→ المیزان

نجم

۵۳ مکی آیات ۶۲ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

وحی، نفی هوای نفس، و رؤیت در سوره نجم آیات ۱–۱۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز نجم وحی و قرب پیامبر و معراج را پیش از توحید و معاد می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ وَٱلنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ
سوگند به اختر [= قرآن‌] چون فرود مى‌آيد،
مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ
[كه‌] يار شما نه گمراه شده و نه در نادانى مانده؛
وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلْهَوَىٰٓ
و از سر هوس سخن نمى‌گويد.
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌۭ يُوحَىٰ
اين سخن بجز وحيى كه وحى مى‌شود نيست.
عَلَّمَهُۥ شَدِيدُ ٱلْقُوَىٰ
آن را [فرشته‌] شديدالقوى به او فرا آموخت،
ذُو مِرَّةٍۢ فَٱسْتَوَىٰ
[سروش‌] نيرومندى كه [مسلّط] درايستاد.
وَهُوَ بِٱلْأُفُقِ ٱلْأَعْلَىٰ
در حالى كه او در افق اعلى بود؛
ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ
سپس نزديك آمد و نزديكتر شد،
فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ
تا [فاصله‌اش‌] به قدر [طول‌] دو [انتهاى‌] كمان يا نزديكتر شد؛
فَأَوْحَىٰٓ إِلَىٰ عَبْدِهِۦ مَآ أَوْحَىٰ
آنگاه به بنده‌اش آنچه را بايد وحى كند، وحى فرمود.
مَا كَذَبَ ٱلْفُؤَادُ مَا رَأَىٰٓ
آنچه را دل ديد انكار[ش‌] نكرد.
أَفَتُمَٰرُونَهُۥ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ
آيا در آنچه ديده است با او جدال مى‌كنيد؟
وَلَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ
و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است،
عِندَ سِدْرَةِ ٱلْمُنتَهَىٰ
نزديك سدرالمنتهى،
عِندَهَا جَنَّةُ ٱلْمَأْوَىٰٓ
در همان جا كه جنةالمأوى است.
إِذْ يَغْشَى ٱلسِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ
آنگاه كه درخت سدر را آنچه پوشيده بود، پوشيده بود.
مَا زَاغَ ٱلْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ
ديده [اش‌] منحرف نگشت و [از حدّ] در نگذشت.
لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ ءَايَٰتِ رَبِّهِ ٱلْكُبْرَىٰٓ
به راستى كه [برخى‌] از آيات بزرگ پروردگار خود را بديد.

بيان آيات اشاره به غرض و محتويات سوره مباركه نجم و مكى بودن آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره يادآورى اصول سه‏گانه اسلام، يعنى وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، معاد و نبوت است، ولى اول به مساله نبوت پرداخته، وحيى را كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شده تصديق و توصيف نموده، آنگاه متعرض مساله توحيد مى‏شود، و بت‏ها و شركاى مشركين را به بليغ‏ترين وجهى نفى مى‏كند، آنگاه به مساله سوم پرداخته وضع منتهى شدن خلقت و تدبير عالم به خداى تعالى و زنده كردن مردگان و خنداندن و گرياندن و اغناء و اقناء و تعذيب و دعوت و انذار را توصيف نموده، گفتار را با اشاره به مساله معاد و امر به سجده و عبادت ختم مى‏كند.

و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده، و نبايد به سخن بعضى‏ كه گفته‏اند: بعضى از آياتش و يا همه آنها در مدينه نازل شده، گوش داد. اين حرف كجا و آن كجا كه بعضى‏ گفته‏اند: اين سوره اولين سوره‏اى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله

و سلم) مامور شد آن را علنى بخواند، و آن جناب آن را براى مؤمنين و هم براى مشركين قرائت كرد.

و آياتى كه از اين سوره آورده‏ايم فصل اول از فصول سه‏گانه آيات سوره است آياتى است كه وحيى را كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏شود تصديق و توصيف مى‏كند، ليكن در اينجا روايات بسيار زيادى از ائمه اهل بيت (علیه السلام) صادر شده كه به صراحت فرموده‏اند: مراد از اين آيات اين نيست كه مطلق وحى را بيان و توصيف كند، بلكه مراد بيان يك قسم وحى است، و آن وحى بطور مشافهه و رو در رو است، كه در شب معراج خداى سبحان با رسول گراميش داشت.

پس اين آيات مى‏خواهد داستان معراج را بيان كند، و ظاهر آيات هم خالى از تاييد اين روايات نيست، و از كلمات بعضى از اصحاب از قبيل ابن عباس و انس و ابى سعيد خدرى، و غير ايشان - به طورى كه از ايشان نقل شده - نيز همين معنا استفاده مى‏شود، و بنا بر همين معنا گفتار مفسرين جريان يافته، هر چند كه در تفسير مفردات و جملات اين آيات اختلافى شديد دارند.

سوره نجمتوحیدمعادنبوتمکیوحدانیت در ربویت.معاد.نبوت و وحی.فصل اول درباره وحی.

چند قول در باره مراد از «نجم» در آيه: ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾

ظاهر اين آيه چنين مى‏نمايد كه مراد از «نجم» مطلق جرمهاى روشن آسمانى است، و خداى تعالى در كتاب مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود سوگند خورده، از آن جمله به چند عدد از اجرام سماوى از قبيل خورشيد، ماه، و ساير ستارگان سوگند خورده، و بنابراين، مراد از «هوى نجم»، سقوط و افتادن آن در كرانه افق براى غروب است.

و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از نجم، «قرآن» است چون قرآن به طور نجومى (تدريجى) نازل شده. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از نجم، ستاره «ثريا» است و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن ستاره «شعرى» است.

و بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از اين نجم، ستارگان نيستند، بلكه شهابى است كه به وسيله آنها شياطين جن رانده مى‏شوند، و عرب اين شهاب را نجم مى‏نامد. و كلمه «هوى» هم با اين قول مى‏سازد، و هم با قول قبلى، ولى لفظ آيه با هيچ يك از معانى مساعد نيست.

﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَ مَا غَوىَ﴾

كلمه «ضلال» به معناى خروج و انحراف از صراط مستقيم است، و كلمه «غى» معنايى دارد مخالف با معناى كلمه «رشد» و چون رشد به معناى آن است كه انسان به واقع مسائل برسد، در نتيجه غى عبارت است از اينكه انسان به خلاف واقع بيفتد.

راغب مى‏گويد: «غى» به معناى جهلى است كه ناشى از اعتقاد فاسد باشد، چون گاهى اوقات جهل آدمى ناشى از نداشتن عقيده است، چه عقيده صحيح و چه فاسد، و گاهى هم ناشى مى‏شود از اعتقاد به چيزى كه فاسد است، و كلمه «غى» به معناى آن جهلى است كه ناشى از داشتن عقيده فاسد باشد، نه از بى‏اعتقادى، و در قرآن كريم آمده: ﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَ مَا غَوىَ﴾.

و مراد از كلمه «صاحبكم - رفيقتان» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

و معناى آيه اين است كه: همنشين شما از آن طريقى كه او را به غايت و هدف مطلوبش برساند بيرون نشده، و در اعتقاد و رأيش از آن طريقه خطا نرفته. و خلاصه كلام اينكه او نه در آن هدف مطلوب يعنى سعادت بشرى كه همان عبوديت خداى تعالى است خطا رفته، و نه در طريقى كه به آن هدف منتهى مى‏شود.

نجمهویضلالغیسوگندسوگند به نجم.ما ضل صاحبکم.صاحبکم.نفی ضلال و غی.

مقصود از اينكه فرمود: ﴿وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىَ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحىَ﴾

منظور از كلمه «هوى» هواى نفس و رأى و خواسته آن است، و جمله «ما ينطق» هر چند مطلق است، و در آن نطق به طور مطلق نفى شده، و مقتضاى اين اطلاق آن است كه هواى نفس از مطلق سخنان پيغمبر نفى شده باشد (حتى در آن سخنان روزمره‏اى كه در داخل خانه‏اش دارد)، و ليكن از آنجايى كه در اين آيات خطاب «صاحبتان» به مشركين است، مشركينى كه دعوت او را و قرآنى را كه برايشان مى‏خواند دروغ و تقول و افتراى بر خدا مى‏پنداشتند، لذا بايد به خاطر اين قرينه مقامى بگوييم: منظور اين است كه آن جناب در آنچه كه شما مشركين را به سوى آن مى‏خواند، و آنچه كه از قرآن برايتان تلاوت مى‏كند، سخنانش ناشى از هواى نفس نيست، و به رأى خود چيزى نمى‏گويد، بلكه هر چه در اين باب مى‏گويد وحيى است كه خداى تعالى به او مى‏كند.

﴿عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوىَ﴾

ضمير در «علمه» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏گردد، كه در اين

صورت مفعول دوم تعليم كه يا قرآن است و يا مطلق وحى حذف شده، و تقدير آن «علمه القرآن او الوحى - قرآن يا وحى را به او تعليم كرده» مى‏باشد، ممكن هم هست ضمير در جمله مذكور به قرآن و يا مطلق وحى برگردد، و در نتيجه مفعول اول كه ضميرى است راجع به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حذف شده تقدير آن چنين باشد «علم القرآن» و يا «علم الوحى اياه».يعنى خداى تعالى قرآن و يا وحى را به آن جناب تعليم كرده.

و مراد از كلمه «شديد القوى» - به طورى كه گفته‏اند- جبرئيل است، چون خداى سبحان او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرموده: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي اَلْعَرْشِ مَكِينٍ﴾، بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از آن خود خداى سبحان است.

وحیهوینطقشدید القویجبرئیلان هو الا وحی یوحی.نفی نطق عن الهوی.تعلیم شدید القوی.نطق پیامبر در دعوت.

وجوه مختلف در معناى آيات: ﴿ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوىَ وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىَ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوىَ﴾

كلمه «مرة» - به كسره ميم و تشديد راء - به معناى شدت و يا پختگى عقل و رأى است، و يا از ماده مرور گرفته شده، و قيافه كلمه، قيافه بناى نوع است، و مفسرين آيه را به هر سه معنا تفسير كرده‏اند، البته آنهايى كه آيه را وصف جبرئيل دانسته‏اند، در نتيجه اين طور معنايش كرده‏اند: «همان جبرئيل كه در راه خدا شدت به خرج مى‏دهد، يا آن جبرئيلى كه عقلى پخته دارد، يا آن جبرئيلى كه به نوعى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مرور و عبور مى‏كند، با اينكه خودش در هواست».

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از «ذو مرة» خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، او است كه در مقابل دستورات الهى شديد و سخت است، و يا داراى عقل و رأيى محكم است. و يا داراى نوعى مرور و عبور است كه با داشتن آن مى‏تواند به معراج برود.

«فاستوى» - اين كلمه به معناى استقامت و مسلط شدن بر كار است، و فاعل اين فعل جبرئيل است، و ضمير فاعل آن به وى بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه: جبرئيل به همين صورت اصليش كه به آن صورت خلق شده در آمده. هم چنان كه در روايت هم آمده كه جبرئيل براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به صورتهاى مختلفى ظاهر مى‏شد، و تنها دو نوبت به صورت اصليش خود را به آن جناب نشان داد. ممكن هم هست معنايش اين باشد

كه جبرئيل با قوت خود مسلط شد بر آنچه مامور انجامش شده بود.

همه اينها در صورتى است كه فاعل جمله را جبرئيل بدانيم، و اگر فاعل آن را رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بدانيم، معنايش اين مى‏شود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) استقامت ورزيد و بر انجام ماموريت خود مستقر شد.

﴿وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىَ﴾

كلمه افق به معناى ناحيه است.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از افق اعلا، ناحيه شرقى از آسمان است، براى اينكه در كره زمين افق مشرق ما فوق و بلندتر از افق مغرب است، اينكه گفتيم در كره زمين براى اين بود كه در فضا مشرق و مغرب يكسانند.

ولى اين حرف درست نيست، و ظاهرا مراد از آن افق اعلاى آسمان است، بدون اعتبار اينكه طرف شرقى آن باشد.

ضمير «هو» در اين آيه به جبرئيل و يا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد، و جمله حال از ضمير در «استوى» است.

﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾

كلمه «دنو» كه مصدر فعل «دنى» است به معناى نزديكى است، و كلمه «تدلى» كه مصدر فعل «تدلى» است، به معناى بسته شدن و آويزان گشتن به چيزى است، ولى به طور كنايه در شدت نزديكى استعمال مى‏شود.

بعضى‏ گفته‏اند: به معناى امتداد به طرف پايين است، چون از واژه «دلو» - كه براى انداختن در چاه ساخته شده - گرفته شده است.

و معناى آيه بنابراينكه هر دو ضمير به جبرئيل برگردد اين است كه: جبرئيل سپس نزديك رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد و به دامن وى دست آويخت تا با آن جناب به آسمانها عروج كند.

و بعضى‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه: جبرئيل از افق اعلا پايين آمد و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نزديك شد تا آن جناب را به معراج ببرد.

و اما بنابراينكه دو ضمير به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردد معنايش

اين مى‏شود كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به خداى تعالى نزديك شد، و قرب خود را زياد كرد.

﴿فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «قاب» و كلمه «قيب» مانند كلمه «قاد» و «قيد» به معناى مقدار هر چيز است‏.

و كلمه «قوس» به معناى كمان است كه در تيراندازى استعمال مى‏شود، البته اين كلمه - به طورى كه گفته‏اند- در لغت اهل حجاز بر ذراع اطلاق مى‏شود، و معناى جمله اين است كه دورى او بقدر دو قوس و يا بقدر دو ذراع و يا كمتر از آن بود.

بعضى‏ هم گفته‏اند: كلمه «قاب» به معناى فاصله ميان دستگيره كمان و زه آن است، پس در كلام قلب شده، معناى اصلى آن دو قاب قوس بوده.

بعضى‏ ديگر به اين سخن اعتراض كرده‏اند كه: دو قاب قوس و قاب دو قوس فرقى با هم ندارند، هر دو به يك معنا هستند، پس ديگر جهت ندارد بگوييم قلب شده.

﴿فَأَوْحىَ إِلىَ عَبْدِهِ مَا أَوْحىَ﴾

ضمير در هر دو «أوحى» به جبرئيل بر مى‏گردد، البته اين در آن فرضى است كه ضميرهاى گذشته هم به او برگردد، آن وقت معناى جمله چنين مى‏شود كه: جبرئيل وحى برد نزد بنده خدا كه همان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشد، آنچه را كه وحى برد.

بعضى‏ گفته‏اند: هيچ مانعى ندارد كه ما اين دو ضمير را به خداى تعالى برگردانيم، و اگر كسى بگويد: آخر بايد قبلا نامى از خدا برده شده باشد. مى‏گوييم اين در جايى است كه مخاطب و يا خواننده به اشتباه بيفتد اما در جايى كه واضح باشد كه مرجع ضمير كيست لازم نيست آن مرجع قبلا ذكر شده باشد، ممكن هم هست هر سه ضمير را به خداى تعالى برگردانيم و بگوييم معناى آيه اين است كه خداى تعالى به توسط جبرئيل وحى كرد به بنده خود آنچه را كه وحى كرد. هم چنان كه ممكن است بگوييم: ضمير اول به جبرئيل و دومى و سومى به خدا بر مى‏گردد، و معناى عبارت اين است كه: جبرئيل آنچه را كه خدا به وى وحى كرده بود به سوى بنده خدا وحى كرد.

