→ المیزان

حجرات

۴۹ مدنی آیات ۱۸ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

آداب با رسول، تبیین خبر، اصلاح میان مؤمنان و اخوت آیات ۱–۱۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز حجرات آداب حضور نزد پیامبر، تثبت خبر، پیروی از رسول، اصلاح نزاع و برادری ایمانی را یکجا می‌نهد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تُقَدِّمُوا۟ بَيْنَ يَدَىِ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، در برابر خدا و پيامبرش [در هيچ كارى‌] پيشى مجوييد و از خدا پروا بداريد كه خدا شنواى داناست.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَرْفَعُوٓا۟ أَصْوَٰتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ ٱلنَّبِىِّ وَلَا تَجْهَرُوا۟ لَهُۥ بِٱلْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَٰلُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، صدايتان را بلندتر از صداى پيامبر مكنيد، و همچنانكه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مى‌گوييد با او به صداى بلند سخن مگوييد، مبادا بى‌آنكه بدانيد كرده‌هايتان تباه شود.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَٰتَهُمْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ ٱمْتَحَنَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ ۚ لَهُم مَّغْفِرَةٌۭ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ
كسانى كه پيش پيامبر خدا صدايشان را فرو مى‌كشند همان كسانند كه خدا دلهايشان را براى پرهيزگارى امتحان كرده است؛ آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ است.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ ٱلْحُجُرَٰتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ
كسانى كه تو را از پشت اتاقها[ى مسكونى تو] به فرياد مى‌خوانند، بيشترشان نمى‌فهمند.
وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا۟ حَتَّىٰ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًۭا لَّهُمْ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
و اگر صبر كنند تا بر آنان درآيى، مسلماً برايشان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن جَآءَكُمْ فَاسِقٌۢ بِنَبَإٍۢ فَتَبَيَّنُوٓا۟ أَن تُصِيبُوا۟ قَوْمًۢا بِجَهَٰلَةٍۢ فَتُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَٰدِمِينَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، اگر فاسقى برايتان خبرى آورد، نيك وارسى كنيد، مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد،] از آنچه كرده‌ايد پشيمان شويد.
وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ ٱللَّهِ ۚ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِى كَثِيرٍۢ مِّنَ ٱلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَزَيَّنَهُۥ فِى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ ٱلْكُفْرَ وَٱلْفُسُوقَ وَٱلْعِصْيَانَ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلرَّٰشِدُونَ
و بدانيد كه پيامبر خدا در ميان شماست. اگر در بسيارى از كارها از [رأى و ميل‌] شما پيروى كند، قطعاً دچار زحمت مى‌شويد، ليكن خدا ايمان را براى شما دوست‌داشتنى گردانيد و آن را در دلهاى شما بياراست و كفر و پليدكارى و سركشى را در نظرتان ناخوشايند ساخت. آنان [كه چنين‌اند] ره‌يافتگانند.
فَضْلًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَنِعْمَةًۭ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ
[و اين‌] بخششى از خدا و نعمتى [از اوست‌]، و خدا داناى سنجيده‌كار است.
وَإِن طَآئِفَتَانِ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ٱقْتَتَلُوا۟ فَأَصْلِحُوا۟ بَيْنَهُمَا ۖ فَإِنۢ بَغَتْ إِحْدَىٰهُمَا عَلَى ٱلْأُخْرَىٰ فَقَٰتِلُوا۟ ٱلَّتِى تَبْغِى حَتَّىٰ تَفِىٓءَ إِلَىٰٓ أَمْرِ ٱللَّهِ ۚ فَإِن فَآءَتْ فَأَصْلِحُوا۟ بَيْنَهُمَا بِٱلْعَدْلِ وَأَقْسِطُوٓا۟ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ
و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند، ميان آن دو را اصلاح دهيد، و اگر [باز] يكى از آن دو بر ديگرى تعدّى كرد، با آن [طايفه‌اى‌] كه تعدّى مى‌كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر باز گشت، ميان آنها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد، كه خدا دادگران را دوست مى‌دارد.
إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌۭ فَأَصْلِحُوا۟ بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
در حقيقت مؤمنان با هم برادرند، پس ميان برادرانتان را سازش دهيد و از خدا پروا بداريد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد.

بيان آيات مسائل و مطالبى كه سوره مباركه حجرات مشتمل بر آنست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مشتمل بر مسائلى از احكام دين است، احكامى كه با آن سعادت زندگى

فردى انسان تكميل مى‏شود، و نظام صالح و طيب در مجتمع او مستقر مى‏گردد. بعضى از آن مسائل ادب جميلى است كه بايد بين بنده و خداى سبحان رعايت شود، و پاره‏اى آدابى است كه بندگان خدا بايد در مورد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رعايت كنند، كه در پنج آيه اول سوره آمده. بعضى ديگر آن، احكام مربوط به مسائلى است كه مردم در برخورد با يكديگر در مجتمع زندگى خود بايد آن را رعايت كنند. قسمتى ديگر مربوط به برترى‏هايى است كه بعضى افراد بر بعض ديگر دارند، و تفاضل و برترى افراد از اهم امورى است كه جامعه مدنى انسان با آن منتظم مى‏شود، و انسان را به سوى زندگى توأم با سعادت و عيش پاك و گوارا هدايت مى‏كند، و با آن بين دين حق و باطل فرق مى‏گذارد، و مى‏فهمد كدام دين حق است، و كدام از سنن اجتماعى قومى است. و در آخر، سوره را با اشاره به حقيقت ايمان و اسلام ختم نموده، بر بشريت منت مى‏گذارد كه نور ايمان را به او افاضه فرموده است.

اين سوره به شهادت مضامين آياتش در مدينه نازل شده، به استثناى آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىَ...﴾ كه بعضى در باره مدنى بودن آن حرف دارند، كه به زودى خواهد آمد.

تقدیمرسولادبایمانخطاب یا ایها الذین آمنوا.ادب با رسول.تقوا در تعامل.تقدیم بر خدا و رسول.

توضيح معناى جمله: ﴿لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏﴾ و بيان اينكه مفاد آن اين است كه هيچ حكمى را بر حكم خدا و رسول مقدم مداريد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾

كلمه‏ ﴿بَيْنَ يَدَيِ‏﴾ در باره هر چيز استعمال شود، به معناى جلوى آن چيز است، و اين استعمالى است شايع، چيزى كه هست يا مجازى است و يا استعاره‏اى. و اينكه اين كلمه را هم به خدا نسبت داده و هم به رسول خدا، خود دليل بر اين است كه منظور از آن، جلو چيزيست مشترك بين خدا و رسول و آن مقام حكمرانى است، كه مختص است به خداى سبحان و - با اذنش - به رسول او هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ‏﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اَللَّهِ‏﴾.

و نيز شاهد بر اينكه مراد از «بين يدى» حكم است، اين مى‏باشد كه آيه شريفه را با جمله «﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾» آغاز، و با جمله «﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏﴾» ختم كرده، كه از ظاهر آن برمى‏آيد مراد از «بين يدى» آن مقامى است كه ارتباط به مؤمنين متقى دارد، به كسانى ارتباط دارد كه هم به خدا و رسولش ايمان دارند، و هم از آن دو پروا. و آن مقام همان

مقام حكم است كه مؤمنين احكام اعتقادى و عملى خود را از آن مقام مى‏گيرند.

با اين تقريب روشن گرديد كه مراد از ﴿لاَ تُقَدِّمُوا﴾ هم اين است كه هيچ حكمى را بر حكم خدا و رسولش مقدم مداريد، حال يا مراد اين است كه قبل از گرفتن كلام و دستور خدا و رسول در باره حكم چيزى سخنى نگوييد، و يا قبل از گرفتن دستور خدا عملى را انجام ندهيد. ليكن از اينكه به دنبال كلام مى‏فرمايد: «﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ خدا شنوا و داناست» مثل اينكه برمى‏آيد مراد تقديم قول است، نه تقديم فعل و نه اعم از آن دو، كه هم شامل قول شود و هم فعل، و گر نه اگر مراد قول و فعل هر دو بود، مى‏فرمود: «ان اللَّه سميع بصير خدا نوا و بينا است» هم سخن شما را مى‏شنود، و هم عمل شما را مى‏بيند، هم چنان كه در بسيارى از موارد كه پاى فعل در كار است كلمه «بصير» را آورده، مثلا مى‏فرمايد: ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ‏﴾. پس حاصل معناى آيه اين شد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، در جايى كه خدا و رسول او حكمى دارند، شما حكم نكنيد - يعنى حكمى نكنيد مگر به حكم خدا و رسول او - و بايد كه همواره اين خصيصه در شما باشد، كه پيرو و گوش به فرمان خدا و رسول باشيد.

و ليكن از آنجايى كه هر فعل و ترك فعلى كه آدمى دارد، بدون حكم نمى‏تواند باشد. و همچنين هر تصميم و اراده‏اى كه نسبت به فعل و يا ترك فعلى دارد آن اراده نيز خالى از حكم نيست، در نتيجه مى‏توان گفت كه مؤمن نه تنها در فعل و ترك فعلش بايد گوش به فرمان خدا باشد، بلكه در اراده و تصميمش هم بايد پيرو حكم خدا باشد. و نهى در آيه شريفه ما را نهى مى‏كند از اينكه هم به سخنى اقدام كنيم كه از خدا و رسول نشنيده‏ايم و هم به فعلى و يا ترك فعلى اقدام كنيم كه حكمش را از خدا و رسول نشنيده‏ايم، و هم نسبت به عملى اراده كنيم كه حكم آن اراده را از خدا و رسولش نشنيده‏ايم. در نتيجه آيه شريفه نظير و قريب المعنى با آيه‏ ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ‏﴾ مى‏شود كه در باره اوصاف ملائكه مى‏فرمايد: از كلام خدا سبقت نمى‏گيرند، و همواره به امر او عمل مى‏كنند. و اين اتباعى كه در جمله‏ ﴿لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ بدان دعوت مى‏كند، همان داخل شدن در ولايت خدا، و وقوف در موقف عبوديت، و سير در آن مسير است، به طورى كه عبد در مرحله تشريع مشيت خود را تابع مشيت خدا كند، همانطور كه در مرحله تكوين مشيتش تابع

مشيت خدا است و خداى تعالى در آن باره فرموده: ﴿وَ مَا تَشَاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ‏﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ وَلِيُّ اَلْمُؤْمِنِينَ‏﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ وَلِيُّ اَلْمُتَّقِينَ‏﴾.

صوتنبیادبنهیحرمت صوت نبی.خطاب مؤمنان.پیوند ادب و تقوا.

وجوه مختلف ديگرى كه مفسرين در معناى جمله فوق گفته‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين بود نظريه ما در تفسير آيه مورد بحث، و مفسرين وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند كه بعضى از آنها از نظر شما مى‏گذرد:

۱ - «تقديم» در اين آيه به معناى «تقدم» است، يعنى اگر كلمه «تقديم» در جاهاى ديگر متعدى و به معناى جلو انداختن چيزيست، در اينجا به معناى تقدم و جلو افتادن است، و معناى آيه اينست كه: از خدا و رسولش جلو نيفتيد، و قبل از امر و نهى خدا و رسول امر و نهى نكنيد، و قبل از دستور خدا و رسول هيچ كارى را فيصله ندهيد.

و چه بسا گفته باشند كه «تقديم» در آيه به همان معناى معروف كلمه است، ليكن در اينجا با صرفنظر از متعلقاتش استعمال شده، مانند آيه‏ ﴿يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏﴾، كه معنايش متعدى است، ولى كارى ندارد به اينكه چه كسى را زنده و چه كسى را مى‏ميراند، در نتيجه معنايش همان معناى تقدم مى‏شود، يعنى جلو قرار گرفتن چيزى از چيز ديگر. و چون لفظ آيه مطلق است تمامى انواع تقدم را مى‏گيرد: تقدم در سخن گفتن، تقدم در عمل، و حتى تقدم در راه رفتن، و تقدم در نشستن، و تقدم در عبادتهايى كه وقت معين دارد، مثل نماز ظهر خواندن در قبل از ظهر، و تقدمهاى ديگر.

۲ - مراد از آيه شريفه اين است كه مؤمنين را نهى كند از سخن گفتن قبل از رسول خدا، يعنى وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مجلس حاضر است و شخصى از آن جناب سؤالى مى‏كند، قبل از آنكه آن جناب پاسخ بگويد، شما در پاسخ گفتن جلو نيفتيد.

۳ - معناى آيه اين است كه: ما دام كه خدا و رسول دستورى به شما نداده‏اند، هيچ سخنى مگوييد، و هيچ عملى انجام ندهيد.

۴ - معناى آيه اين است كه: سخن خود را مقدم بر سخن رسول خدا مكنيد، و عمل خود را مقدم بر عمل او نسازيد، و به احدى اجازه ندهيد جلوتر از او راه برود.

اشكالى كه در سه وجه اخير است اين است كه منظور از آيه را نهى از تقدم بر رسول

خدا دانسته‏اند، و حال آنكه در آيه نهى فرموده از تقدم بر خدا و بر رسول خدا، و ظاهرا خواسته‏اند بگويند آوردن كلمه «اللَّه» در آيه شريفه تنها جنبه تشريف دارد، مثل اينكه مى‏گويى: «أعجبنى زيد و كرمه - مرا به شگفت آورد زيد و كرامت او» پس آوردن نام خدا قبل از نام رسول خدا تنها براى اين است كه اشاره كند به اينكه سبقت جستن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سبقت جستن بر خدا هم هست.

و شايد دقت در آنچه ما در تفسير آيه گفتيم، خواننده را باز بدارد از اينكه يكى از اين وجوه را بپذيرد.

﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ در اين جمله بندگان را امر به تقوى مى‏كند، و چون موقف بنده موقف پيروى و عبوديت است، و انسان جز ظرف عبوديت ظرفى ديگر ندارد، لذا تقوى را مطلق آورد و نفرمود از چه چيز بپرهيزيد.

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏﴾ نهى از تقدم و امر به تقوى را تعليل مى‏كند، مى‏فرمايد از خدا بترسيد، و اين امر را اطاعت و آن نهى را امتثال كنيد، و با زبان سر و با زبان سر بر خدا و رسولش تقدم مجوييد، كه خدا سخنان شما را مى‏شنود و از اعمال ظاهر و باطن شما خبر دارد.

جهرقولنبیخطابجهر به قول برای نبی.مؤمنان.

مراد از اينكه فرمود: صداى خود را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ...﴾

منظور از اينكه مى‏فرمايد: صداى خود را بلندتر از صداى رسول اللَّه مكنيد، اين است كه وقتى با آن جناب صحبت مى‏كنيد، صدايتان بلندتر از صداى آن جناب نباشد، چون - به طورى كه گفته‏اند- دو عيب در اين عمل هست: يا منظور شخصى كه صداى خود را بلند مى‏كند اين است كه توهينى به آن جناب كرده باشد، كه اين كفر است. و يا منظورى ندارد و تنها شخصى بى ادب است كه رعايت مقام آن جناب را نمى‏كند، و اين خلاف دستور است، چون مسلمانان دستور دارند آن جناب را احترام و تعظيم كنند.

مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ‏﴾ با آن جناب آن طور كه با يكديگر صحبت مى‏كنيد داد و فرياد مكنيد، چون رعايت احترام و تعظيم آن جناب اقتضاء دارد در هنگام تخاطب گوينده صدايش كوتاه‏تر از صداى آن حضرت باشد. پس به طور كلى، با صداى بلند صحبت كردن فاقد معناى تعظيم است، و با بزرگان به صداى بلند صحبت كردن. نظير مردم عادى، خالى از اسائه ادب و وقاحت نيست.

حبطاعمالشعورادبحبط اعمال.لا تشعرون.خطر حبط برای مؤمنان.

توضيح راجع به جمله: ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ﴾ و وجوهى كه در باره ظهور آن در اينكه بدون كفرهم عمل حبط مى‏شود گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ‏﴾ يعنى «لئلا تحبط، أو كراهة ان تحبط اعمالكم» :به صداى بلند سخن مگوييد تا اعمال شما حبط نشود. و اين جمله متعلق به هر دو نهى است، معنايش اين است كه: اگر گفتيم به روى آن جناب فرياد نزنيد و اينكه گفتيم به صداى بلند صحبت نكنيد، آن طور كه در بين خود صحبت مى‏كنيد براى اين است كه اعمالتان به اين وسيله و ندانسته باطل نشود، چون اين دو عمل باعث حبط و بطلان اعمال صالح است. و ما در جلد دوم اين كتاب بحثى پيرامون مساله حبط اعمال گذرانيديم.

