→ المیزان

ص

۳۸ مکی آیات ۸۸ بازه‌ها ۶

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

انذار پیامبر، تکذیب مشرکان و سوگند به قرآن در آغاز سوره ص آیات ۱–۱۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات آغاز سوره ص را پیرامون انذار رسول، استکبار کفار، رد سخنان اشراف و تهدید به عذاب در یک سیاق مکی بررسی می‌کند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ صٓ ۚ وَٱلْقُرْءَانِ ذِى ٱلذِّكْرِ
صاد. سوگند به قرآن پراندرز!
بَلِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فِى عِزَّةٍۢ وَشِقَاقٍۢ
آرى، آنان كه كفر ورزيدند در سركشى و ستيزه‌اند.
كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍۢ فَنَادَوا۟ وَّلَاتَ حِينَ مَنَاصٍۢ
چه بسيار نسلها كه پيش از ايشان هلاك كرديم كه [ما را] به فرياد خواندند، و[لى‌] ديگر مجال گريز نبود.
وَعَجِبُوٓا۟ أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌۭ مِّنْهُمْ ۖ وَقَالَ ٱلْكَٰفِرُونَ هَٰذَا سَٰحِرٌۭ كَذَّابٌ
و از اينكه هشداردهنده‌اى از خودشان برايشان آمده درشگفتند، و كافران مى گويند: «اين، ساحرى شيّاد است.
أَجَعَلَ ٱلْءَالِهَةَ إِلَٰهًۭا وَٰحِدًا ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌۭ
آيا خدايان [متعدد] را خداى واحدى قرار داده؟ اين واقعاً چيز عجيبى است.»
وَٱنطَلَقَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ ٱمْشُوا۟ وَٱصْبِرُوا۟ عَلَىٰٓ ءَالِهَتِكُمْ ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌۭ يُرَادُ
و بزرگانشان روان شدند [و گفتند:] «برويد و بر خدايان خود ايستادگى نماييد كه اين امر قطعاً هدف [ما]ست.
مَا سَمِعْنَا بِهَٰذَا فِى ٱلْمِلَّةِ ٱلْءَاخِرَةِ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا ٱخْتِلَٰقٌ
[از طرفى‌] اين [مطلب‌] را در آيين اخير [عيسوى هم‌] نشنيده‌ايم، اين [ادّعا] جز دروغ‌بافى نيست.
أَءُنزِلَ عَلَيْهِ ٱلذِّكْرُ مِنۢ بَيْنِنَا ۚ بَلْ هُمْ فِى شَكٍّۢ مِّن ذِكْرِى ۖ بَل لَّمَّا يَذُوقُوا۟ عَذَابِ
آيا از ميان ما قرآن بر او نازل شده است؟» [نه!] بلكه آنان در باره قرآنِ من دودلند. [نه،] بلكه هنوز عذاب [مرا] نچشيده‌اند.
أَمْ عِندَهُمْ خَزَآئِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ ٱلْعَزِيزِ ٱلْوَهَّابِ
آيا گنجينه‌هاى رحمت پروردگار ارجمندِ بسيار بخشنده تو نزد ايشان است؟
أَمْ لَهُم مُّلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۖ فَلْيَرْتَقُوا۟ فِى ٱلْأَسْبَٰبِ
آيا فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است از آنِ ايشان است؟ [اگر چنين است‌] پس [با چنگ زدن‌] در آن اسباب به بالا روند.
جُندٌۭ مَّا هُنَالِكَ مَهْزُومٌۭ مِّنَ ٱلْأَحْزَابِ
اين سپاهك دسته‌هاى دشمن در آنجا [=بَدْر] در هم شكستنى‌اند.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍۢ وَعَادٌۭ وَفِرْعَوْنُ ذُو ٱلْأَوْتَادِ
پيش از ايشان قوم نوح و عاد و فرعونِ صاحب [عمارت و] خرگاهها تكذيب كردند.
وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍۢ وَأَصْحَٰبُ لْـَٔيْكَةِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلْأَحْزَابُ
و ثمود و قوم لوط و اصحاب ايكه [نيز به تكذيب پرداختند] آنها دسته‌هاى مخالف بودند.
إِن كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ ٱلرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ
هيچ كدام نبودند كه پيامبران [ما] را تكذيب نكنند، پس عقوبت [من بر آنان‌] سزاوار آمد.
وَمَا يَنظُرُ هَٰٓؤُلَآءِ إِلَّا صَيْحَةًۭ وَٰحِدَةًۭ مَّا لَهَا مِن فَوَاقٍۢ
و اينان جز يك فرياد را انتظار نمى‌بَرند كه هيچ [مجال‌] سر خاراندنى در آن نيست.
وَقَالُوا۟ رَبَّنَا عَجِّل لَّنَا قِطَّنَا قَبْلَ يَوْمِ ٱلْحِسَابِ
و گفتند: «پروردگارا، پيش از [رسيدن‌] روز حساب، بهره ما را [از عذاب‌] به شتاب به ما بده.»

بيان آيات [محتواى كلى سوره مباركه «ص»]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين سوره گفتار پيرامون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دور مى‏زند و اينكه آن جناب با ذكرى از ناحيه خدا كه بر او نازل شده مردم را انذار مى‏كند و به سوى توحيد و اخلاص در بندگى خداى تعالى دعوت مى‏كند.

و لذا مطلب را از اينجا شروع مى‏كند كه كفار به عزت خيالى خود مى‏بالند و به همين جهت دست از دشمنى با تو برنداشته از پيروى و ايمان به تو استكبار مى‏ورزند، و مردم را هم از اينكه به تو ايمان بياورند جلوگيرى كرده، به اين منظور سخنانى باطل مى‏گويند، و

آن‌گاه آن سخنان را در فصلى جداگانه رد مى‏كند.

و پس از آن رسول گرامى خود را امر به صبر نموده و سرگذشت بندگان «اواب» خود را در يك فصل به يادش مى‏آورد، و آن‌گاه عاقبت كار مردم با تقوى و سرانجام طاغيان را در فصلى خاطرنشان نموده. سپس آن جناب را دستور مى‏دهد به اينكه ماموريت خود را در انذار انجام دهد و مردم را به سوى توحيد دعوت كند. و نيز در فصلى ديگر مى‏فرمايد: كه خدا از همان روز نخست كه به ملائكه امر كرد تا براى آدم سجده كنند و شيطان امتناع كرد، اين قضاى حتمى را راند كه سرانجام پيروان شيطان و خود او به آتش منتهى شود. و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.

سوره صانذارتوحیداستکبار کفارمکهمحور دعوت سوره توحید و اخلاص در بندگی است.محور گفتار سوره رسول خدا و انذار اوست.کفار به عزت خیالی و استکبار در برابر ایمان توصیف می‌شوند.ذکر نازل‌شده وسیله انذار معرفی می‌شود.عاقبت متقین در برابر طاغیانه مطرح است.داستان سجده و امتناع شیطان در نقشه کلی سوره آمده است.اشاره به امر سجده بر آدم در طرح کلی سوره.

توضيح معناى آيه: ﴿وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ بَلِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقَاقٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ بَلِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقَاقٍ﴾

مراد از «ذكر» ذكر خداى تعالى و يادآورى اوست به توحيدش و به معارف حقى كه از توحيد او سرچشمه مى‏گيرد، مانند: معاد، نبوت و غير آن دو. و كلمه «عزة» به معناى امتناع و زير بار نرفتن است. و كلمه «شقاق» به معناى مخالفت است.

در مجمع البيان آمده كه: اصل كلمه «شقاق» به اين معنا بوده كه هر يك از دو طايفه مخالف هم به طرفى بروند، و از همين باب است كه مى‏گويند: فلانى شق عصا كرد، يعنى مخالفت نمود.

و از سياق برمى‏آيد كه جمله ﴿وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ﴾ سوگند باشد، مانند سوگندى كه در ﴿يس وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ﴾ و در ﴿ق وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِيدِ﴾ و در ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ﴾ است، نه اينكه عطف بر ما قبل باشد.

چيزى كه هست بايد در جستجوى «مقسم عليه» آن باشيم، يعنى ببينيم براى چه مطلبى سوگند ياد كرده؟ آنچه از اعراضى كه در جمله‏ ﴿بَلِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقَاقٍ﴾ است، برمى‏آيد اين است كه: آن مطلب امرى است كه مشركين از قبول آن خوددارى مى‏كرده‏اند و عزت و شقاق به خرج مى‏داده‏اند، و ملتهاى بى‏شمارى به خاطر امتناع از پذيرفتن آن هلاك گشته‏اند.

از سوى ديگر از اينكه بعد از اين سوگند و هلاكت ملتها، به منذر بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و نقل سخنانى كه كفار عليه او گفتند، و دستوراتى كه سران كفار در مقابل انذار آن جناب به كفار داده‏اند مى‏پردازد، برمى‏آيد آن مطلبى كه به خاطر اثبات آن،

سوگند خورده، چيزى نظير ﴿إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾ بوده است، چون علاوه بر قرائنى كه گفتيم، در اين سوره مكرر متعرض انذار آن جناب شده است.

مفسرين، هم در باره اعراب و هم در باره معناى آيه‏ ﴿ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ﴾ وجوه بسيار آورده‏اند كه بيشتر آن‌ها بى‏معنا است و ما از ايراد آن خوددارى كرديم، چون فايده‏اى نداشت. و معناى آيه مورد بحث - و خدا داناتر است - اين است كه: من به قرآن كه متضمن ذكر و يادآورى است سوگند مى‏خورم كه تو به طور قطع و يقين از انذاركنندگانى، بلكه آن‌هايى كه كافر شدند، از قبول اين معنا و پيروى تو امتناع ورزيدند و مخالفت كردند.

﴿كَمْ أَهْلَكْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَ لاَتَ حِينَ مَنَاصٍ﴾

كلمه «قرن» به معناى مردمى است كه در يك عصر زندگى مى‏كنند. و كلمه «مناص» مصدر «ناص - ينوص» است كه بنا به گفته صاحب مجمع البيان‏ اگر با «نون» خوانده شود معناى تاخر را مى‏دهد و اگر با «باء» خوانده شود معناى تقدم را مى‏دهد. بعضى هم آن را به معناى فرار دانسته‏اند.

و معناى آيه چنين است كه: ما قبل از اين كفار، چه بسيار قرنها و امت‏ها را كه به كيفر تكذيب پيامبران منذر هلاك كرديم، و در هنگام نزول عذاب ديگر مجال فرار برايشان نماند و گفتن واويلا به دردشان نخورد و هر چه فرياد زدند: ﴿يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ سودى به حالشان نبخشيد و هر چه به خداى سبحان استغاثه كردند، فايده‏اى نديدند، چون هنگام، هنگام تاخر عذاب و مؤاخذه نبود و يا هنگام فرار نبود.

﴿وَ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قَالَ اَلْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ﴾

يعنى تعجب كردند از آمدن منذرى از جنس خودشان، يعنى از جنس بشر، چون مسلك وثنيت منكر رسالت بشر است.

كفار در اينكه گفته‏اند: ﴿هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ﴾ اشاره كرده‏اند به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و او را متهم به سحر كرده‏اند، چون از آوردن مثل آنچه كه آن جناب آورد يعنى قرآن عاجز شدند. و نيز آن جناب را متهم كردند به دروغ، و گمان كردند كه وى به دروغ، قرآن و معارف حقيقى آن را به خدا نسبت مى‏دهد.

﴿أَ جَعَلَ اَلْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ عُجَابٌ﴾

كلمه «عجاب» بدون تشديد جيم، اسم مبالغه است، و با تشديد جيم مبالغه بيشترى را مى‏رساند، و معنايش «بسيار عجيب» است.

و اين جمله تتمه كلام كفار است و استفهام در آن استفهام تعجب است، يعنى شنونده را به تعجب واداشتن. و كلمه «جعل» به معناى گرداندن و قرار دادن است، و - به طورى كه گفته‏اند - تصيير به حسب قول و اعتقاد و ادعا است، نه به حسب واقع، همچنان كه در آيه‏ ﴿وَ جَعَلُوا اَلْمَلاَئِكَةَ اَلَّذِينَ هُمْ عِبَادُ اَلرَّحْمَنِ إِنَاثاً﴾ مؤنث قرار دادن ملائكه به حسب ادعا و اعتقاد است، نه اينكه راستى جنس ملك را تغيير داده باشند.

پس در آيه مورد بحث معناى اينكه گفتند: آيا محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) خدايان را يك خدا كرده؟ اين است كه: آيا الوهيت آلهه را باطل كرده و آن را منحصر در يك خدا كرده كه مى‏گويد «لا اله الا الله» ؟

ذکرعزةشقاققسممنذرإله واحدذکر به یاد خدا و معارف توحیدی تفسیر می‌شود.محتوای ذکر توحید و معارف ناشی از آن است.کفار در عزة و شقاق از قبول رسالت امتناع می‌کنند.مقسم‌علیه بر منذر و مرسل بودن پیامبر دلالت دارد.تعجب مشرکان از إله واحد و بطلان آلهه محور است.نسبت ساحر کذاب و تکذیب منذر در متن آمده است.عزة به‌معنای امتناع و زیر بار نرفتن تحلیل لغوی می‌شود.

بيان سخنان اشراف و بزرگان كفار در رد دعوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سفارش به ادامه پرستش آلهه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِنْطَلَقَ اَلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلىَ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ يُرَادُ﴾

اينكه انطلاق را به بزرگان و اشراف قوم نسبت داده و نيز كلام حكايت شده را از همان اشراف حكايت كرده، اشاره به اين معنا دارد كه اشراف قريش نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جمع شدند و در باره حل مشكلى كه آن جناب با دعوت خود به سوى توحيد و ترك آلهه پيش آورده بود با آن جناب گفتگو كردند، تا به نوعى آن جناب را متمايل نمايند، و آن جناب حاضر نشده‏اند به هيچ يك از سخنان آنان تن در دهند، در نتيجه اشراف به راه افتاده و به يكديگر و يا به پيروان خود گفته‏اند: برويد و در پايدارى و حمايت از خدايان خود پايمردى و شكيبايى به خرج دهيد. اين مطلبى را كه ما از لحن آيه استفاده كرديم مورد تاييد رواياتى است كه: در شان نزول آيه وارد شده، و ان شاء الله به زودى در بحث روايتى خواهد آمد.

در جمله‏ ﴿أَنِ اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلىَ آلِهَتِكُمْ﴾ كلمه «گفتند» در تقدير است و تقدير آن چنين است «اشراف قوم به راه افتادند، در حالى كه مى‏گفتند: برويد و بر حمايت از خدايان پايمردى كنيد و پرستش آن‌ها را ترك مكنيد، هر چند كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) اين عمل را نكوهش كند». و از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين كلام را به يكديگر گفته باشند،

احتمال هم دارد - همان طور كه قبلا معنا كرديم - اشراف به عامه مردم گفته باشند.

﴿إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ يُرَادُ﴾ ظاهر اين جمله اين است كه: مى‏خواهد به غرض و لازمه دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اشاره كند، البته غرض و لازمه‏اى كه مشركين از دعوت آن جناب فهميده‏اند، و آن اين است كه: آن جناب منظورش از دعوت به توحيد، رياست و حكومت بر مردم است و دعوت خود را وسيله نيل به اين هدف قرار داده، و اين معنا نظير كلامى است كه بزرگان قوم نوح به عامه مردم آن روز گفتند، و قرآن كريم آن را حكايت نموده، مى‏فرمايد: ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ﴾. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند معناى آيه اين است كه: «اين اصرارى كه ما مشاهده مى‏كنيم از محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) و اين تصلب و سرسختى كه بر دعوت خود مى‏ورزد امر عظيمى است كه او در نظر گرفته».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «معنايش اين است كه: اين امر يكى از بلاهاى روزگار است كه متوجه ما شده و هيچ حيله و چاره‏اى نيست، جز اينكه برويد و در پرستش خدايان خود پايمردى و شكيبايى كنيد».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه: «صبر، خلقى است پسنديده كه عقلاى عالم از ما انتظار دارند در چنين شرايطى از خود نشان دهيم» معناى ديگرى هم براى آيه كرده‏اند كه هيچ يك از آن‌ها با سياق آيه سازگارى ندارد.

﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي اَلْمِلَّةِ اَلْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلاَّ اِخْتِلاَقٌ﴾

منظورشان از «ملت آخرت» مذهبى است كه ساير ملل و امت‏هاى معاصر و يا قريب به عصر آن روز عرب به آن مذهب متدين بودند، در مقابل مذهب‏هاى اولى كه امم گذشته متدين به آن بوده‏اند، گويا خواسته‏اند بگويند: اين دينى نيست كه تمام اهل دنيا آن را به عنوان آخرين دين بپذيرند، بلكه از همان افسانه‏هاى قديمى است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «ملت آخرت» مسيحيت است، چون دين مسيح در آن روز آخرين دين آسمانى بود، كه آن نيز دعوت به توحيد نمى‏كرد، چون مسيحيت به سه خدا قائل بود. پس درست است كه مشركين بگويند دعوت به توحيد را حتى از آخرين

دين آسمانى هم نشنيده‏ايم.

ليكن اين تفسير درست نيست و ضعفش روشن است، براى اينكه مشركين اعتنايى به نصرانيت نداشتند، همچنان كه اعتنايى به اسلام نداشتند.

﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ اِخْتِلاَقٌ﴾ يعنى اين دين چيزى به جز دروغ و خود ساخته نيست.

﴿أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ اَلذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنَا﴾

اين جمله استفهامى است انكارى، به داعى تكذيب، مى‏خواسته‏اند بگويند: هيچ مرجحى نزد محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست كه به وسيله آن از ما برترى و امتيازى داشته باشد، و به خاطر آن امتياز، قرآن بر او نازل بشود، و بر ما نازل نگردد، بنابراين جمله مورد بحث در انكار امتياز، نظير جمله ﴿مَا أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ تو نيستى مگر بشرى مثل ما است كه اختصاص رسالت به آن جناب را انكار مى‏كند.

ملأآلههملت آخرتاختلاقانزال ذکرسفارش اشراف به پایداری بر آلهه محور رد دعوت است.دعوت پیامبر به توحید مایه مخالفت ملأ است.گفتگو و رد پیشنهادات اشراف با پیامبر مطرح است.اختلاق بودن دعوت در کلام کفار برجسته است.انکار انزال ذکر و امتیاز رسالت محوری است.ذکر نازل‌شده مورد انکار مشرکان است.انکار برتری پیامبر از روی استکبار اشراف فهمیده می‌شود.

اعراض از سخنان آنان و تهديد و تحقيرشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ﴾

اين جمله اعراض از همه گفته‏هاى ايشان است، مى‏فرمايد: ايشان آنچه را كه گفتند از روى ايمان و اعتقاد نبوده، بلكه هنوز در باره ذكر من يعنى قرآن در شكند و احتمال مى‏دهند كه حق باشد.

و اگر به حقانيت آن معتقد نشده‏اند، نه بدان جهت است كه قرآن در دلالت كردن بر حقانيت نبوت و آيت بودنش براى آن، خفايى داشته و از افاده اين معنا قاصر است و نمى‏تواند براى مردم يقين و اعتقاد بياورد، بلكه تعلق دل‌هاى آنان به عقايد باطل، و پافشارى آنان بر تقليد كوركورانه است، كه ايشان را از نظر و تفكر در دلالت آيت الهى و معجزه او بر نبوت باز مى‏دارد. و در نتيجه در باره اين آيت يعنى قرآن در شكند در حالى كه قرآن آيتى معجزه است.

و جمله‏ ﴿بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ﴾ اعراضى است از اعراض قبلى، و معنايش اين است كه: انكار قرآن از ناحيه مشركين و ايمان نياوردن آنان به حقانيت آن، ناشى از شكى نيست كه نسبت به آن داشته باشند، بلكه ناشى از روح سركشى و استكبارى است كه دارند، اين روحيه باعث شده كه به حقانيت قرآن اعتراف نكنند، هر چند نسبت به آن يقين داشته باشند و اين سركشى را همچنان ادامه مى‏دهند تا وقتى كه عذاب را بچشند، آن وقت به حكم اضطرار ناگزير مى‏شوند اعتراف كنند، همچنان كه اقوام ديگرى كه مثل ايشان بودند، بعد از چشيدن عذاب اعتراف كردند.

و اينكه فرمود: ﴿لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ﴾ هنوز عذاب مرا نچشيده‏اند خود تهديدى است به عذابى كه واقع خواهد شد.

﴿أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ اَلْعَزِيزِ اَلْوَهَّابِ﴾

اين گفتار در جاى اعراض واقع شده، و كلمه «أم» در آن منقطعه است و كلام، ناظر به گفتار مشركين است كه گفتند: ﴿أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ اَلذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنَا﴾ و معنايش اين است كه: «بلكه آيا نزد ايشان خزانه‏هاى رحمت پروردگارت هست، كه از آن خزانه‏ها به هر كس هر چه بخواهد مى‏دهد تا آن را از تو دريغ بدارند؟ بلكه اين خزانه‏ها منحصرا در اختيار خود خداست و او بهتر مى‏داند كه رسالت را در چه دودمانى و چه شخصى قرار داده، و چه كسى را مورد رحمت خاص خود قرار دهد».

و اگر در ذيل كلام فرمود: ﴿اَلْعَزِيزِ اَلْوَهَّابِ﴾، براى اين بود كه خلاصه گفتار را تاييد كند. و معنايش اين است كه هيچ سهمى از خزانه‏هاى رحمت خدا به دست ايشان نيست براى اينكه خدا عزيز است، يعنى مقامش منيع است و احدى در كار او نمى‏تواند دخالت كند و نيز آن‌ها نمى‏توانند رحمت خدا را از احدى جلوگيرى كنند، براى اينكه خدا وهاب، و بسيار بخشنده است.

﴿أَمْ لَهُمْ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا فَلْيَرْتَقُوا فِي اَلْأَسْبَابِ﴾

در اين جمله نيز كلمه «أم» منقطعه است. و فرمان «فليرتقوا» فرمانى است تعجيزى.

و كلمه «ارتقاء» به معناى بالا رفتن است. و كلمه «اسباب» به معناى پله‏ها و راههايى است كه به وسيله آن به آسمآن‌ها صعود مى‏كنند، و ممكن است مراد از «ارتقاء» اسباب حيله‏ها و وسيله‏هايى باشد كه با آن به هدف منع و صرف خود از حق مى‏رسند.

و معناى آيه اين است كه: «و يا آنكه آيا ملك آسمآن‌ها و زمين از آن ايشان است و در نتيجه مى‏توانند در اين آسمآن‌ها و زمين دخل و تصرف كنند و جلو نزول وحى آسمانى را بگيرند؟ كه اگر راستى اين طور هستند، پس به آسمآن‌ها عروج نموده و يا حيله‏هاى خود را به كار بزنند و جلو وحى آسمان را بگيرند!».

﴿جُنْدٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ اَلْأَحْزَابِ﴾

كلمه «مهزوم» از «هزيمت» است كه به معناى خذلان و بيچارگى است. و جمله «من الاحزاب» بيانى است براى «جند ما». و كلمه «ما» در جمله مزبور براى افاده قلت و تحقير است. و كلام در آيه در مقام تحقير امر كفار است. و مى‏خواهد على رغم آن غرور و اعتزاز و اعجابى كه از كلامشان استفاده مى‏شد، ايشان را خوار و ناچيز معرفى كند.

دليل اين معنا نكره آمدن كلمه «جند» و تتميم آن با لفظ «ما» است و نيز اشاره به

موقعيت ايشان با لفظ «هنالك» است كه مخصوص اشاره به دور است. و نيز دليل ديگرش اين است كه: ايشان را جزو احزابى معرفى كرده كه همواره عليه انبيا صف‏آرايى نموده و حزب تشكيل مى‏دادند و خداوند هم همواره ايشان را هلاك مى‏كرده، همچنان كه به زودى در آيات بعد، از آنان نام مى‏برد و به همين منظور آنان را لشكرى شكست خورده معرفى كرد، با اينكه هنوز جنگى نكرده بودند و شكست نخورده بودند.

و معناى آيه اين است كه: اين كفار لشكرى ناچيز و اندك و بى‏مقدار و شكست خورده‏اند و از آن احزابى هستند كه همواره عليه فرستادگان خدا حزب تشكيل مى‏دادند و ايشان را تكذيب مى‏كردند و عذاب من بر آنان حتمى شد.

﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عَادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو اَلْأَوْتَادِ. . . فَحَقَّ عِقَابِ﴾

كلمه «ذو الاوتاد» صفت فرعون است، و كلمه «اوتاد» جمع «وتد» است كه به معناى ميخ است. بعضى‏ گفته‏اند: اگر فرعون را «ذو الاوتاد - داراى ميخ‏ها» معرفى نموده، از اين جهت است كه فرعون با ميخ‏هايى بازى برد و باخت داشته. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جهتش اين است كه فرعون به هر كس غضب مى‏كرد، او را چهار ميخ مى‏كرده، يعنى دو دست و دو پا و سر او را بر زمين ميخ‏كوب مى‏كرده و بعد شكنجه‏اش مى‏داده. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش «ذو الجنود - صاحب لشكرها» است، چون لشكر براى كشور به منزله ميخ است. بعضى ديگر وجوه ديگرى براى آن ذكر كرده‏اند، كه بر هيچ يك از آن وجوه دليل قابل اعتمادى نيست.

اصحاب «ايكه» قوم شعيب‏اند كه سرگذشت آنان در تفسير سوره حجر و شعراء گذشت. و معناى جمله «فحق عقاب» اين است كه: عقاب من بر آنان ثابت شد و مستقر گشت و در آخر هلاكشان كرد.

﴿وَ مَا يَنْظُرُ هَؤُلاَءِ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ﴾

كلمه «نظر» به معناى انتظار و كلمه «فواق» به معناى برگشتن و مهلت اندك است.

و معناى آيه اين است كه: اين تكذيب كنندگان از امت تو، انتظار نمى‏برند، مگر يك صيحه را كه همگى آنان را هلاك كند و با آمدنش ديگر براى آنان بازگشت و يا مهلت نيست، و آن عذاب استيصال است.

مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «صيحه» صيحه روز قيامت است، چون امت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) هرگز قبل از قيامت دچار عذاب نمى‏شود. ولى در تفسير سوره يونس گفتيم كه اين سخن خلاف ظاهر آيات كتاب است - بدانجا مراجعه شود.

