→ المیزان

غافر

۴۰ مکی آیات ۸۵ بازه‌ها ۸

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

جدال کفار در آیات خدا و اسماء تنزیل در غافر ۱-۶ آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات آغاز سوره غافر را یکجا بر موضوع تنزیل کتاب، اسماء الهی و جدال باطل کفار می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ حمٓ
حاء، ميم.
تَنزِيلُ ٱلْكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ
فرو فرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند داناست،
غَافِرِ ٱلذَّنۢبِ وَقَابِلِ ٱلتَّوْبِ شَدِيدِ ٱلْعِقَابِ ذِى ٱلطَّوْلِ ۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ إِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ
[كه‌] گناه‌بخش و توبه‌پذير [و] سخت‌كيفر [و] فراخ‌نعمت است. خدايى جز او نيست. بازگشت به سوى اوست.
مَا يُجَٰدِلُ فِىٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَلَا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِى ٱلْبِلَٰدِ
جز آنهايى كه كفر ورزيدند [كسى‌] در آيات خدا ستيزه نمى‌كند، پس رفت و آمدشان در شهرها تو را دستخوش فريب نگرداند.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍۢ وَٱلْأَحْزَابُ مِنۢ بَعْدِهِمْ ۖ وَهَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍۭ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ ۖ وَجَٰدَلُوا۟ بِٱلْبَٰطِلِ لِيُدْحِضُوا۟ بِهِ ٱلْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ ۖ فَكَيْفَ كَانَ عِقَابِ
پيش از اينان قوم نوح، و بعد از آنان دسته‌هاى مخالف [ديگر] به تكذيب پرداختند، و هر امّتى آهنگ فرستاده خود را كردند تا او را بگيرند، و به [وسيله‌] باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند. پس آنان را فرو گرفتم؛ آيا چگونه بود كيفر من؟
وَكَذَٰلِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَنَّهُمْ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ
و بدين سان فرمان پروردگارت در باره كسانى كه كفر ورزيده بودند، به حقيقت پيوست كه ايشان همدمان آتش خواهند بود.

بيان آيات [اشاره به مطالبى كه سوره مباركه مؤمن متضمن است‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره پيرامون بلندپروازيهاى كفار، و جدالشان به باطل به منظور از بين بردن حقى كه بر آنان نازل شده، سخن مى‏گويد، و لذا مى‏بينيم كه آيات آن يكى پس از ديگرى متعرض جدال آنان، و پاسخ دادن به جدالشان مى‏شود، يك جا مى‏فرمايد: ﴿مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اَللَّهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلاَ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي اَلْبِلاَدِ﴾، جاى ديگر مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً﴾، باز هم مى‏فرمايد: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ﴾.

و با اين تكرار، سورت استكبار و جدال آنان را از راه به رخ كشيدن عذابى كه امم گذشته به جرم تكذيب گرفتار آن شدند مى‏شكند، و به همين منظور عذاب‏هاى خوار كننده‏اى را كه خدا به ايشان وعده داده، با ذكر نمونه‏اى از آنچه در آخرت بر سرشان مى‏آيد خاطر نشان مى‏كند.

و سخنان باطلشان را با حجت‏هايى كه گوياى وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت است، به كلى مردود مى‏سازد و رسول گرامى خود (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر به صبر نموده هم آن جناب و هم همه مؤمنين را وعده نصرت مى‏دهد. و نيز آن جناب را امر مى‏كند به اينكه به كفار اعلام كند كه تسليم پروردگار خويش است و دست از پرستش او برنخواهد داشت، تا به كلى از آن جناب مايوس گردند.

و اين سوره تمامى آياتش در مكه نازل شده، چون آيات آن به هم اتصال دارند و مضامين آن بر اين معنا شهادت مى‏دهد. ولى بعضى‏ها گفته‏اند: پاره‏اى از آياتش در مدينه نازل شده. و اين حرف قابل اعتنا نيست، و به زودى - ان شاء الله - به آن آيات اشاره خواهيم كرد.

﴿حم تَنْزِيلُ اَلْكِتَابِ مِنَ اَللَّهِ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ﴾

كلمه «تنزيل» مصدر به معناى مفعول نازل شده است. و بنابراين، عبارت ﴿تَنْزِيلُ

اَلْكِتَابِ﴾ از قبيل اضافه صفت بر موصوف خودش است و تقدير آن «كتاب منزل من الله - كتابى نازل شده از خدا» مى‏باشد.

و اگر در بين صفات خداى تعالى دو صفت «عزيز» و «عليم» را اختصاص به ذكر داد، - به قول بعضى‏ از مفسرين - براى اين است كه به اعجاز و انواع علوم قرآن اشاره كند، علومى كه قدرت فهم بشر از آن عاجز است. و به قول بعضى‏ ديگر براى اين است كه تفننى در تعبير كرده باشد. ولى هيچ يك از اين دو وجه به نظر درست نيست.

وجه صحيح آن است كه بگوييم سوره مورد بحث از آنجا كه پيرامون انكار منكرين و جدال آنان در پيرامون آيات خداست. و اينكه جدالشان جاهلانه و جدال به باطل است، و چون جاهلند خيال مى‏كنند كه جدالشان عالمانه است، و به همين جهت به خود مى‏بالند كه چه خوب احتجاج مى‏كنند همچنان كه قرآن كريم اين باليدنشان را در آخر همين سوره چنين حكايت كرده: ﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ و نيز از فرعون حكايت كرده كه در باره حضرت موسى به قوم خود گفت: ﴿إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي اَلْأَرْضِ اَلْفَسَادَ﴾ و نيز به ايشان گفته: ﴿مَا أُرِيكُمْ إِلاَّ مَا أَرىَ وَ مَا أَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ اَلرَّشَادِ﴾.

بدين جهت سوره را با دو نام «عزيز» و «عليم» افتتاح كرد تا اشاره كرده باشد به اينكه اين كتاب كه بر آنان نازل شده، از ناحيه كسى است كه عزيز على الاطلاق است و هيچ غالبى بر او غلبه نمى‏كند تا بترسد دشمنان بر آن كتاب غالب شوند و به خاطر اوهام و خرافاتى كه دارند، از پذيرفتن آن استكبار كنند. و نيز او «عليم» على الاطلاق است، و علم او آميخته با جهل و ضلالت نيست، پس جدال به باطل كفار نمى‏تواند تاب مقاومت در مقابل دين حق را بياورد، دين حقى كه آن را با حجت‏ها و براهينى روشن بيان كرده است.

مؤيد اين وجه مضمونى است كه در آيه بعد است، و مى‏فرمايد: ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قَابِلِ اَلتَّوْبِ. . . ﴾، كه - ان شاء الله - بيانش خواهد آمد.

﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قَابِلِ اَلتَّوْبِ شَدِيدِ اَلْعِقَابِ ذِي اَلطَّوْلِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ﴾

اينكه در جمله‏ ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ﴾ و جمله‏ ﴿قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ مطلب را در قالب اسم فاعل آورده بعيد نيست كه براى اين بوده كه بر استمرار تجددى دلالت كند، چون مغفرت و قبول توبه از صفات فعليه خداست، و خداى تعالى همه روزه و لا يزال گناهانى را مى‏آمرزد و توبه‏هايى را قبول مى‏كند.

و اگر جمله‏ ﴿وَ قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ را با واو عاطفه آورد، ولى در جمله‏ ﴿شَدِيدِ اَلْعِقَابِ﴾ و جمله‏ ﴿ذِي اَلطَّوْلِ﴾ واو عاطفه به كار نبرد، بدين جهت است كه مجموع‏ ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ به منزله يك صفت است و يك رفتار خدا با بندگان گنهكار را افاده مى‏كند و آن اين است كه ايشان را مى‏آمرزد، چيزى كه هست گاهى با توبه، و گاهى بدون توبه و با شفاعت.

كلمه «عقاب» و همچنين «معاقبة» عبارت است از مؤاخذه‏اى كه در عاقبت گناه متوجه گنهكار مى‏شود. راغب مى‏گويد: «عقب» و «عقبى» تنها در مورد ثواب و اجر خير به كار مى‏رود، همچنان كه در قرآن فرموده: ﴿خَيْرٌ ثَوَاباً وَ خَيْرٌ عُقْباً﴾ و نيز فرموده: ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ عُقْبَى اَلدَّارِ﴾ و اما كلمه «العاقبة» اگر بدون اضافه در كلام آيد، باز مختص به ثواب و اجر خير است و در عذاب به كار نمى‏رود، مانند ﴿وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ و اگر به كلمه‏اى ديگر اضافه شود در اين صورت گاهى در معناى عقوبت و عذاب مى‏آيد، مانند آيه‏ ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسَاؤُا﴾ و آيه‏ ﴿فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي اَلنَّارِ﴾. و اين در حقيقت از باب استعاره گرفتن كلمه‏اى است در ضد معناى اصلى‏اش. و اما كلمه «عقوبت» و «معاقبة» همواره در عذاب استعمال مى‏شود، و مختص بدانست‏

بنابراين كلمه «شديد العقاب» مانند كلمه «ذو انتقام» از اسماى حسنايى است كه صفت خداى تعالى را در طرف عذاب حكايت مى‏كند، همچنان كه كلمه «غفور» و «رحيم» صفتش را در جانب رحمت حكايت مى‏نمايد.

و اما كلمه «طول» - به طورى كه مجمع البيان‏ گفته - به معناى انعامى است كه مدتش طولانى باشد. پس معناى «ذو الطول» با معناى «منعم» يكى است. و هر دو از اسماى حسناى الهى است، و ليكن ذو الطول اخص از منعم است، چون تنها نعمتهاى طولانى را شامل مى‏شود، ولى منعم هم آن را شامل است و هم نعمت‏هاى كوتاه مدت را.

غافرجدالتنزیل کتابعزیزعلیمغافر الذنبتوبهتنزیل الکتاب از خدا.جدال کفار در آیات.عزیز و علیم در افتتاح سوره.غافر الذنب.قابل التوب.جدال باطل برای از بین بردن حق.

بيان اينكه اساس تنزيل كتاب، علم محيط خدا به خلق خود مى‏باشد و تنزيل كتاب مقتضاى «غافر الذنب»، «قابل التوب»، «شديد العقاب» و «ذى الطول» بودن خداى تعالى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در آيه مورد بحث بعد از كلمه «عليم» اسماى چهارگانه‏ ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ﴾، ﴿قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ و ﴿شَدِيدِ اَلْعِقَابِ﴾، و ﴿ذِي اَلطَّوْلِ﴾ را آورد، تا اشاره كرده باشد به اينكه اساس تنزيل اين كتاب كه مشتمل بر دعوت حق است و دعوت حق هم مبتنى بر علم است، مبنى بر آن حقايقى است كه مضامين اين اسما اقتضاى آن را دارد.

توضيح اينكه: عالم انسانى در عين اينكه از نظر برخوردارى از نعمت‏هاى الهى يك عالم است و همه انسآن‌ها در آن مشتركند و همه از نعمتهاى مستمر و متوالى او در طول زندگى دنيا برخوردارند، ليكن از حيث زندگى آخرت دو سنخ موجود و دو نوع انسانند: يكى سعيد و يكى ديگر شقى و خداى سبحان به جزئيات و خصوصيات خلقش عالم و آگاه است و چگونه ممكن است عالم نباشد؟ و حال آنكه او خالق آن‌ها و فاعل آن‌هاست و مخلوقات فعل اويند.

و مقتضاى‏ ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ﴾ و ﴿قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ بودن خدا، اين است كه هر فردى را كه لياقت و استعداد آمرزش و قبول شدن توبه را داشته باشد او را بيامرزد و توبه‏اش را قبول كند، و مقتضاى اينكه او ﴿شَدِيدِ اَلْعِقَابِ﴾ است، نيز اين است كه هر كس را كه مستحق عقاب است عقاب كند.

ناگزير مقتضاى اين معنا آن است كه مردم را به سوى صراط سعادت هدايت فرمايد، همچنان كه خودش فرموده: ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدىَ وَ إِنَّ لَنَا لَلْآخِرَةَ وَ اَلْأُولىَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ قَصْدُ اَلسَّبِيلِ﴾، تا در نتيجه مردم به دو دسته تقسيم شوند، و سعيد از شقى، و مهتدى از گمراه جدا گشته، آن را ترحم و اين را عذاب كند.

پس تنزيل كتاب از ناحيه خداى عزيز و عليم اساسش مبنى بر علم محيط خدا به خلقش مى‏باشد، او مى‏داند كه خلقش محتاج به دعوتى هستند، تا به وسيله آن دعوت قومى هدايت يافته و قومى ديگر با رد آن دعوت گمراه شوند، و باز در نتيجه او قومى را بيامرزد و قومى ديگر را عذاب كند.

و نيز او مى‏داند كه خلقش به دعوتى نيازمندند، تا به وسيله آن نظام معاششان در دنيا منتظم گشته و از طول و انعام او برخوردار گردند و بعد از دنيا هم در دار قرار از بركات آن دعوت منتفع شوند.

پس شان كتابى كه او نازل كرده چنين شانى است، كتابى كه او با علم خود نازل

كرده، علمى كه آميخته با جهل نيست، كتابى است بر حق كه با هيچ باطلى آميخته نيست، چنين كتابى چگونه ممكن است با تكذيب مشتى جاهل و كوته‏بين باطل گردد، مشتى افراد ظاهربين كه از زندگى دنيا چيزى جز ظاهر آن نمى‏دانند و مى‏خواهند با جدال باطل حق را از بين ببرند.

و گواه بر اين بيانى كه ذكر كرديم، و گفتيم عنايت در آيه شريفه به مساله علم است آيه‏اى است كه به زودى مى‏آيد كه در آن دعاى ملائكه را حكايت مى‏كند كه براى مؤمنين طلب مغفرت مى‏كنند و مى‏گويند: ﴿رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِيلَكَ﴾ در اين آيه دقت بفرماييد.

﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ﴾ در اينجا ذكر كلمه توحيد «لا اله الا الله» براى آن است كه به وجوب پرستش خداى يگانه اشاره كرده باشد تا دعوت دينى كه با تنزيل كتاب آغاز شده، بى اثر و لغو نباشد و بعد از كلمه مزبور مساله بازگشت تمامى مردم به سوى خدا، يعنى مساله معاد را ذكر كرد، تا به اين نكته اشاره كند كه اصلا او علت عمده و داعى اصلى به سوى ايمان به كتاب و پيروى آن است چون اعتقاد به روز حساب باعث مى‏شود كه مردم در بين خوف و رجا قرار گيرند، خوف از عذاب، و اميد به ثواب كه هم آن انسان را به عبادت وامى‏دارد، و هم اين.

