→ المیزان

منافقون

۶۳ مدنی آیات ۱۱ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

نفاق، کذب شهادت، طبع قلب و عداوت منافقان آیات ۱–۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

سوره منافقون اوصاف منافقان، دروغ شهادت، مهر دل، استکبار از استغفار و توطئه‌های صدر اسلام را یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ إِذَا جَآءَكَ ٱلْمُنَٰفِقُونَ قَالُوا۟ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ
چون منافقان نزد تو آيند گويند: «گواهى مى‌دهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايى.» و خدا [هم‌] مى‌داند كه تو واقعاً پيامبر او هستى، و خدا گواهى مى‌دهد كه مردم دوچهره سخت دروغگويند.
ٱتَّخَذُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُمْ جُنَّةًۭ فَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ
سوگندهاى خود را [چون‌] سپرى بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا بازداشته‌اند. راستى كه آنان چه بد مى‌كنند.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ ءَامَنُوا۟ ثُمَّ كَفَرُوا۟ فَطُبِعَ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ
اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده، سپس به انكار پرداخته‌اند و در نتيجه بر دلهايشان مُهر زده شده و [ديگر] نمى‌فهمند.
۞ وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ ۖ وَإِن يَقُولُوا۟ تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ ۖ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌۭ مُّسَنَّدَةٌۭ ۖ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ ۚ هُمُ ٱلْعَدُوُّ فَٱحْذَرْهُمْ ۚ قَٰتَلَهُمُ ٱللَّهُ ۖ أَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ
و چون آنان را ببينى، هيكلهايشان تو را به تعجب وا مى‌دارد، و چون سخن گويند به گفتارشان گوش فرا مى‌دهى گويى آنان شمعك‌هايى پشت بر ديوارند [كه پوك شده و درخور اعتماد نيستند]: هر فريادى را به زيان خويش مى‌پندارند. خودشان دشمنند؛ از آنان بپرهيز؛ خدا بكشدشان؛ تا كجا [از حقيقت‌] انحراف يافته‌اند.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ ٱللَّهِ لَوَّوْا۟ رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ
و چون بديشان گفته شود: «بياييد تا پيامبر خدا براى شما آمرزش بخواهد»، سرهاى خود را بر مى‌گردانند، و آنان را مى‌بينى كه تكبركنان روى برمى‌تابند.
سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَهُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَٰسِقِينَ
براى آنان يكسان است: چه برايشان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى، خدا هرگز بر ايشان نخواهد بخشود. خدا فاسقان را راهنمايى نمى‌كند.
هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟ ۗ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ
آنان كسانى‌اند كه مى‌گويند: «به كسانى كه نزد پيامبر خدايند انفاق مكنيد تا پراكنده شوند، و حال آنكه گنجينه‌هاى آسمانها و زمين از آنِ خداست ولى منافقان درنمى‌يابند.
يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ
مى‌گويند: «اگر به مدينه برگرديم، قطعاً آنكه عزتمندتر است آن زبون‌تر را از آنجا بيرون خواهد كرد.» و[لى‌] عزت از آن خدا و از آن پيامبر او و از آن مؤمنان است؛ ليكن اين دورويان نمى‌دانند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره وضع منافقين را توصيف مى‏كند، و آنان را به شدت عداوت با مسلمين متهم ساخته، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد، تا از خطر آنان بر حذر باشد، و مؤمنين را نصيحت مى‏كند به اينكه از كارهايى كه سرانجامش نفاق است بپرهيزند، تا به هلاكت نفاق دچار نگردند، و كارشان به آتش دوزخ منجر نشود. اين سوره در مدينه نازل شده است.

نفاقعداوتهشدارمنافقونوضع منافقین.هشدار به پیامبر.نصیحت مؤمنان.

كاذب بودن منافقان در شهادت به رسالت پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) از باب كذب مخبرى بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذَا جَاءَكَ اَلْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اَللَّهُ

يَشْهَدُ إِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾

كلمه «منافق» اسم فاعل از باب مفاعله از ماده «نفاق» است، كه در عرف قرآن به معناى اظهار ايمان و پنهان داشتن كفر باطنى است.

و كلمه «كذب» به معناى دروغ است كه ضد راستى است. و حقيقتش عبارت است از اينكه خبرى كه گوينده مى‏دهد با خارج مطابقت نداشته باشد، پس صدق و كذب وصف خبر است. ولى چه بسا مطابقت «در صدق» و مخالفت «در كذب» به حسب اعتقاد خبر دهنده را هم صدق و كذب مى‏نامند، در نتيجه خبرى كه بر حسب اعتقاد خبر دهنده مطابق با واقع باشد، صدق مى‏نامند، هر چند كه در واقع مطابق نباشد، و مخالفت خبر به حسب اعتقاد خبر دهنده را دروغ مى‏نامند، هر چند كه در واقع مخالف نباشد. نوع اول را صدق و كذب خبرى، و نوع دوم را صدق و كذب مخبرى مى‏گويند.

پس اينكه فرمود: ﴿إِذَا جَاءَكَ اَلْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اَللَّهِ﴾ حكايت اظهار ايمان منافقين است كه گفتند شهادت مى‏دهيم كه تو حتما رسول خدايى، چون اين گفتار ايمان به حقانيت دين است كه وقتى باز شود ايمان به حقانيت هر دستورى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده، و ايمان به وحدانيت خداى تعالى و به معاد است، و اين همان ايمان كامل است.

و اينكه فرمود: ﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ﴾ تثبيتى است از خداى تعالى نسبت به رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم). و اينكه با وجود وحى قرآن و مخاطبت قرآن با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه كافى در تثبيت رسالت آن جناب بود و مع ذلك به اين تثبيت تصريح كرد، براى اين است كه قرينه‏اى صريح بر كاذب بودن منافقين باشد، از اين جهت كه بدانچه مى‏گويند معتقد نيستند، هر چند كه گفتارشان يعنى رسالت آن جناب صادق است، پس منافقين در گفتارشان كاذبند به كذب مخبرى، نه به كذب خبرى، پس جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾ منظورش كذب مخبرى است نه كذب خبرى.

﴿اِتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾

كلمه «ايمان» - به فتح همزه - جمع «يمين» است و به معناى سوگند مى‏باشد. و كلمه «جنة» - به ضمه جيم - به معناى سپر است، و منظور از سپر معناى مجازى آن است، يعنى هر چيزى كه انسان با آن حفظ شود. و كلمه «صد» - به تشديد دال - هم به معناى جلوگيرى مى‏آيد، و هم به معناى اعراض، و بنا بر معناى دوم مراد اين است كه منافقين از راه خدا - كه همان دين باشد - اعراض نمودند. و گاهى هم به معناى برگرداندن مى‏آيد. و بنا بر

اين، مراد از جمله مورد بحث اين مى‏شود كه: منافقين عامه مردم را از راه دين برگرداندند، در حالى كه خود را در پشت سپر سوگندهاى دروغينشان حفظ كردند.

و معناى آيه اين مى‏شود كه: منافقين سوگندهاى دروغين خود را وقايه و سپر خود قرار داده، از راه خدا و دين او اعراض نمودند، و يا به مقدارى كه توانستند امور را فاسد و وارونه ساختند، و بدين وسيله مردم را از دين خدا برگرداندند.

