→ المیزان

حشر

۵۹ مدنی آیات ۲۴ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

اخراج بنی‌نضیر، فیء، و ایثار انصار آیات ۱–۱۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات ماجرای بنی‌نضیر، احکام فیء، و ستایش انصار را یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
آنچه در آسمانها و در زمين است تسبيح‌گوى خداى هستند، و اوست شكست‌ناپذير سنجيده‌كار.
هُوَ ٱلَّذِىٓ أَخْرَجَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ مِن دِيَٰرِهِمْ لِأَوَّلِ ٱلْحَشْرِ ۚ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا۟ ۖ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ ٱللَّهِ فَأَتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا۟ ۖ وَقَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلرُّعْبَ ۚ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِى ٱلْمُؤْمِنِينَ فَٱعْتَبِرُوا۟ يَٰٓأُو۟لِى ٱلْأَبْصَٰرِ
اوست كسى كه، از ميان اهل كتاب كسانى را كه كفر ورزيدند در نخستين اخراج [از مدينه‌] بيرون كرد. گمان نمى‌كرديد كه بيرون روند و خودشان گمان داشتند كه دژهايشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود، و[لى‌] خدا از آنجايى كه تصوّر نمى‌كردند بر آنان درآمد و در دلهايشان بيم افكند، [به طورى كه‌] خود به دست خود و دست مؤمنان خانه‌هاى خود را خراب مى‌كردند. پس اى ديده‌وران، عبرت گيريد.
وَلَوْلَآ أَن كَتَبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمُ ٱلْجَلَآءَ لَعَذَّبَهُمْ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِى ٱلْءَاخِرَةِ عَذَابُ ٱلنَّارِ
و اگر خدا اين جلاى وطن را بر آنان مقرّر نكرده بود، قطعاً آنها را در دنيا عذاب مى‌كرد و در آخرت [هم‌] عذاب آتش داشتند.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَآقُّوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ ۖ وَمَن يُشَآقِّ ٱللَّهَ فَإِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
اين [عقوبت‌] براى آن بود كه آنها با خدا و پيامبرش در افتادند؛ و هر كس با خدا درافتد؛ [بداند كه‌] خدا سخت‌كيفر است.
مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَآئِمَةً عَلَىٰٓ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ ٱللَّهِ وَلِيُخْزِىَ ٱلْفَٰسِقِينَ
آنچه درخت خرما بريديد يا آنها را [دست نخورده‌] بر ريشه‌هايشان بر جاى نهاديد، به فرمان خدا بود، تا نافرمانان را خوار گرداند.
وَمَآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنْهُمْ فَمَآ أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍۢ وَلَا رِكَابٍۢ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُۥ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ
و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد، [شما براى تصاحب آن‌] اسب يا شترى بر آن نتاختيد، ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‌گرداند، و خدا بر هر كارى تواناست.
مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ كَىْ لَا يَكُونَ دُولَةًۢ بَيْنَ ٱلْأَغْنِيَآءِ مِنكُمْ ۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمْ عَنْهُ فَٱنتَهُوا۟ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
آنچه خدا از [دارايى‌] ساكنان آن قريه‌ها عايد پيامبرش گردانيد، از آن خدا و از آن پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وى‌] و يتيمان و بينوايان و درراه‌ماندگان است، تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، بازايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سخت‌كيفر است.
لِلْفُقَرَآءِ ٱلْمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِمْ وَأَمْوَٰلِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنًۭا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ
[اين غنايم، نخست‌] اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند: خواستار فضل خدا و خشنودى [او] مى‌باشند و خدا و پيامبرش را يارى مى‌كنند. اينان همان مردم درست كردارند.
وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلْإِيمَٰنَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حَاجَةًۭ مِّمَّآ أُوتُوا۟ وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌۭ ۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِۦ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ
و [نيز] كسانى كه قبل از [مهاجران‌] در [مدينه‌] جاى گرفته و ايمان آورده‌اند؛ هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرده دوست دارند؛ و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهايشان حسدى نمى‌يابند؛ و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم ]باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مى‌دارند. و هر كس از خسّت نفس خود مصون ماند، ايشانند كه رستگارانند.
وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلْإِيمَٰنِ وَلَا تَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلًّۭا لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٌۭ رَّحِيمٌ
و [نيز] كسانى كه بعد از آنان [=مهاجران و انصار] آمده‌اند [و] مى‌گويند: «پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آورده‌اند [هيچ گونه‌] كينه‌اى مگذار! پروردگارا، راستى كه تو رئوف و مهربانى.»

بيان آيات مربوط به اخراج بنى النضير از سرزمينشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره به داستان يهوديان بنى النضير اشاره دارد كه بخاطر نقض پيمانى كه با مسلمين بسته بودند محكوم به جلاى وطن شدند. و نيز به اين قسمت از داستان اشاره دارد كه سبب نقض عهدشان اين بود كه منافقان به ايشان وعده دادند كه اگر نقض عهد كنيد ما شما را يارى مى‏كنيم، ولى همين كه ايشان نقض عهد كردند، منافقين به وعده‏اى كه داده بودند وفا ننمودند. و در ضمن اين اشارات مطالبى ديگر نيز در اين سوره آمده، و از آن جمله مساله حكم غنيمت بنى النضير است.

و از آيات برجسته اين سوره هفت آيه آخر آن است كه خداى سبحان در آنها بندگان خود را دستور مى‏دهد به اينكه از طريق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده ديدارش شوند، و عظمت كلام و جلالت قدر خود را در قالب بيان عظمت ذات مقدسش، و اسماى حسنى و صفات عليايش، بيان مى‏فرمايد. و اين سوره به شهادت سياقش در مدينه نازل شده.

﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

اين آيه آغاز سوره مى‏باشد و سوره با مضمونى افتتاح شده كه با همان مضمون ختم مى‏شود، چون در آخر سوره باز سخن از تسبيح تمامى موجودات آسمانها و زمين رفته، مى‏گويد: ﴿يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾.

و اگر سوره را با مساله تسبيح افتتاح نمود، به خاطر مطالبى است كه در خلال سوره آمده، و آن - همان طور كه گفتيم - خيانت يهود و نقض عهدش، و وعده فريبكارانه منافقين

به يهوديان است، خواسته بفهماند اين گونه مكرها بر دامن كبريايى خدا گردى نمى‏نشاند. و اگر آيه را با جمله «عزيز» و «حكيم» ختم كرد، براى اين است كه باز در اين سوره سرانجام كار يهود و منافقين را تشبيه كرده به اقوامى كه در قرنهاى نزديك به عصر يهوديان و منافقين وبال فريبكاريهاى خود را چشيدند، و اين خود شاهد عزت و اقتدار خداست. و نيز اگر دچار عذاب شدند، بدين جهت بوده كه عذابشان بر طبق حكمت و مصلحت بوده، و اين خود شاهد حكمت خدا است.

﴿هُوَ اَلَّذِي أَخْرَجَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ مِنْ دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ اَلْحَشْرِ﴾

اين آيه تسبيح موجودات و عزت و حكمت خداى را كه در آيه قبلى آمده بود تاييد مى‏كند، و مراد از جمله «آنان كه از اهل كتاب كافر شدند و خدا بيرونشان كرد» قبيله بنى النضير است كه يكى از قبائل يهود بودند، و در بيرون شهر مدينه منزل داشتند، و بين آنان و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عهدى بر قرار شده بود كه همواره با هم به مسالمت زندگى كنند، دشمنان هر يك دشمنان ديگرى و دوستان هر يك دوستان ديگرى باشد. ولى بنى النضير اين پيمان را شكستند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داد تا جلاى وطن كنند كه - ان شاء اللَّه - شرح داستانشان در بحث روايتى آينده مى‏آيد.

كلمه «حشر» به معناى بيرون كردن است اما نه بيرون كردن يك نفر، بلكه يك جمعيت، و نه به اختيار، بلكه به اجبار. و اضافه «اول الحشر» اضافه صفت به موصوف، و به معناى حشر اولى است. و لام در «لاول» به معناى «فى - در» است، نظير لامى كه بر سر كلمه «دلوك» در جمله‏ ﴿أَقِمِ اَلصَّلاَةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ﴾ آمده، يعنى «نماز بخوان در هنگام دلوك شمس».

و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى همان كسى است كه يهوديان بنى النضير را براى اولين بار از جزيرة العرب از خانه و زندگيشان بيرون كرد.

بنی‌نضیرنقض عهدمنافقانفیءمدنینقض پیمان بنی‌نضیر.وعده منافقان و خلف آن.اهل کتاب کافر.

معناى اينكه فرمود: ﴿يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آنگاه به اهميت اين جريان اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا﴾ يعنى: هيچ احتمال نمى‏داديد كه دست از وطن خود كشيده بيرون روند، چون شما از اين قبيله قوت و شدت و نيرومندى سابقه داشتيد. ﴿وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اَللَّهِ﴾ خود آنها هم هرگز چنين احتمالى نمى‏دادند، آنها پيش خود فكر مى‏كردند قلعه‏هاى محكمشان نمى‏گذارد خدا آسيبشان برساند، و ما دام كه در آن قلعه‏ها متحصن هستند، مسلمانان بر آنان غلبه نمى‏يابند. در

اين آيه با اينكه مى‏توانست بفرمايد «مانعتهم حصونهم من المسلمين» فرمود «من اللَّه» و اين بدان جهت است كه در آيه قبلى اخراج آنان را به خدا نسبت داده بود. و همچنين در ذيل آيه، القاى رعب در دلهاى آنان را به خدا نسبت داد. از لحن اين آيه استفاده مى‏شود كه بنى النضير چندين قلعه داشتند، نه يكى، چون فرموده «حصونهم».

آنگاه به فساد پندار آنان، و خبط و اشتباهشان پرداخته، مى‏فرمايد: ﴿فَأَتَاهُمُ اَللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا﴾ خداى تعالى از جايى و از درى به سراغشان آمد كه هيچ خيال نمى‏كردند. و منظور از «آمدن خدا» نفوذ اراده او در ميان آنان است، اما نه از راهى كه آنان گمان مى‏كردند - كه همان دژها و درها است - بلكه از طريق باطنشان كه همان راههاى قلبيشان است، لذا مى‏فرمايد: ﴿وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ﴾. و كلمه «رعب» به معناى خوفى است كه دل را پر كند، ﴿يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ﴾، خانه‏هايشان را به دست خود ويران مى‏كردند كه به دست مسلمانان نيفتد. و اين از قوت سيطره‏اى بود كه خداى تعالى بر آنان داشت، براى اينكه خانمانشان را به دست خود آنان و به دست مؤمنان ويران كرد. و اينكه فرمود: «و به دست مؤمنان» بدين جهت است كه خدا به مؤمنان دستور داده، و آنان را به امتثال دستور و به كرسى نشاندن اراده‏اش موفق فرموده بود. ﴿فَاعْتَبِرُوا﴾ پس پند بگيريد اى صاحبان بصيرت، چون مى‏بينيد كه خداى تعالى يهوديان را به خاطر دشمنيشان با خدا و رسول چگونه در بدر كرد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: خود يهوديان خانه‏هايشان را خراب كردند، تا بهتر بتوانند فرار كنند، و مؤمنين خانه‏هاى ايشان را خراب كردند تا به آنان برسند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از تخريب خانه‏ها اختلال نظام زندگى است. يهوديان به خاطر نقض عهد، خانه‏هاى خود را خراب كردند. و منظور از خراب كردن آن به دست مؤمنين، اين است كه مؤمنين مامور شدند با ايشان قتال كنند.

ولى هيچ يك از اين دو قول به نظر درست نمى‏رسد، زيرا ظاهر جمله‏ ﴿يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ...﴾ اين است كه بيان باشد براى جمله‏ ﴿فَأَتَاهُمُ اَللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا﴾ و معلوم مى‏شود كه تخريب بيوت اثر نقض عهد است، و بعد از آن واقع شده است، و وجه اول مى‏خواست بگويد: تخريب خانه‏ها به نقشه خود يهود بود، نه نقشه الهى. و وجه دوم مى‏خواست بگويد: تخريب خانه‏ها عين نقض عهد است، نه اينكه به راستى خانه‏ها را خراب

كرده باشند.

﴿وَ لَوْ لاَ أَنْ كَتَبَ اَللَّهُ عَلَيْهِمُ اَلْجَلاَءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي اَلدُّنْيَا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذَابُ اَلنَّارِ﴾

گفتيم جلاء به معناى ترك وطن است. و «نوشتن جلاء عليه يهود» به معناى راندن قضاء آن است، و مراد از عذاب دنيوى آنان، عذاب انقراض و يا كشته شدن و يا اسير گشتن است.

