فَٱسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَم مَّنْ خَلَقْنَآ ۚ إِنَّا خَلَقْنَـٰهُم مِّن طِينٍ لَّازِبٍۭ (١١)
- صافات ۱۱ (شاهد) — فاستفتهم أهم أشد خلقا أم من خلقنا إنا خلقناهم من طین لازب.
۳۷ مکی آیات ۱۸۲ بازهها ۶
ترجمهٔ موسوی همدانی
هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دستکم یک فیلتر را روشن کنید.
آغاز صافات با سوگند ملائکه وحی، اثبات إله واحد، تزیین آسمان، و رجم شیاطین استراقسمع را میآورد.
فَٱسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَم مَّنْ خَلَقْنَآ ۚ إِنَّا خَلَقْنَـٰهُم مِّن طِينٍ لَّازِبٍۭ (١١)
در اين سوره بر مساله توحيد احتجاج شده، و مشركين مخالف توحيد را تهديد نموده و مؤمنين خالص را بشارت مىدهد و سرانجام كار هر يك از دو طايفه را بيان مىكند. سپس نام عدهاى از بندگان مؤمن خود را كه بر آنان منت نهاده و وعده داده كه بر دشمنانشان غالب و پيروز كند، ذكر مىكند و در خاتمه سوره بيانى ايراد مىفرمايد كه به منزله خلاصهگيرى از غرض سوره است، يعنى تنزيه خدا. و سلام بر بندگان مرسل و حمد خداى تعالى در برابر رفتار نيكى كه با ايشان كرده. و اين سوره به شهادت سياقش در مكه نازل شده.
﴿وَ اَلصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً فَالتَّالِيَاتِ ذِكْراً﴾
كلمه «صافات» - به طورى كه گفته شده - جمع «صافه» است و «صافه» نيز جمع «صاف» - با تشديد - است، و مراد از اين كلمه جماعتى است كه: افراد آن در صفى منظم قرار داشته باشند. و كلمه «زاجرات» از «زجر» است كه به معناى آن است كه: كسى را با تهديد به مذمت و يا كتك، از كارى و يا راهى منصرف كنى. و كلمه «تاليات» از ماده «تلاوت» است كه به معناى خواندن است.
خداى تعالى به اين سه طايفه، يعنى «صافات»، «زاجرات» و «تاليات» سوگند خورده، حال بايد ديد منظور از اين سه طايفه كيانند؟ كلمات مفسرين در اين باره مختلف است. مثلا در باره «صافات»
بعضى گفتهاند: «مراد از آن ملائكه است كه در آسمان خود را به صف درمىآورند
همان طور كه انسآنها در زمين براى نماز صف مىبندند».
بعضى ديگر گفتهاند: «منظور ملائكه است كه وقتى مىخواهند به زمين نازل شوند بال خود را چون بال عقاب باز نگه مىدارند و بر هم نمىزنند و منتظر فرا رسيدن امر خداى تعالى هستند».
بعضى ديگر گفتهاند: «منظور جماعتى از مؤمنين است كه در نماز و جهاد به صف مىايستند».
و اما در باره «زاجرات»
بعضى گفتهاند: «مراد از آن ملائكه است كه بندگان را از معاصى زجر و نهى مىكنند، و خداى سبحان آن را به صورت الهام و خطور قلبى به قلب ايشان راه مىدهد، همانطور كه وسوسههاى شيطان وارد قلب مىشود».
بعضى ديگر گفتهاند: «مراد فرشتگان موكل بر ابرهايند كه آنها را زجر مىدهند و به هر جا كه خدا بخواهد مىرانند».
بعضى هم گفتهاند: «مراد آياتى است از قرآن كه در آنها از كارهاى زشت زجر و نهى شده».
بعضى هم گفتهاند: «مراد مؤمنين هستند كه صداى خود را در هنگام تلاوت قرآن بلند مىكنند و به اين وسيله مردم را از منهيات زجر و نهى مىكنند».
و اما در باره «تاليات».
بعضى گفتهاند: «مراد از آن، ملائكهاى هستند كه وحى را بر پيامبران مىخواندند».
و بعضى هم گفتهاند: «مراد از آن فرشتگانند كه كتابى را مىخوانند كه خداى تعالى حوادث عالم را در آن نوشته».
و بعضى ديگر گفتهاند: «جماعت قاريان قرآنند كه آن را در نماز مىخوانند».
و ما احتمال مىدهيم - و خدا داناتر است - كه مراد از هر سه طايفه صافات و زاجرات و تاليات سه طايفه از ملائكه باشند كه مامور نازل كردن وحى بودند و راه اين كار را از مداخله شيطآنها ايمن مىكردند و آن را به پيغمبران و يا خصوص پيامبر اسلام محمد (صلى
الله عليه وآله و سلم) مىرساندند و اين معنا از آيه ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ﴾ نيز استفاده مىشود.
و بنا بر احتمال مزبور، معناى آيات مورد بحث اين مىشود كه: «سوگند مىخورم به فرشتگانى كه در سر راه وحى صف بستهاند، و سپس به فرشتگانى كه شيطآنها را از اينكه در كار وحى مداخله كنند زجر مىدهند و سپس به فرشتگانى كه وحى را بر پيغمبر مىخوانند». و همانطور كه گفتيم - مراد از اين وحى يا عموم وحىهايى است كه به عموم پيامبران مىشده، و يا خصوص قرآن است كه به پيامبر اسلام وحى مىشده، و مؤيد احتمال دوم اين است كه: از آن تعبير فرموده به تلاوت ذكر، چون در قرآن كريم كلمه ذكر اصطلاحى است براى قرآن.
مؤيد اين احتمال اين است كه: آيات مربوط به راندن شياطين به وسيله شهابها، بعد از آيات مورد بحث قرار گرفته، و نيز دنبال آن مىفرمايد: ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنَا﴾ از ايشان نظريه بخواه آيا خلقت ايشان مهمتر است، يا خلقت مخلوقاتى كه ما آفريدهايم. . . كه باز در جاى خودش اين تاييد را توضيح مىدهيم.
و اگر گفته شود: قرآن كريم نزول وحى را تنها به جبرئيل نسبت داده و فرموده: ﴿مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾ و نيز فرموده: ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾.
در پاسخ مىگوييم منافاتى با احتمال ما ندارد، براى اينكه ملائكه «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» اعوان جبرئيلند. پس اگر بگوييم اين سه طايفه وحى را نازل مىكنند، باز در حقيقت جبرئيل نازل كرده، همچنان كه خود قرآن در جاى ديگر فرموده: ﴿فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾ و نيز از همان فرشتگان حكايت
مىكند كه گفتند: ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾ پس معلوم مىشود متصدى آوردن وحى يك نفر نيست، و نيز گفتند: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.
و اينكه يك جا وحى را تنها به جبرئيل نسبت مىدهد و در مواردى ديگر به جماعاتى از ملائكه، منافات ندارد و نظير اين است كه: يك جا قبض ارواح را به خصوص ملك الموت نسبت مىدهد و مىفرمايد: ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾ و در جايى ديگر به فرشتگانى فرستاده از ناحيه خودش نسبت مىدهد و مىفرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾ و اين بدان جهت است كه اينان اعوان ملك الموت و ملك الموت رئيس ايشان است.
سؤال ديگرى كه ممكن است براى خواننده پيش بيايد، اين است كه: چرا كلمات مخصوص به زنان را در باره ملائكه استعمال كرده و فرموده: «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» و نفرموده: «صافون» و «زاجرون» و «تالون» و شايد همين تعبير دليل باشد بر اينكه مراد از اين سه كلمه، ملائكه نباشند.
در جواب مىگوييم: اين تعبير ضررى به احتمال ما نمىزند، براى اينكه: وقتى سخن از جماعتى به ميان آيد، جايز است كه لفظ مؤنث را در باره آنان استعمال كرد، چون كلمه جماعت مؤنث است و «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» به اعتبار لفظ جماعت، مؤنث آمده، و مؤنث لفظى است.
از اول قرآن تا اينجا هيچ سورهاى با سوگند آغاز نشده بود و سوره صافات اولين سورهاى است كه با سوگند آغاز مىشود و خداى سبحان در كلام مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود سوگند ياد كرده، از قبيل آسمان، زمين، خورشيد، ماه، ستاره، شب، روز، ملائكه، مردم، شهرها، و ميوهها، و اين نيست مگر به خاطر شرافتى كه در آنها هست و آن شرافت اين است كه: مخلوق خدايند و خدا قيوم آنها است كه خود منبع و سرچشمه همه شرافتها و ارزشها است.
﴿إِنَّ إِلَهَكُمْ لَوَاحِدٌ﴾
خطاب در اين جمله به عموم مردم است. و سوگندهاى مزبور به خاطر همين جمله
است. مىخواهد بفرمايد به آنچه ذكر شد سوگند كه معبود شما انسآنها يكى است و اين كلامى است كه دليل خود را همراه دارد، كه توضيح آن خواهد آمد.
﴿رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ رَبُّ اَلْمَشَارِقِ﴾
اين جمله يا خبر دوم است براى كلمه «ان» و معنايش اين است كه: «به درستى معبود شما يكى است و معبود شما پروردگار آسمآنها و زمين است»، و يا خبر است براى مبتدايى حذف شده، و تقديرش «هو رب السماوات» است، و يا اصلا خبر نيست بلكه بدل است از كلمه «واحد».
توضيح اينكه گفتيم آيه شريفه كلامى است كه دليل خود را همراه دارد اين است كه: خود اوصاف «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» اشعار دارند بر اينكه «اله» همه يكى است، همچنان كه خصوصيت و چگونگى سوگند نيز اشعار دارد بر اينكه آن معبود واحد رب آسمآنها و زمين و موجودات بين آن دو است.
پس گويا فرموده: به درستى «اله» شما يكى است، به دليل اينكه ملاك در الوهيت «اله» و معبود به حق بودن او اين است كه: او رب و مدبر امر عالم باشد كه خود شما هم به اين مطلب اعتراف داريد و خدا هم رب و مدبر آسمآنها و زمين و موجودات بين آن دو است، كه در همه آنها دخل و تصرف مىكند. پس معبود به حق در همه عالم اوست. و چگونه نباشد؟ با اينكه او براى اينكه وحى خود را به پيامبرش برساند، در آسمآنها تصرف مىكند، و در ساكنان آسمان حكم مىراند و ملائكه «صافات» در بين آسمان و زمين كه محل رخنه شيطآنهاست، صف مىبندند و آنها را از مداخله در كار وحى منع مىكنند، و اين خود تصرف اوست در بين آسمان و زمين و هم در شيطآنها.
و آن فرشتگان، وحى را بر پيغمبر وى تلاوت مىكنند، و اين تلاوت، خود تكميل مردم و تربيت آنان است حالا چه تصديق بكنند و چه تكذيب. پس در وحى به تنهايى هم تصرف در عالم آسمآنها است، و هم تصرف در زمين و موجودات بين آن دو، و چون چنين است، پس خدا به تنهايى رب تمامى عالم و مدبر امور آن است، و در نتيجه معبود واحد هم اوست.
و منظور از كلمه «مشارق» نقطههايى از افقهايى است كه خورشيد در فصول چهارگانه از آن نقطهها طلوع مىكند، البته احتمال اين معنى هست كه مراد از «مشارق» مشرقهاى خصوص خورشيد نباشد، بلكه مشرقهاى مطلق ستارگان و يا مطلق مشارق باشد. و اگر نامى از مغربها نياورد و تنها مشرقها را نام برد، به خاطر مناسبتى بود كه مشرق با طلوع وحى از آسمان به وسيله ملائكه داشت، همچنان كه در جاى ديگر وحى را به طلوع تشبيه كرده، و فرموده: ﴿وَ
لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ اَلْمُبِينِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىَ﴾.
﴿إِنَّا زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِزِينَةٍ اَلْكَوَاكِبِ﴾
مراد از «زينت» هر چيزى است كه به وسيله آن چيز ديگرى را آرايش دهند و زيبا سازند. و كلمه «كواكب» عطف بيان و يا بدل از زينت است. و در كلام خداى سبحان مساله زينت دادن آسمان دنيا به وسيله ستارگان مكرر آمده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لَقَدْ زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾ و نيز فرموده: ﴿أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى اَلسَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا﴾.
و اين آيات خالى از اين ظهور نيستند كه: آسمان دنيا يكى از آسمآنهاى هفتگآنهاى است كه قرآن كريم نام برده و مراد از آن همان فضايى است كه ستارگان بالاى زمين در آن فضا قرار دارند، هر چند كه بعضى از مفسرين اين آيات را طورى توجيه و معنا كردهاند كه با فرضيههاى هيات قديم موافق درآيد و بعضى ديگر آن را طورى توجيه كردهاند كه با فرضيههاى هيات جديد منطبق شود.
﴿وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ﴾
مراد از «شيطان» افراد شرير از جن است و مراد از «مارد» فرد خبيثى است كه عارى از خير باشد. و كلمه «حفظا» مفعول مطلق براى فعلى است كه حذف شده و تقدير آن «حفظناها حفظا» است.
﴿لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى اَلْمَلَإِ اَلْأَعْلىَ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ﴾
كلمه «يسمعون» در اصل «يتسمعون» بوده و «تسمع» به معناى گوش دادن است. و اينكه فرمود: «شيطآنهاى خبيث نمىتوانند به آنچه در ملأ أعلى مىگذرد گوش دهند»، كنايه است از اينكه آنها از نزديكى بدانجا ممنوع هستند، و به همين عنايت است كه عبارت مذكور صفت همه شيطآنها شده، و اگر اين معناى كنايهاى مراد نباشد و معناى تحت اللفظى منظور باشد و بخواهد بفرمايد: شيطآنها به آنچه در ملأ أعلى مىگذرد گوش نمىدهند، ديگر معنا
ندارد دنبالش بفرمايد: و از هر طرف تيرباران مىشوند. پس به خاطر همين جمله بايد بگوييم: عبارت قبلى كنايه است، و صريح آن مراد نيست.
كلمه «ملأ» به معناى «اشراف» از هر قوم است، آنهايى كه چشمها را پر مىكنند، و «ملأ أعلى» همان ملائكه مكرمى هستند كه شيطآنها مىخواهند به گفتگوى ايشان گوش دهند، و آنها سكنه آسمآنهاى بالا را تشكيل مىدهند، به دليل اين آيه كه مىفرمايد: ﴿لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَلَكاً رَسُولاً﴾.
و مقصود شيطآنها از گوش دادن به ملأ أعلى اين است كه: بر اخبار غيبى كه از عالم ارضى پوشيده است اطلاع پيدا كنند، مانند حوادثى كه بعدها در زمين رخ مىدهد و اسرار پنهانى كه آيه ﴿وَ مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ اَلشَّيَاطِينُ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مَا يَسْتَطِيعُونَ إِنَّهُمْ عَنِ اَلسَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ﴾ بدان اشاره دارد، و همچنين آيه ﴿وَ أَنَّا لَمَسْنَا اَلسَّمَاءَ فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ اَلْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً﴾ و كلمه «قذف» در جمله ﴿وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ﴾ به معناى تيراندازى است. و كلمه «جانب» به معناى جهت و ناحيه است.
﴿دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ﴾
كلمه «دحور» به معناى طرد و راندن، و هم به معناى دفع است، و اين كلمه مصدر است به معناى مفعول كه چون حال واقع شده منصوب شده است. و اين كلمه مصدر به معنى مفعول است يعنى اين شيطآنها مدحور و رانده شده درگاه خدايند ممكن هم هست مفعول له و يا مفعول مطلق باشد. و كلمه «واصب» به معناى واجب و لازم است.
﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾
كلمه «خطفة» به معناى قاپيدن و چيزى را دزدكى ربودن است. و كلمه «شهاب» به معناى ستارگانى است كه در فضا به سرعت حركت مىكنند و نابود مىشوند و كلمه «ثاقب» از «ثقوب» است كه به معناى فرو رفتن و نفوذ چيزى در چيز ديگر است. و «شهاب» را از اين
بابت «ثاقب» ناميدهاند كه از هدف خطا نمىرود و همواره به هدف مىخورد.
و مراد از «خطفه» اين است كه: شيطانى دزدكى خود را به صدارس ملائكه برساند تا حرفهاى آنان را گوش دهد. و در جاى ديگر از اين عمل به «استراق سمع» تعبير كرده، و فرموده: ﴿إِلاَّ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ﴾ و اين استثناء استثناى از ضمير فاعل در جمله «لا يسمعون» است.
و بعضى از مفسرين گفتهاند: جايز است آن را استثنايى منقطع، و نامربوط به ما قبل بگيريم.
و معناى آيات پنجگانه مورد بحث اين است كه: ما آسمان دنيا يعنى نزديكترين آسمآنها به شما - و يا پايينترين آسمآنها - را با زينتى بياراستيم، و آن همان ستارگان بود كه در آسمان قرار داديم، و آن آسمان را از هر شيطانى خبيث و عارى از خير حفظ كرديم، و حتى از اينكه سخنان ساكنين آسمان را بشنوند منعشان نموديم، تا از اخبار غيبى كه ساكنان ملأ أعلى بين خود گفتگو مىكنند اطلاع نيابند، و به همين منظور از هر طرف تيرباران مىشوند در حالى كه مطرود و رانده هستند و عذابى واجب دارند كه هرگز از ايشان جدا شدنى نيست.
پس كسى از جن نمىتواند به اخبار غيبى كه در آسمان دنيا بين ملائكه رد و بدل مىشود، اطلاع يابد مگر آنكه از راه اختلاس و قاچاق چيزى از آن اخبار را به دست بياورد كه در اين صورت مورد تعقيب «شهاب ثاقب» واقع مىشود، تير شهابى كه هرگز از هدف خطا نمىرود.
مفسرين براى اينكه مساله «استراق سمع» شيطآنها در آسمان را تصوير كنند، و نيز تصوير كنند كه چگونه در اين هنگام به سوى شيطآنها با شهابها تيراندازى مىشود بر اساس ظواهر آيات و روايات كه به ذهن مىرسد توجيهاتى ذكر كردهاند كه همه بر اين اساس استوار است كه آسمان عبارت است از: افلاكى كه محيط به زمين هستند، و جماعتهايى از ملائكه در آن افلاك منزل دارند، و آن افلاك در و ديوارى دارند كه هيچ چيز نمىتواند وارد آن شود، مگر چيزهايى كه از خود آسمان باشد، و
اينكه در آسمان اول، جماعتى از فرشتگان هستند كه شهابها به دست گرفته و در كمين شيطآنها نشستهاند كه هر وقت نزديك بيايند تا اخبار غيبى آسمان را استراق سمع كنند، با آن شهابها به سوى آنها تيراندازى كنند و دورشان سازند، و اين معانى همه از ظاهر آيات و اخبار ابتداء به ذهن مىرسد.
و ليكن امروز بطلان اين حرفها به خوبى روشن شده، و عيان گشته، و در نتيجه بطلان همه آن وجوهى هم كه در تفسير «شهب» ذكر كردهاند، - كه وجوه بسيار زيادى هم هستند - و در تفاسير مفصل و طولانى از قبيل تفسير كبير فخر رازى، و روح المعانى آلوسى و غير آن دو نقل شده، باطل مىشود.
ناگزير بايد توجيه ديگرى كرد كه مخالف با علوم امروزى و مشاهداتى كه بشر از وضع آسمآنها دارد نبوده باشد. و آن توجيه به احتمال ما - و خدا داناتر است - اين است كه: اين بياناتى كه در كلام خداى تعالى ديده مىشود، از باب مثالهايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حس زده شده، تا آنچه خارج از حس است به صورت محسوسات در افهام بگنجد، همچنان كه خود خداى تعالى در كلام مجيدش فرموده: ﴿وَ تِلْكَ اَلْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ اَلْعَالِمُونَ﴾ و اينگونه مثلها در كلام خداى تعالى بسيار است، از قبيل عرش، كرسى، لوح و كتاب، كه هم در گذشته به آنها اشاره شد، و هم در آينده به بعضى از آنها اشاره خواهد رفت.
بنابراين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالىتر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست عالىتر و بلندتر از زمين ماست.
و مراد از نزديك شدن شيطآنها به آسمان، و استراق سمع، و به دنبالش هدف شهابها قرار گرفتن، اين است كه: شيطآنها مىخواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آينده سر درآورند. و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطآنها تاب تحمل آن را ندارند، دور مىسازند. و يا مراد اين است كه: شيطآنها خود را به حق نزديك مىكنند، تا آن را با تلبيسها و نيرنگهاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و يا باطل را با
تلبيس و نيرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشتههاى ايشان را پنبه مىكنند، و حق صريح را هويدا مىسازند، تا همه به تلبيس آنها پى برده، حق را حق ببينند، و باطل را باطل.
و اين كه خداى سبحان داستان استراق سمع شياطين و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شيطآنها ذكر كرده، تا اندازهاى گفتار ما را تاييد مىكند - و خدا داناتر است.
﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِينٍ لاَزِبٍ﴾
كلمه «لازب» به معناى دو چيز به هم چسبيده است، به طورى كه هر يك ملازم ديگرى شده باشد. و در مجمع البيان گفته: «لازب» و «لازم» به يك معنى است.
و مراد از جمله «من خلقنا» يا ملائكهاى است كه در آيات قبلى به آنان اشاره كرد كه حافظ وحى و تيراندازان شهابهايند، و يا مخلوقات عظيم ديگرى غير از انسان است، از قبيل آسمآنها، زمين و ملائكه، و اگر در باره آنها با ضمير «هم» كه مخصوص عقلاء است تعبير كرد و فرمود: «آيا خلقت ايشان بزرگتر است، يا كسى كه ما خلق كردهايم» و نفرمود: «چيزى كه ما خلق كردهايم» بدان جهت است كه در بين نامبردگان ملائكه هم منظور بودند، و ملائكه داراى عقلند، جانب آنان را غلبه داده و از همه آسمآنها و زمين و ملائكه تعبير كرده به «كسى كه ما خلقش كردهايم».