و جمله‏ ﴿إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ تقبيح اعمال منافقين است، اعمالى كه به طور استمرار - يعنى از روزى كه دچار نفاق شدند تا روز نزول سوره - مرتكب شده بودند.

کذبشهادتنفاقرسالتاظهار ایمان و کتمان کفر.کذب مخبری.شهادت به رسالت.خطاب به پیامبر.

منظور از اينكه در باره منافقين فرموده: ﴿آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلىَ قُلُوبِهِمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلىَ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ﴾

اشاره با كلمه «ذلك» - به طورى كه گفته‏اند - به زشتى اعمال ايشان است. بعضى هم گفته‏اند اشاره به همه مطالب قبل است، يعنى دروغگويى، و سپر قرار دادن سوگند دروغ، و برگرداندن مردم از راه خدا، و اعمال زشت منافقين.

و منظور از اينكه فرمود «ايمان آوردند» همان شهادت زبانى به يگانگى خدا و رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه سپس در باطن دل از ايمان به خدا كافر شدند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ إِذَا لَقُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَ إِذَا خَلَوْا إِلىَ شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ﴾.

البته بعيد هم نيست كه در بين منافقين كسانى بوده باشند كه ايمان اولشان حقيقى و جدى بوده، ولى بعدا از دين برگشته باشند، و اين ارتداد خود را از مؤمنين پنهان نموده، در باطن به منافقين پيوسته باشند، و مثل آنان منتظر گرفتارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين شده باشند، هم چنان كه از آيات سوره توبه نظير آيه زير همين معنا به نظر مى‏رسد: ﴿فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىَ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اَللَّهَ مَا وَعَدُوهُ﴾و نيز در آيه زير از منافقينى كه از همان آغاز، ايمان در دلهايشان داخل نشده تعبير كرده به اينكه‏ ﴿وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ﴾.

بنابراين، پس ظاهر چنين به نظر مى‏رسد كه منظور از جمله‏ ﴿آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا﴾ اظهار

شهادتين باشد، اعم از اينكه از صميم قلب و ايمان درونى باشد، و يا تنها گفتار بدون ايمان درونى، و كافر شدنشان بدين جهت بوده باشد كه اعمالى نظير استهزاء به دين خدا، و يا رد بعضى از احكام آن مرتكب شده باشند، و نتيجه‏اش خروج ايمان - اگر واقعا ايمان داشته‏اند - از دلهايشان بوده.

ایمانکفرطبعقلبایمان سپس کفر.ارتداد باطنی.طبع علی قلوبهم.منافقان.

معناى اينكه خداوند بر دل‏هاى منافقين مهر زده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿فَطُبِعَ عَلىَ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ﴾ نتيجه‏گيرى عدم فهم منافقين است از مهرى كه به دلهايشان خورده، و اين نتيجه‏گيرى بر آن دلالت دارد كه طبع و مهر به دل خوردن باعث مى‏شود ديگر دل آدمى حق را نپذيرد، پس چنين دلى براى هميشه مايوس از ايمان و محروم از حق است.

حال ببينيم مهر به دل خوردن يعنى چه؟ يعنى همين كه دل به حالتى در آيد كه ديگر پذيراى حق نباشد، و حق را پيروى نكند، پس چنين دلى قهرا تابع هواى نفس مى‏شود، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿طَبَعَ اَللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ وَ اِتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ﴾ و نيز نتيجه ديگرش اين است كه حق را نفهمد و نشنود، و به آن علم و يقين پيدا نكند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ طُبِعَ عَلىَ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ نَطْبَعُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَسْمَعُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ طَبَعَ اَللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ و به هر حال بايد دانست كه خداى تعالى ابتداء مهر بر دل كسى نمى‏زند، بلكه اگر چنين مى‏كند به عنوان مجازات است، چون مهر بر دل زدن گمراه كردن است، و اضلال جز بر اساس مجازات به خداى تعالى منسوب نمى‏شود، كه اين معنا مكرر در اين تفسير بيان شد.

﴿وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ...﴾

ظاهرا خطاب «و چون ايشان را ببينى» و «سخنان ايشان را مى‏شنوى»، خطاب به شخص معينى نيست، بلكه خطابى است عمومى به هر كس كه ايشان را ببيند، و سخنان ايشان را بشنود، چون منافقين همواره سعى دارند ظاهر خود را بيارايند، و فصيح و بليغ سخن بگويند. پس تنها رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مورد خطاب نيست. و منظور اين است كه بفهماند منافقين چنين وضعى به خود مى‏گيرند: ظاهرى فريبنده، و بدنى آراسته دارند به طورى كه هر كس به آنان برخورد كند از ظاهرشان خوشش مى‏آيد، و از سخنان شمرده و

فصيح و بجاى آنان لذت مى‏برد، و دوست مى‏دارد به آن گوش فرا دهد، از بس كه شيرين سخن مى‏گويند و گفتارشان نظمى فريبنده دارد.

﴿كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ﴾ در اين جمله منافقين را به حسب باطنى كه دارند مذمت مى‏كند. و كلمه «خشب» - به ضمه خاء و شين - جمع كلمه «خشبة» است، كه به معناى چوب است. و مصدر «تسنيد» كه كلمه «مسندة» اسم مفعول آن مصدر است، به معناى آن است كه چيزى را طورى نصب كنى كه بر چيز ديگرى نظير ديوار و مثل آن تكيه داشته باشد.

جمله مورد بحث در مقام مذمت منافقين، و متمم جمله سابق است، مى‏خواهد بفرمايد: منافقينى كه اجسامى زيبا و فريبنده و سخنانى جاذب و شيرين دارند، به خاطر نداشتن باطنى مطابق ظاهر، در مثل مانند چوبى مى‏مانند كه به چيزى تكيه داشته باشد و اشباحى بدون روحند، همان طور كه آن چوب نه خيرى دارد، و نه فائده بر آن مترتب مى‏شود، اينان نيز همين طورند چون فهم ندارند.

﴿يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ﴾ اين جمله مذمت ديگرى است از ايشان، مى‏فرمايد منافقين از آنجا كه در ضمير خود كفر پنهان دارند، و آن را از مؤمنين پوشيده مى‏دارند، عمرى را با ترس و دلهره و وحشت بسر مى‏برند كه مبادا مردم بر باطنشان پى ببرند، به همين جهت هر صيحه‏اى كه مى‏شنوند خيال مى‏كنند عليه ايشان است، و مقصود صاحب صيحه ايشان است.

﴿هُمُ اَلْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ﴾ يعنى ايشان در عداوت با شما مسلمانان به حد كاملند، براى اينكه بدترين دشمن انسان آن كسى است كه واقعا دشمن باشد، و آدمى او را دوست خود بپندارد.

﴿قَاتَلَهُمُ اَللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾ اين جمله نفرينى است بر منافقين به قتل، كه شديدترين شدائد دنيا است. و اى بسا اگر نفرمود «قتلهم اللَّه - خدا آنان را بكشد» و باب مفاعله را بكار برد، براى همين افاده شدت بوده است.