و معناى آيه اين است كه: اگر خداى تعالى اين سرنوشت را براى آنان ننوشته بود كه جان خود را برداشته و جلاى وطن كنند، در دنيا به عذاب انقراض يا قتل يا اسيرى گرفتارشان مى‏كرد، همانطور كه با بنى قريظه چنين كرد، ولى در هر حال در آخرت به عذاب آتش معذبشان مى‏سازد.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اَللَّهَ فَإِنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾

كلمه «مشاقة» به معناى مخالفت از روى دشمنى است. و اشاره با كلمه «ذلك» به همان مساله بيرون راندن بنى النضير، و استحقاق عذاب آنان در صورت عدم جلاء است. در اين آيه شريفه نخست مشاقه با خدا و رسول را ذكر نموده، سپس خصوص مشاقه با خدا را آورده، و اين اشاره است به اينكه مخالفت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم مخالفت با خداست. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلىَ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اَللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ اَلْفَاسِقِينَ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «لينة» به معناى درخت خرماى خرم و پر بار است، حال هر نوع خرما كه باشد. روايت هم شده كه رسول خدا دستور داده بودند كه نخلستان بنى النضير را قطع كنند، همين كه دست به قطع چند درخت زدند، يهوديان فرياد زدند: اى محمد تو همواره مردم را از فساد نهى مى‏كردى، حال اين درختان خرما چه گناهى دارند كه قطع مى‏شوند. به دنبال اين جريان بود كه آيه مورد بحث نازل شد، و پاسخ آنان را چنين داد كه:

هيچ درخت خرم و پربارى را قطع نمى‏كنيد، و يا آن را باقى نمى‏گذاريد مگر به اذن خدا، و خدا در اين فرمانش نتائجى حقه و حكمت‏هايى بالغه در نظر دارد كه يكى از آنها خوار ساختن فاسقان، يعنى بنى النضير، است.

بنابراين حرف «لام» در جمله‏ ﴿وَ لِيُخْزِيَ اَلْفَاسِقِينَ﴾ لام تعليل است. و اين جمله كه

حرف عطف «واو» بر سر آن آمده عطف است بر جمله‏اى محذوف، و تقدير آن اين است كه: قطع كردن و نكردن درختان بنى النضير به اذن خدا بود، تا چنين و چنان كند، و تا فاسقان را خوار سازد. بنابراين، عطف در اين آيه نظير عطف در آيه‏ ﴿وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ﴾ است، كه مى‏فرمايد: و ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا چنين و چنان شود، و تا از صاحبان يقين گردد.

﴿وَ مَا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلىَ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لاَ رِكَابٍ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ...﴾

مصدر «افائه» كه فعل ماضى «أفاء» مشتق از آن است، به معناى ارجاع است، چون خود آن مصدر از مصدر ثلاثى مجرد «فى‏ء» گرفته شده، كه به معناى رجوع است. و ضمير در «منهم» به بنى النضير برمى‏گردد، كه البته منظور خود آنان نيست، بلكه اموال ايشان است.

و مصدر «ايجاف» كه فعل «اوجفتم» از آن گرفته شده وقتى در مورد حيوانات سوارى استعمال مى‏شود، معناى راندن حيوان به سرعت و به اجبار است. و كلمه «خيل» به معناى اسبان، و كلمه «ركاب» به معناى شتران است. و جمله‏ ﴿مِنْ خَيْلٍ وَ لاَ رِكَابٍ﴾ مفعول فعل «اوجفتم» و كلمه «من» در آن زائده است كه كليت را افاده مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه: آنچه خداى تعالى از اموال بنى النضير به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردانيد - و ملك آن را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اختصاص داد - بدين جهت به آن جناب اختصاص داد و شما مسلمانان را در آن سهيم نكرد كه در گرفتن قلعه آنان مركبى سوار نشديد، و به خاطر اينكه راه قلعه تا مدينه نزديك بود پياده بدانجا رفتيد، و خداى تعالى پيامبران خود را بر هر كس بخواهد مسلط مى‏سازد، و خدا بر هر چيزى قادر است. و اينك رسول اسلام را بر بنى النضير مسلط ساخته، در نتيجه فى‏ء (غنيمت) و اموالى كه از اين دشمنان به دست آمده خاص آن جناب است، هر كارى كه بخواهد در آن اموال مى‏كند.

حصونرعبتخریباخراجاعتباررعب در قلوب.اتاهم الله من حیث لم یحتسبوا.لیخزی الفاسقین.تخریب به ایدی مؤمنین.

موارد مصرففى‏ء

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلىَ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىَ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ وَ اَلْيَتَامىَ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ...﴾

از ظاهر اين آيه برمى‏آيد كه مى‏خواهد موارد مصرف فى‏ء در آيه قبلى را بيان كند. و فى‏ء در آن آيه را كه خصوص فى‏ء بنى النضير بود به همه فى‏ءهاى ديگر عموميت دهد، و

بفرمايد حكم فى‏ء مخصوص فى‏ء بنى النضير نيست، بلكه همه فى‏ءها همين حكم را دارد.

﴿فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ﴾ يعنى قسمتى از فى‏ء مخصوص خدا و قسمتى از آن مخصوص رسول خدا است. و منظور از اينكه گفتيم مخصوص خداست، اين است كه بايد زير نظر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در راه رضاى خدا صرف شود، و آنچه سهم رسول خدا است در مصارف شخصى آن جناب مصرف مى‏شود. پس اينكه بعضى‏ گفته‏اند: «ذكر نام خدا در بين صاحبان سهم تنها به منظور تبرك بوده» سخن درستى نيست، و نبايد بدان توجه كرد.

﴿وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ﴾ منظور از ذى القربى، ذى القرباى رسول خدا و دودمان آن جناب است، و معنا ندارد كه ما آن را به قرابت عموم مؤمنين حمل كنيم - دقت فرماييد -. و مراد از كلمه «يتامى» ايتام فقيرند، نه مطلق هر كودكى كه پدرش را از دست داده باشد. خواهى گفت: اگر منظور اين بود كافى بود تنها مساكين را ذكر كنند، چون يتيم فقير هم مسكين است، جواب اين است كه: بله اين سخن درست است، ليكن اين كه ايتام را جداگانه ذكر كرد براى اين بوده كه اهميت رسيدگى به اين طايفه را برساند.

و از ائمه اهل بيت (علیه السلام) روايت شده كه فرموده‏اند: منظور از ذى القربى، اهل بيت، و مراد از يتامى و مساكين و ابن السبيل هم يتيمان و مساكين و ابن السبيل آنها است.

﴿كَيْ لاَ يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ اَلْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ﴾ يعنى حكمى كه ما در باره مساله فى‏ء كرديم، تنها براى اين بود كه اين گونه درآمدها «دولة» ميان اغنياء نشود، و «دولة» چيزى را گويند كه در بين مردم متداول است و دست به دست مى‏گردد.

﴿وَ مَا آتَاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾ يعنى آنچه را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از فى‏ء به شما مى‏دهد - هم چنان كه به هر يك از مهاجرين و بعضى از اصحاب مقدارى داد - بگيريد، و آنچه نداد و شما را از آن نهى فرمود شما هم دست برداريد، و مطالبه نكنيد، پس هرگز پيشنهاد نكنيد كه همه فى‏ء را در بين همه مؤمنان تقسيم كند. پس روشن شد كه چرا اينگونه غنيمت‏ها را فى‏ء ناميد و چرا در آيه فرمود: امر آن را به رسول ارجاع داد، و معناى ارجاع دادن اين شد كه بايد زير نظر آن جناب مصرف شود.

و اين آيه با صرفنظر از سياقى كه دارد، شامل تمامى اوامر و نواهى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏شود، و تنها منحصر به دادن و ندادن سهمى از فى‏ء نيست، بلكه شامل همه اوامرى كه مى‏كند و نواهيى كه صادر مى‏فرمايد هست.

﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾ اين جمله مسلمانان را از مخالفت دستورات آن جناب بر حذر مى‏دارد و در عين حال، جمله‏ ﴿مَا آتَاكُمُ اَلرَّسُولُ...﴾ را تاكيد مى‏كند.

﴿لِلْفُقَرَاءِ اَلْمُهَاجِرِينَ اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَاناً...﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: كلمه «للفقراء» بدل است از جمله «ذى القربى» و جملات بعدى‏اش. و آوردن نام «اللَّه» صرفا به منظور تبرك است، در نتيجه هر فى‏ء كه در اسلام آن روز به دست مى‏آمده، مخصوص رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) و فقراى مهاجرين بوده. در روايت هم آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فى‏ء بنى النضير را بين مهاجران تقسيم نمود، و به انصار نداد، الا به دو نفر، و يا سه نفر از فقراى ايشان.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: بدل است از يتامى و مساكين و ابن سبيل، در نتيجه صاحبان سهم عبارت بوده‏اند از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و ذى القربى - چه اينكه فقير باشند و يا غنى - و فقراى مهاجرين و ايتام و مساكين آنان، و در راه ماندگان ايشان. و شايد مراد از قول آن كس كه گفته: جمله‏ ﴿لِلْفُقَرَاءِ اَلْمُهَاجِرِينَ﴾ بيان مساكين در آيه قبلى است، نيز همين باشد.

ولى آنچه با رواياتى كه ما قبلا از ائمه اهل بيت (علیه السلام) نقل كرديم مناسب‏تر است، اين است كه بگوييم جمله‏ ﴿لِلْفُقَرَاءِ اَلْمُهَاجِرِينَ...﴾، بيان مصداق و موارد فى‏ء در راه خداست، كه كلمه «فلله» بدان اشاره است، نه اينكه فقراى مهاجرين يكى از سهامداران فى‏ء باشند، بلكه به اين معنا است كه اگر در مورد آنان صرف شود در راه خدا صرف شده است.

در اين صورت حاصل معناى آيه چنين مى‏شود: خداى عز و جل امر فى‏ء را به رسول خود ارجاع داد، او به هر نحو كه بخواهد مى‏تواند مصرف كند - آنگاه به عنوان راهنمايى آن جناب به موارد صرف فى‏ء فرموده: يكى از موارد آن راه خدا است، و يكى هم سهم رسول است، و يكى ذى القربى، و چهارم يتامى، و پنجم مساكين، و ششم ابن السبيل. و سپس موارد راه خدا و يا بعضى از آن موارد را نام برده، مى‏فرمايد: يكى از موارد سبيل اللَّه فقراى مهاجرين است كه رسول هر مقدار كه مصلحت بداند به آنان مى‏دهد.

بنابراين، مناسب آن است كه آن رواياتى را هم كه مى‏گويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فى‏ء بنى النضير را در بين مهاجرين تقسيم كرد، و به انصار چيزى نداد، الا به سه نفر از فقراى آنان: ابو دجانه سماك ابن خرشه، و سهل بن حنيف، و حارث ابن صمه، به اين وجه حمل نموده، بگوييم اگر در بين مهاجرين تقسيم كردند نه از اين باب بوده كه مهاجرين سهمى از فى‏ء داشتند، بلكه از اين باب بود كه صرف در بين آنان مورد رضاى خدا بوده، و از مصاديق سبيل اللَّه بوده است.

و به هر حال منظور از فقراى مهاجرين كه مى‏فرمايد: ﴿لِلْفُقَرَاءِ اَلْمُهَاجِرِينَ اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ﴾ مسلمانانى هستند كه قبل از فتح مكه از مكه به مدينه هجرت كردند، و آنان تنها كسانى هستند كه كفار مكه مجبورشان كردند از شهر و وطن خود بيرون شده خانه و اموال خود را بگذارند، و به مدينة الرسول كوچ كنند.

﴿يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَاناً﴾ كلمه فضل به معناى رزق است، مى‏فرمايد از خانه و ديار خود بيرون شدند تا از خدا رزقى براى دنيا و رضوانى براى آخرتشان طلب كنند.

﴿وَ يَنْصُرُونَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ يعنى خدا و رسولش را با آن اموال و با جانهايشان يارى كنند.

﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلصَّادِقُونَ﴾ اينهايند راستگويان. اين جمله راستگويى مهاجرينى را كه چنين صفاتى داشته‏اند تصديق مى‏كند.

فیءذی‌القربیمهاجریندولةرسولفیء لله و للرسول.ما آتاکم الرسول فخذوه.سهم فقرا و مهاجرین.اتقوا الله.