و معناى آيه اين است كه: وقتى خداى سبحان رب آسمآنها و زمين و موجودات بين آن دو و ملائكه بود، تو اى رسول گراميم، از ايشان نظرخواهى كن و بپرس آيا خلقت ايشان مهمتر و بزرگتر است، يا خلقت غير ايشان از موجودات ديگرى كه ما خلق كردهايم، آن وقت متوجه خواهند شد كه خلقت آنان ضعيفتر و ناچيزتر از خلقت موجودات ديگر است، براى اينكه خلقت ايشان از يك گل چسبنده بود و معلوم است كه اين گل چسبنده ناچيز نمىتواند ما را عاجز سازد.
در تفسير قمى در ذيل جمله ﴿وَ اَلصَّافَّاتِ صَفًّا﴾ آمده كه منظور ملائكه و انبيايند. و در همان كتاب از پدرش و از يعقوب بن يزيد، از ابن ابى عمير، از بعضى از راويان
شيعه، از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود امير المؤمنين علیه السلام فرموده: اين ستارگان كه در آسمان است، شهرهايى است مانند شهرهايى كه در زمين است. . . .
باز در همان كتاب در روايت ابى الجارود، از امام ابى جعفر علیه السلام روايت كرده كه فرموده: ﴿عَذَابٌ وَاصِبٌ﴾ يعنى عذاب دائم و دردناك كه دردش تا دلها مىرسد.
و باز در همان كتاب از رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده كه در داستان معراج فرمود: پس جبرئيل بالا رفت و من نيز با او بالا رفتم، تا رسيدم به آسمان دنيا، بر روى آن آسمان فرشتهاى ديدم كه او را اسماعيل مىگفتند، و او همان صاحب خطفه است كه خداى عز و جل در بارهاش فرموده: ﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾ و زير فرمان آن هفتاد هزار فرشتهاند كه زير فرمان هر فرشته هفتاد هزار فرشته ديگرند. . . .
مؤلف: اينگونه روايات در اين باب بسيار زياد است كه: ما بعضى از آنها را در تفسير آيه ﴿إِلاَّ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ﴾ نقل كرديم و بعضى ديگر از آنها را ان شاء الله تعالى در تفسير دو سوره ملك و جن ايراد خواهيم كرد.
در نهج البلاغه است كه: خداى تعالى از تمامى روى زمين، چه زمين سخت، و چه سهلش، چه زمين صالح و چه شورهزارش، خاكى برگرفت و آن را با آب درآميخت، تا وقتى كه خالص گشت، و آنگاه آن را با شبنمى تر كرد، تا چسبنده شد.
آیات صافات از استهزای مشرکان تا یوم الفصل، حشر و سؤال، تابع و متبوع، بهشت مخلصین و شجره زقوم را یکجا مینهد.
در اين آيات استهزايى كه كفار به آيات خدا مىكردند و پارهاى از سخنان ايشان كه
بر اساس كفر و انكار معاد مىگفتهاند، و ردى كه از سخنان ايشان شده حكايت شده است، و در رد آنان به تقرير مساله بعث پرداخته و بيان كرده كه كفار در آن روز چه شدتى و چه عذابهاى گوناگونى دارند، و خداوند چگونه بندگان مخلص خود را با نعمتها و كرامتهاى خود گرامى مىدارد.
و نيز چگونگى بحث و جدال دوزخيان با يكديگر را نقل مىكند كه در روز قيامت چه سخنانى بين آنان رد و بدل مىشود. و سخنانى را هم كه بين اهل بهشت با خودشان و يا با بعضى از اهل آتش رد و بدل مىشود ذكر كرده.
﴿بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ وَ إِذَا ذُكِّرُوا لاَ يَذْكُرُونَ﴾
يعنى اى محمد! بلكه تو از تكذيب ايشان تعجب مىكنى كه چگونه تكذيبت مىكنند، با اينكه تو ايشان را به سوى كلمه حق مىخوانى، و تازه وقتى تعجب مىكنى تو را در اين تعجب مسخره مىكنند، و يا تو را در همين دعوت به سوى حق مسخره مىكنند، و چون به وسيله آيات داله بر توحيد و دين حق، تذكر داده مىشوند، باز متذكر نگشته و بيدار نمىشوند.
﴿وَ إِذَا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ﴾
در مجمع البيان مىگويد: كلمه «سخر» و «استسخر» هر دو به يك معنا است. و در نتيجه گفتار وى، معناى آيه چنين مىشود: و چون اين مشركين آيتى معجزهآسا از آيات معجزه خدا را مىبينند، مثلا قرآن و يا شق القمر را مشاهده مىكنند آن را استهزاء مىكنند.
﴿وَ قَالُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ﴾
در اينكه مشركين در اشاره به آيت كلمه «هذا» را به كار بردهاند، اشعارى است از ايشان به اينكه ما اصلا از اين چيز كه تو آن را آيت مىخوانى هيچ چيز نمىفهميم، مگر همين قدر كه آن چيزى است از چيزها بدون مزيت، و اين تعبير بدترين توهينى است كه به عمل شخصى بكنند.
﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آبَاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ﴾
اين آيه حكايت انكار مشركين نسبت به مساله معاد است، كلامى است كه به غير از استبعاد هيچ پايه و دليلى ندارد، در نظر وهم اين معنا بعيد مىآيد كه انسان بميرد و بدنش متلاشى گشته، به صورت خاك و استخوان درآيد، آنگاه دوباره به صورت اولش برگردد.
دليل بر اينكه غير از استبعاد پايهاى ديگر ندارد، اين است كه استفهام انكارى را نسبت به نياكان خود دوباره تكرار كردهاند، چون استبعاد وهم آدمى از زنده شدن نياكان و اجداد كه آثارشان به كلى محو شده و به جز داستآنها از ايشان چيزى باقى نمانده، بيشتر و شديدتر از استبعادى است كه از زنده شدن خودش دارد. و اگر منظورشان از اين گفتار تمسك به دليل عقلى يعنى محال بودن اعاده معدوم بود، اين دليل در اعاده خودشان و اجدادشان يكسان بود و ديگر احتياج نبود كه استفهام انكارى را در باره اعاده اجداد و نياكان خود تكرار كنند.
﴿قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِذَا هُمْ يَنْظُرُونَ﴾
در اين آيه خداى تعالى پيامبر عزيز خود را دستور مىدهد كه در پاسخشان بگويد: بله همهشان زنده خواهند شد.
﴿وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ﴾ يعنى زنده مىشويد در حالى كه خوار و بى مقدار و ذليل باشيد. و اين در حقيقت احتجاج و استدلال به عموميت قدرت خدا و نفوذ اراده بىدرنگ او است، آرى ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ دستور او وقتى اراده چيزى كند همين است كه بگويد باش و پس او موجود مىشود. و به همين جهت به دنبال آن فرمود: ﴿فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِذَا هُمْ يَنْظُرُونَ﴾ مساله بعث يك زجره و نهيب بيش نيست كه وقتى صادر شد، مردم ناگهان زنده شده و مبهوت نظر مىكنند همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ لِلَّهِ غَيْبُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا أَمْرُ اَلسَّاعَةِ إِلاَّ كَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾.
و اينكه بر سر جمله ﴿فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ﴾ حرف «فاء» آورده، به اين منظور بوده كه تعليل را افاده كند و در نتيجه جمله مذكور تعليل مىباشد براى جمله ﴿وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ﴾. و تعبير به كلمه «زجرة» نيز اشعار به خوارى و ذلت آنان دارد.
﴿وَ قَالُوا يَا وَيْلَنَا هَذَا يَوْمُ اَلدِّينِ هَذَا يَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ﴾ ا
ين آيه شريفه عطف است بر جمله «ينظرون» كه اشعار به مبهوت بودن آنان داشت و مىفهمانيد كه مشركين بعد از زنده شدن مبهوت و دهشت زده هستند، و همه در فكر آنند كه آيا عالم قيامت را به خواب مىبينند يا به بيدارى؟ آن وقت متوجه مىشوند كه نه، خواب نيستند و اين همان روز بعث و روز جزا است و چون به خاطر كفر و تكذيبشان، از جزا حذر و
دلواپسى دارند، مىگويند: ﴿هَذَا يَوْمُ اَلدِّينِ﴾ اين روز جزاست و نمىگويند: «هذا يوم البعث - اين روز قيامت است».
و اگر در اول آيه تعبير به ماضى آورد و فرمود: «قالوا - گفتند: اى واى بر ما» با اينكه هنوز نگفتهاند، بلكه در قيامت خواهند گفت به خاطر اين است كه مساله معاد محقق الوقوع است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: جمله ﴿هَذَا يَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ﴾ كلامى است كه كفار به يكديگر مىگويند. بعضى ديگر گفتهاند: كلام ملائكه و يا خود خداى تعالى است كه به ايشان خطاب مىكند. آيه بعدى مؤيد احتمال دوم است، چون آن آيه به طور مسلم كلام خداست كه مىفرمايد: «محشور كنيد ستمكاران و قرينهاى آنان را و آنچه را كه به جاى خدا عبادت مىكردند».
و كلمه «فصل» به معناى تميز بين دو چيز است، و اگر روز قيامت را روز فصل خوانده، بدين ملاحظه است كه آن روز روز جدا شدن حق از باطل است، روزى كه به حكم خدا و قضاى او بين حق و باطل و يا بين مجرم و متقى، جدايى مىافتد. و هر يك از ديگرى متمايز مىشود، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿وَ اِمْتَازُوا اَلْيَوْمَ أَيُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ﴾.
﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْوَاجَهُمْ وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْجَحِيمِ﴾
اين كلامى است از خداى تعالى به ملائكه، و معنايش اين است كه: ما به ملائكه گفتيم ايشان را محشور كنيد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: اين آيه كلامى است از ملائكه كه به يكديگر مىگويند.
و كلمه «حشر» - به طورى كه راغب گفته - به معناى اين است كه جماعتى از مقرشان به زور اخراج شوند تا به سوى جنگ و امثال آن روانه گردند.
و مراد از ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ به طورى كه آخر آيه هم آن را تاييد مىكند - مشركين هستند، البته نه همه مشركين، بلكه آن مشركينى كه در برابر حق عناد مىورزند، و سد راه
پيشرفت آن هستند، همچنان كه از آيه ﴿فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلظَّالِمِينَ اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ﴾ نيز همين معنا استفاده مىشود.
و تعبير به ماضى در كلمه «ظلموا» وصف را افاده مىكند و منظور از آن كسانى است كه داراى صفت ظلم هستند، نه كسانى كه - و لو يك بار - مرتكب ظلم شده باشند، همچنان كه اگر كسى بپرسد: فلانى در زندگىاش چه كرد؟ و شما در پاسخ بگويى ظلم كرد. اين پاسخ شما هر چند فعل ماضى است، ولى فايده وصف را مىدهد و در كلام خداى تعالى از اينگونه تعبيرها بسيار است، مانند آيه ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً﴾ و آيه ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ زُمَراً﴾ و آيه ﴿لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا اَلْحُسْنىَ وَ زِيَادَةٌ﴾ كه در آيه اول كلمه «اتقوا» و در دومى كلمه «كفروا» و در سومى كلمه «احسنوا» هر سه فعل ماضى است، ولى معناى وصف را افاده مىكند، و منظور كسانى است كه داراى صفت تقوى و يا كفر و يا احسان هستند، نه كسانى كه يك بار و دو بار تقوى يا كفر و يا احسان از ايشان سرزده باشد.
ظاهر از جمله «و ازواجهم» اين است كه مراد از «ازواج» قرينهاى شيطانى ايشان باشد، چون به حكم آيه ﴿وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. . . حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِينُ﴾ كسانى كه از ياد خدا اعراض مىكنند قرينى از شيطان دارند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از «ازواج» اشباه و نظائر ايشان است، مىخواهد بفرمايد: هر كسى با نظير خود محشور مىشود، اشخاص زناكار، با زناكاران، و اشخاص
شرابخواران با شرابخواران محشور مىگردند.
ليكن اين تفسير صحيح نيست، چون لازمه آن اين است كه مراد از ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ طايفه خاصى از اهل هر معصيت باشد و حال آنكه عبارت آيه با آن نمىسازد علاوه بر اين ذيل آيه شريفه هم كه سخن از معبودهاى باطل دارد با اين تفسير سازش ندارد.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از «ازواج» زنان كافر ايشان است ولى اين وجه نيز مانند وجه قبليش ضعيف است.
و از ظاهر جمله ﴿وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ برمىآيد كه مراد از آن معبودها همان بتهايى است كه مىپرستيدند، چون ظاهر لفظ «ما - چيزهايى كه» همين بتها است، چون اگر فرشتگان و يا جن و يا خدايان بشرى مراد بود، به جاى «ما» مىفرمود: «من - كسانى كه» پس آيه شريفه نظير آيه ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ مىباشد.
ممكن هم هست مراد از لفظ «ما» اعم از خدايان بىشعور و با شعور باشد، و در نتيجه شامل فراعنه و نمرودها هم بشود، ولى بنابراين احتمال هم، مفهوم «ما» شامل ملائكه و حضرت مسيح علیه السلام نمىشود، چون در جمله ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ اين دو طايفه استثنا شدهاند.
﴿فَاهْدُوهُمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْجَحِيمِ﴾ كلمه «جحيم» در قرآن يكى از اسمهاى جهنم است كه از ماده «جحمة» مشتق شده، كه - بنا به گفته راغب - به معناى شدت سوزش آتش است.
و مراد از اينكه فرموده: ايشان را به سوى صراط جحيم هدايت كنيد، اين است كه ايشان را به سوى جهنم ببريد و در جهنم بيفكنيد، چون كلمه هدايت همه جا به معناى راهنمايى نيست، بلكه گاهى به معناى رساندن به هدف و مقصد است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: «اگر بردن به سوى دوزخ را هدايت به سوى آن خوانده، از باب استهزاء است».
در مجمع البيان گفته: اين تعبير از اين جهت است كه كفار هم مانند ديگران لياقت
و استعداد آن را داشتند كه به سوى بهشت هدايت شوند، خدا هم جز هدايت كارى ندارد، ولى خود آنان كارهايى كردند كه هدايت خدا مبدل به هدايت به سوى دوزخ شود، و اين تعبير نظير تعبيرى است كه در آيه ﴿فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ پس به عذاب دردناك بشارتشان بده آمده، چون در اين آيه نيز خود كفار بشارت خداى را مبدل به بشارت به سوى عذاب كردند.
﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ مَا لَكُمْ لاَ تَنَاصَرُونَ بَلْ هُمُ اَلْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ﴾
در مجمع البيان مىگويد: وقتى كسى مىگويد «وقفت انا» معنايش اين است كه: من ايستادم، وقتى هم بگويد: «وقفت غيرى» معنايش اين است كه: من فلانى را به ايستادن و توقف وادار كردم. خلاصه كلمه «وقف» هم لازم و بدون مفعول استعمال مىشود و هم متعدى، ولى بعضى از بنى تميم وقتى مىخواهند متعدى استعمالش كنند، به باب افعالش برده مىگويند «اوقفت الدابة - من حيوان را نگه داشتم» و خلاصه در صورت تعدى از باب افعال استفاده مىكنند، و ثلاثى مجرد را در مورد تعدى به كار نمىبرند.
و بنا به گفته وى معناى جمله «و قفوهم» اين مىشود كه ايشان را نگه داريد و نگذاريد بروند كه بايد بازخواست شوند. و از سياق استفاده مىشود كه اين امر به بازداشت و بازخواست، در سر راه جهنم صورت مىگيرد.
و در اينكه از چه چيز بازخواست مىشوند، كلمات مفسرين مختلف است، بعضى گفتهاند: از اينكه آيا از عهده كلمه «لا اله الا الله» برآمدهاند يا نه؟ و بعضى ديگر گفتهاند: «از اين كه آيا شكر آب خنك را به جاى آوردهاند يا خير؟ و اين سؤال از باب استهزاى ايشان است». و بعضى ديگر گفتهاند: «از اينكه آيا ولايت على علیه السلام را كه بدان مامور بودند چگونه و تا چه حد رعايت كردند؟».
و اين وجوه بر فرض كه درست باشد، هر يك به يكى از مصاديق اشاره دارند، نه اينكه منحصرا از فلان چيز بازخواست خواهند كرد، و از سياق برمىآيد كه مطلب مورد بازخواست همان مطلبى است كه جمله ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنَاصَرُونَ﴾ مشتمل بر آن است، مىفرمايد: «شما را چه شده كه يكديگر را يارى نمىدهيد، همان طور كه در دنيا پشتيبان يكديگر بوديد و در برآوردن حوائج خود، و به مقصد رسيدن، از يكديگر كمك مىگرفتيد؟».
و جمله بعدش كه مىفرمايد: ﴿بَلْ هُمُ اَلْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ﴾ آخر ايشان امروز تسليم
شدند، ديگر كبرى برايشان نمانده تا تكبر كنند خود دليل است بر اينكه: مراد از جمله «ما لكم لا تناصرون» اين است كه چرا از اطاعت حق استكبار نمىكنيد، همان طور كه در دنيا استكبار مىكرديد.
پس در حقيقت سؤال از يارى نكردن آنان يكديگر را در قيامت، سؤال از سبب استكبارى است كه در دنيا داشتند، پس با اين بيان روشن گرديد كه مورد بازخواست، عبارت است از هر حقى كه در دنيا از آن روى گردانيدهاند، چه اعتقاد حق و چه عمل حق و صالح، و اين روگردانى آنان به دو جهت بوده: يكى كبر ورزيدن، و يكى هم پشتگرمى به داشتن ياران و كمككاران.
﴿وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ. . . إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ﴾
اين شش آيه حكايت مخاصمه تابعين و متبوعين است كه در روز قيامت با يكديگر دارند، و اگر از اين مخاصمه تعبير به «تسائل - پرسش طرفينى» كرده، از اين جهت است كه مخاصمه آنان در معناى اين است كه به عنوان ملامت و عتاب، اين عده از آن عده مىپرسند كه شما متبوعين و رؤسا چرا ما را به كفر كشانديد و آن عده در پاسخ مىگويند: شما چرا به حرف ما گوش داديد، مگر ما شما را مجبور كرديم؟
پس در جمله ﴿وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ﴾ «بعض» اول عبارتند از: اعتراض كنندگان و «بعض» دوم عبارتند از: اعتراض شدگان، چون سياق «تساؤل» در مقام مخاصمه اين معنا را افاده مىكند. و كلمه «تسائل» به معناى تخاصم است.
و جمله ﴿قَالُوا إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنَا عَنِ اَلْيَمِينِ﴾ معنايش اين است كه شما خود را خيرخواه ما معرفى مىكرديد. و استعمال كلمه «يمين» در اين معنا شايع است، از آن جمله قرآن كريم مىفرمايد: ﴿وَ أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ﴾. و معناى آيه مورد بحث اين است كه: تابعين دنبال رو، به رؤسا و متبوعين اعتراض مىكنند كه شما آنچه را به ما مىگفتيد عنوان خير و سعادت به آن مىداديد، و در نتيجه بين ما و خير و سعادتمان حايل مىشديد و ما گمراه شديم.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه «يمين» دين است. و اين گفتار به وجه قبلى نزديك است. بعضى ديگر گفتهاند: مراد از «يمين» قهر و غلبه و نيرومندى است
همچنان كه در آيه ﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾، به همين معنا است، چون زدن با دست راست قوىتر است. اين وجه هم با توجه به جوابى كه متبوعين دادهاند بى معنا نيست.
و جمله ﴿قَالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ مَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ. . . غَاوِينَ﴾ پاسخى است كه رؤسا و متبوعين به پيروان خود مىدهند، و خود را از بدبخت كردن آنان تبرئه مىكنند، و جرم آنان را به سوء اختيارشان مستند مىسازند.
پس اينكه گفتند: «بلكه خود شما ايمان نداشتيد» معنايش اين است كه: علت بدبختى شما ما نبوديم، بلكه خود شما ايمان نداشتيد، نه اينكه ما ايمانى را كه داشتيد از شما گرفتيم.
آنگاه اضافه مىكنند: ﴿وَ مَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ﴾ و ما هيچ دست زورى بر شما نداشتيم و اين در حقيقت جواب ديگرى روى فرض تسليم است، گويا مىگويند: تازه بر فرض هم كه شما ايمان داشتهايد، ما به زور ايمان شما را از شما سلب نكرديم، علاوه بر اين اصلا سلطنت و قدرتى كه سردمداران دنيا به دست مىآورند، به دست همين تابعين برايشان فراهم مىشود، پس اين خود تابعين و ملتها هستند، كه يك سلطان را بر خود مسلط مىسازند.
سپس اضافه مىكنند كه: ﴿بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ﴾ بلكه خودتان مردمى طاغى و سركش بوديد. و «طغيان» به معناى تجاوز از حد و مرز است. و كلمه «بل - بلكه» اعراض است از جمله قبلى كه مىگفتند: ﴿لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ﴾ گويا گفتهاند: سبب هلاكت شما صرف نداشتن ايمان نبود، تا اگر ما ايمان را از شما سلب كرديم، علت هلاكت شما بوده باشيم، بلكه علت اصلى اين بود كه شما مردمى طاغى بوديد، همان طور كه ما هم مردمى متكبر و طاغى بوديم. پس ما و شما هر دو دست به دست هم داديم و يكديگر را بدبخت نموده، راه رشد را رها كرده و راه ضلالت را پيموديم، و كلمه عذاب بر ما حتمى گشت، كلمهاى كه خدا قضاى آن را رانده و فرموده بود: ﴿إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَاداً لِلطَّاغِينَ مَآباً﴾ و نيز فرموده بود: ﴿فَأَمَّا مَنْ طَغىَ وَ آثَرَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىَ﴾.
و به خاطر همين معنا بود كه دنبال جمله ﴿بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ﴾ از قول آنان فرمود: ﴿فَحَقَّ عَلَيْنَا قَوْلُ رَبِّنَا إِنَّا لَذَائِقُونَ﴾ يعنى ما عذاب را حتما خواهيم چشيد.