﴿وَ قَالُوا رَبَّنَا عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا قَبْلَ يَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾

كلمه «قط» به معناى بهره و نصيب است. و اينكه گفتند: «پروردگارا سهم ما را قبل از روز قيامت بده» عجله‏اى است كه نسبت به عذاب خدا كرده گفتند: سهم عذاب ما را قبل از رسيدن قيامت بده. و اين كلام در حقيقت استهزاى داستان روز حساب، و استهزاى تهديد به عذاب آن روز است.

شکعذابخزائن رحمتملکصیحهیوم الحسابشک مشرکان در ذکر/قرآن محور اعراض است.خزائن رحمت فقط نزد خداست و بخشش رسالت به اختیار اوست.ملک آسمان‌ها و زمین از آن مشرکان نیست.احزاب گذشته پیامبران را تکذیب کردند و عقوبت دیدند.یوم الحساب و صیحه در تهدید و استهزاء مطرح است.رب عزیز وهاب بخشنده رحمت و رسالت است.انکار از روح سرکشی است نه صرف شک معرفتی.

بحث روايتى [رواياتى در باره شان نزول آيات: ﴿وَ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قَالَ اَلْكَافِرُونَ. . . ﴾ و در باره «ص»]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب كافى به سند خود از جابر از امام باقر علیه السلام روايت كرده كه فرمود: روزى ابو جهل بن هشام به همراهى قومى از قريش نزد ابى طالب علیه السلام آمده، گفتند: برادرزاده‏ات ما و خدايان ما را اذيت كرد، او را بخوان و به او دستور بده تا دست از خدايان ما بردارد تا ما نيز از خداى او دست برداريم.

ابو طالب علیه السلام نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كسى را فرستاد تا بيايد، چون داخل شد، ديد در خانه به غير از مشركين كسى نيست، لذا نگفت «السلام عليكم» بلكه گفت: ﴿اَلسَّلاَمُ عَلىَ مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدىَ﴾ سلام بر هر كس كه پيرو هدايت باشد. آن گاه نشست ابو طالب او را از ماجرا خبر داد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من پيشنهادى بهتر از اين دارم، پيشنهادى كه با به كار بستن آن عرب سالار مى‏شوند، و تمام گردنها برايشان خاضع مى‏گردد، آيا مى‏خواهيد آن پيشنهاد را بكنم؟ ابو جهل گفت: بله، بگو ببينم آن چيست؟ فرمود: اينكه بگوييد: «لا اله الا الله».

امام باقر علیه السلام سپس فرمود: مشركين انگشت‏ها را به گوش خود گرفته، برخاستند و بيرون شدند، در حالى كه مى‏گفتند: ما اين پيشنهاد را حتى در آخرين ملت هم نشنيديم، اين نيست مگر ساخته و پرداخته خود او، پس خداى تعالى آيه‏ ﴿ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ. . . إِلاَّ اِخْتِلاَقٌ﴾ را در اين باره نازل فرمود.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه‏ ﴿وَ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ﴾ آمده كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دعوت خود را ظاهر ساخت، قريش نزد ابو طالب جمع شده، گفتند: اى ابو طالب برادرزاده‏ات عقايد ما را سفيهانه خواند خدايان ما را ناسزا گفت و جوانان ما را فاسد نمود و جمعيت ما را متفرق كرد، اگر داعى او بر اين كار اين است كه مى‏خواهد از نادارى نجات يابد، ما براى او آن قدر مال جمع مى‏كنيم كه از همه ما ثروتمندتر شود. و حتى او را پادشاه خود مى‏كنيم.

ابو طالب جريان را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خبر داد، حضرت فرمود: اگر خورشيد را به دست راست من بگذارند، و ماه را به دست چپم، نمى‏پذيرم، و ليكن يك كلمه به من بدهند تا هم مرا راضى كرده باشند، و هم به وسيله آن سرور عرب گشته و غير عرب هم به دين ايشان بگروند و نيز خود آنان پادشاهانى در بهشت باشند، ابو طالب پاسخ آن جناب را به اطلاع ايشان رسانيد. ايشان گفتند: يك كلمه چيزى نيست ده كلمه از ما بخواهد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود شهادت دهند به اينكه «لا اله الا الله و انى رسول الله» مشركين گفتند: شگفتا! آيا سيصد و شصت خدا را رها كنيم، و يك خدا بگيريم؟

پس خداى سبحان اين آيه را فرستاد: ﴿وَ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قَالَ اَلْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ. . . إِلاَّ اِخْتِلاَقٌ﴾ يعنى بهم مخلوط شده. ﴿أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ اَلذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنَا بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي. . . مِنَ اَلْأَحْزَابِ﴾ يعنى آن‌هايى كه در روز احزاب جمعيت تشكيل دادند.

مؤلف: اين قصه از طرق اهل سنت نيز نقل شده، و در بعضى از روايات ايشان آمده كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كلمه توحيد را بر آنان عرضه كرد و گفتند چيز ديگرى از ما بخواه، فرمود: اگر خورشيد را براى من فراهم كنيد و بياوريد و در دست من قرار دهيد، غير از اين از شما چيزى نمى‏خواهم. مشركين از اين سخن وى در خشم شده، برخاستند و رفتند و پاسخ پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) به آنان كنايه از اين بوده كه حتى اگر مشركين زمام نظام عالم ارضى را به آن جناب واگذارند دست از دعوتش برنخواهد داشت چون خورشيد و ماه از بزرگترين مؤثرات در زمينند، و آن دو را دو جرم كوچك و به همان اندازه كه به

چشم مى‏خورند تصور كرد، تا بتواند مطلب خود را بيان نمايد.

و در كتاب علل به سند خود از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت: از ابى الحسن موسى بن جعفر علیه السلام پرسيدم: چه شد كه نماز داراى يك ركوع و دو سجده گشت و چه شد كه داراى دو سجده شد ولى داراى دو ركوع نشد؟ فرمود: حال كه از چيزى سؤال كردى دلت را براى فهميدن جوابش خالى و حواست را جمع كن. اولين نمازى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خواند نمازى بود كه در آسمان در پيش روى خداى تبارك و تعالى در جلو عرش او خواند. و آن چنان بود كه وقتى آن جناب را به معراج بردند تا جلو عرش بالا رفت. خداى تعالى به او فرمود: اى محمد! نزديك «صاد» بيا و محل سجده خود را بشوى و طاهر كن و براى پروردگارت نماز بخوان. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به همان نقطه‏اى كه خداى تعالى دستورش داده بود نزديك شده، وضو گرفت و وضويش را كامل كرد.

پرسيدم: فدايت شوم «صاد» چه بود؟ كه آن جناب مامور شد از آن براى وضو گرفتن استفاده كند؟ فرمود: چشمه‏اى است كه از يكى از اركان عرش مى‏جوشد و آن را «آب حيوان» مى‏نامند. و آن همان است كه خداى تعالى در باره‏اش مى‏فرمايد: ﴿ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ﴾ تا آخر حديث‏.

مؤلف: اين معنا - كه «صاد» نهرى است كه از ساق عرش بيرون مى‏آيد - در كتاب معانى الاخبار از سفيان ثورى از امام صادق علیه السلام نيز روايت شده‏ و در مجمع البيان از ابن عباس روايت آورده كه گفت: «صاد» يكى از اسماى خداست. و سپس اضافه كرده كه اين معنا از امام صادق علیه السلام نيز روايت شده‏.

و در كتاب معانى به سند خود از اصبغ از على علیه السلام روايت آورده كه در معناى آيه‏ ﴿وَ قَالُوا رَبَّنَا عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا قَبْلَ يَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾ فرمود: منظورشان بهره‏اى است كه از عذاب خدا دارند.

روایتشأن نزولابوجهللا اله الا اللهصادقطپیشنهاد لا اله الا الله محور روایات شأن نزول است.گفتگوی پیامبر با ابوطالب و اشراف قریش نقل می‌شود.اصرار قریش بر آلهه و تعجب از خدای واحد در روایات است.شهادت به رسالت در پیشنهاد پیامبر آمده است.روایت صاد به‌عنوان چشمه از ارکان عرش نقل می‌شود.نام آب حیوان برای چشمه صاد در روایت آمده است.

داوود، اوابیت، فصل الخطاب، محاکمه خصم و خلافت در زمین در ص ۱۷-۲۹ آیات ۱۷–۲۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۱۷-۲۹ ص را یکجا در صبر پیامبر و یاد داوود و امتحان قضاوت و احتجاج معاد می‌آورد.

ٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَٱذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُۥدَ ذَا ٱلْأَيْدِ ۖ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌ
بر آنچه مى‌گويند صبر كن، و داوود، بنده ما را كه داراى امكانات [متعدّد] بود به ياد آور؛ آرى، او بسيار بازگشت‌كننده [به سوى خدا] بود.
إِنَّا سَخَّرْنَا ٱلْجِبَالَ مَعَهُۥ يُسَبِّحْنَ بِٱلْعَشِىِّ وَٱلْإِشْرَاقِ
ما كوهها را با او مسخّر ساختيم [كه‌] شامگاهان و بامدادان خداوند را نيايش مى‌كردند.
وَٱلطَّيْرَ مَحْشُورَةًۭ ۖ كُلٌّۭ لَّهُۥٓ أَوَّابٌۭ
و پرندگان را از هر سو [بر او] گرد [آورديم‌] همگى [به نواى دلنوازش‌] به سوى او بازگشت‌كننده [و خدا را ستايشگر] بودند.
وَشَدَدْنَا مُلْكَهُۥ وَءَاتَيْنَٰهُ ٱلْحِكْمَةَ وَفَصْلَ ٱلْخِطَابِ
و پادشاهيش را استوار كرديم و او را حكمت و كلام فيصله‌دهنده عطا كرديم.
۞ وَهَلْ أَتَىٰكَ نَبَؤُا۟ ٱلْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا۟ ٱلْمِحْرَابَ
و آيا خبر دادخواهان -چون از نمازخانه [او] بالا رفتند- به تو رسيد؟
إِذْ دَخَلُوا۟ عَلَىٰ دَاوُۥدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ ۖ قَالُوا۟ لَا تَخَفْ ۖ خَصْمَانِ بَغَىٰ بَعْضُنَا عَلَىٰ بَعْضٍۢ فَٱحْكُم بَيْنَنَا بِٱلْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَٱهْدِنَآ إِلَىٰ سَوَآءِ ٱلصِّرَٰطِ
وقتى [به طور ناگهانى‌] بر داوود درآمدند، و او از آنان به هراس افتاد، گفتند: «مترس، [ما] دو مدّعى [هستيم‌] كه يكى از ما بر ديگرى تجاوز كرده، پس ميان ما به حق داورى كن، و از حق دور مشو، و ما را به راه راست راهبر باش.»
إِنَّ هَٰذَآ أَخِى لَهُۥ تِسْعٌۭ وَتِسْعُونَ نَعْجَةًۭ وَلِىَ نَعْجَةٌۭ وَٰحِدَةٌۭ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِى فِى ٱلْخِطَابِ
«اين [شخص‌] برادر من است. او را نود و نه ميش، و مرا يك ميش است، و مى‌گويد: آن را به من بسپار، و در سخنورى بر من غالب آمده است.»
قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِۦ ۖ وَإِنَّ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلْخُلَطَآءِ لَيَبْغِى بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَقَلِيلٌۭ مَّا هُمْ ۗ وَظَنَّ دَاوُۥدُ أَنَّمَا فَتَنَّٰهُ فَٱسْتَغْفَرَ رَبَّهُۥ وَخَرَّ رَاكِعًۭا وَأَنَابَ ۩
[داوود] گفت: «قطعاً او در مطالبه ميش تو [اضافه‌] بر ميش‌هاى خودش، بر تو ستم كرده، و در حقيقت بسيارى از شريكان به همديگر ستم روا مى‌دارند، به استثناى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، و اينها بس اندكند، و داوود دانست كه ما او را آزمايش كرده‌ايم. پس، از پروردگارش آمرزش خواست و به رو درافتاد و توبه كرد.
فَغَفَرْنَا لَهُۥ ذَٰلِكَ ۖ وَإِنَّ لَهُۥ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَـَٔابٍۢ
و بر او اين [ماجرا] را بخشوديم؛ و در حقيقت براى او پيش ما تقرّب و فرجامى خوش خواهد بود.
يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلْنَٰكَ خَلِيفَةًۭ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱحْكُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِٱلْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ ٱلْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۢ بِمَا نَسُوا۟ يَوْمَ ٱلْحِسَابِ
اى داوود، ما تو را در زمين خليفه [و جانشين‌] گردانيديم؛ پس ميان مردم به حق داورى كن، و زنهار از هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا به در كند. در حقيقت كسانى كه از راه خدا به در مى‌روند، به [سزاى‌] آنكه روز حساب را فراموش كرده‌اند عذابى سخت خواهند داشت!
وَمَا خَلَقْنَا ٱلسَّمَآءَ وَٱلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَٰطِلًۭا ۚ ذَٰلِكَ ظَنُّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۚ فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنَ ٱلنَّارِ
و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم، اين گمان كسانى است كه كافر شده [و حق‌پوشى كرده‌]اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شده‌اند.
أَمْ نَجْعَلُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ كَٱلْمُفْسِدِينَ فِى ٱلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ ٱلْمُتَّقِينَ كَٱلْفُجَّارِ
يا [مگر] كسانى را كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‌اند، چون مفسدان در زمين مى‌گردانيم، يا پرهيزگاران را چون پليدكاران قرار مى‌دهيم؟
كِتَٰبٌ أَنزَلْنَٰهُ إِلَيْكَ مُبَٰرَكٌۭ لِّيَدَّبَّرُوٓا۟ ءَايَٰتِهِۦ وَلِيَتَذَكَّرَ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ
[اين‌] كتابى مبارك است كه آن را به سوى تو نازل كرده‌ايم تا در [باره‌] آيات آن بينديشند، و خردمندان پند گيرند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى سبحان بعد از آنكه تهمت كفار را مبنى بر اينكه دعوت به حق آن جناب را خود ساخته خواندند و آن را وسيله و بهانه رياست ناميدند و نيز گفتار آنان را كه او هيچ مزيتى بر ما ندارد تا به خاطر آن اختصاص به رسالت و انذار بيابد، و نيز استهزاى آنان به روز حساب و عذاب خدا را كه بدان تهديد شدند نقل فرمود، اينك در اين آيات رسول گرامى خود را امر به صبر مى‏كند و سفارش مى‏فرمايد ياوه‏گويى‏هاى كفار او را متزلزل نكند، و عزم او را سست نسازد. و نيز سرگذشت جمعى از بندگان اواب خدا را به ياد آورد كه همواره در هنگام هجوم حوادث ناملايم، به خدا مراجعه مى‏كردند.

و از اين عده نام نه نفر از انبياى گرامى خود را ذكر كرده كه عبارتند از: 1 - داوود 2 - سليمان 3 - ايوب 4 - ابراهيم 5 - اسحاق 6 - يعقوب 7 - اسماعيل 8 - اليسع 9 - ذو الكفل علیه السلام كه ابتدا نام داوود را آورده و به قسمتى از داستآن‌هاى او اشاره مى‏فرمايد.

صبراوابداوودانبیاتهمت کفارروز حسابامر پیامبر به صبر بر یاوه‌گویی کفار.تهمت ساختگی بودن دعوت و انکار مزیت رسالت.استهزای روز حساب.روز حساب و عذاب.نام انبیای اواب از جمله ابراهیم.

بيان آيات مربوط به اوصاف و اقوال داوود عليه السلام: تسبيح كوه‏ها و پرندگان با او و. . .

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اِصْبِرْ عَلىَ مَا يَقُولُونَ وَ اُذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا اَلْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾

كلمه «أيد» به معناى نيرو است و حضرت داوود علیه السلام در تسبيح خداى تعالى مردى نيرومند بود و خدا را تسبيح مى‏كرد و كوه‏ها و مرغان هم با او همصدا مى‏شدند، و نيز مردى نيرومند در سلطنت و نيرومند در علم، و نيرومند در جنگ بود، و همان كسى است كه جالوت را به قتل رسانيد - كه داستانش در سوره بقره گذشت.

و كلمه «اواب» اسم مبالغه است از ماده «أوب» كه به معناى رجوع است، و منظور كثرت رجوع او به سوى پروردگارش است.

﴿إِنَّا سَخَّرْنَا اَلْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ اَلْإِشْرَاقِ﴾

ظاهرا كلمه «معه» متعلق است به جمله «يسبحن» و جمله «معه يسبحن» بيان معناى تسخير است. و اگر كلمه «معه» كه ظرف است، مقدم بر «يسبحن» آمده، به خاطر عنايتى است كه در فهماندن تبعيت كردن جبال و طير از تسبيح داوود، داشته اين در صورتى است كه ظرف «معه» را متعلق به جمله «يسبحن» بدانيم و ليكن آيه شريفه‏ ﴿وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ اَلْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَ اَلطَّيْرَ﴾ مؤيد اين احتمال است كه ظرف مزبور متعلق به جمله

«سخرنا» باشد، همچنان كه در جاى ديگر از كلام خداى تعالى همين طور آمده، و آن آيه ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ﴾ است كه در آن سخنى از تسبيح نرفته. و كلمه «عشى» به معناى شام و كلمه «اشراق» به معناى صبح است.

كلمه «ان» در جمله‏ ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا﴾ تعليل را مى‏رساند. و آيه شريفه با آياتى كه بدان عطف شده همه بيانگر اين معنا است كه داوود علیه السلام مردى نيرومند در ملك و نيرومند در علم، و «اواب» به سوى پروردگار خويش بوده است.

﴿وَ اَلطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ﴾

كلمه «محشورة» از «حشر» به معناى جمع‏آورى به زور است، و معناى جمله اين است كه: ما طير را هم تسخير كرديم با داوود، كه بى اختيار و به اجبار دور او جمع مى‏شدند و با او تسبيح مى‏گفتند.

جمله‏ ﴿كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ﴾ جمله‏اى است استينافى كه تسبيح كوه‏ها و مرغان را كه قبلا ذكر شده بود بيان مى‏كند، و معنايش اين است كه: هر يك از كوه‏ها و مرغان «اواب» بودند، يعنى بسيار با تسبيح به سوى ما رجوع مى‏كردند، چون تسبيح يكى از مصاديق رجوع به سوى خداست. البته احتمال بعيدى هست در اينكه ضمير «له» به داوود برگردد. اين را هم بايد دانست كه تاييد خداى تعالى از داوود علیه السلام به اين نبوده كه كوه‏ها و مرغان را تسبيح‏گو كند، چون تسبيح‏گويى اختصاص به اين دو موجود ندارد، تمامى موجودات عالم به حكم آيه‏ ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ تسبيح مى‏گويند بلكه تاييدش از اين بابت بوده كه تسبيح آن‌ها را موافق و هماهنگ تسبيح آن جناب كرده و صداى تسبيح آن‌ها را به گوش وى و به گوش مردم مى‏رسانده، - كه گفتار ما در معناى تسبيح موجودات براى خدا سبحان در تفسير آيه «44» سوره اسرى، گذشت و گفتيم كه تسبيح آن‌ها نيز به زبان قال است، نه به زبان حال.

﴿وَ شَدَدْنَا مُلْكَهُ وَ آتَيْنَاهُ اَلْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطَابِ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «شد» به معناى گره محكم است، وقتى گفته مى‏شود: «شددت الشي‏ء» معنايش اين است كه: گره آن را محكم بستم». بنا به گفته وى «شدّ

ملك» از باب استعاره به كنايه خواهد بود كه مراد از آن اين است كه: ملك او را تقويت نموده، اساس آن را به وسيله هيبت و لشكريان و خزينه‏ها و حسن تدبير محكم كرده، همه وسائل محكم شدن سلطنت را برايش فراهم كرده بوديم.

داوودایداوابجبالطیرتسبیحملکحکمتفصل الخطابصبر بر گفتار کفار.ایتای حکمت به داوود.تشدید ملک داوود.تسبیح جبال و طیر با داوود.نیرومندی در علم و حرب.زمینه سلطنت و حکم.

مراد از «حكمت»، «فصل الخطاب» كه به داوود عليه السلام داده شده بود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلمه «حكمت» در اصل به معناى نوعى از حكم است، و مراد از آن، معارف حق و متقنى است كه به انسان سود بخشد و به كمال برساند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن، نبوت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن، زبور و علم شرايع است. و بعضى ديگر معانى ديگرى براى حكمت ذكر كرده‏اند كه هيچ يك از آن‌ها معناى خوبى نيست.

و كلمه «فصل الخطاب» به معناى آن است كه انسان قدرت تجزيه و تحليل يك كلام را داشته باشد، و بتواند آن را تفكيك كند و حق آن را از باطلش جدا كند. و اين معنا با قضاوت صحيح در بين دو نفر متخاصم نيز منطبق است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «فصل الخطاب» كلامى است متوسط بين ايجاز و اطناب، يعنى كلامى كه بسيار كوتاه نباشد به حدى كه معنا را نرساند و آن قدر هم طولانى نباشد كه شنونده را خسته كند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن، جمله «اما بعد» است، كه قبل از سخن مى‏آورند، چون اولين كسى كه اين رسم را باب كرد داوود علیه السلام بود.

ولى آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ هَلْ أَتَاكَ نَبَأُ اَلْخَصْمِ. . . ﴾ مؤيد همان معنايى است كه ما براى «فصل الخطاب» كرديم.

﴿وَ هَلْ أَتَاكَ نَبَأُ اَلْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا اَلْمِحْرَابَ﴾

كلمه «خصم» مانند كلمه «خصومت» مصدر است و در اين جا منظور اشخاصى است كه خصومت در بينشان افتاده. و كلمه «تسور» به معناى بالا رفتن بر ديوار بلند است، مانند كلمه «تسنم» كه به معناى بالا رفتن بر كوهان شتر است. و كلمه «تذرى» كه به معناى بالا رفتن بر بلندى كوه است. مفسرين كلمه «محراب» را به بالاخانه و شاه‏نشين معنا كرده‏اند. و استفهام «هل آتيك» به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است.

و معناى آيه اين است كه: اى محمد آيا اين خبر به تو رسيده كه قومى متخاصم از ديوار محراب داوود علیه السلام بالا رفتند؟

﴿إِذْ دَخَلُوا عَلىَ دَاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ. . . ﴾

كلمه «اذ» ظرف است براى جمله «تسوروا»، همچنان كه «اذ» اولى ظرف است

براى جمله «نبؤا الخصم» و حاصل معنا اين است كه: اين قوم داخل شدند بر داوود، در حالى كه آن جناب در محرابش بود، و اين قوم از راه معمولى و عادى بر او وارد نشدند، بلكه از ديوار محراب بالا رفتند، و از آنجا بر وى درآمدند، و به همين جهت داوود از ورود ايشان به فزع و وحشت درآمد، چون ديد آنان بدون اجازه و از راه غير عادى وارد شدند.

﴿فَفَزِعَ مِنْهُمْ﴾ راغب مى‏گويد كلمه «فزع» به معناى انقباض و نفرتى است كه در اثر برخورد با منظره‏اى هولناك به آدمى دست مى‏دهد، و اين خود از جنس جزع است، و فرقش با ترس اين است كه نمى‏گويند: «فزعت من الله» ولى گفته مى‏شود «خفت منه».

حکمتفصل الخطابخصممحرابفزعقضاوتمعارف حق متقن نه صرف نبوت یا زبور.فصل الخطاب جدا کردن حق از باطل.قدرت قضاوت صحیح میان متخاصمین.فزع داوود از ورود غیرعادی.

معناى «خشيت»، «خوف» و «فزع» و توضيحى در باره فزع داوود عليه السلام در ماجراى مراجعه دو خصم نزد او براى داورى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و قبلا هم گفتيم كه «خشيت» عبارت است از تاثر قلب، تاثرى كه به دنبالش اضطراب و نگرانى باشد، و اين خود يكى از رذايل اخلاقى و مذموم است، مگر در مورد خداى تعالى كه خشيت از او از فضايل است، و به همين جهت است كه انبياء علیه السلام به جز از خدا از كس ديگرى خشيت ندارند. و خداى تعالى در باره‏شان فرموده: ﴿وَ لاَ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللَّهَ﴾.

ولى كلمه «خوف» به معناى تاثر از ناملايمات در مقام عمل است، يعنى به معناى آن جنب و جوشى است كه شخص ترسيده براى دفع شر انجام مى‏دهد، به خلاف «خشيت» كه گفتيم تاثر در مقام ادراك است، بنابراين خوف بالذات رذيله و مذموم نيست، بلكه در مواردى جزو اعمال نيك شمرده مى‏شود، همچنان كه خداى تعالى در خطابش به رسول گرامى‏اش فرموده: ﴿وَ إِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً﴾.

و چون «فزع» عبارت است از انقباض و نفرتى كه از منظره‏اى مخوف در دل حاصل مى‏شود، قهرا امرى خواهد بود كه به مقام عمل برگشت مى‏كند، نه به ادراك، پس بالذات از رذايل نيست، بلكه فضيلتى است مربوط به مواردى كه مكروه و ناملايمى در شرف پيش آمدن است، و دارندگان اين فضيلت آن مكروه را دفع مى‏كنند. پس اگر در آيه شريفه نسبت فزع به داوود علیه السلام داده، براى او نقصى نيست تا بگويى آن جناب از انبيا بوده كه جز از خدا خشيت ندارند.

﴿قَالُوا لاَ تَخَفْ خَصْمَانِ بَغىَ بَعْضُنَا عَلىَ بَعْضٍ﴾ وقتى ديدند داوود علیه السلام به

فزع افتاده، خواستند او را دلخوش و آرام ساخته و فزعش را تسكين دهند، لذا گفتند: «لا تخف - مترس». و اين در حقيقت نهى از فزع است به صورت نهى از علت فزع كه همان خوف باشد. ﴿خَصْمَانِ بَغىَ﴾ اين جمله در تقدير «نحن خصمان» است، يعنى ما دو خصم هستيم، و مراد از دو خصم دو نفر نيست، بلكه دو طايفه متخاصم است، كه بعضى بر بعضى ظلم كرده‏اند.

﴿فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ لاَ تُشْطِطْ. . . ﴾ كلمه «شطط» به معناى جور است و معناى جمله اين است كه: اى داوود بين ما حكمى كن كه به حق باشد، و در حكم كردنت جور مكن. و ما را به راه وسط و طريق عدل راه بنما.