شرح آيه: ﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدَّارَ وَ اَلْإِيمَانَ...﴾ كه متضمن مدح انصار در چشم نداشتنشان به اموالى كه بين مهاجران تقسيم شد مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدَّارَ وَ اَلْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ...﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين آيه مطلبى جديد را بيان مى‏كند، مى‏خواهد انصار را كه از فى‏ء سهم نخواستند مدح فرمايد، تا دلگرم شوند. و جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدَّارَ﴾ مبتداء است، و خبر آن جمله «يحبون» مى‏باشد، و منظور از اين كسان همان انصارند، و مراد از «تبوى دار» تعمير خانه گلى نيست، بلكه كنايه است از تعمير بناى مجتمع دينى، به طورى كه همه صاحبان ايمان در آن مجتمع گرد آيند. و كلمه «ايمان» عطف است بر كلمه «الدار».و منظور از «تبوى ايمان» و تعمير آن، رفع نواقص ايمان از حيث عمل است، چون ايمان دعوت به سوى عمل صالح مى‏كند، و اگر جو زندگى جوى باشد كه صاحب ايمان نتواند عمل صالح كند، چنين ايمانى در حقيقت ناقص است، و وقتى كامل مى‏شود كه قبلا جوى درست شده باشد كه هر صاحب ايمانى بتواند دعوت ايمان خود را لبيك گويد، و مانعى بر سر

راهش نباشد.

بعضى از مفسرين‏ احتمال داده‏اند كه ايمان عطف بر كلمه «دار» نباشد، بلكه عطف باشد بر مساله تبوى دار، و فعلى كه عامل در آن است حذف شده، و تقدير آيه چنين باشد: «و الذين تبوؤا الدار و آثروا الايمان».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا...﴾ عطف است بر كلمه «مهاجرين». بنابراين نظريه، انصار هم در فى‏ء شريك مهاجرين خواهند بود. اين مفسر سپس گفته اگر كسى اشكال كند كه در روايت آمده «رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فى‏ء بنى النضير را تنها به مهاجرين داد، و به انصار نداد، مگر به سه نفر از فقراى ايشان» در پاسخ مى‏گوييم اين روايت خود دليل بر عطف است، نه استيناف، براى اينكه اگر جائز نبوده به انصار بدهد، به آن سه نفر هم نمى‏داد، و حتى به يك نفر هم نمى‏داد، پس اينكه به بعضى داده خود دليل بر شركت انصار با مهاجرين است. چيزى كه هست از آنجا كه امر فى‏ء ارجاع به رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) شده، او مى‏توانسته به هر نحو كه صلاح بداند به مصرف برساند، و آن روز و در شرايط آن روز مصلحت ديده آن طور تقسيم كند.

از نظر ما هم مناسب‏تر آن است كه جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا...﴾ و همچنين جمله بعدى را كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ عطف بر كلمه «المهاجرين» بگيريم، نه استيناف، براى اينكه كلمه «للفقراء» بيان مصاديق سهم سبيل اللَّه است.

بلكه روايتى هم كه مى‏فرمايد: «به سه نفر از انصار سهم داد» همان طور كه آن مفسر گفت خود مؤيد اين نظريه است، براى اينكه اگر سهيم در فى‏ء تنها مهاجرين بودند و بس، به سه نفر از انصار سهم نمى‏داد، و اگر فقراى انصار هم مانند مهاجرين سهم مى‏بردند، با در نظر گرفتن اينكه به شهادت تاريخ بسيارى از انصار فقير بودند بايد به همه فقراى انصار سهم مى‏داد، نه فقط به سه نفر، و همان طور كه ديديم به تمامى مهاجرين سهم داد، (و خلاصه كلام اين شد كه اولا اختيار فى‏ء به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سپرده شد، و در ثانى ذكر مهاجرين صرفا به منظور بيان مصداق بوده، نه اينكه مهاجرين سهم داشته‏اند، و ثالثا جمله «و الذين...» عطف به ما قبل است، و جمله‏اى جديد نيست).

پس بنابراين، ضمير «هم» در جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدَّارَ وَ اَلْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ به

مهاجرين برمى‏گردد. و مراد، قبل از آمدنشان و هجرتشان به مدينه است.

﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾ يعنى مردم مدينه كسانى را كه از مكه به سويشان هجرت مى‏كنند به خاطر اينكه از دار كفر به دار ايمان و به مجتمع مسلمين هجرت مى‏كنند دوست مى‏دارند.

﴿وَ لاَ يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا﴾ ضمير در «لا يجدون» و در «صدورهم» به انصار برمى‏گردد، مى‏فرمايد: انصار در باطن خود حاجتى نمى‏يابند. و ضمير «أوتوا» به مهاجرين برمى‏گردد، و منظور از حاجت بدانچه به مهاجرين دادند، اين است كه چشم داشتى به فى‏ء بنى النضير نداشتند. و كلمه «من» در «مما أوتوا» به قول بعضى‏ بيانيه، و به قول بعضى‏ ديگر تبعيضى است. و معناى جمله اين است كه: انصار حتى به خاطرشان هم نگذشت كه چرا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از فى‏ء بنى النضير به مهاجرين داد و به ايشان نداد، و از اين بابت نه دلتنگ شدند، و نه حسد ورزيدند.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از حاجت، معلول حاجت است و آن حالتى است كه حاجت انسان را دچار آن مى‏سازد، يعنى حالت غيظ. و معناى جمله اين است كه: انصار در دل خود از اين بابت خشمى احساس نمى‏كنند.

﴿وَ يُؤْثِرُونَ عَلىَ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾ «ايثار» به معناى اختيار و انتخاب چيزى بر غير آن است. و كلمه «خصاصة» به معناى فقر و حاجت است. راغب گفته: كلمه «خصاص البيت» به معناى شكاف خانه است، و اگر فقر را «خصاصه» خوانده است، بدين جهت است كه فقر نمى‏تواند شكاف حاجت را پر كند، و به همين جهت است كه از آن به كلمه «خلة» نيز تعبير مى‏كنند.

و معناى آيه اين است كه: انصار، مهاجرين را بر خود مقدم مى‏دارند، هر چند كه خود مبتلا به فقر و حاجت باشند. و اين توصيف از توصيف سابق در مدح رساتر، و گرانقدرتر از آن است. پس در حقيقت اين آيه در معناى اين است كه بفرمايد:نه تنها چشمداشتى ندارند. بلكه مهاجرين را مقدم بر خود مى‏دارند.

﴿وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ﴾ راغب مى‏گويد: كلمه «شح» به معناى بخل توأم با حرص است، البته نه در يك مورد، بلكه در صورتى كه عادت شده باشد.

و كلمه «يوق» كه در اصل «يوقى» بوده، مضارع مجهول از مصدر «وقايه» است كه به معناى حفظ كردن است. و معناى آيه چنين است: هر كس كه خدا او را از شر تنگ چشمى و بخل حفظ فرموده، در نتيجه نه خودش از بذل مال مضايقه دارد، و نه از اينكه ديگران مالدار شوند ناراحت مى‏شود، چنين كسانى رستگارند.

﴿وَ اَلَّذِينَ جَاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ﴾

اين آيه هم مى‏تواند عطف به آيه قبل باشد، و هم استينافى و جديد، همان طور كه آيه ﴿وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدَّارَ وَ اَلْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ﴾ دو احتمال داشت. و بنابراين كه استينافى باشد موصول «الذين» مبتداء، و جمله‏ ﴿يَقُولُونَ رَبَّنَا...﴾ خبر آن خواهد بود، و منظور از آمدن اين طايفه بعد از آمدن آن طايفه، اين است كه اين طايفه، يعنى انصار، بعد از مهاجرين و بعد از پايان يافتن دوران هجرت، يعنى بعد از فتح مكه به اسلام در آمدند. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد مردمى است كه بعد از مسلمانان صدر اول مى‏آيند.

و جمله‏ ﴿رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ﴾ دعايى است به جان خودشان، و به جان مؤمنينى كه قبل از ايشان بودند، دعائى است به مغفرت. و اگر از مسلمانان قبل از خود تعبير كردند به «اخوان» براى اين بود كه اشاره كنند به اينكه ايشان را از خود مى‏دانند، هم چنان كه قرآن در باره همه مسلمانان فرموده: ﴿بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ﴾پس مسلمانان يكديگر را دوست مى‏دارند، همان طور كه خود را دوست مى‏دارند، و براى يكديگر دوست مى‏دارند، آنچه را كه براى خود دوست مى‏دارند.

و به همين جهت انصار بعد از آن دعاى خود گفتند: ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ﴾ از خدا خواستند كه هيچ غلى، يعنى عداوتى، از مؤمنين در دلشان قرار ندهد. و در جمله‏ ﴿لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾ همه مساله را نسبت به همه مؤمنين تعميم دادند، چه مؤمنين از بين خودشان، يعنى انصار، و چه از مهاجرين، كه قبل از ايشان ايمان آورده بودند. و هم اشاره كردند كه به جز ايمان هيچ غرض و هدفى ندارند.

انصارمهاجرینایثارشحفلاحتبوی الدار و الایمان.یحبیون من هاجر.ایثار با خصاصة.وقایة از شح نفس.مفلحون.

بحث روايتى رواياتى در باره ماجراى اخراج و تبعيد بنى النضير، و چشم پوشى انصار از غنائم آنان براى تقسيم بين مهاجرين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي أَخْرَجَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ مِنْ

دِيَارِهِمْ﴾ گفته: سبب نزول اين آيه چنين بود كه در مدينه سه طايفه و دودمان از يهوديان زندگى مى‏كردند، يكى بنى النضير بود، و يكى بنى قريظه، و يكى بنى قينقاع. و اين سه طايفه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عهدى داشتند كه تا مدتى مورد احترام بود، و بعدا يهوديان آن عهد را شكستند.

و سبب اين عهدشكنى در بنى النضير اين بود كه مردى از اصحاب آن جناب دو نفر را ترور كرده بود، و قرار شد كه به صاحبان خون، ديه و خونبها بپردازند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ميان بنى النضير آمد تا از آنان مقدارى پول براى اين منظور قرض كند. در بين افراد بنى النضير كعب بن اشرف بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر وى در آمد. كعب گفت: مرحبا اى ابو القاسم، خوش آمدى. و برخاست و چنين وانمود كرد كه مى‏خواهد طعامى درست كند، ولى در دل نقشه كشتن آن جناب را مى‏ريخت، و در سر مى‏پروراند كه بعد از كشتن آن جناب بر سر اصحابش بتازد. در همين حال جبرئيل نازل و جريان را به آن جناب اطلاع داد. حضرت برخاست و به مدينه برگشت، و به محمد بن مسلمه انصارى فرمود: برو در قبيله بنى النضير، و به مردم آنجا بگو كه خداى عز و جل توطئه شما را به من خبر داد، يا از سرزمين ما بيرون شويد، و يا آماده جنگ باشيد. آنان گفتند از بلاد تو بيرون مى‏شويم.

از سوى ديگر عبد اللَّه بن ابى شخصى را نزد ايشان فرستاد كه بيرون نرويد، و هم چنان در محل خود بمانيد، و با محمد جنگ كنيد كه اگر چنين كنيد من با قوم خود و هم سوگندانم شما را يارى خواهم كرد، و اگر هم بيرون برويد من نيز با شما بيرون مى‏آيم، و اگر قتال كنيد با شما در قتال همدست مى‏شوم. قبيله بنى النضير چون اين وعده را شنيدند دلگرم شده، تصميم گرفتند بمانند، و به اصلاح قلعه‏ها پرداخته آماده جنگ شدند، و شخصى را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستادند كه ما از ديار خود بيرون نمى‏رويم، هر كارى كه مى‏خواهى بكن. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برخاست و تكبير گفت، اصحابش يك‏صدا تكبير گفتند. به امير المؤمنين فرمود: تو پيشاپيش لشكر به قبيله بنى النضير برو. امير المؤمنين بيرق جنگ را برداشت، و به راه افتاد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قلعه آنان را محاصره كرد، و عبد اللَّه بن ابى به كمك آنان نيامد، و بدينسان ايشان را فريب داد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به هر يك از قلعه‏هاى ايشان كه نزديك مى‏شد آن قلعه را خراب مى‏كردند، و به قلعه بعدى منتقل مى‏شدند. و با اينكه بعضى از يهوديان خانه‏هاى گران بها داشتند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داد درختان

خرماى آنان را قطع كنند. يهوديان به جزع در آمدند، و گفتند: اى محمد! مگر خداى تعالى تو را امر به فساد كرده، اگر اين درختان از تو شد بگذار سالم از آن تو باشد، و اگر از ما است چرا قطع مى‏كنى.

يهوديان وقتى چنين ديدند گفتند: اى محمد! ما حاضريم از سرزمين تو بيرون شويم، به شرطى كه اموال ما را به ما بدهى. حضرت فرمود: اين كار را نمى‏كنم، و ليكن به شما اجازه مى‏دهم از اموالتان آن مقدار را كه شتران شما حمل كند با خود ببريد. يهوديان قبول نكردند، و چند روزى هم ماندند، آنگاه گفتند مى‏رويم، و به مقدار بار شتران از اموال خود مى‏بريم. فرمود: نه بايد برويد و هيچ چيز با خود نبريد، هر كس از شما را ببينيم كه با خود چيزى مى‏برد او را خواهيم كشت.