سپس گفتند: ﴿فَأَغْوَيْنَاكُمْ إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ﴾ اين سخن از آنجا كه متفرع بر ثبوت عذاب و آخرين سبب هلاكت آنان است، حرف «فا» بر سرش آورد تا بفهماند طغيان، نخست گمراهى مىآورد و سپس آتش دوزخ را، همچنان كه در آيه ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ كه خطاب خداى تعالى به ابليس است، اثر پيروى ابليس، اول گمراهى آورده، و سپس جهنم را.
پس گويا فرموده: پس از آنكه متصف به طغيان شديد، گمراهى گريبانتان را بگرفت، و هر چند اين گمراهى به دست ما گريبان شما را گرفت، و ليكن ما شما را مجبور به آن نكرديم، بلكه خود شما ما را پيروى كرديد و در اثر اتصالتان به ما گمراهى ما هم به شما سرايت كرد، و اين طغيان طبيعى است كه گمراه جز گمراهى از او ترشح نمىكند و اين مثلى است معروف كه «از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
و كوتاه سخن اينكه: شما مجبور نبوديد، و اختيار از شما سلب نشده بود، بلكه از همان اولين قدمى كه به سوى هلاكت برداشتيد، تا به آخر كه در هلاكت افتاديد، همه جا اختيار داشتيد.
﴿فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ. . . يَسْتَكْبِرُونَ﴾
ضمير جمع در كلمه «فانهم» به تابعين و متبوعين هر دو برمىگردد، مىفرمايد: هر دو در عذاب شريكند، براى اينكه در ظلم شركت داشتند و يكديگر را بر جرم كمك مىكردند، و هيچ يك بر ديگرى مزيت نداشتند.
بعضى از مفسرين چنين اظهار نظر كردهاند كه: گمراه كنندگان عذاب بيشترى دارند، براى اينكه هم كيفر و وزر گناه خود را حمل مىكنند و هم كيفر و وزر كسانى را كه گمراه كردند، و صرف اينكه در اين آيه فرموده هر دو طايفه با هم شريكند، دليل بر آن نمىشود كه كيفر هر دو مساوى باشد.
پس حق مطلب اين است كه: آيات مورد بحث تنها در اين مقامند كه بفرمايند: اين دو طايفه در ظلم و جرم و عذابى كه از ناحيه ظلم و جرم به ايشان مىرسد سهيم و شريكند،
ولى ممكن است هر يك از اين دو طايفه به خاطر كارهايى كه شخص خودشان كردند، و آن طايفه ديگر در آن كارها دخالتى نداشته، عذابهاى گوناگون ديگرى داشته باشند، همچنان كه آيه شريفه ﴿وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ و آيه شريفه ﴿رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنَّارِ قَالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لَكِنْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ بر اين معنا دلالتى روشن دارند.
و جمله ﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ﴾ تحقق عذاب را تاكيد مىكند. و مراد از «مجرمين» همان مشركين هستند، به دليل جمله بعدى كه مىفرمايد: ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا إِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ﴾ يعنى اينان وقتى دين توحيد به ايشان عرضه مىشود كه بدان ايمان بياورند و يا كلمه اخلاص به ايشان عرضه مىشود كه آن را بگويند از گفتن آن استكبار مىورزند، و بر استكبار خود پافشارى هم مىكنند.
﴿وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾
مىگويند آيا خدايان خود را به خاطر مردى شاعر و ديوانه رها كنيم؟ اين كلام ايشان در حقيقت انكارى است نسبت به رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آن استكبارى كه از پذيرفتن توحيد ورزيدند و آن را انكار كردند. و جمله بعدى كه مىفرمايد: ﴿بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾ رد كلام ايشان است كه مىگفتند: ﴿لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ﴾ آن جناب شاعر است و مجنون، و كتاب او شعر است و از سخنان در حال جنون. خداوند اين گفتار مشركين را رد كرده و مىفرمايد: بلكه آنچه او آورده حق است، و در آن رسالت رسولان سابق تصديق شده، پس مانند شعر و سخنان مجانين باطل نيست، و چيز تازهاى هم نيست، بلكه قبل از او هزاران نفر مانند او به اين رسالت مامور شده بودند.
﴿إِنَّكُمْ لَذَائِقُوا اَلْعَذَابِ اَلْأَلِيمِ﴾
در اين جمله ايشان را به خاطر استكبارى كه كردند، و به حق نسبت باطل دادند، تهديد فرموده.
﴿وَ مَا تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾
يعنى و در جزايى كه خواهيد ديد، هيچ ظلمى وجود ندارد، براى اينكه عين اعمال شما به شما برمىگردد.
﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ. . . بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾
اين استثنا، استثنايى است منقطع از ضمير در «لذائقوا» و ممكن هم هست استثنا از ضمير «ما تجزون» باشد و هر دو هم صحيح و داراى وجه است، بنا بر نظريه اول معنايش اين مىشود: «و ليكن بندگان مخلص خدا رزقى معلوم دارند، و از چشندگان عذاب اليم نيستند» و بنا بر نظريه دوم معنايش اين مىشود: «و ليكن بندگان مخلص خدا رزقى معلوم دارند ما وراى جزاى اعمالشان». و به زودى ان شاء الله به معناى آيه اشاره خواهيم كرد.
ولى آنچه مسلم است اين است كه: نمىتوان استثناى مذكور را متصل گرفت، و احتمال اينكه استثنا متصل باشد، ضعيف بوده و خالى از تكلف و زحمت نيست.
قرآن كريم اين وعده را بندگان مخلص خدا ناميده، و عبوديت خداى را براى آنان اثبات كرده و معلوم است كه: عبد، نه مالك اراده خودش است، و نه مالك كارى از كارهاى خودش، پس اين طايفه اراده نمىكنند، مگر آنچه را كه خدا اراده كرده باشد، و هيچ عملى نمىكنند مگر براى خدا.
آنگاه اين معنا را براى آنان اثبات كرده كه مخلص - به فتحه لام - هستند، و معنايش اين است كه: خدا آنان را خالص براى خود كرده، غير از خدا كسى در آنان سهيم نيست، و ايشان جز به خداى تعالى به هيچ چيز ديگرى علقه و بستگى ندارند، نه به زينت زندگى دنيا و نه نعيم آخرت، و در دل ايشان غير از خدا چيز ديگرى وجود ندارد.
و معلوم است كسى كه اين صفت را دارد، التذاذش به چيز ديگرى است غير از آن چيزهايى كه سايرين از آن لذت مىبرند و ارتزاقش نيز به غير آن چيزهايى است كه سايرين بدان ارتزاق مىكنند، هر چند كه در ضروريات زندگى از خوردنىها، نوشيدنيها و پوشيدنيها با سايرين شركت دارد.
با اين بيان اين نظريه تاييد مىشود كه: جمله ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ اشاره دارد به اينكه در بهشت رزق ايشان كه بندگان مخلص خدايند غير از رزق ديگران است و هيچ شباهتى بر رزق ديگران ندارد، اگر چه نام رزق ايشان و رزق ديگران يكى است، و ليكن رزق ايشان هيچ خلطى با رزق ديگران ندارد.
پس معناى جمله ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ اين است كه: ايشان رزقى خاص و معين و ممتاز از رزق ديگران دارند. پس معلوم بودن رزق ايشان، كنايه است از ممتاز بودن آن، همچنان كه در آيه ﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾ نيز اشاره به اين امتياز شده. و اگر در آيه مورد بحث با كلمه «اولئك» كه مخصوص اشاره به دور است، به ايشان اشاره كرده، براى اين است كه دلالت كند بر علو مقام ايشان.
و اما تفسيرى كه بعضى از مفسرين براى آيه مورد بحث كردهاند كه: مراد از «رزق معلوم بندگان مخلص» اين است كه: آثار مخصوصى دارد، از آن جمله اين است كه: قطع و منع نمىشود، منظرهاى زيبا، طعمى لذيذ و بويى خوش دارد. و نيز آن تفسير ديگر كه گفتهاند: مراد اين است كه: وقت معلومى دارد، چون كه آيه ﴿وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا﴾ آن را افاده مىكند. و نيز آن تفسير ديگرى كه بعضى كرده و گفتهاند: «مراد از رزق معلوم بهشت است». هيچ يك تفسير متقن و صحيح نيست.
از اينجا اين نكته نيز روشن مىشود كه اگر كسى جمله ﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ را استثنا از ضمير در «ما تجزون» بگيرد، - همان طور كه در سابق هم اشاره كرديم - بى وجه نيست.
﴿فَوَاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾ كلمه «فواكه» جمع «فاكهه» است كه به معناى هر ميوهاى است كه به اصطلاح امروز به عنوان دسر خورده مىشود، نه به عنوان غذا، و اين آيه بيان همان رزق معلوم مخلصين است، چيزى كه هست خداى تعالى جمله ﴿وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾ را ضميمهاش كرد تا بر امتياز اين رزق و اين ميوه از رزقهاى ديگران، دلالت كند و بفهماند: هر چند ديگران نيز اين ميوهها را دارند، اما مخلصين اين ميوهها را با احترامى خاص دارند، احترامى كه با خلوص و اختصاص مخلصين به خدا مناسب باشد و ديگران در آن شريك نباشند.
و در اينكه كلمه «جنات» را به كلمه «نعيم» اضافه كرده باز براى اين است كه به همين احترام خاص اشاره كرده باشد. در تفسير آيه ﴿فَأُولَئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ﴾ و نيز
آيه ﴿وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ و موارد ديگر گفتيم كه: حقيقت اين نعمت عبارت است از: ولايت و آن اين است كه: خود خداى تعالى قائم به امور بندهاى بوده باشد.
﴿عَلىَ سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ﴾ كلمه «سرر» جمع «سرير» است، كه به معناى تختى است كه رويش مىنشينند. و رو در رو بودن تختهاى مخلصين معنايش اين است كه: آنان در بهشت دور يكديگرند و با هم مانوسند، به روى يكديگر نظر مىكنند، بدون اينكه پشت سر هم را ببينند.
﴿يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ﴾ كلمه «كاس» به معناى همان كاسه فارسى است كه نام ظرف آب و شراب است. و از بسيارى از علماى اهل لغت نقل شده كه گفتهاند: ظرف آب و شراب را «كاس» نمىگويند مگر وقتى كه پر از آب و شراب باشد، و اگر خالى شد نامش «قدح» است، و كلمه «معين» در نوشيدنيها به معناى آن نوشيدنى است كه از پشت ظرف ديده شود، مانند آب و شرابى كه در ظرف بلورين باشد، و اين كلمه از ماده «عين» مشتق شده، وقتى مىگويند: «عان الماء» معنايش اين است كه: آب ظاهر گشت و روى زمين جريان يافت، و مراد از «كاس معين» زلال بودن آب و يا شراب است، و به همين جهت دنبالش فرمود: «بيضاء».
﴿بَيْضَاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ﴾ يعنى شرابى صاف و زلال كه صفا و زلالىاش براى نوشندگان لذت بخش است. پس كلمه «لذة» در آيه مصدرى است كه معناى وصفى از آن اراده شده، تا مبالغه را افاده كند، ممكن هم هست مؤنث «لذ» باشد كه آن نيز - بنا به گفته بعضى - به معناى لذيذ است.
﴿لاَ فِيهَا غَوْلٌ وَ لاَ هُمْ عَنْهَا يُنْزَفُونَ﴾ كلمه «غول» به معناى ضرر رساندن و فاسد كردن است. راغب گفته: كلمه «غول» به معناى آن است كه: چيزى را به طورى فاسد كنى كه محسوس نباشد. پس اگر در آيه شريفه «غول» را از شراب نفى كرده، در حقيقت ضررهاى شراب را از آن نفى كرده است. و كلمه «ينزفون» از مصدر «انزاف» است كه به مستى تفسير شده، البته آن مرحله از مستى كه عقل را از بين ببرد، ولى اصل اين كلمه به معناى از بين بردن چيزى است به تدريج. و حاصل معناى جمله اين است كه: در آن خمرى
كه براى مخلصين آماده شده ضررهاى خمر دنيوى و مستى آن و از بين بردن عقل وجود ندارد.
﴿وَ عِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ عِينٌ﴾ اين آيه وصف حوريانى است كه براى مخلصين آماده شده. و «قاصرات الطرف» كنايه است از اين كه: نگاه كردن آنان با كرشمه و ناز است، و مؤيد آن اين است كه دنبال آن، كلمه «عين» را آورده كه جمع «عيناء» است، و «عيناء» مؤنث «أعين» است، و هر دو به معناى چشمى است كه: درشت و در عين حال زيبا باشد مانند چشم آهو.
بعضى از مفسرين گفتهاند: معناى ﴿قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ﴾ اين است كه: حوريان فقط به همسران خود نگاه مىكنند، و آن قدر ايشان را دوست مىدارند كه نظر از ايشان به ديگر سو، نمىگردانند و مراد از كلمه «عين» آن است كه: هم سياهى چشمهاى حوريان نامبرده بسيار سياه است، و هم سفيدىاش بسيار سفيد.
﴿كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾ كلمه «بيض» به معناى تخم مرغ و اسم جنس است كه: واحدش «بيضه» است. و كلمه «مكنون» به معناى پنهان شده و ذخيره شده است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: منظور از تشبيه حوريان به ﴿بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾ اين است كه: همانطور كه تخم مرغ مادامى كه در زير پر مرغ و يا در لانه و يا در جاى ديگر محفوظ مىباشد، همچنان دست نخورده مىماند و غبارى بر آن نمىنشيند حوريان نيز اين طورند.
بعضى ديگر گفتهاند: منظور تشبيه آنان به باطن تخم است، قبل از آنكه شكسته شود و دست خورده گردد.
﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ. . . فَلْيَعْمَلِ اَلْعَامِلُونَ﴾
اين جمله گفتگويى را كه بين اهل بهشت رخ مىدهد حكايت كرده و مىفرمايد: بعضى از ايشان احوال بعضى ديگر را مىپرسند، و بعضى، آنچه در دنيا بر سرش آمده براى ديگران حكايت مىكند و سرانجام، رشته سخنشان بدينجا مىرسد كه با بعضى از اهل دوزخ كه در وسط آتش قرار دارند سخن مىگويند.
پس ضمير جمع در جمله ﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ﴾ به اهل بهشت از بندگان مخلص خدا برمىگردد. و معناى «تسائل - پرسش طرفينى» - همان طور كه گفتيم
اين است كه: حال يكديگر را مىپرسند، كه چه بر سرشان گذشت.
و معناى جمله ﴿قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كَانَ لِي قَرِينٌ﴾ اين است كه: يكى از اهل بهشت به ديگران مىگويد: من در دنيا رفيقى داشتم كه از بين مردم تنها او را انتخاب كرده بودم، و او تنها مرا رفيق خود گرفته بود. اين آن معنايى است كه از سياق استفاده مىشود.
ولى بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از «قرين» همزادى از شيطآنها است و ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا قرآن كريم داشتن قرين از شيطآنها را تنها براى كسانى قائل است كه از ذكر خدا و ياد او غافلند، و اما مخلصين از داشتن چنين قرينهايى، در عصمت الهى قرار دارند، و نيز خداى تعالى ايشان را از اينكه تحت تاثير شيطآنها قرار گيرند حفظ كرده، همان طور كه از ابليس در آيه ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ حكايت كرده كه گفت بندگان مخلص تو از اغواى من مستثنى هستند. بله ممكن است شيطآنها متعرض بندگان مخلص خدا بشوند، اما نمىتوانند ايشان را تحت تاثير وسوسه خود قرار دهند، و چنين متعرضى را نمىتوان قرين نام نهاد.
﴿يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُصَدِّقِينَ أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ﴾ ضمير در كلمه «يقول» به «قرين» برمىگردد و مفعول «مصدقين» بعث و زنده شدن براى جزاست كه جمله ﴿أَ إِذَا مِتْنَا. . . ﴾ به جاى آن قرار گرفته و كلمه «مدينون» به معناى «مجزيون» است.
و معناى آيه اين است كه: آن رفيقى كه داشتم همواره از در تعجب و استبعاد و انكار از من مىپرسيد: راستى تو مساله بعث براى جزا را تصديق دارى، و راستى باور دارى كه بعد از آنكه خاك و استخوان شديم، و بدنهايمان متلاشى گشت و صورتها دگرگون شد، دوباره زنده مىشويم تا جزا داده شويم؟ راستش من كه نمىتوانم اين معنا را تصديق كنم، چون قابل تصديق نيست.
﴿قَالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ﴾ ضمير در «قال» به همان گوينده قبلى برمىگردد، همان كسى كه به رفقاى بهشتىاش مىگفت: من رفيقى چنين و چنان داشتم. و كلمه «اطلاع» به معناى مشرف بودن انسان بر چيزى است. و معناى جمله اين است كه: همان شخص سپس رفقاى بهشتى خود را مخاطب ساخته، مىگويد: آيا شما به جهنم اشراف داريد و اهل جهنم را مىبينيد و مىتوانيد آن رفيق مرا در جهنم پيدا كنيد و ببينيد چه حالى دارد؟
﴿فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ اَلْجَحِيمِ﴾ كلمه «سواء» به معناى وسط است، و «سواء الطريق» هم به معناى وسط راه است و معناى جمله مورد بحث اين است كه: خود آن گوينده به جهنم مشرف مىشود، و رفيق خود را در وسط آتش مىبيند.
﴿قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ﴾ كلمه «ان» در اينجا مخفف كلمه «ان - به درستى كه» مىباشد. و كلمه «تردين» از ماده «ارداء» است كه به معناى ساقط شدن از مكانى بلند، چون قله كوه مىباشد، و اين عبارت كنايه از هلاكت است. و معناى جمله اين است كه: به خدا سوگند مىخورم كه نزديك بود تو مرا هم مثل خودت هلاك كنى و بدينجا ساقط سازى كه خودت سقوط كردى.
﴿وَ لَوْ لاَ نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ﴾ منظور از «نعمت» در اينجا توفيق و هدايت و دستگيرى خداست. و كلمه «محضرين» از «احضار» است كه به معناى جلب كردن مجرم براى شكنجه و عذاب است. در مجمع البيان مىگويد: كلمه «احضار» اگر مطلق استعمال شود، جز به معناى احضار براى شر و عذاب نمىآيد. و معناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر توفيق پروردگارم دستگيرم نمىشد، و اگر خدا هدايتم نكرده بود، من نيز مثل تو از آنهايى بودم كه براى عذاب احضار شدند.
﴿أَ فَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ إِلاَّ مَوْتَتَنَا اَلْأُولى وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ﴾ اين استفهام براى تقرير آميخته با تعجب است. و مراد از «موت اول» مرگ دنيوى است، نه مرگ عالم برزخ كه آيه شريفه ﴿رَبَّنَا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ﴾ دلالت بر آن دارد، زيرا در آيه مورد بحث به آن اعتنا نشده، چون منكرين معاد، مرگ دنيايى را فنا و نابودى مىپنداشتند و اعتقادى به مردن در برزخ نداشتند.
و معناى آيه با در نظر گرفتن جزئياتى كه در كلام حذف شده اين است كه: سپس همان گوينده به خودش و به رفقايش برگشته و با تعجب مىگويد: آيا راستى ما براى هميشه در بهشت متنعم هستيم؟ و ديگر مرگى نداريم، مرگ ما همان يك بارى بود كه در دنيا داشتيم و آيا راستى ديگر ما عذاب نخواهيم ديد؟
صاحب مجمع البيان مىگويد: منظورشان از اين پرسش محقق كردن مطلب است، نه اينكه در مساله دچار شك و ترديد شده باشند، و بدين جهت اين سخن را مىگويند كه در گفتن آن سرور و فرحى مجدد و دو چندان هست، هر چند كه علم به اين معنا دارند كه: در
بهشت جاودانه خواهند بود، و اين در مثل نظير آن است كه مال فراوانى به كسى بدهند و او با اينكه مىداند اين همه اموال مال اوست، مع ذلك از در تعجب مىپرسد: راستى اين همه مال از آن من است، همچنان كه آن شخصى كه آرزوى ديدن كعبه را داشته، بعد از رسيدن به مكه گفته است: «ابطحاء مكة هذا الذى اراه عيانا و هذا انا - آيا اين محلى كه دارم مىبينم، خود مكه است و آيا اين منم كه مكه را مىبينم؟».
صاحب مجمع البيان سپس اضافه مىكند: به همين جهت دنبال آن جمله، اضافه كردند كه: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ﴾ راستى اينكه مىبينم هر آينه رستگارى عظيمى است.
﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ﴾ اين جمله تتمه گفتار همان گوينده است كه هم موهبت خلود در بهشت و رهايى از عذاب را عظيم شمرده و هم شكر آن نعمت را به جاى آورده است.
﴿لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ اَلْعَامِلُونَ﴾ از ظاهر سياق برمىآيد كه اين جمله نيز تتمه كلام همان گوينده باشد. و مشار اليه به اشاره «هذا» همان فوز عظيم و يا ثواب است و معنايش اين است كه: براى مثل اين رستگارى و يا مثل چنين ثوابى بايد عاملان عمل كنند و در دنيا كه دار تكليف است سعى نمايند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: «اين جمله كلام خداى سبحان است».
و بعضى ديگر گفتهاند: «كلام اهل بهشت است نه گوينده».
به طور كلى بايد دانست كه: مفسرين در بيشتر جملات سابق و اينكه هر يك حكايت كلام چه كسى است، مثلا فلان جمله كلام ملائكه است، و يا كلام اهل بهشت و يا كلام همان گوينده؟ اختلاف كردهاند و آنچه ما اختيار كرديم، وجهى بود كه سياق آيات با آن مساعدت داشت.
﴿أَ ذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ اَلزَّقُّومِ. . . يُهْرَعُونَ﴾
در اين آيه بين نعمتهايى كه خداى تعالى براى اهل بهشت آماده كرده و آنها را به وصف رزق كريم توصيف نموده و بين آن جايگاهى كه براى اهل آتش تهيه ديده و آن را درخت زقوم ناميده، كه شكوفههايش گويا سر شيطآنها است و نيز شرابى از حميم است، مقايسه شده.
و مشار اليه به اشاره «ذلك» همان رزق كريمى است كه در سابق فرمود براى اهل
بهشت آماده شده. و كلمه «نزل» - به ضمه نون و زا - چيزى است كه قبل از وارد شدن ميهمان براى پذيرايى از او آماده مىكنند، تا وقتى وارد شد تقديمش بدارند مانند انواع ميوهها و خوراكيها.