ولى بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منظور از مقاتله در اين آيه طرد و دور كردن از رحمت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: عبارت مورد بحث نفرين نيست، بلكه جمله‏اى است خبرى مى‏خواهد بفرمايد: منافقين مشمول لعنت و طرد هستند، و اين مشموليت براى آنان مقرر و ثابت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اين كلمه به منظور برانگيختن تعجب در شنونده به كار مى‏رود، مثلا مى‏گويند «قاتله اللَّه ما أشعره - فلانى چه شاعر زبردستى است».ولى آنچه از

سياق به دست مى‏آيد، همان وجهى است كه ما بيان كرديم.

﴿أَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾ اين جمله براى انگيختن تعجب شنونده است، مى‏فرمايد: چگونه از حق روى برمى‏گردانند؟ بعضى‏ هم گفته‏اند: صرف توبيخ و سركوب كردن است، و جنبه استفهام ندارد.

طبعقلبفقهخشبمهر بر دل.عدم فقه.یحسبون کل صیحة علیهم.اوصاف ظاهری.

اوصاف و احوالى ديگر از منافقين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اَللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ...﴾

كلمه «تلوية» كه مصدر فعل «لووا» مى‏باشد، مصدر باب تفعيل از ماده «لوى» و مصدر ثلاثى مجردش «لى» است، كه به معناى ميل و انحراف است.

و معناى عبارت اين است كه: وقتى به منافقين گفته مى‏شود بياييد تا رسول اللَّه براى شما از خدا طلب آمرزش كند - اين پيشنهاد وقتى به آنان داده مى‏شده كه فسقى يا خيانتى مرتكب مى‏شدند و مردم از آن با خبر مى‏گشتند - از روى اعراض و استكبار سرهاى خود را بر مى‏گردانند و تو آنان را مى‏بينى كه از پيشنهاد كننده روى گردانيده، از اجابت او استكبار مى‏ورزند.

﴿سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اَللَّهُ لَهُمْ...﴾

يعنى چه براى ايشان استغفار بكنى و چه نكنى، برايشان يكسان است. و يكسانى كنايه از اين است كه فائده‏اى بر اين كار مترتب نمى‏شود. پس معناى آيه اين است كه: استغفار تو سودى به حالشان ندارد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفَاسِقِينَ﴾ اين جمله مضمون آيه را تعليل نموده، مى‏فهماند:

اگر گفتيم خدا هرگز ايشان را نمى‏آمرزد علتش اين است كه آمرزش، خود نوعى هدايت به سوى سعادت و بهشت است، و منافقين فاسقند، و از زى عبوديت خدا خارجند، چون در نهان خود كفر پنهان كرده‏اند، و خدا بر دلهايشان مهر زده، و هرگز مردم فاسق را هدايت نمى‏كند.

﴿هُمُ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنْفِقُوا عَلىَ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اَللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا...﴾

كلمه «ينفضوا» مضارعى است كه از مصدر «انفضاض» گرفته شده، و انفضاض به معناى متفرق شدن است، و معناى آيه اين است كه: منافقين همان كسانى هستند كه مى‏گويند مال خودتان را بر مؤمنين فقير كه همواره دور رسول اللَّه را گرفته‏اند انفاق نكنيد، چون آنها دور او را گرفته‏اند تا ياريش كنند، و اوامرش را انفاذ، و هدفهايش را به كرسى بنشانند، و وقتى شما به آنها كمك نكرديد از دور او متفرق مى‏شوند و او ديگر نمى‏تواند بر ما

حكومت كند.

﴿وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ اين جمله پاسخ از گفته‏هاى منافقين است كه گفتند «لا تنفقوا».مى‏فرمايد: دين، دين خدا است و خدا براى پيشبرد دين خود احتياج به كمك منافقان ندارد. او كسى است كه تمامى خزينه‏هاى آسمان و زمين را مالك است، از آن هر چه را بخواهد و به هر كس بخواهد انفاق مى‏كند. پس اگر بخواهد مى‏تواند مؤمنين فقير را غنى كند، اما او همواره براى مؤمنين آن سرنوشتى را مى‏خواهد كه صالح باشد، مثلا آنان را با فقر امتحان مى‏كند و يا با صبر به عبادت خود وامى‏دارد، تا پاداشى كريمشان داده، به سوى صراط مستقيم هدايتشان كند، ولى منافقان اين را نمى‏فهمند.

اين است معناى «و ليكن منافقين نمى‏فهمند» يعنى وجه حكمت اين را نمى‏دانند. ولى بعضى‏ احتمال داده‏اند كه معناى آيه اين باشد كه: منافقين نمى‏دانند خزائن عالم به دست خدا است، و او رازق همه است، و غير او رازقى نيست، پس اگر بخواهد مى‏تواند فقراء را غنى سازد ليكن منافقين پنداشته‏اند غنى و فقر به دست اسباب است، در نتيجه اگر به مؤمنين فقير انفاق نكنند مؤمنين، رزقى پيدا نخواهند كرد.

﴿يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى اَلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

گوينده اين سخن و همچنين سخنى كه آيه قبل حكايتش كرد، عبد اللَّه بن ابى بن سلول بود. و اگر نگفت «من وقتى به مدينه برگشتم چنين و چنان مى‏كنم» و گفت «ما چنين و چنان مى‏كنيم» براى اين بوده كه همفكران خود را كه مى‏داند از گفته او خوشحال مى‏شوند با خود شريك سازد.

و منظورش از «آنكه عزيزتر است» خودش است، و از «آنكه ذليل‏تر است» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏خواسته با اين سخن خود، رسول خدا را تهديد كند به اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خواهد كرد. ولى منافقين نمى‏دانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است، در نتيجه براى غير نامبردگان چيزى به جز ذلت نمى‏ماند، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كرد، و آن نادانى است، پس منافقين به جز ذلت و جهل چيزى ندارند.

***

استغفارفسقانفاقعزتاستکبار از استغفار.استغفار پیامبر.قوم فاسقین.منع انفاق.عزت خدا و رسول و مؤمنان.خزائن السموات.

بحث روايتى (رواياتى در باره ماجراى رفتار و گفتار منافقانه عبد اللَّه ابن ابى و نزول آيات مربوطه)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: اين آيات در باره عبد اللَّه بن أبى منافق و همفكرانش نازل شده، و جريان از اين قرار بود كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خبر دادند قبيله بنى المصطلق براى جنگ با آن جناب لشكر جمع مى‏كنند، و رهبرشان حارث بن ابى ضرار پدر زن خود آن حضرت، يعنى پدر جويريه، است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چون اين را بشنيد با لشكر به طرفشان حركت كرد، و در يكى از مزرعه‏هاى بنى المصطلق كه به آن «مريسيع» مى‏گفتند، و بين درياى سرخ و سرزمين قديد قرار داشت با آنان برخورد نمود، دو لشكر به هم افتادند و به قتال پرداختند. لشكر بنى المصطلق شكست خورد، و پا به فرار گذاشت، و جمعى از ايشان كشته شدند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اموال و زن و فرزندشان را به مدينه آورد.

در همين بينى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر كنار آن آب لشكرگاه كرده بود، ناگهان آبرسان انصار از يك طرف، و اجير عمر بن خطاب كه نگهبان اسب او و مردى از بنى غفار بود از طرف ديگر كنار چاه آمدند تا آب بكشند. سنان جهنى آبرسان انصار و جهجاه بن سعيد غلام عمر (به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد) به جان هم افتادند، جهنى فرياد زد اى گروه انصار، و جهجاه غفارى فرياد برآورد اى گروه مهاجر (كمك كمك).