يهوديان از قلعه‏هاى خود بيرون شده، جمعى از ايشان به فدك، و جمعى به وادى القرى، و گروهى به شام رفتند. در اين باره بود كه آيات زير نازل شد: ﴿هُوَ اَلَّذِي أَخْرَجَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا... فَإِنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾. و در باره اعتراضى كه يهوديان به آن جناب در مورد قطع اشجار كرده بودند، فرمود: ﴿مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلىَ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اَللَّهِ... رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ﴾.

و در باره عبد اللَّه بن ابى، و همفكرانش اين آيه نازل شد: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ نَافَقُوا... ثُمَّ لاَ يُنْصَرُونَ﴾.

و در مجمع البيان از ابن عباس روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مردم بنى النضير را محاصره كرد، به طورى كه كاملا در چنگال او قرار گرفتند، و به ناچار حاضر شدند هر چه آن جناب خواست بدهند، و در آخر اين طور با ايشان مصالحه كرد كه جان خود را سالم برگرفته از سرزمين و وطن خود بيرون شوند، و ايشان را به اذرعات شام گسيل بدارد. و براى هر سه نفر از ايشان يك شتر و يك مشك آب داد.

يهوديان به اذرعات شام، و به اريحا رفتند، مگر دو خانواده از آنان يكى خانواده ابى الحقيق، و يكى خانواده حى بن اخطب، كه به خيبر رفتند. و طايفه‏اى هم خود را به حيره رساندند.

و نيز در همان كتاب از محمد بن مسلمه روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى

الله عليه وآله و سلم) مرا به سوى طايفه بنى النضير فرستاد و دستور داد تا به ايشان سه شب مهلت دهم تا در اين سه شب از سرزمين خود كوچ كنند.

و نيز از محمد بن اسحاق روايت آورده كه گفت: بيرون كردن بنى النضير از قلعه‏هايشان بعد از مراجعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جنگ احد اتفاق افتاد، و فتح بنى قريظه بعد از مراجعتش از جنگ احزاب رخ داد، ولى نظر زهرى اين است كه اخراج بنى النضير شش ماه بعد از واقعه بدر، و زمانى اتفاق افتاد كه هنوز جنگ احد واقع نشده بود.

باز از ابن عباس روايت كرده كه گفت: آيه شريفه ﴿مَا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىَ...﴾ در باره اموال كفار» اهل قرىنازل شد. و اهل قرى عبارت بودند از بنى النضير و بنى قريظه كه در مدينه بودند، و اهل فدك كه سرزمينى است در سه ميلى مدينه، و اهل خيبر و دهات عرينه و ينبع كه خداى تعالى اختيار اموال اينان را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سپرد، تا به هر نحوى كه خواست در آن حكم كند، و خبر داد كه تمامى اين اموال ملك شخصى او است، و لذا عده‏اى اعتراض كردند كه چرا اين اموال را تقسيم نمى‏كند، در پاسخشان آيه مذكور نازل شد.

و نيز در مجمع البيان از ابن عباس نقل شده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حادثه بنى النضير به انصار فرمود: اگر ميل داريد آنچه از مال و خانه و زمين داريد با مهاجرين تقسيم كنيد، و در غنائم بنى النضير هم با آنان شريك باشيد، و اگر بخواهيد مى‏توانيد مال و خانه و زمين شما مال خودتان باشد، و غنائم بنى النضير تنها در بين مهاجرين تقسيم گردد. انصار در پاسخ گفتند: هم اموال و زمين‏هاى خود را با آنان تقسيم مى‏كنيم، و هم غنائم بنى النضير را به آنان واگذار مى‏نماييم، و از آن سهم نمى‏خواهيم. در اين مورد بود كه آيه شريفه‏ ﴿وَ يُؤْثِرُونَ عَلىَ أَنْفُسِهِمْ...﴾ نازل گرديد.

مؤلف: در ايثار انصار و اينكه آيه شريفه در باره آن نازل شده داستانهايى ديگر روايت شده. و ظاهرا همه اين روايات از باب تطبيق آيه بر يك واقعه و داستان بوده، نه اينكه آيه تنها در باره فلان قصه نازل شده باشد. معانى سابق در الدر المنثور به طرق بسيار مختلف نيز نقل شده‏.

بنی‌نضیرکعبعهدشکنیانصارروایتعهدشکنی یهود مدینه.نقشه قتل پیامبر.ماجرای بنی‌نضیر.چشم‌پوشی انصار از غنایم.

چند روايت در باره فى‏ء و موارد مصرف آن، و در ذيل آيه ﴿مَا آتَاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كتاب توحيد از على (علیه السلام) روايت شده كه در پاسخ شخصى كه آياتى از قرآن برايش مشتبه شده بود در مورد آيه ﴿فَأَتَاهُمُ اَللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا﴾ ا» كه معناى آمدن خدا چيست؟ فرمود: يعنى عذابى بر آنان فرستاد.

و در تهذيب به سند خود از حلبى از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: فى‏ء در آيه شريفه‏ ﴿مَا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلىَ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ﴾ عبارت است از آن اموالى كه بدون جنگ و خونريزى از دشمن گرفته شده باشد. و كلمه «أنفال» شامل اين قسم غنيمت هم مى‏شود، و در حقيقت فى‏ء به منزله انفال است‏.

و در مجمع البيان آمده كه منهال بن عمر از على بن الحسين (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: منظور از ذى القربى و يتامى و مساكين و ابن السبيل در آيه‏ ﴿وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ وَ اَلْيَتَامىَ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ﴾ قرباى ما، و مسكينان ما، و ابن السبيل ما است‏.

مؤلف: اين معنا در تهذيب از سليم بن قيس از امير المؤمنين (علیه السلام) نيز روايت شده. و در مجمع البيان بعد از نقل روايت منهال گفته است: همه فقهاء گفته‏اند كه منظور آيه، يتاماى عموم مردم است، و همچنين مساكين و ابناى سبيل. و اين معنا از ائمه (علیه السلام) هم روايت شده‏.

و در كافى به سند خود از زراره نقل كرده كه از حضرت باقر و حضرت صادق (علیه السلام) شنيده كه فرمودند: خداى تعالى امور خلق خود را به پيامبرش تفويض نموده تا معلوم كند اطاعتشان چگونه است، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند: ﴿مَا آتَاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾.

مؤلف: روايات در اين معنا از ائمه اهل بيت (علیه السلام) بسيار وارد شده، و مراد از «واگذار نمودن امور خلق» به طورى كه از روايات برمى‏آيد، امضايى است كه خداى تعالى از تشريعات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نموده، و اطاعت آن جناب را در آن تشريعات واجب ساخته، و ولايت و سرپرستى مردم را به آن جناب واگذار نموده. اين است معناى تفويض نه اينكه از خود سلب اختيار نموده، و امور را به كلى به آن جناب واگذار كرده

باشد، چون چنين چيزى عقلا محال است.

فیءانفالذی‌القربیروایتما آتاکم الرسول.مصرف فیء.

چند روايت در باره ايمان و اينكه دين حب، و حب دين است و در باره صفت رذيله «شح»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در همان كتاب به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: ايمان اجزايى دارد كه به هم متصلند، پس ايمان خود يك خانه است، هم چنان كه اسلام يك خانه، و كفر يك خانه است (و لذا مى‏گويند: فلان جا دار الايمان است، يا دار الكفر است).

و در كتاب محاسن به سند خود از ابى عبيده از امام باقر (علیه السلام) روايت شده كه در ضمن حديثى فرمود: اى زياد! واى بر تو، مگر دين بجز حب چيز ديگرى است. مگر نمى‏بينى كلام خداى را كه مى‏فرمايد: ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ آيا به كلام خدا نظر نمى‏كنيد كه به محمد (صلوات اللَّه عليه) فرموده: ﴿حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ ايمان را محبوب دلهايتان كرد، و آن را در دلهايتان بياراست».و نيز فرموده: ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾ دوست مى‏دارند مسلمانانى را كه به سويشان هجرت مى‏كنند».آنگاه فرمود: پس دين همان حب است، و حب هم دين است‏.

و در مجمع البيان مى‏گويد: در حديثى آمده كه بخل و ايمان در قلب هيچ مسلمانى جمع نمى‏شود، و همچنين غبار در راه خدا و دود جهنم در جوف مرد مسلمانى جمع نمى‏شود.

و در كتاب فقيه آمده كه: فضل بن ابى قره سمندى گفته است: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: آيا مى‏دانى «شحيح» كيست؟ عرضه داشتم: شحيح همان بخيل است. فرمود: نه، شحيح از بخيل بدتر است، براى اينكه بخيل به معناى كسى است كه از آنچه خودش دارد بخل مى‏ورزد، و در راه خدا نمى‏دهد، ولى شحيح كسى است كه حتى از آنچه در دست مردم است بخل مى‏ورزد، نه خودش به كسى چيزى مى‏دهد، و نه مى‏گذارد ديگران بدهند، و حتى هيچ چيزى در دست مردم نمى‏بيند، مگر اينكه آرزو مى‏كند از آن او مى‏بود، چه از حلال و چه از حرام، و به هيچ رزقى از خداى عز و جل قانع نمى‏شود.

دینحبایمانشحروایتایمان خانه و اجزا.دین حب است.شح نفس.

وعده دروغ منافقان به بنی‌نضیر و مثل شیطان در حشر ۱۱-۱۷ آیات ۱۱–۱۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات نفاق با بنی‌نضیر، رعب و مثل شیطان و انسان را یکجا می‌آورد.

۞ أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نَافَقُوا۟ يَقُولُونَ لِإِخْوَٰنِهِمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًۭا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ
مگر كسانى را كه به نفاق برخاستند نديدى كه به برادران اهل كتاب خود -كه از در كفر درآمده بودند- مى‌گفتند: «اگر اخراج شديد، حتماً با شما بيرون خواهيم آمد، و بر عليه شما هرگز از كسى فرمان نخواهيم برد؛ و اگر با شما جنگيدند، حتماً شما را يارى خواهيم كرد.» و خدا گواهى مى‌دهد كه قطعاً آنان دروغگويانند.
لَئِنْ أُخْرِجُوا۟ لَا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا۟ لَا يَنصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ ٱلْأَدْبَٰرَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ
اگر [يهود] اخراج شوند، آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت، و اگر با آنان جنگيده شود [منافقان،] آنها را يارى نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند حتماً [در جنگ‌] پشت خواهند كرد و [ديگر] يارى نيابند.
لَأَنتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةًۭ فِى صُدُورِهِم مِّنَ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَفْقَهُونَ
شما قطعاً در دلهاى آنان بيش از خدا مايه هراسيد، چرا كه آنان مردمانى‌اند كه نمى‌فهمند.
لَا يُقَٰتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِى قُرًۭى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَآءِ جُدُرٍۭ ۚ بَأْسُهُم بَيْنَهُمْ شَدِيدٌۭ ۚ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًۭا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَعْقِلُونَ
[آنان، به صورت‌] دسته جمعى، جز در قريه‌هايى كه داراى استحكاماتند، يا از پشت ديوارها، با شما نخواهند جنگيد. جنگشان ميان خودشان سخت است. آنان را متحد مى‌پندارى و[لى‌] دلهايشان پراكنده است، زيرا آنان مردمانى‌اند كه نمى‌انديشند.
كَمَثَلِ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًۭا ۖ ذَاقُوا۟ وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ
درست مانند همان كسانى كه اخيرا [در واقعه بدر] سزاى كار [بد] خود را چشيدند؛ و آنان را عذاب دردناكى خواهد بود.
كَمَثَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَٰنِ ٱكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّى بَرِىٓءٌۭ مِّنكَ إِنِّىٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلْعَٰلَمِينَ
چون حكايت شيطان كه به انسان گفت: «كافر شو.» و چون [وى‌] كافر شد، گفت: «من از تو بيزارم، زيرا من از خدا، پروردگار جهانيان، مى‌ترسم.»
فَكَانَ عَٰقِبَتَهُمَآ أَنَّهُمَا فِى ٱلنَّارِ خَٰلِدَيْنِ فِيهَا ۚ وَذَٰلِكَ جَزَٰٓؤُا۟ ٱلظَّٰلِمِينَ
و فرجام هردوشان آن است كه هر دو در آتش، جاويد مى‌مانند؛ و سزاى ستمگران اين است.

بيان آيات دروغگويى و پيمان شكنى منافقين در وعده‏ها و قرارهايى كه با برادران كافرشان مى‏گذارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات به حال منافقين و وعده‏هايى كه به مردم بنى النضير دادند كه اگر با مسلمين بجنگيد كمكتان مى‏كنيم، و اگر بيرون برويد با شما مى‏آييم، و نيز به خلف وعده‏شان اشاره مى‏كند.

