→ المیزان

حدید

۵۷ مدنی آیات ۲۹ بازه‌ها ۴

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

تسبیح کاینات، اسماء اول و آخر، و احاطه و علم مطلق آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز سوره حدید مقدمات توحیدی تشویق به انفاق را می‌چینند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
آنچه در آسمانها و زمين است، خدا را به پاكى مى‌ستايند، و اوست ارجمند حكيم.
لَهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ يُحْىِۦ وَيُمِيتُ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ
فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ اوست: زنده مى‌كند و مى‌ميراند، و او بر هر چيزى تواناست.
هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.
هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
اوست آن كس كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد؛ آنگاه بر عرش استيلا يافت. آنچه در زمين درآيد و آنچه از آن برآيد و آنچه در آن بالارود [همه را] مى‌داند. و هر كجا باشيد او با شماست، و خدا به هر چه مى‌كنيد بيناست.
لَّهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرْجَعُ ٱلْأُمُورُ
فرمانروايى [مطلق‌] آسمانها و زمين از آن اوست، و [جمله‌] كارها به سوى خدا بازگردانيده مى‌شود.
يُولِجُ ٱلَّيْلَ فِى ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِى ٱلَّيْلِ ۚ وَهُوَ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ
شب را در روز درمى‌آورد و روز را [نيز] در شب درمى‌آورد، و او به راز دلها داناست.

بيان آيات بيان غرض سوره حديد: تحريك و تشويق مؤمنين به انفاق و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره تحريك و تشويق مؤمنين به انفاق در راه خداست، هم چنان كه تكرار امر صريح به اين معنا در خلال آياتش اشعار بدان دارد، يك جا مى‏فرمايد: ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ...﴾ و جاى ديگر مى‏فرمايد: ﴿مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللَّهَ قَرْضاً حَسَناً...﴾ و باز جاى ديگر مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلْمُصَّدِّقِينَ وَ اَلْمُصَّدِّقَاتِ وَ أَقْرَضُوا اَللَّهَ قَرْضاً حَسَناً﴾ و در تشويق مردم به اين عمل همين بس كه انفاق مردم را قرض دادن آنان به خداى عز اسمه دانسته، و معلوم است كه خداى عز و جل عالى‏ترين و مقدس‏ترين و بهترين مطلوبست، او هرگز خلف وعده نمى‏كند، و او وعده‏شان داده كه اگر به وى قرض بدهند مضاعف و چند برابر بر مى‏گرداند، و نيز وعده داده كه در عوض انفاقشان اجرى كريم و بسيار زياد بدهد.

و نيز اشاره كرده به اينكه اين انفاق منشاش تقوا و ايمان به رسول است، و اثر آمرزش گناهان و داشتن دو برابر از رحمت و ملازمت با نور، و بلكه ملحق شدن به صديقين و شهداء در نزد خداى سبحان است.

و در خلال آيات سوره معارفى هم راجع به مبدأ و معاد آمده، و دعوت به تقوا و اخلاص ايمان و زهد دارد، و نيز مشتمل بر مواعظى است.

و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده.

و بعضى‏ از مفسرين ادعا كرده‏اند كه مدنى بودن اين سوره اجماعى است.

و چون تشويق و تحريك مردم به انفاق، و اينكه انفاق قرض دادن به خدا است اين توهم را ايجاد مى‏كند كه مگر خدا به مال ما محتاج است، لذا از همان آغاز سخن يعنى اولين كلمه سوره مساله نزاهت خدا از احتياج را خاطر نشان نموده، فرموده: «آنچه در زمين و آسمانها است خدا را تسبيح مى‏گويند».و نيز عده‏اى از اسماى حسناى خدا را كه رساننده اين نزاهت

است ذكر كرد، و همه سوره‏هايى كه با تسبيح خدا آغاز شده، يعنى سوره حشر، صف، جمعه و تغابن، كه بعضى با كلمه «سبح» و بعضى ديگر با كلمه «يسبح» آغاز شده‏اند، نظير سوره مورد بحث است.

انفاقحدیدایمانتسبیحغرض سورهغرض سوره تشویق به انفاق.ایمان و انفاق.تسبیح موجودات.مقدمه توحیدی سوره.

بيان اينكه تسبيح آنچه در آسمان‏ها و زمين است تسبيح حقيقى است نه مجازى و به زبان حال‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

تسبيح كه مصدر فعل «سبح» است، به معناى منزه داشتن است، و منزه داشتن خدا به اين است كه هر چيزى را كه مستلزم نقص و حاجت و ناسازگارى با ساحت كمال او باشد از ساحت او نفى كنى، و معتقد باشى كه خداى تعالى داراى چنين صفات و اعمالى نيست، و كلمه «ما» در جمله مورد بحث موصوله است، و مراد از آن تمامى موجوداتى است كه در آسمانها و زمين هستند، چه آنها كه مانند ملائكه و جن و انس داراى عقل و شعورند، و چه آنهايى كه چون جمادات فاقد عقلند، و اگر بگويى كلمه «ما» راجع به موجودات فاقد عقلند، (و در فارسى به «چيزى» ترجمه مى‏شود)، و على القاعده بايد شامل عقلا نشود، در پاسخ مى‏گوييم: بلى همين طور است، ليكن در جايى كه قرينه‏اى باشد كه بفهماند منظور از كلمه «ما» عقلا و غير عقلا هر دو است، اشكالى ندارد، و در آيه مورد بحث قرينه‏اى كه دلالت كند بر اينكه منظور عموم موجودات است چه عقلا و چه غير عقلا وجود دارد، و آن قرينه اين است كه اسمايى از خداى سبحان بر مى‏شمارد كه مخصوص عقلا است، مانند «احياء» و «علم بذات الصدور»، يعنى علم و آگاهى به نيت‏هايى كه در درون دلها است و معلوم است كه اين دو صفت مربوط به موجودات داراى شعور، و صفت دوم مربوط به عقلا است.

پس معناى آيه اين شد كه: تمامى موجوداتى كه در آسمانها و زمين است، و خلاصه تمامى عالم، خداى سبحان را منزه مى‏دارد. و مراد از تسبيح خداى تعالى حقيقت معناى تسبيح است، نه اينكه خواسته باشد به طور مجاز نسبت تسبيح به آنها داده باشد، يعنى خواسته باشد بفرمايد: هر موجود كه در آسمانها و زمين است با هستى خود دلالت مى‏كند بر اينكه پديد آورنده‏اى منزه از هر نقص و متصف به كل كمال دارد، و نه اينكه خواسته باشد به طور عموم مجاز نسبت تسبيح به آنها داده باشد، يعنى بفهماند كه تمامى موجودات دلالت دارند بر نزاهت خداى تعالى از هر نقص و عيب. چيزى كه هست عقلاى از موجودات اين دلالت را با زبان سر ايفا مى‏كنند و مى‏گويند: «سبحان اللَّه سبحان اللَّه» و يا به فارسى مى‏گويند: «خدا منزه از هر نقص و حاجت است» و غير عقلا اين دلالت را به لسان حال ايفا مى‏كنند، بلكه همانطور كه گفتيم معناى حقيقى كلمه منظور است، و موجودات چه عقلا و چه غير عقلا همه خدا را به تمام معنى الكلمه و به حقيقت معنى الكلمه تسبيح مى‏گويند، بدليل اينكه در جاى

ديگر به طور صريح و به بيانى كه نه ميتوان حمل بر مجازش كرد، و نه حمل بر عموم مجاز، فرموده: ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ چون اگر منظور از تسبيح، تسبيح مجازى بود، ديگر جا نداشت بفرمايد: شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد، زيرا تسبيح مجازى اين است كه: موجودى با هستى خود دلالت كند بر وجود خالق و صانعش و اين دلالتش حجتى باشد عليه منكرين صانع، و يا اين است كه هر موجودى با زبان حال تسبيح و حمد خدا بگويد، و اين دو نوع دلالت را همه كس مى‏فهمد، و نمى‏بايست بفرمايد: «و ليكن شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد».

پس تسبيح تمامى موجوداتى كه در آسمانها و زمين هست تسبيح با زبان، و تنزيه به حقيقت معناى كلمه است، هر چند كه ما زبان آنها را نفهميم، نفهميدن ما دليل بر اين نيست كه مثلا جمادات زبان ندارند، قرآن كريم تصريح دارد بر اينكه تمامى موجودات زبان دارند و فرموده: ﴿قَالُوا أَنْطَقَنَا اَللَّهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾.

﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ يعنى خداى سبحان داراى مقامى منيع است، به طورى كه تمامى قدرتها را در هم مى‏شكند، و هيچ قدرتى نيست كه او را شكست دهد، و حكيم است، يعنى فعل او متقن و محكم است، آن قدر محكم است كه هيچ عارضه‏اى فعل او را فاسد نمى‏كند، (و چون افعال ما در معرض فساد و تباهى نيست)، و نيز آن قدر متقن است كه جاى هيچ اعتراض كردنى در آن نيست.

﴿لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾

از آنجايى كه در ابتداى آيه خبر مقدم بر مبتدا ذكر شده و حق كلام اين بود كه بفرمايد:

«ملك السماوات و الأرض له - ملك آسمانها و زمين از آن خدا است» ولى چنين نفرمود، بلكه فرمود: «از آن خدا است ملك آسمانها و زمين»، و اين عبارت انحصار را مى‏رساند، در نتيجه مى‏فهماند كه: مالك آسمانها و زمين تنها خداست، او به تنهايى است كه هر حكمى بخواهد در عالم مى‏راند، براى اينكه پديد آورنده همه او است، پس آنچه در آسمانها و زمين هست قيام و وجود آثار وجودش به خداست، پس هيچ حكمى نيست مگر اينكه حاكم در آن خداست، و هيچ ملك و سلطنتى نيست مگر آنكه صاحبش او است.

«يحيى و يميت» - اين دو جمله اشاره است به دو نام از نامهاى خداى تعالى يعنى زنده كننده و ميراننده، (محيى و مميت) و اگر خود اسم را نياورد، و به جاى آن فعل مضارع آورد، براى اين بود كه اشاره كرده باشد به شمول و عموميت آن نسبت به هر احياء و هر اماته، تا در نتيجه شامل ايجاد ملائكه هم بشود، چون حيات ملائكه مسبوق به مرگ نيست، و نيز زنده كردن جنين در شكم مادرش، و زنده كردن مردگان در روز قيامت، و پديد آوردن جمادات مرده كه قبلا زنده نبودند، تا ميراندن در باره آنها صادق باشد، و ميراندن انسان در دنيا و براى بار دوم در برزخ كه آيه شريفه ﴿رَبَّنَا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ﴾به آن اشاره دارد، علاوه بر اين، در تعبير به مضارع دلالت بر استمرار نيز هست.

﴿وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ اين جمله اشاره دارد به صفت قدرت خداى تعالى، و اينكه قدرت او مطلق است، و مقيد به چيزى دون چيزى نيست، و اگر در آخر آيه مورد بحث اين جمله را گنجاند، براى مناسبتى بود كه با مساله احياء و اماته داشت، چون ممكن بود كسى توهم كند كه چطور ممكن است خداى تعالى مرده‏اى را كه نه عينى از آن بجا مانده و نه اثرى، زنده كند؟ و جمله مذكور اين توهم را دفع نموده مى‏فرمايد: او بر هر چيزى قادر است.

تسبیححقیقیملكعزیزحكیمتسبیح حقیقی موجودات.ملک السموات و الارض.یحیی.یمیت.عزیز.حکیم.همه اشیاء تسبیح‌گو.

توضيح مقصود از «اول»، «آخر»، «ظاهر» و «باطن» بودن خداى سبحان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظَّاهِرُ وَ اَلْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾

بعد از آنكه معلوم شد كه خداى تعالى بر هر چيزى كه فرض شود قادر است، قهرا با احاطه قدرتش به هر چيزى از هر جهت محيط هم هست، پس هر چيزى كه فرض شود اول باشد خدا قبل از آن چيز بوده، پس او نسبت به تمام ماسواى خود اول است، نه آن چيزى كه ما اولش فرض كرديم، و همچنين هر چيزى كه ما آخرينش فرض كنيم خداى تعالى بعد از آن هم خواهد بود، چون گفتيم قدرتش احاطه به آن چيز دارد، هم به ما قبلش و هم به ما بعدش، پس آخر خدا است، نه آن چيزى كه ما آخرينش فرض كرديم، و هر چيزى را كه ما ظاهر فرض كنيم خدا ظاهرتر از آن است به خاطر احاطه‏اى كه قدرتش بر آن چيز دارد، و چون احاطه دارد پس از جهت ظهور هم ما فوق آن است، پس خدا ظاهر است، نه آن چيزى كه ما ظاهرش فرض كرديم، و همچنين هر چيزى كه باطن فرض شود خدا به خاطر احاطه قدرتش بر آن باطن‏تر از آن است، و ما وراى آن قرار دارد، چون او است كه آن چيز را باطن كرده، پس باطن هم

خداست، نه آن چيزى كه ما باطنش فرض كرديم، پس معلوم شد كه خدا اول و آخر و ظاهر و باطن على الاطلاق است، و از اين صفات آنچه در غير خدا هست نسبى است نه على الاطلاق‏.

البته اين را هم بايد بدانيم كه اوليت خداى تعالى و آخريتش و همچنين ظهور و بطونش زمانى و مكانى نيست، و چنين نيست كه در ظرف زمان اول و آخر باشد، و گرنه بايد خود خدا جلوتر از زمان نباشد، و از زمانى و مكانى بودن منزه نباشد، و حال آنكه منزه از آن است، چون خالق زمان و مكان و محيط به تمامى موجودات است، بلكه منظور از اوليت و آخريت و همچنين ظاهر و باطن بودنش اين است كه: او محيط به تمام اشياء است، به هر نحوى كه شما اشياء را فرض و به هر صورت كه تصور بكنى (اگر فلان چيز را اول فرض كنى او به احاطه‏اش اول‏تر از آن است، اگر آخر فرض كنى او آخرتر است، اگر چيزى را ظاهر فرض كنى او ظاهرتر، و اگر باطن فرض كنى او باطن‏تر است، به همان دليلى كه گذشت).

پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه اين اسماى چهارگانه يعنى اول و آخر و ظاهر و باطن چهار شاخه و فرع از نام «محيط» است، و محيط هم شاخه‏اى از اطلاق قدرت او است، چون قدرتش محيط به هر چيز است، ممكن هم هست نامهاى چهارگانه مورد بحث را شاخه‏هايى از احاطه قدرتش ندانيم، بلكه شاخه‏هايى از احاطه وجود او بگيريم، چون وجود او قبل از وجود هر چيز و بعد از وجود هر چيز است، او قبل از آنكه چيزى ثبوت پيدا كند ثابت بود، و بعد از آنكه هر چيز داراى ثبوتى فانى گردد باز هم ثابت است، او از هر چيز ديگرى نزديك‏تر و ظاهرتر است، و از ديد و درك اوهام و عقول هر صاحب عقلى از چيز ديگرى باطن‏تر و پنهان‏تر است.

و همچنين اسامى چهارگانه نامبرده به نوعى بر علم خداى تعالى بستگى و تفرع دارند. و به همين مناسبت است كه مى‏بينيم در ذيل آيه علم خدا را هم آورده مى‏فرمايد: ﴿وَ

هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾.

بعضى‏ از مفسرين اسماى چهارگانه را اينطور معنا كرده‏اند كه: او اول است، براى اينكه قبل از هر چيز بوده، و آخر است چون بعد از هلاك و فناى هر چيز هست، و ظاهر است چون ادله‏اى بسيار بر وجودش دلالت مى‏كند، و باطن است چون عالم به تمامى اشياء هست، و احدى نيست كه از او داناتر باشد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اول يعنى بى‏ابتدا، و آخر يعنى بى‏انتها، و ظاهر يعنى بدون اقتراب، و باطن يعنى بدون احتجاب‏.

البته در اين ميان اقوال ديگرى نيز هست كه دلچسب نيست و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم.

﴿هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ﴾

تفسير اين آيه در سوره اعراف و يونس و هود و فرقان و قاف گذشت.

﴿ثُمَّ اِسْتَوىَ عَلَى اَلْعَرْشِ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي اَلْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا يَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا﴾

تفسير و بحث مفصل پيرامون معناى عرش در سوره اعراف آيه 54 گذشت، و در آنجا گفتيم كه «استواى بر عرش» كنايه است از شروع در تدبير ملك وجود، و به همين جهت است كه دنبال استواى بر عرش مساله علم به جزئيات احوال موجودات آسمانى و زمين را ذكر كرده، چون علم از لوازم تدبير است.

﴿يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي اَلْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا يَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا﴾ كلمه «ولوج» كه مصدر فعل مضارع «يلج» است - به طورى كه راغب گفته - به معناى داخل شدن چيزى در محلى تنگ است، و كلمه «عروج» به معناى بالا رفتن است، و معناى آيه اين

است كه: خداى تعالى از آنچه در زمين فرو مى‏رود و نفوذ مى‏كند از قبيل آب باران و تخم گياهان و غير اينها آگاه است، و نيز از آنچه كه از زمين سر بر مى‏آورد چون نباتات و حيوانات و آب خبر دارد، و از آنچه كه به زمين نازل مى‏شود چون بارانها و اشعه اجرام نورانى و ملائكه و غيره با اطلاع است، و از آنچه كه از زمين به طرف آسمان بالا مى‏رود مانند دودها و بخارها و ملائكه و اعمال بندگان با خبر است.

اولآخرظاهرباطنعلماحاطهاسماء اول و آخر و ظاهر و باطن.اول و آخر.بکل شیء علیم.احاطه.باطن.

احاطه، ملك و علم مطلق خداوند بر همه چيز و همه كس‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾

او هر جا كه باشيد با شما است، براى اينكه به شما احاطه دارد، و در هيچ مكان و پوششى از او غايب نيستيد. در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد، و آن اين است كه: خداى تعالى در هر حال بر ما احاطه دارد، و در هر زمان و مكان محيط به ما است، با اين فرض چرا تنها مساله مكان آمده، و چرا نفرمود: «و هو معكم اينما كنتم و فى اى زمان و اى حال كنتم - او با شما است هر جا و هر زمان و در هر حال كه باشيد» ؟

در پاسخ مى‏گوييم: درست است كه احاطه خداى تعالى به ما تنها احاطه مكانى نيست، بلكه در همه احوال و اوقات نيز به ما احاطه دارد، ليكن از آنجايى كه معروف‏ترين ملاك در جدايى چيزى از چيزى ديگر و غايب شدنش از آن جدايى مكانى است، و هر كس بخواهد از كسى ديگر جدا شود، مكان خود را عوض مى‏كند، از اين جهت تنها معيت مكانى را ذكر كرد، و گرنه نسبت خداى تعالى به مكانها و زمانها و احوال يك نسبت است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از اين معيت، معيت مجازى است، كه منظور از آن احاطه علمى است.

﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾

اين آيه نظير فرع و نتيجه‏اى است كه بر مطالب قبل مترتب مى‏شود، كه مى‏فرمود: او با شما است هر جا كه باشيد، و او به هر چيزى عالم است، چون نتيجه حاضر بودن او نزد مردم و جدا نشدنش از ايشان و عالم بودنش به هر چيز اين است كه بيناى به اعمال ايشان نيز باشد، ظاهر اعمالشان را ببيند و باطن آن را كه همان نيت‏ها و مقاصد درونى ايشان است، ناظر باشد.

﴿لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾

با اينكه در سه آيه قبل فرموده بود: ﴿لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾، در اينجا نيز آن را

خاطر نشان كرد، و اين تكرار براى اين بود كه بهتر بفهماند مساله بازگشت به خدا مبتنى بر عموميت ملك او است، بار اول تنها مى‏خواست مالكيت خدا را افاده كند، و در نوبت دوم خواست اين ابتناء را بفهماند، هم چنان كه در آيه‏اى ديگر مى‏بينيم مساله معاد را با مالكيت خداى تعالى با هم آورده، مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾.

