→ المیزان

مجادله

۵۸ مدنی آیات ۲۲ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

لغاء ظهار جاهلی و کفاره آن آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز مجادله را با سماع شکوی، ابطال ظهار و کفاره آن می‌خواند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ قَدْ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوْلَ ٱلَّتِى تُجَٰدِلُكَ فِى زَوْجِهَا وَتَشْتَكِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَٱللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَآ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌ
خدا گفتار [زنى‌] را كه در باره شوهرش با تو گفتگو و به خدا شكايت مى‌كرد شنيد؛ و خدا گفتگوى شما را مى‌شنود، زيرا خدا شنواى بيناست.
ٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَآئِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَٰتِهِمْ ۖ إِنْ أُمَّهَٰتُهُمْ إِلَّا ٱلَّٰٓـِٔى وَلَدْنَهُمْ ۚ وَإِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنكَرًۭا مِّنَ ٱلْقَوْلِ وَزُورًۭا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌۭ
از ميان شما كسانى كه زنانشان را «ظهار» مى‌كنند [و مى‌گويند: پشت تو چون پشت مادر من است‌] آنان مادرانشان نيستند. مادران آنها تنها كسانى‌اند كه ايشان را زاده‌اند، و قطعاً آنها سخنى زشت و باطل مى‌گويند، و[لى‌] خدا مسلماً درگذرنده آمرزنده است.
وَٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِن نِّسَآئِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا۟ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍۢ مِّن قَبْلِ أَن يَتَمَآسَّا ۚ ذَٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِۦ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ
و كسانى كه زنانشان را ظهار مى‌كنند، سپس از آنچه گفته‌اند پشيمان مى‌شوند، بر ايشان [فرض‌] است كه پيش از آنكه با يكديگر همخوابگى كنند، بنده‌اى را آزاد گردانند. اين [حكمى‌] است كه بدان پند داده مى‌شويد، و خدا به آنچه انجام مى‌دهيد آگاه است.
فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ مِن قَبْلِ أَن يَتَمَآسَّا ۖ فَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّينَ مِسْكِينًۭا ۚ ذَٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ ۗ وَلِلْكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ
و آن كس كه [بر آزادكردن بنده‌] دسترسى ندارد، بايد پيش از تماس [با زن خود] دو ماه پياپى روزه بدارد؛ و هر كه نتواند، بايد شصت بينوا را خوراك بدهد. اين [حكم‌] براى آن است كه به خدا و فرستاده او ايمان بياوريد، و اين است حدود خدا. و كافران را عذابى پردرد خواهد بود.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحَآدُّونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ كُبِتُوا۟ كَمَا كُبِتَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ وَقَدْ أَنزَلْنَآ ءَايَٰتٍۭ بَيِّنَٰتٍۢ ۚ وَلِلْكَٰفِرِينَ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ
بى‌گمان، كسانى كه با خدا و فرستاده او مخالفت مى‌كنند ذليل خواهند شد، همان‌گونه كه آنان كه پيش از ايشان بودند ذليل شدند، و به راستى آيات روشن [خود] را فرستاده‌ايم، و كافران را عذابى خفت‌آور خواهد بود.
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ ٱللَّهُ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوٓا۟ ۚ أَحْصَىٰهُ ٱللَّهُ وَنَسُوهُ ۚ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ
روزى كه خداوند همه آنان را بر مى‌انگيزد و به آنچه كرده‌اند آگاهشان مى‌گرداند. خدا [كارهايشان را] برشمرده است و حال آنكه آنها آن را فراموش كرده‌اند، و خدا بر هر چيزى گواه است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره متعرض مطالب گوناگون از احكام و آداب و صفات است. قسمتى از آن مربوط به حكم ظهار است، قسمتى هم مربوط به نجوى و بيخ گوشى سخن گفتن است. قسمتى هم مربوط به آداب نشستن در مجلس. و قسمتى راجع به اوصاف كسانى است كه با خدا و رسولش مخالفت مى‏كنند، و يا با دشمنان دين دوستى مى‏ورزند، و كسانى را كه از دوستى با آنان احتراز مى‏كنند معرفى نموده، به وعده‏اى جميل در دنيا و آخرت دلخوش مى‏سازد.

اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده.

﴿قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ قَوْلَ اَلَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَ تَشْتَكِي إِلَى اَللَّهِ وَ اَللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا...﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «اشتكاء» كه مصدر فعل «تشتكى» است، به معناى اظهار ناراحتى است، و فرقش با كلمه «شكايت» اين است كه شكايت به معناى

ناملايماتى است كه ديگرى براى آدمى فراهم ساخته، و «اشتكاء» اظهار ناراحتى‏هايى است كه خودش پيش آمده. و كلمه «تحاور» به معناى مراجعه به يكديگر در سخن گفتن است، كه آن را «محاوره» نيز مى‏گويند. وقتى گفته مى‏شود «حاوره، محاورة» معنايش اين است كه فلانى با فلان كسى گفتگو كرد.

آيات چهارگانه و يا شش‏گانه اول سوره در باره ظهار نازل شده، كه در عرب جاهليت يكى از اقسام طلاق بوده، به اين صورت كه وقتى مى‏خواسته زنش را بر خود حرام كند مى‏گفته: «انت منى كظهر امى - تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستى».با گفتن اين كلام زنش از او جدا و تا ابد بر او حرام مى‏شده. بعد از ظهور اسلام يكى از مسلمانان مدينه (انصار) همسر خود را ظهار كرد، و بعدا از كار خود پشيمان شد. همسرش نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفته جريان را عرضه داشت، و راه چاره‏اى خواست تا دوباره شوهرش به او برگردد و با آن جناب مجادله مى‏كرد و به درگاه خدا شكوه مى‏نمود. در اينجا بود كه آيات شريفه مورد بحث نازل گرديد.

و مراد از «سمع» در جمله‏ ﴿قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ﴾ استجابت دعا و برآوردن حاجت است. و كنايه آوردن از برآوردن حاجت و استجابت دعا به كلمه «سمع» در گفتگوها شايع است. دليل اين معنا جمله‏ ﴿تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَ تَشْتَكِي إِلَى اَللَّهِ﴾ است كه ظهورش در اين است كه زن نامبرده در تلاش پيدا كردن راهى بوده كه از شوهرش جدا نشود، اينها كه گفته شد راجع به جمله‏ ﴿قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ﴾ بود. اما «سمع» در جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا﴾ به همان معناى معروفش (شنيدن) است.

و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى درخواست آن زن را كه با تو در مورد شوهرش مجادله مى‏كرد مستجاب كرد، زنى كه شوهرش او را ظهار كرده بود، و او از اندوه و بدبختى خود شكايت مى‏كرد و خدا گفتگوى تو را با او و او را با تو شنيد، كه خدا شنواى صوتها و بيناى ديدنى‏ها است.

مجادلهظهارسماعشکویشکوی به خداسماع الهی

سنت جاهلى «ظهار» و الغاء و منكر و دروغ اعلام كردن آن در آيه : ﴿اَلَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْكُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسَائِهِمْ مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلاَّ اَللاَّئِي وَلَدْنَهُمْ...﴾

در اين آيه مى‏فرمايد: كسانى كه همسران خود را ظهار مى‏كنند، با اين عمل، همسرشان مانند مادرشان نمى‏شود. مادرشان تنها آن كسى است كه ايشان را زاييده. و با

اين بيان، حكم ظهار كه در جاهليت بين مردم عرب معروف بود لغو و اثرش را كه حرمت ابدى بود نفى نموده، اثر ديگرش را كه مادر شدن همسر براى شوهر باشد انكار مى‏نمايد.

پس معناى جمله‏ ﴿مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ﴾ اين است كه: از نظر اعتبار شرع همسران به مادران ملحق نگشته، و ظهار، آنان را براى ابد حرام نمى‏سازد. آنگاه براى تاكيد اين معنا فرموده: ﴿إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلاَّ اَللاَّئِي وَلَدْنَهُمْ﴾ يعنى همسرانشان مادران ايشان نمى‏شوند، بلكه مادران تنها همان زنانى هستند كه ايشان را زاييده‏اند.

سپس براى بار دوم مطلب را با جمله‏ ﴿وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً﴾ تاكيد فرموده، چون سياق اين جمله سياق تاكيد است، مى‏فرمايد: اينان كه زنان خود را ظهار مى‏كنند با گفتار خود (كه پشت تو مثل پشت مادرم است) هم سخن ناپسندى مى‏گويند و هم دروغى آشكار. اما سخنشان ناپسند است، براى اينكه شرع (كه ملاك هر پسند و ناپسندى است) آن را منكر مى‏داند، و بدين جهت تشريعش نكرد، و تشريع جاهلانه مردم جاهليت را صحه نگذاشت. و اما دروغ است، براى اينكه با آنچه در خارج و واقع است مخالفت دارد، (زيرا در خارج، مادر مادر است و همسر همسر). پس آيه شريفه مى‏فهماند كه عمل ظهار افاده طلاق نمى‏كند، و اين با وجوب دادن كفاره منافات ندارد، زيرا ممكن است چنين زنى مانند قبل از ظهار، زن ظهار كننده و محرم او باشد، ولى نزديكى با وى قبل از دادن كفاره حرام باشد.

جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾ اگر دلالتى روشن بر گناه بودن عمل ظهار نداشته باشد، خالى از دلالت هم نيست، الا اينكه ذكر كفاره در آيه بعد و سپس آوردن جمله‏ ﴿وَ تِلْكَ حُدُودُ اَللَّهِ﴾ و جمله‏ ﴿وَ لِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ بعد از آن چه بسا دلالت كند بر اينكه آمرزش گناه ظهار مشروط به دادن كفار است.

ظهارجاهلیتامهاتمنکرمنکر و زورسنت جاهلیالغاء ظهار

بيان كفاره ظهار و معناى جمله ﴿ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا...﴾

اين كلام در معناى شرط است، و به همين جهت حرف «فاء» بر سر جمله خبريه در آمده، چون در معناى جزاء است. و حاصل آن اين است: كسانى كه زنان خود را ظهار مى‏كنند و آنگاه اراده مى‏كنند به او برگردند، بايد يك برده آزاد كنند.

و اينكه فرمود: ﴿مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا﴾ دلالت دارد بر اينكه حكم در آيه، مخصوص كسى است كه ظهار كرده و سپس اراده كرده به آن وضعى كه قبل از ظهار با همسرش داشت برگردد، و اين خود قرينه است بر اينكه مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند، برگشتن به نقض

پيمانى است كه با ظهار بسته‏اند.

و معناى آيه چنين مى‏شود: كسانى كه بعضى از زنان خود را ظهار مى‏كنند و سپس تصميم مى‏گيرند برگردند به آنچه كه به زبان آورده‏اند، (يعنى به كلمه ظهار)، و آن را نقض نموده با همسر خود همخوابگى كنند، بايد قبل از تماس يك برده آزاد كنند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند ندامت از ظهار است. و اين تفسير درستى نيست، زيرا ندامت از ظهار لازمه برگشت است، نه معناى تحت اللفظى برگشتن بدانچه گفته‏اند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از برگشتن بدانچه گفته‏اند، برگشتن به همان صيغه ظهار است كه به زبان جارى كرده‏اند، و منظور اين است كه بخواهند دوباره آن را به زبان بياورند.

اين معنا هم درست نيست، براى اينكه لازمه‏اش اين است كه هميشه كفاره، مخصوص ظهار دوم باشد اما ظهار اول كفاره نداشته باشد، و آيه شريفه چنين چيزى را نمى‏فهماند، و سنت هم صرف تحقق ظهار را باعث كفاره دانسته، نه تعدد آن را.

