سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَـٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى ٱلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ (٧)
- حاقه ۷ (مفسِّر) — متن واحد عمدتاً نقل آیه سبع لیال و ثمانیة ایام حسوما است.
۶۹ مکی آیات ۵۲ بازهها ۳
ترجمهٔ موسوی همدانی
هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دستکم یک فیلتر را روشن کنید.
المیزان آیات آغاز حاقه را بر نامگذاری قیامت، هلاکت مکذبان و تذکره حمل در سفینه یکجا میآورد.
سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَـٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى ٱلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ (٧)
اين سوره مساله «حاقه» يعنى قيامت را به ياد مىآورد، در اينجا قيامت را حاقه ناميده، در جاى ديگر قارعه و واقعه خوانده است، و در اين آيات سخن را در سه فراز سوق داده، در فصلى به طور اجمال سرانجام امتهايى را ذكر مىكند كه منكر قيامت بودند، و خداى تعالى آنان را به «اخذى رابيه» (عقوبتى شديد) بگرفت. و در فصلى اوصاف حاقه را بيان مىكند، و اينكه در آن روز مردم دو گروهند، يكى اصحاب يمين، و يكى اصحاب شمال، يكى اهل سعادت و ديگرى اهل شقاوت. و در فصل سوم در راستى و درستى خبرها و سخنان قرآن تاكيد نموده، آنها را حق اليقين معرفى مىكند، و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.
﴿اَلْحَاقَّةُ مَا اَلْحَاقَّةُ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾
گفتيم: مراد از كلمه «الحاقه» روز قيامت كبرى است و اگر به اين نامش ناميد، براى اين بود كه روزى است حق و ثابت، و غير قابل تخلف و ترديد ناپذير، و كلمه «الحاقه» از مصدر «حق» است، كه به معناى ثابت و مقرر واقعى است، و كلمه «ما» در جمله ﴿مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ استفهامى است كه به منظور بزرگ شمردن قيامت آمده، (در فارسى هم مىگوييم فلانى دانشمند است و چه دانشمندى) و درست به همين جهت بود كه با آوردن ضمير اكتفاء نكرد، و نفرمود: «الحاقة و ما هى» بلكه دو باره كلمه «الحاقه» را تكرار كرد. و اين جمله استفهاميه خبر است براى كلمه «الحاقة».
بنابراين، جمله ﴿اَلْحَاقَّةُ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ به غير از بزرگداشت قيامت چيز ديگرى نمىخواهد بفهماند، و با تكرار نام آن اين تفخيم و بزرگداشت را افاده مىكند.
﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ خطاب در اين جمله به هر كسى است كه قابل خطاب
باشد، و در آن علم به حقيقت روز قيامت را از همه مخاطبين نفى مىكند، مىفرمايد: تو نمىدانى قيامت چيست؟ و اين تعبير كنايه است از كمال اهميت آن روز و نهايت درجه عظمتش، و شايد منظور از روايتى هم كه از ابن عباس نقل شده همين باشد، او گفته: هر جا در قرآن جمله «ما ادراك - تو نمىدانستى» آمده رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را درك كرده و هر جا جمله «ما يدريك - تو نمىدانى» آمده آن جناب آن مطلب را واقعا نمىداند خلاصه كلام اينكه اولى كنايه است از عظمت مطلب و دومى تصريح است.
﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عَادٌ بِالْقَارِعَةِ﴾
كلمه «قارعه» نيز يكى از اسامى قيامت است، و بدين جهت آن را «قارعه - كوبنده» ناميده كه آسمانها و زمين را به هم مىكوبد، و به آسمان و زمينى ديگر تبديل مىكند، كوهها را به راه مىاندازد، خورشيد را تيره و ماه را منخسف مىكند، ستارگان را مىريزد و تمامى اشيا به قهر خداى تعالى دگرگون مىشوند، كه قرآن به همه اينها ناطق است، چيزى كه هست مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: «كذبت ثمود و عاد بها - عاد و ثمود به آن تكذيب كردند»، ولى به جاى ضمير، كلمه «قارعه» را آورد، تا باز هم امر قيامت را بزرگ جلوه دهد.
اين آيه و آيات بعدش تا نه آيه هر چند در صدد بيان اجمالى از داستان نوح، عاد، ثمود و فرعون و طاغوتهاى قبل از او و مؤتفكات، و هلاكت آنان است، و ليكن در حقيقت مىخواهد به پارهاى از اوصاف «الحاقه - قيامت» اشاره كند، و بفرمايد: خداى تعالى امتهاى بسيارى را به خاطر تكذيب قيامت هلاك كرد، پس در حقيقت اين آيات جواب «ما» ى استفهاميه است، هم چنان كه جمله ﴿فَإِذَا نُفِخَ فِي اَلصُّورِ...﴾ جواب ديگرى است.
و حاصل معنا اين است كه قيامت همان كوبندهاى است كه ثمود و عاد و فرعون و طاغوتهاى قبل از او و مؤتفكات و قوم نوح تكذيبش كردند، و خدا به اخذى شديد ايشان را بگرفت، و به عذاب انقراض هلاكشان كرد.
﴿فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ﴾
اين جمله اثر تكذيب ثمود را به طور مفصل بيان مىكند، و در اينكه مراد از «طاغيه» چيست، آيا صيحه آسمانى است و يا زلزله است و يا صاعقه؟ آيات قرآن مختلف است، در سوره هود سبب هلاكتشان را صيحه دانسته، فرموده: ﴿وَ أَخَذَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلصَّيْحَةُ﴾ و در سوره
اعراف زلزله دانسته فرموده: ﴿فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ﴾ و در حم سجده صاعقه دانسته فرموده:
﴿فَأَخَذَتْهُمْ صَاعِقَةُ اَلْعَذَابِ اَلْهُونِ﴾.