و اما بنا بر آن فرض ديگر كه ضمائر قبلى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)

برگردد، بايد بگوييم: اين سه ضمير به خدا برمى‏گردد، و معناى عبارت اين است كه: خداى تعالى وحى كرد به بنده‏اش آنچه را كه وحى كرد، و اين معنا از معناى سابق به ذهن نزديك‏تر است، چون آن معنا را ذوق سليم نمى‏پسندد، هر چند كه صحيح هم باشد.

ذو مرةاستواافقدنوقاب قوسینفاوحی الی عبده.جبرئیل ذو مرة.استوا و دنو.

شرح مفاد آيه: ﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ﴾

كلمه «كذب» مخالف «صدق» را معنا مى‏دهد، گفته مى‏شود «كذب فلان فى حديثه - فلانى در سخنش مرتكب كذب شد»، به اين عبارت هم گفته مى‏شود: «كذبه الحديث - به او سخنى دروغ گفت»، كه در اين عبارت فعل «كذب» دو مفعول گرفته است، و كلمه كذب همانطور كه در سخن استعمال مى‏شود در خطاى قواى مدركه هم به كار مى‏رود، مثلا گفته مى‏شود: «كذبته عينه - چشم او به وى دروغ گفت»، و منظور اين است كه ديدش به خطا رفت.

و در جمله مورد بحث هم كه از قلب نفى كذب كرده به همين عنايت بوده، حال چه اينكه كلمه كذب را لازم بگيريم و بگوييم معنايش اين است كه فؤاد در آنچه ديده بود دروغ نگفت، كه در اين صورت هيچ مفعول نگرفته، و يا آن را متعدى به دو مفعول بگيريم كه مفعول دومش كلمه «ما» و مفعول اولش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشد، و معنا چنين باشد كه فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دروغ نگفت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آنچه را كه ديده بود. و خلاصه رؤيت فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آنچه كه ديد رؤيتى صادق بود.

و بنابراين، مراد از فؤاد، فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و ضمير فاعلى در «رأى» هم به فؤاد آن جناب برمى‏گردد، و رؤيت هم رؤيت فؤاد او خواهد بود.

و اين تازگى ندارد كه رؤيت را كه در اصل به معناى ديدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود، چون براى انسان يك نوع ادراك شهودى هست كه وراى ادراكهايى است كه با يكى از حواس ظاهرى و يا باطنى خود دارد، ادراكى است كه نه چشم و گوش و ساير حواس ظاهرى واسطه‏اند، و نه تخيل و فكر و ساير قواى باطنى، مانند اين كه مشاهده مى‏كنيم كه ما موجودى هستيم كه مى‏بينيم كه در اين درك عيانى و شهودى نه چشم ما واسطه است و نه فكر ما، و همچنين از خود مى‏بينيم كه ما مى‏شنويم و مى‏بوييم و مى‏چشيم و لمس مى‏كنيم و خيال مى‏كنيم و فكر مى‏كنيم، كه در هيچ يك از اين ادراكهاى شهودى ما با اينكه رؤيت و شهود است، اما نه چشمى در كار است و نه هيچ حواس ظاهرى و باطنى ديگر.

آرى ما همانطور كه محسوسات هر يك از اين حواس ظاهرى و باطنى را درك مى‏كنيم

اين را هم درك مى‏كنيم كه فلان محسوس را با فلان حس درك مى‏كنيم، و اين درك ديگر ربطى به آن حس ندارد، بلكه كار نفس است كه قرآن كريم از آن تعبير به فؤاد فرموده.

و در آيه شريفه هيچ دليلى كه دلالت كند بر اينكه متعلق رؤيت خداى سبحان است و خدا بوده كه مرئى براى آن جناب واقع شده، نيست بلكه آنچه مرئى آن جناب واقع شده همان افق اعلى و دنو و تدلى بوده است. و نيز اين بوده كه آنچه به وى وحى مى‏شود خدا وحى كرده، و اين نامبرده‏ها همانهايى است كه در آيات قبلى آمده بود كه همه‏اش از سنخ آيات خدايى براى آن جناب بوده، مؤيد اين گفتار ما آيه شريفه‏ ﴿مَا زَاغَ اَلْبَصَرُ وَ مَا طَغىَ لَقَدْ رَأىَ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىَ﴾ است، كه مى‏فرمايد آنچه ديده بود، از آيات كبراى پروردگارش بود.

علاوه بر اين اگر هم فرض كنيم كه منظور ديدن خود خداى تعالى است باز اشكالى ندارد، چون ديدن خدا را به قلب نسبت داده، و ديدن قلب غير از ديدن چشم است، كه تنها مربوط به اجسام است و تعلقش به خداى تعالى محال است، و ما در سوره اعراف آيه 143 گفتارى در باره رؤيت قلب گذرانديم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ضمير در جمله «ما راى» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏گردد نه به فؤاد، و معناى آيه اين است كه: فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آنكه آن جناب با چشم خود ديد آنچه را كه ديد، نگفت من تو را نمى‏شناسم، چون اگر مى‏گفت دروغ گفته بود. براى اينكه آن جناب همانطور كه چشمش ديد قلبش هم شناخت، و خلاصه كلام اين مفسر آن است كه فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چشم آن جناب را در آنچه ديد تصديق كرد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه قلب آن جناب چشمش را تكذيب نكرد بلكه چشم او را در آنچه ديد تصديق كرد، و بدان معتقد شد، مؤيد اين معنا قرائت آن كسى است كه آيه را به صورت «ما كذب» - با تشديد ذال - خوانده.

و اشكالى كه متوجه اين دو مفسر است اين است كه: آنچه از سياق آيات برمى‏آيد اين است كه خداى تعالى خواسته است صدق آن جناب را در آنچه ادعا مى‏كند يعنى وحى و رؤيت آيات كبراى خدا تاييد كند، و اگر ضمير در جمله «ما رأى» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردد حاصل معنا اين مى‏شود كه مى‏خواهد بر صدق رؤيت آن جناب

احتجاج كند، به اينكه چون قلبش به آنچه چشمش ديده بود معتقد شد، و اين معنا از دأب قرآن بعيد است، چون دأب قرآن همواره اين است كه: خدا را شاهد و مصدق دعوت انبياء بگيرد، نه فؤاد و مثل آن را.

به خلاف اينكه ضمير در جمله «ما رأى» را به فؤاد برگردانيم، كه در اين صورت حاصل معنايش تصديق خدا خواهد بود فؤاد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در آنچه كه ديده، نه تصديق فؤاد رؤيت آن جناب را، و كلام هم بر طبق همان سياق سابقش كه از جمله‏ ﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَ مَا غَوىَ... إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحىَ...﴾ شروع مى‏شد جارى شده است، كه همواره خدا آن جناب را تصديق مى‏كرده است.

حال اگر بگويى: خير، همين ادعا را قبول نداريم، براى اينكه در آيه بعدى براى اثبات صدق ادعاى آن جناب استدلال مى‏كند به رؤيت خود آن جناب، چه مانعى دارد كه در آيه مورد بحث هم استدلال كند به اعتقاد فؤادش.

در پاسخ مى‏گوييم: در آيه بعدى احتجاجى در كار نيست و نمى‏خواهد صدق ادعاى آن جناب را اثبات كند، بلكه مى‏خواهد مشركين را در بگو مگو كردن ملامت كند، و بفرمايد: در باره چيزى كه او مى‏گويد: من به چشم خود ديده‏ام، و شما نمى‏توانيد ببينيد، چرا بگو مگو مى‏كنيد؟ آخر، ممارات و مجادله - كه همان بگو مگو كردن باشد - اگر كار درستى باشد در جايى درست است كه در مساله فكرى و نظرى باشد، و اما در مساله ديدنيها، جايى براى ممارات و بگو مگو نيست، و پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) دارد خبر مى‏دهد كه من آن را به عيان و با دو چشم خود ديدم، نه اينكه فكرم و عقلم چنين حكم كرد.

﴿أَ فَتُمَارُونَهُ عَلىَ مَا يَرىَ﴾

اين استفهام توبيخى است، و خطابش به مشركين است، و ضمير در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد و ممارات به معناى اصرار ورزيدن بر مجادله است.

و معناى آيه اين است كه: آيا براى اين در جدال خود اصرار مى‏ورزيد كه آن جناب به خلاف آنچه ادعاى ديدنش را مى‏كند و از ديدنش به شما خبر مى‏دهد معتقد شود؟

فؤادرؤیتکذببصرآیات کبریفؤاد و رؤیت قلبی.عدم کذب فؤاد.آیات کبرای رب.رؤیت پیامبر.صدق ادراک.

مقصود از ﴿نَزْلَةً أُخْرىَ﴾ و رؤيت رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)، در آيه: ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ﴾

كلمه «نزلة» به معناى يك دفعه نزول است، و معناى آن نزول واحد است، و اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه از اين آيه به بعد مى‏خواهد از يك نزول ديگر غير آن نزولى كه در آيات سابق حكايت شده بود خود خبر دهد.

و با در نظر داشتن اينكه مفسرين فاعل «رآه» را رسول خدا (صلى الله عليه وآله

و سلم) دانسته و ضمير مفعولى در آن را به جبرئيل برگردانده‏اند، قهرا منظور از «نزلة» نازل شدن جبرئيل بر آن جناب خواهد بود، نازل شدنش براى اينكه آن جناب را به معراج ببرد. و جمله ﴿عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىَ﴾ ظرف براى رؤيت است، نه براى نازل شدن، و مراد از رؤيت هم رؤيت آن جناب است جبرئيل را به صورت اصليش. و معناى جمله اين است كه: جبرئيل يك بار ديگر به صورت اصليش در برابر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آمد، تا به معراجش ببرد، و اين جريان كنار سدرة المنتهى واقع شد.

پس از آنچه كه گذشت صحت اين نظريه هم روشن شد كه بگوييم ضمير مفعولى به خداى تعالى برگردد. و مراد از رؤيت هم رؤيت قلبى، و مراد از نزله اخرى هم نازل شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معراج در كنار سدرة المنتهى باشد، آن وقت مفاد آيه چنين مى‏شود كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك بار ديگر نزد سدرة المنتهى نازل شد، و اين وقتى بود كه به معراج مى‏رفت، و در آن نزله خدا را مانند نزله اول با قلب خود ديدار كرد.

﴿عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىَ عِنْدَهَا جَنَّةُ اَلْمَأْوىَ إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ﴾

كلمه «سدر» به معناى جنس درخت سدر، و كلمه «سدرة» به معناى يك درخت سدر است، و كلمه «منتهى» - گويا - نام مكانى است، و شايد مراد از آن، منتهاى آسمانها باشد به دليل اينكه مى‏فرمايد: جنت ماوى پهلوى آن است، و ما مى‏دانيم كه جنت ماوى در آسمانها است، چون در آيه فرموده: ﴿وَ فِي اَلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ﴾.

و اما اينكه اين درخت سدره چه درختى است؟ در كلام خداى تعالى چيزى كه تفسيرش كرده باشد نيافتيم، و مثل اينكه بناى خداى تعالى در اينجا بر اين است كه به طور مبهم و با اشاره سخن بگويد، مؤيد اين معنا جمله‏ ﴿إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ﴾ است، كه در آن سخن از مستورى رفته است، در روايات هم تفسير شده به درختى كه فوق آسمان هفتم قرار دارد، و اعمال بندگان خدا تا آنجا بالا مى‏رود، كه بزودى بعضى از اين روايات از نظر خواننده خواهد گذشت.

﴿عِنْدَهَا جَنَّةُ اَلْمَأْوىَ﴾ يعنى بهشتى كه مؤمنين براى هميشه در آن منزل مى‏كنند، چون بهشت ديگرى هست موقت، و آن بهشت برزخ است كه مدتش تا روز قيامت تمام مى‏شود، و «جنت ماوى» بعد از قيامت است. هم چنان كه فرموده: ﴿فَلَهُمْ جَنَّاتُ اَلْمَأْوىَ

نُزُلاً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿فَإِذَا جَاءَتِ اَلطَّامَّةُ اَلْكُبْرىَ... فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوى‏َ﴾، و اين جنت الماوى به طورى كه آيه 22 سوره ذاريات دلالت مى‏كرد، در آسمان واقع است. ولى بعضى‏ از مفسرين آن را به جنت برزخى تفسير كرده‏اند.

و در جمله‏ ﴿إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ﴾ مصدر غشيان به معناى احاطه است، و كلمه «ما» در اين آيه موصوله است.

و معناى آيه اين است كه: آن زمان كه احاطه مى‏يابد به سدره، آنچه احاطه مى‏يابد. در اينجا هم خداى تعالى مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چه چيز به سدره احاطه مى‏يابد، چون گفتم بناى خداى تعالى بر ابهام است.

﴿مَا زَاغَ اَلْبَصَرُ وَ مَا طَغىَ﴾

كلمه «زيغ» كه مصدر فعل «زاغ» است به معناى انحراف از حالت تعادل و استقامت است، و كلمه «طغيان» كه مصدر فعل «طغى» است، در هر عملى به معناى تجاوز از حد در آن عمل است، و «زيغ بصر» به اين معنا است كه چشم آدمى چيزى را به آن صورت كه هست نبيند، و طورى ديگر ببيند، و «طغيان بصر» به اين معنا است كه چيزى را ببيند كه اصلا حقيقت ندارد، و منظور از «بصر» چشم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

و معناى آيه اين است كه: چشم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آنچه را كه ديد بر غير صفت حقيقيش نديد، و چيزى را هم كه حقيقت ندارد نديد، بلكه هر چه ديد درست ديد، و مراد از اين ديدن رؤيت قلبى است نه رؤيت با ديده سر، چون مى‏دانيم منظور از اين ديدن همان حقيقتى است كه در آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ﴾ منظور است، چون صريحا مى‏فرمايد: رؤيت در اين نزله كه نزله دومى است مثل رؤيت در نزله اولى بود، و رؤيت نزله اولى رؤيت با با فؤاد بود، كه در باره‏اش فرمود: ﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ أَ فَتُمَارُونَهُ عَلىَ مَا يَرىَ﴾ دقت بفرماييد و غفلت نورزيد.

﴿لَقَدْ رَأىَ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىَ﴾

كلمه «من» تبعيض را مى‏رساند، و معناى آيه اين است كه: سوگند مى‏خورم كه او

بعضى از آيات پروردگارش را ديد، و با ديدن آنها مشاهده پروردگارش برايش تمام شد. چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آيات او دست مى‏دهد، زيرا آيت بدان جهت كه آيت است به جز صاحب آيت را حكايت نمى‏كند، و از خودش هيچ حكايتى ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حكايت كند ديگر آيت نمى‏شود.

و اما ديدن ذات متعاليه حق بدون حجاب، يعنى بدون وساطت آيت، امرى است محال، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿وَ لاَ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً﴾.

نزلة اخریسدرةجنة المأویمعراجرؤیتنزلة اخری.جنة المأوی.نزول دیگر.

بحث روايتى [چند روايت در باره مراد از نجم در ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾، و رواياتى در ذيل آيات مربوط به معراج پيامبر اسلام (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾، امام (علیه السلام) فرموده: نجم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و منظور از جمله‏ ﴿إِذَا هَوىَ﴾ سرازير شدن آن جناب است در هنگامى كه به معراج رفته بود.

مؤلف: قمى روايتى ديگر به سند خود از پدرش از حسين بن خالد از حضرت رضا (علیه السلام) نقل كرده كه در آن هم نجم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تفسير شده، و البته اين تفسير به باطن است نه اينكه به معناى نجم بودن آن جناب باشد.