بعضى از مفسرين‏ احتمال داده‏اند كه جمله «أن تحبط» تعليلى باشد براى عملى كه از آن نهى شده، يعنى فرياد زدن و بلند حرف زدن، و معنا اين باشد كه: اين عمل كه به منظور حبط انجام مى‏دهيد عملى است كه نهى شده، و فرق بين اينكه جمله مزبور تعليل نهى باشد، يا تعليل منهى عنه، اين است كه در اولى فعل منهى عنه تعليل شده و در دومى فعل تعليل شده مورد نهى قرار گرفته. و خواننده محترم مى‏داند كه دومى توجيهى تكلف‏آور است.

و ظاهر آيه شريفه اين است كه بلند كردن صداى خود از صداى رسول خدا، و بلند سخن گفتن در حضور آن جناب، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است، پس استفاده مى‏شود كه غير از كفر گناهانى ديگر نيز هست كه باعث حبط مى‏شود.

عده‏اى آيه را چنين توجيه كرده‏اند كه: مراد از حبط، ثواب نداشتن خود عمل است، نه اينكه اين عمل مانند كفر، ثواب ساير اعمال را باطل مى‏كند. در مجمع البيان مى‏گويد: اصحاب ما گفته‏اند: معناى حبط عمل در جمله‏ ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ﴾ اين است كه همين سخن گفتن مسلمانان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اگر با رعايت ادب و تعظيم آن جناب باشد مستحق ثواب مى‏باشند، و اگر همين سخن گفتن را طورى انجام دهند كه رعايت احترام آن جناب نشود مستحق عقاب مى‏شوند، و آن ثواب هم از دستشان مى‏رود، پس همين عملشان حبط شده، پس اين آيه هيچ ربطى به اهل عذاب ندارد.

دليل اين گفتار ما اين است كه در آيه مورد بحث احباط به خود عمل معلق شده، و بعضى از مفسرين‏ آن را مربوط كرده‏اند به ثوابى كه در برابر عمل مستحق مى‏شود، و اين خلاف ظاهر است.

اين توجيه درست نيست، براى اينكه در حبط مربوط به كفر هم كه بدون هيچ شكى

منظور از آن حبط ثواب اعمال است نيز حبط معلق شده به خود اعمال، همان طور كه در اين آيه نيز چنين است. پس ناگزيريم در اينجا هم آيه را حمل كنيم به همان معنايى كه آيه حبط مربوط به كفر را حمل كرديم. آنجا گفتيم كه كفر، ثواب عمل را حبط مى‏كند، اينجا نيز بايد همين را بگوييم، و هيچ فرقى بين اين دو مورد نيست. و اين كه گفتند خلاف ظاهر است قبول نداريم، براى اينكه بطلان عمل همين است كه اثر مترتب بر آن باطل شود.

بعضى‏ ديگر آيه را چنين توجيه كرده‏اند كه: تنها كفر باعث حبط است، و اگر در اين آيه فرياد زدن به روى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و بلند صحبت كردن را هم باعث حبط دانسته از اين جهت نبوده كه خود اين رفتار باعث حبط مى‏شود، بلكه از اين جهت بوده كه ممكن است گاهى اين عمل باعث اذيت شدن آن جناب شود، و اذيت كردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كفر و مايه حبط عمل است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: هر چند در آيه از مطلق بلند حرف زدن نهى شده ولى ما مى‏دانيم كه ملاك آن پرهيز از عملى است كه ممكن است باعث آزار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شود و چون آزار آن جناب به اتفاق مسلمين كفر و باعث حبط عمل است، لذا به طور مطلق از عملى كه گمان آزار پيغمبر در آن هست نهى كرده، چه اينكه آزار باشد و چه نباشد. و اين به دو منظور بوده يكى حمايت از حرمت آن جناب، و يكى پيش‏گيرى و از بين بردن ماده فساد.

و چون اين عمل مورد نهى، دو قسم بوده، يكى به حد كفر مى‏رسيده و آن صورتى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را آزار دهد، و يكى هم به حد كفر نمى‏رسيده، و نيز از آنجا كه دليلى نبوده اين دو قسم عمل را مشخص كند، و اگر هم فرض كنيم بوده مردم در بيشتر مواقع توجهى به آن نداشتند لذا مكلفين بايد به عنوان احتياط از هر دو قسم، احتياط مى‏كردند، تا از آن هم كه به حد اذيت مى‏رسيده اجتناب كرده باشند.

و جمله‏ ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ‏﴾ هم به همين مشخص نبودن اين دو قسم اشاره مى‏كند، و الا اگر به صداى بلند سخن گفتن با آن جناب به طور مطلق حرام مى‏بود - چه به حد اذيت برسد و چه نرسد - ديگر جا نداشت بفرمايد «ندانسته اعمالتان حبط شود» چون مورد تكليف منحصر به يك قسم بود، يعنى بلند حرف زدن، حال اگر به حد آزار برسد كفر هم

بود، و اگر نرسد حد اقل حرام بود پس به طور قطع بلند حرف زدن حرام بوده، ديگر چه معنا دارد عدم شعور و عدم تشخيص را در اينجا بياورند، با اينكه شعور بطور مطلق ثابت است - اين بود خلاصه گفتار صاحب مجمع البيان.

اشكال اين قول اين است كه تكليف مذكور در آيه‏ ﴿لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ﴾ را نهى مقدمى از باب احتياط گرفته است در حالى كه بدون هيچ ترديدى تكليف در آن تكليفى نفسى است. و اينكه گفته: مردم در بيشتر مواقع توجهى به هر يك از دو عمل ندارند صحيح نيست، بلكه تشخيص اين دو گونه بلند حرف زدن چيزيست كه عقل هر عاقلى از عهده آن برمى‏آيد، و عقل هر عاقلى قبل از نهى شرعى هم آن را تشخيص مى‏دهد كه عمل زشتى است، و تشخيص زشتى آن مانند تشخيص زشتى افتراء و افك و دروغ است.

و كسانى كه در صدر اسلام اين عمل را مرتكب مى‏شدند مؤمنين بودند، به شهادت اينكه در اول آيه فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾ . و مؤمنين با اين تشخيص كه اين عمل، عمل زشتى است مرتكب مى‏شدند، از باب اينكه در خيلى از گناهان مسامحه مى‏كردند، و خيال مى‏كردند خيلى مهم نيست، ولى نمى‏دانستند كه اين عمل باعث حبط و بطلان عبادات و اعمال صالحشان مى‏شود، و اگر مى‏دانستند هرگز راضى به بطلان آن نمى‏شدند.

لذا خداى تعالى متوجهشان كرده كه اين عمل چنين خطرى دارد، و شما نمى‏دانيد و فرموده: ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ‏﴾ شما نمى‏دانيد كه اين عمل شما اثرى هولناك و خطرى عظيم دارد، و آن اين است كه اعمالتان را حبط مى‏كند، پس زنهار، متوجه باشيد و هيچ يك از اين دو قسم حرف زدن را مرتكب نشويد كه اعمالتان باطل مى‏شود و خود متوجه نيستيد.

پس جمله‏ ﴿وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ﴾ ناظر است به حالى كه مؤمنين قبل از نهى داشتند، و آن اين است كه مى‏دانستند عملشان زشت است، ولى نمى‏دانستند اين عمل زشتشان چقدر زشت است، و زشتيش به اين حد از عظمت است، و اما بعد از صدور بيان الهى فهميدند كه خطر احباط در اين اعمالشان هست.

پس آيه شريفه از يك نقطه نظر شبيه آيه شريفه: ﴿وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللَّهِ عَظِيمٌ‏﴾ است كه راجع به مساله افك است مى‏فرمايد: شما خيال مى‏كنيد افك عمل

كوچكى است، در حالى كه نزد خدا عملى است عظيم. و از نظر ديگر نظير آيه‏ ﴿وَ بَدَا لَهُمْ مِنَ اَللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ﴾ است، كه راجع به قيامت است و مى‏فرمايد: در آن روز از ناحيه خدا چيزهايى برايشان ظاهر مى‏شود كه هرگز احتمالش را هم نمى‏دادند.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اَللَّهِ أُولَئِكَ اَلَّذِينَ اِمْتَحَنَ اَللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوىَ...‏﴾

كلمه «غض صوت» معناى خلاف «رفع الصوت» را مى‏دهد. و كلمه «امتحان» به معناى ابتلاء و اختيار است، و امتحان را وقتى به كار مى‏برند كه بخواهند وضع چيزى كه تا كنون برايشان مجهول بوده معلوم كنند، و چون اين معنا در مورد خداى تعالى محال است، ناگزير بايد بگوييم كه امتحان در مورد خداى تعالى به معناى تمرين دادن و عادت دادن است - هم چنان كه بعضى‏ اينطور معنا كرده‏اند. و يا امتحان را به معناى محنت و مشقت دادن به قلب معنا كنيم، و بگوييم خداى تعالى اين مشقت‏ها را بر دلها تحميل مى‏كند تا قلبها به تقوى عادت كنند.

سياق اين آيه سياق وعده جميلى است در برابر آهسته كردن صدا پيش روى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آنكه مؤمنين را توصيف مى‏كند به اينكه خداوند دلهايشان را براى تقوى تمرين داده. و اين خود تاكيد و تقويتى است براى مضمون آيه قبلى تا مؤمنين را تشويق كند به اينكه نهى در آن آيه را عمل كنند.

و در اينكه در اين آيه از پيامبر اسلام تعبير كرد به «رسول اللَّه» و در آيه قبلى تعبير كرد به «نبى» اشاره‏اى است به ملاك حكم، خواسته بفهماند شخص رسول بدان جهت كه رسول است هر قسم رفتارى كه با آن جناب بشود با مرسل و فرستنده او شده است، اگر او را تعظيم و احترام كنند خدا را احترام كرده‏اند، پس آهسته سخن گفتن نزد او، احترام و تعظيم و بزرگداشت خداى سبحان است، و مداومت بر اين سيره - كه از كلمه «يغضون» استفاده مى‏شود، چون مضارع استمرار را مى‏رساند - كاشف از اين است كه اين كسانى كه چنين ادبى دارند تقوى خلق آنان شده، و خدا دلهايشان را براى تقوى تمرين داده.

﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ﴾ اين نيز وعده جميلى است در برابر تقوايى كه در دل دارند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوىَ‏﴾ .

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِنْ وَرَاءِ اَلْحُجُرَاتِ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ‏﴾

از سياق آيه چنين برمى‏آيد كه از واقعه‏اى خبر مى‏دهد كه واقع شده، و اشخاص جفا كار بوده‏اند كه آن جناب را از پشت ديوار حجره‏هايش صدا مى‏زدند، و در حقش رعايت ادب و احترام نمى‏كردند، و خداى تعالى در اين آيه مذمتشان مى‏كند، و به نادانى و نداشتن عقل توصيفشان مى‏فرمايد و به حيوانات و چارپايان تشبيهشان مى‏كند.

﴿وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اَللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾

يعنى اگر اين جفاكاران صبر كنند و تو را صدا نزنند، تا خودت به ديدنشان از خانه در آيى براى آنان بهتر است، براى اينكه هم ادبى است نيكو، و هم تعظيم و احترام مقام رسالت است، و هم رعايت اين ادب آنان را به مغفرت خدا و رحمت او نزديك مى‏كند، چون او پروردگارى است غفور و رحيم.

پس جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏﴾ گويا ناظر است به همان صبرى كه بدان توصيه مى‏فرمود. ممكن هم هست ناظر باشد به اينكه اكثرشان عقل ندارند. و معناى مجموع جملات اين باشد كه: آنچه از اين افراد جفاكار صادر شد و آن جهالت و سوء ادبشان، مورد عفو قرار گرفت، براى اينكه از روى عقل مرتكب نشدند، بلكه ناشى از قصور فهمشان بوده، و خدا هم غفور و رحيم است.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا...﴾

كلمه «فاسق» به طورى كه گفته‏اند به معناى كسى است كه از طاعت خارج و به معصيت گرايش كند. و كلمه «نبا» به معناى خبر مهم و عظيم الشان است. و كلمه «تبين» و نيز كلمه «استبانة» و «ابانة» - به طورى كه در صحاح آمده - همه به يك معنا است، و اين كلمه هم متعدى استعمال مى‏شود و مفعول مى‏گيرد، و هم لازم استعمال مى‏شود، و چون متعدى شود معناى ايضاح و اظهار را مى‏دهد، مثلا وقتى گفته مى‏شود: «تبينت الامر» و يا «استبنته» و يا «أبنت الامر» معنايش اين است كه من فلان امر را روشن و اظهار كردم. و چون به طور لازم استعمال شود، به معناى اتضاح و ظهور خواهد بود، وقتى گفته مى‏شود «ابان الامر» و يا «استبان الامر» و يا «تبين الامر» معنايش اين است كه فلان امر واضح شد.

و معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر فاسقى نزد شما خبرى مهم آورد، خبرش را تحقيق و پيرامون آن بحث و فحص كنيد، تا به حقيقت آن واقف شويد، تا مبادا بدون جهت و به نادانى بر سر قومى بتازيد، و بعدا از رفتارى كه با آنان كرده‏ايد پشيمان شويد.

خداى سبحان در اين آيه اصل عمل به خير را كه اصلى است عقلايى امضاء كرده، چون اساس زندگى اجتماعى بشر به همين است كه وقتى خبرى را مى‏شنوند به آن عمل كنند، چيزى كه هست در خصوص خبر اشخاص فاسق دستور فرموده تحقيق كنيد، و اين در حقيقت نهى از عمل به خبر فاسق است، و حقيقت اين نهى اين است كه مى‏خواهد از بى اعتبارى و عدم حجيت خبر فاسق پرده بردارد، و اين هم خودش نوعى امضاء است، چون عقلا هم رفتارشان همين است كه خبر اشخاص بى‏بندوبار را حجت نمى‏دانند، و به خبر كسى عمل مى‏كنند كه به وى وثوق داشته باشند.

حبطنهیرسولایمانحفظ اعمال.حرمت پیامبر.تقوا.خطاب مؤمنان.

توضيحى راجع به نقش «خبر» در زندگى اجتماعى انسان و اقسام خبر و لزوم تبين و تفحص در باره اخبار فاسق‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

توضيح اينكه: حيات آدمى حياتى است علمى، و انسان سلوك طريق زندگى‏اش را بر اين اساس بنا نهاده كه آنچه به چشم خود مى‏بيند، به همان عمل كند، حال چه خير باشد و نافع و چه شر باشد و مضر. و چون ما يحتاج زندگى‏اش و آنچه مربوط و متعلق به زندگى او است منحصر در ديدنيها و شنيدنيهاى خودش نيست بلكه بيشتر آنها از حيطه ديد و علم او غايب است، ناگزير مى‏شود كه بقيه حوائج خود را كه گفتيم از حيطه علم او غايب است از راه علم ديگران تكميل و تتميم كند، علمى كه ديگران با مشاهده و يا با گوش خود بدست آورده‏اند، و اين همان خبر است.

پس اعتماد به خبر به اين معنا است كه عملا ترتيب اثر به آن بدهيم و با مضمون آن تا حدى معامله علمى بكنيم كه گويا خود از راه مشاهده بدست آورده‏ايم، و اين همان طورى كه گفتيم لازمه زندگى اجتماعى انسان است، و احتياج ابتدايى او است، و بناى عقلا و مدار عملكرد آنان بر قبول خبر ديگران است.

حال اگر خبرى كه به ما مى‏دهند متواتر باشد يعنى از بسيارى آورندگان آن براى انسان يقين آور باشد و يا اگر به اين حد از كثرت نيست حد اقل همراه با قرينه‏هايى قطعى باشد كه انسان نسبت به صدق مضمون آن يقين پيدا كند، چنين خبرى حجت‏ و معتبر است.

