→ المیزان

مدثر

۷۴ مکی آیات ۵۶ بازه‌ها ۴

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

امر به انذار و تکبیر و تطهیر در مدثر ۱-۷ آیات ۱–۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان هفت آیه آغاز مدثر را بر خطاب مدثر، انذار، تکبیر، تطهیر ثیاب، هجر رجز، نهی منت و صبر یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمُدَّثِّرُ
اى كشيده رداى شب بر سر،
قُمْ فَأَنذِرْ
برخيز و بترسان.
وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ
و پروردگار خود را بزرگ دار.
وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ
و لباس خويشتن را پاك كن.
وَٱلرُّجْزَ فَٱهْجُرْ
و از پليدى دور شو.
وَلَا تَمْنُن تَسْتَكْثِرُ
و منّت مگذار و فزونى مطلب.
وَلِرَبِّكَ فَٱصْبِرْ
و براى پروردگارت شكيبايى كن.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مشتمل بر مطالب زير است: اول اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد به اينكه مردم را انذار كند، و اين دستور را با لحنى و در سياقى بيان

كرده كه از آن پيداست جزو دستورهاى اوائل بعثت است. دوم اينكه اشاره مى‏كند به عظمت شان قرآن و جلالت قدرش. سوم اينكه كسانى را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد، و كسانى را كه از دعوت قرآن سر بتابند مذمت كرده است.

مدثرانذاربعثتقرآنتکذیبخطاب به رسول برای انذار.شان قرآن در سوره.تکذیب و نسبت سحر.آغاز دعوت و انذار.

جمع بين روايات مختلف در باره زمان نزول سوره مباركه مدثر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين سوره از اولين سوره‏هاى نازل در اوائل بعثت و ظهور دعوت اسلامى است. حتى بعضى‏ گفته‏اند اولين سوره‏اى است كه از قرآن نازل شده. هر چند كه خود آياتش اين قول را تكذيب مى‏كند، چون مى‏رساند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قبل از اين سوره قرآن را بر مردم مى‏خوانده، و مردم تكذيبش مى‏كردند و از آن اعراض مى‏نمودند و نسبت سحر به آن مى‏دادند.

و به همين جهت بعضى از مفسرين متمايل به اين قول شده‏اند كه اولين آياتى كه از قرآن نازل شد، هفت آيه از اول همين سوره بوده، و لازمه اين قول آن است كه سوره مورد بحث يكباره نازل نشده باشد. و اين قول هر چند از نظر متن آيات هفتگانه بعيد نيست، ليكن سياق اول سوره علق آن را دفع مى‏كند، چون ظاهر آن اين است كه آيات اول سوره علق اولين آيات نازله از قرآن است.

بعضى هم احتمال داده‏اند سوره مورد بحث اولين سوره‏اى باشد كه بعد از مامور شدن آن جناب به دعوت علنى نازل شده باشد، و سوره علق اولين سوره نازله از قرآن باشد، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از بعثت و نزول سوره علق مدتها دعوتش پنهانى بود، در نتيجه سوره مورد بحث به منزله آيه ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ﴾ است، كه دعوت علنى را اعلام مى‏كند، با همين نكته بين سه دسته از روايات را جمع كرده: اول آن‌هايى كه مى‏گويد سوره مدثر اولين سوره قرآن است، دوم آن‌هايى كه مى‏گويد سوره مدثر بعد از سوره علق نازل شده، و سوم آن‌هايى كه مى‏گويد سوره مزمل و مدثر با هم نازل شده‏اند. ليكن اين قول قدمى از احتمال فراتر نگذاشته.

و به هر حال آنچه يقينى و مسلم است اين است كه اين سوره در اوائل بعثت نازل شده و جزو اولين سوره‏هاى قرآنى است، و آيات هفتگانه‏اى كه در اين فصل آورديم متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است، كه خداى تعالى به آن سفارش فرموده.

نزولاولین سورهبعثتمدثراقراءترتیب نزول سور.اوائل بعثت.قرآن پیش از این سوره.

معناى خطاب‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ﴾ كلمه «مدثر» - با تشديد دال و تشديد ثاء - در اصل «متدثر» بوده، كه از مصدر

«تدثر» مشتق شده، و معنايش پيچيدن جامه و پتو و امثال آن به خود در هنگام خواب است، و خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه در چنين حالى بوده، و لذا به همان حالى كه داشته يعنى «پتو به خود پيچيده» مورد خطاب قرار گرفته، تا ملاطفت را برساند، نظير جمله‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُزَّمِّلُ﴾ كه اين انس و ملاطفت را مى‏رساند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «تدثر» جامه نبوت به تن پوشيدن آن جناب است، نه جامه ظاهرى، و در حقيقت در اين تعبير نبوت تشبيه به لباس شده، كه صاحبش را مى‏آرايد و زينت مى‏دهد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن گوشه‏گيرى و غيبت آن جناب از انظار مردم است، چون در ايامى كه مورد اين خطاب قرار مى‏گرفت در غار حرا زندگى مى‏كرد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن استراحت و فراغت است، گويا به آن جناب خطاب فرموده: هان اى كسى كه فارغ و بى‏خيال استراحت كرده‏اى! زمان فراغت و راحت تمام شد، و اينك زمان دشواريهاى تكاليف و رنج هدايت مردم رسيده است.

اينها كه ذكر شد وجوهى است كه هر چند در جاى خود درست و بى‏اشكال است، اما آنچه از عبارت مورد بحث به ذهن مى‏آيد همان معناى اول است.

﴿قُمْ فَأَنْذِرْ﴾

ظاهرا مراد تنها اين است كه آن جناب را امر به انذار كند، بدون اينكه نظرى داشته باشد به اينكه چه كسى را انذار كند، پس در حقيقت معناى جمله اين است كه به وظيفه انذار قيام كن. ولى بعضى‏ گفته‏اند: (اين دستور به كسانى كه بايد انذار شوند نيز) نظر دارد، چيزى كه هست مفعول جمله يعنى انذار شونده از كلام حذف شده، و تقدير كلام «قم فانذر عشيرتك الاقربين» است، يعنى برخيز و خويشاوندان نزديكت را انذار كن، چون انذار در ابتداى دعوت با همان نزديكان مناسبت دارد، هم چنان كه در سوره شعراء هم همين طور آمده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: انذار شونده كه مفعول جمله «فانذر» است و در كلام حذف شده، عموم مردم است، چون در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾.

در مقام مورد بحث تنها انذار را آورد، و تبشير را ذكر نكرد، و نفرمود: «قم فانذر و

بشر»، با اينكه تماميت دعوت هر دو را لازم دارد، و اين بدان جهت بود كه سوره مورد بحث از سوره‏هاى ابتداى دعوت است، و در ابتداى دعوت بيشتر انذار كاربرد دارد.

مدثرتدثرانذارمزململاطفتخطاب مدثر.امر به انذار.آغاز مأموریت علنی.

معناى تكبير و فرق آن با تسبيح‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾

يعنى هم در باطن دل و مرحله اعتقاد، و هم در مرحله عمل و هم به زبان پروردگار خود را به عظمت و كبريا منسوب كن، و او را از اينكه معادل و يا ما فوقى داشته باشد منزه بدار، چون چيزى نيست كه شريك او و يا غالب بر او و يا مانع سر راه او باشد، و نقصى عارض بر او نمى‏شود، و هيچ وصفى از اوصاف، او را تحديد نمى‏كند، و لذا از ائمه معصومين (علیه السلام) وارد شده كه معناى تكبير (الله اكبر) اين است كه خدا از اينكه در وصف بگنجد بزرگتر است، پس خداى تعالى از هر وصفى كه ما با آن توصيفش كنيم، و حتى از خود اين وصف بزرگتر است، و همين معنا با توحيد اسلامى مناسب است، چون توحيدى كه اسلام پيشنهاد كرده از هر توحيد ديگرى كه در ساير شرايع دينى سراغ داريم بالاتر و مهم‏تر است.

و اين معنايى كه ما براى تكبير ذكر كرديم فارق ميان دو كلمه تكبير و تسبيح (الله اكبر و سبحان الله) است، سبحان الله منزه داشتن خدا از هر صفت عدمى است، كه چون مرگ و عجز و جهل و غيره نقص شمرده شود، و اما الله اكبر منزه دانستن خداى تعالى است از هر وصفى كه ما برايش ذكر كنيم، چه وجودى و چه عدمى، و حتى منزه بودنش از اين تنزيه ما، براى اينكه هر صفتى كه ما براى خدا ذكر كنيم، محدود در چارچوبه خودش است، و شامل مفاهيم ديگر نمى‏شود، و خداى تعالى اين چنين نيست، چون به هيچ حدى محدود نمى‏گردد - دقت بفرماييد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور، امر به تكبير در نماز است.

و تعبير از خداى تعالى به «ربك» خالى از اين اشعار نيست كه توحيد خداى تعالى در آن روزها كه اوائل بعثت بوده، اختصاص به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داشته، كسى غير آن جناب يكتاپرست نبوده است.

در تفسير كشاف در معناى جمله «فكبر» گفته: حرف «فاء» بدين جهت بر سر كلمه آمده كه معناى شرط در آن خوابيده بوده، گويا فرموده: «هر طور كه باشد پس تكبير او را ترك مكن».

تکبیرالله اکبرکبریاءتسبیحتنزیهتکبیر رب.تنزیه از معادل و مافوق.کبریاء الهی.تمایز تکبیر از تسبیح.

اقوال مختلف در باره مراد از تطهير جامعه‏ها (و ثيابك فطهر)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين عبارت كنايه است از اصلاح عمل. و سخن اين مفسر بى‏وجه نيست، براى اينكه عمل آدمى به منزله جامه‏اى است براى جان آدمى كه حامل عقائد او است، چون ظاهر، عنوان و معرف باطن است، و در كلام عرب بسيار ديده مى‏شود كه از طهارت باطن و صلاح عمل به طهارت جامه كنايه مى‏آورند.

بعضى‏ گفته‏اند: اين تعبير كنايه است از تزكيه نفس، و پاك نگه داشتن آن از لكه‏هاى گناهان و زشتى‏ها، بعضى ديگر گفته‏اند: مراد از پاك داشتن جامه كوتاه كردن آن است، تا از نجاست (هاى روى زمين) پاك بماند، چون وقتى دامن جامه بلند بود، به زمين مى‏سايد، و ايمن از آلوده شدن به نجاست نمى‏ماند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از تطهير جامه، پاك نگه داشتن همسران از كفر و معاصى است، چون قرآن كريم فرموده: ﴿هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ﴾ آن‌ها لباس شما هستند.

و بعضى‏ گفته‏اند: منظور همان معناى ظاهرى كلام، يعنى پاك كردن جامه از نجاسات براى نماز است. و اگر اين معنا منظور باشد مناسب‏تر آن است كه بگوييم: منظور از تكبير براى پروردگار هم همان تكبير نماز است، و در نتيجه دو آيه مورد بحث در صدد تشريع اصل نماز دوش به دوش و هم زمان با فرمان دعوت خواهد بود.

ممكن است كسى ايراد كند - هم چنان كه كرده‏اند - كه نزول اين آيات در زمانى اتفاق افتاده كه اصلا نماز واجب نشده بود؟ در پاسخ مى‏گوييم: هر چند تشريع نمازهاى واجب يوميه با اين خصوصياتى كه امروز دارد در شب معراج اتفاق افتاده، و جمعا ده ركعت يعنى پنج تا دو ركعت بوده، و سپس هفت ركعت بر آن افزوده شده است، الا اينكه اصل نماز از همان اوائل بعثت تشريع شده بود، به شهادت اينكه در سوره علق اولين سوره‏اى كه نازل شده و نيز در سوره مزمل در باره آن سخن رفته است. و علاوه بر آن، روايات هم بر اين معنا دلالت دارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از تطهير جامه‏ها تخلق به اخلاق حميده و ملكات فاضله

است. و در معناى تطهير ثياب اقوالى ديگر هست كه ما از نقل آن‌ها اغماض كرديم، چون مى‏توان آن‌ها را به يكى از وجوه نقل شده ارجاع داد، و از همه آن وجوه بهتر وجه اول و پنجم است.