﴿إِنَّ هَذَا أَخِي. . . ﴾

اين جمله مطلب مورد نزاع را بيان مى‏كند، مى‏گويد: «اين برادر من است. . . » و اين جمله كلام يكى از دو طايفه است كه به يك نفر از طايفه ديگر اشاره نموده مى‏گويد: «اين شخص كه مى‏بينى برادر من است. . . ».

و با اين بيان فساد استدلالى كه بعضى‏ به اين آيه كرده‏اند كه كمترين عدد جمع، دو است، روشن مى‏شود، چون با بيان ما روشن گرديد كه كلمه «خصمان» و جمله «هذا اخى» هيچ دلالتى ندارد بر اين كه مراجعه كنندگان به داوود دو نفر بوده‏اند، تا بگويى پس جمع‏ ﴿إِذْ تَسَوَّرُوا﴾ و نيز ﴿إِذْ دَخَلُوا﴾ در مورد دو نفر استعمال شده در نتيجه صيغه جمع بر دو نفر نيز اطلاق مى‏شود.

براى اينكه گفتيم: ممكن است اين دو متخاصم دو طايفه بوده‏اند و هر يك از دو طرف بيشتر از يك نفر بوده‏اند همچنان كه مى‏بينم صيغه تثنيه در آيه‏ ﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا. . . ﴾ در دو نفر به كار نرفته، بلكه در دو جمعيت استعمال شده، به شهادت اينكه هم فرموده‏ ﴿اِخْتَصَمُوا﴾ و هم در باره يكى از آن دو خصم فرموده:

﴿فَالَّذِينَ كَفَرُوا﴾ البته ممكن هم هست اصل خصومت در بين دو فرد از دو طايفه واقع شده باشد، ولى پاى بقيه افراد نيز به ميان كشيده شده باشد، تا آن دو را در ادعايشان كمك كنند.

﴿لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِي فِي اَلْخِطَابِ﴾ - كلمه «نعجة» به معناى گوسفند ماده است كه به فارسى آن را ميش مى‏نامند. و معناى

«اكفلنيها» اين است كه آن را در كفالت من و در تحت سلطنت من قرار بده. و معناى ﴿وَ عَزَّنِي فِي اَلْخِطَابِ﴾ اين است كه: در خطاب بر من غلبه كرد. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

خشیتخوففزعنعجهاکفلنیهاخصمخشیت تاثر قلبی؛ فضیلت فقط نسبت به خدا.خوف تاثر عملی برای دفع شر.ادعای ظلم در طلب نعجه.زمینه محاکمه میان دو خصم.

قضاوت و حكم داوود عليه السلام و سپس استغفار و انابه او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلىَ نِعَاجِهِ. . . وَ قَلِيلٌ مَا هُمْ﴾

اين آيه شريفه حكايت پاسخى است كه داوود علیه السلام به مساله آن قوم داده، و بعيد نيست كه پاسخ او قضاوت و حكمى تقديرى بوده، چون اگر چنين نبود، جا داشت از طرف مقابل هم بخواهد تا دعوى خود را شرح دهد و بعدا بين آن دو قضاوت كند.

آرى، ممكن است داوود علیه السلام از قرائنى اطلاع داشته كه صاحب نود و نه گوسفند محق است، و حق دارد آن يك گوسفند را از ديگرى طلب كند و ليكن از آنجا كه صاحب يك گوسفند سخن خود را طورى آورد كه رحمت و عطوفت داوود را برانگيخت، لذا به اين پاسخ مبادرت كرد كه اگر اين طور باشد كه تو مى‏گويى او به تو ستم كرده.

پس لامى كه بر سر جمله‏ ﴿لَقَدْ ظَلَمَكَ﴾ آمده لام قسم است، و سؤالى كه در آيه آمده و فرموده: «بسؤال» - به طورى كه گفته‏اند - متضمن معناى اضافه است، و به همين جهت با كلمه «الى» به مفعول دوم متعدى شده، پس معنا چنين مى‏شود: سوگند مى‏خورم كه او به تو ظلم كرده كه سؤال كرده اضافه كنى ميش خود را بر ميش‏هايش.

﴿وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ وَ قَلِيلٌ مَا هُمْ﴾ اين قسمت تتمه كلام داوود علیه السلام است كه با آن، گفتار اول خود را روشن مى‏كند. و كلمه «خلطاء» به معناى شريكها است كه مال خود را با هم خلط مى‏كنند.

﴿وَ ظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعاً وَ أَنَابَ﴾.

يعنى داوود بدانست كه ما او را با اين واقعه بيازموديم، چون كلمه «فتنه» به معناى امتحان است و كلمه «ظن» هم در خصوص اين آيه به معناى علم است.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «ظن» به همان معناى معروف است كه در فارسى به معناى پندار است و پندار غير از علم است.

و مؤيد گفتار ما كه گفتيم «ظن» در اين مورد به معناى يقين و علم مى‏باشد اين است كه: استغفار و توبه داوود مطلق آمده، و اگر كلمه مذكور به معناى معروفش مى‏بود، بايد استغفار و توبه مقيد به آن صورت مى‏شد كه «ظن» با واقع مطابق درآيد، يعنى واقعه مذكور به راستى فتنه بوده باشد، و چون اين دو لفظ مطلق آمده، پس ظن به معناى علم خواهد بود.

كلمه «خر» - به طورى كه‏ راغب گفته - به معناى افتادن و سقوطى است كه صداى خرير از آن شنيده شود، و «خرير» به معناى صداى آب، باد، و امثال آن است كه از بالا به پايين ريخته شود. و كلمه «ركوع» - بنا به گفته راغب - به معناى مطلق انحنا و خم شدن است.

و كلمه «انابه» به معناى رجوع است. و انابه به سوى خدا - به گفته راغب - به معناى بازگشت به سوى اوست به توبه و اخلاص عمل و اين كلمه از ماده «نوب» است كه به معناى برگشتن پى در پى است.

ظلمسؤال نعجهفتنهاستغفاررکوعانابهحکم به ظلم سائل نعجه.قضاوت تقدیری بدون استماع طرف مقابل.ظن داوود که فتنه و امتحان بوده.استغفار و انابه و رکوع.طلب آمرزش پس از خطا در طریق قضاوت.انابه با توبه و اخلاص عمل.

بيان اينكه مراجعه كنندگان نزد داوود ملائكه بوده‏اند و داستان مرافعه تمثل بوده و حكم ناصواب در عالم غير واقعى گناه محسوب نمى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: داوود علیه السلام بدانست كه اين واقعه امتحانى بوده كه ما وى را با آن بيازموديم و فهميد كه در طريقه قضاوت خطا رفته. پس، از پروردگار خود طلب آمرزش كرد از آنچه از او سرزده و بى‏درنگ به حالت ركوع درآمد و توبه كرد.

اكثر مفسرين‏ به تبع روايات بر اين اعتقادند كه اين قوم كه به مخاصمه بر داوود وارد شدند، ملائكه خدا بودند، و خدا آنان را به سوى وى فرستاد تا امتحانش كند - كه به زودى روايات آن از نظر خواننده خواهد گذشت و به وضع آن‌ها آگاهى خواهد يافت -. ليكن خصوصيات اين داستان دلالت مى‏كند بر اينكه اين واقعه يك واقعه طبيعى، هر چند به صورت ملائكه نبوده، چون اگر طبيعى بود بايد آن اشخاص كه يا انسان بوده‏اند و يا ملك، از راه طبيعى بر داوود وارد مى‏شدند، نه از ديوار. و نيز با اطلاع وارد مى‏شدند، نه به طورى كه او را دچار فزع كنند. و ديگر اينكه اگر امرى عادى بود، داوود از كجا فهميد كه جريان صحنه‏اى بوده براى امتحان وى. و نيز از جمله ﴿فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لاَ تَتَّبِعِ اَلْهَوىَ﴾ بر مى‏آيد كه خداى تعالى او را با اين صحنه بيازموده تا راه داورى را به او ياد بدهد و او را در

خلافت و حكمرانى در بين مردم استاد سازد. همه اين‌ها تاييد مى‏كنند اين احتمال را كه مراجعه كنندگان به وى ملائكه بوده‏اند كه به صورت مردانى از جنس بشر ممثل شده بودند.

در نتيجه اين احتمال قوى به نظر مى‏رسد كه واقعه مذكور چيزى بيش از يك تمثل نظير رؤيا نبوده كه در آن حالت افرادى را ديده كه از ديوار محراب بالا آمدند، و به ناگهان بر او وارد شدند يكى گفته است: من يك ميش دارم و اين ديگرى نود و نه ميش دارد، تازه مى‏خواهد يك ميش مرا هم از من بگيرد. و در آن حالت به صاحب يك ميش گفته: رفيق تو به تو ظلم مى‏كند. . .

پس سخن داوود علیه السلام - به فرضى كه حكم رسمى و قطعى او بوده باشد - در حقيقت حكمى است در ظرف تمثل همچنان كه اگر اين صحنه را در خواب ديده بود، و در آن عالم حكمى بر خلاف كرده بود گناه شمرده نمى‏شد، و حكم در عالم تمثل گناه و خلاف نيست، چون عالم تمثل مانند عالم خواب عالم تكليف نيست، و تكليف ظرفش تنها در عالم مشهود و بيدارى است، كه عالم ماده است. و در عالم مشهود و واقع نه كسى به داوود علیه السلام مراجعه كرد و نه ميشى در كار بود و نه ميشهايى، پس خطاى داوود علیه السلام خطاى در عالم تمثل بوده، كه گفتيم در آنجا تكليف نيست، همچنان كه در باره خطا و عصيان آدم هم گفتيم كه عصيان در بهشت بوده، چون در بهشت از درخت خورد كه هنوز به زمين هبوط نكرده بود و هنوز شريعتى و دينى نيامده بود.

خواهى گفت: پس استغفار و توبه چه معنا دارد؟ مى‏گوييم: استغفار و توبه آن عالم هم مانند خطاى در آن عالم و در خور آن است، مانند استغفار و توبه آدم از آنچه كه از او سر زد. همه اين حرفها را بدان جهت زديم، كه خواننده متوجه باشد كه ساحت مقدس داوود علیه السلام منزه از نافرمانى خداست، چون خود خداى تعالى آن جناب را خليفه خود خوانده، همان طور كه به خلافت آدم علیه السلام در كلام خود تصريح نموده - كه توضيح بيشتر اين مطلب در داستان آدم در جلد اول اين كتاب گذشت.

و اما بنابراين كه بعضى از مفسرين گفته‏اند كه دو طرف دعوا كه بر داوود علیه السلام وارد شدند از جنس بشر بوده‏اند، و داستان به همان ظاهرش حمل مى‏شود. ناگزير بايد براى جمله‏ ﴿لَقَدْ ظَلَمَكَ﴾ چاره‏اى انديشيد، و چاره‏اش اين است كه حكم داوود علیه السلام فرضى و تقديرى است، و معنايش اين است كه: اگر واقع داستان همين باشد كه تو گفتى رفيق تو به تو ظلم كرده، مگر آنكه دليلى قاطع بياورد كه يك ميش هم مال اوست.

دليل بر اينكه بايد كلام داوود علیه السلام را فرضى گرفت، اين است كه عقل و نقل حكم مى‏كنند بر اينكه انبياء علیه السلام به عصمت خدايى معصوم از گناه و خطا هستند. چه گناه بزرگ و چه كوچك. علاوه بر اين، خداى سبحان در خصوص داوود علیه السلام قبلا تصريح كرده بود به اينكه حكمت و فصل خطابش داده و چنين مقامى با خطاى در حكم نمى‏سازد.

﴿وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفىَ وَ حُسْنَ مَآبٍ﴾

كلمه «زلفى» و «زلفه» به معناى مقام و منزلت است. و كلمه «ماب» به معناى مرجع است و كلمه «زلفى» و «ماب» را نكره يعنى بدون الف و لام آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت كند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

ملائکهتمثلامتحانعصمتقضاوتزلفیمآبمراجعه خصم امتحان الهی بوده.مغفرت پس از استغفار.خطا در طریق قضاوت نه گناه کبیره.لزوم حکم به حق میان مردم.زلفی و حسن مآب نزد خدا.

مقصود از اينكه خداوند داوود عليه السلام را خليفه در زمين قرار داد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ. . . ﴾

ظاهرا در اين كلام، كلمه «قلنا» در تقدير است، و تقدير آن «فغفرنا له و قلنا يا داود. . . » است.

و ظاهر كلمه «خلافت» اين است كه: مراد از آن خلافت خدايى است، و در نتيجه با خلافتى كه در آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ آمده منطبق است، و يكى از شؤون خلافت اين است كه: صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد، و آينده صفات او باشد. كار او را بكند. پس در نتيجه خليفه خدا در زمين بايد متخلق به اخلاق خدا باشد، و آنچه خدا اراده مى‏كند او اراده كند، و آنچه خدا حكم مى‏كند او همان را حكم كند و چون خدا همواره به حق حكم مى‏كند ﴿وَ اَللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ﴾ او نيز جز به حق حكم نكند و جز راه خدا راهى نرود، و از آن راه تجاوز و تعدى نكند.

و به همين جهت است كه مى‏بينيم در آيه مورد بحث با آوردن «فا» بر سر جمله ﴿فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ﴾ حكم به حق كردن را نتيجه و فرع آن خلافت قرار داده، و اين خود مؤيد آن است كه مراد از «جعل خلافت» اين نيست كه شانيت و مقام خلافت به او داده باشد، بلكه مراد اين است كه شانيتى را كه به حكم آيه‏ ﴿وَ آتَيْنَاهُ اَلْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطَابِ﴾ قبلا به او داده بود، به فعليت برساند، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «خلافت» جانشينى براى انبياى قبل است، و

اگر جمله‏ ﴿فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ﴾ را متفرع بر اين خلافت كرده بدان جهت است كه خلافت نعمت عظيمى است كه بايد شكرگزارى شود، و شكر آن، عدالت در بين مردم است، و يا به اين جهت است كه حكومت در بين مردم چه به حق و چه به ناحق از آثار خلافت و سلطنت است، و تقييد آن به كلمه «حق» براى اين است كه سداد و موفقيت او در آن بوده صحيح نيست و بدون دليل در لفظ آيه تصرف كردن است.

خلیفهارضحکم به حقمستخلفاخلاق الهیخلافت الهی داوود در زمین.حکم به حق فرع خلافت.خلیفه نشان‌دهنده صفات مستخلف.عدم تجاوز از راه خدا.

عصمت باعث سلب اختيار نيست و توجه خطاب‏ ﴿لاَ تَتَّبِعِ اَلْهَوىَ﴾ به داوود عليه السلام بلا اشكال است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تَتَّبِعِ اَلْهَوىَ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ عطف اين جمله به جمله ما قبل و مقابل آن قرار گرفتن، اين معنا را به آيه مى‏دهد كه، «در داورى در بين مردم پيروى هواى نفس مكن كه از حق گمراهت كند، حقى كه همان راه خداست» و در نتيجه مى‏فهماند كه سبيل خدا حق است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند در اينكه داوود علیه السلام را امر كرد به اينكه به حق حكم كند و نهى فرمود از پيروى هواى نفس، تنبيهى است براى ديگران يعنى هر كسى كه سرپرست امور مردم مى‏شود، بايد در بين آنان به حق حكم نموده و از پيروى باطل بر حذر باشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتى كه داشته هرگز جز به حق حكم ننموده، و پيروى از باطل نمى‏كرده.

ولى اين اشكال بر او وارد است كه صرف اينكه خطاب متوجه به او، براى تنبيه ديگران است، دليل نمى‏شود بر اينكه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت باعث سلب اختيار نمى‏گردد، و گر نه بايد معصومين هيچ فضيلتى بر ديگران نداشته باشند، و فضائل آنان چون بوى خوش گلهاى خوشبو باشد بلكه با داشتن عصمت باز اختيارشان به جاى خود باقى است، و ما دام كه اختيار باقى است تكليف صحيح است، بلكه واجب است، همان طور كه نسبت به ديگران صحيح است چون اگر تكليف متوجه آنان نشود، نسبت به ايشان ديگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصيت متمايز نمى‏شود، و همين خود باعث مى‏شود عصمت لغو گردد، چون وقتى مى‏گوييم داوود علیه السلام معصوم است، معنايش اين است كه آن جناب گناه نمى‏كند، و گفتيم كه گناه فرع تكليف است.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ اَلْحِسَابِ﴾ اين جمله نهى از پيروى هواى نفس را تعليل مى‏كند به اينكه اين كار باعث مى‏شود انسان از روز حساب غافل شود و فراموشى روز قيامت هم عذاب شديد دارد و منظور از فراموش كردن آن

بى‏اعتنايى به امر آن است.

در اين آيه شريفه دلالتى است بر اينكه هيچ ضلالتى از سبيل خدا، و يا به عبارت ديگر هيچ معصيتى از معاصى منفك از نسيان روز حساب نيست.

هویسبیل اللهعصمتاختیارحکم حقنهی از پیروی هوا در داوری.هوی گمراه از سبیل الله.سبیل الله همان حق.امر به حکم حق برای سرپرستان.

احتجاج بر مساله معاد با بيان اينكه خلق سماء و ارض باطل نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً. . . ﴾

بعد از آنكه كلام به ياد روز حساب منتهى شد، عنان كلام را به سوى همين مساله برگردانيد تا آن را روشن سازد، لذا بر اصل ثبوت آن به دو حجت احتجاج نمود يكى احتجاجى است كه سياق آيه مورد بحث آن را مى‏رساند، و اين احتجاج از طريق غايات است، چون اگر امر خلقت آسمآن‌ها و زمين و آنچه بين آن دو است - با اينكه امورى است مخلوق و مؤجل، يكى پس از ديگرى موجود مى‏شوند، و فانى مى‏گردند - به سوى غايتى باقى و ثابت و غير مؤجل منتهى نشود، امرى باطل خواهد بود، و باطل به معنى هر چيزى كه غايت نداشته باشد، محال است تحقق پيدا كند و در خارج موجود شود، علاوه بر اين صدور چنين خلقتى از خالق حكيم محال است، و در حكيم بودن خالق هم هيچ حرفى نيست.

و بسيار مى‏شود كه كلمه «باطل» به بازى اطلاق مى‏گردد، و اگر در آيه مورد بحث هم مراد اين معنا باشد، معناى آن چنين مى‏شود: «ما آسمآن‌ها و زمين و آنچه بين آن دو است به بازى نيافريديم و جز به حق خلق نكرديم»، و اين همان معنايى است كه آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ﴾ آن را افاده مى‏كند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «آيه مورد بحث از نظر معنا عطف است بر ما قبلش، و گويا فرموده: پيروى هوا مكن، چون اين پيروى سبب گمراهيت مى‏شود. و نيز به خاطر اينكه خدا عالم را براى باطل كه پيروى هوى مصداقى از آن است، نيافريده، بلكه براى توحيد و پيروى شرع خلق كرده است».

ليكن اين تفسير درست نيست، براى اينكه آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ با اين معنا سازگار نيست.

﴿ذَلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ اَلنَّارِ﴾ - يعنى اينكه خدا عالم را به باطل و بدون غايت خلق كرده باشد و روز حسابى كه در آن نتيجه امور معلوم مى‏شود، در كار نباشد، پندار و ظن كسانى است كه كافر شدند پس واى به حال ايشان از عذاب آتش.

باطلخلقتسما و ارضغایتمعادحکیمخلقت سماء و ارض نه باطل.غایت باقی دلیل معاد.خلقت به حق نه بازی.صدور باطل از خالق حکیم محال.احتجاج از طریق غایات بر معاد.مخلوقات مؤجل و فانی.غایت باقی و ثابت.

احتجاج ديگرى بر معاد با بيان اينكه خداوند «متقين» و «فجار» را در يك رديف قرار نمى‏دهد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾

اين آيه حجت دومى را بيان مى‏كند كه بر مساله معاد اقامه كرده، و تقريرش اين است كه: بالضروره و بى‏ترديد انسان هم مانند ساير انواع موجودات كمالى دارد و كمال انسان عبارت است از اينكه در دو طرف علم و عمل از مرحله قوه و استعداد درآمده به مرحله فعليت برسد، يعنى به عقايد حق معتقد گشته و اعمال صالح انجام دهد، كه فطرت خود او اگر سالم مانده باشد اين عقايد حق و اعمال صالح را تشخيص مى‏دهد، و عبارت مى‏داند از ايمان به حق و عمل‏هايى كه مجتمع انسانى را در زمين صالح مى‏سازد.

پس تنها كسانى كه ايمان آورده و به صالحات عمل كردند، و خلاصه مردم با تقوى، انسآن‌هاى كامل هستند، و اما مفسدان در زمين يعنى آن‌ها كه عقايد فاسد و اعمال فاسد دارند و نام «فجار» معرف آنان است، افرادى هستند كه در واقع در انسانيتشان نقص دارند، و مقتضاى آن كمال و اين نقص اين است كه در مقابل كمال حياتى سعيد و عيشى طيب باشد و در ازاى آن نقص، حياتى شقى، و عيشى نكبت‏بار باشد.

و معلوم است كه زندگى دنيا كه هم آن طايفه و هم اين طايفه از آن استفاده مى‏كنند، در تحت سيطره اسباب و عوامل مادى اداره مى‏شود، كه تاثير آن اسباب و عوامل در مورد انسان كامل و ناقص، مؤمن و كافر يكسان است زهرش هر دو را مى‏كشد، آتشش هر دو را مى‏سوزاند، آفتابش به هر دو مى‏تابد، در نتيجه هر كس عمل خود را نيكو و آن طور كه بايد انجام دهد، و اسباب مادى هم با عمل او موافقت داشته باشد قهرا زندگى مطلوبى خواهد داشت، و هر كس بر خلاف اين باشد، زندگى تنگ و ناراحتى خواهد داشت.

و بنابراين اگر زندگى منحصر در همين زندگى دنيا باشد، كه گفتيم نسبتش به هر دو طايفه يكسان است، و ديگر حيات آخرت با زندگى مختص به هر يك از اين دو طايفه و مناسب با حال او نبوده باشد، با عنايتى كه خداى تعالى نسبت به رساندن هر حقى به صاحب حقش دارد، منافات دارد، و با عنايتى كه آن ذات اقدس به دادن مقتضاى هر چيز به مقتضى‏اش دارد نمى‏سازد.

و اگر بخواهى مى‏توانى از بيان قبلى كه حجتى است برهانى صرفنظر نموده، حجتى جدلى اقامه كنى، و بگويى: يكسان معامله كردن با هر دو طايفه، و لغو كردن آنچه صلاح اين و فساد آن اقتضا دارد، خلاف عدالت خداست.

و اين آيه شريفه - به طورى كه ملاحظه مى‏كنى - نمى‏خواهد بفرمايد: مؤمن و كافر

يكسان نيستند، بلكه مى‏خواهد مقابله بين كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح كرده‏اند، با كسانى كه اينطور نيستند بيان كند، حال چه اينكه ايمان نداشته باشند، و يا ايمان داشته و عمل صالح نداشته باشند، و به همين جهت دوباره مقابله را بين متقيان و فجار قرار داد.

﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾

يعنى اين قرآن كتابى است كه از جمله اوصافش اين و اين است، و اگر در اين آيه او را به «انزال» توصيف كرد، كه به نازل شدن به يك دفعه اشعار دارد، نه به «تنزيل» كه به نازل شدن تدريجى دلالت دارد، براى اين است كه تدبر و تذكر مناسبت دارد كه قرآن كريم به طور مجموع اعتبار شود، نه تكه تكه و جدا جدا.

و مقابله بين جمله «ليدبروا» با جمله‏ ﴿وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾ اين معنا را مى‏فهماند كه مراد از ضمير جمع، عموم مردم است.

و معناى آيه اين است كه: اين قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو نازل كرديم، كتابى است كه خيرات و بركات بسيار براى عوام و خواص مردم دارد، تا مردم در آن تدبر نموده به همين وسيله هدايت شوند، و يا آنكه حجت بر آنان تمام شود، و نيز براى اينكه صاحبان خرد از راه استحضار حجت‏هاى آن و تلقى بياناتش متذكر گشته و به سوى حق هدايت شوند.

مؤمنصالحاتمفسدمتقیفجارمعادتدبراولوا الالبابمؤمنان عامل صالحات کامل انسانیت.اعمال صالح کمال انسان.متقین مقابل فجار.مفسدان فی الارض.فجار ناقص در انسانیت.عدم تساوی متقی و فاجر دلیل معاد.قرآن کتاب مبارک برای تدبر.اولوا الالباب و تذکر.تدبر آیات برای هدایت یا اتمام حجت.فطرت سالم تشخیص حق و صالح.

بحث روايتى [داستان مراجعه دو طائفه متخاصم نزد داوود عليه السلام و. . . ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور به طريقى از انس و از مجاهد و سدى و به چند طريق ديگر از ابن عباس، داستان مراجعه كردن دو طايفه متخاصم به داوود علیه السلام را با اختلافى كه در آن روايات هست نقل كرده است‏.

و نظير آن را قمى در تفسير خود آورده‏. و نيز در عرائس و كتبى ديگر نقل شده، و صاحب مجمع البيان آن را خلاصه كرده كه اينك از نظر خواننده مى‏گذرد:

داوود علیه السلام بسيار نماز مى‏خواند، روزى عرضه داشت: بارالها ابراهيم را بر

من برترى دادى و او را خليل خود كردى، موسى را برترى دادى و او را كليم خود ساختى. خداى تعالى وحى فرستاد كه اى داوود ما آنان را امتحان كرديم، به امتحاناتى كه تا كنون از تو چنان امتحانى نكرده‏ايم، اگر تو هم بخواهى امتيازى كسب كنى بايد به تحمل امتحان تن دردهى. عرضه داشت: مرا هم امتحان كن.

پس روزى در حينى كه در محرابش قرار داشت، كبوترى به محرابش افتاد، داوود خواست آن را بگيرد، كبوتر پرواز كرد و بر دريچه محراب نشست. داوود بدانجا رفت تا آن را بگيرد. ناگهان از آنجا نگاهش به همسر «اوريا» فرزند «حيان» افتاد كه مشغول غسل بود. داوود عاشق او شد، و تصميم گرفت با او ازدواج كند. به همين منظور اوريا را به بعضى از جنگها روانه كرد، و به او دستور داد كه همواره بايد پيشاپيش تابوت باشى - و تابوت عبارت است از آن صندوقى كه سكينت در آن بوده - اوريا به دستور داوود عمل كرد و كشته شد.