در جمله‏ ﴿وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾ كلمه «امور» جمع است، و چون الف و لام بر سر دارد و به اصطلاح ادبى جمع محلى به الف و لام است، افاده عموميت مى‏كند، همانطور كه در جمله‏ ﴿أَلاَ إِلَى اَللَّهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ﴾نيز چنين است، در نتيجه هيچ چيز نيست مگر آنكه به سوى خدا برمى‏گردد، و هيچ كس نمى‏تواند او را از برگشتن به سوى خداى تعالى باز بدارد، و هيچ عاملى كه آن چيز را به سوى خدا برمى‏گرداند به جز اختصاص ملك به خدا نيست. ساده‏تر بگويم: تنها عاملى كه امور را به سوى خدا بر مى‏گرداند، اين است كه ملك عالم مختص به او است، پس امر و فرمان و حكمرانى هم تنها از آن او است.

در اين جمله و همچنين در جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ كه قبلا بود با اينكه ممكن بود بفرمايد: «و اليه ترجع الامور» و «و هو بما تعملون بصير» لفظ اللَّه را ذكر كرد، و شايد وجه آن اين بوده باشد كه اين دو جمله مانند يك مثل معروف دلنشين شود، و دلها را براى تاثر از ياد روز قيامت و پاداشهاى بزرگى كه در قيامت به انفاق كنندگان در راه خدا مى‏دهند، و در آيات بعد ذكرش مى‏آيد آماده‏تر سازد.

﴿يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهَارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهَارَ فِي اَللَّيْلِ وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾

«ايلاج شب در روز» و «ايلاج روز در شب» به معناى اختلافى است كه شب و روز در كوتاهى و بلندى دارند، و اين اختلاف در دو نيم كره شمالى و جنوبى درست به عكس همند، در فصلى كه در نيم كره شمالى شب‏ها بلند است، در نيم كره جنوبى كوتاه است، و در فصلى كه در نيم كره شمالى شب‏ها كوتاه و روزها بلند است، در نيم كره جنوبى به عكس آن است، و مساله اختلاف شب و روز را در كلام خداى تعالى چند بار ديديم.

و مراد از «ذات الصدور» افكار پنهانى و نيات نهفته‏اى است كه در سينه‏ها جا گرفته

و از آنجا به بيرون نمى‏آيد، چون اين نيات منسوب به دلها است، و دلها هم در قفسه سينه‏ها قرار دارد، و اين جمله يعنى جمله‏ ﴿وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ احاطه علم خداى تعالى به نيات درونى را بيان مى‏كند، هم چنان كه جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ احاطه بينايى آن جناب به ظواهر اعمال آنان را بيان مى‏كرد.

معیتاحاطهعرشملكذات الصدورخلق آسمان و زمین.استواء بر عرش.معیت علمی و علم به ذات صدور.ملک مطلق.احاطه.رجوع امور.

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه احمد، ابو داوود، ترمذى (وى حديث را حسن دانسته) نسايى، ابن مردويه، و بيهقى (در كتاب شعب الايمان)، از عرباض بن ساريه روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همواره قبل از خواب سوره‏هايى كه در آغازش مساله تسبيح ذكر شده مى‏خواند و مى‏فرمود: در اين سوره‏ها آيه‏اى است كه از هزار آيه بهتر است‏.

مؤلف: اين روايت را از ابن ضريس از يحيى بن ابى كثير نيز از آن جناب نقل كرده‏.

و در كافى به سند خود از عاصم بن حميد روايت كرده كه گفت: شخصى از على بن الحسين (علیه السلام) از توحيد سؤال كرد، حضرت فرمود: خداى تعالى مى‏داند كه در آخر الزمان مردمى خواهند آمد اهل تعمق و تحقيق، و به همين جهت سوره‏ ﴿قُلْ هُوَ اَللَّهُ أَحَدٌ﴾ و آيات سوره حديد تا جمله‏ ﴿عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ را نازل كرد، و اگر كسى بخواهد در معارف توحيد بيش از اين كنجكاوى كند هلاك و گمراه مى‏شود.

و در تفسير قمى در ذيل آيه: ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ آمده كه: امام فرمود: اين همانست كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در باره‏اش فرمود: «اوتيت جوامع الكلم - كلمات جامع را به من داده‏اند»و در معناى جمله‏ ﴿هُوَ اَلْأَوَّلُ﴾ فرمود: يعنى او قبل از هر چيز بوده است، «و الآخر» يعنى او بعد از فناى هر چيز باقى است، ﴿وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ يعنى او به ضميرها آگاه است‏.

روایتحدیدفضیلتفضیلت قرائت سوره.تشویق مؤمنان.

شرح چند روايت در باره اول و آخر و ظاهر و باطن بودن خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى آمده كه در روايتى از آن جناب يعنى از على (علیه السلام) پرسيدند: پروردگار ما قبل از اينكه آسمان و زمين را خلق كند كجا بود؟ فرمود: كلمه «كجا بود» سؤال از مكان است، و در مورد خداى تعالى صحيح نيست، زيرا خداى تعالى (كه خالق مكان است) بود در حالى كه مكانى نبود.

و در توحيد خطبه‏اى از حسن بن على (علیه السلام) نقل كرده كه در آن فرموده: «الحمد للَّه الذى لم يكن له اول معلوم و لا اخر متناه و لا قبل مدرك و لا بعد محدود فلا تدرك العقول و اوهامها و لا الفكر و خطراتها و لا الالباب و أذهانها صفته فتقول متى و لا بدي‏ء مما و لا ظاهر على ما و لا باطن فيما».

مؤلف: اينكه فرمود: اولى معلوم ندارد، (قيد معلوم احترازى نيست، يعنى نمى‏خواهد بفرمايد: اول دارد، ولى براى ما معلوم نيست، بلكه) قيدى توضيحى است، مى‏خواهد بفرمايد: اول ندارد براى اينكه اگر اول مى‏داشت تعلق علم به آن اول ممكن بود، و چون علم راهى براى پيدا كردن اول او ندارد، و بلكه آن را جايز نمى‏داند، لذا اول ندارد. «و لا آخر متناه» قيد متناهى نيز در اينجا مانند قيد معلوم در جمله قبل توضيحى است، مى‏خواهد بفرمايد: اگر آخر مى‏داشت متناهى و محدود مى‏شد.

«و لا قبل مدرك» يعنى قبل ندارد چون اگر مى‏داشت قابل درك مى‏بود، «و لا بعد محدود» بعدى هم ندارد، چون اگر داشته باشد محدود مى‏شود، «و لا بدي‏ء مما»، يعنى خداى تعالى از چيزى آغاز نشده، تا اول داشته باشد، «و لا ظاهر على ما»، يعنى تفوق او بر عالم مانند تفوق يك موجود مادى بر موجود ديگر كه بالاى آن قرار بگيرد نيست. درست است كه تفوق دارد اما نه چون تفوق جسمانيات بر يكديگر، «و لا باطن فيما» يعنى خدا خود را در داخل چيزى پنهان نكرده، و در چيزى مستتر نگشته.

و در نهج البلاغه آمده: «كل ظاهر غيره غير باطن و كل باطن غيره غير

ظاهر».

مؤلف: و معناى آن اين است كه: حيثيت و نحوه ظهور در غير خداى تعالى، غير نحوه بطون و پنهانى آن است، هر چيزى غير خداى تعالى اگر از جهتى ظاهر است از عين آن جهت باطن نيست، بلكه از جهت ديگرى باطن است، و به عكس اگر از حيثى و جهتى پنهان است، به عين آن جهت ظاهر نيست، بلكه به غير آن جهت ظاهر است، و اما خداى تعالى به خاطر اينكه احدى الذات است، مانند ما مخلوقاتش متقسم و متجزى به جهات مختلف نيست (توضيح اينكه اگر ما عالم هستيم بدين جهت است كه در وجود ما ابزارى براى علم هست، و اگر قادريم به خاطر داشتن آن ابزار نيست، بلكه به خاطر داشتن ابزارى ديگر است، پس ما بدان جهت كه عالميم قادر نيستيم، و بدان جهت كه قادريم عالم نيستيم، اما خداى تعالى به عين آن جهت كه عالم است قادر وحى است)، لذا خداى تعالى به همان جهت كه ظاهر است باطن نيز هست، و به عين آن جهت كه باطن است ظاهر است، پس خداى تعالى از شدت و كمال ظهورش باطن است، و از كمال بطونش ظاهر است (مثالى كه تا حدى ذهن را به مطلب نزديك كند قرص خورشيد و سرچشمه نور است، با اينكه ظاهر است، و نه تنها ظاهر است بلكه ظهور هر چيز ديگر هم بواسطه نور آن است، در عين حال از شدت ظهور، كسى نمى‏تواند به خود قرص، نگاه كند).

و در آن كتاب اين جمله نيز آمده: «الحمد للَّه الأول فلا شى‏ء قبله و الآخر فلا شى‏ء بعده و الظاهر فلا شى‏ء فوقه و الباطن فلا شى‏ء دونه».

مؤلف: و مراد از «قبليت و بعديت»، قبليت و بعديت زمانى نيست، نمى‏خواهد يك امتداد زمانى در اين بين فرض كند، كه هم در گذشته‏اش غير متناهى باشد، و هم در آينده، و عالم هستى در وسط اين دو طرف قرار گرفته باشد، در قطعه‏اى از زمان كه هر دو طرف آن غير متناهى است و خود عالم هر دو طرفش متناهى، در نتيجه وجود خداى تعالى منطبق بر سراسر زمان غير متناهى باشد، به طورى كه هيچ يك از دو طرفش خالى از خدا نباشد، هر چند كه هر دو طرف آن غير متناهى باشد، و باز در نتيجه هستى خدا از حيث زمان مقدم بر عالم و مؤخر

از آن باشد، چون اگر خداى سبحان ازلى و ابدى زمانى بود، بايد ذات مقدس او هم مانند همه زمانيات، هم در ذاتش و هم در احوالش متغير باشد، چون زمان متغير است، و نسبت به او نيز متجدد مى‏شود، علاوه بر اين اشكال، قبليت و بعديت او به تبع قبليت و بعديت زمان خواهد بود، پس در حقيقت زمان، اول و آخر اصلى است، نه ذات مقدس او.

و همچنين مساله ظاهريت و باطنيت خداى تعالى به حسب مكان نيست - به همان بيانى كه در اوليت و آخريت گفتيم - بلكه خداى تعالى به نفس ذات متعاليه‏اش بر هر چيزى كه فرض شود سبقت دارد، و به نفس ذاتش از هر امرى كه آخر فرض شود مؤخر است، و به همين معنا ظاهر و باطن است و زمان (و مكان) مخلوق او و متاخر از او است.

و در الدر المنثور است كه ابو الشيخ (در كتاب عظمت) از ابن عمر و ابو سعيد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: ناگزير مردم از شما در باره خدا چيزهايى مى‏پرسند تا برسند به اينكه بپرسند: اين خدا كه شما مى‏گوييد قبل از هر چيز بوده، قبل از او چه بوده؟ اگر سؤالشان به اينجا منتهى شد، بگوييد: او قبل از هر چيز اول بوده، و نيز بعد از هر چيز آخر است، پس ديگر چيزى بعد از او نخواهد بود، و او ظاهر و ما فوق هر چيزى، و باطن و نهان‏تر از هر نهان است، و او به هر چيز دانا است‏.

اولآخرظاهرباطنروایتشرح اسماء در روایات علی و ائمه.قبل از خلق و بعد از فناء.احاطه.

شرح روايتى راجع به علم خداوند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در توحيد به سند خود از ابو بصير روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: همواره خداى عز و جل پروردگار ما بوده، و علم ذات او بود، بدون اينكه معلومى داشته باشد، و بعد از آنكه موجودات را آفريد آن وقت علمش بر آن مخلوقات تعلق گرفت، و علمش داراى معلوم شد.

مؤلف: مراد از اين علم، چيزى نظير علم ما كه عبارت است از صورتهاى ذهنى، نيست، و علم او به عالمى كه بعدها آفريد نظير علم يك معمار به قيافه خانه‏اى كه بعدها مى‏خواهد بسازد نيست، يك معمار وقتى مى‏خواهد خانه‏اى را بسازد صورتى از آن خانه را در ذهن خود ترسيم نموده، طبق آن نقشه بنا را مى‏سازد، به طورى كه اگر بعد از ساختنش خرابش كرد، باز آن صورت ذهنى به حال خود باقى است، چنين علمى را علم كلى مى‏نامند، كه در مورد خداى تعالى صدقش محال است، بلكه علم او عبارت است از ذات او، و ذاتش عين علم او به معلومات است، و وقتى هم كه معلوم در خارج تحقق مى‏يابد ذات آن معلوم عين علم

خداى تعالى به آن است چيزى كه هست علم اولى علم ذاتى و صفت ذات اوست، و علم دومى علم فعلى و صفت فعل اوست.

و در همان كتاب خطبه‏اى از امير المؤمنين (صلوات اللَّه عليه) نقل كرده، و در آن آمده كه علم خدا به وسيله ابزار و آلات نيست، و جز به ذات او نمى‏باشد، و بين او و معلوماتش علمى كه غير ذات او باشد واسطه نيست‏.

مؤلف: منظور از اين كلام اين است كه: ذات خداى تعالى عين علم او است، نه اينكه صورت علميه‏اى زايد بر ذات او واسطه باشد.

علمذاتروایتصدورعلم ذاتی خدا.علم قبل از معلوم.

ایمان و انفاق، میثاق، قرض به خدا و جدایی مؤمن و منافق آیات ۷–۱۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان دستور ایمان و انفاق، تفاوت انفاق قبل و بعد فتح، و تمثیل نور و سور میان مؤمن و منافق را یکجا می‌خواند.

ءَامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَأَنفِقُوا۟ مِمَّا جَعَلَكُم مُّسْتَخْلَفِينَ فِيهِ ۖ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَأَنفَقُوا۟ لَهُمْ أَجْرٌۭ كَبِيرٌۭ
به خدا و پيامبر او ايمان آوريد، و از آنچه شما را در [استفاده از] آن، جانشين [ديگران‌] كرده، انفاق كنيد. پس كسانى از شما كه ايمان آورده و انفاق كرده باشند، پاداش بزرگى خواهند داشت.
وَمَا لَكُمْ لَا تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ ۙ وَٱلرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا۟ بِرَبِّكُمْ وَقَدْ أَخَذَ مِيثَٰقَكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
و شما را چه شده كه به خدا ايمان نمى‌آوريد و [حال آنكه‌] پيامبر [خدا] شما را دعوت مى‌كند تا به پروردگارتان ايمان آوريد، و اگر مؤمن باشيد، بى‌شك [خدا] از شما پيمان گرفته است.
هُوَ ٱلَّذِى يُنَزِّلُ عَلَىٰ عَبْدِهِۦٓ ءَايَٰتٍۭ بَيِّنَٰتٍۢ لِّيُخْرِجَكُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ بِكُمْ لَرَءُوفٌۭ رَّحِيمٌۭ
او همان كسى است كه بر بنده خود آيات روشنى فرو مى‌فرستد، تا شما را از تاريكيها به سوى نور بيرون كشاند. و در حقيقت، خدا [نسبت‌] به شما سخت رئوف و مهربان است.
وَمَا لَكُمْ أَلَّا تُنفِقُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلِلَّهِ مِيرَٰثُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ لَا يَسْتَوِى مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ ٱلْفَتْحِ وَقَٰتَلَ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةًۭ مِّنَ ٱلَّذِينَ أَنفَقُوا۟ مِنۢ بَعْدُ وَقَٰتَلُوا۟ ۚ وَكُلًّۭا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلْحُسْنَىٰ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ
و شما را چه شده كه در راه خدا انفاق نمى‌كنيد و [حال آنكه‌] ميراث آسمانها و زمين به خدا تعلق دارد؟ كسانى از شما كه پيش از فتح [مكه‌] انفاق و جهاد كرده‌اند، [با ديگران‌] يكسان نيستند. آنان از [حيث ]درجه بزرگتر از كسانى‌اند كه بعداً به انفاق و جهاد پرداخته‌اند. و خداوند به هر كدام وعده نيكو داده است، و خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.
مَّن ذَا ٱلَّذِى يُقْرِضُ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًۭا فَيُضَٰعِفَهُۥ لَهُۥ وَلَهُۥٓ أَجْرٌۭ كَرِيمٌۭ
كيست آن كس كه به خدا وامى نيكو دهد تا [نتيجه‌اش را] براى وى دوچندان گرداند و او را پاداشى خوش باشد؟
يَوْمَ تَرَى ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ يَسْعَىٰ نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَٰنِهِم بُشْرَىٰكُمُ ٱلْيَوْمَ جَنَّٰتٌۭ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ
آن روز كه مردان و زنان مؤمن را مى‌بينى كه نورشان پيشاپيششان و به جانب راستشان دوان است. [به آنان گويند:] «امروز شما را مژده باد به باغهايى كه از زير [درختان‌] آن نهرها روان است، در آنها جاودانيد. اين است همان كاميابى بزرگ.
يَوْمَ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱنظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِكُمْ قِيلَ ٱرْجِعُوا۟ وَرَآءَكُمْ فَٱلْتَمِسُوا۟ نُورًۭا فَضُرِبَ بَيْنَهُم بِسُورٍۢ لَّهُۥ بَابٌۢ بَاطِنُهُۥ فِيهِ ٱلرَّحْمَةُ وَظَٰهِرُهُۥ مِن قِبَلِهِ ٱلْعَذَابُ
آن روز، مردان و زنان منافق به كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «ما را مهلت دهيد تا از نورتان [اندكى‌] برگيريم.» گفته مى‌شود: «بازپس برگرديد و نورى درخواست كنيد.» آنگاه ميان آنها ديوارى زده مى‌شود كه آن را دروازه‌اى است: باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد.
يُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَكُن مَّعَكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ وَلَٰكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَٱرْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ ٱلْأَمَانِىُّ حَتَّىٰ جَآءَ أَمْرُ ٱللَّهِ وَغَرَّكُم بِٱللَّهِ ٱلْغَرُورُ
[دو رويان،] آنان را ندا درمى‌دهند: «آيا ما با شما نبوديم؟» مى‌گويند: «چرا، ولى شما خودتان را در بلا افكنديد و امروز و فردا كرديد و ترديد آورديد و آرزوها شما را غرّه كرد تا فرمان خدا آمد و [شيطان ]مغروركننده، شما را در باره خدا بفريفت.
فَٱلْيَوْمَ لَا يُؤْخَذُ مِنكُمْ فِدْيَةٌۭ وَلَا مِنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۚ مَأْوَىٰكُمُ ٱلنَّارُ ۖ هِىَ مَوْلَىٰكُمْ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
پس امروز نه از شما و نه از كسانى كه كافر شده‌اند عوضى پذيرفته نمى‌شود: جايگاهتان آتش است؛ آن سزاوار شماست و چه بد سرانجامى است.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات دستور مؤكد مى‏دهد به اينكه مسلمين در راه خدا و مخصوصا در جهاد انفاق كنند، و از آيه شريفه‏ ﴿لاَ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ﴾ به خوبى برمى‏آيد كه دستور مذكور در مورد جهاد مؤكدتر است، و همين خود مؤيد آن قولى است كه مى‏گويد: آيه شريفه‏ ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا...﴾ در جنگ تبوك نازل شد.

انفاقجهادفتحتبوكدستور مؤکد انفاق در جهادانفاق در سیاق قتالایمان و انفاق

بيان اينكه آيه: ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا...﴾ خطاب به مؤمنين و امر به آثار ايمان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ...﴾

از سياق آيات برمى‏آيد كه خطاب در اين آيه به كسانى است كه به خدا و رسول ايمان آورده‏اند، و شامل كفار نمى‏شود، تا چه رسد به اينكه خطاب متوجه كفار باشد.

و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: شامل هر دو طايفه مى‏شود درست نيست. خواهى گفت: آخر در اين آيه امر به ايمان كرده، و معنا ندارد مؤمنين را امر به ايمان كند.