سپس اين دنباله را براى جمله مورد بحث آورده كه‏ ﴿ذَلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾ تا اعلام كرده باشد به اينكه دستور آزاد كردن برده توصيه‏اى است از خداى تعالى، ناشى از آگاهى او به عمل شما، چون خدا عالم به اعمال انسانها است. پس كفاره، اين خاصيت را دارد كه آثار سوء ظهار را از بين مى‏برد.

﴿فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا...﴾

اين جمله بيانگر خصلت دوم از خصال سه‏گانه كفاره است كه مترتب بر خصلت اول است، يعنى كسى اين وظيفه را دارد كه قدرت بر آزاد كردن برده نداشته باشد، چنين كسى است كه مى‏تواند به جاى آن، دو ماه پى در پى روزه بگيرد كه بعد از دو ماه روزه، جماع برايش حلال مى‏شود. در اين جمله هم براى بار دوم قيد ﴿مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا﴾ را آورده تا كسى خيال نكند اين قيد مخصوص خصلت اولى است.

﴿فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً﴾ اين جمله خصلت سوم را بيان نموده مى‏فرمايد: اگر ظهار كننده نتوانست برده آزاد كند، و در مرحله دوم نتوانست دو ماه روزه بگيرد، در مرحله سوم شصت مسكين را طعام دهد كه تفصيل هر يك از اين خصال سه‏گانه در كتب فقه آمده است.

﴿ذَلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ يعنى اين كه چنين حكمى تشريع نموده، و اين كه چنين كفاره‏هايى واجب كرديم، و به اين وسيله رابطه همسرى را حفظ نموديم، تا هر كس بخواهد بتواند به همسر خود برگردد. و از سوى ديگر اينكه او را به اين كفارات جريمه كرديم تا ديگر به سنت‏هاى دوران جاهليت برنگردد، همه اينها براى اين است كه شما به خدا و رسولش ايمان آورده، رسوم جاهليت را كنار بگذاريد.

﴿وَ تِلْكَ حُدُودُ اَللَّهِ وَ لِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ كلمه «حد» در هر چيزى به معناى آن نقطه‏اى است كه آن چيز بدان منتهى مى‏شود. و از آن فراتر نمى‏رود، اين كلمه در اصل به معناى منع بوده. و منظور از جمله مورد بحث اين است كه خصال سه‏گانه بالا را بدين جهت واجب كرديم، و يا به طور كلى احكامى كه در شريعت مقرر نموديم همه حدود خدايند و با مخالفت خود از آن تعدى نكنيد، و كفار كه حدود ظهار و يا همه حدود و احكام تشريع شده ما را قبول ندارند عذابى دردناك دارند.

و ظاهرا مراد از كفار، همان كسانى هستند كه حكم خدا را رد مى‏كنند و ظهار را به عنوان يك سنت مؤثر و مقبول مى‏پذيرند. مؤيد اين ظهور جمله‏ ﴿ذَلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ است كه مى‏فرمايد: اين سخن را بدان جهت گفتيم تا اذعان و يقين كنيد، كه حكم خدا حق است، و رسول او صادق و امين در تبليغ است، علاوه بر تاكيدى كه كرده و فرموده: ﴿وَ تِلْكَ حُدُودُ اَللَّهِ﴾. البته احتمال هم دارد كه مراد از كفر، كفر عقيدتى نباشد، بلكه كفر عملى يعنى نافرمانى باشد.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُحَادُّونَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَمَا كُبِتَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...﴾

كلمه «محادة» كه مصدر فعل «يحادون» است به معناى ممانعت و مخالفت است. و كلمه «كبت» به معناى اذلال و خوار كردن است.

و اين آيه شريفه و آيه شريفه بعدش هر چند ممكن است مطلبى جديد و از نو بوده باشد، و بخواهد بفهماند كه مخالفت خدا و رسول او چه عواقبى در پى دارد، و ليكن از ظاهر سياق برمى‏آيد كه به آيه قبل نظر دارد و مى‏خواهد ذيل آن را تعليل نموده، بفهماند كه اگر از مخالفت و تعدى از حدود خدا نهى كرديم، و دستور داديم كه به خدا و رسول ايمان بياوريد، براى اين بود كه هر كس با خدا و رسول مخالفت كند ذليل و خوار مى‏شود هم چنان كه امت‏هاى قبل از اين امت، به همين خاطر ذليل شدند.

آنگاه مطلب را با جمله‏ ﴿وَ قَدْ أَنْزَلْنَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَ لِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ تاكيد نموده، مى‏فرمايد: هيچ شكى در اين نيست كه اين دستورات از ناحيه ما است، و اينكه رسول

ما در تبليغ رسالت ما صادق و امين است، و آنهايى كه اين دستورات را رد مى‏كنند عذابى خوار كننده دارند.

﴿يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا...﴾

كلمه «يوم» ظرف است براى جمله «و كافران عذابى اليم دارند» يعنى در چنين روزى اين عذاب را دارند، در روزى كه خدا مبعوثشان مى‏كند كه روز حساب و جزاء است، و آنگاه آنان را از حقيقت همه آنچه كرده‏اند با خبر مى‏سازد.

﴿أَحْصَاهُ اَللَّهُ وَ نَسُوهُ﴾ كلمه «احصاء» به معناى احاطه داشتن به عدد هر چيز است، به طورى كه حتى يك عدد از آن از قلم نيفتد. راغب مى‏گويد: احصاء به معناى به دست آوردن عدد واقعى هر چيز است، مى‏گويند «أحصيت كذا».و اصل اين كلمه از ماده «حصا» است كه به معناى سنگريزه است. و اگر شمردن را از اين ماده ساخته‏اند، براى اين بوده كه عرب در شمردن هر چيزى به سنگريزه اعتماد مى‏كرده، هم چنان كه ما با انگشتان خود چيزى را مى‏شماريم‏.

﴿وَ اَللَّهُ عَلى‏َ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ﴾ اين جمله تعليل است براى جمله «احصيه اللَّه» مى‏فرمايد: اگر گفتيم خدا عمل آنان را شمرده دارد، و خود آنان فراموش كرده‏اند، براى اين است كه خدا ناظر و شاهد بر هر چيز است.

و ما در تفسير آخر سوره حم سجده معناى شهادت خدا بر هر چيز را بيان كرديم.

کفارهعودرقبهصیاماطعامعود از قولکفارهبعثحدود الله

بحث روايتى (رواياتى در باره شان نزول آيات مربوط به ظهار)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب الدر المنثور است كه: ابن ماجه، ابن ابى حاتم، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه، و بيهقى از عايشه روايت آورده‏اند كه گفت: بزرگ است آن خدايى كه شنوائيش به وسعت جهان وسيع است، و هر چيزى را مى‏شنود، من آن روز كه خوله دختر ثعلبه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مراجعه كرده بود كلامش را مى‏شنيدم - اما در عين حال همه‏اش را نفهميدم - كه داشت در باره همسرش به آن جناب شكايت مى‏كرد، عرضه مى‏داشت: يا رسول اللَّه! شوهرم از جوانى من استفاده كرد، و من رحم خود را در اختيارش گذاشتم، تا اينكه امروز كه پير شدم و ديگر فرزند نمى‏آورم مرا ظهار كرده، خدايا،

من از دست او نزد تو شكايت مى‏آورم. هنوز از جا برنخاسته بود كه جبرئيل اين آيات را آورد: ﴿قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ قَوْلَ اَلَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا﴾ و همسرش اوس بن صامت بود.

مؤلف: البته رواياتى كه در شان نزول اين آيات از طرق اهل سنت رسيده بسيار زياد است، و در اينكه نام آن زن و نام پدرش و نام همسر و پدر همسرش چه بوده اختلاف دارند. از همه معروف‏تر همين است كه نام او خوله و نام پدرش ثعلبه و نام همسرش اوس بن صامت انصارى بوده. قمى هم اجمال داستان را در تفسير خود آورده، البته روايت ديگرى نقل كرده كه به زودى از نظرتان خواهد گذشت.

و در مجمع البيان در تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا﴾ گفته: و اما نظريه ائمه اهل بيت (علیه السلام) اين است كه مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند، اين است كه بخواهند با همين زن همخوابگى نموده، ظهارى را كه كرده بودند نقض كنند، چون وطى چنين زنى قبل از كفاره جائز نيست، و حكم ظهار باطل نمى‏شود مگر بعد از كفاره‏.

و در تفسير قمى آمده كه: على بن الحسين براى ما حديث كرد و گفت: محمد بن ابى عبد اللَّه، از حسن بن محبوب از ابى ولاد از حمران از امام باقر (علیه السلام) برايم نقل كرد كه فرمود: زنى از مسلمانان نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت و عرضه داشت: يا رسول اللَّه! فلانى همسر من است كه عمرى رحم خود را در اختيارش گذاشتم، و در امور دنيا و آخرتش ياريش كردم، و هيچ ناملايمى از من نديده مى‏خواهم از او شكايت كنم. فرمود: از چه شكايت كنى؟ عرضه داشت: به من گفته تو بر من حرامى، همان طور كه پشت مادرم حرام است، و مرا از خانه‏ام بيرون كرده، حال در كار من چاره‏اى بينديش. حضرت فرمود: خداى تعالى در باره اين مساله آيه‏اى نازل نفرموده تا طبق آن ميان تو و شوهرت حكم كنم، و من نمى‏خواهم از كسانى باشم كه پاسخ روشن نمى‏دهند. زن شروع كرد به گريه كردن، و شكوه نمودن به درگاه خداى عز و جل، و از نزد رسول خدا بيرون رفت.

راوى مى‏گويد: خداى تعالى گفتگوى او با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و شكايتش در امر شوهرش را شنيد، و اين آيات را نازل كرد: ﴿بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ قَوْلَ اَلَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا﴾ تا جمله ﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾.

سپس اضافه كرده است: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد به دنبال آن زن، و به وى فرمود برو شوهرت را بياور. زن شوهرش را آورد. حضرت به او فرمود: آيا تو به همسرت چنين و چنان گفته‏اى؟ عرضه داشت: بله گفته‏ام تو بر من حرامى همانطور كه پشت مادرم حرام است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود خداى تعالى در باره كار تو و همسرت، قرآنى (آياتى) نازل كرده، و آيات را برايش خواند: ﴿بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ سَمِعَ اَللَّهُ قَوْلَ اَلَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا﴾ تا جمله ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾. بنابراين همسرت را به خانه ببر، زيرا تو سخنى منكر و نامشروع گفته‏اى، و خدا از جرمت گذشت، و ديگر چنين كارى را تكرار مكن.

راوى مى‏گويد: مرد برگشت، در حالى كه از آنچه به همسرش گفته بود پشيمان بود، و خداى تعالى براى اينكه مؤمنين دچار چنين ندامتى نشوند، اين آيه را فرستاد: «كسانى كه همسر خود را ظهار مى‏كنند، و پشيمان مى‏شوند...» يعنى از اين به بعد، و بعد از آنكه اين مرد چنين كرد و خدا او را عفو فرمود، اگر كسى چنين كند، بر او واجب مى‏شود قبل از همخوابگى با همسرش برده‏اى آزاد كند. ﴿ذَلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾، و اگر كسى نمى‏تواند برده آزاد كند، قبل از تماس دو ماه پى در پى روزه بگيرد، و كسى كه استطاعت اين را هم ندارد شصت مسكين را طعام دهد. آنگاه فرمود: خداى تعالى عقوبت كسى را كه بعد از اين نهى ظهار كند اين خصال قرار داده و فرموده: ﴿ذَلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اَللَّهِ﴾ يعنى اين است حد ظهار - تا آخر حديث‏.