بعد از آنكه عده آن زن سرآمد، داوود با وى ازدواج كرد، و از او داراى فرزندى به نام سليمان شد. روزى در بينى كه او در محراب خود مشغول عبادت بود، دو مرد بر او وارد شدند، داوود وحشت كرد. گفتند مترس ما دو نفر متخاصم هستيم كه يكى به ديگرى ستم كرده - تا آنجا كه مى‏فرمايد - و ايشان اندكند.

پس يكى از آن دو به ديگرى نگاه كرد و خنديد، داوود فهميد كه اين دو متخاصم دو فرشته‏اند كه خدا آنان را نزد وى روانه كرده، تا به صورت دو متخاصم مخاصمه راه بيندازند و او را به خطاى خود متوجه سازند پس داوود علیه السلام توبه كرد و آن قدر گريست كه از اشك چشم او گندمى آب خورد و روييد.

آن‌گاه صاحب مجمع البيان مى‏گويد - و چه خوب هم مى‏گويد - داستان عاشق شدن داوود سخنى است كه هيچ ترديدى در فساد و بطلان آن نيست، براى اينكه اين نه تنها با عصمت انبيا سازش ندارد، بلكه حتى با عدالت نيز منافات دارد، چطور ممكن است انبيا كه امينان خدا بر وحى او و سفرايى هستند بين او و بندگانش، متصف به صفتى باشند كه اگر يك انسان معمولى متصف بدان باشد، ديگر شهادتش پذيرفته نمى‏شود و حالتى داشته باشند كه به خاطر آن حالت، مردم از شنيدن سخنان ايشان و پذيرفتن آن متنفر باشند؟!.

مؤلف: اين داستان كه در روايات مذكور آمده از تورات گرفته شده، چيزى كه هست نقل تورات از اين هم شنيع‏تر و رسواتر است، معلوم مى‏شود آن‌هايى كه داستان مزبور را در

روايات اسلامى داخل كرده‏اند، تا اندازه‏اى نقل تورات را - كه هم اكنون خواهيد ديد - تعديل كرده‏اند.

اينك خلاصه آنچه در تورات، اصحاح يازدهم و دوازدهم، از سموئيل دوم آمده: شبانگاه بود كه داوود از تخت خود برخاست، و بر بالاى بام كاخ به قدم زدن پرداخت، از آنجا نگاهش به زنى افتاد كه داشت حمام مى‏كرد، و تن خود را مى‏شست، و زنى بسيار زيبا و خوش منظر بود.

پس كسى را فرستاد تا تحقيق حال او كند. به او گفتند: او «بتشبع» همسر «اورياى حثى» است، پس داوود رسولانى فرستاد تا زن را گرفته نزدش آوردند، و داوود با او هم بستر شد، در حالى كه زن از خون حيض پاك شده بود، پس زن به خانه خود برگشت، و از داوود حامله شده، به داوود خبر داد كه من حامله شده‏ام.

از سوى ديگر اوريا در آن ايام در لشكر داوود كار مى‏كرد و آن لشكر در كار جنگ با «بنى عمون» بودند، داوود نامه‏اى به «يوآب» امير لشكر خود فرستاد، و نوشت كه اوريا را نزد من روانه كن، اوريا به نزد داوود آمد، و چند روزى نزد وى ماند، داوود نامه‏اى ديگر به يوآب نوشته، به وسيله اوريا روانه ساخت و در آن نامه نوشت: اوريا را ماموريت‏هاى خطرناك بدهيد و او را تنها بگذاريد، تا كشته شود. يوآب نيز همين كار را كرد. و اوريا كشته شد و خبر كشته شدنش به داوود رسيد.

پس همين كه همسر اوريا از كشته شدن شوهرش خبردار شد، مدتى در عزاى او ماتم گرفت، و چون مدت عزادارى و نوحه‏سرايى تمام شد، داوود نزد او فرستاده و او را ضميمه اهل بيت خود كرد. و خلاصه همسر داوود شد، و براى او فرزندى آورد، و اما عملى كه داوود كرد در نظر رب عمل قبيحى بود.

لذا رب، «ناثان» پيغمبر را نزد داوود فرستاد. او هم آمد و به او گفت در يك شهر دو نفر مرد زندگى مى‏كردند يكى فقير و آن ديگرى توانگر، مرد توانگر گاو و گوسفند بسيار زياد داشت و مرد فقير به جز يك ميش كوچك نداشت، كه آن را به زحمت بزرگ كرده بود در اين بين ميهمانى براى مرد توانگر رسيد او از اينكه از گوسفند و گاو خود يكى را ذبح نموده از ميهمان پذيرايى كند دريغ ورزيد، و يك ميش مرد فقير را ذبح كرده براى ميهمان خود طعامى تهيه كرد.

داوود از شنيدن اين رفتار سخت در خشم شد، و به ناثان گفت: رب كه زنده است، چه باك از اينكه آن مرد طمع‏كار كشته شود، بايد اين كار را بكنيد، و به جاى يك ميش

چهار ميش از گوسفندان او براى مرد فقير بگيريد، براى اينكه بر آن مرد فقير رحم نكرده و چنين معامله‏اى با او كرده.

ناثان به داوود گفت: اتفاقا آن مرد خود شما هستيد، و خدا تو را عتاب مى‏كند و مى‏فرمايد: بلاء و شرى بر خآن‌هات مسلط مى‏كنم و در پيش رويت همسرانت را مى‏گيرم، و آنان را به خويشاوندانت مى‏دهم، تا در حضور بنى اسرائيل و آفتاب با آنان هم بستر شوند، و اين را به كيفر آن رفتارى مى‏كنم كه تو با اوريا و همسرش كردى.

داوود به ناثان گفت: من از پيشگاه رب عذر اين خطا را مى‏خواهم. ناثان گفت: خدا هم اين خطاى تو را از تو برداشت و ناديده گرفت و تو به كيفر آن نمى‏ميرى، و ليكن از آنجا كه تو با اين رفتارت دشمنانى براى رب درست كردى كه همه زبان به شماتت رب مى‏گشايند، فرزندى كه همسر اوريا برايت زاييده خواهد مرد. پس خدا آن فرزند را مريض كرد و پس از هفت روز قبض روحش فرمود، و بعد از آن همسر اوريا سليمان را براى داوود زاييد.

و در كتاب عيون است كه - در باب مجلس رضا علیه السلام نزد مامون و مباحثه‏اش با ارباب ملل و مقالات - امام رضا علیه السلام به ابن جهم فرمود: بگو ببينم پدران شما در باره داوود چه گفته‏اند؟ ابن جهم عرضه داشت: مى‏گويند او در محرابش مشغول نماز بود كه ابليس به صورت مرغى در برابرش ممثل شد، مرغى كه زيباتر از آن تصور نداشت. پس داوود نماز خود را شكست و برخاست تا آن مرغ را بگيرد. مرغ پريد و داوود آن را دنبال كرد، مرغ بالاى بام رفت، داوود هم به دنبالش به بام رفت، مرغ به داخل خانه اوريا فرزند حيان شد، داوود به دنبالش رفت، و ناگهان زنى زيبا ديد كه مشغول آب تنى است.

داوود عاشق زن شد، و اتفاقا همسر او يعنى اوريا را قبلا به ماموريت جنگى روانه كرده بود، پس به امير لشكر خود نوشت كه اوريا را پيشاپيش تابوت قرار بده، و او هم چنين كرد، اما به جاى اينكه كشته شود، بر مشركين غلبه كرد. و داوود از شنيدن قصه ناراحت شد، دوباره به امير لشكرش نوشت او را همچنان جلو تابوت قرار بده! امير چنان كرد و اوريا كشته شد، و داوود با همسر وى ازدواج كرد.

راوى مى‏گويد: حضرت رضا علیه السلام دست به پيشانى خود زد و فرمود ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ آيا به يكى از انبياى خدا نسبت مى‏دهيد كه نماز را سبك شمرده و آن را شكست، و به دنبال مرغ به خانه مردم درآمده، و به زن مردم نگاه كرده و عاشق شده، و شوهر

او را متعمدا كشته است؟

ابن جهم پرسيد: يا بن رسول الله پس گناه داوود در داستان دو متخاصم چه بود؟ فرمود واى بر تو خطاى داوود از اين قرار بود كه او در دل خود گمان كرد كه خدا هيچ خلقى داناتر از او نيافريده، خداى تعالى براى تربيت او، و دور نگه داشتن او از عجب دو فرشته نزد وى فرستاد تا از ديوار محرابش بالا روند، يكى گفت ما دو خصم هستيم، كه يكى به ديگرى ستم كرده، تو بين ما به حق داورى كن و از راه حق منحرف مشو، و ما را به راه عدل رهنمون شو.

اين آقا برادر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم، به من مى‏گويد اين يك ميش خودت را در اختيار من بگذار و اين سخن را طورى مى‏گويد كه مرا زبون مى‏كند، داوود بدون اينكه از طرف مقابل بپرسد: تو چه مى‏گويى؟ و يا از مدعى مطالبه شاهد كند در قضاوت عجله كرد و عليه آن طرف و به نفع صاحب يك ميش حكم كرد، و گفت: او كه از تو مى‏خواهد يك ميشت را هم در اختيارش بگذارى به تو ظلم كرده. خطاى داوود در همين بوده كه از رسم داورى تجاوز كرده، نه آنكه شما مى‏گوييد، مگر نشنيده‏اى كه خداى عز و جل مى‏فرمايد: ﴿يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ. . . ﴾.

ابن جهم عرضه داشت: يا بن رسول الله پس داستان داوود با اوريا چه بوده؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: در عصر داوود حكم چنين بود كه اگر زنى شوهرش مى‏مرد و يا كشته مى‏شد، ديگر حق نداشت شوهرى ديگر اختيار كند، و اولين كسى كه خدا اين حكم را برايش برداشت و به او اجازه داد تا با زن شوهر مرده ازدواج كند، داوود علیه السلام بود كه با همسر اوريا بعد از كشته شدن او و گذشتن عده ازدواج كرد، و اين بر مردم آن روز گران آمد.

و در امالى صدوق به سند خود از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه به علقمه فرمود: انسان نمى‏تواند رضايت همه مردم را به دست آورد و نيز نمى‏تواند زبان آنان را كنترل كند همين مردم بودند كه به داوود علیه السلام نسبت دادند كه: مرغى را دنبال كرد تا جايى كه نگاهش به همسر اوريا افتاد و عاشق او شد و براى رسيدن به آن زن، اوريا را به جنگ فرستاد، آن هم در پيشاپيش تابوت قرارش داد تا كشته شود، و او بتواند با همسر وى ازدواج كند. . . .

اوریامحرابامتحانتهمتامام صادقمجمع البیاندرخواست امتحان توسط داوود در روایات.نسبت عشق به همسر اوریا و توطئه قتل.استغفار در پی داستان.رد نسبت‌های مخالف عصمت.

گفتارى در چند فصل پيرامون سرگذشت داوود علیه السلام

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

1 - سرگذشت داوود علیه السلام در قرآن: در قرآن كريم از داستآن‌هاى آن جناب به جز چند اشاره، چيزى نيامده، يك جا به سرگذشت جنگ او در لشكر طالوت اشاره كرده كه در آن جنگ، جالوت را به قتل رسانده و خداوند سلطنت را بعد از طالوت به او واگذار نموده و حكمتش داده و آنچه مى‏خواسته بدو آموخته است‏. در جاى ديگر به اين معنا اشاره فرموده كه او را خليفه خود كرد، تا در بين مردم حكم و داورى كند، و فصل الخطاب كه همان علم داورى بين مردم است به او آموخته‏. و در جاى ديگر به اين معنا اشاره فرموده كه خدا او و سلطنتش را تاييد نموده و كوه‏ها و مرغان را مسخر كرد تا با او تسبيح بگويند. و جايى ديگر به اين معنا اشاره كرده كه آهن را براى او نرم كرد تا با آن هر چه مى‏خواهد و مخصوصا زره درست كند.

2 - ذكر خير داوود علیه السلام در قرآن: خداى سبحان در چند مورد او را از انبيا شمرده و بر او و بر همه انبيا ثنا گفته، و نام او را بخصوص ذكر كرده و فرموده: ﴿وَ آتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً﴾ ما به داوود زبور داديم و نيز فرموده: «به او فضيلت و علم داديم» و نيز فرموده: «به او حكمت و فصل الخطاب داديم، و او را خليفه در زمين كرديم» و او را به اوصاف «اواب» و «دارنده زلفا و قرب در پيشگاه الهى» و «دارنده حسن ماب» ستوده‏.

3 - آنچه از آيات استفاده مى‏شود: دقت در آياتى كه متعرض داستان آمدن دو متخاصم نزد داوود علیه السلام است بيش از اين نمى‏رساند كه اين داستان صحنه‏اى بوده كه خداى تعالى براى آزمايش داوود در عالم تمثل به وى نشان داده تا او را به تربيت الهى تربيت كند و راه و رسم داورى عادلانه را به وى بياموزد، تا در نتيجه هيچ وقت مرتكب جور در حكم نگشته و از راه عدل منحرف نگردد.

اين آن معنايى است كه از آيات اين داستان فهميده مى‏شود، و اما زوايدى كه در غالب روايات هست، يعنى داستان اوريا و همسرش، مطالبى است كه ساحت مقدس انبيا از آن منزه است، كه در بيان آيات و بحث روايتى مربوط به آن محصل كلام گذشت.

داوودزبورجالوتطالوتزرهخلافتحکمتایتای زبور به داوود.حکمت و فصل الخطاب.سلطنت پس از طالوت.خلافت در زمین.داوود از انبیا.

سلیمان اواب: فتنه جسد و تسخیر باد آیات ۳۰–۴۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان داستان سلیمان را از حب خیر و فتنه کرسی تا تسخیر باد و شیاطین می‌خواند.

وَوَهَبْنَا لِدَاوُۥدَ سُلَيْمَٰنَ ۚ نِعْمَ ٱلْعَبْدُ ۖ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌ
و سليمان را به داوود بخشيديم. چه نيكو بنده‌اى. به راستى او توبه‌كار [و ستايشگر] بود.
إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِٱلْعَشِىِّ ٱلصَّٰفِنَٰتُ ٱلْجِيَادُ
هنگامى كه [طرف‌] غروب، اسبهاى اصيل را بر او عرضه كردند،
فَقَالَ إِنِّىٓ أَحْبَبْتُ حُبَّ ٱلْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّى حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِٱلْحِجَابِ
[سليمان‌] گفت: «واقعاً من دوستى اسبان را بر ياد پروردگارم ترجيح دادم تا [هنگام نماز گذشت و خورشيد] در پس حجاب ظلمت شد.»
رُدُّوهَا عَلَىَّ ۖ فَطَفِقَ مَسْحًۢا بِٱلسُّوقِ وَٱلْأَعْنَاقِ
[گفت: « اسبها] را نزد من باز آوريد.» پس شروع كرد به دست كشيدن بر ساقها و گردن آنها [و سرانجام وقف كردن آنها در راه خدا].
وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمَٰنَ وَأَلْقَيْنَا عَلَىٰ كُرْسِيِّهِۦ جَسَدًۭا ثُمَّ أَنَابَ
و قطعاً سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى بيفكنديم؛ پس به توبه باز آمد.
قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكًۭا لَّا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍۢ مِّنۢ بَعْدِىٓ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُ
گفت: «پروردگارا، مرا ببخش و مُلكى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد، در حقيقت، تويى كه خود بسيار بخشنده‌اى.»
فَسَخَّرْنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِۦ رُخَآءً حَيْثُ أَصَابَ
پس باد را در اختيار او قرار داديم كه هر جا تصميم مى‌گرفت، به فرمان او نرم، روان مى‌شد.
وَٱلشَّيَٰطِينَ كُلَّ بَنَّآءٍۢ وَغَوَّاصٍۢ
و شيطانها را [از] بنّا و غواص،
وَءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِى ٱلْأَصْفَادِ
تا [وحشيان‌] ديگر را كه جفت جفت با زنجيرها به هم بسته بودند [تحت فرمانش درآورديم‌].
هَٰذَا عَطَآؤُنَا فَٱمْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍۢ
[گفتيم:] «اين بخشش ماست، [آن را] بى‌شمار ببخش يا نگاه دار.»
وَإِنَّ لَهُۥ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَـَٔابٍۢ
و قطعاً براى او در پيشگاه ما تقرّب و فرجام نيكوست.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات راجع به دومين داستان از قصص بندگان «اواب» است كه خداى تعالى آن را براى پيغمبرش بيان نموده و دستورش مى‏دهد به اينكه صبر پيشه سازد و در هنگام سختى به ياد اين داستان بيفتد.

﴿وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾

يعنى ما به داوود فرزندى داديم به نام سليمان. بقيه الفاظ آيه از بيان قبلى ما روشن مى‏شود.

﴿إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ اَلصَّافِنَاتُ اَلْجِيَادُ﴾

كلمه «عشى» در مقابل «غداة» است، كه به معناى اول روز است و در نتيجه «عشى» به معناى آخر روز و بعد از ظهر است. و كلمه «صافنات» - به طورى كه در مجمع البيان گفته - جمع «صافنة» است، و «صافنة» آن اسبانى را مى‏گويند كه بر سه پاى خود ايستاده و يك دست را بلند مى‏كند تا نوك سمش روى زمين قرار گيرد. و - نيز بنا به گفته وى - كلمه «جياد» جمع «جواد» است كه «واو» آن در جمع به «ياء» قلب مى‏شود، و اصل «جياد» جواد - به كسره جيم - بوده، و معنايش تندرو است، گويا حيوان از دويدن بخل ـ

نمى‏ورزد.

سلیماناوابصبرداوودصبر پیامبراوابقصص بندگان

چند وجه در معناى سخن سليمان عليه السلام: ﴿إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي. . . ﴾ و توضيحى در باره علاقه آن جناب به اسب‏ها و باز ماندنش از عبادت خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ﴾

ضمير «قال - گفت» به سليمان برمى‏گردد، و مراد از «خير» - به طورى كه گفته‏اند - اسب است، چون عرب اسب را خير مى‏نامند، و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم روايت شده كه فرمود: تا قيامت خير را به پيشانى اسبها گره زده‏اند.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از كلمه «خير» مال بسيار است و در بسيارى از موارد در قرآن به اين معنا آمده، مانند آيه‏ ﴿إِنْ تَرَكَ خَيْراً﴾.

مفسرين‏ در تفسير جمله‏ ﴿أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَيْرِ﴾ گفته‏اند: كلمه «احببت» متضمن معناى ايثار است، و كلمه «عن» به معناى «على» است، و منظور سليمان علیه السلام اين است كه: من محبتى را كه به اسبان دارم ايثار و اختيار مى‏كنم بر ياد پروردگارم، كه عبارت است از نماز، در حالى كه آن را نيز دوست مى‏دارم، و يا معنايش اين است كه: من اسبان را دوست مى‏دارم دوستى‏اى كه در مقابل ياد پروردگارم نمى‏توانم از آن چشم بپوشم، در نتيجه وقتى اسبان را بر من عرضه مى‏دارند از نمازم غافل مى‏شوم تا خورشيد غروب مى‏كند.

﴿حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ﴾ ضمير در «توارت» - به طورى كه‏ گفته‏اند - به كلمه «شمس» برمى‏گردد، با اينكه قبلا نامش نيامده بود، ولى از كلمه «عشى» كه در آيه قبلى بود استفاده مى‏شود. و مراد از توارى خورشيد غروب كردن و پنهان شدن در پشت پرده افق است، مؤيد اينكه ضمير به خورشيد برمى‏گردد كلمه «عشى» در آيه قبلى است، چون اگر مقصود توارى خورشيد نبود، ذكر كلمه «عشى» در آن آيه بدون غرض مى‏شد و غرضى كه هر خواننده آن را بفهمد براى آن باقى نمى‏ماند.

پس حاصل معناى آيه اين است كه من آن قدر به اسب علاقه يافتم، كه وقتى اسبان را بر من عرضه كردند، نماز از يادم رفت تا وقتش فوت شد، و خورشيد غروب كرد. البته بايد دانست كه علاقه سليمان علیه السلام به اسبان براى خدا بوده، و علاقه به خدا او را علاقه‏مند به اسبان مى‏كرد، چون مى‏خواست آن‌ها را براى جهاد در راه خدا تربيت كند، پس رفتنش و حضورش براى عرضه اسبان به وى، خود عبادت بوده است. پس در حقيقت عبادتى او را از

عبادتى ديگر بازداشته، چيزى كه هست نماز در نظر وى مهم‏تر از آن عبادت ديگر بوده است.

بعضى ديگر از مفسرين گفته‏اند: ضمير در «توارت» به كلمه «خيل» برمى‏گردد و معنايش اين است كه: سليمان از شدت علاقه‏اى كه به اسبان داشت، بعد از سان ديدن از آن‌ها، همچنان به آن‌ها نظر مى‏كرد، تا آنكه اسبان در پشت پرده بعد و دورى ناپديد شدند. ولى در سابق گفتيم كه: كلمه «عشى» در آيه قبلى، مؤيد احتمال اول است، و هيچ دليلى هم نه در لفظ آيه و نه در روايات بر گفتار اين مفسر نيست.

﴿رُدُّوهَا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنَاقِ﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ضمير در «ردوها» به كلمه «شمس» برمى‏گردد، و سليمان علیه السلام در اين جمله به ملائكه امر مى‏كند كه: آفتاب را برگردانند، تا او نماز خود را در وقتش بخواند. و منظور از جمله‏ ﴿فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنَاقِ﴾ اين است: سليمان شروع كرد پاها و گردن خود را دست كشيدن و به اصحاب خود نيز دستور داد اين كار را بكنند، و اين در حقيقت وضوى ايشان بوده. آن‌گاه او و اصحابش نماز خواندند. و اين معنا در بعضى از روايات ائمه اهل بيت علیه السلام هم آمده.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: ضمير به كلمه «خيل» برمى‏گردد، و معنايش اين است كه: سليمان دستور داد تا اسبان را دوباره برگردانند، و چون برگرداندند، شروع كرد به ساق و گردنهاى آن‌ها دست كشيدن و آن‌ها را در راه خدا سبيل كردن. و اين عمل را بدان جهت كرد، تا كفاره سرگرمى به اسبان و غفلت از نماز باشد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ضمير به كلمه «خيل» برمى‏گردد، ولى مراد از دست كشيدن به ساقها و گردنهاى آن‌ها، زدن آن‌ها با شمشير و بريدن دست و گردن آن‌هاست، چون كلمه «مسح» به معناى بريدن نيز مى‏آيد. بنابراين سليمان علیه السلام از اينكه اسبان، او را از عبادت خدا بازداشته‏اند خشمناك شده، و دستور داده آن‌ها را برگردانند، و آن‌گاه ساق و گردن همه را با شمشير زده و همه را كشته است.

ولى اين تفسير صحيح نيست، چون چنين عملى از انبيا سرنمى‏زند، و ساحت آنان منزه از مثل آن است. هر بيننده و شنونده‏اى مى‏پرسد كه: اسب بيچاره چه گناهى دارد كه با شمشير به جان او بيفتى، و قطعه و قطعه‏اش كنى، علاوه بر اين، اين عمل اتلاف مال محترم است.

و اما اينكه: بعضى‏ از مفسرين به روايت ابى بن كعب استدلال كرده‏اند بر صحت اين تفسير، و در آخر اضافه كرده‏اند كه: سليمان علیه السلام اسبان را در راه خدا قربانى كرده، و لا بد قربانى اسب هم در شريعت او جايز بوده، به هيچ وجه صحيح نيست، براى اينكه در روايت ابى، اصلا سخنى از قربانى كردن اسب به ميان نيامد.

علاوه بر اين - همان طور كه گفتيم - سليمان علیه السلام از عبادت غافل و مشغول به لهو و هوى نشده، بلكه عبادتى ديگر آن را مشغول كرده. پس از بين همه وجوه همان وجه اول قابل اعتماد است، البته اگر لفظ آيه با آن مساعد باشد، و گر نه وجه دوم از همه بهتر است.

حب الخیرذکرصافناتسلیمانذکر ربحب الخیراولویت ذکر

جسدى كه بر تخت سليمان عليه السلام افكنده شد جنازه فرزند او بوده كه براى آزمايش و تنبيه او ميرانده شده و. . .

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمَانَ وَ أَلْقَيْنَا عَلىَ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنَابَ﴾

كلمه «جسد» به معناى جسمى است بى‏روح.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از جسدى كه بر تخت سليمان افتاد، خود سليمان علیه السلام بوده كه خدا او را به مرضى مبتلا و آزمايش كرد، و تقدير كلام اين است كه: «القيناه على كرسيه كجسد لا روح فيه من شدة المرض - ما او را مانند جسدى بى‏روح از شدت مرض بر تختش انداختيم».

ليكن اين وجه صحيح نيست، براى اينكه هيچ گوينده فصيحى ضمير را از كلام حذف نمى‏كند، و از كلامى كه ظاهرش انداختن جسدى بر تخت سليمان علیه السلام است، انداختن خود سليمان علیه السلام را اراده نمى‏كند، آن هم گوينده‏اى كه كلامش فصيح‏ترين كلام است.

مفسرين ديگر اقوال مختلفى در مراد از آيه دارند، و هر يك از روايتى پيروى كرده و آنچه به طور اجمال از ميان اقوال و روايات مى‏توان پذيرفت، اين است كه: جسد نامبرده جنازه كودكى از سليمان علیه السلام بوده كه خدا آن را بر تخت وى افكند، و در جمله‏ ﴿ثُمَّ أَنَابَ قَالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِي﴾ اشعار و بلكه دلالت است بر اينكه: سليمان علیه السلام از آن جسد اميدها داشته، و يا در راه خدا به او اميدها بسته بوده، و خدا او را قبض روح نموده و جسد بى‏جانش را بر تخت سليمان افكنده تا او بدين وسيله متنبه گشته و امور را به خدا واگذارد، و تسليم او شود.

﴿قَالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لاَ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهَّابُ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين استغفار مربوط به آيه قبلى و داستان انداختن جسد بر

كرسى سليمان علیه السلام است، و اگر واو عاطفه نياورده، براى اين است كه كلام به منزله جواب از سؤالى است كه ممكن است بشود، گويا بعد از آنكه فرموده: ﴿ثُمَّ أَنَابَ﴾ كسى پرسيده: در انابه‏اش چه گفت؟ فرموده: «گفت پروردگارا مرا بيامرز. . . ».

چه بسا از مفسرين كه بر اين درخواست سليمان كه گفت: ملكى به من بده كه بعد از من سزاوار احدى نباشد، اشكال كرده‏اند كه اين چه بخلى است كه سليمان مرتكب شده، و از خدا خواسته مثل سلطنت او را بعد از او به احدى ندهد؟.