در پاسخ مى‏گوييم: معناى امر مؤمنين به ايمان اين است كه آثار ايمانى را كه دارند بر ايمان خود مترتب كنند، مى‏خواهد بفرمايد: ايمان وقتى متحقق مى‏شود كه آثار آن را بر آن مترتب كنند، چون اگر ايمان و يا صفتى ديگر از صفات نفس چون سخاوت و عفت و شجاعت در نفس آدمى ثابت باشد، و حقيقتا ثابت باشد، اثرش ظاهر مى‏شود، و اگر از يكى از اين صفات مذكور اثر خاص به آن ظاهر نشود، معلوم مى‏شود صفت مذكور آن طور كه بايد در نفس جاى خود را نگرفته و ثابت نشده، و يكى از آثار ايمان به خدا و رسول او اطاعت از دستوراتى است كه خدا و رسول داده‏اند.

و از همين جا است كه روشن مى‏گردد اولا امر كردن خداى تعالى مؤمنين را به ايمان در حقيقت امر كردن به افرادى است كه مرتبه‏اى از ايمان را دارند، به اينكه مرتبه‏اى بالاتر از آن را دارا شوند، و اين نوع امر كردن اشاره به اين است كه آن مقدار ايمانى كه مامور دارد براى آمر قانع كننده و رضايت‏آور نيست، مامور بايد مرتبه بالاترى را كسب كند، و ثانيا اينكه جمله ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا﴾ امر به انفاق است، با اشاره به اينكه انفاق اثر صفتى است كه ايشان متصف به آنند، پس بايد به خاطر همان صفت باز انفاق كنند، در نتيجه بايد گفت: برگشت جمله مورد بحث به اين است كه مى‏خواهد انفاق مؤمنين را با ايمان آنان تعليل كند.

ایمانانفاقخطاباثر ایمانامر مؤمنان به مرتبه بالاتر ایمانانفاق اثر ایمانایمان به رسول

وجه و نكته اينكه فرمود از آنچه كه خدا شما را در آن جانشين كرده انفاق كنيد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ﴾ «استخلاف انسان» به معناى خليفه كردن او است، و مراد از «خليفه كردن انسان» يا اين است كه خداى سبحان انسان را در زمين جانشين خود كند، هم چنان كه آيه شريفه‏ ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ به آن اشاره مى‏كند.

حال بايد ديد بنابراين فرض به چه ملاحظه از اموالى كه در دست مؤمنين است تعبير كرده به چيزى كه خدا ايشان را در آن خليفه خود كرده؟

جواب اين سؤال اين است كه: اين تعبير هم واقعيتى را بيان مى‏كند، چون واقعا آدمى در آنچه كه دارد خليفه خداست، (چون هم خودش و همه اموالش ملك خدا است)، و هم ايشان را در انفاق كردن تشويق مى‏نمايد، چون وقتى مؤمنين متوجه و متذكر شوند كه مال ايشان ملك خدا است، و ايشان در آن اموال خليفه خدا و وكلاى از ناحيه اويند، هر تصرفى بكنند به اذن او مى‏كنند قهرا انفاق كردن بر آنان آسان مى‏شود، و در اين عمل خير، احساس سنگينى نمى‏كنند.

و يا مراد از خليفه كردن انسان اين است كه: خدا ايشان را جانشين پيشينيان خود در آن اموال كرده، قبلا اين اموال در دست ديگران بود، بعد از درگذشت آنان به ايشان منتقل گرديد، و در چنين فرضى اگر از اموال اينطور تعبير كرده، براى اين بوده كه باز به بيانى ديگر تشويقشان به انفاق كرده باشد، چون وقتى بياد آورند كه اين اموال قبلا در دست ديگران بوده، و به آنان وفا نكرده، متوجه مى‏شوند كه به ايشان نيز وفا نخواهد كرد، و به زودى آن را براى ديگران خواهند گذاشت، و با دست تهى خواهند رفت، پس چه بهتر كه تا اختيار آن را در دست دارند برگ عيشى بگور خود بفرستند، و معلوم است كه انسان با داشتن طرز تفكرى اين چنين در مساله انفاق دست و دل بازتر مى‏شود، و آسان‏تر دل از مال دنيا بر مى‏كند، و در راه خدايش خرج مى‏كند.

﴿فَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ﴾ در اين جمله وعده اجرى بزرگ در برابر انفاق مى‏دهد، تا مؤمنين را به بيانى ديگر تشويق به انفاق نموده، تشويق‏هاى قبلى را تاكيد كند. و مراد از «ايمان» در اينجا ايمان به خدا و رسول است‏.

﴿وَ مَا لَكُمْ لاَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ اَلرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكُمْ...﴾

مراد از «ايمان» ايمانى است كه داراى اثر باشد، كه يكى از آثار آن انفاق در راه خدا است - و اگر خواستى اينطور بگو - مراد از ايمان اين است كه: آثار آن مقدار ايمانى را كه دارند مترتب كنند.

در جمله‏ ﴿وَ اَلرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكُمْ﴾ از خداى تعالى تعبير به «رب» كرده، و رب را به ضمير «كم - شما» اضافه كرده، تا به علت دعوت و امر اشاره كرده باشد، گويا فرموده: شما را به اين علت دعوت به ايمان به خدا كرده كه خدا رب شما است، و واجب است كه به وى ايمان آوريد.

استخلافخلیفهمالانفاقاجرمستخلفین در مالانفاق از مال استخلافاجر کبیر برای مؤمن منفق

مراد از ميثاقى كه از مؤمنين گرفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَدْ أَخَذَ مِيثَاقَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ اين جمله توبيخى را كه از اول آيه فهميده مى‏شد تاكيد مى‏كند، و ضمير در «اخذ - گرفت» به خداى سبحان برمى‏گردد، البته ممكن هم هست كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردد، (چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم از مسلمانان بيعت و ميثاق مى‏گرفت) و به هر حال منظور از ميثاقى كه گرفته شده همان چيزى است كه شهادت هر مسلمانى بر آن دلالت دارد، آرى شهادت مسلمان بر وحدانيت خدا و رسالت رسول او در آن روزى كه اسلام مى‏آورد دلالت داشت بر اينكه از همين روز تسليم و مطيع خدا و رسول است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از ميثاق آن عهدى است كه در روز ا لست در عالم ذر از هر انسانى گرفته‏اند، و بنابراين احتمال ضمير در «اخذ» تنها مى‏تواند به خداى سبحان برگردد، و ليكن اين احتمال از سياق كه سياق احتجاج عليه مؤمنين است بدور است، براى اينكه مؤمنين به ياد چنين ميثاقى نبودند. علاوه بر اين، ميثاق در عالم ذر اختصاص به مؤمنين ندارد، كفار و منافقين هم، چنين ميثاقى سپرده‏اند.

﴿هُوَ اَلَّذِي يُنَزِّلُ عَلىَ عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ...﴾

مراد از «آيات بينات» آيات قرآن كريم است، كه فرائض دينى را براى آنان بيان مى‏كند، و فاعل ﴿لِيُخْرِجَكُمْ﴾ تا خارجتان كنند» ضميرى است كه به خدا و يا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏گردد، گو اينكه برگشت احتمال دوم هم به همان احتمال اول است، (چون به هر حال خداست كه انسانها را هدايت مى‏كند و رسول او واسطه است) پس ميثاق هم ميثاق او است، كه يا آن را بدون واسطه گرفته، و يا به وساطت رسولش گرفته

است، هم چنان كه ايمان به او و به رسولش نيز ايمان به او است و به همين جهت در صدر آيه فرمود: «چرا به خدا ايمان نمى‏آوريد»، و نام رسولش را نبرد، تا اشاره كرده باشد كه ايمان به رسولش نيز ايمان به او است.

﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ﴾ در اينكه آيه شريفه را با ذكر رأفت و رحمت خدا ختم كرد اشاره‏اى است به اينكه آن ايمانى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را به سويش مى‏خواند خير ايشان و صلاح ايشان است، چون تنها كسانى كه از آن ايمان بهره‏مند مى‏شوند خود ايشانند، نه خدا از آن سودى مى‏برد و نه رسولش، پس در اين خاتمه آن ترغيب و تشويق بر ايمان و انفاق كه در صدر بود تاكيد شده است.

میثاقشهادتینتوبیخرحمتمیثاق گرفته‌شده از مؤمنانشرط ان کنتم مؤمنینبیعت با پیامبر ممکن استرأفت و رحمت ختم آیهاخراج از ظلمات به نور

توبيخ شديد كسانى كه از انفاق مالى كه خدا تنها وارث آنست بخل مى‏ورزند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا لَكُمْ أَلاَّ تُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ لِلَّهِ مِيرَاثُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾

كلمه «ميراث» به معناى مالك شدن مالى است كه از ميت به بازماندگانش منتقل مى‏شود، و اضافه ميراث به آسمانها و زمين اضافه بيانيه است، يعنى مى‏خواهد بفرمايد آسمان‏ها و زمين با آنچه در آن دو است همان ميراث است، پس آنچه خدا در آسمانها و زمين خلق كرده و صاحبان عقل چون انسان آنها را ملك خود پنداشته ملك خدا است. خلاصه اينكه مى‏خواهيم بگوييم كلمه آسمان‏ها و زمين شامل موجوداتى هم كه از مواد آسمانها و زمين خلق شده‏اند و انسانها آنها را به خود اختصاص داده و در آن تصرف مى‏كنند مى‏شود، و اختصاص مذكور ملكى است اعتبارى، كه خدا ايشان را هدايت كرد به اينكه آن را اعتبار كنند، و با اعتبار آن جهات زندگى دنياى خود را نظم بخشند.

چيزى كه هست نه انسانها باقى مى‏مانند، و نه آن ملك‏هاى اعتبارى برايشان باقى مى‏ماند، بلكه انسانها مى‏ميرند و آن ملكها به افراد بعد از ايشان منتقل مى‏شود، و همچنين انسانها مى‏ميرند، و اموال دست به دست مى‏گردد تا باقى نماند مگر خداى سبحان.

پس مثلا زمين و آنچه در آن است و آنچه بر روى آن است و براى بشر جنبه ماليت دارد يكپارچه و هميشه ميراث است، چون هر طبقه از طبقات ساكنين زمين آنها را از طبقه قبل ارث مى‏برد، در نتيجه ميراثى دائمى است، كه دست به دست مى‏چرخد، از جهت ديگرى نيز ميراث است، براى اينكه روزگارى خواهد رسيد كه تمامى انسانها از بين مى‏روند، و براى آن نمى‏ماند مگر خدايى كه انسانها را خليفه خود بر زمين كرده بود.

پس به هر دو جهت و هر دو معنا ميراث آسمانها و زمين براى خدا است، اما به معناى اول، به خاطر اينكه خداى تعالى مال دنيا را به اهل دنيا تمليك كرده بود، البته تمليكى كه ـ

در عين حال خودش باز مالك بود و هست، و لذا فرموده: ﴿لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لِلَّهِ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ و باز فرموده: ﴿وَ آتُوهُمْ مِنْ مَالِ اَللَّهِ اَلَّذِي آتَاكُمْ﴾.

و اما به معناى دوم، براى اينكه از ظاهر آيات قيامت از قبيل آيه‏ ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ﴾ و غير آن بر مى‏آيد كه همه انسانهاى روى زمين فانى مى‏شوند، و آنچه از آيه مورد بحث زودتر به ذهن مى‏رسد اين است كه مراد از ميراث بودن آسمانها و زمين همين معناى دوم باشد.

و به هر حال در آيه شريفه توبيخ سختى از بخيل‏ها شده، كه از مال خدا در راه خدا انفاق نمى‏كنند، با اينكه وارث حقيقى اموال خداى تعالى است، و اموال نه براى آنان باقى مى‏ماند، و نه براى غير ايشان، و اگر نفرمود: «و له ميراث السماوات و الأرض»، با اينكه مى‏توانست اينطور بفرمايد، چون قبلا نام اللَّه برده شده بود، و اگر به جاى ضمير دوباره اسم ظاهر اللَّه را آورده فرمود: ﴿وَ لِلَّهِ مِيرَاثُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ براى اين بود كه در توبيخ آنان تشديد كرده باشد.

میراثبخلانفاقملك خداتو بیخ بخل از انفاقمیراث آسمان‌ها و زمین برای خدافنای اهل زمین

عدم تساوى انفاق در زمان جنگ با انفاق بعد از فتح‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ اَلَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قَاتَلُوا...﴾

كلمه «استواء» كه مصدر فعل‏ ﴿لاَ يَسْتَوِي﴾ است به معناى همان تساوى معروف است، مى‏خواهد بفرمايد: بين اين دو طايفه تساوى نيست، و اين دو طايفه عبارتند از:

۱ - كسانى كه قبل از جنگ انفاق كردند، و در جنگ شركت هم جستند. 2- كسانى كه بعد از پايان جنگ انفاق كردند و قتال نمودند، و اين طايفه دوم در آيه شريفه حذف شده، چون جمله‏ ﴿أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ اَلَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قَاتَلُوا﴾ بر آن دلالت مى‏كرد.

و مراد از فتح - به طورى كه گفته‏اند - فتح مكه و يا فتح حديبيه است، و اينكه قتال را عطف بر انفاق كرده، خالى از اين اشاره و بلكه دلالت نيست كه مراد از انفاق در راه خدا كه در اين آيات مردم را به انجام آن تشويق كرده انفاق در جهاد است.

و گويا آيه شريفه در اين مقام است كه اين معنا را بيان كند كه در انفاق در راه خدا

هر قدر بيشتر عجله شود نزد خدا محبوب‏تر و منزلت و اجرش بيشتر است، (و خلاصه آيه شريفه در مقام تربيت انسانها است، و مى‏خواهد توصيه كند عمل خير و از آن جمله انفاق را كه به خاطر اينكه خير است و مرضى خداست دوست بدارند، و در آن عجله كنند، و چون فرصت طلبانى كه صبر مى‏كنند تا وقتى پيروزى قطعى شد آن وقت دست به جيب مى‏كنند نباشند)، و گرنه اگر اين نكته در بين نبود، گفتن اينكه در حوادث گذشته و انفاق كنندگان دو طايفه بودند، آنها كه قبل از جنگ و فتح انفاق كردند اجر بيشترى دارند، تا آنهايى كه بعد از فتح انفاق كردند، مطلبى روشن بود، چون همه مى‏دانند كه اين آيات بعد از فتح مكه و جنگ محتملى كه مسلمانان اقدام به آن نمودند، و بعضى جنگها كه بعد از فتح مكه رخ داد نازل شده.

﴿وَ كُلاًّ وَعَدَ اَللَّهُ اَلْحُسْنىَ﴾ يعنى خداى تعالى وعده اجرى نيكو به هر دو طايفه داده، چه آنهايى كه قبل از فتح قتال و انفاق مى‏كنند، و چه آنهايى كه بعد از فتح انفاق و قتال مى‏كنند، هر چند كه طايفه اول اجر و درجه‏اى عظيم‏تر از طايفه دوم دارند، اين وعده مى‏خواهد طايفه دوم را كه دير جنبيدند دلخوش سازد، و بفرمايد: آنها نيز مشمول رحمت خدا مى‏شوند، و چنان نيست كه از آن محروم شوند، پس جاى آن نيست كه از رحمت خدا نوميد باشند، هر چند كه دير جنبيدند.

﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾ اين ذيل مربوط به همه مطالب گذشته است، و مى‏خواهد هم توبيخ قبلى را شدت بخشد، و هم برابر نبودن دو طايفه از انفاقگران و وعده حسناتى كه خدا به هر دو طايفه داده را تثبيت كند، ممكن هم هست تنها مربوط به جمله اخير يعنى جمله ﴿وَ كُلاًّ وَعَدَ اَللَّهُ اَلْحُسْنىَ﴾ باشد، ولى تعلقش به همه مطالب گذشته فايده عمومى‏تر دارد.

﴿مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ﴾

راغب مى‏گويد: آن مالى را كه آدمى به ديگرى مى‏دهد به شرط آنكه مثل آن را پس بدهد قرض مى‏نامند.

ولى صاحب مجمع البيان مى‏گويد: معناى اصلى اين كلمه قطع است، و اگر عمل قرض گيرنده را هم قرض خوانده‏اند به اين مناسبت بوده كه او آن مال را از صاحبش - البته با اذن او - بريده، و شرط كرده كه عوض آن را به وى بدهد، و سپس در معناى مضاعفه گفته است: اين كلمه به معناى دو چندان و يا چند برابر هر چيز است، (مثلا عدد بيست مضاعف و چند برابر عدد چهار است).

و در باره كلمه «اجر» راغب گفته: كلمه اجر و اجرت عبارت است از پاداش و ثوابى كه در مقابل عمل ما به خودمان برمى‏گردد، حال چه اينكه دنيايى باشد (مانند اجرت خياطت و زراعت و امثال اينها)، و يا اجر اخروى باشد. و سپس اضافه مى‏كند كه اين كلمه جز در مورد سود و فايده استعمال نمى‏شود، يعنى اثر بدى كه از عمل بد من عايدم مى‏شود اجر ناميده نمى‏شود، به خلاف كلمه «جزا» كه هم در نفع بكار مى‏رود، و هم در ضرر، (هم عذاب دوزخ را جزاى تبهكاران مى‏نامند، و هم نعيم بهشت را جزاى نيكوكاران) - اين بود خلاصه گفتار وى‏.

قبل الفتحبعد الفتحانفاققتالدرجهانفاق قبل و بعد فتحقتال همراه انفاقدرجه اعظم انفاق پیش از فتح

توضيحى در باره اجر دادن خدا به بنده و اينكه اجرى كه خدا در مقابل عمل عبد مى‏دهد تفضلى است از او عز و جل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

البته در مورد عطاياى خدايى بايد دانست كه آنچه خدا به عنوان پاداش در برابر اعمال خير به بندگان مى‏دهد تفضلى است از او، نه اينكه بنده از او طلبكار و مستحق آن باشد، چون عبد و آنچه مى‏كند همه ملك طلق خداى سبحان است، ملكى كه قابل نقل و انتقال نيست، (ملكى كه بعد از تمليك به غير، باز باقى است)، چيزى كه هست خداى تعالى خودش به اعتبار قانونى، عبد را مالك اجر و ثواب اعتبار كرده، و او را نخست مالك عمل خود و سپس مالك آثار عمل خويش از قبيل كيفر و پاداش دانسته، و اين معنا با اينكه مالك عبد و عمل خود او است، تفضل ديگرى است از او، آنگاه از ميان همه اعمال عبد آنچه محبوب او است و خير است انتخاب نموده، وعده ثوابى در برابرش داده، و اين ثواب را خود او اجر خوانده (با اينكه در واقع اجر و جزا نيست) و اين هم تفضل ديگرى است از او، چون خود خداى تعالى از اينگونه اعمال عبد استفاده نمى‏كند، نه در دنيا و نه در آخرت، بلكه تنها خود عبد است كه از پاداش اعمال نيكش بهره‏مند مى‏شود، مع ذلك پاداش آن را اجر خوانده و فرموده: ﴿لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ﴾، و نيز فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ﴾ و در جايى ديگر بعد از توصيف بهشت و نعيم آن مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ هَذَا كَانَ لَكُمْ جَزَاءً وَ كَانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً﴾، و از سوى ديگر همين كه اين تفضل خود را شكرى از ناحيه

خود نسبت به بنده خواند، و آن را عطايى بدون منت ناميد، نيز تفضلى ديگر است.

اجرتفضلملك طلقعملثواباجر در برابر عملشکر الهی برای سعیمتقین و اجر

حد اعلاى تشويق به انفاق در راه خدا، به اينكه آن را قرض دادن به خدا ناميد كه به چند برابر باز پرداخت مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در آيه مورد بحث تشويقى بالغ به انفاق در راه خدا شده، كه ما فوق آن تصور ندارد، چون از يك سو سؤال كرده كه آيا كسى هست كه چنين قرضى به خدا دهد؟ و از سوى ديگر انفاق او را قرض دادن به خداى سبحان ناميده، كه پرداخت آن بر قرض گيرنده واجب است، و از سوى سوم چنين مقاطعه و طى كرده كه هرگز عين آنچه گرفته پس نمى‏دهد، بلكه به اضعاف مضاعف مى‏دهد، و به اين هم اكتفاء ننموده اجرى كريم بر آن اضافه كرده، فرموده:

خدا در آخرت قرض خود را به اضعاف مضاعف ادا مى‏كند، و اجرى كريم هم مى‏دهد و اجر كريم، اجرى است كه در نوع خودش پسنديده‏ترين باشد و اجر اخروى همين طور است، چون اجرى است ما فوق آنچه ممكن است به تصور در آيد، و در هنگام حاجتى است حياتى‏ترين هنگام حاجتى كه تصور شود.

