→ المیزان

معارج

۷۰ مکی آیات ۴۴ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سؤال از عذاب واقع، معارج، و سختی قیامت آیات ۱–۱۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این بخش آغاز معارج: درخواست عذاب، ذی‌المعارج، عروج ملائکه و روح، و احوال قیامت را می‌گشاید.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ سَأَلَ سَآئِلٌۢ بِعَذَابٍۢ وَاقِعٍۢ
پرسنده‌اى از عذاب واقع‌شونده‌اى پرسيد،
لِّلْكَٰفِرِينَ لَيْسَ لَهُۥ دَافِعٌۭ
كه اختصاص به كافران دارد [و] آن را بازدارنده‌اى نيست.
مِّنَ ٱللَّهِ ذِى ٱلْمَعَارِجِ
[و] از جانب خداوند صاحب درجات [و مراتب‌] است.
تَعْرُجُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ إِلَيْهِ فِى يَوْمٍۢ كَانَ مِقْدَارُهُۥ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍۢ
فرشتگان و روح، در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى «او» بالا مى‌روند.
فَٱصْبِرْ صَبْرًۭا جَمِيلًا
پس صبر كن، صبرى نيكو.
إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُۥ بَعِيدًۭا
زيرا آنان [عذاب‌] را دور مى‌بينند،
وَنَرَىٰهُ قَرِيبًۭا
و [ما] نزديكش مى‌بينيم.
يَوْمَ تَكُونُ ٱلسَّمَآءُ كَٱلْمُهْلِ
روزى كه آسمانها چون فلز گداخته شود،
وَتَكُونُ ٱلْجِبَالُ كَٱلْعِهْنِ
و كوهها چون پشم زده گردد،
وَلَا يَسْـَٔلُ حَمِيمٌ حَمِيمًۭا
و هيچ دوست صميمى از دوست صميمى [حال‌] نپرسد،
يُبَصَّرُونَهُمْ ۚ يَوَدُّ ٱلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِى مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍۭ بِبَنِيهِ
آنان را به ايشان نشان مى‌دهند. گناهكار آرزو مى‌كند كه كاش براى رهايى از عذاب آن روز، مى توانست پسران خود را عوض دهد،
وَصَٰحِبَتِهِۦ وَأَخِيهِ
و [نيز] همسرش و برادرش را،
وَفَصِيلَتِهِ ٱلَّتِى تُـْٔوِيهِ
و قبيله‌اش را كه به او پناه مى‌دهد،
وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ يُنجِيهِ
و هر كه را كه در روى زمين است همه را [عوض مى‌داد] و آنگاه خود را رها مى‌كرد.
كَلَّآ ۖ إِنَّهَا لَظَىٰ
نه چنين است. [آتش‌] زبانه مى‌كشد،
نَزَّاعَةًۭ لِّلشَّوَىٰ
پوست سر و اندام را بركننده است.
تَدْعُوا۟ مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّىٰ
هر كه را پشت كرده و روى برتافته،
وَجَمَعَ فَأَوْعَىٰٓ
و گرد آورده و انباشته [و حسابش را نگاه داشته‌] فرا مى‌خواند.

بيان آيات[مضامين سوره مباركه معارج و مكى يا مدنى بودن آن‌ها]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آنچه سياق اين سوره دست مى‏دهد اين است كه مى‏خواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايى كه در آن براى كفار آماده شده، از همان آغاز، سخن از عذاب دارد. و سؤال سائلى را حكايت مى‏كند كه از عذاب الهى كفار پرسيده، و اشاره مى‏كند به اينكه اين عذاب آمدنى است، و هيچ مانعى نمى‏تواند از آمدنش جلوگير شود، و نيز عذابى است نزديك، نه دور كه كفار مى‏پندارند، آن‌گاه به صفات آن روز و عذابى كه براى آنان تهيه شده پرداخته، مؤمنين را كه به انجام وظائف اعتقادى و عملى خود مى‏پردازند استثنا مى‏كند.

و اين سياق شبيه به سياق سوره‏هاى مكى است، چيزى كه هست از برخى از مفسرين حكايت شده كه گفته‏اند: آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ﴾ در مدينه نازل شده، و اعتبار عقلى هم اين نظريه را تاييد مى‏كند، براى اينكه ظاهر عبارت‏ ﴿حَقٌّ مَعْلُومٌ﴾ زكات است كه در مدينه و بعد از هجرت تشريع شد، و اگر ما اين آيه را مدنى بدانيم، ناگزير مى‏شويم كه آيات بعدى آن را هم كه تحت استثنا قرار دارند و چهارده آيه‏اند، كه از جمله‏ ﴿إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ﴾ شروع و به جمله‏ ﴿فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ﴾ ختم مى‏شوند، مدنى بدانيم، براى اينكه همه سياقى متحد دارند،

و مستلزم يكديگرند.

و مدنى بودن آيات بعد از استثنا اقتضا دارد مستثنى منه را هم كه حد اقل سه آيه است و از جمله‏ ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً﴾ شروع و به جمله «منوعا» ختم مى‏شود، مدنى بدانيم، علاوه بر اين آيه‏ ﴿فَمَا لِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ﴾، نيز به روشنى متفرع بر ما قبل خودش است، و از سوى ديگر آيه مذكور تا آخر سوره سياقى واحد دارند، پس بايد بگوييم اينها هم مدنى هستند.

اين از جهت سياق، و اما از جهت مضامين، همين آيات آخر سوره خيلى با وضع منافقين كه اطراف پيامبر را گرفته بودند، و از چپ و راست احاطه‏اش كرده بودند، مناسبت دارد، چون سخن از كسانى مى‏راند كه ﴿عَنِ اَلْيَمِينِ وَ عَنِ اَلشِّمَالِ عِزِينَ﴾ از راست و چپ متفرق مى‏شوند بودند و اين مناسب حال كسانى است كه بعضى از احكام خدا را رد مى‏كردند، و مخصوصا آيه‏ ﴿أَ يَطْمَعُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ...﴾ و آيه‏ ﴿عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ...﴾ كه بيانش خواهد آمد، و خواهيم گفت: به منافقين بيشتر مى‏چسبد تا به كفار مكه. و اين را هم مى‏دانيم كه پيدايش نفاق منافقين در مدينه بوده، نه در مكه. خواهى پرسيد: پس چرا از منافقين به «الذين كفروا» تعبير كرده؟ مى‏گوييم: نظير اين تعبير در سوره توبه و غير آن آمده، (چون واقعيت منافقين كفر است).

از اين هم كه بگذريم مفسرين روايت كرده‏اند كه اين سوره در باره كسى نازل شد كه گفته بود: ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ اَلسَّمَاءِ أَوِ اِئْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ كه در آن سوره تفسيرش گذشت، و گفتيم سياق آن و سياق آيات بعد از آن سياقى مدنى است نه مكى، و ليكن از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: مراد از ﴿حَقٌّ مَعْلُومٌ﴾ در آيه شريفه حقى است كه صاحب مال به عنوان صدقه از مال خودش جدا مى‏كند، نه زكات واجب.

و بالأخره نمى‏توان اتفاق مفسرين را بر اينكه اين سوره در مكه نازل شده ملاك قرار داد، علاوه بر اين چنين اتفاقى هم در كار نيست، بلكه بين آنان اختلافى روشن است. و نيز نبايد به گفته ابن عباس‏ اعتنا كرد كه گفته: اين سوره بعد از سوره الحاقه نازل شده.

﴿سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ﴾

كلمه «سؤال» هم به معناى طلب و هم به معناى دعا است، و به همين جهت با

حرف «باء» متعدى شده، نظير آيه‏ ﴿يَدْعُونَ فِيهَا بِكُلِّ فَاكِهَةٍ آمِنِينَ﴾. و بعضى‏ گفته‏اند: فعل «سال» در خصوص اين آيه متضمن معناى اهتمام و اعتنا بوده، و بدين جهت با حرف «باء» متعدى شده، و معنايش «درخواست و اعتناء كرد به عذاب واقع» مى‏باشد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اصلا حرف «باء» در اينجا زيادى است، و تنها به منظور تاكيد آورده شده. ولى برگشت همه اين وجوه به يك معنا است، و آن عبارت است از درخواست عذاب از خدا از در كفر و طغيان.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: حرف باء در اينجا به معناى «عن - از» است، هم چنان كه در جمله‏ ﴿فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾، به اين معنا آمده. ولى اين وجه درست نيست، چون در آيه سوره فرقان هم به معناى «عن» نيست، علاوه بر اين سياق آيات بعدى و مخصوصا آيه‏ ﴿فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلاً﴾ با سؤال به معناى استفسار و خبرگيرى نمى‏سازد.

معارجعذابقیامتکفارمکیتوصیف روز قیامت و عذاب کفار.عذاب آماده برای کفار.عذاب کفار.

مراد از سؤال سائل بعذاب واقع‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس آيه شريفه درخواست عذاب را از بعضى از كفار حكايت مى‏كند، نه خبرگيرى از آن را، و عذاب درخواست شده را به اوصافى وصف كرده كه به نوعى تهكم و تحقير بر اجابت دعا دلالت دارد، و آن وصف «واقع» و وصف‏ ﴿لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ﴾ است، و معنايش اين است كه سائلى از كفار عذابى را از خدا درخواست كرد كه مخصوص كافران است، و به زودى به آنان مى‏رسد، و قطعا بر آنان واقع مى‏شود، و دافعى برايش ندارند، خلاصه چه درخواست بكنند و چه نكنند واقع شدنى است، پس همين كلمه «واقع» در آيه جوابى است تحقيرآميز، و اجابتى است نسبت به درخواست سائل.

﴿لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ﴾

جار و مجرور «للكافرين» و همچنين جمله‏ ﴿لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ﴾ متعلق است به عذاب واقع، و صفت آن است و ما قبلا به معناى آيه اشاره كرديم و گفتيم كه جمله مذكور، هم اجابت درخواست آن سائل است و هم تحقير او است.

﴿مِنَ اَللَّهِ ذِي اَلْمَعَارِجِ﴾

جار و مجرور «من الله» متعلق است به كلمه «دافع»، مى‏فرمايد: سائل هيچ برگرداننده و دافعى از جانب خدا ندارد، چون اين معنا مسلم است كه اگر سائل نامبرده دافعى

براى آن عذاب داشته باشد، از ناحيه غير خدا نيست. البته احتمال هم دارد كه متعلق به كلمه عذاب باشد، و فرموده باشد: «عذابى از ناحيه خداى ذى المعارج».و كلمه «معارج» جمع «معرج» است كه مفسرين آن را به آلت صعود يعنى نردبان معنا و به مقامات ملكوت كه فرشتگان هنگام مراجعه به خداى سبحان به آن عروج مى‏كنند تفسير كرده‏اند. جمله بعد هم كه مى‏فرمايد: ﴿تَعْرُجُ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ...﴾ معارج را به همين معنا تفسير كرده، پس خداى سبحان معارجى از ملكوت و مقاماتى از پايين به بالا دارد كه هر مقام بالاتر، از مقام پايين‏تر خود شريف‏تر است، و ملائكه و روح هر يك بر حسب قربى كه به خدا دارند در آن مقامات بالا مى‏روند، و اين مقامات حقايقى ملكوتى هستند، نه چون مقامات دنيا وهمى و اعتبارى.

