→ المیزان

لیل

۹۲ مکی آیات ۲۱ بازه‌ها ۱

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سعى مختلف، یسرى و عسرى، هدایت و اتقى در لیل آیات ۱–۲۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

سوره لیل اختلاف سعى، تیسیر یسرى و عسرى، وجوب هدایت و نجات اتقى را یکجا بحث مى کند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ وَٱلَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰ
سوگند به شب چون پرده افكند،
وَٱلنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّىٰ
سوگند به روز چون جلوه‌گرى آغازد،
وَمَا خَلَقَ ٱلذَّكَرَ وَٱلْأُنثَىٰٓ
و [سوگند به‌] آنكه نر و ماده را آفريد،
إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّىٰ
كه همانا تلاش شما پراكنده است.
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَٱتَّقَىٰ
اما آنكه [حق خدا را] داد و پروا داشت،
وَصَدَّقَ بِٱلْحُسْنَىٰ
و [پاداش‌] نيكوتر را تصديق كرد،
فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلْيُسْرَىٰ
بزودى راه آسانى پيش پاى او خواهيم گذاشت.
وَأَمَّا مَنۢ بَخِلَ وَٱسْتَغْنَىٰ
و اما آنكه بخل ورزيد و خود را بى‌نياز ديد،
وَكَذَّبَ بِٱلْحُسْنَىٰ
و [پاداش‌] نيكوتر را به دروغ گرفت،
فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلْعُسْرَىٰ
بزودى راه دشوارى به او خواهيم نمود.
وَمَا يُغْنِى عَنْهُ مَالُهُۥٓ إِذَا تَرَدَّىٰٓ
و چون هلاك شد، [ديگر] مال او به كارش نمى‌آيد.
إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَىٰ
همانا هدايت بر ماست.
وَإِنَّ لَنَا لَلْءَاخِرَةَ وَٱلْأُولَىٰ
و در حقيقت، دنيا و آخرت از آن ماست.
فَأَنذَرْتُكُمْ نَارًۭا تَلَظَّىٰ
پس شما را به آتشى كه زبانه مى‌كشد هشدار دادم.
لَا يَصْلَىٰهَآ إِلَّا ٱلْأَشْقَى
جز نگون‌بخت‌تر[ين مردم‌] در آن درنيايد:
ٱلَّذِى كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ
همان كه تكذيب كرد و رخ برتافت.
وَسَيُجَنَّبُهَا ٱلْأَتْقَى
و پاك‌رفتارتر[ين مردم‌] از آن دور داشته خواهد شد:
ٱلَّذِى يُؤْتِى مَالَهُۥ يَتَزَكَّىٰ
همان كه مال خود را مى‌دهد [براى آنكه‌] پاك شود،
وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُۥ مِن نِّعْمَةٍۢ تُجْزَىٰٓ
و هيچ كس را به قصد پاداش‌يافتن نعمت نمى‌بخشد،
إِلَّا ٱبْتِغَآءَ وَجْهِ رَبِّهِ ٱلْأَعْلَىٰ
جز خواستن رضاى پروردگارش كه بسى برتر است [منظورى ندارد].
وَلَسَوْفَ يَرْضَىٰ
و قطعاً بزودى خشنود خواهد شد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره تهديد و انذار است، و اين هدف را از اين راه دنبال مى‏كند كه به انسان‌ها بفهماند مساعى و تلاشهايشان يك جور نيست، بعضى از مردمند كه انفاق مى‏كنند، و از خدا پروا دارند، و وعده حسناى خدا را تصديق مى‏كنند، و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مى‏گذارد، و بعضى ديگرند كه بخل مى‏ورزند، و به خيال خود مى‏خواهند بى نياز شوند، و وعده حسناى خدايى را تكذيب مى‏كنند، و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مى‏برد، و در اين سوره اهتمام و عنايت خاصى به مساله انفاق مالى شده است، و اين سوره از نظر زمينه آياتش هم مى‏تواند مكى باشد، و هم مدنى.

﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ﴾

در اين آيه به شب هنگامى كه روز را فرا مى‏گيرد سوگند ياد شده، و فراگيرى شب نسبت به روز در جاى ديگر نيز آمده، فرموده: ﴿يُغْشِي اَللَّيْلَ اَلنَّهَارَ﴾و احتمال هم دارد كه

مراد فراگيرى زمين و يا فراگيرى و پوشاندن قرص خورشيد باشد.

﴿وَ اَلنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى﴾ ا

ين آيه عطف است به كلمه «الليل»، و كلمه «تجلى» به معناى ظهور و پيدا شدن چيزى است بعد از خفاء و ناپيدائيش، و اگر صفت «ليل» را به صيغه مضارع و صفت «نهار» را به صيغه ماضى آورد براى همان نكته‏اى بود كه در آغاز سوره قبلى بيان كرديم.