و كلمه «زقوم» - به طورى كه گفتهاند - نام درختى است كه برگهايى كوچك و تلخ و بدبو دارد و چون برگ آن را بكنند در محل كنده شده شيرى بيرون مىآيد كه به هر جا از بدن آدمى برسد آنجا ورم مىكند و اين درخت در سرزمين «تهامه» و نيز در هر سرزمين خشك و بىآب و علف مىرويد، سرزمينهايى كه مجاور صحراى خشك باشد. و درختى كه در آيه شريفه توصيف شده «زقوم» ناميده شده.
و بعضى گفتهاند: قريش اصلا چنين درختى را نمىشناخت كه در بحث روايتى روايتش خواهد آمد.
و كلمه «خير» در آيه شريفه به معناى وصف است، نه به معناى لغوىاش كه در فارسى به معنى بهتر است، چون معنا ندارد بگوييم درخت زقوم بهتر نيست، زيرا درخت «زقوم» اصلا خوب نيست، همچنان كه در آيه ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ﴾ نيز به همين معنا است، چون «لهو» اصلا خوب نيست، تا ثوابهاى خدايى از آن بهتر باشد و اين آيه شريفه - به طورى كه از سياق برمىآيد - كلام خداست، نه تتمه كلام آن گوينده كه آيات قبل آن را حكايت مىكرد.
و ضمير «ها» در جمله ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ﴾ به «شجره زقوم» برمىگردد. و «فتنه» به معناى محنت و عذاب است.
و جمله ﴿آنها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ اَلْجَحِيمِ﴾ وصف «شجره زقوم» است. و «اصل جحيم» به معناى قعر جهنم است. و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختى برويد و همچنان باقى بماند و نسوزد، براى اينكه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيبتر است. و خدا هر كارى بخواهد مىتواند بكند.
﴿طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّيَاطِينِ﴾ كلمه «طلع» به معناى شكوفه ميوهاى است كه در اولين بار در درخت خرما يا در هر درخت ميوه ديگر پيدا مىشود. در اين آيه ميوه درخت «زقوم» را به سر شيطآنها تشبيه كرده و اين بدان عنايت است كه: عوام از مردم شيطان را در
زشتترين صورتها تصوير مىكنند، همچنان كه وقتى بخواهند عكسى از فرشتهاى بكشند، او را در زيباترين صورت ترسيم مىكنند، و هر زيباى ديگر را به فرشته تشبيه مىنمايند، همچنان كه زنان دربارى مصر وقتى يوسف را ديدند گفتند: ﴿مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ﴾ با اين بيان ديگر جايى براى اين اشكال نمىماند كه در تشبيه هر چيز اين معنا لازم است كه به چيزى تشبيه شود كه شنونده آن را بشناسد، و مردم سر شيطآنها را نديدهاند و نمىشناسند.
﴿فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ﴾ حرف «فا» كه در آغاز جمله است، فاى تعليل است و بيان مىكند كه درخت مزبور وسيله پذيرايى از ستمگران است كه از آن مىخورند. و در اينكه فرمود: «پس شكمها را از آن پر خواهند كرد» اشاره است به گرسنگى شديد اهل دوزخ، به طورى كه آن قدر حريص بر خوردن مىشوند، كه ديگر در فكر آن نيستند چه مىخورند.
﴿ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ﴾ كلمه «شوب» به معناى مخلوط و آميخته است.
و كلمه «حميم» به معناى آب داغ و بسيار سوزنده است. و معناى جمله اين است كه: ستمگران نامبرده علاوه بر عذابهايى كه گفته شد، مخلوطى از آب داغ و بسيار سوزنده مىنوشند، و آن آب با آنچه از درخت زقوم خوردهاند مخلوط مىشود.
﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى اَلْجَحِيمِ﴾ يعنى تازه بعد از آنكه شكمها را از درخت «زقوم» و آب «حميم» پر كردند، به سوى دوزخ برمىگردند، و در آنجا مىمانند تا عذاب ببينند. در اين آيه اشاره است به اينكه: حميم مذكور در داخل جهنم نيست.
﴿إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبَاءَهُمْ ضَالِّينَ فَهُمْ عَلىَ آثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ﴾ كلمه «الفوا» از «الفاء» است كه به معناى يافتن است و معناى اينكه مىگوييم «الفيت فلانا» اين است كه: من فلانى را يافتم و به او برخوردم. و كلمه «يهرعون» فعل مضارع مجهول است از ماده «اهراع» كه به معناى سرعت گرفتن است.
معناى آيه اين است كه: علت خوردنشان از درخت «زقوم» و نوشيدنشان از «حميم» و برگشتن به سوى «دوزخ» اين است كه: اينان پدران خود را گمراه يافتند، - و با اينكه مىدانستند ايشان گمراهند، با اين حال از ايشان كه ريشه و مرجع آنان بودند تقليد كردند - و به همين جهت دنبال پدران خود به سرعت به سوى دوزخ مىروند، نخست به خوراكيهاى مذكور برمىخورند، و سپس به سوى دوزخ برمىگردند. درست جزاى آخرتشان مطابق رفتار دنيايشان
است.
در الدر المنثور است كه: ابن منذر، از ابن جريح، روايت كرده كه در ذيل جمله «بل عجبت» گفته است رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من وقتى قرآن نازل شد از نزول آن تعجب كردم، و گمراهان بنى آدم آن را مسخره كردند درست عكس العمل من و آنها در دو نقطه ضد و مقابل هم بود.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ آورده كه امام فرمود: يعنى محشور كنيد آنانى را كه به آل محمد علیه السلام در حقشان ظلم كردند «و ازواجهم» يعنى آنانى را كه در اين ظلم شبيه به آنان بودند.
مؤلف: صدر روايت از باب ذكر مصداق است، نه اينكه ظلم منحصر در ظلم به آل محمد علیه السلام باشد.
و در مجمع البيان در ذيل جمله ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾ فرموده: بعضىها گفتهاند: يعنى از ولايت على علیه السلام بازخواست مىشوند - نقل از ابى سعيد خدرى -.
مؤلف: اين روايت را شيخ طوسى هم در امالى خود به سند خود از انس بن مالك از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده و در كتاب عيون از حضرت على، و از حضرت رضا علیه السلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده و در تفسير قمى آن را از امام علیه السلام روايت كرده است.
و در كتاب خصال از امير المؤمنين علیه السلام حديث كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بنده خدا در روز قيامت قدم از قدم برنمىدارد تا از چهار چيز بازجويى شود، از عمرش كه در چه كارى تباه كرد. از جوانىاش كه در چه كارى به سر
برد. از مالش كه از چه راهى كسب كرد و در چه راهى خرج كرد. و از محبت ما اهل بيت.
مؤلف: نظير اين روايت را صاحب كتاب علل نيز آورده.
و در نهج البلاغه است كه: اى مردم! از خدا در باره بندگان و بلادش بترسيد كه شما حتى از قطعه قطعههاى زمين و از چارپايان بازخواست خواهيد شد.
و در الدر المنثور است كه: بخارى در تاريخ خود، ترمذى، دارمى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، حاكم و ابن مردويه همگى از انس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هيچ دعوت كنندهاى به هيچ عملى دعوت نمىكند مگر آنكه روز قيامت او را نگه مىدارند در حالى كه كار او هم به وى چسبيده و ملازم اوست و از او جدا نمىشود هر چند كه مردى مرد ديگر را دعوت كرده باشد، كه همه بايد بايستند تا به سؤالات پاسخ گويند. آنگاه اين آيه را قراءت فرمود: ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾.
و در روضه كافى به سند خود از محمد بن اسحاق مدنى از ابى جعفر علیه السلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: اما اين آيه كه مىفرمايد: ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ معنايش اين است كه: رزقى دارند كه نزد خدام بهشت معلوم است، و آن رزق را از براى اولياى خدا حاضر مىكنند، قبل از آنكه اولياى خدا درخواست آن را كرده باشند. و اما آيه ﴿فَوَاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾ معنايش اين است كه اهل بهشت ميل به هيچ چيز پيدا نمىكنند مگر آنكه به احترام برايشان حاضر مىسازند.
و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود، از حضرت ابى جعفر علیه السلام در تفسير آيه ﴿فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ اَلْجَحِيمِ﴾ آمده كه فرمود: يعنى در وسط جهنم.
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه ﴿أَ فَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ. . . ﴾ به سند خود از پدرش از على بن مهزيار و حسين بن محبوب، از نضر بن سويد از درست، از ابى بصير، از حضرت ابى جعفر علیه السلام روايت آورده كه فرمود: وقتى اهل بهشت داخل بهشت مىشوند، و اهل جهنم به آتش درمىآيند، مرگ را به صورت گوسفندى مىآورند و بين بهشت و دوزخ سرمىبرند و
مىگويند ديگر براى احدى مرگ نيست و هر كس تا ابد در جاى خود هست، در اين هنگام اهل بهشت مىگويند: آيا ديگر ما نمىميريم، مرگ ما همان مرگ اول بود؟ و آيا ما عذاب نمىشويم؟ راستى اين چه رستگارى عظيمى است و براى چنين مقامى شايسته است كه تلاشگران تلاش كنند.
مؤلف: داستان سر بريدن مرگ به صورت گوسفند در روز قيامت، از روايات معروف بين شيعه و اهل سنت است، و اين در حقيقت تمثلى است از جاودانگى زندگى آخرت.
و در مجمع البيان در ذيل جمله «شجرة الزقوم» گفته: و روايت شده كه قريش وقتى اين آيه را شنيدند گفتند: ما تا كنون چنين اسمى را نشنيده بوديم، و چنين درختى را نمىشناسيم. ابن زبعرى گفت: زقوم به زبان بربرها نام طعامى است كه از خرما و كره درست مىشود، و در روايتى به لغت اهل يمن آمده كه ابو جهل به كنيز خود گفت: «زقمينا - زقوم برايمان بياور» كنيز هم خرما و كره آورد، ابو جهل به رفقايش گفت: «تزقموا بهذا الذى يخوفكم به محمد - از همين زقوم كه محمد شما را از آن مىترساند بخوريد» محمد پنداشته كه در آتش، درخت سبز مىشود و حال آنكه آتش درخت را مىسوزاند. پس در پاسخ وى اين آيه آمد: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ﴾ ما اين درخت را مايه آزمايش ستمكاران كرديم.
مؤلف: اين معنا به چند طريق روايت شده.
این آیات پس از انذار، داستان نوح و بخش مفصل ابراهیم تا ذبح را بهعنوان شاهد میآورد.
اين آيات غرض سياق سابق را كه متعرض شرك و تكذيب كفار به آيات خدا بود و ايشان را به عذابى اليم تهديد مىكرد تعقيب نموده، مىفرمايد: بيشتر امتهاى گذشته نيز ضلالتى شبيه ضلالت اينان را داشتند، رسولان خدا را كه ايشان را انذار مىكردند تكذيب نمودند، همانطورى كه اينان تكذيب مىكنند. آنگاه به عنوان شاهد داستآنهايى از نوح، ابراهيم، موسى، هارون، الياس، لوط و يونس علیه السلام مىآورد. و آنچه كه در آيات مورد بحث آمده داستان نوح و خلاصه داستان ابراهيم علیه السلام است.
﴿وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ اَلْأَوَّلِينَ. . . اَلْمُخْلَصِينَ﴾
اين كلامى است كه سياقش براى انذار مشركين اين امت است، مىخواهد تشبيه كند اين مشركين را به امتهاى هلاك شده قبل، چون اكثر امتهاى گذشته گمراه شدند، همان طور كه اينان گمراه گشتند و به سوى آن امتها رسولانى فرستاده شدند، همان طور كه به سوى اين امت رسولى فرستاده شد و آنها رسولان خود را تكذيب كردند، و در اثر تكذيب هلاك شدند، مگر عده معدودى كه مخلص بودند.
لام در جمله ﴿لَقَدْ ضَلَّ﴾ لام قسم است، و همچنين لام در جمله ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا﴾. و «منذرين» - به كسره ذال - در آيه «72» پيغمبران هستند كه انذار كنندگان امتهاى گذشته بودند و «منذرين» - به فتحه ذال - در آيه «73» امتهاى گذشته هستند.
﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ﴾ اگر مراد از آنان بندگان مخلص از امتها باشد، استثناء متصل مىشود و اگر منظور اعم از مخلصين و انبيا باشد، استثنا منقطع مىشود مگر اينكه غير انبيا را بر انبيا غلبه داده باشد و نام همه را مخلصين نهاده باشد. و معناى آيه روشن است.
﴿وَ لَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ اَلْمُجِيبُونَ﴾
لام در كلمه «لقد» و در كلمه «لنعم» هر دو لام قسم است. و اين دو سوگند دلالت بر كمال عنايت به نداى نوح و اجابت خداى تعالى مىكند. و خداى سبحان خود را در اجابت كردن نداى نوح مدح كرده. و اگر خود را با اينكه يكى است «مجيبون - اجابت كنندگان» ـ
خوانده، به منظور تعظيم است. و - به طورى كه از سياق استفاده مىشود - منظور از نداى نوح همان نفرينى است كه به قوم خود كرد و به درگاه پروردگار خويش براى هلاكت آنان استغاثه نمود، همان نفرينى كه در آيه ﴿وَ قَالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى اَلْأَرْضِ مِنَ اَلْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾ و نيز آيه ﴿فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ﴾ حكايت شده است.
﴿وَ نَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْكَرْبِ اَلْعَظِيمِ﴾
كلمه «كرب» - به طورى كه راغب گفته - به معناى اندوه شديد است. و مراد از آن در اينجا همان طوفان و يا آزار قوم نوح است. و مراد از «اهل» نوح، اهل بيت او و گروندگان به او از قوم خودش است، همچنان كه در باره آنان در سوره هود فرموده: ﴿قُلْنَا اِحْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اِثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ اَلْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ﴾. و كلمه «أهل» همان طور كه بر همسر مرد و فرزندانش اطلاق مىشود، بر همه خواص آدمى نيز اطلاق مىشود.
﴿وَ جَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ اَلْبَاقِينَ﴾
يعنى ذريه او را از بين همه مردم جزو باقى ماندگان قرار داديم، كه بعد از قرن نوح علیه السلام در زمين باقى بمانند - و ما در داستان نوح علیه السلام در سوره هود راجع به اين معنا بحث كرديم.
﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ﴾
مراد از كلمه «ترك» باقى گذاشتن است و مراد از كلمه «آخرين» امم بعد از نوح علیه السلام و قبل از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، نه فقط امتهاى گذشته. و اين جمله را بعد از ذكر ابراهيم علیه السلام نيز در همين سوره آورده، و در همين قصه در سوره شعراء به جاى اين عبارت فرموده: ﴿وَ اِجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي اَلْآخِرِينَ﴾ و ما در آن سوره از اين عبارت چنين استفاده كرديم كه مراد از «لسان صدق» اين است كه خداوند بعد از ابراهيم كسى را مبعوث كند كه دعوت ابراهيم علیه السلام را در بشر دنبال نموده و مردم را به سوى كيش او كه همان دين توحيد است بخواند.
از اينجا اين معنا تاييد مىشود كه: مراد از «باقى گذاشتن» نيز همين است كه خداى تعالى دعوت نوح را به سوى توحيد بعد از او هم در بشر زنده نگه داشته و در هر عصرى بعد از عصر ديگر تا روز قيامت اثر مجاهدتهاى آن جناب را در راه خدا باقى و محفوظ داشته است.
﴿سَلاَمٌ عَلىَ نُوحٍ فِي اَلْعَالَمِينَ﴾
مراد از «عالمين» همه عالم است، براى اينكه كلمه «عالمين» در آيه با الف و لام آمده، و از نظر ادبيات كلمه جمع اگر با الف و لام بيايد عموميت را افاده مىكند و ظاهرا مراد از «عالمين» همه عوالم بشرى و امتها و جماعتهاى بشرى تا روز قيامت باشد.
و اين سلامى كه خداى تعالى به نوح داده تا روز قيامت، خود تهنيتى است مبارك و طيب كه خداى تعالى از ناحيه تمامى امتهاى بشرى كه در اثر مجاهدتها و دعوت نوح، از اعتقادات صحيح و اعمال صالح برخوردار شدهاند، به نوح داده است. آرى آن جناب اولين كسى است كه در بين بشر به دعوت توحيد و مبارزه عليه شرك و آثار شرك كه همان اعمال زشت است قيام نمود، و در اين راه شديدترين رنجها و محنتها را تحمل كرد، آنهم نه يك سال و دو سال بلكه نزديك به هزار سال، آنهم نه با كمك كسى، بلكه خودش به تنهايى.
پس آن جناب به تنهايى در هر خير و صلاحى كه در بشريت تا روز قيامت رخ بدهد سهيم و شريك است. و در كلام خداى تعالى چنين سلامى به احدى داده نشده كه اين قدر وسيع باشد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از «عالمين» عوالم ملائكه و جن و انس است.
﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ﴾
اين جمله منتى را كه خدا بر نوح علیه السلام نهاده و كرامتى كه به وى كرده - از آن جمله اينكه ندايش را اجابت نمود و او و اهلش را از كرب عظيم نجات داد و ذريهاش را در قرون بعد باقى نگهداشت و آثارش را در قرون بعد از خودش حفظ كرد و درودى كه تا روز قيامت از ناحيه فرد فرد بشر صالح به وى فرستاده تعليل مىكند.
و اگر پاداش او را به پاداش محسنين و نيكوكاران تشبيه كرده اين تشبيه تنها در اصل پاداش است نه در خصوصيات مىخواهد بفرمايد: همانطور كه به همه نيكوكاران پاداش مىدهيم به نوح نيز پاداش داديم و نمىخواهد بفرمايد: به همه نيكوكاران همين پاداش را كه به نوح داديم مىدهيم، و اين خود واضح است.
﴿إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا اَلْمُؤْمِنِينَ﴾
اين جمله نيكوكارى نوح علیه السلام را كه از جمله قبلى استفاده مىشد تعليل مىكند كه چگونه نوح او نيكوكاران بود، مىفرمايد: براى اينكه از بندگان مؤمن ما بود. آرى نوح علیه السلام خداى عز و جل را به حقيقت بندگى، بندگى كرد. او غير از آنچه خدا مىخواست نمىخواست، و غير از آنچه خدا دستور داده بود نمىكرد. و نيز براى اينكه آن جناب از مؤمنين حقيقى بود. از اعتقادات، غير از آنچه كه حق بود معتقد نبود، و اين اعتقاد به حق در تمامى اركان وجودش جريان داشت، و كسى كه چنين باشد غير از حسن و نيكويى از او عملى سرنمىزند. پس او از نيكوكاران است.
﴿ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِينَ﴾ ك
لمه «ثم» بعديت در كلام را مىرساند، نه بعديت در زمان را، و مراد از كلمه «آخرين - ديگران» همان قوم مشرك اويند.
﴿وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ﴾
كلمه «شيعه» عبارت است از مردمى كه پيرو غير خود باشند، و دنبال او به راه بيفتند و كوتاه سخن: مردمى كه موافق طريقه كسى حركت كنند، چنين مردمى شيعه آن كس مىباشند، حال چه اينكه آن كس جلوتر از آن قوم باشد، يا بعد از آن قوم، همچنان كه خداى تعالى فرمود: ﴿وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ﴾ به طورى كه ملاحظه مىكنيد در اين آيه شيعه را به كسانى اطلاق كرده كه قبل از افراد مورد نظر عذاب شدند، و بين آنان و لذتهايشان حائل شد.
و از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير در كلمه «شيعته» به نوح برمىگردد و معنايش اين است كه: ابراهيم يكى از شيعيان نوح بود، چون دينش موافق دين او، يعنى دين توحيد بود.
بعضى از مفسرين گفتهاند: ضمير مذكور به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مىگردد. ولى هيچ دليلى از ناحيه الفاظ آيه بر اين قول نيست.
بعضى گفتهاند: در نظم اين آيات ترتيب زيبايى به كار رفته، چون دنبال داستان نوح كه آدم دومى و ابو البشر ثانى است، داستان ابراهيم را آورد كه پدر انبياء است، يعنى تمامى
انبيايى كه بعد از او آمدند نسبشان بدو منتهى مىشود، و نيز تمامى اديان زندهاى كه در دنيا هستند از قبيل اديان موسى، عيسى و محمد علیه السلام همه بر دين ابراهيم تكيه دارند كه همان دين توحيد است. و نيز نوح علیه السلام از غرق شدن در آب نجات يافت و ابراهيم علیه السلام از سوختن در آتش نمرود.
﴿إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾
آمدن نزد پروردگار كنايه است از تصديق خدا و ايمان به او. و مؤيد اين معنا اين است كه مراد از «قلب سليم» آن قلبى است كه از هر چيزى كه مضر به تصديق و ايمان به خداى سبحان است خالى باشد، از قبيل شرك جلى و خفى، اخلاق زشت و آثار گناه و هر گونه تعلقى كه به غير خدا باشد و انسان جذب آن شود و باعث شود كه صفاى توجه به سوى خدا مختل گردد.
از اينجا روشن مىشود كه مراد از «قلب سليم» آن قلبى است كه هيچ تعلقى به غير از خدا نداشته باشد، همچنان كه در حديثى كه در بحث روايتى آينده - ان شاء الله - مىآيد نيز به همين معنا تفسير شده.
ولى بعضى گفتهاند: «معنايش قلب سالم از شرك است». ممكن است اين گفتار را به نحوى توجيه كنيم كه به همان معنا كه ما ذكر كرديم برگشت مىكند. بعضى ديگر گفتهاند: «مراد قلب اندوهناك است» ولى اين ديگر قابل توجيه نيست.
ظرف «اذ» در آيه شريفه متعلق به جمله «من شيعته» است، و چون آن قواعدى كه در غير ظرف بخشوده نيست در ظرفها بخشوده شده. لذا ديگر نبايد اعتراض كرد كه مگر قبل از آمدن نزد پروردگار، از شيعه نوح نبود. و بعضى گفتهاند: ظرف «اذ» متعلق به «اذكر» تقديرى است.
﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا ذَا تَعْبُدُونَ﴾
يعنى: چه چيز مىپرستيد؟ و اگر با اينكه مىديد كه بت مىپرستند، مع ذلك پرسيد چه مىپرستيد؟ منظورش از اين سؤال اظهار تعجب است، و خواست بفهماند اين عمل شما سخت عجيب و غريب است.
﴿أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اَللَّهِ تُرِيدُونَ﴾
يعنى آيا از در افتراء خدايانى ديگر به جاى خداى عز و جل قصد مىكنيد. و اگر كلمه
«افك» و كلمه «آلهه» را مقدم ذكر كرده، با اينكه مىبايست مىفرمود: «ا تريدون آلهة دون الله إفكا» بدين جهت است كه عنايت به آن دو كلمه داشته است.
﴿فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي اَلنُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ﴾
شكى نيست در اينكه ظاهر اين دو آيه اين است كه خبر دادن ابراهيم علیه السلام از مريضى خود مربوط است به نظر كردن در نجوم، حال اين نگاه كردن در ستارگان يا براى اين بوده كه وقت و ساعت را تشخيص دهد، مثل كسى كه دچار تب نوبه است، و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستارهاى و يا از وضعيت خاص نجوم تعيين مىكند.
و يا براى آن بوده كه از نگاه كردن به نجوم، به حوادث آيندهاى كه منجمها آن حوادث را از اوضاع ستارگان بدست مىآورند، معين كند. و صابئى مذهبان به اين مساله بسيار معتقد بودند و در عهد ابراهيم علیه السلام عده بسيارى از معاصرين او از همين صابئىها بودهاند.
بنا بر وجه اول، معنايش آيه چنين مىشود: وقتى اهل شهر خواستند همگى از شهر بيرون شوند تا در بيرون شهر مراسم عيد خود را به پا كنند، ابراهيم نگاهى به ستارگان انداخت و سپس به ايشان اطلاع داد كه به زودى كسالت من شروع مىشود، و من نمىتوانم در اين عيد شركت كنم.
و بنا بر وجه دوم معنايش اين مىشود: ابراهيم در اين هنگام نگاهى به ستارگان كرد و طبق قواعد منجمين پيشگويى كرد كه به زودى من مريض خواهم شد، و در نتيجه نمىتوانم با شما از شهر بيرون شوم.
ولى وجه اولى با وضع ابراهيم علیه السلام مناسبتر به نظر مىرسد، براى اينكه آن جناب با اينكه توحيدى خالص داشت، ديگر معنا ندارد براى غير خدا تاثيرى قائل باشد. و از سوى ديگر دليلى هم كه به قوت دلالت كند بر اينكه آن جناب در آن ايام مريض نبوده در دست نداريم، بلكه دليل داريم بر اينكه مريض بوده، براى اينكه از يك سو خداى تعالى او را صاحب قلبى سليم معرفى كرده و از سوى ديگر از او حكايت كرده كه صريحا گفته است: من مريضم و كسى كه داراى قلب سليم است، دروغ و سخن بيهوده نمىگويد.
اين بود آن وجهى كه ما در تفسير اين دو آيه اختيار كرديم. و مفسرين در توجيه آن وجوهى ذكر كردهاند كه از همه وجيهتر و بهتر اين است كه: نگاه كردنش به نجوم، و
خبر دادنش از مريضى خود، از باب معاريض كلام است. و معاريض عبارت است از اينكه: گوينده چيزى را بگويد كه شنونده از ظاهر آن معنايى بفهمد و خود او معناى ديگرى اراده كند. پس شايد نظر كردن آن جناب در ستارگان نظر كردن موحد در صنع خداى تعالى باشد، تا از آن راه بر وجود خداى تعالى و يكتايى او استدلال كند، ولى مردم خيال كردند كه نظر كردن او مثل نظر كردن منجمها است، كه مىخواهد از وضع ستارگان بر پيش آمدن حوادثى استدلال كند. آنگاه فرموده: «من مريضم» و منظورش اين بوده كه او به زودى دچار بيمارى مىشود، چون آدمى در طول عمر بدون بيمارى نمىشود، همچنان كه باز از همان جناب حكايت كرده كه گفت: ﴿وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ﴾ چيزى كه هست مردم خيال كردند منظور او اين است كه همين امروز كه روز عيد ايشان است مريض است، و آنچه در نظر آن جناب مرجح بوده كه اين همه زحمت به خود بدهد، اين بوده كه در شهر تنها بماند و آن هدفى را كه در نظر داشته انجام دهد، يعنى بتهاى اهل شهر را بشكند.
ليكن اين وجه - كه گفتيم بهترين وجوهى است كه مفسرين ذكر كردهاند - وقتى صحيح است كه آن جناب در آن روز مريض نبوده باشد و حال آنكه خواننده عزيز متوجه شد كه گفتيم هيچ دليلى بر اين معنا نيست.
علاوه بر اين گفتن معاريض براى انبياء جايز نيست، زيرا باعث مىشود اعتماد مردم به سخنان ايشان سست گردد.
﴿فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ﴾
ضمير جمع در «تولوا» به مردم معاصر ابراهيم علیه السلام و ضمير مفرد در «عنه» به خود آن جناب برمىگردد و معناى جمله اين است كه: مردم از آمدن ابراهيم صرف نظر كرده، او را تنها گذاشته از شهر خارج شدند.
﴿فَرَاغَ إِلىَ آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَ لاَ تَأْكُلُونَ مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾
كلمه «راغ» ماضى از مصدر «روغ» است و «روغ» و «رواغ» و «روغان» همه به معناى متوجه شدن و ميل كردن است. و بعضى گفتهاند: ميل كردن به يك سو به منظور خدعه است.
و در اينكه به بتها گفت: ﴿أَ لاَ تَأْكُلُونَ﴾ اين نقل كه مشركين در ايام عيدشان طعام نزد بتها مىگذاشتند تاييد مىشود اين جمله و جمله بعدش كه فرمود: ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾
سخنانى است كه ابراهيم علیه السلام به بتهاى مشركين گفته، با اينكه بتها سنگ و چوب بودند و او مىدانست كه جمادات نه غذا مىخورند و نه حرف مىزنند و ليكن شدت خشمى كه از آنها داشته وادارش كرده آنها را موجوداتى با شعور فرض كند و همان اعتراضهايى كه به اشخاص با شعور مىشود به آنها بكند.
ابراهيم علیه السلام نظرى به بتها افكند كه درست به شكل انسآنهايند، انسآنهايى كه در پيش رو طعام دارند و مشغول خوردنند، پس سرشار از خشم و غيظ گشته، پرسيد: ﴿أَ لاَ تَأْكُلُونَ﴾ و چون پاسخى نشنيد، پرسيد: ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾ با اينكه شما خدايانى هستيد كه پرستندگانتان خيال مىكنند شما عاقل و قادر و مدبر امور ايشانيد. اينجا بود كه آخرين تصميم خود را گرفت. و بتها را شكست.
﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾
حرف «فا» در آغاز اين جمله اين معنا را مىرساند كه نتيجه آن خطابها اين شد كه تصميم گرفت با دست راست و يا با قدرت بتها را درهم بكوبد، و اينكه گفتيم با قدرت، چون دست راست كنايه از قدرت است.
بعضى از مفسرين كلمه «يمين» را به معناى سوگند گرفتهاند. و اين بعيد است، و بنا به گفته آنان معناى آيه چنين مىشود: تصميم گرفت تا به خاطر سوگندى كه قبلا خورده بود، و گفته بود: ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ﴾ بتها را درهم بشكند.
﴿فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ﴾
كلمه «زف» و نيز «زفيف» به معناى راه رفتن به سرعت است، و معناى آيه اين است كه: مردم با سرعت به طرف ابراهيم علیه السلام آمدند، به خاطر اهتمامى كه نسبت به حادثه داشتند و احتمال مىدادند كه به دست ابراهيم علیه السلام پيش آمده باشد.
و در اين كلام حذف و اختصارگويى به كار رفته، برگشتن مردم از مراسم عيد، و آمدنشان به بتخانه، ديدن آن منظره، تحقيق حادثه و گمانشان به آن حضرت كه در سوره انبياء آمده بود اينجا حذف شده است.
﴿قَالَ أَ تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ وَ اَللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾
در اين جمله نيز حذف و اختصارگويى به كار رفته: دستگيرى ابراهيم علیه السلام
آوردنش در جلو چشم مردم، بازجويى كردن از او و ساير جزئيات ديگر، حذف شده.
استفهامى كه در آيه شريفه هست استفهام توبيخى است، و در عين حال احتجاجى است بر بطلان طريقه مردم، مىفرمايد: چيزى كه انسان آن را به دست خود تراشيده، صلاحيت ندارد كه مدبر انسان و معبود او باشد، با اينكه آفريدگار انسان و اعمالش خداست و معلوم است كه خلقت از تدبير جدا نيست، پس همان طور كه خداى سبحان خالق آدمى است، رب آدمى نيز هست و اين از سفاهت و حماقت است كه اين خداى عزيز و رب واقعى را كنار گذاشته و سنگ و چوب بپرستند.
با اين بيان روشن گرديد كه كلمه «ما» در جمله ﴿مَا تَنْحِتُونَ﴾ موصول است، و رابط آن كه ضميرى است كه از صله به موصول برمىگردد، حذف شده و تقدير آن «ما تنحتونه» بوده، و همچنين «ما» در جمله ﴿وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾ موصول و تقدير آن «ما تعملونه» بوده است. بعضى از مفسرين احتمال دادهاند كه كلمه «ما» در هر دو جا مصدريه باشد. ليكن مصدريه بودن اولى از آن دو بسيار بعيد است، چون معنا ندارد از مردم بپرسد آيا مىپرستيد تراشيدن خود را؟.
و اگر خلقت را به اعمال انسآنها و يا مصنوع انسآنها هم نسبت داده، فرموده: «خدا شما را و اعمال شما را و يا مصنوع شما را خلق كرده» عيبى ندارد، براى اينكه آنچه انسان اراده مىكند و بعد از اراده انجام مىدهد، هر چند با اراده و اختيار خود مىكند به اراده خداى سبحان نيز هست، يعنى خدا خواسته است كه انسان آن را بخواهد و به اختيار خود انجام دهد، و اين نوع از اراده خداى تعالى باعث نمىشود كه اراده انسان باطل و بىاثر مانده، در نتيجه عمل او يك عمل جبرى و بى اختيار شود، و اين خود روشن است پس خدا هم خالق ما است و هم خالق آثار و اعمال ما، چه اعمال فكرى از قبيل اراده و امثال آن و چه اعمال بدنى.
و اگر مراد آيه شريفه اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد: خدا اعمال شما را خلق كرده و خود شما و اراده شما هيچ دخالت و وساطتى نداريد و خلاصه اگر آيه شريفه بخواهد جبر را افاده كند، در اين صورت ديگر توبيخ و تقبيح نيست بلكه عذرى است براى بندگان و حجتى
است به نفع ايشان و عليه خدا. و حال آنكه مىدانيم اين طور نيست، بلكه خداى تعالى مىخواهد در اين آيه مردم را توبيخ كند، نه اينكه بهانه به دست ايشان بدهد.
﴿قَالُوا اِبْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِي اَلْجَحِيمِ﴾
كلمه «بنيان» مصدر براى «بنى، يبنى» است، و مراد از آن اسم مفعول، يعنى «مبنى» است. و كلمه «جحيم» به معناى آتشى است كه شعلههايش شديد باشد، و معنايش اين است كه: براى شكنجه وى محلى بسازيد كه گنجايش آتش افروخته داشته باشد، سپس وى را در آن آتش بيفكنيد.
﴿فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ اَلْأَسْفَلِينَ﴾
كلمه «كيد» به معناى حيله است. و مراد از آن نقشه كشيدن براى نابودى ابراهيم علیه السلام و سوزاندنش در آتش است. و جمله ﴿فَجَعَلْنَاهُمُ اَلْأَسْفَلِينَ﴾ كنايه است از اينكه ما ابراهيم را بر آنان غالب ساختيم، به طورى كه نقشه شوم آنان هيچ اثرى در وى نگذاشت و آن اين بود كه به آتش گفتيم: براى ابراهيم سرد و گلستان باش: ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاَماً عَلىَ إِبْرَاهِيمَ﴾.
در اينجا يك فصل از داستآنهاى ابراهيم علیه السلام خاتمه مىيابد و خلاصه آن اين است كه: ابراهيم علیه السلام عليه پرستش بتها قيام كرد و با بتپرستان به خصومت برخاست و سرانجام كارش بدينجا كشيد كه او را در آتش افكندند و خداى تعالى نقشه ايشان را باطل و بىاثر كرد.
﴿وَ قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾
از اينجا فصل ديگرى از داستآنهاى ابراهيم علیه السلام شروع مىشود، و آن عبارت است از: مهاجرت وى از بين قومش، و درخواست فرزند صالحى از خدا و اجابت خدا درخواست او را، و داستان ذبح كردن اسماعيل و آمدن گوسفندى به جاى اسماعيل.
پس در حقيقت جمله ﴿وَ قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي. . . ﴾ خلاصهاى است از گفتار مفصلى كه قبلا با آزر داشت، و به وى فرموده بود: ﴿وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي عَسىَ أَلاَّ أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا﴾.
و از اين آيه معلوم مىشود كه مراد آن جناب از اينكه گفت: «به سوى پروردگارم مىروم» رفتن به محلى است خلوت، تا در آنجا با فراغت به حاجت خواهى از خدا و عبادت او بپردازد، و آن محل عبارت بود از سرزمين «بيت المقدس».
و اينكه بعضى گفتهاند: «مراد از جمله مورد بحث اين است كه من بدانجا مىروم كه پروردگارم دستور داده» تفسيرى است كه هيچ شاهد و دليلى بر آن نيست.
و همچنين است اين كه بعضى ديگر گفتهاند: معنايش اين است كه من به ملاقات پروردگارم مىروم، چون شما مرا در آتش مىسوزانيد و قهرا من خواهم مرد و بعد از مردن، پروردگارم را ديدار نموده و او مرا به سوى بهشت هدايت مىكند.
علاوه بر اين - همانطور كه ديگران هم گفتهاند - ذيل آيه كه مىفرمايد ﴿رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ خدايا فرزندى از صالحان به من مرحمت فرما و نيز جمله ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ ما او را به فرزندى حليم بشارت داديم با اين تفسير نمىسازد.
﴿رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾
اين جمله حكايت دعا و فرزند خواستن ابراهيم علیه السلام از خدا است و معنايش اين است كه ابراهيم گفت: «پروردگارا. . . » و آن جناب فرزندى را كه خواست مقيد كرد به اينكه از صالحان باشد.
﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾
يعنى پس ما او را بشارت داديم به اينكه به زودى فرزندى بردبار روزى او خواهيم كرد. و در اين تعبير اشاره به اين است كه آن فرزند، پسر خواهد بود، و به حد غلامان جوانان خواهد رسيد. و اگر آن فرزند را توصيف كرد به «غلام» با اينكه اسماعيل از حد جوانى هم گذشت، و به حد بزرگسالان رسيد، براى اين است كه خواست اشاره كند به آن حالتى كه در آن حالت صفت كمال و صفاى ذات او و حلمش نمايان و شكفته مىشود و آن حد جوانى است، و براى همين بود كه گفت: ﴿يَا أَبَتِ اِفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾
و در قرآن كريم هيچ يك از انبيا به وصف حلم ستايش نشدهاند به جز اين پيغمبر بزرگوار در اين آيه و نيز پدرش ابراهيم علیه السلام كه در آيه ﴿إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ﴾ او را حليم خوانده.
﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرىَ فِي اَلْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَا ذَا تَرىَ. . . ﴾
حرف «فا» در اول آيه فاى فصيحه است كه مىفهماند چيزى در اينجا حذف شده و تقدير كلام اين است كه: «فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعى - همين كه خداى تعالى پسرى به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعى و كوشش رسيد». و منظور از رسيدن به حد سعى و كوشش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمى عادتا مىتواند براى حوائج زندگى خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است، و معناى آيه اين است كه: وقتى آن فرزند به حد بلوغ رسيد، ابراهيم به او گفت اى پسرم. . .
﴿قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرىَ فِي اَلْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ﴾ اين جمله حكايت رؤيايى است كه ابراهيم در خواب ديد. و تعبير به «انى ارى» دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خواب ديده، همچنان كه اين تعبير در آيه ﴿وَ قَالَ اَلْمَلِكُ إِنِّي أَرىَ. . . ﴾ نيز همين استمرار را مىرساند.
﴿فَانْظُرْ مَا ذَا تَرىَ﴾ كلمه «ترى» در اين جا به معناى «مىبينى» نيست بلكه از ماده «رأى» به معناى اعتقاد است، يعنى چه نظر مىدهى، مىخواسته بفرمايد: تو در باره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز. و اين جمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم علیه السلام در رؤياى خود فهميده كه خداى تعالى او را امر كرده فرزندش را قربانى كند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فرزندش را قربانى مىكند، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد. پس در حقيقت امرى كه در خواب به او شده به صورت نتيجه امر در برابرش ممثل شده است، و به همين جهت كه چنين مطلبى را فهميده، فرزندش را امتحان كرد، تا ببيند او چه جوابى مىدهد.
﴿قَالَ يَا أَبَتِ اِفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾ اين آيه پاسخى است كه فرزند به پدر مىدهد. و جمله «پدرجان! انجام بده آنچه بدان مامور شدهاى» اظهار رضايت اسماعيل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش، چيزى كه هست اين اظهار رضايت را به صورت امر آورد. و نيز اگر گفت: «بكن آنچه را كه بدان مامور شدهاى»، و نگفت: «مرا ذبح كن»، براى اشاره به اين است كه بفهماند: پدرش مامور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماموريت چارهاى نداشت.
﴿سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾ اين جمله از ناحيه اسماعيل يك نحوه دلجويى است نسبت به پدر، مىخواهد به پدر بگويد: من از اينكه قربانىام كنى به هيچ وجه اظهار ترس نمىكنم و در پاسخ چيزى نگفت كه باعث ناراحتى پدر شود و از ديدن آن جسد به خون آغشته فرزندش به هيجان درآيد، بلكه سخنى گفت كه اندوهش پس از ديدن آن منظره كاسته شود، و اين كلام خود را كه يك دنيا صفا در آن بود با قيد ﴿إِنْ شَاءَ اَللَّهُ﴾ مقيد كرد، تا صفاى بيشترى پيدا كند.
چون با آوردن اين قيد معناى كلامش چنين مىشود: من اگر گفتم در اين حادثه صبر مىكنم، اتصافم به اين صفت پسنديده از خودم نيست و زمام امرم به دست خودم نيست، بلكه هر چه دارم از مواهبى است كه خدا به من ارزانى داشته، و از منتهايى است كه خدا بر من نهاده. اگر او بخواهد من داراى چنين صبرى خواهم شد و او مىتواند نخواهد و اين صبر را از من بگيرد.
﴿فَلَمَّا أَسْلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ﴾
«اسلام» به معناى رضايت دادن و تسليم شدن است. و كلمه «تل» به معناى به زمين انداختن كسى است. و كلمه «جبين» به معناى يكى از دو طرف پيشانى است. و لام در «للجبين» بيان مىكند كه كجاى اسماعيل روى زمين قرار گرفت، نظير آيه ﴿يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً﴾ و معناى آيه اين است كه: ابراهيم و اسماعيل تسليم امر خدا شدند و به آن رضايت دادند، و ابراهيم علیه السلام فرزندش را به پهلو خواباند.
و اين جمله پاسخى مىخواهد كه در كلام نيامده، چون معناى تحت اللفظى كلام چنين است: «پس همين كه تسليم شدند، ابراهيم فرزند خود را به زمين خواباند و يك طرف پيشانىاش را به زمين نهاد» و ديگر نفرموده كه چه شد، و اين به خاطر آن است كه بفهماند جواب «لما» از بس مهم و مصيبت آن جناب آن قدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست.
﴿وَ نَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيَا﴾
اين آيه عطف است بر جوابى كه گفتيم از «لما» حذف شده. و معناى جمله ﴿قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيَا﴾ اين است كه: با آن رؤيا معامله رؤياى راست و صادق نمودى و امرى كه ما در آن رؤيا به تو كرديم امتثال نمودى. و منظور از اين كلام اين است كه: امرى كه ما بتو كرديم براى امتحان تو و تعيين مقدار و ميزان بندگى تو بوده كه در امتثال چنين امرى همين كه آماده
شدى آن را انجام دهى، كافى است، چون همين مقدار از امتثال ميزان بندگى تو را معين مىكند.
﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْبَلاَءُ اَلْمُبِينُ﴾
كلمه «كذلك» اشاره به داستان قربانى كردن اسماعيل است كه در آن آزمايشى سخت و محنتى دشوار بود. و مشار اليه به كلمه «هذا» نيز همان داستان است و مىخواهد شدت امر را تعليل كند.
و معنايش اين است كه: ما به همين منوال نيكوكاران را جزاء مىدهيم: نخست امتحآنهاى به ظاهر شاق و دشوار و در واقع آسمان برايشان پيش مىآوريم، تا وقتى به شايستگى از امتحان درآمدند، بهترين جزا را هم در دنيا و هم در آخرت به ايشان بدهيم. و اين را بدان دليل مىگوييم كه در داستان ابراهيم به روشنى ديدند كه ابتلايش صرف امتحان بود و واقعيت نداشت و همان ظاهر هم بسيار شاق و ناگوار بود.
﴿وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ﴾
يعنى ما فرزند او را فدا داديم به ذبحى عظيم كه - بنا بر آنچه در روايات آمده - عبارت بود از قوچى كه جبرئيل از ناحيه خداى تعالى آورد. و مراد از «ذبح عظيم» بزرگى جثه قوچ نيست، بلكه چون از ناحيه خدا آمد و خداى تعالى آن را عوض اسماعيل قرار داد عظمت داشت.
﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ﴾
در سابق تفسير شد.
