیم.

معناى آيه: ﴿لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلىَ أَكْثَرِهِمْ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلىَ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾

لامى كه بر سر جمله است لام قسم است، و معنايش اين مى‏شود كه: سوگند

مى‏خورم كه قول عذاب بر بيشترشان حتمى شد، و منظور از «ثابت شدن قول بر اكثريت» اين است كه: مصداقى شده باشند كه قول بر آنان صادق باشد.

و مراد از قولى كه بر آنان ثابت شده، كلمه عذاب است، كه خداى سبحان در بدو خلقت در خطاب با ابليس آن را گفت، و فرمود: ﴿فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ﴾.

و مراد از «پيروى شيطان» اطاعت او در هر دستورى است كه به وسيله وسوسه و تزوير مى‏دهد، به طورى كه گمراهى او در نفس پيرو ثابت شود، و در دلش رسوخ كند، چون از اين خطاب كه به ابليس كرده و فرموده: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ برمى‏آيد كه پيروان شيطان چنين كسانى هستند.

و لازمه رسوخ يافتن پيروى از شيطان در نفس، طغيان و استكبار در برابر حق است، همچنان كه حكايت گفتگوى تابعان و متبوعان در آتش دوزخ در آيه‏ ﴿بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ فَحَقَّ عَلَيْنَا قَوْلُ رَبِّنَا إِنَّا لَذَائِقُونَ فَأَغْوَيْنَاكُمْ إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ﴾ و نيز آيه‏ ﴿وَ لَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ اَلْعَذَابِ عَلَى اَلْكَافِرِينَ قِيلَ اُدْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ﴾ به اين معنا اشاره دارد.

و نيز لازمه رسوخ پيروى شيطان در دل، اين است كه: چنين كسانى با تمام توجه قلبى متوجه دنيا شوند، و به كلى از آخرت روى بگردانند، و چنين حالتى در دل‌هايشان رسوخ كند همچنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ لَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اِسْتَحَبُّوا اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ اَللَّهَ لاَ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكَافِرِينَ أُولَئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أُولَئِكَ هُمُ اَلْغَافِلُونَ﴾.

پس خداوند بر قلبهايشان مهر مى‏زند و از آثار آن اين است كه: ديگر چنين كسانى نمى‏توانند ايمان بياورند، همچنان كه باز قرآن فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾.

با بيانى كه گذشت روشن گرديد كه: حرف «فاء» در جمله‏ ﴿فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ براى تفريع است، نه تعليل، كه بعضى‏ احتمالش را داده‏اند.

حق القولاكثرعذابايمانحق القول.لا یؤمنون.ثبوت قول عذاب.عدم ایمان اکثر.سلطان بر عباد.

تمثيلى كه حال كفار را در راه نيافتن و هدايت نشدنشان بيان مى‏كند ﴿إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ﴾

كلمه «اعناق» جمع «عنق» - به دو ضمه - به معناى گردن است. و كلمه «اغلال» جمع «غل» - به ضمه غين - است، و غل - به طورى كه بعضى‏ گفته‏اند - به معناى هر وسيله‏اى از قبيل طناب و زنجير و امثال آن است كه با آن دست را براى شكنجه دادن و تشديد عذاب به گردن ببندند.

و كلمه «مقمحون» اسم مفعول از ماده «اقماح» است و اقماح به معناى سر بلند كردن است. از اين كلمه برمى‏آيد غلهايى كه در اهل دوزخ به كار مى‏رود، طورى است كه بين سينه تا زير چانه آنان را پر مى‏كند، به طورى كه سرهايشان رو به بالا قرار مى‏گيرد و ديگر نمى‏توانند سر را پايين آورند و راه پيش روى خود را ببينند، و آن را از چاه تميز دهند. و اگر كلمه «اغلال» را نكره بدون الف و لام آورده، براى اين بود كه: به اهميت و هول انگيزى آن اشاره كرده باشد.

و اين آيه شريفه در مقام تعليل آيه سابق است كه مى‏فرمود: ﴿فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾.

﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ﴾

كلمه «سد» به معناى حائل بين دو چيز است. و جمله «من بين أيديهم و من خلفهم» كنايه از همه جهات است. و كلمه «غشى» و «غشيان» به معناى پوشاندن است، مثلا مى‏گويند: «غشيه كذا» يعنى فلان چيز او را پوشاند و فرا گرفت. و نيز مى‏گويند: «أغشى

الامر فلانا» يعنى فلان گرفتارى شروع كرد فلانى را در خود فرو ببرد و بپوشاند. و اين آيه شريفه متمم تعليل سابق است. و جمله «جعلنا» در اين آيه عطف است بر «جعلنا» در آيه قبلى.

و از تفسير فخر رازى حكايت شده كه در معناى تشبيهى كه در اين دو آيه آمده گفته است: مانعى كه نمى‏گذارد آدمى در آيات خدا نظر كند، دو قسم است: يكى از نظر در آيات أنفس جلو مى‏گيرد، و ديگرى از نظر در آيات آفاق، موانع قسم اول را تشبيه كرده به غل و زنجيرى كه صاحبش را مقمح مى‏كند، و نمى‏گذارد سر خود را پايين آورده و خود را نگاه كند، و چشم بر بدن خود بيفكند. و قسم دوم را تشبيه كرده به سدى كه اطراف آدمى كشيده شده باشد و نگذارد انسان آفاق را ببيند و آياتى كه در آفاق هست برايش ظاهر گردد، كسى كه مبتلا به اين دو مانع شود به كلى از نظر كردن محروم مى‏ماند.

و معناى دو آيه اين است كه: كسانى كه از اين كفار ايمان نمى‏آورند، براى اين است كه ما در گردنشان غل افكنده‏ايم و دستشان را بر گردنشان بسته‏ايم، و غل تا چانه‏شان را فرا گرفته و سرهايشان را بالا نگه داشته، به همين حال هستند، و نيز از همه اطراف آنان سد بسته‏ايم، ديگر نه مى‏توانند ببينند و نه هدايت شوند.

پس در اين دو آيه حال كفار را در محروميت از هدايت يافتن به سوى ايمان، و اينكه خدا آنان را به كيفر كفرشان و گمراهى و طغيانشان محروم كرده، مثل زده و مجسم ساخته است.

در تفسير آيه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا﴾ در جلد اول اين كتاب گفتيم: اين اوصافى كه در اين مثل و در نظايرش در قرآن براى مؤمنين و كفار ذكر شده، كشف مى‏كند از اينكه براى انسان حياتى ديگر در باطن اين حيات دنيوى هست كه از حس مادى ما پوشيده شده، و به زودى در هنگام مرگ و يا در روز بعث، آن حيات براى ما ظاهر و محسوس مى‏شود. پس بنابراين كلام در نظاير اين آيات و در مثلهاى مورد بحث بر مبناى حقيقت‏گويى است، نه مجازگويى، كه بعضى از مفسرين پنداشته‏اند.

﴿وَ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾

اين جمله عطف تفسيرى و بيانى است، و تقرير است براى مضمون سه آيه قبل، و

منظور از آن‌ها را خلاصه‏گيرى نموده و در عين حال زمينه‏چينى مى‏كند براى آيه‏ ﴿إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّكْرَ. . . ﴾

احتمال هم دارد عطف بر جمله «لا يبصرون» بوده باشد و معنايش اين باشد كه: اين‌ها نمى‏بينند، در نتيجه چه تو ايشان را انذار كنى و چه نكنى ايمان نخواهند آورد. ولى وجه اول به ذهن نزديك‏تر است.

﴿إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّكْرَ وَ خَشِيَ اَلرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ﴾

انحصارى كه كلمه «انما» آن را افاده مى‏كند، به اصطلاح ادبيات، قصر افراد است - كه معنايش در جلدهاى قبل گذشت - و مراد از «انذار» انذار مفيد و مؤثر است. و مراد از «ذكر»، قرآن كريم است. و مراد از «اتباع ذكر» تصديق قرآن است، و اينكه وقتى آياتش تلاوت مى‏شود، به سوى شنيدن آن متمايل شوى. و تعبير به «اتبع - پيروى كرد» كه صيغه ماضى است، براى اشاره به تحقق وقوع است. و مراد از خشيت رحمان به غيب خشيت از خدا در عالم ماده، يعنى در پس پرده ماديت است قبل از آنكه با مرگ يا قيامت حقيقت مكشوف گردد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: يعنى در حالى كه آن شخص از مردم غايب است، به خلاف منافق كه چنين ايمانى ندارد. ولى اين احتمال بعيد است.

در اين آيه شريفه «خشيت» متعلق شده است بر «اسم رحمان» كه خود دلالت بر صفت رحمت خدا مى‏كند، و اميد اميدواران را تحريك و جلب مى‏نمايد، با اينكه مقام خشيت اقتضا داشت يكى از صفات قهريه خدا را بكار ببرد. ، و اين به خاطر آن است كه اشاره كند به اينكه خشيت مؤمنين ترسى است آميخته با رجاء و اين همان حالتى است كه: عبد را در مقام عبوديت نگه مى‏دارد، در نتيجه نه از عذاب معبودش ايمن مى‏شود و نه از رحمت خدا نوميد.

و اگر كلمه «مغفرة» و نيز «اجر كريم» را نكره آورد، براى اشاره به اهميت و عظمت آن دو است، يعنى: او را به آمرزش عظيمى از خدا و اجر كريمى بشارت بده كه با هيچ مقياسى نمى‏توان آن را اندازه‏گيرى كرد، و آن عبارت است از بهشت. و دليل بر همه نكاتى كه ما آورديم، سياق آيه است نه الفاظ آن.

و معناى آيه اين است كه: تو تنها كسى را انذار مى‏كنى، يعنى انذارت تنها در كسى

نافع و مؤثر است كه تابع قرآن باشد، و چون آيات قرآن تلاوت مى‏شود، دلش متمايل بدان مى‏شود، و از رحمان خشيتى دارد آميخته با رجاء، پس تو او را به آمرزشى عظيم، و اجرى كريم بشارت ده كه با هيچ مقياسى اندازه‏گيرى نمى‏شود.

اغلالسدمقمحونانذارذكرتمثیل حال کفار.سد و اغلال و مقمحون.انذار فقط تابع ذکر.اتبع الذکر.بى اثرى انذار.

معناى جمله: ﴿نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾ و بيان اينكه نامه اعمال كتابى غير از لوح محفوظ امام مبين مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ اَلْمَوْتىَ وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾

مراد از «احياى موتى» زنده كردن ايشان براى جزا است. و مراد از ﴿مَا قَدَّمُوا﴾ اعمالى است كه قبل از مرگ خودشان كردند و از پيش، براى روز جزاى خود فرستادند، و مراد از «آثارهم» باقياتى است كه براى بعد از مردن خود بجاى گذاشتند كه يا سنت خيرى است كه مردم بعد از او به آن سنت عمل كنند، مانند علمى كه از خود به جاى گذاشته، مردم بعد از او از آن علم بهره‏مند شوند، و يا مسجدى كه بنا كرده تا مردم بعد از او در آن نماز بخوانند، و يا وضوخآن‌هاى كه مردم در آن وضو بگيرند. و يا سنت شرى است كه باب كرده و مردم بعد از او هم به آن سنت عمل كنند، مانند اينكه محلى براى فسق و نافرمانى خدا بنا نهاده، همه اين‌ها آثار آدمى است كه خدا به حسابش مى‏آورد.

و چه بسا گفته‏ شده كه: مراد از ﴿مَا قَدَّمُوا﴾ نيات، و مراد از «اثار» اعمالى است كه مترتب و متفرع بر آن نيات مى‏شود. ولى اين معنا از سياق بعيد است.

و مراد از نوشتن‏ ﴿مَا قَدَّمُوا﴾ و نوشتن «اثار» ثبت آن در صحيفه اعمال، و ضبطش در آن به وسيله مامورين و ملائكه نويسنده اعمال است و اين كتابت غير از كتابت اعمال و شمردن آن در «امام مبين» است كه عبارت است از لوح محفوظ.

گويا بعضى‏ توهم كرده‏اند كه نوشتن اعمال و آثار، همان احصاء در امام مبين است. و ليكن اين اشتباه است، چون قرآن كريم از وجود كتابى خبر مى‏دهد كه تمامى موجودات و آثار آن‌ها در آن نوشته شده، كه اين همان لوح محفوظ است، و از كتابى ديگر خبر مى‏دهد كه خاص امت‏هاست، و اعمال آنان در آن ضبط مى‏شود، و از كتابى ديگر خبر مى‏دهد كه خاص فرد فرد بشر است، و اعمال آنان را احصاء مى‏كند. همچنان كه در باره كتاب اولى فرموده: ﴿وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾ و در باره دومى فرموده: ﴿كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعىَ إِلىَ كِتَابِهَا﴾ و در باره سومى فرموده: ﴿وَ كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ

نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنْشُوراً﴾.

ظاهر آيه هم به نوعى از بينونت حكم مى‏كند به اينكه: كتابها يكى نيست، و كتاب اعمال غير از امام مبين است، چون بين آن دو فرق گذاشته، يكى را خاص اشخاص دانسته و ديگرى را براى عموم موجودات كل شى‏ء خوانده است، و نيز تعبير را در يكى به كتابت آورده، و در ديگرى به احصاء.

﴿وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾ منظور از «امام مبين» لوح محفوظ است، لوحى كه از دگرگون شدن و تغيير پيدا كردن محفوظ است، و مشتمل است بر تمامى جزئياتى كه خداى سبحان قضايش را در خلق رانده، در نتيجه آمار همه چيز در آن هست، و اين كتاب در كلام خداى تعالى با اسمهاى مختلفى ناميده شده لوح محفوظ، ام الكتاب، كتاب مبين، و امام مبين، كه در هر يك از اين اسماى چهارگانه عنايتى مخصوص هست.

و شايد عنايت در ناميدن آن به امام مبين، به خاطر اين باشد كه بر قضاهاى حتمى خدا مشتمل است، قضاهايى كه خلق تابع آن‌ها هستند و آن‌ها مقتداى خلق. و نامه اعمال هم - به طورى كه در تفسير سوره جاثيه مى‏آيد - از آن كتاب استنساخ مى‏شود، چون در آن سوره فرموده: ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مراد از امام مبين، نامه اعمال است» ليكن سخن وى بيهوده است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «علم خدا است». اين هم مثل همان تفسير قبل است بله اگر مرادشان از علم خدا علم فعلى او باشد باز وجهى دارد.

و از حرفهاى عجيبى كه در اين مقام گفته شده، سخن بعضى‏ از مفسرين است كه گفته: آنچه در لوح محفوظ نوشته مى‏شود، عبارت است از آنچه بوده و آنچه خواهد بود، اما تا روز قيامت، نه تا ابد، براى اينكه لوح نزد مسلمانان عبارت است از جسم، و هر جسمى هر قدر هم بزرگ باشد، بالأخره محدود و داراى ابعادى متناهى است، و ادله علمى بر اين معنا شاهد است. بنابراين ممكن نيست اين جسم محدود، حاوى و مشتمل بر تمامى جزئيات حوادث

آينده باشد، و گر نه لازمه‏اش اين مى‏شود كه متناهى ظرف باشد براى غير متناهى، و اين بالبداهه محال است پس چاره همين است كه عموميت «كل شى‏ء» را تخصيص بزنيم، و بگوييم حوادث تا روز قيامت منظور است. و اين سخن تحكم و بى‏دليل است، - كه ان شاء الله به زودى به طور مفصل متعرض آن مى‏شويم.

و آيه شريفه نسبت به ما قبل در معناى تعليل است، گويا فرموده آنچه گفتيم و آنچه از اوصاف آنان كه كلمه عذاب بر ايشان حتمى شده برشمرديم، و آنچه در باره پيروان قرآن گفتيم كه به غيب از پروردگارشان خشيت دارند، همه مطابق با واقع است زيرا زمام حيات همه به دست ماست، و اعمال و آثارشان نزد ما محفوظ است، پس ما در هر حال به سرانجام هر يك از دو گروه، علم و اطلاع داريم.

احياءآثاركتابامام مبيناعمالاحیاء موتى براى جزا.ما قدموا.کتابة آثار و امام مبین.احصاء براى حساب.جزا.

بحث روايتى [رواياتى در باره نزول آيه: ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا. . . ﴾ در ماجراى سوء قصد ابو جهل و يارانش به پيامبر صلى الله عليه و آله]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿فَهُمْ مُقْمَحُونَ﴾ فرموده: يعنى سرهايشان را بالا دارند

. و نيز در همان تفسير در روايت ابى الجارود، از امام باقر علیه السلام آمده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ﴾ فرموده: يعنى هدايت را نمى‏بينند، چون خدا گوش و چشم و دل و اعمالشان را از اينكه هدايت شوند گرفته است

اين آيه در باره ابو جهل بن هشام و چند تن از خاندان وى نازل شده، و جريان چنين بوده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برخاست نماز بخواند، ابو جهل لعنة الله عليه هم سوگند خورده بود هر وقت او را ديد نماز مى‏خواند فرقش را بشكافد، پس ابو جهل آمد در حالى كه سنگى هم به دست داشت، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديد كه مشغول نماز است، هر چه دست بلند كرد تا سنگ را به طرف آن جناب پرتاب كند، خدا دستش را در گردنش بخشكانيد و نتوانست پايين بياورد، و سنگ هم در دستش نمى‏چرخيد، ناگزير به طرف اصحاب خود برگشت، آن وقت سنگ از دستش بيفتاد.

بعد از او مردى ديگر برخاست كه او نيز از فاميلهاى ابو جهل بود، گفت من او را مى‏كشم، همين كه نزديكش شد، گوش به قرائت او داد و دلش پر از رعب گشته برگشت و به ياران خود گفت: بين من و او چيزى به شكل «فحل - شتر نر» فاصله شد، و با دنب خود به من

اعلام خطر كرد، و من ترسيدم نزديكش شوم.

خداوند فرموده: ﴿وَ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾. همچنان كه تاريخ ثابت كرده كه بنى مخزوم ابو جهل و يارانش احدى ايمان نياوردند.

مؤلف: نظير اين روايت را الدر المنثور از بيهقى در دلائل از ابن عباس روايت كرده، و در روايت او آمده: جمعى از بنى مخزوم با يكديگر عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) توطئه كردند تا او را به قتل برسانند، از آن جمله ابو جهل و وليد بن مغيره بودند، روزى در حالى كه آن جناب به نماز ايستاده بود، صداى قرائتش را شنيدند، وليد را فرستادند تا او را به قتل برساند، وليد تا نزديك محلى كه آن جناب ايستاده بود آمد، ولى ديد صداى قرائتش مى‏آيد اما خودش نيست، او برگشت و جريان را نقل كرد. ناگزير دسته جمعى آمدند و تا آنجا كه نماز مى‏خواند آمدند و صدايش را شنيدند، به سوى او رفتند، ديدند صدايش از پشت سرشان مى‏آيد، و بالأخره به او دست نيافته برگشتند و آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا﴾ در اين باره نازل شده‏.

و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مسجد نماز مى‏خواند، و نماز را بلند مى‏خواند، به حدى كه مردمى از قريش از شنيدن آن ناراحت شدند، تا آنجا كه برخاستند او را دستگير كنند، ليكن دستهاى آنان به گردنهايشان بسته شد، و ديدگانشان آن جناب را نديد، ناگزير به التماس نزد آن جناب آمدند، و او را به حرمت قرابت و رحم سوگند دادند، چون هيچ تيره‏اى از عرب نبود مگر آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن‌ها قرابتى داشت. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دعا كرد، و دستهايشان باز شد، و آيات‏ ﴿يس وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ. . . أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ در اين باره نازل شد، و همان طور كه اين آيات فرموده، احدى از اين چند نفر ايمان نياوردند.

مؤلف: اين داستان را به اشكال مختلفى روايت كرده‏اند، در بعضى‏ از آن روايات آمده، كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى ديد قصد سوء برايش دارند، اين آيات را خواند و از نظر آن‌ها ناپديد شد، دشمن او را نديد و خدا كيد و شرشان را از وى دفع كرد.

و در بعضى‏ ديگر آمده كه آيات اول سوره تا جمله‏ ﴿فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ همه‏اش در باره اين قصه نازل شده، و در نتيجه آيه‏ ﴿إِنَّا جَعَلْنَا﴾ تا آخر دو آيه، رفتار خدا را حكايت مى‏كند كه با دشمنان آن جناب چه كرد و چگونه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را از نظر آنان ناپديد ساخت، و آيه‏ ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ. . . ﴾ پيشگويى از اين است كه: اين چند نفر هرگز ايمان نمى‏آورند.

قمىابو الجارودسدمقمحونروایات اسباب نزول سد.ابو جهل و مانند.انذار بى اثر.

بيان عدم انطباق سياق آيات اول سوره يس با اين روايات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

ولى خواننده عزيز خودش توجه دارد به اينكه: سياق آيات مورد بحث با اين روايات انطباق ندارد، چون آيات مورد بحث داراى يك سياق و يك نظم هستند، و حال دو طائفه از مردم را بيان مى‏كنند: يكى آن‌هايى كه قول خدا عليه آنان حتمى و ثابت شده، و در نتيجه ايمان نمى‏آورند، و يكى ديگر طايفه‏اى كه پيروى ذكر قرآن مى‏كنند، و از پروردگارشان به غيب خشيت دارند.

و اين مضمون چه ارتباطى با قصه‏هاى مذكور دارد و چگونه مى‏توان آيه‏ ﴿لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلىَ أَكْثَرِهِمْ﴾ را كه سخن از اكثريت مردم دارد، حمل كرد بر مردم انذار شده، و آيه ﴿إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ. . . ﴾ و آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا. . . ﴾ را حمل كرد بر داستان ابو جهل و نزديكان او؟ و آيه‏ ﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ﴾ را حمل كرد بر خصوص اين چند نفر، و از همه بالاتر جمله‏ ﴿وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾ را حمل كرد بر داستان جمعى از انصار در مدينه، كه روايتش به زودى از نظرت خواهد گذشت؟ چون حمل‏هاى مزبور، وحدت نظم و سياق آيات را به هم مى‏زند.

پس حق مطلب اين است كه: آيات شريفه مورد بحث يك دفعه و با يك نظم و سياق نازل شده، و در آن، حال مردم را در هنگام شنيدن دعوت و انذار پيامبر بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: مردم در برابر دعوت آن جناب دو دسته شدند، و اين منافات ندارد كه داستان ابو جهل و مستور شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از دشمن مقارن اين آيات اتفاق افتاده باشد.

و نيز در آن كتاب آمده كه: عبد الرزاق، ترمذى - وى حديث را حسن دانسته - بزاز، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، حاكم - وى حديث را صحيح دانسته -، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - همگى از ابى سعيد خدرى روايت كرده‏اند كه گفت: بنو سلمه در محله‏اى از مدينه منزل داشتند، خواستند از آنجا به نزديكى مسجد كوچ كنند، خداى تعالى

اين آيه را فرستاد: ﴿إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ اَلْمَوْتىَ وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را خواست و فرمود: خدا آثار شما را هم مى‏نويسد، و آيه را برايشان خواند ايشان قانع شده در جاى خود باقى ماندند.

و باز در همان كتاب است كه: فاريابى، احمد، عبد بن حميد، ابن ماجه - در كتاب زهد - ابن جرير، ابن منذر، طبرانى، و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: منزلهاى انصار از مسجد دور بود، خواستند به نزديك مسجد كوچ كنند، آيه‏ ﴿وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾ نازل شد پس با خود گفتند، در همان محل خود باقى مى‏مانيم‏.

مؤلف: اشكالى كه در اين دو روايت هست، عين همان اشكالى است كه: در روايات قبل بود.

سياقنقد روايتدو طائفهحق القولطائفه قول حتمى.طائفه تابع ذکر.عدم انطباق بعض روایات با سیاق.

چند روايت در باره عمل، در ذيل جمله: ﴿وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾، و در باره اينكه «امام مبين» على عليه السلام است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در همان كتاب آمده كه: ابن ابى حاتم، از جرير بن عبد الله بجلى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هر كس سنت نيكى را باب كند، مادامى كه در دنيا مردمى به آن سنت عمل مى‏كنند، ثواب آن اعمال را به حساب اين شخص هم مى‏گذارند، بدون اينكه از اجر عامل آن كم بگذارند، و هر كس سنت زشتى در بين مردم باب كند، مادامى كه در دنيا مردمى به اين سنت عمل مى‏كنند وزر آن عمل‏ها را به حساب او نيز مى‏گذارند، بدون اينكه از وزر عامل آن كم بگذارند. آن‌گاه اين آيه را تلاوت كردند: ﴿وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾ فرموده: يعنى در كتابى مبين، و آن محكم است، يعنى تاويل نمى‏خواهد. و ابن عباس از امير المؤمنين علیه السلام روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند منم امام مبين، كه ما بين حق و باطل جدايى مى‏اندازم، و اين را از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ارث برده‏ام‏.

و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از ابى الجارود، از امام باقر از پدرش، از جدش علیه السلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه در ضمن حديثى در باره على علیه السلام فرمود: او امامى است كه: خداى تعالى علم هر چيزى را در او احصاء كرده است‏.

مؤلف: اين دو حديث در صورتى كه از نظر سند صحيح باشد، ربطى به تفسير ندارد، بلكه مضمون آن دو جزو بطن قرآن و اشارات آن است، و هيچ مانعى ندارد كه خداى تعالى به بنده‏اى از بندگانش كه داراى توحيد و عبوديت خالص براى اوست، علم به همه معلوماتى كه در كتاب مبين است بدهد، و آن كس بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سيد الموحدين امير المؤمنين على علیه السلام است.

سنتآثارثوابجريرسنت حسنه و ثواب جارى.سنت سیئه.کتابة آثار.

اصحاب قریه، رسولان، مرد مؤمن، جنت برزخی، و صیحه هلاک آیات ۱۳–۳۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان مثل اصحاب قریه در سوره یس را از تکذیب رسولان تا ایمان مرد اقصی المدینه و هلاکت با صیحه یکجا می‌آورد.

وَٱضْرِبْ لَهُم مَّثَلًا أَصْحَٰبَ ٱلْقَرْيَةِ إِذْ جَآءَهَا ٱلْمُرْسَلُونَ
[داستان‌] مردم آن شهرى را كه رسولان بدانجا آمدند براى آنان مَثَل زن:
إِذْ أَرْسَلْنَآ إِلَيْهِمُ ٱثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍۢ فَقَالُوٓا۟ إِنَّآ إِلَيْكُم مُّرْسَلُونَ
آنگاه كه دو تن سوى آنان فرستاديم، و[لى‌] آن دو را دروغزن پنداشتند، تا با [فرستاده‌] سومين [آنان را] تأييد كرديم، پس [رسولان‌] گفتند: «ما به سوى شما به پيامبرى فرستاده شده‌ايم.»
قَالُوا۟ مَآ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُنَا وَمَآ أَنزَلَ ٱلرَّحْمَٰنُ مِن شَىْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ
[ناباوران آن ديار] گفتند: «شما جز بشرى مانند ما نيستيد، و [خداى‌] رحمان چيزى نفرستاده، و شما جز دروغ نمى‌پردازيد.»
قَالُوا۟ رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّآ إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ
گفتند: «پروردگار ما مى‌داند كه ما واقعاً به سوى شما به پيامبرى فرستاده شده‌ايم.»
وَمَا عَلَيْنَآ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ
و بر ما [وظيفه‌اى‌] جز رسانيدن آشكار [پيام‌] نيست.
قَالُوٓا۟ إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا۟ لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌۭ
پاسخ دادند: «ما [حضور] شما را به شگون بد گرفته‌ايم. اگر دست برنداريد، سنگسارتان مى‌كنيم و قطعاً عذاب دردناكى از ما به شما خواهد رسيد.»
قَالُوا۟ طَٰٓئِرُكُم مَّعَكُمْ ۚ أَئِن ذُكِّرْتُم ۚ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌۭ مُّسْرِفُونَ
[رسولان‌] گفتند: «شومىِ شما با خود شماست. آيا اگر شما را پند دهند [باز كفر مى‌ورزيد]؟ نه! بلكه شما قومى اسرافكاريد.»
وَجَآءَ مِنْ أَقْصَا ٱلْمَدِينَةِ رَجُلٌۭ يَسْعَىٰ قَالَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُوا۟ ٱلْمُرْسَلِينَ
و [در اين ميان‌] مردى از دورترين جاى شهر دوان دوان آمد، [و] گفت: «اى مردم، از اين فرستادگان پيروى كنيد.
ٱتَّبِعُوا۟ مَن لَّا يَسْـَٔلُكُمْ أَجْرًۭا وَهُم مُّهْتَدُونَ
از كسانى كه پاداشى از شما نمى‌خواهند و خود [نيز] بر راه راست قرار دارند، پيروى كنيد.
وَمَا لِىَ لَآ أَعْبُدُ ٱلَّذِى فَطَرَنِى وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
آخر چرا كسى را نپرستم كه مرا آفريده است و [همه‌] شما به سوى او بازگشت مى‌يابيد؟
ءَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةً إِن يُرِدْنِ ٱلرَّحْمَٰنُ بِضُرٍّۢ لَّا تُغْنِ عَنِّى شَفَٰعَتُهُمْ شَيْـًۭٔا وَلَا يُنقِذُونِ
آيا به جاى او خدايانى را بپرستم كه اگر [خداى‌] رحمان بخواهد به من گزندى برساند، نه شفاعتشان به حالم سود مى‌دهد و نه مى‌توانند مرا برهانند؟
إِنِّىٓ إِذًۭا لَّفِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍ
در آن صورت، من قطعاً در گمراهى آشكارى خواهم بود.
إِنِّىٓ ءَامَنتُ بِرَبِّكُمْ فَٱسْمَعُونِ
من به پروردگارتان ايمان آوردم. [اقرار] مرا بشنويد.»
قِيلَ ٱدْخُلِ ٱلْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَٰلَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُونَ
[سرانجام به جرم ايمان كشته شد، و بدو] گفته شد: «به بهشت درآى.» گفت: «اى كاش، قوم من مى‌دانستند،
بِمَا غَفَرَ لِى رَبِّى وَجَعَلَنِى مِنَ ٱلْمُكْرَمِينَ
كه پروردگارم چگونه مرا آمرزيد و در زمره عزيزانم قرار داد.»
۞ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَىٰ قَوْمِهِۦ مِنۢ بَعْدِهِۦ مِن جُندٍۢ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ
پس از [شهادت‌] وى هيچ سپاهى از آسمان بر قومش فرود نياورديم و [پيش از اين هم‌] فروفرستنده نبوديم.
إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَإِذَا هُمْ خَٰمِدُونَ
تنها يك فرياد بود و بس. و بناگاه [همه‌] آنها سرد بر جاى فسردند.
يَٰحَسْرَةً عَلَى ٱلْعِبَادِ ۚ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
دريغا بر اين بندگان! هيچ فرستاده‌اى بر آنان نيامد مگر آنكه او را ريشخند مى‌كردند.
أَلَمْ يَرَوْا۟ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنَ ٱلْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لَا يَرْجِعُونَ
مگر نديده‌اند كه چه بسيار نسلها را پيش از آنان هلاك گردانيديم كه ديگر آنها به سويشان بازنمى‌گردند؟
وَإِن كُلٌّۭ لَّمَّا جَمِيعٌۭ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ
و قطعاً همه آنان در پيشگاه ما احضار خواهند شد.