سائلعذاب واقعدافعکافریندرخواست عذاب نه خبرگیری.عذاب برای کافرین.عذاب واقع غیرقابل دفع.تهکم در اجابت دعای کفار.

مقصود از توصيف خداى تعالى به «ذى المعارج»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از معارج، درجاتى است كه اعتقادات حقه و اعمال صالحه به حسب اختلاف ارزشهايش بدان مقامات بالا مى‏روند، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ لَكِنْ يَنَالُهُ اَلتَّقْوىَ مِنْكُمْ﴾.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از معارج، مقامات قربى است كه مؤمنين، با ايمان و عمل صالح خود به آن مقامات ارتقا مى‏يابند، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ﴾، و نيز فرموده: ﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ ذُو اَلْعَرْشِ﴾.

و ليكن حق مطلب آن است كه برگشت دو وجه اخير به همان وجه اول است، و درجات ياد شده همانطور كه گفتيم واقعيت‏هاى خارجى هستند، نه چون مقامات دنيايى كه

صرف و هم و اعتبار است.

معارجدرجاتعمل صالحکلم طیبدرجات عمل صالح.اعتقادات حقه.ذی المعارج.

منظور از عروج ملائكه و روح در روز قيامت به سوى خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تَعْرُجُ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾

منظور از روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است، به طورى كه از سياق آيات بعدى بر مى‏آيد، روز قيامت است، و مراد از اين مقدار - به طورى كه گفته‏اند- اين است كه اگر آن روز با روزهاى دنيا و زمان جارى در آن تطبيق شود، معادل پنجاه هزار سال دنيا مى‏شود، (نه اينكه در آنجا هم از گردش خورشيد و ماه سالهايى شمسى و قمرى پديد مى‏آيد) منظور از عروج ملائكه و روح به سوى خدا در آن روز، رجوع آن‌ها است به سوى خداى تعالى در هنگامى كه همه عالم به سوى او بر مى‏گردند، چون روز قيامت روزى است كه اسباب و وسائط از بين مى‏رود و روابط بين آن‌ها و بين مسبباتشان مرتفع مى‏گردد و ملائكه، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستى‏اند هنگامى كه سببيت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوى او برگردند آن‌ها نيز بر مى‏گردند و به معارج خود عروج مى‏كنند. و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا مى‏گيرند و صف مى‏كشند، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ تَرَى اَلْمَلاَئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ﴾، و نيز فرموده: ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ صَفًّا﴾.

و از ظاهر كلام چنين بر مى‏آيد كه مراد از «روح» آن روحى است كه در آيه شريفه ﴿قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾آن را از امر خودش خوانده، و اين روح غير ملائكه است، هم چنان كه از ظاهر آيه‏ ﴿يُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ﴾، اين تفاوت به روشنى استفاده مى‏شود، پس نبايد به گفتار بعضى‏ از مفسرين اعتنا كرد كه گفته‏اند: مراد از روح، جبرئيل است. هر چند كه در آيه‏ ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾، و آيه‏ ﴿قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ﴾، به جبرئيل اطلاق شده، و ليكن در اولى مقيد شده به قيد «امين»، و در دومى به قيد «قدس»، و

مطلق غير مقيد است.

﴿فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلاً﴾

از آنجا كه درخواست عذاب واقع از ناحيه سائل مورد نظر از روى استكبار و زورآزمايى بوده و تحمل شنيدن اين قسم سخنان بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گران بود، در اين جمله آن جناب را امر به صبر كرد، و صبر را به صفت جميل توصيف فرمود، و صبر جميل صبرى است خالص كه در آن شايبه‏اى از بى‏تابى و شكايت نباشد، و در آيه بعدى اين دستور را تعليل كرده به اينكه آن روزى كه عذاب مورد سؤال در آن قرار دارد نزديك است.

عروجملائکهروحپنجاه هزار سالقیامتروز پنجاه‌هزارساله.عروج روح با ملائکه.مقدار روز.

مراد از اينكه كفار عذاب قيامت را دور مى‏بينند و خداوند نزديك مى‏بيند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً﴾

دو ضمير در «يرونه» و در «نريه» به عذاب، و يا به يوم القيامه و عذابى كه در آن است بر مى‏گردد، مؤيد احتمال اول آيه بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ تَكُونُ اَلسَّمَاءُ كَالْمُهْلِ﴾.

و مراد از «رؤيت» نزديك بودن آن عذاب و يا آن روز و اعتقاد به آن است، كه به نوعى عنايت مجازى رؤيتش خوانده، و اگر كفار عذاب قيامت را دور مى‏بينند و به دورى آن معتقدند، اين اعتقادشان ظنى است، و امكان آن را بعيد مى‏پندارند، نه اينكه معتقد به معاد باشند ولى آن را دور بپندارند، چون كسى كه معتقد به معاد است هرگز درخواست عذاب آن را نمى‏كند، و اگر هم بكند صرف لقلقه زبان است، و اما رؤيت خداى تعالى به معناى علم آن حضرت است به اينكه قيامت محقق است، و آنچه آمدنى است نزديك هم هست.

در اين دو آيه امر خدا به صبر جميل تعليل شده، چون تحمل اذيت و صبر در مقابل ناگواريها، وقتى ناگواريها را آسان مى‏سازد كه يقين داشته باشد به اينكه فرج نزديك است، و همواره به ياد آن باشد، در نتيجه كلام در اين آيه در معناى اين است كه فرموده باشد: در برابر استكبار آنان كه به آنان جرأت داد درخواست عذاب كنند، صبرى جميل كن صبرى كه آميخته با جزع و شكوه نباشد، براى اينكه ما مى‏دانيم كه عذاب نزديك است، بر خلاف آنان كه آن را دور مى‏پندارند، و ما مى‏دانيم كه آن عذاب تخلف‏پذير نيست، نه تنها واقع مى‏شود بلكه نفس واقع است.

﴿يَوْمَ تَكُونُ اَلسَّمَاءُ كَالْمُهْلِ﴾

كلمه «مهل» به معناى فلزات ذوب شده است، مس ذوب شده و يا طلا و يا غير آن.

بعضى‏ گفته‏اند: به معناى ته مانده روغن زيتون است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به معناى قير نامرغوب است. و كلمه «يوم» - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - ظرفى است متعلق به كلمه «واقع».

﴿وَ تَكُونُ اَلْجِبَالُ كَالْعِهْنِ﴾

كلمه «عهن» به معناى مطلق پشم است، و شايد مراد از آن پشم حلاجى شده باشد، هم چنان كه در آيه‏اى ديگر فرموده: ﴿وَ تَكُونُ اَلْجِبَالُ كَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ﴾.

بعضى‏ گفته‏اند: «عهن» به معناى پشم قرمز است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: پشم الوان است، چون كوه‏ها هم داراى رنگهاى مختلفند، بعضى سفيد و بعضى قرمز و بعضى به فرموده خداى تعالى در سوره فاطر «غرابيب سود» (سياه) است.

بعیدقریبعذابقیامتعذاب/یوم از نظر کفار بعید و نزد خدا قریب.بینش کفار.عذاب قریب.

بيان سختى روز قيامت بر گنهكاران به نحوى كه از فرزندان و كسان خود حالى نمى‏پرسند و حتى آرزو مى‏كنند آن‌ها را فدايى خود كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً﴾

كلمه «حميم» به معناى خويشاوند نزديكى است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزى بكند، و اين جمله اشاره است به سختى روز قيامت، به طورى كه هر انسانى در آن روز آن قدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد مى‏برد، به طورى كه هيچ حميمى از حال حميم خود نمى‏پرسد.

﴿يُبَصَّرُونَهُمْ﴾

ضمير جمع در «يبصرون» و ضمير جمع «هم» هر دو به حميم‏ها بر مى‏گردد، خواهى گفت جمع حميم كه أحماء باشد قبلا در كلام نيامده بود تا ضمير جمع به آن برگردد؟ مى‏گوييم: آرى، ليكن سياق آن را مى‏فهماند، و مصدر «تبصير» كه فعل «يبصر» از آن مشتق است، به معناى نشان دادن و روشن‏گرى است، و معناى جمله مورد بحث اين است كه خويشاوند هر كسى را به او نشان مى‏دهند، ولى او به خاطر گرفتاريهاى خودش احوالى از آنان نمى‏پرسد.

و جمله مورد بحث جمله‏اى است مستانفه و در معناى جواب است از سؤالى مقدر

گويى وقتى گفته شد: «هيچ حميمى از حال حميم خود نمى‏پرسد»، شخصى پرسيده: مگر انسان آن روز خويشاوند خود را مى‏بيند؟ جواب مى‏دهد: ﴿يُبَصَّرُونَهُمْ﴾، ممكن هم هست اين جمله صفت «حميما» باشد، آن وقت معنا چنين مى‏شود: «هيچ حميمى از حال حميمى كه نشانش مى‏دهند نمى‏پرسد».

و يكى از تفسيرهاى بسيار ناچسب كلام بعضى‏ از مفسرين است كه گفته‏اند:

معناى جمله «يبصرونهم» اين است كه ملائكه كفار را نشان مى‏دهند. و نيز كلام بعضى‏

ديگر كه گفته‏اند: مؤمنين دشمنان كافر خود را نشان مى‏دهند كه چگونه در عذاب شكنجه مى‏شوند و آن وقت به ايشان زخم زبان مى‏زنند و همچنين كلام بعضى‏ ديگر كه گفته‏اند پيروان ضلالت پيشوايان ضلالت را نشان مى‏دهند كه اينها رؤساى ما بودند. همه اين وجوه باطل است، چون دليلى بر آن‌ها نيست.

﴿يَوَدُّ اَلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ وَ فَصِيلَتِهِ اَلَّتِي تُؤْوِيهِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ﴾

در مجمع البيان گفته: مصدر «مودت» كه فعل «يود» از آن مشتق است، هم به معناى آرزو مى‏آيد و هم به معناى محبت، هم گفته مى‏شود «وددت الشي‏ء - من آرزومند فلان چيزم» و هم گفته مى‏شود: «وددت الشي‏ء - من فلان چيز را دوست مى‏دارم»، و گاهى در يك مورد هر دو معنا را مى‏دهد. و ممكن است استعمالش در معناى آرزو از باب تضمين باشد، يعنى به طور ضمنى بر آن دلالت كند.