﴿وَ مَا خَلَقَ اَلذَّكَرَ وَ اَلْأُنْثىَ﴾

اين آيه نيز مانند آيه قبلى عطف است بر كلمه «ليل»، و كلمه «ما» در آن موصوله است، و منظور از آن خداى سبحان است و اگر از خداى تعالى تعبير كرد به «ما - چيزى كه»، با اينكه بايد تعبير كرده بود به «من - كسى كه»، براى آن بود كه ابهام‏گويى در اينجا كه به عظمت اشعار دارد رعايتش لازم‏تر بود تا رعايت معناى لغوى.

و معناى آيه اين است كه سوگند مى‏خورم به شب، وقتى همه جا را فرا مى‏گيرد، و به روز وقتى كه همه پنهان‏ها را آشكار مى‏سازد، و به چيزى كه نر و ماده را با اينكه از يك نوعند مختلف آفريد.

ولى بعضى‏ از مفسرين كلمه «ما» را مصدريه گرفته‏اند، كه معنايش چنين مى‏شود، و سوگند مى‏خورم به خلقت نر و ماده. ولى اين نظريه ضعيف است.

و مراد از نر و ماده مطلق نر و ماده است، هر چه كه باشد، و هر جا محقق شود.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: خصوص نر و ماده از انسان است.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند مراد خصوص آدم و حوا است. ولى از همه وجوه بهتر همان وجه اول است.

﴿إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى﴾

كلمه «سعى» به معناى راه رفتن به سرعت است، و مراد از آن عملى است كه با كمال اهتمام انجام شود، و اين كلمه هر چند مفرد است ولى معناى جمع را مى‏دهد، و كلمه «شتى» جمع كلمه «شتيت - متفرق» است، مانند كلمه «مرضى» كه جمع «مريض» است.

و جمله مورد بحث جواب سوگندهاى سه‏گانه است، و معنايش اين است كه: من

سوگند مى‏خورم به اين واقعيات متفرق كه هم در خلقت و هم در اثر متفرقند، به اينكه مساعى شما نيز هم از نظر نفس عمل، و هم از نظر اثر مختلفند، بعضى عنوان اعطاء و تقوى و تصديق را دارد، و اثرش هم خاص به خودش است، و بعضى‏ها عنوان بخل و استغناء و تكذيب دارد و اثرش هم مخصوص خودش است.

﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطىَ وَ اِتَّقىَ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىَ﴾

و مراد از «اعطاء» انفاق مال در راه رضاى خداست، به دليل اينكه در مقابلش بخل را آورده، كه ظهور در امساك از انفاق مال دارد، و نيز به دليل اينكه دنبالش مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى﴾

و جمله‏ ﴿وَ اِتَّقىَ﴾ به منزله تفسيرى است براى اعطاء، و مى‏فهماند كه مراد از اعطاء، اعطاى بر سبيل تقواى دينى است.

﴿وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىَ﴾ كلمه «حسنى» صفتى است كه در جاى موصوف خود نشسته، و ظاهرا موصوفش وعده باشد، و تقدير كلام «و صدق بالعدة الحسنى» باشد، و مراد از «عده» وعده ثوابى است كه خداى تعالى در مقابل انفاق به انگيزه رضاى او داده، انفاقى كه تصديق قيامت و ايمان بدان باشد، كه لازمه چنين انفاق و چنين تصديقى، تصديق به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت نيز هست، و همچنين مستلزم ايمان به رسالت رسولان هم هست، چون رسالت تنها راه رسيدن و ابلاغ وعده ثواب او است.

و حاصل دو آيه اين است كه: كسى كه مؤمن به خدا و به رسول او و به روز جزا باشد، و مال خود را به خاطر خدا و تحصيل ثواب او انفاق كند، ثوابى كه به زبان رسولش وعده‏اش را داده (ما چنين و چنانش مى‏كنيم) به او مى‏دهيم.

﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىَ﴾

كلمه «تيسير» به معناى تهيه كردن و آماده نمودن است، و كلمه «يسرى» به معناى خصلتى است كه در آن آسانى باشد و هيچ دشوارى نداشته باشد، و اگر تهيه كردن را توصيف كرد به آسانى، در حقيقت نوعى مجاز گويى شده، پس منظور از آن اين است كه توفيق اعمال صالحه را به او بدهد، و انجام اينگونه اعمال را برايش آسان سازد، به طورى كه هيچ گونه دشوارى در آن نباشد، و يا منظور اين است كه او را آماده حياتى سعيد كند، حياتى نزد پروردگارش، حياتى بهشتى، و به اين نحو آماده‏اش كند كه توفيق اعمال صالحى را به او بدهد. و وجه دوم، هم به ذهن نزديك‏تر است و هم انطباقش با وعده‏هايى كه از قرآن معهود ما است منطبق‏تر.

ليلسعىاعطاءتقواحسنىاعطاء.اتقى.صدق بالحسنى.سعى مختلف.ذکر و انثى.

