→ المیزان

واقعه

۵۶ مکی آیات ۹۶ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

واقعه، اصحاب میمنه و سابقون در واقعه ۱-۱۰ آیات ۱–۱۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز سوره واقعه را بر وقوع قیامت، رج ارض و اصناف سه‌گانه مردم یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ إِذَا وَقَعَتِ ٱلْوَاقِعَةُ
آن واقعه چون وقوع يابد،
لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ
[كه‌] در وقوع آن دروغى نيست:
خَافِضَةٌۭ رَّافِعَةٌ
پست‌كننده [و] بالابرنده است.
إِذَا رُجَّتِ ٱلْأَرْضُ رَجًّۭا
چون زمين با تكان [سختى‌] لرزانده شود،
وَبُسَّتِ ٱلْجِبَالُ بَسًّۭا
و كوهها [جمله‌] ريزه ريزه شوند،
فَكَانَتْ هَبَآءًۭ مُّنۢبَثًّۭا
و غبارى پراكنده گردند،
وَكُنتُمْ أَزْوَٰجًۭا ثَلَٰثَةًۭ
و شما سه دسته شويد:
فَأَصْحَٰبُ ٱلْمَيْمَنَةِ مَآ أَصْحَٰبُ ٱلْمَيْمَنَةِ
ياران دست راست، كدامند ياران دست راست؟
وَأَصْحَٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ مَآ أَصْحَٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ
و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟
وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلسَّٰبِقُونَ
و سبقت‌گيرندگان مقدمند؛

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره، قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مى‏شوند و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده مى‏شوند شرح مى‏دهد، نخست مقدارى از حوادث هول انگيز آن را ذكر مى‏كند، حوادث نزديك‏تر به زندگى دنيايى انسان، و نزديك‏تر به زمينى كه در آن زندگى مى‏كرده، مى‏فرمايد: اوضاع و احوال زمين دگرگون مى‏شود و زمين بالا و پايين و زير و رو مى‏گردد، زلزله بسيار سهمگين زمين كوه‏ها را متلاشى، و چون غبار مى‏سازد، آنگاه مردم را به طور فهرست‏وار به سه دسته سابقين و اصحاب يمين و اصحاب شمال، تقسيم نموده، سرانجام كار هر يك را بيان مى‏كند.

آنگاه عليه اصحاب شمال كه منكر ربوبيت خداى تعالى و مساله معاد و تكذيب كننده قرآنند كه بشر را به توحيد و ايمان به معاد دعوت مى‏كند استدلال نموده، در آخر گفتار را با يادآورى حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مى‏دهد.

و اين سوره به شهادت مضمون و سياق آياتش در مكه نازل شده است.

واقعهقیامتحسابجزاقیامت کبری.حساب و جزا.اصناف مردم.

وجه اينكه از قيامت به «واقعه» تعبير فرمود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾

وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن، و كلمه «واقعه» صفتى است كه هر حادثه‏اى را با آن توصيف مى‏كنند، (مى‏گويند: واقعه‏اى رخ داده، يعنى حادثه‏اى پديد شده) و مراد از «واقعه» در آيه مورد بحث واقعه قيامت است، و اگر در اينجا به طور مطلق و بدون بيان آمده، و نفرموده آن واقعه چيست، تنها فرموده: «چون واقعه رخ مى‏دهد» مثل اينكه شما بگوييد: «هر وقت زيد آمد چنين و چنان كن»، بدين جهت بوده كه بفهماند واقعه قيامت آن قدر معروف است كه توضيح آن و ذكر موصوفش مثل اين مى‏ماند كه در مثال بالا بگويى «هر وقت زيد بقال آمد چنين و چنان كن» با اينكه شنونده شما زيد را به خوبى مى‏شناسد، و به همين جهت است كه گفته‏اند: اصلا كلمه «واقعه» يكى از نامهاى قيامت است، كه قرآن اين نامگذارى را كرده، هم چنان كه نام‏هاى ديگرى چون «حاقة»، و «قارعة»، و «غاشية» بر آن نهاده است.

و جمله‏ ﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾ به طور ضمنى بر معناى شرط هم دلالت دارد، و جا داشت جزاى آن شرط را بيان كند، و بفرمايد: «چون قيامت بپا مى‏شود چه مى‏شود»، ولى جزا را نياورد، تا بفهماند آنچه مى‏شود آن قدر عظيم و مهم است كه به بيان نمى‏گنجد، ولى به هر حال از سياق آياتى كه در اين سوره اوصاف قيامت را ذكر كرده فهميده مى‏شود كه آن جزا چه چيز است، و مردم در آن روز چه وضعى دارند، پس مى‏شود گفت كه مثلا تقدير كلام: «اذا وقعت الواقعة فاز المؤمنون و خسر الكافرون - چون قيامت بپا شود مؤمنين رستگار و كفار زيانكار مى‏شوند» مى‏باشد.

﴿لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «كاذبة» مانند كلمه «عافية» و كلمه «عاقبة» مصدر است‏.

و بنا به گفته وى معناى آيه چنين مى‏شود: «در وقوع و تحقيق قيامت هيچ دروغى نيست».

ولى بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه مذكور همان اسم فاعل است، چيزى كه هست در اينجا صفتى است براى موصوفى كه حذف شده، و تقدير كلام «ليس لوقعتها قضية كاذبة» مى‏باشد، يعنى براى وقوع قيامت هيچ عامل كه اقتضاى دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ كند وجود ندارد.

﴿خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ﴾

اين دو كلمه دو خبر است براى ضميرى كه به واقعه بر مى‏گردد، و تقدير كلام «هى خافضة و هى رافعة» است، يعنى قيامت خافض و رافع است. و خفض درست معناى خلاف رفع را مى‏دهد، و اما اينكه به چه حساب قيامت پايين آورنده و بالا برنده است بايد گفت كه:

اين تعبير كنايه است از اينكه قيامت نظام عالم را زير و رو مى‏كند، مثلا باطن دلها را كه در دنيا پنهان بود ظاهر مى‏كند، و آثار اسباب كه در دنيا ظاهر بود، همه مى‏دانستند آب چه اثرى و آتش چه اثرى دارد، در قيامت پنهان مى‏شود، يعنى اسباب به كلى از اثر مى‏افتد، و روابط جارى ميان اسباب و مسببات به كلى قطع مى‏گردد، در دنيا جمعى داراى عزت بودند، و آنان اهل كفر و فسق بودند، كه عزتشان همه جا ظاهر بود، و همچنين جمعى ديگر يعنى اهل تقوا

ذلتشان هويدا بود، ولى در قيامت اثر از عزت كفار و فساق و نشانه‏اى از ذلت متقين نمى‏ماند.

﴿إِذَا رُجَّتِ اَلْأَرْضُ رَجًّا﴾

كلمه «رج» كه از ماده «راء، جيم، جيم» است، به معناى تكان دادن به شدت چيزى است، و در اين آيه منظور از آن زلزله قيامت است، كه خداى سبحان در آيه‏ ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ آن را بس عظيم توصيف كرده، در خود آيه مورد بحث نيز با آوردن كلمه «رجا» همين عظمت را فهمانده، چون معمولا آوردن مفعول مطلق براى افاده اينگونه نكته‏ها است (وقتى مى‏گويى: من فلان كس را زدم و چه زدنى معنايش اين است كه نحوه زدنم طورى بود كه ديگر قابل بيان نيست) در آيه مورد بحث نيز مى‏فرمايد: چون زمين زلزله مى‏شود زلزله‏اى كه شدتش قابل وصف نيست، و جمله مورد بحث بدل از جمله‏ ﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾، و يا عطف بيان براى آن است، به هر حال در مقام توضيح آن است.

﴿وَ بُسَّتِ اَلْجِبَالُ بَسًّا فَكَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا﴾

اين آيه عطف است بر كلمه «رجت»، و كلمه «بس» - با تشديد سين - به معناى خرد كردن است، يعنى جسمى را كه داراى حجمى بوده آن قدر بكوبى تا مانند آرد به صورت ذراتى در آيد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: كلمه «بس» به معناى به راه انداختن چيزى است، در حقيقت «بس جبال»، همان معنايى را مى‏رساند كه آيه شريفه‏ ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ﴾ مى‏رساند.

و كلمه «هباء» به معناى غبار است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: به معناى يك دانه ذره از غبار است، كه وقتى نور آفتاب از پنجره به درون خانه مى‏تابد اين دانه‏ها در شعاع آن نور ديده مى‏شوند. و كلمه «منبث» اسم فاعل و يا مفعول از مصدر باب انفعال، يعنى «انبثاث» است، و انبثاث به معناى متفرق شدن، و متلاشى شدن چيزى است، و معناى آيه روشن است.

﴿وَ كُنْتُمْ أَزْوَاجاً ثَلاَثَةً﴾

كلمه «زوج» به معناى صنف است، پس ازواج سه‏گانه يعنى اصناف سه‏گانه، و خطاب در اين جمله كه مى‏فرمايد: «در آن روز شما اصنافى سه‏گانه خواهيد بود» به عموم

بشر است.

واقعهخافضةرافعةرجهباءواقعه = قیامت.لا کاذبة.خافضة رافعة.ازواج ثلاثة.

مقصود از اصحاب الميمنة

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ﴾

اين جمله به خاطر اينكه حرف «فاء» بر سر دارد فرع و نتيجه جملات قبل است، فرعيتى كه بيان بر مبين دارد، پس اين آيه و دو آيه بعدش بيانگر اصناف سه‏گانه مذكور است.

و كلمه «ميمنة» از ماده «يمن» است كه مقابل شوم است و معنايى بر خلاف آن دارد پس «اصحاب ميمنة» اصحاب و دارندگان يمن و سعادتند، و در مقابل آنان «اصحاب مشئمة» هستند، كه اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين ميمنه را به يمين يعنى دست راست معنا كرده و گفته‏اند: اصحاب ميمنه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‏شود، به خلاف ديگران، تفسير صحيحى نيست، براى اينكه در اين آيه در مقابل اصحاب ميمنه أصحاب مشئمه قرار گرفته، و اگر ميمنه به معناى دست راست بود بايد در مقابلش اصحاب ميسره يعنى طرف دست چپ قرار گيرد، هم چنان كه در آيات بعدى در مقابل اصحاب يمين اصحاب شمال آمده، و نادرستى اين تفسير روشن است.

كلمه «ما» در جمله «ما أصحاب الميمنة» استفهامى است، و مبتدايى است كه خبرش جمله‏ ﴿فَأَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ﴾ است، و مجموع جمله خبر است براى جمله‏ ﴿فَأَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ﴾، و منظور از اين استفهام بزرگداشت و تعظيم شان ايشان است.

﴿وَ أَصْحَابُ اَلْمَشْئَمَةِ مَا أَصْحَابُ اَلْمَشْئَمَةِ﴾

كلمه «مشئمه» مانند كلمه «شؤم» - به ضمه شين و سكون همزه - مصدر است، همانطور كه ميمنه مانند كلمه «يمن» مصدر است، و ميمنه و مشئمه به معناى سعادت و شقاوت است.

میمنةمشئمةیمنشوماصحاب میمنه.اصحاب مشئمة.اصناف قیامت.یمن در برابر شوم.

معناى‏ ﴿اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ و اقوال مختلف در باره مراد از سابقين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾

در قرآن كريم آيه‏اى كه صلاحيت تفسير سابقون اول را داشته باشد آيه شريفه‏ ﴿فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ و آيه شريفه ﴿وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ

مُوَلِّيهَا فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرَاتِ﴾ و آيه شريفه‏ ﴿أُولَئِكَ يُسَارِعُونَ فِي اَلْخَيْرَاتِ وَ هُمْ لَهَا سَابِقُونَ﴾ است.

كه از اين آيات به دست مى‏آيد مراد از سابقون، كسانى هستند كه در خيرات سبقت مى‏گيرند، و قهرا وقتى به اعمال خير سبقت مى‏گيرند، به مغفرت و رحمتى هم كه در ازاى آن اعمال هست سبقت گرفته‏اند. و لذا در آيه‏ ﴿سَابِقُوا إِلى‏َ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ﴾ به جاى امر به سبقت در اعمال خير، دستور فرموده: به مغفرت و جنت سبقت گيرند، پس سابقون به خيرات، سابقون به رحمت و مغفرتند، در آيه مورد بحث هم كه مى‏فرمايد: ﴿اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ مراد از سابقون اول، سابقين به خيرات، و مراد از سابقون دوم سابقين به اثر خيرات يعنى مغفرت و رحمت است، اين نظريه ما بود.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از سابقون دوم هم همان سابقون اول است و اين تعبير نظير تعبير شاعر است كه مى‏گويد: «أنا ابو النجم و شعرى شعرى - من ابو النجم هستم كه شعر من شعر من است».

و جمله‏ ﴿اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ بنا به گفته ما كه هر يك سبقت در چيزى ديگر است، مبتدا و خبرند، اولى مبتدا و دومى خبر است، و معنايش اين است كه: سبقت‏گيرندگان به اعمال خير سبقت‏گيرندگان به مغفرتند، و بنا به گفته مفسرينى كه هر دو را يكى دانسته‏اند، دومى تاكيد اولى مى‏شود، و جمله‏ ﴿أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ خبر مبتدا واقع مى‏شود.

و مفسرين در تفسير سابقين اقوال ديگرى دارند:

بعضى‏ گفته‏اند: منظور سبقت گيرندگان به هر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند، و در آن كاهلى ندارند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور انبياء (علیه السلام) هستند كه پيشگامان اهل هر دين هستند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد مؤمن آل فرعون و حبيب نجار است كه داستانش در سوره يس آمده، و نيز على (علیه السلام) است كه در ايمان به رسول خدا از ديگران سبقت داشت، و از آنان أفضل بود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از سابقين كسانى هستند كه در مكه مسلمان شدند، و بعد از هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هجرت كردند.

بعضى ديگر گفته‏اند: منظور سبقت گيرندگان در نمازهاى پنجگانه‏اند.

و بعضى‏ گفته‏اند: كسانى كه به دو قبله نماز گزاردند (يعنى قبل از سال اول هجرت به اسلام در آمدند). بعضى‏ ديگر گفته‏اند سبقت گيرندگان به جهادند. و بعضى ديگر حرفهايى ديگر دارند. و دو قول اول (كه يكى مى‏گفت: سبقت گيرندگان به هر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده، و ديگرى مى‏گفت كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند) به همان معنايى كه ما گفتيم بر مى‏گردد، و سوم و چهارم را بايد به تمثيل حمل كرد (و گفت: نمى‏خواسته‏اند بگويند: سابقون اولون فقط افرادى مانند انبياء و مؤمن آل فرعون و حبيب نجار و على بن ابى طالب (علیه السلام) هستند) و بقيه وجوه اصلا ربطى به آيه ندارد، مگر اينكه آنها را هم به نحوى حمل بر تمثيل كنيم.

سابقونمقربونخیراتسبقسبقت در خیر.سبق بالخیرات.مقربون.سابقان ایمان.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه: ﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ...﴾ و مراد از ﴿اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب خصال از زهرى روايت آورده كه گفت: از على بن الحسين (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: كسى كه بين خود و خدا نسبت و رابطه‏اى برقرار نكرده باشد در دنيا عمرش به حسرت مى‏گذرد، و دلش از حسرت پاره پاره مى‏شود، به خدا سوگند دنيا و آخرت وضعى دارند كه تنها مى‏توان به دو كفه ترازو تشبيهش كرد، هر يك از دو كفه به هر مقدار سنگين شود، كفه ديگر به همان مقدار ناديده گرفته مى‏شود، آنگاه اين كلام خداى عز و جل را تلاوت كرد كه مى‏فرمايد: ﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾ منظور از واقعه قيامت است‏ ﴿لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ خَافِضَةٌ﴾ قسم به پروردگار: قيامت پايين مى‏برد دشمنان خدا را در آتش «رافعة» قسم به پروردگار: قيامت بلند مى‏كند دوستان خدا را به سوى بهشت‏.

و در تفسير قمى است كه راجع به آيه ﴿إِذَا وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ﴾ فرمود: در وقوع قيامت كذبى نيست بلكه حق است، و «خافضة» دشمنان خدا را پايين مى‏آورد و «رافعة» اولياى خدا را بلند مى‏كند، ﴿إِذَا رُجَّتِ اَلْأَرْضُ رَجًّا﴾، فرمود: يعنى ابعاض زمين به يكديگر كوفته مى‏شود ﴿وَ بُسَّتِ اَلْجِبَالُ بَسًّا﴾، يعنى كوه‏ها از ريشه كنده مى‏شوند، ﴿فَكَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا﴾ فرمود: «هباء» آن ذره‏هايى است كه هنگام تابش نور خورشيد از پنجره به درون خانه، در ستون نورش ديده مى‏شود، ﴿وَ كُنْتُمْ أَزْوَاجاً ثَلاَثَةً﴾، يعنى در روز قيامت شما مردم سه دسته خواهيد بود، اول اصحاب ميمنه، و چه اصحاب ميمنه‏اى، و دوم اصحاب مشئمه، و چه اصحاب مشئمه‏اى، و سابقين (در عمل خير كه سابقين در مغفرت و رحمتند، و) جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى‏آيند.