﴿وَ اَلرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «رجز» - به ضمه راء و كسره آن و سكون جيم - به معناى عذاب است، و مراد از «دورى كردن از عذاب» دورى كردن از سبب آن يعنى گناهان و زشتى‏ها است. و معناى آيه اين است كه: «از گناهان و نافرمانيها دورى كن».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «رجز» اسم است براى هر قبيح و هر عمل و اخلاقى كه طبع سليم آن را پليد بداند، و امر از دورى از رجز، امر به اجتناب از خصوص اخلاق و عقيده‏اى است كه خدا را خوش نيايد، و يا أمر به اجتناب از خصوص اخلاق زشت است. اين احتمال دوم بنا بر آن وجهى است كه در باره آيه‏ ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾ نقل كرده گفتيم: منظور ترك گناهان و زشتى‏ها است، در نتيجه آيه گذشته در باره عمل و آيه مورد بحث در باره اخلاق مى‏شود.

بعضى‏ هم گفته‏اند: كلمه «رجز» به معناى صنم است، و آيه شريفه دستور مى‏دهد به اينكه عبادت و پرستش بت‏ها را ترك كند (و به آن‌ها نزديك نشود).

﴿وَ لاَ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ﴾

آنچه از سياق بر مى‏آيد و با سياق هم تناسب دارد، اين است كه مراد از «منت گذارى» اين است كه شخص احسانگر آن قدر احسان خود را به رخ احسان شده بكشد كه نعمتش مكدر شود، و از نظر وى بيفتد كما اينكه فرموده: ﴿لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىَ﴾و نيز فرموده: ﴿يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا﴾

و مراد از «استكثار» اين است كه آدمى چيزى را كه مى‏دهد به چشمش زياد آيد، آيه شريفه مى‏فرمايد: وقتى صدقه‏اى مى‏دهى و يا كار نيكى مى‏كنى، به رخ طرف مكش، و كار نيكت در نظرت بزرگ نيايد، البته كلمه «استكثار» به معناى زياده طلبى هم هست، ولى در اينجا آن معنا منظور نيست.

ثیابتطهیررجزتزکیهعملتزکیه و پاکی عمل.اصلاح عمل به‌عنوان طهارت ثیاب.تزکیه نفس.رجز به‌عنوان بت یا پلیدی.

چند وجه در معناى آيه: ﴿وَ لاَ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ﴾ و ﴿وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه مورد بحث اين است كه وقتى اين اوامر را امتثال كردى، يعنى قوم خود را انذار و پروردگار خود را تكبير، و جامه‏ات را تطهير كردى، و از پليديها دورى نمودى، بر كسى منت مگذار، در حالى كه اطاعت خود را بزرگ و بسيار ببينى، و نسبت به آن عجب بورزى، (براى اينكه تو بنده‏اى هستى كه از خودت مالك چيزى نيستى، آنچه دارى خدا به تو داده، و تو را بر آن توانا كرده، و آنچه دارى مالكش خداى تعالى است، و او خودش بر آنچه تو را بر آن قدرت داده قادر است).

مفسرين در معنا و تفسير آيه وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند كه با سياق آن طور كه بايد سازگار نيست، مثلا گفته‏اند: معنايش اين است كه آنچه مى‏دهى به اين منظور مده كه بيشتر از آن را به تو بدهند. و يا گفته‏اند: نعمت نبوت و قرآنى را كه خدا به تو داده بر مردم منت مگذار، تا با منت نهادن اجر بيشترى از آنان بگيرى. و يا گفته‏اند: ابلاغ رسالت را بر امت خود منت منه. و يا گفته‏اند: به خيال اينكه طاعاتت بسيار است و به اين بهانه، در انجام وظيفه سست مشو. و يا گفته‏اند: وقتى به مردم چيزى عطا مى‏كنى نه بر آنان منت بگذار و نه عطيه خود را بسيار بدان. و يا گفته‏اند: وقتى عطايى مى‏كنى به خاطر پروردگارت بكن، و صبر كن تا پاداش دهنده‏ات او باشد. و يا گفته‏اند: اين آيه از ربا خوارى نهى كرده، مى‏فرمايد: اگر به كسى قرضى مى‏دهى براى اين مده كه بيشتر از آن را مطالبه كنى.

﴿وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ﴾

يعنى به خاطر پروردگارت صبر كن، و چون كلمه «صبر» مطلق آمده، شامل همه اقسام آن يعنى صبر در هنگام مصيبت و صبر بر اطاعت و صبر بر ترك معصيت مى‏شود. و معناى آيه اين است كه: به خاطر پروردگارت در هنگام مصيبت و آزار مردمى كه تو انذارشان مى‏كنى، و در برابر امتثال اين اوامر، و در برابر اطاعت خدا و ترك معصيتش صبر كن.

و اين معناى جامعى است براى مطالب متفرقه‏اى كه در تفسير آيه گفته‏اند، مثل اينكه بعضى‏ گفته‏اند: اين جمله امر به خود فعل است و نظرى به متعلق آن ندارد، فقط مى‏خواهد بفرمايد صبر كن، اما در برابر چه صبر كند ساكت است. و يا بعضى‏ گفته‏اند: منظور صبر در برابر اذيت و آزار مشركين است. و يا بعضى‏ گفته‏اند: منظور صبر بر اداى فرائض است. و

بعضى ديگر وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند.

منتاستکثارصبرعجباطاعتصبر برای رب.نهی از منت و استکثار طاعت.عجب به طاعت.بندگی بدون منّ.

بحث روايتى (رواياتى در باره نزول سوره مدثر و بعضى آيات نخست آن)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه طيالسى، عبد الرزاق، احمد، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ترمذى، ابن الضريس، ابن جرير، ابن منذر، ابن مردويه، و ابن الانبارى در كتاب «مصاحف» از يحيى بن ابى كثير روايت كرده‏اند كه گفت: من از ابو سلمة بن عبد الرحمن از اولين سوره‏اى كه از قرآن نازل شده پرسيدم، گفت سوره‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ﴾ است. گفتم: آخر مى‏گويند اولين سوره‏ ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ﴾ بوده؟ ابو سلمه گفت: خود من از جابر بن عبد الله از اين معنا سؤال كردم، همين را كه به شما گفتم پاسخ داد و اضافه كرد: من به تو نمى‏گويم مگر همان را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى ما فرمود.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من مجاور در غار حرا بودم، همين كه ايام اقامتم در حرا به پايان رسيد، صدايى شنيدم كه مرا مى‏خواند، سمت راست خود را نظر كردم كسى را نيافتم، سمت چپم را نظر كردم كسى را نيافتم، پشت سرم را نظر كردم چيزى نديدم، بالاى سرم را نظر كردم فرشته‏اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم، كه بين زمين و آسمان بر كرسى نشسته بود، از ديدنش دچار رعب شده به خانه برگشتم، و گفتم مرا بپيچيد، در اين هنگام اين آيات نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ... وَ اَلرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾.

مؤلف: اين حديث معارض است با احاديث ديگر كه دلالت دارد بر اينكه اولين سوره، سوره علق بوده، مضمون سوره «اقرء» هم مؤيد اين احاديث است، علاوه بر اين جمله «فرشته‏اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم»، در خود اين حديث اشعار دارد بر اينكه قبل از اين سوره هم وحى بر آن جناب نازل مى‏شده.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت: به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشتيم: وقتى مى‏خواهيم داخل در نماز شويم چه بگوييم؟ در پاسخ اين سؤال خداى تعالى آيه‏ ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾ را نازل كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم به ما دستور داد نماز را با تكبير افتتاح كنيم‏.

مؤلف: در اين روايت شبهه‏اى است، براى اينكه ابو هريره از كسانى است كه مدت

بسيارى بعد از هجرت مسلمان شد، و اين سوره قبل از هجرت و در اوائل بعثت نازل شده، ابو هريره و بلكه همه صحابه آن روز كجا بوده‏اند؟ و در خصال از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه در حديث اربعة مائة (چار صد بند) فرمود: جمع كردن جامه، طهارت آن است، كه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾ يعنى دامن جامه‏ات را جمع كن‏.

مؤلف: و در اين معنا عده‏اى از اخبار در كافى‏ و مجمع البيان‏ از امام باقر و امام صادق و امام ابى الحسن (علیه السلام) روايت شده.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه از جابر روايت كرده‏اند كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم كه كلمه «رجز» در آيه‏ ﴿وَ اَلرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ را به ضمه راء مى‏خواند، و گفت منظور از رجز، بت‏ها است‏.

مؤلف: اينكه فرموده: «منظور از رجز، بت‏ها است» كلام جابر و يا شخصى ديگر است، كه در سلسله سند قرار داشته.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ لاَ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ﴾ است كه در روايت ابى الجارود آمده كه هيچ وقت چيزى عطا مكن كه چشم داشت بيشتر از آن را داشته باشى‏.

روایتجابرنزولمدثررجزروایات ترتیب نزول.حادثه تدثر پس از وحی.آغاز نزول قرآن.

ناقور، تهدید ولید، سقر و نوزده موکل دوزخ آیات ۸–۳۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۸ تا ۳۱ مدثر تهدید طعنه زنندگان به قرآن، وصف ولید بن مغیره، سقر و شمار نگهبانان آتش را یکجا مى آورد.

فَإِذَا نُقِرَ فِى ٱلنَّاقُورِ
پس چون در صور دميده شود،
فَذَٰلِكَ يَوْمَئِذٍۢ يَوْمٌ عَسِيرٌ
آن روز [چه‌] روز ناگوارى است!
عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍۢ
بر كافران آسان نيست.
ذَرْنِى وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًۭا
مرا با آنكه [او را] تنها آفريدم واگذار.
وَجَعَلْتُ لَهُۥ مَالًۭا مَّمْدُودًۭا
و دارايى بسيار به او بخشيدم،
وَبَنِينَ شُهُودًۭا
و پسرانى آماده [به خدمت، دادم‌]،
وَمَهَّدتُّ لَهُۥ تَمْهِيدًۭا
و برايش [عيش خوش‌] آماده كردم.
ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ
باز [هم‌] طمع دارد كه بيفزايم.
كَلَّآ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ لِءَايَٰتِنَا عَنِيدًۭا
ولى نه، زيرا او دشمن آيات ما بود.
سَأُرْهِقُهُۥ صَعُودًا
به زودى او را به بالارفتن از گردنه [عذاب‌] وادار مى‌كنم.
إِنَّهُۥ فَكَّرَ وَقَدَّرَ
آرى، [آن دشمن حق‌] انديشيد و سنجيد.
فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ
كشته بادا، چگونه [او] سنجيد؟
ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ
[آرى،] كشته بادا، چگونه [او] سنجيد.
ثُمَّ نَظَرَ
آنگاه نظر انداخت.
ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ
سپس رو ترش نمود و چهره در هم كشيد.
ثُمَّ أَدْبَرَ وَٱسْتَكْبَرَ
آنگاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد،
فَقَالَ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ يُؤْثَرُ
و گفت: «اين [قرآن‌] جز سحرى كه [به برخى‌] آموخته‌اند نيست.
إِنْ هَٰذَآ إِلَّا قَوْلُ ٱلْبَشَرِ
اين غير از سخن بشر نيست.»
سَأُصْلِيهِ سَقَرَ
زودا كه او را به سَقَر در آورم.
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا سَقَرُ
و تو چه دانى كه آن سَقَر چيست؟
لَا تُبْقِى وَلَا تَذَرُ
نه باقى مى‌گذارد و نه رها مى‌كند.
لَوَّاحَةٌۭ لِّلْبَشَرِ
پوستها را سياه مى‌گرداند.
عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ
[و] بر آن [دوزخ‌]، نوزده [نگهبان‌] است.
وَمَا جَعَلْنَآ أَصْحَٰبَ ٱلنَّارِ إِلَّا مَلَٰٓئِكَةًۭ ۙ وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيَسْتَيْقِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ وَيَزْدَادَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِيمَٰنًۭا ۙ وَلَا يَرْتَابَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمُؤْمِنُونَ ۙ وَلِيَقُولَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْكَٰفِرُونَ مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًۭا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ ۚ وَمَا هِىَ إِلَّا ذِكْرَىٰ لِلْبَشَرِ
و ما موكّلان آتش را جز فرشتگان نگردانيديم، و شماره آنها را جز آزمايشى براى كسانى كه كافر شده‌اند قرار نداديم، تا آنان كه اهل كتابند يقين به هم رسانند، و ايمان كسانى كه ايمان آورده‌اند افزون گردد، و آنان كه كتاب به ايشان داده شده و [نيز] مؤمنان به شك نيفتند، و تا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و كافران بگويند: «خدا از اين وصف‌كردن، چه چيزى را اراده كرده است؟» اين گونه، خدا هر كه را بخواهد بيراه مى‌گذارد و هر كه را بخواهد هدايت مى كند، و [شماره‌] سپاهيان پروردگارت را جز او نمى‌داند، و اين [آيات‌] جز تذكارى براى بشر نيست.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