﴿مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اَللَّهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلاَ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي اَلْبِلاَدِ﴾

بعد از آنكه تنزيل كتاب را ذكر فرمود و به حجتى باهره بر حقانيت آن اشاره نمود، حجتى كه از صفات كريمه مذكور در دو آيه قبل استفاده مى‏شد و مى‏فهمانيد كه قرآن كريم به علم خدا نازل شده كه آميخته با جهل نيست و به حق نازل شده، حقى كه هيچ باطلى نمى‏تواند آن را از بين ببرد، اينك در اين آيه متعرض حال كسانى شده كه با جدال به باطل مى‏خواهند با حجت‏هاى حق مقابله كنند و بدين منظور به طور اشاره مى‏فرمايد: اينطور اشخاص اهل عقابند و از قلم خدا نمى‏افتند و خدا از ايشان غافل نيست، چون همان طور كه كتاب را نازل كرده تا مظهرى براى دو نام‏ ﴿غَافِرِ اَلذَّنْبِ﴾ و ﴿قَابِلِ اَلتَّوْبِ﴾ فراهم گشته، جمعى را بيامرزد، و توبه‏شان را بپذيرد، همچنين آن را نازل كرد تا مظهرى براى نام‏ ﴿شَدِيدِ اَلْعِقَابِ﴾ محقق گردد، و اهل عقابى باشد تا عقابش كند، پس پيامبر نبايد از جدال آنان ناراحت شود و از حال و وضعى كه در آنان مشاهده مى‏كند مغرور نگردد و فريب نخورد.

پس اگر فرمود ﴿مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اَللَّهِ﴾ و نفرمود «ما يجادل فى القران»، براى اين است كه جمله دلالت كند بر اينكه جدالى كه كفار مى‏كنند جدال در حق است كه آيات

بدان جهت كه آياتند بر حق بودن آن دلالت دارند. علاوه بر اين، طرف مقابلشان در اين جدال شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه او نيز به حكم آيات به سوى حق دعوت مى‏كند. پس معلوم مى‏شود كه جدالشان براى از بين بردن حق است، نه براى دفاع از حق.

از اين هم كه بگذريم جدال در آيه بعدى مقيد به باطل و براى از بين بردن حق شده، پس مراد از مجادله در آيات خدا، در آيه مورد بحث نيز مجادله به منظور از بين بردن حق، و خلاصه مجادله مذموم است و شامل جدال براى اثبات حق و دفاع از آن نيست و چگونه مى‏تواند غير اين باشد با اينكه خداى سبحان رسول گرامى خود را مامور مى‏كند به جدال، البته جدال به بهترين وجهش و مى‏فرمايد: ﴿وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾.

﴿إِلاَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ از ظاهر سياق برمى‏آيد كه مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كسانى هستند كه كفر در دل‌هايشان رسوخ كرده، آن چنان كه ديگر اميد زوال آن از دل‌هايشان قطع شده. و اينكه فرمود: «ما يجادل» و نفرمود: «لا يجادل» و نيز ظاهر اينكه فرمود: ﴿فَلاَ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي اَلْبِلاَدِ﴾ تسلطشان در بلاد تو را فريب ندهد، شهادت مى‏دهد كه منظور از كفار نامبرده، كفار معاصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، نه فقط كفار اهل مكه.

و معناى «تقلب در بلاد» اين است كه: از حالتى از حالتهاى زندگى به حالتى ديگر و از نعمتى به نعمت ديگر منتقل مى‏شوند و داراى سلامت و صحت و عافيتند. و اينكه نهى از مغرور گشتن در اثر تقلب كفار در بلاد را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده، در حقيقت كنايه است از اينكه آن جناب از مشاهده وضع كفار مغرور نگردد، يعنى نپندارد كه كفار خداى سبحان را عاجز كرده‏اند.

تنزیل کتابعلم محیطغافر الذنبتوحیدمعادجدال احسنعلم محیط خدا اساس تنزیل.هدایت خلق با تنزیل کتاب.لا اله الا هو.الیه المصیر و معاد.غافر الذنب در نظام دعوت.مجادله مذموم اهل کفر.

حال كفارى كه با جدال به باطل در صدد مقابله با حجت‏هاى حق بر آمدند و خدا آنان را بگرفت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَلْأَحْزَابُ مِنْ بَعْدِهِمْ. . . ﴾

اين آيه در مقام جواب دادن از شبهه‏اى است كه بعد از آيات قبل ممكن است به ذهن كسى وارد شود، و آن شبهه اين است كه ما مى‏بينيم هميشه برد با همين كفار است كه از پذيرفتن حق استكبار مى‏ورزند و در آيات خدا جدال مى‏كنند و هيچ گرفتارى هم پيدا نمى‏كنند و باطل خود را پيش هم مى‏برند.

و حاصل جواب اين است كه: امت‏هاى گذشته چون قوم نوح، و گروه‏هاى بعد از ايشان مانند عاد و ثمود و قوم لوط و غيره، از كفار امروز در تكذيب و جدال به باطل قويتر

بودند، آن‌ها هم تا اين حد پيشروى كردند كه مى‏خواستند رسول خدا را بگيرند و از بين ببرند، ولى عذاب خدا مهلتشان نداد و اين قضا در حق همه كفار رانده شده. پس توهم اينكه كفار معاصر از خدا پيشى گرفته‏اند و اراده خود را عليه اراده خدا به كار زدند، توهمى است باطل.

پس جمله‏ ﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَلْأَحْزَابُ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ دفع آن توهم است، و به همين جهت جواب را بدون واو عاطفه آورد. و در جمله‏ ﴿وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ﴾، كلمه «همت» كه با حرف «با» متعدى شده، به معناى اين است كه هر امتى قصد كرد رسول خود را، چون عبارت «هم به» به معناى «قصد كرد آن را» مى‏باشد، چيزى كه هست بيشتر در مورد قصد سوء استعمال مى‏شود. پس معناى اين عبارت در آيه اين است كه: هر امتى قصد سوء به پيغمبر خود كرد، و خواستند تا او را بگيرند و به قتل برسانند و يا از شهر خارج كنند، يا آزارى ديگر برسانند، همچنان كه تك تك انبيا و رفتار امت آنان در قرآن كريم آمده.

﴿وَ جَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ﴾

كلمه «ادحاض» به معناى زايل كردن و باطل ساختن است، و اينكه فرموده:

«فاخذتهم - من ايشان را گرفتم» با اينكه جا داشت بفرمايد: «فاخذهم - خدا آنان را بگرفت»، براى اشاره به اين نكته است كه كار اين طغيان و استكبارشان آن قدر خطرناك و فاحش بود، كه امر آن تنها به دست خداى تعالى بود و ديگر بين خدا و بين ايشان هيچ كس دخالتى نداشت، تا شفاعتى كند و يا ايشان را يارى نمايد، همچنان كه در جاى ديگر در باره اين امت‏ها فرموده: ﴿فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾.

و در جمله‏ ﴿فَكَيْفَ كَانَ عِقَابِ﴾ ذهن شنونده را به چيزى كه خودش مى‏داند يعنى به كيفيت عقاب آنان متوجه مى‏كند تا شدت بلاى آنان در ذهنش حاضر شود و خلاصه مى‏فهماند تو خود مى‏دانى كه ما چگونه آنان را هلاك كرديم و نسلشان را منقرض ساختيم، چون خداى تعالى قبلا به داستان يك يك آن‌ها اشاره كرده بود.

﴿وَ كَذَلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحَابُ اَلنَّارِ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه مطلب در اين آيه به مطلب در آيه سابق تشبيه شده، و كلمه «كذلك» اين تشبيه را مى‏رساند و خلاصه مى‏فرمايد: در آخرت هم رفتار خداى تعالى در باره

همه كفار، شبيه به رفتارى است كه در آيه قبلى بدان اشاره شد كه كفار از امت‏هاى گذشته را در دنيا به عقاب خود بگرفت.

و مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مطلق كفار گذشته است و معناى آيه اين است كه همان طور كه تكذيب كنندگان از امت‏هاى گذشته را به عذاب دنيا گرفتار كرد، همچنين كلمه عذاب آخرت نيز بر آن كفار از قوم تو حتمى شده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كفار مكه است. ولى سياق آيه با اين تفسير سازگار نيست، و بنابراين تفسير، نظام تشبيه اختلال مى‏يابد.

و اگر فرمود «كلمة ربك» و نفرمود: «كلمتى - كلمه من» براى اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دلخوش سازد و به اين وسيله او را تاييد كند كه آن ركنى كه بدان تكيه دارى، ركنى است شديد القوى.

قوم نوحاحزابتکذیبجدال باطلاصحاب النارعقابتکذیب امت‌های پیشین.کفار و عذاب.قصد سوء امت‌ها به رسولان.اصحاب النار.جدال باطل برای ابطال حق.

دعای حاملان عرش برای مؤمنان و اعتراف کفار دوزخی به دو اماته و احیاء آیات ۷–۱۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۷–۱۲ مقابل استغفار ملائکه برای مؤمنان و ندامت بی‌ثمر کفار را یکجا می‌بندد.

ٱلَّذِينَ يَحْمِلُونَ ٱلْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُۥ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِۦ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍۢ رَّحْمَةًۭ وَعِلْمًۭا فَٱغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا۟ وَٱتَّبَعُوا۟ سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ ٱلْجَحِيمِ
كسانى كه عرش [خدا] را حمل مى‌كنند، و آنها كه پيرامون آنند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مى‌گويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه گرويده‌اند طلب آمرزش مى‌كنند: «پروردگارا، رحمت و دانش [تو بر] هر چيز احاطه دارد؛ كسانى را كه توبه كرده و راه تو را دنبال كرده‌اند ببخش و آنها را از عذاب آتش نگاه دار.»
رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّٰتِ عَدْنٍ ٱلَّتِى وَعَدتَّهُمْ وَمَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَأَزْوَٰجِهِمْ وَذُرِّيَّٰتِهِمْ ۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
«پروردگارا، آنان را در باغهاى جاويد كه وعده‌شان داده‌اى، با هر كه از پدران و همسران و فرزندانشان كه به صلاح آمده‌اند، داخل كن، زيرا تو خود ارجمند و حكيمى.
وَقِهِمُ ٱلسَّيِّـَٔاتِ ۚ وَمَن تَقِ ٱلسَّيِّـَٔاتِ يَوْمَئِذٍۢ فَقَدْ رَحِمْتَهُۥ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ
و آنان را از بديها نگاه دار، و هر كه را در آن روز از بديها حفظ كنى، البته رحمتش كرده‌اى؛ و اين همان كاميابى بزرگ است.»
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ يُنَادَوْنَ لَمَقْتُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ مِن مَّقْتِكُمْ أَنفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى ٱلْإِيمَٰنِ فَتَكْفُرُونَ
كسانى كه كافر بوده‌اند مورد ندا قرار مى‌گيرند كه: «قطعاً دشمنى خدا از دشمنى شما نسبت به همديگر سخت‌تر است، آنگاه كه به سوى ايمان فرا خوانده مى‌شديد و انكار مى‌ورزيديد.»
قَالُوا۟ رَبَّنَآ أَمَتَّنَا ٱثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا ٱثْنَتَيْنِ فَٱعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَىٰ خُرُوجٍۢ مِّن سَبِيلٍۢ
مى‌گويند: «پروردگارا، دو بار ما را به مرگ رسانيدى و دو بار ما را زنده گردانيدى. به گناهانمان اعتراف كرديم؛ پس آيا راه بيرون‌شدنى [از آتش‌] هست؟»
ذَٰلِكُم بِأَنَّهُۥٓ إِذَا دُعِىَ ٱللَّهُ وَحْدَهُۥ كَفَرْتُمْ ۖ وَإِن يُشْرَكْ بِهِۦ تُؤْمِنُوا۟ ۚ فَٱلْحُكْمُ لِلَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْكَبِيرِ
اين [كيفر] از آن روى براى شماست كه چون خدا به تنهايى خوانده مى‌شد، كفر مى‌ورزيديد؛ و چون به او شرك آورده مى‌شد، آن را باور مى‌كرديد. پس [امروز] فرمان از آن خداىِ والاىِ بزرگ است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات قبل تكذيب كفار و جدال به باطلشان در آيات خدا را خاطرنشان ساخت و نيز اشاره كرد به اينكه اين‌ها نمى‏توانند خدا را عاجز سازند و خدا از اينان غافل نيست، بلكه منظور او از اين دعوت همين است كه اينان تكذيب و جدال بكنند، تا از ديگران متمايز و جدا گشته، كلمه عذاب بر عليه آنان حتمى شود، اينك در اين آيات به آغاز كلام برگشت كرده، به آنجا كه مى‏فرمود: نازل كردن كتاب و به پا خاستن دعوت به منظور مغفرت و قبول توبه جمعى و عقاب جمعى ديگر است، در اين آيات خاطر نشان مى‏سازد كه مردم در مقابل اين دعوت دو جورند. يك طايفه آن‌هايند كه ملائكه حامل عرش خدا و طواف كنندگان پيرامون آن برايشان استغفار مى‏كنند و آنان عبارتند از: توبه كنندگان كه به سوى خدا بر مى‏گردند و راه او را پيروى مى‏كنند و نيز صلحا از پدران و همسران و ذريه ايشانند.

و دسته دوم عبارتند از، كسانى كه به جرم كفر ورزيدن به توحيد، اهل عذابند.

﴿اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ. . . ﴾

خداى سبحان در اين آيه و در هيچ جا از كلام عزيزش معرفى نفرموده كه اين حاملان عرش چه كسانى هستند، آيا از ملائكه‏اند؟ يا كسانى ديگر؟ ولى عطف كردن جمله «و من حوله» بر حاملان عرش، اشعار دارد بر اينكه حاملان عرش هم از ملائكه‏اند: چون در آيه ﴿وَ تَرَى اَلْمَلاَئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ﴾ تصريح دارد كه طواف كنندگان پيرامون عرش از

ملائكه‏اند. پس نتيجه مى‏گيريم كه حاملين عرش نيز از اين طايفه‏اند.

و ما در جلد هشتم اين كتاب گفتار مفصلى پيرامون معناى عرش گذرانديم.

و با در نظر داشتن آن بحث معناى جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ﴾ چنين مى‏شود: آن ملائكه‏اى كه حامل عرشند، عرشى كه تمامى اوامر و همه احكام الهى از آنجا صادر مى‏شود اوامر و احكامى كه با آن‌ها امور عالم تدبير مى‏شود، و نيز آن ملائكه‏اى كه پيرامون عرشند، يعنى مقربين از ملائكه، چنين و چنان مى‏كنند.

﴿يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ﴾ يعنى خدا را منزه مى‏دارند، در حالى كه اين تنزيهشان همراه با ثناى پروردگارشان است. پس ملائكه، خداى تعالى را از هر چيز كه لايق ساحت قدس او نيست، و از آن جمله شريك داشتن در ملك، منزه مى‏دارند و بر فعل او و تدبيرش ثنا مى‏گويند.

﴿وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ﴾ ايمان آوردن ملائكه به خدا - با اينكه حامل عرش ملك و تدبير خدايند و يا پيرامون آن طواف مى‏كنند تا او امر صادره را بگيرند و نيز او را از هر نقصى تنزيه نموده بر افعالش ثنا مى‏گويند - به اين معنا است كه ملائكه به وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت ايمان دارند. پس ذكر عرش و نسبت دادن تنزيه و تحميد و ايمان به ملائكه خود ردى است بر مشركين كه ملائكه مقرب خدا را شركاى خدا در ربوبيت و الوهيت مى‏پنداشتند و آن‌ها را به جاى خدا ارباب خود گرفته و مى‏پرستيدند.

عرشحاملاناستغفارمؤمنانسیاقحاملان عرش.استغفار برای مؤمنان.سیاق تکذیب کفار.تسبیح حاملان عرش.