و اما اگر خبر متواتر نبود، و همراه با قرينه‏هايى قطعى نيز نبود، و در نتيجه بعد از شنيدن خبر يقين به صحت آن حاصل نشد، و به اصطلاح علمى خبر واحد بود، چنين خبرى در نظر عقلا وقتى معتبر است كه اگر براى انسان يقين نمى‏آورد، حد اقل وثوق و اطمينانى بياورد، حال يا به حسب نوعش خبرى وثوق‏آور باشد، (مانند خبرى كه متخصص يك فن به ما مى‏دهد) و يا به حسب شخصش وثوق‏آور باشد، (مثل اينكه شخص آورنده خبر مورد وثوق ما باشد)، عقلا بنا دارند كه بر اين خبر نيز ترتيب اثر دهند. و سرش هم اين است كه عقلا يا به علم عمل مى‏كنند، و يا به چيزى كه اگر علم حقيقى نيست علم عادى هست، و آن عبارت است از مظنه و اطمينان.

حال كه اين مقدمه روشن گرديد، مى‏گوييم: اينكه در آيه شريفه دستور به تحقيق و بررسى خبر فاسق را تعليل فرموده به اينكه‏ ﴿أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ...‏﴾ مى‏فهماند كه آنچه بدان امر فرموده، رفع جهالت است، و اينكه انسان اگر خواست به گفته فاسق ترتيب اثر دهد، و به آن عمل كند بايد نسبت به مضمون خبر او علم حاصل كند، پس در آيه شريفه همان چيزى اثبات شده كه عقلا آن را ثابت مى‏دانند، و همان عملى نفى شده كه عقلا هم آن را نفى مى‏كنند، و اين همان امضاء است، نه تاسيس حكمى جديد.

﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اَللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...﴾

كلمه «عنت» به معناى گناه، و نيز به معناى هلاكت است. و كلمه «طوع» و اطاعت هر چند به معناى انقياد و گردن نهادن است، و ليكن بيشتر به معناى امتثال أمر و مشى بر طبق خطى است كه آمر براى مامور ترسيم كرده - اين نظريه راغب است-. ليكن چه بسا ممكن است كه امر به عكس شود، يعنى ما فوق بر طبق خواسته زيردست خود عمل كند، آن طور كه او دلش مى‏خواهد، در اينجا متبوع و آمر از تابع و زيردست اطاعت كرده. و اتفاقا در آيه مورد بحث اطاعت به همين معنا است، مى‏فرمايد «﴿لَوْ يُطِيعُكُمْ﴾ اگر پيغمبر شما را اطاعت كند» چون عمل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را بر طبق دلخواه مؤمنين اطاعت آن جناب از مؤمنين خوانده.

و اين آيه به طورى كه از سياقش برمى‏آيد تتمه گفتار در آيه قبل است، مى‏خواهد حكم در آن آيه را تعميم دهد، و بفرمايد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نه تنها نبايد خبر فساق را بدون تحقيق بپذيرد، بلكه خواسته شما را هم نبايد اطاعت كند، به همان علتى

كه گفتيم نبايد به خبر فساق عمل كند. در آنجا گفتيم اگر عمل كند گرفتار جهالت و بناى عمل بر اساس جهالت شده است، اطاعت كردنش از شما هم همين محذور را دارد.

مضمون اين آيه روشن كردن مؤمنين است به اينكه خداى سبحان ايشان را به جاده رشد انداخته، و به همين جهت است كه ايمان را محبوبشان كرده و در دلهايشان زينت داده، و كفر و فسوق و عصيان را از نظرشان انداخته، پس بايد كه از اين معنا غفلت نكنند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دارند. كسى را دارند كه مؤيد از ناحيه خداست. كسى را دارند كه از ناحيه پروردگارش بينه‏اى دارد كه هرگز جز به راه رشد نمى‏برد، و به سوى چاه و گمراهى نمى‏كشاند، پس بايد او را اطاعت كنند، و هر چه او اراده مى‏كند اراده كنند، و هر چه او اختيار مى‏كند اختيار كنند، و اصرار نورزند كه آن جناب ايشان را در آراء و اهوائشان اطاعت كند، چون اگر او ايشان را در بسيارى از امور اطاعت كند، هلاك مى‏شوند، و به تعب مى‏افتند.

پس جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اَللَّهِ‏﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿فَتَبَيَّنُوا﴾ ى در آيه قبل، و اگر در جمله مورد بحث خبر را بر مبتدا مقدم داشته، و به جاى اينكه بفرمايد «ان رسول اللَّه فيكم» فرموده‏ ﴿أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اَللَّهِ‏﴾ براى اين بوده كه انحصار را برساند و بفهماند اين تنها شماييد كه چنين نعمتى در اختيار داريد. و نيز به لازمه اين انحصار هم اشاره كرده باشد، و بفهماند لازمه اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تنها در اختيار شما است، اين است كه شما هم به رشد او چنگ بزنيد، و از گمراهى اجتناب بكنيد، و در امور به او مراجعه نموده، اطاعتش كنيد، و دنبال راهش حركت كنيد، نه اينكه دنباله هواهاى نفسانى خود را گرفته، توقع داشته باشيد كه آن جناب هم تابع هواهاى شما شود.

پس معناى جمله اين شد كه: فراموش مكنيد كه رسول خدا تنها در بين شما است - و اين كنايه است از اينكه واجب است در امور خود به او مراجعه كنند و (با ساير اقوامى كه از چنين نعمتى برخوردار نيستند فرق داشته باشند) در هر پيشامدى كه با آن مواجه مى‏شوند طبق نظريه آن جناب رفتار نموده هر چه او دستور مى‏دهد عمل كنند، بدون اينكه كمترين دخالتى به هواى نفس خود دهند.

خبرفاسقتبییناجتماععلمخبر فاسق و وجوب تبیین.نقش خبر در حیات علمی انسان.حضور رسول میان امت.تبیین و تثبت.

لزوم پيروى از رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) و وجه و سبب اينكه آن جناب نبايد از ديگران اطاعت كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾ - يعنى اگر رسول خدا در بسيارى از امور به دلخواه شما رفتار كند به زحمت مى‏افتيد و هلاك مى‏شويد. و اين جمله تقريبا به منزله جواب از سؤالى است تقديرى، گويا كسى پرسيده: به چه دليل در امور و حوادث به آن جناب مراجعه كنيم و او به ما مراجعه نكند، و به دلخواه ما رفتار ننمايد؟ در پاسخ فرموده «براى اينكه اگر به

دلخواه شما عمل كند، به زحمت مى‏افتيد و هلاك مى‏شويد» .

﴿وَ لَكِنَّ اَللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ‏﴾ كلمه «لكن» در ابتداى اين جمله استدراك و اعراض از مطلبى است كه جمله قبل آن را هم شامل مى‏شود، يعنى جمله ﴿لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾ اين معنا را هم مى‏فهماند كه شما مسلمانان در معرض هلاكت و گمراهى هستيد و كلمه «لكن» مى‏خواهد اين را استثناء كند، بفرمايد: نه، شما به خاطر اينكه خدا ايمان را محبوب دلهايتان كرده، و اين انعام را بر شما كرده كه ايمان را در دلهايتان زينت داده، و كفر را از نظرتان انداخته، و ديگر اشتهايى به كفر و فسوق و عصيان نداريد، لذا مشرف به هلاكت و گمراهى نيستيد.

محبوب كردن ايمان در دل مؤمنين به اين معنا است كه: خداى تعالى ايمان را به زيورى آراسته كه دلهاى شما را به سوى خود جذب مى‏كند، به طورى كه دلهاى شما به آسانى دست از آن برنمى‏دارد، و از آن رو به سوى چيزهاى ديگر نمى‏كند.

﴿وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ اَلْكُفْرَ وَ اَلْفُسُوقَ وَ اَلْعِصْيَانَ‏﴾ اين جمله عطف است بر جمله «حبب» ، و معناى مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان اين است كه دلهاى شما را طورى كرده كه خود به خود از كفر و توابع آن تنفر دارد. و فرق بين فسوق و عصيان - به طورى كه گفته‏اند- اين است كه فسوق عبارتست از خروج از طاعت به سوى معصيت، و عصيان عبارتست از خود معصيت. به عبارت ديگر عصيان عبارتست از همه گناهان. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از فسوق دروغ است، به قرينه آيه قبلى كه از خبر دروغين فساق سخن مى‏گفت، و عصيان عبارتست از بقيه گناهان.

﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلرَّاشِدُونَ﴾ اين جمله مساله محبوب كردن ايمان و مجذوب كردن دلهاى مؤمنين در برابر آن، و نيز مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد همين سبب رشدى است كه هر انسانى به فطرت خود در جستجوى آنست، و در مقابل باز به فطرت خود از گمراهى متنفر است، پس بر مؤمنين لازم است كه دست از ايمان برندارند، و از كفر و فسوق و عصيان اجتناب ورزند، تا رشد يابند كه اگر رشد يابند تابع رسول مى‏شوند، و ديگر هواهاى خود را پيروى نمى‏كنند.

و چون دوست داشتن ايمان و مجذوب شدن در برابر آن، و تنفر از كفر و توابع آن، صفت بعضى از افرادى بوده كه رسول در بين آنان بوده است و تمامى اصحاب آن جناب،

داراى چنين صفاتى نبوده‏اند - همان طور كه آيه قبلى هم تصريح به آن مى‏كرد - و اگر خطاب را متوجه همه اصحاب كرده با اينكه محبت به ايمان و كراهت از كفر و فسق و عصيان در همه اصحاب نبود، هم چنان كه آيه سابق بر آن شهادت مى‏داد، براى اين بود كه خواست وحدتشان محفوظ باشد، و خلاصه به گردن آنهايى هم كه چنين نيستند بگذارد كه چنين هستيد، و بايد چنين باشيد، و به همين جهت در آخر آيه، سياق را تغيير داد، و خطاب را متوجه شخص رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) نمود و فرمود: اينان رشد يافتگانند. و اشاره به كلمه «اينان» اشاره به خصوص آنهايى است كه چنين صفاتى دارند، يعنى آنهايى كه دلهايشان دوستدار ايمان و متنفر از كفر و فسوق و عصيان است، تا به اين وسيله، هم اين افراد را مدح كرده باشد و هم آنهايى را كه چنين نبوده‏اند تشويق نموده باشد.

اين را هم بايد دانست كه در جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اَللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ‏﴾ اشعارى است به اينكه يك دسته از مؤمنين اصرار داشته‏اند كه خبر فاسق مشار اليه در آيه قبلى، مورد قبول واقع شود و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به آن خبر ترتيب اثر دهد و اتفاقا جريان از همين قرار هم بوده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وليد بن عقبه را (كه مردى فاسق بود) به ميان قبيله «بنى المصطلق» فرستاد تا زكات آنان را جمع‏آورى نموده بياورد. وليد، نزد اين قبيله رفت و مردم قبيله وقتى او را ديدند دلواپس شدند، و او بدون اينكه چيزى به ايشان بگويد، به مدينه برگشت و عرضه داشت كه مردم بنى المصطلق از دين برگشته‏اند، و زكات نمى‏دهند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصميم گرفت لشكر به سويشان بفرستد، و با ايشان كارزار كند كه آيه مورد بحث نازل شد، و ايشان منصرف گرديدند و در بين مسلمانان عده‏اى اصرار داشتند كه چه خوبست با بنى المصطلق كارزار كنيم - كه به زودى اصل اين داستان در بحث روايتى خواهد آمد.

﴿فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾

اين جمله رفتارى را كه در جملات قبل خداى تعالى با مؤمنين داشت تعليل مى‏كند، يعنى مى‏فرمايد: اگر خداى تعالى ايمان را محبوب دلهايشان كرد و كفر و فسوق و عصيان را مورد نفرتشان قرار داد، صرفا عطيه و نعمتى بود كه به ايشان ارزانى داشت، نه اينكه خواسته باشد عوضى از ناحيه مؤمنين عايدش گردد، البته اين عمل بيهوده و گزافى هم نبوده و بدون حكمت و علتى مؤمنين را به چنين عطيه‏اى اختصاص نداده، چون او عليم است، مى‏داند عطيه خود و نعمتش را كجا مصرف كند، و حكيم است هرگز عملى را بيهوده و گزاف و بدون حكمت انجام نمى‏دهد، هم چنان كه در سوره فتح مى‏فرمود: ﴿وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ وَ كَانُوا أَحَقَّ

بِهَا وَ أَهْلَهَا وَ كَانَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً‏﴾.

اطاعت رسولایمانکفررشدحبلزوم پیروی از رسول نه اطاعت دلخواه.تحبیب ایمان.اکراه کفر.فسوق.اولئک هم الراشدون.حب ایمان.

امر به اصلاح بين دو طايفه از مؤمنين كه به جنگ با هم پرداخته‏اند و تعليل آن به اينكه مؤمنان برادر يكديگرند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا...‏﴾

كلمه «اقتتال» و «تقاتل» به يك معنا است، هم چنان كه «استباق» و «تسابق» به يك معنا است. و برگردانيدن ضمير جمع به دو طائفه، به اعتبار معنا است (چون هر چند دو طائفه بودند، و مى‏بايد ضمير تثنيه به آن دو برگردد، ولى چون دو طائفه چندين نفر هستند، پس از حيث نفر جمعند) هم چنان كه در عبارت‏ ﴿فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا﴾ كه ضمير تثنيه به آن بر مى‏گردد، به اعتبار لفظ «طائفتان» مى‏باشد.

از بعضى از مفسرين‏ نقل شده كه در وجه فرق بين دو ضمير، كه چرا يك جا ضمير جمع به طائفتان برگردانيده، و يك جا ضمير تثنيه گفته‏اند: سرش اين است كه در اولى (كه ضمير جمع برگردانده) دو طائفه در حال جنگ، يك طائفه مخلوط به هم هستند، و چون جمعيتى هستند، ضمير جمع به آنها برمى‏گردد، و در دومى كه ضمير تثنيه برگردانده، به اين جهت است كه در آن حال دو طائفه جدا از همند.

﴿فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى اَلْأُخْرىَ فَقَاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلىَ أَمْرِ اَللَّهِ‏﴾ كلمه «بغى» كه مصدر «بغت» است، به معناى ظلم و تعدى بدون حق است، و كلمه «فى» كه جمله «تفي‏ء» از آن اشتقاق يافته، به معناى برگشتن است. و مراد از «أمر اللَّه» دستوراتى است كه خداى تعالى داده. و معناى آيه اين است كه: اگر يكى از دو طائفه مسلمين به طائفه ديگر بدون حق ستم كرد، بايد با آن طائفه كه تعدى كرده قتال كنند تا به امر خدا برگردند و دستورات الهى را گردن نهند.

﴿فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ﴾ يعنى اگر با قتال شما طائفه تجاوزكار سر جاى خود نشست، و اوامر خدا را گردن نهاد، آن وقت در مقام اصلاح بين آن دو طائفه برآييد. اما اصلاح تنها به اين نباشد كه سلاح‏ها را زمين بگذاريد، و دست از جنگ بكشيد، بلكه اصلاحى توأم با عدل باشد، به اين معنا كه احكام الهى را در مورد هر كسى كه به او تجاوز شده - مثلا كسى از او كشته شده، و يا عرض و مال او و يا حق او تضييع شده - اجراء كنيد.

﴿وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اَللَّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ‏﴾ كلمه «اقساط» - به كسره همزه - به معناى آن است كه به هر يك، آن حقى را كه مستحق است و آن سهمى را كه دارد بدهى. پس عطف

اين جمله به جمله‏ ﴿فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ‏﴾ ، از قبيل عطف مطلق بر مقيد به منظور تاكيد است. و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ‏﴾ ، هم علت دستور به اصلاح و عدالت را تعليل مى‏كند، و هم آن تاكيدى را كه گفتيم از عطف دو جمله به يكديگر استفاده مى‏شود، براى بار دوم تاكيد مى‏نمايد، گويا فرموده: بين آن دو طائفه به عدالت اصلاح كنيد، باز هم مى‏گويم، دائما عدالت كنيد، و در همه امور عدالت را رعايت نماييد، براى اينكه خداوند عدالت‏گستران را به خاطر عدالتشان دوست دارد.

﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ﴾

اين جمله هر چند مطلب جديدى را بيان مى‏كند، ليكن باز مطالب قبلى را تاكيد مى‏نمايد، و اگر ارتباط بين مؤمنين را منحصر كرد در ارتباط اخوت، براى اين بود كه مقدمه و زمينه‏چينى باشد براى تعليلى كه براى حكم صلح مى‏آورد، و مى‏فرمايد «پس بين دو برادر خود اصلاح كنيد» ،و در نتيجه بفهماند اين دو طائفه‏اى كه شمشير به روى يكديگر كشيدند، به خاطر وجود اخوت در بين آن دو، واجب است كه صلح در بينشان برقرار گردد، و اصلاحگران هم به خاطر اينكه برادران آن دو طائفه هستند، واجب است صلح را در هر دو طائفه برقرار نموده، هر دو را از نعمت صلح برخوردار سازند - نه اينكه به طرف يك طائفه متمايل شوند.

و اين كه در جمله مورد بحث فرمود: ﴿فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ‏﴾ با اينكه مى‏توانست بفرمايد «فاصلحوا بين الاخوين» ،براى اين بود كه در كوتاهترين عبارت، لطيف‏ترين بيان را كرده باشد، چون جمله مورد بحث دو چيز را مى‏فهماند: يكى اينكه دو طائفه‏اى كه با هم جنگ مى‏كنند برادر يكديگرند، و بايد صلح بين آن دو برقرار شود، دوم اينكه ساير مسلمانان هم برادر هر دو طرف جنگ هستند، و آنان بايد رعايت برادرى و اصلاح را در بين هر دو طائفه بنمايند.

﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ﴾ و از خدا بترسيد شايد مشمول رحمت خدا گرديد. اين جمله هر سه طائفه، يعنى دو طائفه مقاتل، و طائفه اصلاحگر را موعظه و نصيحت مى‏كند.

اصلاحاقتتالبغیعدلمؤمنینطائفتان من المؤمنین.اصلاح بین مؤمنان.اصلاح بالعدل و اقسطوا.بغی یکی بر دیگری.قتال باغیه.

گفتارى در معناى اخوت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بايد دانست كه جمله‏ ﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ‏﴾ قانونى را در بين مسلمانان مؤمن تشريع مى‏كند، و نسبتى را برقرار مى‏سازد كه قبلا برقرار نبود، و آن نسبت برادرى است كه آثارى

شرعى، و حقوقى قانونى نيز دارد. ما در بعضى از مباحث گذشته اين تفسير پيرامون مساله ابوت، بنوت و اخوت و ساير انواع قرابت و خويشاوندى گفتيم كه اين نسبت‏ها دو قسمند: يكى حقيقى و طبيعى كه عبارت از اين است كه دو فرد از بشر يا بدون واسطه و يا با يك يا چند واسطه بالآخره منتهى به پشت يك پدر و يا رحم يك مادر، و يا منتهى به هر دو شوند. يكى هم نسبت‏هاى اعتبارى و قراردادى است، براى اينكه آثارى خاص بر آنها مترتب شود، مثلا از يكديگر ارث ببرند، و يا نفقه يكى بر ديگرى واجب باشد، و يا اينكه ازدواج آن دو با يكديگر حرام باشد، و يا احكامى ديگر.

پس معلوم شد كه قرابت و نسبت اعتبارى، غير از قرابت طبيعى است، البته گاهى مى‏شود كه هر دو با هم جمع مى‏شوند، مثل قرابتى كه بين دو برادر و يا يك زن و شوهر مشروع هست كه قرابتشان هم طبيعى است و هم اينكه قانون و اعتبار اين قرابت را قرابت مى‏داند، و آثارى بر آن مترتب مى‏كند. و گاهى طبيعى هست ولى اعتبارى نيست، مانند فرزند متولد شده از زنا كه از نظر طبيعت، اين فرزند، فرزند پدر و مادر زناكار خود هست، و اما از نظر قانون و اعتبار هيچ ارتباطى با آن دو ندارد، نه از آن دو ارث مى‏برد، و نه آن دو از وى ارث مى‏برند، و گاه هم مى‏شود قرابت اعتبارى هست ولى طبيعى نيست، مانند پسر خوانده كه در بعضى از قوانين (مانند قانون جاهليت عرب) پسر شمرده مى‏شد، ولى پسر طبيعى نبود.

و معتبر شمردن امور اعتبارى هر چند همانطور كه گفتيم به منظور اين است كه آثار حقيقى بر آن امر اعتبارى مترتب كنيم، مثلا يك فرد از جامعه را سر جامعه فرض كنيم تا نسبت او به جامعه نسبت سر به بدن باشد، همان طور كه سر امور بدن را تدبير مى‏كند، او هم امور جامعه را تدبير كند، و در بين جامعه حكم براند، همانطور كه سر در بدن مى‏راند، و ليكن اين را هم بايد دانست كه عقل آدمى بدون جهت و بيهوده چيزى را كه فاقد حقيقتى است، داراى آن حقيقت فرض نمى‏كند، و اگر فرض كند، حتما به خاطر مصلحتى است كه وادارش كرده چنين فرضى بكند. اين را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بگوييم: وقتى به خاطر مصلحتى قرار شد چيز فاقد حقيقتى را واجد آن حقيقت فرض كنيم و آثار آن حقيقت را بر اين امر فرضى هم مترتب سازيم، از آثار حقيقت آنچه كه مصلحت اقتضا كند مترتب مى‏كنيم. اگر مصلحت اقتضا كرد همه آنها را مترتب كنيم، مى‏كنيم، و اگر اقتضا كرد بعضى از آن آثار را مترتب كنيم همان بعض را مترتب خواهيم كرد.

مثل يك معجون كه مركب حقيقى از چند جزء است، اگر يك جزء آن نباشد ـ

معجون، ديگر آن معجون نخواهد بود، ولى در يك معجون اعتبارى به نام نماز كه مركب از چند جزء است، هم ممكن است بگوييم اگر خواندن حمد در آن نباشد نماز خوانده نشده - چه اينكه سوره عملا ترك شود و چه سهوا - و هم مى‏توانيم بگوييم اگر عمدا ترك شود نماز باطل است، چون نماز انجام نشده، ولى اگر سهوا ترك شود عيب ندارد. و شارع اسلام شق دوم را اعتبار كرده، و فرموده من نماز بى سوره را با اينكه بى سوره است، در صورتى كه سوره آن سهوا فراموش شده باشد نماز داراى سوره فرض مى‏كنم، و آن را صحيح مى‏دانم.

و باز به همين جهت است كه مى‏بينيم آثار معنا به حسب اختلاف موارد، مختلف مى‏شود، مثلا اگر در نماز ركوع دو بار بيايد و يا اصلا ترك شود، چه عمدا و چه سهوا نماز باطل مى‏شود، ولى قرائت حمد و سوره اين طور نيست - كه شرحش گذشت - پس جائز و ممكن است كه آثار مترتبه بر يك معناى اعتبارى به حسب اختلاف مواردش مختلف شود.

ليكن اين را هم بايد در نظر داشت كه آثار اعتبارى تنها بر موضوعات اعتبارى مترتب مى‏شود، نه بر موضوعات طبيعى هر چند كه اعتبار نداشته باشد، مثلا اثر مالكيت انسان نسبت به خانه‏اش، اين است كه بتواند در آن تصرف كند، اما اين اثر بدين جهت مترتب است كه صاحب خانه مالك اعتبارى آن است، يعنى در عالم اعتبار و در قانون، مالك شناخته شده، نه بدين جهت كه انسان است. و همچنين برادر در عالم اعتبار اسلامى از برادر خود ارث مى‏برد، نه بدين جهت كه برادر طبيعى او، يعنى متولد از پدر يا از مادر و يا از پدر و مادر او است، تا برادر ولد زنا هم از پدرش ارث ببرد، چون برادر طبيعى او است بلكه از اين جهت ارث مى‏برد كه در عالم اعتبار اسلامى برادر شناخته شده است.

«اخوت» نيز يك معنايى است كه هم مى‏تواند طبيعى باشد و هم اعتبارى. و اخوت طبيعى در شرايع و قوانين هيچ اثرى ندارد، و قوانين به صرف اينكه دو انسان داراى يك پدر و يا يك مادر و يا يك پدر و مادر باشند ارتباطى بين اين دو از نظر قانون نمى‏بيند، ولى اخوت اعتبارى در اسلام آثارى اعتبارى دارد. و اخوت در اسلام عبارت است از نسبتى كه بين دو نفر برقرار است، و در نكاح و ارث آثارى دارد، حال چه اينكه اخوت طبيعى باشد و چه رضاعى كه البته اخوت رضاعى آثارى در مساله ازدواج دارد ولى در ارث ندارد - و چه اخوت دينى كه آثارى اجتماعى دارد، و در نكاح و ارث اثر ندارد. و به زودى كلامى از امام صادق (علیه السلام) در باره حقوق اخوت دينى خواهد آمد كه فرموده: مؤمن برادر مؤمن و چشم او و راهنماى او است، به او خيانت نمى‏كند، و ستم بر او روا نمى‏دارد و او را فريب نمى‏دهد، و

اگر وعده‏اى به او داد خلف وعده نمى‏كند.

و اين معنا بر بعضى از مفسرين‏ مخفى مانده و اطلاق اخوت در آيه را در باره مؤمنين، اطلاقى مجازى و از باب استعاره گرفته و گفته‏اند: شركت دو نفر در داشتن ايمان، شبيه است به شركت آن دو در اصل تولد، براى اينكه هم تولد، اصلى است براى بقاء، چون منشا حيات است، و هم ايمان منشاى است براى بقاء ابدى در بهشت. بعضى‏ هم گفته‏اند: اين اخوت از باب تشبيه بليغ است، از اين حيث كه مؤمنين همه به يك ريشه منسوبند آن هم ايمان است، كه باعث بقاء ابدى است.

اخوتمؤمنونقانونحقوقاخوت ایمانی.پیوند اخوت با اصلاح.

بحث روايتى رواياتى در ذيل آيه: ﴿لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏﴾ و ﴿لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾ مى‏گويد: زراره از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هنوز هيچ شمشيرى در اسلام كشيده نشده، و هيچ صف نمازى وصف جنگى بر پا نشده بود، و هيچ اذانى به صداى بلند گفته نشده بود، و هيچ خطاب «﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾» نازل نشده بود كه افراد قبيله اوس و خزرج مسلمان شدند.

مؤلف: و از ابن عباس هم روايت شده كه گفته است: هيچ خطابى به‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾ در مكه نازل نشد، هم چنان كه هيچ خطابى به‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ﴾ در مدينه نازل نشد- تا آخر حديث - ولى بعضى‏ در باره ذيل اين حديث ترديد كرده‏اند. در اين ميان روايات ديگرى در الدر المنثور و تفسير قمى‏ در سبب نزول آيه‏ ﴿لاَ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏﴾ نقل شده، كه با مضمون آيه آن طور كه بايد مطابقت ندارد، و ما متعرض آنها نشديم، اگر كسى خواسته باشد مى‏تواند به اين دو تفسير مراجعه كند.

و در الدر المنثور است كه احمد، بخارى، مسلم، ابو يعلى و بغوى - در كتاب معجم

الصحابه -، و ابن منذر، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب دلائل - از انس روايت كرده‏اند كه گفته: وقتى آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ ... وَ أَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ﴾ نازل شد، ثابت بن قيس بن شماس كه مردى درشت صدا بود گفت: اين من بودم كه صدايم را بلند كردم، و حتما اعمال صالح من حبط شده، و من اهل جهنم شده‏ام، و از آن به بعد غمگين در خانه خود نشست.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روزى پرسيد: ثابت بن قيس كجا است كه او را نمى‏بينم؟ بعضى از حاضران شتابان به سراغ ثابت رفتند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) احوال تو را مى‏پرسيد مگر تو را چه شده؟ گفت: من صدايم را بلندتر از صداى رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده‏ام، و آيه شريفه در باره من نازل شده، و اينك همه اعمال صالحم بيهوده گشته، و من اهل آتش شده‏ام. افراد مذكور به حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيدند، و جريان را باز گفتند حضرت فرمود: نه، او اهل آتش نيست، بلكه اهل بهشت است، اين بود تا آنكه ثابت در حادثه جنگ يمامه به شهادت رسيد.

مؤلف: جمله «اين بود تا آنكه ثابت در جنگ يمامه كشته شد» كلام راوى است، مى‏خواسته بگويد شهادت او در جنگ يمامه تصديق همان وعده‏اى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داد، و فرمود: او اهل بهشت است. البته اين روايت با مختصر اختلافى به طرق مختلف ديگرى نيز نقل شده.

و نيز در همان كتاب است كه بخارى - در كتاب الادب - و ابن ابى الدنيا و بيهقى از داوود بن قيس روايت آورده‏اند كه گفت: من حجره‏ها (ى همسران رسول خدا) را ديدم كه از شاخه‏هاى بى برگ درخت خرما ساخته شده بود، و از پشت، آن را با پلاس مويى پوشيده بودند، و به گمانم عرض و فاصله بين در خانه تا در حجره چادرى، حدود شش و يا هفت ذراع‏ بود.

و آخرين نقطه خانه (كه به اصطلاح فارسى پستوى خانه گفته مى‏شود) ده ذراع بود، و من گمان مى‏كنم بلندى سقف اين حجره‏ها بين هفت تا هشت ذراع بود.

مؤلف: نظير صدر اين روايت را از ابن سعد از عطاء خراسانى روايت كرده كه

گفت: من حجره‏هاى همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديدم كه از شاخه‏هاى بى برگ درخت خرما ساخته شده بود، و بر در خانه‏ها پلاسى از موى سياه افتاده بود.

روایتتقدیمرسولادبادب با رسول در روایات.خطاب مؤمنان.سیاق آغاز اسلام.

روايتى در باره شان نزول آيه: ﴿إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در همان كتاب است كه احمد، ابن ابى حاتم، طبرانى، ابن منده و ابن مردويه به سند خود از حارث بن ضرار خزاعى روايت كرده كه گفت: من وارد بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شدم، مرا به اسلام دعوت فرمود. پس به حضورش رفتم، و اسلام آوردم مرا دعوت كرد به دادن زكات آن را هم پذيرفتم و عرضه داشتم: يا رسول اللَّه! به سوى قوم و قبيله‏ام برمى‏گردم، و ايشان را به اسلام و دادن زكات مى‏خوانم، هر كس اجابتم كرد زكاتش را مى‏گيرم، و شما حدود فلان و فلان روز شخصى بفرستيد تا هر چه زكات جمع‏آورى كرده‏ام بدهم بياورد.

حارث بين قوم خود رفت و دعوتش پذيرفته شد، و زكاتها را از آنان كه مسلمان شدند جمع كرد، ولى در آن تاريخى كه معين كرده بود فرستاده‏اى از ناحيه رسول خدا نرسيد. حارث پيش خود فكر كرد حتما حادثه‏اى رخ داده و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از دست او خشمگين شده، لذا محترمين از قوم خود را خواست و به ايشان گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تاريخى معين كرد كه در آن تاريخ فرستاده‏اى براى گرفتن زكات نزد من مى‏فرستد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هرگز خلف وعده نمى‏كند، و من خيال مى‏كنم اين تاخير جز براى اين نيست كه آن جناب خشمگين شده، به راه بيفتيد تا نزد آن جناب برويم.

از آن سو رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در رأس همان تاريخ وليد بن عقبه را به سوى حارث روانه كرد، تا زكاتهايى را كه از اشخاص گرفته تحويل بگيرد، و وليد در بين راه وحشت مى‏كند و برمى‏گردد، و به عرض رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏رساند كه من نزد حارث رفتم و او از دادن زكات خوددارى كرد، و مى‏خواست مرا بكشد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فورا لشكرى به سوى حارث و قبيله‏اش روانه مى‏كند. لشكر آن جناب در بين راه به حارث و نفراتش برمى‏خورند كه از قبيله بيرون شده و دارند مى‏آيند. لشكريان گفتند اين خود حارث است كه مى‏آيد، حارث و نفراتش را دوره كردند. حارث پرسيد به سوى چه كسى ماموريت يافته‏ايد؟ گفتند بسوى تو. پرسيد: براى چه؟ گفتند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وليد بن عقبه را نزد تو فرستاده و او برگشته و گفته كه من نزد

حارث رفتم، ولى او زكات را به من نداد، و خواست مرا به قتل برساند. حارث گفت به آن خدايى كه محمد را به حق مبعوث كرده چنين نبوده، و من اصلا وليد را نديده‏ام، و وليد نزد من نيامده.