وَمَا جَعَلْنَآ أَصْحَـٰبَ ٱلنَّارِ إِلَّا مَلَـٰٓئِكَةً ۙ وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيَسْتَيْقِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَـٰبَ وَيَزْدَادَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِيمَـٰنًا ۙ وَلَا يَرْتَابَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْمُؤْمِنُونَ ۙ وَلِيَقُولَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَٱلْكَـٰفِرُونَ مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَـٰذَا مَثَلًا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ ۚ وَمَا هِىَ إِلَّا ذِكْرَىٰ لِلْبَشَرِ (٣١)

اصحاب النارتسعة عشرفتنهاهل كتابQ74:31اصحاب النار و عده آنان.عده نگهبانان فتنه براى کافران.افزایش ایمان مؤمنان.اهل کتاب و استیقان.اضلال و هدایت به مشیت.الذین فى قلوبهم مرض.ذکرى للبشر در خاتمه آیه.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات شريفه به طعنه زنندگان به قرآن كه آن را سحر مى‏خواندند و بعضى از حقائق آن را استهزاء مى‏كردند، تهديد شديدى شده است.

﴿فَإِذَا نُقِرَ فِي اَلنَّاقُورِ﴾ كلمه «نقر» به معناى كوبيدن، و كلمه «ناقور» به معناى هر چيزى است كه به آن مى‏كوبند تا صدا كند، و جمله «نقر در ناقور» نظير جمله «نفخ در صور» كنايه از زنده كردن مردگان در قيامت و احضار آنان براى حساب‏رسى است، و جمله مورد بحث شرطى است، و جزاى آن جمله «فذلك...» است.

ناقورنقرنفخ صورتهديدقيامتنقر ناقور کنایه از احیاى مردگان.طعنه و استهزاء به قرآن.قرآن به سحر خوانده شده در سیاق.

تركيب نحوى آيه: ﴿فَذَلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ عَلَى اَلْكَافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَذَلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ عَلَى اَلْكَافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ﴾

اشاره «ذلك» به زمان نقر در ناقور است، و بعيد نيست كه مراد از كلمه «يومئذ» روزى باشد كه خلائق براى حساب و جزا به سوى خدا بر مى‏گردند. يا ممكن است منظور روزى باشد كه به سوى خدا بر مى‏گردند، در نتيجه كلمه «يوم» ظرف مى‏شود براى روزى كه در ناقور نقر مى‏شود. و بنابراين در آيه مورد بحث كلمه «روز» ظرف واقع شده براى «روز»، پس مى‏شود قطعه‏اى از زمان ظرف شود براى قطعه‏اى ديگر، هم چنان كه سال را ظرف مى‏گيريم براى ماه، و ماه را ظرف مى‏گيريم براى روز، و اين نوعى از عنايت است كه زمان را دو چيز مختلف مى‏گيرند، به خاطر اختلافى كه در صفات و حوادث واقعه در آن دارند، آن‌گاه به اعتبار بعضى از صفات ظرف مى‏شود براى خودش به اعتبار بعضى صفات ديگرش.

و در صورتى كه كلمه «يومئذ» را قيد بگيريم براى كلمه «فذلك»، معناى آيه چنين مى‏شود: «پس زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مى‏شود، زمانى بس دشوار بر كافران است» و اگر كلمه مذكور را قيد بگيريم براى كلمه «يوم»، معنا چنين مى‏شود: «زمان نقر ناقور زمانى بس دشوار بر كافران است، در روزى كه خلائق به سوى خدا بر مى‏گردند».

و در تفسير كشاف گفته: اگر بپرسى كلمه «اذا» با چه عاملى منصوب شده، و چگونه ممكن است «يومئذ» ظرف شود براى «يوم عسير» ؟، در پاسخ مى‏گويم: عامل نصب «اذا» چيزى است كه جزا بر آن دلالت مى‏كند، چون جمله مورد بحث به يك قضيه شرطيه

منحل مى‏شود، و چنين معنا مى‏دهد: زمانى كه در ناقور كوبيده مى‏شود، امر بر كافران سخت مى‏گردد. و همين جزاى «سخت مى‏گردد» عامل نصب در «اذا» است، و اما علتى كه تجويز كرده كلمه «يومئذ» ظرف شود براى «يوم عسير» اين است كه باز جمله به جمله‏اى ديگر منحل مى‏شود، و معناى آن اين است كه: وقوع اين وقت نقر در روز سخت است، چون روز قيامت در حينى مى‏آيد و واقع مى‏شود كه مشغول نقر در ناقورند.

و نيز (در همان كتاب) گفته: ممكن است كلمه «يومئذ» را در تقدير مرفوع بگيريم تا بدل باشد از كلمه «ذلك» و كلمه «يوم عسير» خبر آن باشد گويا فرموده: روز نقر، روزى است سخت‏.

و جمله «غير يسير» صفت ديگرى است براى كلمه «يوم»، و عسر آن را تاكيد نموده مى‏فهماند سختى آن روز از يك جهت و دو جهت نيست، بلكه از هر جهت است.

﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً﴾

اين جمله كلمه تهديد است، و روايات بسيار زيادى وارد شده كه اين جمله تا تمام بيست آيه بعدش همه در باره وليد بن مغيره نازل شده، كه داستانش در بحث روايتى آينده ان شاء الله مى‏آيد.

كلمه «وحيدا» حال از فاعل «خلقت» است، و حاصل معنايش اين است كه: مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار، با آن كس كه در حالى خلقش كردم كه احدى با من در خلقت وى شركت نداشت، و بعد از خلقت به بهترين وجهى تدبيرش كردم، مرا با او واگذار، و بين من و او حائل مشو كه من او را كافى خواهم بود.

احتمال هم دارد كلمه «وحيدا» حال از مفعول «ذرنى» باشد. بعضى‏ هم آن را حال از مفعول «خلقت» كه حذف شده گرفته‏اند، و آن مفعول ضميرى است كه به موصول (من) بر مى‏گردد، و حاصل معنا اين است كه: مرا با كسى كه خلقش كردم در حالى كه او تنها بود نه مالى داشت و نه فرزندانى واگذار. بعضى هم احتمال داده‏اند كلمه «وحيدا» اصلا حال نباشد، بلكه منصوب به فعل تقديرى (أذم - مذمت مى‏كنم) باشد. ولى از همه اين وجوه بهتر همان وجه اول است.

﴿وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالاً مَمْدُوداً﴾

يعنى من براى او مالى ممدود يعنى گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم.

﴿وَ بَنِينَ شُهُوداً﴾

يعنى برايش پسرانى قرار دادم حاضر كه آن‌ها را پيش روى خود مى‏بيند كه مى‏خرامند و از آنان در رسيدن به هدفهاى خود كمك مى‏گيرد، اين جمله عطف است بر كلمه «مالا».

﴿وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِيداً﴾

كلمه «تمهيد» به معناى تهيه است، كه به طور مجاز در مورد گستردگى مال و جاه و رو به راهى زندگى استعمال مى‏شود.

﴿ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ كَلاَّ إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيداً﴾

يعنى سپس همين شخص طمع دارد كه مال و فرزندانى را كه به او داده‏ام زيادتر كنم، و زندگيش را بيش از پيش رو به راه سازم.

كلمه «كلا» او را در اين طمع و توقع رد مى‏كند، و جمله‏ ﴿إِنَّهُ كَانَ﴾ علت اين ردع را بيان نموده مى‏فهماند براى اين گفتيم «كلا» كه او به آيات ما عناد مى‏ورزد. كلمه «عنيد» به معناى معاندى است كه به عناد خود و آنچه دارد مباهات هم مى‏كند.

بعضى‏ گفته‏اند: وليد بن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دست داد تا در آخر خودش هم هلاك شد.

﴿سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً﴾

كلمه «ارهاق» كه مصدر «ارهق» است به معناى فراگيرى به زور است و كلمه صعود به معناى گردنه صعب العبور كوه است. در اين جمله جزاى سوء و عذاب تلخى را كه وى به زودى مى‏چشد به گرفتار شدن در دره‏اى صعب العبور تشبيه شده.

يوم عسيرتركيب نحوىذرنىقيد يومئذوليدیومئذ و رجوع خلائق براى حساب.عسر روز بر کافران.من خلقت وحیدا.عناد در برابر آیات.مال ممدود و تمهید نعمت.

وصف حال وليد بن مغيره و تكذيب نمودن او، و اخبار از در انداختنش به دوزخ‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ﴾.

«تفكير» كه مصدر «فكر» است به معناى انديشيدن است، و «تقدير» كه مصدر «قدر» است به معناى اندازه‏گيرى و سنجيدن است، و «تقدير از روى تفكير» به معناى آن است كه چند معنا و چند وصف را در ذهن بچينى، يعنى آن‌ها را در ذهن جابجا كنى، يكى را بگذارى و ديگرى را بردارى تا از رديف شدن آن‌ها غرض مطلوب خود را نتيجه بگيرى، وليد بن مغيره هم در اين انديشه بود كه چيزى بگويد كه با آن گفته، دعوت اسلام را باطل كند، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند، پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است، يا بگويد كهانت و جادوگرى است؟ آيا بگويد هذيان ناشى از جنون است، يا بگويد از

اسطوره‏ها و افسانه‏هاى قديمى است؟ بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد اينطور اندازه‏گيرى كرد كه بگويد: قرآن سحرى از كلام بشر است، چون بين زن و شوهر و پدر و فرزند جدايى مى‏اندازد.

﴿فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ﴾ اين جمله - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - نفرينى است بر او، نظير جمله‏ ﴿قَاتَلَهُمُ اَللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾و جمله‏ ﴿ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ﴾ تكرار همان نفرين و تاكيد آن است.

﴿ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ اَلْبَشَرِ﴾

اين آيات حال وليد را كه بعد از تفكير و تقدير به خود گرفته بود ممثل مى‏سازد، و با لطيف‏ترين و در عين حال رساترين تمثيلى مجسم مى‏كند، چون معناى اينكه فرموده‏ ﴿ثُمَّ نَظَرَ﴾ به طورى كه از سياق استفاده مى‏شود - اين است كه: وى بعد از تفكير و تقدير مثل كسى نظر كرد كه مى‏خواهد درباره امرى كه از او نظريه خواسته باشند، نظريه بدهد.

﴿ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ﴾

فعل «عبس» از ماده عبوس است كه به معناى تقطيب چهره است، در مجمع البيان مى‏گويد: عبوس كردن چهره و تقطيب و تكليح آن در معنا نظير همند، و جامع همه، ترش كردن رو، و گرفتگى صورت است در مقابل طلاقت و بشاشت كه به معناى گشاده‏رويى است. و فعل «بسر» از مصدر «بسور» است، كه به معناى بى‏ميلى و كراهت نمايان از چهره است. پس معناى جمله اين است كه وليد بعد از نظر كردن، چهره خود را گرفت و اظهار كراهت نمود.