﴿يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ يَسْعىَ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ...﴾

كلمه «يوم» ظرف است براى جمله‏ ﴿لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ﴾، يعنى در روز چنين و چنان اجرى كريم دارد، و مراد روز قيامت است، و خطاب در جمله «ترى - مى‏بينى» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يا به تمامى افرادى است كه حس شنوايى دارند، و خطاب به آنان صحيح است، (و مانند خطاب به ديوانگان لغو نيست)، و ظاهرا حرف باء در جمله «بايمانهم» به معناى حرف «فى» باشد.

و معناى آيه اين است كه: هر كس قرضى نيكو به خدا بدهد اجرى كريم دارد، در روزى كه - تو اى پيامبر و يا تو اى شنونده و بيننده عاقل - مى‏بينى دارندگان ايمان به خدا از مرد و زن نورشان پيشاپيش جلوتر از آنان و بدان سوى كه سعادت آنان آنجاست مى‏دود.

اين آيه شريفه مطلق است، شامل مؤمنين هر امتى مى‏شود، و اختصاصى به امت اسلام ندارد، و اگر از «تابيدن نور» تعبير به «سعى و دويدن» كرده براى اين بود كه اشاره كرده باشد به اينكه چنين كسانى به سوى درجاتى از بهشت كه خداوند برايشان تهيه ديده مى‏شتابند، در حالى كه هر لحظه و يكى پس از ديگرى درجات و جهات سعادت و مقامات قرب برايشان روشن مى‏گردد، تا جايى كه ديگر نورشان به حد تمام و كمال برسد، هم چنان كه در جايى ديگر فرموده: ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً﴾و نيز فرموده: ﴿يَوْمَ نَحْشُرُ

اَلْمُتَّقِينَ إِلَى اَلرَّحْمَنِ وَفْداً﴾ و باز فرموده: ﴿يَوْمَ لاَ يُخْزِي اَللَّهُ اَلنَّبِيَّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعىَ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا﴾.

مفسرين در تفسير مفردات اين آيه اقوالى مختلف دارند، كه به خاطر بى‏دليل بودن آنها در لفظ خود آيه، از نقلش صرفنظر كرديم، و به زودى تفسيرى كه در روايات از آنها شده در بحث روايتى آينده از نظرتان خواهد گذشت.

﴿بُشْرَاكُمُ اَلْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا﴾ اين قسمت از آيه حكايت بشارتى است كه در روز قيامت به مؤمنين و مؤمنات مى‏دهند، و دهنده آن ملائكه است، كه به دستور خداى تعالى و تقدير او مى‏گويند: بشارتتان امروز جناتى است كه از دامنه آنها نهرها جارى است، و شما در آن جاودانيد. و مراد از بشارت مژده خوشحال كننده است، كه در آيه همان بهشت است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿ذَلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ﴾ اين جمله حكايت كلام خود خداى تعالى است، و اشاره با كلمه «ذلك» به مطالب گذشته است كه عبارت بود از پيش رفتن نور آنان و بشارتشان به بهشت، ممكن هم هست جمله مورد بحث را تتمه كلام ملائكه گرفته و اشاره مذكور را به همان جنات و خلود در آنها دانست.

قرض حسناضعافنوراجر كریمانفاققرض حسن به خدانور مؤمنان در قیامتبشرای جناتروز اجر کریم

تقاضاى منافقان از مؤمنان در قيامت، و جوابى كه به آنان داده مى‏شود: به دنيا برگرديد و نور به دست آوريد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا اُنْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ...﴾

كلمه «نظر» كه مصدر فعل «انظرونا» است، اگر بدون وسيله حرف «الى» مفعول بگيرد، معناى انتظار و نيز معناى مهلت دادن را مى‏دهد، و اگر با حرف «الى» متعدى شود، مثلا گفته شود: «فلان نظر اليه - فلانى به آن نظر كرد»، معناى نگاه كردن را مى‏دهد، و اگر با حرف «فى» متعدى شود معناى دقت و تامل را مى‏دهد، و كلمه «اقتباس» كه مصدر فعل «نقتبس» است به معناى گرفتن قبسى (قطعه‏اى) از آتش است.

و از سياق آيه چنين بر مى‏آيد كه منافقين و منافقات در روز قيامت در ظلمتى هستند كه از هر سو احاطه‏شان كرده و مانند خيمه‏اى محاصره‏شان نموده. و نيز برمى‏آيد كه مردم در آن روز مجبور به رفتن به سوى خانه جاودانه خويشند. چيزى كه هست مؤمنين و مؤمنات اين مسير را با نور خود طى مى‏كنند، نورى كه از جلو ايشان و به سوى سعادتشان در حركت است،

در نتيجه راه را مى‏بينند، و هر جا آن نور رفت مى‏روند تا به مقامات عاليه خود برسند، و اما منافقين و منافقات كه فرو رفته در ظلمتند نمى‏توانند راه خود را طى كنند، و نمى‏دانند به كدام طرف بروند. (و نكته مهمى كه از آيه استفاده مى‏شود اين است كه: اين دو طايفه كه يكى غرق در نور و ديگرى غرق در ظلمت است در قيامت با همند)، منافقين همانطور كه در دنيا با مؤمنين و در بين آنان بودند، و بلكه مردم آنان را جزو مؤمنين مى‏شمردند، در قيامت نيز با مؤمنين هستند، اما مؤمنين و مؤمنات پيش مى‏روند، و به سوى بهشت راه خود را پيش مى‏گيرند، و منافقين و منافقات در ظلمتى كه از هر سو احاطه‏شان كرده عقب مى‏مانند، از مؤمنين و مؤمنات درخواست مى‏كنند قدرى مهلتشان دهند، و در انتظارشان بايستند تا ايشان هم برسند، و مختصرى از نور آنان گرفته راه پيش پاى خود را با آن روشن سازند.

﴿قِيلَ اِرْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً﴾ به ايشان گفته مى‏شود به دنيا برگرديد، و براى خود نورى به دست آوريد، گوينده اين پاسخ يا ملائكه‏اند. و يا طايفه‏اى از بزرگان و نخبگان مؤمنين از قبيل اصحاب اعراف.

به هر حال از هر كه باشد به اذن خدا و از طرف او است و خطاب به اينكه «به وراى خود برگرديد و نورى جستجو نماييد» به قول بعضى‏ از مفسرين خطابى است طعنه‏آميز و استهزايى، و اين عكس العمل همان استهزايى است كه در دنيا به مؤمنين مى‏كردند، و بنا به گفته اين مفسرين به نظر روشن‏تر چنين مى‏رسد كه: مراد از كلمه «وراء» دنيا باشد، و حاصل معنا اين باشد كه: به دنيايى كه پشت سر گذاشتيد، و در آن هر چه كرديد بر اساس نفاق كرديد، برگرديد، و از آن اعمالى كه مى‏كرديد نورى بگيريد، چون نور امروز كه روز قيامت است يا از اعمال است، و يا از ايمان، و شما در دنيا نه ايمان داشتيد و نه عمل.

البته ممكن است همين وجه را طور ديگرى توجيه كرد كه هم وجهى جداگانه باشد، و هم مشتمل بر استهزا نباشد، به اينكه بگوييم: جمله «ارجعوا» امر مى‏كند به اينكه به دنيا برگردند، و در آنجا ايمان واقعى و اعمال صالح كسب بكنند، و ليكن نمى‏توانند برگردند، در نتيجه گوينده نمى‏خواهد منافقين و منافقات را استهزا كند، بلكه مى‏خواهد بگويد: كار از كار گذشته و دستتان بجايى بند نيست.

هم چنان كه نظير اين امر در آيه زير كه آن نيز مربوط به قيامت است آمده، مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ وَ قَدْ كَانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ

هُمْ سَالِمُونَ﴾.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور اين است كه: به آن محلى كه نور را تقسيم مى‏كردند بر گرديد، و براى خود نورى بگيريد، و منافقين بدانجا برمى‏گردند، و اثرى از نور نمى‏يابند، دو مرتبه به سراغ مؤمنين و مؤمنات مى‏آيند، اما به ديوارى بر مى‏خورند كه بين ايشان و مؤمنين زده شده، و اين خود خدعه‏اى است از خداى تعالى، كه با منافقين مى‏كند، همانطور كه منافقين در دنيا با خدا نيرنگ مى‏كردند، و قرآن در باره نيرنگشان فرموده: ﴿إِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اَللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ﴾.

منافقنوراقتباسارجعواقیامتتقاضای منافقان از نور مؤمناناقتباس نورمؤمنان دارای نورصحنه قیامت

مقصود از ديوارى كه بين منافقان و مؤمنان زده مى‏شود و مفاد اين تمثيل در بيان حال منافقان در دنيا و آخرت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذَابُ﴾

«سور شهر» به معناى ديوار دور شهر است كه در قديم دور هر شهرى مى‏كشيدند، و ارتباط شهر را با خارج قطع مى‏نمودند. و ضمير «هم» در جمله‏ ﴿فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ﴾، به مؤمنين و منافقين هر دو برمى‏گردد، و معناى جمله اين است كه: بين مؤمنين و منافقين ديوارى كشيده مى‏شود كه اين دو طايفه را از هم جدا مى‏كند، و مانع ارتباط آن دو با يكديگر مى‏شود.

و در اينكه اين ديوار چيست؟

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اعراف است. اين احتمال بعيدى نيست هم چنان كه ما نيز در تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ بَيْنَهُمَا حِجَابٌ وَ عَلَى اَلْأَعْرَافِ رِجَالٌ...﴾اين احتمال را داديم.

و بعضى‏ ديگر منظور از آن ديوار را غير اعراف دانسته‏اند.

و معناى اينكه فرمود: «له باب» اين است كه: ديوار مذكور درى دارد، و اين، در حقيقت تشبيهى است از حالى كه منافقين در دنيا داشتند، چون منافقين در دنيا با مؤمنين

اتصال و ارتباط داشتند (و مانند كفار يكسره رابطه خود را با مؤمنين قطع نكرده بودند)، و با اينكه با مؤمنين ارتباط داشتند، در عين حال با حجابى خود را از مؤمنين پنهان كرده بودند، (يعنى واقعيت خود را پنهان كرده بودند، و مؤمنين حتى احتمال هم نمى‏دادند كه اين افراد ظاهر الصلاح گرگانى در لباس ميش بوده باشند) و علاوه بر اين كه در و ديوار مذكور وضع دنيايى منافقين را - ممثل مى‏كند، اين فايده را هم دارد كه منافقين از آن در، وضع مؤمنين را مى‏بينند، و بيشتر حسرت مى‏خورند، و سر انگشت ندامت مى‏گزند.

﴿بَاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذَابُ﴾ كلمه «باطنه» مبتدا، و جمله‏ ﴿فِيهِ اَلرَّحْمَةُ﴾ مبتدا و خبر، و جملگى خبر است براى «باطنه».و همچنين كلمه «ظاهره» مبتدا، و جمله‏ ﴿مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذَابُ﴾ مبتدا و خبر و جملگى خبر «ظاهره».و ضمير در «فيه» و در «قبله» به باطن و ظاهر برمى‏گردد، و از اينكه فرمود: باطن ديوار در آن رحمت و ظاهر ديوار از ناحيه ديوار عذاب است، چنين برمى‏آيد كه ديوار محيط به مؤمنين است، و مؤمنين در داخل ديوار، و منافقين در خارج آن قرار دارند.

و اينكه ديوار مذكور داخلش كه به طرف مؤمنين است طورى است كه مشتمل بر رحمت است، و ظاهرش كه به طرف منافقين است مشتمل بر عذاب است، با وضعى كه ايمان در دنيا دارد مناسب است، چون ايمان هم در دنيا نظير همان ديوار آخرت، براى اهل اخلاص از مؤمنين نعمت و رحمت بود، و از داشتن آن شادى و مسرت مى‏كردند و لذت مى‏بردند، و همين ايمان براى اهل نفاق عذاب بود، از پذيرفتنش شانه خالى مى‏كردند، و اصلا از آن ناراحت و متنفر بودند.

سوررحمتعذاباعرافمنافقجدایی از مؤمنان با سورباطن دیوار رحمتظاهر دیوار عذابمؤمنان در سوی رحمت

استمداد منافقان از مؤمنان و جواب ايشان به آنها

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُنَادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ...﴾

اين آيه مطلبى استينافى را به عنوان پاسخ از سؤالى تقديرى بيان مى‏كند، گويا شخصى بعد از شنيدن آيه قبلى پرسيده: منافقين و منافقات بعد از آنكه با آن ديوار برخورد مى‏كنند، و آن عذاب را از پشت ديوار مشاهده مى‏نمايند چه تدبيرى مى‏انديشند و چه مى‏كنند؟ در پاسخ فرموده: «ينادونهم - فرياد بر مى‏آورند».

و معناى آيه اين است كه: منافقين و منافقات، مؤمنين و مؤمنات را بانگ مى‏زنند كه

مگر ما در دنيا با شما نبوديم؟ و منظورشان از اين سخن اين است كه: در دنيا در ظاهر دين با مؤمنين و مؤمنات بودند، (آنان نماز مى‏خواندند و اينان نيز مى‏خواندند، و هر كار ديگرى كه مؤمنين مى‏كردند اينان نيز مى‏كردند، با اين تفاوت كه مؤمنين و مؤمنات هر چه مى‏كردند براى رضاى خدا و تقرب بدو مى‏كردند، و اينان هر چه مى‏كردند به اين انگيزه مى‏كردند كه با زبان شكار، سخن گفته باشند، تا زودتر شكار را در دام خود بيفكنند).

و جمله‏ ﴿قَالُوا بَلىَ﴾ تا آخر آيه پاسخ مؤمنين و مؤمنات است به ايشان، كه بله، شما با ما بوديد، ﴿وَ لَكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ﴾ و ليكن شما در امتحان به هلاكت افكنديد «انفسكم» خود را، ﴿وَ تَرَبَّصْتُمْ﴾ و همواره منتظر بوديد و آرزو داشتيد دعوت دينى و متدينين گرفتار بلا و مصيبتى شوند، ﴿وَ اِرْتَبْتُمْ﴾، و در دين خود در شك و ترديد بوديد، ﴿وَ غَرَّتْكُمُ اَلْأَمَانِيُّ﴾، و آرزوهاى گوناگون و از آن جمله آرزوى خاموش شدن نور دين و برگشتن متدينين از دين، شما را مغرور كرد، ﴿حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اَللَّهِ﴾، تا آنكه امر خدا يعنى مرگ فرا رسيد، ﴿وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ اَلْغَرُورُ﴾ كلمه «غرور» - به فتحه غين - به معناى شيطان است، و معناى جمله اين است كه شيطان شما را به خدا مغرور ساخت.

و اين آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد اين معنا را افاده مى‏كند كه زنان و مردان منافق در روز قيامت از زنان و مردان مؤمن كمك مى‏طلبند، تا شايد به كمك آنان از ظلمتى كه در آنند نجات يابند، و دست‏آويز و بهانه‏شان اين است كه آخر ما در دنيا با شما بوديم، و سپس مى‏فهماند كه مردان و زنان مؤمن در پاسخشان مى‏گويند: درست است كه با ما بوديد، ولى دلهايتان مطابق با ظاهر حالتان نبود، چون شما دلهاى خود را گمراه و مفتون كرده بوديد و همواره در انتظار بلا و گرفتارى براى مسلمانان بوديد، و در دينى كه اظهارش مى‏داشتيد شك و ترديد داشتيد، آرزوهاى خام و شيطان، شما را فريب داد، و اين صفات خبيثه همه آفات قلب است، پس دلهاى شما سالم نبود، و در امروز كه روز قيامت است تنها كسانى سود مى‏برند كه از دنيا با قلبى سالم آمده باشند، هم چنان كه قرآن كريم فرمود: ﴿يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اَللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾.

﴿فَالْيَوْمَ لاَ يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لاَ مِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾

اين آيه تتمه گفتار مردان و زنان با ايمان است، كه در خطاب به منافقين و منافقات

مى‏گويند، و در اين خطاب خود كفار را هم اضافه مى‏كنند، چون منافقين هم در واقع كافرند، و تنها فرقى كه كفار با ايشان دارند اين است كه كفر خود را علنى و اظهار مى‏كنند، و مؤمنين در اين خطاب مى‏گويند امروز هر كسى در گرو عمل خويش است، هم چنان كه در قرآن كريم فرموده بود: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾ اينجا مثل دنيا نيست كه بتوانيد با دادن رشوه جرم خود را بخريد، امروز از كسى فديه و عوض نمى‏گيرند، و شما نمى‏توانيد از اين راه خود را از عذاب خلاص كنيد، چون راه نجات يافتن از هر گرفتارى يا دادن عوض است، كه انسان بدهد و خود را از گرو آن عذاب درآورد، و يا پارتى و يارى ياوران است كه شما هيچ يك را نداريد، اولى را با جمله‏ ﴿فَالْيَوْمَ لاَ يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ...﴾ نفى كردند، و دومى را با جمله‏ ﴿مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ﴾.

﴿مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ در اين جمله به طور كلى هر نوع ناصرى كه بتواند منافقين و كفار را يارى دهد و از آتش برهاند نفى كرده، مگر يك ياور را، آن هم خود آتش است، كه مى‏فرمايد: ﴿هِيَ مَوْلاَكُمْ﴾ تنها آتش ياور شما است»، چون جمله مذكور انحصار را مى‏رساند، و منظور از «مولى» همان ناصر است، و جمله مذكور نوعى طعنه زدن است، (مثل اينكه به جنايت كارى بگويند: راه نجات و تنها ياورت چوبه دار است).

ممكن هم هست كلمه «مولى» در اينجا به معناى متصدى امر باشد، چون كفار در دنيا براى برآوردن حوايج زندگيشان از خوردنى و نوشيدنى و جامه و همسر و مسكن غير خدا را مى‏خواندند، و حقيقت غير خدا همان آتش است، پس همانطور كه مولاى ايشان در دنيا غير خدا بود، در آخرت هم مولايشان آتش خواهد بود، چون همين آتش است كه حوائج آنان را بر مى‏آورد، طعامى از زقوم، و شرابى از حميم، و جامه‏اى بريده از آتش، و همسرانى از شيطانها، و مسكنى در درون دوزخ برايشان فراهم مى‏كند، و خداى سبحان در جاهاى ديگر كلامش، در آياتى بسيار از آن خبر داده.