بيان آيات [انذار و تبشير كسانى كه سواء عليهم أ أنذرتهم ام لم تنذرهم به منظور اتمام حجت و رسيدن آنان به كمال شقاوت است]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات مثلى است مشتمل بر انذار و تبشير كه خداى سبحان آن را براى عموم مردم آورده كه در آن به رسالت الهى و تبعات و آثار دعوت به حق اشاره مى‏كند كه عبارت است از مغفرت و اجر كريم براى هر كس كه ايمان آورد و پيروى ذكر قرآن كند و از رحمان بغيب خشيت داشته باشد، و نيز عبارت است از عذاب اليم براى هر كس كه كفر بورزد و آن دعوت را تكذيب كند. و نيز به وحدانيت خداى تعالى، و مساله معاد و برگشت همه مردم به سوى او اشاره مى‏نمايد.

در اينجا ممكن است اين اشكال به ذهن كسى وارد شود كه: در آيات قبل مى‏فرمود: آن‌ها كه كلمه عذاب عليه آنان ثابت شده، ايمان نمى‏آورند، چه انذارشان بكنى و چه نكنى، آن وقت در اين آيات، خودش آن‌ها را انذار مى‏كند.

جواب اين اشكال اين است كه: منافاتى بين اين دو دسته آيات نيست، براى اينكه منظور از آيات مورد بحث اين است كه با ابلاغ انذار، حجت بر آن‌ها تمام شود، و شقاوتشان به حد كمال برسد، البته از طرف ديگر مؤمنين هم سعادتشان به حد كمال برسد.

همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ اَلظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً﴾.

﴿وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحَابَ اَلْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ﴾

كلمه «مثلا» كه در اين جمله آمده به معناى كلام و يا داستانى است كه گوينده آن را مى‏گويد تا مقصدى از مقاصدش را براى شنونده ممثل و مجسم كند، و چون داستان اصحاب قريه، وعده و وعيد آيات قبل را روشن مى‏كند، لذا خداوند رسول گرامى خود را دستور داد تا قصه را به صورت اين مثل براى كفار بيان كند.

و ظاهرا كلمه «مثلا» مفعول دوم باشد براى «اضرب» و مفعول اول آن «اصحاب القرية» باشد، و معنا چنين باشد: براى آن‌ها اصحاب قريه را كه چنين و چنان بودند مثل بزن.

و مفعول دوم كه بايد بعد از مفعول اول بيايد، در اينجا جلوتر آمده، تا از فاصله زياد كه مخل به معنا است جلوگيرى شده باشد.

﴿إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اِثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ﴾

كلمه «عززنا» از تعزيز است كه: مصدر باب تفعيل از ماده عزت است، و «عزت» به معناى نيرو و شوكت و آسيب‏ناپذيرى است. و جمله‏ ﴿إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ﴾ بيان تفصيلى جمله‏ ﴿إِذْ جَاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ﴾ است.

و معناى آيه اين است كه: براى آن‌ها مثل بزن اصحاب قريه را كه در زمانى مى‏زيستند كه ما دو تا از رسولان خود را به سويشان فرستاده بوديم و مردم آن دو را تكذيب كرده بودند و ما آن دو را به رسول سوم تقويت كرديم، و اين سه رسول گفتند: اى مردم! ما از جانب خدا به سوى شما فرستاده شده‏ايم.

مثلانذارتبشيررسالتتكذيبمثل انذار و تبشیر رسالت.مغفرت برای مؤمن پیرو ذکر.تکذیب و آثار دعوت.پیروی ذکر قرآن.

وجه اينكه در نقل تكذيب پيامبران توسط مشركين فرمود: ﴿قَالُوا مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا وَ مَا أَنْزَلَ اَلرَّحْمَنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا وَ مَا أَنْزَلَ اَلرَّحْمَنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ﴾

مردم چنين مى‏پنداشتند كه بشر نمى‏تواند پيغمبر شود. و وحى آسمانى را بگيرد، و استدلال مى‏كردند به خودشان كه پيغمبر نيستند، و چنين چيزى را در خودشان سراغ ندارند، و آن وقت حكم خود را به انبيا هم سرايت داده، مى‏گفتند: پس آن‌ها هم پيغمبر نيستند، چون حكم امثال، يكى است.

و بر اين اساس معناى جمله‏ ﴿وَ مَا أَنْزَلَ اَلرَّحْمَنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ چنين مى‏شود: خدا هيچ وحيى نازل نكرده، چون اگر وحيى بر بشرى نازل كرده بود ما نيز در نفوس خود از آن خبردار مى‏شديم و خدا به ما هم وحى مى‏كرد. همانطور كه شما ادعاى آن را مى‏كنيد.

و اگر از خداى تعالى تعبير به «رحمان» كردند، براى اين است كه مشركين عرب مانند همه بت‏پرستان خدا را قبول داشتند، و او را به صفات كمال متصف مى‏دانستند، چيزى كه بود در تفسير آن صفات با هم اختلاف داشتند، صابئى‏ها آن صفات را به نفى معنا

مى‏كردند، و به جاى اينكه بگويند خدا عالم است مى‏گفتند جاهل نيست، و همچنين در مورد ساير صفات، مانند قدرت، خالقيت، رحمت، ملك و غير اين‌ها.

با اين تفاوت كه مشركين مى‏گفتند: اين خداى داراى چنين صفات، امر تدبير مخلوقات را به مقربين درگاه خود، مانند ملائكه واگذار نموده و ديگر خودش در تدبير عالم هيچ كاره است، ارباب و مدبران عالم، ملائكه و آلهه هستند، و اما خدا عز اسمه، او تنها در اين ارباب، ربوبيت و تدبير دارد، پس خدا رب ارباب و اله آلهه است.

ممكن هم هست اسم رحمان تنها در حكايت قصه آمده باشد نه در خود قصه، به اين معنا كه اهل قريه نگفته باشند و رحمان چيزى نازل نكرده شما دروغ مى‏گوييد بلكه يا گفته باشند «خدا چيزى نازل نكرده»، و يا «چيزى نازل نشده»، و آن‌گاه قرآن در نقل قصه كلمه «رحمان» را آورده باشد، تا به حلم و رحمت خداى تعالى در قبال انكار و تكذيب حق صريحى كه مشركين داشتند اشاره كند.

و جمله‏ ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ﴾ به منزله نتيجه است براى صدر آيه، و حاصل كلامشان اين مى‏شود كه: شما هم بشرى هستيد مثل ما، و ما با اينكه مثل شما بشر هستيم در نفس خود چيزى از وحى كه ادعا مى‏كنيد به شما نازل شده نمى‏يابيم، و چون شما هم مثل ماييد، پس رحمان هيچ وحيى نازل نكرده، و شما دروغ مى‏گوييد، و چون غير از اين ادعا ادعاى ديگرى نداريد پس غير از دروغ چيز ديگرى نداريد.

و با اين بيان نكته حصر در جمله‏ ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ﴾ روشن شد، و همچنين وجه اينكه چرا فعل را نفى كرد و گفت: شما دروغ مى‏گوييد ولى اسم فاعل را نفى نكرد و نفرمود: «شما نيستيد مگر دروغگو» براى اينكه مراد، تكذيب و نفى فعل در حال گفتگو بوده، نه مستمرا و در آينده چون اسم فاعل زمان حال و آينده را به طور استمرار شامل مى‏شود، به خلاف فعل، كه تنها شامل حال و آينده مى‏شود.

﴿قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ وَ مَا عَلَيْنَا إِلاَّ اَلْبَلاَغُ اَلْمُبِينُ﴾

خداى تعالى در اين قصه حكايت نكرده كه رسولان در پاسخ مردم كه گفتند: ﴿مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا. . . ﴾ - شما جز بشرى چون ما نيستيد. . . ، چه جوابى دادند، در حالى كه در جاى ديگر از رسولان امتهاى گذشته حكايت كرده كه در پاسخ مردم خود كه گفته بودند: ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ شما جز بشرى چون ما نيستيد گفتند: ﴿إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَمُنُّ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾ كه بيانش گذشت.

بلكه تنها از آن رسولان حكايت كرده كه به قوم خود گفتند: ما فرستاده خدا به سوى شما و مامور تبليغ رسالت او هستيم، و جز اين شانى نداريم و احتياجى نداريم به اينكه ما را تصديق بكنيد و به ما ايمان بياوريد، تنها براى ما اين كافى است كه: خدا مى‏داند كه ما فرستاده او هستيم و ما به بيش از اين هم احتياج نداريم.

پس در جمله‏ ﴿قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ﴾ رسولان از رسالت خود خبر مى‏دهند، و كلام خود را با حرف «ان - به درستى كه» و حرف «لام - هر آينه» تاكيد كرده‏اند، و نيز به منظور تاكيد كلام خود، پروردگار خود را شاهد گرفته‏اند كه «ربنا يعلم - پروردگار ما مى‏داند».

و جمله‏ ﴿رَبُّنَا يَعْلَمُ﴾ معترضه و به منزله سوگند است، و به آيه چنين معنا مى‏دهد: ما فرستادگان به سوى شماييم، و در ادعاى رسالت صادقيم، و اين دليل ما را بس كه خدايى كه ما را به سوى شما فرستاده خود شاهد اين مدعاى ماست، و ديگر ما حاجتى نداريم به اينكه شما هم ما را تصديق بكنيد، و از تصديق شما سودى عايد ما نمى‏شود، تا در صدد جلب تصديق شما برآييم، بلكه آنچه براى ما مهم است اين است كه: رسالت خود را انجام بدهيم و حجت تمام شود.

﴿وَ مَا عَلَيْنَا إِلاَّ اَلْبَلاَغُ اَلْمُبِينُ﴾ كلمه «بلاغ» به معناى تبليغ است و مراد از آن، تبليغ رسالت است، و معناى جمله اين است كه: ما مامور نشده‏ايم مگر تنها به اينكه رسالت خدا را به شما ابلاغ كنيم و حجت را تمام نماييم.

﴿قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾

گويندگان اين سخن مردم قريه‏اند، و روى سخنشان با رسولان است. و كلمه «تطيرنا» از مصدر تطير است كه به معناى شوم دانستن و فال بد زدن به چيزى است، و اينكه گفتند: «اگر دست از حرفهايتان برنداريد شما را سنگسار مى‏كنيم و عذابى دردناك به شما خواهد رسيد» تهديد رسولان است از سوى مردم.

و معناى آيه اين است كه: مردم قريه به رسولان گفتند: ما شما را بد قدم و شوم مى‏دانيم، و سوگند مى‏خوريم كه اگر دست از سخنان خود برنداريد و تبليغات خود را ترك نكنيد و همچنان به كار دعوت بپردازيد، ما شما را سنگباران مى‏كنيم، و از ما به شما عذابى دردناك خواهد رسيد. ـ

بشررسولتكذيبوحىرحمانانکار بشر بودن رسول.اتهام کذب به رسولان.انکار نزول از رحمان.قیاس با شبهه بشریت پیامبر.

معناى جمله: ﴿طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ﴾ كه رسولان علیه السلام به مكذبان خود گفتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾

اين سخن پاسخ رسولان به اهل قريه است.

و كلمه «طائر» در جمله‏ ﴿طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ﴾ در اصل طير مرغى چون كلاغ است كه عرب با ديدن آن فال بد مى‏زد، و سپس مورد استعمالش را توسعه دادند و به هر چيزى كه با آن فال بد زده مى‏شود طير گفتند، و چه بسا كه در حوادث آينده بشر نيز استعمال مى‏كنند، و چه بسا بخت بد اشخاصى را طائر مى‏گويند، با اينكه اصلا بخت امرى است موهوم، ولى مردم خرافه‏پرست آن را مبدأ بدبختى انسان و محروميتش از هر چيز مى‏دانند.

و به هر حال اينكه فرمود: ﴿طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ﴾ ظاهر معنايش اين است كه: آن چيزى كه جا دارد با آن فال بد بزنيد آن چيزى است كه با خودتان هست، و آن عبارت است از حالت اعراضى كه از حق داريد و نمى‏خواهيد حق را كه همان توحيد است بپذيريد، و اينكه به سوى باطل يعنى شرك تمايل و اقبال داريد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «معنايش اين است كه طائر شما يعنى بهره و نصيب شما از خير و شر با خود شماست، و آن اعمال نيك و بد شماست اگر خير باشد، بهره شما خير مى‏شود، و اگر شر باشد شر مى‏شود». دقت فرماييد كه اين مفسر طائر را به معناى دوم حوادث آينده گرفته، و ليكن جمله بعدى آيه كه مى‏فرمايد: ﴿أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾ با معناى اول مناسب‏تر است.

استفهام در جمله‏ ﴿أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ﴾ استفهامى است توبيخى و مراد از «تذكير» تذكر دادن ايشان است به حق، يعنى به وحدانيت خداى تعالى و اينكه بازگشت همه به سوى اوست، و حقايقى نظير آن‌ها. و در اين جمله كه جمله‏اى است شرطيه جزاى شرط حذف شده تا اشاره كند به اينكه جزاى آن اين قدر شنيع و رسواست كه نمى‏شود گفت، و بدان تفوه كرد، و تقدير جمله چنين است: «اگر به حق تذكر داده شويد اين تذكر را با انكار شنيع و تطير و تهديد رسوايتان مقابله مى‏كنيد».

﴿بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾ يعنى شما مردمى هستيد متجاوز كه معصيت را از حد گذرانده‏ايد، و كلمه «بل» كه به معناى اعراض است اعراض از مطلب سابق را مى‏رساند، و معنايش اين است كه: «نه، بلكه علت اصلى در انكار حق، و تكذيبشان اين است كه آنان مردمى هستند كه مستمر در اسراف و متجاوز از حدند».

﴿وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعىَ قَالَ يَا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ﴾

«اقصاى مدينه» به معناى دورترين نقطه آن نسبت به ابتداى فرضى آن است. در اول كلام قريه آورده بود، و در اين جا از آن به مدينه تعبير كرد، تا بفهماند قريه مذكور بزرگ بوده. و كلمه «سعى» به معناى سريع راه رفتن است.

نظير اين تعبير در داستان موسى علیه السلام و آن مرد قبطى آمده و فرموده: ﴿وَ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ يَسْعىَ﴾ مردى از دورترين نقطه شهر آمد در حالى كه مى‏دويد. در اين آيه كلمه «رجل» جلوتر از «اقصى المدينة» آمده، و در آيه مورد بحث بعد از آن آمده، بعيد نيست نكته‏اش اين باشد كه در آنجا عنايت و اهتمام به آمدن مردم و خبر دادنش به موسى علیه السلام بوده، كه درباريان در باره كشتن تو شور مى‏كردند، و لذا كلمه «رجل» را جلوتر آورد. و در درجه دوم، اهتمام خود آن مرد به زودتر رسيدن و خبر دادن به موسى علیه السلام است، و لذا جمله «يسعى» را به عنوان حال مؤخر آورد، به خلاف آيه مورد بحث كه اهتمام در آن به آمدن از دورترين نقطه شهر است، تا بفهماند بين رسولان و آن مرد، هيچ تبانى و سازش قبلى در امر دعوت نبوده، و هيچ رابطه‏اى با او نداشته‏اند، لذا جمله‏ ﴿مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ﴾ را مقدم آورد، و كلمه «رجل» و «يسعى» را بعد از آن ذكر كرد.

و اما اينكه اين مرد نامش و نام پدرش چه بوده و چه شغل و حرفه‏اى داشته؟ مفسرين سخت در آن اختلاف كرده‏اند، و ما چون اهميتى در گفتگوى از آن نديديم، چون دخالتى در فهم مراد آيه نداشت، لذا از بحث پيرامون آن خوددارى نموديم، چون يقين داريم كه اگر اين جزئيات در فهم مراد آيه كمترين دخالتى مى‏داشت، خداى سبحان در كلامش بدان اشاره مى‏كرد، و آن را مهمل نمى‏گذاشت.

آنچه مورد اهميت است، دقت و تدبر در اين معنا است كه اين شخص چه حظ وافرى از ايمان داشته كه در چنين موقعى به تاييد رسولان الهى علیه السلام برخاسته و ايشان را يارى كرده است، چون از تدبر در كلام خدا كه داستان او را حكايت كرده اين معنا به دست مى‏آيد كه وى مردى بوده كه خداى سبحان دلش را به نور ايمان روشن كرده، به خدا ايمان آورده و با ايمان خالص او را مى‏پرستيده، نه به طمع بهشت و نه از ترس آتش، بلكه از اين جهت كه او اهليت پرستش دارد، و به همين جهت از بندگان مكرم خدا شده.

و خداى سبحان در كلامش هيچ كس به جز ملائكه را به صفت مكرم توصيف نكرده، تنها ملائكه مقرب درگاهش و بندگان خالصش را به اين وصف ستوده، و از آن جمله اين مرد است كه با مردم مخاصمه و احتجاج كرده و بر آنان غلبه جسته و حجت قوم را بر اينكه

پرستش خدا جايز نيست و تنها بايد آلهه را پرسيد باطل نموده و در مقابل اثبات كرده است كه تنها بايد خدا را پرستيد، و رسولان او را در دعوى رسالت تصديق نموده و سپس به آنان ايمان آورده است.

﴿اِتَّبِعُوا مَنْ لاَ يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ﴾

در اين آيه شريفه، بيانى است بر جمله‏ ﴿اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ﴾ كه در آيه قبلى بود، و به جاى كلمه «مرسلين» در آن آيه جمله‏ ﴿مَنْ لاَ يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ﴾ را در اينجا آورده تا به علت متابعت مرسلين اشاره كرده باشد و بفرمايد اينكه گفتيم رسولان را پيروى كنيد علتش اين است كه رسولان خودشان راه يافته‏اند، و در راهنمايى شما هم مزدى نمى‏خواهند، چون پيروى كردن از غير، براى يكى از دو جهت جائز نيست يا براى اين كه آن غير خودش گمراه است و سخنش گمراهى است، معلوم است كه گمراه را نبايد در گمراهى‏اش پيروى كرد. و يا براى اين كه هر چند سخنش حق است و پيروى حق واجب است، ليكن او از اين سخن حق منظور فاسدى دارد، او سخن حق را وسيله كسب مال يا جاه كرده، و يا غرض فاسد ديگرى از اين قبيل دارد.

و اما سخن كسى كه هم سخنش حق است و هم از داشتن اغراض فاسد مبرا و منزه است، و از گفتن آن سخن حق نه نقشه‏اى در نظر دارد و نه كيد و خيانتى، بايد از او پيروى كرد و سخنش را پذيرفت، و اين رسولان چنينند، و در اينكه مى‏گويند: «غير از خدا را نپرستيد»، هم راه يافته‏اند و هم اجر و مزدى از شما نمى‏خواهند، نه مال و نه جاه، پس واجب است كه ايشان را پيروى كنيد.

اما اينكه راه يافته‏اند، براى اين است كه: حجت بر حقانيت آنان و صدق مدعاى آنان يعنى توحيد خدا قائم است، و آن حجت عبارت است از كلام آن مرد كه گفت: ﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي. . . وَ لاَ يُنْقِذُونِ﴾.

و اما اينكه رسولان مزدى از مردم نمى‏خواستند، دليلش كلام خود ايشان است كه گفتند: ﴿رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ﴾ كه بيانش گذشت.

و با اين بيانى كه ما ذكر كرديم، بيان قبلى ما هم تاييد مى‏شود كه گفتيم در جمله ﴿رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ﴾ منظورشان اين است كه: بفهمانند ما از مردم نه اجرى مى‏خواهيم و نه غير آن.

﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً. . . وَ لاَ يُنْقِذُونِ﴾

در اين آيه و آيه بعدى‏اش شروع شده به استدلال تفصيلى بر توحيد و نفى آلهه، و براى اين منظور سياق تكلم وحده را برگزيده مگر در يك جمله معترضه كه وسط كلام آورده و با سياق خطاب فرموده: ﴿وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ به سوى او برمى‏گرديد.

و اين برگزيدن براى اين است كه خود را بدان جهت كه يك انسان است، و خدا او را ايجاد كرده محاكمه كند، و آن‌گاه هر حكمى كه عليه خود كرد، در هر انسان ديگرى مثل خودش جارى سازد، چون افراد يك نوع همه مثل همند، پس اينكه گفت: «و چرا خدايى را كه مرا آفريده نپرستيم؟» در معناى اين است كه گفته باشد: «و چرا انسان خدايى را كه خلقش كرده نپرستد» و آيا كسى كه انسان باشد غير از خدا، آلهه ديگرى مى‏گيرد؟

و اگر از خداى تعالى تعبير آورد به‏ ﴿اَلَّذِي فَطَرَنِي﴾ براى اين است كه به علت حكم اشاره كرده و بفهماند كه چون لازمه فطر و ايجاد انسان بعد از آنكه عدم بود، بازگشت همه چيز انسان به خداى تعالى است، چه ذاتش و چه صفاتش و چه افعالش، و نيز لازمه‏اش اين است كه قيام همه چيز انسان به او باشد، و او مالك آدمى و همه چيز او باشد.

در نتيجه براى انسان به غير از عبوديت محض چيزى نيست، بنابراين بر او لازم است كه خود را در مقام عبوديت نصب كرده و آن را نسبت به خداى تعالى اظهار بدارد، و اين همان عبادت است. پس بايد او را عبادت كند، چون از اهليت پرستش دارد.

و اين نكته همان است كه چند سطر قبل در باره آن مرد گفتيم، كه او خدا را با اخلاص بندگى مى‏كرد، نه به طمع بهشت و نه از ترس دوزخ، بلكه از اين جهت كه خدا اهليت براى عبادت دارد.

و چون ايمان به خدا و عبادت او چنين وضعى دارد قهرا عامه مردم به چنين مقامى نمى‏رسند، چون اكثريت مردم يا از ترس خدا را عبادت مى‏كنند و يا به طمع و يا به هر دو جهت، لذا مرد نامبرده بعد از آنكه خود را محاكمه كرد، رو به مردم نمود و گفت: «و اليه ترجعون» و منظورش از اين التفات، انذار ايشان به روز قيامت بود كه روز بازگشت ايشان به خداست، روزى كه خدا به حساب اعمالشان مى‏رسد، و بر طبق آن جزايشان مى‏دهد. پس جمله‏ ﴿وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ به منزله جمله معترضه و يا عين جمله معترضه است، كه از سياق كلام خارج است.

طائرفالمسرفونتذكيررسولانقوم مسرفون.فال بد زدن به رسولان.تذکیر و واکنش قوم.طائر به‌معنای فال و شومی.

در حجت و برهان عليه مشركين، در سخن مردى كه از اقصاى مدينه آمد: ﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

نكته ديگر اينكه: اين دو آيه شريفه مشتمل بر دو حجت و برهان عليه دليلى است كه بت‏پرستان آن را اساس بت‏پرستى و اعتقاد به ارباب بودن بتها قرار داده بودند.

توضيح اينكه: بت‏پرستان معتقد بودند كه خداى سبحان اجل از آن است كه حس يا

خيال بشر و يا عقل او به وى احاطه يابد و او را بشناسد و يا تصور كند، و هيچ قوه ادراكى نمى‏تواند او را بشناسد و به همين جهت انسان نمى‏تواند با عبادت متوجه او شود، پس تنها راه عبادت خدا آن است كه ما در عبادت متوجه مقربان درگاه او، و اقوياى از خلقش مانند ملائكه گرامى‏اش و يا بعضى از جن و يا قديسين از بشر شويم، تا آن‌ها واسطه و شفيع ما در پيشگاه خدا شوند، در رساندن خيرات و دفع شرور.

اين دو دليل اساس اعتقاد مشركين بود كه دو آيه مورد بحث از هر دو جواب مى‏دهد:

اما از دليل اولشان جوابى مى‏دهد كه حاصلش اين است كه: هر چند انسان نمى‏تواند احاطه علمى به ذات متعالى خدا پيدا كند، و ليكن مى‏تواند او را به صفات مخصوص به خودش بشناسد، مثل اينكه او فاطر و پديد آورنده وى است و چون اين مقدار شناسايى خدا برايش ممكن است، پس مى‏تواند عبادت خود را هم از طريق همين شناسايى انجام داده و متوجه خدا گردد، و انكار اين مقدار شناسايى جز لجبازى، معناى ديگرى ندارد. اين جواب همان است كه آيه‏ ﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي﴾ بدان اشاره مى‏كند.

و اما از دليل دومشان جواب مى‏دهد به اينكه: اگر اين بتها به راستى شفاعت و وساطتى داشته باشند، اين مقام را خدا به آن‌ها افاضه كرده، و خدا شفاعت را در جايى به آن‌ها افاضه مى‏كند كه خودش نسبت به آن مورد، اراده‏اى حتمى نداشته باشد، و لازمه اين برهان آن است كه: شفاعت بتهاى شما تنها در مواردى نافذ باشد كه خدا اجازه شفاعتشان داده باشد، همچنان كه خودش فرموده: ﴿مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ﴾.

و اما در مواردى كه او اراده‏اى حتمى داشته باشد، ديگر شفاعت همين شفيعان فرضى هم مفيد واقع نمى‏شود، نه مى‏تواند خيرى به ايشان برساند و نه ضررى را از ايشان دفع كند، كه جمله‏ ﴿أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ اَلرَّحْمَنُ بِضُرٍّ لاَ تُغْنِ عَنِّي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لاَ يُنْقِذُونِ﴾ اشاره به اين جواب دارد.

و اگر از خداى تعالى به «رحمان» تعبير آورد، براى اين بود كه به سعه رحمت خدا و بسيارى آن اشاره نمايد و نيز بفهماند كه تمامى نعمت‏ها از ناحيه او و تدبير خير و شر همه به دست اوست.

از همين تعبير به «رحمان» برهان ديگرى بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت به دست مى‏آيد، و آن اين است كه: وقتى تمامى نعمت‏ها و نيز نظام جارى در آن‌ها مظاهر

رحمت واسعه خدا و قائم بدان بود، و هيچ يك از آن‌ها از خود استقلالى در تدبير امر خود نداشت، قهرا تدبير آن‌ها مستقلا با خداى تعالى خواهد بود، حتى تدبير ملائكه هم بر فرض كه به قول مشركين، سهمى از تدبير به دست ملائكه باشد، باز همان نيز از رحمت خدا و تدبير اوست، پس نتيجه مى‏گيريم كه ربوبيت تنها از آن خداست، و همچنين الوهيت خاص اوست.

﴿إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾

اين جمله ضلالت را در شرك و اتخاذ آلهه مسجل مى‏كند.