مؤلف: اينكه فرمود: «جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى‏آيند» تفسير سابقين دوم است.

و در الدر المنثور است كه: عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر، از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: «هباء منبث» عبارت است از ذرات سرگردان در فضا و «هباء منثور» به معناى غبارى است كه در ستون شعاع خورشيد تابيده از پنجره ديده مى‏شود.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ گفته: اين آيه در باره حزقيل مؤمن آل فرعون، و حبيب نجار، كه داستانش در سوره يس آمده، و على بن ابى طالب (علیه السلام) نازل شده، كه هر يك از آنان پيشگام امت خود بوده، و على از همه آنان افضل است‏.

و در مجمع البيان از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سابقين چهار كس هستند: اول پسر آدم، كه به دست برادرش كشته شد، و دوم پيشگام امت موسى بود، كه همان مؤمن آل فرعون است، سوم پيشگام امت عيسى، يعنى حبيب نجار است، و چهارم پيشگام امت اسلام، يعنى على بن ابى طالب (علیه السلام) است‏.

مؤلف: اين معنا در روضة الواعظين از امام صادق (علیه السلام) نيز روايت شده‏.

و شيخ طوسى در امالى خود به سندى كه از ابن عباس دارد از او روايت كرده كه

گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معناى آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾ را پرسيدم، فرمود: جبرئيل به من گفت: اينان عبارتند از على، و شيعيان او، آرى على و شيعيانش جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى‏آيند و به كرامت و احترامى كه نزد خدا دارند مقرب درگاه خدايند.

و در كمال الدين به سند خود از خيثمه جعفى از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: ﴿اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ﴾ ماييم، و آخرون هم كه در باره‏اش فرموده: ﴿وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ ما هستيم‏.

و در عيون در باب «ما جاء عن الرضا (علیه السلام) من الاخبار المجموعة» به سند خود از على (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ در باره من نازل شده است‏.

و در مجمع البيان در ذيل همين آيه از على (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: منظور سبقت گرفتن به انجام نمازهاى پنجگانه است‏.

مؤلف: همانطور كه در سابق هم گفتيم، بايد اين احاديث را حمل بر تمثيل كرد.

روایتواقعهسابقوندنیاآخرتروایات وقوع.تشبیه دنیا و آخرت.کفه ترازو.

سه گروه قیامت: مقربون، اصحاب یمین و اصحاب شمال آیات ۱۱–۵۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات وصف احوال سه طایفه در قیامت و نعمت و عذاب آنان را یکجا تفسیر می‌کند.

أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلْمُقَرَّبُونَ
آنانند همان مقربان [خدا]،
فِى جَنَّٰتِ ٱلنَّعِيمِ
در باغستانهاى پر نعمت.
ثُلَّةٌۭ مِّنَ ٱلْأَوَّلِينَ
گروهى از پيشينيان،
وَقَلِيلٌۭ مِّنَ ٱلْءَاخِرِينَ
و اندكى از متأخران.
عَلَىٰ سُرُرٍۢ مَّوْضُونَةٍۢ
بر تختهايى جواهرنشان،
مُّتَّكِـِٔينَ عَلَيْهَا مُتَقَٰبِلِينَ
كه روبروى هم بر آنها تكيه داده‌اند.
يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَٰنٌۭ مُّخَلَّدُونَ
بر گردشان پسرانى جاودان [به خدمت‌] مى‌گردند،
بِأَكْوَابٍۢ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍۢ مِّن مَّعِينٍۢ
با جامها و آبريزها و پياله‌[ها]يى از باده ناب روان.
لَّا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنزِفُونَ
[كه‌] نه از آن دردسر گيرند و نه بى‌خرد گردند.
وَفَٰكِهَةٍۢ مِّمَّا يَتَخَيَّرُونَ
و ميوه از هر چه اختيار كنند.
وَلَحْمِ طَيْرٍۢ مِّمَّا يَشْتَهُونَ
و از گوشت پرنده هر چه بخواهند.
وَحُورٌ عِينٌۭ
و حوران چشم‌درشت،
كَأَمْثَٰلِ ٱللُّؤْلُؤِ ٱلْمَكْنُونِ
مثل لؤلؤ نهان ميان صدف،
جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ
[اينها] پاداشى است براى آنچه مى‌كردند.
لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًۭا وَلَا تَأْثِيمًا
در آنجا نه بيهوده‌اى مى‌شنوند و نه [سخنى‌] گناه‌آلود.
إِلَّا قِيلًۭا سَلَٰمًۭا سَلَٰمًۭا
سخنى جز سلام و درود نيست.
وَأَصْحَٰبُ ٱلْيَمِينِ مَآ أَصْحَٰبُ ٱلْيَمِينِ
و ياران راست؛ ياران راست كدامند؟
فِى سِدْرٍۢ مَّخْضُودٍۢ
در [زير] درختان كُنار بى‌خار،
وَطَلْحٍۢ مَّنضُودٍۢ
و درختهاى موز كه ميوه‌اش خوشه خوشه روى هم چيده است.
وَظِلٍّۢ مَّمْدُودٍۢ
و سايه‌اى پايدار.
وَمَآءٍۢ مَّسْكُوبٍۢ
و آبى ريزان.
وَفَٰكِهَةٍۢ كَثِيرَةٍۢ
و ميوه‌اى فراوان،
لَّا مَقْطُوعَةٍۢ وَلَا مَمْنُوعَةٍۢ
نه بريده و نه ممنوع.
وَفُرُشٍۢ مَّرْفُوعَةٍ
و همخوابگانى بالا بلند.
إِنَّآ أَنشَأْنَٰهُنَّ إِنشَآءًۭ
ما آنان را پديد آورده‌ايم پديد آوردنى،
فَجَعَلْنَٰهُنَّ أَبْكَارًا
و ايشان را دوشيزه گردانيده‌ايم،
عُرُبًا أَتْرَابًۭا
شوى دوست همسال،
لِّأَصْحَٰبِ ٱلْيَمِينِ
براى ياران راست.
ثُلَّةٌۭ مِّنَ ٱلْأَوَّلِينَ
كه گروهى از پيشينيانند،
وَثُلَّةٌۭ مِّنَ ٱلْءَاخِرِينَ
و گروهى از متأخران.
وَأَصْحَٰبُ ٱلشِّمَالِ مَآ أَصْحَٰبُ ٱلشِّمَالِ
و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟
فِى سَمُومٍۢ وَحَمِيمٍۢ
در [ميان‌] باد گرم و آب داغ.
وَظِلٍّۢ مِّن يَحْمُومٍۢ
و سايه‌اى از دود تار.
لَّا بَارِدٍۢ وَلَا كَرِيمٍ
نه خنك و نه خوش.
إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَبْلَ ذَٰلِكَ مُتْرَفِينَ
اينان بودند كه پيش از اين ناز پروردگان بودند.
وَكَانُوا۟ يُصِرُّونَ عَلَى ٱلْحِنثِ ٱلْعَظِيمِ
و بر گناه بزرگ پافشارى مى‌كردند.
وَكَانُوا۟ يَقُولُونَ أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًۭا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ
و مى‌گفتند: «آيا چون مرديم و خاك واستخوان شديم، واقعاً [باز] زنده مى‌گرديم؟
أَوَءَابَآؤُنَا ٱلْأَوَّلُونَ
يا پدران گذشته ما [نيز]؟»
قُلْ إِنَّ ٱلْأَوَّلِينَ وَٱلْءَاخِرِينَ
بگو: «در حقيقت، اولين و آخرين،
لَمَجْمُوعُونَ إِلَىٰ مِيقَٰتِ يَوْمٍۢ مَّعْلُومٍۢ
قطعاً همه در موعد روزى معلوم گرد آورده شوند.»
ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا ٱلضَّآلُّونَ ٱلْمُكَذِّبُونَ
آنگاه شما اى گمراهان دروغپرداز،
لَءَاكِلُونَ مِن شَجَرٍۢ مِّن زَقُّومٍۢ
قطعاً از درختى كه از زقّوم است خواهيد خورد.
فَمَالِـُٔونَ مِنْهَا ٱلْبُطُونَ
و از آن شكمهايتان را خواهيد آكند.
فَشَٰرِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْحَمِيمِ
و روى آن از آب جوش مى‌نوشيد؛
فَشَٰرِبُونَ شُرْبَ ٱلْهِيمِ
[مانند] نوشيدن اشتران تشنه.
هَٰذَا نُزُلُهُمْ يَوْمَ ٱلدِّينِ
اين است پذيرايى آنان در روز جزا.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات حال و وضعى كه هر يك از آن سه طايفه در قيامت دارند شرح مى‏دهد.

سه طایفهقیامتاحوال اخرویاحوال سه طایفه در قیامتوضع اخروی سه گروه

موارد استعمال كلمه «قرب» و معناى تقرب به خدا و اينكه مقربون بلند مرتبه‏ترين طبقات اهل سعادتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾

اشاره با كلمه «اولئك» به سابقين است، و جمله «اولئك المقربون» مبتدا و خبر، و جمله‏اى استينافى و ابتدايى است و ربطى به ما قبل ندارد.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله مذكور كه مركب از مبتدا و خبر است، خود خبرى است براى كلمه سابقون.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «اولئك» مبتدا، و مقربون صفت آن، و خبرش جمله «فى جنات النعيم» است، (بنابراينكه مبتدا و خبر باشد معنايش اين مى‏شود كه اينان مقربان درگاه خدايند، و در جنات نعيم هستند، و بنا بر وجه دوم معنايش اين مى‏شود كه سابقون همين مقربين هستند كه در جنات نعيمند. و بنا بر وجه سوم معنايش اين مى‏شود كه اين مقربين در جنات نعيمند)، ولى از اين سه احتمال اولين وجه از نظر سياق كه نخست مردم را سه قسم مى‏كند، و سپس مال كار هر يك را به تفصيل شرح مى‏دهد سازگارتر و موجه‏تر است‏.

و مساله قرب و بعد دو معناى نسبى هستند كه اجسام به حسب نسبت مكانى به آن دو متصف مى‏شوند، (مى‏گوييم فلان چيز به ما نزديك و آن ديگرى از ما دور است)، ولى در استعمال آن توسعه‏اى داده، در زمان و غير زمان هم استعمال كرده‏اند، مثلا مى‏گويند فردا به امروز نزديك‏تر است تا پس فردا، و يا مى‏گويند عدد چهار به عدد سه نزديك‏تر است تا عدد پنج، و يا رنگ سبز به رنگ سياه نزديك‏تر از رنگ قرمز است، و باز توسعه بيشترى به استعمال آن داده، از اجسام و جسمانيات تجاوز كرده معانى و حقايق را هم با آن دو توصيف كرده‏اند (مثلا فرموده‏اند مسلمان بخيل دورتر از كافر سخى است به نجات، و به عكس كافر سخى نزديك‏تر به نجات است از مسلمان بخيل).

حتى كلمه «قرب» در مورد خداى تعالى به خاطر احاطه‏اى كه به هر چيز دارد، استعمال شده، خود خداى تعالى فرموده: ﴿وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ﴾ و يا فرموده:

﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾ و اين معنا يعنى نزديك‏تر بودن خداى تعالى به من از خود من، و به هر چيزى از خود آن چيز، عجيب‏ترين معنايى است كه از مفهوم قرب تصور مى‏شود، و ما در تفسير آيه 16 از سوره «ق» به تصوير آن اشاره كرديم.

و نيز از مواردى كه كلمه قرب در امور معنوى استعمال شده مورد بندگان در مرحله بندگى و عبوديت است، و چون نزديك شدن بنده به خداى تعالى امرى است اكتسابى، كه از راه عبادت و انجام مراسم عبوديت به دست مى‏آيد، كلمه را در اين مورد در صيغه تقرب استعمال مى‏كنند، چون تقرب به معناى آن است كه كسى بخواهد به چيزى و يا كسى نزديك شود، بنده خدا با اعمال صالح خود مى‏خواهد به خدا نزديك گردد، و اين نزديكى عبارت است از اينكه در معرض شمول رحمت الهى واقع شود، و در آن معرض شر اسباب و عوامل شقاوت و محروميت را از او دور كنند.

و نيز اينكه مى‏گوييم: خداى تعالى بنده خود را به خود نزديك مى‏كند، معنايش اين است كه: او را در منزلتى نازل مى‏كند كه از خصايص وقوع در آن منزلت رسيدن به سعادتهايى است كه در غير آن منزلت به آن نمى‏رسد، و آن سعادتها عبارت است از اكرام خدا، و مغفرت و رحمت او، هم چنان كه فرمود: ﴿كِتَابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ مِزَاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا اَلْمُقَرَّبُونَ﴾.

پس مقربون بلند مرتبه‏ترين طبقات اهل سعادتند، هم چنان كه آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ نيز به اين معنا اشاره دارد، و معلوم است كه چنين مرتبه‏اى براى كسى حاصل نمى‏شود مگر از راه عبوديت و رسيدن به حد كمال آن، هم چنان كه فرمود: ﴿لَنْ يَسْتَنْكِفَ اَلْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ اَلْمَلاَئِكَةُ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ و عبوديت تكميل نمى‏شود مگر وقتى كه عبد تابع محض باشد، و اراده و عملش را تابع اراده مولايش كند، هيچ چيزى

نخواهد، و هيچ عملى نكند، مگر بر وفق اراده مولايش، و اين همان داخل شدن در تحت ولايت خدا است، پس چنين كسانى اولياء اللَّه نيز هستند، و اولياء اللَّه تنها همين طايفه‏اند.

﴿فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾ يعنى هر يك نفر از اين مقربين در يك جنت نعيم خواهد بود، در نتيجه همه آنان در جنات النعيم هستند، آوردن «جنات» به صيغه جمع به اين اعتبار بوده، ممكن هم هست به اين اعتبار باشد كه هر يك نفر از مقربين در جنت‏هاى نعيم باشد، و ليكن اين احتمال از اين نظر بعيد است كه در آخر سوره صريحا مى‏فرمايد: مقربين هر يك در يك جنتند: ﴿فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ﴾.

در سابق هم مكرر گفتيم كه نعيم عبارت است از ولايت و جنت نعيم عبارت است از جنت ولايت، و اين نكته با مطلب چند سطر قبل ما هم تناسب دارد كه گفتيم: «و اين همان داخل شدن به ولايت خدا است».

مقربونقربتقربعبودیتولایتجنات النعیمجنات النعیم مقربونتقرب و دخول در ولایت خداعبودیت راه قربوقوع در معرض رحمت الهیرتبه اخروی مقربون

مراد از اولين و آخرين در آيه : ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ و وصف نعمت‏هاى بهشتى مقربان از ايشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾

كلمه «ثلة» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى جماعت بسيار انبوه است، و مراد از كلمه «اولين» امت‏هاى گذشته انبياى سلف است، و مراد از كلمه «آخرين» امت اسلام است، چون معهود از كلام خدا همين است، كه هر جا سخن از اولين و آخرين گفته منظورش از اولين، امت‏هاى گذشته، و از آخرين امت اسلام است، مانند آيه‏اى كه در همين سوره مى‏آيد و مى‏فرمايد: ﴿أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آبَاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِينَ وَ اَلْآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِلىَ مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾، بنابراين معناى آيه مورد بحث اين شد كه: مقربين از امت‏هاى گذشته جمعيت بسيارى بودند، و از اين امت جمعيت كمترى.

با بيانى كه گذشت اين معنا روشن شد اينكه: بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند مراد از اولين مسلمانان صدر اول اسلام، و مراد از آخرين مسلمانان آخر اين امت است تفسير صحيحى نيست.

﴿عَلىَ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ﴾

كلمه «وضن» به معناى بافتن است. بعضى‏ هم گفته‏اند: هر بافتنى را وضن نمى‏گويند، بلكه تنها بافتن زره را وضن مى‏گويند، و اگر در اينجا بافتن «تخت را وضن

خوانده» از باب استعاره است، خواسته است از محكمى بافت آن خبر داده باشد.