استمدادفتنهتربصریبغروراستمداد و عذر منافقانفتنتم انفسکمغرور امانیپاسخ مؤمنان

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه مربوط به انفاق قبل از فتح و بعد از فتح، گفتگوى منافقان و مؤمنان در قيامت و روايتى در باره آرزوى دراز)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و ابو نعيم (در كتاب دلائل) از طريق زيد بن اسلم، از عطاء بن يسار، از ابى سعيد خدرى، روايت كرده كه گفت:

در سال حديبيه در ركاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مدينه بيرون شديم تا به عسفان رسيديم، در آنجا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: ممكن است مردمى نيايند كه شما وقتى اعمال خود را با اعمال آنان مقايسه كنيد اعمال خود را ناچيز بشماريد. پرسيديم: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) آن مردم چه كسانيند آيا از قريشند؟ فرمود: نه، و ليكن اهل يمنند، كه دلهايى رقيق‏تر و قلوبى نرم‏تر دارند، پرسيديم: آيا آنها بهتر از ما هستند يا رسول اللَّه؟ فرمود: اگر هر يك از آنان كوهى از طلا در راه خدا انفاق كنند هرگز به يك چهارم اجر شما و بلكه به نصف آن هم نمى‏رسند، و همين فصل مميز ميان ما و ساير مسلمانان آينده است، كه ما قبل از فتح مكه در راه خدا انفاق كرديم، ﴿لاَ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قَاتَلَ...﴾

مؤلف: اين معنا به چند طريق و با عبارتى قريب به هم روايت شده، ولى اين اشكال متوجه آن هست كه از سياق آيات مورد بحث برمى‏آيد كه بعد از فتح نازل شده كه منظور از آن فتح، فتح حديبيه است و يا فتح مكه است، و اين روايات مى‏گويند: آيه قبل از فتح نازل شده، پس با آيه انطباق ندارد. و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن منذر از عكرمه روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى آيه شريفه‏ ﴿لاَ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قَاتَلَ﴾ نازل شد ابو دحداح گفت: به خدا سوگند امروز مبالغ هنگفتى انفاق مى‏كنم، تا درجه آن كسانى را دريابم كه قبل از فتح انفاق كرده بودند، و بعد از من هم كسى نتواند اين ركورد مرا بشكند. آنگاه گفت بارالها هر چه را كه ابو دحداح مالك است نصفش در راه تو باشد، و تمامى اموالش را نصف كرد، تا رسيد به لنگه كفشش گفت: حتى اين هم‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ يَسْعىَ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ﴾ مى‏گويد: در روز قيامت نور در بين مردم طبق درجات ايمانشان تقسيم مى‏شود، و نورى كه به منافق مى‏رسد تنها بين انگشت ابهام پاى چپش را فرا مى‏گيرد، منافق به نور خود مى‏نگرد، و سپس به مؤمنين مى‏گويد: بايستيد تا من از نور شما اقتباس كنم. مؤمنين به ايشان مى‏گويند: به عقب برگرديد و در آنجا براى خود كسب نور كنيد، در اين هنگام است كه بين اين دو طايفه ديوارى زده مى‏شود، ديوارى كه داراى درى است، از پشت ديوار مؤمنين را صدا مى‏زنند كه مگر ما در دنيا با شما نبوديم؟ مى‏گويند: بله بوديد، و ليكن شما خود را

مفتون و هلاك كرديد، امام فرمود: يعنى با نافرمانى خدا خود را هلاك كرديد «و تربصتم و ارتبتم» فرمود: يعنى همواره در انتظار بوديد و شك داشتيد.

و سپس در باره جمله‏ ﴿فَالْيَوْمَ لاَ يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ﴾ فرمود: به خدا سوگند منظور يهود و نصارى نيست، بلكه همين مسلمان اهل قبله است: ﴿مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ﴾ فرمود يعنى آتش اولى و سزاوارتر است براى شما.

مؤلف: منظور امام از اهل قبله، منافقين از مسلمانان هستند.

و در كتاب كافى به سند خود از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: زنهار، از آرزوى (دور و دراز) بپرهيزيد، كه خرمى زندگى شما را مى‏برد، و ديگر هيچ يك از نعمتهايى كه به شما داده‏اند در نظرتان خرم و قانع كننده نمى‏شود، همين آرزوها باعث مى‏شود آنچه موهبت و عطا كه خداى عز و جل به شما ارزانى داشته در نظرتان كوچك و بى‏ارزش شود، و چون آنچه داريد ناچيز و بى‏ارزش شد، و آنچه نداريد و آرزويش را مى‏پرورانيد به دست نمى‏آوريد سراسر عمرتان به حسرت مى‏گذرد.

حدیبیهقبل الفتحروایتابو دحداحانفاق قبل فتح در روایاتروایت حدیبیه و ابوسعیدمقایسه اعمال صحابه

خشوع قلب، صدیق و شهید، مذمت دنیا و مسابقه به مغفرت آیات ۱۶–۲۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان عتاب قساوت قلب، منزلت مؤمنان، پنج خصلت دنیا، سبقت به جنت و تقدیر مصائب را در یک سیاق تشویق به انفاق می‌خواند.

۞ أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ
آيا براى كسانى كه ايمان آورده‌اند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [و فروتن‌] گردد و مانند كسانى نباشند كه از پيش بدانها كتاب داده شد و [عمر و] انتظار بر آنان به درازا كشيد، و دلهايشان سخت گرديد و بسيارى از آنها فاسق بودند؟
ٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ يُحْىِ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
بدانيد كه خدا زمين را پس از مرگش زنده مى‌گرداند. به راستى آيات [خود] را براى شما روشن گردانيده‌ايم، باشد كه بينديشيد.
إِنَّ ٱلْمُصَّدِّقِينَ وَٱلْمُصَّدِّقَٰتِ وَأَقْرَضُوا۟ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًۭا يُضَٰعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌۭ كَرِيمٌۭ
در حقيقت، مردان و زنان صدقه‌دهنده و [آنان كه‌] به خدا وامى نيكو داده‌اند، ايشان را [پاداش‌] دو چندان گردد، و اجرى نيكو خواهند داشت.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦٓ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصِّدِّيقُونَ ۖ وَٱلشُّهَدَآءُ عِندَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَآ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْجَحِيمِ
و كسانى كه به خدا و پيامبران وى ايمان آورده‌اند، آنان همان راستينانند و پيش پروردگارشان گواه خواهند بود [و] ايشان راست اجر و نورشان؛ و كسانى كه كفر ورزيده و آيات ما را تكذيب كرده‌اند آنان همدمان آتشند.
ٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَا ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا لَعِبٌۭ وَلَهْوٌۭ وَزِينَةٌۭ وَتَفَاخُرٌۢ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌۭ فِى ٱلْأَمْوَٰلِ وَٱلْأَوْلَٰدِ ۖ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ٱلْكُفَّارَ نَبَاتُهُۥ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَىٰهُ مُصْفَرًّۭا ثُمَّ يَكُونُ حُطَٰمًۭا ۖ وَفِى ٱلْءَاخِرَةِ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَغْفِرَةٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنٌۭ ۚ وَمَا ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَآ إِلَّا مَتَٰعُ ٱلْغُرُورِ
بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزون‌جويى در اموال و فرزندان است. [مثَل آنها] چون مثَل بارانى است كه كشاورزان را رستنى آن [باران‌] به شگفتى اندازد، سپس [آن كشت‌] خشك شود و آن را زرد بينى، آنگاه خاشاك شود. و در آخرت [دنيا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است، و زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست.
سَابِقُوٓا۟ إِلَىٰ مَغْفِرَةٍۢ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ
[براى رسيدن‌] به آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنايش چون پهناى آسمان و زمين است [و] براى كسانى آماده شده كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده‌اند، بر يكديگر سبقت جوييد. اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد آن را مى‌دهد، و خداوند را فزون‌بخشى بزرگ است.
مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍۢ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فِىٓ أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌۭ
هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما [= به شما] نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين [كار] بر خدا آسان است.
لِّكَيْلَا تَأْسَوْا۟ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا۟ بِمَآ ءَاتَىٰكُمْ ۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍۢ فَخُورٍ
تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [سبب‌] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد:
ٱلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ ٱلنَّاسَ بِٱلْبُخْلِ ۗ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ
همانان كه بخل مى‌ورزند و مردم را به بخل ورزيدن وامى‌دارند. و هر كه روى گرداند قطعاً خدا بى‌نياز ستوده است.

بيان آيات عتاب به مؤمنين به جهت قساوتى كه دل‏هايشان را گرفته و در مقابل ذكر خدا خاشع نمى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين قسمت از آيات سوره همان هدف و غرضى را دنبال مى‏كند كه قسمت قبلى دنبال مى‏كرد، و آن تشويق و ترغيب به ايمان به خدا و رسول او و انفاق در راه خدا بود، البته در ضمن، مؤمنين را عتاب مى‏كند كه چرا بايد علائم و نشانه‏هايى از قساوت قلب از ايشان بروز كند، و به منظور تاكيد در تحريك و تشويق به انفاق درجه انفاقگران نزد خدا را بيان نموده، و با اين لحن دستور به انفاق مى‏دهد. كه: هان! بشتابيد به مغفرت و جنت. و نيز دنيا و اهل دنيا را كه بخل مى‏ورزند، و مردم را هم به بخل مى‏خوانند مذمت مى‏كند.

و در خلال آيات، ناگهان سياق را كه مخصوص مسلمانان بود به سياقى تغيير داده كه شامل مسلمين و اهل كتاب هر دو بشود، و به زودى توضيحش خواهد آمد.

﴿أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ...﴾

كلمه «يان» در اصل «يانى» (مضارع أنى) بوده، به خاطر حرف «لم» كه كارش جزم دادن است حرف «ياء» از آن افتاده، و اين ماده به معناى رسيدن وقت هر چيز است، و خشوع قلب آن تاثيرى است كه قلب آدمى در قبال مشاهده عظمت و كبريايى عظيمى به خود مى‏گيرد، و منظور از ذكر خدا هر چيزى است كه خدا را به ياد آدمى بيندازد، و منظور از ﴿مَا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ﴾ قرآن است، كه از ناحيه خداى تعالى نازل شد، و كلمه «من الحق» براى بيان آن نازل شده است، و آيه شريفه مى‏خواهد بفرمايد: شان ياد خدا چنين شانى است، كه هر گاه نزد مؤمن به ميان آيد بلادرنگ دنبالش خشوعى در دل مؤمن مى‏آيد، هم چنان كه حق نازل از ناحيه خدا هم، چنين شانى دارد، كه در دل كسانى كه به خدا و رسولان او ايمان دارند ايجاد خشوع مى‏كند.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از ذكر خدا و آن حقى كه نازل شده قرآن است، و بنا به گفته وى بردن نام قرآن با وصف حق بودنش و ذكر خدا بودنش اشاره به اين است كه هر يك از اين دو وصف قرآن كافى است كه مؤمن را به خشوع وادارد، پس قرآن بدين جهت كه ذكر خداست مقتضى خشوع است، هم چنان كه بدين جهت كه حق است و از ناحيه خدا نازل شده مقتضى خشوع است.

و در اين آيه شريفه عتابى است به مؤمنين به خاطر قساوتى كه دلهايشان را گرفته، و در مقابل ذكر خدا خاشع نمى‏شود، حقى هم كه از ناحيه او نازل شده آن را نرم نمى‏كند، و در آخر حال ايشان را به حال اهل كتاب تشبيه مى‏كند، كه كتاب خدا بر آنان نازل شد، و در اثر آرزوهاى طولانى دلهايشان دچار قساوت گرديد.

﴿وَ لاَ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ اين قسمت از آيه عطف است بر جمله‏ ﴿أَنْ تَخْشَعَ...﴾ و معناى آيه اين است كه: آيا وقت آن نرسيده كه‏ ﴿تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ﴾ دلهايشان خاشع شود ﴿وَ لاَ يَكُونُوا﴾ و مانند اهل كتاب نباشند...، و كلمه «أمد» به معناى زمان است.

راغب مى‏گويد: فرق بين «زمان» و «أمد» اين است كه زمان عام است ولى أمد به معناى زمان خاصى است، أمد عبارت است از لحظه‏اى كه عمر و مهلت چيزى به سر مى‏رسد، ولى زمان به معناى از آغاز تا انجام عمر آن است. و لذا بعضى گفته‏اند: كه دو كلمه «مدى» و «أمد» معنايى نزديك بهم دارند.

خداى تعالى با اين كلام خود به اين حقيقت اشاره نموده كه دلهاى مسلمانان مانند دلهاى اهل كتاب دچار قساوت شده، و قلب قاسى از آنجا كه در مقابل حق خشوع و تاثر و انعطاف ندارد، از زى عبوديت خارج است، و در نتيجه از مناهى الهى متاثر نمى‏شود، و با بى‏باكى مرتكب گناه و فسق مى‏شود، و به همين مناسبت در آيه شريفه در رديف جمله ﴿فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ جمله‏ ﴿وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ﴾ را آورد.

﴿اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا...﴾

در اينكه دنبال آن عتاب كه به مؤمنين كرد، و بر قساوت قلب ملامتشان نمود اين تمثيل را آورده كه خدا زمين مرده را زنده مى‏كند، تقويتى است از حس اميد مؤمنين و ترغيبى است به خشوع.

ممكن هم هست اين جمله را تتمه همان عتاب سابق گرفت، و گفت: اين جمله مى‏خواهد مؤمنين را متوجه كند به اينكه خداى تعالى اين دين را به حال خود وا نمى‏گذارد، كه مردم هر عكس العملى نشان دادند خداى تعالى عكس العملى نشان ندهد، بلكه همواره مراقب آن است اگر ببيند جمعى از مؤمنين دچار قساوت قلب شده‏اند، و ديگر در برابر اوامر او خاشع و تسليم نيستند، دلهايى زنده و خاشع پديد مى‏آورد تا او را آن طور كه خودش مى‏خواهد

بپرستند (و در برابر اوامرش خاشع باشند، آرى اين همان خدايى است كه زمين مرده را زنده مى‏كند، براى او آوردن دلهايى زنده كارى ندارد).

در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير مى‏باشد: ﴿هَا أَنْتُمْ هَؤُلاَءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ وَ مَنْ يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اَللَّهُ اَلْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ اَلْفُقَرَاءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ﴾.

و باز به همين مناسبت كه قبلا چنين آيه‏اى نازل شده بود در ذيل آيه فرمود: ﴿قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ اَلْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾ ما آيات را برايتان بيان كرديم تا شايد تعقل كنيد».

﴿إِنَّ اَلْمُصَّدِّقِينَ وَ اَلْمُصَّدِّقَاتِ وَ أَقْرَضُوا اَللَّهَ قَرْضاً حَسَناً يُضَاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ كَرِيمٌ﴾

اين آيه شريفه داستان «اجر كريم» و «مضاعف» را دوباره خاطر نشان كرد، تا به اين وسيله نيز ترغيب در انفاق در راه خدا كرده باشد، در سابق انفاقگران را قرض دهندگان به خدا مى‏خواند، و در اين آيه صدقه دهندگان را نيز (قرض دهندگان به خدا) خوانده، و اصل دو كلمه «مصدقين» و «مصدقات» كه هم حرف صاد در آنها تشديد دارد، و هم حرف دال، در اصل متصدقين و متصدقات، و از باب تفعل هستند، و بر حسب يك قاعده صرفى حرف تاء مبدل به صاد شده. و جمله‏ ﴿وَ أَقْرَضُوا اَللَّهَ﴾ عطف است بر مدخول الف و لام در «المصدقين»، و اينكه گفتيم مدخول الف و لام براى اين بود كه الف و لامى كه بر سر اسم فاعل در مى‏آيد معناى «الذى» را مى‏دهد.

پس معناى آيه چنين است: آن كسانى كه صدقه مى‏دهند و به خدا قرضى نيكو مى‏پردازند، خداوند آنچه را كه داده‏اند چند برابر نموده أجرى كريم هم دارند.

خشوعقساوت قلبذکرانفاقاهل کتابعتاب مؤمنان برای قساوت قلبخشوع برای ذکر خداقساوت و خشوع قلبما نزل من الحق = قرآنترغیب به انفاق و صدقهاحیای زمین بعد از مرگ تمثیلفسق ناشی از قلب قاسی

مقصود از اينكه فرمود مؤمنان به خدا و رسل نزد پروردگارشان صديقين و شهدايند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ وَ اَلشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ...﴾

در اين آيه شريفه نفرمود: «امنوا باللَّه و رسوله» همانطور كه در اول سوره مى‏فرمود: ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا﴾، و همان طور كه در آخر سوره مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ﴾، بلكه كلمه رسول را جمع آورده، فرمود: «و رسله»، و اين به خاطر

آن بود كه قبل از آيه مورد بحث پاى اهل كتاب هم به ميان آمده بود، و مى‏فرمود: ﴿وَ لاَ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ﴾ ناگزير به سياق سابق كه سياقى عمومى بود، هم مسلمين مورد گفتگو بودند و هم اهل كتاب برگشته، در آيه مورد بحث فرمود ﴿آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾، و در آيات بعد از آن نيز همه جا سخن از رسولان مى‏گويد، (يك جا مى‏فرمايد: ﴿أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾ و جاى ديگر يعنى در اولين آيه فصل بعدى) مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ﴾ و ﴿مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ﴾، و اما دو آيه اول و آخر سوره كه كلمه «رسول» را مفرد آورده بدين جهت بوده كه خطاب در آن دو به خصوص مؤمنين اين امت بود.

و مراد از ايمان به خدا و پيامبران خدا ايمان خالص است كه طبيعتا جداى از اطاعت و پيروى نيست، همانطور كه در آيه‏ ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ نيز اشاره كرديم، و مراد از جمله ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ وَ اَلشُّهَدَاءُ﴾ اين است كه مؤمنين را به صديقين و شهداء ملحق سازد، و بفرمايد: اينان نيز به آنان مى‏پيوندند، به قرينه اينكه فرمود: «عند ربهم» يعنى اينان نزد پروردگارشان صديق و شهيدند، و نيز فرمود: ﴿لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ﴾ يعنى اينان نيز اجر و نور آنان را دارند، پس معلوم مى‏شود هر چند در ظاهر آيه مؤمنين را صديق و شهيد خواند، ولى به قرينه دو جمله مذكور مى‏فهميم كه منظور اين است كه ملحق به صديقان و شهداء هستند، و با ايشان معامله آنان را مى‏كنند، و نور و اجرى كه به آنان مى‏دهند به اينان نيز مى‏دهند.

و ظاهرا مراد از صديقين و شهدا همانهايى باشند كه در آيه شريفه‏ ﴿وَ مَنْ يُطِعِ اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدَاءِ وَ اَلصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً﴾ ذكر شده‏اند، و ما در تفسير آن گفتيم: مراد از «صديقين» كسانى هستند كه ملكه صدق در گفتار و كردارشان سرايت كرده، در نتيجه آنچه مى‏گويند انجام هم مى‏دهند، و آنچه مى‏كنند مى‏گويند، و «شهدا» عبارتند از كسانى كه گواهان اعمال مردم در روز قيامتند، نه كشته شدگان در راه خدا.

در نتيجه مى‏فهميم كسانى كه ايمان به خدا و رسولان خدا دارند به صديقان و شهدا مى‏پيوندند، و نزد خدا منزلتى چون منزلت آنان به ايشان مى‏دهند، و به حكم خدا (نه اينكه خودشان از نظر مقام با آنان برابر باشند، بلكه به حكم خدا) پاداش و نورى نظير پاداش و نور آنان خواهند داشت.

﴿لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ﴾ ضمير در «لهم» به مؤمنين و دو ضمير «اجرهم» و «نورهم» به صديقين و شهدا برمى‏گردد، و معناى جمله اين است: «براى مؤمنين است اجر و نورى از نوع اجر و نور صديقين و شهداء» و همين معنا منظور كسى است كه آيه را معنا كرده به اينكه «مؤمنين اجر و نورى دارند نظير اجر و نور آنان».

و چه بسا گفته‏ باشند كه: آيه شريفه مى‏خواهد اين معنا را بيان كند كه مؤمنين، همان صديقين و شهداى حقيقى هستند، نه اينكه ملحق به آنان باشند، و معامله آنان را با ايشان بكنند، پس مؤمنين، خود صديقين و شهدايند، و اجر و نور خودشان را دارند، ولى بعيد نيست بگوييم سياق با اين معنا مساعدت ندارد.

و چه بسا بعضى‏ ديگر گفته باشند: كلمه «شهدا» عطف بر كلمه «صديقون» نيست، بلكه مطلبى نو را مى‏فهماند، مبتدايى است كه يك خبرش جمله «عند اللَّه» و خبر ديگرش‏ ﴿لَهُمْ أَجْرُهُمْ﴾ است، پس در جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ﴾ مطلب تمام مى‏شود، و مطلبى از نو از كلمه «شهدا» آغاز كرده مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ﴾ شهدا نزد پروردگارشان هستند...» همانطور كه در جاى ديگر فرموده: ﴿بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾و در نتيجه منظور از شهدا همان كشتگان در راه خدا خواهند بود، و آنگاه كلام را با جمله‏ ﴿لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ﴾ تمام كرده است.

﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلْجَحِيمِ﴾ يعنى و آنهايى كه كفر ورزيدند و آيات ما را تكذيب كردند اصحاب دوزخ مى‏باشند، و منظور از «اصحاب دوزخ بودن» اين است كه از آن جدا نخواهند شد، و دائما در آن هستند.

خداى سبحان در آيه مورد بحث متعرض حال دو طايفه از مردم شده، يكى آنان كه ملحق به صديقين و شهدا هستند، يعنى برجستگان از مردم، و به طور قطع اهل نجاتند، و يكى ديگر كفارى كه آيات او را تكذيب كرده، و به طور قطع اهل هلاكتند، و آنان عبارتند از شرار مردم كه به هيچ وجه به راه خدا نمى‏آيند، باقى مى‏ماند طايفه سومى كه نه نجاتشان قطعى است و نه هلاكتشان، و آن طايفه عبارتند از: مردمى كه ايمان دارند، و در عين حال مرتكب گناهانى هم مى‏شوند، كه البته اينان هم در بين خود طبقاتى هستند و درجه گناهكارى و تمردشان از اطاعت خدا و رسول او مختلف است. و اين كه دو طايفه را نام برد و وضع آنان را

بيان كرد، و طايفه سوم را نام نبرد، دأب قرآن و رسم آن است، كه در بسيارى از مواردى كه متعرض بيان حال مردم در قيامت مى‏شود طبقه سوم را نام نمى‏برد و بيان نمى‏كند، كه اين طبقه چه وضعى دارند.

چون مى‏خواهد اين طايفه را در ميان خوف و رجاء نگه دارد، و خوف و رجاى آنان را تحريك كند، تا به اين وسيله تشويق و تحريك شوند به اطاعت از خدا و رسول و به دست آوردن سعادت خود، و اجتناب بورزند از تمرد، و در نتيجه از هلاكت.

و به همين جهت دنبال آيه مورد بحث به مذمت زندگى دنيا پرداخته، دنيايى كه عده‏اى را وادار كرد از انفاق در راه خدا امتناع بورزند، و بعد از مذمت دنيا دعوتشان كرده به اينكه به سوى مغفرت و جنت سبقت گيرند، و سپس اشاره كرده به اينكه آنچه مصيبت بر سرشان مى‏آيد چه مصيبت‏هاى مالى و چه جانى همه در كتابى از سابق نوشته شده، و قضايش رانده شده بود، پس جا دارد كه هيچگاه از فقر نترسند، و ترس از فقر ايشان را از انفاق در راه خدا باز ندارد، و به بخل و امساك واندارد، و نيز از مرگ و كشته شدن در راه خدا نهراسند، و ترس از آن، ايشان را به تخلف از جنگ و تقاعد ورزيدن از پيكار واندارد.

صدیقونشهداایماننورجحیمایمان به خدا و رسلصدیقوناجر و نور شهداکافران اصحاب جحیمتکذیب آیاتاصحاب الجحیمایمان به رسل نه فقط یک رسول

پنج خصلت زندگى دنيا : لهو، لعب، زينت، تفاخر و تكاثر و سخنى از شيخ بهايى در اين باره‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اِعْلَمُوا أَنَّمَا اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِي اَلْأَمْوَالِ وَ اَلْاولاد...﴾

كلمه «لعب» به معناى بازى نظامدارى است (كه دو طرف بازى به نظام آن آشنايى دارند، مانند الك‏دولك و نظاير آن) كه اطفال به منظور رسيدن به غرضى خيالى آن را انجام مى‏دهند. و كلمه «لهو» به معناى هر عمل سرگرم كننده‏اى است كه انسان را از كارى مهم و حياتى و وظيفه‏اى واجب باز بدارد. و كلمه «زينت» به اصطلاح علم صرف «بناى نوع» است، يعنى مى‏فهماند كه مثلا فلانى به نوعى مخصوص خود را آراسته، و چه بسا منظور از آن وسيله آرايش باشد، و به اين منظورش استعمال كنند و «آرايش»، عبارت از آن است كه چيز مرغوبى را ضميمه چيز ديگرى كنى تا مردم به خاطر جمالى كه از اين ضميمه حاصل شده مجذوب آن چيز شوند، (مثلا آرايش زنان عبارت از اين است كه زن با طلا و جواهرات و يا رنگهاى سرخ و سفيدى خود را جلوه دهد، و از ضميمه كردن آنها به خود جمالى كسب كند، به طورى كه بيننده مجذوب جمال او شود). و «تفاخر» به معناى مباهات كردن به حسب و نسب است. و «تكاثر در اموال و اولاد» به اين معنا است كه شخصى به ديگرى فخر بفروشد كه من مال و فرزند بيشترى دارم.

و زندگى دنيا عرضى است زائل، و سرابى است باطل كه از يكى از خصال پنجگانه

زير خالى نيست: يا لعب و بازى است، يا لهو و سرگرم كننده، يا زينت است، (كه حقيقتش جبران نواقص درونى خود با تجمل و مشاطه‏گرى است)، يا تفاخر است، و يا تكاثر، و همه اينها همان موهوماتى است كه نفس آدمى بدان و يا به بعضى از آنها علاقه مى‏بندد، امورى خيالى و زائل است كه براى انسان باقى نمى‏ماند، و هيچ يك از آنها براى انسان كمالى نفسانى و خيرى حقيقى جلب نمى‏كند.

و از شيخ بهايى (رحمه اللَّه) نقل شده كه گفته است: اين پنج خصلتى كه در آيه شريفه ذكر شده، از نظر سنين عمر آدمى و مراحل حياتش مترتب بر يكديگرند، چون تا كودك است حريص در لعب و بازى است، و همين كه به حد بلوغ مى‏رسد و استخوان‏بنديش محكم مى‏شود علاقه‏مند به لهو و سرگرمى‏ها مى‏شود، و پس از آنكه بلوغش به حد نهايت رسيد، به آرايش خود و زندگيش مى‏پردازد و همواره به فكر اين است كه لباس فاخرى تهيه كند، مركب جالب توجهى سوار شود، منزل زيبايى بسازد، و همواره به زيبايى و آرايش خود بپردازد، و بعد از اين سنين به حد كهولت مى‏رسد آن وقت است كه (ديگر به اينگونه امور توجهى نمى‏كند، و برايش قانع كننده نيست، بلكه) بيشتر به فكر تفاخر به حسب و نسب مى‏افتد، و چون سالخورده شد همه كوشش و تلاشش در بيشتر كردن مال و اولاد صرف مى‏شود. [

دنیالعبلهوزینتتفاخرتكاثرپنج خصلت حیات دنیاتفاخر و تکاثر نفسانیتفاخر به حسب و نسب

مثلى براى بيان فريبندگى دنيا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ اَلْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَاماً﴾ اين قسمت از آيه، زندگى دنيا را كه انسان فريب خورده دل به آن مى‏بندد، و چيزى نمى‏گذرد كه به حكم اجبار همه را از كف مى‏دهد، با مثالى تشريح و بيان مى‏كند.

كلمه «غيث» به معناى باران است، و كلمه «كفار» جمع كافر به معناى زراعت كار است‏ و كلمه «يهيج» از هيجان است، كه به معناى حركت است، و كلمه «حطام» به معناى گياهى است كه از شدت خشكيدگى مى‏شكند.

و معناى آيه اين است كه: مثل زندگى دنيا در بهجت و فريبندگيش و سپس در زوال و از دست رفتنش، مانند بارانى است كه به موقع مى‏بارد، و باعث روييدن گياهان و زراعت‏ها مى‏شود و زراعت‏كاران از روييدن آنها خوشحال مى‏شوند، و آن زراعت و گياه هم چنان رشد مى‏كند تا به حد نهايى نموش برسد، و رفته رفته رو به زردى بگذارد، و سپس گياهى خشكيده و شكسته شود، و بادها از هر سو به سوى ديگرش ببرند.

﴿وَ فِي اَلْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَانٌ﴾ در اين قسمت از آيه «مغفرت» قبل از «رضوان» آمده، براى اينكه كسى كه مى‏خواهد به رضوان خدا درآيد، بايد قبلا به وسيله مغفرت خدا شستشو و تطهير شده باشد. و نيز در اين جمله مغفرت را توصيف كرد به اينكه از ناحيه خداست، ولى عذاب را چنين توصيفى نكرد، تا به قول بعضى‏ها اشاره كرده باشد به اينكه مطلوب اصلى و آن غرضى كه خلقت به خاطر آن بوده مغفرت است نه عذاب، و اين خود انسان است كه باعث عذاب مى‏شود، و با خروجش از زى بندگى و عبوديت آن را پديد مى‏آورد.

﴿وَ مَا اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ اَلْغُرُورِ﴾ يعنى دنيا جز متاعى نيست كه با آن تمتع مى‏شود و از آن بهره‏مند مى‏گردند، و بهره‏مندى از آن همان فريب خوردن با آن است، البته اين فريب خوردن مخصوص كسانى است كه به دنيا دل بسته باشند.

و اين كلام يعنى جمله‏ ﴿وَ فِي اَلْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَانٌ﴾ به دو روى زندگى آخرت اشاره مى‏كند، تا شنونده بر حذر شود، و از مغفرت و رضوان كه يك روى آخرت است، و عذاب كه روى ديگرش است، مغفرت و رضوان را اختيار كند. و جمله‏ ﴿وَ مَا اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ اَلْغُرُورِ﴾ مى‏خواهد شنونده را بيدار و هوشيار كند، تا مبادا زندگى دنيا با آن غرور خاص به خود مغرورش سازد.

مثل دنیاغیثمتاع غرورمغفرترضوانمثل غیث و گیاه خشکیدهعذاب و مغفرت و رضوانمغفرت پیش از رضوانعذاب شدید آخرت

اختلاف معنا و مفاد آيه: ﴿سَابِقُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ﴾ با آيه: ﴿وَ سَارِعُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سَابِقُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾

كلمه «مسابقه» كه مصدر فعل امر «سابقوا» است به معناى غلبه‏جويى در رسيدن به هدف است، به اينكه هر يك از دو طرف مسابقه حركت خود را سريع‏تر از حركت حريفش كند، پس در معناى مسابقه چيزى زيادتر از معناى مسارعت هست، چون مسارعت تنها به معناى كوشش در سرعت دادن به حركت است، ولى مسابقه هم اين معنا را مى‏رساند و هم اين را مى‏فهماند كه سرعت دادن بايد طورى باشد كه زيادتر از سرعت حريف شود.

و بنابراين، جمله‏ ﴿سَابِقُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ...﴾ تكليفى را مى‏رساند كه زايد بر تكليفى است كه آيه شريفه‏ ﴿وَ سَارِعُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ﴾ افاده مى‏كند.

و با اين بيان، نادرستى اين قول روشن مى‏شود كه بعضى‏ گفته‏اند: آيه آل عمران در باره سابقين مقربين است، (كه در سوره واقعه در باره آنان مى‏فرمود: ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾ ) و آيه مورد بحث در باره عموم مؤمنين است. و استدلال كرده‏اند به دو دليل:

اول به اينكه: در آيه مورد بحث تنها ايمان به خدا و رسولان او ذكر شده، به خلاف آيه آل عمران كه آيات بعدش نشانه‏هاى ايمان را كه همان اعمال صالح است بيان مى‏كند.و دوم به اينكه: در آنجا بهشت موعود را به اين وصف توصيف مى‏كند كه‏ ﴿عَرْضُهَا اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ﴾ ولى در آيه مورد بحث مى‏فرمايد: ﴿عَرْضُهَا كَعَرْضِ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ آنجا پهناى بهشت را به پهناى همه آسمانها و زمين تشبيه مى‏كند، و اينجا به پهناى يك آسمان و زمين، پس معلوم مى‏شود بهشت سابقين مقربين پهناورتر از بهشت عموم مؤمنين است.

سابقواسارعوامغفرتجنتمسابقهمسابقه به مغفرتجنتی به عرض آسمان و زمینمخاطب عموم مؤمنین یا مقربین

مراد از اينكه عرض بهشت مانند عرض آسمان و زمين است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

وجه نادرستى اين استدلال همان است كه گفتيم، و توجه كرديد كه (درست مطلب به عكس است، يعنى مشمولين آيه مورد بحث از نظر رتبه و مقام بلندترند از مشمولين آيه آل عمران براى اينكه) سبقت معنايى زايد بر معناى سرعت را افاده مى‏كند، و كلمه «سماء» در اين آيه به معناى يك آسمان نيست، تا بگويى پس بهشت مشمولين آيه آل عمران پهناورتر از بهشت مشمولين اين آيه است، بلكه به معناى تمامى آسمانها است، چون الف و لام آن الف و لام جنس است، پس سماء در اين آيه با سماوات در آن آيه منطبق است.

و اگر در اين آيه مغفرت را جلوتر از جنت ذكر كرده به خاطر (همان وجهى است كه در جمله‏ ﴿وَ فِي اَلْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَانٌ﴾، خاطرنشان كرديم، و گفتيم جلوتر آوردن مغفرت از رضوان براى) اين است كه زندگى در بهشت يك زندگى طيب و طاهر در عالمى طاهر است، و كسى موفق به آن مى‏شود كه قبلا آلودگى‏ها و قذارتهاى گناهانش ريخته شده باشد.

و مراد از كلمه «عرض» گشادى و وسعت بهشت است، نه عرض در مقابل طول و اين استعمال استعمالى شايع است، و گويا خواسته است نهايت درجه وسعت را بفهماند.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از عرض همان عرض مقابل طول است و اگر تنها عرض بهشت را ذكر كرد، و نامى از طول آن نبرد براى اين بود كه اين كلمه به معناى خط كوتاهتر از دو خط امتداد است، و معلوم است كه وقتى عرض بهشت مانند عرض آسمان و زمين باشد قهرا

طول آن بيشتر از طول آسمان و زمين خواهد بود.

ليكن اين وجه خالى از تحكم و بدون دليل سخن گفتن نيست، براى اينكه هيچ دليلى نداريم كه طول و عرض آسمان و زمين برابرند، و طول بهشت از عرض آن زيادتر است، تا لازمه‏اش اين باشد كه وقتى عرض بهشت برابر عرض آسمان و زمين بود طولش از طول آن دو بيشتر باشد، چون ممكن است گاهى طول و عرض برابر هم باشند، مانند طول و عرض در مربع و دائره و در سطح كره و غيره، گاهى هم مى‏شود كه طول بيشتر از عرض باشد.

عرض جنتسماءوسعتمغفرتعرض بهشت به معنای وسعتتقدم مغفرت بر جنت

مقصود از ايمان در جمله : ﴿... أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾ ايمان توأم با عمل است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾ در ذيل آيه‏ ﴿آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾ و آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ﴾ گفتيم كه مراد از «ايمان به خدا و رسولان او» مرتبه عالى از ايمان است، كه همواره آثارش بر آن مترتب است، يعنى كسى كه داراى چنين مرتبه‏اى از ايمان باشد، همواره اعمال صالح مى‏كند، و از فسوق و گناه اجتناب مى‏ورزد.

و با همين بيان فساد گفتار بعضى‏ روشن مى‏شود كه گفته‏اند: در اين آيه بشارتى است براى عموم مؤمنين، (هر چند كه بعضى از ايشان فسق و فجور هم مرتكب بشوند)، براى اينكه فرموده: چنين بهشتى آماده شده براى كسانى كه به خدا و رسولان او ايمان داشته باشند، و اين ايمان را مقيد به عمل صالح و يا ترك گناه نكرده.

و وجه فساد اين گفتار آن است كه: هر چند ظاهر آيه خطاب به عموم كافران و مؤمنين صالح و طالح است، ليكن روى سخن در آن به مؤمنين است، و ايشان را دعوت مى‏كند كه به آن مقدار از ايمان كه دارند اكتفاء نكنند، بلكه ايمانى كسب كنند كه ملازم با عمل صالح باشد، و اگر منظور از ايمان به خدا و رسولان او صرف ايمان باشد هر چند كه توأم با عمل صالح نبوده باشد، و بهشت آماده شده نيز براى عموم مؤمنين، حتى مؤمنين نامبرده باشد، با در نظر داشتن اينكه آيه شريفه ايشان را دعوت مى‏كند به اينكه به مغفرت و جنت سبقت گيرند، بايد خطاب «سابقوا» متوجه كفار باشد، چون مؤمنين از همان روز اولى كه ايمان آوردند چنين سبقتى را گرفتند، ديگر معنا ندارد باز هم به ايشان گفته شود كه سبقت بجوييد، و حال آنكه مى‏دانيم سياق آيه با اين وجه سازگار نيست.

﴿ذَلِكَ فَضْلُ اَللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ﴾ و خدا خواسته است اين فضل خود را به كسانى بدهد كه به خدا و رسولانش ايمان آورده باشند، و اينكه چرا پاداش خدا به مؤمنين را فضلى از ناحيه خدا دانسته؟ بيانش در سابق گذشت، و در آنجا گفتيم كه بندگان مستحق و طلبكار

هيچ پاداشى از خداى تعالى نيستند.

﴿وَ اَللَّهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ﴾ اين جمله اشاره است به عظمت فضل او، و اينكه مغفرت و جنتى كه خدا به عنوان پاداش به ايشان مى‏دهد فضل عظيمى است از او.

ایمان عملیفضلجنتعمل صالحایمان توأم با عمل صالحآثار مترتب بر ایمان عالیجنت آماده برای مؤمنانرد بشارت برای فاسق با صرف ایمان لفظی

وجوه متعدد در معناى آيه: ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ فِي كِتَابٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا...﴾

كلمه «مصيبت» به معناى واقعه و حادثه‏اى است كه به انسان يا هر چيز اصابت كند، و اسم فاعل از مصدر اصابت است، و از اصابه تير به هدف منشا گرفته، و هر چند اصابه حادثه از نظر مفهوم اعم است، هم شامل اصابه حوادث خير مى‏شود و هم اصابه حوادث شر، و ليكن استعمال آن در شر غلبه دارد، در نتيجه هر وقت كلمه «مصيبت» اطلاق شود بلاء و گرفتارى به ذهن تبادر مى‏كند، و در آيه مورد بحث هم به همين معنا است، و مراد از «مصيبتى كه در زمين و از ناحيه آن به انسانها مى‏رسد» قحطى و آفت ميوه‏ها و زلزله‏هاى ويرانگر و امثال آن است، و مراد از «مصيبتى كه به جان آدمى روى مى‏آورد» بيمارى و جراحت و شكستن استخوان و مردن و كشته شدن و امثال آن است، و مراد از «برء» كه مصدر فعل «نبرأها» است خلقت از عدم است، و ضمير در فعل مذكور به مصيبت بر مى‏گردد.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ضمير مذكور به «انفس» برمى‏گردد.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به كلمه «ارض».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به همه اين سه كلمه، يعنى «ارض» و «انفس» و «مصيبت» برمى‏گردد.

مؤيد احتمال اول كه همان برگشتن ضمير به مصيبت باشد اين است كه مقام آيه مقام بيان مصائبى است كه در دنيا واقع مى‏شود، و باعث نقصى در اموال و انفس مى‏گردد، و اين نيز باعث مى‏شود كه مردم از انفاق دست برداشته از شركت در جهاد تخلف كنند.

و مراد از «كتاب» لوحى است كه در آن همه آنچه بوده و هست و تا قيامت خواهد بود نوشته شده، هم چنان كه آيات و روايات هم بر آن دلالت دارد، و اگر از ميان مصائب تنها به آنچه از زمين و از وجود خود انسانها ناشى مى‏شود اكتفاء كرد براى اين بود كه گفتگو در باره آنها بود.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اگر مصيبتى را مقيد كرد به قيد در زمين و در انفس،

براى اين بود كه مطلق مصائب در لوح محفوظ نوشته نشده، چون لوح متناهى است، ولى حوادث نامتناهى است، و معلوم است كه متناهى گنجايش آن را ندارد كه ظرف غير متناهى شود.