﴿ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ﴾

«ادبار از هر چيزى» به معناى اعراض از آن است، و «استكبار» به معناى امتناع ورزيدن از در كبر و طغيان است، و اين دو يعنى ادبار و استكبار از احوالات روحى و درونى است، و اگر آن را فرع و نتيجه تمثيل بر نظر و عبوس و بسور كه از احوالات ظاهر و محسوس آدمى است گرفته، از اين جهت است كه اثر ادبار و استكبار وليد در ظاهر حالش هم اثر گذاشته، و آن اثر را قرآن كريم نقل كرده كه گفت: ﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ...﴾، و به همين جهت اين جمله را با فاى تفريع و نتيجه‏گيرى عطف كرده، فرمود: ﴿ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ فَقَالَ إِنْ هَذَا...﴾ و گر نه مى‏توانست اين را هم با كلمه «ثم» عطف كند.

﴿فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ﴾

يعنى در نتيجه ادبار و استكبار، باطن خود را اينطور

اظهار كرد كه «ان هذا» نيست اين - يعنى قرآن - ﴿إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ﴾، مگر سحرى كه از قديم روايت شده و هم اكنون نيز دانايان آن به نادانان تعليم مى‏دهند.

﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ اَلْبَشَرِ﴾

يعنى اين قرآن آن طور كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) ادعا مى‏كند كلام خدا نيست، بلكه كلام بشر است. بعضى‏ گفته‏اند: اين آيه به منزله تاكيد آيه قبلى است، هر چند دو معناى مختلف دارند، ولى مقصود از هر دو اين است كه قرآن كلام خدا نيست و چون هر دو يك معنا را مى‏رساندند، جمله دوم را با واو به جمله اول عطف نكرد.

﴿سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ لاَ تُبْقِي وَ لاَ تَذَرُ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ يعنى به زودى او را داخل سقر مى‏كنم، و «سقر» در عرف قرآن يكى از نامهاى جهنم و يا دركه‏اى از دركات آن است، و جمله‏ ﴿سَأُصْلِيهِ سَقَرَ﴾ يا بيان‏ ﴿سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً﴾ است، و يا بدل از آن است و جمله‏ ﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ﴾ به اين منظور آورده شده كه بفهماند سقر بسيار مهم و هراس‏آور است.

وليد بن مغيرهتفكيرسحرسقراستكبارتکذیب ولید و نسبت سحر به قرآن.استکبار پس از ادبار.نسبت قول بشر به وحى.سقر و اصلاله.تفکیر و تقدیر ذهنى.سیاق دعوت و مخالفت قریش.

مقصود از توصيف سقر به اينكه‏ ﴿لاَ تُبْقِي وَ لاَ تَذَرُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در جمله‏ ﴿لاَ تُبْقِي وَ لاَ تَذَرُ﴾ به خاطر اينكه نفى مطلق است، و مقيد نكرده كه چه چيزى را باقى نمى‏گذارد و رها نمى‏كند، اقتضا دارد كه مراد از آن را اين بگيريم كه سقر هيچ چيزى از آنچه او به دست آورده باقى نمى‏گذارد و همه را مى‏سوزاند و احدى را هم از آن‌هايى كه در آن مى‏افتند از قلم نينداخته همه را شامل مى‏شود، به خلاف آتش دنيا كه بسيار مى‏شود بعضى از چيزها كه در آن مى‏افتد نمى‏سوزاند، و اگر مثلا انسانى در آن بيفتد پوست ظاهرى و صفات جسميش را مى‏سوزاند، و به روح او و صفات روحيش نمى‏رسد اما سقر احدى از كسانى كه در آن مى‏افتند باقى نمى‏گذارد بلكه همه را فرا مى‏گيرد، زيرا خداوند فرموده: ﴿تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى﴾و وقتى آن‌ها را فرا گرفت چيزى از روح و جسمشان را باقى نمى‏گذارد بلكه همه را مى‏سوزاند هم چنان كه فرموده: ﴿نَارُ اَللَّهِ اَلْمُوقَدَةُ اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ﴾.

ممكن هم هست منظور اين باشد كه احدى را زنده نمى‏گذارد، و احدى را نمى‏ميراند، در اين صورت در معناى آيه زير خواهد بود كه مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِي يَصْلَى اَلنَّارَ اَلْكُبْرىَ ثُمَّ لاَ يَمُوتُ فِيهَا وَ لاَ يَحْيىَ﴾.

بعضى‏ هم گفته‏اند: معناى جمله «لا تبقى» اين است كه سقر چيزى را كه در آن بيفتد باقى نمى‏گذارد، مگر آنكه هلاكش مى‏كند وقتى هلاك شد به حالت هلاكت هم رهايش نمى‏كند، بلكه دوباره زنده‏اش مى‏كند تا باز شكنجه شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى «لا تبقى» اين است كه براى آنان گوشتى باقى نمى‏گذارد و ﴿وَ لاَ تَذَرُ﴾ يعنى و استخوانى باقى نمى‏گذارد. و بعضى ديگر معانى ديگرى ذكر كرده‏اند.

﴿لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ﴾

كلمه «لواحة» از مصدر تلويح است كه به معناى دگرگون كردن رنگ چيزى به سياهى است. و بعضى گفته‏اند به سرخى. و كلمه «بشر» جمع بشره است، كه به معناى ظاهر پوست بدن است. مى‏فرمايد: يكى ديگر از خصوصيات سقر اين است كه رنگ بشره بدنها را دگرگون مى‏سازد.

سقرلا تبقىنار اللهعذابافئدهسقر و شمول عذاب بر جسم و روح.سوختن روح و صفات نفسى.آتش اخروى در برابر آتش دنیا.

مراد از نوزده نفر موكلان بر جهنم و اينكه فرمود: ﴿وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾

يعنى بر آن - سقر - نوزده نفر موكلند، كه عهده‏دار عذاب دادن به مجرمينند. و هر چند مطلب را مبهم گذاشته و نفرموده كه از فرشتگانند و يا غير فرشته‏اند، ليكن از آيات قيامت و مخصوصا تصريح آيات بعدى استفاده مى‏شود كه از ملائكه‏اند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ظاهر اين عبارت آن است كه مميز (در اصطلاح نحو معدود هر عددى را مميز مى‏نامند) عدد «تسعة عشر» كلمه «ملكا» باشد، آن‌گاه گفته: دليل اين معنا همين است كه عرب‏هاى فصيح از اين عبارت چنين فهميده‏اند، چون از ابن عباس روايت شده كه گفت: وقتى جمله‏ ﴿عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ نازل شد ابو جهل به قريش گفت مادرانتان به عزايتان بنشينند، مى‏شنوم پسر ابى كبشه (رسول الله ص) به شما خبر داده كه خازنان آتش نوزده نفرند و شما كه جمعيت انبوهى هستيد آيا عاجزيد از اينكه هر ده نفرتان بر سر يكى از آن مردان موكل بر آتش بتازيد، در آن جمع، ابو اسد بن اسيد بن كلده جمحى كه مردى سخت دلاور بود گفت: من يك تنه حريف هفده نفر آنان هستم، شما همگى كار دو نفر ديگر را بسازيد.

خواننده عزيز توجه دارد كه مفسر نامبرده هيچ دليلى بر مدعاى خود نياورده، علاوه بر اينكه حديث، خازنان دوزخ را رجل (مرد) خوانده و كلمه رجل به هيچ وجه بر فرشته اطلاق نمى‏شود، مخصوصا در عرف مشركين كه به نقل قرآن كريم در آيه‏ ﴿وَ جَعَلُوا اَلْمَلاَئِكَةَ اَلَّذِينَ هُمْ عِبَادُ اَلرَّحْمَنِ إِنَاثاً﴾، ملائكه را به طور كلى از جنس زن مى‏دانستند.

﴿وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ اَلنَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً...﴾

سياق آيه شهادت مى‏دهد بر اينكه مردم بعد از شنيدن آيه قبلى كه در باره عدد خازنان دوزخ بود در باره خازنان بگو مگو كرده‏اند، در نتيجه اين آيه نازل شد. با اين استظهار روايات وارده در شان نزول آيه تاييد مى‏شود كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت.

﴿وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ اَلنَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً﴾

مراد از «اصحاب النار» همان خازنان موكل بر دوزخند كه عهده‏دار شكنجه دادن به مجرمينند، و اين معنا هم از جمله‏ ﴿عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ استفاده مى‏شود و هم جمله‏ ﴿وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً...﴾ به آن شهادت مى‏دهد.

و حاصل معناى آيه اين است كه: ما اصحاب آتش و موكلين بر آن را از جنس ملائكه قرار داديم كه قادر بر انجام ماموريت خود هستند. هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿عَلَيْهَا مَلاَئِكَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ يَعْصُونَ اَللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾پس موكلين بر آتش از جنس بشر نيستند تا مجرمين اميد آن داشته باشند در برابرشان مقاومت كنند، و از بينشان ببرند.

﴿وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا﴾

كلمه «فتنة» به معناى محنت و آزمايش است، مى‏گويند منظور از اين جعل، جعل به حسب آگهى دادن است، نه جعل به حسب تكوين، در نتيجه معناى آيه اين است كه ما از عدد آن ملائكه و اينكه نوزده نفرند به شما خبر نداديم، مگر براى اينكه همين خبر باعث آزمايش كفار شود. ذيل آيه هم كه مى‏فرمايد:﴿لِيَسْتَيْقِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ...﴾ اين گفتار را تاييد مى‏كند.

﴿لِيَسْتَيْقِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ﴾

«استيقان» به معناى يقين يافتن در دل است، و معناى اين جمله اين است كه ما براى اين گفتيم موكلين بر آتش نوزده فرشته‏اند كه اهل كتاب يقين كنند به اينكه قرآن نازل بر تو حق است، چون مى‏بينند قرآن هم مطابق كتاب

آسمانى ايشان است.

﴿وَ يَزْدَادَ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِيمَاناً﴾ و نيز براى اينكه مؤمنين به اسلام هم وقتى ببينند كه اهل كتاب هم اين خبر قرآن را تصديق كرده‏اند، ايمانشان زيادتر شود.

﴿وَ لِيَقُولَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْكَافِرُونَ مَا ذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً﴾ و نيز براى اين بود كه در نتيجه بيماردلان منافق و كافران چنين و چنان كنند. بايد توجه داشت كه لام در جمله «ليقول» لام عاقبت است، به خلاف لام در «ليستيقن» كه لام تعليل به غايت است، براى اينكه كلام منافقان و كفار كه‏ ﴿مَا ذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً﴾ كلامى تحقيرآميز است، و به منظور استهزاء گفته مى‏شود، و اين خود كفر است، و نمى‏تواند غايت و نتيجه براى عمل خداى تعالى شود، و مثلا بگوييم خداى تعالى به اين منظور عدد خازنان دوزخ را بيان كرد كه عده‏اى كفر و نفاق بورزند، مگر اينكه اين به تبع چيز ديگرى غايت فعل خدا قرار گيرد، به خلاف استيقان كه خود مرحله‏اى از ايمان است، و شايد همين اختلاف بين دو معنا باعث شده كه حرف «لام» دوباره تكرار شود، و بفرمايد: «ليستيقن» و «ليقول»، و گر نه اگر هر دو لام براى تعليل بود مى‏فرمود: «ليستيقن و يقول».

و معناى مجموع اين چند آيه چنين است كه: «اگر ما از عدد خازنان دوزخ خبر داديم، براى اين بود كه مايه آزمايش كفار و باعث يقين اهل كتاب و بيشتر شدن ايمان مؤمنين باشد، البته اين نتيجه هم بر آن غايات مترتب مى‏شود كه منافقين و كافردلان خواهند گفت:

خدا از اين مثل چه منظورى داشته».

مفسرين جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ را به كسانى تفسير كرده‏اند كه دلهايشان مبتلا به شك و لجبازى و نفاق باشد و كلمه كافرون را به كسانى تفسير كرده‏اند كه تظاهر به كفر مى‏كنند، چه از مشركين و چه از ديگران‏.