مراد از اينكه در باره مؤمن انفاق كننده متقى فرمود: ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىَ﴾ و در باره بخل ورزنده مكذب فرمود: ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنىَ وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنىَ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرىَ وَ مَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى﴾

كلمه «بخل» در مقابل كلمه «اعطاء - دادن» به معناى ندادن است، و كلمه «استغناء» به معناى طلب غنى و ثروت از راه ندادن و جمع كردن است، و مراد از «تكذيب به حسنى»، كفر وعده حسنى و ثواب خدا است، كه انبيا آن را به بشر رسانده‏اند، و معلوم است كه كفر به آن وعده، كفر به اصل قيامت است.

و مراد از «تيسير للعسرى» خذلان و ندادن توفيق اعمال صالح است، به اين گونه كه اعمال صالح را در نظرش سنگين كند، و سينه‏اش را براى ايمان به خدا گشاده نسازد، و يا او را آماده عذاب كند.

و كلمه «تردى» كه مصدر فعل ماضى «تردى» است، به معناى سقوط از مكانى بلند است، كه بر هلاكت هم اطلاق مى‏شود، پس مراد از «تردى» در اينجا اين است كه چنين كسى وقتى در حفره قبر و يا در جهنم و يا در ورطه هلاكت سقوط مى‏كند مالش به چه دردش مى‏خورد؟

و كلمه «ما»، هم مى‏تواند استفهامى باشد، و هم نافيه، اگر استفهامى باشد كه معنايش همان بود كه گفتيم، و اگر نافيه باشد معنايش اين مى‏شود كه چنين كسى در هنگامى كه به ورطه هلاكت مى‏افتد مالش به دردش نمى‏خورد.

يسرىعسرىبخلاستغناءتيسيرتیسیر للیسرى.تیسیر للعسرى.بخل در برابر اعطاء.کذب بالحسنى.مال لا یغنى.

هدايت خلق از قضاهاى الهى است كه بر خود واجب كرده ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ﴾ و با هادى بودن انبياء (عليهم السلام) منافات ندارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ وَ إِنَّ لَنَا لَلْآخِرَةَ وَ اَلْأُولىَ﴾

اين دو آيه مطالب قبل يعنى تيسير براى «يسرى» و «عسرى» را تعليل مى‏كند، ممكن هم هست بگوييم از همان مطالب قبل با كوتاه‏ترين بيان خبر مى‏دهد، و حاصلش اين است كه ما اين تيسير را مى‏كنيم، و يا اين بيان را مى‏آوريم، براى اينكه هدايت كرده باشيم، چون هدايت خلق به عهده ما است، و هيچ مانعى ما را در اين هدايت مزاحمت نمى‏كند، و مانع نمى‏شود.

پس جمله‏ ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ﴾ مى‏رساند كه هدايت خلق از امورى است كه خداى سبحان قضايش را رانده، و آن را بر خود واجب كرده، چون حكمتش اين ايجاب را اقتضا مى‏كرده، بنابراين، خلايق را آفريده تا او را عبادت كنند و خودش غرض از خلقت را عبادت خود دانسته، فرموده: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾، و به حكم اين آيه غرض از

خلقت را عبادت خود معرفى نموده، و به حكم آيه زير آن را راه مستقيم بين خود و خلقش دانسته، و فرموده: ﴿إِنَّ اَللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ﴾، و نيز فرموده‏ ﴿وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ صِرَاطِ اَللَّهِ﴾.

و بر خود واجب كرده كه راه خود را براى آنان بيان نموده، سپس ايشان را به آن راه هدايت كند، البته هدايت به معناى نشان دادن راه، حال چه اينكه بپذيرند و آن راه را پيش بگيرند، و چه نپذيرند، و راه ديگر بروند، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ قَصْدُ اَلسَّبِيلِ وَ مِنْهَا جَائِرٌ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ يَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي اَلسَّبِيلَ﴾، و باز فرموده: ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾.

خواهى گفت از اين آيات بر مى‏آيد كه هدايت تنها كار خداست، و بنابراين پس انبيا چكاره‏اند؟ در پاسخ مى‏گوييم منافات ندارد كه انبيا هم قيام به اين امر بكنند براى اينكه اگر هدايت كنند به اذن او مى‏كنند، و خود مستقل در اين كار نيستند، (هم چنان كه در هيچ كارى نيستند) و خود خداى تعالى در عين اينكه فرموده: ﴿إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾فرموده: ﴿وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾و نيز فرموده: ﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللَّهِ عَلىَ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي﴾.

و ما در جلد دوم اين كتاب در خلال مباحث نبوت بيان عقلى اين مساله را آورديم.

هدايتآخرتاولىقضاعبادتهدایت قضاى واجب بر خدا.لنا للاخرة و الاولى.غرض خلق.اولى.ربوبیت.