توضيح استغفار و دعاى ملائكه حامل عرش و پيرامونيان عرش براى مؤمنان و پدران و همسران و فرزندان ايشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾ يعنى از خداى سبحان مى‏خواهند تا هر كس را ايمان آورده بيامرزد.

﴿رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً. . . ﴾ اين جمله حكايت متن استغفار ملائكه است، ملائكه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستوده‏اند، و اگر در بين صفات خداوندى رحمت را نام برده و آن را با علم جفت كردند، بدين جهت است كه خدا با رحمت خود بر هر محتاجى انعام مى‏كند و با علم خود احتياج هر محتاج و مستعد رحمت را تشخيص مى‏دهد.

﴿فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذَابَ اَلْجَحِيمِ﴾

حرف «فا» كه بر سر اين جمله آمده، مى‏فهماند كه جمله فرع و نتيجه ثنايى است كه در جمله قبلى كرده، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند. و مراد از راهى كه مؤمنين از آن پيروى كردند، همان دينى است كه خدا براى آنان تشريع كرده، و آن دين اسلام است. و پيروى دين اسلام عبارت است از اينكه عمل خود را با آن تطبيق دهند. پس مراد از «توبه»

اين است كه با ايمان آوردن به طرف خدا برگردند.

و معناى جمله اين است كه: خدايا حال كه رحمت و علم تو واسع است، پس كسانى را كه با ايمان آوردن به يگانگى تو و با پيروى دين اسلام، به سوى تو برگشتند، بيامرز و از عذاب جحيم حفظشان فرما. و اين همان غايت و غرض نهايى از مغفرت است.

﴿رَبَّنَا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ اَلَّتِي وَعَدْتَهُمْ. . . ﴾

در اين آيه مجددا نداى «ربنا» را تكرار كردند تا عطوفت الهى را بيشتر برانگيزند. و مراد از وعده‏اى كه خداى تعالى داده، وعده‏هايى است كه به زبان انبيايش و در كتب آسمانى‏اش داده است.

﴿وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أَزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ﴾ اين جمله عطف است بر محل ضميرى كه در جمله «ادخلهم» است، و مراد از «صلاحيت»، صلاحيت براى داخل بهشت شدن است. و معناى جمله چنين است: پروردگارا و هر كس از ايشان و پدران و همسران و فرزندان ايشان كه صلاحيت داخل شدن بهشت را دارند، داخل بهشت‏هاى عدن بفرما.

اين نكته از سياق آيات به خوبى معلوم است كه استغفار ملائكه براى عموم مؤمنين است و نيز معلوم است كه مؤمنين را دو قسمت كردند: يكى آن مؤمنينى كه خودشان توبه كرده و راه خدا را پيروى كردند كه خدا هم وعده جنات عدن به ايشان داده. و قسم دوم آن مؤمنينى كه خودشان چنين نبوده‏اند و ليكن صلاحيت داخل شدن در بهشت را دارند و ملائكه قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند.

از اين تقسيم برمى‏آيد طايفه اول اشخاصى هستند كه در ايمان و عمل كاملند، چون مقتضاى حقيقت معناى‏ ﴿لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِيلَكَ﴾ همين است، لذا اول اين طايفه را ذكر كردند و از پروردگار خود خواستند تا ايشان را بيامرزد و وعده بهشت عدنى كه به ايشان داده در حقشان منجز فرمايد.

و طايفه دوم در مقام و منزلت پايين‏تر از طايفه اولند. كسانى هستند كه ايمان و عمل صالح خود را به حد كمال نرسانده‏اند و ايمانى ناقص و ضعيف دارند و عملى زشت. ولى به طايفه اول منسوبند، يا پدر و يا فرزند و يا همسر آن‌هايند لذا سپس اين طايفه را ذكر كرده و از خداى تعالى درخواست كرده‏اند كه اين طايفه را هم به طايفه اول كاملين در ايمان در جنات عدن ملحق نموده، و از بدى‏ها حفظشان فرمايد.

بنابراين بيان، آيه شريفه مورد بحث در معناى آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اِتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ

بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ خواهد بود، با اين تفاوت كه آيه مورد بحث دامنه شمولش وسيع‏تر است، چون شامل پدران و همسران نيز مى‏شود، به خلاف آيه سوره طور كه تنها شامل «ذريات» مى‏شود، و از نظر ديگر نيز وسيع‏تر است، چون در آيه سوره طور ايمان ذريه قيد شده و در آيه مورد بحث صلاحيت ذريه و آبا و ازواج، و صلاحيت اعم از ايمان است.

﴿إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ ملائكه اين جمله را آوردند تا درخواست‏هاى خود را تعليل كنند، چيزى كه هست، مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بگويند: «انك انت الغفور الرحيم» چون مغفرت و رحمت خدا را درخواست كرده بودند، ليكن به جاى آن گفتند: «عزيز الحكيم»، و اين بدان جهت است كه در آغاز مسألت خود، خدا را به رحمت و علم ستوده بودند، و لازمه سعه رحمت يعنى عموم اعطا اين است كه هر چه بخواهد و به هر كه بخواهد عطا كند، و كسى جلوگيرش نباشد، و اين همان «عزت» است، چون عزت هم به همين معنا است كه قدرت بر اعطا و منع داشته باشد.

و لازمه سعه علم او و شمول دامنه علمش به تمامى موجودات اين است كه علم او به تمامى اقطار و نواحى فعل خودش نافذ باشد و در هيچ جهت جهل نداشته باشد و لازمه داشتن چنين علمى اين است كه هر عملى مى‏كند متقن و از هر جهت درست باشد و اين همان حكمت است.

پس اينكه فرمود: ﴿إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ در معناى شفيع قرار دادن سعه رحمت و سعه علم خداى تعالى است كه در آغاز درخواست خود، به عنوان زمينه چينى براى بيان حاجت يعنى آمرزش و بهشت ذكر كرده بودند.

﴿وَ قِهِمُ اَلسَّيِّئَاتِ وَ مَنْ تَقِ اَلسَّيِّئَاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ. . . ﴾

از ظاهر سياق چنين برمى‏آيد كه ضمير در كلمه «قهم» به مجموع‏ ﴿لِلَّذِينَ تَابُوا﴾ و «من صلح» برمى‏گردد.

استغفارعرشرحمتعلمجنات عدنوسعت رحمت و علم.استغفار ملائکه برای مؤمنان.حاملان و پیرامونیان عرش.الذین آمنوا.تابعان راه تو.جنات عدن.وسع علم.

مراد از «سيئات» در دعاى ملائكه براى تائبين و صالحين: ﴿وَ قِهِمُ اَلسَّيِّئَاتِ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از «سيئات» - به طورى كه ديگران گفته‏اند - آثار گناهان است كه همان كيفر آن‌هاست. و اگر آثار گناهان را «سيئات» خوانده، بدين مناسبت است كه كيفر بدى هم

بدى است، همچنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ جَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا﴾.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از كلمه «سيئات» خود گناهان و نافرمانيها است و در كلام چيزى كه مضاف به كلمه «سيئات» بوده حذف شده، و تقدير كلام «و قهم جزاء السيئات» و يا «و قهم عذاب السيئات» بوده، يعنى: پروردگارا ايشان را از جزاى گناهان و يا عذاب گناهان حفظ بفرما.

و ظاهرا اين آيه هم از آياتى است كه دلالت مى‏كند بر اينكه پاداش روز قيامت خود اعمال است، همچنان كه كيفر اعمال زشت نيز خود آن اعمال است و امثال اين گونه آيات در كلام خداى تعالى بسيار و مكرر آمده، مانند: ﴿إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾.

و به هر حال مراد از «سيئات» كه ملائكه درخواست حفظ مؤمنين را از آن‌ها كرده‏اند، هراس‏ها و شدايدى است كه در روز قيامت همه با آن مواجهند، نه عذاب جهنم، تا جمله ﴿وَ قِهِمْ عَذَابَ اَلْجَحِيمِ﴾ و جمله‏ ﴿وَ قِهِمُ اَلسَّيِّئَاتِ﴾ دو جمله تكرارى شود.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از «سيئات» خود آن گناهانى است كه در دنيا واقع مى‏شود، و كلمه «يومئذ» هم اشاره به دنيا است و معناى جمله اين است كه: پروردگارا مؤمنين را به توفيق خود در دنيا از ارتكاب گناهان حفظ فرما.

ولى اين تفسير صحيح نيست، چون سياق مؤيد آن است كه مراد از كلمه «يومئذ - امروز» روز قيامت باشد همچنان كه جمله‏ ﴿وَ قِهِمْ عَذَابَ اَلْجَحِيمِ﴾ در آيه هفتم و جمله‏ ﴿وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ﴾ در آيه هشتم نيز شاهد بر اين است كه گفتگو در اين سياق در باره روز قيامت است، پس حق اين است كه مراد از كلمه «سيئات» هول و هراسها و شدايدى است كه در روز قيامت براى مردم ظهور مى‏كند.

و از اين آيات كه مشتمل بر دعاى ملائكه و درخواست ايشان براى مؤمنين است دو نكته استفاده مى‏شود:

اول، رعايت ادبى است كه ملائكه در دعاى خود كرده‏اند و قبل از درخواست حاجت، خداى عزيز را حمد و ثنا گفته‏اند و علاوه بر اين، از اسماى حسناى او اسمايى را كه مناسب با درخواستشان بوده شفيع قرار داده‏اند.

دوم اينكه، درخواست آمرزش را قبل از درخواست بهشت كرده‏اند و اين معنا يعنى ذكر آمرزش قبل از ذكر بهشت در كلام خداى تعالى هر جا كه با هم آمده‏اند مكرر آمده. و همين هم با عقل موافق است، براى اينكه به دست آمدن استعداد براى درك هر نعمتى، با زوال موانع تامين مى‏شود، يعنى اول بايد موانع برطرف گردد، بعد نعمت به دست آيد.

سیئاتکیفروقایهرحمتتوبهسیئات به معنای آثار و کیفر گناهان.وقایه از سیئات عین رحمت.من تق السیئات.ارتباط با استغفار.یومئذ.

توضيحى در مورد عدم منافات در خواست مغفرت و بهشت براى تائبين و مؤمنين، با اينكه بر خدا واجبست تائبين و مؤمنين را ببخشد و مؤمنان را داخل بهشت كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله‏ ﴿فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا. . . ﴾ دلالت دارد بر اينكه برداشتن و اسقاط عقاب بعد از توبه، تفضلى است از خداى تعالى، چون اگر واجب بود ديگر احتياج نداشت ملائكه درخواست آن را بكنند، بلكه خود خداى تعالى عقاب تائبين را اسقاط مى‏كرد.

ليكن اين استدلال صحيح نيست، براى اينكه واجب بودن اسقاط عقاب تائبين يا صدور هر كار ديگر از خداى تعالى منافاتى با صحت درخواست آن ندارد، به شهادت كلام خود ملائكه، كه بعد از استغفار گفته‏اند: ﴿رَبَّنَا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ اَلَّتِي وَعَدْتَهُمْ﴾، چون مى‏بينيم با اعترافشان به اينكه خدا وعده جنات عدن داده و با اينكه ملائكه مى‏دانند كه خدا خلف وعده نمى‏كند، با اين حال درخواست كرده‏اند كه مؤمنين را داخل آن جنات بفرمايد.

و از اين آيه صريحتر آيه: ﴿رَبَّنَا وَ آتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلىَ رُسُلِكَ وَ لاَ تُخْزِنَا يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ إِنَّكَ لاَ تُخْلِفُ اَلْمِيعَادَ﴾ مى‏باشد كه حكايت دعاى خود مؤمنين است.

و قبول توبه از چيزهايى است كه خداى تعالى بر خود واجب كرده و آن را حق توبه كنندگان دانسته و فرموده: ﴿إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ﴾ بنابراين طلب هر حقى كه خدا بر خود واجب كرده، از قبيل درخواست مغفرت گناه توبه كننده و درخواست طلب روزى، و يا استجابت دعا و امثال آن در حقيقت مراجعه به خداست براى اينكه وعده خود را انجاز كند، و نيز اظهار اشتياق براى رسيدن به رستگارى به سبب كرامت اوست.

و همچنين صرف اينكه مى‏دانيم فلان رفتار خدا با بندگانش تفضل است، دليل نمى‏شود بر اينكه اين رفتار بر خدا واجب نيست، چون هر عطيه از عطاياى خدا كه فرض كنى، تفضل او است، چه واجب الصدور باشد و چه غير واجب، چون اگر صدور فعلى از افعال از خداى تعالى واجب باشد، چنان نيست كه ديگرى در ايجاب آن دخالت كرده باشد و خدا را مقهور تاثير خود ساخته باشد، چون مؤثر در هر چيز تنها و تنها خود او است و چيزى در او اثر نمى‏گذارد. و معناى وجوب صدور آن فعل اين است كه خداى عزيز، صدور آن را بر خود واجب كرده. و برگشت معناى وجوب، به اين است كه خداى عزيز قضا رانده كه اين كار انجام شود و اين عطيه افاضه گردد و قضايش هم حتمى است.

پس اگر آن كار را كه فرض كرديم بر خود واجب كرده، انجام مى‏دهد به مشيتى از ناحيه خويش انجام مى‏دهد، او منزه است از اينكه ديگرى او را به كار مجبور و كارى را بر او الزام كند، بلكه اگر آن كار عطيه‏اى باشد، در عين اينكه بر حسب فرض واجب بوده، تفضلى است كه كرده. پس فعل او تفضلى است از او هر چند كه واجب الصدور باشد و اما اگر واجب الصدور نباشد، تفضل بودنش واضح‏تر است.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنَادَوْنَ لَمَقْتُ اَللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى اَلْإِيمَانِ فَتَكْفُرُونَ﴾

كلمه «مقت» به معناى شديدترين مرحله خشم است. خداى تعالى بعد از آنكه پاره‏اى از آثار ايمان مؤمنين را برشمرد، اينك به سراغ كفار برگشته، پاره‏اى از آثار سويى كه از جهت كفر دارند، برمى‏شمارد.

و ظاهر اين آيه و آيه بعدش اين است كه: ندايى كه در اين آيه حكايت مى‏كند، ندايى است كه كفار در آخرت و بعد از داخل شدن در آتش به آن نداء مى‏شوند. آن هنگامى كه عذاب كفر خود را مى‏چشند و مى‏فهمند كه كفرشان در دنيا در حقيقت خشم گرفتن بر خودشان بوده است، آن روزى كه از طرف انبيا دعوت مى‏شدند به سوى ايمان و آن دعوت را مسخره مى‏كردند، به دست خود اين آتش را براى خود افروختند و خويشتن را به هلاكت دايمى دچار كردند.

در آن روز از جانب خداى سبحان اين ندا را مى‏شنوند: سوگند مى‏خورم كه شدت خشم خدا براى شما خيلى بزرگتر و بيشتر از شدت خشمى است كه خودتان بر خود گرفتيد، آن هنگام كه دعوت مى‏شديد - اگر مضارع آورده به اعتبار حكايت حال گذشته معناى گذشته را مى‏دهد - به سوى ايمان، يعنى انبيا شما را بدان دعوت مى‏كردند، و شما كفر مى‏ورزيديد. ـ

توبهمغفرتتفضلبهشتعدلمغفرت پس از توبه تفضل است.اسقاط عقاب تفضلی.بهشت برای تائبین و صالحین.تفضل رحمت.عدم تنافی دعا با عدل.صالحین.