و در معناى «يفتدى» گفته: «افتداء» كه مصدر آن است به معناى اين است كه مثلا اگر ضررى متوجه جان خودت و يا شخصى ديگر شده چيزى را فداى او كنى، و آن ضرر را با آن بدل و عوض برگردانى. و در معناى كلمه «فصيلة» گفته است وقتى از يك قبيله كه همه در جد بزرگ مشتركند، يك تيره جدا شود، و جدى اختصاصى و جداگانه براى خود قائل شود، آن تيره را فصيله از آن قبيله مى‏گويند و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «فصيله» به معناى عشيره نزديكى است كه از يك قبيله جدا شده باشد، نظير پدران نزديك و عموهاى نزديك.

و سياق اين آيات سياق اعراض و ترقى نسبت به جمله‏ ﴿وَ لاَ يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً﴾ است، در نتيجه چنين معنا مى‏دهد كه مجرم به خاطر جرمش آن قدر عذابش شديد مى‏شود كه

آرزو مى‏كند اى كاش مى‏توانست نزديكترين اقارب، و گرامى‏ترين عزيزان خود مثلا فرزندان و برادران و فصيله خود را قربان خود مى‏كرد، و بلكه تمامى انسان‌هاى روى زمين را - اگر اختيارشان به دست او بود - مى‏داد و عذاب را از خود دور مى‏كرد، و معلوم است كسى كه از شدت عذاب حاضر است عزيزان خود را فداى خود كند، ديگر كى احوال آنان را مى‏پرسد.

و معناى آيه اين است كه‏ ﴿يَوَدُّ اَلْمُجْرِمُ﴾ گنهكار آرزو مى‏كند - حال چه مسلمان گنهكار و چه كافر - كه اى كاش مى‏توانست قربانى خود مى‏كرد، و در مقابل برداشتن عذاب از خودش - اين جمله قائم مقام مفعول «يود» است - «بنيه» فرزندان خود را كه محبوب‏ترين مردم نزد او است، «و صاحبته» و رفيق خود را كه همواره با او انس مى‏ورزيد و دوستش مى‏داشت، و چه بسا بر پدر و مادر خود مقدمش مى‏داشت «و أخيه» و برادر خود را كه پشت و پناهش بود، ﴿وَ فَصِيلَتِهِ﴾ كه عشيره نزديك او بودند، ﴿اَلَّتِي تُؤْوِيهِ﴾، و او را از خود و متصل به خود مى‏دانستند، ﴿وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً﴾، و همه انسان‌هاى روى زمين را فداى خود مى‏كرد، «ثم ينجيه» در نتيجه اين عوض دادن او را از عذاب نجات مى‏داد.

﴿كَلاَّ إِنَّهَا لَظىَ نَزَّاعَةً لِلشَّوىَ تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى وَ جَمَعَ فَأَوْعىَ﴾

كلمه «كلا» به معناى ردع و زير بار نرفتن است و ضمير «انها» به جهنم و يا به آتش بر مى‏گردد، و اگر آتش را «لظى» خوانده، براى اين است كه اندرون را كباب مى‏كند و شعله‏ور مى‏سازد، و كلمه «نزاعة» اسم مبالغه از نزع - كندن - است، و كلمه «شوى» به معناى اطراف بدن از قبيل دست و پا و امثال آن است، وقتى گفته مى‏شود: «رماه فاشواه» معنايش اين است كه او را پرت كرد و دست و پايش را خرد ساخت. اين گفتار راغب بود. و كلمه «ايعاء» كه مصدر «أوعى» است وقتى در مورد مال استعمال مى‏شود، به معناى نگهدارى آن در وعاء - ظرف - است.

پس اينكه فرمود: «كلا»، خواست آرزوى نجات از عذاب به وسيله دادن فداء را رد كند، و در بيان علت اين رد فرموده: ﴿إِنَّهَا لَظىَ﴾ و حاصل اين تعليل اين است كه جهنم آتشى است شعله‏ور، كه اعضاء و جوارح واردين خود را مى‏سوزاند، كار آن اين است كه مجرمين را مى‏طلبد تا عذابشان كند، پس با فديه دادن از مجرمين بر نمى‏گردد، حال آن فديه هر چه مى‏خواهد باشد.

بنابراين، معناى جمله‏ ﴿إِنَّهَا لَظىَ﴾ اين است كه: دوزخ آتشى است كه صفتش

اشتعال است، و ممكن نيست صفت خود را از دست داده خمود و خاموش گردد، و معناى «نزاعة للشوى» اين است كه صفت ديگر آن سوزاندن اندام‏هاى دوزخيان است، و هرگز اثرش در مورد هيچ كسى كه در آن معذب است باطل نمى‏شود.

﴿تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى وَ جَمَعَ فَأَوْعىَ﴾ يعنى آتش دوزخ كسانى را مى‏طلبد كه به دعوت الهى كه آنان را به ايمان به خدا و عبادت او دعوت مى‏كرد پشت كردند، و به جاى آن اموال را جمع نموده، در گنجينه‏ها نگهدارى مى‏نمودند، و در راه خدا به سائل و محروم نمى‏دادند، و اين معنا آن معنايى است كه با سياق استثناى بعدى كه مى‏فرمايد ﴿إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ... وَ اَلَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ﴾ تناسب دارد.

حمیمفدامجرملظیقیامتسختی روز که حمیم از حمیم نمی‌پرسد.لظی.آرزوی فدا کردن خویشان.مجرم.انقطاع عواطف.

بحث روايتى [رواياتى در باره نزول آيات‏ ﴿سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ...﴾ در باره مردى كه از نصب امير المؤمنين (عليه السلام) به خلافت به خشم آمده تقاضاى عذاب كرد]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: سيد ابو احمد براى ما حديث كرد كه حاكم ابو القاسم حسكانى برايم حديثى با ذكر سند از جعفر بن محمد الصادق از پدران بزرگوارش (علیه السلام) نقل كرد كه فرمودند: بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) را به خلافت نصب كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه - هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است»، خبر به شهرهاى عرب رسيد از آن جمله خبر به گوش نعمان بن حارث فهرى رسيد، از ديار خود حركت نموده به نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشرف شد و عرضه داشت: به ما دستور دادى كه به «لا اله الا الله» اعتراف كنيم، و نيز به اينكه تو رسول خدايى شهادت دهيم، و دستور دادى جهاد كنيم، حج بجاى آوريم، روزه بگيريم، نماز بخوانيم، و ما هم قبول كرديم، آيا به اين مقدار راضى نشدى تا اينكه اين پسر را به خلافت نصب نموده گفتى: «من كنت مولاه فعلى مولاه»، حال بگو بدانم اين از ناحيه خودت بود و يا از ناحيه خداى تعالى؟ فرمود: به آن خدايى سوگند كه به جز او معبودى نيست، اين دستور از ناحيه خدا بود.

نعمان بن حارث برگشت، در حالى كه مى‏گفت: «بار الها اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است پس سنگى از آسمان بر سر ما ببار» همين كه سخنش تمام شد خداى تعالى با سنگى آسمانى بر سرش كوبيد و او را در جا كشت، و اين آيه را نازل فرمود: ﴿سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ﴾.

مؤلف: اين معنا به چند طريق از طرق شيعه نيز نقل شده، و بعضى از علما آن را رد كرده‏اند كه حديثى جعلى است، چون سوره معارج در مكه نازل شده. ولى خواننده عزيز توجه نمود كه گفتيم در مكى بودن اين سوره اشكال است.

و در الدر المنثور است كه فاريابى، عبد بن حميد، نسايى، ابن ابى حاتم، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه، همگى از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در تفسير جمله «سال سائل» گفته است: سائل نضر بن حارث بود كه گفت: «بار الها اگر خلافت على حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر سر ما ببار».

و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه در تفسير ﴿سَأَلَ سَائِلٌ﴾ گفته: اين آيه در مكه در باره نضر بن حارث نازل شده، كه گفته بود: «بار الها اگر اين همان حقى است كه از ناحيه تو نازل شده...»، و عذاب وى در روز جنگ بدر واقع شد.

مؤلف: اين معنا از غير سدى نيز روايت شده. و در بعضى‏ از روايتشان آمده كه: گوينده «بار الها اگر اين حق و از ناحيه تو است...» حارث بن علقمه بوده كه مردى از عبد الدار بود. و در بعضى‏ ديگر آمده كه سائل عذاب ابو جهل بن هشام بوده كه در روز جنگ بدر درخواست آن را كرد. و لازمه اين حديث آن است كه سوره معارج در مدينه نازل شده باشد، و اين با آنچه كه در اين احاديث آمده كه در مكه نازل شده مغايرت دارد و به هر حال سوره بعد از سخن آن گوينده كه گفت: «بار الها اگر اين همانا حق و از ناحيه تو است...» نازل شده، و ما در سابق در باره سياق آيه سخن گفتيم.

سائلنصبامیرالمؤمنیننزولعذابروایت پیوند با نصب علی — نقد/نقل.سیاق غدیر/نصب در روایت.عذاب واقع.

چند روايت ديگر در ذيل آيات مربوط به طول روز قيامت و احوال آن روز

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در امالى شيخ به سندى كه به امام صادق (علیه السلام) رسانده از آن جناب نقل كرده كه فرمود: آگاه باشيد و به حساب‏كشى از نفس خود بپردازيد، قبل از اينكه خداى تعالى از شما حساب بكشد براى اينكه در قيامت پنجاه موقف است، هر موقفى مثل هزار سال از سالهاى دنيا است، آن‌گاه اين آيه را تلاوت فرمود: ﴿فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾.

مؤلف: اين معنا در روضه كافى هم از حفص بن غياث از آن جناب نقل شده‏.

و در مجمع البيان است كه ابو سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: بلندى روز قيامت چقدر است؟ فرمود به آن خدايى كه جان محمد به دست اوست براى مرد مؤمن آن قدر سبك است كه به قدر يك نماز واجبى كه در دنيا بخواند بيشتر طول نمى‏كشد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اى از كتب حديث از ابو سعيد از آن جناب نقل كرده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿يَوْمَ تَكُونُ اَلسَّمَاءُ كَالْمُهْلِ﴾ مى‏گويد: مهل به معناى قلع و مس آب شده است، آن روز آسمان نيز اينطور ذوب مى‏شود.