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ...﴾

كلمه «اخوان» جمع «اخوة» است، و كلمه «اخوة» جمع «أخ - برادر» است. و كلمه «اخوة» - به ضم همزه و ضم خاء - به معناى مشترك بودن دو نفر در انتسابشان به يك پدر است. اين معناى اصلى اخوت است، ولى بعدها در معنايش توسعه داده، در افراد مشترك در يك عقيده، و يا مشترك در صداقت و امثال آن نيز استعمال شده، البته كلمه «اخوة» بيشتر در همان معناى اصلى به كار مى‏رود. و به طورى كه گفته‏اند: بيشتر مورد استعمال «اخوان» اشتراك در اعتقاد و امثال آن است.

استفهامى كه در ابتداى آيه آمده استفهام تعجبى است. و منظور از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ

نَافَقُوا﴾ عبد اللَّه بن ابى و ياران او است. و مراد از «برادران ايشان از اهل كتاب» به طورى كه سياق شهادت مى‏دهد همان يهوديان بنى النضير است، براى اينكه مفاد آيات اين است كه اين كفار از اهل كتاب كه برادران منافقين بوده‏اند مردمى بوده‏اند كه امرشان دائر شده بين ماندن و جنگيدن بعد از جنگيدن قومى ديگر، و يا ترك وطن كردن و رفتن. و چنين مردمى جز همان مردم بنى النضير نمى‏توانند باشند، چون تنها آنها بودند كه بعد از بنى قينقاع چنين سرنوشتى پيدا كردند.

﴿لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لاَ نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ﴾ اين آيه حكايت كلام منافقين است، و حرف لام در جمله‏ ﴿لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ﴾ لام قسم است. و معنايش اين است كه: ما سوگند مى‏خوريم كه هر گاه مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز از ديار خود بيرون شده، همه جا با شما مى‏آييم، نه از شما جدا شويم، و نه در جدا شدن از شما سخن كسى را گوش دهيم. و اگر مسلمانان به جنگ شما آيند به ياريتان آييم.

﴿وَ اَللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾ در اين جمله آشكار و صريح مى‏فرمايد: منافقين به اين وعده خود وفا نخواهند كرد.

﴿لَئِنْ أُخْرِجُوا لاَ يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاَ يَنْصُرُونَهُمْ﴾

در جمله قبلى به طور اجمال وعده منافقين را تكذيب مى‏كرد. و در اين قسمت از آيه به طور تفصيل آن را تكذيب نموده، لام سوگند را به منظور تاكيد تكرار مى‏كند. و معنايش اين است كه: سوگند مى‏خورم، كه اگر بنى النضير از ديارشان بيرون شوند، منافقين با ايشان بيرون نخواهند رفت. و باز سوگند مى‏خورم كه اگر به جنگ مبتلا شوند ياريشان نخواهند كرد.

﴿وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ اَلْأَدْبَارَ ثُمَّ لاَ يُنْصَرُونَ﴾

اين جمله اشاره است به اينكه: بر فرضى كه جنگى واقع شود - كه ابدا واقع نمى‏شود و نشد - جنگى با دوام نخواهد بود، و يارى منافقين سودى به حال يهوديان نخواهد داشت، بلكه خود آنان پا به فرار خواهند گذاشت، و بدون اينكه كسى ياريشان كند همه هلاك خواهند شد.

﴿لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اَللَّهِ...﴾

همه ضميرهاى جمع به منافقين برمى‏گردد. و كلمه «رهبة» به معناى خشيت و ترس است. و اين آيه شريفه جمله‏ ﴿وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ اَلْأَدْبَارَ﴾ را تعليل نموده، بيان مى‏كند كه چرا در فرض يارى دادن فرار مى‏كنند. مى‏فرمايد: علتش اين است كه منافقين از شما مسلمانان بيشتر مى‏ترسند تا از خدا، و به همين جهت اگر به جنگ شما آيند در مقابل شما تاب مقاومت نمى‏آورند. اين علت را با علتى ديگر تعليل نموده، مى‏فرمايد: علت بيشتر ترسيدنشان اين است كه مردمى نادان هستند: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَفْقَهُونَ﴾. و اشاره با كلمه «ذلك» به بيشتر ترسيدنشان از مؤمنين است، و معنايش چنين است: اينكه گفتيم از شما بيشتر مى‏ترسند تا از خدا، علتش اين است كه مردمى بى‏شعورند، يعنى آن طور كه بايد نمى‏فهمند. و اگر حقيقت امر را مى‏فهميدند، دستگيرشان مى‏شد كه زمام امر به دست خداست، نه به دست غير خدا، حال اين غير خدا چه مسلمانان باشند، و چه ديگران غير از خداى تعالى كسى قادر بر هيچ عمل خير يا شر و نافع و ضارى نيست مگر به حول و قوه او. پس منافقين نبايد از كسى جز خدا بترسند.

﴿لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلاَّ فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُرٍ...﴾

اين آيه شريفه هم اثر رهبت منافقين از مسلمين را بيان مى‏كند، و هم اثر بزدلى يهوديان را. مى‏فرمايد: بنى النضير و منافقين هر دو طايفه از جنگيدن با شما در فضاى باز خوددارى مى‏كنند، و جز در قلعه‏هاى محكم و يا از پس و پشت ديوارها با شما كارزار نمى‏كنند.

﴿بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ﴾ يعنى شجاعت و دلاوريشان در بين خودشان شديد است، اما همين كه با شما روبرو مى‏شوند خداى تعالى رعبى از شما به دلهايشان مى‏افكند، و در نتيجه از شما سخت مى‏ترسند.

﴿تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى﴾ تو اى پيامبر! ايشان را متحد و متشكل مى‏بينى، و مى‏پندارى كه با هم الفت و اتحاد دارند، ولى اينطور نيست، دلهايشان متفرق و پراكنده است، و همين عامل قوى براى خوارى و بيچارگى ايشان است. و علت آن پراكندگى هم اين است كه مردمى فاقد تعقلند، چون اگر تعقل مى‏داشتند متحد گشته آراى خود را يكى مى‏كردند.

منافقینبنی‌نضیروعدهکذبرهبةمنافقان.بنی‌نضیر.کذب وعده.رهبة من المؤمنین.اخوان کفر.

تمثيل حال منافقين به شيطان كه انسان را تا مرز كفر مى‏كشاند و سپس از او بيزارى مى‏جويد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَمَثَلِ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾

كلمه «وبال» به معناى عاقبت بد است. و كلمه «قريبا» قائم مقام ظرف است، و به

همين جهت منصوب شده، يعنى «در زمانى نزديك».

و جمله «كمثل» خبرى است كه مبتداى آن حذف شده، تقديرش «مثلهم كمثل...» است. و معناى آيه اين است كه: مثل يهوديان بنى النضير در عهدشكنى، و در اينكه منافقين وعده دروغى نصرت به آنان دادند، و سرانجام كارشان به جلاى وطن انجاميد، مثل اقوامى است كه در اين نزديكى‏ها قبل از ايشان بودند. و منظور از آن اقوام «بنى قينقاع» است كه تيره ديگرى از يهوديان مدينه بودند، آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشكنى كردند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از سرزمين مدينه بيرونشان كرد، و به سرزمين اذرعات فرستاد. منافقين به آنها هم نيرنگ زدند وعده داده بودند كه در باره آنان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صحبت مى‏كنند و نمى‏گذارند آن جناب بيرونشان كند. و بنى قينقاع فريب آنان را خورده سرانجام از مدينه بيرون شدند، و وبال كار خود را چشيدند، و در آخرت عذابى اليم دارند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منظور از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ كفار مكه است كه در جنگ بدر وبال كفر خود را چشيدند. ولى بيان قبلى با سياق آيه بهتر مى‏سازد.

به هر حال مثلى كه در آيه شريفه زده شده براى قوم بنى النضير است، نه براى منافقين، چون از سياق اين طور استفاده مى‏شود.

﴿كَمَثَلِ اَلشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اُكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ...﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين مثل بيانگر حال منافقين باشد، كه بنى النضير را فريب داده، وعده نصرتشان دادند، و به آن عمل نكرده، در هنگام حاجت و سختى تنهايشان گذاشتند.

و باز از ظاهر سياق استفاده مى‏شود كه منظور از شيطان، ابليس، و منظور از انسان، آدم ابو البشر نيست، بلكه منظور از اولى جنس شيطان، و از دومى جنس آدميان است كه شيطان هر انسانى او را به سوى كفر دعوت نموده و براى اينكه دعوتش را بپذيرد متاعهاى زندگى دنيا را در نظرش زينت داده، و روگردانى از حق را با وعده‏هاى دروغى و آرزوهاى بيجا در نظر وى جلوه مى‏دهد، و او را گرفتار كفر مى‏سازد، به طورى كه در طول عمر از كفر خود خرسندى هم مى‏كند تا آنكه نشانه‏هاى مردن يكى پس از ديگرى برسند، آن وقت به تدريج مى‏فهمد آرزوهايى كه شيطانش در دلش افكنده سرابى بيش نبوده و يك عمر فريب آن

سراب را خورده، و با خيال بازى مى‏كرده، آن وقت همان شيطان خود را كنار كشيده، مى‏گويد: من از تو و رفتار تو بيزارم، و نه تنها به وعده‏هايش عمل نمى‏كند، بلكه اين سوز را هم به او مى‏گذارد كه‏ ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ رَبَّ اَلْعَالَمِينَ﴾.

و كوتاه سخن آنكه: مثل منافقين در اينكه مردم بنى النضير را به مخالفت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) واداشته، و وعده نصرتشان دادند، و سپس بى‏وفايى كرده، وعده خود را خلف نمودند، نظير مثل شيطان است در اينكه انسان را به سوى كفر مى‏خواند، و با وعده‏هاى دروغى‏اش فريبش داده، به كفر وادارش مى‏كند. و در آخر از او بيزارى جسته، بعد از يك عمر كفر ورزيدن، در روزى كه بسيار به كمك نيازمند است تنهايش مى‏گذارد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از آوردن اين مثل، اشاره به داستان برصيصاى عابد است كه شيطان زناى با زنى را در نظرش جلوه داد، و در آخرش به كفرش هم كشانيد كه داستانش در بحث روايتى آينده - ان شاء اللَّه تعالى - خواهد آمد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از اين مثل كه فرمود ﴿كَمَثَلِ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً﴾ بيان حال كفار مكه در روز جنگ بدر است كه نقل اين قول در سابق هم گذشت. و مراد از كلمه «انسان» در اين مثل ابو جهل است. و منظور از اينكه فرموده «شيطان به او گفت كفر بورز» همان داستانى است كه خداى تعالى در اين خصوص نقل نموده است: ﴿وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَ قَالَ لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنَّاسِ وَ إِنِّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ اَلْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلىَ عَقِبَيْهِ وَ قَالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ وَ اَللَّهُ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾.

بنابراين احتمال، گفتار شيطان كه گفت‏ ﴿إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ رَبَّ اَلْعَالَمِينَ﴾ كلامى جدى بوده است، چون مى‏ترسيده همان فرشتگانى كه در بدر نازل شده بودند تا مؤمنين را يارى كنند، او را عذاب كنند. و اما بنا بر دو وجه قبلى، گفتار مذكور جدى نبوده، بلكه نوعى استهزاء و خوار داشتن بوده است.

﴿فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي اَلنَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَ ذَلِكَ جَزَاءُ اَلظَّالِمِينَ﴾

از ظاهر آيه برمى‏آيد كه ضميرهاى تثنيه به شيطان و انسان برمى‏گردد كه نامشان در ضمن مثل گذشته آمده بود. در نتيجه در اين آيه عاقبت شيطان در فريبكارى‏اش و عاقبت انسان در فريب خوردن و گمراه شدنش بيان شده، و در آن اشاره شده كه اين عاقبت هم عاقبت منافقين است در وعده‏هاى دروغين كه به بنى النضير دادند، و هم عاقبت بنى النضير است در فريب خوردنشان از وعده‏هاى دروغى منافقين، و در اصرارشان بر مخالفت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم). و معناى آيه روشن است.

مثلشیطانکفرتبرّیوبالمثل شیطان.دعوت به کفر.مشابهت منافق با شیطان.عاقبت نار.انی اخاف الله.