فرق بين هدايت به معناى ارائه طريق و هدايت به معناى ايصال به هدف‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

همه اينها در باب هدايت به معناى ارائه طريق بود، و اما هدايت به معناى رساندن به هدف كه در آيات مورد بحث رساندن به آثار حسنه‏اى است كه به دنبال يافتن هدايت الهى و متصف شدن به صفت عبوديت مى‏آيد، از قبيل رسيدن به حيات طيبه در دنيا، و حيات سعيده ابدى آخرت، پر واضح است كه از قبيل صنع و ايجاد است، كه مختص به خداى تعالى است، و از امورى است كه خدا قضايش را رانده، و بر خود واجب كرده، و در آيه زير وعده‏اش را مسجل نموده: ﴿فَمَنِ اِتَّبَعَ هُدَايَ فَلاَ يَضِلُّ وَ لاَ يَشْقىَ﴾، و نيز فرموده: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً وَعْدَ اَللَّهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اَللَّهِ قِيلاً﴾.

پس فرق بين هدايت به معناى راه نشاندادن و بين هدايت به معناى رساندن به هدف اين شد كه هدايت اولى مستقيما كار انبيا و اوليا و ساير هدايت گران است، ولى مؤثر شدنش منوط به اذن خدا است، ولى هدايت دوم چون از باب صنع و خلقت است مستقيما كار خود خداست، البته اسبابى كه بين او و خلقش در اين مورد و در همه موارد خلقت واسطه‏اند بى دخالت نيستند، پس اين هدايت را هم مى‏توان به تبع بغير خداى تعالى نسبت داد.

و در معناى آيه مى‏گوييم اگر مراد از هدايت در آيه شريفه هدايت به معناى اول باشد، معنايش اين مى‏شود كه ما اگر بيان مى‏كنيم براى شما آنچه را كه بيان مى‏كنيم براى اين است كه ارائه طريق عبوديت به عهده ما است. و اگر مراد از هدايت، رساندن به هدف باشد معناى آيه چنين مى‏شود: اگر ما براى كسانى كه انفاق مى‏كنند و ثواب را تصديق دارند يسرى را تيسير مى‏كنيم و خلاصه اگر اعمال صالح و حيات سهله ابدى و دخول بهشت را برايشان

آسان مى‏كنيم براى اين است كه: اين كار مربوط به صنع و ايجاد و از باب رساندن هر مخلوقى به هدف نهايى او است، و معلوم است كه اين كار به عهده ما است.

و اما تيسير عسرى و يا ساده‏تر بگوييم آسان‏تر كردن گناه، كار مستقيم خداى تعالى نيست بلكه لازمه قهرى تيسير يسرى است، وقتى خداى تعالى بخواهد براى آن بندگانى كه اوصافشان گذشت راه عبوديت را آسان سازد، قهرا براى عده ديگر راه كفر آسان مى‏شود (آرى آسان كردن كار نيك براى عده اول، به اين است كه انبيايى بر انگيزد، و كتب آسمانى بفرستد، و اين باعث نافرمانى آن عده ديگر، و در نتيجه آسان شدن گناه بيشترشان مى‏شود، اگر براى طايفه اول، انبيا نمى‏فرستاد، طايفه دوم انبيايى را نمى‏كشتند، اگر براى طايفه اول كتاب نمى‏آمد، طايفه دوم هم نافرمانى نمى‏كردند) پس نتيجه قهرى هدايت طايفه اول و تيسير يسرى براى آنان، ضلالت و تيسير عسراى طايفه دوم است، هم چنان كه فرمود: ﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ اَلْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىَ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ﴾، و حتى در باره قرآن كه هدايت براى عالميان است فرموده: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ اَلظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً﴾.

ممكن هم هست مراد از آن مطلق هدايت باشد، اعم از هدايت دومى، يعنى تكوينى و حقيقى، و هدايت اولى يعنى تشريعى و اعتبارى - و اتفاقا ظاهر آيه هم كه مطلق آمده همين است -، و بنابراين، هم هدايت حقيقى به عهده خداست، هم چنان كه فرمود: ﴿اَلَّذِي أَعْطىَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىَ﴾، و هم هدايت اعتبارى هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾.

﴿وَ إِنَّ لَنَا لَلْآخِرَةَ وَ اَلْأُولىَ﴾ يعنى عالم بدء و عالم عود - و يا به عبارت ديگر خلقت نخستين و خلقت در معاد - هر دو از آن ما است، پس هر چه كه اسم «شى‏ء - چيز» بر او اطلاق شود مملوك خداى تعالى است آن هم به حقيقت معناى ملك كه عبارت است از قيام مملوك

به وجود مالك، و اما ملك اعتبارى كه يكى از آثارش جواز تصرفات است، از متفرعات ملك حقيقى است.