مؤلف: اين آيه با در نظر گرفتن سياقش و مخصوصا مضمون جمله آخرش كه مساله عفو و مغفرت را آورده، با مضمون اين حديث بهتر مطابقت دارد، و حديث از حيث سند هم عيبى ندارد، چيزى كه هست با ظاهر خود عبارت آيه كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا﴾ سازگار نيست، براى اينكه از ظاهر آيه برمى‏آيد كه شوهرش پشيمان شده، و روايت مى‏گويد: شوهرش پشيمان نشد، بلكه زن او اعتراض كرده.

روایتظهارشأن نزولشأن نزولمجادله زن

نجوی، معیت علمی خدا، مذمت منافقان، درجات عالمان، و صدقه پیش از نجوی آیات ۷–۱۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۷–۱۳ احکام و آداب نجوی و مجالست و صدقه پیش از مناجات با رسول را یکجا می‌بندد.

أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۖ مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَىٰ ثَلَٰثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَآ أَدْنَىٰ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا۟ ۖ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا۟ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ
آيا ندانسته‌اى كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است مى‌داند؟ هيچ گفتگوى محرمانه‌اى ميان سه تن نيست مگر اينكه او چهارمين آنهاست، و نه ميان پنج تن مگر اينكه او ششمين آنهاست، و نه كمتر از اين [عدد] و نه بيشتر، مگر اينكه هر كجا باشند او با آنهاست. آنگاه روز قيامت آنان را به آنچه كرده‌اند آگاه خواهد گردانيد، زيرا خدا به هر چيزى داناست.
أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نُهُوا۟ عَنِ ٱلنَّجْوَىٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا۟ عَنْهُ وَيَتَنَٰجَوْنَ بِٱلْإِثْمِ وَٱلْعُدْوَٰنِ وَمَعْصِيَتِ ٱلرَّسُولِ وَإِذَا جَآءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ ٱللَّهُ وَيَقُولُونَ فِىٓ أَنفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا ٱللَّهُ بِمَا نَقُولُ ۚ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا ۖ فَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
آيا كسانى را كه از نجوا منع شده بودند، نديدى كه باز بدانچه از آن منع گرديده‌اند، برمى‌گردند و با همديگر به [منظور] گناه و تعدّى و سرپيچى از پيامبر، محرمانه گفتگو مى‌كنند و چون به نزد تو آيند، تو را بدانچه خدا به آن [شيوه‌] سلام نگفته سلام مى‌دهند و در دلهاى خود مى‌گويند: «چرا به آنچه مى‌گوييم خدا ما را عذاب نمى‌كند؟» جهنم براى آنان كافى است؛ در آن درمى‌آيند، و چه بد سرانجامى است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا تَنَٰجَيْتُمْ فَلَا تَتَنَٰجَوْا۟ بِٱلْإِثْمِ وَٱلْعُدْوَٰنِ وَمَعْصِيَتِ ٱلرَّسُولِ وَتَنَٰجَوْا۟ بِٱلْبِرِّ وَٱلتَّقْوَىٰ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ٱلَّذِىٓ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون با يكديگر محرمانه گفتگو مى‌كنيد، به [قصد] گناه و تعدى و نافرمانى پيامبر با همديگر محرمانه گفتگو نكنيد، و به نيكوكارى و پرهيزگارى نجوا كنيد، و از خدايى كه نزد او محشور خواهيد گشت پروا داريد.
إِنَّمَا ٱلنَّجْوَىٰ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ لِيَحْزُنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَلَيْسَ بِضَآرِّهِمْ شَيْـًٔا إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ
چنان نجوايى صرفاً از [القاآت‌] شيطان است، تا كسانى را كه ايمان آورده‌اند دلتنگ گرداند، و[لى‌] جز به فرمان خدا هيچ آسيبى به آنها نمى‌رساند، و مؤمنان بايد بر خدا اعتماد كنند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا۟ فِى ٱلْمَجَٰلِسِ فَٱفْسَحُوا۟ يَفْسَحِ ٱللَّهُ لَكُمْ ۖ وَإِذَا قِيلَ ٱنشُزُوا۟ فَٱنشُزُوا۟ يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍۢ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون به شما گفته شود: «در مجالس جاى باز كنيد»، پس جاى باز كنيد تا خدا براى شما گشايش حاصل كند، و چون گفته شود: «برخيزيد»، پس برخيزيد. خدا [رتبه‌] كسانى از شما را كه گرويده و كسانى را كه دانشمندند [بر حسب‌] درجات بلند گرداند، و خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا نَٰجَيْتُمُ ٱلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا۟ بَيْنَ يَدَىْ نَجْوَىٰكُمْ صَدَقَةًۭ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ لَّكُمْ وَأَطْهَرُ ۚ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا۟ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، هرگاه با پيامبر [خدا] گفتگوى محرمانه مى‌كنيد، پيش از گفتگوى محرمانه خود صدقه‌اى تقديم بداريد. اين [كار] براى شما بهتر و پاكيزه‌تر است؛ و اگر چيزى نيافتيد بدانيد كه خدا آمرزنده مهربان است.
ءَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا۟ بَيْنَ يَدَىْ نَجْوَىٰكُمْ صَدَقَٰتٍۢ ۚ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا۟ وَتَابَ ٱللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ
آيا ترسيديد كه پيش از گفتگوى محرمانه خود صدقه‌هايى تقديم داريد؟ و چون نكرديد و خدا [هم‌] بر شما بخشود، پس نماز را برپا داريد و زكات را بدهيد و از خدا و پيامبر او فرمان بريد، و خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات راجع به نجوى و پاره‏اى آداب مجالست است.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾

استفهام در اين آيه انكارى است. و منظور از رؤيت، علم يقينى است، كه بر اساس استعاره آن را رؤيت خوانده. و اين جمله مقدمه‏اى است كه مضمون جملات بعدى را تعليل مى‏كند. و حاصل مجموع آيه اين است كه: اگر گفتيم اهل نجوى هر چند نفر باشند خدا هم يك نفر است با ايشان، براى اين است كه خدا آنچه را در آسمانها و زمين است مى‏داند.

نجویعلم خدامجالستآدابعلم الهی به آسمان‌ها و زمین مقدمه بحث نجوی.علم یقینی به آنچه در نهان است.سیاق نجوی و آداب مجالست.

مقصود از چهارمى بودن خدا براى سه نجوى كننده و ششمى بودن او براى پنج نجوى كننده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوىَ ثَلاَثَةٍ إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ...﴾

كلمه «نجوى» مصدر و به معناى «تناجى» يعنى با يكديگر بيخ گوشى سخن گفتن است. و ضميرهاى مفرد در آيه همه به خداى سبحان برمى‏گردد. و مراد از دو جمله «رابعهم» و «سادسهم» كسى است كه با شركت خود عدد سه را چهار و عدد پنج را شش مى‏سازد. مى‏فرمايد: اگر اهل نجوى سه نفر باشند چهارميشان خدا است، و اگر پنج نفر باشند ششمى آنها خدا است، چون خدا با ايشان و عالم به اسرار ايشان است. همان طور كه گفتيم در اول آيه مساله آگاهى خدا را ذكر كرد، و فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ...﴾، و در آخر آيه براى بار دوم مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾.

﴿وَ لاَ أَدْنىَ مِنْ ذَلِكَ وَ لاَ أَكْثَرَ﴾ يعنى و نه كمتر از اينها و نه بيشتر. با آوردن اين دو كلمه اطلاقى به كلام داد كه شامل تمامى اعداد اهل نجوى بگردد. اما كلمه «أدنى» شامل كمتر از سه نفر يعنى دو نفر و شامل كمتر از پنج نفر يعنى چهار نفر مى‏شود. و اما كلمه «اكثر» شامل عدد شش و بالاتر مى‏شود.

و از لطف سياق اين آيه آن است كه با آوردن عدد سه، چهار، پنج، و شش، ترتيب اعداد را رعايت كرده، بدون اينكه يكى از آنها را تكرار كرده باشد، چون ممكن بود بفرمايد: هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است، و هيچ نجواى چهار نفرى نيست، مگر آنكه او پنجمى آنان است، و هيچ نجواى پنج نفرى نيست، مگر آنكه او ششمى ايشان است.

﴿إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا﴾ منظور از «با ايشان بودن خدا» با ايشان بودن از حيث علم و آگاهى به سخنانى است كه بيخ گوش يكديگر مى‏گويند، مى‏فرمايد: خداى تعالى در اين نجوى شريك ايشان است.

با اين بيان روشن مى‏شود كه منظور از چهارم بودن خدا براى سه نفر اهل نجوى و ششم بودن براى پنج نفر اهل نجوى همين است كه: خدا با ايشان است در علم، و مشترك با آنان است در اطلاع بر سخنان سرى آنها، نه اينكه خداى تعالى عدد سه نفر آنان را به صورت

يك انسانى مجسد چهار نفر كند، زيرا خداى سبحان منزه از جسميت و برى از ماديت است.

توضيح اينكه: مقتضاى وحدت سياق اين است كه: منظور از دو استثناى‏ ﴿إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ﴾ و ﴿إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ﴾ يك چيز باشد، و در هر دو بخواهد بفهماند چيزى بر خدا پوشيده نيست. پس در حقيقت برگشت معناى اين دو استثناء به يك استثناء است، و آن‏ ﴿إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ﴾ است. و اين معيت يا معيت علمى است، و معنايش اين است كه: خدا در هر حال مشارك ايشان است در آگاهى. و يا معيت وجودى است، و معنايش اين است كه: هر جا قومى فرض شود كه مشغول نجوى هستند، خداى تعالى همانجا هست، و شنوا و داناى به سخنان ايشان است.

و منظور از جمله‏ ﴿أَيْنَ مَا كَانُوا﴾ اين است كه مطلب را از نظر مكان عموميت دهد، و بفهماند وقتى معيت خدا با اهل نجوى معيت علمى است، نه نزديكى جسمانى، ديگر تفاوت نمى‏كند كه آن مكان نزديك باشد يا دور. پس هيچ مكانى از خداى سبحان خالى نيست، در عين اينكه او در مكان نمى‏گنجد.

از آنچه گذشت اين معنا هم روشن مى‏شود كه مفاد آيه مورد بحث - يعنى چهارمى بودن خدا براى سه نفر اهل نجوى، و ششمى بودنش براى پنج نفر اهل نجوى - منافاتى با آيه شريفه‏ ﴿لَقَدْ كَفَرَ اَلَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اَللَّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ﴾كه مى‏فرمايد: «آنها كه معتقدند خدا سومى سه خدا است كافر شدند» ندارد، چون در ذيل اين آيه مفصلا بيان كرديم كه منظور صاحبان اين عقيده اين بوده كه خدا واحدى است عددى كه با انضمام دو خداى ديگر مى‏شوند سه خدا، و حال آنكه وحدت خدا عددى نيست، او احدى الذات است، و محال است چيزى غير او با او فرض شود تا دوم او باشد. پس مراد از چهارمى بودن خدا براى سه نفر اهل نجوى و ششمى بودنش براى پنج نفر، همين است كه گفتيم: او عالم به سخنان سرى ايشان است.

آنچه از نظر آنان سرى شمرده مى‏شود براى خدا عز و جل مكشوف و ظاهر است. منظور اين است، نه اينكه خدا مانند اهل نجوى وجودى محدود دارد، وجودى كه دومى و سومى هم برايش فرض مى‏شود، تا بپرسى چرا در آيه سوره مائده گويندگان به اينكه خدا ثالث ثلاثه است را كافر خوانده، و آنگاه خودش را در اين آيه چهارمى سه نفر اهل نجوى، و ششمى پنج نفر آنان معرفى كرده است.