گفتيم منظور از جمله‏ ﴿مَا ذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً﴾ تحقير و استهزاء بوده، و منظورشان از كلمه «هذا» اشاره است به جمله‏ ﴿عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ و كلمه «مثل» به معناى وصف است، و معناى جمله اين است كه: خدا چه منظور داشته از اينكه خازنان دوزخ را به صفت‏ ﴿تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ توصيف كرده؟ و خلاصه چطور ممكن است اين عده اندك قدرت آن را داشته باشند كه تمامى دوزخيان را كه اكثر افراد جن و انسند عذاب كنند؟

تسعة عشراصحاب النارفتنهملائكهاهل كتابموکلان بر سقر.عده نگهبانان فتنه براى کفار.ازدیاد ایمان مؤمنان.استیقان اهل کتاب.مرض قلوب و سؤال ماذا اراد الله.اضلال و هدایت.فتنه براى الذین کفروا.

دنباله بحثى كه پيرامون نفاق داشتيم و بيان اينكه انگيزه‏هاى نفاق قبل از هجرت نيز وجود داشته است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از مفسرين كه پذيرفته‏اند سوره مورد بحث در مكه نازل شده، و منافقين و بيماردلان در مدينه پيدا شدند، در باره آيه‏ ﴿وَ لِيَقُولَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾، گفته‏اند كه: يك پيشگويى غيبى است از اينكه بعد از هجرت جمعى منافق پيدا خواهند شد.

و ما مى‏گوييم: اينكه سوره مورد بحث همه‏اش در مكه نازل شده باشد مطلبى است كه از نظر روايات متعين است، و بعضى از مفسرين ادعاى اجماع بر آن كرده‏اند، و اينكه از مقاتل نقل كرده‏اند كه آيه‏ ﴿وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ اَلنَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً...﴾ در مدينه نازل شده از طريق نقل ثابت نشده كه به راستى او چنين چيزى گفته باشد و بر فرض هم كه ثابت باشد، يك نظريه شخصى از مقاتل است كه فكر كرده نفاق در مدينه پيدا شده و آيه از آن خبر مى‏دهد.

و اما اينكه نفاق در مدينه پيدا شد، بعضى‏ از مفسرين بر آن اصرار ورزيده و استدلال كرده‏اند به اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مسلمانان قبل از هجرت آن قدر نيرومند نبودند، و امرشان نافذ و دستشان باز نبوده كه مردم از هيبت آنان حساب ببرند، و كفر باطنى خود را پنهان كنند، و يا به اميد خيرشان دم از اسلام بزنند، به خلاف حالى كه مسلمانان بعد از هجرت در مدينه داشتند.

ليكن اين استدلال تمام نيست، زيرا همانطور كه در سوره منافقون در بحثى كه پيرامون نفاق داشتيم به ناتمامى آن اشاره نموديم و حاصلش اين است كه: انگيزه و علت نفاق منحصر در ترس و پروا داشتن، و يا به دست آوردن خير عاجل نيست، چون ممكن است كسى به اميد نفع و خير مؤجل و دراز مدت نفاق بورزد، و ممكن است كسى به انگيزه تعصب و حميت نفاق بورزد، و يا انگيزه‏اش اين باشد كه نسبت به كفر قبلى خود عادت داشته، دست برداشتن از عادت برايش مشكل باشد، و همچنين ممكن است انگيزه‏هايى ديگر باعث نفاق شود.

و هيچ دليلى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه پاى اين انگيزه‏ها در مورد هيچ يك از مسلمانان مكه در كار نبوده، بلكه از بعضى از همان مسلمانان نقل شده كه در مكه ايمان آورده، و سپس برگشته، و يا با شك و ترديد ايمان آورده و سپس ثابت قدم شده.

علاوه بر اين خداى تعالى خودش فرموده: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اَللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنَّاسِ كَعَذَابِ اَللَّهِ وَ لَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اَللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ اَلْعَالَمِينَ وَ لَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْمُنَافِقِينَ﴾.

و اين دو آيه در سوره عنكبوت است، كه در مكه نازل شده، و مى‏بينيد كه از وجود نفاق در مكه خبر مى‏دهد، و بر فرض كه از همه ادله مكى بودن اين سوره صرفنظر كنيم، همين كه مى‏بينيم مشتمل بر مساله فتنه و اذيت شدن در راه خداست، بايد بفهميم كه حد اقل اين دو آيه در مكه نازل شده، چون در مدينه فتنه و اذيت ديدن در راه خدا رخ نداد. و اگر بگويى آخر در آيه اول مساله نصرت خدايى ذكر شد. مى‏گوييم: صرف اين دليل نمى‏شود بر اينكه آيه در مدينه نازل شده، چون نصرت مصاديق ديگرى هم غير از فتح و پيروزى در جنگ كه فتحى فورى و نقد است دارد.

و احتمال اينكه مراد از فتنه، واقعه‏اى باشد كه بعد از هجرت در مكه رخ داد به مطلب ما ضررى نمى‏زند، براى اينكه منافقين مفتون كه بعد از هجرت و در مكه مفتون شدند، و دچار نفاق گرديدند از همانهايى بودند كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند، هر چند كه بعد از هجرت مورد اذيت واقع شدند.

و جا دارد كه آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىَ وَجْهِهِ﴾را هم به مثل همين بيانى كه ما كرديم حمل نموده بگوييم:

در صورتى كه منظور از فتنه عذاب باشد شامل بعضى از مسلمانانى كه در مكه اسلام آوردند مى‏شود، هر چند كه سوره حج در مدينه نازل شده باشد.

﴿كَذَلِكَ يُضِلُّ اَللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾

كلمه «كذلك» اشاره است به

مضمون آيه‏ ﴿وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً...﴾ و در جمله ﴿وَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ﴾ بى‏اطلاعى غير خداى تعالى را مقيد كرده به قيد «جنود» - كه به معناى گروه‏هاى فشرده و متراكمى است كه خداى تعالى براى اجراى اوامر خود خلقشان كرده - نه خصوص عده خازنان دوزخ، در نتيجه به اطلاقش مى‏فهماند كه علم به حقيقت آن جنود، و خصوصيات خلقتشان، و عده نفراتشان، و اعمالى كه انجام مى‏دهند، و دقائق حكمتى كه در همه اين امور نهفته است، مخصوص به خداى تعالى است، و احدى با خدا در آن شريك نيست، پس هيچ احدى نمى‏تواند عده آنان را اندك و يا زياد بشمارد، و يا در باره خصوصيات آنان با اينكه جاهل است طعنه‏اى بزند و اظهار نظرى كند.

﴿وَ مَا هِيَ إِلاَّ ذِكْرىَ لِلْبَشَرِ﴾

ضمير «هى» به جمله‏ ﴿عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴾ بر مى‏گردد، و اگر آن را مؤنث آورد و نفرمود «هو» براى اين بود كه خبر مؤنث است. و معناى جمله: اين است كه بشر هيچ راهى به علم و آگهى از جنود پروردگار تو ندارد، و اگر ما خود خبر داديم كه خازنان دوزخ نوزده نفرند، براى اين بود كه مايه تذكر آنان شود، و از آن انذار گيرند.

بعضى‏ گفته‏اند: ضمير «هى» به كلمه «جنود» و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به كلمه «سقر» و بعضى‏ گفته‏اند: به «سوره»، و بعضى‏ گفته‏اند: به «آتش دنيا»، بر مى‏گردد، كه وجه آخرى از همه بى‏پايه‏تر است. ناگفته نماند كه آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خطابهاى قرآنى متوجه به عموم بشر است.

نفاقمكهمدينهمرض قلوبهجرتانگیزه هاى نفاق پیش از هجرت.فتنه عده موکلان.یضل من یشاء و یهدى من یشاء.مرض قلوب.تفسیر پیشگویى غیبى بودن آیه.مؤمنان در برابر مرض قلوب.کافران و سؤال از مثل.

بحث روايتى (رواياتى در باره آنچه وليد بن مغيره در باره قرآن گفت، و نزول آيات گذشته در باره او)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل‏ ﴿فَإِذَا نُقِرَ فِي اَلنَّاقُورِ... وَحِيداً﴾ آمده كه اين آيات در باره وليد بن مغيره پير مردى مجرب از هوشمندان عرب نازل شد، وى يكى از كسانى است كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) استهزاء مى‏كرد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حجر اسماعيل مى‏نشست و قرآن مى‏خواند،

روزى قريش كه دور وليد بن مغيره جمع شده بودند از او پرسيدند: اى ابو عبد الشمس اين چيست كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏گويد؟ آيا شعر است يا كهانت، و يا خطابه؟ در پاسخ گفت بگذاريد نزديكش شوم و كلامش را بشنوم پس نزد آن جناب رفت و گفت: اى محمد از اشعارى كه سروده‏اى برايم بخوان، فرمود: آنچه مى‏خوانم شعر نيست، بلكه كلامى از خداى تعالى است، كه آن را براى ملائكه و انبيا و رسولان خود پسنديده است، وليد گفت: مقدارى از آن برايم تلاوت كن.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سوره «حم سجده» را خواند، وقتى رسيد به آيه شريفه‏ ﴿فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ﴾ لرزه بر اندام وليد افتاد و موى بدنش راست شد، و بدون اينكه براى قريش خبر ببرد كه چه شد، مستقيما به خانه خود رفت.

قريش نزد ابو جهل رفته گفتند: اى ابو حكم، ابو عبد الشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرويد مگر نمى‏بينى كه از آن زمان كه به نزد محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت ديگر نزد ما برنگشت. روزى صبح ابو جهل نزد وليد رفت و گفت: اى عمو تو ما را سرافكنده و رسوا كردى، و زبان شماتت دشمن را بر سر ما دراز كردى، و به دين محمد گرويدى. وليد گفت: من به دين او نگرويده‏ام و ليكن از او كلامى شنيدم كه از سنگينى و دشوارى پوست بر بدن جمع مى‏شود، ابو جهل گفت: حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود؟ گفت: نه، براى اينكه خطابه كلامى متصل و پيوسته است، و كلام او بند بند است، آن هم بند بندى كه بندهايش شباهتى به هم ندارند. ابو جهل پرسيد: آيا شعر است؟ گفت: نه، شعر هم نيست، براى اينكه تو خود آگاهى كه من همه اقسام اشعار عرب را شنيده‏ام، بسيطش و مديدش و رجزش را، و كلام محمد به هيچ وجه نمى‏تواند شعر باشد. ابو جهل پرسيد: پس چيست؟ وليد گفت بايد به من مهلت بدهى درباره‏اش فكر كنم.

فرداى آن روز قريش به وليد گفتند: اى ابو عبد الشمس، نظرت در باره سؤال ما چه شد؟ گفت شما بگوييد كلام محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) سحر است، براى اينكه دل انسان را مسخر مى‏كند، لذا خداى تعالى درباره وى فرمود: ﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً﴾.

و اگر او را وحيد خواند، براى آن بود كه او به قريش گفته بود پوشش خانه كعبه يك سال به عهده من به تنهايى است، و يك سال به عهده همه شما، چون او مال بسيار و باغهاى زيادى داشت، و دوازده پسر در مكه داشت، و داراى ده برده بود، كه نزد هر يك از آن‌ها هزار دينار مال التجاره بود، و قنطار آن روز هم همين هزار دينار بود. مى‏گويند: «قنطار» عبارت بود ـ

از پوست گاوى كه مملو از طلا باشد.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى در كتاب «دلائل» از طريق عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: وليد بن مغيره نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از قرآن برايش خواند، به طورى كه گويا دلش نرم شد، جريان به اطلاع ابو جهل رسيد، نزد وى رفت و گفت عمو جان قوم تو مى‏خواهند برايت مالى جمع‏آورى نموده، در اختيارت قرار دهند، چون شنيده‏اند تو به دين او گرويده‏اى تا از اين راه مالى به دست آورى. وليد گفت: مگر قريش نمى‏داند كه من ثروتمندترين ايشانم؟! ابو جهل گفت: اگر چنين است پس در باره محمد چيزى بگو تا قومت بفهمند كه تو منكر دين او هستى، و يا حد اقل بى‏ميل به گرويدن به آنى، وليد پرسيد آخر چه بگويم؟ به خدا سوگند احدى در ميان شما نيست كه از من به شعر و به رجز و قصيده آن، و حتى به اشعار جنيان داناتر باشد، به خدا سوگند كلام محمد هيچ شباهتى به هيچ يك از اين اقسام شعر ندارد، و به خدا سوگند براى كلام او كه كلام خدايش مى‏خواند، حلاوتى و بر آن طلاوتى (حسن و بهجتى) مخصوص است، كلام او اعلايش مثمر و اسفلش مغدق است، كلامى است برتر از هر كلام، و هيچ كلامى برتر از او نمى‏شود، كلامى است كه ما دون خود را خرد و بى‏مقدار مى‏كند.