بعضى گفتهاند: كلمه «طاغيه» مانند كلمه «طغيان» و كلمه «طغوى» مصدر است، نه اسم فاعل. و معناى آيه اين است كه: اما ثمود به سبب طغيانشان هلاك شدند. آيه شريفه «كذبت ثمود بطغويها» نيز مؤيد اين سخن است. و ليكن وجه اول با سياق آيات بعدى مناسبتر است، چون آيات بعد در مقام بيان كيفيت هلاكت آنان است، كه از ميان چند طريقه اهلاك زير يعنى اهلاك به وسيله باد، و يا اخذ رابيه و شديد، و يا طغيان آب، با كدام طريق هلاك شدند. پس آيه مورد بحث هم بايد در مقام بيان اهلاك ثمود به وسيله عذاب طاغيه باشد، و بخواهد كيفيت اهلاك آنان را بيان كند، در نتيجه كلمه «طاغيه» صفت عذاب است، نه صفت مردم ثمود.
﴿وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ﴾
كلمه «صرصر» به معناى بادى سخت سرد و بسيار تند است، و كلمه «عاتية» از مصدر «عتو» به معناى طغيان و سرپيچى از اطاعت و ناسازگارى است.
﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَ ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى اَلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعىَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ﴾
تسخير باد صرصر بر قوم عاد به معناى مسلط كردن آن بر آنان است، و كلمه «حسوم» جمع حاسم است، هم چنان كه كلمه «شهود» جمع شاهد است، و حاسم از ماده «حسم» است، كه به معناى داغ كردن مكرر چند بار پشت سر هم است، و اين كلمه صفت است براى كلمه «سبع»، و جمله را چنين معنا مىدهد: باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پشت سر هم بر آنان مسلط كرد و كلمه «صرعى» جمع صريع (به خاك افتاده) است، و كلمه «اعجاز» - با فتحه همزه - جمع «عجز» - با فتحه عين و ضمه جيم - (آخر و دنباله هر چيز) است، و كلمه «خاوية» به معناى چيز تو خالى است كه آن را دور انداخته باشند، و معناى آيه اين است كه خدا باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنان مسلط كرد، و تو (اگر بودى) آن مردم را مىديدى كه مانند ريشههاى تو خالى درخت خرما به زمين افتادهاند.
﴿فَهَلْ تَرىَ لَهُمْ مِنْ بَاقِيَةٍ﴾
يعنى «من نفس باقية»، اين جمله كنايه است از اينكه عذاب تمامى آنان را فرا گرفت، مىفرمايد: «آيا هيچ نفسى از آنان را باقى مانده مىبينى؟» يعنى حتى يك نفر را نمىبينى كه زنده مانده باشد.
بعضى گفتهاند: كلمه «باقيه» هر چند به شكل اسم فاعل است، ليكن به معناى مصدر است، و گاهى به معناى «بقيه» استعمال مىشود، ليكن معنايى كه ما كرديم به ذهن نزديكتر است.
﴿وَ جَاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ اَلْمُؤْتَفِكَاتُ بِالْخَاطِئَةِ﴾
منظور از كلمه «فرعون» خصوص فرعون زمان موسى است، و منظور از «من قبله» امتهاى قبل از وى هستند، كه چون او خدا را تكذيب مىكردند، و مراد از كلمه «مؤتفكات» دهات قوم لوط و اهالى آن قريهها است، و كلمه «خاطئة» باز مصدر در قيافه اسم فاعل است، و مراد از اينكه فرمود: فرعون و امتهاى قبل از او و قريهنشينان قوم لوط خاطئه آوردند، اين است كه طريق عبوديت را به خطا پيمودند، و بقيه الفاظ آيه روشن است.
﴿فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رَابِيَةً﴾
ضمير در (عصوا) به فرعون و آن دو طايفه ديگر برمىگردد، و مراد از رسول جنس رسول است، و كلمه «رابيه» از مصدر «رباء» به معنى زياده است، و منظور «از گرفتن آنان به گرفتنى رابيه» عقوبت شديد است.
بعضى گفتهاند عقوبتى زيادتر از ساير عقوبتها است.
بعضى گفتهاند: منظور از آن عقوبتى خارق العاده است.
﴿إِنَّا لَمَّا طَغَى اَلْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي اَلْجَارِيَةِ﴾
اين آيه اشاره است به طوفان نوح، و كلمه «جاريه» به معناى كشتى است، در اين جمله خطاب را متوجه افرادى كرده كه در كشتى نوح سوار بودند، كه در حقيقت خطاب به عموم بشر است، كه نياكانشان همانها بودند كه به وسيله كشتى نوح از غرق نجات يافتند، چون اين اخلاف و آن اسلاف يك نوعند، و مىتوان حال بعضى از آنان را به همه نسبت داد، و بقيه الفاظ آيه روشن است. (مىفرمايد: اين ما بوديم كه آن زمان كه آب طغيان كرد شما را سوار كشتى كرديم، و از غرق نجات داديم).
﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾
اين آيه بيان مىكند كه چرا ايشان را در كشتىهاى نجات سوار كرد، پس ضمير در «نجعلها» به كلمه «حمل» كه از جمله «حملناكم» استفاده مىشود برمىگردد، به اعتبار اينكه حمل مذكور رفتارى است از خدا با بشر، پس در حقيقت معناى جمله اين است كه اگر ما اين رفتار را با شما كرديم براى اين بود كه اين رفتار خود را تذكرهاى - مايه تذكرى - براى شما قرار دهيم، تا از آن عبرت بگيريد، و اندرز شويد.
و كلمه «تعيها» از مصدر «وعى» است، و «وعى» به معناى ريختن چيزى در ظرف است، و مراد از «وعى اذن براى آن حمل» اين است كه: مردم داستان حمل كشتى نوح را در گوش و هوش خود جاى دهند و از يادش نبرند، تا اثر و فايدهاش كه همان تذكر و اندرز گرفتن است مترتب شود.
در اين آيه با هر دو جملهاش به هدايت ربوبى به هر دو نوعش يعنى «ارائه طريق» و «رساندن به مطلوب» اشاره شده است، توضيح اينكه يكى از سنتهاى عامه ربوبى كه در سراسر عالم جارى است اين است كه هر نوع از انواع موجودات را به كمال لايقش و آن هدف نهايى كه بر حسب وجود خاص به خودش متوجه آن است برسد، و به همين منظور آن موجود را به جهازات و ابزارى مجهز كرده كه او را در رسيدن بدان هدف كمك كند، هم چنان كه قرآن كريم فرمود: ﴿اَلَّذِي أَعْطىَ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىَ﴾، و نيز فرموده: ﴿اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ اَلَّذِي قَدَّرَ فَهَدىَ﴾، كه توضيح آن در تفسير دو سوره طه و اعلى و غير آن دو گذشت.