﴿إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ﴾

اين جمله باز از كلمات آن مرد است كه به رسولان خطاب كرده، و اينكه گفته: «فاسمعون» پس بشنويد كنايه از تحمل شهادت است، يعنى پس شاهد باشيد. و جمله ﴿إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ. . . ﴾ تجديد شهادت به حق، و تاكيد ايمان است، چون از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه جمله‏ ﴿إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ﴾ را بعد از آن محاجه گفته، و در آن محاجه اعتراف به ايمان كرده و شهادت به حق داده بود. و منظورش از اين تكرار اين بوده كه با ايمان خود در حضور مردم قريه رسولان را تاييد كرده باشد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: خطاب در اين جمله «فاستمعون - پس بشنويد» به مردم قريه است، تا رسولان را تاييد كرده باشد، و معنايش اين است كه: «من به خدا ايمان آوردم، پس اى اهل قريه اين معنا را از من بشنويد، و هر كارى مى‏خواهيد بكنيد، كه من هيچ باكى از شما ندارم. و يا معنايش اين است كه: اى اهل قريه، من به خدا ايمان آوردم، پس از من بشنويد و شما هم ايمان بياوريد، و يا خواسته مردم را عليه خود عصبانى كند تا به او بپردازند، و آسيبى به رسولان خدا نرسانند، چون ديده مردم تصميم گرفته‏اند آنان را به قتل برسانند» دقت فرماييد.

و ليكن اشكالى كه در همه اين احتمالات هست اين است كه: با تعبير از خدا به «ربكم - پروردگارتان» سازگار نيست، چون مردم خدا را پروردگار خود نمى‏شناختند، و اربابى غير از خداى سبحان به ربوبيت مى‏شناختند و عبادت مى‏كردند.

بعضى‏ خواسته‏اند از اين اشكال پاسخ دهند به اينكه: «منظور پروردگارى است كه

برهان مزبور را بر وجودش اقامه كردم، و مسلم شد كه او پروردگار شما است» ليكن اين پاسخ هيچ دليلى ندارد، و تقييدى است بدون مقيد.

﴿قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ اَلْمُكْرَمِينَ﴾

خطاب در اين آيه به رجل نامبرده است - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - اشاره مى‏كند به اينكه مردم قريه آن مرد را كشتند، و خداى تعالى از ساحت عزتش به وى خطاب كرد كه داخل بهشت شو. و مؤيد اين احتمال جمله بعد است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ﴾، چون در آيه مورد بحث جمله ﴿قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ﴾، به جاى خبر از كشته شدن مرد نشسته تا اشاره باشد به اينكه بين كشته شدن آن مرد به دست مردم قريه، و ما بين امر به داخل شدنش در بهشت، فاصله چندانى نبوده، آن قدر اين دو به هم متصل بودند كه گويى كشته شدنش همان و رسيدن دستور به داخل بهشت شدنش همان.

مرد مؤمنحجتبت پرستىاربابتوحيددو حجت مرد مؤمن بر ضد بت‌پرستی.ابطال ارباب بودن بت‌ها.ایمان مرد اقصی المدینه.برهان عقلی علیه اساس بت‌پرستی.

توضيحى راجع به «جنت» در آيه ﴿قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ﴾ و اينكه خطاب كننده كيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و بنابراين مراد از «جنت» بهشت برزخ است نه بهشت آخرت. و اينكه: بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور بهشت آخرت است، و معناى آيه اين است كه: به زودى در قيامت به او گفته مى‏شود داخل بهشت شو، و اگر عبارت را به ماضى آورد، و فرمود: «قيل - به او گفته شده» براى اين است كه بفهماند اين دستور محققا صادر مى‏شود صحيح نيست، و خود را بى‏جهت و بدون دليل به زحمت انداختن است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «خداى تعالى او را به آسمان برد، و در آنجا به وى گفته شد: داخل بهشت شو، در نتيجه او همچنان زنده است و تا روز قيامت در بهشت متنعم خواهد بود» و اين وجه هم مثل وجه قبل صحيح نيست.

بعضى‏ هم گفته‏اند: گوينده «ادخل الجنة» خود مردم بودند كه در هنگام كشتن او به عنوان استهزا به او گفته‏اند: «ما تو را مى‏كشيم و لحظه‏اى بعد داخل بهشت شو» اشكال اين وجه اين است كه: با خبرى كه دنبالش خداى تعالى داده و فرموده: ﴿قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ. . . ﴾ گفت اى كاش مردم مى‏فهميدند كه چگونه خدا مرا بيامرزيد، و از محترمينم قرار داد نمى‏سازد، چون ظاهر اين خبر اين است كه: وى بعد از شنيدن نداى‏ ﴿اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ﴾ آرزو كرد اى كاش قومم حال و وضع مرا مى‏دانستند. و اگر جمله‏ ﴿اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ﴾ كلام مردم در هنگام كشتن او بوده باشد، ديگر موردى براى اين آرزو نمى‏ماند.

جمله‏ ﴿قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ اَلْمُكْرَمِينَ﴾ استينافى است، و مانند جمله قبلى‏اش به منزله جوابى است از سؤال تقديرى، گويا شخصى پرسيده بعد از آنكه رسولان را تاييد كرد، چه شد؟ در پاسخ فرموده: ﴿قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ﴾ دوباره پرسيده: بعد از آن چه شد؟ در جواب فرموده: ﴿قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ. . . ﴾ و اين سخن را بدان جهت گفته كه خواسته است همان طور كه در حال حيات مردم را نصيحت مى‏كرده، در حال مرگ نيز نصيحت و خيرخواهى كند.

كلمه «ما» در جمله‏ ﴿بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي﴾ مصدريه است، كه فعل «غفر» را مبدل به مصدر مى‏كند، و معنايش چنين مى‏شود: ﴿يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ﴾ بغفران ربى اياى - اى كاش قوم من مى‏دانستند آمرزش پروردگار من مرا و جمله «و جعلنى» عطف است بر جمله «غفر» و معنايش اين است كه: اى كاش به آمرزش خدا مرا، و به اينكه از مكرمينم قرار داد، علم پيدا مى‏كردند

جنتبرزخادخل الجنةمؤمنقيامتجنت برزخی نه اخروی در سیاق.ورود به جنت پس از قتل مؤمن.رد حمل بر بهشت آخرت alone.کرامت پس از شهادت ایمانی.

مراد استعمال وصف «مكرم - اكرام شده» در آيات قرآن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و موهبت اكرام هر چند دامنه‏اش وسيع است كه شامل حال بسيارى از مردم مى‏شود، مانند: اكرام به نعمت، كه در آيه‏ ﴿فَأَمَّا اَلْإِنْسَانُ إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ﴾ آمده و نيز اكرام به قرب خدا كه در آيه‏ ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾ آمده، چون كرامت داشتن عبد نزد خدا، خود اكرامى است از خدا نسبت به او.

و ليكن با اين حال بنده‏اى كه برخوردار از نعمت‏هاى خدا است، و يا نزد خدا محترم است، جزو مكرمين شمرده نمى‏شود، يعنى كلمه «مكرمين» به طور اطلاق در باره او به كار نمى‏رود، تنها اين كلمه على الاطلاق در باره دو طائفه از خلايق خدا به كار مى‏رود: يكى ملائكه كه در آيه‏ ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ به كار رفته، و ديگرى در افرادى از مؤمنينى كه ايمان‏شان كامل بوده باشد، حال چه اينكه از مخلصين - به كسره لام - باشند، كه در آيه‏ ﴿أُولَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ﴾ نامشان آمده، و يا از مخلصين - به فتحه لام - باشند كه در آيه‏ ﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ. . . وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾ ذكر خيرشان شده.

و اين آيه شريفه به همان بيانى كه گذشت از ادله وجود برزخ است.

﴿وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ مَا كُنَّا مُنْزِلِينَ﴾

ضمير در «قومه» و در «بعده» هر دو به كلمه «رجل» برمى‏گردد. و معناى «من بعده»، «من بعد قتله» است، و كلمه «من» اولى و سومى ابتدايى است، و دومى زايده است كه صرفا نفى را تاييد مى‏كند، و معنايش اين است كه: «ما بعد از قتل او، ديگر هيچ لشكرى از آسمان بر قوم او نازل نكرديم، و نازل كننده هم نبوديم».

اين آيه زمينه چينى براى آيه بعدى است و براى بيان اين معنا است كه كار و هلاكت آن قوم در نظر خداى تعالى بسيار ناچيز و غير قابل اعتنا بود، و خدا انتقام آن مرد را از آن قوم گرفت و هلاكشان كرد، و هلاك كردن آن‌ها براى خدا آسان بود و احتياج به عده و عده‏اى نداشت، تا ناگزير باشد از آسمان لشكرى از ملائكه بفرستد تا با آن‌ها بجنگند و هلاكشان كنند، و به همين جهت در هلاكت آنان و هلاكت هيچ يك از امت‏هاى گذشته اين كار را نكرد، بلكه با يك صيحه آسمانى هلاكشان ساخت.

مكرماكرامنعمتابتلاوصف مکرَم در قرآن.اکرام به‌عنوان موهبت.اکرام در بستر ابتلا.

هلاك شدن قوم مكذب با صيحه‏اى واحده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنْ كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ﴾

يعنى آن امرى كه به مشيت ما سبب هلاكت آنان گرديد، غير از يك صيحه چيز ديگرى نبود.

و اگر فعل «كانت» را مؤنث آورد و نفرمود «كان» بدين جهت بود كه خبر اين فعل يعنى «صيحة» مؤنث بود. و اگر «صيحة» را نكره - بدون الف و لام - آورد، و آن را به وصف وحدت متصف كرد، براى اين بود كه: بفهماند هلاك كردن اهل قريه كارى ناچيز و حقير بود. و كلمه «خامدون» از خمود است، كه به معناى سكون و خاموشى از سر و صدا و جنب و جوش است، مى‏فرمايد: «وسيله هلاكت آن‌ها چيزى به جز يك صيحه نبود، كه ناگهان همه را خاموش و بى حركت كرد».

و اگر جمله مورد بحث را به ما قبل عطف نكرد، براى اين است كه: اين جمله به منزله جوابى است از سؤالى تقديرى و فرضى گويا كسى پرسيده: وسيله هلاكتشان چه بود؟ فرموده: «نبود مگر تنها يك صيحه».

و معناى آيه اين است كه: سبب هلاكت اهل قريه امرى بود كه آسان‏تر از آن ديگر تصور نداشت، و آن يك صيحه بود كه به ناگهانى برخاست، و مردم را در جاى خود بخشكانيد، مردمى بى سر و صدا و بى حس و حركت شدند، به طورى كه صداى آهسته هم از ايشان شنيده نمى‏شد، تا آخرين نفر مردند و بى حركت شدند.

﴿يَا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾

يعنى اى حسرت و ندامت بر بندگان. و اين تعبير بليغ‏تر از آن است كه ندامت را براى آنان اثبات كند، مثلا بفرمايد: مردم قريه دچار ندامت و حسرت شدند. و اما سبب حسرت و اينكه چرا دچار آن شدند، در جمله‏ ﴿مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ. . . ﴾ آمده و مى‏فرمايد: «به علت اين دچار حسرت شدند كه هر چه رسول به سويشان آمد، به استهزايش پرداختند».

از اين سياق به خوبى برمى‏آيد كه مراد از «عباد»، عموم مردم است، و خواسته حسرت را بر آنان تاكيد كند، مى‏فرمايد: چه حسرتى بالاتر از اين كه اينان بنده بودند و دعوت مولاى خود را رد كرده تمرد نمودند، و معلوم است كه رد دعوت مولا شنيع‏تر است از رد دعوت غير مولا و تمرد از نصيحت خيرخواهان ديگر.

با اين بيان بى‏پايگى تفسير آن مفسرى‏ كه گفته: مراد از «عباد» رسولان خدا، و يا ملائكه و يا هر دو است، روشن مى‏شود، و همچنين بى‏پايگى اين گفتار كه مفسرى‏ ديگر گفته كه: در جمله‏ ﴿يَا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبَادِ. . . ﴾ هر چند منظور از «عباد» مردمند و ليكن كلام مزبور سخن خداى تعالى نيست، بلكه دنباله سخن آن مرد است. پس معلوم شد كه جمله مذكور كلامى است از خداى تعالى نه دنباله سخن آن مرد.

﴿أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾

در اين جمله همان كسانى را كه در جمله قبل عليه ايشان به حسرت ندا مى‏شد توبيخ مى‏كند. و كلمه «من القرون» بيان كلمه «كم» است، و «قرون» جمع «قرن» است، كه به معناى مردمى است كه در يك عصر زندگى كنند.

و جمله ﴿أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ بيان جمله‏ ﴿كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ﴾ است، و ضمير جمع اولى به قرون، و دومى و سومى به عباد برمى‏گردد.

و معناى آيه اين است كه: آيا از بسيارى هلاك شدگان عبرت نمى‏گيرند كه در قرون گذشته به امر خدا هلاك شدند؟ و به اخذ الهى ماخوذ گشتند، و ديگر به عيش و نوش در دنيا بازنخواهند گشت؟

مفسرين در مرجع ضميرها، و نيز در معناى آيه اقوال ديگرى دارند كه چون از فهم دور است متعرض آن‌ها نمى‏شويم.

﴿وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ﴾

لفظ «ان» در اينجا حرف نفى است. و كلمه «كل» مبتدا و تنوينش عوض از مضاف اليه است. و كلمه «لما» به معناى «الا» است. و كلمه «جميع» به معناى مجموع است. و «لدينا» ظرفى است متعلق به همان مجموع. و كلمه «محضرون» خبرى است بعد از خبر، كه همان جميع باشد. بعضى‏ هم احتمال داده‏اند صفت جميع باشد.

به هر حال معنا اين است كه: بدون استثناء همه‏شان دسته جمعى در روز قيامت براى حساب و جزا نزد ما حاضر خواهند شد. بنابراين آيه شريفه در معناى آيه ﴿ذَلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ اَلنَّاسُ وَ ذَلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ﴾ مى‏باشد.

صيحةهلاكمكذبانخامدونهلاکت مکذبان.صیحه واحده به‌عنوان سبب هلاک.مشیت الهی در هلاکت.خامدون شدن قوم.

بحث روايتى [رواياتى در باره داستان فرستادگان عيسى علیه السلام و مؤمنى كه مردم را به پيروى آن رسولان دعوت كرد و. . . ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: نقل مى‏كنند كه عيسى علیه السلام دو نفر از حواريين را به عنوان رسول به شهر انطاكيه گسيل داشت، اين دو نفر وقتى به نزديكى‏هاى شهر رسيدند، پير مردى را ديدند كه چند گوسفند خود را مى‏چرانيد، و اين پير مرد همان حبيب صاحب داستان سوره «يس» است - رسولان عيسى علیه السلام بر او سلام كردند، پير مرد از آن دو پرسيد: شما كى هستيد؟ گفتند: ما رسولان عيساييم، آمده‏ايم شما اهل شهر را دعوت كنيم به اينكه از پرستش بت‏ها دست برداشته، خداى رحمان را بپرستيد.

پير مرد پرسيد آيا با شما معجزه‏اى هم هست؟ گفتند: آرى ما بيماران را شفا مى‏دهيم، و كورى و برص را بهبودى مى‏بخشيم، پير مرد گفت: من پسرى دارم كه سالها بسترى و مريض است، رسولان گفتند: ما را به منزلت نزد او ببر، تا از حال او مطلع شويم، پير مرد رسولان را به خانه برد. رسولان دست بر بدن او كشيدند، در دم شفا يافته به اذن خدا در حالى كه صحيح و سالم بود از بستر برخاست، اين خبر در شهر پيچيد، و خداوند به دست آن دو جمع كثيرى از بيماران را شفا داد.

مردم انطاكيه پادشاهى داشتند كه بت مى‏پرستيد، چون خبر رسولان به گوش او رسيد

احضارشان كرد، و پرسيد: شما كى هستيد؟ گفتند: ما فرستادگان عيسى علیه السلام هستيم، آمده‏ايم تو را از پرستش بت‏ها كه نه مى‏شنوند و نه مى‏بينند، به پرستش كسى دعوت كنيم كه هم مى‏شنود و هم مى‏بيند. شاه پرسيد: مگر ما به غير از اين بت‏ها خدا هم داريم؟ گفتند: بله، كسى كه تو را و خدايان تو را ايجاد كرده. شاه در پاسخ گفت: باشيد تا در امر شما فكر كنم. پس مردم آن دو رسول را در بازار دستگير نموده و كتك زدند.

صاحب مجمع البيان، سپس از وهب بن منبه نقل مى‏كند كه گفته: عيسى علیه السلام اين دو رسول را به انطاكيه فرستاد. رسولان به انطاكيه رفتند، و به حضور شاه نرفتند و اقامتشان در آن شهر به طول انجاميد تا آنكه روزى شاه از دربار بيرون آمد، پس اين دو نفر تكبير و ذكر خدا گفتند. شاه سخت در خشم شد، و دستور داد آن دو رسول را به زندان برده و به هر يك صد تازيانه بزنند.

بعد از آنكه شاه رسولان را تكذيب كرد و تازيانه زد، عيسى علیه السلام شمعون صفا، بزرگ حواريين را فرستاد، تا به كار آن دو رسيدگى نموده ياريشان كند. شمعون به طور ناشناس وارد انطاكيه شد و با اطرافيان شاه معاشرت آغاز كرد، تا جايى كه سخت با وى مانوس شدند، و نزد شاه از او به خير و خوبى ياد كردند. شاه او را به حضور طلبيد و معاشرتش را پسنديد و با او مانوس گشته، مورد احترامش قرار داد.

آن‌گاه روزى شمعون به شاه گفت: من شنيده‏ام دو نفر را به جرم اينكه تو را به دين ديگرى غير از دينى كه دارى، دعوت كرده‏اند، زندانى كرده‏اى و شلاق زده‏اى، آيا هيچ سخن آن دو را گوش دادى ببينى چه مى‏گويند؟ شاه گفت: واقعش اين است كه خشم من نگذاشت كه به سخن آن دو گوش دهم، شمعون گفت: حال اگر شاه صلاح بداند خوب است آن دو را بخواهد تا از مطالب و خواسته‏هاى آن دو مطلع شويم.

شاه اين رأى را پسنديد، و آن دو رسول را به حضور طلبيد، شمعون با اينكه آن دو را مى‏شناخت، و آن دو وى را مى‏شناختند، چون همگى از حواريين عيسى علیه السلام بودند، خود را به بيگانگى زد، و از آن دو پرسيد: چه كسى شما را به اين شهر فرستاده؟ گفتند: خدايى كه همه چيز را خلق كرده و شريكى برايش نيست.

شمعون پرسيد: اين خدايى كه مى‏گوييد شما را فرستاده چه معجزه‏اى به شما داده؟ گفتند: هر چه را كه تو بخواهى برايت انجام مى‏دهيم. شاه چون اين را شنيد دستور داد پسر

نابينا و بدون چشمى را بياورند، كه حتى در صورتش گودى چشم هم نبود، بلكه محل چشم او مانند پيشانى‏اش صاف بود. رسولان عيسى شروع كردند به دعا خواندن، اين قدر دعا خواندند تا محل چشم‏هاى او شكافته شد. پس دو عدد فندق از گل درست كردند و در حدقه‏ها گذاشتند، بدون فاصله دو چشم شد، و پسر بينا گشت.

شاه از مشاهده اين معجزه سخت تعجب كرد، شمعون به وى گفت: حال اگر صلاح بدانى نظير اين خواسته را از خدايان خود بخواهى، تا آن‌ها نيز چنين قدرتى از خود نشان دهند، هم مايه آبروى تو شود و هم باعث آبروى خودشان. شاه گفت: من كه از تو چيزى پنهان ندارم، خداى ما كه ما آن را مى‏پرستيم، هيچ خاصيتى ندارد، نه ضررى دارد و نه نفعى.

سپس شاه به آن دو رسول گفت: اگر خداى شما توانست مرده را زنده كند، ما به آن خدا و به شما كه فرستادگان اوييد ايمان خواهيم آورد. رسولان گفتند: خداى ما بر هر چيز قادر است. شاه گفت: در اينجا مرده‏اى است كه هفت روز قبل از دنيا رفته، و ما او را دفن نكرده‏ايم، تا پدرش كه در مرگ او غايب بود برگردد. پس مرده را آوردند كه وضعش دگرگون شده و متعفن شده بود. آن دو رسول شروع كردند به دعا كردن علنى و آشكارا، و اما شمعون صفا شروع كرد به دعا كردن سرى چون نمى‏خواست رازش فاش شود. چيزى نگذشت مرده از جاى برخاست و به حاضران مجلس گفت: من هفت روز است كه مرده‏ام، و در اين چند روز مرا به هفت وادى از واديهاى جهنم بردند، و من شما را زنهار مى‏دهم از آن شركى كه داريد، و به خداى تعالى ايمان بياوريد. شاه از ديدن اين ماجرا تعجب كرد. شمعون احساس كرد كه نقشه‏اش در دل وى اثر گذاشته، او هم وى را به سوى خدا دعوت كرد. شاه ايمان آورد و به دنبال او جمعى از اهل مملكتش ايمان آورده، و جمعى ديگر همچنان كافر ماندند.

صاحب مجمع مى‏گويد: نظير اين روايت را عياشى به سند خود از ابو حمزه ثمالى، و غير او از ابى جعفر و از امام صادق علیه السلام نقل كرده‏اند، چيزى كه هست در بعضى از روايات آمده كه: خداى تعالى اول دو نفر رسول به اهل انطاكيه فرستاد، و سپس سومى را گسيل داشت. و در بعضى ديگر آمده كه: خداوند به عيسى علیه السلام وحى فرستاد كه: آن دو رسول را به سوى آن شهر روانه كند، و سپس وصى خودش شمعون را براى خلاصى آن دو روانه كرد

و نيز آمده كه آن مرده‏اى كه خداوند به دعاى رسولان زنده كرد، پسر شاه بوده. و وقتى از قبر بيرون آمد خاك را از سر و روى خود مى‏تكاند. پس شاه پرسيد: پسرم حالت چطور است؟ گفت: من مرده بودم، دو نفر مرد را ديدم كه سجده كرده، از خدا خواستند مرا زنده كند. شاه گفت: پسرم اگر آن دو نفر را ببينى مى‏شناسى؟ گفت: آرى. پس مردم همگى به

دستور شاه به صحرا رفتند، و يكى يكى از جلو آن مرد عبور كردند. بعد از عبور جمعى كثير يكى از آن دو رسول عبور كرد. پسر شاه گفت: اين يكى از آن دو بود. سپس آن رسول ديگر گذشت، او را هم شناخت و با دست به هر دو نفر اشاره كرد كه اين دو بودند، شاه و اهل مملكتش ايمان آوردند.

ابن اسحاق مى‏گويد: بلكه شاه و اهل مملكتش بر كفر اتفاق كرده، و تصميم گرفتند رسولان را به قتل برسانند، اين خبر به گوش حبيب رسيد كه دم دروازه بالاى شهر بود، پس شتابان خود را به جمعيت رسانيده ايشان را نصيحت كرد و تذكرها داد، و به اطاعت رسولان دعوت نمود

مؤلف: سياق آيات اين داستان با مضمون بعضى از اين روايات نمى‏سازد.

و در الدر المنثور است كه: ابو داوود، ابو نعيم، ابن عساكر، و ديلمى، همگى از ابى ليلى روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: صديقين كه خداوند در قرآن ايشان را ستوده سه نفرند: «حبيب نجار» مؤمن آل يس، كه داستانش در سوره يس آمده، كه گفت: ﴿يَا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ﴾ «حزقيل» مؤمن آل فرعون، كه گفت: ﴿أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اَللَّهُ﴾ و «على بن ابى طالب» كه وى از آن دو تاى ديگر افضل است‏.

مؤلف: و در همان كتاب است كه: اين روايت را بخارى هم در تاريخ خود از ابن عباس از آن جناب نقل كرده، و عبارتش چنين است: صديقين سه نفرند: حزقيل، مؤمن آل فرعون، حبيب نجار، صاحب داستان سوره يس. على بن ابى طالب‏.

و در مجمع البيان از تفسير ثعلبى، و او به سند خود از عبد الرحمن ابى ليلى، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: سبقت يافتگان همه امتها سه نفرند، كه حتى چشم بر هم زدنى به خدا كفر نورزيدند: على بن ابى طالب، صاحب داستان سوره يس و مؤمن آل فرعون، و صديقين همين‏هايند، و على از همه‏شان افضل است‏.

مؤلف: اين معنا را سيوطى هم در الدر المنثور از طبرانى و ابن مردويه - وى حديث را ضعيف خوانده - از ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده، و عبارت آن چنين است: سبقت گيرندگان سه نفرند آنكه به سوى موسى سبقت جست، يوشع بن نون بود و آنكه به سوى عيسى سبقت گرفت، صاحب داستان سوره يس بود، و آنكه به سوى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) سبقت جست على بن ابى طالب علیه السلام بود.

انطاكيهعيسىحواريينروايتيسفرستادگان عیسی به انطاکیه در روایات.داستان رسولان قریه.ایمان مرد قریه.تکذیب اهل قریه.

آیات خلق و تدبیر در یس ۳۳-۴۷: رزق، ازواج، شب و روز، شمس و قمر، و انفاق آیات ۳۳–۴۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان پس از داستان اهل قریه، آیات ۳۳-۴۷ یس را یکجا به عنوان آیات دال بر ربویت و توحید و مذمت اعراض از انفاق می‌آورد.

وَءَايَةٌۭ لَّهُمُ ٱلْأَرْضُ ٱلْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَٰهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّۭا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ
و زمين مرده، برهانى است براى ايشان، كه آن را زنده گردانيديم و دانه از آن برآورديم كه از آن مى‌خورند.
وَجَعَلْنَا فِيهَا جَنَّٰتٍۢ مِّن نَّخِيلٍۢ وَأَعْنَٰبٍۢ وَفَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ ٱلْعُيُونِ
و در آن [زمين‌] باغهايى از درختان خرما و تاك قرار داديم و چشمه‌ها در آن روان كرديم.
لِيَأْكُلُوا۟ مِن ثَمَرِهِۦ وَمَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ ۖ أَفَلَا يَشْكُرُونَ
تا از ميوه آن و [از] كاركرد دستهاى خودشان بخورند، آيا باز [هم‌] سپاس نمى‌گزارند؟
سُبْحَٰنَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَزْوَٰجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنۢبِتُ ٱلْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا يَعْلَمُونَ
پاك [خدايى‌] كه از آنچه زمين مى‌روياند و [نيز] از خودشان و از آنچه نمى‌دانند، همه را نر و ماده گردانيده است.
وَءَايَةٌۭ لَّهُمُ ٱلَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ ٱلنَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ
و نشانه‌اى [ديگر] براى آنها شب است كه روز را [مانند پوست‌] از آن برمى‌كنيم و بناگاه آنان در تاريكى فرو مى‌روند.
وَٱلشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّۢ لَّهَا ۚ ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ
و خورشيد به [سوى‌] قرارگاه ويژه خود روان است. تقدير آن عزيز دانا اين است.
وَٱلْقَمَرَ قَدَّرْنَٰهُ مَنَازِلَ حَتَّىٰ عَادَ كَٱلْعُرْجُونِ ٱلْقَدِيمِ
و براى ماه منزلهايى معين كرده‌ايم، تا چون شاخك خشك خوشه خرما برگردد.
لَا ٱلشَّمْسُ يَنۢبَغِى لَهَآ أَن تُدْرِكَ ٱلْقَمَرَ وَلَا ٱلَّيْلُ سَابِقُ ٱلنَّهَارِ ۚ وَكُلٌّۭ فِى فَلَكٍۢ يَسْبَحُونَ
نه خورشيد را سزد كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى جويد، و هر كدام در سپهرى شناورند.
وَءَايَةٌۭ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِى ٱلْفُلْكِ ٱلْمَشْحُونِ
و نشانه‌اى [ديگر] براى آنان اينكه: ما نياكانشان را در كشتى انباشته، سوار كرديم.
وَخَلَقْنَا لَهُم مِّن مِّثْلِهِۦ مَا يَرْكَبُونَ
و مانند آن براى ايشان مركوبها[ى ديگرى‌] خلق كرديم.
وَإِن نَّشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلَا صَرِيخَ لَهُمْ وَلَا هُمْ يُنقَذُونَ
و اگر بخواهيم غرقشان مى‌كنيم و هيچ فريادرسى نمى‌يابند و روى نجات نمى‌بينند.
إِلَّا رَحْمَةًۭ مِّنَّا وَمَتَٰعًا إِلَىٰ حِينٍۢ
مگر رحمتى از جانب ما [شامل آنها گردد] و تا چندى [آنها را] برخوردار سازيم.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّقُوا۟ مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
و چون به ايشان گفته شود: «از آنچه در پيش رو و پشت سر داريد بترسيد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد» [نمى‌شنوند].
وَمَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَايَةٍۢ مِّنْ ءَايَٰتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كَانُوا۟ عَنْهَا مُعْرِضِينَ
و هيچ نشانه‌اى از نشانه‌هاى پروردگارشان بر آنان نيامد، جز اينكه از آن رويگردان شدند.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنفِقُوا۟ مِمَّا رَزَقَكُمُ ٱللَّهُ قَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ يَشَآءُ ٱللَّهُ أَطْعَمَهُۥٓ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا به شما روزى داده انفاق كنيد»، كسانى كه كافر شده‌اند، به آنان كه ايمان آورده‌اند، مى‌گويند: «آيا كسى را بخورانيم كه اگر خدا مى‌خواست [خودش‌] وى را مى‌خورانيد؟ شما جز در گمراهىِ آشكارى [بيش‌] نيستيد.»
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

وَٱلْقَمَرَ قَدَّرْنَـٰهُ مَنَازِلَ حَتَّىٰ عَادَ كَٱلْعُرْجُونِ ٱلْقَدِيمِ (٣٩)

قمرمنازلعرجونآیت قمر در سیاق تدبیر.تقدیر منازل ماه.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه داستان اهل قريه انطاكيه، و سرانجام امرشان را در شرك و تكذيب رسولان الهى بيان كرد و آنان را در برابر بى‏اعتنايى به مساله رسالت توبيخ نموده و به نزول عذاب بر آنان تهديد كرد - همان طور كه عذاب بر تكذيب كنندگان از امتهاى گذشته نازل شد - و نيز خاطرنشان ساخت كه همگى حاضر خواهند شد و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده

مى‏شوند. چند آيت از آيات خلق و تدبير الهى را به رخشان مى‏كشد، آياتى كه بر ربوبيت و الوهيت خداى تعالى دلالت دارد، و به روشنى دلالت مى‏كند بر اينكه خدا، يگانه است و هيچ كس در ربوبيت و الوهيت با او شريك نيست، آن‌گاه مجددا ايشان را در اينكه به آيات و ادله وحدانيت خدا و به معاد نظر نمى‏كنند و از آن روى گردانند، و حق را استهزاء نموده و به فقرا و مساكين انفاق نمى‏كنند توبيخ مى‏نمايد.