مردى از مهاجرين به نام جعال كه بسيار تهى دست بود به كمك جهجاه شتافت (و آن دو را از هم جدا كرد). جريان به گوش عبد اللَّه بن أبى رسيد، به جعال گفت: اى بى‏حياى هتاك چرا چنين كردى؟ او گفت چرا بايد نمى‏كردم، سر و صدا بالا گرفت تا كار به خشونت كشيد، عبد اللَّه گفت: به آن كسى كه بايد به احترام او سوگند خورد، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر، هوس چنين هتاكى را نكنى.

عبد اللَّه بن ابى در حالى كه خشم كرده بود به خويشاوندانى كه نزدش بودند - كه از آن جمله زيد بن ارقم بود - گفت: مهاجرين از ديارى ديگر به شهر ما آمده‏اند، حالا مى‏خواهند ما را از شهرمان بيرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمايى مى‏كنند، به خدا سوگند مثل ما و

ايشان همان مثلى است كه آن شخص گفت: «سمن كلبك ياكلك - سگت را چاق كن تا خودت را هم بخورد».آگاه باشيد به خدا اگر به مدينه برگشتيم تكليفمان را يكسره خواهيم كرد، آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را بيرون خواهد نمود، و منظورش از كلمه «عزيزتر» خودش، و از كلمه «ذليل‏تر» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود.

سپس رو به حاضران كرد، و گفت: اين كارى است كه شما خود بر سر خود آورديد، مهاجرين را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با ايشان تقسيم كرديد، امروز مزدش را به شما مى‏دهند، به خدا اگر پس مانده غذايتان را به جعال‏ها نمى‏داديد، امروز سوار گردنتان نمى‏شدند، و گرسنگى مجبورشان مى‏كرد از شهر شما خارج گشته به عشاير و دوستان خود ملحق شوند.

در ميان حاضران از قبيله عبد اللَّه، جوان نورسى بود به نام «زيد بن ارقم» وقتى او اين سخنان را شنيد گفت: به خدا سوگند ذليل و بى‏كس و كار تويى كه حتى قومت هم دل خوشى از تو ندارند، و محمد هم از ناحيه خداى رحمان عزيز است، و هم همه مسلمانان دوستش دارند، به خدا بعد از اين سخنان كه از تو شنيدم تو را دوست نخواهم داشت. عبد اللَّه گفت: ساكت شو كودكى كه از همه كودكان بازيگوش‏تر بودى.

زيد بن ارقم بعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت، و جريان را براى آن جناب نقل كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حال كوچ كردن بود، شخصى را فرستاد تا عبد اللَّه را حاضر كرد، فرمود: اى عبد اللَّه اين خبرها چيست كه از ناحيه تو به من مى‏رسد؟ گفت به خدايى كه كتاب بر تو نازل كرده هيچ يك از اين حرفها را من نزده‏ام، و زيد به شما دروغ گفته. حاضرين از انصار عرضه داشتند: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) او ريش سفيد ما و بزرگ ما است، شما سخنان يك جوان از جوانان انصار را در باره او نپذير، ممكن است اين جوان اشتباه ملتفت شده باشد، و سخنان عبد اللَّه را نفهميده باشد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عبد اللَّه را معذور داشت، و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قبل از ظهر مختصرى قيلوله و استراحت كرد و سپس دستور حركت داد. اسيد بن حضير به خدمتش آمد، و آن جناب را به نبوت تحيت داد، (يعنى گفت السلام عليك يا نبى اللَّه)، سپس گفت: يا رسول اللَّه! شما در ساعتى حركت كردى كه هيچ وقت در آن ساعت حركت نمى‏كردى؟ فرمود: مگر نشنيدى رفيقتان چه گفته؟

او پنداشته اگر به مدينه برگردد عزيزتر ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد. اسيد عرضه داشت: يا رسول اللَّه تو اگر بخواهى او را بيرون خواهى كرد، براى اينكه او به خدا سوگند ذليل است و تو عزيزى. آنگاه اضافه كرد: يا رسول اللَّه! با او مدارا كن، چون به خدا سوگند خدا تو را وقتى گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهى او را فراهم مى‏كردند، تا تاج سلطنت بر سرش بگذارند، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مى‏بيند.

پسر عبد اللَّه بن ابى - كه او نيز نامش عبد اللَّه بود - از ماجراى پدرش با خبر شد، نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و عرضه داشت: يا رسول اللَّه! شنيده‏ام مى‏خواهى پدرم را به قتل برسانى، اگر چنين تصميمى دارى دستور بده من سر او را برايت بياورم، چون به خدا سوگند خزرج اطلاع دارد كه من تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مى‏كنم، و در خزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمى‏كند، و من ترس اين را دارم كه غير مرا مامور اين كار بكنى، و بعد از كشته شدن پدرم، نفسم كينه‏توزى كند، و اجازه ندهد قاتل پدرم را زنده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند، و در آخر وادارم كند او را كه يك مرد مسلمان با ايمان است به انتقام پدرم كه مردى كافر است بكشم، و در نتيجه اهل دوزخ شوم. حضرت فرمود: نه، برو و هم چنان با پدرت مدارا كن، و ما دام كه با ما است با او نيكو معامله نما.

مى‏گويند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صبح لشكر را به پيش راند، تا آفتاب طلوع كرد و حتى تا گرماى آفتاب استراحت نداد، آنگاه مردم را پياده كرد، و مردم آن قدر خسته بودند كه روى خاك افتادند، و به خواب رفتند، و آن جناب اين كار را نكرد مگر براى اينكه مردم مجال گفتگو در باره عبد اللَّه بن ابى را نداشته باشند.

آنگاه مردم را حركت داد تا به چاهى در حجاز رسيد، چاهى كه كمى بالاتر از بقيع قرار داشت، و نامش «بقعاء» بود. در آنجا بادى سخت وزيد، و مردم بسيار ناراحت و حتى دچار وحشت شدند، و ناقه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن شب گم شد. حضرت فرمود: منافقى عظيم امروز در مدينه مرد، بعضى از حضار پرسيدند: منافق عظيم چه كسى بوده؟ فرمود: رفاعة. مردى از منافقين گفت: چگونه دعوى مى‏كند كه من علم غيب دارم، آن وقت نمى‏داند شترش كجا است؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مى‏آورد چرا به او نمى‏گويد شتر كجا است؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد، و گفتار آن منافق را و نيز محل شتر را به وى اطلاع داد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر دو خبر را به اصحابش اطلاع داد، و فرمود: من ادعا نمى‏كنم كه علم به غيب دارم، من غيب نمى‏دانم، و ليكن خداى

تعالى به من خبر داد كه آن منافق چه گفت، و شترم كجا است. شتر من در دره است. اصحاب رفتند و شتر را در همانجا كه فرموده بود يافته با خود آوردند، و آن منافق هم ايمان آورد.

و همين كه لشگر به مدينه برگشت ديدند رفاعة بن زيد در تابوت است، و او فردى از قبيله بنى قينقاع، و از بزرگان يهود بود كه در همان روز مرده بود.