و در كافى از قمى از پدرش از ابن ابى عمير از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت: به امام باقر (علیه السلام) عرضه داشتم: معناى آياتى كه نظير آيه‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ﴾ و ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾ است چيست؟ فرمود: خداى عز و جل به هر چه از مخلوقات خود خواسته سوگند ياد كرده، ولى بندگان او جز به خود او نبايد سوگند ياد كنند.

مؤلف: و در كتاب فقيه از على بن مهزيار از ابى جعفر دوم امام جواد (علیه السلام) نظير اين حديث آمده‏.

و در مجمع البيان گفته: عامه از جعفر بن محمد الصادق روايت كرده‏اند كه فرمود: محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) در شب معراج از آسمان هفتم نازل شد، و وقتى اين سوره

نازل شد و خبر معراج بگوش عتبة بن ابو لهب رسيد، نزد آن جناب آمده، دختر آن جناب را طلاق داد، و آب دهان به روى حضرتش انداخت و گفت: به رب نجم سوگند كه به نجم كافر شدى، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را نفرين كرد و عرضه داشت: بار الها سگى از سگها را بر او مسلط كن.

اين بود تا آنكه عتبه به شام سفر كرد، در يكى از منزلها پياده شد، و خداى تعالى وحشتى در دلش بيفكند، به رفقايش گفت: شب هنگام مرا در وسط خود بخوابانيد، آنان نيز چنين كردند، ولى با همه اين مراقبت‏ها در نيمه شب شيرى آمد و او را كه در بين رفقايش بود پاره پاره كرد.

مؤلف: طبرسى بعد از نقل اين حديث اشعارى را كه حسان در اين باره سروده نقل مى‏كند. الدر المنثور هم اين قصه را به طرقى مختلف روايت كرده‏.

و در كافى به سند خود از هشام و حماد و غيره روايت كرده كه گفته‏اند: از امام صادق (علیه السلام) شنيديم كه فرمود: حديث من حديث پدر من است، و حديث پدرم حديث جد من است، و حديث جدم (زين العابدين) حديث حسين بن على است، و حديث حسين حديث حسن است، و حديث حسن حديث امير المؤمنين است، و حديث امير المؤمنين حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سخن خداى عز و جل است‏.

نجمسوگندمعراجروایتباطننجم به‌معنای پیامبر در تفسیر باطنی.سوگندهای الهی.

رواياتى در باره رؤيت قلبى رسول اللَّه (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) خداوند سبحان را

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى به سند خود از ابن سنان روايت آورده كه در ضمن آن گفته است: امام صادق (علیه السلام) در معناى‏ ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ﴾ فرمود: چون آن جناب، يعنى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، نزديك‏ترين خلائق بود به خدا، و آن قدر نزديك بود كه در شب معراج وقتى به آسمان بالا مى‏رفتند جبرئيل مرتب مى‏گفت: جلوتر برو اى محمد، برو كه در جايى قدم نهاده‏اى كه نه هيچ ملكى مقرب قدم نهاده و نه هيچ رسولى مرسل. و اگر روح و جان آن حضرت نمونه‏اى از آن عالم نبود، هرگز نمى‏توانست به آنجا برسد، و در نزديكى به خدا به حدى رسيد كه خداى تعالى در باره‏اش فرمود: ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىَ﴾ يعنى بلكه كمتر از دو قوس‏.

و در احتجاج از على بن الحسين (علیه السلام) روايتى طولانى آورده كه در ضمن آن فرمود: من فرزند كسى هستم كه بلند مرتبه بود، و بلند مرتبه‏تر مى‏شد، تا آنجا كه از سدرة المنتهى گذشت و نسبت به خداى تعالى آن قدر نزديك شد كه بيش از دو قوس و بلكه كمتر فاصله نماند.

مؤلف: اين معنا در روايات ائمه اهل بيت (علیه السلام) بسيار آمده.

و در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن مردويه، از ابى سعيد خدرى روايت كرده‏اند كه گفت: آن هنگام كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را شبانه به معراج بردند، آن قدر به پروردگارش نزديك شد كه فاصله نزديكى‏اش قاب دو قوس و بلكه نزديك‏تر شد، و آيا مى‏دانى كه قوس به «زه» آن چقدر نزديك است، بلكه از آن هم نزديك‏تر شد.

و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾ فرمود: منظور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه به پروردگارش نزديك شد، و سپس سرازير گرديد.

و در مجمع البيان است كه انس در روايتى كه اوائل سندش ذكر نشده گفته است: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ذيل آيه‏ ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىَ﴾ فرمود: يعنى بقدر دو ذراع يا كمتر از دو ذراع‏.

و در تفسير قمى ذيل آيه‏ ﴿فَأَوْحىَ إِلىَ عَبْدِهِ مَا أَوْحىَ﴾ فرمود: اين وحى، وحى رو در رو بود، (به اين معنا كه كسى بين خدا و آن جناب واسطه نبود).

و در توحيد به سند خود از محمد بن فضيل روايت كرده كه گفت: من از حضرت ابى الحسن (علیه السلام) پرسيدم: آيا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پروردگارش عز و جل را ديد؟ فرمود: بله اما با قلب خود ديد، مگر كلام خداى عز و جل را نشنيدى كه مى‏فرمايد: ﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ﴾ پس به حكم اين آيه خدا را با چشم نديد، بلكه با قلب ديد.

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن منذر و ابن ابى حاتم، از محمد بن كعب قرظى از بعضى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه

پرسيدند: يا رسول اللَّه آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ فرمود: با چشم خود نديدم، ولى با فؤادم دو بار ديدم، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى﴾.

مؤلف: اين معنا را نسايى هم از ابو ذر - به طورى كه در الدر المنثور آمده - نقل كرده، و عبارتش چنين است: «رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پروردگار خود را با قلب خود ديد نه با چشم خود».

و از صحيح مسلم و ترمذى و ابن مردويه، از ابو ذر روايت كرده كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم: آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ فرمود: «نورانى مى‏بينم او را».

مؤلف: كلمه «نورانى» منسوب به نور است كه بر طبق قاعده بايد بشود «نورى» ولى بر خلاف قاعده و قياس «نورانى» مى‏گويند، مانند جسمانى كه منسوب به جسم است.

بعضى‏ها عبارت مذكور را به صورت «نور انى أراه» - با تنوين و كسره همزه و تشديد نون و سپس ياى متكلم - خوانده‏اند، يعنى نورى كه من آن را مى‏بينم، ولى ظاهرا عبارت روايت دست خورده شده باشد، هر چند كه روايتى ديگر كه ذيلا نقل مى‏كنيم آن را تاييد كند، و آن روايت اين است كه: مسلم در صحيح خود، و ابن مردويه از ابو ذر نقل كرده‏اند كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيده: آيا پروردگارت را ديده‏اى؟ فرمود: نورى را ديدم‏.

چون به هر تقدير ظاهر روايت قابل قبول نيست، مگر اينكه بگوييم مراد از رؤيت، رؤيت قلب است، در نتيجه نه رؤيت، رؤيت حسى است و نه نور، نور حسى است.

و در كافى به سند خود از صفوان بن يحيى روايت كرده كه گفت: ابو قره محدث از من خواهش كرد او را نزد ابى الحسن رضا (علیه السلام) ببرم، من از آن جناب براى وى اجازه ملاقات خواستم، آن حضرت اجازه دادند، ابو قره بر آن حضرت وارد شد و مسائلى از حلال و حرام در احكام از او پرسيد تا رسيد به اينجا كه ابو قره گفت: خداى تعالى فرموده: ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ﴾ اين چه معنا دارد؟ حضرت ابو الحسن (علیه السلام) پاسخ دادند كه بعد از اين آيه، آيه‏اى ديگر هست كه مى‏فهماند آن جناب چه ديده، و آن آيه ﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ﴾ است، مى‏فرمايد: فؤاد محمد آنچه را كه چشمهايش ديد و زبانش از آنچه ديد خبر داد تكذيب نكرد، و

اما اينكه چه ديده؟ آيه ﴿لَقَدْ رَأىَ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىَ﴾ از آيات كبراى پروردگارش بديد» پاسخ مى‏دهد، و معلوم مى‏شود كه منظور از جمله «ما رأى» آيات پروردگار است، و آيات پروردگار غير خود اوست‏.

مؤلف: على الظاهر منظور امام اين بوده كه ابو قره را ساكت كرده باشد، چون در آغاز قبول مى‏كند كه منظور از اين ديدن، ديدن حسى است، آنگاه اين چنين ساكتش مى‏كند كه منظور از آن، ديدن آيات خدا است، و آيات خدا غير خدا است، و بنابراين ديگر نبايد به روايت اشكال كرد كه چرا فرموده آيات خدا غير خدا است، با اينكه ديدن آيات خدا بدان جهت كه آيات او است در حقيقت ديدن خود او است، زيرا همانطور كه گفتيم و در عده‏اى از روايات هم آمده بود ديدن خدا مربوط به قلب است، و ديدن آياتش مربوط به چشم.

و صاحب تفسير قمى مى‏گويد: پدرم از ابن ابى عمير از هشام از امام صادق (علیه السلام) برايم حديث كرد كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: من (در شب معراج) به سدرة المنتهى رسيدم، و ديدم كه هر يك برگش سايه بر امتى از امت‏ها دارد، آنجا بود كه نسبت به مقام پروردگارم مانند فاصله دو قوس يا كمتر قرار گرفتم‏.

و در الدر المنثور است كه احمد و ابن جرير از انس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: به سدرة المنتهى رسيدم، ديدم كه بارش مانند ملخ درشت و پر پشت و برگهايش چون گوش فيل است، همين كه جلوه‏اى از امر خدا آن را پوشاند بصورت ياقوت و زمرد و مثل آن در آمد.

و در تفسير قمى به سند خود از اسماعيل جعفى از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى فرمود: و چون آن جناب را به سدرة المنتهى رساندند جبرئيل ديگر همراهيش نكرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آيا در چنين مقامى مرا تنها مى‏گذارى؟ گفت: تو هم چنان پيش برو، به خدا سوگند تو به حدى پيش رفته‏اى كه احدى از خلق خدا كه قبل از تو بودند، به اين حد پيش نرفتند، در آنجا بود كه نورى از ناحيه پروردگارم ديدم، و سبحه بين من و او حائل گرديد.

راوى مى‏گويد: عرضه داشتم: فدايت شوم «سبحه» چيست؟ حضرت روى خود را به طرف زمين خم كرد با دست به آسمان اشاره نموده سه مرتبه فرمود: جلال پروردگارم، جلال

پروردگارم‏.

مؤلف: سبحه همانطور كه در حديث تفسير شده عبارت است از جلال، و چيزى است كه بر تنزه خداى تعالى از نواقص خلقش دلالت مى‏كند كه برگشت اين نيز به همان جلال است، و حاصل ذيل روايت اين است كه: آن حضرت پروردگار خود را از راه مشاهده آياتش بديد.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىَ﴾ آمده كه امام فرمود در آسمان هفتم‏.

باز در آن كتاب در ذيل آيه‏ ﴿إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ﴾ امام فرمود: وقتى حجاب از بين خداى تعالى و بين رسول گراميش برداشته شد، نور سدره پوشيده گشت‏.

قاب قوسینرؤیت قلبیمعراجقربروایتنزدیک‌ترین خلق در معراج.رؤیت قلبی.روح پیامبر و عروج.فاوحی الی عبده.

اشاره به اختلاف در باره اينكه معراج پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) جسمانى و روحانى يا فقط روحانى بوده

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: و در مطالب گذشته رواياتى ديگر نيز هست، و ما در اول تفسير سوره اسراء رواياتى را كه جامع داستان معراج است نقل كرديم.

و در آنجا در ذيل همان روايات اختلافى را كه علماء در معراج آن حضرت كرده‏اند نقل نموديم كه: بعضى گفته‏اند: در خواب صورت گرفته، و بعضى گفته‏اند: در بيدارى بوده، آنهايى هم كه گفته‏اند در بيدارى بوده، اختلاف كرده‏اند كه آيا با روح و بدن ماديش هر دو به معراج رفته و يا تنها با روحش، و از ابن شهرآشوب (صاحب مناقب) نقل كرديم كه گفته است: اعتقاد شيعه اين است كه معراج از مسجد الحرام تا مسجد اقصى با روح و جسم هر دو بوده، و آيه اسراء هم بر همين مقدار دلالت دارد، و اما از مسجد اقصى تا آسمانها، بعضى از علماى اسلام گفته‏اند: آن نيز با جسم و روح هر دو بوده، و بسيارى از علماى شيعه نيز با ايشان موافقت كرده‏اند، و بعضى ديگر گفته‏اند كه: از مسجد اقصى تا آسمان تنها روحانى بوده، و بعضى از علماى متاخر نيز متمايل به اين قول شده‏اند.

و به نظر ما عيبى در اين قول نيست - البته اگر قرائنى كه همراه با آيات و روايات هست آن را تاييد كند - چيزى كه هست در اين صورت لازم است جنت الماوى در آيه‏ ﴿عِنْدَهَا جَنَّةُ اَلْمَأْوىَ﴾ را حمل بر جنت برزخ كنيم، و بگوييم: منظور از اينكه فرمود: جنت الماوى نزد سدره بود، اين است كه بهشت برزخى با سدرة المنتهى نوعى ارتباط و بستگى دارد، هم چنان كه در روايات آمده كه قبر انسانها يا باغى از باغهاى بهشت، و يا حفره‏اى از حفره‏هاى دوزخ

است (كه از آن مى‏فهميم منظور وجود نوعى ارتباط يا با بهشت و يا با دوزخ است) و يا بالأخره آيات معراج را طورى توجيه كنيم كه با روحانى بودن معراج به آسمان منافات پيدا نكند.

و اما اينكه معراج در خواب بوده باشد، در تفسير سوره اسراء گفتيم: سخنى است كه اصلا نبايد به آن توجه شود.

بعضى هم احتمال داده‏اند، و خواسته‏اند معراج به آسمانها را تطبيق دهند با گردش شبانه در كرات ديگر آسمان، كراتى كه جزو منظومه شمسى ما هستند، يا آنهايى كه در منظومه‏هاى ديگرند، و يا كراتى كه در كهكشانى غير از كهكشان ما قرار دارند. ولى اين احتمال‏ها با اخبارى كه در باره جزئيات اين داستان وارد شده به هيچ وجه نمى‏سازد، بلكه با مفاد آيات قبلى همين سوره نيز وفق نمى‏دهد.

معراججسمانیروحانیاسراءسدرةمعراج جسمانی و روحانی.قول روحانی بودن بخشی از معراج.عوالم معراج.

ابطال بت‌پرستی، شفاعت مشروط، ظن در برابر حق، و لمم در سوره نجم آیات ۱۹–۳۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات احتجاج بر بت‌پرستی، شفاعت ملائکه، پیروی از ظن، جزای اعمال، و استثنای لمم از کبائر را در یک سیاق می‌آورد.

أَفَرَءَيْتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلْعُزَّىٰ
به من خبر دهيد از لات و عزّى،
وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلْأُخْرَىٰٓ
و منات آن سومين ديگر،
أَلَكُمُ ٱلذَّكَرُ وَلَهُ ٱلْأُنثَىٰ
آيا [به خيالتان‌] براى شما پسر است و براى او دختر؟
تِلْكَ إِذًۭا قِسْمَةٌۭ ضِيزَىٰٓ
در اين صورت، اين تقسيم نادرستى است.
إِنْ هِىَ إِلَّآ أَسْمَآءٌۭ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ ۚ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّ وَمَا تَهْوَى ٱلْأَنفُسُ ۖ وَلَقَدْ جَآءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ ٱلْهُدَىٰٓ
[اين بتان‌] جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده‌ايد [و] خدا بر [حقّانيّت‌] آنها هيچ دليلى نفرستاده است. [آنان‌] جز گمان و آنچه را كه دلخواهشان است پيروى نمى‌كنند، با آنكه قطعاً از جانب پروردگارشان هدايت برايشان آمده است.
أَمْ لِلْإِنسَٰنِ مَا تَمَنَّىٰ
مگر انسان آنچه را آرزو كند دارد؟
فَلِلَّهِ ٱلْءَاخِرَةُ وَٱلْأُولَىٰ
آن سرا و اين سرا از آن خداست.
۞ وَكَم مِّن مَّلَكٍۢ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ لَا تُغْنِى شَفَٰعَتُهُمْ شَيْـًٔا إِلَّا مِنۢ بَعْدِ أَن يَأْذَنَ ٱللَّهُ لِمَن يَشَآءُ وَيَرْضَىٰٓ
و بسا فرشتگانى كه در آسمانهايند [و] شفاعتشان به كارى نيايد، مگر پس از آنكه خدا به هر كه خواهد و خشنود باشد اذن دهد.
إِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ لَيُسَمُّونَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةَ تَسْمِيَةَ ٱلْأُنثَىٰ
در حقيقت، كسانى كه آخرت را باور ندارند، فرشتگان را در نامگذارى به صورت مؤنّث نام مى‌نهند.
وَمَا لَهُم بِهِۦ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا ٱلظَّنَّ ۖ وَإِنَّ ٱلظَّنَّ لَا يُغْنِى مِنَ ٱلْحَقِّ شَيْـًۭٔا
و ايشان را به اين [كار] معرفتى نيست. جز گمان [خود] را پيروى نمى‌كنند، و در واقع، گمان در [وصول به‌] حقيقت هيچ سودى نمى‌رساند.
فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّىٰ عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا ٱلْحَيَوٰةَ ٱلدُّنْيَا
پس، از هر كس كه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است، روى برتاب.
ذَٰلِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ ۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِۦ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ ٱهْتَدَىٰ
اين منتهاى دانش آنان است. پروردگار تو، خود به [حال‌] كسى كه از راه او منحرف شده داناتر، و او به كسى كه راه يافته [نيز] آگاه‌تر است.
وَلِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ لِيَجْزِىَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔوا۟ بِمَا عَمِلُوا۟ وَيَجْزِىَ ٱلَّذِينَ أَحْسَنُوا۟ بِٱلْحُسْنَى
و هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است از آن خداست، تا كسانى را كه بد كرده‌اند، به [سزاى‌] آنچه انجام داده‌اند كيفر دهد، و آنان را كه نيكى كرده‌اند، به نيكى پاداش دهد.
ٱلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَٰٓئِرَ ٱلْإِثْمِ وَٱلْفَوَٰحِشَ إِلَّا ٱللَّمَمَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ وَٰسِعُ ٱلْمَغْفِرَةِ ۚ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌۭ فِى بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ ۖ فَلَا تُزَكُّوٓا۟ أَنفُسَكُمْ ۖ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ ٱتَّقَىٰٓ
آنان كه از گناهان بزرگ و زشتكاريها -جز لغزشهاى كوچك- خوددارى مى‌ورزند، پروردگارت [نسبت به آنها] فراخ‌آمرزش است. وى از آن دم كه شما را از زمين پديد آورد و از همان‌گاه كه در شكمهاى مادرانتان [در زهدان‌] نهفته بوديد به [حال ]شما داناتر است، پس خودتان را پاك مشماريد. او به [حال‌] كسى كه پرهيزگارى نموده داناتر است.

بيان آيات احتجاج عليه بت پرستى و اعتقاد به اينكه ملائكه دختران خدا و شفعايند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات قسمتى از آيات فصل دوم سوره است، كه گفتيم در سه فصل خلاصه

مى‏شود، خداى تعالى در اين آيات به مساله بت‏ها و بت‏پرستى‏ها پرداخته به شديدترين وجه ريشه اين ادعا را مى‏زند كه بت‏ها به زودى ايشان را شفاعت مى‏كنند، و در اين آيات اشاره‏اى هم به مساله معاد كه از مطالب فصل سوم سوره است دارد.

﴿أَ فَرَأَيْتُمُ اَللاَّتَ وَ اَلْعُزَّى وَ مَنَاةَ اَلثَّالِثَةَ اَلْأُخْرىَ﴾

بعد از آنكه در آيات قبلى راستگويى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مسجل كرد، و ثابت نمود كه سخنان او حقايقى است آسمانى كه به وى وحى مى‏شود، و از آن حقانيت نبوتش را نتيجه گرفت، نبوتى كه بر اساس توحيد و نفى شركاء پى‏ريزى شده به عنوان تفريع و نتيجه‏گيرى به مساله بت‏ها پرداخت «لات» و «عزى» و «منات» كه بت‏هاى مشركين بودند، و مشركين آنها را تمثالى از ملائكه مى‏پنداشتند، و ادعا مى‏كردند كه ملائكه به طور كلى از جنس زنانند، و بعضى از مشركين بعضى از بت‏ها را تمثال ملائكه بعضى ديگر را تمثالى از انسانها مى‏دانستند، چون بت‏پرستان قائل به الوهيت و ربوبيت خود بت‏ها بودند، بلكه ارباب آنها را كه همان ملائكه باشد مستقل در الوهيت و ربوبيت و انوثيت و شفاعت مى‏دانستند، آيات مورد بحث اشاره به حقايقى ديگر كه منتج معاد و جزاى اعمال است دارد.

و كلمات «لات» و «عزى» و «منات» نام سه بت است كه معبود عرب جاهليت بودند، و در اينكه اين سه بت چه شكلهايى داشتند و در كجا منصوب بودند و هر يك معبود كدام طايفه از عرب بود و در اينكه چه چيز باعث شد كه آن بتها مورد پرستش قرار گيرند؟ اقوال علماء مختلف و متناقض است، به طورى كه به هيچ يك از آن اقوال نمى‏توان اعتماد كرد، تنها چيزى كه در باره اين بت‏ها اتفاق كلمه هست همينهايى است كه ما آورديم.

و معناى آيه اين است كه: وقتى مطلب بدين قرار بود كه گفتيم، يعنى دعوت پيامبر حق، و گفتارش كه همه وحى و رسالت و از ناحيه خداى سبحان است صدق بود، پس، از لات و عزى و منات كه سومى آن دو بت است و از ساير بتها به من خبر دهيد، همان بت‏هايى كه آنها را صنم‏ها و تمثالهاى ملائكه مى‏خوانيد، ملائكه‏اى كه مى‏گوييد دختران خدايند.

﴿أَ لَكُمُ اَلذَّكَرُ وَ لَهُ اَلْأُنْثىَ تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزىَ﴾

(آيا راستى پسران از شما و دختران از خدايند، در اين صورت چه تقسيمى ظالمانه داريد) استفهام در آيه انكارى و آميخته با استهزاء است، و «قسمة ضيزى» به معناى قسمت جائرانه و غير عادلانه است.

و معناى آيه اين است كه: وقتى مطلب از اين قرار باشد، و ارباب اين بت‏ها يعنى ملائكه دختران خدا باشند، با اينكه خود شما دختر را براى خود نمى‏پسنديد و جز به پسر رضايت نمى‏دهيد، آيا اين قسمت درست است كه پسران مال شما و دختران مال خدا باشد؟ چه قسمتى جائرانه و غير عادلانه (البته فراموش نشود كه گفتيم اساس اين استفهام استهزاء است، و گرنه خدا نه پسر دارد و نه دختر).

﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ...﴾

ضمير «هى» به بت‏هاى مذكور يعنى لات و عزى و منات برمى‏گردد، و يا به آنها از اين جهت كه اصنامند، (تا شامل همه بت‏ها شود) و ضمير در «سميتموها» به اسماء بر مى‏گردد، و «تسميه أسماء» به معناى اسم قرار دادن آنها است، و منظور از «سلطان»، برهان و دليل است.

و معنى آيه اين است كه: اين اصنام كه شما الهه خود گرفته‏ايد چيزى به جز مشتى اسماء نيستند، كه شما و پدرانتان آن سنگ و چوب‏ها را به آن اسماء نامگذارى كرده‏ايد، و ما وراى اين أسماء مصاديق و مسميات واقعى كه خداى تعالى برهانى بر اله بودن و ربوبيت آنها نازل كرده باشد ندارند.

و حاصل آيه اين است كه: مى‏خواهد گفتار مشركين را به اين دليل كه مدركى بر الوهيت آلهه خود ندارند رد كند. و كلمه «ما» در جمله‏ ﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى اَلْأَنْفُسُ﴾ موصول است، و ضميرى كه بايد از جمله به آن برگردد حذف شده، تقديرش «و ما تهواه الانفس - و آنچه نفسها هوسش را مى‏كنند» است.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ما مصدريه است، كه جمله بعد را به صورت مصدر در مى‏آورد، و تقدير كلام: «ان يتبعون الا الظن و هوى الانفس - پيروى نمى‏كنند مگر پندار و خواسته نفس را» مى‏باشد، و كلمه «هوى» به معناى خواهش‏هاى شهوانى نفس است و جمله مورد بحث هم در مقام مذمت مشركين است كه باطل را پيروى مى‏كنند، و هم تاكيد مطالب قبل است كه مى‏فرمود: برهانى بر عقايد خود ندارند.

و جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ اَلْهُدىَ﴾ هم كه جمله‏اى است حاليه، آن مطالب را تاكيد مى‏كند، و معنايش اين است كه: اين مشركين در امر خدايان خود به جز باطل متابعتى ندارند تنها پيرو باطل و هواهاى شهوى نفس هستند، آرى اينها را پيروى مى‏كنند در حالى كه

از ناحيه خدا كه پروردگارشان است هدايتى به سويشان آمد و آن عبارت بود از دعوت حقه پيامبر و يا قرآنى كه به سوى حق هدايت مى‏كند.

در اين آيه التفاتى از خطاب قبلى به كار رفته تا به اين نكته اشاره كرده باشد كه مردمى كه چنين هستند كوتاه‏فهم‏تر از آنند كه مخاطب به اين كلام قرار گيرند، علاوه بر اين استعداد آن را ندارند كه در كلامى برهانى مخاطب قرار گيرند، و كسانى كه پيروان ظن و هوى هستند چه مى‏فهمند كه برهان چيست.

﴿أَمْ لِلْإِنْسَانِ مَا تَمَنَّى﴾

كلمه «أم» منقطعه است، و استفهام در جمله انكارى است، و سياق گفتار سياق نفى اين معنا است كه انسان مالك آرزوهايش باشد، مى‏فرمايد صرف اينكه انسان آرزويى در سر بپروراند مالك آن آرزو نمى‏شود، تا مشركين هم به صرف اينكه آرزوى شفاعت ملائكه را داشته باشند مالك شفاعت آنها بشوند ملائكه‏اى كه به گمان آنها ارباب اصنام و دختران خدا هستند. و يا به صرف اينكه آرزوى الوهيت آلهه خود كنند به آرزوهايشان برسند.

البته در اين كلام اشاره‏اى هم به اين نكته هست كه مشركين به جز اين آرزو هيچ دليل قابل قبولى بر الوهيت آلهه خود و شفاعت آنها ندارند، و با آرزو هم كسى مالك چيزى نمى‏شود.

﴿فَلِلَّهِ اَلْآخِرَةُ وَ اَلْأُولىَ﴾

حرف فاء كه بر سر جمله آمده جمله را فرع جمله سابقش مى‏كند و آن را علت همان معلول مى‏سازد تا بفهماند بين دو جمله ارتباط مستقيم هست. و اين جمله علت مضمون جمله قبل است، و مى‏فهماند كه انسان به صرف آرزو مالك آرزويش نمى‏شود، به خاطر اينكه دنيا و آخرت تنها و تنها از آن خداى سبحان است، و او هيچ شريكى در ملك خود ندارد تا آرزوهاى خام شما هم يكى از آن شركاء باشد.

لاتعزیمناتبت‌پرستیشفاعتظنبت‌پرستی و شفاعت‌طلبی از بت‌ها محور ابطال است.ادعای شفاعت بت‌ها ریشه اصلی احتجاج است.رد آلهه و اختصاص آخرت و اولی به خدا.پیروی از هوای نفس در کنار ظن ذکر می‌شود.هدی از رب در برابر ظن آمده است.اشاره به معاد در فصل سوم سوره.

شفاعت ملائكه مشروط به اذن و رضاى خداى سبحان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي اَلسَّمَاوَاتِ لاَ تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اَللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضىَ﴾

فرق ميان «اذن» و «رضا» اين است كه رضا امرى است باطنى، و عبارت است از حالت ملايمت نفس راضى، با آنچه از آن راضى است، ولى اذن أمر ظاهرى است و اعلام صاحب اذن است، صاحب اذن مى‏خواهد اعلام كند از قبل من هيچ مانعى نيست كه تو فلان كار را بكنى، و اين، هم با داشتن رضاى باطنى مى‏سازد و هم با نبودن آن، ولى رضا بدون اذن نمى‏سازد، حال چه رضاى بالقوه و چه بالفعل. ـ

و اين آيه در صدد اين است كه بفرمايد: ملائكه از ناحيه خود مالك هيچ شفاعتى نيستند، به طورى كه در شفاعت كردن بى‏نياز از خداى سبحان باشند، آن طور كه بت‏پرستان معتقدند، چون تمامى امور به دست خداست، پس اگر هم شفاعتى براى فرشته‏اى باشد، بعد از آن است كه خدا به شفاعتش راضى باشد و اذنش داده باشد.

و بنابراين مراد از جمله «لمن يشاء» ملائكه است، و معناى آيه اين است كه: چه بسيار از فرشته در آسمانها هستند كه شفاعتشان هيچ اثرى ندارد، مگر بعد از آنكه خدا به هر يك از ايشان كه بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت داده باشد.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از جمله مذكور انسان است، و معناى آيه اين است كه: ملائكه شفاعت نمى‏كنند مگر انسانى را كه خدا خواسته باشد شفاعت شود، و به آن راضى باشد چگونه راضى مى‏شود و اجازه شفاعت به ملائكه مى‏دهد در باره كسانى كه به وى كفر مى‏ورزند و غير او را مى‏پرستند؟

و به هر حال از اين آيه اين معنا به طور مسلم بر مى‏آيد كه براى ملائكه شفاعتى قائل است، چيزى كه هست شفاعت ملائكه را مقيد به اذن و رضايت خداى سبحان كرده است.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ اَلْمَلاَئِكَةَ تَسْمِيَةَ اَلْأُنْثىَ﴾

اين آيه عقيده مشركين را بر اينكه ملائكه از جنس زنانند رد مى‏كند، همانطور كه در آيه قبلى اعتقاد به شفاعت ملائكه به طور مطلق را رد مى‏كرد، و مراد از «تسميه مشركين ملائكه را تسميه انثى» همين است كه مى‏گفتند: ملائكه دختران خدايند، پس مراد از كلمه انثى جنس زن است كه اعم از يكى و بيشتر است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «ملائكه» در معناى استغراق مفرد است، در نتيجه تقدير كلام «ليسمون كل واحد من الملائكة تسمية الانثى» است، يعنى مشركين تك تك ملائكه را به نام زن نامگذارى مى‏كنند، يعنى آنها را دختر مى‏نامند، پس اين كلام بر وزن اين جمله است كه مى‏گوييم: «كسانا الامير حلة - امير به ما خلعت پوشانيد» يعنى به يك يك ما پوشانيد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اينكه نامگذارى مشركين را وابسته به نداشتن ايمان به آخرت دانسته و فرموده: آنهايى كه ايمان به آخرت ندارند چنين نامگذاريها دارند، خود اشاره‏اى است به شناعت و زشتى اين عمل، و اينكه چنين عملى مستتبع عقوبت است، و

كسى مرتكب آن نمى‏شود مگر آنكه از بيخ و بن ايمانى به آخرت و عقوبت در آن نداشته باشد.