﴿مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا﴾ اين دو جمله دو تا حال براى ضميرى است كه به مقربين بر مى‏گردد و مرجع ضمير «عليها» كلمه «سرر» است، و معنايش اين است كه: مقربين بر تختهاى بافته‏اى قرار دارند، در حالى كه بر آنها تكيه كرده‏اند، و در حالى كه رو به روى هم نشسته‏اند. ممكن هم هست جمله اول حال براى مقربين و جمله دوم حال براى ضمير جمله اول باشد، كه در اين صورت معنا چنين مى‏شود: مقربين در حالى بر تختهاى بافته‏اى قرار دارند كه بر آن تكيه كرده‏اند، و در حالى بر آن تكيه كرده‏اند كه رو به روى هم نشسته‏اند، و اما اينكه رو به روى هم نشستن چه معنا دارد؟ بايد گفت معناى تحت اللفظى آن منظور نيست، بلكه كنايه از نهايت درجه انس و حسن معاشرت و صفاى باطن ايشانست، مى‏خواهد بفرمايد:

مقربين به پشت سر يكديگر نظر نمى‏كنند، و پشت سر آنان عيبگويى ندارند، غيبت نمى‏كنند، بلكه هر چه دارند رو به روى هم مى‏گويند.

﴿يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ﴾

كلمه «ولدان» جمع ولد - فرزند - است، و طواف كردن پسرانى بهشتى بر پيرامون مقربين كنايه است از حسن خدمتگزارى آنان، و كلمه «مخلدون» اسم مفعول از باب تفعيل از ماده خلود است، كه به معناى دوام است، يعنى پسرانى بهشتى به آنان خدمت مى‏كنند كه تا ابد به همان قيافه پسرى و جوانى باقيند، و گذشت زمان اثرى در آنان نمى‏گذارد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مخلدون از ماده «خلد» - به فتحه خاء و لام - است كه به معناى گوشواره است و مراد اين است كه خدمتكاران نامبرده گوشواره بگوشند.

﴿بِأَكْوَابٍ وَ أَبَارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ﴾

كلمه «اكواب» جمع كوب است، كه در عرب به معناى ظرفى است كه نه دسته داشته باشد و نه لوله به خلاف اباريق كه جمع ابريق است و به معناى ظرفى است كه هم دسته دارد، و هم لوله، و در فارسى به آن آفتابه مى‏گويند.

و بعضى‏ گفته‏اند: ابريق به معناى ظرفى است كه تنها لوله داشته باشد.

و كلمه «كاس» همان كاسه فارسى است.

بعضى‏ از مفسرين در پاسخ از اين سؤال كه چرا اكواب و اباريق را جمع آورد، و در

خصوص كاس آن را به صيغه مفرد آورد، گفته‏اند: جهتش اين است كه كلمه كاس تنها در موردى بر ظرف اطلاق مى‏شود كه پر باشد، و كاسه خالى را كاس نمى‏گويند.

و مراد از «معين» خمر معين است، يعنى شرابى كه پيش روى آدمى جريان داشته باشد.

﴿لاَ يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَ لاَ يُنْزِفُونَ﴾

يعنى مقربين از نوشيدن آن كاسه‏ها دچار صداع و خمارى كه دنبال خمر هست نمى‏شوند، و شراب بهشت مانند شراب دنيا خمارآور نيست، و عقل آنان به خاطر سكرى كه از نوشيدن شراب حاصل مى‏شود زايل نمى‏گردد، در عين اينكه مست مى‏شوند عقلشان را هم از دست نمى‏دهند.

﴿وَ فَاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ﴾

كلمه فاكهه و طير در اين آيه شريفه عطف است بر كلمه «اكواب»، و معناى آن اين است كه پسران بهشتى پيرامون مقربين در آمد و شدند، يكى ميوه مى‏آورد هر ميوه‏اى كه خود او اختيار كرده باشد، ديگرى مرغ بريان مى‏آورد هر مرغى كه خود او هوس كرده باشد.

در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه در روايات آمده كه اهل بهشت هر وقت اشتهاى ميوه‏اى كنند شاخه‏اى كه حامل آن ميوه است خودش به سوى ايشان خم مى‏شود و ايشان ميوه را مى‏چيند، و چون اشتهاى گوشت مرغى كنند خود آن مرغ در حالى كه بريان شده در دست ايشان مى‏افتد، و هر چه بخواهند از آن مى‏خورند، دوباره مرغ زنده شده پرواز مى‏كند.

ولى اين اشكال وارد نيست، براى اينكه اهل بهشت هر چه بخواهند در اختيار دارند، يكى از چيزهايى كه انسان مى‏خواهد تنوع و تفنن در زندگى است، گاهى انسان مى‏خواهد خدمت‏گزارانش برايش آنچه مى‏خواهد حاضر كنند، و مخصوصا در وقتى كه آدمى با دوستان خود مجلسى فراهم كرده دوست مى‏دارد خدمتكاران از دوستانش پذيرايى كنند، هم چنان كه گاهى هم هوس مى‏كند بدون وساطت خدمتكاران خودش برخيزد و از درخت ميوه بچيند.

﴿وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثَالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ﴾

كلمه «حور عين» مبتدايى است كه خبرش حذف شده، از سياق چنين بر مى‏آيد، و تقدير آن «لهم حور عين...» است، و يا «و فيها حور عين...» است. و حور العين نام زنان بهشت است، و در سابق در تفسير سوره دخان معناى حور العين گذشت، و اين حور العين مانند لؤلؤ مكنون است يعنى لؤلؤيى كه در صدف خود مخزون و محفوظ و دست نخورده است، و اين ـ

تعريف نشان دهنده منتهاى صفاى حور است.

﴿جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾

اين آيه شريفه قيدى است براى همه مطالب قبل، و كلمه «جزاء» مفعول له و بيانگر علت است.

و معناى آيه اين است كه: همه آنچه كه با اهل بهشت كرديم براى اين بود كه پاداشى باشد در قبال آن اعمال صالحى كه به طور مستمر انجام مى‏دادند.

﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ تَأْثِيماً﴾

«سخن لغو» آن سخنى است كه فايده و اثرى بر آن مترتب نشود، و «تاثيم» به معناى آن است كه نسبت اثم (گناه) به كسى بدهى.

و معناى آيه اين است كه: در بهشت كسى لغو و تاثيم از ديگرى نمى‏شنود، و كسى نيست كه ايشان را به سخنى مخاطب سازد كه فايده‏اى بر آن مترتب نباشد، و كسى نيست كه ايشان را به گناهى نسبت دهد، چون در بهشت گناهى نيست.

بعضى‏ از مفسرين كلمه تاثيم را تفسير كرده‏اند به دروغ.

﴿إِلاَّ قِيلاً سَلاَماً سَلاَماً﴾

اين جمله استثنايى است منقطع از لغو و تاثيم، و كلمه «قيل» مانند كلمه «قول» مصدر است، و كلمه «سلاما» بيان كلمه «قيل» است، و تكرار آن صرفا براى تاكيد وقوع آن است.

و معناى آيه اين است كه: اهل بهشت لغو و تاثيمى نمى‏شنوند، مگر سخنى كه سلام است و سلام.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ممكن است كلمه «سلاما» مصدر به معناى وصف باشد، يعنى صفت قيلا باشد، كه در اين صورت معنايش چنين مى‏شود: «مگر سخنى كه اين صفت دارد سالم است».

ثلةاولینآخرینمقربوننعمت بهشتیحور عیننعمت‌های بهشتی مقربونآخرین به معنای امت اسلامجزاء بما کانوا یعملون

وصف نعم بهشتى اصحاب اليمين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ﴾

از اين آيه شروع مى‏شود به تفصيل مال حال اصحاب ميمنه، و اگر به جاى تعبير به اصحاب ميمنه تعبير كرد به اصحاب يمين، براى اين بود كه بفهماند هر دو تعبير در باره يك طايفه است، و آن يك طايفه كسانى هستند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده

مى‏شود، و جمله دوم استفهامى است كه در مقام بزرگداشت امر آنان و به شگفت آوردن شنونده از حال ايشان است، و اين جمله استفهامى خبر است براى جمله اول يعنى‏ ﴿وَ أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ﴾.

﴿فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ﴾

«سدر» نام درختى است كه بارش را عرب نبق و فارس كنار مى‏نامد و «مخضود» هر شاخه‏اى است كه تيغش بريده شده باشد، و ديگر خار در آن نباشد.

﴿وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ﴾

كلمه «طلح» نام درخت موز است.

بعضى‏ گفته‏اند: طلح، موز نيست، بلكه درختى است كه سايه‏اى خنك و مرطوب دارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: درخت ام غيلان است، كه شكوفه‏هايى خوش‏بو دارد.

و كلمه «منضود» اسم مفعول از مصدر نضد «چيدن به رديف» است، پس منضود از هر چيز، رويهم چيده شده آن است.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه: اصحاب يمين در درختان موز هستند كه ميوه‏هايش روى هم چيده شده از پايين درخت تا بالاى آن.

﴿وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ مَاءٍ مَسْكُوبٍ﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «ممدود از سايه‏ها» آن سايه‏اى است كه: هميشگى باشد و نور خورشيد آن را از بين نبرد و «ماء مسكوب» آبى است كه دائما در جريان باشد و هرگز قطع نگردد.

﴿وَ فَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لاَ مَقْطُوعَةٍ وَ لاَ مَمْنُوعَةٍ﴾

يعنى درختانى كه ميوه‏هايش فصلى نيست و مانند درختان دنيا نيست كه در زمستان بار نداشته باشد، ممنوعه هم نيست نه از ناحيه خود بهشتيان، كه مثلا از آن سير و خسته شده باشند، و نه از ناحيه خارج از خودشان، كه مثلا دورى محل و يا وجود خارهاى شاخه كه نگذارد ميوه آن را بچينند و يا مانعى ديگر.

﴿وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ﴾

كلمه «فرش» جمع فراش است، كه به معناى گستردنى‏ها است، و كلمه «مرفوعة»

به معناى عالى و بلند است.

بعضى‏ از مفسرين مراد از فرش مرفوعه را زنان ارجمندى دانسته‏اند كه در عقل و جمال و كمال قدر و منزلتى بلند دارند، و استدلال كرده‏اند به اينكه: كلمه فراش در مورد زنان نيز استعمال دارد، و اتفاقا آيه بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً...﴾ با اين وجه تناسب دارد.

﴿إِنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَاراً عُرُباً أَتْرَاباً﴾

يعنى ما آن زنان را ايجاد و تربيت كرديم، ايجادى خاص و تربيتى مخصوص. در اين آيه اشاره‏اى هم به اين نكته هست كه وضع زنان بهشتى از نظر جوانى و پيرى و زيبايى و زشتى اختلاف ندارد، و معناى اينكه فرمود: ﴿فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَاراً﴾ اين است كه: ما زنان بهشتى را هميشه بكر قرار داده‏ايم، به طورى كه هر بار كه همسران ايشان با آنان بياميزند ايشان را بكر بيابند.

كلمه «عرب» جمع عروب است، و عروب به معناى زنى است كه به شوهرش عشق مى‏ورزد، و يا حد اقل او را دوست بدارد و در برابرش ناز و كرشمه داشته باشد، و كلمه «اتراب» جمع ترب - به كسره تاء و سكون راء - به معناى مثل است، مى‏فرمايد: ما زنان بهشتى را امثال يكديگر كرديم، و يا از نظر سن و سال، هم سن شوهرانشان كرديم.

﴿لِأَصْحَابِ اَلْيَمِينِ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾

معناى اين آيه از آنچه گذشت استفاده مى‏شود، احتياج به توضيح مكرر ندارد، چيزى كه در اينجا بايد گفت اين است كه: از اين آيات استفاده مى‏شود اصحاب يمين در اولين و آخرين جمعيتى كثير هستند، به خلاف سابقين مقربين كه در اولين، بسيار بودند، و در آخرين وعده‏اى كمتر.

﴿وَ أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ﴾

اين جمله مركب است از مبتداى‏ ﴿أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ﴾، و خير ﴿مَا أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ﴾، و استفهام در جمله دوم استفهام شگفت‏انگيزى و هول‏انگيزى است، و اگر اصحاب مشئمه در آيات قبل را در اين آيات اصحاب شمال خواند، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اصحاب مشئمه در قيامت نامه‏هاى اعمالشان به دست چپشان داده مى‏شود، هم چنان كه نظيرش در اصحاب يمين گذشت.

﴿فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاَ بَارِدٍ وَ لاَ كَرِيمٍ﴾

كلمه «سموم» - به طورى كه در كشاف‏ آمده - به معناى حرارت آتش است، كه در «مسام بدن»فرو رود، و كلمه «حميم» به معناى آب بسيار داغ است، و تنوين در آخر سموم و حميم عظمت آن دو را مى‏رساند. (در فارسى هم وقتى مى‏خواهيم بفهمانيم فلانى شجاعت عجيبى به خرج داد، مى‏گوييم: فلانى شجاعتى كرد، يعنى شجاعتى وصف ناپذير)، و كلمه «يحموم» به معناى دود سياه است، و ظاهرا دو كلمه‏ ﴿لاَ بَارِدٍ وَ لاَ كَرِيمٍ﴾ دو صفت باشد براى ظل نه براى يحموم، چون ظل است كه از آن انتظار برودت مى‏رود، و مردم بدان جهت خود را به طرف سايه مى‏كشانند، كه خنك شوند، و استراحتى كنند و هرگز از دود انتظار برودت ندارند، تا بفرمايد يحمومى كه نه خنك است و نه كريم.

اصحاب یمیناصحاب شمالسدر مخضودطلحسمومحمیمنعم بهشتی اصحاب یمینسموم و حمیم اصحاب شمالنامه اعمال به راست و چپ

مقصود از «اتراف» در تعليل استقرار اصحاب شمال در عذاب به اينكه آنان مترف بودند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُتْرَفِينَ﴾

اين آيه علت استقرار اصحاب شمال در عذاب را بيان مى‏كند، و اشاره با كلمه «ذلك» به همان عذاب آخرتى است كه قبلا ذكر كرده بود، و «اتراف» كه مصدر كلمه «مترفين» است به معناى آن است كه نعمت، صاحب نعمت را دچار مستى و طغيان كند، كسى كه نعمت چنينش كند مى‏گويند او اتراف شده، يعنى سرگرمى به نعمت آن چنان او را مشغول كرده كه از ما وراى نعمت غافل گشته، پس مترف بودن انسان به معناى دل بستگى او به نعمت‏هاى دنيوى است، چه آن نعمتهايى كه دارد، و چه آنهايى كه در طلبش مى‏باشد، چه اندكش و چه بسيارش‏.

اين را بدان جهت گفتيم كه ديگر اشكال نشود به اينكه بسيارى از اصحاب شمال از متمولين و داراى نعمت‏هاى بسيار نيستند، چون نعمت‏هاى الهى همه در داشتن مال خلاصه نمى‏شود، مال يكى از آن نعمت‏ها است، و آدمى غرق در انواع نعمت‏هاى خدايى است، ممكن است مردى تهى‏دست به يكى ديگر از آن نعمت‏ها دچار طغيان بشود.

و به هر حال معناى آيه اين است كه: اگر گفتيم ما اصحاب شمال را به فلان عذاب گرفتار مى‏كنيم، علتش اين است كه آنان قبل از اين در دنيا دچار طغيان بودند، و به نعمت‏هاى خدا اتراف شده بودند.

اترافمترفیناصحاب شمالنعمت دنیاطغیاندل‌بستگی به نعمت‌های دنیویغفلت از ماورای نعمتعلت استقرار در عذاب

اقوال مختلف در باره مقصود از «حنث عظيم» كه اصحاب شمال بر آن اصرار مى‏ورزيدند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ كَانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «حنث» به معناى شكستن عهد و پيمان مؤكد به سوگند است، و اصرار در شكستن چنين عهدى به اين است كه: به اين عمل ناستوده هم چنان ادامه دهد، و به هيچ وجه دست از آن برندارد.

و شايد اين معنا از سياق استفاده بشود كه اصرار بر حنث عظيم عبارت است از اينكه استكبار از پرستش و بندگى پروردگار خود دارند، عبادتى كه بر حسب فطرت بر آن پيمان بسته بودند، و در عالم ذر بر طبق آن ميثاق داده بودند، و در عين سپردن چنين پيمانى فطرى غير پروردگار خود را اطاعت كنند، و اين پيمان شرك مطلق است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: اصلا كلمه «حنث» به معناى گناه عظيم است، و اگر با اين حال كلمه مذكور را به وصف عظيم توصيف كرده، با اينكه عظيم در معناى خود كلمه خوابيده، براى مبالغه است، و منظور از حنث عظيم شرك به خدا است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: حنث عظيم به طور كلى به معناى هر گناه كبيره است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: سوگند خوردن بر اين ادعا است كه قيامت دروغ است، و اين سوگند در آيه شريفه‏ ﴿وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لاَ يَبْعَثُ اَللَّهُ مَنْ يَمُوتُ﴾ حكايت شده مى‏فرمايد: مشركين سوگندهاى غلاظ و شدادى به خدا مى‏خورند كه خدا مردگان را زنده نمى‏كند، ولى لفظ آيه مورد بحث مطلق است، نه از آن خصوص عهدشكنى متبادر است، و نه شرك به خدا، و نه گناهان كبيره، و نه سوگند بر نبودن معاد، و چون آيه مطلق است پس با احتمال ما بهتر مى‏سازد كه گفتيم: عبارت است از اطاعت غير خدا كه اين نيز مطلق است و شامل همه آن احتمالات مى‏شود.