پس خداى تعالى مالك هر چيزى است، نه از يك جهت و دو جهت، بلكه از هر جهت، و هيچ چيزى از او چيزى را مالك نيست، پس كسى معارض او نيست و مانعى كه او را از ملكش منع كند وجود ندارد، و هيچ چيزى بر او غالب نمى‏شود، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿وَ اَللَّهُ يَحْكُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ﴾، و نيز فرمود: ﴿وَ يَفْعَلُ اَللَّهُ مَا يَشَاءُ﴾.

ارائه طريقايصالهدايتعبوديتحيات طيبهارائه طریق و ایصال به هدف.عمل صالح.ایمان.حیات طیبه.عبودیت.

بيان اينكه تكذيب كننده دعوت حق و روى گرداننده از آن «اشقى» است، و اينكه مفاد آيه‏ ﴿لاَ يَصْلاَهَا إِلاَّ اَلْأَشْقَى...﴾ اينست كه فقط كافر اشقى خالد در جهنم است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَنْذَرْتُكُمْ نَاراً تَلَظَّى لاَ يَصْلاَهَا إِلاَّ اَلْأَشْقَى اَلَّذِي كَذَّبَ وَ تَوَلَّى﴾

اين قسمت از آيات به خاطر اينكه حرف «فاء» در آغازش آمده نتيجه‏گيرى از مطالب گذشته است، مى‏فرمايد: حال كه معلوم شد هدايت به عهده ما است، اينك من شما را از آتش جهنم انذار مى‏كنم، با اين بيان نكته التفاتى هم كه در جمله‏ ﴿فَأَنْذَرْتُكُمْ﴾ بكار رفته روشن مى‏شود، قبلا يعنى در جمله‏ ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ﴾ هدايت را به خدا و كاركنان درگاهش نسبت داده، مى‏فرمود «بر ما است»، و در اين جمله انذار را تنها به خود نسبت داده مى‏فرمايد: «من شما را انذار مى‏كنم» خواسته به اين نكته اشاره كند كه هدايت، قضايى است حتمى، و به همين جهت منذر حقيقى خداى تعالى است، هر چند كه با زبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) انجام شود.

و «تلظى آتش» به معناى زبانه كشيدن شعله آتش است، و مراد از «آتشى كه تلظى مى‏كند» آتش جهنم است، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿كَلاَّ إِنَّهَا لَظىَ﴾.

و مراد از كلمه «اشقى» مطلق هر كافرى است كه با تكذيب آيات خدا و اعراض از آن كافر شود، چون چنين كسى از هر شقى‏اى شقى‏تر است، براى اينكه ساير بدبخت‏ها در زندگى دنياى خود بدبختند، يا در بدن خود مبتلا به بيمارى و يا نقص عضوند، و يا مالشان از بين مى‏رود، و يا به داغ فرزند خود مبتلا مى‏شوند، و اين بدبختى‏ها تمام شدنى است، ولى آن كسى كه كفر مى‏ورزد، در زندگى آخرتى بدبخت است، يعنى بدبختى است كه بدبختيش پايان ندارد، و منتهى به خلاصى و نجات نمى‏شود، و اميد رهايى در آن نيست.

پس مراد از كلمه «اشقى» هر كافرى است كه دعوت حق را تكذيب كند و از آن

روى بگرداند، به دليل اينكه دنبال اين كلمه و در معرفى آن فرموده: ﴿اَلَّذِي كَذَّبَ وَ تَوَلَّى﴾، و مؤيد آن اين است كه انذار را مطلق آورد و فرمود: همه شما را انذار مى‏كنم. و اما معناى تحت اللفظى كلمه «اشقى» كه افعل التفضيل است، و تنها شامل كسى مى‏شود كه از تمامى شقى‏ها شقى‏تر است، با سياق آيه سازگار نيست.

و مراد از «صلى نار» پيروى آن و ملازم آن بودن است، پس اين كلمه معناى خلود را افاده مى‏كند، و اين خلود در آتش قضايى است كه خداى تعالى در حق كافر رانده و فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾.

با اين بيان استفاده‏اى كه بعضى‏ از مفسرين از آيه مورد بحث كرده دفع مى‏شود، او از آيه‏ ﴿لاَ يَصْلاَهَا إِلاَّ اَلْأَشْقَى﴾ استفاده كرده كه به حكم اين آيه مؤمنين گنهكار و فاسق و فاجر داخل آتش دوزخ نمى‏شوند، براى اينكه اين آيه دخول در آتش را منحصر كرده در كسى كه كافر و اشقى باشد، وجه نادرستى اين سخن اين است كه: آيه شريفه تنها خلود در آتش را منحصر در كافر اشقى كرده، نه اصل دخول در آتش را.

اشقىنارتكذيبتولّىانذارنار تلظى.کذب و تولى.اشقى.نتیجه وجوب هدایت.