اهل قریهخلقتدبیرربوبیتتوحیدانفاقمعاددلالت آیات خلق و تدبیر بر وحدانیت رب.توبیخ اهل قریه بر شرک و تکذیب.بی‌اعتنایی به رسالت.حضور و حساب و جزا.توبیخ بر ترک انفاق به فقرا.ربوبیت و الوهیت یگانه.آیات خلق و تدبیر به عنوان دلیل ربوبیت.

توضيح مفردات و مفاد آيات شريفه‏اى كه آيات مربوط به تدبير امر رزق مردم را بيان مى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ آيَةٌ لَهُمُ اَلْأَرْضُ اَلْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ﴾

خداى سبحان در اين آيه و دو آيه بعدش يكى از آيات و ادله ربوبيت خدا را، يادآور مى‏شود، و آن آيت عبارت است از تدبير امر ارزاق مردم، و تغذيه آنان به وسيله حبوبات و ميوه‏ها، از قبيل خرما و انگور و غيره.

پس جمله‏ ﴿وَ آيَةٌ لَهُمُ اَلْأَرْضُ اَلْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا﴾ هر چند ظاهر در اين است كه آيت همان زمين است، ليكن اين قسمت از آيه زمينه و مقدمه است براى جمله‏ ﴿وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا. . . ﴾ و مى‏خواهد اشاره كند به اينكه: اين غذاهاى نباتى كه شما در اختيار داريد از آثار زنده كردن زمين مرده است، كه خدا حيات در آن مى‏دمد و آن را كه زمينى مرده بود مبدل به حبوبات و ميوه‏ها مى‏كند تا شما از آن بخوريد.

بنابراين به يك نظر آيت خود زمين نيست، بلكه زمين مرده است، از اين جهت كه مبدأ ظهور اين خواص است، و تدبير ارزاق مردم به وسيله آن تمام مى‏شود.

﴿وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا﴾ يعنى ما از زمين گياهانى رويانديم و از آن گياهان حبوباتى مانند گندم، جو، برنج، و ساير دانه‏هاى خوراكى در اختيارشان قرار داديم.

و جمله‏ ﴿فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ﴾ تفريع و نتيجه‏گيرى از بيرون آوردن حبوبات از زمين است، چون با خوردن حبوبات تدبير تمام مى‏شود، و ضمير در كلمه «منه» به كلمه «حب - دانه» بر مى‏گردد.

﴿وَ جَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنَابٍ وَ فَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ اَلْعُيُونِ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «جنت» به معناى هر بستانى است كه داراى درخت باشد، و با درختانش زمين را مستور كرده باشد و كلمه «نخيل» جمع نخل است كه از درختان معروف است. و كلمه «اعناب» جمع عنب است كه هم بر درخت انگور اطلاق مى‏شود و هم بر ميوه آن.

باز راغب در معناى «عيون» گفته: كلمه «عين» به معناى عضو و جارحه است. . . ولى اين كلمه به عنوان استعاره به عنايات مختلفى در معانى ديگر استعمال مى‏شود، البته همه آن معانى به وجهى از وجوه در عضو و جارحه هست، - تا آنجا كه مى‏گويد - و منبع آب را هم به خاطر شباهت به چشم، به خاطر آبى كه در آن هست، عين مى‏گويند. و كلمه «يفجرون» از باب تفعيل از مصدر تفجير ساخته شده و «تفجير در زمين» به معناى شكافتن زمين به منظور بيرون كردن آبهاى آن است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾

لام در ابتداى جمله براى تعليل است و علت آنچه را كه در آيه سابق آمده بود ذكر مى‏كند. و معنايش اين است كه: ما در زمين بستآن‌ها قرار داديم، و نيز آن را شكافتيم و چشمه‏ها روان ساختيم، تا مردم از ميوه آن باغها بخورند.

و در جمله «من ثمره» بعضى‏ گفته‏اند: ضمير آن به مجعول از جنات كه خدا جعل كرده برمى‏گردد، و به همين جهت ضمير مفرد و مذكر آورده شد، چون كلمه «مجعول» هم مفرد است و هم مذكر، و گر نه بايد مى‏فرمود: «من ثمرها - از ميوه آن جنات» و يا مى‏فرمود: «من ثمرهما - از ميوه آن نخيل و اعناب».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ضمير مزبور به كلمه «مذكور» برمى‏گردد، چون گاهى مى‏شود كه ضمير در جاى اسم اشاره به كار مى‏رود، همچنان كه «رؤبه» يكى از شعراى معروف عرب در شعر خود اين كار را كرده، يعنى ضمير را به جاى اسم اشاره به كار برده و گفته:

فيها خطوط من سواد و بلق *** كانه فى الجلد توليع البهق

كه ضمير «كانه» را به «سواد و بلق» كه دو كلمه‏اند برگردانيده و تقدير كلام «كان ذاك» است.

مى‏گويند: ابا عبيده از رؤبه پرسيد: چرا گفته‏اى «كانه» با اينكه مرجع ضمير دو تا است، در پاسخ گفته: منظور از ضمير اسم اشاره است و معناى «كانه»، «كان ذاك» است.

و در مرجع ضمير «من ثمره» اقوال بيهوده ديگرى است، مثل اين قول‏ كه: ضمير تنها به «نخيل» برمى‏گردد، و بدين جهت مفرد و مذكر آمده. و اين قول‏ كه: ضمير به كلمه «ماء» برمى‏گردد، كه ماء از كلمه «عيون» استفاده مى‏شود، و يا محذوف است كه در تقدير بر عيون اضافه شده، و تقدير آيه «و فجرنا فيها من ماء العيون» بوده و اين قول‏ كه: ضمير مذكور به «تفجير» برمى‏گردد، البته تفجيرى كه از كلمه «فجرنا» استفاده مى‏شود. و بنابراين دو وجه، مراد از «ثمر» مطلق فايده خواهد بود. و اين قول‏ كه: ضمير به خداى تعالى بر مى‏گردد، و اضافه ثمر به خداى تعالى از اين بابت است كه خدا خالق و مالك آن است.

ارض میتةاحیاحبجناتنخیلاعنابعیونثمررزقتدبیر ارزاق با حبوبات و میوه‌ها.احیای زمین مرده.زمین و رزق به عنوان آیت ربوبیت.خروج حب و جعل جنات و تفجیر عیون.دلیل ربوبیت از تدبیر رزق.افلا یشکرون در پایان آیه.تبدیل زمین مرده به حیات نباتی.

توضيح جمله: ﴿وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾ در آيه: ﴿لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ﴾ منظور از «عمل» همان فعل است، و فرق بين «عمل» و «فعل» - به طورى كه راغب گفته - اين است كه: «عمل» بيشتر اوقات در فعلى استعمال مى‏شود كه با قصد و اراده انجام شود، و به همين جهت كارهاى حيوانات و جمادات را به ندرت عمل مى‏گويند، و باز به همين جهت عمل را به دو وصف «صلاح» و «فساد» توصيف مى‏كنند و مى‏گويند فلان عمل صالح است و آن ديگرى فاسد و طالح، ولى مطلق فعل را به اين دو صفت توصيف نمى‏كنند.

و كلمه «ما» در جمله «و ما عملته» نافيه است و معنايش اين است كه: تا از ميوه آن بخورند، ميوه‏اى كه دست خود آنان درستش نكرده تا در تدبير ارزاق شريك ما باشند، بلكه ايجاد ميوه و تتميم تدبير ارزاق به وسيله آن از چيزهايى است كه مخصوص ماست، بدون اينكه از آن‌ها كمكى گرفته باشم، پس با اين حال چه مى‏شود ايشان را كه شكرگزارى نمى‏كنند.

مؤيد اينكه: كلمه «ما» نافيه است، آيه اواخر سوره است كه در مقام منت‏گذارى بر مردم به خلقت چارپايان، به منظور تدبير امر ارزاق آنان و حياتشان مى‏فرمايد: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَاماً. . . وَ مِنْهَا يَأْكُلُونَ وَ لَهُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَ مَشَارِبُ أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ چون در اين آيه نيز مى‏فرمايد: خلقت چارپايان كه وسيله اكل و شرب شماست، عمل دست من است، يعنى عمل دست شما نيست، در نتيجه كلمه «ما» در آيه مورد بحث نافيه است.

ولى بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كه كلمه «ما» موصوله، و عطف بر «ثمره» باشد. و معنايش چنين باشد كه: ما باغهايى از نخيل و اعناب قرار داديم تا مردم از ميوه‏اش و

از آنچه به دست خود از ميوه‏اش درست مى‏كنند مانند سركه و شيره، و چيزهاى ديگرى كه از خرما و انگور مى‏گيرند بخورند.

اين وجه هر چند به نظر بعضى‏ها از وجه سابق بهتر آمده، و ليكن به نظر ما وجه خوبى نيست، براى اينكه مقام، مقام بيان آياتى است كه بر ربوبيت خداى تعالى دلالت مى‏كند، و در اين مقام مناسب آن است كه امورى از تدابير خاص به خدا ذكر شود، و مناسبت ندارد كه سخن از سركه گرفتن و شيره درست كردن كه از تدابير انسآن‌ها است به ميان آيد، چون ذكر آن هيچ دخالتى در تتميم حجت ندارد.

ممكن است كسى در جواب ما بگويد: منظور از ذكر تدابير انسآن‌ها، از اين جهت است كه باز بالأخره منتهى به تدبير خدا مى‏شود، چون خداى تعالى بشر را هدايت كرد به اينكه از خرما و انگور شيره و سركه بگيرند، و اين خود از تدبير عام الهى است. در پاسخ مى‏گوييم اگر منظور اين بود جا داشت بفرمايد: «لياكلوا من ثمره و مما هديناهم الى عمله - تا از ميوه آن نخيل و اعناب، و نيز از آنچه ما هدايتشان كرديم كه از آن دو ميوه درست كنند بخورند» تا شنونده توهم نكند كه انسآن‌ها هم در تدبير سهمى دارند.

بعضى‏ ديگر احتمال داده‏اند كه كلمه «ما» نكره موصوفه باشد، و عطف باشد بر «ثمره» و معنا چنين باشد: تا از ميوه آن و از چيزى كه دست خودشان درستش كرده بخورند. ليكن اين وجه هم به عين آن دليلى كه در وجه قبلش گفتيم، درست نيست.

﴿أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ اين جمله ناسپاسى مردم را تقبيح نموده، آنان را در اين كار سرزنش مى‏كند. و سپاسگزارى مردم از خدا در برابر اين تدبير به اين است كه: نعمتهاى جميل خدا را عملا و نيز به زبان اظهار بدارند، و خلاصه اظهار كنند كه بندگان او، و مدبر به تدبير اويند، و اين خود عبادت است، پس شكر خدا عبارت است از اينكه: به ربوبيت او، و اينكه تنها او معبود و اله است اعتراف كنند.

ما عملته ایدیهمعملفعلراغبشکرنفیانعامتمایز عمل و فعل در لغت راغب.ثمر و تدبیر ارزاق بدون شرکت بشر.افلا یشکرون و عبادت به اعتراف ربوبیت.تدابیر خاص خدا دلیل ربوبیت.خلقت ثمر و انعام عمل دست خدا.شکر به معنای اعتراف به ربوبیت و عبادت.

بيان مفاد آيه: ﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ﴾

اين آيه تنزيه خداى تعالى را انشاء مى‏كند، چون قبلا متذكر شد كه شكر او را در برابر خلقت انواع نباتات و رزقها از حبوبات و ميوه‏ها براى آنان نكردند، با اينكه اين كار را از راه تزويج بعضى نباتات با بعضى ديگر كرده، همچنان كه در جاى ديگر نيز فرموده: ﴿وَ أَنْبَتْنَا

فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾.

در ضمن اين آيه اشاره مى‏كند به اينكه: مساله تزويج دو چيز با هم و پديد آوردن چيز سوم، اختصاص به انسان و حيوان و نبات ندارد، بلكه تمامى موجودات را از اين راه پديد مى‏آورد، و عالم مشهود را از راه استيلاد تنظيم مى‏فرمايد، و به طور كلى عالم را از دو موجود فاعل و منفعل درست كرده كه اين دو به منزله نر و ماده حيوان و انسان و نباتند، هر فاعلى با منفعل خود برخورد مى‏كند و از برخورد آن دو، موجودى سوم پديد مى‏آيد، آن‌گاه خدا را تنزيه كرده، مى‏فرمايد: ﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ﴾ منزه است خدايى كه همه جفت‏ها را آفريده. پس جمله مذكور به دلالت سياق، انشاى تنزيه و تسبيح خداست، نه اينكه بخواهد از منزه بودن او خبر دهد.

و جمله‏ ﴿مِمَّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ﴾ با جمله بعديش، بيان براى ازواج است. آنچه كه زمين مى‏روياند، عبارت است از نباتات، و ممكن هم هست بگوييم شامل حيوانات كه يك نوع از آن آدمى است نيز مى‏شود، چون اين‌ها هم از مواد زمينى درست مى‏شوند، خداى تعالى هم در باره انسان كه گفتيم نوعى از حيوانات است فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ نَبَاتاً﴾ باز مؤيد اين احتمال ظاهر سياق است كه شامل تمامى افراد مبين مى‏شود، چون مى‏بينيم كه حيوان را در عداد ازواج نام نبرده، با اينكه زوج بودن حيوانات در نظر همه از زوج بودن نبات روشن‏تر بود. پس معلوم مى‏شود منظور از ﴿مِمَّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ﴾ هر چه را كه زمين از خود مى‏روياند همه گياهان و حيوانات و انسآن‌هاست.

«و من انفسهم» - يعنى از خود مردم و ﴿مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ﴾ يعنى از آنچه مردم نمى‏دانند و آن عبارت است از مخلوقاتى كه هنوز انسان از وجود آن‌ها خبردار نشده، و يا از كيفيت پيدايش آن‌ها، و يا از كيفيت زياد شدن آن‌ها اطلاع پيدا نكرده.

و چه بسا بعضى‏ در تفسير اين آيه گفته‏اند كه: مراد از «ازواج» انواع و اصناف است، نه نر و ماده بودن موجودات، و معناى آيه اين است كه: «منزه است آن خدايى كه همه انواع موجودات را او آفريده» ولى آيات ديگرى كه متعرض خلقت ازواج است، با اين گفتار سازگار نيست، مانند آيه‏ ﴿وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ﴾ علاوه بر اين اصولا

مقارنه دو چيز با هم، و نوعى تالف و تركب، از لوازم مفهوم زوجيت است، و بنا بر معانى كه كرده‏اند، نه مقارنتى در كار است، و نه تالف و تركبى.

راغب مى‏گويد: به هر يك از دو قرين يعنى هم نر و هم ماده، در حيوانات زوج مى‏گويند، و در غير حيوانات هم به قرين، زوج گفته مى‏شود، مثلا مى‏گويند يك جفت چكمه، يك جفت دم‏پايى يك جفت قالى و امثال آن، و نيز به هر چيزى كه با مماثل و يا با ضد خودش جمع شده باشد، زوج مى‏گويند، سپس مى‏گويد: خداى تعالى كه فرموده: «خلقنا زوجين» اين معنا را بيان كرده كه تمامى آنچه در عالم است زوج است، چون يا ضدى دارد كه گفتيم ضد هر چيزى را هم زوج مى‏گويند، و يا مثلى دارد كه آن نيز زوج است، و يا با چيزى تركيب يافته كه تركيب هم خود نوعى زوجيت است، بلكه اصلا در عالم چيزى نيست كه به هيچ وجه تركيب در آن نباشد.

و بنا به گفته او زوجيت زوج عبارت است از اينكه در وجود يافتن محتاج به تالف و تركب باشد، به همين جهت به هر يك از دو قرين البته از آن جهت كه قرين است زوج مى‏گويند، مثلا به يك يك دو عدد قالى كه قرين همند زوج مى‏گويند، چون احتياج به آن لنگه ديگرش دارد، و نيز به هر دو قرين زوج مى‏گويند، به خاطر اينكه در جفت بودن هر دو محتاج همند. پس زوج بودن اشياء عبارت شد از مقارنه بعضى با بعضى ديگر براى نتيجه دادن يك شى‏ء سوم، و يا براى اينكه از تركيب دو چيز درست شده.

ازواجزوجتنزیهنباتانفسمما لا یعلمونترکیبخلقت ازواج در نبات و انسان و ناشناخته‌ها.تنزیه خالق ازواج.زوجیت به عنوان نشانه تدبیر.مما لا یعلمون — مخلوقات ناشناخته.ازواج من انفسهم.

مراد از بيرون كشيدن روز از شب ﴿وَ آيَةٌ لَهُمُ اَللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ اَلنَّهَارَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ آيَةٌ لَهُمُ اَللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ اَلنَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ﴾

اين آيه شريفه آيتى ديگر از آيت‏هاى داله بر ربوبيت خدا را ذكر مى‏كند، آيت‏هايى كه دلالت دارد بر وجود تدبيرى عام آسمانى، براى پديد آمدن عالم انسانى، و اين آيت را در خلال چهار آيه بيان فرموده است.

و در اين معنا هيچ شكى نيست كه: آيه شريفه مى‏خواهد به پديد آمدن ناگهانى شب به دنبال روز اشاره كند، و كلمه «نسلخ» از مصدر «سلخ» است كه به معناى بيرون كشيدن است، به همين جهت با كلمه «من» متعدى شده، چون، اگر به معناى كندن بود، همچنان كه در عبارت «سلخت الاهاب عن الشاة - پوست را از گوسفند كندم» به اين معنا است و به همين جهت كسى را كه شغلش اين كار است سلاخ مى‏گويند، مى‏بايستى در آيه مورد بحث هم با كلمه «عن» متعدى شده باشد، پس از اينكه با كلمه «من» متعدى شده مى‏فهميم

كه سلخ در اين آيه به معناى بيرون كشيدن است، نه كندن. م

ؤيد اين معنا اين است كه: خداى تعالى در چند جا از كلام عزيزش از وارد شدن هر يك از روز و شب در دنبال ديگرى، تعبير به «ايلاج - داخل كردن» كرده، از آن جمله فرموده: ﴿يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهَارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهَارَ فِي اَللَّيْلِ﴾ و وقتى وارد شدن روز بعد از شب، ايلاج و ادخال روز در شب باشد، قهرا آمدن شب به دنبال روز به طور ناگهانى نيز، اخراج روز از شب خواهد بود، البته هم آن ادخال اعتبارى است، و هم اين اخراج.

و گويا ظلمت شب بر مردم احاطه كرده، و آنان را در برگرفته ناگهان روز اين روپوش را پاره مى‏كند و داخل ظلمت شده، نورش به تدريج همه مردم را فرا مى‏گيرد، و در هنگام غروب به ناگاه بار ديگر شب چون روپوشى روى مردم مى‏افتد، و ظلمتش همه آن جاهايى را كه نور روز گرفته بود، مى‏گيرد، پس در حقيقت در اين تعبير نوعى استعاره به كنايه به كار رفته است.

و شايد همين وجهى كه ما براى آيه ذكر كرديم كافى باشد، و احتياجى به نقل بحث‏هاى طولانى كه ديگران در معناى «سلخ نهار از ليل» و سپس ناگهان رسيدن شب، ايراد كرده‏اند نباشد.

لیلنهارسلخمظلمونتدبیر آسمانیسلخ نهار از لیل به عنوان آیت تدبیر.تدبیر عام آسمانی برای عالم انسانی.پدید آمدن ناگهانی شب پس از روز.فاذا هم مظلمون.

معناى آيه: ﴿وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ﴾

«جريان شمس» همان حركت آن است، و لام در جمله «لمستقر لها» به معناى «الى - به سوى» و يا براى «غايت - تا» مى‏باشد. و كلمه «مستقر» مصدر ميمى و يا اسم زمان و يا اسم مكان است.

و معناى آيه اين است كه: خورشيد به طرف قرار گرفتن خود حركت مى‏كند و يا تا آنجا كه قرار گيرد حركت مى‏كند، يعنى تا سرآمدن اجلش، و يا تا زمان استقرار، و يا محل استقرارش حركت مى‏كند.

حال ببينيم معناى جريان و حركت خورشيد چيست؟ از نظر حس اگر حساب كنيم، حس آدمى براى آفتاب اثبات حركت مى‏كند، حركتى دورانى پيرامون زمين، و اما از نظر بحثهاى علمى قضيه درست به عكس است. يعنى خورشيد دور زمين نمى‏چرخد، بلكه زمين به دور خورشيد مى‏گردد. و نيز اثبات مى‏كند كه: خورشيد با سياراتى كه پيرامون آنند به سوى ستاره «نسر ثابت» حركتى انتقالى دارند.

و به هر حال حاصل معناى آيه شريفه اين است كه: آفتاب پيوسته در جريان است، مادامى كه نظام دنيوى بر حال خود باقى است، تا روزى كه قرار گيرد و از حركت بيفتد، و در نتيجه دنيا خراب گشته، اين نظام باطل گردد.

البته آيه شريفه - به طورى كه گفته شده - طورى ديگر نيز قرائت شده و آن قراءتى است منسوب به اهل بيت علیه السلام و بعضى ديگر غير از اهل بيت و در اين قرائت به جاى لام در «لمستقر» لاى نافيه آمده و خوانده‏اند: «الشمس تجرى لا مستقر لها - خورشيد حركت مى‏كند، و هيچگاه ساكن نمى‏شود»، ولى معناى اولى هم سرانجام به اين معنا برگشت مى‏كند

و اما اينكه: بعضى «جريان خورشيد را بر حركت وضعى خورشيد به دور مركز خود حمل كرده‏اند» درست نيست، چون خلاف ظاهر جريان است، زيرا «جريان» دلالت بر انتقال از مكانى به مكانى ديگر دارد.

﴿ذَلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ﴾ يعنى جريان مزبور خورشيد تقدير و تدبيرى است از خدايى كه عزيز است، يعنى هيچ غلبه‏گرى بر اراده او غلبه نمى‏كند، و عليم است، يعنى به هيچ يك از جهات صلاح در كارهايش جاهل نيست.

شمسجریانمستقرتقدیرعزیزعلیمجریان شمس به سوی مستقر.تقدیر عزیز علیم بر حرکت خورشید.مستقر به معنای سرآمد اجل یا محل استقرار.تقدیر العزیز العلیم.عزیز در تقدیر حرکت شمس.

مقصود از اينكه فرمود: ﴿وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِيمِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِيمِ﴾

كلمه «منازل» جمع «منزل» است كه اسم مكان از نزول، و به معناى محل پياده شدن و منزل كردن است، و ظاهرا مراد از «منازل» نقاط بيست و هشت‏گآن‌هاى است كه ماه تقريبا در مدت بيست و هشت شبانه روز طى مى‏كند.

و كلمه «عرجون» به معناى ساقه شاخه خرماست، البته از نقطه‏اى كه از درخت بيرون مى‏آيد، تا نقطه‏اى كه برگها از آن منشعب مى‏شود. اين قسمت از شاخه را «عرجون» مى‏گويند، كه به خاطر سنگينى برگها معمولا خميده مى‏شود، و معلوم است كه اگر چند ساله شود خميدگى‏اش بيشتر مى‏گردد، و اين قسمت چوبى زرد رنگ، و چون هلال قوسى است و لذا در اين آيه هلال را به اين چوب كه چند ساله شده باشد تشبيه كرده. و «قديم» به معنى عتيق است.

نظريه مفسرين در معناى آيه مختلف است، چون در تركيب آن اختلاف دارند، و از همه وجوه نزديك‏تر به فهم اين وجه است كه گفته‏اند : تقدير آيه چنين است: «و القمر قدرناه

ذا منازل - ماه را مقدر كرديم كه داراى منزلهايى باشد»، و يا «و القمر قدرنا له منازل حتى عاد هلالا يشبه العرجون العتيق المصفر لونه - ما براى ماه منزلهايى مقدر كرديم تا دوباره برگردد هلال شود، هلالى كه شبيه به ساقه شاخه خرماى سال خورده قوسى و زرد رنگ است».

و اين آيه شريفه به اختلاف منظره‏هاى ماه براى اهل زمين اشاره مى‏كند، چون در طول سى روز به شكل و قيافه‏هاى مختلفى ديده مى‏شود، و علتش اين است كه: نور ماه از خودش نيست، بلكه از خورشيد است، و به همين جهت مانند هر كره‏اى ديگر هميشه تقريبا نصف آن روشن است، و قريب به نصف ديگرش كه روبروى خورشيد نيست تاريك است، و اين دگرگونى همچنان هست تا دوباره به وضع اولش برگردد اگر ماه را در صورت هلالى‏اش فرض كنيم، روز بروز قسمت بيشترى از سطح آن كه در برابر آفتاب است به طرف زمين قرار مى‏گيرد، تا برسد به جايى كه تقريبا تمامى يك طرف ماه كه مقابل خورشيد قرار گرفته، به طرف زمين هم قرار گيرد ماه شب چهارده از آن شب به بعد دوباره رو به نقصان نهاده تا برسد به حالت اولش كه هلال بود.

و به خاطر همين اختلاف كه در صورت ماه پيدا مى‏شود، آثارى در دريا و خشكى و در زندگى انسآن‌ها پديد مى‏آيد، كه در علوم مربوط به خودش بيان شده است.

پس آيه شريفه از آيت قمر، تنها احوالى را كه نسبت به مردم زمين به خود مى‏گيرد بيان كرده، نه احوال خود قمر را و نه احوال آن را نسبت به خورشيد.

و از اين جا است كه مى‏توان گفت: بعيد نيست مراد از «تجرى» در جمله‏ ﴿وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا﴾ اشاره باشد به احوالى كه خورشيد نسبت به ما دارد، و حس ما از ظاهر اين كره احساس مى‏كند، و آن عبارت است: از حركت روزانه و فصلى و ساليآن‌هاش.

همچنين بعيد نيست كه: مراد از جمله «لمستقر لها» اشاره باشد به حالى كه خورشيد فى نفسه دارد، و آن عبارت است از اينكه: نسبت به سياراتى كه پيرامونش در حركتند، ساكت و ثابت است، پس گويا فرموده: يكى از آيت‏هاى خدا براى مردم اين است كه خورشيد در عين اينكه ساكن و بى حركت است، براى اهل زمين جريان دارد، و خداى عزيز عليم به وسيله آن سكون و اين حركت پيدايش عالم زمينى و زنده ماندن اهلش را تدبير فرموده، و خدا داناتر است.

﴿لاَ اَلشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّيْلُ سَابِقُ اَلنَّهَارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ

يَسْبَحُونَ﴾

كلمه «ينبغى - سزاوار است» دلالت بر ترجيح داشتن و بهتر بودن دارد، و معناى اينكه فرموده: «ترجيح ندارد خورشيد به ماه برسد» اين است كه چنين چيزى از خورشيد سرنزده، و منظور از اين تعبير اين است كه بفهماند تدبير الهى چيزى نيست كه روزى جارى شود و روزى از روزها متوقف گردد، بلكه تدبيرى است دائمى و خلل ناپذير، مدت معينى ندارد تا بعد از تمام شدن آن مدت به وسيله تدبيرى نقيض آن نقض گردد.

پس معناى آيه اين است كه: شمس و قمر همواره ملازم آن مسيرى هستند كه برايشان ترسيم شده، نه خورشيد به ماه مى‏رسد تا به اين وسيله تدبيرى كه خدا به وسيله آن دو جارى ساخته مختل گردد، و نه شب از روز جلو مى‏افتد، بلكه اين دو مخلوق خدا در تدبير پشت سر هم قرار دارند، و ممكن نيست از يكديگر جلو بيفتند، و در نتيجه دو تا شب به هم متصل شوند يا دو تا روز به هم بچسبند.