﴿وَ كَانُوا يَقُولُونَ أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آبَاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ﴾

سخنى است از منكرين معاد كه ريشه و اساسى به جز استبعاد ندارد، و به همين علت استبعاد حشر خود را با حشر پدران خود تاكيد كردند، چون حشر پدران پوسيده به نظر آنان بعيدتر است، و تقدير كلام «او آباؤنا الاولون مبعوثون» است، يعنى آباء و پدران گذشته ما نيز مبعوث مى‏شوند؟

﴿قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِينَ وَ اَلْآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِلىَ مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾

در اين آيه خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور مى‏دهد از استبعاد آنان نسبت به معاد پاسخ داده، آن را تثبيت كند، و آنگاه به ايشان خبر دهد كه در روز قيامت چه زندگيى دارند، طعام و شرابشان چيست؟ طعامشان زقوم و شرابشان حميم است.

و حاصل پاسخ اين است كه: اولين و آخرين هر دو دسته به سوى ميقات روزى معلوم جمع مى‏شوند، و اينكه بين خود و اولين فرق گذاشتند بعث خود را امرى بعيد و بعث آنان را بعيدتر دانستند صحيح نيست.

و كلمه «ميقات» به معناى وقت معينى است، كه امرى را با آن تحديد كنند، و منظور از «يوم معلوم» روز قيامت است كه نزد خدا معلوم است، پس اضافه ميقات به كلمه «يوم معلوم» با اينكه گفتيم خود ميقات به معناى وقت معين است اضافه‏اى است بيانى.

﴿ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا اَلضَّالُّونَ اَلْمُكَذِّبُونَ لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمَالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ﴾

اين آيات تتمه كلامى است كه گفتيم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور بوده با منكرين معاد در ميان بگذارد، و در اين آيات از مال كار آنان در روز قيامت و وضعى كه آن روز دارند، و طعام و شرابى كه دارند خبر مى‏دهد.

و اگر آنان را به خطاب ضالين و مكذبين مخاطب كرد، براى اين بود كه به علت شقاوت و ملاك خسرانشان در روز قيامت اشاره كرده باشد، و آن ملاك اين است كه: ايشان از طريق حق گمراه بودند، و اين گمراهى در اثر استمرارى كه در تكذيب و اصرارى كه بر حنث داشتند در دلهايشان رسوخ كرده، و اگر تنها گمراه بودند و ديگر تكذيب نمى‏داشتند، اميد آن مى‏رفت كه نجات يابند، و هلاك نگردند اما دردشان تنها گمراهى نبود.

و كلمه «من» در جمله «من شجر» ابتدايى است، و در جمله «من زقوم» بيانيه است. احتمال هم دارد «من زقوم» بدل باشد از «من شجر».و ضمير «منها» به شجر و يا به ثمر بر مى‏گردد، و اين دو نام هم جايز است ضمير مؤنث به آن برگردد و هم ضمير مذكر، و بخاطر همين در اينجا ضمير مؤنث به آن برگردانيده، و در آيه بعدى ضمير مذكر آورده، فرموده: ﴿فَشَارِبُونَ عَلَيْهِ﴾، و بقيه الفاظ آيه روشن است. مى‏فرمايد: سپس شما اى گمراهان تكذيب كننده از درختى (و يا از ميوه درختى) از زقوم خواهيد خورد، و شكمها از آن پر خواهيد كرد.

﴿فَشَارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَمِيمِ فَشَارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِيمِ﴾

كلمه «على» در «عليه» كه استعلاء را مى‏رساند در مورد اين آيه مى‏فهماند منظور

نوشيدن بلافاصله بعد از خوردن است، (در فارسى هم مى‏گوييم روى غذا آب نوشيد) و كلمه «هيم» جمع هيماء است، و «هيماء» آن شترى را گويند كه مبتلا به بيمارى هيام - به ضمه هاء - شده باشد، و بيمارى «هيام» آفتى است كه شتران بدان مبتلا مى‏شوند، مانند بيمارى استسقاء (در آدميان) كه حيوان از شدت عطش آب مى‏خورد، ولى رفع عطش نمى‏شود، و هم چنان مى‏نوشد تا بميرد، و يا به معناى درد شديدى است كه بدان مبتلا مى‏گردد، و از شدت درد مى‏ميرد.

بعضى‏ گفته‏اند: منظور از هيم، ريگزار است كه هيچ وقت از آب سير نمى‏شود.

و معناى آيه اين است كه: شما اى گمراهان تكذيب كننده، پس از خوردن از درخت زقوم از آبى جوشان خواهيد نوشيد، مانند نوشيدن شتر هيماء، و يا نوشيدن ريگزار كه هرگز از نوشيدن سيراب نمى‏شود. اين جمله آخرين جمله‏اى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شد كفار را به آن مخاطب سازد.

﴿هَذَا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ﴾

اين است پذيرايى از ايشان در روز دين، يعنى روز جزا، و كلمه «نزل» به معناى هر خوردنى و نوشيدنى است كه ميزبان به وسيله آن از ميهمان خود پذيرايى مى‏كند و حرمتش را پاس مى‏دارد.

و معناى آيه اين است كه: اينها كه در باره طعام و شراب آنان گفتيم، پذيرايى گمراهان تكذيب‏گر است. پس در اينكه عذاب آماده شده آنان را، پذيرايى خوانده، نوعى تهكم و طعنه زدن است، و آيه شريفه كلام خداى تعالى است خطاب به رسول گراميش، چون اگر اين جمله نيز كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود، و خطاب در آن به ضالين بود، بايد مى‏فرمود: «هذا نزلكم - اين است پذيرايى از شما» ولى مى‏بينيم كه فرموده: «اين است پذيرايى از ايشان».

حنث عظیمشرکمیثاقانکار معادزقومضالینحنث عظیم به اطاعت غیر خدا و شرکپیمان فطری عالم ذرعبادت فطری شکسته شدهتکذیب معادانکار بعث و میقات یوم معلومضالین مکذبینزقوم و حمیم روز دین

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن مردويه و ابن عساكر از طريق عروة بن رويم از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده كه گفت: وقتى سوره واقعه نازل شد و در آن آمده: ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ

مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ عمر عرضه داشت: يا رسول اللَّه جمعى كثير از اولين، و اندكى از آخرين؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بيا و بشنو كه اين آيه هم نازل شده: ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾.

آگاه باش كه از آدم تا من جزء ثله اولين است، و امت من ثله آخرين است، و ما هنوز ثله خود را تكميل نكرده‏ايم، وقتى تكميل مى‏شود كه بتوانيم شتران خود را در بيابانهاى سودان بچرانيم. (و يا سودانيان ما را در چراندن شتران كمك كنند) در حالى كه از گويندگان لا اله الا اللَّه باشند، و شهادت دهند كه براى خدا شريكى نيست. سيوطى بعد از نقل اين حديث مى‏گويد: ابن ابى حاتم اين حديث را به وجهى ديگر و بدون سند از عروة بن رويم نقل كرده است‏.

روایتثلةاولینآخرینجابرپاسخ پیامبر به عمراز آدم تا پیامبر ثله اولینلا اله الا الله در تکمیل ثله

توضيحى راجع به روايتى كه بر نسخ آيه : ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ با آيه: ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ دلالت دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت: وقتى آيه ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ نازل شد، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اندوهناك شدند، و پيش خود فكر كردند كه به جز اندكى از ما از امت محمد نيست (چون مى‏فرمايد: مقربون جمع كثيرى از گذشتگان، و اندكى از آيندگانند، و ما آيندگان آن گذشتگانيم) و به همين جهت ظهر همان روز اين آيه نازل شد كه: ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾، تا ثله اولين و ثله آخرين به اندازه هم و مقابل هم شوند، در نتيجه آيه‏ ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ نسخ شد.

مؤلف: زمخشرى در كشاف در تفسير اين آيه مى‏گويد: اگر بگويى كه در حديث آمده همين كه اين آيه نازل شد مسلمانان ناراحت شدند، و هم چنان اظهار ناراحتى مى‏كردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به طور مداوم به پروردگار خود مراجعه مى‏كرد، تا آيه ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ نازل شد، در پاسخ مى‏گويم: اين حديث به دو دليل درست نيست، اول اينكه اين آيه شريفه با كمال وضوح در باره سابقين است، كه مى‏فرمايد: در اولين زياد بودند، و در آخرين كمتر. و آيه دوم كه مصاديق خود را در اولين و آخرين بسيار دانسته مربوط به اصحاب يمين است، و لذا مى‏بينيد كه اين طبقه را و وعده‏اى را كه به ايشان داده با حرف «واو» بر طبقه سابقين و وعده‏اى كه به ايشان داده عطف كرده است (و اگر هر دو آيه راجع به يك طايفه بود، حاجت به عطف نداشت، و ذكر آن طايفه به عنوان اصحاب

يمين تقريبا تكرارى مى‏بود).

دليل دوم اين است كه: نسخ در مورد احكام است، كه ممكن است حكمى از احكام تا مدتى موقت مصلحت داشته باشد، و بعد از آن مدت حكمى ديگر آن را نسخ كند، و اما خبر دادن از يك جريان و يا يك داستان چيزى نيست كه نسخ بپذيرد، و آيات مورد بحث دارد از آينده سابقين و اصحاب يمين خبرهايى مى‏دهد، اينجا چه جاى نسخ است؟.

بعضى‏ ديگر از اين اشكال پاسخ داده‏اند كه: ممكن است روايت را حمل كرد بر اينكه وقتى اصحاب، آيه اولى را كه بين اولين و آخرين فرق مى‏گذاشت شنيدند، گمان كردند امت اسلام هم چنين وضعى دارند، يعنى اصحاب يمين از اين امت اندكى از ايشان است، در نتيجه رستگاران به بهشت در اين امت كمتر از بهشتيان در امت‏هاى گذشته است، لذا آيه شريفه‏ ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ نازل شده، اندوه آنان را از بين برد، و اينكه در حديث آمده كه آيه بعدى آيه قبلى را نسخ كرد، منظورش همين بوده كه آيه دوم آن پندارى را كه مسلمانان نامبرده از آيه اول داشتند از بين برد.

ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه حمل مذكور هيچ شاهد و دليلى در لفظ آيه ندارد، علاوه بر اين، لفظ آيه با آن منافات دارد، و مخصوصا اينكه حمل كردند نسخ را بر ازاله پندار، عبارت خود حديث آن را تحمل نمى‏كند، حال روايت اولى هم مخصوصا از جهت ذيلش حال همين روايت است.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ﴾ مى‏گويد در معناى ولدان اختلاف است، بعضى گفته‏اند همان فرزندان اهل دنيا هستند، كه (به خاطر كوچكى سن) نه حسناتى دارند تا مستقلا براى خود پاداشى داشته باشند، و نه گناهانى تا عقاب شوند، ناگزير اين پست را به آنان محول كرده‏اند.

آنگاه مى‏گويد: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم روايت شده كه وقتى پرسيدند اطفال مشركين در آخرت چه وضعى دارند؟ فرمود: خدمتگزاران اهل بهشتند.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از حسن نقل كرده، ليكن روايتش ضعيف و غير قابل اعتماد است‏.

نسخثلةنقد روایتاخبارولداننسخ در اخبار نه در احکامولدان خدمتگزار بهشت

رواياتى در ذيل آيات مربوط به بهشت و نعمت‏هاى بهشتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا در كتاب «صفة الجنة»، و بزار، ابن مردويه، و بيهقى در كتاب «البعث»، از عبد اللَّه بن مسعود روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به من فرمود: همين كه در بهشت نگاهت به مرغى بيفتد و هوس بريان شده آن را بكنى، همان مرغ در حالى كه بريان شده پيش رويت مى‏افتد.

مؤلف: در اين معنا روايات بسيارى رسيده و در بعضى از آنها آمده كه مؤمن هوس هر چيز را بكند برايش حاضر مى‏شود، و او از آن چيز مى‏خورد، و بقيه‏اش به همان حالت اول بر مى‏گردد، مثلا اگر مرغ باشد به سوى محل خود پرواز مى‏كند، و تازه در بين مرغان افتخار هم مى‏كند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه ﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ تَأْثِيماً﴾ امام فرموده: لغو و تاثيم عبارت است از فحش و دروغ و غنا.

مؤلف: شايد مراد از «غنا»، لهو باشد، و ممكن هم هست كلمه غنا تصحيف شده «خناء» باشد، يعنى ناقل حديث آن را درست ننوشته باشد و خناء به معناى ناسزاگويى و فحش است.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ﴾ نقل مى‏كند كه امام فرمود: اصحاب يمين عبارتند از على بن ابى طالب و شيعيان او.

مؤلف: اين روايت نظر دارد به رواياتى كه در تفسير آيه‏ ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ﴾وارد شده، كه در آن روايات كلمه يمين به امام حق معنا شده. و معناى روايت قمى اين مى‏شود كه: يمين، على (علیه السلام) است، و اصحاب يمين اصحاب آن جناب و شيعيان او هستند. و به هر حال روايت از باب نشان دادن مصداق بارز آيه است، نه اينكه بخواهد بفرمايد آيه شريفه در خصوص على (علیه السلام) و شيعيانش نازل شده.

باز در آن كتاب در ذيل آيه‏ ﴿فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ﴾ آمده كه اين سدر درختى است كه نه برگ دارد و نه خار، و وقتى امام صادق (علیه السلام) آيه‏ ﴿وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ﴾ را تلاوت كرد، در معنايش فرمود يعنى رويهم چيده شده‏.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، و بيهقى در كتاب «البعث»، از ابى امامه روايت كرده‏اند كه گفت: اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همواره مى‏گفتند خداى تعالى هميشه ما را به وسيله دهاتى‏ها سود مى‏رساند، دهاتى‏ها به شهر مى‏آيند و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مسائلى مى‏پرسند و ما استفاده مى‏كنيم، هم چنان كه روزى يك اعرابى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه قرآن كريم نام درختى موذى را برده، و ما انتظار نداشتيم كه در بهشت درختى موذى وجود داشته باشد، و صاحبش را اذيت كند. حضرت پرسيد: كدام درخت است؟ اعرابى گفت: درخت سدر، كه داراى خار است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: مگر قرآن نفرموده: ﴿فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ﴾ ؟ خودش فرموده كه خدا آن را خضد مى‏كند، يعنى خارش را از آن مى‏گيرد، و به جاى دانه دانه‏هاى خارش ميوه به آن مى‏دهد، آرى سدر بهشتى ميوه‏اى مى‏آورد وقتى آن را مى‏شكافند هفتاد و دو رقم طعام داخل آن است، طعامهايى كه هيچ يك به رنگ ديگرى نيست‏.

و در مجمع البيان مى‏گويد: عامه از على (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه شخصى نزد آن جناب اين آيه را خواند «و طلح منضود» حضرت فرمود: طلح نيست بلكه آيه شريفه ﴿طَلْحٍ مَنْضُودٍ﴾ است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ نَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِيمٌ﴾، شخصى عرضه داشت: چرا پس قرآن را تغيير نمى‏دهيد، تا همه بخوانند «و طلع» ؟فرمود: قرآن امروز به هم خورده نمى‏شود، اين روايت را فرزند آن جناب حسن بن على (علیه السلام) و قيس بن سعد نيز از آن جناب نقل كرده‏اند.

و در الدر المنثور است كه: عبد الرزاق، فاريابى، هناد، عبد بن حميد، و ابن مردويه، از على بن ابى طالب روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه «و طلح منضود» فرمود: منظور موز است‏.

و در مجمع البيان گفته: در خبر آمده كه در بهشت درختى است كه يك نفر سواره اگر بخواهد سايه آن را طى كند، و صد سال راه برود باز هم آن را طى نخواهد كرد، و شما اگر خواستيد بخوانيد ﴿وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ﴾. و نيز در خبر آمده كه هواى بهشت همواره مانند هواى صبحگاهان تابستان نه سرد است و نه گرم‏.

مؤلف: روايت اولى در الدر المنثور از ابى سعيد و انس و غير آن دو از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده‏.

و در روضه كافى به سندى كه به على بن ابراهيم دارد، از او، از ابن محبوب، از محمد بن اسحاق مدنى، از امام ابى جعفر (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه در آن وصف بهشت و اهل بهشت را توصيف كرده، فرموده: اهل بهشت به زيارت يكديگر مى‏روند، و در بهشت همگى در زير سايه‏هاى كشيده شده‏اى كه هوايش و روشنيش مانند هوا و روشنى ما بين طلوع فجر و طلوع خورشيد، و بلكه پاكيزه‏تر از آن است متنعم مى‏شوند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً﴾ فرموده: منظور حور العين در بهشت است، ﴿فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَاراً عُرُباً﴾ فرمود: يعنى جز به زبان عربى سخن نمى‏گويند.