﴿ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ﴾ يعنى روز قيامت اهل نجوى را به حقيقت هر

عملى كه كرده‏اند - كه يكى از آنها نجوى است - خبر مى‏دهد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾ اين جمله، جمله قبلى را تعليل مى‏كند، و نيز علم خدا را به آنچه كه در آسمانها و زمين است - كه در اول آيه مورد بحث بود - تاكيد مى‏نمايد. و نيز تاكيد مى‏كند كه چگونه خدا با اهل نجوى است.

اين آيه مى‏تواند در عين تاييد و تاكيد مطالب قبل تمهيد و زمينه‏چينى براى آيات بعد هم باشد، و ذيل آن كه لحنى شديد دارد بى‏ارتباط با آيات بعد كه در مقام مذمت و تهديد است نباشد.

نجویرابعهممعیت علمیاحاطهعلممعیت علمی خدا با نجوی‌کنندگان.احاطه علمی نه حلول عددی.علم به نجوی پنهان.معیت ربوبی.

مذمت و توبيخ منافقان و بيمار دلانى كه با وجود نهى شدن از نجوى، باز هم نجوى مى‏كردند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْوىَ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ...﴾

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه در بين جمعى از منافقين و بيماردلان از مؤمنين نجوى كردن عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين حقيقى شايع شده بوده، و سخنان بيخ گوشيشان پيرامون گناه و دشمنى و نافرمانى از آن جناب بوده تا به اين وسيله مؤمنين واقعى را آزار دهند، و آنها را محزون كنند، و گويا بر اين عمل اصرار هم مى‏ورزيدند، حتى از نهى خدا هم منتهى نشدند، لذا اين آيات نازل شد.

بنابراين، آيه مورد بحث مذمت و توبيخ غيابى از ايشان است، و در آن روى سخن را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد، و مستقيما با خود آنان سخن نگفت، تا بيشتر تحقيرشان كرده باشد و بفهماند اهل نجوى لياقت آن را ندارند كه به شرف همكلاسى و خطاب خدا مشرف شوند، و امرشان هم آن قدر اهميت ندارد كه خداى تعالى به خاطر آن روى سخن با ايشان كند.

و معناى آيه اين است كه: آيا نديدى چگونه آنها كه از نجوى نهى شدند دوباره عمل نكوهيده خود را تكرار كردند، و هم چنان مؤمنين را محزون مى‏كنند. و در اينكه فرمود: «يعودون - برمى‏گردند» و به صيغه مضارع تعبير آورد براى اين است كه استمرار را برساند، و اگر با اينكه ممكن بود بفرمايد «يعودون اليها» دوباره از نجوى تعبير به موصول و صله آورد، براى اين است كه به علت مذمت و توبيخ خود اشاره كرده باشد، و بفهماند اگر ايشان را مذمت مى‏كنم به خاطر اين است كه عملى را تكرار مى‏كنند كه قبلا از آن نهى شده بودند.

﴿يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ اَلرَّسُولِ﴾ مقابله‏اى كه در اين آيه شريفه بين اثم و عدوان و معصيت رسول واقع شده مى‏فهماند كه منظور از «اثم» آن قسم اعمالى است كه اثر سوء دارد، ولى اثر سوئش از مرتكب آن به ديگران تجاوز نمى‏كند، نظير ميگسارى و قمار و بى‏نمازى كه صرفا مربوط به حق اللَّه است. و منظور از كلمه «عدوان» آن اعمال زشتى است

كه ضررش دامن‏گير ديگران مى‏شود، و گناهان مربوط به حق الناس است كه مردم از آن متضرر و متاذى مى‏شوند. و اين دو قسم هر دو از موارد معصيت اللَّه است. و سومى كه معصيت الرسول باشد عبارت است از اعمالى كه مخالفت با خدا نيست، اعمالى كه از نظر شرع جائز است، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از طرف خداى تعالى در باره آنها نه امرى فرموده و نه نهيى كرده، ليكن از طرف خودش و به منظور تامين مصالح امت دستورى صادر فرموده، مانند نجوايى كه مشتمل بر معصيت خدا نيست، ليكن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه ولى امت است، و از خود امت اختياراتش در امور مربوط به امت بيشتر است، دستور داده كه از آن اجتناب ورزند.

بنابراين، نجوى دو قسم مى‏تواند باشد، يكى اصل اين عمل، صرفنظر از اينكه معصيت خدا باشد يا نباشد، كه آيه شريفه‏ ﴿اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْوىَ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ﴾ مرتكبين آن را مذمت و توبيخ مى‏كرد، و مى‏فرمود كه مسلمين از اين عمل نهى شده‏اند. و دوم آن نجوايى كه مشتمل بر انواعى از گناهان باشد كه آيه مورد بحث از آن نهى و مرتكبين آن را مذمت و توبيخ مى‏كند، و اين مرتكبين عبارتند از منافقين و بيماردلان از مؤمنين كه بسيار نجوى مى‏كردند، و با اين عمل خود مؤمنين را ناراحت و اندوهگين مى‏ساختند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منافقين با يهوديان نجوى و رازگويى مى‏كردند، و با اين عمل خود مؤمنين را اندوهگين، و ايجاد دلهره و فزع مى‏نمودند، و در تصميم‏هاى آنان وهن و سستى ايجاد مى‏كردند. اما به نظر ما اين نظريه درست نيست، براى اينكه ظاهر آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْوىَ...﴾، اين است كه منظور مسلمين هستند، كه از نجوى نهى شده‏اند.

﴿وَ إِذَا جَاؤُكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اَللَّهُ﴾ يعنى و چون نزد تو مى‏آيند درودى به تو مى‏فرستند كه خدا آن طور درودى به تو نفرستاده، چون درود و تحيت خدا سلام است، كه تحيتى است مبارك و طيب، ولى آنها (يهوديان) سلام نمى‏كردند، وقتى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏آمدند مى‏گفتند «السام عليك» و كلمه «سام» به معناى مرگ است، و طورى وانمود مى‏كردند كه گفته‏اند: «السلام عليك» - اين نظريه جمعى از مفسرين است. ولى با ظاهر آيه خيلى سازگار نيست، براى اينكه ضمير «اذا جاءوك» و «حيوك» به موصولى برمى‏گردد كه در جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْوىَ﴾ است، و خواننده توجه فرمود كه اين جمله به روشنى نمى‏تواند شامل يهود باشد.

﴿وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاَ يُعَذِّبُنَا اَللَّهُ بِمَا نَقُولُ﴾ اين جمله عطف است بر جمله «حيوك»، و ممكن است حال باشد. و از ظاهر آن برمى‏آيد كه اين گفتار، گفتار زبانى ايشان نبوده، بلكه حديث نفس بوده كه در دل با خود مى‏گفتند، و اين جمله تحريك است به صورت طعنه (مثل اينكه به كسى كه تهديدت مى‏كند مى‏گويى همين حالا بزن چرا نمى‏زنى؟). پس اين سخن از منافقين انكار رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر اساس كنايه است، و معنايش اين است كه: اينان به تو تحيتى مى‏دهند كه خدا چنان تحيتى به تو نفرستاده، و در دل با خود مى‏گويند كه: تو پيامبر خدا نيستى، اگر بودى ايشان را به خاطر آن تحيت عذاب مى‏كردى.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ﴾ اين نيست كه در دل با خود مى‏گفتند، بلكه اين است كه در بين خود و براى يكديگر مى‏گفتند، و اين معنا كمى از سياق آيه به دور است.

﴿لَوْ لاَ يُعَذِّبُنَا اَللَّهُ بِمَا نَقُولُ﴾ خداى تعالى اين احتجاج منافقين را با جمله‏ ﴿حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ پاسخ داده، مى‏فرمايد: منافقين در اينكه عذاب خدا را انكار كردند اشتباه كردند، و به طور قطع به آن عذابى كه به آن تهديد شده‏اند خواهند رسيد، و آن عذاب جهنم است كه داخلش خواهند شد، و حرارتش را خواهند چشيد، و همين جهنم براى عذابشان بس است.

گويا همين منافقين و بيماردلان بودند كه بعد از آنكه از مناهى و گناهان خدا دست برنداشتند آيه سوره احزاب در باره‏شان نازل شد كه مى‏فرمايد: ﴿لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِي اَلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلاَّ قَلِيلاً مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً﴾.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ اَلرَّسُولِ...﴾

سياق آيات خالى از اين دلالت نيست كه آيه شريفه در مقام تخفيف و رخصت نازل شده، و در آن خطاب را متوجه مؤمنين واقعى كرده، مى‏فرمايد: شما مى‏توانيد نجوى كنيد، به

شرطى كه نجوايتان توأم با اثم و عدوان و معصيت رسول نباشد، بلكه تناجى به بر و تقوا باشد. منظور از «بر» تمامى كارهاى خير است كه در مقابل كلمه «عدوان» قرار گرفته، و منظور از «تقوى» آن عملى است كه «اثم» نباشد. آنگاه مطلب را با أمر به مطلق تقوا و تهديد از قيامت تاكيد نموده، مى‏فرمايد: ﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ اَلَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾.

﴿إِنَّمَا اَلنَّجْوىَ مِنَ اَلشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ...﴾

مراد از «نجوى» - به طورى كه از سياق استفاده مى‏شود - نجوايى است كه آن روز در بين منافقين و بيماردلان جريان داشته، نجوايى كه از ناحيه شيطان بوده. به اين معنا كه شيطان اين عمل را در دلهايشان جلوه داده بود و تشويقشان كرده بود كه با يكديگر نجوى كنند تا مسلمانان را اندوهگين و پريشان خاطر كنند، تا خيال كنند مى‏خواهد بلايى بر سرشان بيايد.

خداى سبحان بعد از آنكه نجوى را با آن شرايط براى مؤمنين تجويز كرد، مؤمنين را دلگرم و خاطر جمع كرد كه اين توطئه‏ها نمى‏تواند به شما گزندى برساند، مگر به اذن خدا، چون زمام امور همه به دست خدا است، پس بر خدا توكل كنيد، و از ضرر نجواى منافقين اندوهگين نشويد كه خدا تصريح كرده به اينكه: ﴿وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ﴾و وعده داده كه هر كس بر او توكل كند خدا برايش كافى است، و با اين وعده وادارشان مى‏كند بر توكل و مى‏فرمايد: كه توكل از لوازم ايمان مؤمن است، اگر به خدا ايمان دارند بايد بر او توكل كنند كه او ايشان را كفايت خواهد كرد. اين بود معناى‏ ﴿وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ﴾.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي اَلْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اَللَّهُ لَكُمْ...﴾

مصدر «تفسح» به معناى فراخى است. همچنين كلمه «فسح».و كلمه «مجالس» جمع «مجلس» است كه به معناى مكان جلوس است. و منظور از «فراخى دادن در مجالس» اين است كه آدمى خود را جمع و جور كند تا جاى آن ديگرى فراخ شود، و «فسحت دادن خدا به چنين كس» به اين معنا است كه جاى او را در بهشت وسعت دهد.

اين آيه شريفه ادبى از آداب معاشرت را بيان مى‏كند، و از سياق آن برمى‏آيد كه قبل از اين دستور وقتى اصحاب در مجلس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حاضر مى‏شدند،

به صورتى مى‏نشستند كه جا براى سايرين نمى‏گذاشتند، و واردين جايى براى نشستن نمى‏يافتند كه آيه شريفه ايشان را ادب آموخت. البته اين دستور اختصاص به مجلس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ندارد، هر چند آيه شريفه در آن مورد نازل شده، ليكن دستور عمومى است.

و معناى آيه اين است كه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد وقتى به شما گفته مى‏شود جمع و جور بنشينيد و جا بدهيد تا ديگران هم بتوانند بنشينند، وسعت بدهيد تا خدا هم در بهشت به شما وسعت دهد.

