﴿وَ قَالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اَلْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾
اشراف و بزرگان قوم نوح كه فرو رفته در دنيا و فريفته زندگى مادى بودند با اين كلام خود عامه مردم را عليه پيغمبرشان مىشورانند. خداى سبحان به سه صفت آنها را ياد كرده:
يكى كفر به خدا به خاطر عبادت غير خدا، و ديگرى تكذيب روز قيامت كه لقاى آخرتش خوانده، يعنى لقاى حيات آخرت، به قرينه مقابلش يعنى جمله «فى الحياة الدنيا» و اين دو صفت يعنى كفر به مبدأ و معاد باعث شد كه ايشان از هر چه غير از دنيا است منقطع گشته، يكسره به دنيا رو آورند، و چون كه در زندگى دنيا هر جور خواستند رفتار كردند و زخارف و زينتهاى لذتبخش آن يكسره ايشان را به خود جلب كرد، صفت سومى در ايشان پيدا شد، و
آن پيروى از هواى نفس و فراموشى هر حق و حقيقت بود، و به همين جهت از زبانشان گاهى انكار توحيد بيرون مىجست، و گاهى انكار معاد، و گاهى هم، رد و انكار دعوت رسالت، چون اين دعوت به دنياى ايشان و افسار گسيختگى آنان ضرر مىزد، و از پيروى هواى نفس بازشان مىداشت، پس يك بار عوام خود را خطاب نموده به طور تحقير و توهين به نوح (علیه السلام) اشاره نموده گفتند: ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ﴾ اين جز بشرى مثل شما نيست، از آنچه شما مىخوريد و مىنوشيد مىخورد و مىنوشد و مقصودشان تكذيب نوح در دعوى رسالت است، كه بيان استدلالشان در داستان قبلى نوح گذشت.
و از استدلالى كه كردند كه او مانند ساير مردم است چون مثل انسان مىخورد و مىنوشد، معلوم مىشود كه براى انسان غير از خوردن و نوشيدن كه خاصيت حيوانيت است كمال و فضيلت ديگرى سراغ نداشتهاند و غير از خوردن و نوشيدن كه كمال و فضيلت حيوانات است سعادتى نمىديدند، تنها خوشبختى بشر را در اين مىدانستهاند كه چون حيوانات در چريدن و لذت بردن آزاد باشد، هم چنان كه قرآن كريم در وصف اين گونه مردم فرموده: ﴿أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ اَلْأَنْعَامُ﴾.
بار ديگر گفتند: ﴿وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ﴾ كه در معناى آن كلامى است كه در قصه سابق گفتند كه: ﴿يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ﴾ و مقصودشان اين بوده كه پيروى او با اينكه بشرى مانند شما است و هيچ فضيلتى بر شما ندارد مايه خسران و بطلان سعادت زندگى شما است، چون جز حيات دنيا حيات ديگرى نيست، و در اين زندگى هم جز حريت و آزادى در لذت سعادتى نيست و اگر بخواهيد از كسى اطاعت كنيد كه بر شما فضيلتى ندارد حريتتان از دست مىرود، و اين مساوى با خسران شما است.
بار سوم گفتند: ﴿أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرَاباً وَ عِظَاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ﴾ يعنى او شما را وعده مىدهد كه بعد از آنكه مرديد و خاك و استخوان شديد مجددا از خاك بيرون مىشويد، يعنى براى حساب و جزا مبعوث مىشويد. ﴿هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ﴾ - كلمه «هيهات» در مورد استبعاد به كار مىرود، و تكرار آن مبالغه را مىرساند، يعنى به هيچ وجه
اين وعدهاى كه مىدهد شدنى نيست.
﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا﴾ مرادشان از اينكه گفتند «مىميريم و زنده مىشويم» اين است كه يك عده از ما مىميرند، عدهاى ديگر به دنيا مىآيند و پيوسته اين چنينيم. ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ﴾ يعنى براى يك زندگى ديگر غير از زندگى دنيايى زنده نمىشويم.