و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه در معانى جمله «يبصرونهم» مى‏فرمود: يعنى با اينكه دوستان ايشان را معرفى مى‏كنند (كه اين فلان رفيق تو است) با اين حال احوال يكديگر را نمى‏پرسند.

و در همان كتاب در تفسير جمله‏ ﴿نَزَّاعَةً لِلشَّوىَ﴾ فرمود: چشم او را مى‏كند و رويش را سياه مى‏كند

و باز همان كتاب در تفسير ﴿تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّى﴾ فرمود: يعنى تو او را به سوى ايمان مى‏كشانى و او مى‏گريزد.

مواقفحساب نفسهزار سالقیامتمواقف حساب.حساب‌کشی از نفس پیش از حساب خدا.طول روز قیامت.

هلع انسان و اوصاف مصلین نجات‌یافته آیات ۱۹–۳۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان خلقت هلوغ انسان را با استثنای مصلین و اوصاف عبادی-اخلاقی آنان یکجا می‌خواند.

۞ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا
به راستى كه انسان سخت آزمند [و بى‌تاب‌] خلق شده است.
إِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ جَزُوعًۭا
چون صدمه‌اى به او رسد عجز و لابه كند.
وَإِذَا مَسَّهُ ٱلْخَيْرُ مَنُوعًا
و چون خيرى به او رسد بخل ورزد.
إِلَّا ٱلْمُصَلِّينَ
غير از نمازگزاران:
ٱلَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَآئِمُونَ
همان كسانى كه بر نمازشان پايدارى مى‌كنند.
وَٱلَّذِينَ فِىٓ أَمْوَٰلِهِمْ حَقٌّۭ مَّعْلُومٌۭ
و همانان كه در اموالشان حقى معلوم است،
لِّلسَّآئِلِ وَٱلْمَحْرُومِ
براى سائل و محروم.
وَٱلَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ ٱلدِّينِ
و كسانى كه روز جزا را باور دارند.
وَٱلَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
و آنان كه از عذاب پروردگارشان بيمناكند.
إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍۢ
چرا كه از عذاب پروردگارشان ايمن نمى‌توانند بود.
وَٱلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَٰفِظُونَ
و كسانى كه دامن خود را حفظ مى‌كنند،
إِلَّا عَلَىٰٓ أَزْوَٰجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ
مگر بر همسران خود يا كنيزانشان كه [در اين صورت‌] مورد نكوهش نيستند.
فَمَنِ ٱبْتَغَىٰ وَرَآءَ ذَٰلِكَ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْعَادُونَ
و هر كس پا از اين [حد] فراتر نهد، آنان همان از حد درگذرندگانند.
وَٱلَّذِينَ هُمْ لِأَمَٰنَٰتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَٰعُونَ
و كسانى كه امانتها و پيمان خود را مراعات مى‌كنند.
وَٱلَّذِينَ هُم بِشَهَٰدَٰتِهِمْ قَآئِمُونَ
و آنان كه بر شهادتهاى خود ايستاده‌اند.
وَٱلَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ
و كسانى كه بر نمازشان مداومت مى‌ورزند.
أُو۟لَٰٓئِكَ فِى جَنَّٰتٍۢ مُّكْرَمُونَ
آنها هستند كه در باغهايى [از بهشت‌]، گرامى خواهند بود.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات به اولين سبب و انگيزه‏اى كه انسان را به رذيله اعراض از ياد خدا و به جمع اموال و گنجينه كردن آن و در آخر دچار آتش خالد شدن وا مى‏دارد اشاره مى‏كند، آتشى كه فرمود: ﴿لَظىَ نَزَّاعَةً لِلشَّوىَ﴾.

و آن سبب عبارت است از حالتى در انسان به نام «هلع - شدت حرص» كه حكمت الهى اقتضا كرد آدمى را به اين صفت بيافريند، تا به وسيله اين صفت به آنچه مايه خير و سعادتش مى‏باشد هدايت شود، چيزى كه هست اين خود انسان است كه اين مايه سعادت خود را مايه بدبختى خود مى‏سازد، و به جاى اينكه در راه سعادت خود صرف كند، در راه بدبختى خود صرف مى‏كند، و همين مايه سعادت خويش را مايه هلاكت دائمى خود مى‏كند، مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح مى‏كنند، كه در جنات از عزت و احترام برخوردارند.

هلعاعراضمالآتشمعارجانگیزه اعراضاعراض از یاد خداآتش خالدجمع اموال

توضيح راجع به صفت «حرص» و «هلع» و تقسيم آن به حرص خدادادى كه مفيد و مطلوب است و حرص بشرى كه انحرافى و مذموم مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذَا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذَا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً﴾

كلمه «هلوع» صفتى است كه از مصدر «هلع» - به فتحه هاء و لام - كه به معناى شدت حرص است اشتقاق يافته. و نيز گفته‏اند كه اين كلمه را دو آيه بعد تفسير كرده، پس هلوع كسى است كه هنگام برخورد با ناملايمات بسيار جزع مى‏كند، و چون به خيرى مى‏رسد از انفاق به ديگران خوددارى مى‏كند. و به نظر ما اين وجه بسيار وجه خوبى است و سياق آيه هم با آن مناسب است، چون از سياق دو جمله‏ ﴿إِذَا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً﴾ و ﴿إِذَا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً﴾ پيداست كه مى‏خواهد هلوع را معنا كند.

از نظر اعتبار عقلى هم هلوع چنين كسى است، چون آن حرصى كه جبلى انسان است حرص بر هر چيزى نيست، كه چه خير باشد و چه شر، چه نافع باشد و چه ضار نسبت به آن حرص بورزد، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است، آن هم نه هر خير و نافعى، بلكه خير و نافعى كه براى خودش و در رابطه با او خير باشد، و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد، چون شر خلاف خير است، و اضطراب هم خلاف حرص. و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد، مگر در جايى كه اگر كاسه‏اى مى‏دهد قدح بگيرد، پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است.

و اين هلع كه انسان مجبول بر آن است - و خود از فروع حب ذات است - به خودى خود از رذائل اخلاقى نيست، و چطور مى‏تواند صفت مذموم باشد با اينكه تنها وسيله‏اى است كه انسان را دعوت مى‏كند به اينكه خود را به سعادت و كمال وجودش برساند، پس حرص به خودى خود بد نيست، وقتى بد مى‏شود كه انسان آن را بد كند و درست تدبير نكند، در هر جا كه پيش آمد مصرف كند، چه سزاوار باشد و چه نباشد، چه حق باشد و چه غير حق، و اين انحراف در ساير صفات انسانى نيز هست، هر صفت نفسانى اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود فضيلت است، و اگر به طرف افراط و يا تفريط منحرف گردد، رذيله و مذموم مى‏شود.

پس انسان در بدو پيدايشش در حالى كه طفل است هر آنچه كه برايش خير و يا شر است مى‏بيند، و با آن غرائز عاطفى كه مجهز به آن شده خير و شر خود را تشخيص مى‏دهد، و مى‏فهمد كه چه چيزى را دوست مى‏دارد و قواى درونيش اشتهاى آن را دارد، اما بدون اينكه براى آن چيز حد و اندازه‏اى قائل باشد. و وقتى به درد و يا مكروهى بر مى‏خورد دچار جزع مى‏شود، و چون كسى مى‏خواهد مزاحمش شود، به هر طريقى كه بتواند و لو به گريه و فرياد از

تجاوز او جلوگيرى مى‏كند.

كودك هم چنان بر اين حال هست تا به حد رشد و عقل برسد و حق و باطل و خير و شر را تشخيص داده و به آنچه درك مى‏كند اعتراف نمايد، در اين هنگام است كه بسيارى از حق و باطلها و خير و شرها در نظرش بر عكس مى‏شود، يعنى بسيارى از امورى كه به نظرش حق بود، باطل و باطلها حق مى‏شود.

حال اگر در همان أوان بخواهد نسبت به حق و باطلهاى دوران كودكيش كه مصادر همه آن‌ها هواى نفس و اشتهاى دلش بود، پافشارى كند و زير بار احكام عقلش در تعيين حق و باطلها نرود، خداى تعالى بر دلش مهر مى‏زند، در نتيجه به هيچ حقى بر نمى‏خورد مگر آنكه آن را باطل مى‏انگارد، و به هيچ صاحب حقى بر نمى‏خورد مگر آنكه به حقش ستم مى‏كند، و اما اگر عنايت الهى او را دريابد، همه غرائز او و از آن جمله حرصش به جاى حرص بر هواى نفس، حرص بر حق‏طلبى مى‏شود، چنين كسى ديگر در برابر هيچ حقى استكبار نمى‏ورزد و هيچ صاحب حقى را از حقش منع نمى‏كند.

پس هر انسانى در همان آغاز تولدش، و در عهد كودكى و قبل از رشد و بلوغش مجهز به حرص شديد هست، و اين حرص شديد بر خير صفتى است كمالى كه اگر نبود به دنبال كمال و جلب خير و دفع شر از خود بر نمى‏آمد، هم چنان كه قرآن كريم فرموده: ﴿وَ إِنَّهُ لِحُبِّ اَلْخَيْرِ لَشَدِيدٌ﴾.

و چون به حد بلوغ و رشد رسيد به دستگاهى ديگر مجهز مى‏شود، و آن عبارت است از عقل كه با آن حقائق امور را آن طور كه هست درك مى‏كند، اعتقاد حق و عمل خير را تشخيص مى‏دهد، آن وقت است كه حرص شديد در ايام كودكيش كه او را در هنگام برخورد با شر به جزع در مى‏آورد، و در هنگام رسيدن به خير از بذل خير جلوگيرش مى‏شد، مبدل به حرصى ديگر مى‏شود، و آن حرص شديد به خير واقعى و فزع شديد از شر اخروى است، و با در نظر گرفتن اينكه خير واقعى عبارت است از مسابقه به سوى مغفرت پروردگار، و شر واقعى عبارت است از نافرمانى خداى تعالى، در نتيجه چنين كسى از كار خير سير نمى‏شود، و پيرامون گناه نمى‏گردد، و اما نسبت به شر و خير دنيوى حرصى نمى‏ورزد، و از حدودى كه خداى تعالى برايش معين كرده تجاوز نمى‏كند، در هنگام برخورد با گناه حرص خود را با فضيلت صبر كنترل مى‏كند، و نيز در برابر اطاعت پروردگار حرص خود به جمع مال و اشتغال به دنيا را با

فضيلت صبر كنترل مى‏كند، و همچنين هنگام برخورد با مصيبت، جزع خود را با فضيلت صبر ضبط مى‏كند، و همين حرص به منافع واقعى براى چنين انسانى صفت كمال مى‏شود.