شفاعتاذنرضاملائکهآخرتشفاعت فرشتگان بدون اذن و رضا بی‌اثر است.انکار آخرت با تسمیه ملائکه به انثی پیوند دارد.اذن و رضای الهی شرط هر شفاعت است.فرق اذن ظاهری و رضای باطنی تحلیل مفهومی می‌شود.

مقصود از اينكه فرمود مشركين بدانچه مى‏گويند علم ندارند و جز «ظن» را پيروى نمى‏كنند...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً﴾

كلمه «علم» به معناى تصديقى است صد در صد كه مانع از تصديق به ضدش باشد، به خلاف كلمه «ظن» كه به معناى تصديق مثلا شصت درصد است، كه چهل درصد احتمال خلاف آن نيز هست، كه اين چهل درصد و يا كمتر را وهم مى‏گويند (و اما احتمالى كه با احتمال مخالفش پنجاه، پنجاه باشد شك و ترديد است)، و اعتقاد به زن بودن فرشتگان همانطور كه براى مشركين معلوم و تصديقى صد در صد نيست، همچنين مظنون و شصت درصد هم نيست، زيرا ده درصد اضافى دليل مى‏خواهد، كه نداشتند، ولى از آنجايى كه اين اعتقاد موافق با هواى نفسشان بوده همين هواى نفس آن را در دلهايشان رسوخ داده، و زينت داده بود و همين باعث شد كه متوجه خلاف آن نشوند و هر قدر احتمال خلاف آن به ايشان گوشزد شود از آن اعراض كنند و به همان چيزى كه دوست مى‏داشتند بچسبند، و به همين جهت قرآن كريم آن را ظن ناميده و گرنه (اگر به واقع مطلب بنگرى اعتقاد به شرك اصلا اعتقاد نيست، نه تنها علم و احتمال صد در صد نيست، و نه تنها مظنه و احتمال شصت درصد و بالاتر نيست، و نه تنها احتمال مساوى يعنى شك نيست، و نه تنها احتمال مرجوح يعنى وهم و چهل درصد و پائين‏تر نيست، بلكه فقط و فقط) تصورى است بدون تصديق.

با اين بيان درستى گفتار آن مفسر كه گفته: ظن در اين آيه و در آيه سابق كه مى‏فرمود: ﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى اَلْأَنْفُسُ﴾ به معناى توهم است نه اعتقاد راجح، روشن مى‏شود. و گفتار خود را به آنچه از كلام راغب به دست مى‏آيد تاييد كرده است، چون راغب گفته: بسيار مى‏شود كه كلمه «ظن» بر توهم هم اطلاق مى‏شود.

﴿إِنَّ اَلظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً﴾ كلمه «حق» به معنى واقعيت هر چيز است، و همه مى‏دانيم كه واقعيت هر چيزى جز به علم يعنى اعتقاد مانع از نقيض، و يا به عبارت ديگر احتمال صد در صد درك نمى‏شود، و غير علم كه يا ظن است و يا شك و يا وهم، واقعيت چيزى را نشان نمى‏دهد، پس هيچ مجوزى نيست كه انسان در درك حقايق به آن اعتماد كند، خداى تعالى هم فرموده: ﴿وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾.

و اما اينكه در احكام عملى دينى به مظنه عمل مى‏كنيم، از اين جهت است كه در

خصوص اين مورد دليلى از ناحيه شارع رسيده، كه اطلاق آيه شريفه را مقيد كرده، از خصوص اين يك مورد گذشته در هيچ يك از امور اعتقادى نمى‏توانيم ظن را پيروى كنيم، چون اطلاق آيه در آن باره محفوظ است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اينكه در آيه مورد بحث به جاى اكتفاء به ضمير، اسم ظاهر را آورده، و با اينكه مى‏توانست بفرمايد: «انه لا يغنى من الحق شيئا» دو باره كلمه «ظن» را آورده براى اين بود كه جمله مذكور به عنوان مثلى آورده شود.

﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا﴾

اين جمله بخاطر حرف فاء كه بر سر دارد، تفريع و نتيجه‏گيرى از پيروى مشركين از ظن و از هواى نفس مى‏باشد، پس اينكه دستور مى‏دهد از آنان اعراض كن نتيجه همانست كه مشركين تابع و پيرو حق و علم نبوده‏اند، و اگر نفرمود: «فاعرض عنهم - از ايشان اعراض كن»، و بجاى آن فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا﴾ از كسى كه از ذكر ما رويگردان است اعراض كن» براى اين بوده كه بفهماند علت اين دستور چيست، پس گويا فرموده: اين مشركين علم را رها كرده دنبال ظن را گرفته‏اند، و تابع هواى نفس خويشند و اگر چنينند براى اين است كه از ذكر ما رويگردان هستند، و تنها هم‏شان زندگى دنيا است و بس، بنابراين، بهره‏شان از علم منحصر به مسائل مادى دنيوى است، و چون چنين است تو نيز از آنان اعراض كن، براى اينكه ايشان گمراهند.

و مراد از «ذكر» در اين آيه، يا قرآن است كه پيروان حق را به سوى حق صريح هدايت نموده و با حجت‏هاى قاطع و براهين روشن كه جاى ترديد در آنها نيست به سوى سعادت خانه آخرت كه وراى دنيا است ارشاد مى‏نمايد.

و يا مراد از آن ياد خدا است كه در مقابل غفلت از او به كار مى‏رود، و از كسى كه از چنين ذكرى رويگردان است نيز بايد اعراض كرد، براى اينكه ياد خدا به نحوى كه لايق به ذات متعاليه او باشد، يعنى ياد خدا به اسماء و صفات خدا، بشر را به سوى حقايقى علمى در باره مبدأ و معاد هدايت مى‏كند، هدايتى علمى كه باز جاى ترديد باقى نمى‏گذارد.

﴿ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدىَ﴾

اشاره با كلمه «ذلك» به امر دنيا است كه هر چند كلمه امر دنيا در آيه سابق نيامده

بود، بلكه كلمه «حياة الدنيا» آمده بود، ولى امر دنيا از آن آيه استفاده مى‏شد، و تعبير به اينكه «اين است مقدار رسايى علم آنان» تعبيرى است استعاره‏اى، گويا علم به سوى معلوم مى‏رود تا به آن برسد، و علم مشركين در مسير خود به دنيا مى‏رسد، و همانجا از حركت باز مى‏ماند، و ديگر از آنجا به طرف آخرت نمى‏رود، و لازمه اين توقف علم، آن است كه تنها دنيا هدف نهايى اراده و طلب آنان باشد، و توسن هم‏شان تا همانجا پيش برود، و ديگر دل بغير دنيا نبندند، و جز به سوى آن روى نياورند.

﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ...﴾ اين جمله مضمون جمله قبلى را تاكيد مى‏كند، و شهادتى است از خداى تعالى بر صحت آن.

علمظنحقاعراضذکرعلم در برابر ظن به‌عنوان تصدیق قطعی تعریف می‌شود.ظن از حق بی‌نیاز نمی‌کند.پیروی از هوای نفس همراه ظن است.اعراض از ذکر مایه ترک اصرار بر هدایت است.روی‌گردانی از ذکر و اراده حیات دنیا.

وجه تفريع جزاء بد كاران و نكو كاران بر مالكيت خداى سبحان

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ لِيَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَسَاؤُا بِمَا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى﴾

ممكن است بگوييم: صدر آيه شريفه حال باشد از جمله «أعلم» كه در آيه قبلى بود، و كلمه «واو» در ابتداى آن واو حاليه و معنا چنين باشد: «به درستى پروردگار تو أعلم و داناتر به حال دو طايفه ضالين و مهتدين است، در حالى داناتر است كه مالك همه چيزهايى است كه در آسمان و زمين است، ديگر چگونه ممكن است كه أعلم به حال آن دو طايفه نباشد، با اينكه مالك ايشان است».

و بنابراين احتمال، ظاهر چنين به نظر مى‏رسد كه: جمله «ليجزى...» متعلق به جمله سابق باشد كه مى‏فرمود: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى...﴾ آن وقت معناى مجموع دو جمله چنين مى‏شود كه از ايشان اعراض كن و امرشان را به خدا واگذار نما تا جزايى چنين و چنانشان داده و تو را و نيكوكاران را چنين و چنان پاداش دهد.

ممكن هم هست بگوييم جمله‏ ﴿وَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ...﴾ كلامى استينافى باشد و بخواهد بفهماند دستورى كه به تو داديم كه از ايشان اعراض كن، براى اين نبود كه ما دست از ايشان برداشته‏ايم و رهايشان كرده‏ايم، بلكه براى اين بود كه خواستيم هر طايفه را در برابر عملش جزا دهيم، اگر عملش بد بوده جزاى بد، و اگر خوب بوده جزاى خوب دهيم. و اگر با اينكه مى‏توانست بفرمايد: «و له ما فى السماوات...» به جاى ضمير دوباره اسم جلاله «اللَّه» را آورد، براى اين بود كه از كمال عظمت خداى سبحان خبر داده باشد.

﴿وَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾ اين جمله به مالكيت خداى تعالى نسبت به تمامى عالم اشاره مى‏كند، و معنايش اين است كه: هستى تمامى موجودات قائم به خداى تعالى است، چون خدا خالق و پديد آورنده آنها است، پس ملكيت ناشى از خلقت او خود

علاوه بر اين، منشا تدبير هم هست. بنابراين جمله مورد بحث بر خلقت و تدبير دلالت دارد، گويا فرموده: خلقت و تدبير عالم از خداست.

جمله «ليجزى...» هم كه لامش لام غايت است متعلق به همين مطلب است، و معنايش اين است كه خلقت و تدبير عالم از آن خداست، غايت و نتيجه‏اش هم اين است كه كسانى را كه بد مى‏كنند جزا دهد...، و مراد از جزا همان شؤون و خصوصيات قيامت است، كه قرآن كريم از آن خبر داده، و مراد از اسائه و احسان، معصيت و طاعت است و تقدير جمله «ما عملوا» جمله «جزاء ما عملوا» است، ممكن هم هست خود «ما عملوا» باشد، و معنا چنين باشد كه جزاى اعمالشان را خود همان اعمال را مى‏دهد، و مراد از حسنى هم همين طور، يعنى (يا) مثوبت حسنى است (و يا خود حسنى).

و معناى آيه اين است كه: تا خدا كسانى را كه معصيت كرده‏اند به معصيتشان، و يا به جزاى معصيتشان كيفر دهد، و كسانى را كه اطاعت كردند به مثوبتى حسنى (و يا به خود حسنى) پاداش دهد، مفسرين در اين آيه احتمالات ديگرى داده‏اند كه احتمال ما از همه بهتر به ذهن مى‏رسد و روشن‏تر است.

ملکجزاءاساءةحسنیاعلمملک آسمان و زمین برای خداست.جزای محسنان به حسنی مطرح است.اساءة عمل مبنای جزای بدکاران است.نظام جزاء بر مالکیت و علم رب استوار است.رب اعلم به حال دو طایفه است.

مقصود از استثناى «الا اللمم» در آيه: ﴿اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوَاحِشَ إِلاَّ اَللَّمَمَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوَاحِشَ إِلاَّ اَللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وَاسِعُ اَلْمَغْفِرَةِ...﴾

كلمه «اثم» به معناى گناه است، و اصل آن - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى عملى بوده كه دير به نتيجه و ثواب برسد.

و منظور از ﴿كَبَائِرَ اَلْإِثْمِ﴾، گناهان كبيره است كه به طورى كه در روايات ثواب الاعمال از عباد بن كثير النوا از امام ابى جعفر (علیه السلام) آمده، عبارت از هر گناهى است كه قرآن مرتكبش را تهديد به آتش دوزخ كرده باشد. و در تفسير آيه شريفه‏ ﴿إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ...﴾بحثى پيرامون آن كرده‏ايم.

و كلمه «فواحش» به معناى گناهانى است كه خيلى شنيع و رسوا باشد، از آن جمله خداى تعالى زنا و لواط را دانسته، ولى بعيد نيست از ظاهر آيه برآيد كه در اينجا فواحش و كبائر يكى باشد.

و اما در باره معناى كلمه «لمم» اختلاف كرده‏اند:

بعضى‏ گفته‏اند: منظور از آن گناهان صغيره است. و اگر منظور اين باشد بايد گفت:

استثناء در آيه منقطع و نظير استثناى «همه پسرانم آمدند مگر پسر همسايه» است.

بعضى‏ گفته‏اند: «لمم» عبارت از اين است كه كسى تصميم بر گناه بگيرد ولى انجام ندهد. كه در اين صورت نيز استثناء منقطع خواهد بود.

بعضى‏ گفته‏اند: لمم، گناهى است كه گهگاه ارتكاب شود، و مرتكب آن عادت بر آن نكرده باشد. كه در اين صورت لمم هم شامل گناهان كبيره مى‏شود و هم صغيره، و مضمون آيه با مضمون آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اَللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلىَ مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾كه در وصف متقين و محسنين است منطبق مى‏شود، و مضمون همان را مى‏گويد، چون اين آيه مى‏فرمايد: «متقين و نيكوكاران كسانى هستند كه اگر عمل زشتى مى‏كنند، و يا به خود ستمى روا مى‏دارند، بسيار به ياد خدا مى‏افتند، و براى گناهان خود طلب مغفرت مى‏كنند، چون مى‏دانند غير از خدا كسى نيست كه گناهان را بيامرزد، و كسانى هستند كه هرگز بر آنچه كرده‏اند عالما عامدا اصرار نورزيده‏اند».

و در روايات اهل بيت (علیه السلام) به معناى سوم تفسير شده، مثلا در اصول كافى از ابن عمار از امام صادق (علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: لمم اين است كه كسى بر گناهى تصميم بگيرد و بعد استغفار كند.

و نيز به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: لمم اين است كه انسان گاهى گناهى را مرتكب شود، و ديگر تا مدتى پيرامون آن نگردد، و باز بار ديگر مرتكبش شود.

و باز به سند خود از ابن عمار از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: لمام آن بنده‏اى است كه پشت سر هم گناه مى‏كند، اما طبعش خواهان آن نيست(در هيچ يك از اين سه روايت كلمه لمم به گناه صغيره معنا نشده).

و آيه شريفه مطلب آيه قبلى را كه مى‏فرمود: ﴿اَلَّذِينَ أَحْسَنُوا﴾ تفسير مى‏كند و مى‏فرمايد: همينها هستند كه از گناهان كبيره اجتناب دارند و از فواحش دورى مى‏كنند، و در عين حال ممكن هم هست از ايشان سر بزند.

و جمله‏ ﴿إِنَّ رَبَّكَ وَاسِعُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ ايشان را تطميع مى‏كند تا به اميد آمرزش خدا توبه كنند.

﴿هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ﴾ راغب مى‏گويد: ماده «نشا» و «نشاة» به معناى احداث چيزى و تربيت آن است‏. پس بنابراين، اينكه فرمود: او شما را از زمين انشاء كرد، معنايش اين است كه: او بود كه شما را در آغاز خلقتتان به حالهاى گوناگون متحول كرد، از مواد عنصرى زمينتان بگرفت و در آخر به صورت نطفه‏تان در آورده، در داخل رحم‏ها وارد كرد.