زيد بن ارقم مى‏گويد: بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه رسيد من از شدت اندوه و شرم خانه‏نشين شدم، تا آنكه سوره منافقون در تصديق زيد، و تكذيب عبد اللَّه بن ابى نازل شد. آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گوش زيد را گرفته او را از خانه‏اش بيرون آورد، و فرمود: اى پسر! زبانت راست گفت، و گوشت درست شنيده بود، و دلت درست فهميده بود، و خداى تعالى در تصديق آنچه گفتى قرآنى نازل كرد.

عبد اللَّه بن ابى در آن موقع در نزديكى‏هاى مدينه بود، و هنوز داخل مدينه نشده بود، همين كه خواست وارد شود، پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه بن ابى سر راه پدر آمد، و شتر خود را در وسط جاده خوابانيد، و از ورود پدرش جلوگيرى كرد، و به پدر گفت: واى بر تو اين چه كارى بود كه كردى؟ و به پدر خود گفت: به خدا سوگند جز با اذن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نمى‏توانى و نمى‏گذارم داخل مدينه شوى، تا بفهمى عزيزتر كيست، و ذليل‏تر چه كسى است. عبد اللَّه شكايت خود از پسرش را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيام داد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شخصى را فرستاد تا به پسر او بگويد مزاحم پدرش نشود. پسر گفت: حالا كه دستور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيده كارى به كارت ندارم. عبد اللَّه بن ابى داخل مدينه شد، و چند روزى بيش نگذشت كه بيمار شد و مرد.

وقتى سوره منافقون نازل شد، و دروغ عبد اللَّه برملا گشت، مردم به اطلاعش رساندند كه چند آيه شديد اللحن در باره‏ات نازل شده، مقتضى است نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روى تا آن جناب برايت استغفار كند، عبد اللَّه در پاسخ سرى تكان داد، و گفت: به من گفتيد به او ايمان آورم، آوردم. تكليف كرديد زكات مالم را بدهم دادم، ديگر چيزى نمانده كه بگوييد برايش سجده هم بكنم. و در همين سر تكان دادنش اين آيه نازل شد كه: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اَللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ... لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

مؤلف: جزئيات اين داستان كه در اين حديث آمده از چند روايت مختلف گرفته

شده كه از زيد بن ارقم و ابن عباس و عكرمة، و محمد بن سيرين، و ابن اسحاق، و ديگران نقل شده، و مضمون آنها در يكديگر داخل شده است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِذَا جَاءَكَ اَلْمُنَافِقُونَ...﴾، آمده كه اين آيات در جنگ مريسيع كه جنگ با بنى المصطلق بود، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد نازل شده. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خودش در اين جنگ شركت كرد و در مراجعت كنار چاهى كم آب فرود آمد.

انس بن سيار، همپيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفارى اجير عمر بن خطاب در كنار چاه به هم برخوردند، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بكشند، دلوها در چاه به هم پيچيد. سيار گفت: دلو من، جهجاه هم گفت دلو من. و همين باعث درگيرى بين آن دو شد، جهجاه به صورت سيار سيلى زد، و خون از روى او جارى شد. سيار قبيله خزرج را و جهجاه قريش را به كمك طلبيد، هر دو گروه سلاح برگرفتند، و چيزى نمانده بود كه فتنه‏اى به پا شود.

عبد اللَّه بن أبى سر و صدا را شنيد، پرسيد: چه خبر شده؟ جريان را برايش گفتند، و او سخت در خشم شد، و گفت: من از اول نمى‏خواستم اين مسير را بروم، و من امروز خوارترين مردم عرب هستم، و من هيچ پيش‏بينى نمى‏كردم كه زنده بمانم و چنين سخنانى بشنوم، و نتوانم كارى بكنم، و وضع را به دلخواه خود تغيير دهم.

آنگاه رو كرد به اطرافيان خود و گفت: اين كارى است كه شما كرديد، اينها را در منازل خود جاى داديد، و مال خود را با آنان تقسيم نموديد، و با جان خود جانشان را از خطر حفظ كرديد، و گردنهاى خود را آماده شمشير ساخته، زنان خود را بيوه و فرزندان را يتيم كرديد (اينهم مزدى است كه دريافت مى‏داريد)، آن هم از مردمى كه اگر شما بيرونشان كرده بوديد وبال گردن مردمى ديگر مى‏شدند. آنگاه گفت: «اگر به مدينه برگرديم، آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد».

يكى از حضار در آن مجلس زيد بن ارقم بود كه تازه داشت به حد بلوغ مى‏رسيد، و آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در هنگام گرماى ظهر در سايه درختى با جمعى از اصحاب مهاجر و انصارش نشسته بود، زيد از راه رسيد، و سخنان عبد اللَّه بن ابى را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گزارش داد. حضرت فرمود: اى پسر! شايد اشتباه شنيده باشى. عرضه داشت: به خدا سوگند اشتباه نكرده‏ام. فرمود: شايد از او خشمگين باشى. عرضه داشت: به خدا قسم هيچ دشمنى با او ندارم. فرمود: ممكن است خواسته سر بسرت بگذارد؟ عرضه داشت: نه به خدا سوگند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به غلامش شقران فرمود: مركب را زين، و آماده حركت كن، و فورا سوار شد. مردم به يكديگر خبر دادند ولى كسى باور نمى‏كرد كه در آن گرماى ظهر حركت كرده باشد، ولى بالأخره سوار شدند، و سعد بن عباده خود را به آن جناب رسانيده، عرضه داشت: السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته. حضرت فرمود:

و عليك السلام. عرضه داشت: شما هيچ وقت در گرماى ظهر حركت نمى‏كرديد. فرمود: مگر سخنان رفيقتان را نشنيده‏اى؟ پرسيد: كدام رفيق يا رسول اللَّه؟ ما به غير تو رفيقى نداريم؟ فرمود: عبد اللَّه بن ابى، او پيش بينى كرده كه اگر به مدينه برگردد آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را از شهر بيرون كند. سعد عرضه داشت: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) تو و اصحابت عزيزتر و او و اصحابش ذليل‏ترند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن روز را تا به آخر به حركت ادامه داد، و با احدى سخن نگفت، قبيله خزرج نزد عبد اللَّه بن ابى آمدند، و او را ملامت كردند. عبد اللَّه قسم خورد كه من هيچ يك از اين حرفها را نزده‏ام. گفتند: اگر چنين حرفى نزده‏اى برخيز تا نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شويم تا از آن جناب عذرخواهى كنى، عبد اللَّه سر و كله را تكان داد كه نه.

شب شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن شب را هم تا به صبح حركت كرد، و اجازه استراحت نداد، مگر به مقدار نماز صبح. فرداى آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پياده شد، اصحاب هم پياده شدند، در حالى كه آن قدر خسته بودند كه خاك زمين برايشان بهترين رختخواب شد، (و همه به خواب رفتند). عبد اللَّه بن ابى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و سوگند ياد كرد كه من اين حرفها را نزده‏ام، و به وحدانيت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد، و گفت: زيد بن ارقم به من دروغ بسته. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عذرش را پذيرفت، آن وقت قبيله خزرج نزد زيد بن ارقم رفته شماتتش كردند كه تو چرا به بزرگ قبيله ما تهمت زدى.

هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از آن منزل حركت كرد زيد با آن جناب بود، و مى‏گفت: بار الها! تو مى‏دانى كه من دروغ نگفته‏ام، و به عبد اللَّه بن ابى تهمت نزده‏ام. چيزى از راه را نرفته بودند كه حالت وحى و برحاء به رسول خدا (صلى الله عليه وآله

و سلم) دست داد و آن قدر سنگين شد كه نزديك بود شترش زانو بزند و بخوابد، و خود او عرق از پيشانى مباركش مى‏چكيد، و بعد از آن كه به حالت عادى برگشت، گوش زيد بن ارقم را گرفته، او را از روى بار و بنه‏اش (و يا از روى شتر) بلند كرد و فرمود: اى پسر سخنت راست و دلت فراگير است، و خداى تعالى قرآنى در باره‏ات نازل كرده.

و چون به منزل رسيدند و پياده شدند، سوره منافقين را تا جمله‏ ﴿وَ لَكِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ بر آنان خواند، و خداى تعالى عبد اللَّه بن ابى را رسوا ساخت‏.

و نيز در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه در تفسير جمله‏ ﴿كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ﴾ فرمود: يعنى نه مى‏شنوند و نه تعقل مى‏كنند، ﴿يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ﴾، يعنى هر صدايى را دشمن خود مى‏پندارند، ﴿هُمُ اَلْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اَللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾.

و پس از آنكه خداى تعالى رسول گرامى خود را از ماجرا خبر داد، قوم و قبيله منافقين نزد ايشان شدند، و گفتند واى بر شما، رسوا شديد، بياييد نزد رسول خدا تا برايتان طلب آمرزش كند. منافقين سرى تكان دادند كه نه، نمى‏آييم، و رغبتى به استغفار آن جناب نشان ندادند، لذا خداى تعالى فرمود: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اَللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ﴾.

و در كافى به سند خود از سماعة از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى همه امور خود را به مؤمن واگذار كرده، ولى اين كه او خود را خوار كند به او واگذار ننموده، مگر نديدى كه خداى تعالى در قرآن كريم در اين باره فرموده: ﴿وَ لِلَّهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ كه به حكم اين آيه مؤمن بايد عزيز باشد، و ذليل نباشد.

مؤلف: كافى، اين معنا را از داوود رقى، و حسن احمسى و به طريقى ديگر از سماعه روايت كرده‏.

و نيز به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: سزاوار نيست كه مؤمن خود را ذليل كند. عرضه داشتم: به چه چيز خود را ذليل كند؟ فرمود: به اينكه كارى را انجام دهد كه در آخر مجبور به عذرخواهى شود.

عبدالله بن ابینزولمنافقروایتعبدالله بن ابی.غزوه و بازگشت.فتنه‌انگیزی.ادعای عزت در مدینه.

گفتارى پيرامون مساله نفاق در صدر اسلام اشاره به خطر منافقين و فتنه انگيزى‏ها و توطئه‏هايشان در صدر اسلام‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

قرآن كريم در باره منافقين اهتمام شديدى ورزيده، و مكرر آنان را مورد حمله قرار داده، و زشتى‏هاى اخلاقى، دروغها، خدعه‏ها، دسيسه‏ها، و فتنه‏هايشان را به رخشان مى‏كشد. فتنه‏هايى كه عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مسلمانان بپا كردند، و در سوره‏هاى قرآن كريم از قبيل سوره بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، حديد، حشر، منافقين و تحريم سخن از آن را تكرار نموده.

و نيز در مواردى از كلام مجيدش ايشان را به شديدترين وجه تهديد نموده به اينكه در دنيا مهر بر دلهايشان زده، و بر گوش و چشمشان پرده مى‏افكند، و نورشان را از ايشان مى‏گيرد، و در ظلمتها رهايشان مى‏كند، به طورى كه ديگر راه سعادت خود را نبينند، و در آخرت در درك اسفل و آخرين طبقات آتش جايشان مى‏دهد.

و اين نيست مگر به خاطر مصائبى كه اين منافقين بر سر اسلام و مسلمين آوردند. چه كيدها و مكرها كه نكردند؟ و چه توطئه‏ها و دسيسه‏ها كه عليه اسلام طرح ننمودند، و چه ضربه‏هايى كه حتى مشركين و يهود و نصارى به اسلام وارد نياوردند. و براى پى بردن به خطرى كه منافقين براى اسلام داشتند، همين كافى است كه خداى تعالى به پيامبرش خطاب مى‏كند كه از اين منافقين بر حذر باش، و مراقب باش تا بفهمى از چه راههاى پنهانى ضربات خود را بر اسلام وارد مى‏سازند: ﴿هُمُ اَلْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ﴾.

از همان اوائل هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه، آثار دسيسه‏ها و توطئه‏هاى منافقين ظاهر شد، و بدين جهت مى‏بينيم كه سوره بقره - به طورى كه گفته‏اند - شش ماه بعد از هجرت نازل شده و در آن به شرح اوصاف آنان پرداخته، و بعد از آن در سوره‏هاى ديگر به دسيسه‏ها و انواع كيدهايشان اشاره شده، نظير كناره‏گيريشان از لشكر اسلام در جنگ احد، كه عده آنان تقريبا ثلث لشكريان بود، و پيمان بستن با يهود، و تشويق آنان به

لشكركشى عليه مسلمين‏ و ساختن مسجد ضرار و منتشر كردن داستان افك (تهمت به عايشه)، و فتنه به پا كردنشان در داستان سقايت‏ و داستان عقبه‏ و امثال آن تا آنكه كارشان

در افساد و وارونه كردن امور بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به جايى رسيد كه خداى تعالى به مثل آيه زير تهديدشان نموده فرمود: ﴿لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِي اَلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلاَّ قَلِيلاً مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً﴾.

روايات هم از بسيارى به حد استفاضه رسيده كه عبد اللَّه بن ابى سلول و همفكران منافقش، همانهايى بودند كه امور را عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) واژگونه مى‏كردند، و همواره در انتظار بلايى براى مسلمانان بودند، و مؤمنين همه آنها را مى‏شناختند، و عده‏شان يك سوم مسلمانان بود، و همانهايى بودند كه در جنگ احد از يارى مسلمانان مضايقه كردند، و خود را كنار كشيده، در آخر به مدينه برگشتند، در حالى كه مى‏گفتند: ﴿لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَتَّبَعْنَاكُمْ﴾ اگر مى‏دانستيم قتالى واقع مى‏شود با شما مى‏آمديم».

نفاقفتنهعداوتصدر اسلامخطر نفاق صدر اسلام.فتنه‌ها و توطئه‌ها.علیه پیامبر.عداوت.

رد اين سخن كه نفاق بعد از هجرت پديد آمد و قبل از رحلت پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) برچيده شد! و اثبات اينكه قبل از هجرت و بعد از پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) نيز انگيزه‏هاى نفاق وجود داشته است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و از همين جا است كه بعضى نوشته‏اند حركت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مدينه شروع و تا نزديكى وفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ادامه داشت. اين سخنى است كه جمعى از مفسرين گفته‏اند، و ليكن با تدبر و موشكافى حوادثى كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رخ داد و فتنه‏هاى بعد از رحلت آن جناب، و در نظر گرفتن طبيعت اجتماع فعال آن روز، عليه اين نظريه حكم مى‏كند.