و بعد از آنكه حارث به حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد (حضرت) پرسيد: آيا زكات را ضبط كردى و خواستى فرستاده مرا به قتل برسانى؟ عرضه داشت: نه به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده من اصلا وليد را نديدم و او هم مرا نديده و من نيامدم مگر بعد از آنكه ديدم در تاريخى كه معين فرمودى كسى را نفرستادى. ترسيدم خدا و رسول بر من خشم گرفته باشد، لذا آمده‏ام كه علت تاخير را بپرسم. در اينجا بود كه آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ... حَكِيمٌ﴾ نازل شد.

مؤلف: نزول آيه مذكور در داستان وليد بن عقبه در روايات وارده از طرق اهل سنت مستفيض است، و همچنين روايات وارده از طرق شيعه. ابن عبد البر در كتاب استيعاب مى‏گويد: در بين اهل علم آنهايى كه داناى به تاويل قرآن هستند تا آنجا كه من خبر دارم هيچ اختلافى نيست در اينكه آيه‏ ﴿إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا‏﴾ در باره وليد بن عقبه نازل شده است‏.

شان نزولفاسقنبأتبیینفاسق و نبأ.واقعهٔ حارث بن ضرار.

حب همان دين است و دين همان حب است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كتاب محاسن به سند خود از زياد حذاء از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى به او فرمود: اى زياد واى بر تو مگر دين به غير از محبت، چيز ديگرى است؟ مگر كلام خدا را نمى‏بينى كه مى‏فرمايد: «﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ اگر دوستدار خدا هستيد مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهان شما را برايتان بيامرزد» و مگر خطاب او را به رسول گرامى‏اش محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نمى‏بينيد كه مى‏فرمايد: «﴿حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد» ،و نيز مى‏فرمايد: «﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾ مسلمانان هر كسى را كه به سوى ايشان هجرت كند دوست مى‏دارند» و فرمود: حب همان دين است، و دين همان حب است‏.

مؤلف: در كافى هم به سند خود از فضيل بن يسار از امام صادق (علیه السلام) حديثى روايت كرده كه در معناى همين حديث است. و عبارت آن حديث اين است كه: مگر

ايمان غير از حب و بغض است. آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمَانَ...‏﴾.

و در مجمع البيان است كه بعضى گفته‏اند: كلمه «فسوق» به معناى كذب است - نقل از ابن عباس و ابن زيد، و نيز منقول از امام ابى جعفر (علیه السلام).

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى نيز هست.

و در كافى به سند خود از على بن عقبه از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: مؤمن برادر مؤمن، و چشم او و راهنماى او است. به او خيانت و ظلم نمى‏كند، او را فريب نمى‏دهد، و اگر وعده‏اى به او داد خلف وعده نمى‏كند.

مؤلف: و در معناى اين حديث روايات ديگرى از آن جناب نقل شده كه در بعضى از آنها به جاى مؤمن فرموده: مسلمان برادر مسلمان است، او را ظلم نمى‏كند، و اگر ديگران به او ظلم كنند بى ياورش نمى‏گذارد، و نيز دنبال سر او بدگويى نمى‏كند.

و در كتاب محاسن به سند خود از ابى حمزه ثمالى از امام ابى جعفر باقر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: مؤمن برادر مؤمن است، برادر پدرى و مادريش، براى اينكه خداى عز و جل مؤمن را از طينت باغهاى آسمانى آفريده، و از باد و بوى جنان بر او دميده و بهمين جهت مؤمن، برادر پدرى و مادرى مؤمن است‏.

حبدینایماناتباعدین همان حب.تحبیب ایمان.اتباع از حب.دین و محبت.

چند روايت در باره اخوت ايمانى و شان نزول آيه: ﴿وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه احمد، بخارى، مسلم، ابن جرير، ابن منذر، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب سنن - از انس روايت كرده‏اند كه گفت: شخصى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشت چه خوب بود سرى به عبد اللَّه بن ابى (وى بزرگ منافقين بود) بزنى. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بدون درنگ بر الاغى سوار شد و مسلمانان هم با او به راه افتادند، و راهى كه مى‏بايد طى مى‏كردند زمينى خشك و شوره‏زار بود، همين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عبد اللَّه و همفكرانش رسيد عبد اللَّه گفت: دور شو از من، به خدا سوگند بوى الاغت ناراحتم كرد.

مردى از انصار گفت: به خدا سوگند الاغ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوشبوتر از تو است. بعضى از ياران عبد اللَّه به حمايت او برخاسته و بعضى از ياران رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) به حمايت از آن جناب برخاستند، و هر دو طايفه عصبانى بودند، دست به شاخه‏هاى خرما برده، بعضى با دست و با كفش به يكديگر زدند، اينجا بود كه آيه‏ ﴿وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا‏﴾ نازل شد.

مؤلف: و در بعضى از روايات - به طورى كه در مجمع البيان نقل شده - آمده: آن كسى كه به عبد اللَّه بن ابى بن سلول آن پاسخ را داد عبد اللَّه بن رواحه بود، و زد و خوردى كه رخ داد بين فاميل او از اوس و فاميل عبد اللَّه بن ابى از خزرج بود. ولى در انطباق آيه و مضمون آن و حكمى كه در آن آمده با اين روايات خفايى هست.

اخوتطائفتانشان نزولاصلاحاصلاح میان مؤمنان.اخوت.بغی.

نهی از سخریه و غیبت، ظن و تجسس، کرامت به تقوا، و فرق اسلام و ایمان آیات ۱۱–۱۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات پایانی حجرات آداب اجتماعی مؤمنان، معیار تقوا برای کرامت، و تفکیک دعوی ایمان اعراب از اسلام ظاهری را یکجا می‌نهد.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا يَسْخَرْ قَوْمٌۭ مِّن قَوْمٍ عَسَىٰٓ أَن يَكُونُوا۟ خَيْرًۭا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَآءٌۭ مِّن نِّسَآءٍ عَسَىٰٓ أَن يَكُنَّ خَيْرًۭا مِّنْهُنَّ ۖ وَلَا تَلْمِزُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا۟ بِٱلْأَلْقَٰبِ ۖ بِئْسَ ٱلِٱسْمُ ٱلْفُسُوقُ بَعْدَ ٱلْإِيمَٰنِ ۚ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، نبايد قومى قوم ديگر را ريشخند كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نبايد زنانى زنان [ديگر] را [ريشخند كنند ]، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و از يكديگر عيب مگيريد، و به همديگر لقبهاى زشت مدهيد؛ چه ناپسنديده است نام زشت پس از ايمان. و هر كه توبه نكرد آنان خود ستمكارند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱجْتَنِبُوا۟ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ ٱلظَّنِّ إِثْمٌۭ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا۟ وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًۭا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ تَوَّابٌۭ رَّحِيمٌۭ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‌اى از گمانها گناه است، و جاسوسى مكنيد، و بعضى از شما غيبت بعضى نكند؛ آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‌اش را بخورد؟ از آن كراهت داريد. [پس‌] از خدا بترسيد، كه خدا توبه‌پذير مهربان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن ذَكَرٍۢ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَٰكُمْ شُعُوبًۭا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓا۟ ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌۭ
اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست. بى‌ترديد، خداوند داناى آگاه است.
۞ قَالَتِ ٱلْأَعْرَابُ ءَامَنَّا ۖ قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا۟ وَلَٰكِن قُولُوٓا۟ أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ ٱلْإِيمَٰنُ فِى قُلُوبِكُمْ ۖ وَإِن تُطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ لَا يَلِتْكُم مِّنْ أَعْمَٰلِكُمْ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌ
[برخى از] باديه‌نشينان گفتند: «ايمان آورديم.» بگو: «ايمان نياورده‌ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم. و هنوز در دلهاى شما ايمان داخل نشده است. و اگر خدا و پيامبر او را فرمان بريد از [ارزش‌] كرده‌هايتان چيزى كم نمى‌كند. خدا آمرزنده مهربان است.»
إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ
در حقيقت، مؤمنان كسانى‌اند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر] شكّ نياورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‌اند؛ اينانند كه راستكردارند.
قُلْ أَتُعَلِّمُونَ ٱللَّهَ بِدِينِكُمْ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ
بگو: «آيا خدا را از دين‌[دارى‌] خود خبر مى‌دهيد؟ و حال آنكه خدا آنچه را كه در زمين است مى‌داند، و خدا به همه چيز داناست.
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا۟ ۖ قُل لَّا تَمُنُّوا۟ عَلَىَّ إِسْلَٰمَكُم ۖ بَلِ ٱللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَىٰكُمْ لِلْإِيمَٰنِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
از اينكه اسلام آورده‌اند بر تو منّت مى‌نهند؛ بگو: «بر من از اسلام‌آوردنتان منّت مگذاريد، بلكه [اين‌] خداست كه با هدايت‌كردن شما به ايمان، بر شما منّت مى‌گذارد، اگر راستگو باشيد.
إِنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَٱللَّهُ بَصِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ
خداست كه نهفته آسمانها و زمين را مى‌داند و خدا[ست كه‌] به آنچه مى‌كنيد بيناست.»

بيان آيات نهى از مسخره كردن يكديگر و عيبجويى و بد زبانى كردن

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسىَ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لاَ نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسىَ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ...﴾

كلمه «سخريه» كه مبدء اشتقاق كلمه «يسخر» است، به معناى استهزاء مى‏باشد. و استهزاء عبارت است از اينكه چيزى بگويى كه با آن، كسى را حقير و خوار بشمارى، حال چه اينكه چنين چيزى را به زبان بگويى و يا به اين منظور اشاره‏اى كنى، و يا عملا تقليد طرف را در آورى، به طورى كه بينندگان و شنوندگان بالطبع از آن سخن، و يا اشاره، و يا تقليد بخندند. و كلمه «قوم» به معناى جماعت است، كه البته در اصل به معناى جماعتى از مردان است، و شامل زنان نمى‏شود، چون مردانند كه به امور مهمه قيام مى‏كنند نه زنان. و مراد از «قوم» در آيه مورد بحث همين معنا است چون اين لفظ در مقابل «نساء» قرار گرفته.

و دو جمله‏ ﴿عَسىَ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ‏﴾ و ﴿عَسىَ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ﴾ حكمت نهى را بيان مى‏كند.

و آنچه از سياق استفاده مى‏شود اين است كه مى‏خواهد بفرمايد: هيچ كسى را مسخره نكنيد، چون ممكن است آن كس نزد خدا از شما بهتر باشد. چيزى كه هست چون غالبا مردان، مردان را، و زنان، زنان را مسخره مى‏كنند، فرموده هيچ مردى مرد ديگرى را و هيچ زنى زن ديگرى را مسخره نكند، و گر نه ممكن است گاهى اوقات يعنى در غير غالب مردى زنى را، و يا زنى مردى را مسخره كند.

﴿وَ لاَ تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ‏﴾ كلمه «لمز» كه مصدر «تلمزوا» است - به طورى كه گفته‏اند- به معناى اين است كه شخصى را به عيبش آگاه سازى. و اگر كلمه مزبور را مقيد به قيد «انفسكم - خود را» نموده، براى اشاره به اين است كه مسلمانان در يك مجتمع زندگى مى‏كنند، و در حقيقت همه از همند، و فاش كردن عيب يك نفر در حقيقت فاش كردن عيب خود است. پس بايد از لمز ديگران به طور جدى احتراز جست (همان طور كه از لمز خودت احتراز دارى، و هرگز عيب خودت را نمى‏گويى) و همانطور كه حاضر نيستى ديگران عيب تو را بگويند. پس كلمه «أنفسكم» با همه كوتاهى‏اش حكمت نهى را بيان

مى‏كند.

﴿وَ لاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ اَلاِسْمُ اَلْفُسُوقُ بَعْدَ اَلْإِيمَانِ﴾ كلمه «نبز» - به فتح حرف اول و دوم - به معناى لقب است، و - به طورى كه گفته‏اند- اختصاص دارد به لقب‏هاى زشت. پس «تنابز» كه باب تفاعل و طرفينى است به معناى اين است كه مسلمانان به يكديگر لقب زشت از قبيل فاسق، سفيه و امثال آن بدهند.

سخریهلمزتنابزادب اجتماعیمؤمنانخطاب یا ایها الذین آمنوا.حفظ کرامت اجتماعی مؤمنان.تحقیر و لمز به مثابه ظلم اجتماعی.ادب اجتماعی مؤمنان.

معناى جمله: ﴿بِئْسَ اَلاِسْمُ اَلْفُسُوقُ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از كلمه «اسم» در جمله‏ ﴿بِئْسَ اَلاِسْمُ اَلْفُسُوقُ﴾ ذكر است، و از اين باب است كه در فارسى هم مى‏گوييم اسم فلانى به سخاوت در رفته، يعنى ذكرش سر زبانها است. و بنابراين معناى «بئس الاسم» ، «بئس الذكر» است، يعنى بد ذكرى است ذكر مردمى كه ايمان آورده‏اند به فسوق، و اينكه آنان را به بدى ياد كنى، چون مؤمن بدان جهت كه مؤمن است سزاوارتر است كه همواره به خير ياد شود، و به او طعنه زده نشود، و بايد چيزى كه اگر بشنود ناراحت مى‏شود در باره‏اش گفته نشود، مثلا نگويند پدرش چنين، و يا مادرش چنان بوده.

ممكن هم هست مراد از كلمه «اسم» سمت و علامت باشد، و معناى جمله اين باشد كه: بد علامتى است اينكه انسانى را بعد از ايمان به داغ فسوق علامت بگذارى، و به علامتى زشت يادش كنى، مثلا به كسى كه يك روزى گناهى كرده و بعد توبه نموده، تا آخر عمرش به او بگويند فلان كاره. و يا معنا اين باشد كه: اين بد علامتى است كه تو با بدگويى مردم براى خود قرار مى‏دهى، و همه تو را به عنوان مردى بد زبان بشناسند كه همواره افراد را به زشتى ياد مى‏كنى. و به هر يك از اين معانى باشد جمله مذكور اشاره‏اى به حكمت نهى دارد.

﴿وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلظَّالِمُونَ‏﴾ يعنى هر كس توبه نكند و از اين گونه گناهان كه سابقا كرده بوده دست بر ندارد، و با اين كه بر آن نهى نازل شده هم چنان مرتكب شود، و از آن پشيمان نگردد، و با ترك آن به سوى خداى سبحان برگشت نكند، چنين كسانى حقا ستمكارند، چون با اينكه خداى تعالى علمشان را از معاصى دانسته و از آن نهى فرموده، با اين حال عمل بدى نمى‏دانند.

از جمله مورد بحث يعنى جمله‏ ﴿وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ...﴾ اين معنا هم فهميده مى‏شود كه در زمان نزول آيه كسانى از مؤمنين بوده‏اند كه مرتكب چنين گناهى مى‏شدند.

فسوقاسمتوبهظالمونذکر بداسم فسوق پس از ایمان.شرط توبه برای خروج از ظلم.من لم یتب هم الظالمون.یاد مؤمن به خیر نه به فسوق.

مقصود از «اجتناب از ظن» و مفاد قيد «كثيرا» در آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ...‏﴾

مراد از ظنى كه در اين آيه مسلمين مامور به اجتناب از آن شده‏اند، ظن سوء است، و گر نه ظن خير كه بسيار خوب است، و به آن سفارش هم شده، هم چنان كه از آيه‏ ﴿لَوْ لاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً﴾ هم استفاده مى‏شود.

و مراد از «اجتناب از ظن» اجتناب از خود ظن نيست، چون ظن، خود نوعى ادراك نفسانى است، و در دل باز است، ناگهان ظنى در آن وارد مى‏شود و آدمى نمى‏تواند براى نفس و دل خود درى بسازد، تا از ورود ظن بد جلوگيرى كند، پس نهى كردن از خود ظن صحيح نيست. بله، مگر آنكه از پاره‏اى مقدمات اختيارى آن نهى كند. پس منظور آيه مورد بحث نهى از پذيرفتن ظن بد است، مى‏خواهد بفرمايد: اگر در باره كسى ظن بدى به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر مده.