حكايت اعتراف بى حاصل كفار دوزخى به يقينشان به معاد و اقرارشان به گناهانشان، براى نجات يافتن از عذاب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلىَ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ﴾

سياق آيه و ما قبل آن اشعار دارد كه كفار اين سخن را بعد از شنيدن آن پاسخ مى‏گويند، در حالى كه در آتش قرار دارند، به دليل اينكه در آخرش مى‏گويند: ﴿فَهَلْ إِلىَ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ﴾ آيا راهى هست كه ما از آتش بيرون شويم؟.

كفار قبل از اين التماس، نخست اعتراف به گناه مى‏كنند و اين خود نوعى سبب خواهى و توسل است، براى نجات از عذاب، اما ﴿وَ لاَتَ حِينَ مَنَاصٍ﴾ وقتى اين تشبثات را مى‏كنند كه كار از كار گذشته، براى اينكه تا چندى كه در دنيا بودند نسبت به مساله معاد در شك بودند و ايمانى به بازگشت به سوى خدا نداشتند و به همين جهت آن را انكار نموده و روز حساب را فراموش كردند. و همين فراموشى روز حساب باعث افسار گسيختگى ايشان در گناهان شد كه بدون هيچ پروايى به سوى گناهان شتافتند. آرى فراموشى روز جزا كليد تمامى گناهان و گمراهى‏ها است، همچنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ اَلْحِسَابِ﴾.

آن‌گاه وقتى خداوند قبض روحشان كرد كه به حساب اماته‏اى بعد از اماته‏اى ديگر بود، و سپس زنده‏شان كرد، كه احيايى بعد از احياى ديگر بود، آن وقت شك و ترديدشان در باره بعث و برگشتن به سوى خدا از بين رفت، چون بقاى بعد از مرگ و حيات بعد از حيات را عينا ديدند، با اينكه در دنيا مردن را فنا و نابودى مى‏پنداشتند، و مى‏گفتند: ﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا وَ مَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ﴾.

و كوتاه سخن آنكه: در آن روز با حاصل شدن يقين، شك و ترديدى برايشان نمى‏ماند، ولى گناهان و نافرمانيها باقى مانده است و به همين جهت است كه براى خلاصى از عذاب يك بار متوسل به اعتراف به يقين خود مى‏شوند كه خدايا ديگر شك و ترديد نداريم و يقين پيدا كرديم و قرآن اين اعترافشان را چنين حكايت مى‏كند: ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نَاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ﴾ و بارى ديگر

متوسل مى‏شوند به اعتراف به گناهان خود، همچنان كه آيه مورد بحث آن را حكايت مى‏كند، به اينكه تا در دنيا بودند خود را در اراده و افعال آزاد و مستقل مى‏دانستند، به طورى كه مى‏توانستند بدون هيچ رادعى هر چيزى را بخواهند و هر كارى را بكنند، بدون اينكه حساب و كتابى در نظر داشته باشند، و بدون اينكه صواب و خطايى بفهمند.

از اين بيان روشن مى‏شود كه به چه وجهى جمله‏ ﴿فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا﴾ را با حرف «فاء» بر جمله‏ ﴿أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ﴾ مترتب كرد و آن را فرع اين قرار داد. آرى، اعتراف در حقيقت فرع و مترتب بر يقين يافتن به معاد است، چون وقتى اين يقين پيدا شود، يقين ديگرى به دنبالش پيدا مى‏شود، و آن اين است كه انحرافهايشان از راه خدا ضلالت و گناه بود.

کفاردوزخمقتاعترافتوحیدمعادکفار دوزخی.مقت خدا بزرگ‌تر از مقت نفس.اعتراف بی‌حاصل به معاد.اذا دعی الله وحده کفرتم.اعتراف به ذنوب.اماته.احیاء.

مراد از دو اماته و دو احياء در سخن كفار در جهنم: ﴿رَبَّنَا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ. . . ﴾ و وجوه مختلف در اين باره‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از اينكه گفتند: ﴿أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ﴾ دو بار ما را ميراندى و دو بار زنده كردى - به طورى كه بعضى‏ گفته‏اند - ميراندن در آخرين روز زندگى دنيا و زنده كردن در برزخ است و سپس ميراندن از برزخ، و زنده كردن در قيامت براى حساب است. پس آيه شريفه كه سخن از دو ميراندن و دو زنده كردن دارد، اشاره به ميراندن بعد از زندگى دنيا و ميراندن بعد از زندگى در برزخ، و احياى در برزخ، و احياى در قيامت مى‏كند، چون اگر زندگى در برزخ نبود، ديگر ميراندن دومى تصور صحيحى نداشت، چون هم ميراندن بايد بعد از زندگى باشد و هم احيا بايد بعد از مردن و هر يك از اين دو بايد مسبوق به خلافش باشد و گرنه «اماته» و «احياء» نمى‏شود.

در نتيجه زندگى داراى سه مرحله مى‏شود: يكى زندگى در دنيا، دوم در برزخ، سوم در قيامت، و كفار در اين كلام خود متعرض حيات دنيوى نشده‏اند، و گرنه مى‏بايستى گفته باشند: «و أحييتنا ثلاثا - و ما را سه زندگى دادى» با اينكه زندگى دنيا هم احيا بود، براى اينكه اين زندگى هم بعد از مرگ يعنى بعد از دورانى واقع شده، كه هنوز روح در بدن دميده نشده.

و علتش اين است كه: مرادشان از احيا آن احيايى بوده كه باعث پيدا شدن يقين به معاد گشته، و آن عبارت است از احياى در برزخ، و احياى در قيامت. و اما زندگى دنيا هر چند كه آن هم احيا است و ليكن به خودى خود باعث پيدا شدن يقين به معاد نيست، به

شهادت اينكه كفار تا چندى كه در دنيا بودند نسبت به معاد در شك و ترديد بودند.

با اين بيان فساد آن اعتراضى كه به اين بحث شده روشن مى‏گردد كه اگر مراد از دو احيا، احيا در برزخ و احياى در قيامت باشد بايد مى‏گفتند: «امتنا اثنتين و احييتنا ثلاثا» چون منظور شمردن مرگها و زندگيهايى است كه بر آنان گذشته، و آن عبارت است از دو اماته و سه احياء.

وجه فسادش همان است كه گفتيم: منظور تنها شمردن مطلق اماته‏ها و احياءهايى كه بر آنان گذشته، نبوده، بلكه آن اماته و احيايى منظور بوده كه در حصول يقين براى آنان دخالت داشته، و احياى در دنيا چنين دخالتى نداشته.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «اماته اولى» حالت نطفگى انسان است، آن وقتى كه هنوز روح در آن دميده نشده و مراد از «احياء اولى» حالت آدمى بعد از دميده شدن روح در كالبد است. و مراد از «اماته دوم» اماته در دنيا و قبض روح است، و مراد از «احياى دوم» احياء براى روز قيامت و حساب است، و آيه شريفه درست همان را مى‏گويد كه آيه شريفه‏ ﴿كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ﴾ در مقام بيان آن است.

گويندگان اين توجيه و تفسير وقتى احساس كردند كه كلمه «اماته» بر حالت نطفگى آدمى، يعنى حالت قبل از دميده شدن روح در آن، صدق نمى‏كند، چون اماته وقتى صادق است كه قبلا حياتى باشد، لذا در مقام رفع و رجوع اين اشكال برآمده‏اند و به نيرنگهاى عجيب و غريب متوسل شده‏اند، كه اگر از خوانندگان كسى بخواهد به آن‌ها واقف شود، بايد به تفسير كشاف و شرح‏هاى آن مراجعه كند.

علاوه بر اين خواننده عزيز متوجه شد كه نام بردن اماته‏ها و احياءهايى كه بر آنان گذشته، همه و همه براى اشاره به اسباب حصول يقين ايشان به مساله معاد است و زندگى دنيا و مرگ قبل از آن زندگى، هيچ اثرى در پيدا شدن يقين به معاد ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: حيات اولى، زندگى دنيا و دومى، زنده شدن در قبر است. و موت اولى مرگ در دنيا و موت دومى مردن در قبر است. و آيه شريفه اصلا متعرض زندگى در

قيامت نيست.

اشكالى كه بر اين تفسير و توجيه وارد است، اين است كه گفتيم: زندگى دنيا اصلا مورد نظر نيست، و وجهى ندارد كه نام آن را ببرند، به خلاف زندگى در قيامت كه در حصول يقين كمال تاثير را دارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «احياء»، احياى در بعث و احياى قبل از بعث است، و احياى بعث هم دو قسم است: يكى احياى در قبر و يكى هم در خود قيامت، چيزى كه هست آيه شريفه متعرض اين تقسيم نشده، ولى شامل هر دو قسم آن مى‏شود، در نتيجه شامل سه قسم احياء و دو اماته مى‏گردد.

اشكالى كه بر اين تفسير وارد است همان اشكالى است كه بر دو وجه قبلى وارد بود، علاوه بر اشكالى كه ديگران‏ بر آن كرده‏اند و آن اين است كه نام بردن اماته دومى يعنى اماته در قبر، دليل بر اين است كه تقسيم مورد نظر آيه بوده و مراد تعدد شخصى است نه نوعى.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد احياى نفوس در عالم ذر و سپس اماته در آن عالم و آن‌گاه احياى آن‌ها در دنيا، و سپس اماته آن‌ها در دنيا و در آخر احياى آن‌ها در بعث است. اشكال اين توجيه هم همان اشكال‏هاى سابق است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از تثنيه آوردن دو كلمه «احياء» و «اماته» به منظور تاكيد است، همچنان كه در آيه‏ ﴿ثُمَّ اِرْجِعِ اَلْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ﴾ منظور تاكيد است، و گرنه معناى آيه اين است كه: خدايا تو ما را ميراندى، ميراندنى بعد از ميراندن، و احياء كردى احيايى بعد از احياء.

مفسرين‏ بر اين توجيه اشكال كرده‏اند كه: اين حرف وقتى صحيح است كه خود كلمه «اماته» و «احياء» را تثنيه آورده باشد و گفته باشد: «أمتنا إماتتين و احييتنا إحياءين» و يا «كرتين»، ولى اينطور نگفته، بلكه خود عدد را دو تا آورده و گفته: ﴿أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ﴾ دو بار ميراندى و با اين حال ديگر جايى براى احتمال تاكيد نيست، نظير جمله ﴿إِلَهَيْنِ اِثْنَيْنِ﴾ دو خدا

﴿فَهَلْ إِلىَ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ﴾ اين جمله دعا و درخواست است، به صورت استفهام و پرسش. و اگر دو كلمه «خروج» را بدون الف و لام آورد، براى اشاره به اين معنا است كه مى‏خواهيم ما از دوزخ خارج بشويم، به هر طريق و هر قسم خروج كه باشد راضى هستيم، و اين خود دلالت دارد بر نهايت درجه فشار و ناراحتى، اما هيچ راهى به سوى خروج ندارند، چون روز قيامت روزى است كه تمامى درها به روى كفار بسته مى‏شود و تمامى سبب‏ها از كار مى‏افتد، و ديگر سببى نمى‏ماند، كه اميد آن رود كه اثر كند و ايشان را از عذاب خلاص سازد.

﴿ذَلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اَللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا. . . ﴾

خطاب در «ذلكم» به كفار است و موطن اين خطاب روز قيامت است، و احتمال هم دارد كه موطنش همين دنيا باشد و منظور اين باشد كه با اين خطاب ايشان را از شرك ورزيدن نهى كند و باز بدارد.

و «ذلكم» اشاره به حالت شدت و سخت كفار است. و جمله‏ ﴿وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ﴾ دلالت بر دوام و استمرار دارد. و سياق كلام براى بيان دشمنى كفار با حق و با دين توحيد است، چون كفار چنين بوده و هستند كه به هر چيزى و هر دعوتى كه بويى از توحيد در آن باشد كفر مى‏ورزند، و هر عقيده‏اى را كه نشآن‌هاى از شرك در آن باشد مى‏پذيرند، در نتيجه وضعشان چنين است كه براى خدا هيچ حقى و حرمتى قايل نبوده، و جانب حق سبحان را به هيچ وجه رعايت نمى‏كنند، خداى سبحان هم رحمت خود را بر آنان حرام كرده، در احكام خود هيچ رعايتى از جانب آنان نمى‏كند.

و با اين معنايى كه براى آيه كرديم جمله‏ ﴿فَالْحُكْمُ لِلَّهِ اَلْعَلِيِّ اَلْكَبِيرِ﴾ به خوبى به اول آيه متصل مى‏شود، آن وقت نتيجه اين اتصال اين مى‏شود كه گويا خواسته است بفرمايد: وقتى شما يكباره از خدا بريديد و به هر چيزى كه او اراده مى‏كند شما كفر مى‏ورزيد، و به هر چيزى كه او دوست نمى‏دارد ايمان مى‏آوريد، جز اين نبايد توقع داشته باشيد كه او هم از شما ببرد، و از هر حكمى در باره شما مى‏كند هيچگونه رعايتى نسبت به حال شما نكند.

و بنابراين آيه شريفه مورد بحث همان مطلبى را افاده مى‏كند كه آيه شريفه‏ ﴿نَسُوا اَللَّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾ آن را بيان مى‏كند. و جمله‏ ﴿فَالْحُكْمُ لِلَّهِ اَلْعَلِيِّ اَلْكَبِيرِ﴾، هر چند فى نفسه عموميت دارد، و ليكن از نظر سياق خاص است، و مى‏خواهد كفار را تهديد كند و به همين منظور براى تاكيد اين تهديد، آيه را با دو نام مقدس «على» و «كبير» ختم مى‏فرمايد.

اماتهاحیاءبرزخقیامتمرگحیاتدو اماته.دو احیاء.مرگ دنیا و حیات برزخ و قیامت.احیای قیامت.حیات‌های متوالی.نشئه آخرت.

احتجاج توحیدی، روح امر، یوم التلاق، و قضاء به حق در غافر آیات ۱۳–۲۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات از نشان دادن آیات و اخلاص دین تا انذار یوم الآزفة، بروز قیامت، نفی ظلم، و قضاء به حق را پیوسته می‌آورد.