متقى‏ترين افراد كسى است كه در راه رضاى خدا از مال خود انفاق مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سَيُجَنَّبُهَا اَلْأَتْقَى اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى وَ مَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزىَ﴾

كلمه «تجنب» به معناى دور كردن است، و ضمير در «سيجنبها» به آتش بر مى‏گردد، و معناى آيه اين است كه: به زودى كسى كه مصداق «اتقى» باشد از آتش دور مى‏شود.

و مراد از كلمه «اتقى» هر كسى است كه از شخصى ديگر با تقواتر باشد، و بيش از او از مخاطر پروا كند، چون بعضى از مردم تنها اين مقدار با تقوا هستند كه از اتلاف نفوس و كشتن مردم پرهيز مى‏كنند، و بعضى هستند كه تنها از فساد اموال مى‏پرهيزند، و بعضى هستند كه چون از فقر مى‏ترسند، به همين جهت از انفاق مال در راه خدا خوددارى مى‏كنند، و همچنين بعضى هستند كه از خدا مى‏پرهيزند، و مال خود را در راه رضاى او انفاق مى‏كنند، و از همه اين چند طايفه با تقواتر آن كسى است كه از خدا پروا نموده مال خود را در راه او انفاق مى‏كند، و به عبارت ديگر كسى است كه از خسران آخرت مى‏پرهيزد، و به همين انگيزه مال خود را انفاق مى‏كند.

پس مفضل عليه كلمه «اتقى» كسى است كه با دادن مال از خدا نمى‏پرهيزد، هر چند كه از پاره‏اى مخاطر دنيوى پرهيز دارد، و يا ساير اعمال صالح را انجام داده، به اين مقدار از خداى تعالى پروا مى‏كند.

پس آيه شريفه به حسب مدلولش عام است و اختصاص به طايفه‏اى ندارد، دليل بر اين معنا اين است كه كلمه «اتقى» را با جمله‏ ﴿اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ﴾ توصيف كرده، و معلوم است كه اين توصيف امرى است عمومى، و همچنين توصيف‏هاى بعدى، و اين منافات ندارد با اينكه آيات و يا همه سوره به خاطر يك واقعه خاصى نازل شده باشد، هم چنان كه در روايات اسباب نزول سبب خاصى برايش ذكر شده.

و اما اطلاق مفضل عليه به طورى كه شامل همه مردم از صالح و طالح شود، و در نتيجه مفضل تنها شامل يك نفر گردد، و يا يك نفر در هر عصر بشود، و معنا چنين گردد كه از ميان همه مردم تنها آن يك نفرى داخل دوزخ نمى‏شود كه از همه با تقواتر است، و نيز در جمله قبلى معنا چنين شود كه داخل دوزخ نمى‏شود مگر تنها آن يك فردى كه در هر عصر از سايرين شقى‏تر باشد، توجيهى است كه به هيچ وجه سياق آيات اول سوره با آن مساعدت ندارد، و همچنين با انذار عمومى كه در جمله‏ ﴿فَأَنْذَرْتُكُمْ نَاراً تَلَظَّى﴾ شده نمى‏سازد، چون معنا ندارد بگوييم: همه شما را انذار مى‏كنم از آتش دوزخى كه به جز يك نفر از شما در آن جاودانه نمى‏افتد، و تنها يك نفر از شما از آن نجات مى‏يابد.

﴿اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾

اين جمله صفت كلمه «اتقى» است، مى‏فرمايد اتقى آن كسى است كه مال خود را مى‏دهد و انفاق مى‏كند، تا به اين وسيله مال خود را به نموى شايسته نمو دهد.

﴿وَ مَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزىَ﴾ اين آيه مضمون آيه قبلى را تثبيت مى‏كند، مى‏فرمايد و اتقى كسى است كه كسى از او طلبى ندارد، و نعمتى نداده، تا به عنوان تلافى آن مال را كه وى انفاق كرده به او داده باشد، پس كسى كه مصداق اتقى است مال را براى رضاى خدا انفاق مى‏كند، مؤيد اين معنا جمله بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿إِلاَّ اِبْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ اَلْأَعْلىَ﴾.

﴿إِلاَّ اِبْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ اَلْأَعْلىَ﴾

اين استثناء منقطع و به معناى ليكن است، و معناى آيه اين است كه: كسى طلبكار خدا نبوده، و خدا مالى را كه به او داده به عنوان اداى دين نداده، پس شخص انفاقگر مال خدا را در راه خدا انفاق مى‏كند تا رضاى پروردگار والاى خود را به دست آورد. و ما در سابق در

معناى وجه الله تعالى و در معناى اسم اعلى بحث كرديم.

﴿وَ لَسَوْفَ يَرْضىَ﴾

يعنى و هر آينه او - همان مرد اتقى - به زودى با دريافت اجر جزيل و پاداش حسن و جميلى كه پروردگارش به او مى‏دهد خشنود مى‏گردد.