بحث روايتى (چند روايت راجع به تبعيد بنى النضير، عهد شكنى منافقان با آنان و داستان برصيصاى عابد كه كارش به كفر انجاميد)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن اسحاق، ابن منذر، و ابو نعيم - در كتاب دلائل - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گروهى از قبيله بنى عوف بن حارث - كه عبد اللَّه بن ابى بن سلول، و وديعة بن مالك، و سويد، و داعس از ايشان بودند - شخصى را نزد بنى النضير فرستادند كه قلعه‏هاى خود را خالى نكنيد، و ايستادگى كنيد و ما به آسانى شما را تسليم دشمن نمى‏كنيم، و اگر كارتان به جنگ بيانجامد با دشمن شما مى‏جنگيم، و اگر به جلاى وطن بكشد، با شما مى‏آييم، و ما نيز جلاى وطن مى‏كنيم. بنى النضير به اميد يارى آنان تن به جنگ دادند، ولى منافقين ياريشان نكردند، براى اينكه خدا ترس از مسلمانان را در دلهايشان بيفكند.

به ناچار بنى النضير از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خواهش كردند به ريختن خون ايشان نپردازد، و به جلاى وطن ايشان رضايت دهد، و قبول كردند كه بيش از بار يك شتر از اموال خود نبرند، و هر چه حلقه (گويا منظور طلا آلات باشد) دارند نيز با خود نبرند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم اين تقاضا را پذيرفت. و بنى النضير (براى اينكه خانه‏هايشان سالم به دست مسلمين نيفتد) آنها را خراب كردند، و آن را (گويا منظور اثاث است) بر پشت شتر خود نهاده روانه خيبر شدند، و بعضى هم به شام رفتند.

مؤلف: اين روايت با تعدادى از روايات كه مى‏گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آغاز شرط كرد كه بيش از بار يك شتر نبرند، منافات دارد، چون در آن روايات آمده كه بنى النضير اول اين پيشنهاد را نپذيرفتند، و در آخر وقتى از روى ناچارى پذيرفتند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قبول نكرد، و فرمود: اجازه نداريد به غير از زن و بچه خود

چيزى ببريد. و آنها ناگزير شدند دست خالى بيرون شوند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به هر سه نفر از آنان يك شتر و يك مشك آب داد.

و نيز در همان كتابست كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه شريفه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ نَافَقُوا﴾ گفته است: اينها عبارت بودند از عبد اللَّه بن ابى بن سلول، رفاعة بن تابوت، عبد اللَّه بن نبتل، اوس بن قيظى، و برادرانشان‏ از بنى النضير.

مؤلف: منظور روايت اين نيست كه تنها اين نامبردگان، در اين توطئه دست داشته‏اند، پس با روايت قبلى كه افراد ديگرى را نام مى‏برد منافات ندارد.

و باز در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا - در كتاب مكائد الشيطان - و ابن مردويه، و بيهقى در - كتاب شعب الايمان - از عبيد بن رفاعة دارمى - و او سند را مى‏رساند به رسول خدا - كه راوى گفت، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در بنى اسرائيل راهبى بود. شيطان، دخترى را بيمار كرد، و به دل خانواده‏اش انداخت كه دواى درد دخترتان نزد فلان راهب است. دختر را نزد راهب بردند، او از نگهدارى دختر امتناع مى‏كرد، و ايشان اصرار مى‏كردند تا سرانجام قبول كرد، و دختر نزد راهب بماند.

روزى شيطان راهب را وسوسه كرد، و كام‏گيرى از او را در نظر وى زينت داد، و هم چنان او را وسوسه كرد تا آنكه دختر را حامله كرد، بعد از آنكه دختر حامله شد، شيطان به دلش انداخت كه هم اكنون رسوا خواهى شد او را بكش، و اگر خانواده‏اش آمدند كه دختر ما چه شد بگو دخترتان مرد. راهب دختر را كشت، و دفن كرد. از سوى ديگر شيطان نزد خانواده دختر رفت، و گفت: راهب دخترتان را حامله كرد و سپس او را كشت، خانواده دختر نزد راهب آمدند كه دختر ما چه شد؟ گفت دخترتان مرد، خانواده دختر، راهب را دستگير كردند.

شيطان به سوى او برگشت، و گفت: من بودم كه جنايت تو را به خانواده دختر گزارش دادم، و من بودم كه تو را به اين گرفتارى دچار ساختم، حال اگر هر چه گفتم اطاعت كنى نجات مى‏يابى، راهب قبول كرد. گفت: بايد دو نوبت برايم سجده كنى. راهب دو بار براى شيطان سجده كرد. و آيه شريفه‏ ﴿كَمَثَلِ اَلشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اُكْفُرْ...﴾ اشاره به اين داستان دارد.

مؤلف: اين قصه معروف است، و به طور مختصر و يا مفصل در روايات بسيارى آمده است.

روایتبنی‌نضیربرصیصاعبدالله بن ابیعهدشکنی.بنی‌نضیر.برصیصا.دعوت به کفر.

تقوا، محاسبه نفس، و اسماء حسنی آیات ۱۸–۲۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان مواعظ تقوا و ذکر را با مثل قرآن و اسماء حسنی یکجا می‌خواند.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌۭ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍۢ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از خدا پروا داريد؛ و هر كسى بايد بنگرد كه براى فردا[ى خود] از پيش چه فرستاده است؛ و [باز] از خدا بترسيد. در حقيقت، خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.
وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ
و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد؛ آنان همان نافرمانانند.
لَا يَسْتَوِىٓ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ وَأَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ ۚ أَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ هُمُ ٱلْفَآئِزُونَ
دوزخيان با بهشتيان يكسان نيستند؛ بهشتيانند كه كاميابانند.
لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ عَلَىٰ جَبَلٍۢ لَّرَأَيْتَهُۥ خَٰشِعًۭا مُّتَصَدِّعًۭا مِّنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۚ وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ
اگر اين قرآن را بر كوهى فرومى‌فرستاديم، يقيناً آن [كوه‌] را از بيم خدا فروتن [و] از هم‌پاشيده مى‌ديدى. و اين مَثَلها را براى مردم مى‌زنيم، باشد كه آنان بينديشند.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِى لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَٰلِمُ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ ۖ هُوَ ٱلرَّحْمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ
اوست خدايى كه غير از او معبودى نيست، داننده غيب و آشكار است، اوست رحمتگر مهربان.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِى لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْمَلِكُ ٱلْقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ ٱلْمُؤْمِنُ ٱلْمُهَيْمِنُ ٱلْعَزِيزُ ٱلْجَبَّارُ ٱلْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
اوست خدايى كه جز او معبودى نيست، همان فرمانرواى پاك سلامت‌[بخش، و] مؤمن [به حقيقت حقه خود كه‌] نگهبان، عزيز، جبّار [و] متكبّر [است‌]. پاك است خدا از آنچه [با او] شريك مى‌گردانند.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلْخَٰلِقُ ٱلْبَارِئُ ٱلْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ ۚ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
اوست خداى خالق نوساز صورتگر [كه‌] بهترين نامها [و صفات‌] از آنِ اوست. آنچه در آسمانها و زمين است [جمله‌] تسبيح او مى‌گويند و او عزيز حكيم است.

بيان آيات معارف و مواعظى كه از مضامين اين آيات برداشت مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مضمونى كه اين آيات شريفه دارد به منزله نتيجه‏اى است كه از آيات سوره گرفته مى‏شود. در سوره به مخالفت و دشمنى يهوديان بنى النضير و عهدشكنى آنان اشاره شده كه همين مخالفتشان آنان را به خسران در دنيا و آخرت افكند. و نيز در سوره آمده كه منافقين، بنى النضير را در مخالفت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تحريك مى‏كردند، و همين باعث هلاكتشان شد، و سبب حقيقى در اين جريان اين بود كه اين مردم در اعمال خود، خدا را رعايت نمى‏كردند و او را فراموش نموده، و خدا هم ايشان را به فراموشى سپرد، نتيجه‏اش اين شد كه خير خود را اختيار نكردند، و آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان بود بر نگزيدند، و در آخر سرگردان و هلاك شدند.

پس بر كسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد، و او را فراموش ننمايد، و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مى‏خورد كه به سوى پروردگارش برمى‏گردد. و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مى‏شود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مى‏رسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مى‏دهد، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد.

و اين همان هدفى است كه آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾ دنبال نموده، مؤمنين را وادار مى‏كند كه به ياد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نكنند، و مراقب اعمال خود باشند، كه چه مى‏كنند، صالح آنها كدام، و طالحش كدام است، چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد. و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و اين مراقبت را استمرار دهند، و همواره از نفس خود حساب بكشند، و هر عمل نيكى كه در كرده‏هاى خود

يافتند خدا را شكرگزارند، و هر عمل زشتى ديدند خود را توبيخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريايى او است يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مى‏رساند، كمالى كه انسان، ما فوق آن، ديگر كمالى ندارد.

و اين بدان جهت است كه انسان عبد محض، و مملوك طلق براى خداى سبحان است، و غير از مملوكيت چيزى ندارد، از هر جهت كه فرض كنى مملوك است و از هيچ جهتى استقلال ندارد. هم چنان كه خداى عز و جل مالك او است، از هر جهت كه فرض شود. و او از هر جهت داراى استقلال است. و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هم در آثارش. پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بنده‏اى خالص، و مملوكى براى خدا بداند، و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عز و جل. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست. و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش.

و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نظرى دست نمى‏دهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط، و بر هر نفس قائم است. هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست، و فراموشش نمى‏كند.

در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مى‏كند، هم چنان كه فرموده: ﴿أَلاَ بِذِكْرِ اَللَّهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ﴾، و در اين هنگام است كه خداى سبحان را به صفات كمالش مى‏شناسد، آن صفاتى كه اسماى حسنايش حاكى از آن است. و در قبال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مى‏گردد، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضع‏تر، خاشع‏تر، ذليل‏تر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مى‏شود.

و معلوم است كه وقتى اين صفات در آدمى پيدا شد، اعمال او صالح مى‏گردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى دائما خود را حاضر درگاه مى‏داند، و همواره به ياد خداست، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ

تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ اَلْجَهْرِ مِنَ اَلْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصَالِ وَ لاَ تَكُنْ مِنَ اَلْغَافِلِينَ إِنَّ اَلَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿فَإِنِ اِسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ وَ هُمْ لاَ يَسْأَمُونَ﴾.

و آيه شريفه ﴿لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا اَلْقُرْآنَ﴾ - تا آخر آيات مورد بحث - با در نظر گرفتن سياقى كه دارند، به همين معارفى كه ما خاطرنشان كرديم - يعنى شناختن خدا به صفات كمالش، و شناختن نفس به صفاتى مقابل آن صفات، و به عبارتى ديگر: به صفات نقص و حاجت - اشاره مى‏كنند.

تقواذکرقرآنحشرمواعظتقوا محور مواعظ.ذکر و اطمینان قلوب.عظمت قرآن.اطمینان قلوب.

امر به تقوى در اعمال و امر به محاسبه و نظر در اعمال، در آيه : ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ...﴾

در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى ديگر دستور مى‏دهد كه در اعمال خود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مى‏فرستند. و متوجه باشند كه آيا اعمالى كه مى‏فرستند صالح است، تا اميد ثواب خدا را داشته باشند، و يا طالح است. و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نفس را به حساب بكشند.

اما امر اول، يعنى تقوى، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هم به محرمات، لا جرم عبارت مى‏شود از: اجتناب از ترك واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات.

و اما امر دوم، يعنى نظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مى‏فرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى. و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد، همان طور كه هر صاحب عملى و هر صانعى در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مى‏كند، ببيند آيا عيبى دارد يا نه، تا اگر عيبى در آن ديد در رفع آن بكوشد، و يا اگر از نكته‏اى غفلت كرده آن را جبران كند، همچنين يك مؤمن نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند، ببيند اگر عيبى داشته آن را برطرف سازد.

پس بر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كرده‏هاى خود بيندازند، چون اين

اعمال مايه زندگى آخرتشان است كه امروز از پيش مى‏فرستند، با همين اعمال به حسابشان مى‏رسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه. پس خود آنان بايد قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده، از او طلب مغفرت كنند.

و اين وظيفه، خاص يك نفر و دو نفر نيست، تكليفى است عمومى، و شامل تمامى مؤمنين، براى اينكه همه آنان احتياج به عمل خود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديگران نيست. چيزى كه هست در بين مؤمنين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كمياب‏اند، به طورى كه مى‏توان گفت ناياب‏اند. و جمله «و لتنظر نفس» كه كلمه نفس را مفرد و نكره آورده، به همين نايابى اشاره دارد.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾ خطابى است به عموم مؤمنين، و ليكن از آنجا كه عامل به اين دستور در بين اهل ايمان و حتى در بين اهل تقوى از مؤمنين در نهايت قلت است، بلكه مى‏توان گفت وجود ندارد، براى اينكه مؤمنين و حتى افراد معدودى كه از آنان اهل تقوى هستند، همه مشغول به زندگى دنيايند، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگى است، لذا آيه شريفه خطاب را به صورت غيبت آورده، آن هم به طور نكره و فرموده: نفسى از نفوس بايد كه بدانچه مى‏كند نظر بيفكند. و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عمومى است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مؤمنان دارد. و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادى كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت كمى هستند.