در اين آيه شريفه تنها فرمود: خورشيد به ماه نمى‏رسد، و شب از روز جلو نمى‏زند، و ديگر نفرمود: ماه هم به خورشيد نمى‏رسد، و روز هم از شب جلو نمى‏زند، و اين بدان جهت است كه مقام آيه مقام بيان محفوظ بودن نظم و تدبير الهى از خطر اختلاف و فساد بود، و براى افاده اين معنا خاطرنشان ساختن يك طرف قضيه كافى بود، و چون خورشيد بزرگتر و قوى‏تر از ماه، و ماه كوچكتر و ضعيف‏تر از خورشيد است، لذا نرسيدن خورشيد به ماه را ذكر كرد و از ذكر آن، حال عكسش هم روشن مى‏شود، و شنونده خودش مى‏فهمد وقتى خورشيد با آن بزرگى و قوتش نتواند به ماه برسد، ماه به طريق اولى نمى‏تواند به خورشيد برسد.

و همچنين است شب، چون شب عبارت است از نبود روزى كه اين شب، شب آن روز است، و وقتى شب كه يك امر عدمى است، و طبعا متاخر از روز است، نتواند از روز پيشى گيرد، عكسش هم معلوم است، يعنى شنونده خودش مى‏فهمد كه روز هم از شب يعنى از عدم خودش پيشى نمى‏گيرد.

قمرمنازلعرجون قدیمشمسادراکفلكتقدیر منازل قمر آیت تدبیر.بیست و هشت منزل ماه و عرجون قدیم.نظام منازل و عدم ادراک شمس قمر را.بازگشت ماه به شکل عرجون در پایان دوره.

شمس و قمر تابع تدبير خدا و ملازم مسير خود هستند و خورشيد به ماه نمى‏رسد و شب از روز جلو نمى‏افتد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ﴾ يعنى هر يك از خورشيد و ماه و نجوم و كواكب ديگر در مسير خاص به خود حركت مى‏كند و در فضا شناور است، همان طور كه ماهى در آب شنا مى‏كند، پس كلمه «فلك» عبارت است از همان مدار فضايى كه هر يك از اجرام آسمانى در يكى از آن مدارها سير مى‏كنند، و چون چنين است بعيد نيست كه مراد از كلمه «كل» هر يك از خورشيد و ماه و شب و روز باشد، هر چند كه در كلام خداى تعالى شاهدى بر اين معنا نيست.

و اگر در جمله «يسبحون» ضمير جمعى آورده كه خاص عقلا است، براى اين است كه: اشاره كند به اينكه هر يك از اجرام فلكى در برابر مشيت خدا رام است و امر او را اطاعت مى‏كند، عينا مانند عقلا، همچنان كه اين تعبير در جاى ديگر نيز آمده و فرموده: ﴿ثُمَّ اِسْتَوىَ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾.

مفسرين در جملات آيه مورد بحث آراى ديگرى دارند، آرايى مضطرب كه ما از نقل آن‌ها خوددارى كرديم، اگر كسى بخواهد مى‏تواند به تفاسير مفصل مراجعه كند.

﴿وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «ذرية» در اصل به معناى فرزندان خردسال است، ولى در استعمالهاى متعارف در خردسالان و بزرگسالان هر دو استعمال مى‏شود، هم در يك نفر به كار مى‏رود، و هم در چند نفر، ولى اصلش به معناى چند نفر است‏.

و كلمه «فلك» به معناى كشتى است. و كلمه «مشحون» به معناى مملو است.

اين آيه شريفه آيت ديگرى از آيت‏هاى ربوبيت خداى تعالى را بيان مى‏كند، و آن عبارت است از جريان تدابير او در درياها كه ذريه بشر را در كشتى حمل مى‏كند و كشتى از آنان و از اثاث و كالاى آنان پر مى‏شود، و از يك طرف دريا به طرف ديگر دريا عبور مى‏كنند و دريا را وسيله و راه تجارت و ساير اغراض خود قرار مى‏دهند.

آرى كسى ايشان را در دريا حمل نمى‏كند، و از خطر غرق حفظ نمى‏كند، مگر خداى تعالى، چون تمامى آثار و خواصى كه بشر در سوار شدن به كشتى از آن‌ها استفاده مى‏كند، همه امورى است كه خدا مسخرش كرده، و همه به خلقت خدا منتهى مى‏گردد، علاوه بر اين، اين اسباب اگر به خدا منتهى نشود، هيچ اثر و خاصيتى نخواهد داشت.

و اگر حمل بر كشتى را به ذريه بشر نسبت داد، نه به خود بشر، و خلاصه اگر فرمود: ﴿حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ﴾ و نفرمود: «حملناهم» به اين منظور است كه به اين وسيله غرق محبت و مهر و شفقت شنونده را تحريك كند.

﴿وَ خَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ﴾

مراد از اين جمله - به طورى كه ديگران‏ تفسير كرده‏اند - چارپايان است، چون در جاى ديگر، كشتى و چارپايان را با هم آورده و فرموده: ﴿وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْفُلْكِ وَ اَلْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ عَلَيْهَا وَ عَلَى اَلْفُلْكِ تُحْمَلُونَ﴾ بعضى‏ كشتى را در آيه قبل حمل بر كشتى نوح، و آيه مورد بحث را حمل بر كشتى‏ها و زورق‏ها و بلم‏هاى ديگر كرده‏اند كه بشر بعد از كشتى نوح براى خود درست كرده. و اين تفسير تفسيرى است بد و بى‏معنا.

و نظير آن، تفسير آن كسى‏ است كه جمله مورد بحث را به شتر تنها معنا كرده.

و چه بسا مفسرينى‏ كه جمله مورد بحث را كه مى‏فرمايد: «و براى شما از مثل كشتى چيزهاى ديگرى خلق كرديم كه بر آن سوار مى‏شويد» حمل بر طياره و سفينه‏هاى فضايى عصر حاضر كرده‏اند. و ليكن تعميم دادن آيه بهتر است.

﴿وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلاَ صَرِيخَ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يُنْقَذُونَ﴾

كلمه «صريخ» به معناى آن كسى است كه ناله آدمى را بشنود و استغاثه او را جواب گويد و به فرياد او برسد. و كلمه «انقاذ» به معناى نجات دادن از غرق است.

و اين آيه شريفه با آيه قبلش كه مى‏فرمود: ﴿أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ﴾ متصل است و مى‏خواهد بفرمايد: اختيار، با ماست، اگر خواستيم غرقشان مى‏كنيم، و در اين صورت احدى نيست كه استغاثه آنان را جواب بدهد، و هيچ نجات دهنده‏اى نيست كه ايشان را از غرق شدن برهاند.

﴿إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتَاعاً إِلىَ حِينٍ﴾

اين استثناء، استثناى مفرغ است، و تقدير كلام: «لا ينجون بسبب من الاسباب و بامر من الامور الا لرحمة منا تنالهم و لتمتع الى حين الاجل المسمى قدرناه لهم - به هيچ سببى از اسباب، و هيچ امرى از امور، نجات پيدا نمى‏كنند، مگر به خاطر رحمتى از ما كه شاملشان گردد، و به خاطر اينكه تا مدتى معين كه برايشان تقدير كرده‏ايم زنده بمانند» مى‏باشد.

فلكیسبحونذريةفلک مشحونانعامغرقرحمةمتاعفلک و سبح اجرام و حمل در کشتی.حمل ذریه در فلک مشحون آیت.نجات فقط به رحمت و متاع الی حین.متاع الی حین الاجل المسمی.عدم نجات از غرق جز به رحمت.انعام و مرکوب‌ها مانند فلک.اختیار غرق یا نجات با خدا.

معناى جمله‏ ﴿اِتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ﴾ و جواب كفار به دعوت به تقوى پرواز از خالق

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اِتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ﴾

بعد از آنكه آيت‏هايى كه دلالت بر ربوبيت خدا مى‏كرد برشمرد، اينك در اين آيه شريفه مشركين را مذمت مى‏كند به اينكه حق اين آيت‏ها را رعايت ننموده، و بدآن‌ها اقبالى نكرده و آثار آن‌ها را بر آن‌ها مترتب نساختند. وقتى به ايشان گفته مى‏شود كه: اين آيت‏هاى روشن ناطقند بر اينكه پروردگار شما «الله» است، پس هم از معصيت او در حال حاضر بپرهيزيد، و هم از گناهانى كه قبلا كرده بوديد و يا پس از عذاب شرك و گناهانى كه بدان مبتلاييد، و آنچه قبلا مرتكب شده بوديد بپرهيزيد و يا پس از شرك و گناهانى كه فعلا در زندگى دنيا داريد، و از عذابى كه در آخرت هست بپرهيزيد، از اين سخن اعراض نموده و اين دعوت را اجابت نمى‏كنند. و اين اعراضشان بر حسب عادتى است كه هميشه در باره همه آيات دارند، آياتى كه به وسيله آن تذكر داده مى‏شوند.

با اين بيان دو نكته روشن مى‏شود: اول اينكه: مراد از ﴿مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ﴾ شرك و گناهانى است كه در حال حاضر و در قبل از اين بدان مبتلا بودند، و يا مراد عذابى است كه بدين سبب مستوجب آن شدند، و برگشت هر دو به يكى است، و يا مراد شرك و گناهان در دنيا و عذاب در آخرت است. و اين وجه از وجوه ديگر وجيه‏تر است.

دوم اينكه: اگر جواب «اذا» حذف شده، براى اين است كه: دلالت كند بر اينكه حال كفار در جرأت و جسارت به خداى تعالى، و بى‏اعتنايى به حق به حدى رسيده كه ديگر نمى‏توان جوابى كه در مقابل اين دعوت مى‏دهند به زبان آورد. پس چه بهتر اينكه اصلا گفته نشود، هر چند كه با جمله‏ ﴿وَ مَا تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ﴾، فهمانده كه آن جواب چه بوده.

﴿وَ مَا تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ﴾

مراد از «آوردن آيات» نشان دادن آن، به مشاهده و يا به تلاوت و تذكر است، و نيز مراد اعم از آيات آفاقى و انفسى و آيت به معناى معجزه مانند قرآن است، كفار در برابر همه اين‌ها روگردانى مى‏كنند.

﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اَللَّهُ. . . ﴾

آيه قبلى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اِتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ﴾ متعرض جواب ايشان در مقابل دعوت به عبادت بود كه يكى از دو ركن دين حق است، و اين آيه متعرض جواب ايشان در مقابل دعوت به سوى شفقت بر خلق خداست كه ركن دوم دين حق است، و معلوم است كه: وقتى جوابشان از دعوت به ركن اول، رد آن دعوت بود، جوابشان از

اين دعوت ديگرى هم رد خواهد بود نه قبول.

اتقواما بین ایدیکمما خلفکماعراضآیاتعبادتانفاقاتقوا ما بین ایدیکم و ما خلفکم.لعلکم ترحمون.اعراض از آیات رب.آیات آفاقی و انفسی و معجزه.مذمت مشرکین بر عدم اقبال به آیات.شرک و گناهان دنیا و عذاب آخرت.دعوت به عبادت رکن اول دین.دعوت به انفاق رکن دوم.عذاب آخرت در ما خلفکم.

عكس العمل كفار در برابر دعوت به انفاق شفقت و خدمت به خلق

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس جمله‏ ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اَللَّهُ﴾ متضمن دعوتشان به انفاق بر فقرا و مساكين است. و اگر از اموال آنان تعبير كرد به «آنچه خدا روزيشان كرده» براى اين است كه اشاره كند به اينكه مالك حقيقى اموال آنان خداست كه با آن اموال روزيشان داده و ايشان را مسلط بر آن اموال كرده است و همين خداست كه فقرا و مساكين را بيافريده و ايشان را محتاج آنان كرده تا از زيادى مئونه خود حوائج ايشان را برآورند و به ايشان انفاق كنند و احسان و خوشرفتارى نمايند، چون خدا احسان و خوشرفتارى را دوست مى‏دارد.

﴿قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشَاءُ اَللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾ اين جمله جوابى است كه كفار از دعوت به انفاق داده‏اند، و اگر از گوينده اين سخن به اسم ظاهر ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ تعبير كرده، با اينكه مقتضاى مقام اين بود كه از آنان با ضمير تعبير كند، و بفرمايد: «قالوا - گفتند» براى اين است كه به آن علتى كه وادارشان كرده اين حرف را بزنند اشاره كرده باشد و بفرمايد كفرشان نسبت به حق، و اعراضشان از آن، به خاطر پيروى شهوات، علت شد كه به مثل اين عذرها كه اساسش روگردانى از دعوت فطرت است، عذرخواهى كنند، چون فطرت هر انسانى حكم مى‏كند كه بايد نسبت به خلق خدا شفقت ورزيد، و آنچه كه در اجتماع فاسد گشته اصلاح كرد.

و به عين همين جهت است كه از مؤمنين نيز به‏ ﴿لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾ تعبير كرده كه اسم ظاهر است با اينكه مقتضاى مقام اين بود كه بفرمايد: «قالوا لهم ا نطعم» تا بفهماند آن علتى كه مؤمنان را وادار كرد به اينكه به كفار بگويند: «از آنچه خدا روزيتان كرده انفاق كنيد» همانا ايمان ايشان به خدا بود.

و در اينكه كفار گفتند: «آيا طعام دهيم به كسى كه اگر خدا مى‏خواست خودش به او طعام مى‏داد» اشاره است به اينكه: اگر مؤمنين گفتند: «از آنچه خدا روزيتان كرده انفاق كنيد»، از اين باب گفتند كه انفاق به فقرا از امورى است كه خدا خواسته و اراده كرده، و خلاصه از احكام دين خداست، لذا كفار آن را رد كرده و گفتند كه: اگر خدا اراده كرده بود خودش طعامشان مى‏داد، پس اينكه مى‏بينيم نداده معلوم مى‏شود اراده نكرده، چون اراده خدا از مرادش تخلف نمى‏كند.

و اين جواب مغالطه‏اى است كه: در آن، بين اراده تشريعى خدا و اراده تكوينى‏اش خلط كرده‏اند، چون اساس اراده تشريعى خدا امتحان و هدايت بندگان است به سوى آنچه كه هم در دنيا و هم در آخرت صلاح حالشان در آن است، و معلوم است كه چنين اراده‏اى ممكن

است با عصيان كردن از مرادش تخلف كند.

ولى اراده تكوينى از مرادش تخلف نمى‏كند، و معلوم است كه مشيت و اراده خدا كه به اطعام فقرا و انفاق بر آنان تعلق گرفته، مشيت و اراده تشريعى است نه تكوينى. پس تخلف اين اراده در مورد فقرا تنها كشف مى‏كند از اينكه كفار توانگر، از آنچه كه بدان مامور شدند تمرد و عصيان ورزيدند، و هيچ دلالتى ندارد بر اينكه اراده خدا به اين عمل آنان تعلق نگرفته، و مؤمنين در اين مدعا دروغ گفته‏اند.

و اين مغالطه‏اى است كه به طور كلى همه سنت‏هاى وثنيت و بت‏پرستى را بر آن پايه بنا نهاده‏اند، همچنان كه خداى سبحان از ايشان حكايت كرده و فرموده: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اَللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ نَحْنُ وَ لاَ آبَاؤُنَا وَ لاَ حَرَّمْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ و نيز فرموده: ﴿سَيَقُولُ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اَللَّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَ لاَ آبَاؤُنَا وَ لاَ حَرَّمْنَا مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ اَلرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ﴾.

﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ اين جمله تتمه سخن كفار است، و خطابشان در آن به مؤمنين است كه مى‏گويند: شما مؤمنين كه ادعا مى‏كنيد خدا به ما دستور داده انفاق كنيم، و انجام اين دستور را از ما خواسته، در گمراهى روشنى هستيد.

انفاقرزقاطعاممشیتاراده تشریعیاراده تکوینیضلالدعوت به انفاق از رزق خدا.مالکیت حقیقی رزق با خدا.عذر کفار در ترک اطعام فقرا.خطاب الذین کفروا للذین آمنوا.ان انتم الا فی ضلال مبین از زبان کفار.دعوت فطرت به شفقت بر خلق.اصلاح مفاسد اجتماعی با انفاق.مغالطه مشابه در عذر شرک.اراده تشریعی برای امتحان و هدایت.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه: ﴿وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا. . . ﴾ و رد سخنى از آلوسى در باره روايتى از امام رضا علیه السلام راجع به تقدم روز بر شب]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان از على بن الحسين زين العابدين، و از ابى جعفر امام باقر، و از جعفر بن محمد امام صادق علیه السلام روايت شده كه خوانده‏اند: «لا مستقر لها» - به فتحه راء -.

و در الدر المنثور آمده كه سعيد بن منصور، احمد، بخارى، مسلم، ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه، و بيهقى، از ابو ذر رحمه الله روايت

كرده‏اند كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم معناى جمله‏ ﴿وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا﴾ چيست؟ فرمود: مستقر آن در زير عرش است‏.

مؤلف: اين معنا از ابو ذر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم به طرق خاصه، و هم به طرق عامه، به طور مختصر و هم به طور مفصل روايت شده، و در بعضى از آن‌ها آمده، كه: آفتاب بعد از غروب به آسمآن‌ها يكى پس از ديگرى بالا مى‏رود، تا آنجا كه به نزديكى عرش برسد، در آنجا به سجده مى‏افتد، و از خدا اجازه مى‏خواهد كه باز طلوع كند، همچنان در سجده هست تا دوباره نورى به خود بگيرد و اجازه داده شود تا طلوع كند.

و اين روايات بر فرض كه از نظر سند درست باشد و واقعا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين چيزى فرموده باشد، بايد تاويل شود.

و در روضه كافى به سند خود از سلام بن مستنير، از امام ابى جعفر علیه السلام روايت آورده كه فرمود: خداى عز و جل خورشيد را قبل از ماه، و نور را قبل از ظلمت خلق كرد.

و در مجمع البيان آمده كه عياشى در تفسير خود با ذكر سند از اشعث بن حاتم روايت كرده كه گفت: در خراسان بودم كه حضرت رضا و فضل بن سهل و مامون در مرو در ايوان نزد يكديگر جمع بودند و چون سفره طعام آوردند، حضرت رضا علیه السلام فرمود: مردى از بنى اسرائيل در مدينه از من سؤالى كرد و آن اين بود كه آيا روز، اول خلق شده يا شب؟ آيا نزد شما در اين باب مطلبى هست؟ مامون و فضل به گفتگو پرداختند، و سرانجام پاسخى نيافتند.

آن‌گاه فضل به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت: «اصلحك الله» خودت جواب را بفرما، امام علیه السلام فرمود: بله از قرآن بگويم، و يا از نظر رياضيات؟ فضل عرضه داشت: از نظر رياضيات جواب بدهيد، فرمود: اى فضل تو مى‏دانى كه طالع دنيا سرطان است البته در حالى كه كواكب در محل شرف خود قرار داشته باشند، يعنى زحل در ميزان، مشترى در سرطان، مريخ در جدى، خورشيد در حمل، زهره در حوت، عطارد در سنبله، و قمر در ثور قرار داشته باشد، در نتيجه خورشيد در دهم در وسط آسمان قرار مى‏گيرد، و روز قبل از شب مى‏شود.

و اما از نظر قرآن آيه شريفه كه مى‏فرمايد ﴿وَ لاَ اَللَّيْلُ سَابِقُ اَلنَّهَارِ﴾ روز قبل از شب

است و بر او سبقت دارد.

مؤلف: آلوسى در تفسير روح المعانى اين حديث را نقل كرده، و آن‌گاه گفته است: «در استدلال به آيه اشكالى روشن است، و اما پاسخ على بن موسى از نظر حساب تا اندازه‏اى درست است، و نظر منجم‏ها نيز اين است كه ابتداى دوره فلك از نصف النهار شروع شده، و اين با گفته على بن موسى علیه السلام مطابق است و آنچه در مظنه ما قوى است اين است كه: اين خبر از اصلش درست نيست، و حضرت رضا علیه السلام اجل از آن است كه آن طور كه خبر مزبور مدعى آن بود به آيه شريفه استدلال كند».

ولى آقاى آلوسى نتوانسته حقيقت معناى شب و روز را بفهمد، و گر نه به روايت اشكال نمى‏كرد.

توضيح اينكه: شب و روز دو مفهوم متقابلند، و تقابل آن دو، تقابل عدم و ملكه است، نظير تقابلى كه بين دو مفهوم كورى و چشم هست، چون همانطور كه كورى به معناى مطلق نبود چشم نيست، و به همين جهت به ديوار كه چشم ندارد نمى‏گوييم كور، بلكه كورى عبارت از نبود چشم در چيزى است كه مى‏بايست چشم مى‏داشت، مانند انسان.

بى‏نورى شب نيز همين طور است، يعنى كلمه «شب» به معناى مطلق عدم نور نيست، بلكه به معناى زمانى است كه در آن زمان ناحيه‏اى از نواحى زمين از خورشيد نور نمى‏گيرد. و پر واضح است كه چنين عدمى عدم ملكه وقتى تحقق مى‏يابد، كه ضد آن يعنى ملكه قبلا وجود داشته باشد، تا نسبت به آن تعين پيدا كند، چون اگر در عالم چيزى به نام چشم نمى‏بود، كورى هم تحقق نمى‏يافت، و نيز اگر در عالم چيزى به نام روز نمى‏بود، شب هم معنا نمى‏داشت.

پس در معناى مطلق شب بدان جهت كه به خاطر آن شب شده است، مسبوق بودن به روز خوابيده. هر جا كلمه «شب» بدون قيد گفته شود، هر شنونده مى‏فهمد كه قبل از آن روزى بوده است. و جمله‏ ﴿لاَ اَللَّيْلُ سَابِقُ اَلنَّهَارِ﴾ هر چند كه ناظر به ترتبى است كه در ميان روز و شب فرض مى‏شود، و اينكه روزى و شبى هست، و دنبالش روزى و شبى و هر چند كه هيچ يك از اين شب‏ها جلوتر از روزى كه چسبيده بدانست نيست و ليكن خداى تعالى در جمله‏ ﴿وَ لاَ اَللَّيْلُ سَابِقُ اَلنَّهَارِ﴾ مطلق شب را در نظر گرفته و تقدم آن را بر مطلق روز

نفى كرده، و خلاصه نمى‏خواهد بفرمايد: هيچ يك از شب‏هايى كه در اين سلسله و ترتيب قرار دارد، جلوتر از روزى كه در ترتيب قبل از آن واقع است، نيست.

پس حكم در آيه مبنى است بر مقتضاى طبيعت شب و روز، بر حسب تقابلى كه خداوند بين آن دو قرار داده، و از آن حكم انحفاظ ترتيب در تعاقب شب و روز استفاده شده است، چون هر شبى كه فرض كنى عبارت است از نبود روزى كه اين شب بعد از آن فرا رسيده، و قهرا جلوتر از آن روز نمى‏شود.

حضرت رضا علیه السلام هم در آنجا كه بعد از ذكر آيه‏ ﴿وَ لاَ اَللَّيْلُ سَابِقُ اَلنَّهَارِ﴾ فرمود: «روز، قبل از شب بوده»، اشاره به اين معنا كرده، يعنى جلوتر قرار گرفتن روز از شب به همين است كه: قبل از آن خلق شود، نه آن طور كه توهم مى‏شود كه اول روزها و شبها موجود بوده، و سپس براى هر يك محلى معين شده است.

و اما اينكه گفت: «و اما پاسخ على بن موسى علیه السلام از نظر حساب فى الجمله و تا اندازه‏اى درست است»، معنى جمله «تا اندازه‏اى» معلوم نيست، با اينكه كلام آن جناب صد در صد درست است، و وجهى است تمام كه مبتنى بر مسلم دانستن اصول علم نجوم است كه در فرض مسلم بودن آن، كلام امام بالجمله درست است، نه فى الجمله.

و همچنين اينكه گفت: «نظر منجم‏ها نيز اين است كه: ابتداى دوره فلك از نصف النهار شروع شده، و اين با گفته على بن موسى علیه السلام مطابق است»، معناى درستى ندارد، براى اينكه: دايره نصف النهار كه دايره‏اى است فرضى كه از دو قطب شمال و جنوب مى‏گذرد و نقطه موهوم سومى است در بين اين دو نقطه كه غير متناهى است و جاى معينى در آسمان ندارد تا بودن آفتاب در آن نقطه براى زمين روز باشد، نه در نقاط ديگر.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اِتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ﴾ مى‏گويد: حلبى از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: معنايش اين است كه: بپرهيزيد از گناهان امروزتان، و از عقوبتهاى فردايتان‏.

مستقرعرشابوذرتقدم روزآلوسیاتقواروایتتفسیر روایی جریان شمس.مستقر شمس زیر عرش در روایت ابوذر.نقل از رسول و ائمه.روایت تفسیر اتقوا ما بین ایدیکم.گناهان امروز و عقوبت فردا.نقد فلسفی تقدم روز بر شب و رد آلوسی.تأویل روایات و عدم ملکگی شب.

صیحه قیامت، بعث کفار، جزا عین عمل، جنت، و عهد بنی‌آدم آیات ۴۸–۶۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۴۸–۶۵ تفصیل معاد پس از آیات توحید را یکجا می‌بندد.

وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَٰذَا ٱلْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و مى‌گويند: «اگر راست مى‌گوييد، پس اين وعده [عذاب‌] كى خواهد بود؟»
مَا يَنظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةًۭ وَٰحِدَةًۭ تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَخِصِّمُونَ
جز يك فرياد [مرگبار] را انتظار نخواهند كشيد كه هنگامى كه سرگرم جدالند غافلگيرشان كند.
فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةًۭ وَلَآ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ
آنگاه نه توانايى وصيّتى دارند و نه مى‌توانند به سوى كسان خود برگردند.
وَنُفِخَ فِى ٱلصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ ٱلْأَجْدَاثِ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ
و در صور دميده خواهد شد، پس بناگاه از گورهاى خود شتابان به سوى پروردگار خويش مى‌آيند.
قَالُوا۟ يَٰوَيْلَنَا مَنۢ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا ۜ ۗ هَٰذَا مَا وَعَدَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَصَدَقَ ٱلْمُرْسَلُونَ
مى‌گويند: «اى واى بر ما، چه كسى ما را از آرامگاهمان برانگيخت؟ اين است همان وعده خداى رحمان، و پيامبران راست مى‌گفتند.»
إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌۭ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ
[باز هم‌] يك فرياد است و بس؛ و بناگاه همه در پيشگاه ما حاضر آيند.
فَٱلْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌۭ شَيْـًۭٔا وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
امروز بر كسى هيچ ستم نمى‌رود، جز در برابر آنچه كرده‌ايد پاداشى نخواهيد يافت.
إِنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْجَنَّةِ ٱلْيَوْمَ فِى شُغُلٍۢ فَٰكِهُونَ
در اين روز، اهل بهشت كار و بارى خوش در پيش دارند.
هُمْ وَأَزْوَٰجُهُمْ فِى ظِلَٰلٍ عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ مُتَّكِـُٔونَ
آنها با همسرانشان در زير سايه‌ها بر تختها تكيه مى‌زنند.
لَهُمْ فِيهَا فَٰكِهَةٌۭ وَلَهُم مَّا يَدَّعُونَ
در آنجا براى آنها [هر گونه‌] ميوه است و هر چه دلشان بخواهد.
سَلَٰمٌۭ قَوْلًۭا مِّن رَّبٍّۢ رَّحِيمٍۢ
از جانب پروردگار[ى‌] مهربان [به آنان‌] سلام گفته مى‌شود.
وَٱمْتَٰزُوا۟ ٱلْيَوْمَ أَيُّهَا ٱلْمُجْرِمُونَ
و اى گناهكاران، امروز [از بى‌گناهان‌] جدا شويد.
۞ أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا۟ ٱلشَّيْطَٰنَ ۖ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ
اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مپرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شماست؟
وَأَنِ ٱعْبُدُونِى ۚ هَٰذَا صِرَٰطٌۭ مُّسْتَقِيمٌۭ
و اينكه مرا بپرستيد؛ اين است راه راست!
وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلًّۭا كَثِيرًا ۖ أَفَلَمْ تَكُونُوا۟ تَعْقِلُونَ
و [او] گروهى انبوه از ميان شما را سخت گمراه كرد؛ آيا تعقل نمى‌كرديد؟
هَٰذِهِۦ جَهَنَّمُ ٱلَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ
اين است جهنّمى كه به شما وعده داده مى‌شد!
ٱصْلَوْهَا ٱلْيَوْمَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ
به [جرم‌] آنكه كفر مى‌ورزيديد، اكنون در آن درآييد.
ٱلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَىٰٓ أَفْوَٰهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَآ أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ
امروز بر دهانهاى آنان مُهر مى‌نهيم، و دستهايشان با ما سخن مى‌گويند، و پاهايشان بدانچه فراهم مى‌ساختند گواهى مى‌دهند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه از تفصيل و شرح آيت‏هاى توحيد كه اجمالش را در اول گفتار آورده بود

فارغ شد، اينك شروع كرده در تفصيل آن خبر اجمالى كه قبلا از معاد داده بود، و در اين تفصيل كيفيت قيام قيامت و احضار خلق براى حساب و جزا و پاداشى كه به اصحاب جنت مى‏دهد، و كيفرى را كه به مجرمين مى‏دهد، شرح مى‏دهد.

﴿وَ يَقُولُونَ مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

سخنى است از كفار كه در مقام استهزا گفته‏اند، و منظورشان انكار معاد است، و شايد به همين جهت اسم اشاره «هذا - اين وعده» آورد كه مخصوص اشاره به نزديك است، و اينكه گفتند: «اگر راست مى‏گوييد» خطابشان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همه مسلمانان است، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين زياد داستان روز قيامت را به گوش آنان مى‏خواندند، و به كيفر آن روز تهديدشان مى‏كردند.