﴿وَ إِذَا قِيلَ اُنْشُزُوا فَانْشُزُوا﴾ اين جمله متضمن يك ادب ديگر است. كلمه «نشوز» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى بلند شدن از سر چيزى و برگشتن از آن است، و نشوز از مجلس به اين است كه آدمى از مجلس برخيزد تا ديگرى بنشيند، و بدين وسيله او را تواضع و احترام كرده باشد.

و معناى جمله اين است كه: اگر به شما پيشنهاد مى‏شود كه از جاى خود برخيزيد تا ديگرى كه افضل و عالم‏تر و با تقواتر از شما است بنشيند، بپذيريد و جاى خود را به او بدهيد.

منافقنجویاثمعدوانمعصیت رسولشیطانمنافقان و بیمار‌دلان در نجوی علیه رسول.نجوی از شیطان.اثم و عدوان و معصیت رسول.معصیت الرسول در نجوی.عدوان در تناجی.امر به تقوا در نجوی.ادب مؤمنان در مجالست.

تجليل از علماء امت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَرْفَعِ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾ در اين معنا هيچ ترديدى نيست كه لازمه ترفيع خدا درجه بنده‏اى از بندگانش را باعث زيادتر شدن قرب او به خداى تعالى است، و اين خود قرينه و شاهدى است عقلى بر اينكه مراد از اينهايى كه موهبت علمشان داده‏اند، علمايى از مؤمنين است. بنابراين، آيه شريفه دلالت مى‏كند بر اينكه مؤمنين دو طايفه هستند، يكى آنهايى كه تنها مؤمنند، دوم آنهايى كه هم مؤمنند و هم عالم، و طايفه دوم بر طايفه اول برترى دارند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

با اين بيان روشن گرديد كه مساله بالا بردن درجاتى كه در آيه شريفه مورد بحث آمده، مخصوص علماى از مؤمنين است. آنها هستند كه كلمه «رفع درجات» در موردشان صادق است، و اما بقيه مؤمنين ارتقائشان به چند درجه نيست، بلكه تنها به يك درجه است. بنابراين، تقدير آيه شريفه چنين است: «يرفع اللَّه الذين امنوا منكم درجة و يرفع الذين اوتوا العلم منكم درجات» و در اين آيه شريفه تعظيم و احترامى از علماى امت شده كه بر هيچ كس پوشيده نيست. و جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾ مضمون آيه را تاكيد مى‏كند.

علمدرجاتایمانعلماءترفیعرفع درجات عالمان.ایمان و علم دو محور ترفیع.قرب بیشتر به خدا با درجات.تجلیل از علماء امت.

وجوب دادن صدقه بر توانگران قبل از نجوى يا پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)، علت و حكمت آن، و سپس نسخ شدن اين حكم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً...﴾

منظور از جمله «وقتى با رسول نجوى مى‏كنيد»، «وقتى مى‏خواهيد با رسول نجوى كنيد» است. مى‏فرمايد: هر وقت خواستيد با آن جناب گفتگوى سرى بكنيد، قبل از آن صدقه‏اى بدهيد.

﴿ذَلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ﴾ اين جمله علت تشريع صدقه قبل از نجوى را بيان مى‏كند، نظير جمله‏ ﴿وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ﴾ كه مطالب قبل خود را تعليل مى‏كند. و در اينكه منظور از جمله مورد بحث خير بودن و أطهر بودن براى نفوس و قلوب است، هيچ شكى نيست، و شايد وجهش اين باشد كه ثروتمندان از مسلمين زياد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نجوى مى‏كردند، و مى‏خواستند اين را براى خود نوعى امتياز و تقرب به رسول به حساب آورده، در برابر فقراء خود را از خصيصين رسول وانمود كنند، در نتيجه فقراء از اين بابت ناراحت مى‏شدند، و دلهايشان مى‏شكست، لذا خداى تعالى به آنها دستور داد هر وقت خواستند با آن جناب در گوشى سخن بگويند، قبلا به فقراء صدقه دهند، كه اين عمل باعث مى‏شود اولا دلها به هم نزديك شود و ثانيا حس رحمت و شفقت و مودت و پيوند دلها بيشتر گشته، كينه‏ها و خشم‏هاى درونى زدوده گردد.

در كلمه «ذلك» التفاتى به كار رفته، چون قبلا خطاب به عموم مؤمنين بود، و در اين كلمه خطاب را متوجه شخص رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد، و با اين تغيير لحن، تجليلى لطيف از آن جناب نمود، چون حكم صدق مربوط به نجواى با آن جناب بود، و اگر التفات را متوجه آن حضرت كند، افاده عنايت بيشترى نسبت به آن جناب مى‏كند.

﴿فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ يعنى اگر چيزى نيافتيد كه آن را صدقه دهيد، در اين صورت تكليف صدقه قبل از نجوى ساقط مى‏شود، و خداى تعالى به شما رخصت مى‏دهد كه با آن جناب نجوى كنيد، و از شما عفو كرد كه او غفور و رحيم است. بنابراين بيان، جمله‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است، (زيرا مسبب كه بايد در آيه ذكر مى‏شد اين بود كه بفرمايد: «فان لم تجدوا عفى اللَّه عنكم و غفر لكم و رحمكم» ولى مسبب را ذكر نكرد، سبب را كه همان غفور و رحيم بودن خدا است ذكر نمود).

در اين آيه شريفه دلالتى هست بر اينكه تكليف دادن صدقه مخصوص توانگران است،

و بى‏نوايان مكلف بدان نيستند، هم چنان كه همين معنا قرينه است بر اينكه منظور از وجوب در «فقدموا» وجوب صدقه بر توانگران است.

﴿أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ...﴾

اين آيه شريفه حكم صدقه در آيه قبلى را نسخ كرده، و در ضمن عتاب شديدى به اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين فرموده كه به خاطر ندادن صدقه به كلى از نجواى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صرفنظر كردند، و به جز على بن ابى طالب احدى صدقه نداد و نجوى نكرد، و تنها آن جناب بود كه ده نوبت صدقه داد و نجوى كرد. و به همين جهت اين آيه نازل شد، و حكم صدقه را نسخ كرد.

كلمه «اشفاق» به معناى ترس است، و جمله‏ ﴿أَنْ تُقَدِّمُوا﴾ مفعول اين كلمه است، و معناى آيه اين است كه: آيا ترسيديد صدقه دهيد كه نجوى را تعطيل كرديد؟ احتمال هم دارد كه مفعول كلمه مذكور حذف شده و تقدير كلام «ء اشفقتم الفقر...» باشد، يعنى آيا از فقر ترسيديد كه به خاطر صدقه ندادن نجوى نكرديد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اگر كلمه «صدقه» را به صيغه جمع آورد و فرمود «صدقات» براى اين است كه ترس صحابه از يك بار صدقه دادن نبود، چون يك بار صدقه دادن كسى را فقير نمى‏كند، بلكه ترسشان از دادن صدقات بسيار براى نجواهاى بسيار بوده.

﴿فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تَابَ اَللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا اَلصَّلاَةَ وَ آتُوا اَلزَّكَاةَ...﴾ يعنى حال كه از عمل بدانچه مكلف شديد سر باز زديد، و خدا هم از اين سرپيچيتان صرفنظر نموده، به عفو و مغفرت خود به شما رجوع نمود، اينك رجوع او را غنيمت شمرده در امتثال ساير تكاليفش چون نماز و روزه كوشش كنيد.

بنابراين، جمله‏ ﴿وَ تَابَ اَللَّهُ عَلَيْكُمْ﴾ دلالتى بر اين معنا هم دارد كه ترك نجوى به خاطر ندادن صدقه گناه بوده، چيزى كه هست خداى تعالى ايشان را آمرزيده.

و در اينكه جمله‏ ﴿فَأَقِيمُوا اَلصَّلاَةَ﴾ را با آوردن حرف «فاء» بر سرش، متفرع كرد بر جمله‏ ﴿فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا...﴾ دلالتى است بر اينكه حكم وجوب صدقه قبل از نجوى نسخ شده.

و در جمله‏ ﴿وَ أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ دلالتى هست بر عموميت حكم اطاعت نسبت به اين تكليف و ساير تكاليف، و اينكه اطاعت به طور مطلق واجب است. و در جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ نوعى تشديد هست كه حكم وجوب اطاعت خدا و رسول را تاكيد مى‏كند.

صدقهنجوی رسولاشفاقتخفیفزکاتنمازصدقه پیش از نجوی با رسول.نجوی با رسول و ادب آن.اقیموا الصلاة پس از تخفیف حکم.فان الله غفور رحیم برای ناتوانان.رحمت در معذور بودن فقیر.خیر و اطهر بودن صدقه.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيات مربوط به نجوى، تحيت مغرضانه منافقين بر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)، و رفع درجات علماء]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان آمده كه: حمزه و رويس روايت كرده‏اند كه: يعقوب آيه را به صورت «ينتجون» و بقيه قاريان به صورت «يتناجون» قرائت كرده‏اند. شاهد قرائت حمزه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه در باره على (علیه السلام) در پاسخ كسانى كه پرسيدند: چرا با على تناجى مى‏كنى و با ما نمى‏كنى؟ فرمود: «ما انا انتجيته، بل اللَّه انتجاه» من به دستور خود با او نجوى نكردم، بلكه خدا دستور داد نجوى كنم‏.

و در الدر المنثور است كه احمد، عبد بن حميد، بزار، ابن منذر، طبرانى، ابن مردويه، و بيهقى در - كتاب شعب الايمان - به سندى خوب از ابن عمر روايت آورده‏اند كه گفت: يهوديان همواره به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏گفتند: «سام عليك» و منظورشان ناسزاگويى به آن جناب بود، آنگاه در دل و در بين خودشان اظهار نگرانى مى‏كردند كه نكند خدا به خاطر اينگونه سلام كردن عذابمان كند. در اين زمينه بود كه آيه شريفه‏ ﴿وَ إِذَا جَاؤُكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اَللَّهُ﴾ نازل شد.

و در همان كتاب است كه عبد الرزاق، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در باره آيه مذكور گفته است: منافقين وقتى به رسول خدا مى‏رسيدند، مى‏گفتند «سام عليك» و بدين جهت آيه نازل شد.

مؤلف: اين روايت به باور كردن، نزديك‏تر از روايت قبلى است، براى اينكه در تفسيرش گفتيم اين آيات آن طور كه بايد شامل يهود نمى‏تواند باشد. و در روايت قمى كه در تفسير خود آورده آمده كه به جاى «السلام عليك» صبح‏ها مى‏گفتند «انعم صباحا» و بعد از ظهرها مى‏گفتند «انعم مساء» و اين تحيت مشركين و اهل جاهليت بود.

و در مجمع البيان در تفسير آيه‏ ﴿يَرْفَعِ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾ گفته است: در حديث اين معنا هم آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: عالم يك درجه بر شهيد برترى دارد، و شهيد يك درجه بر عابد، و نبى يك درجه بر عالم. و برترى قرآن بر ساير گفتارها نظير برترى خدا بر ساير مخلوقاتش است. و برترى عالم بر

ساير مردم نظير برترى من بر پست‏ترين آنان است. اين روايت را جابر بن عبد اللَّه از آن جناب نقل كرده‏.

