﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ...﴾ .
اين آيه نيز از سخنان موسى (علیه السلام) است كه ايام الهى را كه در امتهاى گذشته وجود داشته و در آن ايام، اقوام را دچار عذاب و انقراض نموده و آثارشان را از صفحه وجود محو نموده خاطرنشان مىسازد، و نيز اينكه كسى جز خدا بطور تفصيل از سرنوشت آن اقوام خبر ندارد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ايشان. و از همين جا معلوم مىشود كه:
اولا - مراد از «نبا» در جمله ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است، چون كلمه «نبا» به معناى خبر مهم و قابل اعتناء است، پس ديگر منافات ندارد كه بعد از آن بفرمايد: ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ (زيرا در اين جمله، اطلاع از جزئيات داستان اقوام گذشته را به خدا اختصاص مىدهد و در آن جمله خبر هلاكت و انقراض را بطور اجمال براى مردم اثبات مىكند و آنان را ملامت مىكند كه مگر نشنيدهايد).
و ثانيا - شمردن قوم نوح و عاد و ثمود، از باب مثال است، و جمله ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ بيان است براى جمله «من قبلكم» و اينكه فرمود: جز خدا كسى ايشان را نمىشناسد و وضع ايشان را نمىداند، مقصود ندانستن حقيقت حال ايشان و بى اطلاعى از جزئيات تاريخ زندگى ايشان است.
ممكن هم است جمله ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ را اعتراضيه گرفت، هر چند كه آنچه ما گفتيم با سياق كلام مناسبتر است، و اما احتمال اينكه جمله مذكور خبر جمله ﴿وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ بوده و معنى چنين باشد: «و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا الله اينها كه پس از ايشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمىداند» - كما اينكه بعضى از مفسرين ذكر كردهاند - احتمالى ضعيف، و معنايى سخيف و باطل است و از آن سخيفتر سخنى است كه يكى ديگر گفته و جايز دانسته است كه: جمله مذكور، حال از ضمير «هم »، در جمله «من بعدهم» باشد و آن وقت جمله ﴿جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ﴾ خبر باشد - براى جمله ﴿وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ .
﴿جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ ظاهرا مراد از اين آيه، اين
باشد كه پيامبرانشان با حجتهايى آمدند كه آن حجتها حق و حقيقت را بدون ابهام برايشان روشن مىساخت، ولى مردم مانع آن شدند كه پيامبران لب به كلمه حقى بگشايند و بالأخره راه حرف زدن را بر روى ايشان بستند.
بنابراين، دو ضميرى كه در كلمه «ايديهم» و كلمه «افواههم» است هر دو، به «رسل» بر مىگردد، و جمله «﴿فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ دستهايشان را به دهانهايشان بردند» كنايه است از اينكه ايشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مىكردند، گويا دست انبياء را مىگرفتند و بر دهانهايشان مىگذاشتند و به اين وسيله اعلام مىكردند كه بايد از سخن حق، صرف نظر كنند.
مؤيد اين هم كه چنين معنايى مقصود آيه است، اين است كه بعد از جمله مورد بحث مىفرمايد: ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ چون ادعاى شك و ترديد، در مقابل حجت روشن و حق صريح، كه جاى هيچ شكى را باقى نمىگذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنيدن حق را نداشته باشد، و گوينده حق را مجبور به سكوت نمايد مفسرين در معناى اين آيه اقوال مختلفى دارند:
از جمله، بعضى گفتهاند معنايش اين است كه: «كفار در تكذيب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ايشان را گرفتند» .اين آقايان، ضمير در «ايديهم: دستهايشان» را به كفار، و ضمير در «افواههم: دهانهايشان» را به رسل برگرداندهاند. ليكن عمل صحيحى انجام ندادهاند، زيرا دو مرجع مختلف، براى دو ضمير گرفتهاند، بدون اينكه قرينه و دليلى در كلام داشته باشند.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد اين است كه: «كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبياء اشاره مىكردند كه ساكت باشيد، همانگونه كه مردم با يكديگر انجام مىدهند، وقتى كه مىخواهند به ديگرى بگويند حرف نزن دست به دهان مىگيرند كه حرف نزن» بنابراين نظر، هر دو ضمير به كفار بر مىگردد.
و بعضى گفتهاند: «معناى آيه اين است كه كفار از شدت خشم و عصبانيت، انگشتهاى خود را مىگزيدند» .بنابراين معنا هم، دو ضمير مانند وجه قبلى به كفار
برمىگردد اشكال اين وجه اين است كه اين معنا كنايه بسيار بعيدى است، كه از لفظ فهميده نمىشود.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از «ايدى» حجتها و دليلها است، چون دليل، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و دادوستد مىكند با دليل نيز دفاع مىكند، اين در صورتى است كه ايدى، جمع «يد» به معناى دست باشد، اما اگر جمع يد به معناى نعمت باشد باز هم مىتوان آن را به معناى دليل گرفت، زيرا دليل و حجتهاى انبياء، خود يكى از نعمتهاى ايشان به مردم است، و بنابراين، معناى آيه اين مىشود كه: مردم دليلهاى انبياء را به دهان ايشان كه از همانجا بيرون شده بر مىگرداندند.
