﴿طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذَا عَزَمَ اَلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اَللَّهَ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ﴾
جمله ﴿عَزَمَ اَلْأَمْرُ﴾ به اين معنا است كه مساله جدى و منجز شد و جمله ﴿طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ﴾ گويا خبرى است براى مبتدايى محذوف، كه تقدير آن «أمرنا طاعة...» و يا «امرهم طاعة...» و يا «شانهم طاعة...» و يا «ايمانهم بنا طاعة...» است، يعنى ايمان آنان به ما، طاعتى است كه بر آن با ما پيمان بستند و قولى معروف و غير منكر است كه گفتند، و آن اين بود كه اظهار سمع و طاعت كردند. هم چنان كه خداى تعالى در جاى ديگر از ايشان
حكايت كرده، مىفرمايد: ﴿آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ ... وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا﴾.
و بنابراين جمله ﴿فَإِذَا عَزَمَ اَلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اَللَّهَ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ﴾ كمال اتصال را به ما قبل خود دارد و معنايش اين است كه: امر همان است كه به خدا بر سر آن امر اعتماد كرده و گفتند: «سمعنا و اطعنا» ،پس اگر اينان در هنگامى كه تكليف منجز مىشود خدا را در آنچه خود گفتند تصديق نموده و در آنچه دستور داده - كه از آن جمله امر به قتال است - اطاعت كنند، برايشان بهتر است.
احتمال هم دارد كلمه «طاعة...» خبرى باشد براى ضميرى كه به قتال مذكور بر مىگردد و تقدير چنين باشد: آن قتال كه در اين سوره نامش برده شد طاعتى است از مؤمنين و قولى است معروف، پس اگر ايشان در هنگامى كه تكليف منجز مىشود خدا را در ايمانشان تصديق كنند و او را اطاعت نمايند برايشان بهتر است. اما اينكه رفتن به قتال اطاعتى است از ايشان، روشن است. و اما اينكه قولى است معروف، دليلش اين است كه واجب شدن قتال و امر به دفاع از مجتمع صالح اسلامى به منظور ابطال و خنثى كردن نقشه دشمن نيز قولى است پسنديده كه همه عقلا آن را مىپسندند.
بعضى هم گفتهاند: كلمه «طاعة...» مبتدايى است كه خبرش حذف شده و تقدير آن «طاعة و قول معروف خير لهم» است، يعنى اطاعت خدا و قول معروف براى آنان بهتر است. بعضى ديگر گفتهاند: مبتدايى است كه خبرش ﴿فَأَوْلىَ لَهُمْ﴾ در آيه قبلى است، پس اين آيه تتمه آيه قبلى است. ولى اين تفسير بسيار ناپسند است و از آن بدتر اين تفسير است كه بعضى گفتهاند: كلمه «طاعة...» صفت براى سوره است، آنجا كه فرموده: ﴿فَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ﴾ . و وجوهى ديگر نيز گفتهاند.
﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ﴾
خطاب در اين آيه به همان كسانى است كه فرمود: در دلهايشان مرض هست، و از رفتن به جهاد در راه خدا بهانهجويى مىكردند، و به همين جهت خطاب را به ايشان كرد تا توبيخ و سرزنش شديدتر كند، و استفهام در آيه استفهام تقريرى است، مىخواهد بفرمايد شما اين طوريد. و كلمه «تولى» به معناى اعراض است و مراد از آن اعراض از كتاب خدا و
معارف آن و برگشتن به شرك و ترك كردن دين است.
و معناى آيه اين است كه: آيا از شما توقع مىرفت كه از كتاب خدا و عمل به آنچه در آن است كه يكى از آنها جهاد در راه خدا است اعراض نموده و در نتيجه دست به فساد در زمين بزنيد و با قتل و غارت و هتك عرض و به علت تكالب بر سر جيفه دنيا قطع رحم كنيد؟ مىخواهد بفرمايد: در صورتى كه اعراض كنيد توقع همه اين انحرافها از شما مىرود.
با اين بيان روشن گرديد كه آيه شريفه مىخواهد جمله ﴿لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ﴾ را كه در آيه قبل بود تعليل كند و به همين جهت در اول آن حرف «فاء» را آورد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از «تولى» تصدى حكم و ولايت است و معنايش اين است كه آيا از شما انتظار مىرفت كه اگر به مقام ولايت رسيديد در زمين فساد كنيد و با ريختن خونهاى حرام و گرفتن رشوه، و جور در حكم قطع رحم نماييد. ولى اين معنا از سياق آيه بعيد است.
﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىَ أَبْصَارَهُمْ﴾
اشاره «اولئك - اينان» به مفسدين در زمين و قطع كنندگان رحم است. ايشان را چنين توصيف كرده كه خدا لعنتشان كرده و كرشان ساخته ديگر سخن حق را نمىشنوند و چشمشان را كور كرده ديگر حق را نمىبينند، چون در واقع ديده آدمى كور نمىشود، بلكه دلهايى كه در سينهها است كور مىگردد.
﴿أَ فَلاَ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىَ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾
استفهام در اين جمله توبيخى است. و ضمير جمع در «يتدبرون» به همان نامبردگان در آيه قبل برمىگردد. و اگر كلمه «قلوب» را نكره آورد براى اين است كه - به قول بعضى- دلالت كند بر اينكه مراد، قلوب آنان و امثال ايشان است.
در مجمع البيان گفته: اين آيه دلالت دارد بر بطلان اين سخن كه بعضى گفتهاند:
جائز نيست كسى ظاهر قرآن را تفسير كند، مگر به وسيله خبرى كه از ائمه رسيده باشد و يا انسان خودش از امام چيزى شنيده باشد.
﴿إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلىَ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى اَلشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىَ لَهُمْ﴾
كلمه «ارتداد على الادبار» به معناى برگشتن به عقب بعد از رو آوردن است، و اين
استعارهاى است كه منظور از آن ترك كردن بعد از گرفتن است. و كلمه «تسويل» كه مصدر «سول» است، به معناى جلوه دادن چيزى است كه نفس آدمى حريص بر آن است، به طورى كه زشتىهايش هم در نظر زيبا شود. و مراد از «املاء» امداد و يا طولانى كردن آرزو است.
﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اَللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ اَلْأَمْرِ وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ﴾
اشاره «ذلك» به تسويل شيطان و املاء او است كه آيه قبل آن را بيان مىداشت. و خلاصه اشاره به تسلط شيطان بر مرتدين است. و مراد از ﴿لِلَّذِينَ كَرِهُوا﴾ همان كفارند كه در جمله ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾ در اوائل سوره نامشان برده شد و در آنجا هم مىفرمود: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ﴾ .
جمله ﴿سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ اَلْأَمْرِ﴾ حكايت گفتارى است كه مرتدين با كفار دارند و به ايشان وعده اطاعت مىدهند. و از اينكه اطاعت خود را مقيد مىكنند به بعضى از امور، پيداست كه مردمى بودهاند كه نمىتوانستهاند صريح حرف بزنند، چون خود را در تظاهر به اطاعت مطلق از كفار در خطر مىديدند، لذا به طور سرى به كفار قول مىدهند كه در پارهاى از امور يعنى تا آن حدى كه خطر نداشته باشد، از آنها اطاعت مىكنند، آن گاه اين سر خود را مكتوم داشته، در انتظار فرصت بيشترى مىنشينند.