﴿سَلاَمٌ عَلىَ إِبْرَاهِيمَ﴾
اين جمله تحيتى است از خداى تعالى به ابراهيم علیه السلام، و اگر «سلام» را بدون الف و لام و نكره آورد، براى اين است كه بفهماند سلامى بر ابراهيم علیه السلام باد كه بيان نتواند عظمت آن را در خود بگنجاند.
﴿كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا اَلْمُؤْمِنِينَ﴾
تفسير هر دو آيه در سابق گذشت.
﴿وَ بَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾
ضمير به ابراهيم علیه السلام برمىگردد. مىفرمايد: ما ابراهيم علیه السلام را بشارت داديم كه صاحب فرزندى مىشود به نام اسحاق.
بايد دانست اين آيه شريفه كه متضمن بشارت به ولادت اسحاق علیه السلام است،
به خاطر اينكه بعد از بشارت قبلى است، كه از تولد اسماعيل خبر مىداد، و مىفرمود: ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ و دنبالش فرمود: ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ﴾ ظاهر و بلكه صريح در اين است كه: ذبيح غير از اسحاق است، بلكه اسماعيل است. و ما در تفسير سوره انعام در ذيل قصص ابراهيم علیه السلام اين معنا را به طور مفصل اثبات كردهايم.
﴿وَ بَارَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلىَ إِسْحَاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ﴾
جمله «باركنا» از مصدر «مباركة» است، و آن به اين است كه خير و دوام پر حاصلى را نصيب موجودى كنند. پس معناى آيه چنين مىشود: ما ابراهيم و اسحاق را خير و دوام داديم و آن دو را پر حاصل و پر اثر گردانديم.
ممكن هم هست جمله ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا. . . ﴾ قرينه باشد بر اينكه مراد از جمله «باركنا» اين باشد كه ما بركت و كثرت را در اولاد او و اولاد اسحاق قرار داديم. و بقيه الفاظ آيه روشن است. مىفرمايد: «و از ذريه ابراهيم، و اسحاق بعضى نيكوكار و بعضى آشكارا به خود ستم كردند».
در تفسير قمى در ذيل جمله «بقلب سليم» مىفرمايد: قلب سليم قلبى است كه خدا را ديدار مىكند در حالى كه به جز خداى عز و جل كسى ديگر در آن نباشد. و نيز در همان كتاب است كه: امام قلب سليم را معنا كردهاند به قلب سليم از شك
. و در روضه كافى به سند خود از حجر از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم، امام باقر علیه السلام فرمود: ابراهيم به خدايان مشركين بد گفت، پس نظرى به ستارگان افكند و گفت: ﴿إِنِّي سَقِيمٌ﴾ و به خدا نه مريض بود و نه دروغ گفت.
مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى هست كه در بعضى از آنها آمده كه ابراهيم علیه السلام نه مريض بود و نه دروغ گفت، بلكه منظورش اين بوده كه مريض در دين و دچار شك و ترديد است كه خود مرضى است قلبى.
اين روايات در داستان احتجاج كردن ابراهيم با قوم خود و شكستن بتها و در آتش افكندنش در تفسير سوره انعام، مريم، انبياء و شعراء گذشت.
و در كتاب توحيد از امير المؤمنين علیه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى در پاسخ مردى كه معناى آياتى كه بر او مشتبه شده بود پرسيد، فرمود: من كه قبلا هم به تو گفتم كه بسيار مىشود كه آيهاى از كتاب خداى عز و جل تاويل و معناى باطنى آن غير از تنزيل و معناى ظاهرى آن مىباشد. آرى، كلام خداى تعالى شباهتى به كلام بشر ندارد و من همين حالا نمونههايى از آن آيات را برايت ذكر مىكنم، آن قدر كه - ان شاء الله - تو را بس باشد:
از آن جمله كلام ابراهيم علیه السلام است كه گفت: ﴿إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾ كه منظور از رفتن به سوى خدا توجه در عبادت به سوى خداست، و سعى و كوشش در تقرب به خداى عز و جل است، نه رفتن با پا، حال خوب فهميدى كه تنزيل اين آيه غير از تاويل آن است؟.
باز در همان كتاب به سند خود از فتح بن يزيد جرجانى، از حضرت ابى الحسن رضا علیه السلام روايت آورده كه به فتح فرمود: اى فتح براى خدا دو اراده و دو مشيت است، يكى اراده حتمى و يكى اراده عزمى، و لذا مىبينيم در مواردى از چيزهايى نهى كرده كه انجام آن را خواسته است و به چيزهايى امر كرده كه انجام آن را نخواسته، آيا نمىبينى كه آدم و همسران او را از خوردن فلان درخت نهى كرد با اينكه مىخواست از آن درخت بخورند؟ اگر نمىخواست آنها هم نمىخوردند، و اگر مىخوردند بايد شهوت و خواست آن دو بر مشيت خدا كه نخواسته غلبه كرده باشد و خدا برتر از آن است. پس جواب اين است كه: نهى از خوردن درخت نهى ظاهرى و صورى است و منافاتى با خواست باطنى خدا ندارد.
و نيز به ابراهيم علیه السلام دستور مىدهد فرزندش را قربانى كند، ولى از سوى ديگر اين را هم خواسته كه سر اين فرزند از تنش جدا نشود، و اگر نمىخواست كه اسماعيل ذبح نشود لازمهاش اين بود كه مشيت ابراهيم بر مشيت خدا غلبه كند. يعنى خدا ذبح او را خواسته باشد، و ابراهيم نخواسته باشد، و خواست ابراهيم تحقق پيدا كند عرضه داشتم: عقدهاى از من گشودى، خدا از تو عقدهگشايى كند.
و از امالى شيخ نقل شده كه به سند خود از سليمان بن يزيد روايت كرده كه گفت:
على بن موسى علیه السلام براى ما حديث كرد و فرمود: پدرم از پدرش، از حضرت باقى، از پدرش، از پدران بزرگوارش علیه السلام برايم حديث كرد كه فرمودند: ذبيح همان اسماعيل علیه السلام است.
مؤلف: نظير اين معنا در مجمع البيان از حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام به اين مضمون آمده. و روايات بسيارى ديگر از ائمه اهل بيت علیه السلام در اين باره هست، ولى در بعضى از آنها آمده كه ذبيح اسحاق بوده، كه چون اين روايات با آيات قرآن مخالف است، مطروح و مردود است.
و از كتاب فقيه نقل شده كه شخصى از امام صادق علیه السلام از ذبيح پرسيد: چه كسى بوده؟ فرمود: اسماعيل بوده، براى اينكه: خداى تعالى داستان تولد اسحاق را در كتاب مجيدش بعد از داستان ذبح نقل كرده و فرموده: ﴿وَ بَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾.
مؤلف: اين معنا در بيان آيه مذكور گذشت، كه گفتيم: سياق آن ظاهر و بلكه صريح در اين معنا است.
و در مجمع البيان از ابن اسحاق روايت كرده كه گفت: ابراهيم علیه السلام هر وقت مىخواست اسماعيل علیه السلام و مادرش هاجر را ديدار كند، برايش براق مىآوردند، صبح از شهر شام سوار براق مىشد و قبل از ظهر به مكه مىرسيد، بعد از ظهر از مكه حركت مىكرد و شب نزد خانوادهاش در شام بود، و اين آمد و شد همچنان ادامه داشت تا آنكه اسماعيل علیه السلام به حد رشد رسيد، پدرش وقتى در خواب ديد كه اسماعيل علیه السلام را ذبح مىكند، به او فرمود: طناب و كاردى بردار تا به اتفاق به اين دره كوه برويم و هيزم بياوريم.
پس همين كه به آن دره خلوت كه نامش «دره ثبير» بود رسيدند، ابراهيم علیه السلام او را از دستورى كه خداى تعالى در باره وى به او داده آگاه كرد، اسماعيل گفت: پدرجان با اين طناب دست و پاى مرا ببند، تا دست و پا نزنم و دامن خود را جمع كن تا خون من آن را نيالايد و مادرم آن خون را نبيند و كارد خود را تيز كن و به سرعت گلويم را ببر، تا زودتر راحت شوم، چون مرگ سخت است، ابراهيم علیه السلام گفت: پسرم راستى در اطاعت فرمان خدا
چه كمك كار خوبى هستى براى من.
آنگاه ابن اسحاق دنبال داستان را همچنان نقل مىكند، تا مىرسد به اينجا كه ابراهيم علیه السلام خم شد و با كاردى كه به دست داشت خواست گلوى فرزند را ببرد. جبرئيل كارد او را برگردانيد، و اسماعيل را از زير دست او كنار كشيد. و از سوى ديگر قوچى را كه از ناحيه دره «ثبير» آورده بود به جاى اسماعيل قرار داد و از طرف چپ مسجد خيف صدايى برخاست كه اى ابراهيم! رؤياى خود را تصديق كردى و دستور خدا را انجام دادى.
مؤلف: روايات در خصوص اين قصه بسيار زياد است و خالى از اختلاف نيست.
و نيز در مجمع البيان از تفسير عياشى نقل كرده كه وى به سند خود از يزيد بن معاويه عجلى نقل كرده كه گفت: از امام صادق علیه السلام پرسيدم: بين دو بشارتى كه به ابراهيم علیه السلام داده شد، يكى بشارت به ولادت اسماعيل و ديگرى بشارت به ولادت اسحاق، چند سال فاصله بود؟ فرمود: بين اين دو بشارت پنج سال فاصله شد، و آيه شريفه ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ اولين بشارتى بود كه خداى تعالى به فرزنددار شدن ابراهيم علیه السلام داد، و منظور از «غلام حليم» اسماعيل علیه السلام بود.
المیزان این آیات را در منّت بر موسی و هارون و سپس داستان الیاس و دعوت از بت بعل یکجا میخواند.
اين آيات خلاصهاى است از داستان موسى و هارون علیه السلام البته اشارهاى هم به داستان الياس علیه السلام دارد، و نعمتها و منتهايى را كه خداى تعالى بر آنان ارزانى داشته، برمىشمارد، و نيز بيان مىكند كه چگونه دشمنان تكذيبگر آنان را عذاب كرد، چيزى كه هست در اين آيات جانب رحمت و بشارت بر جانب عذاب و انذار غلبه دارد.
﴿وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلىَ مُوسىَ وَ هَارُونَ﴾
كلمه «منت» به معناى «انعام» است، كه احتمال دارد مراد از آن، همان نعمتهايى باشد كه بعدا در باره موسى و هارون علیه السلام و قوم آن دو مىشمارد كه چگونه از شر فرعونيان نجاتشان داده و ياريشان كرد و كتاب به سويشان نازل نمود و به سوى خود هدايتشان فرمود و امثال اينها، و در نتيجه، جمله ﴿وَ نَجَّيْنَاهُمَا. . . ﴾ عطف تفسيرى همان جمله «مننا» خواهد بود، و تفسير مىكند كه آن منت چه بود.
﴿وَ نَجَّيْنَاهُمَا وَ قَوْمَهُمَا مِنَ اَلْكَرْبِ اَلْعَظِيمِ﴾
منظور از «كرب عظيم» اندوه شديدى است كه بنى اسرائيل از شر فرعون داشتند، كه آنان را ضعيف كرد و بدترين شكنجهها را به آنان داد و بچههايشان را مىكشت، و زنان و دخترانشان را زنده نگه مىداشت.
﴿وَ نَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ اَلْغَالِبِينَ﴾
نصرت بنى اسرائيل اين بود كه منجر به بيرون رفتن از مصر و عبور از دريا، و غرق شدن فرعون و لشكريانش در دريا گرديد.
اين را بدان جهت گفتيم تا اشكالى كه شده دفع شود، چون بعضى توهم كردهاند كه: مقتضاى ظاهر اين است كه كلمه نصرت قبل از نجات دادن ذكر شود، چون نجات يافتن بنى اسرائيل نتيجه نصرت خدا بود، در حالى كه مىبينيم اول فرمود: «ما آنها را از اندوه شديد نجات داديم» بعد فرمود: «و ياريشان كرديم تا غلبه كردند».
جواب اين توهم همان است كه گفتيم، با اين توضيح كه نصرت همواره در جايى استعمال مىشود كه شخص نصرت شده هم خودش مختصر نيرويى داشته باشد و هم به ضميمه نيروى ناصر كارى را از پيش ببرد، به طورى كه اگر اين نصرت نبود نيروى خود او كافى نبود كه شر را از خود دفع كند، و بنى اسرائيل در هنگام بيرون شدن از مصر مختصر نيرويى داشتند. پس اطلاق كلمه «نصرت» در آن هنگام مناسب است.
به خلاف كلمه «نجات دادن» كه بايد در جايى استعمال شود كه نجات يافته هيچ نيرويى از خود نداشته باشد، و آن در داستان بنى اسرائيل در روزگارى است كه اسير در دست فرعون بودند. پس استعمال كلمه نصرت در آن هنگام مناسبت ندارد.
﴿وَ آتَيْنَاهُمَا اَلْكِتَابَ اَلْمُسْتَبِينَ﴾
يعنى كتابى كه مجهولات نهانى را روشن مىكند و آن امورى را كه مورد احتياج مردم در دنيا و آخرت است و براى خود آنان پوشيده است، بيان مىنمايد.
﴿وَ هَدَيْنَاهُمَا اَلصِّرَاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ﴾
مراد از «هدايت به سوى صراط المستقيم»، هدايت به تمام معناى كلمه است، و به همين جهت آن را به موسى و هارون علیه السلام اختصاص داد و از قوم آن دو كسى را شريك آن دو نكرد و ما در سابق در تفسير سوره فاتحه هدايت به صراط مستقيم را معنا كرديم.
﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِمَا فِي اَلْآخِرِينَ. . . اَلْمُؤْمِنِينَ﴾
كه تفسيرش گذشت.
﴿وَ إِنَّ إِلْيَاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾
بعضى گفتهاند: «الياس علیه السلام از دودمان هارون علیه السلام بوده، و در شهر بعلبك - يكى از شهرهاى لبنان كه به مناسبت اينكه بت بعل در آنجا منصوب بوده آن را بعلبك خواندند - مبعوث شد». و ليكن گوينده اين حرف شاهدى بر گفتار خود نياورده، در كلام خداى تعالى هم شاهدى بر آن نيست.
﴿إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ لاَ تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخَالِقِينَ. . . اَلْأَوَّلِينَ﴾
اين قسمتى از دعوت الياس علیه السلام است كه در آن قوم خود را به سوى توحيد دعوت مىكند، و به پرستش «بعل» - كه بتى از بتهاى آنان بوده - و نپرستيدن خدا، توبيخ مىنمايد
و كلام آن جناب علاوه بر اينكه توبيخ و سرزنش مشركين است، مشتمل بر حجتى كامل بر مساله توحيد نيز هست، چون در جمله ﴿وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخَالِقِينَ اَللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبَائِكُمُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ مردم را نخست سرزنش مىكند كه چرا «أحسن الخالقين» را نمىپرستيد؟ و خلقت و ايجاد همان طور كه به ذوات موجودات متعلق است، به نظام جارى در آنها نيز متعلق است كه آن را تدبير مىناميم. پس همان طور كه خدا خالق است مدبر نيز هست و همان طور كه خلقت مستند به او است تدبير نيز مستند به او است و جمله «الله ربكم» بعد از ستايش به جمله «احسن الخالقين» اشاره به همين مساله تدبير است.
و سپس اشاره مىكند به اينكه: ربوبيت خداى تعالى اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد. و خدا مانند بت نيست كه هر بتى مخصوص به قومى مىباشد، و بت هر قوم رب مخصوص آن قوم مىباشد. بلكه خداى تعالى رب شما و رب پدران گذشته شما است، اختصاص به يك دسته و دو دسته ندارد، چون خلقت و تدبير او عام است و جمله ﴿اَللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبَائِكُمُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ اشاره به اين معنا دارد.
﴿فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾
كلمه «محضرون» به اين معنا است كه: تكذيب كنندگان مبعوث مىشوند تا براى عذاب احضار شوند، و در سابق هم گفتيم كه كلمه «احضار» هر جا به طور مطلق بيايد، به معناى احضار براى شر و عذاب است.
﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾
احضار اين جمله دليل بر آن است كه در قوم «الياس» جمعى از مخلصين بودهاند.
﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ. . . اَلْمُؤْمِنِينَ﴾
در سابق در نظاير اين آيه سخن رفت.
در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿أَ تَدْعُونَ بَعْلاً﴾ آمده كه قوم الياس علیه السلام بتى داشتند كه آن را «بعل» مىناميدند.
و در كتاب معانى به سند خود از قادح از امام صادق علیه السلام از پدرش از پدران بزرگوارش از على علیه السلام روايت كرده كه در باره آيه «سلام على آل يس» فرمود: «يس» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است. و آل يس ما هستيم.
مؤلف: و از كتاب عيون از امام رضا علیه السلام نظير اين حديث روايت شده.
و البته اين دو روايت بر اين مبنى صحيح است كه ما آيه را به صورت «آل يس» بخوانيم، همچنان كه در قراءت نافع و ابن عامر و يعقوب و زيد اين طور قراءت شده.
1 - نخست ببينيم در قرآن كريم در باره آن جناب چه آمده؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سوره انعام آنجا كه هدايت انبيا را ذكر مىكند و مىفرمايد: ﴿وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيىَ وَ عِيسىَ وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ جاى ديگرى نامش برده نشده.
و در اين سوره هم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام «بعل» مىپرستيدهاند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مىكرده، عدهاى از آن مردم به وى ايمان آوردند و ايمان خود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را
تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.
و در سوره انعام آيه «85» در باره آن جناب همان مدحى را كرده كه در باره عموم انبيا علیه السلام كرده، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤمنين و محسنين خوانده، و به او سلام فرستاده، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنا بر قرائت مشهور «ال ياسين» باشد
2 - حال ببينيم در احاديث در باره آن جناب چه آمده؟ احاديثى كه در باره آن جناب در دست است، مانند ساير رواياتى كه در باره داستآنهاى انبيا علیه السلام هست، و عجايبى از تاريخ آنان نقل مىكند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كرده مىگويد: الياس همان ادريس است. يا آن روايت ديگر كه ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است. و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفتهاند: الياس هنوز زنده است، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.
و نيز از وهب نقل شده كه گفته: الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خداى تعالى جنبندهاى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس روى آن پريد، و آن اسب او را برد. پس خداى تعالى پر و بال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت.
باز از كعب الاحبار رسيده كه گفت: الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است، و او همان كسى است كه خدا او را ذو النون خوانده، و از حسن رسيده كه گفت: الياس موكل بر بيابآنها، و خضر موكل بر كوهها است، و از انس رسيده كه گفت: الياس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نشستند و گفتگو كردند. سپس سفرهاى از آسمان بر آن دو نازل شد. از آن مائده خوردند و به من هم خورانيدند، آنگاه الياس از من و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خدا حافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابرها به طرف آسمان مىرفت. و احاديثى ديگر از اين قبيل، كه سيوطى آنها را در تفسير الدر المنثور در ذيل آيات اين داستان آورده.
و در بعضى از احاديث شيعه آمده كه امام علیه السلام فرمود: او زنده و جاودان است. و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نمىسازند.
و در كتاب بحار در داستان الياس از «قصص الانبيا» و آن كتاب به سند خود از صدوق، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخبار، به طور مفصلتر از آن را آوردهاند، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاصهاش اين است كه: بعد از انشعاب ملك بنى اسرائيل، و تقسيم شدن در بين آنان، يك تيره از بنى اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آنها پادشاهى داشتند كه بتى را به نام «بعل» مىپرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مىكرد.
پادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نود فرزند - غير از نوهها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مىرفت آن زن را جانشين خود مىكرد، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤمن و دانشمند كه سيصد نفر از مؤمنين را كه آن زن مىخواست به قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤمن و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مىكرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مىنمود.
در بعضى از سفرهايش، همسرش آن همسايه مؤمن را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مىگيرد، پس الياس علیه السلام را نزد ايشان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولى الياس علیه السلام فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.
در اين بين خداى سبحان يكى از بچههاى شاه را كه بسيار دوستش مىداشت مبتلا به مرضى كرد، شاه به «بعل» متوسل شد، بهبودى نيافت شخصى به او گفت: «بعل» از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است، كه چرا الياس علیه السلام را نكشتى؟ پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس علیه السلام مىرفتند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كرد، جمعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤمن بود با ايشان بفرستاد، الياس علیه السلام به خاطر اينكه آن مرد مؤمن گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود. در همين بين
پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس علیه السلام را از يادش برد و الياس علیه السلام سالم به محل خود برگشت.
و اين حالت متوارى بودن الياس به طول انجاميد، ناگزير از كوه پايين آمده در منزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوباره الياس از خانه مزبور بيرون شده به كوه رفت. و چنين اتفاق افتاد كه يونس بعد از او مرد، و خداى تعالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوى الياس برخاست و او را يافته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.
الياس علیه السلام كه ديگر از شر بنى اسرائيل به تنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنان قطع كند نفرين او مؤثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كردند و تسليم شدند. الياس علیه السلام دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.
مردم نزد او از ويرانى ديوارها و نداشتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.
بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بدتر از آن برگشتند، اين برگشت مردم، الياس را ملول كرد، لذا از خدا خواست تا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، الياس علیه السلام بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.
آنگاه خداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت، و جيفهشان را در بستان آن مرد مؤمن كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت
اين بود خلاصهاى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مىبرد.
آیات آیات ۱۳۳–۱۴۸ خلاصه لوط و سپس یونس را در سیاق مرسلین یکجا میآورد.
اين آيات خلاصهاى است از داستان لوط علیه السلام و سپس يونس علیه السلام كه خدا او را مبتلا كرد به شكم ماهى، به كيفر اينكه در هنگام مرتفع شدن عذاب - كه مقدمات نزولش رسيده بود - از قوم خود اعراض كرد.
﴿وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ﴾
منظور از نجات لوط و خاندانش، نجات او از عذابى است كه بر قوم لوط نازل شد، و آن - به طورى كه در قرآن آمده - اين بود كه از آسمان سنگريزه «سجيل» بر آنان باريد، و زمين هم دهان باز كرده و همه را در خود فرو برد.