انسان هم در اينكه استكمالى تكوينى و راهى به سوى كمال وجوديش دارد، مانند ساير انواع موجودات مادى است، كه همه به هدايت ربوبى به سوى كمال وجوديشان سوق داده مىشوند، چيزى كه هست انسان به هدايت ديگرى اختصاص يافته، و آن هدايت تشريعى است، آرى نفس انسانى استكمالى از طريق افعال اختيارى خود دارد، چون اين افعال اختيارى در اثر تكرار، اوصاف و حالات درونى در او پديد مىآورد، و در زندگى دنيائيش داراى ملكات و احوالى مىشود كه همين ملكات غايت و نتيجه زندگى او است، و با اين ملكات سرنوشت زندگى ابديش معين مىشود.
و همين معنا باعث شده كه در بين تمامى موجودات خصوص او، مورد عنايت بيشترى
قرار بگيرد و از راه ارسال رسولان و انزال كتب آسمانى برايش سنت دينى مقرر كنند، و به سوى آن سنت راهنماييش كنند، تا بعد از فرستادن رسولان، ديگر مردم عليه خداى تعالى حجتى نداشته باشند، ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اَللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ﴾ كه تفصيل اين معنا در بحثهايى كه پيرامون مساله نبوت (در جلد دوم اين كتاب، و در جاهاى ديگر) داشتيم گذشت.
و همه اينها، هدايت به معناى راه نشان دادن و اعلام صراط مستقيم است، كه خود انسان بدون راهنمايى خداى تعالى نمىتواند آن را پيدا كند، هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾، حال اگر اين راه را دنبال بكند، و از آن منحرف نشود، به زندگى طيب و سعيدى خواهد رسيد، و اگر از دستش بدهد و از آن اعراض كند به شقاوتى دائمى مىرسد، و حجت خدايى به هر حال عليه او تمام مىشود، هم چنان كه فرمود: ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾.
حال كه اين معنا روشن شد معلوم گرديد كه يكى از سنتهاى الهى اين است كه بشر را از راه ارائه طريق به سوى سعادت حياتش هدايت كند. جمله ﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً﴾ به همين معنا اشاره مىكند چون تذكره به معناى اين است كه راه سعادت او را به يادش بياورند، و اين مستلزم آن نيست كه آدمى تذكر هم پيدا بكند، و حتما راه سعادت را پيش بگيرد، ممكن است تذكر در او اثر بكند، و ممكن هم هست اثر نكند.
يكى ديگر از سنتهاى الهى اين است كه همه موجودات را به سوى كمالشان هدايت كند، و به سوى آن نقطه به حركتشان در آورد، و به آن نقطه برساند، جمله ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ به همين معنا اشاره دارد، چون «وعى» - فرا گرفتن - يكى از مصاديق هدايت شدن به هدايت ربوبى است و اگر خداى تعالى اين وعى را به خودش نسبت نداد، همانطور كه تذكره را به خود نسبت داد، براى اين بود كه منظور از تذكره اتمام حجت است كه كار خداست، و اما وعى و فرا گرفتن، كار مستقيم او نيست، هر چند كه هم ممكن است به او نسبت داده شود و هم به خود انسان، و ليكن سياق آيه سياق دعوت و بيان اجر و ثواب است، اجرى كه بر اجابت دعوت مترتب مىشود، و اجر و مثوبت از آثار وعى است البته بدان جهت كه فعل
انسان و مستند به اوست، نه بدان جهت كه توفيقى الهى و منسوب به آن جناب است.
از آيه شريفه برمىآيد كه حوادث خارجى در اعمال انسان اثر مىگذارد، هم چنان كه از آيه شريفه ﴿وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىَ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ﴾.
عكس اين مطلب استفاده مىشود، يعنى از آن برمىآيد كه اعمال انسان در حوادث خارجى اثر دارد كه در تفسير همين آيه در سوره اعراف مقدارى در اين باره سخن رفت.
در الدر المنثور است كه: ابن منذر از ابن جريح روايت كرده كه در تفسير آيه ﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً﴾ گفته است: اين تذكره براى امت محمد (صلوات اللَّه عليه) است، و چه بسيار كشتىها كه در گذشته در دريا غرق شده بود، و آثارى كه از بين رفته بود، و بعد از قرنها امت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) آن آثار را يافتند، مثلا آثار كشتى نوح را در كوه جودى يافتند.
مؤلف: در تفسير سوره هود در خلال داستان نوح (علیه السلام) مطالبى رفت كه مؤيد اين روايت است.
و در همان كتاب است كه سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از مكحول روايت كردهاند كه گفت: وقتى آيه: ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ نازل شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من از پروردگارم خواستم اين اذن واعيه را على بن ابى طالب قرار دهد، مكحول مىگويد: بعد از اين دعاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) بارها مىگفت: هيچ نشد چيزى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بشنوم و فراموش كنم.
و نيز در همان كتاب است كه ابن جرير، ابن ابى حاتم، واحدى، ابن مردويه، ابن عساكر، و ابن النجارى همگى از برده روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به على فرمود: خدايم دستور فرموده تو را نزديك كنم و دورت ندارم، و به تو تعليم دهم و تو فراموش نكنى، و اين حق برايت ثابت شده كه آنچه را تعليمت مىدهم فرا بگيرى، به
دنبال اين فرمايش آيه ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ نازل شد.
و در همان كتاب است كه ابو نعيم در كتاب حليه از على (علیه السلام) نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على خدا مرا دستور داده كه تو را نزديك كنم، و تعليمت دهم تا تو فرا بگيرى، پس از آن اين آيه نازل شد: ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ پس اى على تو هستى اذن واعيه (گوش فرا گيرنده) علم من.
مؤلف: اين معنا در تفسير برهان هم از سعد بن عبد اللَّه آمده كه او به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آن را روايت كرده. و نيز از كلينى است كه او به سند خود از آن جناب نقل كرده. و نيز از ابن بابويه است كه او هم به سند خود از جابر از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است.