ابو جهل گفت: قوم تو به اين سخنان راضى نمى‏شوند تا در باره او چيزى بگويى. وليد گفت: مرا واگذار تا فكرى كنم، بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد گفت: كلام او چيزى به جز سحر نيست، سحرى كه آن را از ديگران گرفته است، اينجا بود كه آيه‏ ﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً﴾ نازل شد.

و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام صادق و امام باقر (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه فرموده‏اند: وحيد به معناى ولد زنا است. و زراره گفته كه: شخصى به امام باقر (علیه السلام) عرضه داشت يكى از مردم بنى هشام (يعنى دودمان وليد بن مغيره) در خطبه خود افتخار كرده كه من پسر وحيدم، فرمود: واى بر او اگر مى‏دانست وحيد چيست هرگز به فرزندى او افتخار نمى‏كرد. پرسيديم وحيد چيست؟ فرمود كسى است كه مردم برايش پدرى نشناسند.

و در الدر المنثور است كه احمد، ابن منذر، ترمذى، ابن ابى الدنيا در كتاب «صفة النار»، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن حبان، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى در كتاب «البعث»، از ابو سعيد خدرى روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود كلمه «صعود» به معناى كوهى است در آتش كه كفار هفتاد سال از آن بالا مى‏روند و پايين مى‏آيند و آن تا ابد چنين است‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه «ثم عبس» فرمود: يعنى روى خود را ترش كرد، «و بسر» يعنى اخم كرد.

روايتوليدتفسير قمىحم سجدهصاعقهروایات استهزاء ولید به قرآن.تلاوت رسول در حجر اسماعیل.قرآن نه شعر و کهانت.کلام خدا براى ملائکه و انبیاء.اتهام سحر و شعر.

قسم بر قیامت و رهینة نفس و اصحاب یمین آیات ۳۲–۴۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را سوگند بر کبر قیامت و گرو بودن نفس می‌خواند.

كَلَّا وَٱلْقَمَرِ
نه چنين است [كه مى‌پندارند!] سوگند به ماه،
وَٱلَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ
و سوگند به شامگاه چون پشت كند،
وَٱلصُّبْحِ إِذَآ أَسْفَرَ
و سوگند به بامداد چون آشكار شود،
إِنَّهَا لَإِحْدَى ٱلْكُبَرِ
كه آيات [قرآن‌] از پديده‌هاى بزرگ است.
نَذِيرًۭا لِّلْبَشَرِ
بشر را هشداردهنده است.
لِمَن شَآءَ مِنكُمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ
هر كه از شما را كه بخواهد پيشى جويد يا بازايستد.
كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ
هر كسى در گرو دستاورد خويش است،
إِلَّآ أَصْحَٰبَ ٱلْيَمِينِ
بجز ياران دست راست:
فِى جَنَّٰتٍۢ يَتَسَآءَلُونَ
در ميان باغها. از يكديگر مى‌پرسند،
عَنِ ٱلْمُجْرِمِينَ
درباره مجرمان:
مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ
«چه چيز شما را در آتش [سَقَر] درآورد؟»
قَالُوا۟ لَمْ نَكُ مِنَ ٱلْمُصَلِّينَ
گويند: «از نمازگزاران نبوديم،
وَلَمْ نَكُ نُطْعِمُ ٱلْمِسْكِينَ
و بينوايان را غذا نمى‌داديم،
وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ ٱلْخَآئِضِينَ
با هرزه‌درايان هرزه‌درايى مى‌كرديم،
وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ ٱلدِّينِ
و روز جزا را دروغ مى‌شمرديم،
حَتَّىٰٓ أَتَىٰنَا ٱلْيَقِينُ
تا مرگ ما در رسيد.»
فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَٰعَةُ ٱلشَّٰفِعِينَ
از اين رو شفاعت شفاعت‌كنندگان به حال آنها سودى نمى‌بخشد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات قرآن كريم از تهمت‏هايى كه بدان زده شده تنزيه گرديده و اين معنا مسجل گشته كه قرآن يكى از آيات كبراى حق است. در آن انذار تمامى بشر است، و در پيرويش آزادى نفوس از گروگان اعمال است، اعمالى كه او را به سوى سقر مى‏كشاند.

«كلا» كلمه «كلا» (مانند حاشا در فارسى) رد و انكار مطالب ما قبل خودش است، در تفسير كشاف گفته: آوردن كلمه «كلا» بعد از جمله‏ ﴿وَ مَا هِيَ إِلاَّ ذِكْرىَ لِلْبَشَرِ﴾ انكار ذكرى بودن قرآن براى منافقين و كفار است، مى‏فرمايد قرآن كه براى بشر تذكر است، براى اينان تذكر نيست، چون اينان متذكر نمى‏شوند، احتمال هم دارد به خاطر اينكه قبل از جمله ﴿إِنَّهَا لَإِحْدَى اَلْكُبَرِ﴾ واقع شده، رد منكرين همين جمله باشد و بفرمايد على رغم منكرين قيامت، واقعه قيامت يكى از بزرگترين دواهى است‏.

پس بنا به احتمال اول انكار مطلب گذشته است، و بنا بر احتمال دوم انكار و رد مطلب آينده است. البته احتمال سومى‏ نيز هست كه به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت.

﴿وَ اَلْقَمَرِ وَ اَللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ وَ اَلصُّبْحِ إِذَا أَسْفَرَ﴾.

در اين جمله سه بار سوگند ياد شده، و منظور از «ادبار ليل» گذشتن شب در مقابل

پيش آمدن شب است، و منظور از «اسفار صبح» هويدا گشتن صبح و بيرون شدن آن از پرده شب است.

قسمقیامتسیاق معاد

چند وجه در باره مقصود از ﴿إِنَّهَا لَإِحْدَى اَلْكُبَرِ﴾ و ﴿نَذِيراً لِلْبَشَرِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهَا لَإِحْدَى اَلْكُبَرِ﴾

مفسرين گفته‏اند: ضمير در اين جمله به كلمه «سقر» بر مى‏گردد و كلمه «كبر» جمع «كبرى» است.

و مراد از اينكه سقر يكى از بزرگترين است، اين است كه سقر يكى از بزرگترين دواهى و تحولات است، داهيه‏اى است كه هيچ داهيه ديگرى به آن پايه از عظمت نمى‏رسد، هم چنان كه خود ما مى‏گوييم: فلانى يكى از رجال است، يعنى در بين رجال نظيرى ندارد، و جمله مورد بحث جواب سوگند است.

و معناى آيه اين است كه: من به فلان و فلان سوگند مى‏خورم، كه سقر يكى از بزرگترين تحولات و دواهى عالم است - بزرگترين آن - از نظر اينكه بشر را تهديد مى‏كند.

و بعيد نيست وجه سومى در بين باشد، و آن اين است كه كلمه «كلا» رد گفتار وليد درباره قرآن باشد، كه گفت: ﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ اَلْبَشَرِ﴾ و ضمير «انها» به قرآن برگردد، بدان جهت كه قرآن آيات است و گر نه مى‏بايد فرموده باشد «انه» و يا از باب مطابقت اسم «ان» با خبر آن باشد به اين معنا كه چون خبر «ان» يعنى كلمه «احدى» مؤنث است ضمير هم كه اسم آن است مؤنث آورده شده.

و معناى آيه اين است كه: نه، آن طور كه وليد گفت نيست، من به قمر و شب و صبح سوگند مى‏خورم كه قرآن - البته يعنى آياتش - از نظر انذار يكى از آيات كبراى الهى است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: جمله‏ ﴿إِنَّهَا لَإِحْدَى اَلْكُبَرِ﴾ تعليل است براى «كلا»، و سوگندهايى كه بعد از اين كلمه و آن تعليل فاصله شده براى تاكيد است، نه جواب سوگند، و جواب سوگند در تقدير است، كه خود كلمه «كلا» بر آن دلالت مى‏كند.

﴿نَذِيراً لِلْبَشَرِ﴾

كلمه «نذير» مصدر و به معناى بيم رساندن است، و اگر منصوب آمده به خاطر اين

بوده كه به نظر ما تميز، و به نظر بعضى‏ حال از مطلبى است كه از سياق‏ ﴿إِنَّهَا لَإِحْدَى اَلْكُبَرِ﴾ فهميده مى‏شود، و به قول آن مفسر معنايش اين است كه قرآن در حالى كه بيم‏رسان است، از آيات كبراى الهى است، و به نظر ما معنايش اين مى‏شود كه قرآن از حيث انذار و بيم‏رسانى از آيات كبراى حق است.

بعضى وجوه ديگرى ذكر كرده‏اند كه قابل اعتناء نيست، مثلا يكى‏ گفته: صفت پيغمبر است، و آيه متصل به اول سوره و تقدير آن «قم نذيرا للبشر فانذر» است. و آن ديگرى‏

گفته: صفت خداى تعالى است.

﴿لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ﴾

اين جمله انذار را عموميت مى‏دهد به همه بشر، چه آن‌ها كه ايمان بياورند و چه آن‌ها كه نياورند و جمله «لمن شاء» بدل است از كلمه «بشر» و جمله‏ ﴿أَنْ يَتَقَدَّمَ...﴾ مفعول كلمه «شاء» است، و منظور از «تقدم»، پيروى كردن از حق است كه مصداق خارجيش ايمان و اطاعت است، و منظور از «تاخر»، پيروى نكردن است كه مصداقش كفر و معصيت است و معنايش اين است كه: از اين جهت از بزرگترين آيات الهى است كه نذير است براى همه بشر، چه آن‌هايى از شما كه حق را پيروى مى‏كنند، و چه آن‌هايى از شما كه حق را پيروى نمى‏كنند، و احدى نيست كه بى‏رابطه با قرآن باشد.

بعضى‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿أَنْ يَتَقَدَّمَ﴾ در موضع رفع است تا مبتدا باشد، و جمله «لمن شاء» خبر آن است، و مثل اين است كه بگويى: «لمن توضأ ان يصلى - كسى كه وضو گرفته مى‏تواند نماز بخواند» پس معنى مطلق است يعنى «كسى كه تقدم را بخواهد مى‏تواند متقدم شود، و كسى كه تاخر را بخواهد مى‏تواند متاخر باشد» و يا مثل كلام خداى تعالى است كه در جاى ديگر فرموده: ﴿فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ﴾، و مراد از تقدم و تاخر، سبقت گرفتن و نگرفتن به سوى خير است.

کبرنذیربشراحدی الکبرنذیر

معناى اينكه فرمود: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾ و مراد از استثناء ﴿إِلاَّ أَصْحَابَ اَلْيَمِينِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾

حرف «باء» در «بما» به معناى باى فارسى و يا به معناى «بسبب» است، و يا به معناى «در مقابل» است، و كلمه «رهينة» به معناى رهن و گروگان است، هم چنان كه زمخشرى در كشاف گفته: كلمه «رهينة» در آيه ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾ مؤنث رهين نيست، كه كسى خيال كند چون كلمه «نفس» مؤنث است، رهينه نيز مؤنث آمده، چون اگر

اين منظور هم در كار باشد باز مى‏توانست مذكر بياورد، و بفرمايد «بما كسبت رهين» براى اينكه صيغه فعيل در صورتى كه به معناى مفعول باشد مذكر و مؤنث در آن يكسان است، هم در مذكر مى‏آيد و هم در مؤنث، بلكه اين كلمه اسمى است به معناى رهن، مثل اينكه كلمه «شتيمة» اسم شتم است، گويا فرموده: «كل نفس بما كسبت رهن».