و در الدر المنثور است كه: ابن ابى حاتم، از جعفر بن محمد، از پدرش روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معناى كلمه «عربا» فرمود: كلام حوريان بهشت عربى است‏.

مؤلف: و در رواياتى ديگر آمده كه كلمه «عرب» جمع عروب است، كه به معناى زن با ناز و كرشمه است‏.

و نيز در همان كتاب است كه مسدد در مسند خود، و ابن منذر و طبرانى و ابن مردويه، به سند حسن از ابى بكره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾ فرمود: اين دو گروه هر دو در اين امتند و منظور، اولين اين امت و آخرين آنند.

مؤلف: اين معنا در روايات بسيارى وارد شده و ليكن ظاهر آيات اين سوره اين است كه تقسيم‏بندى آن مربوط به تمام بشر است، نه مخصوص به اين امت و شايد مراد اين روايات اين باشد كه در اين امت نيز از هر قسمى مصداقى هست، هر چند كه اين احتمال از ظاهر

روايات بعيد است، و همچنين مراد از رواياتى كه وارد شده كه اصحاب يمين اصحاب امير المؤمنينند، و رواياتى كه دارد اصحاب شمال دشمنان آل محمدند، خواسته‏اند بيان مصداق كنند.

و در محاسن به سند خود از معاوية بن وهب از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب از نوشيدن به يك نفس پرسيدم، حضرتش آن را مكروه دانست و فرمود: اين شرب، شرب هيم است، پرسيدم هيم چيست؟ فرمود شتر.

و نيز در آن كتاب به سند خود از حلبى از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه گفت: آن جناب كراهت داشت از اينكه مردم شبيه به هيم باشند، و آنگاه گفت: پرسيدم: هيم چيست؟ فرمود: ريگ‏.

مؤلف: اين هر دو معنا در رواياتى ديگر نيز آمده‏.

روایات بهشتاصحاب یمینسدرطلحمصداقروایات نعم بهشتیاصحاب یمین و امام حقروایات نبوی و اهل بیت

توبیخ منکران معاد، ربوبیت، و کرامت قرآن در واقعه ۵۷-۹۶ آیات ۵۷–۹۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان پس از طوایف سه‌گانه به حجت‌های خلق و ربوبیت و وصف قرآن بازمی‌گردد.

نَحْنُ خَلَقْنَٰكُمْ فَلَوْلَا تُصَدِّقُونَ
ماييم كه شما را آفريده‌ايم، پس چرا تصديق نمى‌كنيد؟
أَفَرَءَيْتُم مَّا تُمْنُونَ
آيا آنچه را [كه به صورت نطفه‌] فرو مى‌ريزيد ديده‌ايد؟
ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُۥٓ أَمْ نَحْنُ ٱلْخَٰلِقُونَ
آيا شما آن را خلق مى‌كنيد يا ما آفريننده‌ايم؟
نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ ٱلْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ
ماييم كه ميان شما مرگ را مقدر كرده‌ايم و بر ما سبقت نتوانيد جست؛
عَلَىٰٓ أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَٰلَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِى مَا لَا تَعْلَمُونَ
[و مى‌توانيم‌] امثال شما را به جاى شما قرار دهيم و شما را [به صورت‌] آنچه نمى‌دانيد پديدار گردانيم.
وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ ٱلنَّشْأَةَ ٱلْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ
و قطعاً پديدار شدن نخستين خود را شناختيد؛ پس چرا سر عبرت گرفتن نداريد؟
أَفَرَءَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ
آيا آنچه را كشت مى‌كنيد، ملاحظه كرده‌ايد؟
ءَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُۥٓ أَمْ نَحْنُ ٱلزَّٰرِعُونَ
آيا شما آن را [بى‌يارى ما] زراعت مى‌كنيد، يا ماييم كه زراعت مى‌كنيم؟
لَوْ نَشَآءُ لَجَعَلْنَٰهُ حُطَٰمًۭا فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ
اگر بخواهيم قطعاً خاشاكش مى‌گردانيم، پس در افسوس [و تعجب‌] مى‌افتيد.
إِنَّا لَمُغْرَمُونَ
[و مى‌گوييد:] «واقعاً ما زيان زده‌ايم،
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ
بلكه ما محروم شدگانيم.»
أَفَرَءَيْتُمُ ٱلْمَآءَ ٱلَّذِى تَشْرَبُونَ
آيا آبى را كه مى‌نوشيد ديده‌ايد؟
ءَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ ٱلْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ ٱلْمُنزِلُونَ
آيا شما آن را از [دل‌] ابر سپيد فرود آورده‌ايد، يا ما فرودآورنده‌ايم؟
لَوْ نَشَآءُ جَعَلْنَٰهُ أُجَاجًۭا فَلَوْلَا تَشْكُرُونَ
اگر بخواهيم آن را تلخ مى‌گردانيم، پس چرا سپاس نمى‌داريد؟
أَفَرَءَيْتُمُ ٱلنَّارَ ٱلَّتِى تُورُونَ
آيا آن آتشى را كه برمى‌افروزيد ملاحظه كرده‌ايد؟
ءَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَآ أَمْ نَحْنُ ٱلْمُنشِـُٔونَ
آيا شما [چوب‌] درخت آن را پديدار كرده‌ايد، يا ما پديدآورنده‌ايم؟
نَحْنُ جَعَلْنَٰهَا تَذْكِرَةًۭ وَمَتَٰعًۭا لِّلْمُقْوِينَ
ما آن را [مايه‌] عبرت و [وسيله‌] استفاده براى بيابانگردان قرار داده‌ايم.
فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ
پس به نام پروردگار بزرگت تسبيح گوى.
۞ فَلَآ أُقْسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ
نه [چنين است كه مى‌پنداريد]، سوگند به جايگاه‌هاى [ويژه و فواصل معيّن‌] ستارگان.
وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٌۭ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ
اگر بدانيد، آن سوگندى سخت بزرگ است!
إِنَّهُۥ لَقُرْءَانٌۭ كَرِيمٌۭ
كه اين [پيام‌] قطعاً قرآنى است ارجمند،
فِى كِتَٰبٍۢ مَّكْنُونٍۢ
در كتابى نهفته،
لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ
كه جز پاك‌شدگان بر آن دست ندارند،
تَنزِيلٌۭ مِّن رَّبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
وحيى است از جانب پروردگار جهانيان.
أَفَبِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَنتُم مُّدْهِنُونَ
آيا شما اين سخن را سبك [و سست‌] مى‌گيريد؟
وَتَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ
و تنها نصيب خود را در تكذيب [آن‌] قرار مى‌دهيد؟
فَلَوْلَآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلْحُلْقُومَ
پس چرا آنگاه كه [جان شما] به گلو مى‌رسد،
وَأَنتُمْ حِينَئِذٍۢ تَنظُرُونَ
و در آن هنگام خود نظاره گريد -
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَٰكِن لَّا تُبْصِرُونَ
و ما به آن [محتضر] از شما نزديكتريم ولى نمى‌بينيد-
فَلَوْلَآ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ
پس چرا، اگر شما بى‌جزا مى‌مانيد [و حساب و كتابى در كار نيست‌]،
تَرْجِعُونَهَآ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
اگر راست مى‌گوييد، [روح‌] را برنمى‌گردانيد؟
فَأَمَّآ إِن كَانَ مِنَ ٱلْمُقَرَّبِينَ
و اما اگر [او] از مقربان باشد،
فَرَوْحٌۭ وَرَيْحَانٌۭ وَجَنَّتُ نَعِيمٍۢ
[در] آسايش و راحت و بهشت پر نعمت [خواهد بود].
وَأَمَّآ إِن كَانَ مِنْ أَصْحَٰبِ ٱلْيَمِينِ
و اما اگر از ياران راست باشد،
فَسَلَٰمٌۭ لَّكَ مِنْ أَصْحَٰبِ ٱلْيَمِينِ
از ياران راست بر تو سلام باد.
وَأَمَّآ إِن كَانَ مِنَ ٱلْمُكَذِّبِينَ ٱلضَّآلِّينَ
و اما اگر از دروغزنان گمراه است،
فَنُزُلٌۭ مِّنْ حَمِيمٍۢ
پس با آبى جوشان پذيرايى خواهد شد،
وَتَصْلِيَةُ جَحِيمٍ
و [فرجامش‌] درافتادن به جهنم است.
إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ حَقُّ ٱلْيَقِينِ
اين است همان حقيقت راست [و] يقين.
فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ
پس به نام پروردگار بزرگ خود تسبيح گوى.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه رشته كلام خداى سبحان منتهى شد به بيان عاقبت امر طوايف سه‏گانه، كه آخرين ايشان اصحاب شمال بود، و فرمود: عاملى كه ايشان را به چنين سرنوشتى سوق داد يكى شكستن عهدى بود كه در ازل سپرده بودند كه به مراسم عبوديت قيام كنند، و ديگرى تكذيب بعث و جزا بود، و نيز بعد از آنكه رسول گرامى خود را دستور داد به اينكه گفتار آنان را

با تقرير بعث و جزا و بيان كيفرها و پاداشهاى قيامت رد كند، اينك در اين آيات ايشان را بر سر اينكه معاد و جزا را انكار كردند توبيخ مى‏كند، به اينكه آورنده خبر بعث و جزا خدا است، كه آفريدگار ايشان و مدبر امر ايشان و كسى است كه مرگ و ايجاد بعد از مرگ را برايشان مقدر كرده، او مى‏داند كه از آغاز خلقتشان تا منتها اليه امرشان چه حوادثى بر آنان جريان مى‏يابد، و نيز توبيخ مى‏كند به اينكه آن كتابى كه ايشان را از معاد خبر مى‏دهد قرآن كريم است، كه از بازيچه دست شيطانها شدن و اولياى گمراه آنان مصون است.

سپس دوباره بر سر سخن شده حال طوايف سه‏گانه را يك بار ديگر بيان مى‏كند، و خاطر نشان مى‏سازد كه اختلاف احوالى كه اين طوايف دارند، از روز مرگشان شروع مى‏شود.

و در اينجا سوره خاتمه مى‏يابد.

طوايف سه‌گانهمعادتكذيبقرآنمرگتوبیخ انکار معاد و جزا.بعث و جزا.عهد ازلی عبودیت.تکذیب بعث.قرآن مصون از تسویل شیطان.اختلاف احوال از روز مرگ.

بيان جهت اينكه لازمه اعتقاد به آفريدگان تصديق قيامت و معاد است ﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ فَلَوْ لاَ تُصَدِّقُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ فَلَوْ لاَ تُصَدِّقُونَ﴾

سياق اين آيه سياق گفتگو در باره قيامت و جزا است، در زمينه‏اى سخن مى‏گويد كه مشركين قيامت و جزا را انكار و تكذيب كرده بودند، و در چنين زمينه‏اى جمله‏ ﴿فَلَوْ لاَ تُصَدِّقُونَ﴾ تحريك و تشويق به تصديق مساله معاد و ترك تكذيب آن است، و به طورى كه از حرف «فاء» كه بر سر جمله مذكور درآمده استفاده مى‏شود جمله قبلى تعليل اين جمله است، و خلاصه مى‏فهماند اينكه شما را تشويق مى‏كنيم به تصديق معاد، و دست برداشتن از تكذيب و انكار آن، علتش اين است كه آخر ما خالق شما هستيم، (ما شما را آفريده‏ايم، پس چرا گفته ما را در باره معاد تصديق نمى‏كنيد؟).

خواهيد گفت: به چه جهت خلقت خدا ايجاب مى‏كند كه مردم جزا و آمدن قيامت و وجود معاد را تصديق كنند؟ جواب مى‏گوييم به دو جهت:

اول اينكه: وقتى خداى تعالى پديد آورنده انسانها از هيچ و پوچ باشد او مى‏تواند براى بار دوم هم ايشان را خلق كند، هم چنان كه در جاى ديگر همين مطلب را آورده مى‏فرمايد: ﴿قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ﴾.

جهت دوم اينكه: وقتى پديد آورنده مردم و مدبر امورشان و كسى كه خصوصيات و امرشان را او تقدير و اندازه‏گيرى مى‏كند خداى تعالى است، پس او به آنچه با آنها مى‏كند و

حوادثى كه برايشان پيش مى‏آورد داناتر است، و چون داناتر است وقتى به ايشان خبر مى‏دهد كه به زودى مبعوثشان مى‏كند، و بعد از مردن بار ديگر زنده‏شان نموده جزاى اعمالشان را چه خير و چه شر مى‏دهد، ديگر چاره‏اى جز تصديقش ندارند، پس هيچ عذرى براى تكذيب كنندگان خبرهايى كه او در كتابش داده باقى نمى‏ماند، و يكى از آن خبرها بعث و جزا است، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿أَ لاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ﴾و نيز فرموده: ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ﴾.

پس حاصل مفاد آيه اين شد كه: ما شما را خلق كرده‏ايم، و مى‏دانيم كه با شما چه مى‏كنيم، و به زودى آنچه بنا داريم در باره شما انجام خواهيم داد، و اينك به شما خبر مى‏دهيم كه به زودى زنده‏تان مى‏كنيم، و در برابر آنچه مى‏كرديد جزايتان خواهيم داد، با اين حال چرا خبرهايى را كه در كتاب نازل بر شما به شما مى‏دهيم تصديق نمى‏كنيد؟

در اين آيه و آيات بعديش التفاتى از غيبت به خطاب بكار رفته، چون قبلا مردم غايب فرض شده بودند، مى‏فرمود: ﴿هَذَا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ﴾ اين پذيرايى از ايشان است در روز جزا، ولى در ابتداى آيات مورد بحث مردم مخاطب قرار گرفته‏اند، روى سخن به ايشان كرده مى‏فرمايد: ﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ﴾، و اين دگرگون كردن سياق براى اين بوده كه در آيات مورد بحث بناى توبيخ آنان را داشته، و در توبيخ، خطاب مؤكدتر از غيبت است، و گفتن اينكه شما چنين و چنانيد مؤثرتر از گفتن ايشان چنين و چنانند مى‏باشد.

﴿أَ فَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ﴾

كلمه «تمنون» مضارع جمع حاضر از مصدر امناء است، و «امناء» به معناى ريختن نطفه است، كه منظور از آن در اينجا ريختن در رحم زنان است، و معناى آيه اين است كه: به من خبر دهيد در خلقت انسانها شما پدران و مادران غير از ريختن نطفه چه نقشى داريد؟

﴿أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلْخَالِقُونَ﴾

آيا شما آن نطفه را به صورت انسانى مثل خود در مى‏آوريد، يا خالق آن ماييم و تبديلش به صورت بشر به دست ما صورت مى‏گيرد؟

خلقناكمتصديق معادنطفهالتفات خطاباحياءخلقت اول دلیل امکان معاد.تصدیق قیامت لازم خلقت.معاد و جزا.تکذیب مشرکین.خالق داناتر به تقدیر خلق.احیای دوباره.ربوبیت و تدبیر.

مرگ تقدير شده است و ناشى از غلبه اسباب زوال بر قدرت و اراده خداوند نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾

آرى‏ تدبير امور خلق به جميع شؤون و خصوصياتش از لوازم خلقت و افاضه وجود است، وقتى خداى تعالى به انسان هستى مى‏دهد، هستى محدود مى‏دهد، از همان اولين لحظه تكوينش تا آخرين لحظه زندگى دنيائيش، و تمامى خصوصياتى كه در طول اين مدت به خود مى‏گيرد و رها مى‏كند، همه از لوازم آن محدوديت است، و جز و آن حد است و به تقدير و اندازه‏گيرى و تحديد خالق عز و جلش است، كه يكى از آن خصوصيات هم مرگ او است، پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديرى از خدا است، نه اينكه خدا نتوانسته انسان را براى هميشه آفريده باشد، و چون او از چنين خلقتى عاجز بوده، و قدرتش همين قدر بوده كه آفريده‏اش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العياذ باللَّه).

و نه اينكه خدا او را براى هميشه زنده ماندن خلق كرده باشد، و ليكن اسباب و عوامل مخرب و ويرانگر بر اراده خداى عز و جل غلبه كرده، و مخلوق او را بميراند، چون لازمه اين دو فرض اين است كه: قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد، در فرض اول نتوانسته باشد دوام بيشترى به مخلوق زنده‏اش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته باشد از هجوم عوامل ويرانگر جلوگيرى كند، و اين در مورد خداى تعالى محال است، براى اينكه قدرت او مطلق و اراده‏اش شكست‏ناپذير است.