و باز همين مطلب را از ابن شهرآشوب از حلية الاولياء از عمر بن على آورده، و از واحدى در كتاب اسباب النزول از بريده آورده، و از ابى القاسم بن حبيب، در تفسير خود از زر بن حبيش از على (علیه السلام) نقل كرده است.
و كوتاه سخن اينكه: صاحب غاية المرام اين مطلب را از طرق شيعه و سنى در شانزده حديث آورده. و صاحب تفسير برهان گفته: محمد بن عباس در اين باره سى حديث از طرق شيعه و سنى آورده است.
المیزان وقایع حاقه را از نفخ صور تا احوال اصحاب یمین و شمال میخواند.
اين آيات فصل دومى است كه حاقه را با پارهاى از نشانيها و مقدماتش و شمهاى از وقايعى كه در آن روز رخ مىدهد معرفى مىكند.
﴿فَإِذَا نُفِخَ فِي اَلصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ﴾
در سابق گفتيم كه تعبير «دميدن در صور» كنايه است از مساله قيامت (هم چنان كه رسم است براى اعلان مردم به اينكه مثلا فلان مال التجاره آمده، و يا فلان سفر در پيش است، همه حاضر شويد شيپور مىزنند)، دميدن در شيپور نيز كنايه است از حاضر كردن مردم براى رسيدگى به حسابهايشان، و اگر آن را به صفت «واحدة» توصيف كرده، براى اشاره به اين معنا بوده كه مساله حتمى است و قضائش رانده شده و امر معلقى نيست كه احتياج به تكرار نفخه داشته باشد، و آنچه از سياق آيات به ذهن مىآيد اين است كه منظور از اين نفخه واحده، نفخه دوم است كه در آن مردگان زنده مىشوند.
﴿وَ حُمِلَتِ اَلْأَرْضُ وَ اَلْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً﴾
كلمه «دك» - با تشديد كاف - مصدر فعل مجهول «دكتا» است، و معنايش كوبيدن سخت است، به طورى كه آنچه كوبيده مىشود خرد گشته به صورت اجزايى ريز در آيد، و منظور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آنها احاطه مىيابد، و اگر مصدر «دك» را (با تاى وحدت «دكة» آورد، و علاوه بر آن) با كلمه «واحدة» توصيف كرد، براى اين بود كه به سرعت خرد شدن آنها اشاره كند، و بفهماند خرد شدن كوهها و زمين احتياج به كوبيدن بار دوم ندارد.
﴿فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾
يعنى در چنين روزى قيامت بپا مىشود.
﴿وَ اِنْشَقَّتِ اَلسَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ﴾
كلمه «انشقاق» در هر چيز استعمال شود معناى جدا شدن قسمتى از آن را مىدهد، و كلمه «واهيه» از ماده «وهى» است، كه به معناى ضعف. و به قولى به معناى پاره شدن چرم و جامه و امثال آن است.
ممكن هم هست آيه شريفه ﴿وَ اِنْشَقَّتِ اَلسَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا﴾ در معناى آيه زير باشد كه مىفرمايد: ﴿وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَ نُزِّلَ اَلْمَلاَئِكَةُ
تَنْزِيلاً﴾.
﴿وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾
راغب مىگويد: «رجاى چاه» و «رجاى آسمان» و رجاى هر چيز ديگر به معناى كناره آن است، و جمع آن أرجاء مىآيد، يعنى اطراف، هم چنان كه در قرآن آمده: ﴿وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا﴾ و كلمه «ملك» به طورى كه گفته شده، هم در مورد يك نفر اطلاق مىشود، و هم در مورد جمع، و مراد از آن در اين آيه جمع است، و ضمير «هم» در جمله ﴿وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾ به طورى كه از مقتضاى سياق ظاهر مىشود به ملائكه برمىگردد. ولى بعضى گفتهاند به همه خلائق برمىگردد.
و از ظاهر كلام خداى تعالى برمىآيد كه عرش در آن روز حاملينى از ملائكه دارد، هم چنان كه از ظاهر آيه زير نيز اين معنا استفاده مىشود مىفرمايد: ﴿اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾، و در روايات آمده كه اين حاملان عرش چهار فرشتهاند، و از ظاهر آيه مورد بحث برمىآيد حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، و اما اينكه اين چهار نفر و يا هشت نفر از جنس ملائكه بودند، و يا غير ايشان؟ آيه شريفه ساكت است، هر چند كه سياق آن از اشعار به اينكه از جنس ملك مىباشند، خالى نيست.
ممكن هم هست - همانطور كه اشاره كرديم - غرض از ذكر انشقاق آسمان، و بودن ملائكه در اطراف آن، و اينكه حاملين عرش در آن روز هشت نفرند، اين باشد كه بفرمايد در آن روز ملائكه و آسمان و عرش براى انسانها ظاهر مىشوند، هم چنان كه قرآن در اين باره فرموده: ﴿وَ تَرَى اَلْمَلاَئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ﴾.
﴿يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لاَ تَخْفىَ مِنْكُمْ خَافِيَةٌ﴾
از ظاهر كلام برمىآيد كه مراد از جمله «تعرضون - عرضه مىشويد» عرضه شدن بر خداى تعالى باشد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ عُرِضُوا عَلىَ رَبِّكَ صَفًّا﴾، و كلمه «عرض» در لغت به معناى اين است كه فروشنده جنس خود را جلو مشترى بگسترد و به او نشان دهد، در نتيجه معناى عرض بر خداى تعالى در روز قيامت كه روز جدايى حق از باطل، و روز داورى است اين است كه: آنچه نزد هر انسان از عقيده و عمل هست براى خداى تعالى فاش و سفره دل آدمى باز مىگردد، به طورى كه هيچ عقيده و هيچ فعلى از او براى خدا پنهان نماند، و همه غيبها شهادت و همه سرها علن و آشكار گردد، و اين از خصائص قيامت است، آرى قيامت ﴿يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرَائِرُ﴾ است، و ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ﴾ است، روزى است كه سريرهها آشكار و همه مردم براى خدا ظاهر مىشوند، و از آنان چيزى بر خدا پوشيده نمىماند.