﴿وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ﴾ كلمه «أجنة» جمع «جنين» است، و اين جمله عطف است بر جمله قبلى، چون بر سر هر دو كلمه «اذ» آمده، و معنايش اين است كه او داناتر به شما است، آن زمان كه چه و چه بوديد و اين زمان كه شما جنين‏هايى در رحم مادرانتان هستيد، او مى‏داند حقيقت شما چيست، و چه حال و وضعى داريد، و چه اسرارى در نهانتان هست، و مال كارتان به كجا مى‏انجامد. و جمله‏ ﴿فَلاَ تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ﴾ تفريع بر همان علم خداست، مى‏فرمايد: وقتى كه خداى تعالى شما را بهتر از هر كس مى‏شناسد، و از آغاز خلقتتان و سرانجام آن با خبر است، پس ديگر بيهوده خود را به پاكى نستاييد، و او بهتر مى‏داند پاك و با تقوا كيست.

کبائرلمممغفرتفواحشتزکیه نفسکبائر اثم و فواحش و استثنای لمم موضوع لغوی-فقهی است.رب واسع المغفرة نسبت به لمم و توبه است.الذین احسنوا با اجتناب کبائر پیوند دارد.انشاء از ارض و اجنه در بطون امهات نشانه علم رب است.نهی از تزکیه نفس خودستایانه.

سعی انسان، انتهاء به رب، انفاق‌گریز و نزدیکی قیامت آیات ۳۳–۶۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۳۳ تا ۶۲ نجم را حول اعراض از انفاق، صحف موسی و ابراهیم، اختصاص سعی به انسان، انتهاء خلقت و تدبیر به خدا، و آزفه (قیامت) می‌خواند.

أَفَرَءَيْتَ ٱلَّذِى تَوَلَّىٰ
پس آيا آن كسى را كه [از جهاد] روى برتافت ديدى؟
وَأَعْطَىٰ قَلِيلًۭا وَأَكْدَىٰٓ
و اندكى بخشيد و [از باقى‌] امتناع ورزيد.
أَعِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْغَيْبِ فَهُوَ يَرَىٰٓ
آيا علم غيب پيش اوست و او مى‌بيند؟
أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِى صُحُفِ مُوسَىٰ
يا بدانچه در صحيفه‌هاى موسى [آمده‌] خبر نيافته است؟
وَإِبْرَٰهِيمَ ٱلَّذِى وَفَّىٰٓ
و [نيز در نوشته‌هاى‌] همان ابراهيمى كه وفا كرد:
أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌۭ وِزْرَ أُخْرَىٰ
كه هيچ بردارنده‌اى بار گناه ديگرى را بر نمى‌دارد.
وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.
وَأَنَّ سَعْيَهُۥ سَوْفَ يُرَىٰ
و [نتيجه‌] كوشش او به زودى ديده خواهد شد.
ثُمَّ يُجْزَىٰهُ ٱلْجَزَآءَ ٱلْأَوْفَىٰ
سپس هر چه تمامتر وى را پاداش دهند.
وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ
و اينكه پايان [كار] به سوى پروردگار توست.
وَأَنَّهُۥ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ
و هم اوست كه مى‌خنداند و مى‌گرياند.
وَأَنَّهُۥ هُوَ أَمَاتَ وَأَحْيَا
و هم اوست كه مى‌ميراند و زنده مى‌گرداند.
وَأَنَّهُۥ خَلَقَ ٱلزَّوْجَيْنِ ٱلذَّكَرَ وَٱلْأُنثَىٰ
و هم اوست كه دو نوع مى‌آفريند: نر و ماده،
مِن نُّطْفَةٍ إِذَا تُمْنَىٰ
از نطفه‌اى چون فرو ريخته شود.
وَأَنَّ عَلَيْهِ ٱلنَّشْأَةَ ٱلْأُخْرَىٰ
و هم پديد آوردن [عالم‌] ديگر بر [عهده‌] اوست.
وَأَنَّهُۥ هُوَ أَغْنَىٰ وَأَقْنَىٰ
و هم اوست كه [شما را] بى‌نياز كرد و سرمايه بخشيد.
وَأَنَّهُۥ هُوَ رَبُّ ٱلشِّعْرَىٰ
و هم اوست پروردگار ستاره «شِعرى».
وَأَنَّهُۥٓ أَهْلَكَ عَادًا ٱلْأُولَىٰ
و هم اوست كه عاديان قديم را هلاك كرد.
وَثَمُودَا۟ فَمَآ أَبْقَىٰ
و ثمود را [نيز هلاك كرد] و [كسى را] باقى نگذاشت.
وَقَوْمَ نُوحٍۢ مِّن قَبْلُ ۖ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ هُمْ أَظْلَمَ وَأَطْغَىٰ
و پيشتر [از همه آنها] قوم نوح را، زيرا كه آنان ستمگرتر و سركش‌تر بودند.
وَٱلْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوَىٰ
و شهرها[ى سَدوم و عاموره‌] را فرو افكند.
فَغَشَّىٰهَا مَا غَشَّىٰ
پوشاند بر آن [دو شهر، از باران گوگردى‌] آنچه را پوشاند.
فَبِأَىِّ ءَالَآءِ رَبِّكَ تَتَمَارَىٰ
پس به كدام يك از نعمتهاى پروردگارت ترديد روا مى‌دارى؟
هَٰذَا نَذِيرٌۭ مِّنَ ٱلنُّذُرِ ٱلْأُولَىٰٓ
اين [پيامبر نيز] بيم‌دهنده‌اى از [جمله‌] بيم‌دهندگان نخستين است.
أَزِفَتِ ٱلْءَازِفَةُ
[وه چه‌] نزديك گشت قيامت.
لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ ٱللَّهِ كَاشِفَةٌ
جز خدا كسى آشكاركننده آن نيست.
أَفَمِنْ هَٰذَا ٱلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ
آيا از اين سخن عجب داريد؟
وَتَضْحَكُونَ وَلَا تَبْكُونَ
و مى‌خنديد و نمى‌گرييد؟
وَأَنتُمْ سَٰمِدُونَ
و شما در غفلتيد.
فَٱسْجُدُوا۟ لِلَّهِ وَٱعْبُدُوا۟ ۩
پس خدا را سجده كنيد و بپرستيد.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ (٣٨)

أَزِفَتِ ٱلْـَٔازِفَةُ (٥٧)

وزرآزفهنجمسیاقوزر نفسآزفهعدم تحمیل وزر دیگری

بيان آيات اشاره به مطالب و محتويات اين قسمت از سوره مباركه نجم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سياق نه آيه از آيات اول اين فصل رواياتى را كه در شان نزول وارد شده تصديق مى‏كند، در آن روايات آمده كه مردى از مسلمانان اموال خود را در راه خدا انفاق كرد، مردم او را سرزنش كردند كه انفاق در راه خدا هم حدى دارد و او را از فناى مالش زنهار داده و از گرفتار شدن به فقر ترساندند، و به او كه زير بار نمى‏رفت گفتند: اگر ترك انفاق گناه داشت به گردن ما، آن مرد هم پذيرفت و ديگر انفاق نكرد، و به مناسبت اين واقعه آيات نه‏گانه مذكور نازل شد.

كه خداى سبحان به طور اشاره به اين داستان متعرض آن شده، و به منظور بيان حقيقت مطلب در اين مساله مطالبى از صحف ابراهيم و موسى نقل كرده، و نيز حق صريح و پوست كنده را در رد اباطيل مشركين كه در آيات گذشته بود بيان نموده، فرمود: آنها مى‏گويند: اگر ما بت‏ها را مى‏پرستيم براى اين است كه بت‏ها تمثالهاى فرشتگان است كه دختران خدايند، مى‏پرستيم تا ما را نزد خداى سبحان شفاعت كنند. آيات فصل قبلى هم با روشن‏ترين بيان اين مساله را ابطال كرده بود.

ولى در اين آيات حق مطلب در مساله ربوبيت و الوهيت را روشن كرده مى‏فرمايد: خلقت و تدبير تنها از آن خدا است، و تمامى آن به خدا منتهى مى‏شود، و خداى سبحان هر چه خلق كرده و تدبير نموده طورى خلق و تدبير كرده كه نشاه‏اى ديگر را دنبال داشته باشد، تا در آن نشاه جزاى كافر و مؤمن و مجرم و متقى را بدهد، و لازمه چنين خلقتى تشريع دين است، بايد بندگان را به تكاليفى مكلف كند، و كرده، و شاهدش هم همين است كه امت‏هاى گذشته را كه يكى پس از ديگرى آمدند و زير بار دين و تكاليف او نرفتند هلاك كرد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و مؤتفكه.

آنگاه بعد از نقل اين داستانها از صحف انبياى گرامى خاطر نشان كرده كه اين نذير - رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) - هم از همان نذيران امت‏هاى گذشته است، و اينكه قيامت نزديك است، و سپس در آخر سوره روى سخن را متوجه به ايشان نموده كه براى خدا سجده و عبادت كنيد.

و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده، و از جمله آيات برجسته‏اش آيه

شريفه‏ ﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾، و آيه شريفه‏ ﴿وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعىَ﴾ است.

نجممحتواانفاقسعیمنتهیانفاق و اعراضسعی انسانمنتهی الی الربمحتوای فصل نجم

بيان آيات مربوط به شخصى كه از انفاق در راه خدا اعراض كرد و دست نگه داشت

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطىَ قَلِيلاً وَ أَكْدىَ﴾

كلمه «تولى» (با ياء كه مصدر فعل تولى، با الف، است) به معناى اعراض است، و مراد از آن در اينجا بقرينه آيه بعدى اعراض از انفاق در راه خداست، و كلمه «اعطاء» به معناى انفاق و كلمه «اكداء» - مصدر فعل أكدى - به معناى قطع اعطا و ترك انفاق است، و حرف «فاء» كه بر سر جمله «أ فرأيت» در آمده به خاطر همان مطلبى است كه قبلا خاطر نشان ساختيم و گفتيم كه آيات اين فصل فرع و نتيجه‏گيرى از آيات فصل قبلى است.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه: به من خبر ده از آن كسى كه از انفاق اعراض كرد، و مال اندكى انفاق نموده و ديگر از انفاق دست برداشت.

﴿أَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْغَيْبِ فَهُوَ يَرىَ﴾

ضميرهاى اين جمله به همان شخص كه از انفاق اعراض كرده بود بر مى‏گردد، و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه آيا او علم غيب دارد كه در نتيجه بداند رفيقش كه گناهش را گردن گرفته در قيامت اگر وى عذابى داشته باشد بجاى او عذاب مى‏كشد؟ مفسرين‏ جمله را اينطور معنا كرده‏اند، ولى از ظاهر آيه بر مى‏آيد كه منظور اين است كه بفرمايد: او نسبت به حال آينده‏اش در دنيا علم غيب ندارد، و معنايش اين است كه آيا او كه دست از انفاق كشيده علم غيب دارد كه اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام مى‏شود و به فقر مبتلا مى‏گردد؟ و اينكه گفتيم ظاهر آيه اين است براى اين بود كه آن معنايى كه مفسرين ارائه داده بودند معنايى است كه آيه‏ ﴿أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىَ﴾ متعرض آن است.

﴿أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسىَ وَ إِبْرَاهِيمَ اَلَّذِي وَفَّى﴾

منظور از «صحف موسى» تورات و از «صحف ابراهيم» همان كتابى است كه بر ابراهيم نازل شده بود، و اگر به صيغه جمع از آن تعبير كرد، براى اين است كه صحف هر يك از اين دو بزرگوار يكى دو تا نبوده بلكه اجزايى بسيار داشته است.

و كلمه «توفيه» كه مصدر فعل «وفى» است به معناى آن است كه حق صاحب حق را تمام و كمال بپردازى، و توفيه ابراهيم (علیه السلام) اين بود كه آن جناب هر حق بندگى كه به عهده داشت تمام و كامل ادا كرد و به بهترين وجه هم ادا كرد، كه خداى تعالى در

ستايشش فرموده: ﴿وَ إِذِ اِبْتَلىَ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ﴾.

و اما مطالبى را كه در چند آيه بعد از صحف ابراهيم و موسى مى‏آورد، هر چند كه در قرآن و قبل از اين آيات به عنوان اينكه اينها در صحف آن دو بزرگوار بوده نيامده. و ليكن به عنوان حكمت و موعظه و قصص و عبرت آمده.

پس معناى دو آيه اين شد كه: آيا اين شخص كه دست از انفاق كشيده اين امورى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده نديده؟

﴿أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىَ﴾

كلمه «وزر» به معناى ثقل است، ولى استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته، و كلمه «وازرة» به معناى گنهكار است كه بايد سنگينى گناه را تحمل كند، و اين آيه مى‏خواهد همان مطلبى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده حكايت كند، كه البته اين حكايت از اين آيه شروع مى‏شود و تا چند آيه ادامه دارد، و همه آن آيات در اولشان كلمه «أن» و كلمه «أن» در آمده كه تمام هفده آيه است.

و آن معنا و مطلبى كه در صحف آن دو بزرگوار آمده بوده، اين بوده كه: هيچ انسانى گناه انسانى ديگر را تحمل نمى‏كند، يعنى نفس هيچ كس به گناهى كه ديگرى كرده آلوده نمى‏شود، و قهرا هيچ كس هم به گناهى كه ديگرى كرده عقوبت و مؤاخذه نمى‏شود.

تولیانفاقاکداءوزرابراهیماعطاء قلیل و اکداءعلم غیب ادعاییابراهیم الذی وفیصحف موسیعدم تحمل وزر دیگریعدالت جزایی

شرحى در باره مفاد آيه: ﴿وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعىَ﴾ و اينكه عمل انسان چه خوب و چه بد با او خواهد بود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعىَ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «سعى» به معناى راه رفتن تند و سريع است، اما نه به حدى كه دويدن بر آن صدق كند، ولى در مطلق جد و جهد در هر كارى چه خير و چه شر نيز استعمال مى‏شود، از آن جمله در قرآن آمده: ﴿وَ سَعىَ فِي خَرَابِهَا﴾كه البته بايد اضافه كنيم كه استعمالش در جد و كوشش در هر كار استعمال لغوى نيست، بلكه استعاره‏اى است.

و لام در كلمه «للانسان» لام ملك حقيقى است، مانند ملكيت انسان نسبت به چشم و گوش و ساير اعضايش، نه مانند ملكيتش نسبت به خانه و فرش كه ملكيتى است اعتبارى و به معناى جواز تصرف. و چون انسان به ملكيت حقيقى، مالك اعمال خويش است پس مادامى كه انسان هست آن عمل هم هست، و هرگز به طبع خود از انسان جدا نخواهد شد، بنابراين بعد از انتقال آدمى به سراى ديگر، تمامى اعمالش چه خير و چه شر چه صالح و

چه طالح با او خواهد بود، اين معناى ملك حقيقى است، و اما آنچه كه انسان ملك خود مى‏پندارد، مال و فرزندان و زخارف و زينت‏هاى زندگى دنيا و جاهى كه در ظرف اجتماع از آن خود مى‏داند، و رابطه‏اى ميان آنها و غير خود نمى‏بيند، هيچ يك از اينها ملك حقيقى آدمى نيست (چون قوام هستيش به هستى آدمى نيست، فرش مى‏سوزد صاحبش هم چنان هست، صاحبش مى‏ميرد فرش هم چنان هست)، بلكه ملكى است وهمى و اعتبارى (كه زندگى در اجتماع ناگزيرش كرده چنين رابطه‏هايى را قائل شود) و اين ملك تا دم مرگ با آدمى هست، همين كه خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست ديگرى مى‏سپارد.