و ممكن است اين جمله از كلام ايشان را حمل بر تناسخ كنيم. و تناسخ عبارت از اين است كه با مرگ يك فرد آدمى، روح او از كالبدش بيرون آمده و به بدن يك فرد ديگر، چه انسان و چه غير انسان حلول كند، چون اين نظريه در ميان وثنى مذهبان (مشركين) شايع است، و بسيارى از آنان تناسخ را به ولادت بعد از ولادت تعبير مىكنند، ولى اين احتمال آن طور كه بايد و شايد با سياق آيات مورد بحث سازگارى ندارد.
بار چهارم گفتند: ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ رَجُلٌ اِفْتَرىَ عَلَى اَللَّهِ كَذِباً وَ مَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ﴾ و مقصودشان از اين جمله تكذيب آن حضرت در دعوى رسالت، و آنچه كه دعوايش متضمن آن است مىباشد، قبلا هم توحيد و معاد را انكار كرده بودند.
و مرادشان از كلمه «نحن - ما» خودشان كه از بزرگان و اشرافند و عامه مردمشان مىباشند. همه را شركت دادند تا عامه مردم ايشان را متهم نكنند به اينكه شما ما را به شرك و انكار رسالت رسول دعوت كرديد. ممكن هم هست مراد تنها خودشان باشند، نه عامه مردم، و منظورشان اعلام نظريه خود بوده تا عوام هم به آنها اقتداء كنند.
همه اين حرفها در اول آيات، آنجا كه خدا اوصاف آنان را مىشمرد جمع و يك جا آمده بود، و آن عبارت بود از انكار توحيد و نبوت و معاد، و اتراف در زندگى دنيا.
اين را هم بايد دانست اينكه در صدر آيات كه فرمود: ﴿وَ قَالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ اَلْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ﴾ جمله: «من قومه» را بر جمله ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مقدم ذكر كرد، و در داستان سابق كه مىفرمود: ﴿فَقَالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ﴾ عكس اين را آورد، براى اين جهت است كه ترتيب جملههاى پشت سر هم، يعنى «كفروا» و «كذبوا» و «اترفناهم» به هم نخورد، و اگر هم بعد از همه جملات مىآورد فاصله زياد مىشد.
﴿قَالَ رَبِّ اُنْصُرْنِي بِمَا كَذَّبُونِ﴾ تفسير اين جمله در داستان سابق گذشت.
﴿قَالَ عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نَادِمِينَ﴾.
اين جمله پاسخ پروردگار به نوح در استجابت دعاى او است. و پشيمان شدن قوم ـ
كنايه است از رسيدن عذاب انقراض. و اينكه فرمود: «عما قليل» كلمه «عن» به معناى «بعد» و كلمه «ما» براى تاكيد كمى مدت است، و ضمير جمع به قوم بر مىگردد. و لام در «ليصبحن» كلام را تاكيد مىكند، و همچنين نون تاكيد آن و معنايش اين است كه: سوگند مىخورم كه به زودى با فرا رسيدن عذاب، پشيمانى ايشان را خواهد گرفت.
﴿فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظَّالِمِينَ﴾
حرف «باء» در كلمه «بالحق» براى مصاحبت و معيت است، و اين جار و مجرور متعلق است به جمله «فاخذتهم» يعنى: صيحه ايشان را گرفت در حالى كه مصاحب با حق بود. و ممكن هم هست براى سببيت باشد، و كلمه «حق» وصفى باشد كه در جاى موصوف خود نشسته است، و موصوف آن حذف شده، و تقدير آن «فاخذتهم الصيحة بسبب الأمر الحق» - و يا - «قضاء الحق» باشد. يعنى: صيحه ايشان را گرفت به سبب امر حق - و يا - قضاء حق. هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ اَللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ﴾.