و ما در بحثهاى سابق خود گفتيم كه آنچه در قرآن از خصائص قيامت آمده اختصاص به قيامت ندارد، مثلا اگر فرموده روز قيامت ملك مخصوص خداست، معنايش اين نيست كه در دنيا غير خدا كسانى ديگر نيز مالك باشند، و اگر فرموده: آن روز امر به دست خداست، و يا از عذاب او براى كسى پناهگاهى نيست، و يا خلائق برايش بارز و ظاهر مىشوند و يا چيزى از خلائق بر او پوشيده نمىماند، و خصائص ديگر، معنايش اين نيست كه خدا تنها در روز قيامت چنين است، زيرا اين صفات دائما براى خدا هست، بلكه مراد اين است كه: مردم آن روز فاش و هويدا مىبينند كه خداى تعالى چنين خدايى است. پس معناى آيه اين مىشود كه: در آن روز براى شما آشكار مىشود كه در دنيا هم، در معرض علم خدا بوديد، و آن روز همه فعلهايتان ظاهر مىگردد، و هيچ يك از آنها پنهان نمىماند.
﴿فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتَابِيَهْ﴾
در مجمع البيان گفته: كلمه «هاؤم» امر به چند نفر است و به منزله «هاكم» است، و اگر طرف مرد باشد، مىگويى «هاء يا رجل»، و به دو مرد مىگويى «هاؤما يا رجلان»، و به جمعيتى مىگويى «هاؤم يا رجال»، و به يك زن مىگويى «هاء يا امرأة» - و همزه را كسره مىدهى و بعد از همزه حرف «ياء» نمىآورى - و به دو زن مىگويى «هاؤما»، و به چند زن مىگويى «هاؤن»، و اين لغت اهل حجاز است.
و اهل نميم و قيس، در مفرد مذكر مثل اهل حجاز مىگويند: «هاء» و به دو نفر مىگويند: «هاءا» و به جماعت مردان مىگويند: «هاؤا»، و به يك زن «هاءى»، و به چند زن «هاؤن».
و بعضى از قبايل عرب بجاى همزه كاف مىآورند، مىگويند: «هاك، هاكما، هاكم، هاك، هاكما، هاكن» و در همه اين زبانها اين كلمه به معناى «بگير» است، و اين امرى است كه نهى ندارد.
اين آيه شريفه و ما بعدش تا كلمه «خاطئون» بيان تفصيلى اختلاف حال مردم در روز قيامت است، اختلافى كه از حيث سعادت و شقاوت دارند، و ما در سابق در تفسير ﴿مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ﴾گفتارى در معناى دادن كتاب به دست راست اصحاب يمين داشتيم، و ظاهرا خطاب در جمله ﴿هَاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتَابِيَهْ﴾ به ملائكه باشد، و هاء در كلمه «كتابيه» و همچنين در آخر همه آيات بعدى، هاى وقف است، كه اصطلاحا آن را هاى استراحت مىنامند.
و معناى آيه اين است كه: اما كسى كه كتابش به دست راستش داده شده رو به فرشتگان مىكند و مىگويد: بياييد نامه عمل مرا بگيريد و بخوانيد كه چگونه به سعادت من حكم مىكند.
﴿إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاَقٍ حِسَابِيَهْ﴾
كلمه «ظن» در اينجا به معناى يقين است، و آيه مورد بحث آنچه را از آيه قبل فهميده مىشد تعليل مىكند، و حاصل اين تعليل اين است كه اگر گفتم كتاب من كتاب يمين است، و به سعادت من حكم مىكند، براى اين بود كه من در دنيا به چنين روزى يقين داشتم، و يقين داشتم كه به زودى حساب خود را ملاقات مىكنم، و به پروردگارم ايمان
آوردم، و عمل خود را اصلاح كردم.
﴿فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ﴾
يعنى چنين كسى زندگى مىكند به عيش راضيه، به عيشى كه خودش آن را بپسندد، پس اگر رضايت را به عيش نسبت داده از باب مجاز عقلى است.
﴿فِي جَنَّةٍ عَالِيَةٍ... اَلْخَالِيَةِ﴾
يعنى او در بهشتى است كه داراى مقامى عالى است، و او در آن بهشت لذاتى دارد، كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد، و نه بر قلب كسى خطور كرده باشد.
﴿قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ﴾ كلمه «قطوف» جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است، كه به معناى ميوهاى است كه به حد چيدن رسيده باشد، و معناى جمله اين است كه ميوههاى آن بهشت به وى نزديك است، به طورى كه هر جور بخواهد مىتواند بچيند.
﴿كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيَّامِ اَلْخَالِيَةِ﴾ يعنى به ايشان گفته مىشود: بخوريد و بنوشيد، از همه آنچه خوردنى و نوشيدنى در بهشت است، در حالى كه گوارايتان باشد، و اين پاداش آن ايمان و عمل صالحى است كه در دنياى گذرا و ناپايدار براى امروزتان تهيه ديديد.
﴿وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ وَ لَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ﴾
صاحبان اين سخن طايفه دومند، يعنى اشقياى مجرم كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مىدهند، و معناى اينكه چرا نامه اعمال مجرمين را به دست چپشان مىدهند، در سوره اسراء گذشت، اين طايفه در قيامت آرزو مىكنند كه اى كاش نامه اعمال خود را نمىديدند، و نمىفهميدند حسابشان چيست، و اين آرزويشان از اين جهت است كه مىبينند چه عذاب اليمى برايشان آماده شده.
﴿يَا لَيْتَهَا كَانَتِ اَلْقَاضِيَةَ﴾
مفسرين گفتهاند: ضمير در «ليتها» به «موتة الاولى» ى تقديرى برمىگردد، آن مرگ اولى كه انسان را از دنيا خارج مىكند.
و معناى آيه اين است كه: اى كاش همان مرگ اول كه ما آن را چشيديم و از دنيا خارج شديم كار ما را يكسره كرده بود، و ما را نابود مىساخت و ديگر مبعوث نمىشديم، و در
اين ورطه عذاب هميشگى قرار نمىگرفتيم و آنچه را مىبينيم نمىديديم.