و معناى جمله بنا به گفته وى اين است كه: «هر نفسى در گرو است، با آنچه كه كرده، و يا به سبب آنچه كرده، و يا در مقابل آنچه كرده است».

و گويا عنايت در «رهينه شمردن هر نفس» اين بوده كه خداى تعالى اين حق را به گردن خلق دارد كه با ايمان و عمل صالح او را بندگى كنند، پس هر نفسى از خلق نزد خدا محفوظ و محبوس است، تا اين حق و اين دين را بپردازد، حال اگر ايمان آورد و عمل صالح كرد از گرو در آمده آزاد مى‏شود، و اگر كفر ورزيد و مرتكب جرم شد و با اين حال مرد، هم چنان رهين و براى ابد محبوس است، و اين يك نوع رهين بودن است، غير آن نوع ديگر كه آيه‏ ﴿كُلُّ اِمْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ﴾ متعرض آن است و ما فرق ميان دو نوع رهين بودن را در سوره طور بيان كرديم.

گفتيم آيه قبلى انذار را تعميم مى‏داد، اين آيه علت آن تعميم را بيان مى‏كند، چون وقتى نفس انسانى رهين كرده‏هاى خود باشد، قهرا هر نفسى بايد از آتش قيامت كه او را در صورت مجرم بودن و پيروى حق نكردن در آن حبس مى‏كنند دلواپس باشد كه، همين دلواپسى تقوى است.

﴿إِلاَّ أَصْحَابَ اَلْيَمِينِ﴾

«اصحاب يمين» كسانى هستند كه در روز حساب نامه عملشان را به دست راستشان مى‏دهند، و اينان دارندگان عقايد حق و اعمال صالح از مؤمنين متوسط الحالند، كه نامشان به عنوان «اصحاب اليمين» در مواردى از قرآن كريم مكرر آمده و به همين جهت استثناى مورد بحث استثنايى است متصل.

و آنچه از مجموع «مستثنى منه» و «مستثنى» استفاده مى‏شود اين است كه نفوس داراى عمل به دو قسم تقسيم مى‏شوند، يكى نفوسى كه رهين به كرده‏هاى خويشند، و اين نفوس مجرمين است، و دوم نفوس آزاد شده از رهن، و اين نفوس اصحاب يمين است، و اما «سابقون مقرب»، يعنى آن‌هايى كه خداى تعالى در بعضى از موارد كلامش قسم سوم براى دو

قسم نامبرده شمرده، و فرموده: ﴿وَ كُنْتُمْ أَزْوَاجاً ثَلاَثَةً فَأَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ... أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾

داخل در تقسيم مورد بحث نيستند، چون در اول قيد كرديم، نفوس داراى عمل. و اما مقربين آن چنان در مستقر عبوديت استقرار يافته‏اند كه اصلا خود را صاحب نفس نمى‏دانند، تا چه رسد به اينكه صاحب عمل بدانند، هم نفس خود را ملك خدا مى‏دانند، و هم اعمالشان را، آنان نه در محضر خداى تعالى حاضر مى‏شوند، و نه به حسابشان رسيدگى مى‏شود، هم چنان كه در آيه زير فرموده: ﴿فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾، پس اين طايفه از تقسيم مورد بحث به كلى بيرونند.

و از مفسرين‏ حكايت شده كه بعضى از آنان اصحاب يمين را به ملائكه، و بعضى ديگر به اطفال مسلمين، و بعضى ديگر به كسانى كه در روز ميثاق در سمت راست آدم بودند، و بعضى ديگر به كسانى كه قرآن درباره آنان فرموده: ﴿اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ﴾ كسانى كه از طرف ما برايشان سرنوشت خوب نوشته شده» تفسير كرده‏اند. ولى همه اينها وجوهى ضعيف است كه ضعفش بر كسى پوشيده نيست.

رهینةکسباصحاب یمینکل نفس بما کسبت رهینةکسباصحاب یمین

مقصود از «يقين» كه در جواب مجرمين به سؤال بهشتيان ﴿مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ﴾ آمده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فِي جَنَّاتٍ يَتَسَاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ﴾

كلمه «فى جنات» خبرى است براى مبتدايى محذوف، و اگر «جنات» را بدون الف و لام آورد و فرمود: «در بهشت‏هايى» براى تعظيم بهشت‏ها بود، خواست بفرمايد: در بهشت‏هايى كه از عظمت به حدى است كه وصفش قابل درك نيست. البته ممكن هم هست خبر نباشد، بلكه حال از «اصحاب يمين» باشد.

و منظور از جمله‏ ﴿يَتَسَاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ﴾ اين است كه مجموعه اهل بهشت از مجموعه مجرمين مى‏پرسند، نه اينكه هر يك نفر از اهل بهشت از يك نفر از اهل دوزخ بپرسد.

﴿مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ﴾

يعنى چه چيز شما را داخل سقر كرد؟ و اين سؤال بيانگر همان تسائل، و از قبيل بيان جمله به جمله است، و ممكن هم هست قولى در تقدير باشد، و تقدير كلام «قائلين ما سلككم فى سقر - در حالى كه مى‏گويند: چه چيز شما را داخل سقر كرد» بوده باشد.

﴿قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ﴾

ضمير جمع در «قالوا» به مجرمين بر مى‏گردد، و مراد از «صلاة» نماز معمولى نيست، بلكه منظور توجه عبادتى خاص است به درگاه خداى تعالى، كه با همه انحاى عبادتها يعنى عبادت در شرايع معتبر آسمانى كه از حيث كم و كيف با هم مختلفند مى‏سازد.

﴿وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ﴾

مراد از «اطعام مسكين» انفاق بر تهى دستان جامعه است، به مقدارى كه بتوانند كمر راست كنند و حوائجشان برطرف شود. و اطعام مسكين اشاره است به حق الناس، و صلات اشاره است به حق الله، و اينكه اين دو قسم حق را عملا بايد پرداخت.

﴿وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ اَلْخَائِضِينَ﴾

منظور از «خوض» سرگرمى عملى و زبانى در باطل، و فرو رفتن در آن است، به طورى كه به كلى از توجه به غير باطل غفلت شود.

﴿وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ اَلدِّينِ﴾

منظور از «يوم الدين» روز جزا است، در نتيجه چهار خصلتى كه در اين آيات بر شمرد از خصائص مجرمين است، كه مجرم يا هر چهار خصلت را دارد، و يا بعضى از آن‌ها را، و چون پاسخ‏گوى از اين سؤالها مجموع مجرمينند صحيح است كه نسبت هر چهار را به همه مجرمين داده، از قول ايشان بفرمايد: ما از نمازگزاران نبوديم، و ما اطعام مسكين نمى‏كرديم، و ما خائض بوديم، و ما روز جزا را تكذيب مى‏كرديم. هر چند كه بعضى از فرد فرد آنان مبتلا به همه اين اوصاف نبوده، بلكه مبتلا به بعضى از آن‌ها باشد.

﴿حَتَّى أَتَانَا اَلْيَقِينُ﴾

اين جمله قيد تكذيب است، مجرمين مى‏گويند: ما هم چنان تكذيب كرديم تا آنكه يقين نزد ما آمد. و در باره يقين گفته‏اند: منظور از آن در اينجا مرگ است، و از اين جهت يقين بر مرگ اطلاق شده كه شكى در آمدنش نيست، در نتيجه معناى آيه اين است كه: ما در دنيا روز جزا را هم چنان تكذيب كرديم تا مرگ فرا رسيد، و با آمدنش زندگى دنيايى ما تمام شد. و خلاصه ما در تمام دوران زندگى دنيا روز جزا را تكذيب مى‏كرديم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از يقين آن يقينى است كه به دنبال مشاهده نشانه‏هاى آخرت، و نزديك شدن به حيات برزخى براى آدمى حاصل مى‏شود، آرى

نزديكى‏هاى مرگ و بعد از مرگ انسان به حقانيت روز جزا يقين پيدا مى‏كند. و اين معنا معناى خوبى است.

﴿فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ اَلشَّافِعِينَ﴾

در سابق آنجا كه پيرامون شفاعت بحث كرديم، گفتيم كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه روز قيامت اجمالا شفاعتى در كار هست، ولى اين طايفه از شفاعت شافعان بهره‏مند نمى‏شوند، براى اينكه شفاعت شامل حالشان نمى‏گردد، و در همان بحث (كه در جلد اول اين كتاب گذشت) روايات شفاعت را آورديم.

سقرمجرمینصلاتمسکینسقرعدم صلاةتکذیب یوم الدینعدم اطعام مسکین

اعراض از تذکره و اهل التقوی و المغفرة آیات ۴۹–۵۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را تعجب از اعراض کفار و انگیزه تکذیب می‌خواند.

فَمَا لَهُمْ عَنِ ٱلتَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ
چرا آنها از تذكر روى گردانند؟!
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌۭ مُّسْتَنفِرَةٌۭ
گويى گورخرانى رميده‌اند،
فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍۭ
كه از (مقابل) شيرى فرار كرده‌اند!
بَلْ يُرِيدُ كُلُّ ٱمْرِئٍۢ مِّنْهُمْ أَن يُؤْتَىٰ صُحُفًۭا مُّنَشَّرَةًۭ
بلكه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه‌اى (از سوى خدا) براى او فرستاده شود!
كَلَّا ۖ بَل لَّا يَخَافُونَ ٱلْءَاخِرَةَ
چنين نيست كه آنان مى‌گويند، بلكه آنها از آخرت نمى‌ترسند!
كَلَّآ إِنَّهُۥ تَذْكِرَةٌۭ
چنين نيست كه آنها مى‌گويند، آن (قرآن) يك تذكر و يادآورى است!
فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ
هر كس بخواهد از آن پند مى‌گيرد؛
وَمَا يَذْكُرُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ هُوَ أَهْلُ ٱلتَّقْوَىٰ وَأَهْلُ ٱلْمَغْفِرَةِ
و هيچ كس پند نمى‌گيرد مگر اينكه خدا بخواهد؛ او اهل تقوا و اهل آمرزش است!

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات نتيجه‏گيرى از مطالب يعنى وعد و وعيدهاى گذشته را به صورت تعجب از اعراض كفار از تذكرات قرآن و تنفرشان از حق صريح بيان كرده، گويا فرموده: وقتى جريان بدين قرار است عقلا واجب مى‏شود كه دعوت حق را اجابت نموده، به وسيله تذكرات قرآن متذكر شود، پس بسيار عجيب است كه چطور باز هم از اين تذكر روى بر مى‏تابند، نه، نه، علت اصلى اين است كه اينان به رسالت ايمان ندارند، و تك تكشان توقع دارند كه كتابى از خدا بر يك يك آنان نازل گردد، نه، بلكه علت اين است كه از آخرت ترس ندارند، و در نتيجه از وعيد و تهديدهاى قرآن مرتدع نمى‏شوند.

آن‌گاه روى سخن را به خود آنان كرده، مجددا آن تذكره را بر آنان عرضه مى‏كند، و در قبول و رد آن مخيرشان نموده، تا اگر خواستند قبول كنند، و اگر خواستند رد كنند، ليكن بايد بدانند كه در اين خواستن مستقل نيستند و نمى‏توانند با خواست خود خداى سبحان را عاجز سازند، و به همين جهت نمى‏توانند متذكر شوند، مگر وقتى كه خدا بخواهد، و حكم قدر به طور قطع در ميان آنان نيز جارى است.

﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ اَلتَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ﴾

اين جمله تفريعى است بر تذكره و اندرزى كه قبلا گذشت، و استفهام در اين جمله براى برانگيختن تعجب است، و كلمه «لهم» متعلق است به كلمه «كان» اى كه حذف شده، و تقدير كلام «فما كان لهم» است. و كلمه «معرضين» حال است از ضمير «هم» و جمله «عن التذكرة» متعلق به كلمه «معرضين» است.

و معناى جمله اين است: حال كه مطلب چنين است، پس چه شد - چه پيش آمد - براى مشركين كه تذكره قرآن را تكذيب مى‏كنند، در حالى كه از آن روى گردانند. و خلاصه چرا با اينكه واجب بود بر آنان كه قرآن را تصديق كنند، و بدان ايمان آورند از آن اعراض نمودند، و اين جاى تعجب است.