براى اينكه اولا: هيچ دليل قانع كننده‏اى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه نفاق منافقين در ميان پيروان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و حتى آنهايى كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند رخنه نكرده باشد، و دليلى كه ممكن است در اين باره اقامه شود،

هيچ دلالتى ندارد. و آن دليل اين است كه منشا نفاق ترس از اظهار باطن و يا طمع خير است، و پيامبر و مسلمانان آن روز كه در مكه بودند، و هنوز هجرت نكرده بودند، قوت و نفوذ كلمه و دخل و تصرف آن چنانى نداشتند كه كسى از آنان بترسد و يا طمع خيرى از آنان داشته باشد، و به اين منظور در ظاهر مطابق ميل آنان اظهار ايمان كنند و كفر خود را پنهان بدارند، چون خود مسلمانان در آن روز تو سرى خور و زير دست صناديد قريش بودند. مشركين مكه يعنى دشمنان سرسخت آنان و معاندين حق هر روز يك فتنه و عذابى درست مى‏كردند، در چنين جوى هيچ انگيزه‏اى براى نفاق تصور نمى‏شود.!

به خلاف بعد از هجرت كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مسلمانان ياورانى از اوس و خزرج پيدا كردند، و بزرگان و نيرومندان اين دو قبيله پشتيبان آنان شده و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دفاع مى‏نمودند، همان طور كه از جان و مال و خانواده خود دفاع مى‏كردند، و اسلام به داخل تمامى خانه‏هايشان نفوذ كرده بود، و به وجود همين دو قبيله عليه عده قليلى كه هنوز به شرك خود باقى بودند قدرت‏نمايى مى‏كرد، و مشركين جرأت علنى كردن مخالفت خود را نداشتند، به همين جهت براى اينكه از شر مسلمانان ايمن بمانند به دروغ اظهار اسلام مى‏كردند، در حالى كه در باطن كافر بودند، و هر وقت فرصت مى‏يافتند عليه اسلام دسيسه و نيرنگ به كار مى‏بردند.

وجه اينكه گفتيم: اين دليل درست نيست، اين است كه علت و منشا نفاق منحصر در ترس و طمع نيست تا بگوييم هر جا مخالفين انسان نيرومند شدند، و يا زمام خيرات به دست آنان افتاد، از ترس نيروى آنان و به اميد خيرى كه از ايشان به انسان برسد نفاق مى‏ورزد، و اگر گروه مخالف چنان قدرتى و چنين خيرى نداشت، انگيزه‏اى براى نفاق پيدا نمى‏شد، بلكه بسيارى از منافقين را مى‏بينيم كه در مجتمعات بشرى دنبال هر دعوتى مى‏روند، و دور هر ناحق و صدايى را مى‏گيرند، بدون اينكه از مخالف خود هر قدر هم نيرومند باشد پروايى بكنند. و نيز اشخاصى را مى‏بينيم كه در مقام مخالفت با مخالفين خود برمى‏آيند، و عمرى را با خطر مى‏گذرانند، و به اميد رسيدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم مى‏ورزند تا شايد هدف خود را كه رسيدن به حكومت است به دست آورده، نظام جامعه را در دست بگيرند، و مستقل در اداره آن باشند، و در زمين غلو كنند. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم از همان اوائل دعوت فرموده بود كه اگر به خدا و دعوت اسلام ايمان بياوريد، ملوك و سلاطين زمين خواهيد شد.

با مسلم بودن اين دو مطلب چرا عقلا جائز نباشد كه احتمال دهيم: بعضى از

مسلمانان قبل از هجرت به همين منظور مسلمان شده باشند؟ يعنى به ظاهر اظهار اسلام كرده باشند تا روزى به آرزوى خود كه همان رياست و استعلاء است برسند، و معلوم است كه اثر نفاق در همه جا واژگون كردن امور، و انتظار بلا براى مسلمانان و اسلام، و افساد مجتمع دينى نيست، اين آثار، آثار نفاقى است كه از ترس و طمع منشا گرفته باشد، و اما نفاقى كه ما احتمالش را داديم اثرش اين است كه تا بتوانند اسلام را تقويت نموده، به تنور داغى كه اسلام برايشان داغ كرده نان بچسبانند، و به همين منظور و براى داغ‏تر كردن آن، مال و جاه خود را فداى آن كنند تا به اين وسيله امور نظم يافته و آسياى مسلمين به نفع شخصى آنان بچرخش در آيد. بله اين گونه منافقين وقتى دست به كارشكنى و نيرنگ و مخالفت مى‏زنند كه ببينند دين جلو رسيدن به آرزوها را كه همان پيشرفت و تسلط بيشتر بر مردم است مى‏گيرد كه در چنين موقعى دين خدا را به نفع اغراض فاسد خود تفسير مى‏كنند.

و نيز ممكن است بعضى از آنها كه در آغاز بدون هدفى شيطانى مسلمان شده‏اند، در اثر پيشامدهايى در باره حقانيت دين به شك بيفتند، و در آخر از دين مرتد بشوند، و ارتداد خود را از ديگران پنهان بدارند، هم چنان كه در ذيل جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا...﴾ بدان اشاره نموديم، و هم چنان كه از لحن آياتى نظير آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللَّهُ بِقَوْمٍ﴾، نيز امكان چنين ارتداد و چنين نفاقى استفاده مى‏شود.

و نيز آن افراد از مشركين مكه كه در روز فتح ايمان آوردند، چگونه ممكن است اطمينانى به ايمان صادق و خالصشان داشت؟ با اينكه بديهى است همه كسانى كه حوادث سالهاى دعوت را مورد دقت قرار داده‏اند، مى‏دانند كه كفار مكه و اطرافيان مكه و مخصوصا صناديد قريش هرگز حاضر نبودند به پيامبر ايمان بياورند، و اگر آوردند به خاطر آن لشكر عظيمى بود كه در اطراف مكه اطراق كرده بود، و از ترس شمشيرهاى كشيده بر بالاى سرشان بود، و چگونه ممكن است بگوييم در چنين جوى نور ايمان در دلهايشان تابيده و نفوسشان داراى اخلاص و يقين گشته، و از صميم دل و با طوع و رغبت ايمان آوردند، و ذره‏اى نفاق در دلهايشان راه نيافت.

و ثانيا اينكه: استمرار نفاق تنها تا نزديكى رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبود، و چنان نبوده كه در نزديكيهاى رحلت نفاق منافقين از دلهايشان پريده باشد، بله

تنها اثرى كه رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در وضع منافقين داشت، اين بود كه ديگر وحيى نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد. علاوه بر اين، با انعقاد خلافت ديگر انگيزه‏اى براى اظهار نفاق باقى نماند، ديگر براى چه كسى مى‏خواستند دسيسه و توطئه كنند؟

آيا اين متوقف شدن آثار نفاق براى اين بوده كه بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تمامى منافقين موفق به اسلام واقعى و خلوص ايمان شدند، و از مرگ آن جناب تاثيرى يافتند كه در زندگيشان آن چنان متاثر نشده بودند، و يا براى اين بوده كه بعد از رحلت يا قبل از آن با اولياى حكومت اسلامى زدوبندى سرى كردند. چيزى دادند و چيزى گرفتند، اين را دادند كه ديگر آن دسيسه‏ها كه قبل از رحلت داشتند نكنند، و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورد، و يا آنكه بعد از رحلت مصالحه‏اى تصادفى بين منافقين و مسلمين واقع شد، و همه آن دو دسته يك راه را برگزيدند، و در نتيجه ديگر تصادم و برخوردى پيش نيامد؟

شايد اگر بقدر كافى پيرامون حوادث اواخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دقت كنيم، و فتنه‏هاى بعد از رحلت آن جناب را درست بررسى نماييم، به جوانب كافى اين چند سؤال برسيم، منظور از ايراد اين سؤالها تنها اين بود كه به طور اجمال راه بحث را نشان داده باشيم.