و بنابراين، پس اينكه فرمود بعضى از ظن‏ها گناه است، باز خود ظن را نمى‏گويد، (چون ظن به تنهايى چه خوبش و چه بدش گناه نيست، براى اينكه گفتيم اختيارى نيست)، بلكه ترتيب اثر دادن به آن است كه در بعضى موارد گناه است، (مثل اينكه نزد تو از كسى بدگويى كنند، و تو دچار سوء ظن به او شوى و اين سوء ظن را بپذيرى، و در مقام ترتيب اثر دادن بر آمده او را توهين كنى، و يا همان نسبت را كه شنيده‏اى به او بدهى و يا اثر عملى ديگرى بر مظنه‏ات بار كنى كه همه اينها آثارى است بد و گناه و حرام).

و مراد از اينكه فرمود ﴿كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ‏﴾ با در نظر گرفتن اينكه كلمه «كثيرا» را نكره آورده، تا دلالت كند بر اينكه ظن گناه فى نفسه زياد است، نه با مقايسه با ساير مصاديق ظن كه همان بعض ظنى است كه فرموده گناه است - پس ظن گناه فى نفسه زياد است، هر چند كه بعضى، از مطلق ظن است، و نسبت به مطلق ظن اندك است.

ممكن هم هست كه مراد اعم از خصوص ظن گناه باشد، مثلا خواسته باشد بفرمايد از بسيارى از مظنه‏ها اجتناب كنيد، چه آنهايى كه مى‏دانيد گناه است، و چه آنهايى كه نمى‏دانيد تا در نتيجه يقين كنيد كه از ظن گناه اجتناب كرده‏ايد، كه در اين صورت امر به اجتناب از بسيارى از ظن‏ها، امرى احتياطى خواهد بود، (مثل اينكه بگوييم از مالهايى كه نمى‏دانى حلال است اجتناب كن، چه از آنهايى كه مى‏دانى حرام است، و چه از آنها كه

نمى‏دانى حرام است يا حلال، تا در نتيجه يقين كنى كه از مال حرام دورى جسته‏اى).

سوء ظناثماجتنابظن خیرعملخطاب مؤمنان به اجتناب از ظن.بعض الظن اثم.ظن ادراک نفسانی غیر اختیاری در اصل.اجتناب از آثار سوء ظن در عمل.

نهى از تجسس عيوب ديگران و از غيبت كردن و بيان مفسده غيبت و تجسس ﴿وَ لاَ تَجَسَّسُوا وَ لاَ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تَجَسَّسُوا﴾ كلمه «تجسس» - با جيم - به معناى پى‏گيرى و تفحص از امور مردم است، امورى كه مردم عنايت دارند پنهان بماند و تو آنها را پى‏گيرى كنى تا خبردار شوى.

كلمه «تحسس» - با حاء بى نقطه - نيز همين معنا را مى‏دهد، با اين تفاوت كه تجسس - با جيم - در شر استعمال مى‏شود، و تحسس - با حاء - در خير به كار مى‏رود، و به همين جهت بعضى‏ گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: دنبال عيوب مسلمانان را نگيريد، و در اين مقام بر نياييد كه امورى را كه صاحبانش مى‏خواهند پوشيده بماند تو آنها را فاش سازى.

﴿وَ لاَ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ‏﴾ كلمه «غيبت» - به طورى كه در مجمع البيان‏ معنا كرده - عبارت است از اينكه در غياب كسى عيبى از او بگويى كه حكمت و و جدان بيدار تو را از آن نهى كند. البته فقهاء اين كلمه را به خاطر اختلافى كه در مصاديقش از حيث وسعت دارد، به عبارتهاى مختلفى تفسير كرده‏اند كه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسى در باره او چيزى بگويى كه اگر بشنود ناراحت شود. و به همين جهت بدگويى دنبال سر فردى كه تظاهر به فسق مى‏كند را جزء غيبت نشمرده‏اند، (چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفته‏اند ناراحت نمى‏شود).

و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه: غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديگرى فاسد مى‏سازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مى‏رود ساقط مى‏كند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از ناحيه او به دل راه ندهد، و او را انسانى عادل و صحيح بداند، و در نتيجه با او مانوس شود. نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مى‏گردد، و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل مى‏شود. و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به همين مقدار با او قطع رابطه مى‏كند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك باشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم، آن وقت مى‏فهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خوره‏اى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى پس از ديگرى بخورد، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد.

و انسان كه از روز ازل به حكم ضرورت، اجتماع تشكيل داد، براى اين تشكيل داد كه يك زندگى اجتماعى داشته باشد، و در اجتماع داراى منزلتى شايسته و صالح باشد، منزلتى كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند، و او با ديگران بياميزد، او از خير ديگران بهره‏مند، و ديگران از خير او برخوردار شوند. و غيبت عامل مؤثرى است براى اينكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بگيرد. در آغاز يك فرد را از عدد مجتمع صالح كم كند، و سپس فرد دوم و سوم را، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامى افراد جامعه از صلاحيت زندگى اجتماعى ساقط شوند، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند، و از يكديگر ايمن نباشند، و به يكديگر اعتماد نكنند، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردى بى دواء درمى‏آيد.

پس غيبت در حقيقت ابطال هويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطلاعى ندارند و خبر ندارند كه دنبال سرشان چه چيزهايى مى‏گويند، و اگر خبر داشته باشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مى‏جويند و نمى‏گذارند پرده‏اى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پرده‏پوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گردد، يعنى اينكه فطرت بشر او را وامى‏داشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غرض حاصل بشود، و افراد بشر دور هم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشته باشند، و گر نه اگر اين پرده‏پوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن اينكه هيچ انسانى منزه از تمامى عيوب نيست، هرگز اجتماعى تشكيل نمى‏شد.

و جمله‏ ﴿أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ﴾ در ضمن مثالى به همين حقيقت اشاره مى‏كند. در اين جمله نخست استفهام انكارى به كار برده، و حب منفى را به «أحد» يعنى يكى از مسلمانان نسبت داده، و نه به بعضى از مسلمانان، يعنى نفرموده: «أ يحب بعضكم» و يا تعبيرى ديگر تا مشمول نفى واضح‏تر شود. و باز به همين منظور نفى مذكور را با جمله «كرهتموه» تاكيد فرمود، و با اينكه مى‏توانست همين كراهت را به احد نسبت داده بفرمايد «فكرهه» .

و حاصل معناى آيه اين است كه: غيبت كردن مؤمن به منزله آن است كه يك انسانى گوشت برادر خود را در حالى كه او مرده است بخورد. حال چرا فرمود گوشت برادرش؟ براى اينكه مؤمن برادر او است، چون از افراد جامعه اسلامى است كه از مؤمنين تشكيل يافته، و خداى تعالى فرموده: ﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ‏﴾ . و چرا او را مرده خواند؟ براى اينكه

آن مؤمن، بى خبر از اين است كه دارند از او غيبت مى‏كنند.

و اينكه فرمود «فكرهتموه» و نفرمود «فتكرهونه» ،اشعار دارد به اينكه كراهت شما امرى است ثابت و محقق، و هيچ شكى در اين نيست كه شما هرگز راضى نمى‏شويد يك انسانى را كه برادر شما است و مرده است، بخوريد. پس همان طور كه اين كار مورد كراهت و نفرت شما است، بايد غيبت كردن برادر مؤمنتان، و بدگويى در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد، چون اين هم در معناى خوردن برادر مرده شما است.

اين را نيز بدان كه همين تعليلى كه در جمله‏ ﴿أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ...‏﴾ براى حرمت غيبت آمده، تعليل براى حرمت تجسس نيز هست، چون فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلمانى است براى ديگران - چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسى شنيده باشيم - و تجسس عبارت است از اينكه به وسيله‏اى علم و آگاهى به عيب او پيدا كنيم. ولى در اينكه هر دو عيب جويى است مشتركند، در هر دو مى‏خواهيم عيبى پوشيده بر ملا شود. در تجسس براى خود ما بر ملا شود، و در غيبت براى ديگران. و به همين جهت بعيد نيست كه جمله‏ ﴿أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً...﴾ تعليل باشد براى هر دو جمله، يعنى هم جمله‏ ﴿وَ لاَ تَجَسَّسُوا‏﴾ و هم جمله‏ ﴿وَ لاَ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً‏﴾ .

اين را هم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اينكه حرمت غيبت تنها در باره مسلمان است، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت‏ ﴿لَحْمَ أَخِيهِ﴾ را آورده، و ما مى‏دانيم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است.

﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ‏﴾ ظاهر اين عبارت اين است كه عطف باشد بر جمله ﴿اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ‏﴾ . البته اين ظهور در صورتى است كه مراد از تقوى، اجتناب از همين گناهانى باشد كه قبلا مرتكب شده بودند، و بعد از نزول اين دستور از آن توبه كنند، آن وقت معناى‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ﴾ اين مى‏شود كه: خدا بسيار پذيراى توبه است، و نسبت به بندگان تائب كه به وى پناهنده مى‏شوند مهربان است.

و اما اگر مراد از تقوى اجتناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد - هر چند كه تا كنون مرتكب آن نشده باشند - آن وقت مراد از جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ‏﴾ اين مى‏شود كه: خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمى‏آيد، و هر لحظه با فراهم كردن اسباب، آنان را از اينكه در مهلكه‏هاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مى‏كند، و نسبت به ايشان مهربان است.

و اينكه گفتيم دو احتمال دارد، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است: يك توبه خدا قبل از توبه بنده است، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده، او را موفق به توبه مى‏نمايد، هم چنان كه فرموده: ﴿ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا‏﴾، و يك توبه ديگرش بعد از توبه بنده است، يعنى وقتى بنده‏اش توبه كرد، دوباره به او رجوع مى‏كند تا او را بيامرزد و توبه‏اش را بپذيرد، هم چنان كه فرموده: ﴿فَمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ‏﴾.

تجسسغیبتاخوتعرضتوبهاخوت ایمانی مبنای نهی.حفظ عرض مؤمنان.اتقوا الله.تواب رحیم.رحیم در خاتمه آیه.غیبت و تجسس به مثابه ظلم به عرض.

توضيح دلالت آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىَ وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا...﴾ بر نفى و رد تفاخر به انساب و نژادها و طبقات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىَ وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ...‏﴾

كلمه «شعوب» جمع «شعب» - به كسره شين و سكون عين - است و - به طورى كه در مجمع البيان‏ گفته - به معناى قبيله بزرگى از مردم است، مانند قبيله ربيعه و مضر. و كلمه «قبائل» جمع «قبيله» است كه جمعيتى كوچكتر از شعب است و تيره‏اى از آن است مانند «تيم» كه يكى از تيره‏هاى «مضر» است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مطلب به عكس است، و شعوب جمعيت‏هاى كمتر از قبائل است به طورى كه چند شعب يك قبيله را تشكيل مى‏دهد. و اگر اين جمعيت‏ها را شعب خوانده‏اند چون از يك قبيله منشعب مى‏شوند.

راغب مى‏گويد: شعب عبارت است از قبيله‏اى كه از يك قبيله ديگر منشعب گردد، و جمع آن شعوب مى‏آيد، در كلام خداى عز و جل هم آمده‏ ﴿شُعُوباً وَ قَبَائِلَ‏﴾ . و اما كلمه «شعب» در مورد زمين عبارت است از دامنه چند دره كه اگر از طرف دامنه نگاه كنى به نظرت مى‏رسد يك زمين است كه در آخر، چند شقه شده، و اگر از طرف دره‏ها نگاه كنى به نظرت مى‏رسد كه چند تكه زمين است كه در آخر يكى شده و لذا بعضى گفته‏اند: اين كلمه، هم به جاى كلمه اجتماع استعمال مى‏شود، مثلا مى‏گويى «شعبت» يعنى من جمع شدم. و هم به جاى كلمه تفرقه استعمال مى‏شود، مثل اينكه مى‏گويى «شعبت» يعنى من جدا شدم‏.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «شعوب» به معناى نژادهاى غير عرب از قبيل ترك و فارس و هندى و آفريقايى و امثال اينها است. و كلمه «قبائل» به معناى تيره‏هاى عربى است.

و ظاهرا برگشت اين قول به يكى از همان دو قول قبلى است، و به زودى در بحث روايتى آينده تتمه اين گفتار مى‏آيد - ان شاء اللَّه تعالى.

مفسرين‏ گفته‏اند: آيه شريفه در اين مقام است كه ريشه تفاخر به انساب را بزند. و بنابراين، مراد از جمله‏ ﴿مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىَ‏﴾ آدم و حوا خواهد بود، و معناى آيه چنين مى‏شود: ما شما مردم را از يك پدر و يك مادر آفريديم، همه شما از آن دو تن منتشر شده‏ايد، چه سفيدتان و چه سياهتان، چه عربتان و چه عجمتان. و ما شما را به صورت شعبه‏ها و قبيله‏هاى مختلف قرار داديم، نه براى اينكه طائفه‏اى از شما بر سايرين برترى و كرامت داشت، بلكه صرفا براى اين كه يكديگر را بشناسيد و امر اجتماعتان و مواصلات و معاملاتتان بهتر انجام گيرد، چون اگر فرض شود كه مردم همگى يك جور و يك شكل باشند و نتيجتا يكديگر را نشناسند، رشته اجتماع از هم مى‏گسلد، و انسانيت فانى مى‏گردد. پس غرض از اين كه مردم را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرد اين بود، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، تفاخر به انساب، و تفاخر به پدران و مادران.

و بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از ذكر و انثى مطلق مرد و زن است، و آيه شريفه در اين مقام است كه مطلق تفاضل به طبقات به سفيد پوستى و سياه پوستى و عربيت و عجميت و غنى بودن و فقير بودن و به بردگى و مولايى و به مردى و زنى را از بين ببرد. و معناى آيه اين است كه: هان اى مردم، ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم، پس هر يك از شما انسانى هستيد متولد از دو انسان، و از اين جهت هيچ فرقى با يكديگر نداريد، و اختلافى هم كه در بين شما هست و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده، اختلافى است مربوط به جعل الهى، نه به خاطر كرامت و فضيلت بعضى از شما بر بعضى ديگر، بلكه براى اين است كه يكديگر را بشناسيد و نظام اجتماعتان كامل شود.

و سپس همان مفسرين‏ اعتراض كرده‏اند به اينكه: آيه شريفه در اين سياق است كه تفاخر به انساب را از بين ببرد، و آن را نكوهش كند، به شهادت اينكه مى‏فرمايد ﴿وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا‏﴾ ، و ترتب اين فرض بنابراين وجهى كه شما ذكر كرديد، روشن نيست،

چون بنا بر وجه شما سخن از مذمت تفاخر به حسب و نسب در بين نمى‏آيد، شما مى‏گوييد: آيه در صدد الغاء مطلق تفاضل است. ولى ممكن است به اين معترض گفته شود كه: اختلاف در انساب هم يكى از مصاديق اختلاف طبقاتى است، و بناى وجه بالا بر اين اساس است كه مى‏گويد آيه در صدد نفى اختلاف طبقاتى به تمامى مصاديق آن است، و هم چنان كه ممكن است تفاخر به انساب را نفى و مذمت كنيم، به اين دليل كه همه انساب و دودمانها منتهى به يك مرد و زن مى‏شوند، و تمامى مردم در اين پدر و مادر شريكند. همچنين ممكن است همين مطلب را نفى و مذمت بكنيم به اين دليل كه هر انسانى متولد از دو انسان مى‏شود، و همه مردم در اين جهت شريكند.

ولى حق مطلب اين است كه جمله‏ ﴿وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ﴾ اگر بگوييم ظهور در مذمت تفاخر به خصوص انساب دارد، وجه اول وجيه‏تر است، و گر نه وجه دوم بهتر است، چون عمومى‏تر است.

شعوبقبائلتعارفذکر و انثیمساواتخطاب یا ایها الناس و وحدت اصل.خلق من ذکر و انثی.تمهید اکرمکم عند الله.معیار بعدی کرامت.