﴿إِلاَّ عَجُوزاً فِي اَلْغَابِرِينَ﴾
يعنى مگر پير زنى كه در ميان باقى ماندگان در عذاب باقى ماند و هلاك شد و آن پير زن همان همسر لوط بود.
﴿ثُمَّ دَمَّرْنَا اَلْآخَرِينَ﴾
كلمه «دمرنا» از مصدر «تدمير» است كه به معناى هلاك كردن است. و منظور از كلمه «آخرين» همان قوم لوط علیه السلام است كه آن جناب به عنوان رسول به سويشان فرستاده شده بود. ـ
﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾
يعنى و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور مىكنيد، چون مردم لوط در سرزمينى وسط شام و حجاز زندگى مىكردند، و منظور از «عبور كردن در صبح و شام»، عبور كردن از خرابههاى آن ديار است. و - به طورى كه مىگويند - امروز آن خرابهها زير آب رفته است.
﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ﴾
يعنى و يونس نيز از پيامبران بود كه به سوى كشتى فرار كرد، با اينكه كشتى ظرفيت سوار شدن او را نداشت و «اباق» به معناى فرار كردن عبد از مولايش مىباشد. . .
مراد از فرار كردن او به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود خدا را نافرمانى نكرد، و قبلا هم خدا او را از چنين كارى نهى نكرده بود، و ليكن اين عمل شباهتى تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولى داشت، و به همين جهت خداى تعالى او را به كيفر اين عمل بگرفت كه شرح بيشتر داستانش در تفسير آيه ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾
گذشت.
﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ﴾
كلمه «ساهم» ماضى از باب مساهمه است كه به معناى قرعهكشى است. و كلمه «مدحضين» اسم مفعول از «ادحاض» است كه به معناى غالب آمدن است و معناى آيه اين است كه: در كشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نهنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد، ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند، تا نهنگ او را ببلعد، و از سر راه كشتى به كنارى رود قرعه انداختند به نام يونس علیه السلام اصابت كرد به ناچار او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد.
﴿فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ﴾.
ماهى او را لقمهاى كرد، در حالى كه او ملامت زده بود. كلمه «التقام» به معناى ابتلاع و بلعيدن است. و كلمه «مليم» اسم فاعل از «لام» است، كه به معناى داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معناى داخل شدن در حرم است، و ممكن است
معناى كلمه اين باشد كه يونس داراى ملامت شد.
﴿فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾
اين آيه شريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كه مكرر و به طور دائم تسبيح مىگويد به طورى كه اين عمل صفت وى شده باشد. از اين مىفهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.
بعضى گفتهاند: «قبل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مىگفته».
و بعضى ديگر گفتهاند: «در شكم ماهى، بسيار تسبيح مىگفته». عدهاى ديگر گفتهاند: «اصولا او بر اين كار مداومت داشته، هم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن».
و اما آنچه قرآن كريم از تسبيح او حكايت كرده اين است كه مىفرمايد: ﴿فَنَادىَ فِي اَلظُّلُمَاتِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ و لازمه اين آيه شريفه آن است كه او تنها در شكم ماهى و يا هم در آنجا و هم قبلا تسبيح مىگفته. پس احتمال اينكه منظور تسبيح گفتن قبل از ماجراى ماهى باشد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت.
علاوه بر اين از جمله ﴿سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ كه هم تسبيح و هم اعتراف به ظلم است البته ظلم به آن معنايى كه بعدا خواهيم گفت استفاده مىشود كه منظور از تسبيح او تسبيح از معنايى است كه عمل وى و رفتن از ما بين آنان دلالت بر آن دارد و آن معنا اين است كه اگر فرار كند ديگر دست خدا به او نمىرسد، همچنان كه جمله « ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ خيال كرد دست ما به او نمىرسد» بر آن دلالت دارد.
و جمله ﴿فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ. . . ﴾ دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده، و لازمه اين گفتار آن است كه يونس گرفتار شكم ماهى نشده باشد مگر به خاطر همين كه خدا را منزه بدارد از آن معنايى كه عملش حكايت از آن مىكرد، و در نتيجه از آن گرفتارى كه عملش باعث آن شده بود نجات يافته و به ساحت عافيت قدم بگذارد.
از اين بيان روشن مىشود كه عنايت كلام همه در اين است كه بفهماند تسبيح او در شكم ماهى مايه نجاتش شد. پس از سه قولى كه نقل كرديم قول وسط معقولتر و بهتر است.
بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گفته: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ و اگر قبل از تسبيح، تهليل لا اله الا الله را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى باشد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كرد غير از تو كسى نيست، پس تو منزهى از آن معنايى كه عمل من آن را مىرسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تو متوجه شدم پس اينك من متوجه تو مىشوم و تو را برى و پاك مىدانم از آنچه عملم حكايت از آن مىكرد، حال مىگويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.
اين بود معناى تسبيح يونس كه اگر اين معنا را نگفته بود، تا ابد از آن بليه نجات نمىيافت، چون - همان طور كه گفتيم - سبب نجاتش تنها و تنها همين تسبيح بود به آن معنايى كه ذكر كرديم.
با اين بيان روشن مىشود كه مراد از جمله ﴿لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مانند قبر كه مردم در آن دفن مىشوند و مكث مىكنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه در باره بيرون شدن همه انسآنها از زمين فرموده: ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرىَ﴾.
در آيه شريفه مورد بحث هيچ دلالتى بر اين نيست كه يونس تا روز قيامت در شكم ماهى زنده مىماند و يا جنازهاش در شكم ماهى سالم مىماند و شكم ماهى قبل او مىشد، يا به اينكه ماهى تا روز قيامت زنده مىماند و يا به نحوى ديگر. پس ديگر محلى براى اين اختلاف باقى نمىماند كه آيا آن جناب همچنان زنده مىماند؟ و يا شكم ماهى قبر او مىشد؟ و نيز آيا مراد از ﴿يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ روزى است كه صور اول دميده مىشود و همه مردم مىميرند؟ و يا صور دوم است كه همه زنده مىشوند؟ و يا آنكه اين عبارت كنايه است از اينكه مدتى طولانى در شكم ماهى مىماند؟
﴿فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ﴾
كلمه «نبذ» به معناى دور انداختن چيزى است. كلمه «عراء» به معناى محلى روباز
است، كه ديوار و حايلى ديگر در آن نباشد و چيزى كه انسان در زير سايهاش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمهاى و نه درختى.
و معناى جمله - آن طور كه از سياق برمىآيد - اين است كه: يونس در شكم ماهى از تسبيحگويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايهاى هم نبود كه به آنجا برود.
﴿وَ أَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ﴾
كلمه «يقطين» به معناى نوعى از كدو است كه برگهاى پهن و مدور دارد، و خدا اين بوته را رويانيد تا برگهايش بر بدن او سايه بيفكند.
﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ إِلىَ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴾
كلمه «او» در اينجا به معناى ترديد نيست، چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد ندارد، بلكه به معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سوى مردمى فرستاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل «نينوى» است.
﴿فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾
يعنى اين قوم به وى ايمان آوردند و ما ايشان را به آن عذابى كه قبلا به ايشان نزديك شده بود هلاك نكرديم، و آنان را از نعمت حيات و بقاء برخوردار كرديم كه تا فرا رسيدن اجلشان زندگى كنند.
و اين آيه شريفه در اين اشعارش كه عذاب از قوم يونس برداشته شد، اشاره دارد به آيه ﴿فَلَوْ لاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَآنها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾.
سياق آيه مورد بحث خالى از اين اشعار و بلكه دلالت نيست كه مراد از ارسال يونس در جمله ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ اين است كه: آن جناب را امر فرموده كه بار ديگر به سوى قومش برگردد. و مراد از ايمان قومش در جمله ﴿فَآمَنُوا. . . ﴾ ايمان آوردن به تصديق او و پيروىاش مىباشد بعد
از ايمان آوردن به خدا و توبه كردن بعد از ديدن عذاب.
از اينجا ضعف اين گفتار روشن مىشود كه بعضى به آيه شريفه و آيه قبليش استدلال كردهاند بر اينكه منظور از جمله ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ ارسال بعد از بيرون شدن از شكم ماهى است، و خلاصه يونس در آغاز مامور شده كه به سوى اهل «نينوى» كه مردمى بتپرست بودند برود و يونس از آنجا كه اين ماموريت را سنگين ديد، از خانه خود بيرون آمد، ولى مستقيم به سوى نينوى نرفت، بلكه در زمين سير مىكرد تا شايد كه خدا اين تكليف را از او بردارد، و در ضمن گردش سوار كشتى شده و به داستان ماهى گرفتار گشت و بعد از آنكه در بيابان افكنده شد و حالش جا آمد، بار دوم مامور شد به سوى آن مردم برود و رفت، و مردم هم دعوتش را پذيرفتند، و خدا عذابى را كه همواره ايشان را به آن تهديد مىكرد، از ايشان برداشت.
دليل ضعف اين گفتار آن است كه: سياق همانطور كه شنيدى دلالت دارد بر اينكه منظور از جمله ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ ارسال دومى است و قبل از آن يك بار ديگر به سوى آن مردم ارسال شده بود. و نيز منظور از جمله «فامنوا» ايمان بار دوم مردم است، بعد از ايمان و توبه و زندگى تا مدتى معين هم نتيجه ايمان بار دوم ايشان بوده نه نتيجه برطرف شدن عذاب، آرى اگر بار دوم به آن رسول بزرگوار ايمان نمىآوردند، خدا رهاشان نمىكرد، همچنان كه ديديم در نوبت اول هم وقتى عذاب را از ايشان برگردانيد كه ايمان آورده و توبه كردند - دقت بفرماييد.
علاوه بر اين آيه شريفه ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ و آيه شريفه ﴿وَ لاَ تَكُنْ كَصَاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾ با گفتار آن مفسر هيچ سازشى ندارد و همچنين آيه ﴿إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾، چون كشف عذاب در جايى اطلاق مىشود كه عذاب يا واقع شده باشد، و يا مشرف به وقوع باشد.
1 - قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در سوره
صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند. اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مىگذرد.
﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ وَ أَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ أَرْسَلْنَاهُ إِلىَ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾
و در سوره انبياء متعرض تسبيحگويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مىفرمايد: ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادىَ فِي اَلظُّلُمَاتِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾.
و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده، مىفرمايد: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاَ تَكُنْ كَصَاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾.
و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده، مىفرمايد: ﴿فَلَوْ لاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَآنها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾.
خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود، با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس علیه السلام يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بودهاند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مىكرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكه عذابى كه يونس علیه السلام با آن تهديدشان مىكرد فرا رسيد. و يونس علیه السلام خودش از ميان قوم بيرون رفت.
همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مىساخت، از ايشان برداشت.
و اما يونس علیه السلام وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كردهاند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت، در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مىكند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مىشود، و نيز در حالى مىرفت كه گمان مىكرد دست ما به او نمىرسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت.
در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چارهاى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.
آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرد يونس علیه السلام فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذهاى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾.
خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد، و مثل اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.
و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت علیه السلام در تفسير اين آيات وارد شده، با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در اين قسمت شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مىشود چيزى ندارند، البته با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظر كرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديث خبر واحدند و خبر واحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه بر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمىتوان خصوصيات آنها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست.
2 - در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مىپردازيم، داستان يونس علیه السلام در چند جاى از عهد قديم به عنوان «يوناه بن امتاى» آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره مىكند. و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس علیه السلام را نياوردهاند.
آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس علیه السلام از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مىكند.
او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس علیه السلام را امر فرمود تا براى دعوت اهل «نينوى» بدانجا رود. «نينوى» يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند، لذا اين ماموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى «ترسيس» فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است. سپس به شهر «يافا» آمد كه هم اكنون نيز «يافا» خوانده مىشود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به «ترسيس» ببرد، او هم اجرتى داد تا به «ترسيس» برود، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت.
پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود. و صداى خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه در چنين هنگامهاى به خواب رفتهاى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.
بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كردهاى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى از كجا مىآيى و به كجا مىروى و از چه تيرهاى هستى؟ گفت: من بنده رب كه اله آسمان و خالق دريا و خشكى است، هستم، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟!
آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟ گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مىدانم تمامى ناآرامىهاى دريا به
خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدون غرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به دريا انداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت.
خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد. پس خداى سبحان به نهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه يونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بين آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفتهام ابلاغ كن.
يونس علیه السلام به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم! تا سه روز ديگر نينوى در زمين فرو مىرود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند، ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر به پادشاه رسيد، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامههاى سلطنتى را از خود كند و لباس كهنهاى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانى طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون چنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.
يونس علیه السلام ناراحت شد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فرار كردم، با اينكه از رحمت و رأفت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرا بگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين كار خودت غصهدار شدى؟ عرضه داشت: آرى، پروردگارا.
پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست كردند در زير آن سايبان نشست ببيند در شهر چه مىگذرد؟ پس خداى تعالى به درخت كدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن. يونس از اين جريان بسيار خوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد، امر بر يونس علیه السلام دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.
خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت شدى؟ عرضه داشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم. فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدو ناراحت شدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارىاش را بلكه
خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مىشدند، ترحم نكنم؟ و با اينكه مردمى نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخيص نمىدهند، آنان را و حيوانات بسيارى را كه دارند هلاك سازم؟.
موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست بر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آن جناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبر داشته، و چنين نسبتهايى را نمىتوان به انبياء علیه السلام داد.
حال اگر بگويى نظير اين نسبتها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان در سوره صافات نسبت «اباق» فرار به آن جناب داده و نيز او را «مغاضب» و خشمگين خوانده، و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمىيابد.
در پاسخ مىگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آن جناب داده فرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مهلكه به انبياء علیه السلام است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، به خلاف قرآن كريم كه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مىداند، و يك مفسر چاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مىآمد، آن را توجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا علیه السلام دلالت دارد، خود قرينه قطعى است بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود، و به همين جهت در معناى كلمه «اذ ابق» و نيز در معناى ﴿مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ. . . ﴾ بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا علیه السلام نداشت و حاصل آن معنا اين بود كه گفتيم كلمات حكايت حال و ايهامى است كه: فعل يونس علیه السلام موهم آن بود و خلاصه يونس علیه السلام نه از انجام ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت.
3 - خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس علیه السلام را ستايش كرده. و در سوره انبيا، آيه «88» او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه «50» فرموده: او را «اجتباء»
كرده. و به خاطر داريد كه گفتيم: «اجتباء» به اين است كه خداوند بندهاى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه «87» در زمره انبياء شمرده، و فرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت كرده.
در كتاب فقيه از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان خود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون آمد. و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانهتر از آن است؟ وقتى اشخاص امر خود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مىفرمايد: ﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ﴾ ؟
و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از «حبه عرنى» روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين علیه السلام فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهل آسمآنها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنان بود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.
مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت، ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين صلوات الله عليه اولين كسى است از اين امت كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بندهاى، در تدبير امر او گردد، و در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواست خدا را نخواهد و اين مقام را با پيمودن طريق عبوديت به بنده مىدهند، طريقى كه بنده را به حدى مىرساند كه خالص براى خدا مىشود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمىبرد.
و ظاهر عمل يونس علیه السلام - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود و نمىشد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه
او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پس بلايا و محنتهايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مىشوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله آن بلايا، ايشان را تربيت مىكند و به حد كمال مىرساند و درجاتشان را بالا مىبرد، هر چند كه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اين خود معروف است كه گفتهاند: «البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است».
مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده، كه گفت: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: به چه علت خدا عذاب را از قوم يونس برداشت با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى ديگر نكرد؟
در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را از آنان برمىگرداند، به خاطر اينكه توبه مىكنند. و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند، براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، و در عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد.
آیات ۱۴۹ تا ۱۸۲ رد نسبت دختر به خدا، موقف ملائکه، فتنه معبودان و سبقت کلمه نصر را ختم سوره مى سازد.
در سابق اين معنا را بيان فرموده بود كه او رب و معبود حقيقى است، جمعى از بندگان مخلص چون انبياى گرامى، او را پرستيدند، و به حد خلوص رسيدند و بعضى ديگر به ربوبيت او كافر شدند، و خداوند بندگانش را نجات داده، و كافران را هلاك و به عذاب اليم مبتلا كرد.
اينك در اين آيات متعرض عقايد كفار شده كه در باره خدايان خود كه يا ملائكه و يا جن بودند، چه عقايدى داشتند و چگونه ملائكه را دختران خدا ناميده و براى جن قائل به نسبت و خويشاوندى با خدا شدند.
به طور كلى بتپرستان، كه يا برهمايى هستند، و يا بودايى، و يا صابئى، معتقد نبودند كه تمامى ملائكه دختر و زنند، بله بعضى از آنان اين اعتقاد را داشتند، ليكن آنچه از بعضى از قبايل عرب مانند وثنىهاى قبيله جهينه، سليم، خزاعه، و بنى مليح حكايت شده، اين است كه: اينان قايل به انوثيت ملائكه بودند.
و اما اعتقاد به اينكه بين جن و خدا خويشاوندى هست و نسبت جن سرانجام به خدا منتهى مىشود، فى الجمله از تمامى فرقههاى مشرك، نقل شده.
و كوتاه سخن اينكه: خداى تعالى در اين آيات به فساد عقيده، آنان اشاره نموده، سپس
رسول گرامى خود را بشارت مىدهد به اينكه به زودى او را يارى مىكند و مشركين را تهديد مىكند به اينكه به عذاب مبتلايشان مىسازد و آنگاه سوره مورد بحث را با تقديس و منزه بودن خدا از داشتن شريك و نيز با سلام بر همه رسولان، و حمد خدا كه رب العالمين است، ختم مىنمايد.
﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ اَلْبَنَاتُ وَ لَهُمُ اَلْبَنُونَ﴾
خداى سبحان اعتقاد مشركين را به اينكه ملائكه دختران خدايند باز نموده كه چه لوازمى دارد و آن لوازم اين است كه: ملائكه فرزندان خدا و دختر باشند و خدا اين دختران را به خود اختصاص داده باشد و تنها او دختر بزايد اما مردم همه پسر بزايند و هر چه پسر هست مخصوص مردم باشد و سپس اين لوازم را يكى پس از ديگرى رد نمود سخن اول ايشان را كه دختران از آن خدا و پسران از آن ايشان باشند رد نموده، مىفرمايد: «از ايشان بپرس آيا براى پروردگار تو دختران باشد و براى خود آنان پسران؟» و اين استفهام استفهامى است انكارى، به انكار لازمه كلام، چون لازمه اين گفتار اين است كه: مشركين از خدا بالاتر باشند، چون مشركين اين اعتقاد را هم داشتهاند كه پسر بهتر از دختر است و مىخواستند كه از داشتن دختر منزه باشند، و به همين جهت دختران را زنده به گور مىكردند، تا نزاهتشان لكهدار نشود.
﴿أَمْ خَلَقْنَا اَلْمَلاَئِكَةَ إِنَاثاً وَ هُمْ شَاهِدُونَ﴾
كلمه «ام» در اينجا منقطعه و به معناى «بلكه» است، نه به معناى «يا اين و يا آن» و معناى آيه اين است كه: بلكه از سؤال قبلى مهمتر اين است كه از ايشان بپرسى. آيا ما ملائكه را ماده خلق كردهايم، و آيا مشركين در روزى كه ما ملائكه را خلق مىكرديم آنجا حاضر بودند و مادگى ملائكه را ديدند؟ يا اينكه نه تنها حاضر نبودند، بلكه چنين ادعايى هم نمىتوانند بكنند؟ علاوه بر اين اصولا نرى و مادگى، يك مسالهاى است كه جز از راه حس نمىتوان اثباتش كرد و ملائكه براى مشركين محسوس نبودند و اين جمله رد ماده بودن ملائكه است.
﴿أَلاَ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اَللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾
اين آيه شريفه رد لازمه ديگر گفتار مشركين است و آن اثبات ولادت ملائكه از خداست، و اين سخن را صرف «افك» مىشمارد، و «افك» عبارت است از اينكه سخنى را به غير آن وجههاى كه دارد برگردانى و وجهه حق آن را به سوى باطل صرف كنى. و خلاصه خلقت ملائكه را كه براى كسى معلوم نيست چگونه بوده؟ برگردانى و نام ولادت بر آن بگذارى، پس مشركين در اين سخن خود مرتكب افك شدهاند، و دروغى روشن گفتهاند.
﴿أَصْطَفَى اَلْبَنَاتِ عَلَى اَلْبَنِينَ مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ أَ فَلاَ تَذَكَّرُونَ﴾
در اين آيه، انكار انتخاب دختران بر پسران را تكرار كرده، تا شدت شناعت و زشتى اين سخن را افاده كند، يك بار فرموده: آيا خدا دختران را بر پسران ترجيح داده كه خودش تنها دختر بزايد و پسر زاييدن را به شما واگذار كند؟ و بار ديگر فرموده: آخر اين چه حكمى است كه مىكنند؟ و بار سوم فرموده: راستى نمىخواهيد متذكر شويد؟
آنگاه ايشان را توبيخ نموده مىفرمايد: ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾، چون سخن ايشان حكمى است بدون دليل، و سپس دنبالش فرموده: ﴿أَ فَلاَ تَذَكَّرُونَ﴾ كه هم توبيخ است و هم اشاره است به اينكه اين حرف صرف نظر از اينكه هيچ دليلى ندارد، بلكه بر خلافش دليل هست چيزى كه هست مشركين متذكر آن دليل نمىشوند، اگر متذكر شوند مىفهمند كه ساحت خداى سبحان منزه از آن است كه متجزى شود و جزئى به نام فرزند از او جدا گردد، و نيز منزه از آن است كه محتاج فرزند شود و در صدد فرزنددار شدن برآيد. و اين گونه احتجاجها در كلام خداى تعالى عليه مشركين مكرر آورده شده است.
در آيه مورد بحث التفاتى از غيبت ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ﴾، به خطاب ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾ به كار رفته، در جمله اول مشركين را غايب حساب كرده و فرموده: «ايشان از در افك خواهند گفت» و در جمله دوم خطاب به مشركين فرموده: «واى بر شما اين چه حكمى است كه مىكنيد» و اين التفات براى آن است كه بر شدت خشم خدا دلالت كند، شدت خشمى كه باعث شده خدا شفاها با خود مشركين سخن گويد.