«ما قدمت لغد» - اين جمله استفهامى از ماهيت عملى است كه براى فرداى خود ذخيره مى‏كند، و هم بيانگر كلمه «نظر» است. ممكن هم هست كلمه «ما» را در آن موصوله بگيريم، و بگوييم موصول وصله‏اش متعلق به نظر است.

در صورت استفهام معنا چنين مى‏شود: «بايد نفسى از نفوس نظر كند چه عملى براى فرداى خود از پيش فرستاده».و بنابراين كه موصول وصله باشد معنا چنين مى‏شود: «بايد نفسى از نفوس نظر كند در آنچه براى فرداى خود از پيش فرستاده».

و مراد از كلمه «غد - فردا» روز قيامت است، كه روز حسابرسى اعمال است. و اگر از آن به كلمه «فردا» تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت به ايشان نزديك است، آن چنان كه فردا به ديروز نزديك است، هم چنان كه در آيه‏ ﴿إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً﴾به اين نزديكى تصريح كرده است.

و معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد با اطاعت از خدا تقوى به دست آوريد، اطاعت در جميع اوامر و نواهى‏اش، و نفسى از نفوس شما بايد در آنچه مى‏كند نظر افكند، و ببيند چه عملى براى روز حسابش از پيش مى‏فرستد، آيا عمل صالح است، يا عمل طالح. و اگر صالح است عمل صالحش شايستگى براى قبول خدا را دارد، و يا مردود است؟

و در جمله‏ ﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾، براى بار دوم امر به تقوى نموده، مى‏فرمايد: علت اينكه مى‏گويم از خدا پروا كنيد اين است كه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ او با خبر است از آنچه مى‏كنيد. و تعليل امر به تقوى به اينكه خدا با خبر از اعمال است، خود دليل بر اين است كه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده، تقواى در مقام محاسبه و نظر در اعمال است، نه تقواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مى‏نمود، و مى‏فرمود: ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ﴾.

پس حاصل كلام اين شد كه: در اول آيه مؤمنين را امر به تقوى در مقام عمل نموده، مى‏فرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخر آيه كه دوباره امر به تقوى مى‏كند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و محاسبه اعمالى كه كرده‏ايد از خدا پروا كنيد، چنان نباشد كه عمل زشت خود را و يا عمل صالح ولى غير خالص خود را به خاطر اينكه عمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد.

اينجاست كه به خوبى روشن مى‏گردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولى مربوط به قبل از عمل است، و دومى راجع به بعد از عمل. و نيز روشن مى‏گردد اينكه بعضى‏ گفته‏اند: «اولى راجع به توبه از گناهان گذشته، و دومى مربوط به گناهان آينده است» صحيح نيست. و نظير اين قول گفتار بعضى‏ ديگر است كه گفته‏اند: امر دومى تاكيد امر اولى است و بس.

تقوامحاسبهغدخبیراعمالامر به تقوا در اعمال.محاسبه نفس.غد به معنای قیامت.ما قدمت لغد.خبیر بما تعملون.

بيان رابطه و ملازمه بين فراموش كردن خدا و فراموش كردن خود ﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ...﴾

كلمه «نسيان» كه مصدر فعل «نسوا» است به معناى زايل شدن صورت معلوم از صفحه خاطر است، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بسته بود. اين معناى اصلى «نسيان» است، ولى در استعمال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانى از چيزى كه قبلا مورد توجه بوده نيز استعمال نمودند. آيه شريفه‏ ﴿وَ قِيلَ اَلْيَوْمَ نَنْسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا وَ مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾، در معناى دوم استعمال

شده.

آيه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاكيدى براى مضمون آيه قبلى است، گويا فرموده: براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زندگى خود را در آن روز فراموش مكنيد. و چون سبب فراموش كردن نفس فراموش كردن خدا است، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كرد اسماى حسنى و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مى‏كند، يعنى فقر و حاجت ذاتى خود را از ياد مى‏برد، قهرا انسان نفس خود را مستقل در هستى مى‏پندارد، و به خيالش چنين مى‏رسد كه حيات و قدرت و علم، و ساير كمالاتى كه در خود سراغ دارد از خودش است، و نيز ساير اسباب طبيعى عالم را صاحب استقلال در تاثير مى‏پندارد، و خيال مى‏كند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مى‏كنند و يا متاثر مى‏شوند.

اينجا است كه بر نفس خود اعتماد مى‏كند، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد نموده، اميدوار او و ترسان از او باشد، نه اميدوار به اسباب ظاهرى، و نه ترسان از آنها، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند، بلكه به پروردگارش اطمينان كند.

و كوتاه سخن اينكه: چنين كسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مى‏كند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غير او توجه مى‏كند، نتيجه همه اينها اين مى‏شود كه خودش را هم فراموش كند، براى اينكه او از خودش تصورى دارد كه آن نيست. او خود را موجودى مستقل الوجود، و مالك كمالات ظاهر خود، و مستقل در تدبير امور خود مى‏داند.

موجودى مى‏پندارد كه از اسباب طبيعى عالم كمك گرفته، خود را اداره مى‏كند، در حالى كه انسان اين نيست، بلكه موجودى است وابسته، و سراپا جهل و عجز و ذلت و فقر، و امثال اينها. و آنچه از كمال از قبيل وجود، علم، قدرت، عزت، غنى و امثال آن دارد كمال خودش نيست، بلكه كمال پروردگارش است، و پايان زندگى او و نظائر او، يعنى همه اسباب طبيعى عالم، به پروردگارش است.

حاصل اينكه‏: علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است. و چون چنين بود آيه شريفه نهى از فراموشى خويشتن را به نهى از فراموش كردن خداى تعالى مبدل كرد، چون انقطاع مسبب به انقطاع سببش بليغ‏تر و مؤكدتر است، و به اين هم اكتفاء نكرد كه از فراموش كردن خدا نهيى كلى كند، و مثلا بفرمايد: «و لا تنسوا اللَّه فينسيكم انفسكم - زنهار خدا را

فراموش نكنيد، كه اگر بكنيد خدا خود شما را از يادتان مى‏برد» بلكه مطلب را به بيانى اداء كرد كه نظير اعطاى حكم به وسيله مثال باشد، و در نتيجه مؤثرتر واقع شود، و به قبول طرف نزديك‏تر باشد، لذا ايشان را نهى كرد از اينكه از كسانى باشند كه خدا را فراموش كردند. و در اين تعبير اشاره‏اى هم به سرنوشت يهوديانى كرد كه قبل از اين آيه سرگذشتشان را بيان نموده بود، يعنى يهوديان بنى النضير، و بنى قينقاع. و نيز منافقينى كه حالشان در دشمنى و مخالفت با خدا و رسولش حال همان يهوديان بود.

و لذا فرمود: ﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللَّهَ﴾ و دنبالش به عنوان نتيجه‏گيرى فرمود: ﴿فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾ كه در حقيقت نتيجه‏گيرى مسبب است از سبب. آنگاه دنبالش فرمود: ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْفَاسِقُونَ﴾ و با اين جمله راهنمايى كرد بر اينكه چنين كسانى فاسقان حقيقى هستند، يعنى از زى عبوديت خارجند.

و آيه شريفه هر چند از فراموش كردن خداى تعالى نهى نموده، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلى واقع شده، با سياقش دلالت مى‏كند بر امر به ذكر خدا، و مراقبت او. ساده‏تر بگويم: لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهى مى‏كند ولى سياق به ذكر خدا امر مى‏نمايد.

﴿لاَ يَسْتَوِي أَصْحَابُ اَلنَّارِ وَ أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ هُمُ اَلْفَائِزُونَ﴾

راغب مى‏گويد كلمه «فوز» به معناى دست يافتن به خير با حصول سلامت است‏ و سياق آيه شهادت مى‏دهد به اينكه مراد از «اصحاب نار» همان كسانى هستند كه خدا را از ياد برده‏اند. و مراد از «اصحاب جنت» آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند.

و اين آيه شريفه حجتى تمام بر اين معنا اقامه مى‏كند كه بر هر كس واجب است به دسته يادآوران خدا و مراقبين اعمال بپيوندد، نه به آنهايى كه خدا را فراموش كردند. بيان اين حجت آن است كه اين دو طائفه - يعنى يادآوران خدا و فراموشكاران خدا و سومى ندارند - و سايرين بالأخره بايد به يكى از اين دو طائفه ملحق شوند، و اين دو طائفه يكسان نيستند تا پيوستن به هر يك نظير پيوستن به ديگرى باشد، و آدمى از اينكه به هر يك ملحق شود پروايى نداشته باشد، بلكه يكى از اين دو طائفه راجح، و ديگرى مرجوح است، و عقل حكم مى‏كند كه انسان طرف راجح را بگيرد، و آن را بر مرجوح ترجيح دهد و آن طرف يادآوران خدا است، چون تنها ايشان رستگارند، نه ديگران، پس ترجيح در جانب ايشان است، در نتيجه بر هر انسانى واجب است پيوستن به آنان را اختيار كند.

نسیان خدافراموشی خودفاسقوننسیان خدا.انساء انفس.فاسقون.مقابل فراموشی.پرهیز از این الگو.

مثلى گوياى عظمت و جلالت قدر قرآن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا اَلْقُرْآنَ عَلىَ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اَللَّهِ...﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «تصدع» به معناى پراكنده شدن بعد از التيام است. كلمه «تفطر» هم به همين معنا است‏.

بايد دانست كه زمينه آيه شريفه زمينه مثل زدن است، مثلى كه اساسش تخيل است، به دليل اينكه در ذيل آيه مى‏فرمايد: ﴿وَ تِلْكَ اَلْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ...﴾

و منظور آيه شريفه تعظيم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقى و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايى كه در آن است، و نيز به خاطر اينكه كلام خدا عظيم است. و معناى آيه اين است كه: اگر ممكن بود قرآن بر كوهى نازل شود، و ما قرآن را بر كوه نازل مى‏كرديم، قطعا كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بزرگى هيكل و نيروى مقاومتى كه در برابر حوادث دارد، مى‏ديدى كه از ترس خداى عز و جل متاثر و متلاشى مى‏شود، و وقتى حال كوه در برابر قرآن چنين است، انسان سزاوارتر از آن است كه وقتى قرآن بر او تلاوت مى‏شود و يا خودش آن را تلاوت مى‏كند قلبش خاشع گردد. بنابراين، بسيار جاى تعجب است كه جمعى از همين انسانها نه تنها از شنيدن قرآن خاشع نمى‏گردند، و دچار ترس و دلواپسى نمى‏شوند، بلكه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمى‏آيند.

در اين آيه شريفه التفاتى از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته، و اين بدان جهت است كه بر علت حكم دلالت كرده، بفهماند اگر كوه با نزول قرآن متلاشى و نرم مى‏شود، علتش اين است كه قرآن كلام خداى عز و جل است.

﴿وَ تِلْكَ اَلْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾ اين جمله از باب به كار بردن حكمى كلى در موردى جزئى است تا دلالت كند بر اينكه حكم اين مورد حكمى نو ظهور نيست، بلكه در همه موارد ديگرى - كه بسيار هم هست - جريان دارد.

پس اينكه فرمود: ﴿لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا اَلْقُرْآنَ عَلىَ جَبَلٍ﴾ مثلى است كه خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را از اين نظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا در باره آن تفكر نموده، و آن طور كه شايسته آن است با آن برخورد كنند، و در صدد تحقيق محتواى آن كه حق صريح است برآمده، به هدايتى كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدى شوند، چون انسانها براى رسيدن به كمال و سعادتشان طريقى بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مساله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلى بدان سفارش مى‏كرد.

قرآنجبلمثلتفکرخشیةعظمت قرآن.خشیة الله و خشوع جبل.تفکر در امثال.مثل گویا.

توضيحى در مورد اينكه خداوند عالم غيب و شهادت است. و معانى پاره‏اى از اسماء حسناى ديگر خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هُوَ اَللَّهُ اَلَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهَادَةِ هُوَ اَلرَّحْمَنُ اَلرَّحِيمُ﴾

اين آيه با دو آيه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفه‏اى از اسماى حسناى خداى تعالى و اشاره به اين نكته است كه او داراى بهترين اسماء و منزه از هر نقصى است، و آنچه را كه در آسمانها و زمين است شاهد بر اين معنا مى‏گيرد، و ليكن اگر آن را با مضمون آيات قبل كه امر به ذكر مى‏كرد در نظر بگيريم، از مجموع، اين معنا استفاده مى‏شود كه افرادى كه يادآور خدايند او را با اسماى حسنايش ذكر مى‏كنند، و به هر اسمى از اسماى كمال خدا بر مى‏خورند، به نقصى كه در خويشتن در مقابل آن كمال است پى مى‏برند - دقت فرماييد.