در اين آيه خداى تعالى را با دو صفت «رب» و «اعلى» ستوده، تا اشاره كرده باشد به اينكه آنچه به عنوان جزا به او مى‏دهند كه بزرگترين جزا و گرانقدرترين است، به مقتضاى ربوبيت خداى تعالى و تناسب با بلندى مقام او است، (نه متناسب با عمل بنده) و از اينجا وجه التفات در آيه قبلى روشن مى‏شود، در آيه «فانذرتكم» خداى تعالى متكلم بود، و در آيه قبلى غايب فرض شده، تا به دو وصف رب و اعلى متصف گردد.

اتقىمالتزكىوجه رباخلاصاتقى.ایتاء مال.ابتغاء وجه رب.تزکى.تجنب از نار.

بحث روايتى (رواياتى در باره نزول آيات: ﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطىَ وَ اِتَّقىَ...﴾ در شان «ابو دحداح» و روايتى در باره اينكه هدايت كننده خدا است) 5

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت: از امام باقر (علیه السلام) معناى آيه‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ﴾، و آيه‏ ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾ و آيات نظائر اين دو را كه در آن‌ها به حقايق تكوينى سوگند ياد شده پرسيدم و عرضه داشتم «آيا ما نيز مى‏توانيم مثلا به خورشيد و ستاره سوگند بخوريم؟» فرمود: خداى تعالى مى‏تواند به هر يك از مخلوقاتش سوگند ياد كند، ولى بندگانش نمى‏توانند به غير او سوگند بخورند.

مؤلف: اين روايت را مرحوم صدوق هم به سند خود از على بن مهزيار از ابو جعفر دوم امام جواد (علیه السلام) نقل كرده‏. و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ﴾ آمده كه امام درباره معنايش فرمود: سوگند به شب وقتى كه روز را مى‏پوشاند.

و از حميرى نقل شده كه در قرب الاسناد از احمد بن محمد، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از ابى الحسن رضا (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب شنيدم در تفسير آيه‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَغْشىَ﴾ مى‏فرمود: مردى در حياط خانه مسلمانى درخت خرمايى داشت، و به همين بهانه باعث زحمت صاحب خانه مى‏شد، صاحب خانه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شكايت كرد، حضرت، صاحب درخت را خواست وقتى آمد

فرمود: درخت خرمايت را به درخت خرمايى در بهشت مى‏فروشى؟ آن مرد گفت: نه و نفروخت، مردى از انصار كه كنيه‏اش ابى دحداح بود از اين معامله خبردار شد نزد صاحب نخله رفت، و گفت درخت خرمايت را به حائط من بفروش، آن مرد پذيرفت، ابو دحداح نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد و عرضه داشت: درخت خرماى فلانى را در مقابل حائطم خريدم، حضرت فرمود در مقابل حائطت يك درخت خرماى بهشتى خواهى داشت.

در اينجا بود كه خداى تعالى بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ مَا خَلَقَ اَلذَّكَرَ وَ اَلْأُنْثىَ إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى فَأَمَّا مَنْ أَعْطىَ﴾ يعنى درخت خرما را بدهد ﴿وَ اِتَّقىَ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىَ﴾ يعنى وعده نخله‏اى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داد ﴿فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىَ... تَرَدَّى﴾.

مؤلف: اين روايت را قمى در تفسير خود بدون ذكر امام نقل كرده، و كلمه «زوجين» تفسيرى است كه امام براى جمله «الذكر و الانثى» كرده‏.

و نيز در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ سَيُجَنَّبُهَا اَلْأَتْقَى﴾ آمده كه امام فرمود: اين اتقى ابو دحداح بوده‏.

مؤلف: اين رواياتى بود كه از طرق شيعه در تفسير اين آيات وارد شده.

طبرسى رحمة الله عليه در مجمع البيان قصه را از واحدى نقل كرده كه او به سند خود از عكرمه از ابن عباس آورده، و در آن آمده كه مردى انصارى وارد معامله آن درخت خرما شد و با صاحبش صحبت كرد، و در آخر آن را به چهل درخت خريد، و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخشيد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم آن را به صاحب خانه بخشيد، و سپس طبرسى از عطاء روايت كرده كه گفت: نام خريدار درخت ابو دحداح بود.

و سيوطى در الدر المنثور قصه را از ابن ابى حاتم از ابن عباس نقل كرده و بعد آن را تضعيف نموده‏.

از سوى ديگر از طرق اهل سنت رواياتى آمده كه اين سوره در باره ابو بكر نازل شده، فخر رازى در تفسير كبيرش گفته: همه مفسرين اجماع دارند بر اينكه مراد از آن يعنى از كلمه «اتقى» ابو بكر است، ولى بايد دانست كه شيعه به تماميشان منكر اين روايتند و مى‏گويند اين سوره در باره على بن ابى طالب نازل شده، به دليل اينكه قرآن در جاى ديگر نيز به دادن زكاتش ستوده، فرموده: ﴿يُؤْتُونَ اَلزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ﴾ پس آيه‏ ﴿اَلْأَتْقَى اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾ هم اشاره به مضمون همان آيه دارد، و آن‌گاه كلمه «اتقى» را به معناى افضل خلق در تقوى، و يا به عبارت ديگر با تقواترين خلق گرفته‏اند، كه اشكال آن گذشت‏.