هُوَ ٱلَّذِى يُرِيكُمْ ءَايَٰتِهِۦ وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ رِزْقًۭا ۚ وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ
اوست آن كس كه نشانه‌هاى خود را به شما مى‌نماياند و براى شما از آسمان روزى مى‌فرستد، و جز آن كس كه توبه‌كار است [كسى‌] پند نمى‌گيرد.
فَٱدْعُوا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ
پس خدا را پاكدلانه فرا خوانيد، هر چند ناباوران را ناخوش افتد!
رَفِيعُ ٱلدَّرَجَٰتِ ذُو ٱلْعَرْشِ يُلْقِى ٱلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِۦ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ لِيُنذِرَ يَوْمَ ٱلتَّلَاقِ
بالابرنده درجات، خداوند عرش، به هر كس از بندگانش كه خواهد آن روح [=فرشته‌] را، به فرمان خويش مى‌فرستد، تا [مردم را] از روز ملاقات [با خدا] بترساند.
يَوْمَ هُم بَٰرِزُونَ ۖ لَا يَخْفَىٰ عَلَى ٱللَّهِ مِنْهُمْ شَىْءٌۭ ۚ لِّمَنِ ٱلْمُلْكُ ٱلْيَوْمَ ۖ لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ
آن روز كه آنان ظاهر گردند، چيزى از آنها بر خدا پوشيده نمى‌ماند. امروز فرمانروايى از آنِ كيست؟ از آنِ خداوند يكتاى قهّار است.
ٱلْيَوْمَ تُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ ۚ لَا ظُلْمَ ٱلْيَوْمَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلْحِسَابِ
امروز هر كسى به [موجب‌] آنچه انجام داده است كيفر مى‌يابد. امروز ستمى نيست؛ آرى، خدا زودشمار است.
وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ ٱلْءَازِفَةِ إِذِ ٱلْقُلُوبُ لَدَى ٱلْحَنَاجِرِ كَٰظِمِينَ ۚ مَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍۢ وَلَا شَفِيعٍۢ يُطَاعُ
و آنها را از آن روز قريب‌[الوقوع‌] بترسان، آنگاه كه جانها به گلوگاه مى‌رسد در حالى كه اندوه خود را فرو مى‌خورند. براى ستمگران نه يارى است و نه شفاعتگرى كه مورد اطاعت باشد.
يَعْلَمُ خَآئِنَةَ ٱلْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِى ٱلصُّدُورُ
[خدا] نگاههاى دزدانه و آنچه را كه دلها نهان مى‌دارند، مى‌داند.
وَٱللَّهُ يَقْضِى بِٱلْحَقِّ ۖ وَٱلَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِۦ لَا يَقْضُونَ بِشَىْءٍ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ
و خداست كه به حق داورى مى‌كند، و كسانى را كه در برابر او مى‌خوانند [عاجزند و] به چيزى داورى نمى‌كنند؛ در حقيقت، خداست كه خود شنواى بيناست.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ ٱلْـَٔازِفَةِ إِذِ ٱلْقُلُوبُ لَدَى ٱلْحَنَاجِرِ كَـٰظِمِينَ ۚ مَا لِلظَّـٰلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاعُ (١٨)

یوم الآزفةظالمینشفیعحمیمیوم الآزفة روز نزدیک قیامت است.ظالمین نه حمیم دارند و نه شفیع مطاع.نفی شفاعت پذیرفته‌شده برای ظالمان.

بيان آيات [اقامه دو حجت بر توحيد، با بيان اينكه ارسال رسل و انزال رزق فقط از ناحيه خداى سبحان است]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات بر مساله توحيد احتجاج شده، و بعد از آنكه مردم را به دو دسته تقسيم مى‏كند: يكى آن‌هايى كه به سوى خدا رجوع مى‏كنند، و راه او را پيروى مى‏نمايند، و يكى هم آن‌هايى كه آيات او را تكذيب نموده و در مقابل آن به باطل جدال مى‏كنند، آن‌گاه اين طايفه را انذار مى‏فرمايد.

﴿هُوَ اَلَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ. . . ﴾

مراد از «آيات» در اينجا علايم و حجت‏هايى است كه بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت دلالت مى‏كند، به دليل تفريعى كه - به زودى مى‏آيد - بر آن مى‏نمايد و مى‏فرمايد: ﴿فَادْعُوا اَللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ﴾ حال كه چنين است پس خدا را در حالى بخوانيد كه دين را خالص براى او بدانيد. و كلمه «آيات» چون مطلق است، هم شامل آيات تكوينى و ديدنى عالم مى‏شود، كه هر انسان صحيح الادراكى آن را مى‏بيند و هم شامل آيات و معجزاتى كه به دست انبيا جارى مى‏شود و هم براهينى كه انبيا از طريق وحى اقامه مى‏كردند.

و اين جمله مشتمل است بر يك برهان، به اين بيان كه اگر در واقع معبودى بوده باشد كه پرستش او بر انسان واجب باشد و نيز در پرستش او كمال و سعادت آدمى تامين شود، تماميت و كمال تدبير او اقتضا مى‏كند كه انسآن‌ها را به سوى خود هدايت كند و آن معبودى كه آيات هستى بر ربوبيت و الوهيت او دلالت مى‏كند و انبياء و رسولان هم با

دعوت خود و معجزاتشان آن آيات را تاييد مى‏كنند، «خداى» سبحان است و اما آلهه مشركين كه مشركين آن‌ها را به جاى خدا مى‏پرستند و مى‏خوانند، هيچ آيات و دليلى از ناحيه آن‌ها نيست كه بر الوهيت آن‌ها دلالت كند. پس همان «خداى» سبحان معبودى است يگانه و بى شريك - و امير المؤمنين علیه السلام هم در اين كلام خود كه فرموده: «لو كان لربك شريك لأتتك رسله - اگر پروردگار تو شريكى مى‏داشت، رسولان آن شريك هم به سويت مى‏آمدند»، به اين برهان اشاره فرموده.

جمله‏ ﴿وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ رِزْقاً﴾ هم، حجتى ديگر بر يگانگى خداى تعالى است، و اين حجت از جهت رزق اقامه شده، مى‏فرمايد: رزق دادن به بندگان يكى از شؤون ربوبيت و الوهيت است و چون همه مى‏دانند كه رزق از ناحيه خداست، نه از ناحيه شركاى ايشان، پس تنها او رب و اله است.

مفسرين‏ «رزق» در آيه را به باران و كلمه «سماء» را به سمت بالا تفسير كرده‏اند. و بعيد نيست مراد از «رزق» خود آن ارزاقى باشد كه مردم با آن ارتزاق مى‏كنند، و مراد از نازل شدن آن از آسمان اين باشد كه ارزاق از غيب به شهود مى‏آيند، همچنان كه آيه شريفه‏ ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ آن را افاده مى‏كند.

﴿وَ مَا يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنِيبُ﴾ اين جمله جمله‏اى است معترضه كه در بين احتجاجات اين معنا را مى‏رساند كه: متذكر شدن به اين حجت‏ها تنها شان يكى از دو طايفه‏اى است كه قبلا نام برده شدند، يعنى انابه كنندگان رجوع كننده به سوى خدا. و اما مجادلين كفر پيشه از اين دو طايفه متذكر نمى‏شوند، براى اينكه كفر و لجبازى استعداد تذكر به حجيت و پيروى حق را به كلى باطل مى‏كند.

﴿فَادْعُوا اَللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكَافِرُونَ﴾

مناسبتر با سياق اين است كه خطاب عمومى و شامل مؤمنين و غير مؤمنين، و متفرع بر حجت قبلى باشد، ولى شامل كفارى كه در آخر آيه نامبرده شده‏اند، يعنى تكذيب كنندگان و مجادلين به باطل نمى‏شود.

گويا فرموده: وقتى آيات بر وحدانيت خداى تعالى دلالت كرد و معلوم شد كه تنها رازق او است، ناگزير بر همه مردم - البته غير آن كفارى كه آيات را تكذيب كرده، و مجادله

نمودند - لازم است كه او را بخوانند، در حالى كه دين را خالص براى او بدانند و اما كفارى كه از دين توحيد بدشان مى‏آيد، آن‌ها مورد گفتار نيستند، چون اميدى به آن‌ها نيست و هيچ آيت و حجتى مفيد به حالشان واقع نگشته و قانعشان نمى‏كند. پس شما خدا را با اخلاص بپرستيد، و كفار را به حال خودشان واگذاريد، چون از اين دين كراهت دارند.

توحیدآیاتاخلاصربوبیتالوهیتاحتجاج بر وحدانیت در ربوبیت و الوهیت.آیات تکوینی و معجزات و براهین انبیا.اخلاص دین در خواندن خدا.ابطال آلهه در برابر خدا.تأیید آیات به دعوت و معجزات انبیا.اقتضای تدبیر کامل هدایت خلق به معبود است.

معناى اينكه خداى تعالى‏ ﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ﴾ است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ ذُو اَلْعَرْشِ يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ. . . ﴾

در اين آيه شريفه سه صفت از صفات خداى تعالى را به عنوان سه خبر براى يك مبتدا ذكر فرموده، و آن مبتدا ضمير در جمله‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ﴾ مى‏باشد، و سياق اين آيه و آيه بعدش براى انذار است.

مفسرين براى جمله‏ ﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ﴾ معانى مختلفى ذكر كرده‏اند: بعضى

گفته‏اند: معنايش «رافع الدرجات» است، يعنى او درجات انبياء و اولياء را در بهشت بالا مى‏برد. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: رافع آسمآن‌هاى هفتگآن‌هاى است كه ملائكه از آن آسمآن‌ها به سوى عرش خدا بالا مى‏روند.

و بعضى‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه نردبآن‌هاى صعود به سوى عرشش رفيع و بلند است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اصلا معناى تحت اللفظى آن منظور نيست، بلكه اين جمله كنايه است از رفعت شان و سلطنت خداى تعالى.

ولى آنچه با دقت از آيه شريفه استفاده مى‏شود اين است كه: اين آيه و آيه بعدش ملك خدا بر خلقش را توصيف مى‏كند به اين بيان كه خداى تعالى داراى عرشى است كه زمام تمامى امور مخلوقات در آنجا جمع مى‏شود و اوامر راجعه به خلق از آنجا نازل مى‏شود، البته آن مقام هم، بر حسب مراتبى كه در خلق خدا هست، داراى مراتبى و درجاتى است متعالى، و شايد آن مراتب عبارت باشد از آسمآن‌ها كه در كلام مجيدش به عنوان مسكن ملائكه معرفى شده كه امر خدا از عرش به سوى ايشان نازل مى‏شود و همين آسمآن‌هايند كه بين مردم و عرش خدا حائل شده‏اند.

آن‌گاه مى‏فرمايد: روزى - كه همان روز تلاقى و ديدار باشد - فرا خواهد رسيد كه در آن روز ديگر حجابى بين خدا و مردم نمى‏ماند، روزى است كه از جلو چشم و بصيرت مردم كشف غطا مى‏شود و پرده‏ها كنار زده مى‏شود و در همان روز است كه به دست خدا آسمآن‌ها

در هم پيچيده مى‏گردد و عرش خدا براى مردم هويدا مى‏شود، آن روز براى همه روشن مى‏شود كه تنها حاكم بر هر چيز او بوده و ملكى جز ملك او نيست، در چنين روزى او در بين مردم حكم مى‏كند.

پس مراد از «درجات» بنابراين بيان، درجاتى است كه از آنجا به سوى عرش خدا بالا مى‏روند و آن وقت جمله‏ ﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ ذُو اَلْعَرْشِ﴾ كنايه استعارى است از بلندى عرش ملك خدا، از افق خلق و غايب بودن آن از خلق قبل از قيامت، آنهم غايب بودن به درجاتى بس رفيع و مسافتى بس دور.

رفیع الدرجاتعرشملکدرجاتذو العرش و نزول اوامر از مقام عرش.القاء روح از امر الهی.توصیف ملک خدا بر خلق.رفعت درجات و سلطنت.نزول امر از عرش به مراتب خلق.

معناى اينكه خداى تعالى‏ ﴿رَفِيعُ اَلدَّرَجَاتِ﴾ است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾

اين جمله اشاره دارد به امر رسالت كه يكى از شؤون آن انذار است. و اگر روح را به قيد «من امره» مقيد كرد، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه مراد از «روح» همان روحى است كه در آيه‏ ﴿قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾ آمده، و همان روحى است كه در آيه‏ ﴿يُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا﴾، بدان اشاره فرموده.

در نتيجه مراد از «القاى روح بر هر كس كه خدا بخواهد» نازل كردن آن با ملائكه وحى است بر آن كس. و مراد از جمله‏ ﴿مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾ رسولانى هستند كه خدا ايشان را براى رسالت خود برگزيده. و در معناى روح القاء شده بر نبى اقوال ديگرى هست، كه قابل اعتنا نيستند.

﴿لِيُنْذِرَ يَوْمَ اَلتَّلاَقِ﴾ منظور از «يوم التلاق» روز قيامت است. و بدين جهت آن را به اين نام ناميده كه در آن روز خلايق يكديگر را ملاقات مى‏كنند، و يا خالق و مخلوق بهم بر مى‏خورند، و يا اهل آسمان و زمين با هم تلاقى مى‏كنند، و يا ظالم و مظلوم به يكديگر مى‏رسند، و يا در آن روز هر كسى به عمل خود مى‏رسد - البته براى هر يك از اين وجوه قائلى هست -.

و ممكن است قول دوم را يعنى تلاقى خالق و مخلوق را به مضمونى كه مكرر در قرآن آمده تاييد كرد و آن مضمون عبارت از همين است كه روز قيامت مردم پروردگار خود را مى‏بينند. يكى از آيات كه اين مضمون را خاطر نشان مى‏سازد آيه‏ ﴿بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ﴾

است. يكى ديگر آيه‏ ﴿أَنَّهُمْ مُلاَقُوا رَبِّهِمْ﴾ است و يكى ديگر آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلىَ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾ است. و معناى «لقاء» اين است كه: در آن روز تمامى سببهايى كه در دنيا مردم را به خود مشغول مى‏كرد از كار مى‏افتند و در آن روز اين حقيقت فاش و روشن مى‏شود كه تنها حق مبين خداست، و در آن روز حقيقت هر كسى نيز براى خدا بروز مى‏كند

﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ. . . ﴾

اين آيه شريفه كلمه «يوم التلاق» را تفسير مى‏كند، مى‏فرمايد: يوم التلاق روزى است كه باطن مردم ظاهر مى‏شود. و معناى «بروز مردم براى خدا» اين نيست كه خدا در دنيا از باطن مردم خبر نداشت، و در آن روز خبردار مى‏شود، بلكه معنايش اين است كه: مردمى كه در دنيا به خاطر اشتغال به سبب‏هاى موهوم از معرفت پروردگارشان محجوب بودند و متوجه نبودند كه ملك خدا بر آن‌ها احاطه دارد و تنها حاكم بر آنان خداست، و يگانه در ربوبيت و الوهيت است، روز قيامت به خاطر از كار افتادن آن سبب‏هاى موهوم اين معانى برايشان بروز مى‏كند.

روحامررسالتیوم التلاقانذارروح امری نازل با ملائکه وحی.القاء روح بر رسولان برگزیده.نازل کردن روح با ملائکه.یوم التلاق روز قیامت است.انذار از شؤون رسالت.

مقصود از بروز مردم براى خدا در روز قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس جمله‏ ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ﴾ اشاره است به از بين رفتن هر سببى كه در دنيا حاجب و مانع از درك حقايق بود. و جمله‏ ﴿لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ﴾ تفسير همان بروز براى خداست و معناى آن را توضيح مى‏دهد، و مى‏فهماند كه دل‌ها و اعمالشان همه زير نظر خدا بوده، ظاهر و باطنشان براى خدا ظاهر بوده و آنچه به ياد دارند و آنچه فراموش كرده‏اند، همه براى خدا مكشوف و هويداست.

﴿لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ اين جمله سؤال و جوابى است از ناحيه خداى سبحان كه با اين سؤال و جواب حقيقت روز قيامت را بيان مى‏كند كه روز ظهور ملك و سلطنت خدا بر خلق است، ملك و سلطنت على الاطلاق.

و اگر در اين جمله خدا را به صفت «واحد قهار» توصيف كرد، براى اين است كه انحصار ملك در خدا را تعليل كند كه چرا گفتيم ملك تنها و تنها براى خداست مى‏فرمايد: بدين جهت كه ملك خدا به سبب سلب استقلال از هر چيز قاهر و مسلط بر آن چيز است، و چون خدا واحد است، پس ملك هم تنها براى اوست.

﴿اَلْيَوْمَ تُجْزىَ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ لاَ ظُلْمَ اَلْيَوْمَ إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسَابِ﴾

حرف «باء» در جمله «بما كسبت» به اصطلاح باى صله است، و مراد بيان يكى از خصايص روز قيامت است و آن اين است كه: در آن روز به هر نفسى عين آنچه را كه كرده به عنوان جزاى كرده‏هايش مى‏دهند. پس جزاى هر كس همان عمل اوست، همچنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَعْتَذِرُوا اَلْيَوْمَ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾.

بارزونملکواحد قهارقیامتبروز مردم و رفع حجاب‌های دنیوی در قیامت.ملک امروز فقط برای الله الواحد القهار است.کشف ظاهر و باطن نزد خدا.واحد قهار مالک مطلق روز قیامت.

توضيحى در مورد ﴿لاَ ظُلْمَ اَلْيَوْمَ﴾ و تعليل آن به‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسَابِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسَابِ﴾ تعليل نفى ظلم است كه جمله‏ ﴿لاَ ظُلْمَ اَلْيَوْمَ﴾ از آن خبر مى‏داد، مى‏فرمايد: اينكه گفتيم در امروز هيچ ظلمى نيست، بدين علت است كه خداى تعالى در محاسبه سريع است، چنان نيست كه رسيدگى به حساب يك نفر او را از حساب افراد ديگر باز بدارد، تا در نتيجه به اشتباه بيفتد و جزاى اين را به آن و پاداش آن را به اين بدهد، و در نتيجه ظلمى پيش بيايد.

و اين تعليل ناظر به اين است كه ظلم ناشى از اشتباه را نفى مى‏كند، و اما ظلم عمدى احتياج به نفى ندارد، براى اينكه وقتى بنا شد عين عمل انسان را به عنوان جزا به انسان بدهند، ديگر چنين ظلمى تصور ندارد.

﴿وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ اَلْآزِفَةِ إِذِ اَلْقُلُوبُ لَدَى اَلْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ. . . ﴾

كلمه «آزفه» از اوصاف روز قيامت، و به معناى نزديك است. پس معناى اين جمله آن است كه مردم را از روز نزديك انذار كن، و اين معنا يعنى نزديك بودن قيامت در آيه ﴿إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً﴾ نيز آمده.

﴿إِذِ اَلْقُلُوبُ لَدَى اَلْحَنَاجِرِ﴾ «حناجر» جمع «حنجره» به معناى سر حلق است. اين جمله كنايه است از نهايت درجه ترس، گويا كار مردم از شدت وحشت به جايى مى‏رسد كه گويى دل‌هايشان از جاى خود كنده مى‏شود و تا حنجره بالا مى‏آيد. و كلمه «كاظمين» اسم فاعل از «كظم» است و «كظم» به معناى شدت اندوه است.

﴿مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاَ شَفِيعٍ يُطَاعُ﴾ كلمه «حميم» به معناى نزديك و خويشاوند است، و معناى جمله اين است كه كفار خويشاوند و نزديكى ندارند كه به يارى آنان بپا خيزد و حميت قرابتش به هيجان آيد. و اين معنا در جمله‏ ﴿فَلاَ أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ﴾.

نيز آمده. و معناى جمله‏ ﴿وَ لاَ شَفِيعٍ يُطَاعُ﴾ اين است كه: كفار شفاعت پذيرفته ندارند.

﴿يَعْلَمُ خَائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِي اَلصُّدُورُ﴾

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «خائنة» مصدر است، مانند «خيانت» نظير كلمه «كاذبة» و «لاغية» كه اولى به معناى «كذب» و دومى به معناى «لغو» است، و مراد از «خائنة الاعين» تمامى گناهان نيست، بلكه تنها آن گناهانى منظور است كه براى ديگران هويدا نباشد، و از آنان پوشيده باشد، مانند «سارقة النظر» كه به معناى نگاه‏هاى زير چشمى و پنهانى است، به دليل اينكه جمله «خائنة الاعين» با جمله «و ما تخفى الصدور» آمده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند جمله مزبور از باب اضافه صفت به موصوف است و لازمه آن اين است كه علم خدا به «خائنة الاعين» به معناى معرفت باشد و معناى آيه چنين باشد كه: خدا چشم‏هاى خائن را مى‏شناسد. ولى معناى صحيح همان معناى اول است.

و جمله‏ ﴿وَ مَا تُخْفِي اَلصُّدُورُ﴾ به معناى وجوه كفر و نفاق و گناهان است كه صاحبش آن را در نفس خود پنهان مى‏داشت.

لا ظلمسریع الحسابالآزفةشفیعنفی ظلم در روز حساب.سرعت حساب مانع اشتباه و ظلم است.یوم الآزفة و احوال قلوب.نفی شفیع مطاع برای ظالمان.قلوب نزد حناجر کظمین.

احتجاج بر توحيد با بيان اينكه خدا قضاى به حق مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَقْضُونَ بِشَيْ‏ءٍ. . . ﴾

اين جمله حجت ديگرى است بر يگانگى خداى تعالى در الوهيت، كه آن را بعد از داستان انحصار ملك در خدا در روز قيامت، نيز بعد از ذكر اينكه خدا ﴿خَائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ﴾ را مى‏داند، آورده، تا آن دو جمله مقدمه براى جمله مورد بحث بوده باشند.

و حاصل اين حجت آن است كه: يكى از لوازم ضرورى و بديهى الوهيت اين است كه اله بايد در بندگان خود و در بين آنان به حق داورى كند و خداى سبحان در قيامت در بين خلقش به حق داورى مى‏كند، اما خدايانى كه شما مشركين اتخاذ كرده‏ايد، هيچ حكمى نمى‏كنند، نه به حق و نه به باطل، براى اينكه اين آلهه خود مملوك خدايند، و هيچ چيز را مالك نيستند.

و يكى از موارد قضاى خداى تعالى تدبير جزئيات امور بندگان است كه از راه خلقت چيزى بعد از خلقت چيز ديگر انجام مى‏دهد، آرى اين تدبير خود مصداقى از حكم و قضا است، به شهادت اينكه يك جا مى‏فرمايد: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾، و جايى ديگر همين خلقت و تدبير را تعبير به قضا كرده فرموده‏ ﴿إِذَا قَضىَ أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ

فَيَكُونُ﴾ و غير خداى تعالى هيچ كس و هيچ چيز سهم و نصيبى از اين قضا ندارد.

و يكى ديگر از موارد قضاى او تشريع دين است، دينى كه آن را براى رساندن خلق به سوى خود راهى پسنديده دانسته و فرموده: ﴿وَ قَضىَ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ﴾.

﴿إِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ﴾ يعنى خدا داراى حقيقت علم به مسموعات و به مبصرات است و اين علمش ذاتى اوست و غير از او هيچ كس چنين نيست. و هر كس هر قدر از اين علم را دارا باشد، خدا به او تمليك كرده و اجازه‏اش را به وى داده، نه اينكه خودش ذاتا چنين باشد.

قضاءحقتوحیدخائنة الأعیناحتجاج بر یگانگی با قضاء به حق.خدا به حق داوری می‌کند.معبودان غیر خدا هیچ قضا ندارند.کن فیکون بیان نفوذ امر.قضاء رب بر عبادت انحصاری.

بحث روايتى [رواياتى در باره «يوم التلاق»، فانى شدن دنيا به هنگام قيامت، توبه، و «خائنة الأعين»]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى، در ذيل جمله‏ ﴿يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾ مى‏گويد: منظور «روح القدس» است كه مخصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ائمه اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين است‏.

و در معانى الاخبار به سند خود از حفص ابن غياث از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: «يوم التلاق» روزى است كه اهل آسمان با اهل زمين تلاقى مى‏كنند.

مؤلف: اين روايت را قمى‏ هم در تفسير خود آورده، با اين تفاوت كه نه سند آن را ذكر كرده و نه نام امام علیه السلام را برده.

و در توحيد به سند خود از ابن فضال از حضرت رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش از على علیه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ﴾ در پاسخش ارواح انبيا و رسولانش و حجت‏هايش مى‏گويند: «للَّه الواحد القهار» آن‌گاه خداى جل جلاله مى‏فرمايد: ﴿اَلْيَوْمَ تُجْزىَ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ﴾.

و در نهج البلاغه مى‏فرمايد: خداى سبحان بعد از فناى دنيا مانند روز ازل تنها مى‏ماند، ديگر هيچ چيز با او نخواهد بود، همانطور كه قبل از آغاز خلقت تنها بود، بعد از فناى آن نيز تنها مى‏شود، در حالى كه ديگر نه وقتى مى‏ماند و نه زمانى و نه حينى و نه مكانى. در آن هنگام است كه اجلها و مدتها و سالها و ساعتها همه معدوم مى‏شوند، چيزى وجود ندارد به غير از خداى واحد قهار كه بازگشت همه امور به سوى اوست. بدون قدرت خود آن‌ها خلقتشان آغاز گشت، و بدون امتناعشان از هستى نابود مى‏شوند و اگر قدرت بر امتناع از نيستى مى‏داشتند بقايشان دوام مى‏يافت‏.

و در تفسير قمى به سند خود از ثوير بن ابى فاخته از على بن الحسين علیه السلام روايت كرده كه شخصى از آن جناب از فاصله بين دو نفخه پرسيد كه چقدر است؟ فرمود: هر قدر كه خدا بخواهد.

آن‌گاه امام علیه السلام كيفيت نفخ و مردن اهل زمين و آسمان را بيان كرده، تا آنجا كه مى‏فرمايد: پس خلق همچنان در اين حال مى‏مانند تا خدا بخواهد، آن‌گاه به آسمان امر مى‏كند تا مضطرب گردد و به كوه‏ها دستور مى‏دهد تا به راه افتند، همچنان كه خودش فرموده: ﴿يَوْمَ تَمُورُ اَلسَّمَاءُ مَوْراً وَ تَسِيرُ اَلْجِبَالُ سَيْراً﴾ يعنى كوه‏ها پهناور شوند و زمين غير اين زمين شود، يعنى زمينى گردد كه ديگر بر پشت آن گناهى نشود، زمين فاش گردد كه ديگر نه كوهى بماند و نه گياهى، عينا مانند آن روزى كه زمين را براى اولين بار مى‏گسترد، و نيز عرش خدا هم مانند روز نخست بر آب قرار گيرد، به سبب عظمت و قدرت خدايى.

آن‌گاه امام فرمود: در اين هنگام است كه جبار - جل جلاله - با صوتى بسيار بلند كه از ناحيه او برمى‏خيزد، ندا مى‏كند، ندايى كه همه اقطار آسمآن‌ها و زمين آن را مى‏شنوند: «لمن الملك اليوم - امروز ملك از آن كيست؟» و كسى جوابش نمى‏گويد. در اين هنگام جبار - عز و جل پاسخ خود را چنين مى‏گويد: ﴿لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ ملك از آن خداى يكتاى قهار است.

مؤلف: دقت در سه روايت اخير انسان را به اين نكته راهنمايى مى‏كند كه آنچه از خلق فانى مى‏شود، عبارت است از استقلال وجودشان و روابط و نسبتهايى كه در بين آن‌ها است، همچنان كه آيات قرآنى نيز اين معنا را افاده مى‏كند و نيز به اين نكته رهنمون مى‏شود

كه ارواح نمى‏ميرند، و بين دو نفخه هم وقت و زمانى وجود ندارد، چون وقتى آسمان متلاشى شد، ديگر خورشيدى و حركتى نمى‏ماند، تا از حركت آن شب و روز و صبح و شامى درست شود - پس از اين نكات غفلت مورز.

و در روايات اين باب اشارات لطيفى به كار رفته كه تنها اهل تدبر متوجه آن‌ها مى‏شوند، و در ضمن نكاتى هست كه ظاهرش با روايات قبل مخالفت دارد.

و در روضه كافى به سند خود از ابن ابى عمير، از امام موسى بن جعفر علیه السلام روايتى نقل كرده كه در ضمن آن فرموده: اى ابو احمد! هيچ مؤمنى در دنيا گناهى مرتكب نمى‏شود و مگر آنكه از ارتكاب آن ناراحت مى‏شود و پشيمان مى‏گردد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم فرموده: «كفى بالندم توبة - براى توبه همين كافى است كه گنهكار پشيمان گردد» و نيز فرموده: «من سرته حسنته و ساءته سيئته فهو مؤمن - كسى كه كار نيكش خرسندش كند و كار بدش ناراحتش سازد، او مؤمن است» بنابراين اگر كسى از گناهى كه مرتكب شده پشيمان نشود، مؤمن نيست و شفاعتى برايش واجب نمى‏شود و او از ستمكاران است كه خداى تعالى در باره‏شان فرموده: ﴿مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاَ شَفِيعٍ يُطَاعُ﴾ براى ستمكاران نه دوست دلسوزى هست و نه شفيعى كه شفاعتش پذيرفته شود.

و در معانى الاخبار به سندى كه به عبد الرحمن بن سلمه جريرى دارد روايت كرده كه گفت: من از امام صادق علیه السلام پرسيدم: معناى اين كلام خداى تعالى چيست كه مى‏فرمايد: ﴿يَعْلَمُ خَائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ﴾ فرمود: مگر نمى‏بينى كه گاهى انسان به چيزى نظر مى‏كند و چنين وانمود مى‏كند كه آن را نمى‏بيند، اين همان «خائنة الاعين» است‏.

و در الدر المنثور است كه ابو داوود، نسايى و ابن مردويه از سعد روايت كرده‏اند كه گفت: چون روز فتح مكه شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همه مردم را امان داد، مگر چهار مرد، و دو زن را كه در باره آنان دستور داد هر جا ديديد به قتلشان برسانيد، حتى اگر به پرده كعبه آويخته بودند. و يكى از آن چهار نفر عبد الله بن سعد بن ابى سرح بود كه او خود را نزد عثمان بن عفان پنهان كرد.

و چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مردم را دعوت به بيعت فرمود، عثمان عبد الله را آورد، و عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) با عبد الله بيعت كن.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فقط نگاهى به او كرد، و از بيعت امتناع ورزيد. بار دوم و سوم عثمان سخن خود را تكرار كرد، و بعد از بار سوم بيعت كرد. آن‌گاه رو به اصحاب خود نموده فرمود: چطور يك مرد رشيد در بين شما پيدا نشد كه وقتى ديد من از بيعت اين مرد خوددارى كردم برخيزد و او را به قتل برساند. عرضه داشتند: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) ما چه خبر از نيت درونى شما داشتيم. چرا با چشم به ما اشاره ننمودى؟ فرمود: براى اينكه براى يك پيغمبر شايسته نيست كه «خائنة الاعين» داشته باشد.