توضيح اينكه تقوا تنها كرامت و امتياز حقيقى است ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ‏﴾ اين جمله مطلب تازه‏اى را بيان مى‏كند، و آن عبارت از اين است كه چه چيزى نزد خدا احترام و ارزش دارد. تا قبل از اين جمله مى‏فرمود:

مردم از اين جهت كه مردمند همه با هم برابرند، و هيچ اختلاف و فضيلتى در بين آنان نيست، و كسى بر ديگرى برترى ندارد، و اختلافى كه در خلقت آنان ديده مى‏شود كه شعبه شعبه و قبيله قبيله هستند تنها به اين منظور در بين آنان به وجود آمده كه يكديگر را بشناسند، تا اجتماعى كه در بينشان منعقد شده نظام بپذيرد، و ائتلاف در بينشان تمام گردد، چون اگر شناسايى نباشد، نه پاى تعاون در كار مى‏آيد و نه ائتلاف، پس غرض از اختلافى كه در بشر قرار داده شده اين است، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، يكى به نسب خود ببالد، يكى به سفيدى پوستش فخر بفروشد، و يكى به خاطر همين امتيازات موهوم، ديگران را در بند بندگى خود بكشد، و يكى ديگرى را استخدام كند، و يكى بر ديگرى استعلا و بزرگى بفروشد، و در نتيجه كار بشر به اينجا برسد كه فسادش ترى و خشكى عالم را پر كند، و حرث و نسل را نابود نموده، همان اجتماعى كه دواى دردش بود، درد بى درمانش شود.

در اين جمله مى‏خواهد امتيازى را كه در بين آنان بايد باشد بيان كند، اما نه امتياز موهوم، امتيازى كه نزد خدا امتياز است، و حقيقتا كرامت و امتياز است.

توضيح اينكه: اين فطرت و جبلت در هر انسانى است كه به دنبال كمالى مى‏گردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود، و در بين اقران خود داراى شرافت و كرامتى خاص گردد. و از آنجايى كه عامه مردم دل‏بستگيشان به زندگى مادى دنيا است قهرا اين امتياز و

كرامت را در همان مزاياى زندگى دنيا، يعنى در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو مى‏كنند، و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به كار مى‏گيرند، تا با آن به ديگران فخر بفروشند، و بلندى و سرورى كسب كنند.

در حالى كه اين گونه مزايا، مزيت‏هاى موهوم و خالى از حقيقت است، و ذره‏اى از شرف و كرامت به آنان نمى‏دهد، و او را تا مرحله شقاوت و هلاكت ساقط مى‏كند.

آن مزيتى كه مزيت حقيقى است و آدمى را بالا مى‏برد، و به سعادت حقيقيش كه همان زندگى طيبه و ابدى در جوار رحمت پروردگار است مى‏رساند، عبارت است از تقوى و پرواى از خدا. آرى، تنها و تنها وسيله براى رسيدن به سعادت آخرت همان تقوى است كه به طفيل سعادت آخرت سعادت دنيا را هم تامين مى‏كند، و لذا خداى تعالى فرموده‏ ﴿تُرِيدُونَ عَرَضَ اَلدُّنْيَا وَ اَللَّهُ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ‏﴾. و نيز فرموده‏ ﴿وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ اَلزَّادِ اَلتَّقْوىَ‏﴾، و وقتى يگانه مزيت تقوى باشد، قهرا گرامى‏ترين مردم نزد خدا با تقوى‏ترين ايشان است، هم چنان كه در آيه مورد بحث هم همين را فرموده.

و اين آرزو و اين هدفى كه خداى تعالى به علم خود آن را هدف زندگى انسان ها قرار داده، هدفى است كه بر سر به دست آوردن آن ديگر پنجه به رخ يكديگر كشيدن پيش نمى‏آيد، بخلاف هدفهاى موهوم مذكور كه براى به دست آوردن آن مزاحمتها، جنگها و خونريزيها پيش مى‏آيد. او مى‏خواهد بيش از ديگران ثروت را به خود اختصاص دهد، و اين مى‏خواهد قبل از ديگران به رياست برسد. او مى‏خواهد در تجمل دادن به زندگى از ديگران سبقت بگيرد، و اين مى‏خواهد آوازه‏اش همه آوازه‏ها را تحت الشعاع قرار دهد، و همچنين ساير مزاياى موهوم، همچون انساب و غيره.

﴿إِنَّ اَللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ﴾ اين جمله مضمون جمله قبل را تاكيد مى‏كند، و در ضمن اشاره‏اى هم به اين معنا دارد كه اگر خداى تعالى از بين ساير مزايا تقوى را براى كرامت يافتن انسان ها برگزيد، براى اين بود كه او به علم و احاطه‏اى كه به مصالح بندگان خود دارد مى‏داند كه اين مزيت، مزيت حقيقى و واقعى است، نه آن مزايايى كه انسان ها براى خود مايه كرامت و شرف قرار داده‏اند، چون آنها همه، مزايايى وهمى و باطل است. زينتهاى زندگى مادى دنيايند كه خداى تعالى در باره آنها فرموده: ﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ

اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ‏﴾.

آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه بر هر انسانى واجب است كه در هدفهاى زندگى خود تابع دستورات پروردگار خود باشد، آنچه او اختيار كرده اختيار كند، و راهى كه او به سويش هدايت كرده پيش گيرد. و خدا راه تقوى را براى او برگزيده، پس او بايد همان را پيش گيرد.

علاوه بر اين، بر هر انسانى واجب است كه از بين همه سنتهاى زندگى دين خدا را سنت خود قرار دهد.

تقواکرامتتفاضلزادعلیم خبیرتنها معیار کرامت حقیقی.اکرمکم عند الله.نفی برتری نسبی و قبیله‌ای.علیم خبیر.تساوی بشری پیش از معیار تقوا.

معناى اينكه فرمود: به اعراب بگو ايمان نياورده‏ايد بلكه بگوييد اسلام آورده‏ايم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ اَلْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ...‏﴾

اين آيه و آيات بعدش تا آخر سوره متعرض حال اعراب است كه ادعاى ايمان مى‏كردند، و بر پيامبر منت مى‏نهادند كه ما ايمان آورده‏ايم. و سياق اين آيه كه حكايت كلام آنان و مامور شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است به اينكه در پاسخشان بفرمايد: نه، هنوز ايمان نياورده‏ايد، دلالت دارد بر اينكه مراد از «اعراب» بعضى از عربهاى باديه‏نشين بوده، نه همه آنان، به شهادت آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ﴾ كه مى‏فرمايد: بعضى از اعراب به خدا و روز جزا ايمان دارند.

﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا‏﴾ يعنى به تو مى‏گويند ايمان آورديم و ادعاى ايمان مى‏كنند، بگو: نه، هنوز ايمان نياورده‏ايد، و آنان را در ادعايشان تكذيب كن. و جمله ﴿وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا﴾ استدراك و اعراض از آن معنايى است كه جمله قبلى بر آن دلالت داشت، و تقدير كلام چنين است: نگوييد ايمان آورديم بلكه بگوييد اسلام آورديم.

﴿وَ لَمَّا يَدْخُلِ اَلْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ‏﴾ اين جمله مى‏رساند كه: با اينكه انتظار مى‏رفت ايمان داخل در دل‏هاى شما شده باشد، هنوز نشده، و به همين جهت در اين جمله نفى ايمانى كه در جمله قبلى بود تكرار نشده. در آن جا مى‏فرمود: «بگو ايمان نياورده‏ايد» و در اينجا مى‏فرمايد «با اينكه انتظار آن هست هنوز ايمان داخل در قلوب شما نشده» پس تكرار يك مطلب نيست.

از اينكه در اين آيه شريفه نخست ايمان را از اعراب نفى مى‏كند و سپس توضيح مى‏دهد كه منظور اين است كه ايمان كار دل است، و دلهاى شما هنوز با ايمان نشده، و در

عين حال اسلام را براى آنان قائل مى‏شود، بر مى‏آيد كه فرق بين اسلام و ايمان چيست.

ايمان معنايى است قائم به قلب و از قبيل اعتقاد است، و اسلام معنايى است قائم به زبان و اعضاء، چون كلمه اسلام به معناى تسليم شدن و گردن نهادن است. تسليم شدن زبان به اينست كه شهادتين را اقرار كند، و تسليم شدن ساير اعضاء به اين است كه هر چه خدا دستور مى‏دهد ظاهرا انجام دهد، حال چه اينكه واقعا و قلبا اعتقاد به حقانيت آنچه زبان و عملش مى‏گويد داشته باشد، و چه نداشته باشد، و اين اسلام آثارى دارد كه عبارت است از محترم بودن جان و مال، و حلال بودن نكاح وارث او.

﴿وَ إِنْ تُطِيعُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ لاَ يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئاً﴾ كلمه «يلتكم» از ماده «ليت» اشتقاق يافته كه به معناى نقص است. وقتى گفته مى‏شود «لاته، يليته، ليتا» كه چيزى از مفعول فعل كم كرده باشد. و مراد از اطاعت، اطاعت خالص و واقعى است، به طورى كه باطن انسان با ظاهرش مطابقت داشته باشد، نه اينكه چون منافقان تقليد اطاعت كاران واقعى را در آورد. و اطاعت خدا استجابت دعوت او است در هر چه كه بدان دعوت مى‏كند، چه اعتقاد و چه عمل. و اطاعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصديق رسالت او و پيرويش در آنچه كه بدان امر مى‏كند مى‏باشد، او امرى كه مربوط به ولايت او در امور امت است. و مراد از كلمه «اعمال» ،جزاى اعمال است، و مراد از نقص اعمال ناقص نكردن جزاى آن است.

و معناى آيه اين است كه: اگر خدا را در آنچه به شما امر مى‏كند - كه خلاصه‏اش پيروى دين او بر حسب اعتقاد است - و رسول را در آنچه به شما امر مى‏كند اطاعت كنيد از پاداشهاى اعمالتان چيزى كم نمى‏كند.

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏﴾ ، همان كم نكردن اعمال بندگان در صورت اطاعتشان از خدا و رسول را تعليل مى‏كند، (مى‏فرمايد اجر شما را كم نمى‏كند براى اينكه او آمرزگار مهربان است).

اعرابایماناسلامقلبادعاایمان قلبی در برابر اسلام ظاهری.اسلمنا بدون دخول ایمان.محل دخول ایمان.ان الله غفور رحیم.رحیم در خاتمه.زمینه ادعا بدون حقیقت قلبی.

مؤمنان واقعى اين چنين هستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ اَلصَّادِقُونَ‏﴾

در آيه قبلى اجمالا تعريف كرد كه ايمان داخل در دلهايشان شده (چون از جمله‏ ﴿لَمْ تُؤْمِنُوا﴾ و ﴿لَمَّا يَدْخُلِ اَلْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ‏﴾ كه راجع به مسلمانان بى ايمان بود اين تعريف اجمالى استفاده مى‏شد) و اينك در اين آيه همان تعريف اجمالى را به طور مفصل بيان مى‏كند.

پس جمله‏ ﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ مى‏خواهد مؤمنين را منحصر در

كسانى كند كه به خدا و رسول او ايمان داشته باشند. پس تعريف مؤمنين به اينكه به خدا و رسول ايمان دارند، و به ساير صفاتى كه در آيه آمده، تعريفى است كه هم جامع صفات مؤمن است و هم مانع، يعنى هيچ غير مؤمنى مشمول آن نمى‏شود، در نتيجه هر كس متصف به اين صفات باشد مؤمن حقيقى است، هم چنان كه هر كس يكى از اين صفات را نداشته باشد، مؤمن حقيقى نيست.

و ايمان به خدا و رسولش عقدى است قلبى بر توحيد خداى تعالى و حقانيت آنچه كه پيامبرش آورده، و نيز عقد قلبى بر صحت رسالت و پيروى رسول در آنچه دستور مى‏دهد.

﴿ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا‏﴾ يعنى مؤمنين آنهايى هستند كه ايمان به خدا و رسول او بياورند، و ديگر در حقانيت آنچه ايمان آورده‏اند شك نكنند، و ايمانشان ثابت و آن چنان مستقر باشد كه شك آن را متزلزل نكند. و اگر در آغاز جمله كلمه «ثم» را آورد، نه كلمه «واو» را - به طورى كه مى‏گويند- براى اين است كه دلالت كند بر اينكه اين شك نكردن آنان منحصر به يك زمان نيست، بلكه در زمانهاى آينده نيز شك نمى‏كنند، تو گويى عروض شك چيزى است كه دائما خطرش وجود دارد، در نتيجه اين كلمه مى‏فهماند كه بايد استحكام اولى ايمان باقى بماند. و اگر فرموده بود «و لم يرتابوا» تنها ايمانى را شامل مى‏شد كه در آغاز مقارن با شك و ترديد نباشد، ولى ديگر نسبت به ما بعد ساكت بود.

﴿وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ كلمه «مجاهده» كه مصدر «جاهدوا» است، به معناى بذل جهد و به‏كارگيرى تمامى توان خويش در پيشبرد راه خدا است. و كلمه «سبيل اللَّه» به معناى دين خدا است. و منظور از مجاهده به اموال و انفس، عمل و به كار گرفتن تا آخرين درجه قدرت است در انجام تكليف مالى الهى، از قبيل زكات و ساير انفاقات واجب، و انجام تكاليف بدنى چون نماز و روزه و حج و غيره.

و معناى آيه اين است كه: مؤمنين واقعى كوشش مى‏كنند تا تكاليف مالى و بدنى اسلامى خود را انجام دهند، و در حالى انجام مى‏دهند - و يا عملشان چنين حالى دارد - كه در دين خدا و در راه او است.

﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلصَّادِقُونَ‏﴾ اين جمله بر ايمان مؤمنين نامبرده ما دام كه آن صفات را حفظ كرده باشند صحه گذاشته و تصديق مى‏كند.

﴿قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اَللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ وَ اَللَّهُ بِكُلِّ

شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾

اين آيه شريفه اعراب را از اين جهت توبيخ مى‏كند كه گفتند ما ايمان آورديم. در حالى كه لازمه اين ادعاء اين است كه در سخن خود صادق باشند، و بر ايمان خود پافشارى به خرج داده باشند. بعضى ديگر گفته‏اند: بعد از آنكه آيه قبلى نازل شد، اعراب سوگند خوردند كه ما مؤمن و صادق در ادعاى خود هستيم، اين آيه نازل شد كه: شما مى‏خواهيد با دين خود به خدا چيز ياد بدهيد. و معناى آيه روشن است و احتياج به توضيح ندارد.

﴿يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَكُمْ بَلِ اَللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ‏﴾

يعنى اى پيامبر بر تو منت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند، و چه خطايى در اين منت گذارى خود مرتكب شده‏اند، زيرا اولا حقيقت آن چيزى كه بر آن منت مى‏گذارند ايمان است كه كليد سعادت دنيا و آخرتست، نه اسلامى كه جز فوائد صورى، از قبيل تامين جانى و شركت با مسلمانان واقعى در جواز نكاح وارث خاصيتى ندارد. و ثانيا همين اسلام را هم نبايد بر پيامبر منت بگذارند، براى اينكه آن جناب شخصى است كه از طرف خداى تعالى مامور شده اسلام را به شما برساند (نه از اسلام آوردن آنهايى كه اسلام آوردند چيزى عايد شخص او مى‏شود و نه از اسلام نياوردن آنها كه نياوردند چيزى از دست مى‏دهد)، پس احدى از مسلمانان بر او منتى ندارد.

و اگر منتى باشد براى خداى سبحان است كه ايشان را هدايت فرموده، چون دين، دين او است، و خود او هم از دينش بهره‏مند نمى‏شود تا هر كس دين او را پذيرفت بر او منت بگذارد، بلكه بهره‏مند از دين او در دنيا و آخرت مؤمنين هستند، زيرا خداى تعالى غنى على الاطلاق است، پس منت را خدا بر آنان دارد كه هدايتشان كرده، نه آنان بر خدا.

به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد كلمه اسلام را از دهان منت‏گذاران گرفته و در سخن خود آن را مبدل به ايمان كرد تا بفهماند منت همه و هر چه هست به ايمان است، نه به اسلام كه تنها در ظواهر زندگى آثارى دارد.