و جواب آن اين است كه: درخواست او درخواست براى خودش است، نه درخواست منع از ديگران، نمى‏خواهد درخواست كند كه ديگران را از سلطنتى چون سلطنت او محروم كند، و فرق است بين اينكه ملكى را مختص به خود درخواست كند، و اينكه اختصاص آن را به خود بخواهد.

فتنهجسدکرسیانابهملکفتنه سلیمانانابدعای ملکملک لا ینبغی

معناى اينكه فرمود: ﴿فَسَخَّرْنَا لَهُ اَلرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَسَخَّرْنَا لَهُ اَلرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ﴾

اين آيه فرع و نتيجه درخواست ملك است و از استجابت آن درخواست خبر مى‏دهد و ملكى را كه سزاوار احدى بعد از او نباشد بيان مى‏كند و آن ملكى است كه دامنه‏اش حتى باد و جن را هم گرفته، و آن دو نيز مسخر وى شدند.

و كلمه «رخاء» - به ضمه را - به معناى نرمى است و ظاهرا مراد از جريان باد به نرمى و به امر سليمان اين باشد كه: باد در اطاعت كردن از فرمان سليمان نرم بوده و بر طبق خواسته او به آسانى جريان مى‏يافته. پس ديگر اشكال نشود به اينكه توصيف باد به صفت نرمى، با توصيف آن به صفت «عاصفه - تند» كه آيه‏ ﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ﴾ آن را حكايت كرده، منافات دارد. براى اينكه گفتيم: منظور از جريان باد به نرمى، اين است كه: جارى ساختن باد براى آن جناب هزينه‏اى نداشته، و به آسانى جارى مى‏شده، حال يا به نرمى و يا به تندى.

ولى بعضى‏ از مفسرين از اين اشكال جواب داده‏اند به اينكه: ممكن است خداوند باد را مسخر سليمان علیه السلام كرده، كه هر وقت او خواست نرم بوزد، و هر وقت او خواست تند بوزد.

و معناى جمله‏ ﴿حَيْثُ أَصَابَ﴾ اين است كه: به هر جا هم كه او خواست بوزد، چون

اين جمله متعلق به جمله «تجرى» است.

﴿وَ اَلشَّيَاطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ﴾

يعنى ما شيطآن‌هاى جنى را براى سليمان علیه السلام مسخر كرديم، تا هر يك از آن‌ها كه كار بنايى را مى‏دانسته، برايش بنايى كند و هر يك از آن‌ها كه غواصى را مى‏دانسته برايش در درياها غواصى كند، و لؤلؤ و ساير منافع دريايى را برايش استخراج كند.

﴿وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي اَلْأَصْفَادِ﴾

كلمه «اصفاد» جمع «صفد» است، كه به معناى غل آهنى است، و معناى جمله اين است كه: ما ساير طبقات جن را براى او مسخر كرديم، تا همه را غل و زنجير كند و از شرشان راحت باشد.

﴿هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾

يعنى اين سلطنت كه به تو داديم عطاى ما به تو بود، عطايى بى‏حساب، و ظاهرا مراد از بى‏حساب بودن آن، اين است كه: عطاى ما حساب و اندازه ندارد كه اگر تو از آن زياد بذل و بخشش كنى، كم شود. پس هر چه مى‏خواهى بذل و بخشش بكن، و لذا فرمود: ﴿فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ﴾ مى‏خواهى بذل بكن و نخواستى نكن يعنى هر دو يكسان است، چه بخشش بكنى و چه نكنى، تاثيرى در كم شدن عطاى ما ندارد.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مراد از بى‏حساب بودن عطا، اين است كه: روز قيامت از تو حساب نمى‏كشيم» بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد اين است كه: عطاى ما به تو از باب تفضل بوده، نه از باب اينكه خواسته باشيم پاداش به تو داده باشيم». و معانى ديگرى هم براى آن كرده‏اند.

﴿وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفىَ وَ حُسْنَ مَآبٍ﴾ معناى اين جمله در سابق گذشت.

ریحتسخیرشیاطینعطازلفیتسخیر بادملک عطاتسخیر شیاطینعطازلفی

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه! ﴿فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي. . . ﴾ و در باره افتادن جسدى بر تخت او]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي. . . ﴾ گفته: بعضى از مفسرين گفته‏اند: رسيدگى به كار اسبان، او را از نماز عصر بازداشت تا وقت نماز

فوت شد، - به نقل از على علیه السلام -. و در روايات اصحاب ما اماميه آمده كه فضيلت اول وقت از او فوت شد.

و نيز در مجمع البيان گفته: ابن عباس نقل كرده كه از على علیه السلام از اين آيه پرسيدم، فرمود: اى ابن عباس تو در باره اين آيه چه شنيده‏اى؟ عرض كردم: از كعب شنيدم مى‏گفت: سليمان سرگرم ديدن از اسبان شد تا وقتى كه نمازش فوت شد، پس گفت اسبان را به من برگردانيد، و اسبها چهارده تا بودند، دستور داد با شمشير ساقها و گردنهاى اسبان را قطع كنند و بكشند و خداى تعالى به همين جهت چهارده روز سلطنت او را از او بگرفت، چون به اسبان ظلم كرد، و آن‌ها را بكشت.

على علیه السلام فرمود: كعب دروغ گفته و مطلب بدين قرار بوده كه سليمان روزى از اسبان خود سان ديد، چون مى‏خواست با دشمنان خدا جهاد كند، پس آفتاب غروب كرد، به امر خداى تعالى به ملائكه موكل بر آفتاب گفت تا آن را برگردانند، ملائكه آفتاب را برگرداندند، و سليمان نماز عصر را در وقتش بجاى آورد. آرى انبيا علیه السلام هرگز ظلم نمى‏كنند، و به ظلم دستور هم نمى‏دهند، براى اينكه پاك و معصومند.

مؤلف: اين قسمت از كلام كعب كه گفت: خداى تعالى چهارده روز ملك را از او بگرفت، اشاره است به انگشترى كه ماجرايش از نظر خواننده مى‏گذرد.

و در كتاب فقيه از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه فرمود: سليمان بن داوود، روزى بعد از ظهر از اسبان خود بازديد به عمل آورد، و مشغول تماشاى آن‌ها شد تا آفتاب غروب كرد، به ملائكه گفت: آفتاب را برايم برگردانيد تا نمازم را در وقتش بخوانم. ملائكه چنين كردند، سليمان برخاست و نماز خود را خواند. و آفتاب دوباره غروب كرده و ستارگان درخشيدن گرفتند، و اين است معناى كلام خداى عز و جل كه مى‏فرمايد: «و وهبنا لداود سليمان»، تا آنجا كه مى‏فرمايد: ﴿مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنَاقِ﴾. مؤلف: اين روايت اگر لفظ آيه با آن مساعدت كند، يعنى با جمله‏ ﴿فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنَاقِ﴾ بسازد، روايت بى‏اشكالى است، و اما مساله برگشتن خورشيد اشكالى ندارد، براى اينكه وقتى ما معجزه را براى انبياء بپذيريم و اثبات كنيم، ديگر چه فرقى بين

معجزات هست؟ مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه از نظر روايات، آفتاب تنها براى سليمان علیه السلام برنگشته بلكه براى يوشع بن نون و على بن ابى طالب علیه السلام نيز بازگشته و روايات آن در كمال اعتبار است، پس ديگر نبايد به اشكالى كه فخر رازى‏ در تفسير كبير خود كرده اعتنا نمود.

و اما پى كردن اسبان و زدن گردنهاى آن‌ها با شمشير، مطلبى است كه تنها در اين روايت نيامده در چند روايت ديگر نيز از طريق اهل سنت نقل شده، كه قمى‏ هم آن‌ها را در تفسير خود آورده. ولى چيزى كه هست همه اين روايات به كعب الاحبار يهودى الاصل بر مى‏گردد، همچنان كه در روايات گذشته از ابن عباس هم گذشت، و به هر حال به همان بيانى كه گذشت نبايد به آن اعتنا كرد.

اين مفسرين در اغراق گويى‏شان در باره اين داستان آن قدر تندروى كرده‏اند كه روايت كرده‏اند كه آن اسبان بيست هزار بوده كه همه داراى بال بوده‏اند، نظير آن روايتى كه در ذيل‏ ﴿حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ﴾ از كعب روايت كرده‏اند كه گفت: آن حجاب از ياقوت سبز بوده، ياقوتى كه محيط به همه خلايق است، و از سبزى آن آسمان سبز شده! غافل از اينكه آسمان اصلا سبز نيست.

باز نظير آن از عجايبى كه در اين داستان نقل كرده‏اند روايتى است كه در ذيل‏ ﴿وَ أَلْقَيْنَا عَلىَ كُرْسِيِّهِ جَسَداً﴾ آورده‏اند كه خدا به او پسرى داد، و او از ترس جن - و در بعضى روايات ديگر از ترس ملك الموت - به ابر سپرد تا او را در دامن خود حفظ كند، ولى روزى جسد مرده او را بر تخت خود يافت!

و باز روايتى كه آورده‏اند روزى سليمان گفت: امشب با صد نفر از زنان خود جماع مى‏كنم تا از هر يك از آن‌ها پسرى شجاع برايم متولد شود و در راه خدا جهاد كند، و در اين كلام خود ان شاء الله نگفت، و در نتيجه هيچ يك از همسرانش باردار نشدند، مگر يك نفر كه فرزندى نيمه تمام زاييد و سليمان او را بسيار دوست مى‏داشت و بدين جهت او را نزد يكى از جنيان پنهان كرد. تا اينكه دست ملك الموت او را گرفته قبض روح كرد و جسدش را بر تخت سليمان انداخت.

و نيز از حرفهاى عجيب و غريب، مطلبى است كه در روايات بسيارى آمده كه عده‏اى از آن‌ها به ابن عباس مى‏رسد، و ابن عباس تصريح كرده كه من اين حرف را از كعب شنيدم، و آن اين است كه: سليمان انگشترى داشت و يكى از شيطآن‌ها آن را از وى دزديد و در نتيجه چند روزى ملك سليمان زايل شد و تسلطش بر شياطين پايان يافت، و بر عكس شيطآن‌ها بر ملك او مسلط شدند، تا آنكه خداوند انگشترش را به او برگردانيد و در نتيجه سلطنتش دوباره برگشت!.

و بالأخره در داستان سليمان علیه السلام امورى روايت كرده‏اند كه هر خردمندى بايد ساحت انبيا را منزه از آن امور بداند، و حتى از نقل آن‌ها در باره انبيا شرم كند، مثلا يكى از آن‌ها اين است كه: منظور از افتادن جسد بر تخت اين است كه شيطان بر تخت او نشست.

اين‌ها همه مطالب بى‏پايه‏اى است كه دست خائنان و جعالان آن‌ها را در روايات داخل كرده، و - همان طور كه قبلا هم گفتيم - نبايد به آن‌ها اعتنا نمود، و اگر خواننده عزيز علاقمند به ديدن آن روايات است، همه‏اش در تفسير الدر المنثور سيوطى نقل شده، بدانجا مراجعه نمايد.

روایتسلیمانخیرفتنهروایات نماز عصرفتنه

ایوب: ابتلا، صبر، و یادکرد انبیای اولی‌الایدی آیات ۴۱–۴۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات قصه ایوب و سپس ابراهیم و اسحاق و یعقوب را برای تثبیت صبر می‌آورد.

وَٱذْكُرْ عَبْدَنَآ أَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُۥٓ أَنِّى مَسَّنِىَ ٱلشَّيْطَٰنُ بِنُصْبٍۢ وَعَذَابٍ
و بنده ما ايوب را به ياد آور، آنگاه كه پروردگارش را ندا داد كه: «شيطان مرا به رنج و عذاب مبتلا كرد.»
ٱرْكُضْ بِرِجْلِكَ ۖ هَٰذَا مُغْتَسَلٌۢ بَارِدٌۭ وَشَرَابٌۭ
[به او گفتيم:] «با پاى خود [به زمين‌] بكوب، اينك اين چشمه‌سارى است سرد و آشاميدنى.»
وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ أَهْلَهُۥ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةًۭ مِّنَّا وَذِكْرَىٰ لِأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ
و [مجدداً] كسانش را و نظاير آنها را همراه آنها به او بخشيديم، تا رحمتى از جانب ما و عبرتى براى خردمندان باشد.
وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًۭا فَٱضْرِب بِّهِۦ وَلَا تَحْنَثْ ۗ إِنَّا وَجَدْنَٰهُ صَابِرًۭا ۚ نِّعْمَ ٱلْعَبْدُ ۖ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌۭ
[و به او گفتيم:] «يك بسته تركه به دستت برگير و [همسرت را] با آن بزن و سوگند مشكن.» ما او را شكيبا يافتيم. چه نيكوبنده‌اى! به راستى او توبه‌كار بود.
وَٱذْكُرْ عِبَٰدَنَآ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ أُو۟لِى ٱلْأَيْدِى وَٱلْأَبْصَٰرِ
و بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده‌ور بودند به يادآور.
إِنَّآ أَخْلَصْنَٰهُم بِخَالِصَةٍۢ ذِكْرَى ٱلدَّارِ
ما آنان را با موهبت ويژه‌اى -كه يادآورى آن سراى بود- خالص گردانيديم.
وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ ٱلْمُصْطَفَيْنَ ٱلْأَخْيَارِ
و آنان در پيشگاه ما جداً از برگزيدگان نيكانند.
وَٱذْكُرْ إِسْمَٰعِيلَ وَٱلْيَسَعَ وَذَا ٱلْكِفْلِ ۖ وَكُلٌّۭ مِّنَ ٱلْأَخْيَارِ
و اسماعيل و يسع و ذوالكفل را به ياد آور [كه‌] همه از نيكانند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده به ياد آن‌ها باشد و در نتيجه صبر كند، و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر علیه السلام و محنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد. و سپس رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده، و سپس دستور مى‏دهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد.

﴿وَ اُذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادىَ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ اَلشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ﴾

اين جمله دعايى است از ايوب علیه السلام كه در آن از خدا مى‏خواهد عافيتش دهد، و سوء حالى كه بدان مبتلا شده از او برطرف سازد. و به منظور رعايت تواضع و تذلل درخواست و نياز خود را ذكر نمى‏كند، و تنها از اينكه خدا را به نام «ربى - پروردگارم» صدا مى‏زند فهميده مى‏شود كه او را براى حاجتى مى‏خواند.

ایوبصبرنداابتلاءانبیاصبر در ابتلای ایوب.ندای رب.آزمایش ایوب.یادکرد ابراهیم و ذریه.

مقصود از ﴿بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ﴾ كه ايوب عليه السلام بدان مبتلا بود و وجه اينكه ابتلاء خود به آن دو را به شيطان نسبت داد ﴿أَنِّي مَسَّنِيَ اَلشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ﴾.

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «نصب» به معناى تعب و به تنگ آمدن است. و جمله‏ ﴿إِذْ نَادىَ. . . ﴾ به اصطلاح ادبى بدل اشتمال‏ است. در آغاز مى‏فرمايد: «به ياد آر بنده ما ايوب را» بعدا بعضى از خاطرات او را نام برده، مى‏فرمايد: به ياد آر اين خاطره‏اش را كه پروردگار خود را خواند كه «اى پروردگار من. . . ». پس جمله‏ ﴿إِذْ نَادىَ﴾ هم مى‏تواند بدل اشتمال از كلمه «عبدنا» باشد، و هم از كلمه «ايوب». و جمله‏ ﴿أَنِّي مَسَّنِيَ. . . ﴾ حكايت نداى ايوب است.

و از ظاهر آيات بعدى برمى‏آيد كه مرادش از «نصب و عذاب» بد حالى و گرفتاريهايى است كه در بدن او و در خاندانش پيدا شد. همان گرفتاريهايى كه در سوره انبيا،

آن را از آن جناب چنين حكايت كرده كه گفت: ﴿مَسَّنِيَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرَّاحِمِينَ﴾. البته اين در صورتى است كه بگوييم كلمه «ضر» شامل مصيبت در خود آدمى و اهل بيتش مى‏شود. و در اين سوره و سوره انبياء هيچ اشاره‏اى به از بين رفتن اموال آن جناب نشده، هر چند كه اين معنا در روايات آمده است.

و ظاهرا مراد از «مس شيطان به نصب و عذاب» اين است كه: مى‏خواهد «نصب» و «عذاب» را به نحوى از سببيت و تاثير به شيطان نسبت دهد. و بگويد كه شيطان در اين گرفتاريهاى من مؤثر و دخيل بوده است. و همين معنا از روايات هم برمى‏آيد.

و در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه يكى از گرفتاريهاى ايوب مرض او بود، و مرض علل و اسباب عادى و طبيعى دارد، پس چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داد و هم به بعضى از علل طبيعى؟ جواب اين اشكال آن است كه: اين دو سبب يعنى شيطان و عوامل طبيعى، دو سبب در عرض هم نيستند، تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هر دو نسبت داد، بلكه دو سبب طولى‏اند و توضيح آن در تفسير آيه‏ ﴿وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىَ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ﴾، در جلد هشتم اين كتاب بيان گرديده، بدانجا مراجعه شود.

ممكن است گفته شود: اگر چنين استنادى ممكن باشد، ولى صرف امكان دليل بر وقوع آن نمى‏شود، از كجا كه شيطان چنين تاثيرى در انسآن‌ها داشته باشد كه هر كس را خواست بيمار كند؟ در پاسخ مى‏گوييم: نه تنها دليلى بر امتناع آن نداريم، بلكه آيه شريفه ﴿إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصَابُ وَ اَلْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطَانِ﴾ دليل بر وقوع آن است، براى اينكه در اين آيه، شراب و قمار و بت‏ها و ازلام را به شيطان نسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده، و نيز از حضرت موسى علیه السلام حكايت كرده كه بعد از كشتن آن مرد قبطى گفته: ﴿هَذَا مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ﴾ كه در تفسيرش گفتيم كلمه «هذا» اشاره است به مقاتله آن دو.

و به فرضى هم كه از روايات چشم‏پوشى كنيم، ممكن است احتمال دهيم كه مراد

از نسبت دادن «نصب» و «عذاب» به شيطان اين باشد كه شيطان با وسوسه خود مردم را فريب داده و به مردم گفت: از اين مرد دورى كنيد و نزديكش نشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاء از همه طرف احاطه‏اش نمى‏كرد، و كارش بدينجا نمى‏كشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزايش بگشايند نمى‏انجاميد.

نصبعذابشیطانضرایوبمس شیطان به نصب و عذاب.گرفتاری بدن و اهل.ندای ایوب.

بيان امكان مداخله شيطان در ابدان و اموال و ديگر متعلقات مادى معصومين عليهم السلام

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير كشاف اين وجه را كه گفتيم انكار كرده و گفته: به هيچ وجه نمى‏توانيم اين وجه را بپذيريم كه خدا شيطان را بر انبياى خود مسلط كند تا هر جور دلش خواست آن حضرات را اذيت و آزار كند و دچار عذاب نمايد و از اين راه داغ دل خود را از آنان بستاند، چون اگر بنا باشد اين كار نسبت به انبياء جايز باشد، نسبت به پيروان انبياء يعنى مردم صالح نيز به طريق اولى جايز است، آن وقت رانده درگاه خدا هيچ مؤمن صالحى را از اين انتقام خود سالم نمى‏گذارد، همه را بيچاره و هلاك مى‏كند با اينكه در قرآن كريم مكرر آمده، كه شيطان به غير از وسوسه هيچ دخالت و تاثير ديگر ندارد.

ليكن اين اشكال زمخشرى وارد نيست، براى اينكه آنچه در قرآن كريم از خصائص انبياء و ساير معصومين شمرده شده، همانا عصمت است كه به خاطر داشتن آن، از تاثير شيطان در نفوسشان ايمنند، و شيطان نمى‏تواند در دل‌هاى آنان وسوسه كند. و اما تاثيرش در بدن‌هاى انبياء و يا اموال و اولاد و ساير متعلقات ايشان، به اينكه از اين راه وسيله ناراحتى آنان را فراهم سازد، نه تنها هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست، بلكه دليل بر امكان وقوع آن هست، و آن آيه شريفه ﴿فَإِنِّي نَسِيتُ اَلْحُوتَ وَ مَا أَنْسَانِيهُ إِلاَّ اَلشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ﴾ مى‏باشد كه راجع است به داستان مسافرت موسى با همسفرش يوشع علیه السلام و يوشع به موسى مى‏گويد: اگر ماهى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به ياد ماهى بيفتم.

پس از اين آيه برمى‏آيد كه شيطان اين گونه دخل و تصرفها را در دل‌هاى معصومين دارد. و اما اينكه گفت: لازمه جواز و امكان مداخله شيطان در دل‌هاى انبياء اين است كه در دل‌هاى پيروان انبياء نيز دخل و تصرف بكند، در پاسخش مى‏گوييم: اين ملازمه را قبول نداريم، زيرا ما كه مى‏گوييم ممكن است شيطان چنين تصرفهايى در دل‌هاى معصومين بكند، معتقديم كه هر جا چنين تصرفهايى بكند به اذن خدا مى‏كند، به اين معنا كه خدا جلوگيرش نمى‏شود،

چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مى‏بيند، مثلا مى‏خواهد مقدار صبر و حوصله بنده‏اش معين شود.

و لازمه اين حرف اين نيست كه شيطان بدون مشيت و اذن خدا هر چه دلش خواست بكند و هر بلايى كه خواست بر سر بندگان خدا بياورد، و اين خود روشن است.

﴿اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ﴾

واقع شدن اين آيه در دنبال آيه قبلى كه درخواست و نداى ايوب علیه السلام را حكايت مى‏كرد، اين معنا را افاده مى‏كند كه خداى سبحان خواسته است به وى اعلام كند كه دعايش مستجاب گشته. و جمله‏ ﴿اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ﴾ حكايت آن وحيى است كه در هنگام كشف از استجابت به آن جناب فرموده. و يا اينكه در اين جمله چيزى از ماده «قول» تقدير گرفته شده، كه اگر اظهار مى‏شد چنين مى‏شد: «فاستجبنا له و قلنا أركض. . . » و سياق آيه كه سياق امر است اشعار دارد بلكه كشف مى‏كند از اينكه: آن جناب در آن موقع آن قدر از پا درآمده بود كه قادر به ايستادن و راه رفتن با پاى خود نبوده، و در سراپاى بدن بيمارى داشته، و خداى تعالى اول مرض پاى او را شفا داده، و بعد چشمه‏اى در آنجا برايش جوشانده، و دستور داد كه از آن چشمه حمام بگيرد، و بنوشد تا ظاهر و باطن بدنش از ساير مرضها بهبودى يابد. و اين مطالبى كه گفتيم از سياق آيه استفاده مى‏شود، مورد تاييد روايات هم هست.

و در آيه شريفه از طريق حذف جزئيات ايجاز به كار رفته، و تقدير آن اين است كه: «اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب، فركض برجله و اغتسل و شرب فبرأ الله من مرضه - پاى خود به زمين بكش كه پهلويت چشمه‏اى خنك و نوشيدنى ايجاد شده، پس ايوب پاى خود بدان سو كشيد، و چشمه را يافته از آن غسل كرد، و از آبش نوشيد و در نتيجه خدا او را از همه مرضها بهبودى داد».

شیطانعصمتبدناموالمعصومینمداخله در بدن و مال نه در نفس معصوم.عصمت از وسوسه قلبی.ابتلای مادی انبیا.رد اشکال زمخشری.

استجابت دعاى ايوب عليه السلام با شفاى امراضش و باز گردان اهل او به او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرىَ لِأُولِي اَلْأَلْبَابِ﴾

در روايات آمده: تمامى كسان او به غير از همسرش مردند و آن جناب به داغ همه فرزندانش مبتلا شده بود، و بعدا خدا همه را برايش زنده كرد، و آنان را و مثل آنان را به آن جناب بخشيد.

بعضى گفته‏اند كه فرزندانش در ايام ابتلايش از او دورى كردند و خدا با بهبودى‏اش آنان را دوباره دورش جمع كرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچه‏دار شدند. پس معناى اينكه خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وى بخشيد همين است كه آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع كرد.

﴿رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرىَ لِأُولِي اَلْأَلْبَابِ﴾ كلمه «رحمة» مفعول له است. و معناى جمله اين است كه: ما اين كار را كرديم براى اينكه رحمتى از ما به وى بوده باشد، و نيز تذكرى براى صاحبان عقل باشد تا با شنيدن سرگذشت آن جناب متذكر شوند.

﴿وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاَ تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «ضغث» به معناى يك مشت پر از شاخه درخت و يا از گياه و يا از خوشه خرما است‏ و ايوب علیه السلام سوگند خورده بود كه اگر حالش خوب شود همسرش را صد تازيانه بزند، چون در امرى او را ناراحت كرده بود - كه به زودى روايتش ذكر مى‏شود - و چون خداى تعالى عافيتش داد، به وى فرمود تا يك مشت شاخه به عدد تازيانه‏هايى كه بر آن سوگند خورده بود صد عدد در دست گرفته يك نوبت آن را به همسرش بزند تا آن كه سوگند خود را نشكسته باشد.

و سياق اين آيه به آنچه ذكر شده اشاره دارد. و اگر جرم همسر او و سبب سوگند او را ذكر نكرده براى اين است كه هم تادب و هم نامبرده را احترام كرده باشد.

﴿إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً﴾ يعنى ما او را در برابر ابتلائاتى كه به وسيله آن او را آزموديم يعنى در برابر مرض و از بين رفتن اهل و مال صابر يافتيم. و اين جمله تعليل جمله «و اذكر» و يا تعليل جمله «عبدنا» است و چنين معنا مى‏دهد كه اگر ما او را عبد ناميديم، و يا عبد خود ناميديم، براى اين است كه ما او را صابر يافتيم.

البته در بين اين دو احتمال احتمال اول بهتر است. و جمله‏ ﴿نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾ مدح ايوب علیه السلام است.

استجابتاهلصبراوابضغثاستجابت دعا.رحمة منا.وجدناه صابرا.ذکری لاولی الالباب.رفع بلا.