مؤلف: ولى ذيل روايت خالى از اشكال نيست، براى اينكه ظاهر جمله «أدناهم - پست‏ترين آنان» اين است كه ضمير به كلمه «ناس - مردم» برگردد، و ظاهر اين برگشتن اين است كه روايت خواسته براى مردم مراتبى قائل شود، بعضى در بلندترين مرتبه، و بعضى در مرتبه‏اى متوسط، و بعضى پست، و بعضى پست‏تر، و وقتى برترى عالم بر ساير مردم - با فرض اينكه در بين آنان دارندگان بلندترين مرتبه نيز هست - نظير برترى پيغمبر بر پست‏ترين مردم باشد، نتيجه‏اش اين مى‏شود كه عالم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) افضل باشد، براى اينكه به حكم اين حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از پست‏ترين مردم افضل است، و عالم از همه مردم چه پست‏ترين و چه بلند مرتبه‏ترين آنان. و اين قطعا درست نيست.

مگر آنكه بگوييم: منظور از كلمه «أدنى» پست‏ترين نيست، بلكه نزديك‏ترين است، يعنى نزديك‏ترين مردم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه قهرا همان علماء خواهند بود، هم چنان كه از جمله «و پيغمبر از عالم يك درجه برترى دارد» نيز همين معنا استفاده مى‏شود، در نتيجه مفاد روايت اين مى‏شود كه: فضل عالم بر سائر مردم نظير برترى من است بر نزديكترين مردم به من، كه همان عالم باشد.

روایتتحیتمنافقعلمقرائتتحیت به غیر سلام الهی.درجات عالمان در روایات.قرائت و شان نزول نجوی.ادب مؤمن در مجلس.

چند روايت حاكى از اينكه امير المؤمنين (عليه السلام) تنها كسى بود كه به حكم صدقه دادن قبل از نجوى با پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) عمل نمود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، ابن راهويه، ابن ابى شيبه، عبد بن حميد، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از على بن ابى طالب روايت كرده‏اند كه گفت: در كتاب خدا آيه‏اى است كه احدى قبل از من و بعد از من به آن آيه عمل نكرده، و نمى‏كند، و آن آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً﴾ است، كه من يك دينار داشتم، آن را به ده درهم فروختم، هر بار كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نجوى كردم قبل از نجوى يك درهم صدقه دادم، و بعد از آن آيه نسخ شد، پس احدى به جز من به آن عمل نكرد، و آيه شريفه‏ ﴿أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ...﴾ نازل شد، و حكم صدقه را نسخ كرد.

و در تفسير قمى به اسنادى كه به ابى بصير دارد از حضرت ابى جعفر (علیه السلام)

روايت كرده كه گفت: من از آن جناب از كلام خداى عز و جل پرسيدم، كه مى‏فرمايد: ﴿إِذَا نَاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً﴾ فرمود: على بن ابى طالب (علیه السلام) تنها كسى بود كه قبل از نجوى صدقه داد، و پس از آن به وسيله‏ ﴿أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ﴾ نسخ شد.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى نيز از طرق شيعه و سنى وارد شده است.

علیصدقه نجویفضیلتتخفیف حکمتقدیم صدقه توسط امیرالمؤمنین.فضیلت انحصاری عمل به آیه صدقه.نجوی با رسول.عمل به حکم قبل از تخفیف.

دوستی با مغضوبین، حزب شیطان و حزب الله آیات ۱۴–۲۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات نهی از موالات دشمنان، نفاق، و تقابل حزب شیطان و حزب الله را بررسی می‌کند.

۞ أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ تَوَلَّوْا۟ قَوْمًا غَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِم مَّا هُم مِّنكُمْ وَلَا مِنْهُمْ وَيَحْلِفُونَ عَلَى ٱلْكَذِبِ وَهُمْ يَعْلَمُونَ
آيا نديده‌اى كسانى را كه قومى را كه مورد خشم خدايند به دوستى گرفته‌اند؟ آنها نه از شمايند و نه از ايشان، و به دروغ سوگند ياد مى‌كنند و خودشان [هم‌] مى‌دانند.
أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُمْ عَذَابًۭا شَدِيدًا ۖ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ
خدا براى آنان عذابى سخت آماده كرده است. راستى كه چه بد مى‌كردند.
ٱتَّخَذُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُمْ جُنَّةًۭ فَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ فَلَهُمْ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ
سوگندهاى خود را [چون‌] سپرى قرار داده بودند و [مردم را] از راه خدا بازداشتند و [در نتيجه‌] براى آنان عذابى خفت‌آور است.
لَّن تُغْنِىَ عَنْهُمْ أَمْوَٰلُهُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُهُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيْـًٔا ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ
در برابر خداوند نه از اموالشان و نه از اولادشان هرگز كارى ساخته نيست. آنها دوزخى‌اند [و] در آن جاودانه [مى‌مانند].
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ ٱللَّهُ جَمِيعًۭا فَيَحْلِفُونَ لَهُۥ كَمَا يَحْلِفُونَ لَكُمْ ۖ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلَىٰ شَىْءٍ ۚ أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْكَٰذِبُونَ
روزى كه خدا همه آنان را برمى‌انگيزد، همان‌گونه كه براى شما سوگند ياد مى‌كردند براى او [نيز] سوگند ياد مى‌كنند و چنان پندارند كه حق به جانب آنهاست. آگاه باش كه آنان همان دروغگويانند.
ٱسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَأَنسَىٰهُمْ ذِكْرَ ٱللَّهِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱلشَّيْطَٰنِ ۚ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱلشَّيْطَٰنِ هُمُ ٱلْخَٰسِرُونَ
شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است؛ آنان حزب شيطانند. آگاه باش كه حزب شيطان همان زيانكارانند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحَآدُّونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ فِى ٱلْأَذَلِّينَ
در حقيقت، كسانى كه با خدا و پيامبر او به دشمنى برمى‌خيزند، آنان در [زمره‌] زبونان خواهند بود.
كَتَبَ ٱللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا۠ وَرُسُلِىٓ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌۭ
خدا مقرّر كرده است كه: «حتماً من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد.» آرى، خدا نيرومند شكست‌ناپذير است.
لَّا تَجِدُ قَوْمًۭا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوْ كَانُوٓا۟ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَٰنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍۢ مِّنْهُ ۖ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۚ رَضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱللَّهِ ۚ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ
قومى را نيابى كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كرده‌اند -هر چند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيره آنان باشند- دوست بدارند. در دل اينهاست كه [خدا] ايمان را نوشته و آنها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است، و آنان را به بهشتهايى كه از زير [درختان‌] آن جويهايى روان است در مى‌آورد؛ هميشه در آنجا ماندگارند؛ خدا از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند؛ اينانند حزب خدا. آرى، حزب خداست كه رستگارانند.

بيان وصف و حال منافقان: تولى يهود، سوگند دروغ ياد كردن و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات سرگذشت دسته‏اى از منافقين را ذكر مى‏كند كه با يهوديان دوستى و مودت و با خدا و رسولش دشمنى داشتند، و ايشان را به خاطر همين انحراف مذمت نموده، به عذاب و شقاوت تهديد مى‏كند، تهديدى بسيار شديد. و در آخر به عنوان حكمى قطعى و كلى مى‏فرمايد: ايمان به خدا و روز جزا نمى‏گذارد انسانى با دشمنان خدا و رسولش دوستى كند، حال اين دشمنان هر كه مى‏خواهند باشند. و سپس مؤمنين را مدح مى‏كند به اينكه از دشمنان دين بيزارند، و ايشان را وعده ايمان مى‏دهد، ايمانى مستقر در روح و جانشان، ايمانى از ناحيه خدا و نيز وعده بهشت و رضوان مى‏دهد.

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ...﴾

منظور از قومى كه خدا بر آنان غضب فرموده و منافقين آنان را دوست مى‏دارند يهود است، كه در باره‏شان فرموده: ﴿مَنْ لَعَنَهُ اَللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ اَلْقِرَدَةَ وَ اَلْخَنَازِيرَ وَ عَبَدَ اَلطَّاغُوتَ﴾.

﴿مَا هُمْ مِنْكُمْ وَ لاَ مِنْهُمْ﴾ ضمير «هم» به منافقين و ضمير در «منهم» به يهود بر مى‏گردد، مى‏خواهد بفرمايد: اين منافقين به خاطر تحير و سرگردانيشان بين كفر و ايمان وقتى به شما مى‏رسند اظهار مسلمانى، و وقتى به يهود مى‏رسند اظهار دوستى مى‏كنند، اينان نه از شما مسلمانان هستند و نه از يهود: ﴿مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لاَ إِلىَ هَؤُلاَءِ وَ لاَ إِلىَ هَؤُلاَءِ﴾.

و اين صفت منافقين بر حسب ظاهر حالشان است، و گرنه واقعيت حالشان اين است كه ملحق به يهودند، چون خداى تعالى در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ بنابراين منافاتى ميان‏ ﴿مَا هُمْ مِنْكُمْ وَ لاَ مِنْهُمْ﴾ با جمله «فانه منهم» نيست، اولى بر حسب ظاهر حالشان است، و دومى بر حسب واقعيتشان.

بعضى از مفسرين‏ احتمال داده‏اند ضمير «هم» به قوم برگردد، و منظور از قوم، يهود باشد، و ضمير در «منهم» به موصول «الذين» برگردد، و مراد از موصول منافقين باشد كه در اين صورت معنا چنين مى‏شود: آيا نمى‏بينى كسانى را كه دوستدار يهود شدند، با اينكه يهود از شما نيستند، چون شما مؤمنيد، و از خود منافقين هم نيستند، بلكه اجنبى و بيزار از هر دو طائفه‏اند، و اين تعبير نوعى مذمت است، ولى معناى بعيدى است.

﴿وَ يَحْلِفُونَ عَلَى اَلْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾ يعنى براى شما به دروغ سوگند مى‏خورند كه از شمايند، و مثل شما ايمان دارند، با اينكه خودشان خوب مى‏دانند كه در سوگندشان دروغ مى‏گويند.

﴿أَعَدَّ اَللَّهُ لَهُمْ عَذَاباً شَدِيداً إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾

كلمه «اعداد» كه مصدر فعل «أعد» است به معناى تهيه كردن است. و جمله‏ ﴿إِنَّهُمْ سَاءَ...﴾ تعليل اعداد است. و در جمله‏ ﴿كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ دلالتى هست بر اينكه منافقين در اين

عمل خود مداومت و استمرار داشته‏اند. و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى براى آنان عذابى سخت تهيه ديده، به علت اينكه در عمل زشت خود مداومت دارند.

﴿اِتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ فَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾

كلمه «أيمان» - به فتح همزه - جمع «يمين - سوگند» است. و كلمه «جنة» - به ضم جيم - به معناى پرده و پوششى است كه با آن خود را از شر حفظ مى‏كنند، سپر را هم به همين جهت «جنة» مى‏نامند. و كلمه «مهين» - به ضم ميم - اسم فاعل از مصدر اهانت و به معناى اذلال و خوار نمودن است.

و معناى آيه اين است كه: منافقين سوگندهاى خود را پرده و پوشش خود كردند تا به وسيله آن، تهمت و سوء ظن را از خود دفع كنند. هر جا عملى از آنان سر زد كه مؤمنين را در عقايدشان به شك و ترديد انداخته آنان را مثل خود از راه خدا كه همان اسلام است منصرف سازد، و با سوگندهاى دروغ خود را تبرئه مى‏كردند، و به همين جهت عذابى خوار كننده دارند.

﴿لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَ لاَ اولادهُمْ مِنَ اَللَّهِ شَيْئاً أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾

يعنى آن انگيزه‏اى كه وادارشان مى‏كرد چنين وضعى به خود بگيرند متاع زندگى دنيا است كه همان اموال و اولاد است، و ليكن با در نظر داشتن عذاب جاودانه‏اى كه دارند، و خداى تعالى آن را برايشان معين فرموده، و اينكه چقدر احتياج به خلاصى از آن دارند، آن متاع دنيا به هيچ وجه نمى‏تواند در خلاصى آنان مؤثر باشد، پس تا دير نشده به خدا ايمان بياورند، و او را بپرستند.