و از اين گفتار پيداست كه صاحب گفتار لوح را يك لوحى فلزى و امثال آن گرفته، كه در ناحيه‏اى از نواحى جو آويزان است، حوادث را با يكى از لغات (يا فارسى يا عربى يا غير آن) در آن نوشته‏اند، و با خطى نوشته‏اند كه ما مقاصد خودمان را با آن مى‏نويسيم، ولى ما در سابق لوح و قلم را معنا كرديم و به زودى تتمه‏اى نيز از نظر خواننده خواهد گذشت.

بعضى‏ هم در باره كتاب گفته‏اند كه: مراد از آن علم خداى تعالى است، ولى اين معنا خلاف ظاهر است، مگر اينكه منظورشان از علم همان كتابى باشد كه حوادث كه مراتبى از علم فعلى خداست در آن نوشته شده است.

آيه شريفه با جمله‏ ﴿إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾ ختم شده، تا دلالت كند بر اينكه تقدير حوادث قبل از وقوع آن، و راندن قضاى حتمى آن براى خداى تعالى صعوبتى ندارد.

مصیبتکتابتقدیرلوحبرءکتاب/لوح نوشته حوادثتفسیر کتاب به علم خداتقدیر مصائب بر خدا یسیرمصائب ارض و انفس

حكمت و فايده دانستن اينكه حوادث دنيا مكتوب و مقدرند اين است كه در از دست دادن اندوه مخوريد و در به دست آوردن شادى مكنيد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلىَ مَا فَاتَكُمْ وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ...﴾

اين جمله بيانگر علت مطلبى است كه در آيه قبل بود البته اشتباه نشود كه در آيه قبل دو چيز بود يكى خبرى كه خدا مى‏داد از نوشتن حوادث قبل از وقوع آن، و يكى هم خود حوادث، و آيه مورد بحث بيانگر خبر دادن خدا است، نه خود حوادث، و كلمه «أسى» كه مبدأ فعل «تاسوا» است به معناى اندوه است، و منظور از «ما فات» و نيز از «ما اتى» نعمت فوت شده، و نعمت داده شده است.

و معنايش اين است كه: اينكه ما به شما خبر مى‏دهيم كه حوادث را قبل از اينكه حادث شود نوشته‏ايم، براى اين خبر مى‏دهيم كه از اين به بعد ديگر به خاطر نعمتى كه از دستتان مى‏رود اندوه مخوريد، و به خاطر نعمتى كه خدا به شما مى‏دهد خوشحالى مكنيد، براى اينكه انسان اگر يقين كند كه آنچه فوت شده بايد مى‏شد، و ممكن نبود كه فوت نشود، و آنچه عايدش گشت بايد مى‏شد و ممكن نبود كه نشود، وديعه‏اى است كه خدا به او سپرده چنين كسى نه در هنگام فوت نعمت خيلى غصه مى‏خورد، و نه در هنگام فرج و آمدن نعمت، (مثل كارمندى مى‏ماند كه سر برج حقوقى دارد و بدهى‏هايى هم بايد بپردازد نه از گرفتن حقوق شادمان مى‏شود و نه از دادن بدهى غمناك مى‏گردد).

بعضى‏ از مفسرين در پاسخ اين سؤال كه چرا فوت شدن را به خود فوت شدنى‏ها نسبت داد و فرمود: ﴿مَا فَاتَكُمْ﴾ آنچه از شما فوت مى‏شود» ولى نعمت‏هاى تازه رسيده را به خدا نسبت داده، و فرمود: «ما اتيكم - آنچه خدا به شما مى‏دهد» ؟گفته‏اند: علتش اين است كه آمدن نعمت احتياج به علت دارد، ولى فوت آن احتياجى به مفوت (كسى كه آن را فوت كند) ندارد، چون فوت و فنا، ذاتى هر چيز است، اگر به طبع خودش واگذار شود فوت مى‏شود و باقى نمى‏ماند، به خلاف حاصل شدن نعمت و بقاى آن كه علت مى‏خواهد، و آن خداست، پس بايد بقاى نعمت و خود نعمت را به خدا نسبت داد.

﴿وَ اَللَّهُ لاَ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾ «مختال» به كسى مى‏گويند كه دچار خيلاء و تكبر شده باشد، و تكبر را از اين جهت خيلاء مى‏گويند كه متكبر چيزى را كه در خود سراغ دارد فضيلتى براى خود خيال مى‏كند - راغب چنين گفته. و «فخور» به معناى كسى است كه زياد افتخار و مباهات مى‏كند، و اختيال (كه مصدر است براى كلمه مختال)، و نيز افتخار ناشى از اين مى‏شود كه انسان توهم كند كه آنچه نعمت دارد به خاطر استحقاق خودش است، و اين بر خلاف حق است، چون او فعلى را كه بايد مستند به تقدير خدا كند به استقلال نفس خود كرده، و اين اختيال و افتخار هر دو از رذائل نفسند، كه خدا آن را دوست نمى‏دارد.

﴿اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ اَلنَّاسَ بِالْبُخْلِ...﴾

اين جمله صفت و نشانى كل مختال فخور را مى‏دهد، و مى‏فهماند كه اگر خدا آن دو را دوست نمى‏دارد، چرا نمى‏دارد، براى اينكه اگر بخل مى‏ورزند انگيزه‏شان اين است كه مال خود را كه تكيه‏گاه آنان در اين اختيال و افتخار است از دست ندهند، و اگر به مردم هم سفارش مى‏كنند كه آنها هم بخل بورزند براى اين است كه هر چه را براى خود مى‏خواهند براى ديگران نيز مى‏خواهند، و نيز مى‏خواهند كه سخاوت و بذل و بخشش در مردم شايع نشود، چون اگر شايع شود بخل آنان بيشتر نمود مى‏كند، و مردم بيشترى مى‏فهمند كه فلانى بخيل است.

﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾ يعنى كسانى از انفاق در راه خدا رو گردانند، و از مواعظ او پند نمى‏گيرند كه اطمينان قلبى برايشان حاصل نمى‏شود، كه صفت دنيا و نعمت بهشت همان است كه خدا بيان كرده، و همچنين باور ندارند كه تقدير امور به دست او

است، چون او غنى است و احتياجى به انفاق آنان ندارد، و حميد هم هست، در آنچه مى‏كند محمود و ستوده است.

اين آيات سه‏گانه كه از جمله‏ ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ﴾ شروع مى‏شود، و در جمله ﴿اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾ ختم مى‏گردد، به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد مردم را به انفاق و مبارزه با بخل و امساك دعوت و تشويق مى‏كند، و مى‏خواهد تا مردم از اندوه بر آنچه از ايشان فوت مى‏شود و شادى به آنچه به ايشان مى‏رسد زهد بورزند، براى اينكه امور از ناحيه خدا مقدر است، و قضايش از ناحيه او رانده شده، و در كتابى نوشته شده، كتابى كه هر چيزى را قبل از قطعى شدنش نوشته است.

زهدتأسففرحبخلمختالفخورتشویق به انفاق با زهد از فوت و فرحمختال فخورزهد از اندوه و شادی دنیاالله الغنی الحمید

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه: ﴿أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ و ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ وَ اَلشُّهَدَاءُ...﴾ و در باره حد زهد)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور در ذيل آيه‏ ﴿أَ لَمْ يَأْنِ﴾ آمده كه: ابن مبارك، عبد الرزاق و ابن منذر از اعمش روايتى آورده‏اند كه گفت: وقتى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه آمدند، و از زندگى مرفهى كه در مكه داشتند به يك زندگى فلاكت‏بارى دچار گشته، در نتيجه نسبت به پاره‏اى وظايف سست شدند، در اين آيه مورد عتاب قرار گرفتند، كه مگر وقت آن نشده كسانى كه ايمان آورده‏اند دلهايشان براى ذكر خدا نرم شود.

مؤلف: اين روايت معتدل‏ترين روايات وارده در شان نزول سوره است، و گرنه روايتى ديگر از ابن مسعود نقل شده كه گفت: بين اسلام ما و بين عتابى كه خدا با آيه‏ ﴿أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللَّهِ﴾ به ما كرد بيش از چهار سال فاصله نشد.

از ظاهر اين روايت برمى‏آيد كه اين سوره در مكه نازل شده.

و باز در معناى آن روايتى است كه نقل شده مشعر بر اينكه عمر بعد از نزول اين سوره مسلمان شد. كه اين نيز دلالت دارد بر اينكه سوره در مكه نازل شده، چون اسلام عمر در مكه بود، ليكن خواننده توجه فرمود كه سياق آيات سوره به هيچ وجه با نزول آن در مكه سازگار نيست، و ممكن است روايت ابن مسعود را حمل كرد بر اينكه خصوص آيه‏ ﴿أَ لَمْ يَأْنِ...﴾، و يا آن آيه و آيه بعدش در مكه نازل شده، و بقيه در مدينه.

و در روايتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده آمده كه مهاجرين بعد از نزول قرآن هفده سال در انتظار بودند، و خداوند دلهايشان را هم چنان منتظر نگهداشت، تا آنكه آيه‏ ﴿أَ لَمْ يَأْنِ...﴾ نازل شد. و لازمه اين روايت اين است كه سوره مورد بحث سال چهارم و يا پنجم از هجرت نازل شده باشد.

و در روايتى ديگر از ابن عباس آمده كه خداى تعالى دلهاى مهاجرين را به انتظار گذاشت، تا بعد از سيزده سال از نزول قرآن فرمود: ﴿أَ لَمْ يَأْنِ...﴾. و لازمه اين روايت اين است كه سوره مورد بحث در ايام هجرت نازل شده باشد، و اين دو روايت نيز با سياق آيات سوره نمى‏سازد.

و نيز در الدر المنثور است كه: ابن جرير از براء بن عازب روايت كرده كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم مى‏فرمود: مؤمنين امت من شهيدانند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ وَ اَلشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾.

و در تفسير عياشى به سند خود از منهال قصاب روايت كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: دعا بفرما خدا شهادت را روزيم كند. فرمود: مؤمن خود شهيد است، و آنگاه اين آيه را خواند.

مؤلف: در اين معنا روايتى ديگر است، و ظاهر بعضى از آنها مانند همين روايت اين است كه مى‏خواهد شهادت را به كشته شدن در راه خدا تفسير كند.

و در تفسير قمى به سند خود از حفص به غياث روايت آورده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: فدايت شوم حد زهد در دنيا چيست؟ فرمود: حد آن را خداى تعالى در كتابش بيان كرده، فرموده: ﴿لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلىَ مَا فَاتَكُمْ وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ﴾.

و در نهج البلاغه امام (علیه السلام) فرموده: زهد تماميش بين دو كلمه از قرآن خلاصه شده، آنجا كه مى‏فرمايد: ﴿لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلىَ مَا فَاتَكُمْ وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ﴾، و كسى كه

بر گذشته تاسف نخورد، و به آينده نيز خوشحال نباشد، هر دو طرف زهد را گرفته است‏.

مؤلف: آن اساسى كه دو طرف زهد بر آن اساس بنا شده، دل نبستن به دنيا است، هم چنان كه در حديثى معروف آمده: «حب الدنيا رأس كل خطيئة»

شان نزولشهادتزهدنهج البلاغهمهاجرینمؤمن شهید در روایاتحد زهد بین دو کلمه قرآنشان نزول و روایات نبوی

ارسال رسل با کتاب و میزان، انزال حدید، و ایمان مضاعف در حدید آیات ۲۵–۲۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات غرض قسط از ارسال رسل، انزال حدید، پیروی عیسی، و امر به تقوا و ایمان به رسول را پیوسته می‌آورد.

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلْقِسْطِ ۖ وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌۭ
به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند، و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهايى است، پديد آورديم، تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان، او و پيامبرانش را يارى مى‌كند. آرى، خدا نيرومند شكست ناپذير است.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًۭا وَإِبْرَٰهِيمَ وَجَعَلْنَا فِى ذُرِّيَّتِهِمَا ٱلنُّبُوَّةَ وَٱلْكِتَٰبَ ۖ فَمِنْهُم مُّهْتَدٍۢ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ
و در حقيقت، نوح و ابراهيم را فرستاديم و در ميان فرزندان آن دو، نبوت و كتاب را قرار داديم: از آنها [برخى‌] راه‌ياب [شد]ند، و[لى‌] بسيارى از آنان بدكار بودند.
ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَى ٱبْنِ مَرْيَمَ وَءَاتَيْنَٰهُ ٱلْإِنجِيلَ وَجَعَلْنَا فِى قُلُوبِ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ رَأْفَةًۭ وَرَحْمَةًۭ وَرَهْبَانِيَّةً ٱبْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَٰهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ٱبْتِغَآءَ رِضْوَٰنِ ٱللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا ۖ فَـَٔاتَيْنَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ
آنگاه به دنبال آنان پيامبران خود را، پى‌درپى، آورديم، و عيسى پسر مريم را در پى [آنان‌] آورديم و به او انجيل عطا كرديم، و در دلهاى كسانى كه از او پيروى كردند رأفت و رحمت نهاديم و [اما] ترك دنيايى كه از پيش خود درآوردند ما آن را بر ايشان مقرّر نكرديم مگر براى آنكه كسب خشنودى خدا كنند، با اين حال آن را چنانكه حقّ رعايت آن بود منظور نداشتند. پس پاداش كسانى از ايشان را كه ايمان آورده بودند بدانها داديم و[لى‌] بسيارى از آنان دستخوش انحرافند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَءَامِنُوا۟ بِرَسُولِهِۦ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِۦ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًۭا تَمْشُونَ بِهِۦ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از خدا پروا داريد و به پيامبر او بگرويد تا از رحمت خويش شما را دو بهره عطا كند و براى شما نورى قرار دهد كه به [بركت‌] آن راه سپريد و بر شما ببخشايد، و خدا آمرزنده مهربان است.
لِّئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ ٱلْكِتَٰبِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلَىٰ شَىْءٍۢ مِّن فَضْلِ ٱللَّهِ ۙ وَأَنَّ ٱلْفَضْلَ بِيَدِ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ
تا اهل كتاب بدانند كه به هيچ وجه فزون‌بخشى خدا در [حيطه‌] قدرت آنان نيست و فضل [و عنايت، تنها] در دست خداست: به هر كس بخواهد آن را عطا مى‌كند، و خدا داراى كرم بسيار است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى تعالى پس از اشاره به قساوتى كه دلهاى مؤمنين را فرا گرفته، و در نتيجه در امتثال تكاليف دينى و مخصوصا انفاق در راه خدا كه مايه قوام امر جهاد است تثاقل ورزيدند، و آنگاه ايشان را به اهل كتاب تشبيه كرد كه در اثر طولانى شدن مهلت خدا به آنان دلهايشان دچار قساوت گرديد، اينك در اين آيات غرض الهى از فرستادن رسولان و نازل كردن كتاب و ميزان همراه ايشان را بيان كرده، مى‏فرمايد: غرض از اين ارسال رسل و انزال كتب اين بود كه انبيا مردم را به عدالت عادت دهند، تا در مجتمعى عادل زندگى كنند، و آهن را نازل كرد تا بندگان خود را در دفاع از مجتمع صالح خود و بسط كلمه حق در زمين بيازمايد، علاوه بر منافع ديگرى كه آهن دارد، و مردم از آن بهره‏مند مى‏شوند.

آنگاه فرمود كه نوح و ابراهيم (علیه السلام) را فرستاد، و نبوت و كتاب را در ذريه آن دو بزرگوار قرار داد، و يكى پس از ديگرى رسولانى گسيل داشت، و اين سنت هم چنان در تمامى امت‏ها استمرار يافت، و نتيجه كار همواره اين بود كه عده‏اى از مردم راه حق را يافته، اكثريتى از ايشان فاسق شدند، و سپس سوره را با دعوت مردم به اين معنا ختم مى‏كند كه

ايمان خود را تكميل كنند، تا از رحمت خدا دو چندان عايدشان گردد.

قساوتانفاقرسلقسطتثاقل در انفاق راه خدا.قساوت دل‌ها.ارسال رسل و انزال کتاب.قوام جهاد با انفاق.

مقصود از «كتاب» و «ميزان» در آيه: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْمِيزَانَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْمِيزَانَ لِيَقُومَ اَلنَّاسُ بِالْقِسْطِ...﴾

اين آيه مطلب تازه‏اى از سر گرفته، و با آن معناى تشريع دين از راه ارسال رسل و انزال كتاب و ميزان را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد كه: غرض از اين كار اين است كه مردم به قسط و عدالت عادت كرده و خوى بگيرند، و نيز به اين وسيله و با انزال حديد امتحان شوند، و برايشان معلوم شود كه چه كسى خداى ناديده را يارى مى‏كند، و چه كسى از يارى او مضايقه مى‏نمايد، و نيز بيان كند كه امر رسالت از آغاز خلقت مستمرا در بشر جريان داشته، و به طور مداوم از هر امتى جمعى هدايت يافته، و بسيارى فاسق شده‏اند.

پس منظور از كلمه «بينات» در جمله‏ ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ﴾ آيات بينات است، آياتى كه به وسيله آن بيان مى‏كند كه رسولان، فرستاده از جانب اويند، و آن آيات يا عبارت است از معجزات باهره، و يا بشارت واضح، و يا حجت‏هاى قاطع.

﴿وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ اَلْكِتَابَ﴾ منظور از كتاب وحيى است كه صلاحيت آن را دارد كه نوشته شود و به صورت كتاب در آيد، (نه اينكه كتاب جلد شده از آسمان بفرستد) بلكه دستوراتى است كه مى‏شود آن را نوشت، دستوراتى كه مشتمل است بر معارفى دينى، از قبيل عقايد حق و اعمال صالح، و اين كتابهاى آسمانى كه معنايش معلوم شد، عبارتند از پنج كتاب 1 - كتاب نوح، 2 - كتاب ابراهيم، 3 - كتاب تورات، 4 - كتاب انجيل، 5 - كتاب قرآن.

﴿وَ اَلْمِيزَانَ لِيَقُومَ اَلنَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ مفسرين، «ميزان» را به همان ترازو كه داراى دو كفه است و سنگينى‏ها را با آن مى‏سنجند تفسير كرده‏اند، و جمله‏ ﴿لِيَقُومَ اَلنَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾ را غايت و غرض انزال ميزان گرفته، گفته‏اند: معناى جمله اين است كه: ما ترازو را نازل كرديم تا مردم را به عدالت در معاملات خود عادت دهيم، و در نتيجه ديگر خسارت و ضررى نبينند، و اختلالى در وزن‏ها پديد نيايد، و نسبت ميان اشياء مضبوط شود، چون قوام زندگى بشر به اجتماع است، و قوام اجتماع هم به معاملاتى است كه در بين آنان دائر است، و يا مبادلاتى كه با دادن اين كالا و گرفتن آن كالا صورت مى‏گيرد، و معلوم است كه قوام اين معاملات و مبادلات در خصوص كالاهايى كه بايد وزن شود به اين است كه نسبت ميان آنها محفوظ شود، و اين كار را ترازو انجام مى‏دهد.

تفسير ديگرى كه احتمالا مى‏شود براى ميزان كرد - و خدا داناتر است - اين است كه:

منظور از ميزان، دين باشد، چون دين عبارت است از چيزى كه عقايد و اعمال اشخاص با آن

سنجيده مى‏شود، و اين سنجش هم مايه قوام زندگى سعيده انسان اجتماعى و انفرادى است، و اين احتمال با سياق كلام كه متعرض حال مردم از حيث خشوع و قساوت قلب و جديت و سهل‏انگاريشان در امر دين است سازگارتر است.

بعضى هم گفته‏اند: مراد از ميزان، عقل است.

کتابمیزانقسطرسلانزال کتاب با رسل.میزان برای اقامه قسط.قیام مردم به قسط غرض تشریع.ارسال رسل بالبینات.

