﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَ أَحْيَا﴾
گفتار در اين آيه كه موت و حيات را به خداى سبحان نسبت داده، با اينكه ارتباطى هم با اسباب طبيعى و غير طبيعى مانند ملائكه دارند، نظير همان گفتارى است كه در باره خنده و گريه گذرانديم، و همچنين عين اين بحث در آيات بعدى هم جريان پيدا مىكند.
﴿وَ أَنَّهُ خَلَقَ اَلزَّوْجَيْنِ اَلذَّكَرَ وَ اَلْأُنْثىَ مِنْ نُطْفَةٍ إِذَا تُمْنىَ﴾
كلمه «نطفه» به معناى آبى است در مرد و زن كه مبدأ پيدايش فرزند است، و وقتى مىگوييم: «امنى الرجل» معنايش اين است كه فلان مرد منى خود را ريخت.
بعضى گفتهاند: معناى «تمنى» اين است كه: «مقدر شده باشد».و جمله «الذكر و الانثى» بيان كلمه «زوجين» است.
بعضى هم گفتهاند: اينكه در آيه مورد بحث مانند آيه قبلى نفرمود: «و أنه هو» براى اين بود كه در مساله خلقت زوجين، كسى تصور نمىكند منسوب به غير خداى تعالى باشد.
﴿وَ أَنَّ عَلَيْهِ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُخْرىَ﴾
كلمه «نشاه اخرى» به معناى خلقت اخرى است كه همان خلقت دوم باشد، و ظرفش آخرت است كه دار جزاء است، و اگر فرمود پيش آوردن اين نشاه به عهده خداست، براى اين بود كه قضاى حتمى الهى بود، و نيز براى اين بود كه وعدهاش را داده بود، و او خلف وعده نمىكند.
﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنىَ وَ أَقْنىَ﴾
يعنى و او كسى است كه غنى و قنيه مىدهد، و «قنيه» به معناى اموال ماندنى از قبيل خانه و باغ و حيوان است، و بنابراين، ذكر جمله «أقنى» بعد از جمله «أغنى» از باب ذكر خاص بعد از عام است، به خاطر نفاست و شرافتى كه در خاص است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: اغناء به معناى مالدار كردن، و اقناء به معناى راضى كردن از جهت مالدارى است.
بعضى ديگر گفتهاند: معناى آيه اين است كه: خدا است كه بىنياز و فقير مىكند.
﴿وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْرىَ﴾
گويا مراد از «شعرى» ستاره شعراى يمانيه باشد كه يكى از ستارگان ثابت و پر نورى است كه در شرق آسمان به صورت جبارى آسمانى مىدرخشد.
مىگويند: دو قبيله خزاعه و حمير اين ستاره را مىپرستيدند، و نيز يكى از كسانى كه آن را مىپرستيده، ابو كبشه يكى از اجداد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده، كه البته جد مادرى آن جناب بوده، و مشركين به اين مناسبت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را پسر ابو كبشه مىناميدند، چون گفتيم ابو كبشه با پرستش شعرى راه خود را از قوم خود جدا كرده بود.
﴿وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عَاداً اَلْأُولىَ﴾
عاد همان قوم هود پيغمبر است، و اگر آنان را «عاد اولى» ناميده، براى اين بوده كه قوم عاد دو نسل بودند، نسل اول آنان قوم هود پيغمبر بودند (و هلاك شدند).
﴿وَ ثَمُودَ فَمَا أَبْقىَ﴾
ثمود قوم صالح پيغمبر است، كه خداى تعالى كفار ايشان را تا آخرين نفر به هلاكت رسانيد، هم چنان كه در جاى ديگر در باره آنان فرمود: ﴿وَ نَجَّيْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كَانُوا يَتَّقُونَ﴾.
﴿وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغىَ﴾
اين جمله مانند جمله قبليش عطف است بر كلمه «عادا»، و اينكه در اين آيه به اصرار و تاكيد مىفرمايد: قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود - به طورى كه از سياق بر مىآيد - ظالمتر و طاغىتر بودند، براى اين است كه: قوم نوح دعوت آن جناب را نپذيرفتند، و از موعظه او پند نگرفتند، و با اينكه نزديك هزار سال ايشان را دعوت مىكرد، به جز عدهاى بسيار كم دعوتش را نپذيرفتند.
﴿وَ اَلْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوىَ فَغَشَّاهَا مَا غَشَّى﴾
بعضى از مفسرين گفتهاند: مؤتفكه عبارت است از قراء و آباديهاى قوم لوط كه اهل
خود را ائتفاك كرد، يعنى زير و رو كرد. و كلمه «اهواء» كه مصدر فعل «أهوى» است به معناى اسقاط است.
و معناى آيه اين است كه: قراى قوم لوط (مؤتفكة) را به اين وسيله به زمين كوبيد و ساقط كرد، كه سرزمينشان را زير و رو نموده دستخوش خسف نمود، ﴿فَغَشَّاهَا مَا غَشَّى﴾ در نتيجه عذاب خدا شاملش شد و احاطهاش كرد، آن مقدار كه شاملش شد و احاطهاش كرد.
احتمال هم دادهاند كه مراد از «مؤتفكة» اعم از قراى قوم لوط و تمامى قريههايى باشد كه سكنه آنها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند، و خرابههاى آن قريهها و علامتهايى از آنها بجاى مانده.
﴿فَبِأَيِّ آلاَءِ رَبِّكَ تَتَمَارىَ﴾
كلمه «آلاء» جمع «الى» به معناى نعمت است و كلمه «تمارى» به معناى تشكك و خود را به طور مصنوعى مردد جلوه دادن است، و جمله متفرع بر ما قبل است كه افعالى را به خداى تعالى نسبت مىداد.
و معناى آن اين است كه: وقتى خداى تعالى همان كسى باشد كه اين نظام بديع را پديد آورده و اين عالم را ايجاد كرده، و تدبير نموده، در انسانها خنده و گريه و مرگ و حيات و هلاكت قرار داده. ديگر به كداميك از نعمتهاى پروردگارت خود را مردد جلوه مىدهى، و در كدامش شك مىكنى؟
و اگر مساله هلاكت و گرياندن امتهاى طاغيه را هم نعمت خوانده، با اينكه على الظاهر اينها نقمت و ناگوارى است، براى اين بوده كه هر چند براى طاغيان نقمت است ولى از آنجايى كه در پديد آمدن نظام اتم و عمومى كه در عالم جريان دارد، نظامى كه امور را به سوى استكمال خلق و رجوع كل به سوى خدا راه مىاندازد، دخالت دارد، نعمت است.
و خطاب در آيه به همان كسى است كه اعراض كرد، و اندكى انفاق نموده سپس از ادامه انفاق خوددارى نمود، ممكن هم هست خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از باب «پسرم به تو مىگويم همسايه تو بشنو» بوده باشد، و به هر حال استفهام در اين جمله استفهام انكارى است.
﴿هَذَا نَذِيرٌ مِنَ اَلنُّذُرِ اَلْأُولىَ﴾
بعضى از مفسرين گفتهاند: كلمه «نذير» هم مىتواند مصدر و به معناى انذار باشد،
و هم وصف و به معناى انذار كننده باشد، و در هر دو معنا به صورت «نذر» - به دو ضمه - جمع بسته مىشود، و اشاره با كلمه «هذا» يا به قرآن است و يا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم).