→ المیزان

ممتحنه

۶۰ مدنی آیات ۱۳ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

نهی از مودت با مشرکین و اسوه ابراهیم در ممتحنه ۱-۹ آیات ۱–۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان نهی ولایت دشمن خدا را با اسوه ابراهیم و تفکیک غیرحربی می‌بندد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ عَدُوِّى وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَآءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا۟ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلْحَقِّ يُخْرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ ۙ أَن تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَٰدًۭا فِى سَبِيلِى وَٱبْتِغَآءَ مَرْضَاتِى ۚ تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعْلَمُ بِمَآ أَخْفَيْتُمْ وَمَآ أَعْلَنتُمْ ۚ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد [به طورى‌] كه با آنها اظهار دوستى كنيد، و حال آنكه قطعاً به آن حقيقت كه براى شما آمده كافرند [و] پيامبر [خدا] و شما را [از مكه‌] بيرون مى‌كنند كه [چرا ]به خدا، پروردگارتان ايمان آورده‌ايد، اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمده‌ايد. [شما] پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مى‌كنيد در حالى كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم. و هر كس از شما چنين كند، قطعاً از راه درست منحرف گرديده است.
إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا۟ لَكُمْ أَعْدَآءًۭ وَيَبْسُطُوٓا۟ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِٱلسُّوٓءِ وَوَدُّوا۟ لَوْ تَكْفُرُونَ
اگر بر شما دست يابند، دشمن شما باشند و بر شما به بدى دست و زبان بگشايند و آرزو دارند كه كافر شويد.
لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُمْ ۚ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
روز قيامت نه خويشان شما و نه فرزندانتان هرگز به شما سود نمى‌رسانند. [خدا] ميانتان فيصله مى‌دهد، و خدا به آنچه انجام مى‌دهيد بيناست.
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذْ قَالُوا۟ لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُا۟ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ٱلْعَدَٰوَةُ وَٱلْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥٓ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۖ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُ
قطعاً براى شما در [پيروى از] ابراهيم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست: آنگاه كه به قوم خود گفتند: «ما از شما و از آنچه به جاى خدا مى‌پرستيد بيزاريم. به شما كفر مى‌ورزيم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد.» جز [در] سخن ابراهيم [كه‌] به [نا]پدر[ى‌] خود [گفت:] «حتماً براى تو آمرزش خواهم خواست، با آنكه در برابر خدا اختيار چيزى را براى تو ندارم.» «اى پروردگار ما! بر تو اعتماد كرديم و به سوى تو بازگشتيم و فرجام به سوى توست.
رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَٱغْفِرْ لَنَا رَبَّنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
پروردگارا، ما را وسيله آزمايش [و آماج آزار] براى كسانى كه كفر ورزيده‌اند مگردان، و بر ما ببخشاى كه تو خود تواناى سنجيده‌كارى.»
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا۟ ٱللَّهَ وَٱلْيَوْمَ ٱلْءَاخِرَ ۚ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ
قطعاً براى شما در [پيروى از] آنان سرمشقى نيكوست [يعنى‌] براى كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد مى‌بندد. و هر كس روى برتابد [بداند كه‌] خدا همان بى‌نياز ستوده‌[صفات‌] است.
۞ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ ٱلَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنْهُم مَّوَدَّةًۭ ۚ وَٱللَّهُ قَدِيرٌۭ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
اميد است كه خدا ميان شما و ميان كسانى از آنان كه [ايشان را] دشمن داشتيد، دوستى برقرار كند، و خدا تواناست، و خدا آمرزنده مهربان است.
لَّا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمْ يُقَٰتِلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوٓا۟ إِلَيْهِمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ
[اما] خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند، باز نمى‌دارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان عدالت ورزيد، زيرا خدا دادگران را دوست مى‌دارد.
إِنَّمَا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ قَٰتَلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ وَظَٰهَرُوا۟ عَلَىٰٓ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ
فقط خدا شما را از دوستى با كسانى باز مى‌دارد كه در [كار] دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه‌هايتان بيرون رانده و در بيرون‌راندنتان با يكديگر همپشتى كرده‌اند. و هر كس آنان را به دوستى گيرد، آنان همان ستمگرانند.

بيان آيات بيان آياتى كه به سختى از دوستى مؤمنين با كفار و مشركين نهى مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره متعرض مساله دوستى مؤمنين با كفار است، و از آن به سختى نهى مى‏كند، هم در ابتداى سوره متعرض آنست، و هم در آخرش، و در خلال آياتش متعرض احكامى در باره زنان مهاجر و بيعت زنان شده، و مدنى بودن اين سوره روشن است.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ...﴾

از زمينه آيات استفاده مى‏شود كه بعضى از مؤمنين مهاجر در خفا با مشركين مكه رابطه دوستى داشته‏اند، و انگيزه‏شان در اين دوستى جلب حمايت آنان از ارحام و فرزندان خود بوده، كه هنوز در مكه مانده بودند. اين آيات نازل شد و ايشان را از اين عمل نهى كرد.

رواياتى هم كه در شان نزول آيات وارد شده اين استفاده را تاييد مى‏كند، چون در آن روايات آمده كه حاطب بن ابى بلتعة نامه‏اى سرى به مشركين مكه فرستاد، و در آن از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصميم دارد مكه را فتح كند به ايشان گزارش داد، و منظورش اين بود كه منتى بر آنان گذاشته و بدين وسيله ارحام و اولادى كه در مكه داشت از خطر مشركين حفظ كرده باشد. خداى تعالى اين جريان را به پيامبر گرامى‏اش خبر داد، و اين آيات را فرستاد. و - ان شاء اللَّه - شرح اين داستان در بحث روايتى آينده از نظر خواننده مى‏گذرد.

كلمه «عدو» به معناى دشمن است كه هم بر يك نفر اطلاق مى‏شود، و هم بر جمع دشمنان، و مراد آيه شريفه جمع آن است، به قرينه اينكه فرموده «اولياء خود نگيريد» و نيز به قرينه ضمير جمع در «اليهم» و قرائن ديگر. و منظور از اين دشمنان مشركين مكه‏اند، و دشمن بودنشان براى خدا به خاطر مشرك بودنشان است، به اين علت كه براى خدا شركائى قائل بودند، و خدا را نمى‏پرستيدند، و دعوت او را نمى‏پذيرفتند، و رسول او را تكذيب مى‏كردند. و دشمن بودنشان براى مؤمنين به خاطر اين بود كه مؤمنين به خدا ايمان آورده بودند، و مال و جان خود را در راه خدا فدا مى‏كردند، و معلوم است كسانى كه با خدا دشمنى

دارند، با مؤمنين هم دشمن خواهند بود.

خواهى گفت: در آيه شريفه ذكر دشمنى مشركين با خدا كافى بود، چه حاجت بود به اينكه دشمنى با مؤمنين را هم ذكر كند. در پاسخ مى‏گوييم: از آنجا كه زمينه آيه زمينه نهى مؤمنين از دوستى با مشركين بود، يادآورى دشمنى آنان با ايشان نهى و تحذير را تاكيد مى‏كند، گويا فرموده: كسى كه با خدا دشمنى كند، با خود شما هم دشمن است، ديگر چه جا دارد كه با آنان دوستى كنيد.

كلمه «مودت» مفعول كلمه «تلقون» است، و حرف «باء» كه بر سر آن در آمده زائد است، همان طور كه در آيه‏ ﴿وَ لاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ﴾ چنين است. و مراد از «القاء مودت» اظهار مودت و يا ابلاغ آن به مشركين است، و اين جمله، يعنى جمله‏ ﴿تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ﴾ صفت و يا حال از فاعل‏ ﴿لاَ تَتَّخِذُوا﴾ است.

﴿وَ قَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ اَلْحَقِّ﴾ منظور از «حق» دين حق است، كه كتاب خدا آن را توصيف نموده، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم به سوى آن دعوت مى‏كند، و اين جمله جمله‏اى است حاليه.

﴿يُخْرِجُونَ اَلرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ﴾ اين جمله نيز حاليه است. و منظور از اخراج رسول و اخراج مؤمنين اين است كه با بد رفتارى خود رسول و مؤمنين را ناچار كردند از مكه خارج شوند، و به مدينه مهاجرت كنند. و در جمله‏ ﴿أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ﴾ لامى در تقدير است، و جمله را متعلق به «يخرجون» مى‏كند، و معنايش اين است كه: رسول و شما را مجبور به مهاجرت از مكه مى‏كنند، به خاطر اينكه به پروردگارتان ايمان آورده‏ايد.

در اين جمله نام «اللَّه» را با كلمه «ربكم» توصيف كرده تا بفهماند مشركين مكه مؤمنين را بر امرى مؤاخذه مى‏كنند كه حق و واجب است، و جرم نيست، براى اينكه ايمان هر انسانى به پروردگارش امرى است واجب، نه جرم قابل مؤاخذه.

﴿إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَاداً فِي سَبِيلِي وَ اِبْتِغَاءَ مَرْضَاتِي﴾ اين جمله متعلق است به جمله «لا تتخذوا» يعنى اگر مهاجرتتان جهاد در راه من، و به منظور خشنودى من است، ديگر دشمنان مرا دوست مگيريد. و در اين جمله جزاى شرط حذف شده، براى اينكه همان «لا تتخذوا» مى‏فهماند جزائى كه حذف شده يك «لا تتخذوا» ى ديگر است. و كلمه «جهادا» مصدر است، و در اينجا مفعول له واقع شده. و كلمه «ابتغاء» به معناى طلب است. و كلمه

«مرضاة» مانند كلمه «رضا» مصدر و به معناى خشنودى است. و معناى جمله اين است كه:

اگر در راه رضاى من و جهاد در راه من بيرون شديد، ديگر دشمن مرا و دشمن خودتان را دوست مگيريد.

شرطى كه در آيه شريفه كرده از باب اشتراط حكم به امرى محقق الوقوع است، كه هم نهى را تاكيد مى‏كند، و هم ملازمه ميان شرط و مشروط را اعلام مى‏دارد، مثل اين مى‏ماند كه پدرى به فرزند خود بگويد «اگر پسر من هستى فلان كار را مكن» كه اين تعبير هم نهى را تاكيد مى‏كند، و هم مى‏فهماند ميان شرط و مشروط ملازمه است، و كسى كه فرزند من است ممكن نيست فلان كار را بكند.

﴿تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنْتُمْ﴾ وقتى گفته مى‏شود «أسررت اليه حديثا»، معنايش اين است كه من فلان قصه را پنهانى به فلان كس رساندم، پس معناى‏ ﴿تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ﴾ اين است كه در خفا به مشركين اطلاع مى‏دهيد كه دوستشان داريد - راغب‏ اين طور معنا كرده. و كلمه «اعلان» ضد اخفاء و به معناى آشكار ساختن است. و جمله‏ ﴿أَنَا أَعْلَمُ﴾ حال از فاعل «تسرون» است. و كلمه «أعلم» اسم تفضيل است، (يعنى من داناترم). بعضى از مفسرين‏ احتمال داده‏اند كه «اعلم» صيغه متكلم وحده از مضارع باشد، كه با حرف «باء» متعدى شده است، چون ماده «علم» گاهى با حرف «باء» متعدى مى‏شود، و گاهى بدون آن.

اين جمله استينافيه است، اما نه به طورى كه ربطى به ما قبل نداشته باشد، بلكه بيان ما قبل است، گويا شنونده وقتى آيه قبلى را شنيده، پرسيده: مگر ما چكار كرده‏ايم؟ در اين آيه پاسخ مى‏دهد: شما پنهانى به مشركين اطلاع مى‏دهيد كه ما دوستتان داريم، و حال آنكه من از هر كسى بهتر مى‏دانم، و بهتر خبر دارم آنچه را كه پنهانى و يا آشكارا انجام مى‏دهيد، يعنى من گفتار و كردار شما را به علمى مى‏دانم كه اخفاء و اظهار شما نسبت به آن يكسان است.

پس معلوم مى‏شود مجموع دو جمله‏ ﴿بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنْتُمْ﴾ يك معنا را مى‏رساند، و آن اين است كه اخفاء و اظهار نزد خدا يكسان است، چون او به آشكار و نهان يك جور احاطه دارد، پس ديگر نبايد ايراد كرد كه آوردن جمله‏ ﴿بِمَا أَخْفَيْتُمْ﴾ كافى بود، و احتياج به آن

جمله ديگر نبود، براى اينكه كسى به نهانها آگاه است، به طريق أولى به آشكارها عالم است.

و در جمله‏ ﴿وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ اَلسَّبِيلِ﴾ كلمه «ذلك» اشاره است به پنهان ساختن مودت با كفار، و به تعبير ديگر: اشاره است به دوستى با آنان. و كلمه «سواء السبيل» از باب اضافه صفت به موصوف است، و معنايش «سبيل السواء» يعنى طريق مستقيم است. و كلمه مذكور مفعول «ضل» است البته احتمال اين نيز هست كه منصوب به حذف حرف جر باشد، و تقدير آن «فقد ضل عن سواء السبيل» بوده باشد. و منظور از كلمه «سبيل»، «سبيل اللَّه» است.

عدواولياءمودتحاطبجهادهجرتخطاب یا ایها الذین آمنوا.دشمنی مشرکین با خدا و مؤمنین.عدو الله = مشرکین مکه.نهی از مودت با دشمن خدا.خروج جهادا فی سبیلی.اخراج رسول از مکه.ضل سواء السبیل.کفروا بما جاءکم من الحق.سواء السبیل.

دوستى كردن با كفار از بغض و عداوت آنها نسبت به شما نمى‏كاهد و اگر به شما دست يابند...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً...﴾

راغب گفته «ثقف» - به فتحه حرف اول، و سكون حرف دوم - به معناى حذاقت در ادراك و انجام چيزى است. و اضافه كرده كه وقتى گفته مى‏شود: «ثقفت كذا» معنايش اين است كه من آن را با حذاقتى كه در ديد دارم ديدم. اين معناى لغوى كلمه است، ولى به عنوان مجاز در همه ادراكها هم استعمال مى‏شود، هر چند كه ثقافت و حذاقتى در بين نباشد. و ديگران‏ كلمه مذكور را به ظفر و دستيابى معنا كرده‏اند، و شايد اين معنا را به كمك مناسبت مقام آيه فهميده‏اند، و هر دو معنا بهم نزديكند.

زمينه اين آيه بيان اين نكته است كه پنهان كردن دوستى با كفار به منظور جلب محبت آنان، و رفع عداوتشان هيچ سودى به حالشان ندارد، و مشركين على رغم اين مودتها كه بعضى از مؤمنين اعمال مى‏دارند، اگر به ايشان دست يابند دشمنى خود را اعمال مى‏كنند، بدون اينكه دوستى‏هاى مؤمنين تغييرى در دشمنى آنها داده باشد.

﴿وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ﴾ اين جمله به منزله عطف تفسير است، براى جمله‏ ﴿يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً﴾. و «بسط أيدى بالسوء» كنايه است از كشتن و اسير كردن و ساير شكنجه‏هايى كه يك دشمن غالب نسبت به مغلوب روا مى‏دارد. و «بسط زبانها به سوء» كنايه است از ناسزا و بدگويى.

و ظاهرا جمله‏ ﴿وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ﴾ عطف باشد بر جزاء يعنى جمله‏ ﴿يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً﴾، و ماضى «ودوا» معناى مضارع را مى‏دهد، چون شرط و جزاء اقتضاء دارد كه ماضى

مزبور به معناى مضارع باشد. و معناى آيه اين است كه: اگر مشركين به شما دست يابند، دشمن شما خواهند بود، و دست و زبان خود را به بدى به سوى شما دراز مى‏كنند، و دوست مى‏دارند كه شما كافر شويد، هم چنان كه در مكه مؤمنين را شكنجه مى‏دادند، و به اين اميد كه شايد از دينشان برگردند - و خدا داناتر است.

بيان اينكه در قيامت رابطه اسباب و انساب وجود نخواهد داشت و مراد از اينكه فرمود خداوند بين شما و ارحام و اولادتان در قيامت جدايى مى‏اندازد

﴿لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَ لاَ اولادكُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ﴾

اين آيه توهمى را كه ممكن است به ذهن كسى برسد، دفع مى‏كند، و آن توهم اين است كه پيش خود خيال كند دوستى با مشركين مكه به خاطر حفظ ارحام و اولاد شرعا اشكالى نبايد داشته باشد. آيه شريفه پاسخ مى‏دهد: اگر اين تشبثات داراى فايده‏اى مى‏بود عيبى نداشت، اما اگر حفظ ارحام به قيمت عذاب دوزخ برايتان تمام شود چطور؟ قطعا و عقلا نبايد در صدد حفظ آنان برآييد، براى اينكه ارحام و اولاد كه به خاطر حفظ آنان امروز با دشمنان خدا دوستى كرديد، در روزى كه كيفر معصيت و اعمال زشت خود را كه يكى از آنها همين دوستى با كفار است مى‏بينيد به درد شما نمى‏خورند، و دردى از شما دوا نمى‏كنند.

﴿يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ﴾ يعنى روز قيامت خداى تعالى با از كار انداختن اسباب دنيوى، ميان شما جدايى مى‏اندازد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿فَإِذَا نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَلاَ أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ﴾و علت سقوط اسباب و از آن جمله خويشاوندى ظاهرى اين است كه خويشاوندى كه معنايش منتهى شدن نسبت دو نفر يا بيشتر به يك رحم (و يا يك صلب) است، تنها آثارش را در ظرف دنيا كه ظرف حيات اجتماعى است بروز مى‏دهد، و باعث مودت و الفت و معاضدت و عصبيت، و يا خدمت و امثال آن مى‏گردد، چون ظرف اجتماع است كه بالطبع و بر حسب آراء و عقائد، انسان را محتاج به اين امور مى‏سازد، آراء و عقائدى كه آن را هم فهم اجتماعى در انسان ايجاد مى‏كند، و در خارج از ظرف حيات اجتماعى خبرى از اين آراء و عقائد نيست.

در قيامت وقتى حقائق آشكارا جلوه مى‏كند، و رفع حجاب و كشف غطاء مى‏شود، - اثرى از آراء و پندارهاى دنيايى نمى‏ماند، و رابطى كه ميان اسباب و مسببات بود، و آن استقلالى كه ما در دنيا براى اسباب و تاثيرش در مسببات مى‏پنداشتيم، به كلى از بين

مى‏رود، هم چنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده: ﴿لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ رَأَوُا اَلْعَذَابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبَابُ﴾.

پس در قيامت رابطه اسباب و انساب وجود ندارد، و هيچ خويشاوندى از خويشاوندى‏اش بهره‏مند نمى‏شود، پس سزاوار انسان عاقل نيست كه به خاطر خويشاوندان و فرزندان، به خدا و رسولش خيانت كند، چون اينان در قيامت دردى از او دوا نمى‏كنند.

ثقفارحاماولادفصلانساباسبابدشمنی پایدار مشرکین علی‌رغم مودت.عدم نفع ارحام در قیامت.فصل اسباب و انساب.آثار خویشاوندی محدود به دنیا.مودت بی‌سود با دشمن.خیانت به خدا و رسول برای حفظ ارحام.

وجوه ديگرى كه در معناى جمله‏ ﴿يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ﴾ گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد اين است كه روز قيامت خداى تعالى صحنه‏اى هول انگيز به پا مى‏كند كه هر كس از هر كس ديگر فرار مى‏كند، هم چنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده: ﴿يَوْمَ يَفِرُّ اَلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ﴾، ليكن وجه سابق با مقام مناسب‏تر است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد آيه اين است كه روز قيامت خداى تعالى شما را از يكديگر جدا مى‏سازد، اهل ايمان و اطاعت را داخل بهشت، و اهل كفر و معصيت را داخل جهنم مى‏كند، در نتيجه يك خويشاوند بهشتى، خويشاوند دوزخى خود را نمى‏بيند، چون در آتش است.

اين وجه هر چند در جاى خود سخن صحيحى است، ليكن (همان طور كه در وجه قبل گفتيم) با مقام آيه تناسب ندارد، براى اينكه در آيه شريفه سخنى از كفر ارحام و اولاد مؤمنين نرفته.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از اين فصل و جدا سازى، فصل قضاء است، و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى در روز قيامت بين شما داورى مى‏كند.

اين وجه هم همان اشكال را دارد كه وجه قبلى داشت، براى اينكه در جايى سخن از داورى مى‏رود كه مورد اختلاف باشد، و مقام آيه چنين مقامى نيست، و لذا در آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾به خاطر اينكه سخن از اختلاف

رفته، كلمه «يفصل» را به داورى معنا مى‏كنيم، و مى‏گوييم معنايش اين است كه: پروردگار تو در قيامت بين آنان در آنچه در باره‏اش اختلاف مى‏كنند داورى خواهد كرد.

﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ اين جمله متمم جمله‏ ﴿لَنْ تَنْفَعَكُمْ﴾ و به منزله تاكيد آن است، و معنايش اين است كه: روز قيامت أرحام و اولاد، شما را در برطرف كردن آثار اين خيانت و امثال آن سودى نخواهند داشت، و خدا بدانچه مى‏كنيد بينا است و چيزى بر او پوشيده نيست، و به عظمت اين خيانت شما آگاه است، و خواه ناخواه شما را بر آن مؤاخذه خواهد نمود.

يفصلفرارقضاءاسبابوجوه مفسرانوجوه تفسیر فصل.فصل قضاء.جدایی بهشتی و دوزخی.اهل معصیت.

اسوه بودن ابراهيم (عليه السلام) و پيروانش در تبرى از مشركين و توضيح در باره استغفار ابراهيم (عليه السلام) براى پدر و اينكه استثناى‏ ﴿إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ...﴾ متصل است يا منقطع‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ... أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

در اين جمله خطاب را متوجه مؤمنين كرده. و جمله‏ ﴿أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ﴾ معنايش اتباع و اقتداء نيكو به ابراهيم است. و جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ﴾ به ظاهرش دلالت دارد بر اينكه غير از لوط و همسر ابراهيم كسانى ديگر نيز به وى ايمان آورده بودند.

﴿إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ يعنى ما از شما و از بت‏هاى شما بيزاريم، و اين بيان همان چيزى است كه بايد در آن اسوه و اقتداء داشته باشند.

﴿كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدَاوَةُ وَ اَلْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ﴾ اين قسمت از آيه برائت را به آثارش معنا مى‏كند، و آثار برائت همين است كه به عقيده آنان كفر بورزند، و ما دام كه مشركند با آنان دشمنى كنند تا روزى كه خداى واحد سبحان را بپرستند.

و مراد از كفر ورزيدن به آنان، كفر ورزيدن به شرك آنان است، به دليل اينكه فرموده: ﴿حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ﴾ تا زمانى كه به خداى واحد ايمان بياوريد» و معناى كفر به شرك آنان اين است كه با شرك آنان عملا مخالفت شود، هم چنان كه عداوت مخالفت و ناسازگارى قلبى است.

خود آنان برائتشان از مشركين را به سه امر تفسير كرده‏اند: اول مخالفت عملى با شرك آنان، دوم عداوت قلبى با ايشان، و سوم استمرار اين وضع ما دام كه بر شرك خود باقى‏اند. مگر اينكه دست از شرك برداشته، به خداى واحد ايمان آورند.

﴿إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اَللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ اين جمله استثنايى است از كليتى كه جمله‏هاى قبل بر آن دلالت مى‏كرد، و آن اين بود كه ابراهيم و مؤمنينى كه با وى بودند، از قوم مشرك خود به طور كلى و مطلق، تبرى جستند، و هر رابطه‏اى كه ايشان را به آنان پيوسته كند قطع نمودند، به جز يك رابطه، و آن گفتار ابراهيم به پدرش بود كه گفت: ﴿لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ...﴾.

و اين جمله معنايش اظهار دوستى ابراهيم نسبت به پدر نيست، بلكه وعده‏اى است كه به وى داده، تا شايد از شرك توبه كند، و به خداى يگانه ايمان آورد، به دليل اينكه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ مَا كَانَ اِسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾ كه از آن استفاده مى‏شود وقتى ابراهيم به پدرش وعده استغفار داده كه برايش روشن نبوده كه وى دشمن خدا است، و دشمنى با خدا در دلش رسوخ يافته، و در شرك ثابت قدم است، بدين جهت اميدوار بوده كه از شرك به سوى خدا برگردد، و ايمان بياورد. و وقتى برايش معلوم شد كه عداوتش با خدا در دلش رسوخ يافته، و در نتيجه از ايمانش مايوس شد، از او بيزارى جست.

علاوه بر اينكه از آيه‏اى كه داستان احتجاج ابراهيم با پدرش را نقل مى‏كند، و مى‏فرمايد: ﴿قَالَ سَلاَمٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كَانَ بِي حَفِيًّا وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ استفاده مى‏شود كه در همان مجلسى كه وعده استغفار به پدرش مى‏دهد، بلافاصله مى‏گويد: من از شما و آنچه به جاى خدا مى‏خوانيد كناره‏گيرى مى‏كنم، و اگر وعده استغفار از روى محبت و دوستى پدر بود، جا داشت بگويد «و من از قوم كناره‏گيرى مى‏كنم» نه اينكه بفرمايد: «من از همه شما كناره‏گيرى مى‏كنم» و پدر را هم داخل قوم كند، و از همه كناره‏گيرى كند كه همان تبرى است.

بنا بر آنچه گفتيم استثناء در آيه، استثناء متصل است، و مستثنى منه آن اين است كه نامبردگان با مشركين سخنى نگفتند، مگر در باره تبرى، در نتيجه معنايش اين مى‏شود كه:

مؤمنين و ابراهيم به غير از تبرى هيچ سخنى با مشركين نداشتند، الا سخنى كه ابراهيم فقط با پدرش داشت، و آن اين بود كه گفت: ﴿لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ﴾، و معلوم است كه اين سخن نه تبرى است و نه تولى، بلكه وعده‏اى است كه به پدر داده، به اين اميد كه شايد به خدا ايمان بياورد.

ليكن در اينجا نكته‏اى هست كه با در نظر گرفتن آن ناگزير مى‏شويم استثناء را منقطع بگيريم، و آن اين است كه از آيه سوره توبه استفاده مى‏شود كه تبرى جازم و قاطع ابراهيم بعد از آن زمانى بوده كه به او وعده استغفار داده، و بعد از آنكه فهميد پدرش دشمن خداست، به طور قاطع از او تبرى جسته‏ ﴿فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾ و آيه مورد بحث از همين تبرى قاطع خبر مى‏دهد، و در آخر وعده ابراهيم به پدر را استثناء مى‏كند. پس معلوم

مى‏شود جمله آخر آيه، يعنى جمله استثناء، غير از جنس جمله مستثنى منه است، و استثناى منقطع هم همين است.

و بنابراين فرض، ممكن است بگوييم جمله‏ ﴿إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ﴾ استثناء از مضمون همه آيه است يعنى از اينكه فرمود: ﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ﴾ با در نظر داشتن قيدى كه به آن خورده، يعنى قيد ﴿إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ﴾ و در نتيجه معناى آيه چنين مى‏شود: به تحقيق براى شما اقتدايى نيكو است از ابراهيم، و آنان كه با او بودند در اينكه از قوم مشرك خود تبرى جستند (مگر قول ابراهيم كه به پدرش وعده‏اى چنين و چنان داد).

و اما بر فرض اينكه استثناء متصل باشد، وجه اتصالش همانست كه ما در سابق بيان كرديم. بعضى از مفسرين‏ در وجه اتصال چنين گفته‏اند كه: مستثنى منه، جمله‏ ﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ﴾ است، و معناى مجموع آيه اين است كه: شما مسلمانان در ابراهيم و مؤمنين به وى اقتدايى نيكو داريد، و بايد در همه رفتار و صفات او اقتداء كنيد، الا در يك خصلتش و آن اين است كه به پدرش چنين و چنان گفت.

ولى اين وجه درست نيست، چون زمينه آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد ﴿لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ﴾ اين نيست كه بخواهد تاسى به ابراهيم (علیه السلام) را در تمامى خصالش بر مسلمانان واجب كند و استغفار يا وعده استغفار را استثناء كند، تا اين يك خصلت از خصال ابراهيم مستثنى باشد، بلكه زمينه آيه اين است كه تنها مردم مسلمان را در خصوص بيزارى‏اش از قوم مشرك خود وادار به تاسى كند، و اما وعده به استغفار در صورتى كه اميد توبه و ايمان در بين باشد، از مصاديق تبرى و بيزارى جستن نيست، تا استثناى آن از بيزارى جستن ابراهيم (علیه السلام) از قوم مشركش استثناى متصل باشد، هر چند كه از مصاديق تولى نيز نيست.

﴿وَ مَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اَللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ اين جمله تتمه گفتار ابراهيم (علیه السلام) و بيان حقيقت امر در مساله طلب مغفرت است، و اينكه اگر از خدا جهت پدر طلب مغفرت كردم، نه چون طلب هر طلبكار از بدهكار خويش بود، بلكه منشا آن فقر عبوديت، و ذلت آن در برابر غناى ربوبيت و عزت او است. و اين خداى تعالى است كه يا به وجه كريمش اقبال نموده و بر بنده‏اش ترحم مى‏كند، و يا اعراض نموده از رحمت دريغ مى‏دارد، چون احدى از

خدا مالك و طلبكار چيزى نيست، و او مالك هر چيز است، هم چنان كه خودش فرموده: ﴿قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اَللَّهِ شَيْئاً﴾.

و كوتاه سخن اينكه: جمله‏ ﴿مَا أَمْلِكُ...﴾، يك نوع اعتراف به عجز در مقامى است كه ممكن است كسى از شنيدن «لاستغفرن لك» بويى از اثبات قدرت استشمام كند، لذا براى دفع اين توهم بلافاصله به عجز خود اعتراف كرد، نظير كلام شعيب كه بعد از گفتن ﴿إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاَحَ مَا اِسْتَطَعْتُ﴾ من جز اين نمى‏خواهم كه تا آنجا كه بتوانم اصلاح كنم» بلافاصله گفت: ﴿وَ مَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللَّهِ﴾ تا اصالت و استقلالى را كه ممكن است كسى از جمله اولش استفاده كند از خود نفى كرده باشد، و بفهماند كه هيچ گونه قدرت و استطاعتى از خود ندارد.

﴿رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ اَلْمَصِيرُ﴾ اين جمله نيز تتمه كلامى است كه قرآن كريم از ابراهيم و مؤمنين به وى نقل كرده بود، و مسلمانان را به تاسى به وى وا مى‏داشت. و اين جمله دعائى است از نامبردگان به درگاه پروردگارشان، و مناجاتى است دنبال آن تبرى كه از قوم خود كردند، چون تبرى جستن آنهم به آن شدت، ممكن است اثار سويى به بار آورد، و ايمان را از آدمى سلب كند، لذا دعا كردند كه پروردگارا به تو توكل مى‏كنيم، و به سوى تو توبه مى‏آوريم، و بازگشت به سوى تو است.

جمله مذكور مقدمه‏اى است براى دعائى كه بعدا مى‏آيد، در حقيقت دعاى خود را با اين مقدمه افتتاح كردند، و در آن مقدمه موقعيتى را كه در بيزارى از اعداء دارند ذكر نموده، گفتند «پروردگارا توكل ما بر تو است، و به سوى تو برمى‏گرديم» و منظورشان اين بوده كه ما در موقعيتى از زندگى قرار داريم كه ممكن است فكر كنيم زمام نفس ما در دست خود ما است، و اين خود ما هستيم كه امور خود را تدبير مى‏كنيم، ولى ما نسبت به نفس خود به تو رو مى‏آوريم، و آن را به تو رجوع مى‏دهيم، و نسبت به امورمان كه بايد تدبيرش كنيم، آن را هم به خود تو وا مى‏گذاريم، و خلاصه مشيت تو را جايگزين مشيت خود مى‏سازيم، تويى وكيل ما در امور، آن را به هر گونه كه خودت مى‏خواهى تدبير فرما.

آنگاه گفتند: ﴿وَ إِلَيْكَ اَلْمَصِيرُ﴾ و منظورشان اين بوده كه بازگشت هر چيز چه فعل و چه فاعل فعل به سوى تو است. و خلاصه اگر در انابه آوردنمان به سوى تو خود را به تو سپرديم، و در توكلمان بر تو تدبير امورمان را به تو واگذار نموديم، راهى را پيش گرفتيم كه مطابق با

حقيقت امر است، چون حقيقت امر اين است كه بازگشت همه امور به تو است.

﴿رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اِغْفِرْ لَنَا رَبَّنَا﴾ اين قسمت از آيه متن دعاى ايشان است، و جملات قبلى همان طور كه گفتيم مقدمه بود. در اين دعاى خود از خدا مى‏خواهند كه از آثار سوء تبريشان از كفار پناهشان دهد، و ايشان را بيامرزد.

كلمه «فتنة» به معناى وسيله امتحان است، و معناى اين كه «فتنه براى كفار قرار گيرند» اين است كه كفار بر آنان مسلط شوند، تا مورد امتحان قرار گرفته، آنچه فساد در وسع خود دارند بيرون بريزند، ابراهيم و مؤمنين را به انواع آزارها شكنجه كنند كه چرا به خدا ايمان آورده‏ايد، و خدايان ما را رها كرده، از آنها و از عبادتشان بيزارى جسته‏ايد.

ابراهيم (علیه السلام) و يارانش در دعاى خود نداى «ربنا» را پى در پى تكرار كرده‏اند تا به اين وسيله رحمت الهى را به جوش آورند.

﴿إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ يعنى تويى آن غالبى كه هرگز مغلوب نشود، و كسى كه همه افعال او متقن است، و از استجابت دعاى ما عاجز نگردد تويى. و تنها تويى كه مى‏توانى ما را از كيد دشمنان خود حفظ كنى، و مى‏دانى از چه راهى حفظ كنى.

مفسرين در تفسير اين دو آيه نظرهاى مختلفى غير آنچه ما گفتيم دارند كه به منظور رعايت اختصار از نقلش خوددارى نموديم، اگر كسى بخواهد بايد به تفاسير مطول مراجعه كند.

﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اَللَّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ...﴾

در اين آيه به منظور تاكيد، مساله اسوه را تكرار كرده تا علاوه بر تاكيد، اين معنا را هم بيان كرده باشد كه اين اسوه تنها براى كسانى است كه به خدا و روز جزا اميد داشته باشند، و نيز تاسى اين گونه افراد به ابراهيم (علیه السلام) تنها در بيزارى جستن از كفار نيست، بلكه در دعا و مناجات هم از آن جناب تاسى مى‏كنند.

و ظاهرا مراد از اميد خدا، اميد ثواب خدا در برابر ايمان به او است. و مراد از اميد آخرت، اميد پاداشهايى است كه خدا وعده آن را به مؤمنين داده، پس اميد به آخرت كنايه است از ايمان به آخرت.

﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾ اين جمله بى‏نيازى خداى تعالى از امتثال بندگان را مى‏رساند، مى‏فرمايد بيزارى جستن از كفار به نفع خود شما است، و خدا از آن بهره‏مند نمى‏شود، چون خداى تعالى از مردم و از اطاعتشان غناى ذاتى دارد، و او در اوامرى كه به ايشان مى‏كند و در نواهى‏اش حميد، و داراى منت است، اگر امر و نهى مى‏كند براى

اصلاح حال خود مردم و براى سعادت زندگيشان است، نه براى خودش.

﴿عَسَى اَللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ اَلَّذِينَ عَادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اَللَّهُ قَدِيرٌ وَ اَللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾

ضمير در «منهم» به كفارى برمى‏گردد كه مسلمانان موظف شده‏اند با آنان دشمن باشند، و ايشان كفار مكه بودند. و مراد از اينكه مى‏فرمايد: «اميد است خداوند بين شما مؤمنين و آنهايى كه شما دشمنشان داشتيد مودت قرار دهد» اين است كه خداى تعالى آن كفار را موفق به اسلام كند، هم چنان كه در جريان فتح مكه موفقشان كرد، پس منظور آيه اين نيست كه خواسته باشد حكم دشمنى و تبرى را نسخ كند.

و معناى آيه اين است كه: از درگاه خداى تعالى اين اميد هست كه بين شما مؤمنين و كفارى كه دشمنشان داشتيد - يعنى كفار مكه - مودت ايجاد كند، به اين طريق كه آنان را موفق به اسلام بفرمايد، و معلوم است كه وقتى مسلمان شدند آن دشمنى مبدل به مودت خواهد شد، و خداى تعالى قدير بر اين كار هست. و نيز آمرزگار گناهان بندگان خويش، و رحيم به ايشان است. و در صورتى كه از گناهان خود توبه كنند، و به اسلام در آيند خداى تعالى از گذشته‏هايشان مى‏گذرد، پس بر مؤمنين است كه از خدا اين اميد را داشته باشند، و بخواهند تا به قدرت و مغفرت و رحمت خود اين دشمنى را مبدل به دوستى و برادرى كند.

اسوهابراهيمتبرياستغفاربغضاءفتنهاسوه در تبری از مشرکین.انا برآء منکم و مما تعبدون.کفرنا بکم.عدواة و بغضاء ابدا.استغفار ابراهیم برای پدر.لا تجعلنا فتنة.علیک توکلنا.اسوه برای من کان یرجو الله.

نهى از دوستى با كفار به معناى نهى از عدالت و خوش رفتارى با كفار غير حربى نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ يَنْهَاكُمُ اَللَّهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ...﴾

در اين آيه شريفه و آيه بعدش نهى وارد در اول سوره را توضيح مى‏دهد. و مراد از آن كفارى كه با مؤمنين بر سر دين قتال نكردند و مؤمنين را از ديارشان بيرون نساختند، كفار نقاط ديگر و غير مكه است، مشركينى است كه با مسلمانان معاهده داشتند. و كلمه «بر» كه مصدر فعل «تبروهم» است، به معناى احسان است. و كلمه «اقساط» كه مصدر فعل «تقسطوا» است، به معناى معامله به عدل است. و جمله «أن تبروهم» بدل است از كلمه «الذين...».و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ﴾ تعليل است براى جمله‏ ﴿لاَ يَنْهَاكُمُ...﴾.

و معناى آيه اين است كه: خدا با اين فرمانش كه فرمود: «دشمن مرا و دشمن خود را دوست نگيريد» نخواسته است شما را از احسان و معامله به عدل با آنهايى كه با شما در دين قتال نكردند، و از ديارتان اخراج نكردند، نهى كرده باشد، براى اينكه احسان به چنين كفارى خود عدالتى است از شما، و خداوند عدالت‏كاران را دوست مى‏دارد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين آيه شريفه با آيه‏ ﴿فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ﴾ نسخ شده. ليكن اين نظريه درست نيست، براى اينكه آيه مورد بحث با اينكه مطلق است، شامل غير اهل ذمه و اهل معاهده نمى‏شود، و كفارى كه با اسلام سر جنگ دارند مشمول اين آيه نيستند، تا آيه سوره توبه ناسخ آن باشد، چون آيه مذكور تنها به كفار حربى و مشركين نظر دارد، با اين حال چطور مى‏تواند ناسخ آيه مورد بحث باشد، با اينكه هيچ مزاحمتى بين آن دو نيست.

﴿إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اَللَّهُ عَنِ اَلَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلىَ إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ...﴾

منظور از ﴿اَلَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ...﴾ مشركين مكه‏اند. و معناى‏ ﴿ظَاهَرُوا عَلىَ إِخْرَاجِكُمْ﴾ اين است كه يكديگر را در بيرون كردن شما كمك كردند. و جمله‏ ﴿أَنْ تَوَلَّوْهُمْ﴾ بدل است از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ﴾.

و در جمله‏ ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلظَّالِمُونَ﴾ قصر افراد به كار رفته (يعنى حكم كلى‏ ﴿لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي...﴾، را كه به اطلاقش شامل دوستى با همه كفار مى‏شد، منحصر كرد در يك طائفه از كفار، يعنى كفار مشرك مكه و ياوران ايشان)، در نتيجه معناى آيه چنين مى‏شود: دوستداران مشركين مكه و دوستداران ياران مشركين كه عليه مسلمين آنها را كمك كردند، تنها آنان ستمكار و متمردان از نهى خدايند، نه مطلق دوستداران كفار. ممكن هم هست جمله مورد بحث از باب قصر و حصر نباشد، بلكه تنها براى تاكيد نهى‏ ﴿لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي...﴾ باشد.

مودت آيندهغيرحربيبرقسطمحاربينامکان مودت آینده پس از عداوت.عدالت با غیرحربی.ان تبروهم و تقسطوا الیهم.نهی فقط از محاربین و مخرجین.من یتولهم فاولئک هم الظالمون.الله غفور.

بحث روايتى [چند روايت راجع به نزول آيات نهى از دوستى با كفار و مشركين در ماجراى نامه نوشتن حاطب بن ابى بلتعه براى مشركين مكه]‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ...﴾ مى‏گويد: اين آيه در شان حاطب ابن ابى بلتعه نازل شده، هر چند لفظ آيه عام است، و ليكن معنايش خاص به اين شخص است، و داستانش بدين قرار بود كه: حاطب ابن ابى بلتعه در مكه مسلمان شد، و به مدينه هجرت كرد، در حالى كه عيالش در مكه مانده بودند. از سوى ديگر كفار قريش ترس آن را داشتند كه لشگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله

و سلم) بر سر آنان بتازد، ناچار نزد عيال حاطب رفته، از اين خانواده خواستند تا نامه‏اى به حاطب بنويسند، و از وى خبر محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را بپرسند كه آيا تصميم دارد با مردم مكه جنگ كند يا نه؟

خانواده حاطب نامه‏اى به او نوشته، جوياى وضع شدند. او در پاسخ نوشت: آرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين قصدى دارد، و نامه را به دست زنى به نام صفيه داد، و او نامه را در لاى گيسوان خود پنهان نموده به راه افتاد. در همين ميان جبرئيل نازل شد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را از ماجرا خبر داد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امير المؤمنين على (علیه السلام) و زبير بن عوام را به طلب آن زن فرستاد، اين دو تن خود را به او رساندند. امير المؤمنين پرسيد: نامه كجاست؟ صفيه گفت: نزد من چيزى نيست. حضرت على و زبير زن را تفتيش كردند، و چيزى همراه او نيافتند. زبير گفت: حال كه چيزى نيافتيم برگرديم. امير المؤمنين فرمود: به خدا سوگند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ما دروغ نگفته، و جبرئيل هم به آن جناب دروغ نگفته، و او هم به جبرئيل دروغ نمى‏بندد، و جبرئيل هم به خدا دروغ نمى‏بندد، و به خدا سوگند اى زن يا نامه را در مى‏آورى و مى‏دهى، و يا سر بريده‏ات را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏برم. صفيه گفت: پس از من دور شويد تا در آورم. آنگاه نامه را از لاى گيسوانش درآورد. امير المؤمنين نامه را گرفت و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از حاطب پرسيد: اين چكارى است؟ حاطب عرضه داشت: يا رسول اللَّه! به خدا سوگند اين كار را از روى نفاق نكردم، و چيزى تغيير و تبديل ندادم، و من شهادت مى‏دهم به اينكه جز خدا معبودى نيست، و اينكه تو رسول بر حق اويى، و ليكن اهل و عيال من از مكه به من نوشتند كه قريش با ما خوشرفتارى مى‏كنند، من خواستم در حقيقت حسن معاشرت آنان را با خدمتى تلافى كرده باشم. بعد از سخنان حاطب خداى تعالى اين آيه را فرستاد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ... وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾.

و در الدر المنثور است كه احمد، حميدى، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابو عوانه، ابن حيان، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، بيهقى، و ابو نعيم - هر دو در كتاب دلائل - از على (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه فرمود: رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) من و زبير و مقداد را ماموريت داد، و فرمود: راه بيفتيد تا برسيد، به روضه خاخ‏، در آنجا به زن مسافر برمى‏خوريد، نامه‏اى با او است از او بگيريد و برايم بياوريد.

ما از مدينه بيرون شديم، و تا روضه رفتيم، در آنجا به آن زن مسافر برخورديم، و گفتيم نامه را بيرون بياور، گفت: نامه‏اى با من نيست. گفتيم نامه را بيرون بياور و گرنه مجبورت مى‏كنيم لباسهايت را بكنى. او نامه را از لاى گيسوى خويش در آورد.

نامه را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورديم، ديديم حاطب در نامه‏اش پاره‏اى از تصميمات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به جمعى از مشركين گزارش داده. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حاطب فرمود: اين چكارى بود كه كردى؟ عرضه داشت: عليه من اقدام فورى مفرما يا رسول اللَّه! من مردى هستم كه با قريش سخت پيوستگى دارم، ولى از آنان نيستم، و در ميان مهاجرينى كه با تو هستند افرادى هستند كه در مكه خويشاوندانى مشرك دارند، و به وسيله آنان از مال و اولادى كه در مكه دارند حمايت مى‏كنند، من نيز خواستم اين موقعيت را از دست ندهم، و به خويشاوندان مشركم احسانى كنم تا آنان متقابلا خانواده‏ام را مورد حمايت قرار دهند، اين نامه به اين انگيزه نوشته شده، نه اينكه انگيزه‏اش كفر و يا ارتداد من از دينم باشد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را تصديق كرد، و فرمود راست مى‏گويد.

عمر گفت: يا رسول اللَّه اجازه بده تا گردنش را بزنم، حضرت فرمود: او در جنگ بدر شركت داشت، و تو چه مى‏دانى، شايد خداى تعالى نسبت به اهل بدر عنايت خاصى داشته باشد، و فرموده باشد: هر چه مى‏خواهيد بكنيد، كه شما را آمرزيده‏ام، پس آيه شريفه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ﴾ نازل شد.

حاطبنامهفتح مكهارحامنزولفتح مکه و نامه سرّی.خیانت اطلاعاتی حاطب.عذر حفظ ارحام در مکه.عفو پس از اعتراف.

نقد و رد روايتى كه در آن آمده است : شايد خداوند به شركت كنندگان در جنگ بدر گفته باشد هر چه مى‏خواهيد بكنيد...!

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين معنا در تعدادى از روايات از چند نفر از صحابه مانند انس، جابر، عمر، ابن عباس، و جمعى از تابعين از قبيل حسن، و غيره آمده. ليكن از نظر متن خالى از اشكال نيست.

براى اينكه اولا از ظاهر آن - بلكه صريح آن - برمى‏آيد كه حاطب ابن ابى بلتعه به خاطر عملى كه كرده بود مستحق اعدام و يا كيفرى ديگر كمتر از اعدام بوده، و تنها به خاطر شركتش در جنگ بدر مجازات نشده، چون بدريها در برابر هيچ گناهى مجازات نمى‏شوند، براى اينكه بر حسب اين روايت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عمر فرمود: «او در جنگ بدر شركت داشته».و در روايت حسن آمده كه فرمود: اينها اهل بدرند از اهل بدر حذر

كن، اينها اهل بدرند، از اهل بدر حذر كن، اينها اهل بدرند، از اهل بدر حذر كن‏.

در حالى كه روايات وارده در داستان افك معارض آنند، چون در آن روايات آمده بعد از آنكه آيه شريفه در برائت عايشه نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يكى از تهمت زنندگان به عايشه، يعنى مسطح بن اثاثة، را حد زد و كيفر كرد، با اينكه اين مرد از سابقين اولين است، و از مهاجرين و از شركت كنندگان در جنگ بدر است، و اين روايات در صحيح بخارى و مسلم، و در روايات بى‏شمارى كه در تفسير آيات افك رسيده آمده است.

و ثانيا اينكه در اين حديث آمده كه خداى تعالى به اهل بدر فرموده «هر چه مى‏خواهيد بكنيد، كه من شما را آمرزيده‏ام» با هيچ منطقى درست در نمى‏آيد، چون از اين جمله فهميده مى‏شود كه اهل بدر هر گناهى كه بكنند آمرزيده‏اند و اين حرف مستلزم آن است كه اهل بدر هيچ تكليف و وظيفه‏اى دينى نداشته باشند، نه چيزى بر آنان واجب باشد، و نه چيزى حرام و نه مستحبّ و نه مكروه، براى اينكه وقتى مخالفت تكليف عقاب نداشته باشد، و انجام و ترك آن برابر باشد، تكليف معنا ندارد، و اصلا جمله مزبور صريح است در اينكه تمامى اعمال براى اهل بدر مباح است.

و لازمه اين حرف اين است كه آمرزش اهل بدر شامل همه گناهان حتى گناهانى كه عقل آنها را جز با توبه قابل عفو نمى‏داند بگردد، مانند بت‏پرستى، و رد بر خدا و رسول، و تكذيب رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و افتراء بر خدا و رسول، و مسخره كردن دين و احكام ضرورى آن، و گناهانى ديگر مثل آن، همچون كشتن يك انسان بى‏گناه از روى ظلم و فساد در زمين، و تباه ساختن حرث و نسل، و مباح دانستن جان و عرض و مال مردم

خواهيد گفت: خداوند اهل بدر را از ارتكاب چنين گناهانى حفظ فرموده. در پاسخ مى‏گوييم بحث ما در باره فعليت اين گونه اعمال نبود تا بگويى اهل بدر چنين گناهانى مرتكب نشدند، و خدا آنان را از امثال آن گناهان حفظ كرده، بلكه در باره امكان آمرزش امثال اين گناهان در فرض ارتكاب است.

و ثانيا كلام خداى تعالى اگر فرموده باشد: «هر چه مى‏خواهيد بكنيد» بايد تمامى عمومات را كه در تمامى احكام شرعى يعنى عبادات و معاملات وارد شده، تخصيص بزند، و هيچ يك از آن عمومات شامل اهل بدر نشود، و اگر چنين چيزى وجود مى‏داشت بايد در بين صحابه معروف مى‏شد، و براى آنان مسلم مى‏بود كه اين دسته از صحابه كه در جنگ بدر شركت داشتند از تمامى تكاليف دينى هر قدر هم اهميت داشته باشد آزادند، و حد اقل بايد در

بين خود اهل بدر معروف باشد، و حال آنكه در روايات وارده در باره اخبار اهل بدر، و سرگذشت آنان، اثرى از آن ديده نمى‏شود، بلكه از سيره اهل بدر، و مخصوصا روشى كه در فتنه‏هاى بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اتفاق افتاد، خلاف آن ديده مى‏شود كه احدى نمى‏تواند آن را انكار كند.

از همه اينها كه بگذريم آزاد شدن يك گروه از بين همه مسلمانان و رهايى آنان از قيد تكليف، به طورى كه هر كارى خواستند بكنند و هر مخالفتى را با خدا و رسول بتوانند مرتكب شوند هر قدر هم عظيم باشد، مناقض با مصلحتى است كه دعوت دينى و فريضه امر به معروف و نهى از منكر و نشر معارف الهى از راه نشر روايات صادره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر اساس تامين آن مصلحت بنا شده است، چون وقتى مردم بدانند كه اصحاب جنگ بدر در گفتن هر نوع دروغ و افتراء و ارتكاب زشت‏ترين گناه و فحشاء آزادند، ديگر چگونه دعوت آنان به سوى دين را بپذيرند، و با چه تامينى به گفته‏ها و نقل احاديث آنان اعتماد كنند.

عين اين اشكال در مورد شخص رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) هم وارد مى‏شود، به اين بيان كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سيد و سرور اهل بدر بود و خدا او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاد، و به حكم آيه 45 و 46 سوره احزاب داعى به سوى خدا به اذن خدا و سراج منير بوده، و اگر قرار باشد اهل بدر هر كارى بخواهند بكنند و مسئوليتى نداشته باشند، يكى از اهل بدر شخص آن جناب بود، پس بايد به حكم اين روايت آن جناب هم در ارتكاب هر كذب و افتراء و فحشاء و منكرى آزاد باشد، و اگر اين طور باشد دلها و نفوس بشر چگونه بپذيرد كه چنين شخصى شاهد و نذير و مبشر و داعى الى اللَّه و سراج منير است، و اصلا چگونه حكمت خدا اجازه مى‏دهد پست شهادت و دعوت را به كسى واگذار كند كه در هيچ حال و يا گفتارش امنيتى ندارد، و چگونه چنين كسى را سراج منير خوانده، با اينكه به او اجازه داده كه باطل را احياء كند، همان طور كه حق را روشن مى‏سازد، و اذنش داده كه همان طور كه مردم را هدايت مى‏كند گمراه هم بكند، و خلاصه هر كارى دلش خواست بكند، چه خوب و چه بد، و اين از حكمت خدا به دور است، و آيات كريمه قرآن هم كه متعرض عصمت انبياء (علیه السلام) و متعرض حفظ وحى و قرآن است با چنين چيزهايى نمى‏سازد.

از اين هم كه بگذريم اصلا چنين حرفى خطابهاى الهى را در بيشتر آياتى كه در آن به صحابه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين عتاب شده - العياذ باللَّه - خطابهايى

بيهوده مى‏سازد، زيرا صحابه‏اى كه خود خدا اجازه داده هر گناهى خواستند بكنند، ديگر نبايد به خاطر بعضى تخلفاتشان در آياتى نظير آيات مربوط به داستان بدر، احزاب، حنين، و امثال آنها مورد عتاب قرار دهد كه چرا فرار كرديد، و آنان را در مقابل فرار از جنگ به آتش دوزخ تهديد كند.

يكى از روشن‏ترين آيات در اين باب، آيات مربوط به داستان افك است، يكى از آنها كه مرتكب شده بودند مسطح بن اثاثه بوده كه خود يكى از شركت كنندگان در جنگ بدر بوده، و در اين آيات مى‏خوانيم: ﴿لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِكْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ﴾ و احدى از مرتكبين را استثناء نكرد، و نفرمود: جز آن كسى كه در جنگ بدر شركت داشته. و نيز مى‏خوانيم ﴿وَ هُوَ عِنْدَ اَللَّهِ عَظِيمٌ﴾ و باز مى‏خوانيم: ﴿يَعِظُكُمُ اَللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ يعنى مرتكب چنين كارى ايمان ندارد، هر چند كه در جنگ بدر شركت داشته باشد.

و باز از روشن‏ترين آياتى كه اين احاديث را رد مى‏كند و لوازم معناى آنها را نمى‏پذيرد، خود آياتى است كه روايات مذكور در شان نزول آنها وارد شده، براى اينكه در اين آيات در باره دوستى با كفار مى‏خوانيم‏ ﴿وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ اَلسَّبِيلِ﴾ مى‏خوانيم‏ ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلظَّالِمُونَ﴾.

پس معلوم مى‏شود اگر آيات مورد بحث خطاب و عتاب را متوجه به عموم مؤمنين كرده، و همه را در برابر روابط پنهانى با كفار عتاب مى‏كند به اعتبار اين بوده كه اين عمل از بعضى از آنان - يعنى حاطب بن ابى بلتعه - سرزده، و به اسلام و مسلمانان خيانت كرده، و آيات شريفه عمل بعضى را به همه نسبت داده، و تهديد را هم متوجه همه كرده، (تا بدانند عمل بد براى همه بد است، نه تنها براى شخص معينى).

و اگر حاطب به خاطر اينكه بدرى است در چنين عملى آزاد بوده، و قلم تكليف را از

او برداشته بودند، و به او فرموده بودند: «هر چه مى‏خواهى بكن كه تو آمرزيده‏اى» ديگر چرا بايد او را راه گم كرده و ظالم بخوانند، و مورد عتاب و تهديد قرار دهند، بقيه مسلمانان هم كه چنين كارى نكرده بودند، پس اصلا چرا بايد اين آيات نازل شده باشد، و در آن عمل ناشايستى را كه اگر از غير حاطب سر زده بود ناشايست مى‏شد و چون از او سر زده هيچ ناشايستگى ندارد، به همه مؤمنين نسبت دهند، و همه را مورد تهديد قرار دهند.

و كلام خداى عز و جل، أجل از اين است كه مردم را به خاطر عملى كه نكرده‏اند، بلكه شخصى كرده كه او هم اجازه داشته مورد عتاب و تهديد قرار دهد.

بدرحاطبنقد روايتگناهعفورد اباحه گناه برای اهل بدر.گناه با سابقه بدر ساقط نمی‌شود.حاطب و اهل بدر.عدالت در مؤاخذه.

چند روايت در باره تجويز معاشرت و خوش رفتارى با كفار غير محارب و در باره حب و بغض بخاطر خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

باز در همان كتاب است كه بخارى، ابن منذر، نحاس و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از اسماء دختر ابى بكر روايت كرده كه گفت: مادرم كه زنى مشرك بود و در عهد مشركين قريش و پيمان ايشان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قرار داشت، به ديدنم آمده بود من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم آيا اجازه هست به ديدنش بروم، و صله رحم كنم؟ در پاسخ من بود كه آيه شريفه‏ ﴿لاَ يَنْهَاكُمُ اَللَّهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ﴾ نازل شد، و حضرت فرمود: بله بديدنش برو و صله كن‏.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابو داوود در تاريخ خود، و ابن منذر از قتاده روايت كرده‏اند كه گفته است: آيه شريفه‏ ﴿لاَ يَنْهَاكُمُ اَللَّهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ﴾، به وسيله آيه‏ ﴿فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ﴾ نسخ شده است‏.

مؤلف: خواننده عزيز توجه فرمود كه گفتيم اين حرف درست نيست، براى اينكه نسخ در جايى است كه دو آيه دو دلالت ضد هم داشته باشند، و اين دو آيه هيچ ضديتى با هم ندارند، و هر يك در جاى خودش درست است.

و در كافى به سند خود از سعيد اعرج از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه گفت: امام فرمود: از محكم‏ترين دست‏آويزهاى ايمان يكى اين است كه به خاطر خدا و در راه او دوستى كنى، و در راه او دشمنى كنى، در راه او بدهى، و در راه او از عطاء دريغ نمايى‏.

و قمى به سند خود از اسحاق بن عمار از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: هر كسى را ديديد كه دوستى‏اش به خاطر دين نبود، و دشمنى‏اش به خاطر دين نبود، بدانيد كه او دين ندارد.

معاشرتغيرمحاربحب في اللهبغضبرمعاشرت نیک با غیرحربی.حب و بغض فی الله.قسط.معیار ولایت ایمانی.

امتحان زنان مهاجر، بیعت مؤمنات و نهی از دوستی با مغضوب علیهم آیات ۱۰–۱۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این مجموعه آیات احکام زنان مهاجر پس از حدیبیه، بیعت زنان، و نهی از تولی یهود را یکجا بررسی می‌کند.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا جَآءَكُمُ ٱلْمُؤْمِنَٰتُ مُهَٰجِرَٰتٍۢ فَٱمْتَحِنُوهُنَّ ۖ ٱللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَٰنِهِنَّ ۖ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَٰتٍۢ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى ٱلْكُفَّارِ ۖ لَا هُنَّ حِلٌّۭ لَّهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ ۖ وَءَاتُوهُم مَّآ أَنفَقُوا۟ ۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ۚ وَلَا تُمْسِكُوا۟ بِعِصَمِ ٱلْكَوَافِرِ وَسْـَٔلُوا۟ مَآ أَنفَقْتُمْ وَلْيَسْـَٔلُوا۟ مَآ أَنفَقُوا۟ ۚ ذَٰلِكُمْ حُكْمُ ٱللَّهِ ۖ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون زنان با ايمان مهاجر، نزد شما آيند آنان را بيازماييد. خدا به ايمان آنان داناتر است. پس اگر آنان را باايمان تشخيص داديد، ديگر ايشان را به سوى كافران بازنگردانيد: نه آن زنان بر ايشان حلالند و نه آن [مردان‌] بر اين زنان حلال. و هر چه خرج [اين زنان‌] كرده‌اند به [شوهران‌] آنها بدهيد، و بر شما گناهى نيست كه -در صورتى كه مَهرشان را به آنان بدهيد- با ايشان ازدواج كنيد، و به پيوندهاى قبلى كافران متمسك نشويد [و پايبند نباشيد ]و آنچه را شما [براى زنان مرتد و فرارى خود كه به كفار پناهنده شده‌اند] خرج كرده‌ايد، [از كافران‌] مطالبه كنيد، و آنها هم بايد آنچه را خرج كرده‌اند [از شما] مطالبه كنند. اين حكم خداست [كه‌] ميان شما داورى مى‌كند، و خدا داناى حكيم است.
وَإِن فَاتَكُمْ شَىْءٌۭ مِّنْ أَزْوَٰجِكُمْ إِلَى ٱلْكُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَـَٔاتُوا۟ ٱلَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوَٰجُهُم مِّثْلَ مَآ أَنفَقُوا۟ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ٱلَّذِىٓ أَنتُم بِهِۦ مُؤْمِنُونَ
و در صورتى كه [زنى‌] از همسران شما به سوى كفار رفت [و كفار مَهر مورد مطالبه شما را ندادند] و شما غنيمت يافتيد؛ پس به كسانى كه همسرانشان رفته‌اند، معادل آنچه خرج كرده‌اند بدهيد، و از آن خدايى كه به او ايمان داريد بترسيد.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ إِذَا جَآءَكَ ٱلْمُؤْمِنَٰتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰٓ أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِٱللَّهِ شَيْـًۭٔا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَٰدَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَٰنٍۢ يَفْتَرِينَهُۥ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِى مَعْرُوفٍۢ ۙ فَبَايِعْهُنَّ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُنَّ ٱللَّهَ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
اى پيامبر، چون زنان باايمان نزد تو آيند كه [با اين شرط] با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند، و دزدى نكنند، و زنا نكنند، و فرزندان خود را نكشند، و بچه‌هاى حرامزاده پيش دست و پاى خود را با بهتان [و حيله‌] به شوهر نبندند، و در [كار] نيك از تو نافرمانى نكنند، با آنان بيعت كن و از خدا براى آنان آمرزش بخواه، زيرا خداوند آمرزنده مهربان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَوَلَّوْا۟ قَوْمًا غَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا۟ مِنَ ٱلْءَاخِرَةِ كَمَا يَئِسَ ٱلْكُفَّارُ مِنْ أَصْحَٰبِ ٱلْقُبُورِ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، مردمى را كه خدا بر آنان خشم رانده، به دوستى مگيريد. آنها واقعاً از آخرت سلب اميد كرده‌اند، همان گونه كه كافران اهل گور قطع اميد نموده‌اند.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا جَآءَكُمُ ٱلْمُؤْمِنَـٰتُ مُهَـٰجِرَٰتٍ فَٱمْتَحِنُوهُنَّ ۖ ٱللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَـٰنِهِنَّ ۖ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَـٰتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى ٱلْكُفَّارِ ۖ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ ۖ وَءَاتُوهُم مَّآ أَنفَقُوا۟ ۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ۚ وَلَا تُمْسِكُوا۟ بِعِصَمِ ٱلْكَوَافِرِ وَسْـَٔلُوا۟ مَآ أَنفَقْتُمْ وَلْيَسْـَٔلُوا۟ مَآ أَنفَقُوا۟ ۚ ذَٰلِكُمْ حُكْمُ ٱللَّهِ ۖ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (١٠)

مؤمنات مهاجراتامتحاننکاحعصم الکوافرQ60:10امتحان ایمان زنان مهاجر.عدم ارجاع به کفار.سیاق بیعت و هجرت در سوره.

بيان آيات حكم زنانى كه ايمان آورده به سوى پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) هجرت مى‏كردند ازدواج با آنها و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ...﴾

سياق و زمينه اين آيه شريفه چنين مى‏رساند كه بعد از صلح حديبيه نازل شده. و در عهدنامه‏هايى كه بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مردم مكه برقرار گرديده نوشته شده است كه اگر از اهل مكه مردى ملحق به مسلمانان شد، مسلمانان موظفند او را به اهل مكه برگردانند، ولى اگر از مسلمانان مردى ملحق به اهل مكه شد اهل مكه موظف نيستند او را به مسلمانان برگردانند. و نيز از آيه شريفه چنين برمى‏آيد كه يكى از زنان مشركين مسلمان شده، و به سوى مدينه مهاجرت كرده و همسر مشركش به دنبالش آمده و درخواست كرده كه رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) او را به وى برگرداند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در پاسخ فرموده: آنچه در عهدنامه آمده اين است كه اگر مردى از طرفين به طرف ديگر ملحق شود بايد چنين و چنان عمل كرد، و در عهدنامه در باره زنان چيزى نيامده، و به همين مدرك رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) آن زن را به شوهرش نداد، و حتى مهريه‏اى را

كه شوهر به همسرش داده بود به آن مرد برگردانيد. اينها مطالبى است كه از آيه استفاده مى‏شود، و آيه شريفه دلالت بر احكامى مناسب اين مطالب نيز دارد، البته احكام مربوط به زنان.

پس اينكه در آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ﴾ زنان را قبل از امتحان و پى بردن به ايمانشان «مؤمنات» خوانده از اين جهت بوده كه خود آنان تظاهر به اسلام و ايمان مى‏كردند.

﴿فَامْتَحِنُوهُنَّ﴾ يعنى ايمان آن زنان را بيازماييد، يا افرادى به ايمان آنان شهادت دهند، و يا خودشان سوگند ياد كنند به طورى كه يقين و يا اطمينان پيدا كنيد كه به راستى ايمان آورده‏اند. و در اينكه فرمود: ﴿اَللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ﴾ اشاره است به اينكه شما مسلمانان نمى‏توانيد به واقعيت امور علم پيدا كنيد، چنين علمى خاص خداى تعالى است، و اما شما كافى است كه علم عادى به دست آوريد. و در جمله‏ ﴿فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلاَ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى اَلْكُفَّارِ﴾ مى‏توانست بفرمايد: «فان علمتموهن صادقات» ولى چنين نفرمود، بلكه صفت ايمان را دوباره ذكر كرد، و فرمود: «اگر ديديد مؤمنند» و اين براى آن است كه به علت حكم اشاره نموده، فهمانده باشد اينكه گفتيم چنين زنانى را نزد خود نگهداريد، براى ايمان آنان است، چون ايمان باعث انقطاع علقه زوجيت بين زن مؤمن و مرد كافر است.

و دو جمله‏ ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ﴾ و ﴿وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾ مجموعا كنايه است از همان انقطاع رابطه همسرى، نه اينكه بخواهد حرمت زنان مؤمن بر مردان كافر و به عكس را توجيه كند.

﴿وَ آتُوهُمْ مَا أَنْفَقُوا﴾ يعنى شما مسلمانان مهريه‏اى را كه مردان كافر به زنان مؤمن خود داده‏اند به آنان بدهيد.

﴿وَ لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ﴾ كلمه «أجر» در اين آيه به معناى مهريه است، مى‏فرمايد: وقتى مهريه آن زنان را به همسران كافرشان داديد، ديگر مانعى براى ازدواج شما با آن زنان باقى نمى‏ماند.

﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ كلمه «عصم» جمع «عصمت» است كه به معناى عقد و ازدواج دائمى است، و بدين جهت آن را عصمت ناميده‏اند كه زن را حفظ و ناموسش را نگهدارى مى‏كند. و «امساك عصمت» به معناى اين است كه در صورت كافر بودن زن باز هم عقد ازدواج او را ابقاء دارند. پس به حكم اين جمله مردان مسلمان بايد در اولين روزى كه به اسلام در مى‏آيند، زنان كافر خود را رها كنند، چه اينكه زنان مشرك باشند، و يا يهود و يا نصارى و يا مجوس.

در سابق يعنى در تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ لاَ تَنْكِحُوا اَلْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ﴾ و نيز در

تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ گفتيم كه: بين اين دو آيه و آيه مورد بحث نسخى واقع نشده.

﴿وَ سْئَلُوا مَا أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا مَا أَنْفَقُوا﴾ ضمير جمع در كلمه «و اسئلوا» به مؤمنين، و ضمير در «يسئلوا» به كفار برمى‏گردد، و معناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر زنى از شما مسلمانان به كفار پيوست، شما نيز بايد از كفار مهريه‏اى كه به آن زن داده‏ايد مطالبه كنيد، هم چنان كه آنها مى‏توانند مهريه زنى را كه به شما مسلمانان پيوسته از شما مطالبه كنند، آيه شريفه با جمله‏اى ختم شده كه در آن به اين معنا اشاره شده است، كه احكام مذكور در آيه حكم خداست، مى‏فرمايد: ﴿ذَلِكُمْ حُكْمُ اَللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾.

حدیبیهمهاجراتامتحانمهریهعصم الکوافرنکاحایمان علت انقطاع زوجیت با کافر.عدم ارجاع مؤمنات به کفار.علم عادی مکلفان در برابر علم خدا به ایمان.حکم الله علیم حکیم.صلح حدیبیه و عمل پیامبر.

معناى آيه شريفه: ﴿وَ إِنْ فَاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ فَاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ إِلَى اَلْكُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا اَلَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُمْ مِثْلَ مَا أَنْفَقُوا...﴾

راغب گفته: كلمه «فوت» به معناى دور شدن چيزى از آدمى است، به نحوى كه دسترسى به آن ممكن نباشد، و در آيه‏ ﴿وَ إِنْ فَاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ إِلَى اَلْكُفَّارِ﴾ به همين معنا است‏ و كلمه «معاقبه» و «عقاب» به معناى رسيدن به آخر و عاقبت هر چيز تفسير شده، و منظور از آن در آيه اين است كه اگر از كفار غنيمتى كه عاقبت جنگ است به شما رسيد. و بعضى‏ گفته‏اند كه: «عاقبتم» با اينكه از باب مفاعله است به معناى «عقبتم» - با تشديد قاف - از باب تفعيل است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: از عقبه به معناى توبه گرفته شده.

و آنچه به ذهن نزديك‏تر مى‏رسد اين است كه مراد از كلمه «شى‏ء» در آيه شريفه مهريه باشد، و حرف «من» در جمله «من ازواجكم» ابتداى غايت را برساند، و جمله «الى الكفار» متعلق باشد به جمله «فاتكم» و مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُمْ﴾ بعضى از مؤمنين باشد، و ضمير در «انفقوا» به همانان برگردد، در نتيجه معناى آيه چنين باشد: و اگر از شما مهريه‏اى از همسران كافرتان نزد كفار مانده و از دست رفته باشد، و همسرانتان به كفار پيوسته باشند، اگر مؤمنين در جنگ به غنيمتى رسيدند، مهريه اين گونه افراد را به همان مقدارى كه از چنگشان رفته به آنان بدهند.

البته آيه شريفه به وجوهى ديگر نيز تفسير شده، اما وجوهى است كه از فهم دور است، و به همين جهت از نقل آنها چشم پوشيديم.

﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ اَلَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ﴾ در اين جمله امر به تقوى نموده، و خداى تعالى را

با صله و موصول توصيف كرده، تا علت لزوم تقوى را بيان كرده باشد، در نتيجه معنايش اين مى‏شود كه: از خدا پروا كنيد، براى اينكه به او ايمان داريد.

فوتمعاقبهمهریهغنیمتتقواامر به تقوا به علت ایمان.تقوا به‌سبب ایمان به خدا.معاقبه به‌معنای غنیمت جنگ.

حكم بيعت زنان مؤمن با رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) و شرايط آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ اَلْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ...﴾

اين آيه شريفه حكم بيعت زنان مؤمن با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را معين مى‏كند، و در آن امورى را بر آنان شرط كرده است كه بعضى مشترك بين زنان و مردان است، مانند شرك نورزيدن، و نافرمانى نكردن از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در كارهاى نيك، و بعضى ديگر ارتباطش به زنان بيشتر است، مانند احتراز جستن از سرقت و زنا، و كشتن اولاد، و اولاد ديگران را به شوهر نسبت دادن كه اين امور هر چند به وجهى مشترك بين زن و مرد است، و مردان هم مى‏توانند چنين جرائمى را مرتكب شوند، و ليكن ارتباط آنها با زنان بيشتر است، چون زنان به حسب طبع عهده‏دار تدبير منزلند، و اين زنانند كه بايد عفت دودمان را حفظ كنند، و اينها چيزهايى است كه نسل پاك و فرزندان حلال‏زاده به وسيله آنان حاصل مى‏شود.

بنابراين، جمله‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ اَلْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ﴾ جمله‏اى است شرطيه، و جواب شرط جمله‏ ﴿فَبَايِعْهُنَّ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اَللَّهَ﴾ مى‏باشد.

و جمله‏ ﴿عَلىَ أَنْ لاَ يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً﴾ شرط اول را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد با ايشان شرط كن كه هيچ چيزى را شريك خدا نگيرند، نه بت، و نه اوثان، و نه ارباب اصنام را. و اين شرطى است كه هيچ انسانى در هيچ حالى از اين شرط بى‏نياز نيست.

﴿وَ لاَ يَسْرِقْنَ﴾ اين شرط دوم است مى‏فرمايد: و نيز از شوهران و از غير شوهران چيزى ندزدند. و از سياق استفاده مى‏شود كه بيشتر، منظور ندزديدن از شوهران مورد عنايت است. ﴿وَ لاَ يَزْنِينَ﴾ يعنى با گرفتن دوستان اجنبى و با هيچ كس ديگر زنا نكنند، و چنين نباشد كه از راه زنا حامله شوند، آن وقت فرزند حرام‏زاده، را به شوهر خود ملحق سازند كه اين عمل كذب و بهتانى است، كه با دست و پاى خود مرتكب شده‏اند، چون زن وقتى بچه مى‏آورد، بچه‏اش بين دست و پايش مى‏افتد، و اين شرط غير از شرط قبلى است كه از زنا جلوگيرى مى‏كرد، چون دو عمل است و دو تا نهى لازم دارد.

﴿وَ لاَ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ﴾ در اين جمله فرموده تو را معصيت نكنند، و نفرموده خدا را معصيت نكنند، با اينكه معصيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و نافرمانى نسبت به آن جناب هم، منتهى به نافرمانى خدا مى‏شود، و اين بدان جهت بوده كه بفهماند آنچه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مجتمع اسلامى سنت و مرسوم مى‏كند، براى جامعه

اسلامى عملى معروف و پسنديده مى‏شود، و مخالفت با آن در حقيقت تخلف از سنت اجتماعى و بى‏اعتبار كردن آن است.

از اين بيان روشن مى‏شود كه عبارت «معصيت در معروف» عبارتى است كه هم شامل ترك معروف، از قبيل نماز، روزه، و زكات مى‏شود، و هم شامل ارتكاب منكر، از قبيل تبرج، و عشوه‏گرى زنان - كه از رسوم جاهليت اولى است - مى‏شود.

﴿إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ اين جمله بيان مقتضاى مغفرت است، و هم حس اميد را در آن زنان تقويت مى‏كند.

بیعتشرکسرقتزنامعروفاستغفاربیعت زنان با نبی موضوع اصلی است.شرط عدم شرک به خدا.استغفار نبی و غفور رحیم.ختم آیه به غفور رحیم.بیعت با پیامبر و اطاعت در معروف.

ياد آورى شقاوت و هلاكت ابدى يهود (مغضوب عليهم) و نهى از دوستى با آنان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ...﴾

مراد از اين «قوم» يهود است كه در قرآن مجيد مكرر به عنوان‏ ﴿اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ﴾ از ايشان ياد شده، از آن جمله در باره آنان فرموده: ﴿وَ بَاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللَّهِ﴾ شاهد اينكه منظور يهود است ذيل آيه است كه از ظاهر آن برمى‏آيد كه غير از كفار سابق الذكر است.

﴿قَدْ يَئِسُوا مِنَ اَلْآخِرَةِ كَمَا يَئِسَ اَلْكُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ اَلْقُبُورِ﴾ مراد از آخرت، ثواب آخرت است، و مراد از «كفار» در اين جمله همان طور كه گفتيم كفار در آيه قبلى است كه منكر خدا و قيامت بودند مى‏فرمايد: يهوديان مغضوب عليهم مانند كفار مشرك بت‏پرست منكر معادند. بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از اين كفار فقط مشركين مكه‏اند، چون الف و لام در «الكفار» الف و لام عهد است، و حرف «من» در جمله‏ ﴿مِنْ أَصْحَابِ اَلْقُبُورِ﴾ براى ابتداى غايت است. خداى تعالى مى‏خواهد در اين آيه شقاوت دائمى و هلاكت ابدى يهود را به ياد مؤمنين بياورد تا از دوستى با آنان و نشست و برخاست با ايشان پرهيز كنند، مى‏فرمايد: يهوديان از ثواب آخرت مايوسند، همان طور كه منكرين قيامت از مردگان خود مايوسند، يعنى براى آنها وجود و حياتى قائل نيستند، چون مرگ را هيچ و پوچ شدن مى‏دانند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از كفار، معناى معروف آن نيست، بلكه منظور همه مردگان است كه در قبر نهفته شده‏اند، چون كلمه «كفر» به معناى ستر و نهفتن است. در نتيجه به قول اين مفسرين معنا چنين مى‏شود: همانطور كه نهفته شدگان در قبر مايوسند.

بعضى ديگر گفته‏اند: مراد از كفار همان كفار اصطلاحى است، و كلمه «من» بيانيه است، و معناى جمله اين است كه: يهوديان از ثواب آخرت مايوسند، همانطور كه كفار مدفون

در قبور از ميان همه أهل قبور مايوس از آنند، چون در آيه‏اى ديگر فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ مَاتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اَللَّهِ﴾.

مغضوب علیهمیهودتولییأسآخرتقبورنهی از تولی و دوستی با مغضوب علیهم.یأس از ثواب آخرت.تشبیه یأس یهود به یأس کفار از اصحاب قبور.اصحاب قبور در تشبیه.مراد از مغضوب علیهم یهود است.

بحث روايتى [رواياتى در باره زنان مهاجر، امتحان ايمان آنها، بيعتشان با پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)، حكم ازدواج با آنها و...]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان از ابن عباس روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حديبيه با مشركين مكه صلح كرد به اينكه هر كس از اهل مكه نزد مسلمانان آيد، به اهل مكه برگردانند، و هر كس از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مكه آيد، اهل مكه او را به آن جناب برنگردانند، و اين صلح نامه را نوشتند و مهر كردند.

بعد از اين جريان، زنى به نام سبيعة دختر حارث اسلميه در همان حديبيه مسلمان شد، و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد. به دنبالش شوهر كافرش - كه بنا به روايتى نامش مسافر و از قبيله بنى مخزوم بوده، و به قول مقاتل، صيفى بن راهب بوده - به طلب همسرش آمد، و عرضه داشت: اى محمد! زن مرا به من برگردان، چون تو شرط كردى كه هر كس از ما نزد تو آيد به ما برگردانى، و مهر عهدنامه تو هنوز خشك نشده، در همين بين بود كه آيه شريفه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ﴾ من دار الكفر الى دار الاسلام - ﴿فَامْتَحِنُوهُنَّ﴾ نازل گرديد.

ابن عباس مى‏گويد: امتحان زنان نامبرده اين بود كه سوگند بخورند كه بيرون آمدنشان از دار الكفر فقط به خاطر محبتى بوده كه به خدا و رسولش داشته‏اند، نه اينكه از شوهرشان قهر كرده باشند، و يا مثلا از زندگى در فلان محل بدشان مى‏آمده، و از فلان سرزمين خوششان مى‏آمده، و يا در مكه در مضيقه مالى قرار داشته‏اند، و خواسته‏اند در مدينه زندگى بهترى به دست آورند، و يا در مدينه عشق مردى از مسلمانان را در دل داشته‏اند، بلكه تنها و تنها انگيزه‏شان در بيرون آمدن عشق به اسلام بوده. و سوگند را به اين عبارت ياد كنند «به خدايى كه به جز او هيچ معبودى نيست، من جز به خاطر علاقه به اسلام از شهر خود بيرون نيامده‏ام» سبيعه دختر حارث اسلميه اين سوگند را خورد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مهريه‏اى را كه او از شوهر كافر خود گرفته بود به شوهرش داد. مخارجى هم كه براى او كرده بود داد، و خود او را به وى رد نكرد، و عمر بن خطاب با وى ازدواج نمود.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر مردى كه از طرف كفار به مدينه مى‏آمد به

كفار پس مى‏داد، ولى زنان را نگه مى‏داشت تا امتحان كند، بعد از امتحان مهريه‏شان را به همسران كافرشان مى‏رسانيد.

سپس مى‏گويد: زهرى گفته است: وقتى اين آيه نازل شد، كه در آن مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ عمر بن خطاب دو تا از زنان خود را كه در مكه و مشرك بودند، طلاق گفت، يكى از آن دو قرينه (و يا قريبه) دختر ابى امية بن مغيره بود كه بعد از طلاق عمر، معاوية بن ابى سفيان با او ازدواج كرد، و هر دو در مكه بودند، و مشرك مى‏زيستند. و ديگرى ام كلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعى، مادر عبد اللَّه بن عمر بود كه بعد از طلاق عمر ابو جهم بن حذافة بن غانم كه يكى از مردان قبيله خزاعه بود با وى ازدواج نموده، و مشرك در مكه زندگى كردند.

از آن جمله «اروى» دختر ربيعة بن حارث بن عبد المطلب، همسر طلحة بن عبيد اللَّه بود كه اسلام بين آن دو جدايى انداخت، چون فرموده بود: ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ طلحه مسلمان شد، و مهاجرت كرد، و اروى هم چنان در مكه نزد فاميل خود بماند، ولى چيزى نگذشت كه مسلمان شد، و بعد از طلحه شوهر اولش خالد بن سعيد بن عاص بن اميه با او ازدواج نمود. البته وى نيز از آن زنانى بود كه از مكه فرار كرد و به سوى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه آمد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را نگه داشت، و پس از چندى او را به عقد خالد در آورد.

يكى ديگر اميه دختر بشر بود كه در مكه همسر ثابت بن دحداحه بود، و مسلمان شد و از مكه به سوى مدينه فرار كرد، چون شوهرش در آن ايام كافر بود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را نگه داشت و به عقد سهل بن حنيف در آورد، و از سهل داراى فرزندى به نام عبد اللَّه بن سهل شد.

باز مى‏گويد: شعبى گفته: (يكى ديگر) زينب دختر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همسر ابو العاص بن ربيع بود، كه مسلمان شد، و خود را در مدينه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسانيد، و شوهرش ابو العاص مشرك و كافر در مكه بماند، و پس از چندى به مدينه آمد، و زينب به او امان داد، و سرانجام مسلمان شد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همسرش را به او برگردانيد.

و از جبائى نقل مى‏كند كه گفته: در مواد صلح نامه حديبيه بيش از اين نيامده بود كه اگر مردى از كفار مكه به مدينه آمد بايد مسلمانان او را به اهل مكه برگردانند، و نامى از زنان برده نشده بود، و به همين جهت وقتى ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط مسلمان شد، و به مدينه

مهاجرت كرد، دو برادرش به مدينه آمدند، و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خواستند خواهرشان را به ايشان رد كند، حضرت فرمود شرط ميان ما و شما در خصوص مردان بود، و به همين دليل ام كلثوم را به ايشان نداد.

حدیبیهسبیعهامتحانمهریهعمرام کلثومامتحان به سوگند محبت خدا و رسول.صلح حدیبیه و عمل پیامبر.طلاق عمر از زنان مشرک در مکه.

زن‏هايى كه از اسلام خارج شدند و به كفار پيوستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين معانى در روايت ديگر از طرق اهل سنت وارد شده، و بسيارى از آن روايات را سيوطى در تفسير الدر المنثور خود آورده‏ و نيز داستان امتحان اين گونه زنان، و بر نگرداندن آنان به كفار، و دادن مهريه‏هايشان را به شوهرانشان در تفسير قمى آمده‏.

در آن تفسير مى‏گويد: زهرى گفته: و اما زنانى كه از حوزه اسلام گريختند و به كفار پيوستند، مجموعا شش نفر بودند: ۱ - ام الحكم دختر ابى سفيان كه همسر عياض بن شداد فهرى بود ۲ - فاطمه دختر ابى امية بن مغيرة، خواهر ام سلمه كه همسر عمر بن خطاب بود، و داستانش چنين بود كه وقتى عمر بن خطاب خواست مهاجرت كند فاطمه حاضر نمى‏شد، و در آخر از دين اسلام برگشت و در مكه باقى ماند ۳ - بروع دختر عقبه همسر شماس بن عثمان ۴ - عبده دختر عبد العزى بن فضله بود كه همسر عمرو بن عبد ود بود ۵ - هند دختر ابى جهل بن هشام، همسر هشام بن عاص بن وائل ۶ - كلثوم دختر جرول، همسر عمر كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مهريه‏هاى اين زنان را از غنيمت به شوهرانشان داد، و شوهرانشان، آن مهريه را به همسران سابق خود رساندند.

زنان مرتدمهریهغنیمتزهریدر المنثورخروج زنان از اسلام و پیوستن به کفار.پرداخت مهریه‌ها از غنیمت توسط پیامبر.

چند روايت در باره ازدواج با زنان كافر و توضيحى در باره جمع بين آيه: ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ و آيه‏ ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سزاوار نيست مسلمان با اهل كتاب ازدواج كند. عرضه داشتم فدايت شوم! حرمت اين عمل در كجاى قرآن است. فرمود ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾.

مؤلف: اين روايت بر اين اساس درست است كه «امساك بعصم» عموميت داشته باشد و در نكاح دائمى، هم شامل حدوث آن باشد، و هم شامل بقائش.

و نيز در همان كتاب است كه زراره از امام باقر (علیه السلام) معناى آيه ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ را پرسيد، فرمود: اين آيه به وسيله آيه ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ نسخ شده‏.

مؤلف: شايد مراد از نسخ آيه مذكور به وسيله آيه‏ ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا...﴾ اين باشد كه آيه سوره مائده يعنى آيه‏ ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ﴾ ازدواج با زنان اهل كتاب هم به طور دائم را شامل مى‏شده و هم به طور متعه را، و آيه‏ ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ تنها نكاح دائم با آنان را نسخ كرده و اما نكاح متعه آنان هم چنان بر جواز خود باقى است. و بنابراين، پس منظور از نسخ، نسخ اصطلاحى نيست، بلكه منظور تخصيص است، و چطور مى‏تواند نسخ اصطلاحى باشد با اينكه آيه مورد بحث قبل از آيه سوره مائده نازل شده، و معنا ندارد آيه‏اى كه قبلا نازل شده، آيه‏اى را كه بعدا نازل خواهد شد نسخ كند. خواهى گفت اين اشكال در تخصيص هم وارد است. مى‏گوييم: خير، آيه‏اى كه قبلا نازل شده تنها يك قسم نكاح با زنان اهل كتاب را حرام مى‏كرده، و آن نكاح دائمى بوده، و آيه سوره مائده آن قسم ديگرش را حلال كرده. علاوه بر اين، آيه مائده در زمينه منت‏گذارى نازل شده، و خواسته است گشايشى به كار مؤمنان بدهد، و آيه‏اى كه چنين زمينه‏اى دارد قابل نسخ نيست.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ﴾ مى‏گويد: ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه اين آيه به وسيله آيه ﴿وَ لاَ تَنْكِحُوا اَلْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ﴾ و نيز به وسيله آيه ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ نسخ شده است‏.

مؤلف: اين روايت غير از ضعف راوى‏اش از يك جهت ديگر ضعيف است، و آن اين است كه آيه‏ ﴿وَ لاَ تَنْكِحُوا اَلْمُشْرِكَاتِ...﴾، تنها شامل زنان مشرك از بت‏پرستان مى‏شود، و آيه شريفه «و المحصنات...» اين معنا را افاده مى‏كند كه ازدواج با زنان اهل كتاب جائز است، و بين اين دو آيه منافات و معارضه‏اى نيست تا يكى از آن دو ناسخ ديگرى باشد. ما در سابق در باره نسخ شدن آيه «و المحصنات...» به وسيله آيه‏ ﴿وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ اَلْكَوَافِرِ﴾ بحث كرديم، و در تفسير آيه‏ ﴿وَ اَلْمُحْصَنَاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ نيز مطالبى گذشت كه مفيد مطالب اين بحث است.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِنْ فَاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ﴾ فرمود: يعنى اگر زنانى از شما مسلمانان به طرف كفارى كه با آنان عهدنامه نوشته‏ايد رفتند، مهريه آنان را از ايشان بگيريد، و اگر از زنان كفار افرادى به شما پيوستند، شما هم مهريه آنان را به شوهران كافرشان بدهيد. اين حكم خداى شما است كه در بينتان مقرر نموده‏.

مؤلف: از ظاهر اين حديث برمى‏آيد كه امام (علیه السلام) خواسته است كلمه «شى‏ء» را به «زن» تفسير كند.

و در كافى به سند خود از ابان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مكه را فتح كرد با مردان بيعت فرمود. سپس زنان آمدند تا بيعت كنند، خداى تعالى اين آيه را فرستاد ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ اَلْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ...﴾. هند گفت: خدا شرط كرده كه اولاد خود را به قتل نرسانيم و ما اين كار را كرده‏ايم، بچه‏هايى را بزرگ كرديم و بعد كشتيم. ام حكيم دختر حارث بن هشام همسر عكرمة بن ابى جهل هم عرضه داشت: يا رسول اللَّه! اين معروفى كه خدا شرط كرده تو را در مورد آن معصيت نكنيم، چيست؟ فرمود: اين است كه لطمه به صورت نزنيد، و چهره خود را نخراشيد، و موى خود مكنيد، و گريبان چاك نكنيد، و جامه سياه نپوشيد، و صدا به واويلا بلند نكنيد. زنان مكه پذيرفتند، و با آن جناب بر طبق اين شرايط بيعت كردند.

هند پرسيد: چه جور بيعت كنيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من با زنان مصافحه نمى‏كنم، لذا دستور داد قدحى آب آوردند، خودش دست در آب نهاد، و بيرون آورد و فرمود حال دست خود را در اين آب كنيد.

مؤلف: روايات در اين معانى بسيار زياد وارد شده، هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت.

و در تفسير قمى به سند خود از عبد اللَّه بن سنان روايت آورده كه گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از معناى جمله شريفه‏ ﴿وَ لاَ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ﴾ سؤال كردم، فرمود: معروف همان امورى است كه خداى تعالى بر زنان واجب كرده، مانند نماز و زكات و هر عمل خير ديگرى كه به ايشان دستور داده‏.

مؤلف: اين روايت شاهد رواياتى است كه «معروف» را تفسير مى‏كرد به اينكه لطمه به صورت نزنيد، و چه نكنيد و چه نكنيد، و در بعضى از آنها آمده كه فرمود: و عشوه‏گرى‏هاى دوران جاهليت را ترك كنيد. و همه اينها از باب اشاره به بعضى از مصاديق آن است.

نکاحاهل کتابنسختخصیصبیعتمعروفازدواج با اهل کتاب و نسبت نسخ/تخصیص.کیفیت بیعت زنان.مشرکات بت‌پرست غیر از اهل کتاب.استغفار در بیعت.