كلمه «غثاء» - به ضمه غين كه گاهى «ثاء» آن مشدد خوانده مىشود - به معناى گياه و برگ و چوب پوسيده است كه با سيل مىآيد. و جمله ﴿فَبُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظَّالِمِينَ﴾ لعنت و دورى ايشان و نفرين بر ايشان است.
و معناى آيه اين است كه: ما به وعدهاى كه به رسول خود داده بوديم كه ايشان را عذاب مىكنيم وفا كرديم، پس صيحه آسمانى كه عذابشان بود آنها را بگرفت و ايشان را هلاك نموده به صورت غثاى سيل در آورديم، پس دور باشند قوم ستمكار، دورى سختى.
قرآن كريم نامى از اين قوم كه خداوند بعد از نوح به وجودشان آورده و سپس هلاكشان كرده، و نيز نامى از رسول ايشان نبرده. و بعيد نيست كه مراد همان ثمود، قوم صالح باشند، چون خداى تعالى در چند جا داستان ايشان را آورده و فرموده كه اين قوم بعد از نوح مىزيستند و با بلاى صيحه نابود شدند.
﴿ثُمَّ أَنْشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَ مَا يَسْتَأْخِرُونَ﴾
توضيح معناى اين آيه مكرر گذشت.
﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ...﴾
فرستادن رسولان به صورت «تترى» به معناى فرستادن يكى پس از ديگرى است.
كلمه «تواتر» هم از همين باب است، چون تواتر هم به معناى تك تك و فرد فردهاى پشت سر هم است. و از اصمعى نقل شده كه در معناى «واترت الخبر» گفته: يعنى ابعاض آن را پشت سر هم قرار دادم در حالى كه ما بين هر دو بعض مختصر سكوتى هست.
اين آيه تتمه آيه قبلى است كه مىفرمود ﴿ثُمَّ أَنْشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً﴾ و كلمه «ثم» براى افاده بعديت ذكرى است، نه زمانى. و اين قصه اجمالى است كه از داستانهاى انبياء و امتهاى ايشان انتزاع و خلاصه گيرى شده - انبياى ما بين نوح و موسى و امتهاى آنان.
خداى تعالى مىفرمايد: سپس بعد از آن امت كه با صيحه هلاك شدند، و بعد از امت نوح بودند، امتهاى ديگرى خلق كرديم، و پيامبران خود را يكى پس از ديگرى به سويشان گسيل داشتيم، به طورى كه اگر يكى مىرفت يكى ديگر جايش را مىگرفت، ولى هر پيغمبرى كه از قومى به سوى آن قوم مبعوث مىشد تكذيبش مىكردند، ما هم ايشان را يكى پس از ديگرى به عذاب خود گرفته، آنها را به صورت سر گذشت در آورديم، يعنى بعد از آنكه انسانهايى زنده و خارجى بودند، معدومشان كرديم، و تنها قصهاى از ايشان باقى گذاشتيم، پس دور باشند مردمى كه ايمان نمىآورند.
اين آيات دلالت مىكند بر اينكه يكى از سنتهاى خداى تعالى اين بوده كه همواره امتى را بعد از امت ديگر انشاء و ايجاد نموده، و به سوى حق هدايتشان كند، و به اين منظور رسولانى پى در پى بفرستد كه اين سنت امتحان و ابتلاى او است. سنتى هم كه امتها داشتهاند اين بوده كه پيغمبران را يكى پس از ديگرى تكذيب مىكردهاند. سنت دوم خدا اين است كه تكذيب كنندگان را يكى پس از ديگران هلاك كند، و اين سنت مجازات او است.
و اينكه فرموده: ﴿وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ﴾ بليغترين بيان در رساندن تسلط قهر الهى بر دشمنان حق و تكذيب كنندگان دعوت حق است، چون مىرساند كه اين قهر آن چنان آنها را از بين مىبرد كه نه عينى از ايشان باقى مىگذارد، و نه اثرى، و نه نامى و نه نشانى، تنها داستانى باقى گذاشته كه مايه عبرت ديگران باشد.