قريب به اين معنا، وجه ديگرى است كه بعضى ذكر كرده و گفتهاند: مراد از ايدى، نعمتهاى رسولان، يعنى اوامر و نواهى ايشان است، و هر دو ضمير به رسل بر مىگردد و معنى آيه اين است كه كفار، انبياء را تكذيب كرده، اوامر و نواهى ايشان را انكار كردند.
باز قريب به اين معنى قول عده ديگرى است كه گفتهاند: مراد از ايدى، نعمتها است، و ضمير در «ايديهم» به رسل بر مىگردد، و كلمه «فى» در جمله ﴿فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ به معناى «باء» است، و ضمير در آن به كفار بر مىگردد، و معنايش اين است كه كفار با زبانهاى خود نعمتهاى رسولان، يعنى حجتهاى ايشان را انكار كردند.
خواننده محترم به خوبى مىداند كه اين چند معنايى كه نقل كرديم معناهاى بعيدى است كه از فهم عرف به دور است، و كلام خداى تعالى برتر از اين است كه به چنين معانى حمل شود.
﴿وَ قَالُوا إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾
اين جمله، به منزله بيان براى جمله ﴿فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ است و جمله اولى آن، يعنى ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ﴾ انكار شريعت الهى است كه در حقيقت متن رسالت است و جمله دوم يعنى ﴿وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ...﴾ انكار حجتها و معجزات ايشان و اظهار ترديد در آن چيزى است كه بدان دعوت مىكنند كه همان توحيد ربوبيت باشد.
﴿قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ
ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾
كلمه «فطر» بطورى كه راغب گفته است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و يا چيز ديگر است، وقتى گفته مىشود: «فطرت الشيء فطرا» معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم. و وقتى گفته مىشود: «افطر الشيء فطورا و انفطر انفطارا» معنايش اين است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود. و در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ايجاد است، ولى در معناى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، گويا خداى تعالى عالم عدم را شكافته، و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است، و اين موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را هم چنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به يكديگر وصل شوند باز موجودات معدوم مىشوند، هم چنان كه فرموده ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُمْسِكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَنْ تَزُولاَ وَ لَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ﴾ .
بنابراين، تفسير كردن كلمه «فطر» به خلق، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسير صحيحى نيست، و اگر در بعضى عبارات ديده مىشود، در حقيقت اشتباه است، به شهادت اينكه اگر فطر به معناى خلق بود بايد برهانى كه در آيه مورد بحث، يعنى در جمله ﴿فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زيرا بتپرست هم وجود خالق را منكر نيست، و قبول دارد كه خالق عالم، همان خداى سبحان است و بس، ليكن توحيد ربوبيت را منكر است، و همچنين معبود را منحصر به يكى نمىداند، و در مقابل كسى كه منكر توحيد در ربوبيت و عبادت است، اثبات خالق فائدهاى ندارد.
از اينجا مىفهميم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحيد ربوبيت است، چون اين جمله، در مقابل كلام كفار و مشركين كه گفته بودند: ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ قرار گرفته، و قبلا هم گفتيم كه مشركين در اين گفتار خود، دو چيز را انكار كردهاند، يكى رسالت را و ديگرى توحيد در ربوبيت را، و ناگزير، كلام رسولان هم كه جواب اين گفتار مشركين است، بايد متضمن دو اثبات باشد.
پس بايد جمله ﴿أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد، و جمله ﴿يَدْعُوكُمْ...﴾ برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء، زيرا اگر جمله اولى، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد، ديگر احتياجى نبود كه وصف «فاطر» را بياورد و آوردن وصف مذكور، براى اين است كه شك در ربوبيت او را بكلى از بين ببرد.
توضيح اينكه: در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مىكنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات، در حد خود، محدود و جداى از غير خود هستند، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مىشدند، و نه نابود مىگشتند، مىفهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از ديگرى و مال ديگرى است، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش مىناميم، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است، پس بايد خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نيز مىفهميم كه او واحدى است كه كثرت نمىپذيرد، چون كسى كه در حد نمىگنجد، متعدد هم نمىشود و باز مىفهميم كه او با اينكه يكتا است، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مىكند، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست - زيرا هيچ موجودى غير او، مالك خودش و غير خودش نيست - پس او رب هر چيزى است، و غير او هيچ ربى نيست، هم چنان كه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست.
اين برهان برهانى است تمام عيار، و در عين حال ساده و همه كس فهم، و هر انسانى كه با فطرت و و جدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس، حقيقت و واقعيتى داشته، و آن طور كه سوفسطائيان پنداشتهاند صرف وهم و خيال نيست، ، با اين برهان، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مىكند، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بتپرستان است، اين برهان را ايراد كرده است.
و از همين جا مىتوان فهميد اينكه بعضى پنداشتهاند كه جمله﴿أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ
فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده، پندار غلطى است. و همچنين، پندار آنكه پنداشته است، جمله مورد بحث، از راه اتصال تدبير، توحيد ربوبيت را اثبات مىكند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتيم اين آيه برهانى است بر اثبات وجود خداى تعالى، از راه قيام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانيت ربوبيت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تاييد شك و ريب خود گفته بودند: ﴿وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ باطل سازد پس در حقيقت، مضمون اين آيه، قريب به مضمون آيه ﴿قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ لاَ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاَ ضَرًّا﴾ است كه گذشت.