تولیمغضوبنفاقحلفعذابتولی قوم مغضوب.حلف دروغ و نفاق.عذاب شدید.مغضوب علیهم.پیوند با کفار.

دروغ گويى منافقين در قيامت كه روز كشف حقائق است از باب بروز ملكات و عادات است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىَ شَيْ‏ءٍ...﴾

كلمه «يوم» ظرف است براى مضمون جمله‏ ﴿أَعَدَّ اَللَّهُ لَهُمْ عَذَاباً شَدِيداً﴾، و يا براى مضمون جمله ﴿أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلنَّارِ﴾. و معناى جمله‏ ﴿فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا يَحْلِفُونَ لَكُمْ﴾ اين است كه: در روز قيامت هم براى خدا سوگند خواهند خورد، همان طور كه در دنيا براى شما سوگند مى‏خورند.

و ما در تفسير آيه شريفه‏ ﴿ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاَّ أَنْ قَالُوا وَ اَللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشْرِكِينَ﴾ گفتيم كه سوگند دروغ خوردنشان در روز قيامت با اينكه آن روز روز كشف حقايق است، از

اين باب است كه ملكات آنان در آن روز كشف مى‏شود، و مساله دروغگويى در دلهاى آنان ملكه شده، در دنيا به دروغ عادت كرده بودند، هميشه بنا را بر اين داشتند كه باطل را سرپوشى براى حق كنند، و آن را با سوگند دروغين به صورت حق جلوه دهند. پس منافقين هم مانند هر صاحب ملكه‏اى ديگر آن طور كه زندگى مى‏كنند مى‏ميرند، و آن طور كه مى‏ميرند زنده مى‏شوند.

و يكى از همان دروغهايشان اين است كه در آن روز درخواست برگشتن به دنيا مى‏كنند، و يا از خدا مى‏خواهند از آتش در آيند. و يكى ديگر گفتگوهايى است كه در آتش دارند، و امثال اينها همه مظاهر دروغگوييهاى ايشان است كه قرآن آنها را بيان كرده است، و هيچ يك از آنها با وضع قيامت سازگار نيست، چون قيامت عالم مشاهده حقايق است، روز جزاء است، نه روز عمل، و در چنين روزى جاى اين حرفها نيست، و ليكن همانطور كه گفتيم اين سخنان از ملكات آنان تراوش مى‏كند.

و اما اينكه فرمود: ﴿وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىَ شَيْ‏ءٍ﴾ معنايش اين است كه: گمان مى‏كنند بر وضعى استوارند كه در آن وضع مى‏توانند براى هميشه حق را بپوشانند، و از بر ملا شدن دروغ خود جلوگيرى به عمل آورند، و با انكار و دروغگويى و امثال اينها دروغ خود را حفظ كنند.

بنابراين، ممكن است جمله مذكور قيدى باشد براى جمله‏ ﴿كَمَا يَحْلِفُونَ لَكُمْ﴾ كه در اين فرض اشاره‏اى خواهد بود به وضعى كه در دنيا داشتند، و گمان مى‏كردند سوگند دروغشان سودى براى آنان دارد، و شما را راضى مى‏كند. و جمله‏ ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكَاذِبُونَ﴾ قضاء و داورى خدا در حق آنان است، مى‏فرمايد: خداى تعالى در باره آنان چنين داورى كرده كه ايشان دروغگويند، و نبايد به هذيانهايشان توجه كرد و به سوگندهايشان اعتناء نمود.

ممكن هم هست قيدى باشد براى جمله‏ ﴿فَيَحْلِفُونَ لَهُ﴾ كه در اين فرض از قبيل ظهور ملكات در قيامت خواهد بود كه بيانش در چند سطر قبل در معناى سوگند خوردن منافقين گذشت. آن وقت جمله‏ ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكَاذِبُونَ﴾ داورى خداى تعالى به دروغگويى آنان در روز قيامت و يا در دنيا و آخرت مى‏شود.

﴿اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ اَلشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اَللَّهِ أُولَئِكَ حِزْبُ اَلشَّيْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اَلشَّيْطَانِ هُمُ اَلْخَاسِرُونَ﴾

كلمه «استحواذ» به معناى استيلاء و غلبه است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُحَادُّونَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولَئِكَ فِي اَلْأَذَلِّينَ﴾

اين آيه مضمون آيه قبلى را كه مى‏فرمود «منافقين از حزب شيطان و از زيانكارانند» تعليل مى‏كند، مى‏فرمايد: به اين علت از خاسرينند كه با مخالفت و لجبازى خود با خدا و رسولش دشمنى مى‏كنند، و دشمنان خدا و رسول در زمره خوارترين خلق خدايند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: علت اينكه تعبير به «اذلين» آورد، اين بوده كه به طور كلى ذلت يكى از دو متخاصم به مقدار عزت طرف ديگر است، و وقتى يك طرف متخاصم خداى عز و جل است، كه همه عزتها از او است، قهرا براى طرف ديگر كه دشمن او است چيزى نمى‏ماند مگر ذلت.

ایمان جنةاموالاولادحلفبعثایمان‌ها سپر.اموال و اولاد بی‌فایده.بعث و حلف دروغ برای خدا.مقابل حلف دروغ.استحواذ شیطان.

جنبه‏هاى مختلف غلبه خدا و رسولان او ﴿كَتَبَ اَللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَتَبَ اَللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اَللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾

منظور از كتابت خدا قضايى است كه مى‏راند.

و ظاهر اطلاق غلبه و بدون قيد آوردنش اين است كه خدا از هر جهت غالب باشد، هم از جهت استدلال و هم از جهت تاييد غيبى، و هم از جهت طبيعت ايمان به خدا و رسول.

اما از حيث استدلال، براى اينكه درك حق و خضوع در برابر آن فطرى انسان است، اگر حق را برايش بيان كنند، و مخصوصا از راهى كه با آن راه مانوس است روشن سازند، بدون درنگ آن را مى‏فهمد، و وقتى فهميد فطرتش به آن اعتراف مى‏كند، و ضميرش در برابر آن خاضع مى‏گردد، هر چند كه عملا خاضع نشود، و پيروى از هوى و هوس و يا هر مانع ديگر از خضوع عمليش مانع شود.

و اما غلبه از حيث تاييد غيبى، و به نفع حق و به ضرر باطل قضاء راندن، بهترين نمونه‏اش انواع عذابهايى است كه خداى تعالى بر سر امت‏هاى گذشته كه دعوت انبياء را تكذيب كردند آورد، مانند قوم نوح كه همه را غرق كرد، و قوم هود كه زنده زنده در زير سنگ و خاك دفنشان نمود، و قوم صالح و لوط و شعيب و آل فرعون و ديگران كه هر يك را به عذابى دچار فرمود. و در كلام مجيدش در باره همين نوع تاييد فرموده: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾و سنت الهى به همين منوال جريان يافته كه آيه زير آن را به طور اجمال خاطرنشان ساخته،

مى‏فرمايد: ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾.

و اما غلبه از حيث طبيعتى كه ايمان به خدا و رسول دارد، دليلش اين است كه ايمان مؤمن به طور مطلق و بدون هيچ قيدى او را به دفاع از حق و قيام در برابر باطل دعوت مى‏كند، چنين كسى معتقد است كه اگر كشته شود رستگار مى‏گردد، و اگر هم بكشد رستگار مى‏شود، و ثبات و مقاومت او در دفاع از حق مقيد به هيچ قيدى، و محدود به هيچ حدى نيست، به خلاف كسى كه اگر از حق دفاع مى‏كند نه بدان جهت است كه حق است، بلكه بدان جهت است كه هدفى از اهداف دنيايى او را تامين مى‏كند، چنين كسى در حقيقت از خودش دفاع كرده، و به همين دليل اگر ببيند كه مشرف به هلاكت شده، و يا نزديك است گرفتار خطرى شود، پا به فرار مى‏گذارد. پس دفاع او از حق شرط و حدى دارد، و آن شرط سلامتى نفس و آن حد تامين منافع خودش است، و اين واضح است كه عزيمت بى‏قيد و شرط، بر چنين عزيمتى مقيد و مشروط، غالب مى‏شود. يكى از شواهدش جنگهاى پيامبر اسلام است كه مسلمانان در عين نداشتن عده و عده همواره غلبه مى‏كردند، و جنگها جز به پيشرفت مسلمانان خاتمه نمى‏يافت‏.

و اين غلبه و فتوحات اسلامى متوقف نشد، و جمعيت مسلمين به تفرقه مبدل نگشت، مگر وقتى كه نياتشان فاسد، و سيرت تقوا و اخلاصشان در گسترش دين حق، به قدرت‏طلبى و گسترش و توسعه مملكت (و در نتيجه حكمرانى بر انسانهايى بيشتر، و به دست آوردن اموال زيادتر) مبدل شد، در نتيجه آن فتوحات متوقف گرديد. آرى، خداى تعالى هرگز نعمتى را كه به مردمى داده تغيير نمى‏دهد، مگر وقتى كه مردمى نياتشان را تغيير دهند، و خداى تعالى در آن روزى كه دين مسلمانان را تكميل نمود و از شر دشمنان ايمنشان ساخت، با آنان شرط كرد

كه تنها از او بترسند، و فرمود: ﴿اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ﴾و در مسلم بودن اين غلبه كافى است كه در آيه 139، در سوره آل عمران مؤمنين را خطاب نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ تَهِنُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾.

شیطانذکرحزب الشیطانخاسروناستحواذ شیطان.انساء ذکر الله.غفلت از ذکر.حزب شیطان.

هرگز دوستى با دشمنان خدا و رسول (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) با داشتن ايمان قابل جمع نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ...﴾

در اين آيه شريفه يافتن قومى با چنين صفتى را نفى نموده، مى‏فرمايد: چنين مؤمنينى نخواهى يافت. و اين كنايه است از اينكه ايمان راستين به خدا و روز جزا با چنين صفاتى نمى‏سازد آن كس كه واقعا به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارد، ممكن نيست با دشمنان خدا دوستى كند، هر چند كه همه قسم سبب و انگيزه دوستى در آنان وجود داشته باشد، مثل اينكه پدرش يا پسرش يا برادرش باشد، و يا قرابتى ديگر داشته باشد، براى اينكه اين چنين دوستى با ايمان به خدا منافات دارد.

پس روشن گرديد كه جمله‏ ﴿وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ...﴾ به مطلق اسباب مودت اشاره دارد. و اگر تنها مودت ناشى از قرابت را ذكر كرد، به خاطر آن است كه مودت خويشاوندى قوى‏ترين محبت، و هم با ثبات‏ترين آن است و زوالش از دل به آسانى صورت نمى‏گيرد.

﴿أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمَانَ﴾ كلمه «اولئك» اشاره به مردمى است كه به خاطر ايمانى كه به خدا و روز جزا دارند با دشمنان خدا هر چند پدر و يا پسر يا برادرشان باشد دوستى نمى‏كنند. و «كتابت» به معناى اثبات غير قابل زوال است. و ضمير در «كتب» به خداى تعالى برمى‏گردد. و اين آيه تصريح و نص در اين است كه چنين كسانى مؤمنين حقيقى هستند.

محادهاذلینغلبهرسلمحاده الله و رسوله.اذلین در مقابل غلبه.رسول.کتب الله لاغلبن.