و اما اينكه به شيعه نسبت داده شده كه همگى روايت بالا را منكر شده‏اند، و روايت ابى دحداح را پذيرفته‏اند دليل مورد اعتمادشان صحيح حميرى گذشته، و روايات ديگرى است كه همان مفاد را مى‏رساند.

بله در يك روايت ضعيف از برقى، از اسماعيل بن مهران، از ايمن بن محرز، از ابى بصير، از امام صادق (علیه السلام) آمده كه در تفسير آيه‏ ﴿وَ سَيُجَنَّبُهَا اَلْأَتْقَى﴾ فرمود: اما اين آيه مربوط است به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و هر كه او را پيروى كند، و اما آيه ﴿اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾، در خصوص امير المؤمنين (علیه السلام) است چون در باره همان جناب است كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ﴾ و اما آيه‏ ﴿وَ مَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزىَ﴾ راجع به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه احدى به او نعمتى نداده تا جزاى آن را از او طلبكار باشد بلكه نعمت آن جناب است كه بر تمامى خلايق جارى است، صلوات الله عليه‏.

و اين روايت به خاطر اينكه يكى از راويانش يعنى ايمن بن محرز شناخته شده نيست ضعيف و غير قابل اعتماد است. علاوه بر اين، مضمون آن جنبه تطبيق عمومات بر مصاديق را دارد، و جنبه تفسيرى ندارد، و يكى از ادله واضح آن اين است كه موصوف يعنى كلمه اتقى را بر رسول خدا تطبيق كرده، و صفت آن را كه آيه‏ ﴿اَلَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ...﴾ است، بر امير المؤمنين، و دوباره آيه بعدى را بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تطبيق نموده، و اگر اين روايت درست باشد نظم كلام بكلى بهم مى‏خورد، البته اين در صورتى است كه كلمه «واو» در آيه‏ ﴿اَلَّذِي يُؤْتِي...﴾ در روايت اضافه شده باشد، (هم چنان كه مى‏بينيم در قرآن واو

ندارد) و اما اگر فرض كنيم كه جزو آيه بوده، روايت از نظر تحريف مردود است، چون جزو روايات تحريف شمرده مى‏شود، كه همه مردودند.

و از حميرى حكايت شده كه از احمد بن محمد، از احمد بن محمد ابن ابى نصر، از ابى الحسن رضا (علیه السلام) روايت كرده كه راوى گفت: از آن جناب از معناى آيه‏ ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ﴾ پرسيدم، فرمود: آرى خدا است هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند.

عرضه داشتم: خدا امورت را اصلاح كند، جمعى از ياران ما پنداشته‏اند كه معرفت اكتسابى است، هر كس فكر خود را درست بكار بيندازد به معرفت مى‏رسد.

امام اين سخن را نادرست دانست و فرمود: اينها اگر درست مى‏گويند چرا اين خير را براى خود كسب نمى‏كنند؟ نه، چنين نيست كه هر كس بخواهد و به هر مقدار كه بخواهد بتواند معرفت كسب كند، هيچ احدى از مردم را نمى‏بينى مگر آنكه از جهاتى از بعضى ديگر بهتر است، و آن بعض از جهاتى ديگر از او بهترند، نمونه‏اش بنى هاشمند كه موضعشان موضعى است كه مى‏دانى، قرابتشان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حدى است كه مى‏دانى، و همه مى‏دانيم كه آنان سزاوارترند به خلافت از شما، مع ذلك از آن محرومند، گمان مى‏كنى آل محمد (عليهم السلام) به فكر خود نبودند؟ و آيا مى‏توانى بگويى كه شما راه و رسم زندگى را مى‏دانيد و ايشان نمى‏دانند؟

آن‌گاه فرمود: ابو جعفر (علیه السلام) مى‏فرمود: اگر براى همه مردم مقدور بود همه ما را دوست مى‏داشتند.

مؤلف: اما هدايت - كه در اينجا منظور از آن رساندن به هدف است - تنها كار خداى سبحان است، براى اينكه اين هدايت از شؤون ربوبيت است. و اما گمراه كردن، منظور از آن گمراهى به عنوان مجازات است، نه گمراه كردن ابتدايى، كه چنين اضلالى به خداى تعالى نسبت داده نمى‏شود، پس هر جا اضلال به جناب او منسوب مى‏شود در حقيقت معنايش امساك از نازل كردن رحمت و هدايت نكردن است، نه گمراه كردن، و چون هدايت كار او است امساك از آن هم منسوب به او است.

كافىسوگنداعطاءحسنىشان نزول اعطاء.اتقى.سوگند به حقایق تکوینى.صدق بالحسنى.