و اما اگر انسان از آنچه عقلش درك مى‏كند و فطرتش به آن اعتراف مى‏نمايد روى بگرداند، و هم چنان (مانند دوران طفوليتش) پاى‏بند هواى نفس خود باشد، و همواره آن را پيروى نموده مشتاق باطل و متجاوز از حق باشد، و حرصش بر خير دنيوى كنترل نداشته باشد، خداى تعالى نعمتش را مبدل به نقمت نموده، آن صفت غريزيش را كه بر آن غريزه خلقش كرده بود، و آن را وسيله سعادت دنيا و آخرتش قرار داده بود، از او مى‏گيرد و مبدل مى‏كند به وسيله شقاوت و هلاكتش تا او را به اعراض از حق و جمع مال دنيا و گنجينه كردن آن وا بدارد، و اين معنا همان است كه در آيات متعرض آن شده است.

از آنچه گذشت روشن شد كه اگر صفت حرص را در آيات مورد بحث (كه از خلقت بشر سخن مى‏گويد، و با در نظر گرفتن اينكه مى‏خواهد حرص را مذمت كند)، به همه انسان‌ها نسبت داده، با «احسن» بودن خلقت هر چيز كه آيه‏ ﴿اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾از آن خبر مى‏دهد منافات ندارد، چون حرصى كه منسوب به خداست حرص بر خير واقعى است، و حرصى كه صرف جمع مال و غفلت از خدا مى‏شود منسوب به خود انسان‌ها است، اين خود انسان است كه حرص خدادادى را مثل ساير نعمت‏ها به سوء اختيار و كج سليقه‏گى خود به نقمت مبدل مى‏سازد.

زمخشرى به منظور فرار از اشكال بالا گفته: در اين كلام استعاره‏اى بكار رفته، و معنايش اين است كه انسان از آنجايى كه هميشه در مقام عمل، جزع و منع را مقدم بر صبر مى‏دارد، و خلاصه جزع و منع در او حكومت دارند، مثل اين شده كه جزع و منع فطرى و جبلى او است، و گويا اين دو صفت را از شكم مادر با خود آورده، و اختيارى خود او نيست. و خلاصه آيه شريفه مى‏خواهد اين دو صفت را تشبيه كند به صفاتى كه جبلى آدمى است، نه اينكه بخواهد آن دو را فطرى و جبلى بداند، چون اگر مى‏خواست چنين چيزى را افاده كند ديگر اين دو صفت را مذمت نمى‏كرد، چون خدا عمل خودش را مذمت نمى‏كند، دليل اينكه اساس كلام تشبيه است، اين است كه مؤمنين را كه با نفس خود جهاد مى‏كنند و آن را از جزع و منع نجات مى‏دهند، استثناء كرده‏.

ليكن اين توجيه درست نيست، چون گفتيم صفت حرص كه جزع و منع لازمه آن

است، به عنوان نعمت و فضيلت خلق شده بود، و اين خود انسان است كه آن را از فضيلت بودن خارج مى‏كند و به صورت رذيله‏اش در مى‏آورد، از نعمت بودن خارجش ساخته به صورت نقمت در مى‏آورد، و مذمتى هم كه شده از حرص منحرف شده است نه حرص خدادادى، و يا به عبارت ديگر از حرص بشرى شده است، نه حرصى كه خدا در بشر قرار داده.

و استثناى مؤمنين هم نه از اين جهت است كه اين صفت در آنان وجود ندارد، بلكه استثناى آنان از اين جهت است كه مؤمنين حرص خود را به همان صورت كمال و فضيلت اصلى باقيش گذاشتند، و به صورت رذيله و نقمت مبدل نكردند.

مفسرى‏ ديگر براى توجيه اين استثناء گفته است: استثناى منقطع و بدون مستثنى منه است. و خواننده گرامى خودش از نادرستى اين توجيه آگاه است.

هلعحرصجزعمنعخیرشرهلع انسانخلقت هلوعحرص نفس

اوصاف نمازگزارانى كه از «هلوع» بودن استثنا شده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ﴾ اين استثناء از انسان هلوع است، و اگر از ميان همه امتيازات مؤمنينى كه در آيات بعد ذكر مى‏شود نماز را اختصاص به ذكر داد، براى اين بود كه شرافت نماز را رسانيده، و بفهماند نماز بهترين اعمال است.

علاوه بر اين، نماز اثر روشنى در دفع رذيله هلع مذموم دارد، چون در آيه‏ ﴿إِنَّ اَلصَّلاَةَ تَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ﴾نماز را بازدارنده از هر فحشاء و منكر دانسته.

﴿اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾

اينكه كلمه «صلاة» را به ضمير «هم» اضافه كرده دلالت دارد بر اينكه بر خواندن نمازشان مداومت داشته‏اند، نه اينكه دائما در نماز بوده‏اند، و ستودن آنان به مداومت در نماز اشاره است به اينكه اثر هر عملى با مداومت در آن كامل مى‏شود.

﴿وَ اَلَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ﴾

بعضى‏ از مفسرين حق معلوم را به زكات واجب تفسير كرده‏اند. و در حديثى از امام

صادق (علیه السلام) آمده كه حق معلوم زكات نيست، بلكه مقدار معلومى است كه به فقرا انفاق مى‏كنند، و «سائل» به معناى فقيرى است كه از گدايى و سؤال عفت دارد، و سياق آيه خالى از تاييد اين حديث نيست، براى اينكه زكات مواردى معين دارد، و منحصر در سائل و محروم نيست، كه در قرآن مواردش چنين بيان شده: ﴿إِنَّمَا اَلصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اَلْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَ اَلْمؤلفةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي اَلرِّقَابِ وَ اَلْغَارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اَللَّهِ﴾و ظاهر آيه مورد بحث انحصار موارد حق معلوم در دو مورد سائل و محروم است.

﴿وَ اَلَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ اَلدِّينِ﴾

آنچه از سياق شمردن اعمال صالحه بر مى‏آيد اين است كه مراد از «تصديق يوم الدين» اين است كه مصلين علاوه بر تصديق قلبى روز جزا عملا هم آن را تصديق مى‏كنند، به اين معنا كه سيره زندگيشان سيره كسى است كه معتقد است هر عملى كه انجام دهد به زودى در مورد آن بازخواست، و بر طبق آن جزا داده مى‏شود، حال چه اينكه عملى خير باشد و چه شر، اگر خير باشد جزاى خيرش مى‏دهند، و اگر شر باشد جزاى شرش مى‏دهند.

و تعبير به جمله «يصدقون» دلالت دارد بر اينكه تصديقشان استمرار هم دارد، پس دائما مراقبند در هر عملى كه مى‏خواهند انجام دهند خدا را فراموش نكنند، اگر او آن عمل را خواسته انجامش دهند، و اگر نخواسته تركش كنند.

مصلیننمازسائلمحرومیوم الدینمصلیناوصاف مؤمنحق سائل و محرومیوم الدیناستثنای مصلین

توضيحى راجع به توصيف مؤمنين به اينكه از عذاب پروردگارشان بيمنا كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ مِنْ عَذَابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ﴾

و كسانى كه از عذاب پروردگارشان ترسانند، كه آنچه در باره تصديق به يوم الدين گفتيم، در اينجا نيز مى‏آيد، پس هم ترس درونى دارند، و هم عملشان عملى است كه از اين ترس خبر مى‏دهد.

و لازمه اشفاقشان از عذاب پروردگار، علاوه بر مداومتشان به اعمال صالحه و مجاهدتشان در راه خدا، اين است كه به اعمال صالحه خود اعتماد ندارند، و از عذاب خدا ايمن نيستند، چون ايمنى از عذاب با خوف و اشفاق نمى‏سازد.

و سبب و علت اشفاق از عذاب اين است كه عذاب در مقابل مخالفت است، پس بجز اطاعت درونى چيزى نيست كه آدمى را از عذاب نجات دهد. از سوى ديگر اطمينانى هم به نفس و درون آدمى نيست، چون ما زورمان به هواى نفسمان نمى‏رسد، مگر به آن مقدار

توانايى كه خداى سبحان به ما داده، خدايى كه مالك هر چيز است، و مملوك چيزى نيست هم چنان كه خودش فرمود: ﴿قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اَللَّهِ شَيْئاً﴾.

علاوه بر اين خداى سبحان هر چند اهل اطاعت را وعده نجات داده، و هر چند خودش فرموده: خدا خلف وعده نمى‏كند، ليكن اين هم هست كه وعده، اطلاق قدرت او را مقيد نمى‏كند، پس او در عين اينكه خلف وعده نمى‏كند به هر چه بخواهد قادر است، و مشيتش نافذ، در نتيجه در هيچ حالى نمى‏توان از او ايمن بود، به اين معنا كه چنين نيست كه نسبت به خلف وعده‏اش قادر نباشد، و به همين جهت است كه مى‏بينيم با اينكه ملائكه خود را به عصمت معرفى كرده به خوف هم توصيفشان نموده، مى‏فرمايد: ﴿يَخَافُونَ رَبَّهُمْ﴾، و با اينكه انبياى خود را معصوم معرفى نموده در باره آنان فرموده: ﴿وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاَ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللَّهَ﴾، همين طور در عين اينكه در آخر آيات مورد بحث به طور جزم در باره مؤمنين فرموده ﴿أُولَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ﴾، در عين حال در آيه مورد بحث مى‏فرمايد از عذاب خدا اشفاق و ترس دارند.

﴿إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍ﴾

اين جمله علت ترس مؤمنين از عذاب پروردگارشان را بيان نموده، روشن مى‏سازد كه مؤمنين در ترسيدن از عذاب مصابند، و وجه آن را بيان كرديم.

﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ... هُمُ اَلعَادُونَ﴾

تفسير اين سه آيه در اول سوره مؤمنون گذشت.

اشفاقعذابخشیتجناتیوم الدیناشفاق از عذابخشیتعذاب ربمکرمون در جناتترس و عمل

مقصود از مراعات امانات و عهد و مراد از محافظت بر صلاة

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ﴾

آنچه از كلمه «امانات» زودتر از هر معنايى به ذهن مى‏رسد، انواع امانت‏هايى است كه مردم به يكديگر اعتماد نموده، و هر يك به ديگرى مى‏سپارد، از قبيل مال و جان و عرض، و شخص امين رعايت آن را نموده در حفظش مى‏كوشد و به آن خيانت نمى‏كند، و به قول بعضى از مفسرين به صيغه جمع آمدنش به اعتبار انواع آن است، به خلاف عهد كه چون انواع مختلفى ندارد مفرد آمده.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: منظور تنها مال و جان و عرض نيست، بلكه مطلق وظايف

اعتقادى و عملى است، كه خدا به عهده آنان گذاشته، در نتيجه آيه شريفه شامل همه حقوق چه حق الله و چه حق الناس مى‏شود، و اگر يكى از آن حقوق را تضييع كنند، به خداى تعالى خيانت كرده‏اند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: هر نعمتى كه خداى تعالى در اختيار بنده‏اش قرار داده، امانت خدا به دست اوست، چه اعضاى بدنش، و چه چيزهاى ديگر، در نتيجه اگر كسى اين نعمت‏ها را در غير آن مواردى كه خدا براى آن‌ها خلق كرده، و اجازه مصرف در آن را داده استعمال كند، به خدا كه صاحب نعمت و امانت است خيانت كرده است.