تذکرهاعراضمشرکینتذکره قرآنتکذیب تذکرهعدم خوف از آخرت

تشبيه كفار اعراض كننده از قرآن، به گورخران رميده از شير، و بيان انگيزه آنان در تكذيب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ﴾

حال كفار را در اعراض از تذكره تشبيه كرده به «حمر» كه جمع حمار است، و البته منظور حمار وحشى يعنى گورخر است، و «استنفار» به معنى نفرت است، و كلمه «قسورة» به معناى شير و شكارچى است، چون به هر دو معنا تفسير شده، و معناى آيه اين است كه: اين

كفار در حالى از تذكره نفرت و اعراض مى‏كنند كه گويى خران وحشى‏اند، و از شير و يا شكارچى مى‏گريزند.

﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾

منظور از «صحف منشره» كتاب آسمانى بر دعوت حق است، در اين كلام با آمدن كلمه «بل» از سخن قبلى اعراض شده، مى‏فرمايد اعراضشان از تذكر، صرفا به خاطر نفرت نيست، بلكه هر فردى از ايشان توقع دارد كه كتابى از ناحيه خدا و مشتمل بر آنچه قرآن مشتمل بر آن است نازل شود.

و اين نسبتى كه به كفار داده كنايه است از استكبار آنان نسبت به خداى سبحان، مى‏فرمايد اينان به شرطى حاضرند دعوت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را بپذيرند، و آن را رد نكنند كه براى هر يك از ايشان مستقلا كتابى آسمانى نازل شود، و اما دعوت از طريق رسالت را به هيچ وجه نمى‏پذيرند، هر چند كه حق باشد و معجزاتى روشن آن را تاييد كند.

پس آيه شريفه در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار كفار است كه گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اَللَّهِ﴾. و نيز در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار امت‏ها به رسولان خويش است‏ ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾، و اساس اين گفتار و حجت آنان بر نفى رسالت رسولان، در سابق بيان شد.

بعضى‏ گفته‏اند: آيه شريفه در معناى سخنى است كه كفار مكه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفتند، و قرآن را چنين حكايت مى‏كند: ﴿وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَقْرَؤُهُ﴾.

ليكن اين سخن درست نيست، براى اينكه مدلول آيه مورد بحث اين است كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود، غير از آنچه بر ديگران نازل شده، و آيه سوره اسرى اين را نمى‏گويد، بلكه مدلول آن اين است كه يك كتاب از آسمان بر پيامبر نازل شود كه همه آن را بخوانند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد كفار اين بوده كه كتابهايى از آسمان به نام يك يك آنان نازل شود، و در آن‌ها به هر يك از آنان بگويد: «فلانى! بايد به محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان بياورى».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مرادشان اين بوده كه كتابى از آسمان بر آنان نازل شود، و در آن برائت از عذاب و مژده نعمتى فراوان به آنان بدهد، تا ايمان بياورند، و گر نه هم چنان بر كفر خود مى‏مانند. بعضى‏ وجوهى ديگر گفته‏اند، كه از سياق آيه به دور است، و بيانش گذشت.

﴿كَلاَّ بَلْ لاَ يَخَافُونَ اَلْآخِرَةَ﴾

اين جمله رد توقع بيجاى آنان است، به اين بيان كه دعوت رسالت يك ادعاى بى‏دليل نيست، بلكه آيات و معجزات روشن و دليلهاى قطعى جاى هيچ شكى براى كسى باقى نمى‏گذارد، پس حجت خدا بر رسولش و بر ديگران به طور مساوى قائم و تمام است، و حاجتى نيست به اينكه براى هر يك از افراد دعوت شده به دين صحفى منشره نازل شود.

علاوه بر اين رسالت نيازمند به طهارت ذات و صلاحيت نفس است، آن طهارت و صلاحيتى كه نفوس ساير مردم فاقد آنند، هم چنان كه اين معنا از پاسخى كه خداى تعالى به توقع كفار داده فهميده مى‏شود، كفار گفته بودند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اَللَّهِ﴾، در پاسخ فرمود: ﴿اَللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾.

﴿بَلْ لاَ يَخَافُونَ اَلْآخِرَةَ﴾

كلمه «بل» براى اعراض از مطلب قبلى است كه مى‏فرمود: «توقع دارند كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود» مى‏خواهد بفرمايد اين پيشنهادشان يك پيشنهاد جدى نيست، بهانه‏اى است كه مى‏خواهند به وسيله آن خود را از گير دعوت دين رها سازند، و علت حقيقى كفر و تكذيبشان به دعوت دينى اين است كه اينان از آخرت نمى‏ترسند، و اگر مى‏ترسيدند ايمان مى‏آوردند، و بعد از تماميت حجت و وجود آيات بينات هرگز پيشنهادى نمى‏كردند.

﴿كَلاَّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ﴾

اين جمله رد و منع دومى از پيشنهاد كفار است، و معنايش اين است كه: ما چنين كتابى نازل نمى‏كنيم، قرآن براى تذكره و اندرز كافى است، و ما از قرآن چيزى بيش از اين

نخواسته‏ايم، اثر اين قرآن همان جزايى است كه نزد ما براى مطيع و عاصى آماده شده است.

﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ يعنى هر كه بخواهد از آن پند مى‏گيرد چرا كه دعوت و موعظه قرآن اجبارى نيست و در ظرف اختيار و آزادى اراده دعوت مى‏كند.

﴿وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾

اين آيه توهمى را دفع مى‏كند كه ممكن است از جمله‏ ﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ به ذهن كسانى بيايد و خيال كنند اختيار به دست خودشان است، و خود مستقل در اراده‏اند، و اگر نخواستند متذكر شوند بر خدا غالب گشته، و او را در به كرسى نشاندن اراده خود عاجز ساخته‏اند، او خواسته بود اينان متذكر بشوند، و اينان خواستند نشوند و نشدند.

و حاصل دفع اين است كه: حكم قدر در افعال آنان مانند همه چيز ديگر جارى است، و تذكر آنان - البته اگر متذكر شوند - هر چند فعل اختيارى و صادر از ايشان است، و اكراه و اجبارى در كار نيست، خداى تعالى هم خواسته تا به اختيار خود متذكر شوند، به اين معنا خداى تعالى هيچ وقت از هيچ انسانى با خواست تكوينيش نخواسته كه فلان عمل را بى‏اختيار انجام بدهد، بلكه اراده تكوينى كرده كه هر چه مى‏كند به اختيار و اراده خود كند، پس فعل اختيارى در عين اينكه نسبت به انسان فاعل نسبت امكان دارد، در عين حال نسبت به اراده الهى ضرورى التحقق است، و گر نه محقق نمى‏شد.

﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾

يعنى او اهليت آن را دارد كه از او پروا شود، چون او ولايت مطلقه بر هر چيز دارد، و سعادت و شقاوت انسان به دست اوست، و نيز اهليت آن را دارد كه پروا كنندگان خود را بيامرزد، چون او آمرزگار رحيم است.

و اين جمله يعنى جمله‏ ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ مى‏تواند تعليل جمله قبل يعنى‏ ﴿إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ باشد كه روشن است، و نيز جمله‏ ﴿وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ﴾ را تعليل كند، چون اهل تقوى و اهل مغفرت بودن خداى تعالى وقتى صحيح و تمام است كه داراى اراده‏اى نافذ در اراده‏ها و اعمال خلق باشد، و خلاصه خلق در آنچه مى‏خواهند آزاد نباشند، و با تمرد و استكبار خود خدا را عاجز نسازند.

حمرقسورةصحفمشیتتقویاعراض و تکذیبلا یخافون الآخرةالله اعلم حیث یجعل رسالتهاهل التقویاهل المغفرة

بحث روايتى [چند روايت در باره مراد از اينكه كفار مى‏خواستند به هر كدام صحفى منشره داده شود]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه در تفسير

جمله ﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾ فرموده: شان نزول اين آيه آن بود كه مردم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفته بودند: اى محمد به ما چنين رسيده كه در بنى اسرائيل هر كس مرتكب گناهى مى‏شد صبح، گناه و كفاره گناه خود را در نوشته‏اى پهلوى سرش مى‏ديد، (چرا در اين امت چنين نيست؟).

جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد، و عرضه داشت: قوم تو سنت جاريه در بنى اسرائيل در باره گناهان را خواستند، اگر بخواهند ما با ايشان نيز همان رفتار را مى‏كنيم، و آنان را به همان عذابهايى كه بنى اسرائيل را گرفتيم مى‏گيريم، و مردم حس كردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دوست ندارد كه چنين سنتى در امتش جريان يابد.

مؤلف: اين داستان با لحن آيه نمى‏سازد و در خود روايت هم اشاره‏اى است به اينكه اين قصه معتبر نيست، (چون در آخرش آمده: حس كردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دوست ندارد...).

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از سدى از ابى صالح روايت كرده‏اند كه گفت: مردم گفتند اگر محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) در ادعايش صادق است اين معجزه را بياورد كه هر روز صبح زير سر هر يك از ما نوشته‏اى ديده شود، كه در آن نوشته باشد تو اى فلانى از آتش دوزخ برائت و امنيت دارى، در پاسخ اين آيه نازل شد: ﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾.

مؤلف: سياق آيات و ردعى كه در آن است، با اين قصه سازگار نيست.

و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر، از مجاهد روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾ گفته: يعنى در هر صبح نامه‏اى از خداى تعالى به يك يك آنان برسد به اين مضمون: اين نامه‏اى است از رب العالمين به فلان بن فلان همين كه از خواب برمى‏خيزد نامه را پهلوى سرش ببيند، و آن را بخواند.

مؤلف: آنچه در اين روايت آمده قابل انطباق با مضمون روايت قبلى، و هم با بيانى است كه ما در معناى آيه داشتيم.

و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر از قتاده روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾ گفته عده‏اى از مردم به محمد

(صلى الله عليه وآله و سلم) گفتند اگر خيلى دوست دارى پيرويت كنيم بايد كتابى براى خصوص ما نازل شود، و به ما فرمان دهد تا تو را پيروى كنيم‏.

مؤلف: اين روايت قابل انطباق با آن نظريه‏اى است كه در تفسير اين آيه گذشت، و مى‏گفت: آيه مورد بحث همان را مى‏گويد كه آيه‏ ﴿وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ...﴾ بيانش مى‏كند، و خلاصه اينكه مى‏توان احتمال داد صاحب آن نظريه، نظريه خود را از اين روايت گرفته، و اشكال ما به اين نظريه گذشت.

صحف منشرةشان نزولبنی‌اسرائیلطلب صحفسنت بنی‌اسرائیل در روایات

رواياتى در باره معناى‏ ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ آمده كه امام فرمود: يعنى خدا اهليت آن را دارد كه از او پروا كنند و اهليت آن را دارد كه بيامرزد.

و در كتاب توحيد به سند خود از ابى بصير از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيه‏ ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ فرموده: خداى عز و جل مى‏فرمايد: من اهليت آن را دارم كه از من پروا شود، و بنده‏ام چيزى را شريكم نگيرد، و من اهليت آن را دارم كه اگر بنده‏اى شريكى برايم نگيرد داخل بهشتش كنم. و نيز فرموده: خداى تبارك و تعالى به عزت و جلال خود سوگند ياد كرده كه احدى از اهل توحيد را به آتش نسوزاند.

و در الدر المنثور است كه، ابن مردويه از عبد الله بن دينار روايت آورده كه گفت: من از ابو هريره و ابن عمر و ابن عباس شنيدم كه مى‏گفتند: شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد معناى جمله‏ ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ چيست؟ فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد من اهليت آن را دارم كه خلق از من پروا كند، و كسى و چيزى را شريكم نكند، كه اگر پروا كرد و شريكى برايم قرار نداد، در آن صورت من اهليت آن را دارم كه ما سواى شرك را بيامرزم‏.

مؤلف: در معناى اين روايت روايات زيادى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيده است.

تقویمغفرتشرکاهل التقویاهل المغفرةعدم شرک شرط مغفرتدخول بهشت