﴿مَا أَغْنىَ عَنِّي مَالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيَهْ﴾
اين دو جمله دو كلمه حسرت است كه در آن روز بعد از بىنتيجه ديدن كوششهاى دنيايى خود مىگويد، چون او تا در دنيا بود مىپنداشت كليد سعادتش در زندگى مال و قدرت است، و اين دو تمامى ناملايمات احتمالى را از او دفع مىكنند، و بر هر محبوب و لذتى مسلطش مىسازند، و به همين خيال خام بود كه تمامى سعى و توان خود را صرف به دست آوردن مال و قدرت كرد، و قهرا از ياد پروردگار خود و از هر سخن حقى كه به سوى آن دعوت مىشد اعراض نمود، و دعوت كننده را تكذيب مىكرد، همين كه سر از قبر برداشت، و ديد كه تمامى سببها از كار افتادهاند، و امروز ديگر مال و فرزندان بكار نمىآيند، مىفهمد كه مالش فايدهاى نداشت، و قدرتش هم باطل شد، لذا از در حسرت و درد اين دو جمله را مىگويد، اما چه سودى از گفتن؟!
﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ... فَاسْلُكُوهُ﴾
اين جملات دستور خدا به ملائكه را حكايت مىكند، كه بگيريد او را و در آتش بيفكنيد. پس تقدير كلام «يقال للملائكة خذوه...» است، يعنى «به ملائكه گفته مىشود بگيريد او را...» و كلمه «غلوه» امر از مصدر «غل» است، كه به معناى بستن با غل و زنجير است كه دست و پاى اسير را به گردنش مىبندد.
﴿ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ﴾ يعنى او را داخل آتش عظيم كنيد، چون جحيم به معناى آتش عظيم است، و «صلوا» امر از ماده «صلو» است، كه به معناى ملازم قرار دادن آدمى است با آتش.
﴿ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ﴾ كلمه «سلسله» به معناى زنجير و قيد است، و كلمه «ذرع» به معناى طول است، و كلمه «ذراع» به معناى فاصله بين آرنج و نوك انگشتان است، كه خود يك واحد طولى است، و سلوك مجرم در سلسلهاى كه طولش هفتاد ذراع باشد به معناى آن است كه وى را در چنين زنجيرى بپيچند. و حاصل كلام اين است كه او را در چنين قيدى مقيد كنيد.
﴿إِنَّهُ كَانَ لاَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ اَلْعَظِيمِ وَ لاَ يَحُضُّ عَلىَ طَعَامِ اَلْمِسْكِينِ﴾
مصدر «حض» كه فعل «يحض» مضارع از آن است، به معناى تحريك و تشويق كردن است، و دو آيه مورد بحث در مقام بيان علت دستور قبلى (بگيريد و ببنديد و در آتش بيفكنيد) است، مىفرمايد بدين علت چنين دستور داديم كه وى به خداى عظيم ايمان نمىآورد، و مردم را به اطعام مسكينان تشويق نمىكرد، بلكه در اين باره مسامحه مىكرد، و از رنج بينوايان احساس ناراحتى نمىنمود.
﴿فَلَيْسَ لَهُ اَلْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ... اَلْخَاطِؤُنَ﴾
كلمه «حميم» به معناى دوست است، و آيه شريفه به خاطر حرف «فاء» كه در آغاز آن آمده نتيجهگيرى از جمله ﴿إِنَّهُ كَانَ لاَ يُؤْمِنُ...﴾ است. و حاصل كلام اين است كه او از آنجا كه به خدا ايمان نمىآورد در نتيجه امروز در اين عرصه، دوستى كه سودش ببخشد يعنى شفيعى كه برايش شفاعت كند ندارد، چون كافر آمرزش ندارد، در نتيجه شفاعتى هم نخواهد داشت.
﴿وَ لاَ طَعَامٌ إِلاَّ مِنْ غِسْلِينٍ﴾ كلمه «غسلين» به معناى چركاب است، و گويا مراد از آن چرك و كثافاتى است كه از تن اهل دوزخ مىريزد، و آيه شريفه عطف است به كلمه «حميم» در آيه قبلى، و نتيجهگيرى از جمله ﴿وَ لاَ يَحُضُّ...﴾ است، و حاصل معنايش اين است كه او از آنجا كه كسى را به اطعام مسكينان تشويق نمىكرد، امروز طعامى به جز غسلين اهل دوزخ ندارد، و جمله ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾ كلمه «غسلين» را تعريف مىكند، و خاطون عبارتند از كسانى كه گناه و خطا كارى، عادتشان شده باشد.
در الدر المنثور است كه ابن جرير، از ابن زيد روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معناى آيه ﴿وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾ فرمود: امروز عرش خدا را چهار نفر حمل مىكنند، و روز قيامت هشت نفر.
مؤلف: در اينكه خداى تعالى حاملين عرش را در آيه شريفه مقيد كرده به «يومئذ
امروز» اشعار و بلكه ظهور روشنى است در اينكه هشت نفر بودن حاملان مخصوص آن روز است.
و در تفسير قمى آمده كه امام (علیه السلام) در حديثى ديگر فرمود: عرش را هشت نفر حمل مىكنند، چهار نفر از اولين و چهار نفر از آخرين، اما چهار نفر اولين عبارتند از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (علیه السلام)، و اما چهار نفر آخرين عبارتند از محمد و على و حسن و حسين (علیه السلام).
مؤلف: در روايات بسيارى آمده كه هشت نفر مخصوص روز قيامت است، و در بعضى آمده كه حاملين عرش خدا - با در نظر گرفتن اينكه عرش خدا همان علم او است - چهار نفر از ما هستند و چهار نفر از هر كس كه خدا بخواهد.
و در تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: چون روز قيامت بشود هر دسته از مردم به نام امامشان خوانده مىشوند، امامى كه در عصر آن امام مردهاند، اگر نام امام خود را بدانند و او را به امامت شناخته باشند نامه عملشان به دست راستشان داده مىشود، براى اينكه خداى تعالى فرموده: ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتَابَهُمْ﴾ و كلمه «يمين» به معناى معرفت و اثبات امام است، چون كتاب او همان امام او است، كه مىخواند - تا آنجا كه امام فرمود - و كسى كه امام خود را نشناسد، از اصحاب شمال است، همان كسانى كه خداى تعالى در بارهشان فرموده: ﴿وَ أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ...﴾.