و ظاهرا مراد از كلمه «عهد» در آيه مورد بحث قراردادهاى زبانى و عملى است كه انسان با غير مى‏بندد، كه فلان عمل را انجام و يا فلان امر را رعايت و حفظ كند، و بدون مجوز آن قرارداد را نقض ننمايد. بعضى از مفسرين گفته‏اند: مراد از عهد تنها اين نيست، بلكه تمامى قرارهايى است كه انسان ملتزم به آن باشد، حتى ايمان بنده خدا به خدا هم عهدى است كه او با پروردگارش بسته، و قرار گذاشته آنچه خدا تكليفش مى‏كند اطاعت نمايد، پس اگر بنده‏اى به يكى از اوامر و يا نواهى خدا عمل نكند، و خدا را در آن نافرمانى كند، عهد خدا را شكسته است.

﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ﴾

معناى شهادت معلوم و معروف است و قائم بودن به شهادت به معناى اين است كه از تحمل و اداى آنچه تحمل كرده استنكاف نورزد، اولا وقتى او را شاهد مى‏گيرند شهادت را تحمل كند، و ثانيا وقتى براى اداى شهادت دعوت مى‏شود استنكاف نورزد، و بدون هيچ كم و زيادى آنچه ديده بگويد، و آيات قرآن در اين باره بسيار است.

﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ﴾

منظور از «محافظت بر صلاة» اين است كه صفات كمال نماز را رعايت كند، و آن طور كه شرع دستور داده نماز بخواند. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: محافظت بر نماز، غير مداومت بر آن است، چون دوام مربوط به خود نماز و نفس عمل است، و اما محافظت مربوط به كيفيت آن است، پس آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ﴾ بعد از آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ تكرار يك مطلب نيست.

﴿أُولَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ﴾ كلمه «اولئك» اشاره است به «المصلين»، و اگر كلمه «جنات» را نكره و بدون الف و لام آورده براى بزرگداشت آن جنات است، و جمله «فى جنات» خبر، و جمله «مكرمون» خبر بعد از خبر است، و يا جمله «فى جنات» ظرف است براى «مكرمون».بنا بر احتمال اول معنا چنين مى‏شود: «ايشان در بهشت‏هايند و محترمند»، و بنا بر احتمال دوم چنين مى‏شود: «ايشان در بهشت‏ها محترمند».

امانتعهدشهادتمحافظتنمازرعایت اماناتعهدمحافظت بر صلاةشهادتمکرمون

بحث روايتى (رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته راجع به نماز، حق سائل و محروم، و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِذَا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً﴾، فرموده: شر عبارت است از فقر و فاقه، و خير در جمله‏ ﴿وَ إِذَا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً﴾ عبارت است از غنا و وسعت‏.

و در روايت ابى الجارود از ابو جعفر (علیه السلام) آمده كه فرمود: سپس با جمله‏ ﴿إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ﴾ نمازگزاران را استثنا كرد و آنان را به بهترين اعمالشان كه همان مداومت در نماز است ستود و فرمود: ﴿اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾، مى‏فرمايد: وقتى نمازى مستحبى را بر خود واجب مى‏كنند، بر آن مداومت دارند.

مؤلف: امام (علیه السلام) مساله نذر و واجب كردن نماز مستحبى بر خود را از اضافه «صلاة» بر «هم» - نمازشان - استفاده كرده كه در سابق هم به اين نكته اشاره كرديم.

و در كافى به سند خود از فضيل بن يسار روايت آورده كه گفت: از امام ابو جعفر (علیه السلام) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ﴾، فرمود: منظور نمازهاى واجب است. عرضه داشتم: در آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ﴾ چطور؟ فرمود: نماز نافله است‏.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ﴾ مى‏گويد: از ابو عبد الله (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: حق معلوم زكات واجب نيست، بلكه آن مقدار صدقه‏اى است كه يا جمعه به جمعه از مالت بيرون مى‏كنى، و يا همه روزه كه هر صاحب فضيلتى فضل خود را دارد.

آن‌گاه مى‏گويد: و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: وقتى در اموالت حق معلومى

دارى كه صله خويشاوندان كنى، و به كسى كه محرومت كرد عطا كنى، و با كسى كه در حقت دشمنى كرد دوستى كنى‏.

مؤلف: اين معنا را صاحب كافى هم از امام ابو جعفر و ابو عبد الله (علیه السلام) به چند طريق نقل كرده‏، صاحب محاسن هم آن را از امام ابو جعفر (علیه السلام) روايت كرده است‏.

و در كافى به سند خود از صفوان جمال، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿لِلسَّائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ﴾ فرمود: محروم كاسبى است كه خريد و فروش ندارد، او مى‏خواهد از دسترنج خود استفاده كند، اما كسى به او مراجعه نمى‏كند.

كلينى مى‏گويد در روايتى ديگر از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) آمده كه فرمودند: محروم مردى است كه عقلش به جاست، ولى كاسبى است كه خدا روزيش را تنگ گرفته است‏.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَلىَ صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ﴾ مى‏گويد: محمد بن فضيل از حضرت ابى الحسن (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: اينان آن افراد از شيعيان ما هستند كه داراى پنجاه ركعت نمازند.

مؤلف: شايد اساس اين كلام رواياتى باشد كه از حضرات رسيده كه فرموده‏اند: تشريع نافله‏هاى يوميه به منظور تكميل نمازهاى واجب بوده است.

روایتهلعنمازسائلمحرومروایات نمازسائل و محرومفقر و غنا

شتاب کافران به سوی پیامبر، و خلق از آنچه می‌دانند، و روز خروج از گورها آیات ۳۶–۴۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

پایان معارج رفتار شتاب‌زده کافران را با استدلال خلق و صحنه خروج از اجداث می‌بندد.

فَمَالِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ
چه شده است كه آنان كه كفر ورزيده‌اند، به سوى تو شتابان،
عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ عِزِينَ
گروه گروه، از راست و از چپ [هجوم مى‌آورند]؟
أَيَطْمَعُ كُلُّ ٱمْرِئٍۢ مِّنْهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍۢ
آيا هر يك از آنان طمع مى‌بندد كه در بهشت پر نعمت درآورده شود؟
كَلَّآ ۖ إِنَّا خَلَقْنَٰهُم مِّمَّا يَعْلَمُونَ
نه چنين است. ما آنان را از آنچه [خود] مى‌دانند آفريديم.
فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ ٱلْمَشَٰرِقِ وَٱلْمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ
[هرگز،] به پروردگار خاوران و باختران سوگند ياد مى‌كنم كه ما تواناييم،
عَلَىٰٓ أَن نُّبَدِّلَ خَيْرًۭا مِّنْهُمْ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ
كه به جاى آنان بهتر از ايشان را بياوريم؛ و بر ما پيشى نتوانند جست.
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا۟ وَيَلْعَبُوا۟ حَتَّىٰ يُلَٰقُوا۟ يَوْمَهُمُ ٱلَّذِى يُوعَدُونَ
پس بگذارشان ياوه گويند و بازى كنند تا روزى را كه وعده داده شده‌اند ملاقات نمايند.
يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ ٱلْأَجْدَاثِ سِرَاعًۭا كَأَنَّهُمْ إِلَىٰ نُصُبٍۢ يُوفِضُونَ
روزى كه از گورها[ى خود] شتابان برآيند، گويى كه آنان به سوى پرچمهاى افراشته مى دوند.
خَٰشِعَةً أَبْصَٰرُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌۭ ۚ ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمُ ٱلَّذِى كَانُوا۟ يُوعَدُونَ
ديدگانشان فرو افتاده، [غبار] مذلّت آنان را فرو گرفته است. اين است همان روزى كه به ايشان وعده داده مى‌شد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در فصل اول از آيات اين سوره در ذيل داستان درخواست عذاب بيان كرد كه عذابى واقع شدنى دارند، كه هيچ دافعى از آن نيست، و آن عذاب آتشى است متلظى، و نزاعة للشوى، كه هر اعراضگر، و هر كسى را كه مال جمع مى‏كند و گنجينه مى‏سازد به سوى خود مى‏كشد.

و نيز بعد از آنكه در فصل دوم از آن آيات ملاك گرفتارى آنان به اين بدبختى را ذكر كرد و فرمود كه: ملاك آن اين است كه انسان مجهز به غريزه هلع و غريزه حب خير براى خويش است، و اين غريزه‏ها او را به پيروى هواى نفس مى‏كشاند و وادار مى‏كند در برابر هر حقى كه با آن مواجه مى‏شود استكبار كند، و از اين راه به آتش جاودانه‏اش مبتلا مى‏كند، آتشى كه به جز صالحان و معتقدين به روز جزا و ترسندگان از عذاب پروردگار، كسى از آن نجات نمى‏يابد.

اينك در اين فصل از آيات - كه فصل سوم است - روى سخن را به همان كفار نموده مثل كسى كه از رفتار آنان به تعجب آمده، سخن مى‏گويد، چون ايشان دورادور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را گرفته چپ و راست او را احاطه كرده‏اند، و از او جدا نمى‏شوند، اما با دلهايى متفرق. و با چشم ظاهرى به آن جناب اقبال نموده‏اند، ولى دلهايشان از آن جناب اعراض دارد، لذا رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مى‏فرمايد: چرا اينان اينطورند؟ آيا يك يك اينان انتظار دارند در عين اينكه كافرند داخل در جنت نعيم شوند؟ با اينكه خداى سبحان مقدر فرموده با جنت خود به جز افراد مؤمن را كه خود استثنا كرده كسى را گرامى ندارد، آيا اينها با اين توقعشان مى‏خواهند از خدا سبقت بگيرند و او را عاجز سازند؟ و حكم او را نقض و تقدير او را باطل سازند؟ حاشا كه بتوانند، زيرا خدايى كه آنان را از ـ

نطفه‏اى خوار و بى‏مقدار آفريده قادر است از همين نطفه كه آنان را آفريده كسانى بهتر از ايشان بيافريند، كسانى كه او را بپرستند و داخل جنتش شوند.