و اگر آن را با مضمون آيه قبلى و مخصوصا جمله‏ ﴿مِنْ خَشْيَةِ اَللَّهِ﴾ در نظر بگيريم، به علت خشوع كوه و متلاشى شدن آن از ترس خدا پى مى‏بريم. و معناى مجموع آنها چنين مى‏شود: چگونه كوه‏ها از ترس او متلاشى نشود، با اينكه او خدايى است كه معبودى بجز او نيست، و عالم به غيب و آشكار و چنين و چنان است.

﴿هُوَ اَللَّهُ اَلَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ موصول «الذى» وصله آن، مجموعا اسمى از اسماى خدا را معنا مى‏دهد، و آن وحدانيت خدا در الوهيت و معبوديت است. در سابق هم پاره‏اى مطالب راجع به معناى تهليل در تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ آورديم.

﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهَادَةِ﴾ كلمه «شهادت» به معناى چيزى است كه مشهود و حاضر در نزد مدرك باشد، هم چنان كه غيب معناى مخالف آن را مى‏دهد. و اين دو، معنايى اضافى و نسبى است، به اين بيان كه ممكن است يك چيز براى كسى يا چيزى غيب و براى شخصى و يا چيزى ديگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعى احاطه شاهد بر موجود مشهود است، يا احاطه حسى، يا خيالى، يا عقلى، و يا وجودى. و در غيب دائر مدار نبودن چنين احاطه است.

و هر چيزى كه براى ما غيب و يا شهادت باشد، از آنجا كه محاط خداى تعالى و خدا محيط به آنست، قهرا معلوم او، و او عالم به آن است. پس خداى تعالى هم عالم به غيب و هم عالم به شهادت است، و غير او هيچ كس چنين نيست، براى اينكه غير خدا هر كه باشد وجودش محدود است، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعليمش كرده، هم چنان كه قرآن كريم فرموده: ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ﴾ و اما خود خداى تعالى غيب على الاطلاق است، و احدى و چيزى به هيچ وجه نمى‏تواند به او احاطه يابد،

هم چنان كه باز قرآن كريم در اين باره فرموده: ﴿وَ لاَ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً﴾.

و اما جمله‏ ﴿هُوَ اَلرَّحْمَنُ اَلرَّحِيمُ﴾ از آنجا كه در سوره فاتحه در تفسير اين دو اسم سخن رفت، ديگر تكرار نمى‏كنيم.

﴿هُوَ اَللَّهُ اَلَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ اَلْمَلِكُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاَمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَيْمِنُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبَّارُ اَلْمُتَكَبِّرُ...﴾

كلمه «ملك» - به فتح ميم و كسره لام - به معناى مالك تدبير امور مردم، و اختياردار حكومت آنان است. و كلمه «قدوس» مبالغه در قدس و نزاهت و پاكى را افاده مى‏كند. و كلمه «سلام» به معناى كسى است كه با سلام و عافيت با تو برخورد كند، نه با جنگ و ستيز، و يا شر و ضرر. و كلمه «مؤمن» به معناى كسى است كه به تو امنيت بدهد، و تو را در امان خود حفظ كند. و كلمه «مهيمن» به معناى فائق و مسلط بر شخصى و يا چيزى است.

و كلمه «عزيز» به معناى آن غالبى است كه هرگز شكست نمى‏پذيرد، و كسى بر او غالب نمى‏آيد. و يا به معناى كسى است كه هر چه ديگران دارند از ناحيه او دارند، و هر چه او دارد از ناحيه كسى نيست. و كلمه «جبار» صيغه مبالغه از «جبر» يعنى شكسته بند و اصلاح كننده است، و بنابراين «جبار» كسى است كه اراده‏اش نافذ است. و اراده خود را بر هر كس كه بخواهد به جبر تحميل مى‏كند. و «متكبر» آن كسى است كه با جامه كبريايى خود را بنماياند.

﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ اين جمله ثنائى است بر خداى تعالى، هم چنان كه در - سوره بقره بعد از نقل اين مطلب كه كفار گفتند خدا فرزند گرفته، فرمود: «سبحانه».

﴿هُوَ اَللَّهُ اَلْخَالِقُ اَلْبَارِئُ اَلْمُصَوِّرُ...﴾

كلمه «خالق» به معناى كسى است كه اشيايى را با اندازه‏گيرى پديد آورده باشد. و كلمه «بارئ» نيز همان معنا را دارد، با اين فرق كه «بارئ» پديد آورنده‏اى است كه اشيايى را كه پديد آورده از يكديگر ممتازند. و كلمه «مصور» به معناى كسى است كه پديد آورده‏هاى خود را طورى صورتگرى كرده باشد كه به يكديگر مشتبه نشوند. بنابراين، كلمات سه‏گانه هر سه متضمن معناى ايجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف كه بين آنها ترتيب هست، براى اينكه تصوير فرع اين است كه خداى تعالى بخواهد موجودات را متمايز از يكديگر خلق كند، و اين نيز فرع آنست كه اصلا بخواهد موجوداتى بيافريند.

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد، و آن اين است كه چرا در دو آيه قبل بعد از نام «اللَّه»

بلافاصله كلمه توحيد «لا اله الا اللَّه» را ذكر نمود و سپس اسماى خدا را شمرد، ولى در آيه مورد بحث بعد از نام «اللَّه» به شمردن اسماء پرداخت، و كلمه توحيد را ذكر نكرد؟ جوابش اين است كه بين صفاتى كه در آن دو آيه شمرده شده كه يازده صفت، و يا يازده نام است، با نامهايى كه در آيه مورد بحث ذكر شده فرق است، و اين فرق باعث شده كه در آن دو آيه كلمه توحيد را بياورد و در اين آيه نياورد، و آن فرق اين است كه صفات مذكور در دو آيه قبل الوهيت خدا را كه همان مالكيت توأم با تدبير است اثبات مى‏كند، و در حقيقت مثل اين مى‏ماند كه فرموده باشد: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ معبودى به جز خدا نيست، به دليل اينكه او عالم به غيب و شهادت، و رحمان و رحيم و... است. و اين صفات به نحو اصالت و استقلال خاص خدا است، و شريكى براى او در اين استقلال نيست، چون غير او هر كس هر چه از اين صفات دارد، خدا به وى داده، پس قهرا الوهيت و استحقاق معبود شدن هم خاص او است، و به همين جهت در آخر آيه دوم فرمود: ﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾. و با اين جمله اعتقاد شرك را كه مذهب مشركين است رد نمود.

و اما صفات و اسمايى كه در آيه مورد بحث آمده صفاتى است كه نمى‏تواند اختصاص الوهيت به خدا را اثبات كند، چون صفات مذكور عبارتند از: خالق، بارئ و مصور، كه مشركين هم آنها را قبول دارند. آنان نيز خلقت و ايجاد را خاص خدا مى‏دانند، و در عين حال مدعى آنند كه به غير خدا ارباب و الهه ديگر هست كه در استحقاق معبوديت شريك خدايند.

و اما اينكه در ابتداى هر سه آيه اسم جلاله «اللَّه» آمده، به منظور تاكيد و تثبيت مقصود بوده، چون اين كلمه علم (اسم خاص) است براى خدا، و معنايش ذات مستجمع تمامى صفات كمال است، و قهرا تمامى اسماى الهى از آن سرچشمه مى‏گيرد.

﴿لَهُ اَلْأَسْمَاءُ اَلْحُسْنىَ﴾ اين جمله اشاره به بقيه اسماى حسنى است، چون كلمه «الاسماء» هم جمع است، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبى جمع داراى الف و لام افاده عموم مى‏كند.

﴿يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ يعنى هر آنچه مخلوق كه در عالم است حتى خود آسمانها و زمين تسبيح‏گوى اويند. و ما در سابق مكرر پيرامون اينكه تسبيح موجودات چه معنا دارد بحث كرديم.

اين آيات سه‏گانه با جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ ختم شده يعنى او غالبى است شكست ناپذير، و كسى است كه افعالش متقن است، نه گزاف و بيهوده. پس نه معصيت

گناه‏كاران او را در آنچه تشريع كرده و بشر را به سويش مى‏خواند عاجز مى‏سازد، و نه مخالفت معاندان، و نه پاداش مطيعان و اجر نيكوكاران در درگاهش ضايع مى‏گردد.

و همين عنايت كه گفتيم باعث شد گفتار در سه آيه با ذكر اسم «عزيز» و «حكيم» ختم شود، و به طور اشاره بفهماند كه كلام او هم عزيز و حكيم است، باعث شد كه در آغاز هر سه آيه نام اللَّه تكرار شده، و مقدم بر ساير اسماء ذكر شود. و نيز باعث شد كه اسم عزيز با اسم حكيم دوباره ذكر شود، با اينكه در وسط آيه دوم ذكر شده بود.

و اينكه گفتيم توصيف خدا به دو وصف عزيز و حكيم اشاره دارد به اينكه كلامش هم، عزيز و حكيم است، از اين بابت بود كه در قرآن كريم كلام خود را هم عزيز و حكيم خوانده، يك جا فرموده: ﴿وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ﴾، و جايى ديگر فرموده: ﴿وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ﴾.

اسماء حسنیغیبشهادترحمنملکخالقلا اله الا هو.عالم الغیب و الشهادة.رحمن رحیم.الملک.خالق بارئ مصور.عزیز حکیم.احاطه ناپذیری.له الاسماء الحسنی.

بحث روايتى (رواياتى در باره بعضى اسماء و صفات خداوند، و در باره محاسبه نفس و نظر در اعمال).

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در تفسير جمله‏ ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهَادَةِ﴾ از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: غيب عبارت است از چيزى كه تا كنون نبوده، و شهادت چيزهايى است كه بوده‏.

مؤلف: البته اين تفسير تفسير به بعضى از مصاديق است، نه اينكه معناى غيب و شهادت تنها همين باشد كه در روايت آمده. و ما رواياتى را كه در تفسير اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحيم آمده در سوره فاتحه آورديم.

و در توحيد به سند خود از ابى بصير از امام ابى جعفر باقر (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى از ازل حى و زنده بوده، اما حى بدون حيات. و از ازل ملك و قادر بوده، حتى قبل از اينكه چيزى را ايجاد كرده باشد، و بعد از آنكه خلق را بيافريد ملكى جبار شد.

مؤلف: اينكه فرمود: «حى بدون حيات» معنايش اين است كه حيات او مانند حيات موجودات زنده چيزى غير از ذات و زائد بر ذاتش نيست، بلكه حياتش عين ذات او

است. و اينكه فرمود «قبل از خلقت عالم ملكى قادر بود و بعد از خلقت ملكى جبار شد» در حقيقت خواسته است ملك را كه از صفات فعل است، به قدرت ارجاع دهد، كه از صفات ذات است تا تحققش قبل از ايجاد فرض داشته باشد.

و در كافى به سند خود از هشام جواليقى روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معناى كلام خدا كه مى‏فرمايد: ﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ﴾ پرسيدم كه منظور از آن چيست؟ فرمود: منظور منزه بودن خدا (از نواقص) است‏.

و در نهج البلاغه است كه: خداى تعالى خالق است، اما نه با حركت و رنج‏.

مؤلف: ما تعدادى از روايات وارده در اسماى حسناى خدا و شمار آنها را در بحث از اسماى حسنى در جلد ششم اين كتاب آورديم.

و در روايت نبوى معروف آمده كه: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاكبر - از نفس خود حسابكشى كنيد، قبل از آن كه از شما حساب بكشند، و خود را بسنجيد، قبل از آن كه شما را بسنجند، و براى روز قيامت آماده شويد».

و در كافى به سند خود از ابى الحسن ماضى (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: كسى كه روز به روز به حساب نفس خود رسيدگى نمى‏كند از ما نيست (آن كس از ما است كه روز به روز به حساب خود برسد) اگر عمل نيكى داشت شكرش نسبت به خدا بيشتر شود و اگر عمل زشتى داشت از خدا طلب مغفرت نموده، توبه كند.

مؤلف: قريب به اين معنا رواياتى ديگر است، و ما رواياتى از ائمه اهل بيت (علیه السلام) در معناى ذكر خدا در ذيل تفسير آيه‏ ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ...﴾ و آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً﴾ نقل كرديم، اگر كسى بخواهد مى‏تواند بدانجا مراجعه كند.

اسماءمحاسبه نفسذکرغیبشهادتذکر کثیر و محاسبه.محاسبة النفس.تفسیر غیب و شهادت.تقوا در روایت.صفات علمی خدا.