مؤلف: و در برخى از روايات، آيه ﴿فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ...﴾ بر على (علیه السلام) تطبيق شده، و در بعضى بر آن جناب و بر شيعيانش، و همچنين آيه ﴿وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ...﴾ بر دشمنان آن جناب تطبيق شده، كه همه اين روايات از باب تطبيق كلى بر مصداق است، نه از باب تفسير.
و در الدر المنثور است كه: حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: اگر يك دلو از غسلين به روى دنيا بريزند، تمام اهل دنيا را مىگنداند.
و در همان كتاب است كه بيهقى در كتاب شعب ايمان از صعصعة بن صوحان روايت كرده كه گفت مردى باديهنشين به حضور على بن ابى طالب رسيد، و پرسيد: اين آيه چه معنا دارد كه مىفرمايد: ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾، با اينكه تمامى مردم خطوه و قدم زدن دارند، على (علیه السلام) تبسمى كرد و فرمود: اى اعرابى: ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾ نه «الا الخاطئون»، مرد عرب عرضه داشت: بله به خدا درست فرمودى اى امير المؤمنين، خداوند بنده خود را تسليم عذاب نمىكند.
آنگاه رو كرد به جانب ابى الاسود و فرمود: عجمها همه داخل دين شدند، تو براى مردم قاعدهاى وضع كن تا به وسيله آن سخن گفتن خود را اصلاح كنند، و غلط حرف نزنند. ابو الاسود هم برايشان حركت ضمه و نصب و جر را ترسيم كرد، و معين كرد در كجا كلمه با ضمه خوانده شود و كجا با فتحه و كجا با كسره.
و در تفسير برهان از ابن بابويه نقل كرده كه در كتاب «الدروع الواقعية» از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اگر يك ذراع از آن سلسلهاى كه خدا در كتاب خود يادآور شده بر روى همه كوههاى دنيا بگذارند، از شدت حرارت آن آب مىشوند.
فصل سوم الحاقه: تصدیق قرآن و تهدید تقول بر خدا.
اين دسته از آيات، فصل سوم از آيات سوره است كه مطالب سابق مربوط به حاقه را به لسان تصديق قرآن تاكيد مىكند، تا با تصديق قرآن حقانيت خبرهايى كه از مساله قيامت داد ثابت شود.
﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾
از ظاهر آيه برمىآيد كه با سوگند خوردن به آنچه ديدنى و آنچه ناديدنى است، و يا به عبارت ديگر به غيب و شهادت، در حقيقت به مجموع خلائق سوگند خورده، ليكن اين سوگند شامل ذات متعاليه خداى تعالى نمىشود، زيرا از ادب قرآن به دور است كه خداى تعالى و خلائق او را در يك صف قرار دهد، و هر دو را به يك نحو و در عرض واحد تعظيم كند.
به طور كلى در سوگند خوردن به هر چيزى، نوعى تعظيم مورد آن سوگند است، و خلق خدا كه در اين آيات مورد سوگند قرار گرفته بدان جهت كه دستپرورده خدا است، جليل و جميل است، چون خود او جميل است، و به جز جميل نمىآفريند و چگونه چنين نباشد با اينكه خود او خلقت و فعل خود را ستوده، و خويشتن را بدان ثنا گفته و فرموده: ﴿اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾، و نيز فرموده: ﴿فَتَبَارَكَ اَللَّهُ أَحْسَنُ اَلْخَالِقِينَ﴾، پس موجودات از ناحيه خداى تعالى جز خوبى ندارند، و هر بدى كه در آنها باشد از ناحيه خودشان است، و يا از ناحيه مقايسه يكى با ديگرى است.
در اينكه براى اثبات حقانيت قرآن در ميان همه سوگندها سوگند به «ما تبصرون و ما لا تبصرون» را انتخاب فرموده، مناسبتى با مقام هست، كه بر كسى پوشيده نيست، براى اينكه نظام واحد حاكم بر عالم، نظامى كه اجزاى جارى آن همه به هم مربوطند، حكم مىكند بر اينكه صانع همه يكى است، و همه به سوى او در حركتند، و نيز حكم مىكند به صحت همه آثار و احكام توحيد، از مساله بعث رسل و انزال كتب گرفته، تا اينكه قرآن بهترين كتاب آسمانى است، چون تمامى دعوتهايش به سوى حق و به سوى طريق مستقيم است.
از آنچه گذشت روشن شد كه آنچه بعضى از مفسرين در تفسير جمله ﴿بِمَا تُبْصِرُونَ وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ گفتهاند، و ذيلا از نظر خواننده مىگذرد، درست نيست.
بعضى گفتهاند: منظور از جمله اول خلائق، و از جمله دوم خالق است. ولى سياق با اين تفسير سازگارى ندارد.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از اولى نعمتهاى ظاهرى، و از دومى نعمتهاى باطنى است.
و بعضى ديگر گفتهاند: مراد از اولى جن و انس و از دومى ملائكه و يا مراد از اولى اجسام و از دومى ارواح است، و يا از اولى دنيا و از دومى آخرت، و يا از اولى آثار ديدنى قدرت خدا و از دومى آثار نديدنى قدرت او و اسرار خلقت است. وجه نادرستى اين اقوال اين است كه لفظ آيه از همه اينها عمومىتر است.
﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ﴾
ضمير «انه» به قرآن برمىگردد، و آنچه از سياق برمىآيد اين است كه منظور از «رسول كريم» پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و اين آيه مىخواهد در مقابل سخنان كفار كه او را شاعر و يا كاهن مىخواندند رسالت آن جناب را تصديق كند.
و اگر قرآن را قول رسولى كريم خوانده، باعث هيچ اشكالى نمىشود چون اين نسبت به شخص آن جناب نيست، بلكه به عنوان رسالت او است، و معلوم است كه رسول بدان جهت كه رسول است سخنى از خود ندارد، آنچه مىگويد از ناحيه فرستنده خود مىگويد، و اين معنا را با بيانى بيشتر در جمله ﴿تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ توضيح داده.