و در آخر اين فصل رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد به اينكه خصام و بگومگوى با آنان را تعطيل كند، و آنان را به حال خودشان وا گذارد، تا هم چنان به لجبازى و سرگرمى خود مشغول باشند، تا آن روزى را كه وعده رسيدنش داده شده ديدار كنند.

کفارمهطعینمعارجکافران مهطعین.سیاق آخر سوره.خلق مما یعلمون.

توضيح معناى آيه: ﴿فَمَا لِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ...﴾ و بيان اينكه مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ منافقينى هستند كه اطراف پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) را گرفته بودند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَمَا لِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ اَلْيَمِينِ وَ عَنِ اَلشِّمَالِ عِزِينَ﴾

در مجمع البيان از زجاج نقل كرده كه گفته: كلمه «مهطع» به معناى كسى است كه با نگاه خود به چيزى خيره شود، و چشم از آن برندارد، و اين قسم نظر كردن خاص دشمنان است، و از ابو عبيده نقل كرده كه گفته: «اهطاع» به معناى سرعت دادن است، و كلمه «عزين» به معناى جماعات متفرق است، كه به واحد آنان «عزة» گفته مى‏شود.

و كلمه «قبل» - به كسره قاف و فتحه باء - به معناى آن جهتى است كه هر چيزى رو بدان جهت دارد، و حرف «فاء» در اول آيه فصيحه است.

و معناى آيه اين است كه: وقتى بازگشت انسان‌هاى كافر به خاطر كفر و استكبارشان به سوى آتش است، پس اين كفار را كه نزد تواند چه مى‏شود كه به تو روى مى‏آورند و چشم از تو بر نمى‏دارند؟ به ظاهر نزد تو مجتمع هستند، ولى از چپ و راست تو متفرق مى‏شوند، آيا طمع دارند كه داخل جنت شوند و خدا را عاجز ساخته از آنچه او قضايش را رانده سبقت گيرند، با اينكه او اين قضا را رانده كه تنها صالحان از مؤمنين داخل بهشت شوند، ايشان مى‏خواهند اين قضا را لغو نموده، با اينكه كافرند داخل بهشت شوند؟!

﴿أَ يَطْمَعُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ﴾

اين استفهام انكارى است، مى‏پرسد چه چيز ايشان را واداشته كه اطراف تو را بگيرند، آيا اين طمع وادارشان كرده كه يك يكشان با اينكه كافرند داخل بهشت شوند؟ نه، بدانند كه كافران چنين اميدى نبايد داشته باشند.

در اين جمله طمع به داخل شدن در بهشت را به يك يك كفار نسبت داده، نه به جماعت آنان، و نفرموده: «أ يطمعون ان يدخلوا - آيا طمع دارند كه داخل شوند؟» ولى مساله اهطاع را به همه نسبت داد و فرمود: «مهطعين»، و اين بدان جهت بوده كه طمع در سعادت و

رستگارى وقتى نافع است كه در دل فرد طمع كار پيدا شود و او را وادار كند به ايمان و عمل صالح، نه طمع قائم به جماعت، بدان جهت كه جماعت است، پس طمع مجموع من حيث المجموع در سعادت تك تك افراد كافى نيست.

و اگر داخل شدن در بهشت را به صيغه مجهول از باب افعال آورد، براى آن بود كه اشاره كند به اينكه داخل شدنشان در بهشت به اختيار و خواست خودشان نيست، بلكه اگر چنين فرض و طمعى درست باشد كس ديگرى ايشان را داخل بهشت مى‏كند، و او خداى تعالى است، كه اگر بخواهد چنين مى‏كند، و البته هرگز نمى‏خواهد، چون خود او چنين مقدر كرده كه كفار داخل بهشت نشوند.

بعضى‏ گفته‏اند كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در كنار كعبه نماز مى‏خواند و قرآن تلاوت مى‏كرد، مشركين پيرامونش جمع مى‏شدند و حلقه حلقه مى‏نشستند و به او گوش فرا داده مسخره‏اش مى‏كردند، و مى‏گفتند: اگر اين مؤمنين آن طور كه محمد مى‏گويد داخل بهشت شوند، ما قبل از آنان داخل خواهيم شد. و بدين مناسبت بود كه اين آيات نازل گرديد.

ليكن اين معنا با سياق آيات سازگار نيست، چون از ظاهر جمله‏ ﴿فَمَا لِ اَلَّذِينَ...﴾ بر مى‏آيد كه مى‏خواهد رفتار آنان را متفرع كند بر ما قبل، يعنى بر محروميت مردم از بهشت، بجز طايفه‏اى از آنان (مؤمنين). ولى بنا به مضمون روايت جمع شدن پيرامون پيغمبر از ناحيه مشركين از شدت عداوت بوده، مى‏خواستند هر چه بيشتر آن جناب را اذيت و اهانت كنند، و اينكه گفتند ما قبل از مؤمنين داخل بهشت مى‏شويم - با اينكه مشرك و منكر معاد بودند، و اصلا دوزخ و بهشتى را قبول نداشتند - نمى‏تواند جز از در استهزاء باشد.

با اين حال چگونه ممكن است اين رفتار مشركين را متفرع بر آيات قبل كرد كه سخن از دوزخ و بهشت دارد؟ و به طور تعجب پرسيده: چه چيز اينان را وادار كرده كه به جنت طمع ببندند، با اينكه خداى تعالى مى‏داند كه آنان اصلا بهشت و دوزخى را قبول ندارند.

پس ناگزير بايد بگوييم مراد از جمله‏ ﴿لِلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ منافقينى است كه ظاهرا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان آوردند ولى دوباره در دل به كفر اول خود برگشتند، و پاره‏اى از احكام را رد نمودند، هم چنان كه از آيه ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ

عَلىَ قُلُوبِهِمْ﴾و آيه‏ ﴿لاَ تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾، و آيه‏ ﴿فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِي قُلُوبِهِمْ﴾

بر مى‏آيد كه قرآن منافقين را كافر خوانده.

بنابراين، آيه مورد بحث مربوط به طايفه‏اى از مسلمانان است كه ايمان آورده و داخل مؤمنين بودند، و بيشتر از مؤمنين واقعى چپ و راست رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را احاطه مى‏كردند، ولى در باطن به بعضى از احكام كه بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده كفر ورزيدند و اعتنايى به آن نكردند. خداى سبحان در اين آيات توبيخشان كرده كه از احاطه كردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همواره با آن جناب بودن سودى نخواهند برد، و نبايد طمع بهشت كنند، چون از آنانى كه داخل بهشت شوند نيستند، و نه مى‏توانند قضا و قدر خدا را لغو كنند، و نه خدا را به ستوه آورند.

مؤيد اين وجه آيه بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّا لَقَادِرُونَ عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ...﴾ كه معنايش به زودى مى‏آيد.

﴿كَلاَّ إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾

در اين آيه طمع آنان را رد مى‏كند كه به هيچ وجه ممكن نيست با كفر داخل بهشت شوند، و منظور از اينكه فرمود: «ما ايشان را از چيزى خلق كرده‏ايم كه خودشان مى‏دانند»، اين است كه ما ايشان را از نطفه خلق كرديم، و اين جمله مربوط به ما بعد است، و مجموع آن و جمله ما بعدش رد قبلى را تعليل مى‏كند. و خلاصه آن تعليل اين است كه: ما آنان را از نطفه خلق كرديم، كه خودشان هم مى‏دانند، وقتى چنين است براى ما آسان است كه آنان را از بين برده، قومى ديگر بجاى آنان خلق كنيم كه بهتر از آنان و مؤمن باشند، و چيزى از احكام دين خدا را رد نكنند، و كسى نيست كه بر قضا و قدر ما سبقت گيرد و ما را عاجز سازد، تا اين كفار هم طمع كنند از آنان باشند، و با كفر داخل بهشت گردند و قضاء و قدر ما را نقض كنند.

مهطعینکفارپیامبرجنةالذین کفروا مهطعین.امید بهشت بیجا.یدخل جنة نعیم.اقبال به پیامبر.

چند وجه در معناى‏ ﴿إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «من» در جمله‏ ﴿مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾ معناى لام تعليل

را مى‏دهد، و به آيه چنين معنا مى‏دهد: «ما آنان را براى آنچه مى‏دانند خلق كرديم»، كه همان استكمال به وسيله ايمان و اطاعت است، و از طريق وحى و اخبار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين معنا را فهميده‏اند، پس چون براى اين منظور خلقشان كرده‏ايم، بايد خود را به اين غرض برسانند، و داراى ايمان و اطاعت كنند، تا ما داخل جنتشان كنيم، پس چگونه طمع دارند با حالت كفر داخل جنت شوند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «من» ابتداى غايت را مى‏رساند، و معناى آيه اين است كه: ما ابتداى خلقت آنان را از نطفه‏اى چركين كه هيچ تناسبى با عالم قدس و طهارت ندارد آغاز كرديم، تا به وسيله ايمان و اطاعت طاهر شود و به اخلاق ملائكه متخلق گردد و داخل بهشت شود، و اينان كه كافرند كجا مى‏توانند چنين شوند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از ﴿مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾ جنس است، و معنايش اين است كه ما اين كفار را از جنس آدميان كه خودشان مى‏دانند خلق كرديم، و يا از جنس آنچه خود مى‏دانند خلق كرديم، نه از جنس حيواناتى كه عقل و فهم ندارند، پس حجت ما بر آنان تمام است. ليكن اين سه وجه از نظر ما وجوهى بى‏ارزش است.

﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِرَبِّ اَلْمَشَارِقِ وَ اَلْمَغَارِبِ إِنَّا لَقَادِرُونَ عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾

يعنى مشارق خورشيد، و مغارب آن. چون خورشيد در هر روز از ايام سالهاى شمسى مشرق و مغربى جداگانه دارد، هيچ روزى از مشرق ديروزش طلوع و در مغرب ديروزش غروب نمى‏كند، مگر در مثل همان روز در سالهاى آينده. احتمال هم دارد مراد از مشارق و مغارب مشرق‌هاى همه ستارگان و مغرب‌هاى آن‌ها باشد.

در اين آيه شريفه با همه كوتاهيش وجوهى از التفات بكار رفته، در جمله «فلا اقسم» التفاتى از تكلم با غير، (ما ايشان را خلق كرديم) به متكلم وحده (من سوگند مى‏خورم) به كار رفته، و وجه آن تاكيد بيشتر سوگند است، چون سوگند را به شخص خودش نسبت مى‏دهد.