از اين بيان روشن شد كه منظور از جمله ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ﴾ اين است كه بفهماند اولا مرگ حق است، و در ثانى مقدر از ناحيه او است، نه اينكه مقتضاى نحوه وجود يك موجود زنده باشد، بلكه خداى تعالى آن را براى اين موجود مقدر كرده، يعنى او را آفريده تا فلان مدت زنده بماند، و در رأس آن مدت بميرد.

و نيز روشن گرديد كه مراد از جمله «و ما نحن بمسبوقين» - با در نظر گرفتن اينكه كلمه سبق به معناى غلبه و مسبوق به معناى مغلوب است - اين است كه: ما در عروض مرگ بر

يك مخلوق زنده از عوامل ويرانگر شكست نمى‏خوريم، و چنان نيست كه حياتى دائمى به شما افاضه كنيم، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه كنند، و حياتى را كه ما خواسته‏ايم هميشه باشد، باطل سازند.

تقدير مرگمسبوقينقدرت مطلقاجلمرگ مقدر الهی است نه غلبه اسباب.قدرت مطلق و عدم مسبوقیت.اجل معین حیات.تحدید وجود از لوازم خلقت.حیات محدود مقدر.

حكمت و غرض از تقدير مرگ: تبديل امثال، و انشاء مجدد اموات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾

كلمه «على» متعلق است به جمله «قدرنا»، و جمله جار «على» و مجرور «ان نبدل» در واقع حال است براى «قدرنا»، و معنايش اين است كه: ما مرگ را بين شما مقدر كرديم، در حالى كه آن مرگ بر اين اساس تقدير شد كه جا براى امثال شما باز شود، و ديگران جاى شما را بگيرند، و شما را در خلقتى ديگر كه نمى‏دانيد در آوريم.

و كلمه «امثال» جمع مثل - به كسره ميم و سكون ثاء - است، و مثل هر چيزى عبارت است از چيزى كه در نوعيت با آن يكى باشد، و ساده‏تر بگويم: فردى ديگر از نوع آن باشد مانند زيد كه مثل عمرو است، يعنى فردى ديگر از نوع انسان است، و مراد از جمله‏ ﴿أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾ اين است كه: شما را با امثالى از بشر تبديل كنيم، و يا امثال شما را بجاى شما تبديل كنيم، و به هر حال معناى آن اين است كه: جماعتى از بشر را با جماعتى ديگر، نسلى را با نسلى ديگر عوض و تبديل كنيم، اخلاف بيايند و جاى اسلاف را بگيرند.

كلمه «ما» در جمله‏ ﴿وَ نُنْشِئَكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ موصوله است، و مراد از آن خلقت است، و جمله عطف است بر جمله «نبدل»، و تقدير كلام چنين است: «على ان نبدل امثالكم و على ان ننشئكم» يعنى ما مرگ را بر اين اساس مقدر كرديم كه نسلى ديگر مثل شما را جايگزين شما كنيم، و بر اين اساس كه به شما خلقتى ديگر دهيم كه نمى‏دانيد چگونه است، و آن خلقت ديگر عبارت است از هستى آخرتى كه از جنس هستى ناپايدار دنيا نيست.

و حاصل معناى دو آيه اين است كه: مرگ در بين شما به تقديرى از ما مقدر شده، نه اينكه ناشى از نقصى در قدرت ما باشد، به اين معنا كه ما نتوانيم وسيله ادامه حيات را براى شما فراهم كنيم و نه اينكه اسباب ويرانگر و مرگ و ميرآور بر اراده ما غالب شده، و ما را در حفظ حيات شما عاجز كرده باشد، بلكه خود ما شما را بر اين اساس آفريديم كه پس از أجلى معين بميريد، چون خلقت ما بر اساس تبديل أمثال است يعنى طبقه‏اى بميرند، و جا براى طبقه‏اى ديگر باز كنند، اسلاف را بميرانيم و اخلاف را به جاى آنان بگذاريم، و نيز بر اين اساس است كه بعد از مردن شما خلقتى ديگر وراى خلقت ناپايدار دنيوى به شما بدهيم، پس مرگ عبارت است از انتقال از خانه‏اى به خانه‏اى ديگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر، نه اينكه

عبارت باشد از انعدام و فناء.

بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كلمه «امثال» در آيه شريفه جمع مثل - به دو فتحه - باشد، كه به معناى وصف است، و در نتيجه دو جمله‏ ﴿عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ﴾ و ﴿نُنْشِئَكُمْ...﴾ هر دو يك معنا را افاده كنند، و آن اين است كه ما مرگ را بر اين اساس مقدر كرده‏ايم كه اوصافتان را دگرگون سازيم، و در آخرت به خلقتى شما را مبعوث كنيم كه خودتان نمى‏دانيد، مثلا بعضى از شما را به صفت و شكل سگ محشور كنيم، بعضى ديگر را به صورت خوك و يا اشكال و صور ديگر، بعد از آنكه در دنيا بر صفت انسان بوديد، ولى معناى قبلى جامع‏تر و پرفايده‏تر است.

تبديل امثالانشاءنشأه آخرتمرگ انتقالمرگ انتقال به نشأه دیگر.انشاء در خلقت آخرتی.هستی آخرتی غیر دنیا.انشاء مجدد اموات.تبدیل امثال نسل‌ها.

توضيح اينكه چگونه علم به دنيا و خصوصيات آن مستلزم اذعان به معاد است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُولىَ فَلَوْ لاَ تَذَكَّرُونَ﴾

مراد از «نشاه اولى» دنيا است، و مراد از «علم به آن»، علم به خصوصيات آن است، كه مستلزم اذعان به نشاه‏اى ديگر و جاودانه است، نشاه‏اى كه در آن به اعمال جزا مى‏دهند، براى اينكه از نظام حيرت‏انگيز عالم دنيا اين معنا به طور يقين به دست مى‏آيد كه لغو و باطلى در عالم هستى نيست، و قطعا براى اين نشاه فانى غايت و هدفى است باقى، و نيز از ضروريات نظام دنيا اين است كه مى‏بينيم هر موجودى به سوى سعادت نوعيه‏اش هدايت شده، و انسانها هم بايد از طريق بعث رسل و تشريع شرايع و توجيه امر و نهى به سوى سعادتشان هدايت شوند، و اين نيز صورت نمى‏گيرد مگر اينكه در برابر اعمال نيك پاداشى و در مقابل اعمال زشت كيفرى مقرر شود، و چون دنيا براى پاداش و كيفر تنگ است، ناگزير بايد در عالمى ديگر كه همان نشاه آخرت است صورت بپذيرد (به آيه 27 و 28 از سوره _ ص مراجعه شود).

و اما اينكه چگونه ممكن است انسانها يك بار ديگر زنده شوند، دليل اين امكان نيز در همين نشاه دنيا است، چون در اين نشاه ديدند و فهميدند كه آن خدايى كه اين عالم را از كتم عدم به هستى آورد، و چنين قدرتى داشت، او بر ايجاد بار دومش نيز قادر است: ﴿قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ و اين خود برهانى است بر امكان معاد، و بر طرف كردن استبعاد منكرين آن.

و كوتاه سخن اينكه: با علم به نشاه دنيا براى انسانها علمى نيز به مبادى اين برهان پيدا مى‏شود، برهانى كه امكان بعث را اثبات مى‏كند، و استبعادى را كه منكرين نسبت به

آن دارند برطرف مى‏سازد، پس با اثبات امكان ديگر استبعاد معنايى ندارد.

نشأه اوليتذكرامكان معادنظام دنياجزانشأه اولی = دنیا.نشأه جاودانه جزا.نظام دنیا بدون لغو.پاداش و کیفر.بعث رسل برای سعادت.امکان معاد از خلق اول.علم به نشأه اولی.فلو لا تذکرون.

بيان اينكه آيه: ﴿وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُولىَ فَلَوْ لاَ تَذَكَّرُونَ﴾ مبتنى بر قياس نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين برهان - به طورى كه ملاحظه كرديد - برهان بر امكان حشر بدنها است، و حاصلش اين است كه: بدنى كه در قيامت زنده مى‏شود، و پاداش يا كيفر مى‏بيند مثل بدن دنيوى است، و وقتى جايز باشد بدنى دنيايى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخروى نيز ممكن است خلق و زنده گردد، چون اين بدن مثل آن بدن است، و حكم امثال در جواز و عدم جواز، يكى است.

و تعجب از زمخشرى است كه در تفسير اين آيه گفته است: اين آيه دلالت دارد بر اينكه قياس، عملى است صحيح، براى اينكه منكرين معاد را توبيخ مى‏كند كه چرا قياس نكرديد، و با مقايسه نشاه آخرت به نشاه دنيا به امكان آن پى نبرديد؟.

و تعجب ما از اين جهت است كه وى ميان قياس برهانى و قياس فقهى فرق نگذاشته، آنچه در آيه شريفه آمده قياسى است برهانى و منطقى، و آنچه وى برايش استدلال كرده قياسى است فقهى كه (اولا آيه شريفه هيچ دلالتى بر حجيت و اعتبار آن ندارد، و ثانيا قياس برهانى مفيد علم است، و قياس فقهى) مفيد ظن است، و هيچ ربطى بهم ندارند.

در روح المعانى در ذيل آيه شريفه كه فرموده: ﴿فَلَوْ لاَ تَذَكَّرُونَ﴾ مى‏گويد: چرا متوجه نمى‏شويد، كه آن كس كه قادر بر خلقت نشاه اول است نسبت به نشاه دوم قادرتر است، براى اينكه صنع آن كمتر است و كار كمترى مى‏برد، زيرا در نشاه اول چيزى در دست نبود، ولى در نشاه دوم مواد اصلى در دست است، و هر موجودى فرمولش معين شده و الگويش مشخص گشته، و بنابراين استدلالى كه با آيه شريفه كرده‏اند براى اعتبار قياس درست مى‏شود، و ليكن بعضى اشكال كرده‏اند كه آيه تنها دلالت دارد بر قياس اولويت، نه بر قياس اصطلاحى، چون آنچه در آيه آمده قياس اولويت است. ساده‏تر اينكه: آيه تنها مى‏فرمايد خدا به طريق اولى قادر بر بعث است‏.

همان اشكالى كه به زمخشرى وارد بود به وى نيز وارد است، به اضافه اين اشكال كه قياس در آيه، قياس اولويت هم نيست، زيرا جامع بين نشاه اولى و نشاه آخرت اين است كه: اين دو نشاه مثل همند، و مبدأ قياس اين است كه حكم امثال در جواز و عدم جواز يكى است.

و اما اينكه گفت بپا كردن نشاه قيامت كار كمترى مى‏برد، چون مواد اصلى و فرمول هر موجود در دست است، اين نيز ممنوع است، چون مواد اصلى همانطور كه پديد آمدنش احتياج به افاضه وجود دارد، بقايش نيز محتاج به افاضه وجود است، و همچنين فرمول هر موجود همانطور كه اصل پديده‏اش احتياج به افاضه الهى دارد، بقايش نيز محتاج افاضه او است، پس براى خداى تعالى نشاه اول و دوم هيچ فرقى ندارد، اينجاست كه بطلان قياس اولويت هم روشن مى‏شود.

و اما اينكه گفت: نشاه اول بدون الگو بود، و نشاه دوم الگو دارد، اين نيز صحيح نيست، و در حقيقت ميان مثل و مثال خلط كرده، چون بدن آخرتى از اين نظر كه بدن است مثل بدن دنيوى است، نه مثال آن، وقتى مثال آن مى‏شود كه همه آن خصوصيات و اجزا كه بدن دنيوى داشت از سلولها و گلبولها و ساير مواد داشته باشد، و در آن صورت ديگر بدن اخروى نمى‏شود، بلكه همان بدن دنيوى است، و فرض ما اين است كه بدن در آن روز بدنى است اخروى، چيزى كه هست مثل بدن دنيوى است.

حال اگر بگويى: اگر بدن اخروى مثل بدن دنيوى باشد، با در نظر گرفتن اينكه مثل هر چيزى غير آن چيز است بايد انسان در آخرت غير انسان در دنيا باشد، چون مثل آن است نه عين آن.

در پاسخ مى‏گوييم: در مباحث سابق مكرر گذشت كه شخصيت انسان به روح او است، نه به بدنش، و روح هم با مرگ منعدم نمى‏شود، آنچه با مرگ فاسد مى‏شود بدن است، كه اجزايش متلاشى مى‏گردد، پس اگر همين بدن براى نوبت دوم ساخته و پرداخته شد، مثل همان بدنى كه در دنيا بود، و روح آدمى بدان متعلق گشت، انسان عين انسانى خواهد شد كه در دنيا مى‏زيست، هم چنان كه مى‏بينيم زيد در حال پيرى عين زيد در حال جوانى است، با اينكه از دوره جوانيش تا دوره پيريش چند بار بدنش عوض شده و هر لحظه در حال عوض شدن است، و اين وحدت شخصيت را همان روح او حفظ كرده است.

قياس برهانيمثلروحبدن اخرويزمخشريقیاس برهانی در برابر قیاس فقهی زمخشری.امکان حشر بدن‌ها.شخصیت به روح نه بدن.بدن اخروی مثل دنیوی.روح حافظ وحدت شخصیت.بدن متلاشی می‌شود روح نه.نقد روح المعانی و اولویت.

اثبات ربوبيت پروردگار با بر شمردن سه تا از مهمترين حوائج مردم: زراعت، آب و آتش‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ... مَحْرُومُونَ﴾

بعد از آنكه منكرين معاد را به كيفيت خلقتشان و تقدير مرگ و مير در بينشان تذكر داد، و فرمود كه: همه اينها مقدمه است براى معاد و جزا، و نيز همه اينها از لوازم ربوبيت خداى تعالى است، از اين آيه به بعد شروع مى‏كند به شمردن سه تا از مهمترين حوايج زندگيشان: يكى مساله زراعتى است كه با آن قوت خود را فراهم مى‏كنند، دوم آب است كه آن را مى‏نوشند، و سوم آتش است كه با آن گرم مى‏شوند و بسيارى از حوايج خود را به وسيله

آن فراهم مى‏سازند، و به اين وسيله ربوبيت خود را براى آنان اثبات مى‏كند، پس ربوبيت چيزى، به جز تدبير مالك امور ملك خود را نمى‏باشد.

نخست مى‏فرمايد: ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ﴾ كلمه «حرث» كه مصدر فعل «تحرثون» است به معناى كار كردن در زمين يعنى شخم و پاشيدن بذر است. ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ﴾ آيا اين شماييد كه آن را مى‏رويانيد و رشد مى‏دهيد به حدى كه دانه بدهد؟ (يا كار شما تنها افشاندن تخم است)، و ضمير «ها» در جمله «تزرعونه» به بذر و يا به زراعت بر مى‏گردد، و در سابق كلمه بذر و نيز كلمه زراعت ذكر نشده بود، تا ضمير به آن برگردد، ولى از زمينه كلام معلوم است (و اين تنها در اينجا نيست كه ضمير به چيزى برگشته كه در كلام نيامده، در قرآن كريم موارد نظير آن بسيار است) ﴿أَمْ نَحْنُ اَلزَّارِعُونَ﴾، و يا اينكه ما افشانده شما را مى‏رويانيم و نمو مى‏دهيم، تا به حدى كه كامل شود، و دانه دهد، ﴿لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَاماً﴾ و اگر نمى‏خواستيم شما را روزى دهيم، و زراعت را به ثمر برسانيم، مى‏توانستيم آن را گياهى به درد نخور كرده، قبل از رسيدن به ثمر بخشكانيم، و با وزش بادها خرد و متلاشى كنيم، «فظلتم» آن وقت است كه از سرنوشت خود «تفكهون» تعجب مى‏كرديد، و از آفتى كه به زراعتتان رسيده افسوس مى‏خورديد، و ماجرا را براى يكديگر بازگو نموده مى‏گفتيد: ﴿إِنَّا لَمُغْرَمُونَ﴾، به راستى در غرامت و خسارت سنگينى واقع شديم، مالمان از دست رفت، و وقتمان تلف شد، و زحماتمان هدر گشت، ﴿بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾، همه اينها به جهنم، اين را چه كنيم كه ديگر چيزى نداريم بخوريم، و يا بفروشيم و حوايج زندگى خود را فراهم سازيم.

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه: چطور در اين آيه زراعت را از مردم نفى كرده و به خدا نسبت داده، با اينكه دخالت مردم و اسباب طبيعى در رويش و نمو زرع قابل انكار نيست؟ در پاسخ مى‏گوييم هم آن درست است، و هم اين، و هيچ منافاتى در بين نيست، چون زمينه گفتار اين نيست كه بخواهد تاثير عوامل طبيعى را انكار كند، بلكه مى‏خواهد بفرمايد: آيا تاثير اين اسباب از خود آنها است و يا از خدا است؟ و اثبات كند كه اگر اسباب طبيعى سببيت و تاثيرى دارند، خدا اين موهبت را به آنها داده، و همچنين خود اسباب را خدا آفريده، و نيز اسباب و عواملى كه اين اسباب را پديد مى‏آورند، هم خودشان و هم اثرشان آفريده خدا هستند، و بالأخره سر نخ تمامى اثرها و مؤثرها به خدا منتهى مى‏گردد.