وجه اينكه ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهم السلام را به داشتن دست و چشم مدح فرمود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اُذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي اَلْأَيْدِي وَ اَلْأَبْصَارِ﴾

اين آيه شريفه انبياى نامبرده را مدح مى‏كند به اينكه: داراى ايدى و ابصارند، و كلمه «يد» و نيز كلمه «بصر» وقتى قابل مدحند كه دست و چشم انسان باشند و گرنه حيوانات هم دست و چشم دارند و در مواردى استعمالش نمايند كه آفريدگار آن دو را براى همان موارد آفريده باشد، و شخص نامبرده دست و چشم خود را در راه انسانيت خود به خدمت گرفته باشد، و در نتيجه با دست خود اعمال صالح انجام داده، و خير به سوى خلق خدا جارى ساخته باشد. و با چشم خود راه‏هاى عافيت و سلامت را از موارد هلاكت تميز داده، و به حق رسيده باشد،

نه اينكه حق و باطل برايش يكسان و مشتبه باشد.

پس اينكه فرمود: ابراهيم و اسحاق و يعقوب داراى دست و چشم بودند، در حقيقت خواسته است به كنايه بفهماند نامبردگان در طاعت خدا و رساندن خير به خلق، و نيز در بينايى‏شان در تشخيص اعتقاد و عمل حق، بسيار قوى بوده‏اند.

آيه شريفه‏ ﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنَا صَالِحِينَ وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ وَ إِقَامَ اَلصَّلاَةِ وَ إِيتَاءَ اَلزَّكَاةِ وَ كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ به آن دو معنا كه در آيه مورد بحث آمده اشاره نموده و متعرض هر دو شده است، چون ائمه بودن، و به امر خدا هدايت كردن، و وحى خدا را گرفتن همه آثار «ابصار» است و زكات دادن و فعل خيرات، و اقامه نماز، آثار «ايدى» است. اين معنا را قمى هم در تفسير خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر علیه السلام روايت كرده، چون در آن روايت «اولى الايدى» به نيرومندى در عبادت، و ابصار به داشتن بصيرت در عبادت تفسير شده است‏.

﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى اَلدَّارِ﴾

كلمه «خالصة» وصفى است كه در جاى موصوف خود آمده. و حرف «با» كه بر سر - آن است، باى سببيت است، و تقدير كلام «بسبب خصلة خالصة» است. و جمله «ذكرى الدار» بيان آن خصلت است. و منظور از كلمه «دار» دار آخرت مى‏باشد.

ایدیابصارابراهیماسحاقیعقوبابراهیم اسحاق یعقوب.ایدی: عمل صالح.ابصار: تشخیص حق.خیر به خلق.

معناى اينكه در تعليل مدح ايشان فرمود: ﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى اَلدَّارِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه، يعنى جمله‏ ﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ. . . ﴾ تعليل مضمون آيه قبلى است كه نامبردگان از انبيا را ﴿أُولِي اَلْأَيْدِي وَ اَلْأَبْصَارِ﴾ مى‏خواند. ممكن هم هست تعليل باشد براى كلمه «عبادنا» و يا براى جمله «و اذكر» و از اين سه احتمال اولى از همه مناسبتر است، براى اينكه وقتى انسان مستغرق در ياد آخرت و جوار رب العالمين شد، و تمامى همش مرتكز در آن گرديد، قهرا معرفتش نسبت به خدا كامل گشته، نظرش در تشخيص عقايد حق مصاب مى‏گردد، و نيز در سلوك راه عبوديت حق، تبصر پيدا مى‏كند، و ديگر بر ظاهر حيات دنيا و زينت آن مانند ابناى دنيا جمود ندارد، همچنان كه در شان چنين كسانى در جاى ديگر نيز فرموده: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾، پس

جمله‏ ﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ﴾ براى تعليل جمله‏ ﴿أُولِي اَلْأَيْدِي وَ اَلْأَبْصَارِ﴾ مناسب‏تر است تا براى جمله «عبادنا» و يا جمله «و اذكر».

و معناى آيه اين است كه: اگر گفتيم اينان صاحبان ايدى و ابصارند، براى اين است كه ما آنان را به خصلتى خالص و غير مشوب، خالص كرديم، خصلتى بس عظيم الشان، و آن عبارت است از ياد خانه آخرت.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از كلمه «دار» همين دار دنيا است، و منظور آيه اين است كه: ما ايشان را خالص كرديم براى دار دنيا يعنى ما دام كه دنيا برقرار باشد ذكر خير آنان بر سر زبآن‌ها باشد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ﴾ - تا آنجا كه مى‏فرمايد - ﴿وَ جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيًّا﴾ ولى وجه سابق به نظر ما مناسبتر است.

﴿وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ اَلْمُصْطَفَيْنَ اَلْأَخْيَارِ﴾

در سابق گذشت كه «اصطفا» ملازم با اسلام و تسليم شدن به تمام معنا براى خداى سبحان است. و در اين آيه شريفه اشاره‏اى دارد به آيه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ اِصْطَفىَ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى اَلْعَالَمِينَ﴾.

كلمه «اخيار» - به طورى كه گفته‏اند - جمع «خير» است كه در معنا مقابل «شر» است ولى بعضى‏ گفته‏اند كه: «جمع» خير - با تشديد ياء، و يا با تخفيف -، مانند «اموات» كه جمع «ميت» - با تشديد -، و «ميت» - بدون تشديد - است.

﴿وَ اُذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَ اَلْيَسَعَ وَ ذَا اَلْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ اَلْأَخْيَارِ﴾

معناى اين آيه روشن است و حاجتى به توضيح ندارد.

اخلاصذکری الدارآخرتمدحاخلصناهم بخالصة.ذکری الدار.یاد سرای آخرت.مدح انبیا.

گفتارى در سرگذشت ايوب علیه السلام در قرآن و حديث در چند فصل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

داستان ايوب از نظر قرآن: در قرآن كريم از داستان آن جناب به جز اين نيامده كه: خداى تعالى او را به ناراحتى جسمى و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس، هم عافيتش

داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وى برگردانيد. و اين كار را به مقتضاى رحمت خود كرد، و به اين منظور كرد تا سرگذشت او مايه تذكر عابدان باشد.

2- ثناى جميل خداى تعالى نسبت به آن جناب: خداى تعالى ايوب علیه السلام را در زمره انبيا و از ذريه ابراهيم شمرده، و نهايت درجه ثنا را بر او خوانده‏ و در سوره «ص» او را صابر، بهترين عبد، و اواب خوانده است‏.

3- داستان آن جناب از نظر روايات: در تفسير قمى آمده كه پدرم از ابن فضال، از عبد الله بن بحر، از ابن مسكان، از ابى بصير، از امام صادق علیه السلام چنين حديث كرد كه ابو بصير گفت: از آن جناب پرسيدم گرفتاريهايى كه خداى تعالى ايوب علیه السلام را در دنيا بدآن‌ها مبتلا كرد چه بود، و چرا مبتلايش كرد؟ در جوابم فرمود: خداى تعالى نعمتى به ايوب ارزانى داشت، و ايوب علیه السلام همواره شكر آن را به جاى مى‏آورد، و در آن تاريخ شيطان هنوز از آسمآن‌ها ممنوع نشده بود و تا زير عرش بالا مى‏رفت. روزى از آسمان متوجه شكر ايوب شد و به وى حسد ورزيده عرضه داشت: پروردگارا! ايوب شكر اين نعمت كه تو به وى ارزانى داشته‏اى به جاى نياورده، زيرا هر جور كه بخواهد شكر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده، از دنيايى كه تو به وى داده‏اى انفاق كرده، شاهدش هم اين است كه: اگر دنيا را از او بگيرى خواهى ديد كه ديگر شكر آن نعمت را نخواهد گذاشت. پس مرا بر دنياى او مسلط بفرما تا همه را از دستش بگيرم، آن وقت خواهى ديد چگونه لب از شكر فرو مى‏بندد، و ديگر عملى از باب شكر انجام نمى‏دهد. از ناحيه عرش به وى خطاب شد كه من تو را بر مال و اولاد او مسلط كردم، هر چه مى‏خواهى بكن.

امام سپس فرمود: ابليس از آسمان سرازير شد، چيزى نگذشت كه تمام اموال و اولاد ايوب از بين رفتند، ولى به جاى اينكه ايوب از شكر بازايستد، شكر بيشترى كرد، و حمد خدا زياده بگفت. ابليس به خداى تعالى عرضه داشت: حال مرا بر زراعتش مسلط گردان. خداى تعالى فرمود: مسلطت كردم. ابليس با همه شيطآن‌هاى زير فرمانش بيامد، و به زراعت ايوب بدميدند، همه طعمه حريق گشت. باز ديدند كه شكر و حمد ايوب زيادت يافت. عرضه داشت: پروردگارا مرا بر گوسفندانش مسلط كن تا همه را هلاك سازم، خداى تعالى مسلطش كرد. گوسفندان هم كه از بين رفتند باز شكر و حمد ايوب بيشتر شد.

ابليس عرضه داشت: خدايا مرا بر بدنش مسلط كن، فرموده مسلط كردم كه در بدن او به جز عقل و دو ديدگانش، هر تصرفى بخواهى بكنى. ابليس بر بدن ايوب بدميد و سراپايش زخم و جراحت شد. مدتى طولانى بدين حال بماند، در همه مدت گرم شكر خدا و حمد او بود، حتى از طول مدت جراحات كرم در زخمهايش افتاد، و او از شكر و حمد خدا باز نمى‏ايستاد، حتى اگر يكى از كرمها از بدنش مى‏افتاد، آن را به جاى خودش برمى‏گردانيد، و مى‏گفت به همانجايى برگرد كه خدا از آنجا تو را آفريد. اين بار بوى تعفن به بدنش افتاد، و مردم قريه از بوى او متاذى شده، او را به خارج قريه بردند و در مزبله‏اى افكندند.

در اين ميان خدمتى كه از همسر او - كه نامش «رحمت» دختر افراييم فرزند يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم علیه السلام بود - سرزد اين كه دست به كار گدايى زده، هر چه از مردم صدقه مى‏گرفت نزد ايوب مى‏آورد، و از اين راه از او پرستارى و پذيرايى مى‏كرد.

امام سپس فرمود: چون مدت بلا بر ايوب به درازا كشيده شد، و ابليس صبر او را بديد، نزد عده‏اى از اصحاب ايوب كه راهبان بودند، و در كوه‏ها زندگى مى‏كردند برفت، و به ايشان گفت: بياييد مرا به نزد اين بنده مبتلا ببريد، احوالى از او بپرسيم، و عيادتى از او بكنيم. اصحاب بر قاطرانى سفيد سوار شده، نزد ايوب شدند، همين كه به نزديكى وى رسيدند، قاطران از بوى تعفن آن جناب نفرت كرده، رميدند. بعضى از آنان به يكديگر نگريسته آن‌گاه پياده به نزدش شدند، و در ميان آنان جوانى نورس بود. همگى نزد آن جناب نشسته عرضه داشتند: خوبست به ما بگويى كه چه گناهى مرتكب شدى؟ شايد ما از خدا آمرزش آن را مسألت كنيم، و ما گمان مى‏كنيم اين بلايى كه تو بدان مبتلا شده‏اى، و احدى به چنين بلايى مبتلا نشده، به خاطر امرى است كه تو تا كنون از ما پوشيده مى‏دارى.

ايوب علیه السلام گفت: به مقربان پروردگارم سوگند كه خود او مى‏داند تا كنون هيچ طعامى نخورده‏ام، مگر آنكه يتيم و يا ضعيفى با من بوده، و از آن طعام خورده است، و بر سر هيچ دو راهى كه هر دو طاعت خدا بود قرار نگرفته‏ام، مگر آن كه آن راهى را انتخاب كرده‏ام كه طاعت خدا در آن سخت‏تر و بر بدنم گرانبارتر بوده است. از بين اصحاب آن جوان نورس رو به سايرين كرد و گفت: واى بر شما آيا مردى را كه پيغمبر خداست سرزنش كرديد تا مجبور شد از عبادتهايش كه تا كنون پوشيده مى‏داشته پرده بردارد، و نزد شما اظهار كند؟!

ايوب در اينجا متوجه پروردگارش شد، و عرضه داشت: پروردگارا اگر روزى در محكمه عدل تو راه يابم، و قرار شود كه نسبت به خودم اقامه حجت كنم، آن وقت همه حرفها و درد دل‌هايم را فاش مى‏گويم.

ناگهان متوجه ابرى شد كه تا بالاى سرش بالا آمد، و از آن ابر صدايى برخاست: اى ايوب تو هم اكنون در برابر محكمه منى، حجت‏هاى خود را بياور كه من اينك به تو نزديكم هر چند كه هميشه نزديك بوده‏ام.

ايوب علیه السلام عرضه داشت: پروردگارا! تو مى‏دانى كه هيچگاه دو امر برايم پيش نيامد كه هر دو اطاعت تو باشد و يكى از ديگرى دشوارتر، مگر آن كه من آن اطاعت دشوارتر را انتخاب كرده‏ام، پروردگارا آيا تو را حمد و شكر نگفتم؟ و يا تسبيحت نكردم كه اين چنين مبتلا شدم؟!

بار ديگر از ابر صدا برخاست، صدايى كه با ده هزار زبان سخن مى‏گفت، بدين مضمون كه اى ايوب! چه كسى تو را به اين پايه از بندگى خدا رسانيد؟ در حالى كه ساير مردم از آن غافل و محرومند؟ چه كسى زبان تو را به حمد و تسبيح و تكبير خدا جارى ساخت، در حالى كه ساير مردم از آن غافلند. اى ايوب! آيا بر خدا منت مى‏نهى، به چيزى كه خود منت خداست بر تو؟ امام مى‏فرمايد: در اينجا ايوب مشتى خاك برداشت و در دهان خود ريخت، و عرضه داشت: پروردگارا منت همگى از تو است و تو بودى كه مرا توفيق بندگى دادى.

پس خداى عز و جل فرشته‏اى بر او نازل كرد، و آن فرشته با پاى خود زمين را خراشى داد، و چشمه آبى جارى شد، و ايوب را با آن آب بشست، و تمامى زخمهايش بهبودى يافته داراى بدنى شاداب‏تر و زيباتر از حد تصور شد، و خدا پيرامونش باغى سبز و خرم برويانيد، و اهل و مالش و فرزندانش و زراعتش را به وى برگردانيد، و آن فرشته را مونسش كرد تا با او بنشيند و گفتگو كند.

در اين ميان همسرش از راه رسيد، در حالى كه پاره نانى همراه داشت، از دور نظر به مزبله ايوب افكند، ديد وضع آن محل دگرگون شده و به جاى يك نفر دو نفر در آنجا نشسته‏اند، از همان دور بگريست كه اى ايوب چه بر سرت آمد و تو را كجا بردند؟ ايوب صدا زد، اين منم، نزديك بيا، همسرش نزديك آمد، و چون او را ديد كه خدا همه چيز را به او برگردانيده، به سجده شكر افتاد. در سجده نظر ايوب به گيسوان همسرش افتاد كه بريده شده، و جريان از اين قرار بود كه او نزد مردم مى‏رفت تا صدقه‏اى بگيرد، و طعامى براى ايوب تحصيل كند و چون گيسوانى زيبا داشت، بدو گفتند: ما طعام به تو مى‏دهيم به شرطى كه گيسوانت را به ما بفروشى. «رحمت» از روى اضطرار و ناچارى و به منظور اين كه همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت.

ايوب چون ديد گيسوان همسرش بريده شده قبل از اينكه از جريان بپرسد سوگند خورد كه صد تازيانه به او بزند، و چون همسرش علت بريدن گيسوانش را شرح داد، ايوب علیه السلام در اندوه شد كه اين چه سوگندى بود كه من خودم، پس خداى عز و جل بدو وحى كرد: ﴿وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاَ تَحْنَثْ﴾ - يك مشت شاخه در دست بگير و به او بزن تا سوگند خود را نشكسته باشى. او نيز يك مشت شاخه كه مشتمل بر صد تركه بود گرفته چنين كرد و از عهده سوگند برآمد.

ایوبسرگذشتفصولقرآنحدیثفصول سرگذشت ایوب.صبر ایوب.نقش شیطان در روایات.

رواياتى در ذيل داستان ايوب عليه السلام و ابتلائات او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: ابن عباس هم قريب به اين مضمون را روايت كرده. و از وهب روايت شده كه همسر ايوب دختر ميشا فرزند يوسف بوده. و اين روايت - به طورى كه ملاحظه گرديد - ابتلاى ايوب را به نحوى بيان كرد كه مايه نفرت طبع هر كسى است، و البته روايات ديگرى هم مؤيد اين روايات هست، ولى از سوى ديگر از ائمه اهل بيت علیه السلام رواياتى رسيده كه اين معنا را با شديدترين لحن انكار مى‏كند و - ان شاء الله - آن روايات از نظر خواننده خواهد گذشت. و از خصال نقل شده كه از قطان از سكرى، از جوهرى، از ابن عماره، از پدرش از امام صادق، از پدرش علیه السلام روايت كرده كه فرمود: ايوب علیه السلام هفت سال مبتلا شد، بدون اينكه گناهى كرده باشد، چون انبيا به خاطر عصمت و طهارتى كه دارند، گناه نمى‏كنند، و حتى به سوى گناه - هر چند صغيره باشد - متمايل نمى‏شوند.

و نيز فرمود: هيچ يك از ابتلائات ايوب علیه السلام عفونت پيدا نكرد، و بدبو نشد، و نيز صورتش زشت و زننده نگرديد، و حتى ذره‏اى خون و يا چرك از بدنش بيرون نيامد، و احدى از ديدن او تنفر نيافت و از مشاهده‏اش وحشت نكرد، و هيچ جاى بدنش كرم نينداخت، چه، رفتار خداى عز و جل در باره انبيا و اولياى مكرمش كه مورد ابتلايشان قرار مى‏دهد، اين چنين است. و اگر مردم از او دورى كردند، به خاطر بى پولى و ضعف ظاهرى او بود، چون مردم نسبت به مقامى كه او نزد پروردگارش داشت جاهل بودند، و نمى‏دانستند كه خداى تعالى او را تاييد كرده، و به زودى فرجى در كارش ايجاد مى‏كند و لذا مى‏بينيم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: گرفتارترين مردم از جهت بلاء انبيا و بعد از آنان هر كسى است كه مقامى نزديك‏تر به مقام انبيا داشته باشد.

و اگر خداى تعالى او را به بلايى عظيم گرفتار كرد، بلايى كه با آن در نظر تمامى مردم خوار و بى‏مقدار گرديد، براى اين بود كه مردم در باره‏اش دعوى ربوبيت نكنند، و از

مشاهده نعمت‏هاى عظيمى كه خدا به وى ارزانى داشته، او را خدا نخوانند.

و نيز براى اين بود كه مردم از ديدن وضع او استدلال كنند بر اينكه ثوابهاى خدايى دو نوع است، چون خداوند بعضى را به خاطر استحقاقشان ثواب مى‏دهد، و بعضى ديگر را بدون استحقاق به نعمت‏هايى اختصاص مى‏دهد.

و نيز از ديدن وضع او عبرت گرفته، ديگر هيچ ضعيف و فقير و مريضى را به خاطر ضعف و فقر و مرضش تحقير نكنند، چون ممكن است خدا فرجى در كار آنان داده، ضعيف را قوى، و فقير را توانگر، و مريض را بهبودى دهد.

و نيز بدانند كه اين خداست كه هر كس را بخواهد مريض مى‏كند، هر چند كه پيغمبرش باشد، و هر كه را بخواهد شفا مى‏دهد به هر جور و به هر سببى كه بخواهد، و نيز همين صحنه را مايه عبرت كسانى قرار مى‏دهد، كه باز مشيتش به عبرت‏گيرى آنان تعلق گرفته باشد، همچنان كه همين صحنه را مايه شقاوت كسى قرار مى‏دهد كه خود خواسته باشد و مايه سعادت كسى قرار مى‏دهد كه خود اراه كرده باشد، و در عين حال او در همه اين مشيت‏ها عادل در قضا، و حكم در افعالش است. و با بندگانش هيچ عملى نمى‏كند مگر آن كه صالحتر به حال آنان باشد و بندگانش هر نيرو و قوتى كه داشته باشند از او دارند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ. . . ﴾ آمده كه خداى تعالى آن افرادى را هم كه از اهل خانه ايوب قبل از ايام بلاء مرده بودند به وى برگردانيد، و نيز آن افرادى را كه بعد از دوران بلاء مرده بودند همه را زنده كرد و با ايوب زندگى كردند.

و وقتى از ايوب بعد از عافيت يافتنش پرسيدند: از انواع بلاها كه بدان مبتلا شدى كداميك بر تو شديدتر بود؟ فرمود: شماتت دشمنان.

و در تفسير مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿أَنِّي مَسَّنِيَ اَلشَّيْطَانُ. . . ﴾ گفته: بعضى‏ها گفته‏اند دخالت شيطان در كار ايوب بدين قرار بود، كه وقتى مرض او شدت يافت بطورى كه مردم از او دورى كردند، شيطان در دل آنان وسوسه كرد كه آن جناب را پليد پنداشته، و از او بدشان بيايد، و نيز به دل‌هايشان انداخت كه او را از شهر و از بين خود بيرون كنند، و حتى اجازه آن ندهند كه همسرش كه يگانه پرستار او بود، بر آنان درآيد، و ايوب از اين بابت سخت متاذى شد، به طورى كه در مناجاتش هيچ شكوه‏اى از دردها كه خدا بر او مسلط كرده بود نكرد. بلكه تنها از شيطنت شيطان شكوه كرد كه او را از نظر مردم انداخت.

قتاده گفته: اين وضع ايوب هفت سال ادامه داشت، و همين معنا از امام صادق علیه السلام هم روايت شده‏.

روایاتایوبابتلاءعافیتابتلائات ایوب در روایات.صبر.رفع بلا.نقش شیطان.

خبرى از يسع و ذو الكفل علیه السلام

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى سبحان نام اين دو بزرگوار را در كلام مجيدش برده، و آن دو را از انبيا شمرده، و بر آن دو ثنا خوانده، و آن‌ها را از اخيار معرفى فرموده‏. و ذو الكفل را از صابران شمرده‏. در روايات هم نامى از اين دو پيغمبر ديده مى‏شود.

در بحار از كتاب احتجاج، و كتاب توحيد، و كتاب عيون، در ضمن خبرى طولانى كه حسن بن محمد نوفلى آن را از حضرت رضا علیه السلام نقل كرده آمده: آن جناب در ضمن احتجاج عليه جاثليق نصارى به اينجا رسيد كه فرمود: يسع همان كارهايى را مى‏كرد كه عيسى علیه السلام مى‏كرد، يعنى او نيز روى آب راه مى‏رفت، و مردگان را زنده مى‏كرد، و كور مادرزاد، و بيمار برصى را شفا مى‏داد با اين تفاوت كه امت او قائل به خدايى او نشدند، و شما قائل به خدايى مسيح علیه السلام شديد. . . .

و از قصص الانبياء نقل شده كه صدوق، از دقاق، از اسدى، از سهل، از عبد العظيم حسنى علیه السلام روايت كرده كه فرمود: نامه‏اى به امام جواد علیه السلام نوشتم، و در آن از ذو الكفل پرسيدم كه نامش چه بود؟ و آيا از مرسلين بود يا خير؟ در جوابم نوشت: خداى عز و جل صد و بيست و چهار هزار پيغمبر فرستاد كه سيصد و سيزده نفر آنان مرسل بودند، و ذو الكفل يكى از آن مرسلين است كه بعد از سليمان بن داوود مى‏زيست، و در ميان مردم مانند داوود علیه السلام قضاوت مى‏كرد، و جز براى خداى عز و جل خشم نكرد، و نام شريفش «عويديا» بود، و او همان است كه خداى عز و جل در كتاب عزيزش نامش را برده، و فرموده: ﴿وَ اُذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَ اَلْيَسَعَ وَ ذَا اَلْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ اَلْأَخْيَارِ﴾.

مؤلف: البته در باره ذو الكفل و يسع روايات متفرقه ديگرى در باره گوشه‏هايى از زندگى آن دو بزرگوار هست كه چون معتبر و قوى نبود، و نمى‏شد بر آن‌ها اعتماد كرد از ايرادش صرف نظر كرديم.

یسعذو الکفلانبیایسع و ذو الکفل.هدایت انبیا.

وصف متقین در بهشت و تخاصم طاغیان در جهنم آیات ۴۹–۶۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات تقابل فرجام متقین و طاغیان را با گفتگوی اهل دوزخ می‌آورند.

هَٰذَا ذِكْرٌۭ ۚ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَـَٔابٍۢ
اين يادكردى است، و قطعاً براى پرهيزگاران فرجامى نيك است.
جَنَّٰتِ عَدْنٍۢ مُّفَتَّحَةًۭ لَّهُمُ ٱلْأَبْوَٰبُ
باغهاى هميشگى در حالى كه درهاى [آنها] برايشان گشوده‌است.
مُتَّكِـِٔينَ فِيهَا يَدْعُونَ فِيهَا بِفَٰكِهَةٍۢ كَثِيرَةٍۢ وَشَرَابٍۢ
در آنجا تكيه مى‌زنند [و] ميوه‌هاى فراوان و نوشيدنى در آنجا طلب مى‌كنند.
۞ وَعِندَهُمْ قَٰصِرَٰتُ ٱلطَّرْفِ أَتْرَابٌ
و نزدشان [دلبران‌] فروهشته‌نگاه همسال است.
هَٰذَا مَا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ ٱلْحِسَابِ
اين است آنچه براى روز حساب به شما وعده داده مى‌شد.
إِنَّ هَٰذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُۥ مِن نَّفَادٍ
[مى‌گويند:] «در حقيقت، اين روزىِ ماست و آن را پايانى نيست.»
هَٰذَا ۚ وَإِنَّ لِلطَّٰغِينَ لَشَرَّ مَـَٔابٍۢ
اين است [حال بهشتيان‌] و [اما] براى طغيانگران واقعاً بد فرجامى است.
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ ٱلْمِهَادُ
به جهنّم درمى‌آيند، و چه بد آرامگاهى است.
هَٰذَا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌۭ وَغَسَّاقٌۭ
اين جوشاب و چركاب است، بايد آن را بچشند.
وَءَاخَرُ مِن شَكْلِهِۦٓ أَزْوَٰجٌ
و از همين گونه، انواع ديگر [عذابها]!
هَٰذَا فَوْجٌۭ مُّقْتَحِمٌۭ مَّعَكُمْ ۖ لَا مَرْحَبًۢا بِهِمْ ۚ إِنَّهُمْ صَالُوا۟ ٱلنَّارِ
اينها گروهى‌اند كه با شما به اجبار [در آتش‌] درمى‌آيند. بدا به حال آنها، زيرا آنان داخل آتش مى‌شوند.
قَالُوا۟ بَلْ أَنتُمْ لَا مَرْحَبًۢا بِكُمْ ۖ أَنتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنَا ۖ فَبِئْسَ ٱلْقَرَارُ
[به رؤساى خود] مى‌گويند: «بلكه بر خود شما خوش مباد! اين [عذاب‌] را شما خود براى ما از پيش فراهم آورديد، و چه بد قرارگاهى است.»
قَالُوا۟ رَبَّنَا مَن قَدَّمَ لَنَا هَٰذَا فَزِدْهُ عَذَابًۭا ضِعْفًۭا فِى ٱلنَّارِ
مى‌گويند: «پروردگارا، هر كس اين [عذاب‌] را از پيش براى ما فراهم آورده، عذاب او را در آتش دو چندان كن.»
وَقَالُوا۟ مَا لَنَا لَا نَرَىٰ رِجَالًۭا كُنَّا نَعُدُّهُم مِّنَ ٱلْأَشْرَارِ
و مى‌گويند: «ما را چه شده است كه مردانى را كه ما آنان را از [زمره‌] اشرار مى‌شمرديم نمى‌بينيم؟
أَتَّخَذْنَٰهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زَاغَتْ عَنْهُمُ ٱلْأَبْصَٰرُ
آيا آنان را [در دنيا] به ريشخند مى‌گرفتيم يا چشمها[ى ما] بر آنها نمى‌افتد؟»
إِنَّ ذَٰلِكَ لَحَقٌّۭ تَخَاصُمُ أَهْلِ ٱلنَّارِ
اين مجادله اهل آتش قطعاً راست است.