بعضى گفتهاند: مراد از رسول كريم، جبرئيل است. ليكن سياق آن را تاييد نمىكند، براى اينكه اگر مراد جبرئيل بود جا داشت بفرمايد: اين قرآن را شيطانها نازل
نكردهاند، همان طور كه در سوره شعرا اينطور فرمود، علاوه بر اين آيه بعدى كه مىفرمايد: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ﴾، و همچنين آيات بعدش كه سخن از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دارد با اين احتمال مناسبت دارد، كه منظور از رسول كريم، پيامبر عظيم الشان باشد.
﴿وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ﴾
در اين آيه شعر بودن قرآن را نفى مىكند، چون آورنده آن كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است تا به آخر عمر حتى يك شعر نسرود، تا چه رسد به اينكه شاعر باشد، و جمله ﴿قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ﴾ توبيخ مجتمع ايشان است، كه اكثريت آنان ايمان نداشته، و بجز اندكى از ايشان ايمان نياوردند.
﴿وَ لاَ بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾
در اين جمله كهانت بودن قرآن و كاهن بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) انكار شده است، و «كهانت» به عقيده كاهنان عبارت است از اينكه كاهن پيامها و اطلاعاتى را از جن دريافت كند. و جمله ﴿قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾ نيز توبيخ مجتمع مشركين است.
﴿تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾
يعنى قرآن از ناحيه رب العالمين نازل شده است، نه اينكه خود رسول آن را پرداخته و به دروغ به خدا نسبت داده باشد، كه در سابق هم به اين معنا اشاره فرمود.
﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ... حَاجِزِينَ﴾
وقتى كسى مىگويد: فلانى بر من «تقول» كرد، معنايش اين است كه سخن و قولى از ناحيه خود تراشيد و به من نسبت داد. و كلمه «وتين» - به طورى كه راغب گفته - به معناى رگى است كه به جگر، خون وارد مىكند، و اگر قطع شود صاحبش مىميرد.
بعضى ديگر گفتهاند: به معناى رگ قلب است.
و معناى اين آيات اين است كه: اگر اين پيامبر كريم كه ما رسالت خود را به دوش او نهاديم، و با قرآن كريم به سوى شما فرستاديم، پارهاى اقوال را از پيش خود بتراشد و به ما نسبتش دهد، ﴿لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ﴾ ما او را مانند مجرمين دست بسته مىكنيم، و يا ما دست راست او را قطع مىكنيم، و يا با دست خود كه همان قدرت ما است او را گرفته انتقام از او
مىستانيم. كه اين احتمال اخير در روايت قمى هم آمده. ﴿ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ اَلْوَتِينَ﴾ و سپس او را به جرم اينكه دروغ به ما بسته مىكشيم، ﴿فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ﴾، آن وقت هيچ كس از شما نيست كه بتواند او را از ما پنهان كند، و ما را از انتقام گيرى از وى مانع شود، و در نتيجه از عقوبت و اهلاك ما برهاند.
اين آيات تهديدى است به پيامبر بر فرضى كه آن جناب سخنى را كه از خدا نيست به خدا نسبت دهد، و چگونه ممكن است اين فرض تحقق يابد، با اينكه او فرستادهاى است از ناحيه خدا، و خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته و به رسالت خود برگزيده؟!
پس آيات مورد بحث در معناى آيه زير است كه مىفرمايد: ﴿وَ لَوْ لاَ أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً إِذاً لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ اَلْحَيَاةِ وَ ضِعْفَ اَلْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً﴾، و نيز در معناى آيه زير كه بعد از ذكر نعمتهاى بزرگى كه به انبيايش داده مىفرمايد: ﴿وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾.
پس ديگر ايراد نشود كه مقتضاى آيات اين است كه هر كس به دروغ ادعاى نبوت كند و سخنانى به خدا نسبت دهد خدا او را هلاك مىكند، و در دنيا به شديدترين عقاب گرفتار مىسازد، و اين با آنچه در خارج مىبينيم منافات دارد، زيرا چه بسيار كسانى كه به دروغ ادعاى نبوت كردند، و به چنين عقابى هم مبتلا نشدند.
نادرستى اين ايراد بدين جهت است كه تهديد در آيه مورد بحث متوجه شخص رسول صادق است، چنين رسولى كه در ادعاى رسالتش صادق است، اگر چيزى به دروغ به خدا نسبت دهد خدا با او چنين معاملهاى مىكند، نه تهديد به مطلق مدعيان نبوت، و مفتريان بر خدا در ادعاى نبوت و در خبر دادن از ناحيه خداى تعالى.
﴿وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ﴾
در اين جمله كرامت تقواى آنان، و كرامت معارف الهى و معاد و حقائق آن را خاطرنشان ساخته، درجاتى را كه متقين نزد خدا و در آخرت در بهشت دارند يادآورى مىكند، و قرآنى كه سخنش اين است تقول و افترا نيست، بنابراين آيه شريفه در مقام بيان
حجتى است بر اينكه قرآن منزه از تقول و افترا است.
﴿وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى اَلْكَافِرِينَ﴾
يعنى ما مىدانيم كه بعضى از شما تكذيبگرند، و همين تكذيبشان حسرتى خواهد بود براى آنان، كه اين حسرت را در روزى كه محشور مىشوند احساس خواهند كرد.
﴿وَ إِنَّهُ لَحَقُّ اَلْيَقِينِ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾
در آخر سوره واقعه نظير اين دو آيه گذشت، و در بارهاش سخن گفته شد، و اين دو سوره يعنى واقعه و حاقه هر دو يك غرض را دنبال مىكنند، و آن بيان اوصاف روز قيامت است، سياق هر دو و آخر آنها نيز يكى است، و آيه مورد بحث سوگندى است بر حقانيت قرآن، كه از روز قيامت خبر مىدهد، و اين دو سوره هر دو با اين نكته ختم مىشوند كه قرآن و آنچه خبر داده كه در قيامت واقع مىشود حق اليقين است، و آنگاه رسول گرامى خود را دستور مىدهد به اينكه اسم پروردگار عظيم خود را تسبيح گويد، يعنى منزه بدارد از اينكه عالم را به باطل بيافريند، و براى آن هدفى به نام معاد قرار ندهد، و از اينكه معارف حقى را كه قرآن در امر مبدأ و معاد بيان مىكند باطل سازد.