نفاقهجرتاستمرارنقدرد انحصار نفاق به دوره محدود.ایمان سپس کفر.فتنه‌های پس از هجرت.

انفاق پیش از مرگ و رد رجعت آرزویی آیات ۹–۱۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان پایان منافقون را با امر به انفاق پیش از اجل و نفی تأخیر مرگ می‌خواند.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَٰلُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُمْ عَن ذِكْرِ ٱللَّهِ ۚ وَمَن يَفْعَلْ ذَٰلِكَ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْخَٰسِرُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، [زنهار] اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگرداند، و هر كس چنين كند، آنان خود زيانكارانند.
وَأَنفِقُوا۟ مِن مَّا رَزَقْنَٰكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ أَحَدَكُمُ ٱلْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَآ أَخَّرْتَنِىٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ قَرِيبٍۢ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و از آنچه روزى شما گردانيده‌ايم، انفاق كنيد، پيش از آنكه يكى از شما را مرگ فرا رسد و بگويد: «پروردگارا، چرا تا مدتى بيشتر [اجل‌] مرا به تأخير نينداختى تا صدقه دهم و از نيكوكاران باشم؟»
وَلَن يُؤَخِّرَ ٱللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَآءَ أَجَلُهَا ۚ وَٱللَّهُ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ
و[لى‌] هر كس اجلش فرا رسد، هرگز خدا [آن را] به تأخير نمى‌افكند، و خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.

پيش از مرگ انفاق كنيد كه چون اجل آمد آرزوى باز گشت اجابت نمى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ...﴾

در اين جمله مؤمنين را امر مى‏كند به انفاق در راه خير، اعم از انفاق واجب مانند زكات و كفارات، و مستحبّ مانند صدقات مستحبى. و اگر قيد ﴿مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ﴾ را آورد براى اعلام اين حقيقت بود كه دستور فوق درخواست انفاق از چيزى كه مؤمنين مالكند و خدا مالك آن نيست نمى‏باشد، چون آنچه را كه مؤمنين انفاق مى‏كنند عطيه‏اى است كه خداى تعالى به

آنان داده، و رزقى است كه رازقش او است، و ملكى است كه او به ايشان تمليك فرموده، آن هم تمليكى كه از ملك خود او بيرون نرفته پس در هر حال منت خداى تعالى راست.

﴿مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ﴾ يعنى قبل از آنكه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود.

﴿فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لاَ أَخَّرْتَنِي إِلىَ أَجَلٍ قَرِيبٍ﴾ اين جمله عطف است بر جمله قبلى، و اگر كلمه «اجل» را مقيد به قيد «قريب» كرد، براى اين بود كه اعلام كند به اينكه چنين كسى قانع است به مختصرى عمر، به مقدارى كه بتواند مال خود را در راه خدا انفاق كند، تقاضاى اندكى مى‏كند تا اجابتش آسان باشد. و نيز براى اين است كه اجل و عمر هر قدر هم كه باشد اندك است هم چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: «كل ما هو آت قريب- هر آنچه خواهد آمد نزديك است».

﴿فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ در اين جمله كلمه «اصدق» به نصب قاف خوانده مى‏شود تا جواب تمناى «چه مى‏شد مرا تا مدتى اندك مهلت مى‏دادى» باشد، و كلمه «اكن» به سكون نون خوانده مى‏شود تا جزاى شرطى تقديرى باشد، و تقدير «ان اتصدق اكن من الصالحين - اگر تصدق دهم از صالحان خواهم بود» مى‏باشد.

﴿وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اَللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا﴾

در اين جمله آرزومندان نامبرده را از اجابت دعايشان و هر كس ديگر را كه از خدا تاخير اجل را بخواهد مايوس كرده مى‏فرمايد: وقتى أجل كسى رسيد، و نشانه‏هاى مرگ آمد، ديگر تاخير داده نمى‏شود، و اين معنا در كلام خداى تعالى مكرر آمده كه اجل يكى از مصاديق قضاى حتمى است، از آن جمله مى‏فرمايد: ﴿إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ يَسْتَقْدِمُونَ﴾.

﴿وَ اَللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ اين جمله حال است از ضمير «أحدكم» ممكن هم هست عطف بر آغاز كلام باشد، و فايده تعليل را دارد، و معنايش اين است كه از خدا بى‏خبر نشويد و انفاق كنيد، براى اينكه خدا به اعمال شما دانا است، طبق همان اعمال جزايتان مى‏دهد.

انفاقمرگاجلذکراموالانفاق پیش از مرگنهی لهو از ذکراموال و اولاداجلعدم تأخیر اجلمما رزقناکملهو

بحث روايتى (چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب فقيه آمده كه شخصى از امام (علیه السلام) از كلام خدا پرسيد، آنجا كه مى‏فرمايد: ﴿فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾، فرمود: «اصدق» از صدقه است، يعنى تا صدقه دهم، و منظور از جمله‏ ﴿وَ أَكُنْ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ حج است، يعنى تا حج خانه خدا كنم‏.

مؤلف: ظاهرا ذيل حديث از قبيل اشاره به بعضى از مصاديق صلاح باشد، نه اينكه بخواهد صلاح را منحصر در حج كند.

و در مجمع البيان از ابن عباس نقل كرده كه گفته است: هيچ كس از كسانى كه مال زكات نداده دارند، و استطاعت حج داشتند و نرفته‏اند، از دنيا نمى‏رود مگر اينكه هنگام مرگ از خدا درخواست بازگشتن به دنيا مى‏كند.

شنوندگانش گفتند: اى ابن عباس از خدا بترس، اين چه حرفى است كه مى‏گويى؟ ما اين افراد كافر را هم مى‏بينيم كه درخواست برگشتن به دنيا را مى‏كنند؟ گفت: من از قرآن برايتان دليل مى‏آورم، آنگاه اين آيه را خواند: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُلْهِكُمْ... مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ آنگاه گفت: صلاح در اينجا حج است. صاحب مجمع البيان اين معنا را از امام صادق (علیه السلام) نيز روايت كرده‏.

مؤلف: الدر المنثور هم آن را از عده‏اى از ارباب كتب حديث از ابن عباس روايت كرده است‏.

و در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير از امام باقر (علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل كلام خدا كه فرموده: ﴿وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اَللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا﴾ فرموده: نزد خدا كتابها و مقدراتى است موقوف و غير حتمى، هر كدام را بخواهد عملى مى‏كند، تا شب قدر برسد، در آن شب همه چيزهايى را كه تا سال بعد بايد رخ دهد نازل مى‏كند، اين است معناى آيه‏ ﴿وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اَللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا﴾ يعنى وقتى كه خدا آن مقدر را در شب قدر نازل كرده باشد، و نويسندگان آسمانها آن را نوشته باشند، و اين همان مقدرى است كه ديگر تاخير داده نمى‏شود.

روایتصدقهصالحیناجلصدقهصالحینوصیت