بيان آيات [وصف حال متقيان در بهشت‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل ديگرى است از كلام كه در آن سرانجام كار متقين و طاغيان را بيان نموده متقين را بشارت داده، و كفار را انذار و تهديد مى‏كند.

﴿هَذَا ذِكْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ﴾

كلمه «هذا» اشاره است به داستآن‌هايى كه از «اوابين» از انبياى گرام نقل فرموده و اينكه مى‏فرمايد: «اين ذكر است» مراد از «ذكر» شرف و ثناى جميلى است كه: از «اوابين» كرده. و معناى جمله - به طورى كه ديگران‏ هم گفته‏اند - اين است كه: اين داستآن‌ها كه آورديم شرف و ذكر جميل و ثناى نيكى است براى «اوابين» از انبياء. و

خاطرات و ذكر خيرى است كه تا دنيا برقرار است از ايشان مى‏ماند، همچنان كه ثواب آخرت هم برايشان آماده است، تا بازگشتگاه نيكى برايشان باشد.

و بنابراين تفسير، مراد از «متقين» يا فقط همان انبياى نامبرده شده هستند و يا عموم اهل تقوى خواهد بود كه انبياء هم داخل آنان هستند. و در نتيجه زمينه گفتار همان متقين هستند، و اگر در پنج آيه بعد سخنى از طاغيان به ميان آورده، از باب استطراد مى‏باشد.

ولى به نظر ما اين طور نيست، چون از ظاهر آيه برمى‏آيد كه كلمه «هذا» اشاره به قرآن باشد. مى‏فرمايد: قرآن ذكر است، يعنى كتابى است مشتمل بر ذكر، و در نتيجه از اين آيه به بعد، اجمال در آيه اول سوره كه مى‏فرمود: ﴿وَ اَلْقُرْآنِ ذِي اَلذِّكْرِ﴾ به تفصيل بيان مى‏شود، و در اين آيات خداى سبحان دار آخرت را شرح مى‏دهد كه در آن براى متقين ثواب، و براى طاغيان عقاب آماده شده است.

﴿وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ﴾ كلمه «ماب» به معناى «مرجع» است. و اگر آن را نكره آورده به منظور تعظيم آن است. و معناى جمله روشن است.

﴿جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ اَلْأَبْوَابُ﴾

يعنى آن بازگشتگاه خوب، عبارت است از جنت‏هاى با استقرار و دائمى. و باز بودن درها به روى آنان، كنايه است از اينكه متقين هيچ مانعى از تنعم به نعمتهاى موجود در آن جنات ندارند، چون جنات براى آن‌ها درست شده، و مال آنان است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از اين جمله اين است كه: درها به روى ايشان باز است، و احتياجى نيست كه پشت در بايستند، و يا حلقه در را بكوبند، تا به رويشان باز شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه: درها بدون كليد به رويشان باز، و بدون قفل به رويشان بسته مى‏شود. و به هر حال اين آيه و چند آيه بعد در مقام بيان «حسن ماب» است.

﴿مُتَّكِئِينَ فِيهَا يَدْعُونَ فِيهَا بِفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرَابٍ﴾

يعنى در حالى كه در آن جنات نشسته باشند، و مانند اشراف و عزيزان تكيه كرده باشند.

و منظور از جمله‏ ﴿يَدْعُونَ فِيهَا بِفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرَابٍ﴾ اين است كه بفهماند اهل تقوى در بهشت حكمشان روا است، به نحوى كه بين آنان و خواسته‏هايشان واسطه‏اى نيست، مثلا، از ميوه‏هاى بهشتى كه انواعى بسيار است، هر يك را صدا بزنند خود آن ميوه و يا شراب

نزدشان حاضر مى‏شود، بدون اين كه احتياج باشد كه كسى آن ميوه را برايشان بياورد.

﴿وَ عِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ أَتْرَابٌ﴾

ضمير «هم» به متقين برمى‏گردد. و كلمه‏ ﴿قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ﴾ صفتى است كه در جاى موصوف خود به كار رفته، و تقدير كلام «و عندهم ازواج قاصرات الطرف - نزد ايشان همسرانى است قاصرات الطرف» مى‏باشد و منظور از صفت «قاصرات الطرف» اين است كه: آن همسران به شوهران خود راضى و قانعند، و چشم به ديگرى ندارند. ممكن هم هست كنايه باشد از اينكه همسرانى پر ناز و كرشمه‏اند.

و كلمه «أتراب» به معناى «اقران» است. مى‏خواهد بفرمايد: همسران بهشتى همتاى شوهران خويشند، نه از جهت سن با آنان اختلاف دارند، و نه از جهت جمال. ممكن هم هست مراد از «اقران» اين باشد كه مثل شوهران خويشند، هر قدر شوهران نور و بهائشان بيشتر شود، از ايشان هم حسن و جمال بيشتر مى‏گردد.

﴿هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾

كلمه «هذا» اشاره به مطالبى است كه در باره بهشت و نعمت‏هايش بيان كرد. و خطاب در «توعدون - وعده داده شده‏ايد» به متقين است، در نتيجه در آيه شريفه التفاتى از غيبت به خطاب به كار رفته و نكته‏اش اين است كه: خواسته است بفهماند صاحب سخن خداى تعالى به شما اهل بهشت نزديك است، و به شما اشراف دارد تا نعمت‏هاى صورى شما با اين نعمت معنوى تكميل گردد.

﴿إِنَّ هَذَا لَرِزْقُنَا مَا لَهُ مِنْ نَفَادٍ﴾

كلمه «نفاد» به معناى فنا، و قطع شدن جيره است. و به طورى كه از سياق به دست مى‏آيد آيه شريفه تتمه خطاب قبلى است.

متقینبهشتحسن مآبنعیموصفوصف حال متقین.بهشت متقین.حسن مآب.نعیم بهشتی.

وصف حال طاغيان در جهنم و حكايت تخاصم و مشاجره متبوعان و تابعان در دوزخ‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هَذَا وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ﴾

كلمه «هذا» اشاره به مطالبى است كه در باره متقين بيان نموده مى‏فرمايد: اين‌ها كه گفتيم در باره بازگشتگاه متقين بود. ممكن هم هست كلمه «هذا» اصلا اسم اشاره نباشد بلكه اسم فعل باشد و به معناى «خذا هذا». و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ اَلْمِهَادُ﴾

كلمه «يصلونها» از مصدر «الصلى» است كه به معناى داخل آتش شدن، و چشيدن حرارت آن است. و يا به معناى تابع آتش شدن است. كلمه «مهاد» - به طورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى بستر گسترده است، مثلا، وقتى گفته مى‏شود: «مهدت له تمهيدا»

معنايش نظير معناى اين عبارت است كه: بگوييم «وطات له توطئة». و آيه شريفه با آيه بعدش تفسير سرانجام طاغيان است.

﴿هَذَا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ﴾

كلمه «حميم» به معناى حرارت بسيار زياد است. و كلمه «غساق» - به طورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى چركى است كه تعفن بسيار داشته باشد. البته به معناى ديگرى هم تفسير شده است‏ و دو كلمه‏ ﴿حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ﴾ بيان مى‏كنند كلمه «هذا» را. و جمله «فليذوقوه» مى‏فهماند كه خود طاغيان نمى‏خواهند از «حميم» و «غساق» بخورند، ولى مجبورشان مى‏كنند به خوردن، چون قاعده آن است كه مى‏فرمود: هذا حميم و غساق فليذوقوه - اين حميم و غساق است كه بايد بخورندش ولى جمله «فليذوقوه» را جلوتر آورد و به حميم و غساق اشاره كرد تا در هنگام فرمان نام آن‌ها را نبرده باشد.

﴿وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْوَاجٌ﴾

شكل هر چيزى عبارت است از چيزى كه مشابه آن، و از جنس آن باشد. و كلمه «ازواج» به معناى انواع و اقسام است. و معناى جمله اين است كه: اين نوع ديگرى از جنس حميم و غساق است كه انواع مختلفى دارد و بايد آن را بچشند.

﴿هَذَا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ. . . فِي اَلنَّارِ﴾

اين سه آيه - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - تخاصم تابعان و متبوعان دوزخى را كه از طاغيان بودند حكايت مى‏كند.

پس جمله‏ ﴿هَذَا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ﴾ خطابى است از ناحيه خداى تعالى به متبوعين، و كلمه «هذا» اشاره به فوجى از تابعين است كه دنبال متبوعين به دوزخ مى‏روند، و كلمه «مقتحم» اسم فاعل از «اقتحام» است كه به معناى داخل شدن به سختى و دشوارى است.

و جمله‏ ﴿لاَ مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صَالُوا اَلنَّارِ﴾ پاسخى است كه متبوعين به گوينده جمله ﴿هَذَا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ﴾ مى‏دهند. و كلمه «مرحبا» تحيتى است كه به شخص وارد مى‏دهند، و در حقيقت «رحب» وسعت خانه را تقديم آن شخص مى‏كنند، پس اين كه پيشوايان و متبوعين ضلالت در باره تابعين خود مى‏گويند ﴿لاَ مَرْحَباً بِهِمْ﴾. معنايش اين است كه: وسعت و گشايشى براى آنان مباد. و اينكه باز در باره آنان مى‏گويند: ﴿إِنَّهُمْ صَالُوا اَلنَّارِ﴾ معنايش اين است كه: ايشان در آتش داخل خواهند شد، و حرارت آن را خواهند چشيد، و يا تابع آتش خواهند شد. و اين جمله در حقيقت جمله‏ ﴿لاَ مَرْحَباً بِهِمْ﴾ را تعليل مى‏كند.

و جمله‏ ﴿قَالُوا بَلْ أَنْتُمْ لاَ مَرْحَباً بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنَا فَبِئْسَ اَلْقَرَارُ﴾، حكايت جوابى است كه تابعان به متبوعان داده، مى‏گويند: بلكه «لا مرحبا» به خود شما كه اين آتش را شما به جان ما افكنديد، و ما را به اين قرارگاه كه بدترين قرارگاهست مبتلا ساختيد.

﴿قَالُوا رَبَّنَا مَنْ قَدَّمَ لَنَا هَذَا فَزِدْهُ عَذَاباً ضِعْفاً فِي اَلنَّارِ﴾

خداى سبحان در اينجا ديگر نقل نمى‏كند كه پيشوايان در جواب پيروان كه گناه را به گردن ايشان انداختند چه گفتند، ولى در سوره صافات كه باز تخاصم آنان را حكايت كرده، نقل مى‏كند كه گفته‏اند: ﴿بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ مَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ﴾ پس آيه مورد بحث كه از قول پيروان نقل مى‏كند كه گفتند: «پروردگارا هر كس كه اين سرنوشت را براى ما درست كرد، به دو برابر عذاب در آتش مبتلا كن» در حقيقت سخنى است كه پيروان بعد از ختم تخاصم گفته‏اند.

و جمله «من قدم» جمله شرطيه، و جمله‏ ﴿فَزِدْهُ عَذَاباً﴾ جزاى آن است. و كلمه «ضعف» به معناى مثل است. و «عذاب ضعف» به معناى عذاب داراى ضعف و مثل است، و خلاصه عذاب دو برابر است.

﴿وَ قَالُوا مَا لَنَا لاَ نَرىَ رِجَالاً كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ اَلْأَشْرَارِ﴾

گويندگان اين سخن - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - عموم اهل دوزخ‏اند، و مرادشان از رجالى كه دوزخيان آنان را از اشرار مى‏پنداشتند، مؤمنين است كه در آن هنگام كه در بهشت هستند و دوزخيان دنبال آنان مى‏گردند، و پيدايشان نمى‏كنند، به يكديگر مى‏گويند: چه مى‏شود ما را كه آن مردانى را كه از اشرار مى‏دانستيم نمى‏بينيم و پيدا نمى‏كنيم؟

﴿أَتَّخَذْنَاهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زَاغَتْ عَنْهُمُ اَلْأَبْصَارُ﴾ يعنى: آيا ما ايشان را در دنيا به مسخره گرفته بوديم، و به خطا رفتيم، در حالى كه آنان اهل نجات بودند؟ و يا آنكه چشم ما در دوزخ به ايشان نمى‏افتد؟

﴿إِنَّ ذَلِكَ لَحَقٌّ تَخَاصُمُ أَهْلِ اَلنَّارِ﴾

كلمه «ذلك» اشاره است به همان تخاصمى كه در بالا از ايشان حكايت فرمود. و بيان مى‏كند كه اين تخاصم اهل دوزخ امرى است ثابت و واقع شدنى كه هيچ ترديدى در وقوعش نيست، چون در حقيقت تخاصم آن روزشان كشف و ظهور ملكاتى است كه دل‌هايشان در دنيا، در اثر ممارست در تنازع و تشاجر كسب كرده است،

طاغیانجهنمتخاصمتابعمتبوعطاغیان در جهنم.تخاصم تابع و متبوع.اهل طغیان.گمراهی پیروان.مخاصمه اخروی.

توحید، خلق آدم و استکبار ابلیس در ص آیات ۶۵–۸۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۶۵ تا ۸۸ انذار توحیدى، خلق بشر از طین و مخاصمه ابلیس را ختم سوره قرار مى دهد.

قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ مُنذِرٌۭ ۖ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ
بگو: «من فقط هشداردهنده‌اى هستم، و جز خداى يگانه قهار معبودى ديگر نيست.
رَبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ٱلْعَزِيزُ ٱلْغَفَّٰرُ
پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، همان شكست‌ناپذير آمرزنده.
قُلْ هُوَ نَبَؤٌا۟ عَظِيمٌ
بگو: «اين خبرى بزرگ است،
أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ
[كه‌] شما از آن روى برمى‌تابيد.
مَا كَانَ لِىَ مِنْ عِلْمٍۭ بِٱلْمَلَإِ ٱلْأَعْلَىٰٓ إِذْ يَخْتَصِمُونَ
مرا در باره ملاء اعلى هيچ دانشى نبود آنگاه كه مجادله مى‌كردند.
إِن يُوحَىٰٓ إِلَىَّ إِلَّآ أَنَّمَآ أَنَا۠ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌ
به من هيچ [چيز] وحى نمى‌شود، جز اينكه من هشداردهنده‌اى آشكارم.
إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى خَٰلِقٌۢ بَشَرًۭا مِّن طِينٍۢ
آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گِل خواهم آفريد.
فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ
پس چون او را [كاملاً] درست كردم و از روح خويش در آن دميدم، سجده‌كنان براى او [به خاك‌] بيفتيد.»
فَسَجَدَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
پس همه فرشتگان يكسره سجده كردند.
إِلَّآ إِبْلِيسَ ٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ
مگر ابليس [كه‌] تكبر نمود و از كافران شد.
قَالَ يَٰٓإِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ ۖ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ ٱلْعَالِينَ
فرمود: «اى ابليس، چه چيز تو را مانع شد كه براى چيزى كه به دستان قدرت خويش خلق كردم سجده آورى؟ آيا تكبر نمودى يا از [جمله‌] برترى‌جويانى؟»
قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ ۖ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ
گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده‌اى و او را از گِل آفريده‌اى.»
قَالَ فَٱخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌۭ
فرمود: «پس، از آن [مقام‌] بيرون شو، كه تو رانده‌اى.
وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِىٓ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلدِّينِ
و تا روز جزا لعنت من بر تو باد.»
قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِىٓ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ
گفت: «پروردگارا، پس مرا تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند مهلت ده.»
قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ ٱلْمُنظَرِينَ
فرمود: «در حقيقت، تو از مهلت‌يافتگانى،
إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْوَقْتِ ٱلْمَعْلُومِ
تا روز معين معلوم.»
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
[شيطان‌] گفت: «پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جداً از راه به در مى‌برم،
إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ
مگر آن بندگان پاكدل تو را.»
قَالَ فَٱلْحَقُّ وَٱلْحَقَّ أَقُولُ
فرمود: «حق [از من‌] است و حق را مى‌گويم:
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ
هرآينه جهنّم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند، از همگى‌شان، خواهم انباشت.»
قُلْ مَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍۢ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُتَكَلِّفِينَ
بگو: «مزدى بر اين [رسالت‌] از شما طلب نمى‌كنم و من از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم و به خدا نسبت دهم.
إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌۭ لِّلْعَٰلَمِينَ
اين [قرآن‌] جز پندى براى جهانيان نيست.
وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُۥ بَعْدَ حِينٍۭ
و قطعاً پس از چندى خبر آن را خواهيد دانست.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات آخرين فصل از فصول سوره «_ ص» است كه مشتمل بر چند نكته است: اول آن كه به پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور مى‏دهد كه انذارهاى خود را و دعوت به سوى توحيد را به مردم ابلاغ فرمايد. و ديگر اين كه ابلاغ كند كه اعراض از حق و پيروى شيطان كار آدمى را به عذاب دوزخ منتهى مى‏سازد، عذابى كه خداوند قضايش را در حق شيطان و پيروان او رانده است. در همين جاست كه اين سوره خاتمه مى‏يابد.

﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ اَلْوَاحِدُ اَلْقَهَّارُ. . . اَلْعَزِيزُ اَلْغَفَّارُ﴾

در اين دو آيه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور مى‏دهد به مردم برساند. كه من بيم دهنده مى‏باشم و خداى تعالى يكتاى در «الوهيت» است. پس جمله‏ ﴿إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ﴾ مى‏خواهد غرض آن جناب را منحصر در «انذار» كند، و ساير اغراض را مانند توقع مال و مقام - كه چه بسا دعوت به حق، در بين مردم مشتبه به آن‌ها مى‏شود - از آن جناب نفى كند، همچنان كه در آخرين آيات باز به همين انحصار اشاره نموده مى‏فرمايد: «بگو من از شما هيچ اجر و پاداشى نمى‏خواهم، و من از متكلفين نيستم».

و جمله‏ ﴿وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ تا آخر دو آيه توحيد را با حجتى كه آن را اثبات كند، يعنى، آنچه از اسماء و صفات خدا بر توحيد دلالت مى‏كند را ابلاغ مى‏دارد.

پس جمله‏ ﴿وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ الوهيت را - كه عبارت است از معبوديت به حق - از تمامى آلهه نفى مى‏كند. و اما اثبات «الوهيت» براى خداى تعالى امرى است كه بعد از انتفاى الوهيت از غير خدا، قهرا و خود بخود حاصل است، چون بين اسلام و وثنيت در اصل اينكه معبود به حقى وجود دارد اختلاف و نزاعى نيست، نزاعى كه هست در اين است كه آن اله و معبود به حق الله تعالى است، و يا غير اوست؟ هر چند كه گفتيم اسماء و صفاتى كه در آيه آمده، خود دليل اثبات الوهيت خدا نيز هست، و تنها الوهيت غير خدا را نفى نمى‏كند.

منذرتوحيدصملأ اعلىما من اله الا الله.منذر.خطاب قل.فصل خلق و سجود.

تقرير احتجاجات متعدد بر وحدانيت خداى تعالى كه آيه: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ. . . ﴾ متضمن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلْوَاحِدُ اَلْقَهَّارُ﴾ اين دو اسم وحدانيت خدا را در هستى و قهرش بر هر چيز اثبات مى‏كند، به اين بيان كه مى‏فرمايد: خداى تعالى موجودى است كه هيچ موجودى وجودش مانند او نيست، و چون او كمالى لا يتناهى دارد - كمالى كه عين وجود اوست - پس او غنى بالذات و على الاطلاق است، و غير از او هر چه باشد فقير و محتاج به او است، آنهم نه تنها از يك جهت، بلكه از تمام جهات. از جهت وجود، و از جهت آثار وجود. غير او هر چه دارند

همه نعمت و افاضه خداى سبحان است. پس خدا قاهر بر هر چيز است بر طبق اراده خويش. و هر چيزى مطيع است در آنچه خداوند اراده كند و خاضع است در برابر آنچه او بخواهد.

و اين خضوع ذاتى كه در هر موجود است همان حقيقت عبادت است. پس اگر جايز باشد براى چيزى در عالم هستى عملى به عنوان عبادت انجام داد، عملى كه عبوديت و خضوع آدمى را مجسم سازد، همان عمل عبادت خداى سبحان است، چون هر چيز ديگرى به غير از او فرض شود، مقهور و خاضع براى اوست، و از خود، مالك هيچ چيز نيست، نه مالك خويش است و نه مالك چيزى ديگر. و در هستى خودش و غير از خودش، و نيز در آثار هستى استقلال ندارد، پس نتيجه مى‏گيريم كه تنها خداى سبحان معبود به حق است، و نه ديگرى.

و جمله‏ ﴿رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا﴾ حجت ديگرى را بر وحدانيت خدا در «الوهيت» افاده مى‏كند، به اين بيان كه نظام تدبيرى كه در سراسر جهان جريان دارد نظامى است واحد و متصل، نظامى كه هيچ ناحيه‏اش از ناحيه ديگر جدا نيست، و ممكن نيست، مثلا، نظام در آسمآن‌هايش را از نظام در زمين جدا كرد. قبلا هم مكرر گفته بوديم كه خلقت و تدبير از يكديگر جدا نيستند، بلكه تدبير عبارت از آن است كه موجودات را رديف و پشت سر هم، و هر يك را در جايى كه بايد باشد خلق كند، پس تدبير به يك معنا همان خلقت است، همچنان كه خلقت به معنايى ديگر همان تدبير است.

و چون مشركين هم اعتراف دارند بر اينكه پديد آورنده و خالق آسمآن‌ها و زمين كسى جز خداى سبحان نيست، پس تنها او رب و مدبر عالم است، و در نتيجه او اله و معبودى است كه بايد مورد عبادت قرار گيرد - چون عبادت عملى است كه عبوديت و مملوكيت عابد را در برابر معبود و مالك خود مجسم مى‏سازد، و نيز تصرف مالك، و افاضه نعمت به مملوك، و دفع نقمت از او را ممثل مى‏كند - پس خداى سبحان تنها اله در آسمآن‌ها و زمين و ما بين آن دو است و اله ديگرى جز او نيست - دقت فرماييد

و ممكن هم هست بگوييم: جمله‏ ﴿رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا﴾ بيان است براى كلمه «القهار» و يا براى دو كلمه‏ ﴿اَلْوَاحِدُ اَلْقَهَّارُ﴾.

و دو كلمه‏ ﴿اَلْعَزِيزُ اَلْغَفَّارُ﴾ نيز حجتى ديگر بر يگانگى خدا در «الوهيت» را افاده مى‏كند. به اين بيان كه: خداى تعالى «عزيز» است، يعنى هيچ چيز بر او غالب نمى‏آيد تا او را بر خلاف خواسته و اراده‏اش مجبور كند، و يا از آنچه كه خواسته و اراده كرده جلوگير شود. پس او عزيز على الاطلاق است، و هر عزيزى ديگر در برابر او ذليل و مطيع و فرمانبر است. عبادت هم كه گفتيم چيزى جز اظهار ذلت نيست، و اين اظهار ذلت جز در برابر عزيز معنا

ندارد، و به جز خدا هم كسى عزيز نيست، چون هر عزيزى عزتش از اوست.

اين آن حجتى است كه از كلمه «عزيز» براى يگانگى خدا در «الوهيت» استفاده كنيم. و اما استفاده آن از كلمه «غفار» بيانش اين است كه: «عبادت» عبارت از عملى است كه عبوديت و تقرب به معبود را مجسم نموده و دورى بنده را از مالك برطرف كند و اين همان مغفرت گناه است، و چون يگانه كسى كه مستقل به رحمت رساندن بر خلق است، و هر چه رحمت مى‏رساند خزينه‏هايش تهى نمى‏گردد خداست، و او كسى است كه بندگان عابد خود را در آخرت به دار كرامت خود مى‏برد، پس يگانه غفار هم كه به طمع آمرزش سزاوار عبادت است، او است.

ممكن هم هست دو كلمه «عزيز» و «غفار» اشاره باشد به علت دعوت به توحيد، و يا وجوب ايمان به آن دعوت، وجوبى كه بر حسب مقام از جمله‏ ﴿وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ اَلْوَاحِدُ اَلْقَهَّارُ﴾ استفاده مى‏شود، و معناى اين باشد كه: من شما را به سوى توحيد خدا دعوت مى‏كنم، به دعوتم ايمان بياوريد، براى اينكه خدا عزيزى است كه عزتش آميخته با ذلت نيست، و نيز براى اينكه او «غفار» است، و معبود هم بايد همان كسى باشد كه غفار است.

﴿قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ﴾

مرجع ضمير «هو» همان داستان وحدانيت خداست كه جمله‏ ﴿وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ اَللَّهُ. . . ﴾ بيانش مى‏كرد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مرجع آن قرآن كريم است، مى‏فرمايد: قرآن نبا عظيم است، كه مردم از آن اعراض مى‏كنند». و اين وجه با سياق آيات سابق هم سازگارتر است، چون سياق همه آن‌ها با قرآن ارتباط داشت. و نيز با آيه بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ اَلْأَعْلى‏َ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾، سازگارتر است. و معناى آيه مورد بحث و آيه بعدى، اين مى‏شود كه: من از پيش خود هيچ علمى به ملأ اعلى و تخاصم آنان نداشتم، تا آنكه قرآن اين نبا عظيم مرا خبردار كرد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مرجع «هو» قيامت است. ولى اين وجه از همه بعيدتر است.