روایتروح القدسیوم التلاقتوبهخائنة الأعینتفسیر روایی روح القدس.یوم التلاق و فنای دنیا.لمن الملک الیوم.روایات توبه در این بخش.ما للظالمین من حمیم.

موسی، فرعون، و مؤمن آل فرعون در غافر ۲۱-۵۴ آیات ۲۱–۵۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان داستان موسی را با احتجاج مؤمن آل فرعون و عذاب فرعونیان می‌بندد.

۞ أَوَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ كَانُوا۟ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَانُوا۟ هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةًۭ وَءَاثَارًۭا فِى ٱلْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن وَاقٍۢ
آيا در زمين نگرديده‌اند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها [زيسته‌]اند چگونه بوده است؟ آنها از ايشان نيرومندتر [بوده‌] و آثار [پايدارترى‌] در روى زمين [از خود باقى گذاشتند]، با اين همه، خدا آنان را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد و در برابر خدا حمايتگرى نداشتند.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانَت تَّأْتِيهِمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَكَفَرُوا۟ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ ۚ إِنَّهُۥ قَوِىٌّۭ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
اين [كيفر] از آن روى بود كه پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان مى‌آوردند ولى [آنها] انكار مى‌كردند. پس خدا [گريبان‌] آنها را گرفت، زيرا او نيرومند سخت‌كيفر است.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِـَٔايَٰتِنَا وَسُلْطَٰنٍۢ مُّبِينٍ
و به يقين، موسى را با آيات خود و حجّتى آشكار فرستاديم،
إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَهَٰمَٰنَ وَقَٰرُونَ فَقَالُوا۟ سَٰحِرٌۭ كَذَّابٌۭ
به سوى فرعون و هامان و قارون، [امّا آنان‌] گفتند: «افسونگرى شيّاد است.»
فَلَمَّا جَآءَهُم بِٱلْحَقِّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا۟ ٱقْتُلُوٓا۟ أَبْنَآءَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ وَٱسْتَحْيُوا۟ نِسَآءَهُمْ ۚ وَمَا كَيْدُ ٱلْكَٰفِرِينَ إِلَّا فِى ضَلَٰلٍۢ
پس وقتى حقيقت را از جانب ما براى آنان آورد، گفتند: «پسران كسانى را كه با او ايمان آورده‌اند بكشيد و زنانشان را زنده بگذاريد.» و[لى‌] نيرنگ كافران جز در گمراهى نيست.
وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِىٓ أَقْتُلْ مُوسَىٰ وَلْيَدْعُ رَبَّهُۥٓ ۖ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِى ٱلْأَرْضِ ٱلْفَسَادَ
و فرعون گفت: «مرا بگذاريد موسى را بكشم تا پروردگارش را بخواند. من مى‌ترسم آيين شما را تغيير دهد يا در اين سرزمين فساد كند.»
وَقَالَ مُوسَىٰٓ إِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَرَبِّكُم مِّن كُلِّ مُتَكَبِّرٍۢ لَّا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ ٱلْحِسَابِ
و موسى گفت: «من از هر متكبرى كه به روز حساب عقيده ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه برده‌ام.»
وَقَالَ رَجُلٌۭ مُّؤْمِنٌۭ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَٰنَهُۥٓ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّىَ ٱللَّهُ وَقَدْ جَآءَكُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ مِن رَّبِّكُمْ ۖ وَإِن يَكُ كَٰذِبًۭا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُۥ ۖ وَإِن يَكُ صَادِقًۭا يُصِبْكُم بَعْضُ ٱلَّذِى يَعِدُكُمْ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌۭ كَذَّابٌۭ
و مردى مؤمن از خاندان فرعون كه ايمان خود را نهان مى‌داشت، گفت: «آيا مردى را مى‌كشيد كه مى‌گويد: پروردگار من خداست؟ و مسلماً براى شما از جانب پروردگارتان دلايل آشكارى آورده، و اگر دروغگو باشد دروغش به زيان اوست، و اگر راستگو باشد برخى از آنچه به شما وعده مى‌دهد به شما خواهد رسيد، چرا كه خدا كسى را كه افراطكار دروغزن باشد هدايت نمى‌كند.
يَٰقَوْمِ لَكُمُ ٱلْمُلْكُ ٱلْيَوْمَ ظَٰهِرِينَ فِى ٱلْأَرْضِ فَمَن يَنصُرُنَا مِنۢ بَأْسِ ٱللَّهِ إِن جَآءَنَا ۚ قَالَ فِرْعَوْنُ مَآ أُرِيكُمْ إِلَّا مَآ أَرَىٰ وَمَآ أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ
اى قوم من، امروز فرمانروايى از آنِ شماست [و] در اين سرزمين مسلطيد، و[لى‌] چه كسى ما را از بلاى خدا -اگر به ما برسد- حمايت خواهد كرد؟» فرعون گفت: «جز آنچه مى‌بينم، به شما نمى‌نمايم، و شما را جز به راه راست راهبر نيستم.»
وَقَالَ ٱلَّذِىٓ ءَامَنَ يَٰقَوْمِ إِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُم مِّثْلَ يَوْمِ ٱلْأَحْزَابِ
و كسى كه ايمان آورده بود، گفت: «اى قوم من، من از [روزى‌] مثل روز دسته‌ها[ى مخالف خدا] بر شما مى‌ترسم.
مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍۢ وَعَادٍۢ وَثَمُودَ وَٱلَّذِينَ مِنۢ بَعْدِهِمْ ۚ وَمَا ٱللَّهُ يُرِيدُ ظُلْمًۭا لِّلْعِبَادِ
[از سرنوشتى‌] نظير سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، و كسانى كه پس از آنها [آمدند]. و [گرنه‌] خدا بر بندگان [خود] ستم نمى‌خواهد.
وَيَٰقَوْمِ إِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ ٱلتَّنَادِ
و اى قوم من، من بر شما از روزى كه مردم يكديگر را [به يارى هم‌] ندا درمى‌دهند، بيم دارم.
يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِنْ عَاصِمٍۢ ۗ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنْ هَادٍۢ
روزى كه پشت‌كنان [به عنف‌] بازمى‌گرديد، براى شما در برابر خدا هيچ حمايتگرى نيست؛ و هر كه را خدا گمراه كند او را راهبرى نيست.»
وَلَقَدْ جَآءَكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَمَا زِلْتُمْ فِى شَكٍّۢ مِّمَّا جَآءَكُم بِهِۦ ۖ حَتَّىٰٓ إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ ٱللَّهُ مِنۢ بَعْدِهِۦ رَسُولًۭا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌۭ مُّرْتَابٌ
و به يقين، يوسف پيش از اين، دلايل آشكار براى شما آورد، و از آنچه براى شما آورد همواره در ترديد بوديد تا وقتى كه از دنيا رفت، گفتيد: «خدا بعد از او هرگز فرستاده‌اى را برنخواهد انگيخت.» اين گونه، خدا هر كه را افراطگر شكّاك است، بى راه مى‌گذارد.
ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِىٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَٰنٍ أَتَىٰهُمْ ۖ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ ٱللَّهِ وَعِندَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۚ كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍۢ جَبَّارٍۢ
كسانى كه در باره آيات خدا -بدون حجتى كه براى آنان آمده باشد- مجادله مى‌كنند، [اين ستيزه‌] در نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آورده‌اند [مايه‌] عداوت بزرگى است. اين گونه، خدا بر دل هر متكبر و زورگويى مُهر مى‌نهد.
وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَٰهَٰمَٰنُ ٱبْنِ لِى صَرْحًۭا لَّعَلِّىٓ أَبْلُغُ ٱلْأَسْبَٰبَ
و فرعون گفت: «اى هامان، براى من كوشكى بلند بساز، شايد من به آن راهها برسم:
أَسْبَٰبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ فَأَطَّلِعَ إِلَىٰٓ إِلَٰهِ مُوسَىٰ وَإِنِّى لَأَظُنُّهُۥ كَٰذِبًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ وَصُدَّ عَنِ ٱلسَّبِيلِ ۚ وَمَا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِى تَبَابٍۢ
راههاى [دستيابى به‌] آسمانها، تا از خداى موسى اطلاع حاصل كنم و من او را سخت دروغپرداز مى‌پندارم.» و اين گونه براى فرعون، زشتى كارش آراسته شد و از راه [راست‌] بازماند؛ و نيرنگ فرعون جز به تباهى نينجاميد.
وَقَالَ ٱلَّذِىٓ ءَامَنَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ
و آن كس كه ايمان آورده بود گفت: «اى قوم من، مرا پيروى كنيد تا شما را به راه درست هدايت كنم.
يَٰقَوْمِ إِنَّمَا هَٰذِهِ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا مَتَٰعٌۭ وَإِنَّ ٱلْءَاخِرَةَ هِىَ دَارُ ٱلْقَرَارِ
اى قوم من، اين زندگى دنيا تنها كالايى [ناچيز] است، و در حقيقت، آن آخرت است كه سراى پايدار است.
مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةًۭ فَلَا يُجْزَىٰٓ إِلَّا مِثْلَهَا ۖ وَمَنْ عَمِلَ صَٰلِحًۭا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌۭ فَأُو۟لَٰٓئِكَ يَدْخُلُونَ ٱلْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍۢ
هر كه بدى كند، جز به مانند آن كيفر نمى‌يابد؛ و هر كه كار شايسته كند -چه مرد باشد يا زن- در حالى كه ايمان داشته باشد، در نتيجه آنان داخل بهشت مى‌شوند و در آنجا بى‌حساب روزى مى‌يابند.
۞ وَيَٰقَوْمِ مَا لِىٓ أَدْعُوكُمْ إِلَى ٱلنَّجَوٰةِ وَتَدْعُونَنِىٓ إِلَى ٱلنَّارِ
و اى قوم من، چه شده است كه من شما را به نجات فرا مى‌خوانم و [شما] مرا به آتش فرا مى‌خوانيد؟
تَدْعُونَنِى لِأَكْفُرَ بِٱللَّهِ وَأُشْرِكَ بِهِۦ مَا لَيْسَ لِى بِهِۦ عِلْمٌۭ وَأَنَا۠ أَدْعُوكُمْ إِلَى ٱلْعَزِيزِ ٱلْغَفَّٰرِ
مرا فرا مى‌خوانيد تا به خدا كافر شوم و چيزى را كه بدان علمى ندارم با او شريك گردانم؛ و من شما را به سوى آن ارجمند آمرزنده دعوت مى‌كنم.
لَا جَرَمَ أَنَّمَا تَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُۥ دَعْوَةٌۭ فِى ٱلدُّنْيَا وَلَا فِى ٱلْءَاخِرَةِ وَأَنَّ مَرَدَّنَآ إِلَى ٱللَّهِ وَأَنَّ ٱلْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ
آنچه مرا به سوى آن دعوت مى‌كنيد، به ناچار نه در دنيا و نه در آخرت [درخور] خواندن نيست، و در حقيقت، برگشت ما به سوى خداست، و افراطگران همدمان آتشند.
فَسَتَذْكُرُونَ مَآ أَقُولُ لَكُمْ ۚ وَأُفَوِّضُ أَمْرِىٓ إِلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَصِيرٌۢ بِٱلْعِبَادِ
پس به زودى آنچه را به شما مى‌گويم به ياد خواهيد آورد. و كارم را به خدا مى‌سپارم؛ خداست كه به [حال‌] بندگان [خود] بيناست.»
فَوَقَىٰهُ ٱللَّهُ سَيِّـَٔاتِ مَا مَكَرُوا۟ ۖ وَحَاقَ بِـَٔالِ فِرْعَوْنَ سُوٓءُ ٱلْعَذَابِ
پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نيرنگ مى‌كردند حمايت فرمود، و فرعونيان را عذاب سخت فرو گرفت.
ٱلنَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّۭا وَعَشِيًّۭا ۖ وَيَوْمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ أَدْخِلُوٓا۟ ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ ٱلْعَذَابِ
[اينك هر] صبح و شام بر آتش عرضه مى‌شوند، و روزى كه رستاخيز بر پا شود [فرياد مى‌رسد كه:] «فرعونيان را در سخت‌ترين [انواع‌] عذاب درآوريد.»
وَإِذْ يَتَحَآجُّونَ فِى ٱلنَّارِ فَيَقُولُ ٱلضُّعَفَٰٓؤُا۟ لِلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوٓا۟ إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًۭا فَهَلْ أَنتُم مُّغْنُونَ عَنَّا نَصِيبًۭا مِّنَ ٱلنَّارِ
و آنگاه كه در آتش شروع به آوردن حجّت مى‌كنند، زيردستان به كسانى كه گردنكش بودند، مى‌گويند: «ما پيرو شما بوديم؛ پس آيا مى‌توانيد پاره‌اى از اين آتش را از ما دفع كنيد؟»
قَالَ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوٓا۟ إِنَّا كُلٌّۭ فِيهَآ إِنَّ ٱللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ ٱلْعِبَادِ
كسانى كه گردنكشى مى‌كردند، مى‌گويند: «[اكنون‌] همه ما در آن هستيم. خداست كه ميان بندگان [خود] داورى كرده است.»
وَقَالَ ٱلَّذِينَ فِى ٱلنَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ٱدْعُوا۟ رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْمًۭا مِّنَ ٱلْعَذَابِ
و كسانى كه در آتشند، به نگهبانان جهنّم مى‌گويند: «پروردگارتان را بخوانيد تا يك روز از اين عذاب را به ما تخفيف دهد.»
قَالُوٓا۟ أَوَلَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ ۚ قَالُوا۟ فَٱدْعُوا۟ ۗ وَمَا دُعَٰٓؤُا۟ ٱلْكَٰفِرِينَ إِلَّا فِى ضَلَٰلٍ
مى‌گويند: «مگر پيامبرانتان دلايل روشن به سوى شما نياوردند؟» مى‌گويند: «چرا.» مى‌گويند: «پس بخوانيد. و[لى‌] دعاى كافران جز در بيراهه نيست.»
إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ ٱلْأَشْهَٰدُ
در حقيقت، ما فرستادگان خود و كسانى را كه گرويده‌اند، در زندگى دنيا و روزى كه گواهان برپاى مى‌ايستند قطعاً يارى مى‌كنيم؛
يَوْمَ لَا يَنفَعُ ٱلظَّٰلِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ ۖ وَلَهُمُ ٱللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوٓءُ ٱلدَّارِ
[همان‌] روزى كه ستمگران را پوزش‌طلبى‌شان سود نمى‌دهد، و براى آنان لعنت است، و برايشان بدفرجامى آن سراى است.
وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْهُدَىٰ وَأَوْرَثْنَا بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱلْكِتَٰبَ
و قطعاً موسى را هدايت داديم، و به فرزندان اسرائيل تورات را به ميراث نهاديم؛
هُدًۭى وَذِكْرَىٰ لِأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ
[كه‌] رهنمود و يادكردى براى خردمندان است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات كفار را موعظه مى‏فرمايد كه به آثار امت‏هاى گذشته و داستآن‌هاى ايشان مراجعه كنند و در آن‌ها نظر نموده و عبرت بگيرند و بدانند كه قوت اقوياء و استكبار مستكبران روزگار و مكر مكاران، خدا را عاجز نمى‏كند، و به همين منظور از باب نمونه پاره‏اى از قصص موسى و فرعون را ذكر مى‏كند و در آن قصه مؤمن آل فرعون را مى‏آورد.