پس معناى آيه چنين شد كه: هيچ انسانى هيچ چيزى را به ملكيت واقعى مالك نيست، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود، مگر آن عملى را كه كرده و جد و جهدى كه نموده، تنها آن را داراست، و اما آنچه ديگران كرده‏اند اثر خير يا شرش عايد انسان نمى‏شود.

اينكه در بالا گفتيم: «و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمى‏شود» براى اين بود كه مساله شفاعت را استثناء كرده باشيم، هر چند كه شفاعت هم باز اثر اعمال خود آدمى است، چون شفاعت از آن گنهكاران اين امت است كه با سعى جميل خود در حظيره ايمان به خدا و آياتش وارد شده‏اند و اگر مؤمن نمى‏شدند مشمول شفاعت نمى‏گشتند. و همچنين بهره‏مندى انسان بعد از مردنش از استغفار مؤمنين و اعمال صالح و خيراتى كه برايش مى‏فرستند آن نيز مربوط به سعى جميل خود آدمى است، كه در زندگى داخل در زمره مؤمنين شد، و سياهى لشكر آنان گرديد، و ايمانشان را تاييد كرد، و اثرش اين شد كه هر چه عمل خير كردند، او نيز به قدر دخالتش سهيم گرديد.

و همچنين كسانى كه در زندگى سنت حسنه‏اى باب مى‏كنند و مى‏روند. و مادامى كه در روى زمين اشخاص به آن سنت عمل مى‏كنند او نيز شريك است، كه فرمودند: «من سن سنة حسنة فله ثوابها و ثواب من عمل بها و من سن سنة سيئة كان له وزرها وزر من عمل بها الى يوم القيامة».

براى اينكه بر حسب فرض شخص باب كننده از همين جهت كه سنتى را باب كرده

در عمل ديگران سهيم است، (چون اگر او آن عمل را باب نمى‏كرد، ديگران هم آن را انجام نمى‏دادند، و يا كمتر انجام مى‏دادند)، هم چنان كه در تفسير آيه‏ ﴿وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ﴾ نيز گذشت، و همچنين در تفسير آيه‏ ﴿وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَيْهِمْ﴾ و در تفسير آيه‏ ﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ﴾ گفتار نافعى در اين مقام گذشت.

﴿وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرىَ﴾

منظور از «سعى»، آن عملى است كه در انجامش جد و جهدى كرده، و منظور از «رؤيت» مشاهده است، و ظرف اين مشاهده روز قيامت است، به دليل اينكه دنبالش مساله جزا را ذكر فرموده، پس آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه‏ ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً﴾ و آيه شريفه‏ ﴿يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنَّاسُ أَشْتَاتاً لِيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ﴾ مى‏باشد.

و اگر جمله «سوف يرى» را به صيغه مجهول آورده، خالى از اين اشاره نيست كه در قيامت كسانى هستند كه اعمالى به ايشان ارائه مى‏شود كه خودشان آن عمل را انجام نداده‏اند.

﴿ثُمَّ يُجْزَاهُ اَلْجَزَاءَ اَلْأَوْفىَ﴾

كلمه «وفاء» به معناى تمام است، چون هر چيزى كه تمام باشد وافى به تمامى صفات مطلوبش هست، و «جزاء أوفى» به معناى جزاى اتم است، و ضمير در جمله «يجزيه» به سعى كه همان عمل باشد بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه سپس انسان عملش - يعنى به عملش - جزا داده مى‏شود جزايى اتم.

سعیعملجزاءانسانآثارسعی و عملاختصاص سعی به انساندیدن و جزای سعیجزای اوفیحضور اعمال

مقصود از اينكه فرمود: ﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾ شدن خلقت و تدبير به خداى سبحان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾

كلمه «منتهى» مصدر ميمى و به معناى انتهاء است، و در اين آيه مطلق آورده شده،

در نتيجه مى‏فهماند مطلق انتهاء به سوى پروردگار تو است، پس آنچه موجود كه در عالم وجود است در هستى و در آثار هستيش به خداى سبحان منتهى مى‏گردد، البته به خود خداوند، حال يا با وساطت چيزى و يا بدون واسطه، و نيز هيچ تدبير و نظامى كلى يا جزيى در عالم جريان ندارد، مگر آنكه آن هم منتهى به خداى سبحان است، چون تدبيرى كه بين موجودات عالم است چيز ديگرى جز اين نيست كه بين آنها روابطى برقرار كرده كه هر موجودى به خاطر آن روابطى كه با ساير موجودات دارد سر پا ايستاده و هستيش حفظ شده، و معلوم است كه پديد آورنده روابط موجودات همان پديد آورنده خود موجودات است، پس يگانه كسى كه به طور اطلاق منتهاى تمامى موجودات عالم است تنها و تنها خداى سبحان است هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿اَللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ لَهُ مَقَالِيدُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾و نيز فرموده: ﴿أَلاَ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ﴾.

آيه مورد بحث از آنجايى كه منتهاى هر چيزى را به طور مطلق خدا دانسته، و اين اطلاق شامل تمامى تدبيرها نيز مى‏شود ناگزير بايد گفت كه آيه شريفه شامل دو انتها در هر چيز مى‏شود. يكى انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتى در باره خلقت هر چيز به عقب برگرديم به خداى تعالى منتهى مى‏شود و ديگرى از حيث معاد كه وقتى از طرف آينده پيش برويم خواهيم ديد كه تمامى موجودات دوباره به سوى او محشور مى‏شوند.

و از آنچه گذشت خواننده محترم خودش مى‏تواند به اشكال وجوهى كه در تفسير آيه آورده‏اند متوجه شود، مثلا يكى‏ گفته مراد از اين آيه رجوع خلق به خداى سبحان است در روز قيامت. ديگرى‏ گفته: معنايش اين است كه آخر امر به ثواب و عقاب پروردگارت منتهى مى‏شود سومى‏ گفته: منتهاى مردم به سوى حساب پروردگار تو است. و چهارمى‏ گفته افكار بشر همه جا جولان مى‏كند و مى‏كند تا به خداى سبحان منتهى شود، آنجا ديگر از جولان باز مى‏ماند. ولى خواننده عزيز توجه دارد كه هر يك از اين وجوه، اطلاق آيه را به نحوى تقييد كرده، با اينكه تقييد، دليل مقيد مى‏خواهد.

منتهیربخلقتتدبیراطلاقانتهاء به ربخلقت و تدبیرخلق و امرمنتهی مطلق

مراد از اينكه فرمود خدا است كه خنداند و گرياند، و توضيح عدم منافات بين آن و اسناد خنده و گريه به خود انسان و به اسباب خنده و گريه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكىَ﴾

اين آيه و آيات بعدش تا دوازده آيه، مواردى از منتهى شدن خلقت و تدبير به خداى

سبحان را بر مى‏شمارد، و سياق در همه اين آيات سياق انحصار است، مى‏فهماند كه ربوبيت منحصر در خداى تعالى است. و براى او شريكى در ربوبيت نيست، و اين انحصار منافات با وساطت اسباب طبيعى و يا غير طبيعى در آن امور ندارد. مانند واسطه بودن مسرت و اندوه درونى و اعضايى كه اين مسرت و اندوه را نشان مى‏دهد در تحقق خنده و گريه، و يا واسطه شدن اسباب طبيعى و غير طبيعى متناسب در احياء و اماته، و در خلقت نر و ماده، و پديد آمدن غنى و فقر، و يا نابود كردن امت‏هاى هالك، چون وقتى اين اسباب هم همه مسخر امر خدا باشند و هيچ استقلالى از خود نداشته و از ما فوق خود منقطع نباشند، قهرا وجود آنها و آثار وجوديشان و آنچه كه بر آنها مترتب مى‏شود ملك خداى تعالى خواهد بود، و كسى و چيزى شريك خدا در اين ملك نيست.

پس معناى جمله اين است كه خداى تعالى تنها كسى است كه خنده را در شخص خندان و گريه را در شخص گريان ايجاد كرده، و كسى در آن شريك خدا نيست. و اين منافات ندارد با اينكه ما خنده و گريه را به خود انسانها نسبت مى‏دهيم، براى اينكه نسبت خنده و گريه و هر كار ديگر به انسان به خاطر اين است كه قائم به انسان است ولى نسبت دادن آن به خداى تعالى به خاطر اين است كه خدا آن را ايجاد كرده، و بين اين دو نسبت فرق بسيار است.

و باز منافاتى نيست بين اراده الهى به خنده و گريه انسان، با اراده خود انسان به خنديدن و گريستن، و اراده الهى باعث نمى‏شود كه اراده خود انسان باطل شود و شخص خندان مجبور به خنده باشد، براى اينكه اراده الهى به مطلق خنده تعلق نگرفته، كه به هر صورت كه بوده باشد صورت بگيرد، بلكه تعلق گرفته است به خنده ارادى و به اختيار، خنده‏اى كه از اراده انسان و اختيارش سر مى‏زند، نه هر خنده و لو به اجبار، پس اراده خود انسان سبب خنديدن او است سببى كه در طول سببيت اراده خداى سبحان است، نه در عرض آن، تا تزاحم و منافاتى پيش آيد، و يا هر دو دخالت داشته باشند و اشكال شود كه دو سبب چگونه يك مسبب را ايجاد كنند، و در نتيجه ناگزير شويم براى رفع اشكال بگوييم:

افعال اختيارى انسان هم مخلوق خداست، و خود انسان در آن دخالتى ندارد، هم چنان كه جبرى مذهبان گفته‏اند، و يا به عكس بگوييم: مخلوق خود انسان است، و خداى تعالى در آنها هيچ دخالتى ندارد كه معتزلى مذهبان آن را مى‏گويند.

از آنچه گذشت فساد گفته‏هاى بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه گفته‏اند:

معناى آيه اين است كه: خداى تعالى قوه خنده و گريه را در انسان خلق كرده. و يا بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه خداوند منشا خنده و گريه يعنى مسرت و اندوه را آفريده. و يا بعضى‏ گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: خداوند زمين را با روياندن گياهان خندانده و آسمان را با باريدن گريانده. و يا بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه: اهل بهشت را خندانده و اهل دوزخ را گريانده.

اضحکابکیاسنادتدبیراسباباسناد خنده و گریه به خداتدبیراهل بهشتاهل دوزخفاعل حقیقی

ذكر مصاديق ديگر از انتهاء خلقت و تدبير به خداوند: اماته، احياء، خلق زوجين و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَ أَحْيَا﴾

گفتار در اين آيه كه موت و حيات را به خداى سبحان نسبت داده، با اينكه ارتباطى هم با اسباب طبيعى و غير طبيعى مانند ملائكه دارند، نظير همان گفتارى است كه در باره خنده و گريه گذرانديم، و همچنين عين اين بحث در آيات بعدى هم جريان پيدا مى‏كند.

﴿وَ أَنَّهُ خَلَقَ اَلزَّوْجَيْنِ اَلذَّكَرَ وَ اَلْأُنْثىَ مِنْ نُطْفَةٍ إِذَا تُمْنىَ﴾

كلمه «نطفه» به معناى آبى است در مرد و زن كه مبدأ پيدايش فرزند است، و وقتى مى‏گوييم: «امنى الرجل» معنايش اين است كه فلان مرد منى خود را ريخت.

بعضى‏ گفته‏اند: معناى «تمنى» اين است كه: «مقدر شده باشد».و جمله «الذكر و الانثى» بيان كلمه «زوجين» است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: اينكه در آيه مورد بحث مانند آيه قبلى نفرمود: «و أنه هو» براى اين بود كه در مساله خلقت زوجين، كسى تصور نمى‏كند منسوب به غير خداى تعالى باشد.

﴿وَ أَنَّ عَلَيْهِ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُخْرىَ﴾

كلمه «نشاه اخرى» به معناى خلقت اخرى است كه همان خلقت دوم باشد، و ظرفش آخرت است كه دار جزاء است، و اگر فرمود پيش آوردن اين نشاه به عهده خداست، براى اين بود كه قضاى حتمى الهى بود، و نيز براى اين بود كه وعده‏اش را داده بود، و او خلف وعده نمى‏كند.

﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنىَ وَ أَقْنىَ﴾

يعنى و او كسى است كه غنى و قنيه مى‏دهد، و «قنيه» به معناى اموال ماندنى از قبيل خانه و باغ و حيوان است، و بنابراين، ذكر جمله «أقنى» بعد از جمله «أغنى» از باب ذكر خاص بعد از عام است، به خاطر نفاست و شرافتى كه در خاص است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اغناء به معناى مالدار كردن، و اقناء به معناى راضى كردن از جهت مالدارى است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: خدا است كه بى‏نياز و فقير مى‏كند.

﴿وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْرىَ﴾

گويا مراد از «شعرى» ستاره شعراى يمانيه باشد كه يكى از ستارگان ثابت و پر نورى است كه در شرق آسمان به صورت جبارى آسمانى مى‏درخشد.

مى‏گويند: دو قبيله خزاعه و حمير اين ستاره را مى‏پرستيدند، و نيز يكى از كسانى كه آن را مى‏پرستيده، ابو كبشه يكى از اجداد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده، كه البته جد مادرى آن جناب بوده، و مشركين به اين مناسبت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را پسر ابو كبشه مى‏ناميدند، چون گفتيم ابو كبشه با پرستش شعرى راه خود را از قوم خود جدا كرده بود.

﴿وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عَاداً اَلْأُولىَ﴾

عاد همان قوم هود پيغمبر است، و اگر آنان را «عاد اولى» ناميده، براى اين بوده كه قوم عاد دو نسل بودند، نسل اول آنان قوم هود پيغمبر بودند (و هلاك شدند).

﴿وَ ثَمُودَ فَمَا أَبْقىَ﴾

ثمود قوم صالح پيغمبر است، كه خداى تعالى كفار ايشان را تا آخرين نفر به هلاكت رسانيد، هم چنان كه در جاى ديگر در باره آنان فرمود: ﴿وَ نَجَّيْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كَانُوا يَتَّقُونَ﴾.

﴿وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغىَ﴾

اين جمله مانند جمله قبليش عطف است بر كلمه «عادا»، و اينكه در اين آيه به اصرار و تاكيد مى‏فرمايد: قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - ظالم‏تر و طاغى‏تر بودند، براى اين است كه: قوم نوح دعوت آن جناب را نپذيرفتند، و از موعظه او پند نگرفتند، و با اينكه نزديك هزار سال ايشان را دعوت مى‏كرد، به جز عده‏اى بسيار كم دعوتش را نپذيرفتند.

﴿وَ اَلْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوىَ فَغَشَّاهَا مَا غَشَّى﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مؤتفكه عبارت است از قراء و آباديهاى قوم لوط كه اهل

خود را ائتفاك كرد، يعنى زير و رو كرد. و كلمه «اهواء» كه مصدر فعل «أهوى» است به معناى اسقاط است.

و معناى آيه اين است كه: قراى قوم لوط (مؤتفكة) را به اين وسيله به زمين كوبيد و ساقط كرد، كه سرزمينشان را زير و رو نموده دستخوش خسف نمود، ﴿فَغَشَّاهَا مَا غَشَّى﴾ در نتيجه عذاب خدا شاملش شد و احاطه‏اش كرد، آن مقدار كه شاملش شد و احاطه‏اش كرد.

احتمال هم داده‏اند كه مراد از «مؤتفكة» اعم از قراى قوم لوط و تمامى قريه‏هايى باشد كه سكنه آنها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند، و خرابه‏هاى آن قريه‏ها و علامتهايى از آنها بجاى مانده.