﴿مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ اَلْأَعْلىَ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾

منظور از «ملأ اعلى» جماعتى از ملائكه است، و گويا مراد از مخاصمه آنان همان مطلبى باشد كه آيه‏ ﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ - تا آخر آيات - آن را

كه در اوايل سوره بقره گذشت حكايت مى‏كند.

و گويا مى‏خواهد بفرمايد: من هيچ اطلاعى از مخاصمه ملائكه نداشتم، تا آنكه خداى تعالى آن را در كتابش به من وحى كرد، پس من همانا منذرى هستم كه تابع وحى خداى تعالى مى‏باشم.

﴿إِنْ يُوحىَ إِلَيَّ إِلاَّ أَنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾

اين آيه تاكيد جمله‏ ﴿إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ﴾ است، و به منزله تعليلى است براى جمله‏ ﴿مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ اَلْأَعْلىَ﴾ و معنايش اين است كه: من هرگز علمى نداشتم و نمى‏توانستم داشته باشم، چون علم من از جانب خودم نيست، بلكه هر چه هست به وسيله وحى است، و چيزى به من وحى نمى‏شود، مگر آنچه كه مربوط به انذار باشد.

واحدقهارربعزيزغفارواحد قهار.رب السماوات.قهر بر هر شى.غفار.عزیز.ربوبیت.

توضيح در باره ارتباط آيه: ﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ﴾ با قبل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ﴾

آنچه از سياق برمى‏آيد اين است كه: آيه مورد بحث و ما بعد آن تتمه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه مى‏فرمود: ﴿إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ. . . ﴾ نمى‏باشد. و شاهد بر آن كلمه «ربك - پروردگارت» مى‏باشد، ناگزير بايد گفت: اين دو آيه كلام خداى تعالى است كه به زمان مخاصمه ملائكه اشاره مى‏كند. و ظرف «اذ» متعلق به همان چيزى است كه ظرف در جمله «اذ يختصمون» متعلق به آن بود، و يا متعلق به محذوف است، و تقدير آن «اذكر اذ قال ربك للملئكة. . . » مى‏باشد، چون جمله‏ ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ كه خطاب خدا به ملائكه است، و جمله‏ ﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ﴾ كه آن نيز خطاب خدا به ملائكه است، دو جمله متقارن هستند كه در يك زمان و يك ظرف واقع شده‏اند.

بنابراين برگشت معناى‏ ﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ. . . ﴾، نظير اين مى‏شود كه بگوييم: ياد بياوريد آن وقتى كه پروردگارت چنين و چنان گفت و آن همان وقتى بود كه ملائكه مخاصمه مى‏كردند.

بعضى از مفسرين‏ جمله‏ ﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ. . . ﴾ را تفسير جمله‏ ﴿إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾ دانسته، و بعد از آنكه منظور از اختصام را تقاول و سؤال و جواب گرفته‏اند، آن را عبارت دانسته‏اند از مجموع كلام خدا به ايشان در جمله‏ ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و كلام ملائكه، در جمله ﴿أَ تَجْعَلُ. . . ﴾ و باز كلام خدا به آدم و كلام آدم به ملائكه، و كلام خدا به ايشان، در جمله ﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً﴾ و كلام ابليس با خداى تعالى.

و سپس گفته بنابراين كه منظور از اختصام مخاصمه و گفتگوى ملائكه در بين خودشان باشد، نه بين ايشان و خداى سبحان، در اين صورت خبر دادن خدا از اينكه‏ ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ و نيز از اينكه‏ ﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً. . . ﴾ حتما به توسط فرشته‏اى از فرشتگان صورت گرفته است، و همچنين خطاب خدا به آدم و ابليس به توسط فرشته مزبور بوده است و در نتيجه گفتار ملائكه به پروردگارشان، كه گفتند: ﴿أَ تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا. . . ﴾، و ساير گفتارهاى ايشان، كلامى بوده از ايشان به آن فرشته واسطه، آن وقت اختصام و مخاصمه در بين خود ملائكه درست مى‏شود.

و ليكن خواننده عزيز خودش متوجه هست كه هيچ يك از اين مقدمات كه اين مفسر براى اخذ نتيجه‏اى كه منظور داشت ذكر كرد، از سياق آيات استفاده نمى‏شود.

﴿إِنِّي خَالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ﴾ كلمه «بشر» به معناى انسان است. راغب مى‏گويد: «بشره» به معناى ظاهر پوست، و «أدمه» به معناى باطن آن است كه به گوشت چسبيده، چون عموم اهل ادب اين طور معنا كرده‏اند آن‌گاه مى‏گويد: و اگر از انسان به كلمه «بشر» تعبير كرده، به اعتبار اين است كه در بين همه جانداران تنها آدمى است كه پر و كرك و مو و پشم ظاهر بدنش را نپوشانده، به خلاف ساير حيوانات كه يا پشم بشره آن‌ها را پوشانده و يا كرك.

و سپس مى‏گويد: كلمه «بشر» هم در مفرد استعمال مى‏شود، و هم در جمع، ولى در دو نفر به صيغه تثنيه درمى‏آيد، مانند آيه‏ ﴿أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ﴾ و در قرآن كريم هر جا از انسان به بشر تعبير شده، منظور همان جثه و هيكل و ظاهر بدن اوست

. و در آيه شريفه مورد بحث مبدأ خلقت آدمى گل معرفى شده، و در سوره روم مبدأ خلقتش خاك و در سوره حجر صلصالى از حمإ مسنون، و در سوره رحمان صلصالى چون فخار سفال آمده، و اين اختلاف در تعبير اشكالى به وجود نمى‏آورد، براى اينكه همان مبدأ واحد احوال مختلفى به خود گرفته، و در هر جاى از قرآن كريم نام يكى از آن احوال را نام برده است.

﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ﴾

«تسويه انسان» به معناى تعديل اعضاى اوست، به اينكه اعضاى بدنى او را با يكديگر تركيب و تكميل كند تا به صورت انسانى تمام عيار درآيد، و «دميدن روح در آن»، عبارت است از اينكه او را موجودى زنده قرار دهد، و اگر روح دميده شده در انسان را به خود

خداى تعالى نسبت داده و فرموده: «از روح خودم در آن دميدم»، به منظور شرافت دادن به آن روح است. و جمله «فقعوا» امر و از ماده «وقوع» است، و اين امر نتيجه و فرع تسويه و نفخ روح واقع شده، مى‏فرمايد: حال كه از روح خودم در آن دميدم، شما ملائكه بر او سجده كنيد.

﴿فَسَجَدَ اَلْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾

دلالت اين جمله بر اينكه تمامى فرشتگان براى آدم سجده كردند و احدى از آن تخلف نكرده روشن است.

﴿إِلاَّ إِبْلِيسَ اِسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ اَلْكَافِرِينَ﴾

يعنى ابليس تكبر كرد و از سجده براى او دريغ ورزيد، و او از سابق بر اين كافر بود. و اينكه ابليس قبل از اين صحنه كافر بوده، از آيه شريفه‏ ﴿لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ﴾ هم به خوبى استفاده مى‏شود.

آدمطينملائكهخليفهمنذرخلق بشر از طین.خالق.خلیفه در زمین.تتمه کلام منذر.

وجه اينكه فرمود آدم را با دو دستم آفريدم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعَالِينَ﴾

اينكه در اين آيه خلقت بشر را بدست خود نسبت داده، و فرموده: «چه مانعت شد از اينكه براى چيزى سجده كنى كه من آن را با دستهاى خود آفريدم» به اين منظور بوده كه براى آن شرافتى اثبات نموده، بفرمايد: هر چيز را به خاطر چيز ديگر آفريدم، ولى آدم را به خاطر خودم. همچنان كه جمله ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾ و از روح خود در او دميدم نيز اين اختصاص را مى‏رساند و اگر كلمه «يد» را تثنيه آورد، و فرمود: «يدى - دو دستم» با اينكه مى‏توانست مفرد بياورد براى اين است كه به كنايه بفهماند: در خلقت او اهتمام تام داشتم، چون ما انسآن‌ها هم در عملى هر دو دست خود را به كار مى‏بنديم كه نسبت به آن اهتمام بيشترى داشته باشيم، پس جمله «خلقت بيدى» نظير جمله‏ ﴿مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا﴾ است.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند مراد از كلمه «يد» قدرت است، و تثنيه آوردن آن تنها تاكيد را مى‏رساند، مانند آيه‏ ﴿ثُمَّ اِرْجِعِ اَلْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ﴾ روايتى هم بر طبق اين تفسير وارد شده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از دو دست نعمت‏هاى دنيا و آخرت است ممكن هم هست بگوييم منظور از آن يكى مبدأ پيدايش بدن و يكى ديگر مبدأ پيدايش روح است، و يا يكى صورت آدمى، و ديگر معناى اوست، و يا يكى صفات جلال خدا، و ديگرى صفات جمال اوست. و ليكن همه اين‌ها معانى هستند كه از ناحيه لفظ آيه هيچ دلالتى بر هيچ يك از آن‌ها نيست.

بيدىروحسجدهكرامتابليسخلق بیدى.نفخ من روحى.خطاب به ابلیس.استکبار.تکریم آدم.

معناى جمله: ﴿أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعَالِينَ﴾ كه استفهام توبيخى از ابليس در باره سجده نكردنش براى آدم است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعَالِينَ﴾ استفهامى است توبيخى، معنايش اين است كه: آيا سجده نكردنت از اين بابت است كه عارت مى‏شد، و خود را از اين كار بزرگتر مى‏دانستى؟ و يا اينكه به راستى شان تو اجل از اين عمل بود. و تو از كسانى بودى كه قدر و منزلتشان بالاتر از آن است كه مامور به سجده بر آدم شوند؟ و از همين جا بعضى‏ از مفسرين استفاده كرده‏اند كه: معلوم مى‏شود خداى تعالى مخلوقاتى عالى دارد كه مقامشان اجل از آن است كه براى آدم سجده كنند، بندگانى هستند مستغرق در توجه به سوى پروردگارشان، و هيچ چيزى را به جز او درك نمى‏كنند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «علو» هم همان استكبار است، همچنان كه در آيه‏ ﴿وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي اَلْأَرْضِ﴾ به همين معنا است و اگر بگويى معنا ندارد كه بگوييم «آيا تو استكبار كردى و يا از مستكبرين بودى». مى‏گوييم: هيچ عيبى ندارد، چون اولى راجع به زمان سجده است، و دومى راجع به ما قبل آن، و معنايش اين است كه: «آيا از اينكه امر به سجده‏ات كرديم دچار استكبار شدى، و يا آنكه از قبل مستكبر بودى؟».

ليكن اين وجه صحيح نيست، چون با مقتضاى مقام نمى‏سازد، مقتضاى مقام اين است كه ابليس را داراى استكبار معرفى كند، نه اينكه زمان استكبار او را معين كند كه قديمى است و يا تازه.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از كلمه «عالين» ملائكه آسمان است، چون آن ملائكه كه مامور به سجده براى آدم شدند، ملائكه زمين بودند. اين هم صحيح نيست، براى اينكه آيه عموميت دارد.

استكبارعالینتوبيخابليساستکبار توبیخى.عالین.علو دروغین.

مبدء ارتكاب معاصى، انكار مالكيت مطلقه خدا و حكمت او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ﴾

اين پاسخى است كه ابليس از پرسش خدا داده و علت سجده نكردن خود را بيان مى‏كند، و آن اين است كه: من شرافت ذاتى دارم، چون مرا از آتش خلق كرده‏اى و آدم مخلوقى است از گل. و در اين پاسخ اشاره‏اى است به اينكه از نظر ابليس اوامر الهى وقتى لازم الاطاعه است كه حق باشد، نه اينكه ذات أوامر او لازم الاطاعة باشد و چون امرش به سجده كردن حق نبوده، اطاعتش واجب نيست.

و برگشت اين حرف به اين است كه ابليس اطلاق مالكيت خدا و حكمت او را قبول نداشته، و اين همان اصل و ريشه‏اى است كه تمامى گناهان و عصيآن‌ها از آن سرچشمه مى‏گيرد، چون معصيت وقتى سرمى‏زند كه صاحبش از حكم عبوديت خداى تعالى و مملوكيت خودش براى او خارج شود و از اينكه ترك معصيت بهتر از ارتكاب آن است، اعراض كند و اين همان انكار مالكيت مطلقه خدا، و نيز انكار حكمت او است.

﴿قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلىَ يَوْمِ اَلدِّينِ﴾

كلمه «رجيم» از ماده «رجم» به معناى طرد شده است. و كلمه «يوم الدين» به معناى روز جزاست.

در اين آيه فرموده: ﴿وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي﴾ و در سوره حجر فرموده: ﴿وَ إِنَّ عَلَيْكَ اَللَّعْنَةَ﴾ بعضى‏ از مفسرين در وجه اين اختلاف تعبير گفته‏اند: اگر لام در «اللعنة» براى عهد باشد، ديگر فرقى بين اين دو تعبير نيست، براى اينكه در اولى فرموده: «بر تو باد لعنت من» و در دومى فرموده: «بر تو باد همان لعنت» و اما اگر لام در آن براى جنس باشد، باز هم فرقى نخواهد داشت، براى اينكه در اولى فرموده: «بر تو باد لعنت من» و در دومى فرموده: «بر تو باد همه لعنت‏ها» و معلوم است كه لعنت غير خدا از قبيل ملائكه و مردم معنايش دورى از رحمت خداست، اگر اين لعنت بدون اذن خدا باشد كه هيچ اثرى ندارد، و اگر به اذن خدا باشد نتيجه‏اش دورى ابليس از رحمت خدا مى‏شود، و اين هم همان لعنت خود خدا خواهد بود.

قياسنارطينرجيملعنتقیاس نار و طین.انا خیر منه.انکار مالکیت مطلقه.انکار حکمت.خلق من طین.مبدء معاصى.

اشاره به اينكه عين خواسته ابليس ﴿فَأَنْظِرْنِي إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ اجابت نشده و او «الى وقت اليوم المعلوم» مهلت داده شده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ. . . إِلىَ يَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ﴾

از ظاهر اينكه ابليس انتهاى مهلت را روز مبعوث شدن انسآن‌ها معين كرد و خداى تعالى انتهاى آن را تا روز وقت معلوم مقرر داشت، برمى‏آيد كه اجابت خواسته ابليس با

خواسته‏اش اختلاف دارد، و عين خواسته‏اش اجابت نشده. پس ناگزير معلوم مى‏شود آن روز يعنى روز وقت معلوم آخرين روزى است كه بشر به تسويلات ابليس نافرمانى خدا مى‏كند و آن قبل از روز قيامت و بعث است. و ظاهرا مراد از روز، روز معمولى نيست، بلكه مراد ظرف است، و در نتيجه اضافه شدن كلمه «يوم» به كلمه «وقت» اضافه تاكيدى است، چون گفتيم كه خود «يوم» هم به معناى وقت و ظرف است.

﴿قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ﴾

حرف «باء» در «بعزتك» براى سوگند است ابليس به عزت خدا سوگند ياد مى‏كند كه به طور حتم تمامى ابناى بشر را اغوا مى‏كند، آن‌گاه مخلصين را استثنا مى‏نمايد. و «مخلصين» عبارتند از كسانى كه خداى تعالى آنان را براى خود خالص كرده و ديگر هيچ كس در آنان نصيبى ندارد، در نتيجه ابليس هم در آنان نصيبى ندارد.

﴿قَالَ فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ﴾

اين آيه پاسخى است از خداى سبحان به ابليس كه مشتمل است بر قضايى كه خدا عليه ابليس و پيروانش رانده كه به زودى همه را داخل آتش خواهد كرد.

پس كلمه «فالحق» مبتدايى است كه خبرش حذف شده، و يا خبرى است كه مبتدايش حذف شده است. و كلمه «فاء» كه در اول آن است براى ترتيب و قرار دادن جمله ما بعد است بعد از جمله ما قبل. و مراد از «حق» چيزى است كه مقابل باطل است، به شهادت اينكه دوباره اين كلمه را اعاده مى‏كند، و با الف و لام هم اعاده مى‏كند، و چون به طور قطع مى‏دانيم منظور از حق دومى چيزى است كه مقابل باطل است، پس مراد از اولى هم همان خواهد بود. و تقدير آيه چنين است: «فالحق اقسم به لأملأن جهنم منك. . . »، اين در صورتى است كه خبر حق را محذوف بدانيم، و اگر خود آن را خبر و مبتدايش را محذوف بدانيم، تقديرش چنين مى‏شود: «فقولى حق. . . ».

و جمله «و الحق اقول» جمله‏اى است معترضه كه در وسط كلام اضافه شده تا بفهماند كه اين قضاء حتمى است و نيز پندار ابليس را رد كند كه پنداشته بود ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ من از او بهترم چون از اين گفتار برمى‏آيد كه او امر خدا را كه فرموده بود «براى آدم سجده كن» غير حق مى‏دانسته. و از اين كه در اين جمله معترضه «حق» را مقدم بر «اقول» آورده و نيز كلمه «حق» را با الف و لام آورده، حصر فهميده مى‏شود، و معنايش اين است كه: من به غير حق چيزى نمى‏گويم.

و جمله‏ ﴿لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ متن آن قضايى است كه

خدا به آن حكم كرده و گويا مراد از كلمه «منك» جنس شيطآن‌ها باشد، و در نتيجه هم شامل ابليس مى‏شود، و هم ذريه و قبيله او و كلمه «منهم» به «من تبعك» مربوط است و معنايش اين است كه: از ذريه آدم هر كس از تو پيروى كند او نيز جهنمى است.

و ما در سابق در نظاير اين آيه از قبيل سوره حجر و در همين قصه از سوره بقره و اعراف و اسراء بحث مفصلى راجع به اين قصه نموديم بدانجا مراجعه شود.

﴿قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مَا أَنَا مِنَ اَلْمُتَكَلِّفِينَ﴾

در اين آيه به مطلبى كه در اول سوره و نيز در خلال آيات سوره گذشت رجوع شده، و آن اين بود كه قرآن كريم ذكر است و پيامبر اسلام به جز انذار هيچ منصب ديگرى ندارد. و نيز رد آن تهمتى است كه در اين كلام خود زدند: ﴿اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلىَ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ يُرَادُ﴾.

پس در جمله‏ ﴿مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾ اجر دنيوى از مال و رياست و جاه را از خود نفى مى‏كند. و در جمله‏ ﴿وَ مَا أَنَا مِنَ اَلْمُتَكَلِّفِينَ﴾ خود را از تصنع و خودآرايى به چيزى كه آن را ندارد برى‏ء مى‏سازد.

﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ﴾

یعنى قرآن ذكرى است جهانى و براى همه جهانيان و براى جماعتهاى مختلف، و نژادها و امت‏هاى گوناگون و خلاصه ذكرى است كه اختصاص به قومى خاص ندارد، تا كسى در برابر تلاوتش از آن قوم مزدى طلب كند و يا در برابر تعليمش پاداشى بخواهد، بلكه اين ذكر براى همه عالم است.

﴿وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ﴾

يعنى به زودى و پس از گذشت زمان، خبر پيشگويى‏هاى قرآن از وعد و وعيدش و غلبه‏اش بر همه اديان و امثال آن به گوشتان مى‏رسد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از «بعد حين» روز قيامت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: روز مرگ هر كسى است. و بعضى‏ ديگر آن را روز جنگ بدر دانسته‏اند. بعيد نيست كسى بگويد: خبرهاى قرآن مختلف است، و اختصاص به يك روز معين ندارد، تا آن روز را مراد بداند، بلكه مراد از «بعد حين» مطلق است، پس براى يك يك از اقسام خبرهاى

قرآن حينى و زمانى است.

انظاراغواءجهنمحقاجرانظار تا یوم البعث.اغواء.یوم یبعثون.ملء جهنم.الحق اقول.عدم اجر رسالت.بعزتک.

بحث روايتى [رواياتى در باره مخاصمه ملأ اعلى، استكبار ابليس و اباء او از سجده بر آدم، و اوصاف متكلفين]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

قمى در تفسيرش به سند خود از اسماعيل جعفى، از امام باقر علیه السلام حديثى در باره معراج از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده كه در آن آمده: خداى تعالى فرمود: اى محمد! گفتم لبيك پروردگار من. فرمود: هيچ مى‏دانى ملأ اعلى در چه چيز مخاصمه مى‏كردند؟ عرضه داشتم: منزهى تو اى خدا، من هيچ چيز زائد بر آنچه تو يادم داده‏اى نمى‏دانم. آن‌گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: پس خداى سبحان دست خود را - يعنى دست قدرت خود را - بين دو سينه‏ام نهاد. و من برودت و خنكى آن را در بين دو شآن‌هام احساس كردم. آن‌گاه فرمود: از آن به بعد هر چه از گذشته و آينده از من پرسيد، جوابش را دانا بودم، پس مجددا از من پرسيد: اى محمد ملأ اعلى در چه چيز مخاصمه كردند؟ عرضه داشتم: در سه چيز: اول در آنچه كه كفاره گناهان مى‏شود، دوم در آنچه درجات آدمى را بالا مى‏برد، سوم در آنچه حسنات شمرده مى‏شود. . . .

و در مجمع البيان آمده كه ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود پروردگارم به من فرمود: هيچ مى‏دانى كه ملأ اعلى در چه چيز مخاصمه كردند؟ عرضه داشتم: نه، فرمود: مخاصمه آن‌ها در كفارات و درجات بود. اما كفارات سه چيز است: يكى وضوى كامل گرفتن در شبهاى سرد، دوم قدم‏ها را يكى پس از ديگرى برداشتن به سوى جماعتها، سوم انتظار رسيدن وقت نماز بعدى بعد از هر نماز. و اما درجات، آن نيز سه چيز است: اول به صداى بلند و واضح سلام كردن، دوم اطعام طعام، و سوم نماز خواندن در تاريكى شب كه همه در خوابند.

مؤلف: اين روايت را صدوق هم در خصال از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏ ولى آنچه در اينجا تفسير كفارات قرار گرفته در روايت او تفسير درجات واقع شده و به عكس آنچه در اينجا تفسير درجات قرار گرفته در آن روايت تفسير كفارات واقع شده.

و در الدر المنثور هم حديث مجمع البيان را به طرق بسيارى از عده‏اى از صحابه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه البته در مضامين آن‌ها اختلاف مختصرى هست‏.

بهر حال سياق آيه با مضمون هيچ يك از اين روايات تطبيق نمى‏كند، و هيچ دليلى نداريم كه دلالت كند بر اينكه اين روايات تفسير آيه هستند و ممكن است مخاصمه مزبور در اين روايات غير از مخاصمه‏اى باشد كه آيه شريفه از آن خبر مى‏دهد.

و در نهج البلاغه آمده كه امام امير المؤمنين فرمود: حمد آن خدايى را سزد كه عزت و كبرياء جامه اوست، و آن دو را به شخص خود اختصاص داد، و نه به مخلوقاتش و نيز آن دو را قرقگاه خويش كرد و بر غير از خودش حرام كرد. و آن دو را از بين ساير اوصاف براى جلال خود انتخاب نمود و لعنت را براى هر كسى كه بخواهد خود را در آن دو شريك خدا كند قرار داد.

آن‌گاه با همين عزت و كبرياى خود ملائكه مقرب خود را بيازمود تا مشخص كند كدام يك متواضع و كدام يك مستكبرند؟ لذا با اينكه او عالم بسويداى دل‌ها و نهآن‌هاى غيب‏هاست، مع ذلك فرمود: من بشرى از گل خواهم آفريد پس همين كه خلقتش را به كمال و تمام رساندم و از روح خود در او دميدم، همه برايش به سجده بيفتيد، پس ملائكه همه و همه به سجده افتادند، مگر ابليس كه غيرتش مانع شد و به خلقت خود كه از آتش بود بر او افتخار نمود، و به اصل و ريشه‏اش بر او تعصب كرد.

حال ببينيد كه خداى متعال اين دشمن خود را كه پيشواى متعصبين و سلف مستكبرين است، و همين ابليس را كه اساس عصبيت را پى ريزى كرد، و با خدا در رداى جبروتيش هماوردى نمود، و در لباس تعززش هماهنگى كرده، زى تذلل و جامه عبوديت را كنار گذاشت، چگونه به جرم تكبرش خوار و كوچك كرد، و به جرم بلندپروازى‏اش بى‏مقدار ساخت، او را در دنيا طرد كرد و در آخرت هم آتش افروخته نصيبش ساخت. . . .

و در كتاب عيون به سند خود از محمد بن عبيده روايت آورده كه گفت: از حضرت رضا علیه السلام معناى آيه‏ ﴿مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾ را كه خطاب به ابليس است پرسيدم. فرمود: منظور از كلمه «يدى» قدرت و قوت است‏.

مؤلف: نظير اين روايت را صدوق در كتاب توحيد به سند خود از محمد بن مسلم، از امام صادق علیه السلام نقل كرده‏.

و در اين قصه روايات ديگرى نيز هست كه ما آن‌ها را در ذيل اين قصه در سوره بقره و اعراف و حجر و اسراء آورده‏ايم، بدانجا مراجعه شود.

و از كتاب جوامع الجامع از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده، كه فرمود: براى متكلف كسى كه چيزى را براى خود قائل است كه اهل آن نيست، سه علامت است: اول آنكه با ما فوق خود درمى‏افتد، دوم اينكه به كارهايى اقدام مى‏كند و آرزوهايى در سر مى‏پروراند كه هرگز به آن‌ها نمى‏رسد، و سوم اينكه چيزهايى مى‏گويد كه علمى بدان ندارد

. مؤلف: نظير اين روايت را مرحوم صدوق در كتاب خصال از امام صادق علیه السلام از لقمان نقل كرده كه در ضمن وصيت‏هايش به فرزندش فرموده است‏. و نيز از طرق اهل سنت‏ نظير آن نقل شده. و در بعضى از اين روايات به جاى «ينازع من فوقه - با ما فوق خود درمى‏افتد» عبارت «ينازل من فوقه - با ما فوق خود هماوردى مى‏كند» آمده.

ملأ اعلىمعراجابليسقمىاستکبار در روایات.سجده.معراج و مخاصمه ملأ.خلق بیدى.