﴿أَ فَرَأَيْتُمُ اَلْمَاءَ اَلَّذِي تَشْرَبُونَ... فَلَوْ لاَ تَشْكُرُونَ﴾

كلمه «مزن» به معناى ابر است، و جمله ﴿فَلَوْ لاَ تَشْكُرُونَ﴾ پس چرا شكر

نمى‏گزاريد» تحريك بر شكرگزارى است، و شكرگزارى خدا به اين است كه به زبان و عمل اظهار كنى كه اين نعمت‏ها از خداست، و اين همان عبادت است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿أَ فَرَأَيْتُمُ اَلنَّارَ اَلَّتِي تُورُونَ... وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «تورون» در اصل «تورءون» بوده، و «تورءون» مضارع از باب افعال «ايراء» است، و ايراء به معناى روشن كردن آتش و اظهار آن است، گفته مى‏شود: «أورى - يورى» و نيز وقتى مى‏گويند: «فلان قدح فاورى»، معنايش اين است كه فلانى كبريت زد و آتش را بر افروخت و ظاهر ساخت، و اگر كبريت بزند ولى آتش نگيرد مى‏گويند: «قدح فاكبى».و نيز صاحب مجمع البيان گفته كلمه «مقوين» (كه در اصل مقوئين بوده است) جمع اسم فاعل از باب افعال «اقواء» است، و اقواء به معناى وارد شدن و ماندن در بيابانى است كه احدى در آن نباشد، وقتى مى‏گويند: «أقوت الدار»، معنايش اين است كه خانه از اهلش خالى شد.

و معناى آيه روشن است (مى‏خواهد بفرمايد آيا اين آتشى كه شما روشن مى‏كنيد خود شما چوبش را پديد آورده درختش را ايجاد كرده‏ايد و يا پديد آورنده‏اش ما بوديم؟ اين ما بوديم كه آن را وسيله تذكر و مايه زندگى شما كرديم شمايى كه اگر دستگيرى ما نبود سرگردان و بيچاره بوديد).

حرثزرعماءنارشكرربوبيتاثبات ربوبیت با زراعت و آب و آتش.قوت و آب و آتش از تدبیر رب.تحریک به شکر.آفرینش اسباب و اثر آنها.انتهای سببیت به خدا.شکر = عبادت.

معناى آيه: ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾

خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، بعد از آنكه شواهد ربوبيت خود را براى كفار ذكر كرد و فرمود: او كسى بود كه شما را خلق كرد و امورتان را تدبير نمود، و او به زودى مبعوثتان مى‏كند، تا جزاى اعمالتان را بدهد، و چون كفار با شنيدن اين بيانات هم چنان به تكذيب خود ادامه دادند، روى سخن را از ايشان برگردانيده متوجه رسول گرامى خود كرد، تا بفهماند اين مردم حرف به خرجشان نمى‏رود، لذا دستور مى‏دهد تا آن جناب خدا را از شركى كه مردم مى‏ورزند و نيز از تكذيبى كه در باره بعث و جزا دارند منزه بدارد.

پس حرف فاء كه بر سر جمله‏ ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ﴾ آمده تفريع را مى‏رساند، و مى‏فهماند دستور به تسبيح نتيجه و فرع بيان سابق است، و حرف «باء» در كلمه «باسم» باى استعانت و

يا باى ملابست است، و معناى جمله اين است كه: حال كه چنين است پس تو خداى را با استعانت به نام او تسبيح گوى و منزه بدار، ممكن هم هست مراد از اسم نامبردارى و ذكر خدا باشد، چون اسم خدا را بردن ذكر او نيز هست، هم چنان كه ديگران نيز اين احتمال را داده‏اند، و نيز ممكن است حرف باء براى تعديه باشد، چون تنزيه اسم خدا تنزيه خدا است، و معنايش اين است كه: اسم پروردگارت را از اينكه برايش شريكى ذكر شود، و يا بعث و جزايش انكار گردد منزه بدار، و كلمه «عظيم» صفت براى كلمه «اسم» و يا براى كلمه «رب» است.

﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ اَلنُّجُومِ﴾

كلمه «لا اقسم» رويهم سوگند است.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «لا» در آن زيادى و بى‏معنا است، (و تنها به منظور تاكيد آورده شده)، و كلمه «اقسم» به معناى «سوگند مى‏خورم» است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «لا» نافيه است، و مى‏خواهد بفرمايد: من سوگند نمى‏خورم.

و كلمه «مواقع» جمع «موقع» است، كه به معناى محل است و معناى آيه چنين است كه: من سوگند مى‏خورم به محلهاى ستارگان، به آن جايى كه هر ستاره در آسمان دارد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «مواقع» جمع «موقع» هست ليكن موقع مصدر ميمى و به معناى وقوع و سقوط است، و آيه مى‏خواهد به سقوط ستارگان در روز قيامت، و يا به افتادن شهاب‏ها بر سر شيطانها، و يا به محل سقوط ستارگان در هنگام غروب اشاره كند. ولى وجه اول بهتر است و به ذهن زودتر مى‏رود.

﴿وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ﴾

اين آيه شريفه مى‏خواهد سوگند قبلى را بزرگ جلوه دهد، و مطلبى را كه با آن سوگند تاكيد و اثبات مى‏كرد بيشتر تاكيد كند.

تسبيحاسم ربمواقع النجومقسم عظيمتسبیح به اسم رب.تنزیه رب از شرک و تکذیب.رب عظیم / قسم عظیم.مواقع النجوم.خطاب به رسول پس از ادامه تکذیب.ادامه تکذیب کفار.

معناى اينكه قرآن كريم است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

از آنجايى كه كفار مساله وحدانيت خدا را در ربوبيت و الوهيت و همچنين مساله بعث و جزا را انكار داشتند، و انكار خود را با انكار قرآن كه به رسول اسلام نازل شده و در آن

داستان توحيد و معاد آمده اظهار مى‏داشتند، در حقيقت انكارشان منشعب به دو انكار مى‏شد، اول انكار اصل توحيد و بعث، دوم انكار قرآنى كه مشتمل بر مساله توحيد و بعث است، و يا به عبارت ديگر توحيد و بعثى كه قرآن از آن خبر مى‏دهد، به همين جهت خداى تعالى در اين سوره دو جور با آنان صحبت كرد اول اينكه با ذكر شواهدى از آيات و ادله توحيد و بعث اين دو مساله را اثبات نمود، كه اين استدلال از جمله‏ ﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ﴾ شروع شده، و در جمله ﴿مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾ ختم مى‏شود.

نوع دوم به بيانى آن را اثبات نمود كه در عين اثبات مطلب، كلام اللَّه بودن قرآن را نيز اثبات مى‏كند، و مسجل مى‏سازد كه قرآن كلام خدا و محفوظ نزد او و نازل شده از ناحيه او است، و بالأخره آن را به بهترين وصفى توصيف كرد.

پس جمله‏ ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ جواب قسم سابق است، و ضمير در آن به قرآنى كه از سياق استفاده مى‏شود بر مى‏گردد، و از توصيف خداى تعالى قرآن را به لفظ كريم و بدون هيچ قيد - البته با در نظر داشتن اينكه مقام آيه مقام مدح است - چنين بر مى‏آيد كه قرآن به طور مطلق كريم و محترم است، و هم نزد خدا كريم و عزيز است، و هم بدين جهت كريم است كه صفاتى پسنديده دارد، و هم بدين جهت كه سودرسان براى خلق است، سودى كه هيچ چيز جاى آن را نمى‏گيرد، چون مشتمل بر اصول معارفى است كه سعادت دنيا و آخرت بشر را تضمين مى‏كند.

و جمله‏ ﴿فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾ توصيف دوم قرآن است، مى‏فرمايد: قرآن محفوظ و مصون از هر دگرگونى و تبديل است، چون در كتابى است كه آن كتاب اينطور است و آن كتاب عبارت است از لوح محفوظ، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ﴾.

قرآن كريمكتاب مكنونتنزيلكرامتقرآن کریم در کتاب مکنون.توحید و معاد در محتوای قرآن.تنزیل من رب العالمین.محفوظ نزد خدا.رب العالمین.

مراد از «مس» و «مطهرون» در آيه: ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ﴾ صفت كتاب مكنون و لوح محفوظ است، البته احتمال اين نيز هست كه صفت سومى براى قرآن باشد، و بنابراينكه حرف «لا» در آن لاى نافيه باشد برگشت هر دو احتمال به يك معنا است.

و معنايش اين است كه: آن كتاب مكنون كه قرآن در آن است و يا قرآنى كه در آن كتاب است، از دسترس اغيار و ناپاكان محفوظ است، و به جز پاكان كسى با آن مساس ندارد.

و به هر تقدير كلام در سياق بزرگداشت امر قرآن است، مى‏خواهد قرآن را تجليل كند، و از همين جا مى‏فهميم كه منظور از مس قرآن دست كشيدن به خطوط آن نيست، بلكه علم به معارف آن است، كه جز پاكان خلق كسى به معارف آن عالم نمى‏شود، چون فرموده: قرآن در كتابى مكنون و پنهان است، و آيه شريفه‏ ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ اَلْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾نيز به آن اشاره مى‏كند.

و كلمه «مطهرون» اسم مفعول از باب تفعيل تطهير است، و منظور از «مطهرون» كسانى هستند كه خداى تعالى دلهايشان را از هر رجس و پليدى يعنى از رجس گناهان و پليدى ذنوب پاك كرده، و يا از چيزى كه از گناهان هم پليدتر و عظيم‏تر و دقيق‏تر است، و آن عبارت است از تعلق به غير خداى تعالى، و اين معناى از تطهير با كلمه «مس» كه گفتيم به معناى علم است مناسب‏تر از طهارت به معناى پاكى از حدث و يا خبث است، و اين خيلى روشن است.

پس مطهرون عبارتند از كسانى كه خداى تعالى دلهايشان را پاك كرده، مانند ملائكه گرامى و برگزيدگانى از بشر كه در باره آنان فرموده: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ولى بعضى‏ از مفسرين كه متاسفانه بيشتر ايشان مى‏باشند بدون هيچ دليلى آيه را مختص ملائكه كرده‏اند.

بعضى‏ هم كلمه «لا» در جمله‏ ﴿لاَ يَمَسُّهُ﴾ را لاى ناهيه گرفته، و گفته‏اند: مراد از مس، دست كشيدن به قرآن است، و مراد از طهارت هم طهارت از حدث و خبث، و يا تنها از حدث است، و كلمه «مطهرون» را هم با دو تشديد قرائت كرده‏اند، يعنى تشديد طاء و تشديد هاء و كسره هاء كه در اصل متطهرون بوده. و خلاصه آيه شريفه مى‏خواهد بفرمايد: كسى نبايد دست به خطوط قرآن بكشد، مگر آنكه وضو گرفته باشد، و يا هم با وضو باشد و هم بدنش پاك باشد.

آيه را با فرض اينكه كلمه «لا» نافيه باشد نيز مى‏شود حمل بر اين معنا كرد، و گفت كه: جمله مذكور جمله‏اى است خبرى، كه منظور از آن انشاء است و اين مسلم است كه انشاء

به صورت اخبار بليغ‏تر است، (مثلا اگر بجاى اينكه به بيمار بگوييم: دوايت را بخور و ترشى مخور، بگوييم: دوايت را مى‏خورى و ترشى هم نمى‏خورى، بليغ‏تر و مؤكدتر است).

در كشاف مى‏گويد: و اگر جمله‏ ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ﴾ را صفت قرآن بگيرى، معنايش اين مى‏شود كه: سزاوار نيست كسى قرآن را لمس كند، مگر آنكه با طهارت باشد، چنين كسى مى‏تواند به نوشته‏هاى قرآن دست بكشد.

و خواننده عزيز توجه فرمود كه اين نيز صحيح است كه منظور از مس، علم و اطلاع باشد، هم در صورتى كه آيه صفت قرآن باشد، و هم در صورتى كه توصيف كتاب مكنون باشد.

جمله‏ ﴿تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ وصف ديگرى است براى قرآن، و كلمه تنزيل مصدرى است به معناى اسم مفعول، يعنى نازل شده، پس قرآن كتابى است نازل شده از ناحيه خدا به سوى شما، آن را نازل و در خور فهم شما كرد، تا آن را بفهميد و تعقل كنيد، بعد از آنكه كتابى بود مكنون كه جز پاكان كسى با آن مساس نداشت.

و تعبير از خداى تعالى به رب العالمين به اين منظور است كه اشاره كند به اينكه ربوبيت او گسترده بر سراسر همه عوالم است، كه اين منكرين معاد جزئى از آن عوالمند، پس خداى تعالى رب ايشان نيز هست، و وقتى رب ايشان باشد، بر ايشان است كه به كتاب او ايمان آورده كلامش را بشنوند، و بدون تكذيب تصديقش كنند.

﴿أَ فَبِهَذَا اَلْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ﴾

اشاره با كلمه «هذا الحديث» به قرآن كريم است، و كلمه «مدهنون» جمع اسم فاعل از مصدر «ادهان» است، و ادهان به معناى سهل‏انگارى است، كه البته در اصل به معناى روغن مالى به منظور نرم كردن چيزى بوده، و به عنوان استعاره در سهل‏انگارى استعمال شده است، و استفهام در آيه استفهام سرزنشى است، ايشان را سرزنش مى‏كند به اينكه قرآن را يك دستى گرفتند، و آن را چيزى غير قابل اعتناء دانستند.

مسمطهرونطهارتكتاب مكنونمس کتاب مکنون.طهارت شرط مس.مطهرون و طهارت معنوی.علم مطهر به حقایق قرآن.مرتبه نزول و حفظ.

معناى اينكه فرمود: روزى خود را تكذيب قرار مى‏دهيد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «رزق» بهره از خير است، و معناى آيه اين است كه: شما تكذيب‏كنندگان قرآن و منكرين معاد حظ و بهره خود را از قرآن اين قرار داده‏ايد كه

آن را تكذيب كنيد، با اينكه مى‏توانستيد آن را در موقعيتى كه دارد، قرار دهيد، و خير بسيارى از آن عايدتان گردد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از رزق بودن قرآن اين است كه: خداى تعالى قرآن را روزيشان كرد، و معناى آيه اين است كه: آيا شما اين رزقى را كه خدا روزيتان كرده با تكذيب معاوضه مى‏كنيد؟.

و بعضى‏ گفته‏اند: در كلام چيزى كه مضاف بر رزق است، و كلمه رزق مضاف اليه آن است حذف شده، و تقدير كلام «و تجعلون شكر رزقكم انكم تكذبون» است، يعنى خداوند به شما نعمتى ارزانى داشت، و شما به جاى اينكه شكر آن را به جاى آريد شكر آن را اين قرار داديد كه تكذيبش كنيد، خلاصه تكذيب را به جاى شكر بكار بستيد.

رزقتكذيبمداهنهحديثتکذیب را روزی خود گرفتن.جعل رزق = تکذیب.مداهنه در حدیث قرآن.حدیث = قرآن.

اگر قيامتى در كار نيست پس چرا جان به گلوگاه رسيده را بر نمى‏گردانيد؟!

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلَوْ لاَ إِذَا بَلَغَتِ اَلْحُلْقُومَ... صَادِقِينَ﴾

در اينجا با بكار بردن «فاء» تفريع مى‏فهماند كه به اول گفتار برگشته، مى‏فرمايد: اگر شما در نفى بعث راه صحيحى رفته‏ايد، و در انكار اين قرآن كه شما را از بعث خبر مى‏دهد روش درستى داريد، جان محتضرى را كه دارد مى‏ميرد و تا حلقوم او رسيده، به او برگردانيد، مگر جز اين است كه مى‏گوييد مرگ به تقدير خداى تعالى نيست؟ و مگر معناى اين گفتارتان اين نيست كه مساله مرگ و مير امرى تصادفى و اتفاقى است، پس بايد بتوانيد براى يك بار هم كه شده جان يك محتضر را به او برگردانيد، چون امر تصادفى همانطور كه پيش آمدنش تصادفى است، برگشتنش هم تصادفى است، و مى‏شود با چاره‏جويى آن را برگردانيد، و از تحققش جلوگيرى كرد، و اگر نمى‏توانيد بگيريد، پس بدانيد كه مرگ مساله‏اى است حساب شده و مقدر از ناحيه خدا، تا جانها را به وسيله آن به سوى بعث و جزا سوق دهد.