﴿فَبِأَيِّ آلاَءِ رَبِّكَ تَتَمَارىَ﴾

كلمه «آلاء» جمع «الى» به معناى نعمت است و كلمه «تمارى» به معناى تشكك و خود را به طور مصنوعى مردد جلوه دادن است، و جمله متفرع بر ما قبل است كه افعالى را به خداى تعالى نسبت مى‏داد.

و معناى آن اين است كه: وقتى خداى تعالى همان كسى باشد كه اين نظام بديع را پديد آورده و اين عالم را ايجاد كرده، و تدبير نموده، در انسانها خنده و گريه و مرگ و حيات و هلاكت قرار داده. ديگر به كداميك از نعمت‏هاى پروردگارت خود را مردد جلوه مى‏دهى، و در كدامش شك مى‏كنى؟

و اگر مساله هلاكت و گرياندن امت‏هاى طاغيه را هم نعمت خوانده، با اينكه على الظاهر اينها نقمت و ناگوارى است، براى اين بوده كه هر چند براى طاغيان نقمت است ولى از آنجايى كه در پديد آمدن نظام اتم و عمومى كه در عالم جريان دارد، نظامى كه امور را به سوى استكمال خلق و رجوع كل به سوى خدا راه مى‏اندازد، دخالت دارد، نعمت است.

و خطاب در آيه به همان كسى است كه اعراض كرد، و اندكى انفاق نموده سپس از ادامه انفاق خوددارى نمود، ممكن هم هست خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از باب «پسرم به تو مى‏گويم همسايه تو بشنو» بوده باشد، و به هر حال استفهام در اين جمله استفهام انكارى است.

﴿هَذَا نَذِيرٌ مِنَ اَلنُّذُرِ اَلْأُولىَ﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «نذير» هم مى‏تواند مصدر و به معناى انذار باشد،

و هم وصف و به معناى انذار كننده باشد، و در هر دو معنا به صورت «نذر» - به دو ضمه - جمع بسته مى‏شود، و اشاره با كلمه «هذا» يا به قرآن است و يا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم).

اماتاحیازوجیننشاةعادثموداماتةاحیاءخلق زوجیننشاة اخریاغنی و اقنیرب الشعریهلاکت اقوامنجات مؤمنان

قيامت نزديك شد... آيا باز هم مى‏خنديد و نمى‏گرييد؟!

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَزِفَتِ اَلْآزِفَةُ﴾

يعنى قيامت نزديك شد، چون كلمه «آزفه» يكى از اسماى قيامت است، هم چنان كه در جاى ديگر آمده: ﴿وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ اَلْآزِفَةِ﴾.

﴿لَيْسَ لَهَا مِنْ دُونِ اَللَّهِ كَاشِفَةٌ﴾

منظور از «كاشفه»، «نفس كاشفه» است، يعنى غير خدا كسى نيست كه گرفتارى آن روز را بر دارد، چون مراد از كشف، ازاله شدايد و هراسها است.

پس معنايش همانطور كه گفتيم اين است كه: هيچ كسى نيست كه بتواند شدايد و هراسهاى آن روز را بردارد، مگر آنكه خداى سبحان بردارد.

﴿أَ فَمِنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ وَ لاَ تَبْكُونَ وَ أَنْتُمْ سَامِدُونَ﴾

اشاره با كلمه «هذا» به بيان گذشته است، و كلمه «سمود» كه مصدر سامدون است به معناى لهو است، و آيه شريفه متفرع بر بيان گذشته، و استفهام در آن توبيخى است.

و معنايش اين است كه: وقتى خداى تعالى پروردگار شما است كه همه امور به او منتهى مى‏شود، و آوردن نشاه ديگر به عهده او است، و آمدن آن نشاه نزديك‏تر هست و بغير از خدا كسى نيست كه عذاب و گرفتاريهايش را از شما برطرف سازد، آيا با چنين وضعى كه داريد هنوز مى‏خنديد، و از كوتاهى‏هايى كه نسبت به خداى تعالى كرده و خود را در معرض شقاوت دائمى قرار داديد نمى‏گرييد؟ آيا از اين بيانات كه شما را به نجات مى‏خواند تعجب و انكار مى‏كنيد؟ و از در استهزا به آن مى‏خنديد و گريه نمى‏كنيد؟

﴿فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اُعْبُدُوا﴾

اين جمله نيز نتيجه‏اى است كه از بيان سابق گرفته شده، و معنايش اين است كه وقتى برايتان معلوم شد كه در چنين مخاطره‏اى قرار داريد، پس بايد كه براى او سجده نموده تنها او را بپرستيد، تا مخاطره مذكور را كه غير از خدا برطرف كننده‏اى ندارد از شما برطرف سازد.

آزفهقیامتکاشفةسجدهعبادتآزفهانذارسجده و عبادتکاشفه فقط خدا

بحث روايتى [چند روايت راجع به شان نزول آيات: ﴿أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلَّى...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كشاف در ذيل آيه‏ ﴿أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلَّى...﴾ روايت كرده كه عثمان مال خود را در راه خير انفاق مى‏كرد، عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعيش به او گفت: اينطور كه تو گرفته‏اى بيم آن هست كه مالى برايت نماند. عثمان گفت: من خطايا و گناهانى دارم، مى‏خواهم با اين عمل خود رضاى خدا را جلب كنم، اميد عفو او را دارم. عبد اللَّه گفت: تو اين ماده شتر خود و بارش را به من بده، من همه گناهانت را به عهده مى‏گيرم، عثمان هم همين كار را كرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت، و از آن پس ديگر در راه خير چيزى نداد، بدين مناسبت بود كه آيه مورد بحث نازل شد. و معناى جمله «تولى» اين است كه در روز احد مركز را ترك كرد. بعد از آنكه اين آيات نازل شد، عثمان بهتر و بيشتر به عمل خير خود برگشت‏.

مؤلف: صاحب مجمع البيان‏ اين قصه را نقل كرده و روايت آن را به ابن عباس و سدى و كلبى و جماعتى از مفسرين نسبت داده، ولى در اينكه جمله «تولى» مربوط به جنگ احد باشد، با اينكه اين سوره در مكه نازل شده جاى خدشه و نظر است.

و در الدر المنثور است كه فاريابى، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر و ابن ابى حاتم از مجاهد روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلَّى﴾ گفته: اين آيات راجع به وليد بن مغيره است كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ابو بكر مى‏آمد و به گفتگوى آن دو گوش مى‏داد، و منظور از اعطاء همين گوش دادن است، و منظور از جمله «و اكدى» اين است كه وليد اين عطاى خود را ترك كرد، آن وقت اين جمله نازل شد: ﴿أَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْغَيْبِ﴾ مى‏گويد: منظور از غيب، قرآن است، آيا در آن باطلى ديده، و در اثر آمد و شدش به حضور پيامبر و ابو بكر چنين ديدى پيدا كرده؟.

مؤلف: خواننده عزيز توجه دارد كه ظاهر آيات مورد بحث به هيچ وجه با آنچه در اين روايت آمده تطبيق نمى‏كند، و اين هم روايت شده كه آيات در باره عاص بن وائل، و در روايتى ديگر در باره مردى كه نامش را نبرده نازل شده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِبْرَاهِيمَ اَلَّذِي وَفَّى﴾ مى‏گويد امام فرموده: يعنى

ابراهيم به تمامى اوامر و نواهى خدا و حتى به ذبح پسرش وفا كرد، و به طور كامل اطاعت نمود.

شان نزولانفاقعثمانابراهیمروایتانفاق عثمان و قصهوفای ابراهیمعلم غیب

چند روايت راجع به بهره‏مند شدن از اعمال ديگران‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از اسحاق بن عمار از امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب از شخصى پرسيدم كه حج و عمره‏اش را يا بعضى از طوافهايش را به نيت بعضى از افراد خاندانش انجام مى‏دهد، در حالى كه آن فرد از او غايب است و در شهرى ديگر قرار دارد، مى‏گويد: اين را هم پرسيدم كه: در اين فرض آيا از ثواب عمل خودش چيزى كم مى‏شود يا نه؟ فرمود: اين عمل هم به حساب خود او نوشته مى‏شود و هم به حساب آن فرد، علاوه بر اين ثوابى هم به عنوان صله رحم به او مى‏دهند. پرسيدم: در صورتى كه آن فرد از دنيا رفته بود، آيا اين ثواب به حساب او ملحق مى‏شود؟ فرمود: آرى حتى اگر مشمول غضب خدا باشد به خاطر اين عملى كه تو به نيت وى انجام داده‏اى مشمول مغفرت خدا مى‏گردد، و اگر در مضيقه باشد به خاطر اين عمل گشايش مى‏يابد، پرسيدم: آيا آن فرد در آنجايى كه هست متوجه مى‏شود كه اين ثوابى كه به نامه عمل او ملحق شد از ناحيه چه كسى است؟ فرمود: آرى. پرسيدم: اگر آن فرد ناصبى يعنى دشمن على (علیه السلام) باشد اين عمل سودى به حالش دارد يا خير؟ فرمود: بلى، باعث تخفيف او مى‏شود.

مؤلف: مورد روايت هديه دادن ثواب عمل است، نه عملى كه به نيابت از طرف ميت انجام مى‏شود.

و در همان كتاب به سند خود از عبد اللَّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: خداى عز و جل به آن فرشته‏اى كه موكل بر هر مؤمن است دستور مى‏دهد اگر آن مؤمن مريض شود آنچه در حال سلامتى انجام مى‏داد و فعلا به خاطر بيمارى از آن عمل خير بازمانده برايش بنويس، براى اينكه اين منم كه او را در پناه و وثاق خود قرار داده‏ام‏.

و در خصال از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: انسان بعد از مردنش ديگر هيچ أجر و ثوابى دنبالش نمى‏آيد، مگر از چند راه: يكى اينكه در زندگيش صدقه‏اى پايدار تاسيس كرده باشد كه تا روز قيامت ثواب آن عايد وى مى‏شود. دوم صدقه‏اى كه به

صورت وقف در آورده باشد كه ديگر ورثه‏اش آن را به ارث نبرند. سوم سنت هدايتى كه باب كرده باشد و بعد از مرگش مردم به آن سنت عمل كنند و راه درست را بروند. و چهارم فرزند صالحى كه بعد از مردن خود او براى پدر استغفار كند.

مؤلف: اين سه روايت - كه البته در اين معنا روايات بسيار زياد ديگرى نيز از ائمه اهل بيت (علیه السلام) هست - در حقيقت، سعى در آيه شريفه‏ ﴿وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعىَ﴾ را توسعه مى‏دهد، كه قبلا هم به آن اشاره كرديم.

سعینیابتاعمال دیگرانحجروایتتوسعه معنای سعیحج و عمره به نیابتبهره‌مندی از عمل دیگراناهل بیت

رواياتى در باره انديشه كردن در باره خدا، در ذيل آيه: ﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در اصول كافى به سند خود از سليمان بن خالد روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾، پس بايد از اين كلام اين نتيجه را هم گرفت كه وقتى رشته بگومگوها به خداى تعالى كشيده شد، ديگر بايد دم فرو بست، و در آن وادى قدم نگذاشت‏.

مؤلف: اين استفاده‏اى كه امام از آيه مذكور كرده، در حقيقت توسعه‏اى است كه در معناى انتهاء داده است.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى عبيده حذاء روايت كرده كه گفت: امام ابو جعفر (علیه السلام) به من فرمود: اى زياد زنهار از خصومتها بپرهيز، كه خصومت آدمى را به مرض شك مبتلا مى‏كند، و عمل انسان را حبط و بى‏اثر مى‏سازد، و صاحبش را هلاك مى‏كند، و اى بسا يك كلمه از زبان او در آيد، كه به جرم آن ديگر آمرزيده نشود، آرى در گذشته نيز مردمى بودند كه علم آن وظايفى كه داشتند رها كردند، و به طلب علمى برخاستند كه ربطى به وظائفشان نداشت، و در نتيجه بگومگوهايشان به خدا منتهى شد، و در آن مساله دچار حيرت شدند، به طورى كه اگر يكى از آنها را از جلو صدا مى‏زدند او به عقب سر خود بر مى‏گشت كه ببيند كيست كه صدايش مى‏زند، و يا از عقب سر صدايش مى‏زدند، او به شخصى كه پيش رويش بود پاسخ مى‏داد، و نيز مى‏گويد: در روايتى ديگر فرمود: در زمين سرگردان شدند

و در الدر المنثور است كه: ابو الشيخ از ابو ذر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در خلقت (كه آثار صنع خدا است هر چه مى‏خواهيد) تفكر بكنيد، ولى در خود خدا تفكر مكنيد، كه هلاك مى‏شويد.

مؤلف: و در نهى از تفكر در خداى تعالى روايات بسيارى ديگر هست كه هم در جوامع حديث شيعه آمده و هم در جوامع حديث اهل سنت، و البته بايد دانست كه اين نهى ارشادى است، و متوجه خصوص كسانى است كه راه ورود به مسائل عقلى و عميق را بلد نيستند و استعداد آن را ندارند، در نتيجه فرو رفتن در آن مسائل در حقيقت، خويشتن را در معرض هلاكت افكندن است، آن هم هلاكت دائم.

تفکرمنتهیعقلهلاکتروایتمنتهی اندیشهنهی از غور بی‌استعدادمسائل عمیقتفکر در خدا

چند روايت در ذيل آيات: ﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكىَ﴾، ﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنىَ وَ أَقْنىَ وَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكىَ﴾ مى‏گويد: امام فرمود: يعنى آسمان را با باريدن به گريه واداشته و زمين را با شكفتن به خنده در آورده است‏.

مؤلف: اين طرز استفاده كردن از آيه توسعه دادن در معناى گرياندن و خنداندن است.

و در معانى الاخبار به سند خود از سكونى از جعفر بن محمد از پدران بزرگوارش (علیه السلام) روايت آورده كه امير المؤمنين (علیه السلام) در معناى آيه ﴿وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنىَ وَ أَقْنىَ﴾ فرمود: يعنى هر انسانى را در زندگى خود اغناء و بى‏نياز كرد و او را به كسبى كه در دست دارد اقناء و راضى ساخت، به طورى كه به كسب و كارش هر قدر هم پست باشد علاقه‏مند است‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ اَلشِّعْرىَ﴾ از امام نقل كرده كه فرموده: منظور از شعرى ستاره‏اى است كه قريش و قومى از عرب آن را مى‏پرستيدند، ستاره‏اى است كه در آخر شب طلوع مى‏كند.

مؤلف: اينكه فرمود: در آخر شب طلوع مى‏كند تعريف آن ستاره از نظر زمان صدور اين حديث است كه لا بد در تابستان بوده و گرنه اين ستاره در تمامى سال و در تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز در جاى خود قرار دارد.

و نيز در آن كتاب در ذيل آيه‏ ﴿أَزِفَتِ اَلْآزِفَةُ﴾ فرموده: يعنى قيامت نزديك شد.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿أَ فَمِنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ﴾ مى‏گويد: منظور از اين حديث همان خبرهايى است كه قبلا داده بود.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: وقتى آيه شريفه‏ ﴿أَ فَمِنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَكُونَ وَ لاَ تَبْكُونَ﴾ نازل شد، ديگر كسى آن جناب را خندان نديد تا از دنيا رفت‏.

اضحکاغنیشعریآزفهروایتتفسیر اضحک و ابکیاغنی و اقنیرب الشعریآزفهگریه در برابر خنده بی‌جاترک خنده پیامبر