كلمه «وعد» به تنهايى «بدون كلمه وعيد» هم به معناى وعده خبر مى‏آيد و هم به معناى وعده شر. ولى اگر هر دو با هم در كلامى بيايند، «وعد» به معناى وعده خير، و «وعيد» به معناى وعده شر خواهد بود.

﴿مَا يَنْظُرُونَ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ﴾

كلمه «نظر» به معناى انتظار است. و مراد از «صيحه» به شهادت سياق همان نفخه صور اولى است كه وقتى دميده مى‏شود همه مى‏ميرند، و اگر صيحه را به «وحدت» وصف كرده، براى اشاره به اين نكته است كه: امر كفار براى خدا جلت عظمته بسيار آسان است، و براى او بيش از يك صيحه كارى ندارد. و كلمه «يخصمون» در اصل «يختصمون» بوده كه مصدر آن اختصام، به معناى مجادله و مخاصمه است.

و اين آيه شريفه جوابى است از اينكه كفار به عنوان استهزا گفتند: پس اين وعده كى است، اگر راست مى‏گوييد خداى تعالى هم در اين جمله كفار مسخره كننده را سخريه و استهزا كرده، و به امر آنان بى‏اعتنايى نموده.

و معناى آن اين است كه: اين‌ها كه مى‏گويند «پس اين وعده كى است؟» در اين گفتارشان جز يك صيحه را منتظر نيستند، و اين يك صيحه فرستادنش براى ما آسان است، نه هزينه‏اى دارد و نه زحمتى، صيحه‏اى كه وقتى ايشان را بگيرد ديگر راه گريز و نجاتى برايشان نمى‏گذارد، بلكه ايشان را در حالى مى‏گيرد كه كاملا از آن غافلند، و در بين خود مشغول مخاصمه مى‏باشند.

﴿فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لاَ إِلىَ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ﴾

يعنى نتيجه چنين صيحه‏اى كه به ناگهانى مى‏رسد و مهلتشان نمى‏دهد، اين است

كه همگى فورا بميرند، در نتيجه ديگر نه مى‏توانند سفارشى بكنند - چون مرگشان عمومى است، در نتيجه ديگر كسى نمى‏ماند تا رفتگان به ماندگان سفارشى كنند - و نه مى‏توانند به اهل خود برگردند، چون بر فرض كه مرگشان در بيرون خانه برسد باز به اهلشان برنمى‏گردند.

﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ اَلْأَجْدَاثِ إِلىَ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ﴾

اين نفخه صور، نفخه دومى است كه به وسيله آن همه مردگان زنده مى‏شوند، و قيامت برپا مى‏گردد. و كلمه «أجداث» جمع «جدث» است كه: به معناى قبر است. و كلمه «ينسلون» از ماده «نسل» است كه: به معناى راه رفتن به سرعت است. و در تعبير از قيامت به «الى ربهم - به سوى پروردگارشان» هشدار و توبيخى است براى كفار كه منكر ربوبيت خداى تعالى هستند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

معادوعدصیحهصورقیامتوعده قیامت و صیحه.استهزای وعده.تفصیل خبر معاد.نفخ صور.

تحليل سخن كفار بعد از رستاخيز ﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾

كلمه «بعث» به معناى بپا داشتن است. و كلمه «مرقد» اسم محل «رقاد - خواب» است، و مراد از آن قبر است. و اگر كفار در قيامت مى‏گويند ﴿مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ﴾ و از خدا به رحمان تعبير مى‏كنند، براى اين است كه به نوعى از خدا بخواهند بر آنان رحم كند، چون همين‏ها بودند كه در دنيا مى‏گفتند: ﴿وَ مَا اَلرَّحْمَنُ﴾. و جمله‏ ﴿وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ﴾، چون جمله فعليه گاهى عطف بر جمله اسميه مى‏شود.

و اينكه از در تعجب گفتند: «واى بر ما، چه كسى ما را از خوابگاهمان بپا داشت؟» اساسش همان انكار معاد است كه در دنيا مى‏ورزيدند و در دل از روز جزا غفلت داشتند، و همواره مستغرق در هواها بودند، وقتى به طور ناگهانى سر از قبر درمى‏آورند و به سرعت به طرف محشر مى‏روند، به عالمى كه جز عذاب شر، انتظار ديگرى در آن ندارند، ناگزير دچار فزع اكبر و دهشتى مى‏گردند كه حتى كوه‏ها تاب تحمل آن را ندارد، و به همين جهت طبق عادت و رسمى كه در دنيا در هنگام برخورد به خطر داشتند، اولين عكس العملى كه نشان مى‏دهند، گفتن واويلا است، آن‌گاه مى‏پرسند: چه كسى آنان را از مرقدشان برانگيخت؟ و اين بدان جهت است كه دهشت، آنان را از توجه به هر چيز ديگرى غافل مى‏سازد.

بعد از گفتن واويلا، و بعد از پرسش از اينكه چه كسى آنان را از مرقدشان برانگيخته؟ به يادشان مى‏افتد كه در دنيا فرستادگان خدا همواره وعده حق را در باره بودن روز بعث و جزا تذكرشان مى‏دادند، آن وقت شهادت مى‏دهند به حق بودن آن وعده‏ها و خود را

پناهنده رحمت خدا مى‏كنند و مى‏گويند: «اين همان بعث و جزايى بود كه رحمان وعده مى‏داد».

همين گفتارشان نيز از در نيرنگ و كيدى است كه: در دنيا به آن خو گرفته بودند، هر وقت دشمن بر آنان غلبه كرد، شروع مى‏كردند به تملق و اظهار ذلت و اعتراف به ظلم و تقصير. و در آخر با جمله‏ ﴿وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ حقانيت رسولان را تصديق مى‏كنند.

از بيان گذشته چند نكته روشن مى‏شود:

اول اينكه: چرا در هنگام بعث، واويلا مى‏گويند.

دوم اينكه: چرا اول مى‏پرسند: چه كسى آنان را از مرقدشان برانگيخته و سپس اقرار مى‏كنند به اينكه: اين همان وعده‏اى است كه رحمان داده، و نيز اقرار مى‏كنند به حقانيت و صدق مدعاى مرسلين، با اينكه ظاهر آن سؤال اين است كه به همه اين مطالب جاهلند.

سوم اينكه: جمله‏ ﴿مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا﴾ و جمله‏ ﴿هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ. . . ﴾ هر دو از سخنان كفار است.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ عطف است بر جمله ﴿وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ﴾ كه كلمه «ما» بر سر آن است و «ما» يا مصدريه است و يا موصوله. و براى دفع اين اشكال كه چگونه كسى كه نمى‏داند چه كسى او را زنده كرده خودش مى‏گويد رحمان زنده كرده گفته‏اند: جمله «هذا ما وعده الرحمن. . . » جوابى است كه: خدا و يا ملائكه و يا مؤمنين از سؤال كفار كه گفتند: «چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟» داده‏اند.

و بر خواننده پوشيده نيست كه اين تفسير خلاف ظاهر آيه است، مخصوصا در صورتى كه كلمه «ما» را مصدريه بگيريم. و اگر جمله‏ ﴿هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ﴾ جواب خداى سبحان و يا ملائكه از سؤال كفار باشد كه پرسيدند: ﴿مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا﴾ بايد در جواب آن كه سؤال از فاعل است، فاعل معرفى شود، نه فعل فاعل، چون آن‌ها پرسيدند: «چه كسى ما را از مرقدمان برانگيخت» بايد بفرمايد: «رحمان»، نه اينكه بفرمايد: «اين آن وعده‏اى است كه رحمان مى‏داد».

و توجيهى كه بعضى‏ در مقام رد اين اشكال كرده‏اند كه: «اين تعبير براى آن است كه كفرشان را به رخشان بكشد و بر آن، ملامتشان كند، علاوه بر اين اشاره به فاعل هم دارد»

فايده‏اى ندارد.

چهارم اينكه: جمله ﴿هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ﴾ جمله‏اى است مركب از مبتدا و خبر. و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «هذا» صفت است براى مرقد، چون گاهى اسم اشاره تاويل به مشتق مى‏شود، و كلمه «ما» مبتدا و خبرش محذوف است و تقديرش چنين است: چه كسى ما را از اين خوابگاهمان برانگيخت، آنچه رحمان وعده داده حق است دور از فهم است.

﴿إِنْ كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ﴾

در اين جمله اسم «كانت» حذف شده، و تقدير كلام چنين است «ان كانت الصيحة الا صيحة واحدة» يعنى آن صيحه و نفخه‏اى كه ايشان را ناگهانى رسيد، و بدون درنگ و مهلت همه را نزد ما حاضر ساخت، نبود مگر يك نفخه و صيحه.

و تعبير به «لدينا - نزد ما» بدين جهت است كه روز قيامت روز حضور نزد خدا است براى فصل قضا و رسيدگى به حساب اعمال و حقوقى كه مردم از يكديگر ضايع كرده‏اند.

﴿فَالْيَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

يعنى در آن روز در بينشان به عدل قضاوت مى‏شود. و به حق حكم مى‏شود و در نتيجه هيچ كس به هيچ وجه ستم نمى‏شود.

جمله‏ ﴿وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ عطف تفسيرى است براى جمله‏ ﴿فَالْيَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً﴾ و در حقيقت بيانى برهانى براى نبودن ظلم در آن روز است، چون دلالت مى‏كند بر اينكه جزاى اعمال هر صاحب عملى در آن روز خود اعمال اوست، ديگر با چنين جزايى ظلم تصور ندارد، براى اينكه ظلم عبارت است از بيجا مصرف كردن چيزى، ولى عمل كسى را جزاى عملش قرار دادن، بى‏جا مصرف كردن جزا نيست، و بهتر از آن تصور ندارد، چه جزايى عادلانه‏تر از اينكه عين عمل كسى را مزد عملش قرار دهند؟

خطابى كه در اين آيه است كه مى‏فرمايد: «امروز خود اعمالتان را جزاى اعمالتان قرار مى‏دهند» با اينكه روز قيامت هنوز نيامده، از باب تمثيل قيامت و احضار آن و احضار مردمى است كه در آن هستند، و اين خود عنايتى است در كلام كه گوينده آينده را احضار كند، و با مردمى كه در آينده قرار مى‏گيرند، سخن بگويد.

اين است نكته خطاب، نه آن طور كه بعضى‏ توهم كرده‏اند كه: «كلام مذكور حكايت از آينده كفار است، و يا خطابى است كه از ناحيه خداى سبحان و يا ملائكه و يا مؤمنين در روز قيامت به ايشان مى‏شود»، چون احتياجى به اين توجيهات نيست، و سياق گوياى به آن معنايى است كه ما بيان كرديم.

ویلبعثمرقدوعد رحمانمرسلونبعث از مرقد.صدق مرسلون.وعد رحمان.لا تظلم نفس.مرقد.مرسلون.

توضيحى در مورد اينكه فرمود: ﴿لاَ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ جز آنچه مى‏كرديد جزا داده نمى‏شويد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مخاطب به جمله‏ ﴿وَ لاَ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ همه مردمند، چه اهل سعادت و چه اهل شقاوت، هر كس هر چه كرده چه خوب و چه بد، عين آن را جزاى عملش قرار مى‏دهد.

و اينكه بعضى‏ در اين خصوص اشكال كرده‏اند كه: انحصار الا با عموميت «سعدا» و «اشقيا» نمى‏سازد، علاوه بر اين خود خداى تعالى فرموده: أجر مؤمنان را به طور كامل مى‏دهد، و بيشتر هم مى‏دهد، و به فضل خود آن را دو چندان و بلكه چند برابر مى‏كند اشكالشان وارد نيست، براى اينكه: انحصارى كه در مورد آيه مورد بحث هست، ناظر به جزاى اعمال و پاداش و كيفر آن است و آن ادله و آياتى كه دلالت دارد بر اجر چند برابر از قبيل آيه ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ مساله‏اى است ما وراى جزا و أجر، و خارج از طور عمل است، ما هم نخواستيم بگوييم خداوند به اهل سعادت بيش از اعمالشان چيزى نمى‏دهد، بلكه خواستيم بگوييم اجر همان عمل است و بس، و اما اينكه ممكن است خداوند به فضل خود مثوباتى به اشخاصى بدهد، از محل بحث بيرون است.

بعضى‏ از مفسرين از اشكالى كه ذكر شد، جواب داده‏اند به اينكه: معناى آيه شريفه اين است كه: صالح ثوابش كم نمى‏شود، و طالح هم عقابش زياد نمى‏شود، چون هم كم دادن اجر صالح منافات با حكمت دارد، و هم زياد كردن عقاب طالح، و اما زياد ثواب دادن و كمتر عقاب كردن مورد نظر آيه نيست، و هيچ مانعى هم ندارد.

و يا جواب داده‏اند به اينكه: مراد از جمله‏ ﴿لاَ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ اين است كه: شما جزايى نخواهيد ديد مگر جزايى را كه از سنخ عمل خودتان است، چه خير و چه شر.

ولى اشكالى كه در اين جواب است اين است كه: اگر مدلول آيه اين بود اصلا اشكالى وارد نمى‏شد، ليكن همه حرفها در اين است كه آيا آيه چنين مدلولى دارد يا نه؟

جزاعملعدلسعادتشقاوتجزای عین عمل.جزا مطابق کردار.جزای آخرت.هر نفس و عملش.

وصف و حال اصحاب الجنة در بهشت برين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ أَصْحَابَ اَلْجَنَّةِ اَلْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ﴾

كلمه «شغل» به معناى كارى است كه آدمى را به خود مشغول سازد و از كارهاى ديگر باز بدارد. و كلمه «فاكه» اسم فاعل از مصدر «فكاهت» است كه به معناى گفت و شنودى است كه مايه خوشحالى باشد و ممكن هم هست به معناى تمتع و لذت بردن باشد، و - به طورى كه گفته‏ شده - از مصدر مزبور غير از اسم فاعل هيچ فعلى مشتق نشده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى «فاكه» صاحب ميوه است، همان طور كه مى‏گوييم «لابن و تامر - فلانى داراى لبن و تمر است» ولى اين معنى را يك نكته بعيد مى‏سازد، و آن اين است كه در اين آيات سخن از ميوه به ميان آمد، ديگر لازم نبود كه بار ديگر تكرار شود، به خلاف اينكه كلمه مذكور را به معناى گفت و شنود بگيريم كه ديگر تكرارى لازم نمى‏آيد.

و معناى آيه اين است كه: اصحاب بهشت در آن روز در كارى هستند كه توجهشان را از هر چيز ديگرى قطع مى‏كند و آن كار عبارت است از گفت و شنودهاى لذت بخش، و يا عبارت است از تنعم در بهشت.

﴿هُمْ وَ أَزْوَاجُهُمْ فِي ظِلاَلٍ عَلَى اَلْأَرَائِكِ مُتَّكِؤُنَ﴾

كلمه «ظلال» جمع «ظل» است كه به معناى سايه است. بعضى‏ گفته‏اند: جمع ظله - به ضمه ظاء - است، كه به معناى سايبان و چتر يا سقف يا درخت و يا امثال اين‌ها است كه مانع از نفوذ نور خورشيد مى‏شود. و كلمه «ارائك» جمع «أريكه» است كه به معناى هر چيزى است كه بدان تكيه كنند، مانند پشتى و متكا و امثال آن.

و معناى آيه اين است كه: ايشان يعنى اهل بهشت و همسرانشان كه در دنيا محرم ايشان بودند و از مؤمنات بودند، و يا حور العين كه همسران بهشتى ايشانند، در سايه‏ها و يا در زير سايبآن‌هايى كه ساتر از آفتاب يا هر حرارت ديگرى است، قرار دارند، و بر پشتى‏ها به عزت تكيه مى‏كنند.

﴿لَهُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ وَ لَهُمْ مَا يَدَّعُونَ﴾

كلمه «فاكهة» به معناى مطلق ميوه‏ها است، مانند: سيب، پرتقال و امثال آن. و

كلمه «يدعون» از مصدر «ادعاء» است كه به معناى تمنى و خواستن است. يعنى مردم در بهشت ميوه و نيز هر چه را تمنا و اشتها كنند و بطلبند در اختيار دارند.

﴿سَلاَمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ﴾

كلمه «سلام» مبتدايى است كه خبرش حذف شده. و اگر آن را نكره آورد و نفرمود: «السلام» به منظور اين است كه بفهماند سلامى است كه از عظمت نمى‏توان تعريفش كرد. و خبرى كه از آن حذف شده عبارت است از «عليكم» و يا «لكم». و كلمه «قولا» مفعول مطلق است براى فعل محذوف، و تقديرش اين است كه: «اقوله قولا من رب رحيم - من اين سلام را مى‏گويم، گفتنى از پروردگار رحيم».

از ظاهر كلام برمى‏آيد كه اين سلام از خداى تعالى باشد، و اين غير از آن سلامى است كه ملائكه به بهشتيان مى‏گويند و قرآن چنين حكايتش كرده: ﴿وَ اَلْمَلاَئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدَّارِ﴾.

﴿وَ اِمْتَازُوا اَلْيَوْمَ أَيُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ﴾

يعنى آن روز به مجرمين مى‏گوييم: از بهشتيان جدا شويد. و منظور از «آن روز» روز قيامت است اين آيه وعده‏اى را كه در جاى ديگر داده و فرموده: ﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾ و نيز فرموده: ﴿أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْيَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ﴾

منجز و قطعى مى‏كند و از وفاى به آن وعده خبر مى‏دهد.

﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾

كلمه «عهد» به معناى وصيت سفارش است. و مراد از «عبادت كردن و پرستيدن شيطان» اطاعت اوست در وسوسه‏هايى كه مى‏كند و به آن امر مى‏كند يعنى وسوسه‏هاى شيطان را اطاعت نكنيد، زيرا كه غير از خداوند و كسانى را كه خداوند دستور داده نبايد اطاعت كرد. در اين آيه براى نپرستيدن شيطان چنين علت آورده كه: او براى شما دشمنى

است آشكار. آشكار بودن دشمنى‏اش هم از اين جهت است كه دشمن در دشمنى كردن خير كسى را نمى‏خواهد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مراد از عبادت شيطان، پرستش خدايان دروغين است و اگر اين پرستش را به شيطان نسبت داده، از اين جهت است كه: شيطان با تسويلات و جلوه دادن‏هاى خود، اين عمل زشت را به گردن بت‏پرستان گذاشته». ولى اين گونه تفسير كردن، بيهوده خود را به زحمت افكندن است.

وجه اينكه چرا خداوند مجرمين را به عنوان بنى آدم خطاب كرده اين است كه دشمنى شيطان نسبت به مشركين، به خاطر غرض خاصى كه به آن‌ها داشته باشد، نبوده، بلكه به خاطر اين بوده كه فرزندان آدم بودند. و اين دشمنى در روز اول آن جا بروز كرد كه مامور به سجده بر آدم شد و زير بار نرفت و استكبار كرد، نتيجه‏اش هم اين شد كه از درگاه خدا رانده شد از آن روز با ذريه آدم نيز دشمن گرديد و همه را تهديد كرد، و به طورى كه قرآن حكايت كرده گفت: ﴿أَ رَأَيْتَكَ هَذَا اَلَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏َ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاَّ قَلِيلاً﴾.

اصحاب جنتشغلفاكهونسلامازواجاصحاب الجنة.سلام از رب رحیم.شغل فاکهون در بهشت.فاکهه.

مراد از عهد خدا با بنى آدم در آيه: ﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما آن عهدى كه خداى تعالى با بنى آدم كرد كه شيطان را عبادت و پرستش و اطاعت نكنند، همان عهدى است كه به زبان انبيا و رسولان خود به بشر ابلاغ فرمود و تهديدشان كرد از اينكه او را پيروى كنند، مانند اين پيام كه فرمود: ﴿يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ اَلشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ﴾ و نيز فرمود ﴿وَ لاَ يَصُدَّنَّكُمُ اَلشَّيْطَانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از عهد مزبور عهدى است كه خداى تعالى در «عالم ذر» از انسآن‌ها گرفت و فرمود: ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلىَ﴾ و ليكن اگر به خاطر داشته

باشيد، ما در تفسير آيه ذر گفتيم: عهد «عالم ذر» به وجهى عين آن عهدى است كه در دنيا متوجه بشر كرده.

﴿وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ﴾

اين جمله عطف است به جمله قبلش و ما در سابق در تفسير سوره حمد در ذيل آيه ﴿اِهْدِنَا اَلصِّرَاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ﴾ تفسير صراط مستقيم را بيان كرديم.

﴿وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ﴾

كلمه «جبل» - به كسره جيم و باء و تشديد لام - به معناى جماعت است. و بعضى

گفته‏اند: «به معناى جماعت بسيار است». و بناى آيه شريفه بر توبيخ و عتاب به كفار است كه آيا كسى را اطاعت مى‏كنيد كه قبل از شما جماعتهاى بسيارى را گمراه كرد، آيا نمى‏خواهيد تعقل كنيد؟

﴿هَذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾

كلمه «كنتم» استمرار را مى‏رساند و مى‏فهماند تهديدتان به جهنم يك بار و دو بار نبود، بلكه به زبان انبيا و رسولان علیه السلام دائما تهديد مى‏شديد، و اولين بارى كه تهديد شديد، همان روزى بود كه به ابليس فرمود: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ﴾.

و در لفظ آيه اشاره هست به اينكه: در روز قيامت جهنم را حاضر مى‏كنند.

﴿اِصْلَوْهَا اَلْيَوْمَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾

كلمه «صلا» به معناى ملازمت و پيروى كردن است. و بعضى‏ گفته‏اند: به معناى تحمل و چشيدن حرارت است. و از جمله‏ ﴿بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾ برمى‏آيد كه خطاب آيه به كفار است. پس معلوم مى‏شود، مراد از «مجرمين» در چند آيه قبل هم همان كفارند.

﴿اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىَ أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾

يعنى هر يك از دست و پاهايشان شهادت مى‏دهد به آن كارهايى كه به وسيله آن عضو انجام داده‏اند، مثلا دستها به آن گناهانى شهادت مى‏دهد كه صاحب دست به وسيله آن

مرتكب شده، سيلى‏هايى كه به ناحق به مردم زده، اموالى كه به ناحق تصرف كرده، شهادتهايى كه به ناحق نوشته و امثال آن، و پاها به خصوص آن گناهانى شهادت مى‏دهند كه صاحب آن با خصوص آن‌ها انجام داده لگدهايى كه به ناحق به مردم زده، قدم‏هايى كه به سوى خيانت و ظلم و سعايت و فتنه‏انگيزى و امثال آن برداشته.

و از همين جا روشن مى‏گردد كه هر عضوى به عمل مخصوص به خود شهادت مى‏دهد و گويا مى‏گردد. و نام دست و پا در آيه شريفه از باب ذكر نمونه است و گرنه چشم و گوش و زبان و دندان، و هر عضو ديگر نيز به كارهايى كه به وسيله آن‌ها انجام شده، شهادت مى‏دهند. و لذا مى‏بينيم كه در جاى ديگر قرآن نام گوش و چشم و قلب را برده، و فرموده: ﴿إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً﴾ و در سوره حم سجده، آيه 20 نام پوست بدن را آورده كه ان شاء الله تعالى به زودى در تفسير سوره حم سجده مطالبى مربوط به اين بحث خواهد آمد.

عهدبنی‌آدمشیطانعبادتصراطجهنمعهد خدا با بنی‌آدم.نهی از عبادت شیطان.اعبدونی.صراط مستقیم.اضلال شیطان.جهنم موعود.بنی‌آدم.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به قيام قيامت و احوال دوزخيان و بهشتيان و. . . ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿مَا يَنْظُرُونَ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً. . . ﴾ آمده كه: اين صيحه در آخر الزمان خواهد بود، مردم در آن روزگار گرفتار يك صيحه مى‏شوند و در حالى كه مردم در بازارها مشغول مخاصمه هستند، ناگهان گرفتار اين صيحه گشته و همه در جا مى‏ميرند. و احدى نيست كه به خانه خود برگردد، و يا سفارشى به كسى بكند، و همين است معناى جمله ﴿فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لاَ إِلىَ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ﴾.

و در مجمع البيان گفته: در ضمن حديثى آمده كه: وقتى قيامت به پا مى‏شود كه مردم سرگرم كار و زندگى خويشند و بساط و كار و كسب خود را گسترده، سرگرم دادوستدند، و قبل از آنكه آن را جمع كنند قيامت به پا مى‏شود و چه بسا كه اشخاصى لقمه را برداشته به طرف دهان مى‏برند، و قيام قيامت در اين مدت كوتاه فرا مى‏رسد، و از رسيدن لقمه به دهانشان جلوگيرى مى‏كند. و چه بسا مردى در همان حالى كه مشغول پر كردن حوض است تا دامهاى خود را آب دهد، قبل از آب دادن قيامت به پا مى‏شود.

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور از ابو هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و نيز از قتاده از آن جناب به طور مرسل - بدون ذكر سند - روايت شده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ اَلْأَجْدَاثِ إِلىَ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ﴾ از امام علیه السلام روايت آورده كه فرمود: «من الاجداث» يعنى از قبرها. و در روايت ابى الجارود است كه از امام باقر علیه السلام در ذيل جمله‏ ﴿يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا﴾ فرمود: ملائكه در پاسخشان مى‏گويند: اين همان وعده‏اى است كه رحمان مى‏داد، و فرستادگان خدا راست مى‏گفتند.

و در كافى به سندى كه به ابى بصير رسانده از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: ابو ذر - كه خدا رحمتش كند - در خطبه‏اش مى‏فرمود: بين مرگ و قيامت بيش از خوابى كه بكنى و سپس بيدار شوى فاصله نيست‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿إِنَّ أَصْحَابَ اَلْجَنَّةِ اَلْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ﴾ گفته: يعنى با زنان ملاعبه و بازى مى‏كنند.

و نيز در همان كتاب در روايت ابى الجارود است كه امام باقر علیه السلام در تفسير جمله‏ ﴿فِي ظِلاَلٍ عَلَى اَلْأَرَائِكِ مُتَّكِؤُنَ﴾ فرموده: كلمه «ارائك» تختهايى است كه روى آن حجله‏ها باشد.

باز در همان كتاب در تفسير جمله‏ ﴿سَلاَمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ﴾ فرموده: سلام از ناحيه خدا به معناى امان است، و در ذيل جمله ﴿وَ اِمْتَازُوا اَلْيَوْمَ أَيُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ﴾ فرموده: چون خدا خلق را در روز قيامت جمع كند، همه برپا خواهند ماند به حدى كه عرق ايشان را فرا مى‏گيرد، پس ندا مى‏كنند: پروردگارا به حساب ما رسيدگى كن هر چند كه جهنمى باشيم، تكليفمان را معلوم كن، تا اگر دوزخى هستيم به دوزخ برويم.

آن‌گاه فرمود: خداى تعالى بادهايى مى‏فرستد تا در بين آنان بوزد، و مناديى ندا مى‏كند: اى مجرمين امروز از بهشتيان جدا شويد. پس از يكديگر جدا مى‏شوند، مجرمين در آتش مى‏افتند، و كسى كه در قلبش ايمان باشد به سوى بهشت مى‏رود.

مؤلف: در بعضى از روايات آمده كه: خداى سبحان براى اهل محشر تجلى مى‏كند، به جلوه‏اى كه آنان را از غير به خود مشغول مى‏سازد مادامى كه آن تجلى هست به هيچ چيز ديگر توجه ندارند. و مراد از اين تجلى برطرف شدن همه حجاب‌هايى است كه بين آنان و آفريدگارشان وجود داشت، نه اينكه مراد ديدن به چشم باشد، چون ديدن به چشم تنها از راه مقارنه جهات و ابعاد صورت مى‏گيرد، و خداى تعالى در جهت قرار ندارد و چنين چيزى در حق خداى تعالى محال است.

در كتاب اعتقادات صدوق از امام علیه السلام روايت كرده كه فرمود: هر كس گوش به سخن كسى بدهد، به همين مقدار او را پرستيده اگر گوينده از خدا بگويد شنونده خدا را پرستيده و اگر از ابليس بگويد ابليس را پرستيده‏.

و در كافى به سند خود از محمد بن سالم از امام ابى جعفر علیه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اينكه در روز قيامت اعضاى بدن عليه آدمى شهادت مى‏دهد، مربوط به آدم مؤمن نيست، بلكه اين راجع به كسانى است كه: عذاب خدا بر آنان حتمى شده باشد، و اما مؤمن نامه عملش را به دست راستش مى‏دهند، همچنان كه خداى تعالى فرمود: ﴿فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتَابَهُمْ وَ لاَ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً﴾ پس آن كسى كه نامه‏اش را به دست راستش دهد، اينگونه اشخاص خود كتاب خويشتن را مى‏خوانند، و ذره‏اى ظلم نمى‏شوند.