﴿أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾
كلمه «ام» در اين آيه نيز منقطعه و به معناى «بلكه» است و مراد از «سلطان» - به طورى كه از سياق برمىآيد - برهان و كتابى است كه از ناحيه خداى سبحان بر مشركين نازل شده باشد، و در آن كتاب خدا به ايشان خبر داده باشد كه ملائكه دختران منند، چون وقتى عقل و حس اجازه چنين عقيدهاى را ندهد، باقى مىماند دليل نقلى و كتابى كه از ناحيه خدا آن را اثبات كرده باشد پس اگر مدعاى مشركين حق است، بايد كتابى آسمانى ارائه دهند، تا مدعاى آنان را اثبات كند.
و اگر كلمه «كتاب» را بر مشركين اضافه كرد، و فرمود: «كتابتان» به اين عنايت است كه فرض كرد مشركين كتابى داشته باشند كه بر مدعايشان دلالت كند.
﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اَلْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾
قرار دادن نسبت بين خدا و جن، عبارت از همين عقيده مشركين است كه مىگويند:
جن اولاد خدا هستند كه شرح مفصل اين عقيده آنان در تفسير سوره هود آنجا كه در باره بتپرستان بحث كرديم گذشت.
﴿وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾
يعنى خود جنيان مىدانند روزى براى حساب و يا عذاب حاضر خواهند شد. و اينكه گفتم. حساب يا عذاب، به خاطر اطلاق كلمه «محضرون» است. و به هر حال جنيان مىدانند كه خود مربوب خدا هستند، و خدا به زودى از ايشان حساب مىكشد و بر طبق اعمالشان جزا مىدهد. پس نسبتى كه بين جنيان و خدا هست نسبت مربوبيت و ربوبيت است، نه نسبت ولادت و كسى كه خودش مربوب ديگرى است، شايستگى پرستش ندارد.
و از عجايب، سخن بعضى از مفسرين است كه گفتهاند: مراد از كلمه «جنة» طايفهاى از ملائكه است كه به اين اسم ناميده شدهاند. و بنابراين بايد ضمير «انهم» را به كفار برگردانيد، نه به كلمه «جنة»، و معنايش اين است كه: طايفهاى از ملائكه، كه نامشان جن است، مىدانند كه كفار براى عذاب حاضر مىشوند، و اين تفسيرى است كه هيچ شاهدى از قرآن كريم بر آن نيست، علاوه بر اين از سياق بعيد است.
﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾
ضمير در جمله «يصفون» - با در نظر گرفتن اينكه اين آيه متصل به آيه قبل است - به كفار نامبرده برمىگردد، و استثناى «الا» در آن استثناى منقطع است، و معناى آيه اين است كه: خدا از توصيفى كه كفار مىكنند منزه است، و يا خدا از آنچه كه كفار در بارهاش مىگويند، و از اوصافى كه برايش مىتراشند از قبيل ولادت و نسبت و شركت و امثال آن منزه است، ولى بندگان مخلص خدا او را به اوصافى وصف مىكنند كه لايق ساحت قدس اوست و يا طورى وصف مىكنند كه لايق اوست.
و بعضى از مفسرين گفتهاند: اين استثنا، استثناى منقطع از ضمير در «لمحضرون» است.
بعضى ديگر گفتهاند: استثناى از فاعل در «جعلوا» است و جملههايى كه بين اين ضمير و مرجعش فاصله شدهاند، جملات معترضه است. ولى اين دو وجه بعيد است.
و در صورتى كه اين دو آيه را مستقل در نظر بگيريم، همچنان كه مستقل نيز هستند،
معنايى وسيعتر و دقيقتر از آن معانى دارد، چون در اين صورت بايد ضمير در «يصفون» را به عموم مردم برگردانيم، و چون كلمه «يصفون» مطلق است، و شامل همه گونه وصف مىشود، آنگاه اگر استثنا را هم متصل بگيريم، معنا چنين مىشود: خداى تعالى منزه است از تمامى وصفهايى كه واصفان برايش مىكنند، مگر تنها بندگان مخلص خدا كه وصف آنان درست است.
اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، علتش اين است كه: واصفان خدا را با مفاهيمى كه نزد خود آنان محدود است توصيف مىكنند، و خداوند غير محدود است، مثلا اگر مىگويند خدا بينا است، چشم هم براى خدا اثبات مىكنند، چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشتن چشم است، و معلوم است كه وقتى چشم اثبات شود، سر نيز اثبات مىشود و حال آنكه بينايى خدا مربوط به چشم نيست و همچنين هيچ يك از اوصاف او قابل تحديد نيست، و هيچ لفظى نمىتواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان در باره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است.
و اما اينكه وصف عباد مخلصين در باره خدا درست است، دليلش اين است كه: خداى عز و جل بندگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، در نتيجه تنها خدا را مىشناسند و غير از خدا را فراموش مىكنند، و اگر غير از خدا، چيزى را هم بشناسند به وسيله خدا مىشناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مىكنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كنند - هر چند الفاظ قاصر و معانى آنها محدود باشد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مىكنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كند، همچنان كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه سيد مخلصين است فرموده: «لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك» كه بر خدا ثنا گفته و نقص ثنايش را اينگونه كامل كرده كه آنچه را كه خداوند در ثناى بر خودش اراده مىكند منظورش مىباشد - دقت بفرماييد.
﴿فَإِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ إِلاَّ مَنْ هُوَ صَالِ اَلْجَحِيمِ﴾
اين آيه كه در آغازش حرف «فاء» قرار دارد، تفريع و نتيجهگيرى از حكم مستثنى و مستثنى منه و يا تنها از حكم مستثنى است و معنايش اين است كه: بعد از آنكه مسلم شد كه آنچه شما از اوصاف براى خدا تراشيدهايد، همه ضلالت است، - به خلاف بندگان مخلص خدا كه در وصف كردن خود دچار ضلالت نمىشوند - پس اين نتيجه عايد مىشود كه شما با اين گمراهى خود نمىتوانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آنهايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مىكنند.
و آنچه از سياق به روشنى به چشم مىخورد، اين است كه: كلمه «ما» در جمله ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ موصوله باشد و مراد از آن بتها مىباشد و بس، و يا بتها و همه آلهه ضلالت و پيشوايان گمراهى از قبيل شيطآنهاى جنى مىباشد.
و نيز ظاهر سياق اين است كه: كلمه «ما» در جمله «ما انتم» نافيه است. و ضمير در «عليه» به خداى سبحان برمىگردد و ظرف عليه متعلق است به «فاتنين» و كلمه «فاتنين» جمع «فاتن» است كه اسم فاعل از «فتنه» به معناى گمراه كردن مردم است. و كلمه «صالى» از ماده «صلو» اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است، و «صالى جحيم» به معناى دنبالهرو جهنم است، به طورى كه هر جا راه جهنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عمل دوزخيان را مرتكب شود. و استثناء در آيه مفرغ است، مستثنى منه آن در كلام نيامده، و تقدير كلام چنين است: «ما انتم بفاتنين احدا الا من هو صال الجحيم».
و معناى آيه اين است كه: شما و خدايان ضلالت كه مىپرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمىتوانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مىكنند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: كلمه «ما» در اول مصدريه و يا موصوله است و جمله «فانكم و ما تعبدون» كلامى است تام و مستقل، از قبيل اينكه مىگويند: «انت و شانك - برو پى كارت» و معناى آيه اين است كه: «شما و آنچه مىپرستيد و يا شما و بتپرستيتان» يعنى برويد پى اين كارها كه داريد، آنگاه با جملهاى استينافى يعنى ابتدايى فرموده: ﴿مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ﴾ و «فاتنين» متضمن معناى حمل است، و ضمير در «عليه» در صورت مصدرى بودن ما به كلمه «ما» در ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ برمىگردد، و در صورت موصوله بودن آن، به
مضافى تقديرى برمىگردد. و معناى آيه اين است كه شما نمىتوانيد تحميل كنيد بر عبادت خود و يا بر بتپرستى خود مگر كسى را كه خودش پيرو جهنم است.
و بعضى ديگر گفتهاند: ممكن است كلمه «على» به معناى «با» باشد، و ضمير به كلمه ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ و يا تنها به كلمه «ما» در صورتى كه موصوله باشد برگردد و كلمه «فاتنين» همان معناى ظاهرى خود را مىدهد، و متضمن معناى تحميل و حمل نيست، و معناى آيه اين است كه: شما نمىتوانيد با عبادت خود و يا با عبادت بتهاى خود گمراه كنيد، مگر پيروان دوزخ را.
و همه اين سخنان وجوهى است نادرست و در حقيقت بدون جهت خود را به زحمت انداختن است. و در آيه مورد بحث التفات به كار رفته، و نكته اين التفات عينا همان است كه: در التفات در آيات سابق ذكر كرديم.
﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾
اين سه آيه - به طورى كه از سياق برمىآيد - اعتراضى است از كلام جبرئيل و يا كلام او و يارانى كه از فرشتگان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جبرئيل و يارانش نقل كرده و فرموده: ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَيْنَ ذَلِكَ﴾.
بعضى از مفسرين گفتهاند: سه آيه مورد بحث كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه خودش و مؤمنين را براى كفار توصيف مىكند، تا ايشان را توبيخى خوار كننده كرده باشد. و آيات مورد بحث متصلند به آيه «فاستفتهم» و تقدير كلام چنين است: از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بگو: «هيچ يك از ما مسلمان نيست مگر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مىايستيم و ماييم تسبيح كنندگان».
و ليكن اين وجه، وجه مناسبى نيست، و با سياق سازگارى ندارد.
اين آيات سهگانه در اين مقامند كه عقيده مشركين بر الوهيت ملائكه را باطل كنند، از اين طريق كه با اعتراف خود عقيده كفار را باطل مىكنند، توضيح اينكه: مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند، چيزى كه هست مىگويند:
همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پايينتر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست، و ملائكه خودشان اين معنا را قبول ندارند، يعنى خود را مستقل در تدبير عالم نمىدانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنچه كه در اين آيات ملائكه از خود نفى مىكنند، همان استقلال در تدبير است، نه سببيت به اذن خدا، پس اعتقاد مشركين به مربوب بودن ملائكه كافى است در ابطال اعتقاد ديگرشان، و آن اينكه ملائكه رب عالم باشند، همچنان كه آيه ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ هم از يك سو سببيت و وساطت ملائكه را اثبات مىكند و هم از سوى ديگر استقلال آنان را انكار مىنمايد.
پس اينكه فرمود: ﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾ معنايش اين است كه: هر يك از ما مقامى معين و پستى مشخص داريم، كه ما را بدان گماردهاند و با گمارده شدن ديگر استقلال معنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمىتواند از خط مشى كه برايش تعيين كردهاند تجاوز كند، ملائكه نيز مجعول آفريده شده بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مىكند اطاعت نموده و او را بپرستند.
و اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ﴾ معنايش اين است كه: ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مىكند، بر طبق خواستهاش اجرا كنيم، همچنان كه از آيه ﴿لاَ يَعْصُونَ اَللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾ نيز اين معنا استفاده مىشود. اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم. و چه بسا بعضى گفتهاند كه: «مراد از اين جمله اين است كه: ما ملائكه نزد خدا به صف ايستادهايم براى نماز». ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست.
و اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾ معنايش اين است كه: ما خدا را از آنچه لايق ساحت كبريايى او نيست تنزيه مىكنيم، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده: ﴿يُسَبِّحُونَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ لاَ يَفْتُرُونَ﴾.
پس اين آيات سهگانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مىكنند و
عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مىنمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامر خداى تعالى، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست. ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمىيابد.
﴿وَ إِنْ كَانُوا لَيَقُولُونَ لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا ذِكْراً مِنَ اَلْأَوَّلِينَ لَكُنَّا عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾
در اين آيه به سياق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در «كانوا» و در «ليقولون» به قريش و هر قومى كه عقيده آنان را داشته باشند برمىگردد. و كلمه «ان» در اول آيه مخفف «ان» است. و مراد از «ذكر اولين» كتابى آسمانى از جنس كتابهاى نازل بر اولين است.
و معناى آيه اين است كه: اگر نزد ما قريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مىبود، ما نيز هدايت مىشديم و بندگان مخلص خدا مىبوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه: از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده.
و اين در حقيقت عذرى است بدتر از گناه، براى اينكه: مذهب وثنيت و بتپرستى مساله نبوت و رسالت و نزول كتابى از آسمان را به كلى محال مىداند.
﴿فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾
«فا» در اول جمله - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه: پس ما همين قرآن را بر آنان نازل كرديم، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نداشتيم، ولى به همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خواهند دانست كه وبال كفرشان چيست. و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است.
﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ﴾
«كلمه» خداى تعالى براى ايشان، عبارت است از قضايى كه در باره آنان رانده و حكمى كه كرده. و «سبقت كلمه» يا به اين است كه عهد آن مقدم باشد و يا به اين است كه به نفوذ و غلبه مقدم شود. و حرف «لام» در جمله «لهم» معناى منفعت را افاده مىكند، مىفرمايد: ما قضايى حتمى در باره ايشان رانديم كه به طور يقين يارى شدگان باشند. و - به طورى كه ملاحظه مىكنيد - اين معنا را با چند نوع تاكيد بيان كرده. يكى حرف «لام» در ابتداى آيه، يكى كلمه «قد»، يكى كلمه «ان» و يكى حرف «لام» در «لهم».
در اين آيه شريفه نصرت را مقيد نكرده كه انبيا علیه السلام را در دنيا نصرت مىدهد و يا در آخرت و يا به نحوى ديگر. بلكه در آيه ديگر نصرت را عموميت داده و فرموده:
﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ اَلْأَشْهَادُ﴾.
پس رسولان خدا هم در حجت و دليل منصورند، براى اينكه راه حق را پيش گرفتهاند و راه حق هرگز شكست نمىخورد، و هم بر دشمنان خود منصورند، يا به اينكه خدا ياريشان مىدهد تا دشمنان را زير دست كنند، و يا به اينكه از ايشان انتقام مىگيرند، چنانچه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىَ. . . حَتَّى إِذَا اِسْتَيْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَ لاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِينَ﴾.
و هم در آخرت منصورند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿يَوْمَ لاَ يُخْزِي اَللَّهُ اَلنَّبِيَّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ﴾ و در همين نزديكىها در سوره مؤمن بيانى در اين معنا گذشت.
﴿وَ إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾
كلمه «جند» به معناى مجتمعى است انبوه و متراكم و لشكر را هم به همين جهت جند» مىخوانند. بنابراين، كلمه «جند» با كلمه «حزب» قريب المعنا مىباشند و لذا مىبينيم در قرآن كريم در باره آمدن احزاب يك جا تعبير به «جند» نموده، مىفرمايد: ﴿إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ﴾، و در جايى ديگر در همين باره مىفرمايد: ﴿وَ لَمَّا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزَابَ﴾ و نيز در جايى ديگر فرموده: ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ هُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾.
و مراد از «جندنا» جامعهاى است كه فرمانبردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد
نمايد، و اين جامعه عبارت است از گروه مؤمنان و يا انبياء به ضميمه مؤمنان، كه پيرو انبيايند، بنا بر احتمال دوم در اين كلام تعميم بعد از تخصيص به كار رفته، و به هر حال پس مؤمنان مانند پيشوايان خود منصورند، همچنان كه در جاى ديگر خطاب به مؤمنان فرموده: ﴿وَ لاَ تَهِنُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ كه در گذشته تعدادى آيات كه بر اين معنا دلالت داشت، گذشت.
و اين حكم يعنى نصرت و غلبه حكمى است اجتماعى و منوط است بر تحقق عنوان و لا غير، يعنى اين نصرت و غلبه تنها نصيب انبيا و مؤمنين واقعى است، كه جند خدا هستند و به امر او عمل مىكنند و در راه او جهاد مىكنند هر جامعهاى كه اين عناوين بر آن صادق باشد، يعنى ايمان به خدا داشته باشد، و به اوامر خدا عمل كند و در راه او جهاد نمايد منصور و غالب است، نه جامعهاى كه اين اسامى و عناوين را دارد و واقعيت آنها را ندارد. پس جامعهاى كه از ايمان جز اسم در آن نمانده باشد و از انتسابش به خدا جز سخنى در آن نمانده باشد، نبايد اميد نصرت و غلبه را داشته باشد.
﴿وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ﴾
اين جمله تفريع بر داستان نصرت و غلبه است، و در حقيقت وعدهاى است به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه به زودى نصرت و غلبهاش مىدهد و تهديدى است عليه مشركين و مخصوصا مشركين قريش.
و از اينكه نخست دستور مىدهد به اينكه آن جناب از مشركين اعراض كند و سپس با جمله «حتى حين» آن را موقت مىسازد، به دست مىآيد كه اين مدت خيلى طولانى نيست، و واقعيت هم همين طور بود، چون بعد از مدتى كوتاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از بين مشركين مهاجرت كرد، و سپس رؤسا و بزرگان آنان را در جنگ بدر و غير آن نابود كرد.
﴿وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ﴾
از اينكه در آغاز، امر به بينايى مىكند و سپس خبر مىدهد كه به زودى خواهند ديد، و سپس كلام را بر اعراض فورى در آيه قبلى عطف مىكند، از نظر سياق استفاده مىشود كه مىخواهد بفرمايد: لجبازى و جحود ايشان را نيك بنگر، و ببين در مقابل انذار و تخويف تو چه عكس العملى نشان مىدهند و چگونه انكار مىكنند و به زودى خواهند ديد سرانجام
لجبازى و استكبارشان چيست.
﴿أَ فَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَاءَ صَبَاحُ اَلْمُنْذَرِينَ﴾
اين آيه مشركين را در برابر عجلهشان توبيخ مىكند كه مىگفتند: ﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ﴾ پس اين وعده عذابت چه شد؟ و ﴿مَتىَ هَذَا اَلْفَتْحُ﴾ پس اين وعده فتح چه شد؟ و نيز اعلام مىكند به اينكه اين عذاب چيزى نيست كه در آن عجله شود، چون روزى بسيار سخت و صبحى بسيار شوم در پى دارد.
و نزول عذاب به ساحت آنان، كنايه است از نزول آن از همه طرف، به طورى كه عذاب ايشان را احاطه كند. و معناى جمله ﴿فَسَاءَ صَبَاحُ اَلْمُنْذَرِينَ﴾ اين است كه: در بين همه صبحها صبح انذار شدگان بسيار صبح بدى است و منظور از انذار شدگان مشركين قريشند.
﴿وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ﴾
اين آيه، تاكيد همان مضمون آيه قبلى است، چون - بنا به گفته بعضى - تكرار مضمون تنها به اين منظور بوده. بعضى ديگر احتمال دادهاند: منظور از جمله قبلى، تهديد به عذاب دنيا و از جمله مورد بحث، تهديد به عذاب آخرت باشد. و اين احتمال خالى از وجه نيست، چون در آيه مورد بحث براى جمله «أبصر» مفعولى ذكر نشده، ولى در آيه قبلى ذكر شده و فرموده:
«ابصرهم» و حذف آن در آيه مورد بحث اشعار بر عموميت دارد و مراد از «ابصار» ديدن كفر و فسوقى است كه عموم مردم مرتكب آن بودند، و مناسب چنين كفرى تهديد به عذاب در قيامت است.
﴿سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ اَلْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾
اين آيه، خداى سبحان را از آن اوصافى كه مشركين و مخالفين دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برايش ذكر كردهاند - و قبلا در همين سوره حكايت شد - منزه مىدارد، چون كلمه «سبحان» اضافه شده به كلمه «ربك» مىفرمايد: منزه است آن پروردگارى كه تو او را عبادت مىكنى و به سوى او دعوت مىكنى. و نيز براى بار دوم كلمه «رب» را بر عزت اضافه كرد تا بفهماند خدا مختص به عزت است پس او مقامى منيع دارد. كه منيع بودن مقامش على الاطلاق است، يعنى هيچ عامل ذلتى نمىتواند او را ذليل كند و هيچ غالبى نيست كه بر او غلبه نمايد و هيچ كسى نمىتواند از تخت سلطنت او بگريزد، پس مشركين كه دشمنان حقند و به عذاب تهديد شدهاند نمىتوانند او را به ستوه بياورند.
﴿وَ سَلاَمٌ عَلَى اَلْمُرْسَلِينَ﴾
اين جمله، سلام بر همه رسولان خداست، و مصونيت آنان را از هر عذاب و ناملايمى از ناحيه خدا اعلام مىدارد.
﴿وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾
در تفسير سوره فاتحه معناى اين جمله و مطالب مربوط به آن گذشت.
در كتاب الدر المنثور آمده كه محمد بن نضر و ابن عساكر، از علاء بن سعيد، روايت كردهاند كه گفت: روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اهل مجلس خود فرمود: «اطت السماء و حق لها ان تئط» يعنى كمر آسمان از سنگينى خميد و حق دارد كه خم شود، چون هيچ جاى پايى از آسمان نيست، مگر آنكه فرشتهاى در آنجا قرار دارد، كه يا در ركوع است و يا در سجده، آنگاه اين آيه را قرائت فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.
مؤلف: اين معنا به غير از طريق نامبرده نيز از آن جناب روايت شده.
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين بود كه هر وقت به نماز مىايستاد مىفرمود: صف نماز را منظم كنيد، فلانى تو قدرى جلو بيا، و فلانى تو قدرى عقب برو، آنگاه مىفرمود: اگر صفوف خود را منظم كنيد، و به خط مستقيم بايستيد خداى تعالى شما را مانند ملائكه هدايت مىكند، آنگاه اين آيه را تلاوت مىفرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.
و در نهج البلاغه است كه: امير المؤمنين علیه السلام در وصف ملائكه فرموده: ايشان صف بستگانى هستند كه هرگز از صف خود جدا نمىشوند و تسبيحگويانى هستند كه از تسبيح گفتن خسته نمىگردند.