وجه تعبير به انزال حديد در: ﴿وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ﴾ ظاهرا اين انزال نظير انزال در آيه‏ ﴿وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ﴾باشد، و ما در تفسير سوره زمر گفتيم: اگر خلقت مخلوقات زمينى را انزال ناميده، به اين اعتبار است كه خداى تعالى ظهور اشيا در عالم هستى را بعد از عدم انزال خوانده، به اين اعتبار كه هر موجودى از موجودات نزد خدا و در عالم غيب خزينه‏ها دارد، و آن موجود پس از آنكه اندازه‏گيرى شده، و در خور عالم شهادت شده به ظهور پيوسته است، و اين خود نوعى نزول است، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾.

﴿فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ﴾ كلمه «باس» به معناى تاثير شديد است، ليكن غالبا در شدت در دفاع و جنگ استعمال مى‏شود، و بدين جهت فرموده در آهن باسى شديد است، كه بطور مدام جنگ‏ها و مقاتلات و انواع دفاعها نياز به آهن داشته، چون اقسام سلاحهايى كه درست مى‏كرده‏اند از آهن بوده، و بشر از دير باز به اين فلز دست يافته، و متوجه منافعش شده، و آن را استخراج كرده است.

و اما منافع ديگرى كه اين فلز براى مردم دارد احتياج به بيان ندارد، چون مى‏بينيم كه آهن در تمامى شعب زندگى و صنايع مربوط به آنها و دخالت دارد.

﴿وَ لِيَعْلَمَ اَللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ﴾ اين جمله غايتى است عطف بر غايتى كه حذف شده، و تقدير كلام چنين است «و انزلنا الحديد لكذا و ليعلم اللَّه من ينصره...»، يعنى ما آهن را براى اين و... نازل كرديم، و نيز براى اينكه خدا معلوم كند چه كسى او و رسولان - او را يارى مى‏كند...

و مراد از «يارى كردن پيامبران خدا» جهاد در راه او است، تا از مجتمع دينى دفاع نموده، كلمه حق را بسط دهند، و منظور از اينكه فرمود: اين نصرت را به غيب مى‏كنند، اين است كه در حال غيبت رسول او را يارى مى‏كنند، حال يا غيبت رسول از ايشان، و يا غيبت ايشان از رسول، و مراد از اينكه فرمود: «تا خدا بداند...» اين است كه خدا ياوران خود و

فرستادگان خود را از آنهايى كه يارى نمى‏كنند، متمايز و جدا سازد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ اين جمله خاتمه آيه است، و ختم كردن آيه با اين جمله گويا اشاره باشد به اينكه دستور خداى تعالى به جهاد براى همين بوده كه امتثال كنندگان را از ديگران جدا كند، نه اينكه خداى تعالى احتياجى به نصرت ناصرى داشته باشد، چون خدا قوى‏اى است كه به هيچ وجه ضعف در او راه ندارد، و عزيزى است كه ذلت به سويش راه نمى‏يابد.

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَ إِبْرَاهِيمَ وَ جَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْكِتَابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ﴾

از اينجا به بيان اين نكته شروع شده كه اهتدا و فسق در امت‏هاى گذشته نيز همواره جريان داشته، و تا امروز جريان دارد، پس اينطور نيست كه اين امت و يا امتى از امت‏ها با تمامى افرادش به صلاح گراييده باشند و يا بگروند، بلكه همواره چنين بوده و چنين خواهد بود، كه عده بسيارى از افراد امت به فسق گراييده‏اند.

و ضمير در «فمنهم» و نيز در «منهم» به ذريه بر مى‏گردد، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

حدیدانزالبأسمنافعبأس شدید حدید.انزال به‌معنای اظهار از غیب.نصرت خدا و رسل با ابزار.إن الله قوی عزیز.

منظور از قرار دادن رأفت و رحمت در دل‏هاى پيروان عيسى (عليه السلام)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلىَ آثَارِهِمْ بِرُسُلِنَا وَ قَفَّيْنَا بِعِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْنَاهُ اَلْإِنْجِيلَ...﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «تقفيه» كه مصدر فعل «قفينا» است، به معناى اين است كه چيزى را به طور مستمر دنبال چيزى ديگر قرار دهى، و به همين جهت آخرهاى شعر را قافيه شعر مى‏گويند، چون همه شعرها به دنبال شعر اول و از نظر قيافه و وزن تابع آن هستند.

و ضمير در جمله‏ ﴿عَلىَ آثَارِهِمْ﴾ به نوح و ابراهيم و سابقين از ذريه آن دو بزرگوار بر مى‏گردد، به دليل اينكه بعد از نوح هيچ پيامبرى مبعوث نشد مگر آنكه از ذريه آن جناب بود، چون نسل بعد از نوح نسل خود آن جناب بود، به شهادت اينكه عيسى بن مريم با اينكه از ذريه ابراهيم (علیه السلام) است مع ذلك خداى تعالى در باره نوح (علیه السلام) فرموده: ﴿وَ جَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ اَلْبَاقِينَ﴾ و باز فرموده: ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ... وَ عِيسىَ﴾، پس معلوم مى‏شود منظور از جمله‏ ﴿ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلىَ آثَارِهِمْ بِرُسُلِنَا...﴾ در پى آوردن لاحقين از ذريه آن دو

بزرگوار است بعد از آن دو، كه سابقين ذريه آن دو بودند، و در جمله «على اثارهم» اشاره‏اى است به اينكه طريقه‏اى كه بشر بايد در پيش بگيرد يك طريقه است، كه آيندگان بايد آن را به دنبال گذشتگان پيش بگيرند.

﴿وَ قَفَّيْنَا بِعِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْنَاهُ اَلْإِنْجِيلَ وَ جَعَلْنَا فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً﴾ واژه «رأفت» به طورى كه گفته‏اند با واژه رحمت مترادفند.

ولى از بعضى‏ ديگر نقل شده كه ميان آن دو فرق گذاشته و گفته‏اند: رأفت در مورد دفع شر، و رحمت در مورد جلب خير استعمال مى‏شود.

و ظاهرا مراد از قرار دادن رأفت و رحمت در دلهاى پيروان عيسى (علیه السلام) اين باشد كه خدا آنان را موفق به رأفت و رحمت در بين خود كرده، در نتيجه بر پايه كمك به يكديگر و مسالمت زندگى مى‏كردند، هم چنان كه ياران پيامبر اسلام را نيز به اين خصلت ستوده و فرموده: ﴿رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ﴾.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از قرار دادن رأفت و رحمت در دلهاى آنان اين است كه ايشان را امر بدان نموده، و تشويق در آن فرموده، و وعده ثواب در مقابل آن داده است.

﴿وَ رَهْبَانِيَّةً اِبْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ﴾ كلمه «رهبانيت» از ماده «رهبت» به معناى خشيت و ترس است، و عرفا اطلاق بر ترك دنيا مى‏شود، به اينكه كسى رابطه خود را از مردم قطع كند و يكسره به عبادت خدا بپردازد، و انگيزه‏اش از اين كار خشيت از خدا باشد. و كلمه «ابتداع» به معناى اين است كه انسان چيزى را جزو دين كند كه جزو دين نباشد، سنت و عملى را باب كند كه در هيچ دينى نبوده باشد، و جمله «ما كتبناها عليهم» در معناى پاسخ از سؤالى تقديرى است. گويا كسى پرسيده: معناى بدعت‏گذارى آنان چيست؟ فرموده: اينكه چيزى را جزو دين كنند كه ما بر آنان ننوشته‏ايم.

و معناى آيه اين است كه: پيروان مسيح (علیه السلام) از پيش خود رهبانيتى بدعت نهادند كه ما آن را براى آنان تشريع نكرده بوديم.

﴿إِلاَّ اِبْتِغَاءَ رِضْوَانِ اَللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا﴾ اين استثنا به اصطلاح استثنايى است منقطع، و معنايش با جمله قبل اين است كه ما آن رهبانيت را بر آنان واجب نكرده بوديم،

ليكن خود آنان براى خوشنودى خدا و به دست آوردن رضوان او آن را بر خود واجب كردند، ولى آن طور كه بايد همان رهبانيت خود ساخته را حفظ نكردند، و از حدود آن تجاوز كردند.

و در اين گفتار اشاره‏اى است به اينكه آن رهبانيتى كه ياران مسيح از پيش خود ساختند، هر چند خداى تعالى تشريعش نكرده بود، ولى مورد رضايت خداى تعالى بوده.

﴿فَآتَيْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ﴾ اين آيه اشاره است به اين كه آنها مانند امت‏هاى رسولان سابق هستند، برخى مؤمنند و بر اساس ايمان خودشان ماجورند و بيشتر آنها فاسقند، و غلبه با فسق است.

عیسیانجیلرأفترهبانیتقفای عیسی و انجیل.رأفت و رحمت در قلوب پیروان.عیسی ابن مریم.انجیل.

معناى امر به ايمان به رسول (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) در آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ...﴾

در اين آيه كسانى را كه ايمان آورده‏اند امر مى‏كند به تقوا و به ايمان به رسول، با اينكه اين اشخاص دعوت دينى را پذيرفته‏اند، و قهرا به خدا و نيز به رسول ايمان آورده‏اند، پس همين امر مجدد به ايمان به رسول دليل بر اين است كه مراد از اين ايمان، پيروى كامل و اطاعت تام از رسول است، چه اينكه امر و نهى رسول مربوط به حكمى از احكام شرع باشد، و چه اعمال ولايتى باشد كه آن جناب بر امور امت دارد، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾.

پس ايمانى كه در آيه مورد بحث بدان امر شده ايمانى است بعد از ايمان، و مرتبه‏اى است از ايمان، بالاتر از مرتبه‏اى كه قبلا داشتند، و تخلف از آثارش ممكن بود، مرتبه‏اى است كه به خاطر اينكه قوى است اثرش از آن تخلف نمى‏كند، و به همين مناسبت فرمود: ﴿يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ﴾، و كفل به معناى حظ و نصيب است پس كسى كه داراى اين مرتبه بالاى از ايمان باشد ثوابى روى ثواب دارد، هم چنان كه ايمانى روى ايمان دارد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از دادن دو كفل از رحمت، دادن دو أجرى است كه به اهل كتاب هم وعده‏اش داده، گويا فرموده به شما هم دو اجر مى‏دهد، همان دو اجرى كه به مؤمنين اهل كتاب وعده داده بود، چون شما هم در ايمان آوردن به رسولان گذشته خدا و

به آخرين رسول او مثل ايشانيد، شما هم ميان احدى از رسولان او فرق نمى‏گذاريد.

﴿وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ﴾ بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور اين است كه در روز قيامت نورى به آنان مى‏دهد كه با آن در بين مردم آمد و شد مى‏كنند. و اين همان نورى است كه در آيه‏ ﴿يَسْعىَ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ﴾ به آن تصريح مى‏كرد.

ليكن اين حرف درست نيست، چون مقيد كردن آيه است به قيدى كه هيچ دليلى بر آن نيست، و اطلاق آيه دلالت دارد كه اين مؤمنين، هم در دنيا نور دارند و هم در آخرت، هم چنان كه در باره نور دنيايى آنان آيه شريفه زير بر آن دلالت دارد: ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾و در باره نور آخرتشان آيه شريفه زير دلالت مى‏كند: ﴿يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ يَسْعىَ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ﴾.

﴿وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ در اين جمله وعده‏اى را كه از رحمت خود و نور دادن به آنان داده تكميل كرده است.

تقواایمانرسولکفلینایمان مجدد به رسول.امر به تقوا.کفلین از رحمت.ایمان به رسول.نور تمشون به.یغفر لکم.

مراد از نورى كه خدا براى مؤمنين قرار مى‏دهد كه بدان راه روند و معناى آيه: ﴿لِئَلاَّ يَعْلَمَ أَهْلُ اَلْكِتَابِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِئَلاَّ يَعْلَمَ أَهْلُ اَلْكِتَابِ أَلاَّ يَقْدِرُونَ عَلى‏َ شَيْ‏ءٍ مِنْ فَضْلِ اَللَّهِ...﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه در آيه شريفه التفاتى از خطاب به مؤمنين كه در ﴿يَجْعَلْ لَكُمْ﴾ بود به خطاب به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به كار رفته باشد، و خطاب در آيه و روى سخن در آن متوجه شخص شخيص آن جناب باشد. و مراد از «علم» مطلق اعتقاد است هم چنان كه كلمه «زعم» هم به همين معنا است و كلمه «ان» مخفف «أن» است، و ضمير «يقدرون» به مؤمنين بر مى‏گردد، و در اين كلام تعليلى است براى مضمون آيه قبلى.

و معناى آيه اين است كه: اگر ما ايشان را با اينكه مرتبه‏اى از ايمان داشتند امر به ايمان كرديم، و وعده‏شان داديم كه دو كفل از رحمت به آنان مى‏دهيم و نور و مغفرتشان ارزانى مى‏داريم، همه براى اين بود كه اهل كتاب خيال نكنند مؤمنين هيچ قدرتى ندارند، و

به هيچ وجه دستشان به فضل خدا نمى‏رسد، و تنها مؤمنين اهل كتابند كه اگر ايمان داشته باشند اجرشان دو چندان داده مى‏شود.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «لا» در «لئلا» زايده است، و ضمير در جمله «يقدرون» به اهل كتاب بر مى‏گردد، و معناى آيه چنين است كه: اگر ما به مؤمنين آن وعده‏ها را داديم، براى اين بود كه اهل كتاب كه معتقدند و مى‏گويند: اگر مؤمنين ما به كتاب اسلام ايمان بياورند دو اجر دارند، و اگر نياورند يك اجر (پس واجب نيست ايمان بياورند)، بدانند كه در اشتباهند، و اگر به كتاب اسلام ايمان نياورند دستشان به هيچ جا بند نيست، و به هيچ فضلى از خدا دست نمى‏يابند، اين گفته آن مفسر است، ليكن اينطور معنا كردن، لقمه را از پس گردن به دهان بردن است.

﴿وَ أَنَّ اَلْفَضْلَ بِيَدِ اَللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اَللَّهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ﴾ اين قسمت از آيه عطف است بر جمله «ان لا يعلم»، و معنايش اين است كه: اگر ما آن وعده‏ها را داديم، براى اين بود كه چنين و چنان شود، و نيز براى اين بود كه فضل به دست خدا است و خدا داراى فضلى عظيم است.

البته در آيه شريفه اقوال و احتمالات ديگرى نيز هست، كه در نقل و بحث پيرامون آنها فايده‏اى نيست.

نوراهل کتابفضلنور راه رفتن مؤمنان.اهل کتاب و فضل خدا.فضل الهی غیرمنحصر.تفاوت مؤمنان با اهل کتاب.

بحث روايتى [رواياتى در باره ميزان، انزال حديد، بدعت رهبانيت در نصرانيت، انفاق و...]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از جوامع الجامع نقل كرده‏اند كه گفته است: جبرئيل ميزان را نازل كرد و آن را به نوح (علیه السلام) داده گفت: به قوم خود دستور بده اجناس خود را با اين وزن كنند.

و در احتجاج از على (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: معناى انزال در جمله‏ ﴿وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ﴾ خلقت است، پس معناى جمله اين است كه: ما آهن را خلق كرديم، (نه اينكه از آسمان نازل كرده باشيم).

و در مجمع البيان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: من در پشت سر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سوار بر الاغ بودم، به من فرمود: اى ابن ام عبد! هيچ مى‏دانى بنى

اسرائيل مساله رهبانيت را از كجا بدعت كردند؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. فرمود: سلاطين جور بعد از عيسى (علیه السلام) بر آنان مسلط شدند، و معصيت‏ها را رواج دادند، اهل ايمان به خشم آمده با آنان به جنگ برخاستند، و در آخر شكست خوردند و اين كار سه نوبت صورت گرفت، و در هر سه نوبت شكست نصيب آنان شد، و در نتيجه از مؤمنين به جز عده‏اى اندك نماند.

اين بار گفتند: اگر دشمنان، ما را بشناسند و ما خود را به آنان نشان دهيم تا آخرين نفر ما را نابود خواهند كرد، و ديگر احدى باقى نمى‏ماند كه به سوى دين دعوت كند، پس بياييد در روى زمين پراكنده و پنهان شويم، تا خداى تعالى پيغمبرى را كه عيسى وعده‏اش را داده مبعوث كند، و منظورشان از آن پيغمبر، من (محمد) بودم، ناگزير متفرق شده به غارهاى كوه پناه برده، از آن موقع رهبانيت را پى نهادند. بعضى از آنان متمسك به دين خود شده، و بعضى ديگر به كلى كافر شدند، آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين آيه را خواند: ﴿وَ رَهْبَانِيَّةً اِبْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ...﴾.

آنگاه فرمود: اى ابن ام عبد! آيا مى‏دانى رهبانيت امت من چيست؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: رهبانيت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است‏.

و در كافى به سند خود از ابى الجارود روايت كرده كه گفت: به امام ابى جعفر (علیه السلام) عرضه داشتم: (من فكر مى‏كنم) خداى تعالى به اهل كتاب خير بسيارى داده. پرسيد: چه خيرى؟ عرضه داشتم: همين كه در باره آنان فرموده: ﴿اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ... أُولَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا﴾. مى‏گويد: امام در پاسخ فرمود: خداى تعالى به شما مسلمانان نيز همان را داده كه به ايشان داده بود، و اين آيه را تلاوت كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ﴾، كه منظور از نورى كه با آن آمد و شد كنيد امامى است كه به وى اقتدا كنيد.

و در مجمع البيان از سعيد بن جبير روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جعفر (طيار) را با هفتاد سوار به سوى نجاشى روانه كرد تا او را دعوت كند، جعفر به نجاشى وارد شد و دعوتش كرد، و او دعوت وى را پذيرفت، و به رسول خدا (صلى الله عليه

وآله و سلم) ايمان آورد، همين كه جعفر خواست برگردد جمعى از افرادى كه به دعوت اسلام ايمان آورده بودند و از اهل مملكت نجاشى بودند و عده‏شان به چهل نفر مى‏رسيد به نجاشى گفتند: به ما اجازه بده به ديدن اين پيامبر برويم و به دست وى اسلام آوريم.

اين جمع به اتفاق جعفر آمدند، و از نزديك، شدت فقر و تنگدستى مسلمين را ديدند، و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجازه ديدار خواسته به شرف حضورش نايل شده گفتند: يا نبى اللَّه ما داراى ثروت بسيارى هستيم، و ما شدت فقر مسلمانان را ديديم، اگر اجازه دهى به وطن خود برگرديم و اموال خود را با خود آورده با مسلمانان در آن اموال مواسات كنيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجازه داده نامبردگان برگشته اموال خود را با خود آوردند، و در بين مسلمانان تقسيم كردند، و خداى تعالى اين آيه را در باره عمل آنان نازل كرد: ﴿اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ... وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ﴾ كه منظور از انفاق همان مواساتى است كه با مسلمانان كردند.

اين آيه و مخصوصا جمله‏ ﴿أُولَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا﴾ بگوش بقيه اهل كتاب كه به اسلام ايمان نياورده بودند رسيد، به اصطلاح سوژه‏اى به دست آورده به مسلمانان روى آوردند كه به حكم اين آيه هر كس از ما به كتاب شما ايمان بياورد دو تا اجر دارد، يكى اجر ايمان به قرآن، و يكى هم اجر ايمان به كتابهاى آسمانى قبل از قرآن، و هر كس ايمان نياورد تنها يك اجر دارد، پس ما كه اسلام نياورده‏ايم يك اجر داريم، و شما هم كه قبلا اهل كتاب نبوديد و تنها اسلام را قبول كرده‏ايد يك اجر داريد، پس ديگر چه مزيتى بر ما داريد؟ در پاسخ اين گفتار اهل كتاب آيه زير نازل شد كه مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ...﴾، و به حكم آن براى مسلمانان نيز دو اجر قرار داد، به اضافه نور و مغفرت، و در آخر فرمود: ﴿لِئَلاَّ يَعْلَمَ أَهْلُ اَلْكِتَابِ﴾ تا اهل كتاب بدانند كه اشتباه كرده‏اند.

روایتمیزانحدیدرهبانیتنازل شدن میزان به نوح در روایت.انزال حدید=خلقت.انفاق در روایات.