پس جمله‏ ﴿قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَكُمْ بَلِ اَللَّهُ يَمُنُّ...﴾ متضمن اين اشاره است كه خطاى اين منت‏گذاران از هر دو جهت است: اول اينكه منت‏گذارى خود را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كردند، با اينكه او يك رسول است و بس، و غير از رسالت چيزى ندارد. و در اين باره فرموده: «﴿لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَكُمْ﴾ اسلام خود را بر من منت نگذاريد».

و جهت دوم اينكه منت را - البته اگر منتى باشد - به اسلام خود نهادند با اينكه بايد به ايمان خود گذاشته باشند. و در ذيل آيه گفتيم كه كلمه اسلام را بدين سبب مبدل به ايمان كرد تا اشاره به جهت دوم كند.

﴿إِنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ‏﴾

اين جمله خاتمه سوره است كه تمامى مطالب سوره را - يعنى آنچه كه نهى و امر در سوره بود، و آنچه حقايق در آن آمده بود، و آنچه كه از ايمان قومى و عدم ايمان قومى ديگر خبر داده بود، همه آنها را - تعليل مى‏كند.

و مراد از غيب آسمانها و زمين، هر غيبى است كه در خصوص آسمانها و زمين است. و يا منظور از آن تمامى غيبها است، چه آنچه كه در اين دو ظرف قرار دارد و چه آنچه خارج از اين دو ظرف است.

مؤمنونعدم ریبجهادصادقونمنتتعریف مؤمنان صادق.اولئک هم الصادقون.جهاد با مال و نفس.ایمان به رسول.منت نهادن بر اسلام.عدم ریب پس از ایمان.

بحث روايتى رواياتى در مورد نهى از مسخره كردن يكديگر، بد زبانى و تنابز به القاب، غيبت و سوء ظن، در ذيل آيات مربوطه گذشته

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از مقاتل روايت كرده كه در تفسير آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ﴾ گفته: اين آيه در باره عده‏اى از بنى تميم نازل شد كه بلال، سلمان، عمار، خباب، صهيب، ابن فهيره و سالم مولاى ابى حذيفه را مسخره مى‏كردند.

و در مجمع البيان مى‏گويد: آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ‏﴾ در باره ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه گوشش سنگين بود و هر وقت وارد مسجد مى‏شد مردم به او راه مى‏دادند تا نزديك رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برسد، و در آنجا بنشيند تا صداى آن جناب را بشنود.

روزى گويا براى نماز صبح وارد مسجد شد و هنوز هوا تاريك بود، و مردم از نماز فارغ شده بودند، و هر كس در جاى خود نشسته بود، او شروع كرد از سر و گردن مردم رد شدن، و مى‏گفت راه بدهيد راه بدهيد، تا رسيد به مردى. آن مرد گفت: تو مگر بيش از يك جا مى‏خواهى؟ خوب همين جا بنشين. قيس در حالى كه سخت ناراحت بود، همانجا پشت سر آن مرد نشست، وقتى هوا روشن شد پرسيد اين كيست. گفت: من فلانيم. ثابت گفت آهان پسر فلان زنى! و نام مادرش را برد. و اين رسم جاهليت بود كه مردم را با نام بردن از مادرشان

سرزنش مى‏كردند. آن مرد سرش را از خجالت پايين انداخت، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس‏.

و در همان كتاب است كه جمله‏ ﴿وَ لاَ نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ﴾ در باره زنان رسول خدا نازل شد، كه ام سلمه را مسخره مى‏كردند - نقل از انس. و داستان چنين بود كه ام سلمه كمر خود را با پارچه‏اى سفيد مى‏بست و دو طرف پارچه را به هم گره مى‏زد و آويزان مى‏كرد، عايشه به حفصه گفت: اين را نگاه كن، چطور اين زبان سگ را دنبال خود مى‏كشد، و منظور اين دو نفر مسخره كردن او بود. بعضى هم گفته‏اند عايشه ام سلمه را در كوتاه قدى سرزنش مى‏كرد، و با دستش اشاره مى‏كرد كه ام سلمه اينقدر است - نقل از حسن‏.

و در الدر المنثور است كه: احمد، عبد بن حميد و بخارى - در كتاب الادب - و ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، ابو يعلى، ابن جرير، ابن منذر و بغوى - در كتاب معجم - و ابن قيان و شيرازى - در كتاب الالقاب - و طبرانى و ابن السنى - در كتاب عمل اليوم و الليله - و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از ابى جبيرة بن ضحاك نقل مى‏كنند كه آيه‏ ﴿وَ لاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ‏﴾ در باره قبيله ما بنى سلمه نازل شده، و داستان چنين بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد مدينه شد، هيچ يك از مردم ما قبيله نبود مگر آنكه داراى دو اسم و يا سه اسم بود، وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك نفر را به يكى از اين اسمها صدا مى‏زدند، اصحاب مى‏گفتند: يا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او از اين اسم بدش مى‏آيد، اينجا بود كه آيه‏ ﴿وَ لاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ﴾ نازل شد.

باز در همان كتاب آمده كه: ابن ابى حاتم از سدى نقل كرده كه وقتى سلمان فارسى با دو نفر ديگر سفرى كردند، و در سفر، سلمان آن دو نفر را خدمت مى‏كرد، و از طعام خود به آن دو مى‏داد، روزى در بين راه سلمان خوابش برد و از آن دو نفر عقب ماند، آن دو نفر وقتى به منزل رسيدند، متوجه شدند كه سلمان دنبال سرشان نيست، پيش خود گفتند: او مرد رندى كرده، خواسته است وقتى مى‏رسد كه چادر زده شده باشد و غذا حاضر باشد، مشغول شدند چادر را زدند، همين كه سلمان رسيد، او را فرستادند نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تا خورشتى از آن جناب برايشان بگيرد، سلمان به راه افتاد و نزد رسول خدا (صلى الله

عليه وآله و سلم) رفت. عرضه داشت: يا رسول اللَّه رفقايم مرا فرستاده‏اند تا اگر خورشتى دارى به ايشان بدهى. حضرت فرمود رفقاى تو خورشت مى‏خواهند چه كنند، آنها خورشت خوردند.

سلمان برگشت و پاسخ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به آن دو باز گفت. آن دو نفر نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمدند و سوگند خوردند به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده، ما از آن ساعتى كه پياده شده‏ايم طعامى نخورده‏ايم. فرمود: چرا شما سلمان را با آن حرفها كه دنبال سرش زديد خورشت خود كرديد. اينجا بود كه آيه‏ ﴿أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً﴾ نازل شد.

و در همان كتاب است كه ضياء مقدسى از انس روايت كرده كه گفت: عرب را رسم چنين بود كه در سفرها به يكديگر خدمت مى‏كردند، و با ابو بكر و عمر مردى همراه بود كه آن دو را خدمت مى‏كرد، روزى آن دو به خواب رفتند، و چون بيدار شدند طعامى آماده نيافتند، به يكديگر گفتند: اين مرد چقدر خوابش سنگين است، او را بيدار كردند كه برو نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و بگو ابو بكر و عمر سلام مى‏رسانند و از تو خورشتى مى‏خواهند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود ابو بكر و عمر خورشت خوردند. آن مرد نزد ابو بكر و عمر آمد و كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را باز گفت. آن دو نزد رسول خدا آمدند كه يا رسول اللَّه، ما چه خورشتى خورده‏ايم؟ فرمود: گوشت برادرتان را. به آن خدايى كه جانم به دست او است، گوشت او را بين دندانهايتان مى‏بينم. گفتند: يا رسول اللَّه پس برايمان استغفار كن. فرمود به همان برادرتان كه گوشتش را جويديد بگوييد برايتان استغفار كند.

مؤلف: چنين به نظر مى‏رسد كه اين دو داستان كه در اين دو روايت آمده يك داستان باشد، چيزى كه هست در روايت اول نام سلمان را برده، و آن دوى ديگر را به عنوان دو نفر ياد كرده، و در روايت دوم نام آن دو نفر را كه ابو بكر و عمر باشد برده و نام همسفرشان را به عنوان مردى همسفر ياد كرده. مؤيد اين احتمال روايتى است كه از جامع الجوامع نقل شده كه گفته است: روايت شده كه ابو بكر و عمر، سلمان را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستادند كه از آن جناب طعامى بگيرد، و براى آن دو بياورد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را نزد اسامة بن زيد كه نگهبان بار و بنه‏اش بود فرستاد، اسامه به سلمان گفت نزد من هيچ طعامى نيست. سلمان نزد ابو بكر و عمر برگشت، آن دو گفتند: اسامه بخل

ورزيده، ما اگر سلمان را به چاه پر آبى هم بفرستيم آن چاه خشك مى‏شود.

بعد خودشان نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفتند. حضرت فرمود: من اثر خوردن گوشت را در دهان شما مى‏بينم. عرضه داشتند: يا رسول اللَّه ما امروز اصلا لب به گوشت نزده‏ايم، فرمود: مدتى طولانى گوشت سلمان و اسامه را مى‏خورديد. آن گاه آيه نازل شد.

و در عيون به سند خود از محمد بن يحيى بن ابى عباد، از عمويش روايت كرده كه گفت: روزى از حضرت رضا (علیه السلام) شنيدم كه شعرى مى‏خواند، با اينكه ايشان خيلى كم شعر مى‏خواند و آن شعر اين بود:

كلنا نامل مدا فى الاجل *** و المنايا هن آفات الامل

لا يغرنك أباطيل المنى *** و الزم القصد و دع عنك العلل

انما الدنيا كظل زائل *** حل فيه راكب ثم رحل‏

من پرسيدم: خدا عزت امير را زياد كند، اين شعر از كيست؟ فرمود از عراقى خودتان است. عرضه داشتم: من آن را از ابو العتاهيه‏ شنيده‏ام كه براى خودش مى‏سرود. حضرت فرمود اسم اصليش را ببر، و هيچ وقت او را به اين كنيه ياد مكن.

كه خداى عز و جل مى‏فرمايد ﴿وَ لاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ‏﴾ و شايد - صاحب اين شعر از اين اسم خوشش نيايد.

و در كافى به سند خود از حسين بن مختار از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: امير المؤمنين (صلوات اللَّه عليه) در يكى از كلماتش فرمود: همواره كار برادر مسلمانت را حمل بر صحت و بلكه بر بهترين وجهش كن، تا وقتى كه دليلى قطعى وظيفه‏ات را تغيير دهد، و دلت را از او برگرداند. و هرگز كلمه‏اى را كه از برادر مسلمانت مى‏شنوى حمل بر بد مكن، ما دام كه مى‏توانى محمل خيرى براى آن كلمه پيدا كنى‏.

و در نهج البلاغه فرموده: وقتى صلاح بر روزگار و اهل روزگار مسلط باشد، در چنين جوى اگر يك نفر سوء ظنى به كسى پيدا كرد كه از او خطايى نديده، نبايد آن ظن بد را از دل خود بپذيرد و اگر بپذيرد ظلم كرده. و اگر فساد بر زمان و اهل زمان مسلط شد، در چنين جوى اگر يك نفر نسبت به كسى حسن ظن پيدا كند، خود را فريب داده‏.

مؤلف: اين دو روايت تعارضى با هم ندارد، براى اينكه روايت دومى ناظر به خود ظن است، و روايت اولى راجع به ترتيب اثر دادن عملى بر ظن است.

اسباب نزولسخریهتنابزغیبتسوء ظنخطاب مؤمنان در روایات نهی.مسخره و بدزبانی.ادب اجتماعی در روایات.

چند روايت دال بر اينكه غيبت از زنا شديدتر است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كتاب خصال از اسباط بن محمد به سندى كه به رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) دارد از آن جناب روايت كرده كه فرمود: غيبت از زنا شديدتر است. پرسيدند: يا رسول اللَّه چرا چنين است؟ فرمود: زناكار مى‏تواند توبه كند، و خدا هم توبه‏اش را بپذيرد، چون سر و كارش تنها با خدا است، ولى مرتكب غيبت مى‏خواهد توبه كند، اما خدا توبه‏اش را نمى‏پذيرد مگر وقتى كه شخص غيبت شده از او درگذرد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه، و بيهقى از ابى سعيد، و جابر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده، به اين عبارت كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: غيبت از زنا شديدتر است. گفتند: يا رسول اللَّه چطور غيبت از زنا شديدتر است؟ فرمود: براى اينكه ممكن است مردى زنا كند و بعد توبه كند، خدا هم توبه‏اش را بپذيرد، ولى مرتكب غيبت آمرزيده نمى‏شود، مگر وقتى كه شخص غيبت شده او را ببخشد.

و در كافى به سند خود از سكونى از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: غيبت در تباه كردن دين مسلمان سريعتر از خوره‏اى است كه اندرون او را بخورد.

و در همان كتاب به سند خود از حفص بن عمر، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرد كه فرمود: شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟ فرمود: براى آن كس كه غيبتش كرده‏اى، به تلافى غيبتش استغفار كن‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ﴾ فرمود: شعوب، ملتهاى غير عرب است و قبائل به معناى طوائف عرب‏.

مؤلف: اين روايت را صاحب مجمع البيان به امام صادق (علیه السلام) نسبت داده‏.

غیبتزناتوبهگذشتخصالتوبه زانی در برابر توبه مغتاب.شدت گناه غیبت.شرط گذشت مغتاب‌عنه.

رواياتى در باره اينكه تنها ملاك فضيلت تقوا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه و بيهقى از جابر بن عبد اللَّه روايت آورده‏اند كه گفت: در وسط ايام تشريق (يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذى الحجه كه روز وسطش دوازدهم مى‏شود) رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى ما خطبه وداع را ايراد كرد و فرمود: ايها الناس! آگاه باشيد كه پروردگارتان يكى است، پدرتان يكى است و هيچ فضيلتى براى عربى بر غير عرب نيست، و هيچ غير عربى بر عرب فضيلتى ندارد و هيچ سياهى بر سرخى، و هيچ سرخى بر سياهى، فضيلت ندارد مگر به تقوى. و گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقوى‏ترين شما است. با شما هستم آيا ابلاغ كردم؟ همه گفتند بله يا رسول اللَّه. فرمود: پس حاضرين به غائبين برسانند.

و در كافى به سند خود از ابو بكر حضرمى از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ضباعة دختر زبير بن عبد المطلب را (كه دختر عموى خودش بود) براى مقداد بن اسود تزويج كرد، و اين كار را نكرد مگر براى اينكه امر ازدواج را آسان كند، و مردم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تاسى كنند، و بدانند كه گرامى‏ترين آنان نزد خدا با تقوى‏ترينشان است‏.

و در روضه كافى به سند خود از جميل بن دراج روايت كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم بفرماييد «كرم» چيست؟ فرمود كرم تقوى است‏.

و در كافى به سند خود از يونس از يعقوب از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اسلام قبل از ايمان است، بر مدار اسلام است كه مسلمانان با هم ازدواج مى‏كنند و از يكديگر ارث مى‏برند، و بر مدار ايمان است كه در آخرت اجر مى‏برند.

و در خصال از أعمش از جعفر بن محمد (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن

حديثى فرمود: اسلام غير از ايمان است، و هر مؤمنى مسلمان هست، ليكن هر مسلمانى مؤمن نيست‏.

و در الدر المنثور در ذيل آيه‏ ﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا‏﴾ مى‏گويد: ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت: آيه‏ ﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا﴾ در باره بنى اسد نازل شده‏.

مؤلف: اين روايت از مجاهد و غير او نيز نقل شده‏.

و نيز در همان كتاب است كه ابن ماجه و ابن مردويه و طبرانى و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از على بن ابى طالب روايت كرده‏اند كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: ايمان عبارت است از معرفت به قلب، اقرار به زبان و عمل به اركان‏.

و نيز در همان كتاب آمده كه نسايى و بزاز و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: بنى أسد نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمدند و عرضه داشتند: يا رسول اللَّه! ما بدون اينكه با تو جنگ كنيم مسلمان شديم، در حالى كه عرب با تو جنگ كرد. اينجا بود كه آيه‏ ﴿يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا‏﴾ نازل شد.

مؤلف: در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست‏.

تقواخطبه وداعاعرابفضیلتمساواتتنها ملاک فضیلت.کرامت نزد خدا.نفی تفاضل عرب و عجم و رنگ.روایات اعراب و دعوی ایمان.منت بر اسلام.