و در جمله‏ ﴿بِرَبِّ اَلْمَشَارِقِ وَ اَلْمَغَارِبِ﴾ التفاتى از تكلم وحده (من سوگند مى‏خورم)، به غيبت (به پروردگار مشرق‌ها و مغرب‌ها) به كار رفته، و وجه آن اين است كه خواسته به صفتى از صفات خودش اشاره نموده، بفهماند اينكه مى‏گويم «من» يعنى همان من كه مبدأ خلقت انسان‌ها در قرون متوالى هستم، و اداره كننده مشرق‌ها و مغرب‌هايم، چون طلوع‌هاى پشت سر هم و

غروب‌هاى متوالى ملازم با گذشت زمان است، و گذشت زمان دخالتى تام در تكون انسان‌ها در قرون متوالى، و نيز پيدايش حوادث در روى زمين دارد.

و در جمله «انا لقادرون» دوباره از غيبت (پروردگار مشارق و مغارب) به متكلم مع الغير التفات شده و وجه آن اين است كه خواسته به عظمت خودش اشاره كند، چون زمينه كلام زمينه به رخ كشيدن قدرتش بود. و نكته ديگر اينكه در چنين زمينه‏اى سخن از ربوبيت مشارق و مغارب گفتن، در حقيقت علت قدرت را ذكر كردن است، تا با اين تعليل بفهماند كسى كه تدبير همه حوادث عالم منتهى به او است، هيچ حادثه‏اى او را به ستوه نمى‏آورد و او را از پديد آوردن حادثى ديگر جلوگير نمى‏شود، چون حوادث، فعل او هستند، پس هيچ خلقى از خلائق او را از اينكه آن خلق را مبدل به خلقى بهتر كند مانع نمى‏تواند بشود، و گر نه خود آن خلق هم شريك او در تدبير عالم مى‏شد، و خداى سبحان واحدى است كه در ربوبيت شريكى ندارد - دقت فرماييد.

و در جمله‏ ﴿إِنَّا لَقَادِرُونَ عَلىَ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ﴾ كلمه «على» متعلق به «لقادرون» است، و مفعول اول فعل «نبدل» ضمير حذف شده‏اى است كه به كفار بر مى‏گردد، و به اين منظور حذف شده، و نفرموده «نبدلهم» كه به خوارى و بى‏مقدارى امر آنان اشاره نموده، بفهماند كه خداى تعالى اعتنايى به كارشان ندارد. و كلمه «خيرا» مفعول دوم است كه در حقيقت صفتى است كه جاى موصوف خود نشسته، و تقدير كلام «انا لقادرون على أن نبدلهم قوما خيرا منهم» است، يعنى ما قادريم بر اينكه ايشان را مبدل كنيم به قومى كه بهتر از آنان باشند، و بهتر بودن آن‌ها به اين است كه مردمى با ايمان باشند و به او كفر نورزند، پيرو حق باشند و حق را رد نكنند.

﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾ منظور از «سبقت» غلبه است كه به طور استعاره سبقت خوانده شده، و مسبوق شدن خدا استعاره از اين است كه مخلوق او جلو كار او را بگيرد و نگذارد آنان را مبدل به قومى بهتر كند. و سياق آيه شريفه خالى از تاييد مطالب قبل نيست كه گفتيم مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ قومى از منافقين است نه مشركين، كه معاند با دين و منكر اصل معادند، وجه اين تاييد اين است كه ظاهر عبارت «خيرا منهم» يا دلالت دارد و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه در افراد مورد نظر شائبه خيريت هست، كه خدا مى‏خواهد كسانى را به جاى آنان قرار دهد كه از آنان خيريت بيشترى داشته باشند، و در مشركين هيچ شائبه خيريت نيست تا آنان كه به جاى ايشان مى‏آيند بهتر باشند، به خلاف منافقينى كه اين مقدار خيريت دارند كه حفظ ظاهر اسلام را نموده آن را رد نكردند.

پس، از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله‏ ﴿إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾ تا آخر سه آيه، كلمه «كلا» را تعليل مى‏كند، و حاصل مضمون اين سه آيه اين است كه: نه، حاشا، براى اينكه اينها خودشان مى‏دانند كه از نطفه خلق شده‏اند و خلقت از نطفه خلقتى است جارى، و رب و مدبر اين حوادث جاريه كه يكى از آن‌ها همين خلقت انسان‌ها نسلا بعد نسل است، خداست، و خدا قادر است كه اينان را از بين برده اشخاصى بهتر از آنان را به جايشان قرار دهد، اشخاصى كه اعتناى به امر دين دارند و لياقت دارند كه داخل بهشت شوند، و اين طايفه نمى‏توانند خدا را از خلقت اشخاص بهتر و داخل بهشت كردن آنان جلوگير شوند، البته اگر آنان را داخل بهشت كند به خاطر كمال ايمان ايشان است، نه اينكه محكوم و مجبور به اينكار شده باشد، پس اين تقدير الهى كه بهشت مخصوص صالحان از اهل ايمان است، هرگز نقض نمى‏شود.

﴿فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ اَلَّذِي يُوعَدُونَ﴾

در اين آيه رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد آنان را در آنچه هستند رها كند و اصرار نورزد به اينكه با استدلال آنان را به راه آورد و با موعظه و اندرز آنان، خود را به تعب اندازد.

و اينكه وضع آنان را خوض و لعب ناميده، دلالت دارد بر اينكه طايفه مورد بحث از اصرار و لجبازى كه دارند خير نمى‏بينند، و اين اصرارشان نظير بازى است كه جز در عالم خيال هيچ سود حقيقى در آن نيست، پس بايد رها شوند، تا آن روزى را كه وعده داده شده‏اند ديدار كنند، و آن روز قيامت است.

و اينكه كلمه «يوم» را اضافه كرد به ضميرى كه به آنان بر مى‏گردد، و فرمود «روزشان»، اشاره دارد به اينكه آن روز به نوعى اختصاص به ايشان دارد، و آن عبارت است از اختصاص به عذاب.

﴿يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدَاثِ سِرَاعاً كَأَنَّهُمْ إِلىَ نُصُبٍ يُوفِضُونَ﴾

اين آيه روز مذكور را كه وعده‏اش را به آنان داده‏اند، يعنى روز قيامت را بيان مى‏كند.

كلمه «اجداث» جمع «جدث» است كه به معناى قبر است، و كلمه «سراع» جمع «سريع» است، و كلمه «نصب» آن چيزى را گويند كه به منظور علامت در سر راهها نصب مى‏كنند تا رهنورد به وسيله آن، راه را گم نكند. ولى بعضى‏ از مفسرين اين كلمه را به معناى

صنم (بت) كه به منظور عبادت نصب مى‏شود گرفته‏اند. ليكن اين معنا از كلام خدا به دور است، كه مردگان زنده شده از قبر را به كسانى تشبيه كند كه به سوى بت مى‏دوند. چون مصدر «ايفاض» كه فعل «يوفضون» از آن مشتق است به معناى سرعت گرفتن است.

﴿خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذَلِكَ اَلْيَوْمُ اَلَّذِي كَانُوا يُوعَدُونَ﴾

كلمه خشوع به معناى تاثر خاصى است در قلب كه به دنبال مشاهده عظمت و كبريا در قلب پيدا مى‏شود، نظير اين كلمه در اعضاى بدن كلمه خضوع است، و اگر خشوع را به ديدگان نسبت داده، با اينكه گفتيم حالت قلبى است، بدين جهت است كه آثار خشوع قلبى در چشم ظاهر مى‏شود، و كلمه «رهق» به معناى پوشاندن و فراگرفتن چيزى است به قهر و غلبه. و معناى اين آيه و آيه قبلش اين است كه: روز قيامت از قبرها در مى‏آيند، در حالى كه سرگردان مى‏دوند، گويا به سوى علامتى مى‏دوند تا راه را پيدا كنند، در حالى كه اثر خشوع قلبى در ديدگانشان هويدا باشد، آرى آن روزى كه در دنيا وعده داده مى‏شدند، همين روز است.

﴿ذَلِكَ اَلْيَوْمُ اَلَّذِي كَانُوا يُوعَدُونَ﴾ كلمه «ذلك» اشاره است به اوصافى كه قبلا براى قيامت ذكر كرده بود، يعنى بيرون شدن از قبر و سرگردان دويدن و هويدا شدن آثار خشوع قلبى در ديدگان.

خلقوجوهاجداثقیامتخلقناهم مما یعلمون.آفرینش انسان.یوم یخرجون من الاجداث.ذلت کفار.قدرت بر خلق و بعث.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، از عبادة بن انس روايت كرده كه گفت:رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داخل مسجد شد و فرمود: چرا مى‏بينم حلقه حلقه جمع شده‏ايد، مانند حلقه‏هايى كه در جاهليت تشكيل مى‏داديد، كه مردى پشت سر برادر خود نشسته است‏.

اين روايت را از ابن مردويه از ابو هريره نيز نقل كرده، ولى عبارت روايت دوم چنين است: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خارج شد، در حالى كه اصحابش حلقه حلقه نشسته بودند، فرمود: چرا شما را «عزين» - حلقه حلقه - مى‏بينم. و نيز اين معنا را از جابر بن سمره نقل كرده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿كَلاَّ إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِمَّا يَعْلَمُونَ﴾ از معصوم نقل كرده كه فرمود: يعنى از نطفه و سپس علقه. و در معناى جمله‏ ﴿فَلاَ أُقْسِمُ﴾ فرمود: يعنى «اقسم».و در معناى جمله‏ ﴿بِرَبِّ اَلْمَشَارِقِ وَ اَلْمَغَارِبِ﴾ فرمود: يعنى مشرق‌هاى زمستانى، و مشرق‌هاى تابستانى، مغرب‌هاى زمستانى و مغرب‌هاى تابستانى‏.

و در كتاب معانى به سند خود از عبد الله بن ابى حماد، و او بدون ذكر سندى كه تا امير المؤمنين برسد، از آن جناب روايت كرده كه فرمود: خورشيد سيصد و شصت مشرق و سيصد و شصت مغرب دارد، از آن نقطه‏اى كه امروز طلوع كرده ديگر طلوع نمى‏كند تا سال بعد در همان روز.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدَاثِ سِرَاعاً﴾ فرمود: يعنى از قبر.

و در معناى جمله‏ ﴿كَأَنَّهُمْ إِلىَ نُصُبٍ يُوفِضُونَ﴾ فرمود: يعنى به طرف دعوت كنندگان مى‏روند و صدا مى‏زنند. و در معناى‏ ﴿تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ﴾ فرمود: يعنى دچار ذلت مى‏شوند.

روایتمعارجکفارروایات ذیل آیات.خروج از گورها.