و در تفسير عياشى از مسعدة بن صدقه از امام صادق از جدش علیه السلام روايت كرده كه فرمود: امير المؤمنين در آن خطبه‏اش كه راجع به اوصاف قيامت است، فرمود: خداوند بر دهنها مهر مى‏زند و ديگر كسى نمى‏تواند سخنى بگويد، بلكه به جاى زبان دستها سخن مى‏گويند، و پاها شهادت مى‏دهند، و پوست بدن‌ها به زبان مى‏آيند، و به آنچه كرده‏اند ناطق مى‏شوند، پس نمى‏توانند هيچ جريانى را از خدا كتمان كنند.

مؤلف: و در اين معنا رواياتى ديگر هست، كه - ان شاء الله تعالى - بعضى از آن‌ها را در تفسير سوره «حم سجده» آيه 20 نقل مى‏كنيم، و بعضى ديگر از آن‌ها را در تفسير آيه‏ ﴿إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً﴾ نقل كرديم.

صیحهقیامتروایتختم افواهمرقدصیحه و نفخ صور.احوال اهل آتش.احوال اهل جنت.

تهدید کفار، نفی شعر از پیامبر، نعمت انعام، شبهه معاد، و امر کن فیکون آیات ۶۶–۸۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان پایان سوره یس را از تهدید و نفی شعر تا مالکیت انعام، شبهه احیای عظام، مثل، و ملکوت هر چیز یکجا می‌آورد.

وَلَوْ نَشَآءُ لَطَمَسْنَا عَلَىٰٓ أَعْيُنِهِمْ فَٱسْتَبَقُوا۟ ٱلصِّرَٰطَ فَأَنَّىٰ يُبْصِرُونَ
و اگر بخواهيم، هر آينه فروغ از ديدگانشان مى‌گيريم تا در راه [كج‌] بر هم پيشى جويند؛ ولى [راه راست را] از كجا مى‌توانند ببينند؟
وَلَوْ نَشَآءُ لَمَسَخْنَٰهُمْ عَلَىٰ مَكَانَتِهِمْ فَمَا ٱسْتَطَٰعُوا۟ مُضِيًّۭا وَلَا يَرْجِعُونَ
و اگر بخواهيم، هرآينه ايشان را در جاى خود مسخ مى‌كنيم [به گونه‌اى‌] كه نه بتوانند بروند و نه برگردند.
وَمَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى ٱلْخَلْقِ ۖ أَفَلَا يَعْقِلُونَ
و هر كه را عمر دراز دهيم، او را [از نظر] خلقت فروكاسته [و شكسته‌] گردانيم، آيا نمى‌انديشند؟
وَمَا عَلَّمْنَٰهُ ٱلشِّعْرَ وَمَا يَنۢبَغِى لَهُۥٓ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌۭ وَقُرْءَانٌۭ مُّبِينٌۭ
و [ما] به او شعر نياموختيم و در خور وى نيست، اين [سخن‌] جز اندرز و قرآنى روشن نيست.
لِّيُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّۭا وَيَحِقَّ ٱلْقَوْلُ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ
تا هر كه را [دلى‌] زنده است بيم دهد، و گفتار [خدا] در باره كافران محقق گردد.
أَوَلَمْ يَرَوْا۟ أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَآ أَنْعَٰمًۭا فَهُمْ لَهَا مَٰلِكُونَ
آيا نديده‌اند كه ما به قدرت خويش براى ايشان چهارپايانى آفريده‌ايم تا آنان مالك آنها باشند؟
وَذَلَّلْنَٰهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَكُوبُهُمْ وَمِنْهَا يَأْكُلُونَ
و آنها را براى ايشان رام گردانيديم. از برخى‌شان سوارى مى‌گيرند و از بعضى مى‌خورند.
وَلَهُمْ فِيهَا مَنَٰفِعُ وَمَشَارِبُ ۖ أَفَلَا يَشْكُرُونَ
و از آنها سودها و نوشيدنيها دارند. پس چرا شكرگزار نيستيد؟
وَٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ ءَالِهَةًۭ لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ
و غير از خدا[ى يگانه‌] خدايانى به پرستش گرفتند، تا مگر يارى شوند.
لَا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُندٌۭ مُّحْضَرُونَ
[ولى بتان‌] نمى‌توانند آنان را يارى كنند و آنانند كه براى [بتان‌] چون سپاهى احضار شده‌اند.
فَلَا يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ
پس، گفتار آنان تو را غمگين نگرداند كه ما آنچه را پنهان و آنچه را آشكار مى‌كنند، مى‌دانيم.
أَوَلَمْ يَرَ ٱلْإِنسَٰنُ أَنَّا خَلَقْنَٰهُ مِن نُّطْفَةٍۢ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌۭ مُّبِينٌۭ
مگر آدمى ندانسته است كه ما او را از نطفه‌اى آفريده‌ايم، پس بناگاه وى ستيزه‌جويى آشكار شده است.
وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًۭا وَنَسِىَ خَلْقَهُۥ ۖ قَالَ مَن يُحْىِ ٱلْعِظَٰمَ وَهِىَ رَمِيمٌۭ
و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد؛ گفت: «چه كسى اين استخوانها را كه چنين پوسيده است زندگى مى‌بخشد؟»
قُلْ يُحْيِيهَا ٱلَّذِىٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٍۢ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ
بگو: «همان كسى كه نخستين‌بار آن را پديد آورد و اوست كه به هر [گونه‌] آفرينشى داناست.»
ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلشَّجَرِ ٱلْأَخْضَرِ نَارًۭا فَإِذَآ أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ
همو كه برايتان در درخت سبزفام اخگر نهاد كه از آن [چون نيازتان افتد] آتش مى‌افروزيد.
أَوَلَيْسَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُم ۚ بَلَىٰ وَهُوَ ٱلْخَلَّٰقُ ٱلْعَلِيمُ
آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده توانا نيست كه [باز] مانند آنها را بيافريند؟ آرى، اوست آفريننده دانا.
إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ
چون به چيزى اراده فرمايد، كارش اين بس كه مى‌گويد: «باش»؛ پس [بى‌درنگ‌] موجود مى‌شود.
فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
پس [شكوهمند و] پاك است آن كسى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست، و به سوى اوست كه بازگردانيده مى‌شويد.

بيان آيات [تهديد كفار به گرفتن چشمان و دگرگون ساختن خلقتشان‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات خلاصه‏اى از معانى سابق است كه در سياقى ديگر بيان شده‏اند و در ضمن كفار را به عذاب تهديد نموده و به اين نكته نيز اشاره مى‏كند كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاده خداست و كتاب او ذكر و قرآن است، نه او شاعر است، و نه كتابش شعر. و در آخر به خلقت چارپايان اشاره نموده، و با آن بر مساله توحيد و معاد احتجاج مى‏كند.

﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَطَمَسْنَا عَلىَ أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا اَلصِّرَاطَ فَأَنَّى يُبْصِرُونَ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «طمس» به معناى محو و نابود كردن چيزى است، به طورى كه هيچ اثرى از آن نماند، در نتيجه «طمس بر ديدگانت» مثل پاك كردن خطى است كه نوشته شده. و نظير آن طمس بر مال است كه به معناى از بين بردن آن است به طورى كه ديگر به هيچ دركى ادراك نشود. و «كور مطموس» و «طميس» آن كورى را گويند كه اصلا شكاف بين دو پلك را نداشته باشد.

پس معناى جمله‏ ﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَطَمَسْنَا عَلىَ أَعْيُنِهِمْ﴾ اين است كه: اگر ما مى‏خواستيم هر آينه ديدگان ايشان را از بين مى‏برديم به طورى كه هيچ اثرى از آن نباشد و ديگر نه ديده‏اى داشته باشند، و نه ديدى.

و معناى جمله‏ ﴿فَاسْتَبَقُوا اَلصِّرَاطَ﴾ اين است كه: در طلب و خواست آن بودند كه به سوى طريق حق و واضح سبقت گيرند، خواستند به آن طريقه‏اى سبقت گيرند كه سالك آن گمراه نمى‏شود، ولى آن را نديدند و هرگز هم نخواهند ديد. پس استبعادى كه از جمله‏ ﴿فَأَنَّى يُبْصِرُونَ﴾ استفاده مى‏شود، خود كنايه از اين است كه هرگز نخواهند ديد.

بعضى از مفسرين‏ چنين معنا كرده‏اند كه: «به سوى صراط و راه حق سبقت مى‏گيرند، ولى به سوى آن هدايت نمى‏شوند». اما اين تفسير خالى از بعد نيست.

﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلىَ مَكَانَتِهِمْ فَمَا اِسْتَطَاعُوا مُضِيًّا وَ لاَ يَرْجِعُونَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «مسخ» برگشتن آدمى به خلقتى زشت و بد منظره

است، همچنان كه در داستان بنى اسرائيل جمعى از انسآن‌ها به صورت ميمون و خوك برگشتند. و نيز در معناى كلمه «مكانت» مى‏گويد: اين كلمه و كلمه «مكان» به يك معنا است‏.

و مراد از «مسخ كفار بر مكانى كه دارند» اين است كه ما چنين قدرتى داريم كه كفار را در همان جايى كه فعلا نشسته‏اند بدون اينكه از جايشان تكان دهيم، و بدون اينكه خود را به زحمت اندازيم، به صرف مشيت خود مسخشان مى‏كنيم. پس كلمه «على مكانتهم» كنايه از اين است كه اين كار براى خداى تعالى آسان است و هيچ سختى ندارد.

معناى جمله‏ ﴿فَمَا اِسْتَطَاعُوا مُضِيًّا وَ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ اين است كه: نه مى‏توانند به سوى عذاب روانه شوند و نه از عذاب برگردند و حالت قبل از عذاب خود را دريابند. پس كلمه «مضى» و «رجوع» كنايه هستند از برگشتن به حالت سلامت، و از باقى ماندن بر حالت عذاب و مسخ.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد، رفتن به سوى مقاصدشان، و برگشتن به سوى خانه‏ها و زن و فرزندشان است. ولى اين تفسير خالى از بعد نيست.

﴿وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي اَلْخَلْقِ أَ فَلاَ يَعْقِلُونَ﴾

كلمه «نعمره» از مصدر «تعمير» است كه به معناى طولانى كردن عمر است تعبير خانه را هم از اين رو تعمير گفته‏اند كه باعث طول عمر آن است. و كلمه «ننكسه» از مصدر «تنكيس» است كه به معناى برگرداندن چيزى است به صورتى كه بالايش پايين قرار گيرد و نيرويش مبدل به ضعف گردد، و زيادتش رو به نقصان گذارد. و انسان در روزگار پيرى همين طور مى‏شود: قوتش مبدل به ضعف، و علمش مبدل به جهل، و ياد و هوشش مبدل به فراموشى مى‏گردد.

اين آيه شريفه مى‏خواهد براى امكان مضمون دو آيه قبل كه مساله مسخ و كور كردن را خاطرنشان مى‏ساخت استشهاد كند و بفرمايد آن خدايى كه خلقت انسان را در روزگار پيرى‏اش تغيير مى‏دهد، و هر چه داده مى‏گيرد، قادر است بر اينكه چشم كفار را از آن‌ها بگيرد و ايشان را در همان جايى كه هستند مسخ كند.

و در اين جمله كه فرمود: ﴿أَ فَلاَ يَعْقِلُونَ﴾ كفار را به خاطر نداشتن تعقل توبيخ مى‏كند و نيز تحريك مى‏كند به اينكه به تدبر در اين امور بپردازند، و از آن عبرت گيرند.

تهديدكفاررسالتذكرقرآنتهدید کفار به عذاب.تأیید رسالت پیامبر.کتاب ذکر و قرآن.قرآن نه شعر.

توضيح اينكه فرمود: ما به پيامبر شعر نياموختيم و شاعرى شايسته او نيست ﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ﴾ ا

ين آيه شريفه عطف و برگشت به مطلبى است كه در آغاز سوره آمده بود، و آن تصديق رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است و اينكه كتابش از ناحيه خداى تعالى نازل شده.

پس جمله‏ ﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ﴾ مى‏خواهد بفرمايد: ما به او شعر نياموختيم. و لازمه اين نفى آن است كه آن جناب هيچ سررشته‏اى از شعر نداشته باشد، نه اين كه شعر بلد باشد ولى از گفتن شعر امتناع بورزد، براى اين كه مثلا خدا او را از اين كار نهى كرده باشد، و نه اين كه بخواهد بفرمايد قرآن شعر نيست، هر چند رسول اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) شعر هم بلد باشد.

با اين بيان روشن مى‏گردد كه جمله‏ ﴿وَ مَا يَنْبَغِي لَهُ﴾ در مقام منت نهادن بر آن جناب است. و مى‏خواهد بفرمايد: خداى سبحان رسول اسلام را از گفتن شعر منزه داشته. پس جمله مزبور مى‏خواهد جلو يك احتمالى را كه ممكن است كسى بدهد بگيرد. و حاصل آن اين است كه: خيال نكنيد اين كه ما به وى شعر نياموخته‏ايم نقصى براى اوست، بلكه براى او كمال و مايه بلندى درجه، و نزاهت ساحت اوست، نزاهت از ننگى كه متخصصين اين فن دارند، كه با الفاظ معانى را آرايش داده و با تخيلات شعرى معانى را تزيين مى‏كنند، آن هم تخيلات كاذب، كه هر چه دروغش دقيق‏تر باشد، شعرش مليح‏تر و دل‏پسندتر مى‏شود. و نيز كلام خود را بر طبق آهنگ‏هاى موسيقى درمى‏آورند تا در گوش خوشتر آيد، و چنين كارى شايسته مقام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست. و چگونه مى‏تواند شايسته او باشد، با اينكه او فرستاده خداست، و آيت رسالت و متن دعوتش قرآن است كه كلامى است در بيان خود معجز و نيز ذكر است و قرآن مبين.

و جمله‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ﴾ تفسير و توضيحى است براى جمله‏ ﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُ﴾ به خاطر اينكه لازمه معناى آن اين است كه قرآن شعر نيست. پس انحصارى كه از جمله‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ. . . ﴾ استفاده مى‏شود، از باب قصر قلب است و معنايش اين است كه: قرآن شعر نيست، و قرآن چيزى نيست به جز ذكر و خواندنى آشكارا. و معناى ذكر و خواندنى بودن قرآن اين است كه قرآن ذكرى خواندنى است، از طرف خدا كه هم ذكر بودنش روشن است، و هم خواندنى بودنش و هم از ناحيه خدا بودنش.

﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كَانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَى اَلْكَافِرِينَ﴾

اين تعليل مربوط است به جمله‏ ﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ﴾ و معناى مجموع آن دو چنين

مى‏شود: ما به آن جناب شعر نياموختيم، براى اينكه مردم زنده را با قرآن كه منزه از خيالبافى‏هاى شعرى است انذار كند.

ممكن هم هست متعلق به جمله‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ. . . ﴾ باشد، كه در اين صورت معناى مجموع آن دو چنين مى‏شود: آنچه بر مردم مى‏خواند چيزى به جز ذكر و قرآن مبين نيست كه ما آن را به وى نازل كرديم تا انذار كند آن كسى را كه زنده است. و به هر تقدير برگشت هر دو احتمال به يك معنا است.

اين آيه - به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد - نتيجه ارسال رسول و انزال قرآن به رسول را عبارت دانسته از: يكى انذار كسى كه زنده باشد، يعنى حق را تعقل بكند، و آن را بشنود، و دوم حقانيت قول و واجب شدن آن بر كفار. پس محاذى بودن اين آيه در برابر آيات اول سوره در اينكه هر دو يك معنا را دنبال مى‏كنند، به خوبى روشن گرديد.

﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَاماً فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ﴾

در اين آيه يكى ديگر از آيات و دلائل يگانگى خدا در ربوبيت و تدبير عالم انسانى را خاطرنشان مى‏سازد. آيتى كه نظير آيات توحيد در اول سوره است، كه مساله زنده كردن زمين مرده، بيرون كردن دانه‏ها و ميوه‏ها، و شكافتن چشمه‏ها را خاطرنشان مى‏ساخت.

و مراد از اينكه فرمود: چارپايان از چيزهايى است كه دستهاى خدا درستش كرده، اين است كه: كسى در خلقت آن‌ها شركت ندارد و خلقت آن‌ها مختص به خداست. پس عبارت «درست كردن با دستها» كنايه از اختصاص است.

شعرذكرقرآن مبينرسالتنفى شعرنفی آموختن شعر به پیامبر.آنچه آورده ذکر و قرآن مبین است.ذکر در برابر شعر.تصدیق رسالت در آغاز سوره.قرآن مبین.

مقصود از اينكه فرمود: انسان مالك چهار پايان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ﴾ تفريع و نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿خَلَقْنَا لَهُمْ﴾ است، چون معناى‏ ﴿خَلَقْنَا لَهُمْ﴾ اين است كه: ما چارپايان را به خاطر انسان خلق كرده‏ايم و لازمه آن اختصاص چارپايان به انسان است، و اختصاص هم بالأخره منتهى به ملكيت مى‏شود، چون ملك اعتبارى در اجتماع، خود يكى از شعب اختصاص است.

با اين بيان اشكالى كه در كلام بعضى‏ از مفسرين است روشن مى‏گردد، چون گفته‏اند: نتيجه بودن جمله‏ ﴿فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ﴾ براى جمله‏ ﴿خَلَقْنَا لَهُمْ﴾ خيلى روشن نيست. ناچار بايد گفت نتيجه آن مطلبى تقديرى است و تقدير كلام چنين است: «خلقناها لهم فهم لها مالكون». در حالى كه خواننده عزيز توجه فرمود كه هيچ خفايى در اين نتيجه‏گيرى نمى‏باشد و احتياجى هم به تقدير نيست.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: «ملك در اينجا به معناى قدرت و قهر است» و معناى آيه اين است كه: ما چارپايان را براى آنان خلق كرديم در نتيجه ايشان مسلط و قاهر بر آن چارپايان شدند ولى اين تفسير صحيح نيست، زيرا معناى تسلط و قهر از جمله بعدش كه مى‏فرمايد: ﴿وَ ذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ﴾ استفاده مى‏شود و بنا به گفته مفسر مزبور بايد جمله مذكور تاكيد باشد، و حال آنكه هر جا امر دائر شد بين اين كه جمله‏اى را تاكيد بگيريم يا تاسيس، تاسيس بهتر است.

﴿وَ ذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهَا رَكُوبُهُمْ وَ مِنْهَا يَأْكُلُونَ﴾

«تذليل» چارپايان براى انسان به اين معنا است كه خداوند اين حيوانات را براى انسآن‌ها رام و فرمانبردار كرده. اين همان تذليل و تسخير حيوان است براى انسان. و كلمه «ركوب» - به فتحه راء - به معناى مركب است، مانند: گاو و شتر كه بار آدمى را مى‏برد. و جمله‏ ﴿مِنْهَا يَأْكُلُونَ﴾ به معناى اين است كه: «من لحمها ياكلون - از گوشتش مى‏خورند».

﴿وَ لَهُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَ مَشَارِبُ أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾

مراد از «منافع» هر انتفاعى است كه آدمى از مو، كرك، پشم و پوست حيوان و ساير منافع آن مى‏برد. و كلمه «مشارب» جمع «مشرب» است كه مصدر ميمى و به معناى «مشروب» است. و مراد از «مشروب» شير حيوانات است. و سخن در جمله‏ ﴿أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ همان سخنى است كه: در تفسير جمله‏ ﴿وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَ فَلاَ يَشْكُرُونَ﴾ ايراد كرديم.

و معناى آيات سه‏گانه اين است كه: آيا كفار نمى‏دانند كه ما به خاطر ايشان و به منظور تدبير امر زندگى ايشان در دنيا، چارپايانى از شتر و گاو و گوسفند خلق كرديم و نتيجه‏اش اين شد كه انسان مالك اين حيوانات گرديد، البته ملكيت به اين معنا، كه صحيح است براى او هر نوع تصرفى كه خواست در اين حيوانات بكند، و معارضى هم نداشته باشد. و ما اين حيوانات را براى ايشان رام و منقاد و مسخر آن‌ها نموديم، به طورى كه ياراى عصيان و چموشى نداشته باشند. در نتيجه بعضى از آن‌ها باربر و مركب ايشان شد و بعضى ديگر ماكول ايشان گشت، يعنى از گوشت آن‌ها استفاده مى‏كنند و منافع ديگرى هم از مو و پشم و پوست آن‌ها مى‏برند و از شير آن‌ها مى‏نوشند، آيا باز هم شكر خدا نمى‏گزارند كه چنين تدبير كاملى در حق آن‌ها به كار برده، تدبيرى كه كشف مى‏كند كه او پروردگار ايشان است و آيا باز هم از در شكر نعمت، او را عبادت نمى‏كنند؟

﴿وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ﴾

هر چه ضمير جمع در اين آيه است به مشركين برمى‏گردد، چون مشركين بودند كه به جاى خدا خدايانى ديگر براى خود گرفتند به اميد اينكه آن خدايان ياريشان كنند. و مراد از «آلهه» همان اصنام و يا شياطين و يا فرعونهاى بشرى است، نه آن آلهه‏اى كه از جنس ملائكه مقربين، و يا اوليائى از انسآن‌ها براى خود اتخاذ كرده بودند، براى اينكه با ذيل آيه كه مى‏فرمايد: و هم لهم جند محضرون - و مشركين براى آلهه لشكرى هستند كه در قيامت براى جزا حاضر مى‏شوند نمى‏سازد، چون ملائكه مقرب خدا و اولياى او، در اين جريان گناهى ندارند تا براى كيفر حاضر شوند.

و اينكه مشركين خدايانى مى‏گرفتند به اين اميد بوده كه آن خدايان ايشان را يارى كنند چون عامه مشركين اين اعتقاد غلط را داشتند كه تدبير امورشان به اين خدايان واگذار شده، و خير و شرشان هر چه هست در دست خدايان قرار گرفته، در نتيجه آن خدايان را عبادت مى‏كردند، تا با عبادت خود از خويشتن راضى‏شان كنند، و در نتيجه بر ايشان خشم نگيرند و نعمت را از ايشان قطع ننموده و يا بلا و نقمت نفرستند.

﴿لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ﴾

يعنى آن آلهه‏اى كه مشركين، خداى خود گرفته‏اند نمى‏توانند مشركين را يارى دهند، براى اينكه هيچ خير و شرى را مالك نيستند.

انعاممالكيتخلقانساننعمتخلق انعام برای انسان.مالکیت انسان بر چارپایان.خلقنا لهم.اختصاص نعمت به انسان.

معناى جمله: ﴿وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ﴾ كه در باره احضار مشركين و آلهه شان در قيامت است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در جمله‏ ﴿وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ﴾ ظاهر عبارت مى‏رساند كه ضمير اول به مشركين، و ضمير دوم به آلهه برمى‏گردد. و مراد اين است كه: مشركين لشكريان آلهه هستند، چون از لوازم لشكرى بودن، تبعيت و ملازمت است، و مشركين خود را تابع آلهه مى‏دانستند، نه آلهه را تابع خود. پس نمى‏شود گفت: آلهه براى مشركين جند و لشكر هستند.

و مراد از اينكه فرمود: «محضرون - حاضر خواهند شد» اين است كه: مشركين را در روز قيامت حاضر خواهند كرد تا كيفر شرك خود را بچشند. همچنان كه خداى تعالى در جاى ديگر همين معنا را فرموده: ﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اَلْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لَوْ لاَ نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ﴾ و حاصل معناى آيه اين مى‏شود: آلهه‏اى كه مشركين براى خود، خدا گرفته‏اند نمى‏توانند ايشان را يارى كنند. اين

مشركين تابع و پيرو آلهه شدند و مطيع آن‌ها گشتند، و در نتيجه در قيامت كه آلهه احضار مى‏شوند آن‌ها نيز احضار خواهند شد.

اما اينكه بعضى‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه مشركين خود را لشكر آلهه مى‏دانند و در دنيا از آلهه دفاع مى‏كنند. و يا آن كه: آلهه براى مشركين لشكريانى هستند كه براى عذاب مشركين در روز قيامت احضار مى‏شوند، چون در آن روز آلهه آتشگيره آتشى هستند كه مشركين با آن عذاب مى‏شوند، و يا چون بايد به مشركين فهمانده شود كه اين آلهه همآن‌هايند كه شما اميد يارى از آن‌ها داشتيد و امروز هيچ قدرتى بر نصرت شما ندارند، و يا براى اينكه مشركين را از شفاعت آلهه نااميد كنند، لذا آلهه را براى عذاب آنان احضار مى‏كنند تا مشركين بفهمند كه آلهه قدرت بر يارى و شفاعت ندارند. معانى بيهوده‏اى است.

﴿فَلاَ يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ﴾

كلمه «فاء» كه بر سر جمله‏ ﴿فَلاَ يَحْزُنْكَ﴾ درآمده فاى تفريع است از نهى از اندوه بر حقيقت آلهه‏اى كه اتخاذ كردند و آن‌ها را پرستيدند به اميد آن كه ياريشان كنند، مى‏فرمايد: وقتى حقيقت حال مشركين از اين قرار بود كه آن چيزهايى كه براى خود يار فرض كردند ابدا قدرت بر يارى ايشان نداشتند، و از سوى ديگر، هم مشركين و هم ياوران فرضيشان براى عذاب احضار مى‏شوند، پس ديگر تو از شرك ايشان غمگين مباش، براى اينكه ما از كار آن‌ها غافل نيستيم تا بتوانند غافلگيرمان نموده از عذاب ما فرار كنند. پس تو از سخنان ايشان محزون مشو، كه ما از آنچه از سخنان خود را كه پنهان دارند و يا آشكار گويند با خبريم. اين بود آن مطالبى كه در خصوص آيه مورد بحث به نظر ما رسيد. البته ديگران وجوه ديگرى در تركيب آيه اظهار داشته‏اند كه چون بيهوده بودند از نقلشان صرفنظر كرديم.

﴿أَ وَ لَمْ يَرَ اَلْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ﴾

در اين آيه به مساله قيامت كه در سابق خاطرنشان كرده بود برگشت نموده و به دنبال انكار مشركين براى اثبات آن احتجاج مى‏كند و بعيد نيست كه بيان تفصيلى مطالب مشركين باشد كه جمله‏ ﴿فَلاَ يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ. . . ﴾ اشاره اجمالى بدانست. و مراد از «رؤيت - ديدن» علم قطعى است، نه ديدن به چشم. و معنايش اين است كه: آيا انسان علم قطعى ندارد به اينكه ما او را از نطفه‏اى خلق كرديم؟ و نكره آوردن «نطفه» به منظور تحقير آن است. و كلمه «خصيم» به معناى دشمنى است كه بر خصومت و جدال اصرار مى‏ورزد. و استفهام در آيه

استفهام تعجبى است، و معنايش اين است كه: از عجائب اين است كه انسان مى‏داند كه ما او را از نطفه‏اى حقير و پشيز آفريديم، با اين حال ناگهان دشمنى سرسخت براى خود ما مى‏شود.

جندآلههمشركينتبعيتمشرکان لشکر آلهه.تبعیت از آلهه.نقد جند آلهه.حضور مشرکان با آلهه‌شان.

استبعاد معاد توسط مشركين و جواب خداى تعالى به اين استبعاد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ﴾

كلمه «رميم» به معناى استخوان پوسيده است. و جمله‏ ﴿وَ نَسِيَ خَلْقَهُ﴾ حال از فاعل «ضرب» مى‏باشد. و جمله‏ ﴿قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ﴾ بيان آن مثلى است كه انسان مذكور در باره مساله معاد زده، و به همين جهت بدون واو عاطفه آمده، چون كلام در معناى اين است كه كسى بپرسد: انسآن‌ها در انكار معاد چه مثلى زده‏اند؟ پس در جواب بفرمايد: ﴿قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ﴾

و معناى آيه اين است كه: انسان براى ما مثلى زده و خلقت خود را فراموش كرده، كه در بار اول از نطفه خلق شده، و اگر به ياد خلقت خود مى‏بود، هرگز آن مثل را نمى‏زد، و آن مثل اين است كه: چه كسى اين استخوآن‌ها را در حالى كه پوسيده شده زنده مى‏كند؟ آرى، اگر خلقت بار اول خود را در نظر مى‏داشت، خودش جواب اين اشكال خود را مى‏داد و كلام خود را رد مى‏كرد، همچنان كه خداى تعالى اين جواب را به رسول گرامى خود تلقين كرد، و آن اين است كه: ﴿قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي. . . ﴾.

﴿قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ﴾

اين همان جوابى است كه: خداى تعالى به رسول گرامى خود تلقين كرده. كلمه «انشاء» به معناى ايجاد ابتدايى است. و اگر فرموده: «اول مرة» با اينكه كلمه «انشاء» آن را افاده مى‏كرد، به منظور تاكيد بوده. و جمله‏ ﴿وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ﴾ اشاره است به اينكه خداى تعالى نه چيزى را فراموش مى‏كند و نه نسبت به چيزى جاهل است، و وقتى او آفريننده اين استخوآن‌ها در آغاز و در نوبت اول بود و در مدتى هم كه اين استخوان حيات داشت نسبت به هيچ حالى از احوال آن، جاهل نبود، و بعد از مردنش هم جاهل به آن نبود، ديگر چه اشكالى دارد كه دوباره آن را زنده كند؟ با اينكه قدرت خدا نسبت به احياى اين «عظام» ثابت است، و جهل و نسيانى هم در ساحت او راه ندارد.

﴿اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ اَلشَّجَرِ اَلْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ﴾

اين آيه شريفه بيان است براى جمله‏ ﴿اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾. و كلمه «توقدون» مضارع «ايقاد» است كه به معناى شعله‏ور ساختن آتش است. و اين آيه شريفه در اين صدد است كه استبعاد از زنده كردن استخوان مرده را برطرف كند. استبعاد از اينكه چگونه ممكن

است چيزى كه مرده است زنده شود با اينكه مرگ و زندگى متنافيند؟ جواب مى‏دهد: هيچ استبعادى در اين نيست، براى اينكه آب و آتش هم با هم متنافيند، مع ذلك خدا از درخت تر و سبز آتش براى شما قرار داده و شما همان آتش را شعله‏ور مى‏كنيد.

و مراد از «شجر» - به طورى كه در بين مفسرين‏ معروف است درخت مرخ - به فتحه ميم و سكون را و خا - و درخت عفار - به فتحه عين - است كه اين دو درخت، چنين وضعى دارند كه هر گاه به يكديگر ساييده شوند مشتعل مى‏گردند و در قديم مردم براى تهيه آتش قطعه‏اى از شاخه اين درخت و قطعه‏اى ديگر از شاخه آن مى‏گرفتند، و با اينكه سبز و تر بودند، «عفار» را در زير و «مرخ» را روى آن قرار داده و به يكديگر مى‏ساييدند، و هر دو به اذن خدا آتش مى‏گرفتند. پس مرده را زنده كردن، عجيب‏تر از مشتعل كردن آتش از چوب تر نيست، با اينكه آب و آتش دو چيز متضادند.

﴿أَ وَ لَيْسَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلىَ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلىَ وَ هُوَ اَلْخَلاَّقُ اَلْعَلِيمُ﴾

استفهام در آيه استفهام انكارى است، و آيه شريفه بيان همان حجت است كه در سابق در جمله‏ ﴿قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ آمده بود، چيزى كه هست اين بيان از بيان قبلى به ذهن نزديكتر است، چون در بيان سابق ايجاد بار اول انسان را دليل مى‏گرفت بر اينكه قادر است بر زنده كردن ايشان در آخرت، ولى در اين آيه خلقت آسمآن‌ها و زمين را كه به حكم و جدان و به فرموده خود خداى تعالى‏ ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾ بزرگتر از خلقت انسآن‌هاست، دليل گرفته بر قدرت او.

پس در حقيقت برگشت معناى آيه به اين مى‏شود كه: چگونه ممكن است كسى اين جرأت را به خود بدهد كه بگويد خدايى كه عالم آسمآن‌ها و زمين را با آن وسعتى كه دارند خلق كرده، و آن نظام عام عجيب را در سراسر آن برقرار كرده، به طورى كه تك تك نظامهاى جزئى آن دهشت‏آور و محير العقول است، و يك نمونه آن نظام‏هاى موجود در خصوص عالم انسانى است، نمى‏تواند مثل همين مردم را دوباره خلق كند؟ نه، هرگز چنين چيزى ممكن نيست، بلكه او قادر است، چون او خلاقى است عليم. و در اينكه مراد از خلق كردن مثل كفار در قيامت چيست اقوال مختلفى هست.

عظامرميماحيامعادخلقاستبعاد احیای عظام رمیم.پاسخ الهی به شبهه احیا.نسیان خلق نخستین.استخوان پوسیده.

اقوال مختلف در باره خلقت مثل در آيه: ﴿أَ وَ لَيْسَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلىَ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ گفته‏اند: «مراد خلقت امثال كفار است يعنى اشخاص ديگر».

ولى اين معنا صحيح نيست، براى اينكه با معناى كلمه «مثل» تا آنجا كه از لغت و عرف شناخته شده مغايرت دارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد از مثل كفار خود كفار است، مى‏خواهد بفرمايد خدا قادر است كفار را در قيامت زنده كند، و خلق فرمايد، ولى به طور كنايه مى‏فرمايد: قادر است مثل ايشان را خلق كند، همانطورى كه خود ما به مخاطب خود مى‏گوييم: مثل تو شخصى از فلان چيز بى‏نياز است، يعنى تو از آن بى‏نيازى».

اين معنا نيز به نظر ما درست نيست، براى اينكه اگر تعبير مورد بحث كنايه بود، بايد تصريح به آن نيز ممكن باشد، همانطور كه در مثال مذكور مى‏توانستيم به هر دو جور مقصود خود را تفهيم كنيم، يعنى هم بگوييم: «مثل تو شخصى از فلان چيز بى‏نياز است» و هم بگوييم: «تو از آن بى‏نيازى» ولى در آيه مورد بحث نمى‏توانيم بگوييم «آيا آن كسى كه آسمآن‌ها و زمين را خلق كرده قادر نيست كه ايشان را خلق كند؟» براى اينكه گفتگو در بعث ايشان در قيامت است، نه در خلقت ايشان، چون مشركين در اينكه خالقشان خداى سبحان است، حرفى نداشتند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ضمير در كلمه «مثلهم» به آسمآن‌ها و زمين برمى‏گردد، به اين اعتبار كه عقلاى عالم در آسمآن‌ها و زمين قرار دارند، و بدين جهت از باب تغليب ضمير عقلاء به همه آسمآن‌ها و زمين برگشته، و بنابراين مراد از آيه اين است كه: خدا كه خالق عالم است قادر است مثل اين عالم را خلق كند.

اين وجه نيز به نظر درست نمى‏آيد، براى اينكه مقام، مقام اثبات بعث و زنده كردن انسآن‌ها در قيامت است، نه مقام اثبات بعث آسمآن‌ها و زمين. علاوه بر اين، گفتار در مساله اعاده موجودات قبلى است، نه خلق كردن مثل آن‌ها، چون خلق مثل يك موجود، اعاده عين آن موجود نيست.

پس حق مطلب اين است كه گفته شود: مراد از خلق كردن مثل كفار اعاده ايشان بعد از مردن است براى جزاء، همچنان كه از كلام طبرسى رحمة الله عليه در مجمع البيان نيز استفاده مى‏شود.

مثلخلقت مثلاقوال مفسرانخلقت مثل.پیوند مثل با اعاده.امثال کفار.

بيان اينكه منظور از خلقت مثل انسآن‌ها در قيامت، اعاده آن‌ها است، با توضيحى در مورد تغير و تبدل متوالى بدن و عدم تغير و تبدل نفس و روح‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما بيان اينكه چگونه منظور از خلقت مثل، اعاده است؟ اين است كه: انسان موجودى است مركب از نفس و بدن، و بدن انسان در اين نشاه دستخوش تحليل رفتن و دگرگون شدن است، و پيوسته اجزاى آن تغيير مى‏كند، و از آنجا كه هر مركبى با نابودى يك جزءاش نابود مى‏شود، در نتيجه انسان در هر آنى، غير از انسان قبل است، و اين شخص آن شخص نيست، در حالى كه مى‏بينيم شخصيتش هست، و اين بدان جهت است كه روح آدمى شخصيت انسان را در همه آنات حفظ مى‏كند، چون روح آدمى مجرد است، و منزه از ماده و تغييرات عارض از طرف ماده است، و باز به همين جهت ايمن از مرگ و فنا است.

از كلام خداى تعالى هم استفاده مى‏شود كه: نفس آدمى با مردن بدنش نمى‏ميرد و همچنان زنده و محفوظ است تا روزى كه به سوى خداى تعالى برگردد، همچنان كه در سابق ديديد كه اين معنا را از آيه‏ ﴿وَ قَالُوا أَ إِذَا ضَلَلْنَا فِي اَلْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلىَ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ﴾ استفاده كرديم.

پس بدنى كه بعد از مرگ كالبد آدمى مى‏شود، وقتى با بدن قبل از مرگش مقايسه شود مثل آن بدن خواهد بود، نه عين آن، ولى انسان صاحب بدن لاحق وقتى با انسان صاحب بدن سابق مقايسه شود عين آن خواهد بود نه مثل آن براى اينكه: آن روحى كه وحدت بدن قبل از مرگ را در تمامى مدت عمر حفظ مى‏كرد، همين روحى است كه بعد از مرگ در كالبد لاحق درآمده همچنان كه بدن‌هاى متعدد قبل از مرگ به خاطر يكى بودن روح يكى بود. بدن‌هاى بعد از مرگ و قبل از مرگ هم به جهت يكى بودن روح يكى هستند و عين همند.

و چون استبعاد مشركين از زنده شدن استخوآن‌هاى پوسيده برگشت مى‏كند به استبعاد از خلقت بدنى جديد، نه از نفس و روحى جديد، به همين جهت خداى سبحان در پاسخ از آن استبعاد، امكان خلقت مثل آنان را ثابت كرد، و متعرض برگشتن عين آنان نشد، چون خلق شدن عين آنان بعد از مرگ، وقتى صورت مى‏گيرد كه روح ايشان كه نزد خدا محفوظ است به بدن‌هاى جديدشان متعلق شود و يا تعلق مزبور عين انسآن‌هاى موجود در دنيا دوباره موجود مى‏شوند، همچنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللَّهَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ

وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلىَ أَنْ يُحْيِيَ اَلْمَوْتىَ﴾ و در اين كلام شريفش احيا را به عين مردگان نسبت داد، نه به امثال آن‌ها و فرمود: ﴿عَلىَ أَنْ يُحْيِيَ اَلْمَوْتىَ﴾ و نفرمود: «على ان يحيى امثال الموتى».

اعادهنفسبدنمثلقيامتانسان مرکب از نفس و بدن.نفس در برابر بدن متغیر.اعاده به‌معنای خلقت مثل.اعاده در قیامت.ثبات هویت با تغییر بدن.

توضيح مفاد آيه شريفه: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. . . ﴾ و بيان مراد از امر و قول در آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. . . ﴾

اين آيه شريفه از آيات برجسته قرآن كريم است كه كلمه ايجاد را توصيف مى‏كند و مى‏فرمايد: خداى تعالى در ايجاد هر چيزى كه ايجاد آن را اراده كند، بغير از ذات متعالى خود به هيچ سببى ديگر نيازمند نيست، نه در اينكه آن سبب مستقلا آن چيز را ايجاد كند، و نه در اينكه خدا را در ايجاد آن كمك نمايد، و يا مانعى را از سر راه خدا بردارد.

قرآن كريم تعبيراتش از اين حقيقت، مختلف است در آيه مورد بحث فرموده: «انما امره» و در سوره «نحل، آيه 40» تعبير به قول كرده و فرموده: ﴿إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْ‏ءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ و در سوره «بقره» آيه «117» تعبير به قضا كرده و فرموده: ﴿وَ إِذَا قَضىَ أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾.

و ظاهرا مراد از كلمه «امر» در آيه مورد بحث، شان باشد، يعنى مى‏خواهد بفرمايد: شان خداى تعالى در هنگام اراده خلقت موجودى از موجودات چنين است، نه اينكه مراد از آن، امر در مقابل نهى باشد، هر چند كه آيه سوره نحل تاييد مى‏كند كه به اين معنا باشد، و ليكن تدبر و دقت در آيات اين معنا را افاده مى‏كند كه غرض در سه آيه مزبور وصف شان الهى در هنگام اراده خلقت است، نه اينكه بخواهد بفهماند خداى تعالى وقتى مى‏خواهد چيزى را خلق كند اين كلام را مى‏گويد. پس وجه صحيح همان است كه: ما كلمه «قول» را بر «امر» به معناى شان حمل كنيم به اين معنا كه بگوييم: اين كلمه از آن جهت كه خودش مصداقى از شان است در اينجا به كار رفته، نه اينكه «امر» را بر «قول» در مقابل نهى حمل كنيم

و معناى اينكه فرمود: ﴿إِذَا أَرَادَ شَيْئاً﴾ اين است كه: «اذا اراد ايجاد شى‏ء - وقتى اراده كند ايجاد چيزى را». و اين معنا از سياق آيه استفاده مى‏شود. و در عده‏اى از آيات كه متعرض اين حقيقتند، به جاى «اراده» كلمه «قضاء» آمده، مانند آيه‏ ﴿إِذَا قَضىَ أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ و هيچ منافاتى هم ندارد، براى اينكه قضا به معناى حكم است، و حكم

و قضا و اراده در خداى تعالى يك چيز است، براى اينكه اراده از صفات فعل و خارج از ذات خداى تعالى است، و از مقام فعل او انتزاع مى‏شود، و معنايش اين است كه: هر چيز موجود را كه در رابطه با اراده خداى سبحان فرض كنيم طورى است كه هيچ چاره‏اى جز هست شدن ندارد. پس معناى جمله «اذا اردناه» اين است كه: وقتى چيزى در موقف تعلق اراده خدا قرار بگيرد، شان خدا اين است كه به آن چيز بگويد باش و آن هم موجود شود.

و جمله‏ ﴿أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ﴾ خبر است براى كلمه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ﴾ و معنايش اين است كه: خداوند آن چيز را با كلمه «كن» مورد خطاب قرار مى‏دهد و اين هم واضح است كه در اين ميان لفظى كه خدا به آن تلفظ كند در كار نيست، و گر نه تسلسل لازم مى‏آيد، براى اينكه خود لفظ هم چيزى است كه بعد از اراده كردن، تلفظ ديگرى مى‏خواهد باز آن تلفظ هم چيزى از چيزها است كه محتاج به اراده و تلفظ ديگرى است.

و نيز در اين ميان مخاطبى هم كه داراى گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال موجود شود، در كار نيست، براى اينكه اگر مخاطب وجود داشته باشد، ديگر احتياج به ايجاد ندارد. پس كلام در آيه مورد بحث كلامى است تمثيلى، مى‏خواهد بفرمايد: افاضه وجود، از ناحيه خدا به هر چيزى كه موجود مى‏شود، به جز ذات متعالى خدا به هيچ چيز ديگر احتياج ندارد، و چون ذات خداوندى اراده كند هستى آن را، بدون تخلف و درنگ موجود مى‏شود.

با اين بيان، فساد گفتار بعضى‏ از مفسرين به خوبى روشن مى‏گردد، كه گفته‏اند: از ظاهر آيه برمى‏آيد كه در ايجاد هر موجودى لفظى در كار است، و آن لفظ «كن» است كه خدا آن را مى‏گويد، و آن موجود هستى به خود مى‏گيرد و بيشتر مفسرين سلف هم همين را گفته‏اند، و چون شؤون خداى تعالى ما وراى فهم بشرى است، لذا توصيه مى‏كنيم كه اصلا در اين مقوله سخنى نگوييد و خصومت نكنيد.

وجه فساد آن اين است كه: درست است كه شؤون خداى تعالى ما وراى فهم بشرى است، و ليكن اين حقيقت نبايد باعث شود كه به كلى حجت‏هاى عقلى و قطعى باطل گردد، براى اينكه اگر بنا باشد حجت‏هاى عقلى بى‏اعتبار شود، ديگر اعتبارى براى اصول معارف دينى باقى نمى‏ماند و راهى نداريم براى اينكه به دست بياوريم كه قرآن كتابى آسمانى است، و معارفى كه آورده همه صحيح و درست است. آيا جز اين است كه اين مطالب همه با

حجت‏هاى عقلى اثبات مى‏شود؟

و مگر جز اين است كه حجيت خود كتاب و سنت و هر دليل ديگر با عقل اثبات مى‏شود؟ آن وقت چگونه ممكن است يك آيه از قرآن و يا يك حديث حجيت عقل را كه اثبات كننده حجيت آن است از كار بيندازد و بى‏اعتبار معرفى كند؟ هرگز ممكن نيست، چون در اين صورت آن آيه و آن حديث قبل از ابطال حجيت عقل، حجيت خودش را ابطال كرده.

و اين نيز واضح است كه در مساله خلقت غير از خدا و آن مخلوق پاى چيز ديگرى در ميان نيست، و اگر عليت و سببيت خلقت را به اراده خدا نسبت مى‏دهيم بعد از خلقت نسبت مى‏دهيم چون گفتيم اراده صفتى است كه از مقام فعل خدا انتزاع مى‏شود. و گر نه سبب و علت اصلى خداست نه اراده او، و گر نه لازم مى‏آيد يك صفت انتزاعى باعث شود كه اشياء، ديگر حاجتى به خود خداى تعالى نداشته باشند، و بطلان اين حرف واضح است.

و نيز واضح است كه در مساله ايجاد و خلقت چيزى به نام ايجاد و يا وجود از خدا جدا نمى‏شود و به مخلوق نمى‏چسبد، و افاضه او نظير افاضه ما نيست كه وقتى چيزى به كسى مى‏دهيم، از خود جدا مى‏كنيم و به او ملحق مى‏سازيم. پس بعد از خداى تعالى چيز ديگرى جز وجود اشياء نيست.

و از اينجا روشن مى‏گردد كه: كلمه «ايجاد» يعنى كلمه «كن» عبارت است از همان وجود چيزى كه خدا ايجادش كرده البته بدان اعتبار كه وجود منسوب به خدا و قائم به وجود خداست، و اما به اين اعتبار كه وجودش وجود خود اوست، موجود است نه ايجاد. و مخلوق است نه خلق.

و نيز روشن مى‏شود كه: آنچه از ناحيه خداى تعالى افاضه مى‏شود، قابل درنگ و مهلت نيست، و تبدل و دگرگونى را هم تحمل نمى‏كند، و تدريجيت نمى‏پذيرد، و آنچه تدريجيت و مهلت و درنگ كه از موجودات مشاهده مى‏كنيم، از ناحيه خود آن‌ها است نه از آن ناحيه كه رو به خدايند، و اين خود بابى است كه هزار باب از آن باز مى‏شود.

و در آيات، اشارات لطيفى به اين حقايق شده، از آن جمله فرموده: ﴿كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ كه كلمه «كن» را بعد از خلقت آورده و نيز مانند آيه ﴿وَ مَا

أَمْرُنَا إِلاَّ وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ كَانَ أَمْرُ اَللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً﴾ و آياتى ديگر.

و جمله‏ ﴿فَيَكُونُ﴾ بيانگر اطاعت آن شى‏ء است كه مورد اراده خدا قرار گرفته، مى‏خواهد بفرمايد: همين كه هست شدن چيزى مورد اراده خدا قرار گرفت، بدون درنگ لباس هستى مى‏پوشد.

كن فيكونامرارادهايجادقدرتایجاد به قول کن.اراده و تحقق بی‌فاصله.وصف کلمه ایجاد.پیوند با احیای مردگان.

معناى «ملكوت» و اينكه ملكوت هر چيزى به دست خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَسُبْحَانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾

كلمه «ملكوت» مبالغه در معناى ملك است، مانند كلمه «رحموت» و كلمه «رهبوت» كه مبالغه در معناى رحمت و وحشت‏اند.

با انضمام اين آيه به ما قبلش اين معنا به دست مى‏آيد كه: مراد از «ملكوت» آن جهت از هر چيزى است كه رو به خداست، چون هر موجودى دو جهت دارد، يكى رو به خدا، و يكى ديگر رو به خلق. ملكوت هر چيز آن جهتى است كه رو به خدا است، و ملك آن سمت رو به خلق است ممكن هم هست بگوييم: ملكوت به معناى هر دو جهت هر موجود است، و آيات زير هم بر همين معنا حمل مى‏شود، ﴿وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ﴾ و ﴿أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ و ﴿قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾.

و اگر فرموده ملكوت هر چيزى به دست خداست، براى اين است كه: دلالت كند بر اينكه خداى تعالى مسلط بر هر چيز است، و غير از خدا كسى در اين تسلط بهره و سهمى ندارد.

و برگشت معنا در آيه‏ ﴿فَسُبْحَانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ به اين است كه: خدا از استبعادى كه مشركين در مساله معاد مى‏كنند، منزه است، چون مشركين غافلند از اينكه ملكوت هر چيزى به دست خدا و در قبضه قدرت اوست.

و جمله‏ ﴿وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ خطاب به عموم مردم است، چه مؤمن و چه مشرك، و هم بيان نتيجه‏اى است از بيان سابق بعد از تنزيه خدا.

ملكوتتسبيحرجوعملكملکوت هر چیز به دست او.تسبیح ذی ملکوت.مرجعیت الی الله.تنزیه و توحید ملکوت.

بحث روايتى [رواياتى در باره بيگانه بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از شعر و شاعرى، اعاده و احياء اموات، و اراده قول خداوند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا عَلَّمْنَاهُ اَلشِّعْرَ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُ. . . ﴾ آمده كه: قريش مى‏گفتند: آنچه محمد مى‏گويد شعر است، خداى سبحان در همين آيه سخن ايشان را رد نموده و فرموده: «ما به او شعر نياموخته‏ايم، و او سزاوار شعرگويى نيست، و آنچه آورده به جز ذكر و قرآنى مبين نمى‏باشد». و بدون شك رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در تمامى طول عمر شريفش حتى يك بار هم شعر نگفت‏.

در مجمع البيان آمده كه از حسن روايت شده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى به اين بيت مثل مى‏زد: «كفى الشيب و الاسلام للمرء ناهيا» اين طور مى‏خواند: «كفى الاسلام و الشيب للمرء ناهيا» ابو بكر روزى به آن جناب عرضه داشت، شاعر گفته: «كفى الشيب و الاسلام. . . » آن‌گاه اضافه كرد: من شهادت مى‏دهم به اينكه تو فرستاده خدايى، و خدا شعر به تو نياموخته، و سزاوار تو نيست كه شعر بگويى‏.

و در همان كتاب آمده كه عايشه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر گاه مى‏خواست به شعر برادر بنى قيس مثل بزند كه گفته بود:

ستبدى لك الايام ما كنت جاهلا *** و ياتيك بالاخبار من لم تزود

شعر او را چنين مى‏خواند «و ياتيك من لم تزود بالاخبار» و چون ابو بكر اعتراض مى‏كرد كه شعر اين طور نيست، مى‏فرمود: من شاعر نيستم، و سزاوار من شعر گفتن نيست‏.

مؤلف: در الدر المنثور هم اين دو خبر از حسن و عايشه به همين عبارت كه مجمع البيان آورده نقل شده. و صاحب الدر المنثور اخبار ديگرى از تمثل‏هاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏.

و نيز در مجمع البيان آمده: و اما اينكه آن جناب «در ميدان جنگ» رجز مى‏خواند، و مى‏فرمود

انا النبى لا كذب *** انا ابن عبد المطلب

جمعى گفته‏اند كه: «اصلا اين ارجوزه شعر نيست». بعضى ديگر گفته‏اند: اين

يك بيت اتفاقى از آن جناب سرزد، و نخواسته شعر بگويد.

اين بيت از آن جناب نقل شده و در باره‏اش بحث زيادى كرده‏اند، و به نظر ما طرح روايت و نپذيرفتن آن آسان‏تر از آن است كه شعر بودن آن را انكار كنيم، و يا بگوييم به طور اتفاق از آن جناب سرزده، و قصد شعر گفتن نداشته.

و در الدر المنثور در تفسير جمله‏ ﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كَانَ حَيًّا. . . ﴾ گفته: ممكن است مراد از «كسى كه زنده باشد»، «كسى كه عاقل باشد» بوده باشد، همچنان كه از على علیه السلام هم اين معنا نقل شده‏.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از حضرت ابى جعفر علیه السلام نقل شده كه در تفسير جمله ﴿وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ تا جمله «محضرون» فرموده: خدايان مشركين توانايى يارى مشركين را ندارند، و مشركين قشونى هستند براى آلهه كه روزى احضار مى‏شوند.

و از تفسير عياشى نقل شده كه از حلبى از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: ابى بن خلف استخوان پوسيده‏اى را از ديوارى كند، و آن را با دست نرم كرد و با خود گفت: آيا بعد از آنكه استخوانى پوسيده شديم، دوباره به خلقتى جديد خلق مى‏شويم؟ خداى تعالى در پاسخش اين آيه را فرستاد: ﴿قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ﴾.

مؤلف: الدر المنثور به طرقى بسيار نظير اين حديث را از ابن عباس، عروة بن زبير، قتاده، سدى، و عكرمه آورده، و نيز از ابن عباس روايت كرده كه گفت: گوينده اين سخن عاص بن وائل بوده و باز به طرقى ديگر از ابن عباس نقل كرده كه گفت: گوينده آن عبد الله بن ابى بوده است‏.

و در كتاب احتجاج در ضمن احتجاج امام صادق علیه السلام آمده كه: سائل پرسيد: آيا روح آدمى بعد از بيرون شدن از قالبش متلاشى مى‏شود؟ و يا همچنان باقى مى‏ماند؟ امام علیه السلام فرمود: نه، بلكه تا روزى كه در صور دميده شود باقى مى‏ماند، و

بعد از آنكه در صور دميده شد، همه چيز باطل و فانى مى‏شود، ديگر نه حسى مى‏ماند و نه محسوسى، آن‌گاه دوباره همه چيز به حال اول خود برمى‏گردد، همان طورى كه مدبر آن‌ها بار اول ايجاد كرده بود، و اين بعد از گذشتن چهار صد سال سكون و آرامش خلق در فاصله بين دو نفخه است.

سائل پرسيد: چگونه مى‏تواند دوباره مبعوث شود با اينكه بدنش پوسيده و اعضاى آن متفرق شده، يك عضوش در يك شهرى طعمه درندگان شده، و عضو ديگرش در شهرى ديگر مورد حمله حشرات آنجا گشته، و عضو ديگرش خاك شده با خاك آن شهر به صورت ديوار در آمده؟

امام صادق علیه السلام فرمود: آن خدايى كه بار نخست او را از هيچ آفريد و بدون هيچ الگويى صورتگرى كرد، مى‏تواند دوباره به همان وضع اول اعاده‏اش دهد.

سائل عرضه داشت: اين معنا را برايم بيشتر توضيح بده. فرمود: هر روحى در مكان مخصوص به خود مقيم است، روح نيكوكاران در مكانى روشن و فراخ و روح بدكاران در تنگنايى تاريك، و اما بدن‌ها خاك مى‏شود، همان طور كه اول هم از خاك خلق شده بود، و آنچه درندگان و حشرات از بدن‌ها مى‏خورند و دوباره بيرون مى‏اندازند، در خاك هست و در پيشگاه خدا كه هيچ چيز حتى موجودى ريز به اندازه ذره در ظلمات زمين از او غايب نيست، و عدد تمامى موجودات و وزن آن‌ها را مى‏داند، محفوظ است و خاك روحانيان به منزله طلا است در خاك.

پس چون هنگام بعث مى‏رسد باران نشوز به زمين مى‏بارد، و زمين ورم مى‏كند، پس خاك بشر نسبت به خاكهاى ديگر، چون خاك طلايى كه با آب شسته شود، مشخص مى‏گردد و چون كره‏اى كه از ماست بگيرند، جدا مى‏شود. پس خاك هر قالبى به قالب خود درمى‏آيد، و به اذن خداى قادر، بدانجا كه روح او هست منتقل مى‏شود، صورتها به اذن صورتگر به شكل اول خود برمى‏گردد و روح در آن دميده مى‏شود. و چون خلقت هر كسى تمام شد هيچ كس از خودش چيزى را ناشناخته نمى‏يابد.

و در نهج البلاغه مى‏فرمايد: چون خدا اراده مى‏كند او را دوباره خلق كند، مى‏گويد: باش و او بى‏درنگ خلق مى‏شود، و اين گفتن چون گفتن ما با صوت و آوازى كه شنيده شود نيست، بلكه كلام خداى سبحان همان فعل اوست، كه آن را ايجاد كرده است در

حالى كه مثل آن قبلا نبود، چون اگر مى‏بود قديم بود و خداى دوم مى‏شد.

و نيز در نهج البلاغه است كه: خداى سبحان مى‏گويد، ولى نه با تلفظ، و اراده مى‏كند، ولى نه با نيت و ضمير.

و در كافى به سند خود از صفوان بن يحيى روايت آورده كه گفت: به حضرت ابى الحسن علیه السلام عرضه داشتم: در باره اراده خدا و خلق كردنش، چيزى بفرما مى‏گويد: آن جناب فرمودند: اراده در ما مخلوقات به معناى ضمير و خواست باطنى است كه به دنبال آن فعل از ما سرمى‏زند، و اما اراده در خداى تعالى به معناى ايجاد و احداث فعل است نه غير آن، براى اينكه: خداى تعالى احتياج به تروى و تفكر قبلى ندارد، او مثل ما نيست كه قبل از هر كار نخست تصميم بگيرد و سپس در طرز پياده كردنش فكر كند اين گونه صفات در خداى تعالى نيست و از خصايص مخلوقات است.

پس اراده خدا همان فعل است نه غير، به آن فعل مى‏گويد: «باش» و آن فعل وجود پيدا مى‏كند، اينهم كه گفتيم «مى‏گويد» گفتن با تلفظ و نطق به زبان نيست، و تصميم و تفكر ندارد، و همان طور كه خودش كيفيت ندارد، فعل او نيز كيفيت ندارد.

مؤلف: روايات وارده از ائمه اهل بيت علیه السلام در اينكه اراده خدا از صفات فعل است زياد است، به طورى كه به اصطلاح علمى به حد استفاضه مى‏رسد.

شعرقريشروايتپيامبرقرآنبیگانگی پیامبر از شعر در روایات.رد اتهام شعر بودن قرآن.وحی نه شعر.