مراد از تاييد مؤمنين به روحى از او و بيان اينكه مؤمنان علاوه بر حيات طبيعى از حيات طيبه برخوردارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾ كلمه «تاييد» به معناى تقويت است. و ضمير فاعل در جمله «ايدهم» به «اللَّه» برمى‏گردد، و همچنين ضمير در «منه».و كلمه «من» ابتدائيه است. و معناى جمله اين است كه: خداى تعالى اين گونه انسانها را به روحى از خود تقويت نمود. و بعضى‏ گفته‏اند: ضمير به ايمان برمى‏گردد، و معناى جمله اين است كه: خداى تعالى آنان

را به روحى از جنس ايمان تقويت كرد، و دلهايشان را با آن روح زنده ساخت. اين معنا هم عيبى ندارد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از «روح» جبرئيل است. و بعضى‏ گفته‏اند: قرآن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند حجت و برهان است. و همه اين اقوال وجوهى ضعيف است كه از جهت لفظ آيه شاهدى ندارد.

نكته‏اى كه در اينجا هست اين است كه «روح» به طورى كه از معناى آن به ذهن تبادر مى‏كند عبارت است از مبدأ حيات، كه قدرت و شعور از آن ناشى مى‏شود. بنابراين، اگر عبارت‏ ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾ را بر ظاهرش باقى بگذاريم، اين معنا را افاده مى‏كند كه در مؤمنين به غير از روح بشريت كه در مؤمن و كافر هست، روحى ديگر وجود دارد كه از آن حياتى ديگر ناشى مى‏شود، و قدرتى و شعورى جديد مى‏آورد، و به همين معنا است كه آيه ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾ به آن اشاره نموده. و نيز آيه شريفه زير به آن اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً﴾.

و حيات طيبى كه در آيه است ملازم با اثر طيب است. اثر حيات - كه قدرت و شعور است - در زندگى طيب، طيب خواهد بود، و وقتى قدرت و شعور طيب شد، آثارى كه متفرع بر آن است يعنى اعمالى كه از صاحب چنين حياتى سر مى‏زند، همه طيب و صالح خواهد بود، و اين قدرت و شعور طيب، همان است كه در آيه سوره انعام كه چند سطر پيش گذشت از آن تعبير به نور كرد، و همچنين آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ﴾.

و اين حيات، زندگى خاصى است كريم كه آثارى خاص و ملازم با سعادت ابدى انسان دارد. حياتى است وراء حياتى كه مشترك بين مؤمن و كافر است، و آثارش هم

مشترك بين هر دو طايفه است. پس اين زندگى مبدئى خاص دارد، و آن روح ايمانى است كه آيه شريفه آن را روحى سواى روح مشترك بين مؤمن و كافر مى‏داند.

و بر اين اساس ديگر اجبارى نداريم وجهى را كه در اين باب ذكر كرده‏اند، بپذيريم و بگوييم: مراد از روح نورانيت قلب است - كه همان نور علم باشد - كه به وسيله آن آرامش و اطمينان حاصل مى‏شود، و اگر اين نور قلب را روح خوانده تسميه‏اى است مجازى، از باب مجاز مرسل‏. چون همين آرامش قلبى است كه مايه حيات طيب و ابدى است. و يا از باب استعاره است چون نور قلب همواره ملازم با وجوهى از علم است، كه بر قلب آدمى افاضه مى‏شود. و معروف است كه مى‏گويند: علم مايه حيات قلب، و جهل، مرگ قلب است. پس علم شبيه روحى است كه به جسمى بى‏جان افاضه مى‏شود، تا زنده گردد. اين بود آن وجهى كه گفتيم در معناى روح ذكر كرده‏اند.

﴿وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا﴾ اين جمله وعده جميلى است كه به مؤمنين واقعى داده، و در آن اوصاف حيات طيبه آخرت ايشان را ذكر نموده است.

﴿رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ﴾ اين جمله استينافى و ابتدايى است، مى‏خواهد جمله قبلى را تعليل نموده، بفرمايد: به اين علت خدا ايشان را به چنان بهشتى كه گفته شد در مى‏آورد كه از ايشان راضى بوده است، و رضايت خدا عبارت است از رحمت او كه مخصوص افرادى است كه در ايمانشان به خدا خالص باشند. ايشان هم از خدا راضيند، براى اينكه با رسيدن به آن زندگى طيب و آن بهشت، شادمان و خرسند مى‏گردند.

﴿أُولَئِكَ حِزْبُ اَللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ﴾ اين جمله تشريف و بزرگداشتى است از همان افراد مخلص، مى‏فرمايد: اينها كه داراى ايمانى خالصند حزب خداى تعالايند، هم چنان كه آن منافقين كه در ظاهر اظهار اسلام مى‏كنند، و در باطن كفار و دشمنان خدا را دوست مى‏دارند، حزب شيطانند، اينها رستگارند هم چنان كه آنها زيانكارند.

در جمله‏ ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ﴾ با اينكه كلمه «حزب اللَّه» قبلا ذكر شده بود، و مى‏توانست بفرمايد «الا انهم هم المفلحون» دوباره اسم ظاهر «حزب اللَّه» را به جاى ضمير ذكر كرد، تا كلام جنبه مثلى معروف بخود بگيرد.

حزب اللهموادایمانقلوبجناترضوانایمان به خدا و یوم آخر.عدم موادت با محادین.محبت فی الله.یوم الآخر.ایمان بالله.کتب فی قلوبهم الایمان.ایدهم بروح منه.یدخلهم جنات.

بحث روايتى [رواياتى در باره نزول آيه: ﴿كَتَبَ اَللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي﴾، حب و بغض فى اللَّه، و روح ايمان]‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در تفسير آيه‏ ﴿كَتَبَ اَللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي﴾ مى‏گويد: روايت شده كه مسلمانان وقتى ديدند كه خداى تعالى فتوحاتى نصيبشان كرد، به يكديگر گفتند: به زودى خدا روم و فارس را هم برايمان فتح خواهد نمود. منافقين گفتند: شما خيال كرده‏ايد كه روم و فارس مانند ديگر شهرهايى است كه بر آنها غلبه يافته‏ايد؟ و خداى تعالى در پاسخشان اين آيه را نازل كرد.

مؤلف: ظاهرا اين حديث از باب تطبيق آيه بر داستان مذكور مى‏باشد، نه اينكه آيه در خصوص اين داستان نازل شده باشد. و نظائر اين تطبيق در ميان احاديث مربوط به شان نزول بسيار است، و از همين باب است كه در روايات آمده آيه شريفه‏ ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ﴾ در باره ابى عبيدة بن جراح نازل شده، كه پدرش را در جنگ بدر كشت‏. و در بعضى از روايات آمده كه در شان پدر ابو بكر نازل شده كه وقتى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ناسزا گفت پسرش ابو بكر چنان بر سرش كوبيد كه به زمين افتاد، و آيه نامبرده در شان وى نازل شد. و در بعضى ديگر آمده كه: در شان عبد الرحمن بن ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجازه خواست به زيارت دايى‏اش كه از مشركين بود برود، و حضرت اجازه‏اش داد. همين كه برگشت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد شد حضرت و مسلمانانى كه در اطراف آن جناب بودند اين آيه را برايش خواندند.

ليكن هيچ يك از اين روايات با سياق و مضمون آيات مورد بحث نمى‏سازد، براى اينكه آيه مورد بحث جداى از ساير آيات قبل و بعدش نيست، و اتصالى روشن به آنها دارد.

و در الدر المنثور است كه طيالسى و ابن ابى شيبه از براء بن عازب، روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: محكم‏ترين و مورد اعتمادترين دستاويزهاى ايمان، حب در راه خدا، و بغض در راه خدا است‏.

و در كافى به سند خود از ابان بن تغلب از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه

فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه در باطن قلبش دو گوش هست، در يكى از آن دو شيطان وساوس خود را بر او مى‏خواند، و در يكى ديگر فرشته خدا مى‏خواند، و خداى تعالى بنده مؤمنش را به وسيله فرشته تاييد مى‏كند، و اين همان است كه قرآن مى‏فرمايد: ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾.

مؤلف: معناى اين حديث اين نيست كه بگويد روح به معناى فرشته است، بلكه مى‏خواهد بفرمايد فرشته همواره با روح است، و با آن كار مى‏كند، هم چنان كه قرآن هم فرموده خدا همواره فرشته را با روح نازل مى‏كند: ﴿يُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ﴾.

و در همان كتاب به سند خود از ابن بكير روايت كرده كه گفت: به امام باقر (علیه السلام) عرضه داشتم: معناى اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: «اگر مردى زنا كند روح ايمان از او قهر مى‏كند و جدا مى‏شود» چيست؟ فرمود: اين كلام ناظر به همان كلام خداى تعالى است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾ اين روح خدايى است كه از مرد زناكار جدا مى‏شود.

باز در همان كتاب است كه محمد بن سنان از ابى خديجه روايت كرده كه گفت: داخل شدم بر ابى الحسن (علیه السلام) به من فرمود: خداى تعالى مؤمن را به روحى تاييد مى‏كند كه همواره در هر عمل نيكى كه مى‏كند و تقوايى كه به خرج مى‏دهد به سراغش مى‏آيد، و هر وقت عمل زشتى مرتكب شود و يا تجاوزى بكند، از او غايب مى‏شود. پس روح خدا در هنگام عمل خير مؤمن از خوشحالى به اهتزاز درمى‏آيد، و در هنگام گناه و عمل زشتش به زمين فرو مى‏رود. حال كه چنين است اى بندگان خدا قدر نعمت‏هاى خدا را بدانيد، و دل خود را اصلاح كنيد تا يقين شما زياد گشته، سود نفيس و پر قيمت ببريد، خدا رحمت كند شخصى را كه تصميم بر عمل خيرى بگيرد، و آن را انجام دهد، و چون تصميم بر عمل زشتى مى‏گيرد از آن صرفنظر كند. آنگاه فرمود: ما روح را با اطاعت خدا و عمل براى او كمك و تاييد مى‏كنيم‏.

مؤلف: از آنچه در ذيل آيه گذشت روشن شد كه اين روح يكى از مراتب روح انسانى است كه تنها مؤمن آن هم بعد از آنكه ايمان خود را به حد كمال رسانيد به آن مرتبه

مى‏رسد، و ديگر از آن جدا نمى‏شود، همانطور كه روح نباتى و حيوانى و انسانى كه بين مؤمن و كافر مشترك است، از مراتب روح آدمى است، و هرگز از آن جدا نمى‏گردد. چيزى كه هست اين مرتبه از روح بعد از آنكه در نفس پيدا شد، گاهى هم چنان در نفس باقى مى‏ماند، و رو به رشد مى‏گذارد، و در نفس هيئتى و صورتى خوب پديد مى‏آورد. و گاهى دچار هيئت زشتى مى‏شود، هيئتى كه در اثر گناه پيدا شده، و با آن معارضه مى‏كند، و پس از توبه يا عوامل ديگر از شر آن خلاصى يافته، موانع ناسازگارش از بين مى‏رود، تا آنكه خودش در نفس مستقر گشته، آن صورت نيكو در نفس رسوخ يابد، و ديگر دستخوش زوال و دگرگونگى نشود.

با اين بيان روشن مى‏شود كه مراد امام (علیه السلام) از «روحى كه به سراغش مى‏آيد» و اينكه فرمود: «اين روح همواره با او هست» اين است كه صورت آن روح در نفس پيدا مى‏شود، چون اين صورت است كه گاهى در اثر برخورد با صورتى زشت از بين مى‏رود، نه اصل روح. و نيز روشن شد كه مرادش از اينكه فرمود: «در زمين فرو مى‏رود» اين است كه بطور كنايه بفهماند آن صورت خوب از بين مى‏رود. و همچنين است مرادش در روايت قبلى كه مى‏فرمود: «روح ايمان از او جدا مى‏شود».

حزب اللهولایتبرائتمنافقینولایت و برائت.منافقین.حزب الله.سیاق مدنی.