بنابراين بيان، جمله‏ ﴿فَلَوْ لاَ إِذَا بَلَغَتِ اَلْحُلْقُومَ﴾ تفريع بر تكذيب كفار به قرآن است، و به آنچه قرآن از آن خبر داده، كه يكى از آنها مساله بعث و جزا است، و كلمه «لو لا» تحريك را مى‏رساند، (نظير كلمه «پس چرا» در فارسى)، البته تحريك به كارى كه شنونده از عهده آن بر نمى‏آيد، تا به اين وسيله او را وادار به تسليم در برابر ادعاى خود كنى، و ضمير مؤنث در جمله «بلغت» به نفس برمى‏گردد، و رسيدن جان به حلقوم كنايه است از مشرف شدن به مرگ.

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ﴾ اين است كه: شما محتضر را تماشا

مى‏كنيد كه دارد از دستتان مى‏رود و پيش رويتان مى‏ميرد، و شما هيچ كارى نمى‏توانيد بكنيد، و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لاَ تُبْصِرُونَ﴾ اين است كه: شما او را تماشا مى‏كنيد، در حالى كه ما از شما به وى نزديك‏تريم، چون ما به سراسر وجود او احاطه داريم، و فرستادگان ما كه مامور قبض روح او هستند نيز از شما به وى نزديك‏ترند، اما شما نه ما را مى‏بينيد و نه فرستادگان ما را.

و اينكه مساله قبض روح را هم به خدا نسبت داديم و هم به فرستادگان او، به خاطر اين است كه قرآن كريم اين كار را كرده، يك جا مساله قبض روح را به خدا نسبت داده، مى‏فرمايد: ﴿اَللَّهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾، و در جاى ديگر آن را به ملك الموت نسبت داده، و فرموده: ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾، و جاى ديگر آن را به رسولان خدا نسبت داده مى‏فرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾.

و جمله ﴿فَلَوْ لاَ إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ﴾ تكرار همان «لولا» اى است كه گذشت، و اين تكرار به خاطر تاكيد است، و كلمه «مدينين» به معناى «مجزيين - جزا داده‏شدگان» است، از ماده «دان - يدين» است، كه معناى «جزى - يجزى» را مى‏دهد، مى‏فرمايد: پس چرا او را بر نمى‏گردانيد اگر جزايى در كار نيست و شما جزا داده نمى‏شويد، و ثواب و عقابى نداريد.

﴿تَرْجِعُونَهَا إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ يعنى اگر راست مى‏گوييد و در ادعاى خود كه بعث و جزايى نيست، صادقيد، چرا او را بر نمى‏گردانيد؟ پس معلوم شد كه در واقع جمله «ترجعونها» مدخول «لولا» است، و تقدير كلام چنين است: «فلولا ترجعونها اذا بلغت الحلقوم، ان كنتم صادقين - اگر راست مى‏گوييد پس چرا جان او را كه به حلقوم رسيده بر نمى‏گردانيد».

حلقوممدينينترجعونهاقربمرگجان به گلوگاه و عجز از رد.اگر غیر مدین هستید برگردانید.قرب الهی در مرگ.چالش منکران دین.تدبیر موت.

وضع طوائف سه گانه (مقربون، اصحاب اليمين و اصحاب الشمال) در حال مرگ و پس از مرگ‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ﴾

در اينجا به بيان حال طوايف سه‏گانه كه در اول سوره به طور اجمال و تفصيل گذشت برگشته، وضع آنان در حال مرگ و بعد از مرگ را بيان مى‏كند. و ضمير «كان» به شخص محتضر بر مى‏گردد، كه بعد از حالت احتضار مى‏ميرد، و مردنش از سياق كلام فهميده

مى‏شود، و مراد از مقربين همان سابقون مقربون است كه در اول سوره در باره آنان مى‏فرمود: ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ و كلمه «روح» به معناى راحت، و كلمه «ريحان» به معناى رزق است.

بعضى‏ گفته‏اند: ريحان به معناى همان گياه خوشبو است، اما بهشتى آن، كه در هنگام مرگ آن را براى مقربين مى‏آورند همين كه آن را بوييد از دنيا مى‏رود.

و معناى آيه اين است كه: اما آن محتضر اگر از مقربين باشد جزاى خوبيهايش اين است كه از هر هم و غمى و درد و المى راحت است، و رزقى از رزق‏هاى بهشتى دارد، و بعد از مردن هم جنت نعيم را دارد.

﴿وَ أَمَّا إِنْ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ اَلْيَمِينِ فَسَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ اَلْيَمِينِ﴾

در باره «لام» در كلمه «لك» چند احتمال هست، يكى اينكه لام اختصاص ملكى باشد، و معناى جمله «سلام لك» اين باشد كه: تو در ميان اصحاب يمين كه همه قرينان تو و رفقاى تو هستند داراى سلامت هستى، و از آنان به تو جز خير و سلامت نخواهد رسيد.

احتمال دوم كه بعضى‏ داده‏اند اين است كه: لام به معناى على باشد، و معناى جمله اين باشد كه: اصحاب يمين بر تو سلام مى‏فرستند، احتمالات ديگرى داده‏اند كه از نقلش صرفنظر مى‏كنيم.

در اين آيه التفاتى از غيبت به خطاب بكار رفته، چون تا اينجا خطاب به منكرين معاد بود، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گويا غايب حساب شده بود، و در اينجا روى سخن به شخص آن جناب كرد، براى اينكه مى‏خواست سلام اصحاب يمين را براى او نقل كند، و بفرمايد: «سلام لك من اصحاب اليمين»

﴿وَ أَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ اَلْمُكَذِّبِينَ اَلضَّالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾

«تصليه آتش» به معناى آن است كه چيزى را در آتش داخل كنى.

بعضى‏ گفته‏اند: به معناى چشيدن حرارت و عذاب آن است.

و معناى آيه اين است كه: و اما اگر چنانچه آن مرده از اهل تكذيب و ضلالت باشد، پذيرايى و ضيافتى از آب سخت داغ و نوش جانى از حرارت آتش خواهد داشت، خداى تعالى دوزخيان را به مكذبين و ضالين توصيف كرده، و تكذيب را جلوتر از ضلالت ذكر فرموده، و اين بدان جهت است كه عذابى كه مى‏چشند همه به خاطر تكذيب و عنادشان با حق بود،

چون اگر تنها دچار ضلالت بودند، و هيچ تكذيبى نسبت به حق نمى‏داشتند، عذاب نداشتند، براى اينكه چنين مردمى در حقيقت مستضعف هستند، كه قرآن آنان را دوزخى نمى‏داند. و اگر در آيات قبل فرمود: ﴿ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا اَلضَّالُّونَ اَلْمُكَذِّبُونَ﴾ و كلمه «ضالون» را جلوتر از كلمه «مكذبون» ذكر كرد، از جهت مقام و موقعيت آيه بود، چون آيه مذكور در مقام رد گفته كفار است كه مى‏گفتند: ﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ...﴾ يعنى آيا وقتى مرديم و خاك شديم، دوباره ما مبعوث مى‏شويم؟ هرگز چنين چيزى ممكن نيست، و در چنين مقامى مناسب‏تر آن است كه اول ضلالت آنان به ميان آورده شود، بعد تكذيبشان‏.

﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ اَلْيَقِينِ﴾

كلمه «حق» به معناى علم است، اما نه تنها علم، بلكه علم به چيزى از آن جهت كه علم با خارج و واقعيت مطابق است، (پس هر علمى حق نيست، آن علمى حق است كه معلوم آن با واقعيت خارجى مطابق باشد، مانند علم به اينكه واحد نصف دو تا است) و «يقين» عبارت است از علمى كه در آن نقطه ابهام و ترديدى نباشد، (بسا مى‏شود افرادى ساده لوح به چيزى علم پيدا مى‏كنند، و ليكن با مختصر تشكيك و وسوسه مى‏توان علمشان را مبدل به شك كرد، چنين علمى علم اليقين نيست) پس اينكه در آيه شريفه كلمه «حق» را اضافه كرد به كلمه «يقين» اين اضافه به حسب اصطلاح اضافه بيانيه است، كه خاصيت تاكيد را دارد، و مى‏خواهد وضع مضاف را بيان كند.

و معناى آيه اين است كه: اين بيانى كه ما در باره حال طوايف سه‏گانه مردم كرديم حقى است كه هيچ نقطه ابهام و ترديدى در آن نيست، و علمى است كه با هيچ دليل و بيانى نمى‏توان آن را مبدل به شك و ترديد كرد.

﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾

تفسير اين جمله گذشت، چون در چند آيه قبل هم عين اين عبارت آمده بود، تنها

چيزى كه در اينجا بايد گفت نكته‏اى است كه حرف «فاء» آن را مى‏رساند، و مى‏فهماند اين جمله تفريع و نتيجه‏گيرى از بيان سابق است، كه در باره قرآن و شرح حال طوايف سه‏گانه در قيامت داشتيم.

و معنايش اين است كه: وقتى قرآن داراى چنين صفاتى بود، و در آنچه از حال مردم بعد از مرگشان خبر مى‏داد صادق بود، پس پروردگارت را كه چنين كتابى بر تو نازل كرده تسبيح گوى، و او را از هر عيبى منزه بدار، در حالى كه از نام او استقامت بجويى، و يا مظهر نام او باشى، و از عقيده و ادعايى كه اين مكذبين و ضالين دارند اعراض نمايى.

مقربيناصحاب يمينمكذبينحق اليقينموتاحوال سه طائفه عند الموت.فوز مقربین و اصحاب یمین.نزل مکذبین.روح و ریحان مقربین.مکذبین الضالین.حق الیقین.ضالین.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلزَّارِعُونَ﴾ مى‏گويد: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده كه فرمود: هيچ وقت نگوييد من زراعت كردم، بلكه بگوييد من حرث كردم‏.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اى از صاحبان كتب حديث از ابو هريره از آن جناب نقل كرده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ اَلْمُزْنِ﴾ مى‏گويد: از معصوم روايت شده كه فرمود: «مزن» ابر است و در ذيل جمله‏ ﴿نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً﴾ فرمود: يعنى آتش را وسيله يادآورى آتش روز قيامت كرديم، ﴿وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾ فرمود يعنى وسيله زندگى محتاجان‏.

و در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه‏ ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾ مى‏گويد: در روايتى صحيح از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمده كه وقتى اين آيه نازل شد، فرمود: همين آيه را ذكر ركوع خود كنيد (و بگوييد سبحان ربى العظيم).

مؤلف: اين روايت را كتاب فقيه‏ نيز به طور مرسل، يعنى بدون ذكر سند آورده، و

الدر المنثور هم آن را از جهنى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده است‏.

و در الدر المنثور است كه نسايى و ابن جرير و محمد بن نصر و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه و بيهقى (در كتاب شعب الايمان) از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: قرآن كريم در شب قدر از آسمان بالا به آسمان دنيا يكباره نازل شد، و پس از آن (در طول بيست و سه سال) تكه تكه نازل گرديد. و در عبارتى دگر آمده كه گفت: «ثم نزل من السماء الدنيا الى الأرض نجوما ثم قرء ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ اَلنُّجُومِ﴾ سپس از آسمان دنيا تكه تكه بر زمين نازل گرديد»، آنگاه اين آيه را قرائت كرد: ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ اَلنُّجُومِ﴾.

مؤلف: ظاهر اين روايت اين است كه: ابن عباس خواسته است مواقع نجوم را به اوقات نزول تكه تكه‏هاى قرآن تفسير كند، چون در گفتارش داشت: «ثم نزل من السماء الدنيا الى الأرض نجوما - سپس از آسمان دنيا نازل شد به زمين نجوما يعنى قطعه قطعه».

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ اَلنُّجُومِ﴾ از امام (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: معناى «لا اقسم» «اقسم» است، و كلمه لا به معناى نفى نيست‏.

و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه به سند خود از ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معناى آيه‏ ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾ فرمود: قرآن نزد خدا در مصحفى مطهر بود، و در معناى آيه‏ ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ﴾ فرمود: كسى به جز مقربين با آن تماس ندارد.

مؤلف: تفسير مطهرون به مقربين مؤيد همان بيان گذشته ما است، و ما در تفسير آيه شريفه‏ ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ...﴾ حديثى از امام صادق (علیه السلام) در معرفى كتاب مكنون نقل كرده‏ايم‏.

رواياتخلقموتنجومروایات خلق و نطفه.تقدیر مرگ.روایات قرآن کریم.احوال طوایف.

چند روايت در باره نهى از مس قرآن بدون طهارت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ﴾ گفته است: علما گفته‏اند كه براى شخص جنب و زن حائض و كسى كه حدثى از او سر زده (يعنى يكى از چيزهايى كه وضو را باطل مى‏كند از او سر زده، و بعد از آن وضو نگرفته) نبايد با خطوط قرآن تماس بگيرد،

نقل از محمد بن على (علیه السلام).

مؤلف: منظور از تماس مصحف به دليل رواياتى ديگر تماس كتابت و خطوط مصحف است.

و در كافى به سند خود از داوود بن فرقد از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب از تعويذ (حرز) پرسيدم: كه حائض بر خود آويزان كرده آيا جائز است؟ فرمود: عيبى ندارد، و اضافه كرد كه حتى مى‏تواند قرآن را بخواند و يا بنويسد، و دست به آن نكشد.

و در الدر المنثور است كه: عبد الرزاق و ابن ابى داود و ابن منذر، از عبد اللَّه بن ابو بكر از پدرش ابو بكر روايت كرده‏اند كه گفت: در نامه‏اى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عمرو بن حزم نوشته آمده است: قرآن را مس نكن مگر با داشتن طهارت‏.

مؤلف: روايات در اين باب هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت بسيار است.

و باز در الدر المنثور است كه مسلم و ابن منذر و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بارانى آمد حضرت فرمود مردم دو دسته‏اند بعضى شاكر و بعضى كافر، آنها كه نعمت خداى را كفران كردند گفتند اين باران لطفى است كه فلان ستاره به ما كرده در اينجا بود كه آيات‏ ﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ اَلنُّجُومِ... وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ﴾ نازل شد.

مؤلف: اين حديث به طرق زيادى از طرق اهل سنت نقل شده، و به اصطلاح علماى حديث مستفيض است، و در همه آنها آمده كه اين آيات در باره «انواء»نازل شده، گو اينكه

ظاهر آيات اين است كه: در مدينه نازل شده باشد، الا اينكه سياق آياتش با اين معنا سازگار نيست، هم چنان كه در اول سوره گفتيم كه سياق آيات آن شهادت مى‏دهد بر اينكه در مكه نازل شده باشد.

و در مجمع البيان آمده كه در قرائت على (علیه السلام) و ابن عباس و در روايتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده به جاى‏ ﴿وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ﴾ آمده «و تجعلون شكركم».

مؤلف: اين روايتى را كه مجمع البيان اشاره كرده الدر المنثور از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و از على (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿غَيْرَ مَدِينِينَ﴾ امام فرموده معنايش اين است كه: اگر شما در برابر اعمالتان جزا داده نمى‏شويد «ترجعونها» آن را يعنى روحى را كه تا حلقوم آمده به بدن برگردانيد، ﴿إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ اگر در عقيده خود راستگوييد.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابو بصير روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: منظور از روح و ريحان در آيه‏ ﴿فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ﴾ روح و ريحان در قبر است، ولى جنت نعيم در آخرت است‏.

و در الدر المنثور است كه: قاسم بن منده در كتاب «الاحوال و الايمان بالسؤال عن سلمان» گفته: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اولين بشارتى كه به مؤمن مى‏دهند اين است كه: در دم مرگش او را به روح و ريحان و جنت نعيم بشارت مى‏گويند، و اولين چيزى كه مؤمن در قبرش بشارت داده مى‏شود اين است كه: به او مى‏گويند: مژده باد تو را كه خدا از تو راضى است، و مژده باد تو را در بهشت آمدى و چه خوش آمدى، خدا همه آنهايى را كه تا قبرت مشايعتت كردند بيامرزيد، و شهادت همه آنهايى را كه به خوبى تو شهادت دادند، پذيرفت، و دعاى همه كسانى را كه براى تو طلب مغفرت نمودند مستجاب

كرد.

و در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن منذر از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿فَسَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ اَلْيَمِينِ﴾ گفته: ملائكه نزد او مى‏آيند، و با سلامى از ناحيه خدا مى‏آيند، سلام خدا را به او مى‏رسانند، و به او خبر مى‏دهند كه جزو اصحاب يمين است‏.

مؤلف: اين معنايى كه ابن عباس براى آيه كرده مبنى بر اين است كه آيه شريفه حكايت و نقل كلام ملائكه باشد، و تقدير آيه چنين باشد «قالت الملائكه سلام لك حالكونك من اصحاب اليمين - ملائكه گفتند سلام بر تو در حالى كه از اصحاب يمين هستى» در اين صورت آيه شريفه هم سلام ملائكه است و هم بشارت.

مس قرآنطهارتمطهرونمصحفمس مصحف با طهارت.طهارت شرعی.ادب مس قرآن.