﴿أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا. . . ﴾

استفهام در اين آيه انكارى است. و كلمه «واقى» اسم فاعل از مصدر «وقاية» است به معناى حفظ كردن چيزى از هر چه آن را اذيت كند و به آن ضرر بزند.

و معناى آيه اين است كه: ﴿أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا﴾ چرا اين مردمى كه ما پيامبر به سويشان گسيل داشته‏ايم به سير ﴿فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا﴾ در زمين نمى‏پردازند، تا به نظر تفكر و عبرت‏گيرى بنگرند كه‏ ﴿كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلَّذِينَ كَانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ عاقبت مردمى كه قبل از ايشان مى‏زيسته‏اند چگونه بوده و آن امت‏ها در اثر تكذيب پيامبران خود چه سرانجامى داشتند. ﴿كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً﴾ با اينكه آن امت‏ها از اينان نيرومندتر و داراى تمكنى و تسلطى بيشتر «و آثارا» و آثارى چون شهرهاى محصور به قلعه‏هاى محكم و كاخ‏هاى عالى و پى ريزى شده داشتند، ﴿فِي اَلْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اَللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ﴾ در همين زمين كه اينان زندگى مى‏كنند زندگى مى‏كردند، ولى خدا ايشان را به كيفر گناهانشان بگرفت و به جرم اعمالشان هلاكشان كرد ﴿وَ مَا كَانَ لَهُمْ مِنَ اَللَّهِ مِنْ وَاقٍ﴾ و از ناحيه خدا هيچ حافظى كه حفظشان كند نداشتند.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ. . . ﴾

كلمه «ذلك» اشاره به همان اخذ الهى است. و مراد از «بينات» آيات روشن است. و بقيه الفاظ آيه ظاهر است.

موسيفرعونمؤمن آل فرعونسياقداستان موسی و فرعون.تکذیب رسل.مؤمن آل فرعون.عذاب و حساب.

داستان ارسال موسى عليه السلام به سوى فرعون و گفتگوى فرعون در باره كشتن او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ بِآيَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾

بعيد نيست مراد از «آيات» معجزات و خارق العاده‏هايى باشد كه موسى با آن‌ها به سوى فرعون فرستاده شد، از قبيل عصا، يد بيضاء و غير آن دو. و مراد از ﴿سُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ سلطه الهى باشد كه خدا به وسيله آن موسى علیه السلام را تاييد كرد، و به وسيله آن جلو فرعون را از كشتن موسى و خاموش كردن نور او بگرفت.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از «آيات» براهين و دلالات است، و مراد از «سلطان» معجزات موسى، چون عصا، يد بيضاء، و غير آن دو. بعضى ديگر هم حرفهايى ديگر زده‏اند.

﴿إِلى‏َ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُوا سَاحِرٌ كَذَّابٌ﴾

كلمه «فرعون» نام جبار و ديكتاتور نژاد قبط و پادشاه ايشان است. و «هامان» نام وزير اوست و «قارون» نام يكى از طاغيان بنى اسرائيل است كه داراى خزاينى مملو از پول بوده. و اگر از ميان همه دو امت قبطى و سبطى تنها نام اين سه نفر را ذكر كرده، براى اين بوده كه تمامى فتنه‏ها و فسادها به اين سه نفر منتهى مى‏شده.

﴿فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنَا قَالُوا اُقْتُلُوا أَبْنَاءَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ. . . ﴾

در اين آيه ما بين آنچه موسى برايشان آورد و بدان دعوتشان كرد، با مقابله‏اى كه آنان

كردند و نقشه‏هاى شيطانى كه ريختند، مقابله و مقايسه شده است، مى‏فرمايد: موسى براى آنان حق را آورده بود و جا داشت حق را بپذيرند، به خاطر همين كه حق است و نيز به خاطر اينكه آنچه آورده بود از ناحيه خداى تعالى بود، بدين جهت لازم بود آن را قبول كنند و رد نكنند، ولى در عوض كيد كردند و آنچه كه گفتند بدين منظور گفتند كه كسى به موسى ايمان نياورد. اما خداى عزيز كيد ايشان را بى‏نتيجه و خنثى ساخت و نگذاشت آن كيد به گروندگان به موسى اصابت كند.

سياق آيه اين اشعار را دارد كه يكى از گويندگان اين حرف قارون بوده كه خود از بنى اسرائيل بوده است و اشكالى هم ندارد، چون فرمان به كشتن پسران بنى اسرائيل و زنده نگهداشتن دختران از ناحيه فرعونيان و قبل از دعوت موسى علیه السلام بوده، و فرمان در اين آيه كه گفتيم قارون هم در آن شريك بوده، بعد از دعوت موسى و در خصوص فرزندان مؤمنين به وى بوده است و هيچ مانعى ندارد كه قارون هم در اين فرمان با فرعونيان موافقت كرده باشد، چون او با موسى و مؤمنين عداوت مى‏ورزيده.

و در اينكه فرمود: ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ﴾ و نفرمود: «آمنوا به» اشاره است به اينكه گروندگان به موسى از آن جناب پشتيبانى هم مى‏كردند و در دعوتش كمكش مى‏نمودند.

﴿وَ قَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسىَ وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ. . . ﴾

جمله «ذرونى» به معناى «اتركونى» است، يعنى مانع من نشويد و بگذاريد موسى را بكشم، و اين خطابى است كه فرعون به درباريان خود كرده. و در آن اين دلالت است كه در برابرش مردمى بوده‏اند كه با كشتن موسى مخالفت مى‏كرده‏اند و به وى مى‏گفته‏اند: او را مكش و دست از او بردار، همچنان كه آيه‏ ﴿قَالُوا أَرْجِهْ وَ أَخَاهُ﴾ نيز اين اشاره را دارد.

و جمله: ﴿وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ﴾ سخنى است كه فرعون از روى تكبر و طغيان گفته. مى‏گويد: بگذاريد من موسى را بكشم، آن وقت او پروردگار خود را بخواند، تا اگر توانست از دست من نجاتش دهد و از كشتن خلاصش كند.

و در جمله‏ ﴿إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي اَلْأَرْضِ اَلْفَسَادَ﴾ تصميم خود را توجيه و تعليل مى‏كند، مى‏گويد: من از موسى بر شما مى‏ترسم كه مبادا دين و دنياى شما را تباه كند. اما از جهت دين - يعنى پرستش بت‏ها - براى اينكه مى‏ترسم او دين ديگرى به جاى آن رواج دهد و آن پرستش خداى يگانه است. و اما از جهت دنيا چون مى‏ترسم كار او بالا

بگيرد و نيرومند شود و پيروانش زياد گشته، به آسانى سر از اطاعت ما برتابد و كار منجر به مشاجره و جنگ و از بين رفتن امنيت گردد.

موسيفرعونهامانقتلساحرارسال موسی.آیات و سلطان.ساحر کذاب.قتل ابناء.فرعون.آیات موسی.

موسى عليه السلام از شر هر متكبر بى ايمان به روز حساب به خدا پناه مى‏برد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ مُوسىَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاَ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾

اين آيه شريفه حكايت كلام موسى علیه السلام است، كلامى كه با آن تهديد فرعون را با تهديد خود مقابله مى‏كند، او تهديد به كشتن وى كرده بود و آن جناب تهديدش كرده به اينكه به پروردگارش پناه مى‏برد.

و جمله‏ ﴿عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ﴾ در مقابل گفتار فرعون است كه گفت: ﴿وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ﴾، چون فرعون در اين جمله رب را اختصاص به موسى داد و گفت: «موسى پروردگار خود را بخواند». و موسى علیه السلام در پاسخش پروردگار خود را پروردگار ايشان نيز خواند، و گفت: «من پناه مى‏برم به پروردگار خودم و پروردگار شما» و فهماند كه خداى تعالى همانطور كه پروردگار من است، پروردگار شما هم هست، همانطور كه حكمش در من نافذ است، در شما نيز نافذ است. پس چون چنين است مى‏تواند پناهنده خود را از شر شما حفظ كند، همچنان كه تا كنون حفظ فرموده.

از اينجا روشن مى‏شود كه خطاب در جمله «ربكم» به فرعون و درباريان او بوده، نه به قوم اسرائيلى خودش.

و در جمله‏ ﴿مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاَ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾، اشاره مى‏كند به فرعون و هر كس ديگرى كه در دو صفت تكبر و بى‏ايمانى به روز حساب با او شركت دارد و معلوم است كسى كه اين دو صفت را داشته باشد، از هيچ شرى پروا ندارد.

﴿وَ قَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ. . . ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه جمله‏ ﴿مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ﴾ صفت آن مرد باشد و جمله‏ ﴿يَكْتُمُ إِيمَانَهُ﴾ صفت ديگرى از او باشد، در نتيجه معلوم مى‏شود مؤمن آل فرعون از دودمان خود فرعون، يعنى از نژاد قبطيان بوده و نيز از خواص درباريان وى بوده و كسى از ايمان درونى او خبردار نشده، چون ايمان خود را از آنان مخفى مى‏كرده و تقيه مى‏نموده.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اصل كلام «و قال رجل مؤمن يكتم ايمانه من ال فرعون» بوده، در نتيجه مؤمن نامبرده از بنى اسرائيل بوده و ايمان خود را از آل فرعون كتمان مى‏كرده. و بنا به گفته اين مفسر جمله «من آل فرعون» مفعول دوم «يكتم» است كه جلوتر از

آن ذكر شده. مفسر نامبرده در پاسخ از اينكه اگر جمله مزبور مفعول دوم «يكتم» است، پس چرا كلمه «من» در كار آمده، با اينكه مى‏توانست بفرمايد «يكتم ايمانه آل فرعون»، گفته است: هر چند غالبا بدون حرف «من» مفعول دوم را مى‏گيرد، مانند آيه ﴿وَ لاَ يَكْتُمُونَ اَللَّهَ حَدِيثاً﴾ و ليكن گاهى هم مى‏شود كه با حرف «من» متعدى مى‏شود، همچنان كه در مصباح به اين مطلب تصريح شده است.

و ليكن سياق آيه اين تفسير را نمى‏پذيرد، براى اينكه اولا مقدم آوردن مفعول دوم حتما بايد براى افاده نكته‏اى از قبيل حصر و امثال آن باشد و در جمله مورد بحث چنين نكته‏اى در كار نيست، و ثانيا مؤمن نامبرده در كلام خود فرعون و فرعونيان را به عنوان «يا قوم - اى قوم من» صدا مى‏زند و اگر از دودمان فرعون نبود، نبايد چنين مى‏گفت.

﴿أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اَللَّهُ وَ قَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ﴾

در اين قسمت فرعونيان را نهى و توبيخ مى‏كند، از اينكه تصميم بر قتل او گرفته‏اند.

و از اينكه جمله «من ربكم» را به كار برد، فهميده مى‏شود آن معجزات و بيناتى كه موسى علیه السلام آورده معجزات و بيناتى بوده كه دلالت داشته بر اينكه الله تعالى رب ايشان نيز هست، همانطور كه او الله را رب خود گرفته. پس كشتن او كشتن مردى است كه از ناحيه پروردگار فرعونيان حق را برايشان آورده.

﴿وَ إِنْ يَكُ كَاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ﴾ بعضى از مفسرين گفته‏اند: فرضى كه در اين جمله كرده، تلطفى از ناحيه او بوده، نه اينكه راستى احتمال مى‏داده كه موسى دروغگو باشد و در راستگويى وى شك داشته، خواسته است از در مهربانى سخن گفته باشد.

﴿وَ إِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ﴾ در اين جمله مخاصمه را تا آسان‏ترين فرض تنزل داده، گويا مى‏گويد: و اگر صادق باشد آن وقت آن انواع عذابهايى كه وعده‏اش را داده به شما مى‏رسد و اگر همه آن عذابها نرسد، لا اقل بعضى از آن‌ها به شما خواهد رسيد. پس منظور تنزل دادن مخاصمه بوده، و گرنه لازمه صدقش اين است كه تمامى آن عذابهايى كه وعده‏اش را داده به ايشان مى‏رسيد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ﴾ اين جمله تنها فرض دومى را تعليل مى‏كند و معنايش اين است كه: اگر موسى در ادعاى خود دروغگو باشد، همان دروغ خودش برايش بس است. و اگر راستگو باشد، آن وقت به فرضى كه همه عذابهايى كه وعده‏اش را داده به

شما نرسد، لا اقل مقدارى از آن به شما خواهد رسيد، چون در اين فرض شما مسرف و متجاوز هستيد كه پا از گليم خود فراتر نهاده‏ايد. و نيز كذاب هستيد، چون ربوبيت پروردگار خود را انكار كرده، اربابى ديگر به جاى خدا اتخاذ نموده‏ايد و خدا كسى را كه مسرف و كذاب باشد هدايت نمى‏كند. و اما بر فرضى كه او دروغ بگويد، در آن صورت پروردگارى كه معرفى مى‏كند ربوبيت ندارد تا آنكه در باره هدايت كردنش و نكردنش گفتگو شود.

از اين بيان روشن مى‏گردد، اينكه بعضى گفته‏اند: «جمله مزبور تعليل هر دو فرض است و به هر دو جمله ارتباط دارد» حرف صحيحى نيست.

﴿يَا قَوْمِ لَكُمُ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ ظَاهِرِينَ فِي اَلْأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنَا مِنْ بَأْسِ اَللَّهِ إِنْ جَاءَنَا﴾

معناى كلمه «ظاهرين» غلبه و علو در ارض است. و منظور از «ارض» سر زمين مصر و منظور از «باس الله» اخذ خدا و عذاب اوست. و استفهام در آيه انكارى است.

معنايش اين است كه: مؤمن آل فرعون به فرعونيان مى‏گويد: اى قوم و قبيله من، امروز ملك و سلطنت در دست شماست، و شما بر ساير مردم يعنى بنى اسرائيل غلبه داريد و در زمين علو و بلندپروازى مى‏كنيد، فردا اگر عذاب خدا به سوى ما آيد، همچنان كه موسى وعده‏اش را داده، چه كسى ما را يارى مى‏كند؟ در اين بيان خودش را هم داخل در آنان و جزو آنان قرار داده تا در ترساندنشان از عذاب خدا مؤثرتر و در خيرخواهى آنان رساتر سخن گفته باشد و سخن بهتر در دل‌هايشان جاى بگيرد، و خلاصه بفهماند كه عاقبتى را كه براى خودش مى‏خواهد، براى آنان نيز مى‏خواهد.

﴿قَالَ فِرْعَوْنُ مَا أُرِيكُمْ إِلاَّ مَا أَرىَ وَ مَا أَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ اَلرَّشَادِ﴾

فرعون در پاسخ گفت: من شما را جز به طريق صواب و مطابق واقع راهنمايى نمى‏كنم، و منظورش اين بوده كه بگويد: خودم بدانچه مردم را به سويش راهنمايى مى‏كنم يقين دارم، و آن طريقه علاوه بر اينكه برايم معلوم است، با واقع هم مطابق است، و اين سخن از فرعون يك فريبكارى و زرنگى عجيبى است.

عذتمتكبريوم الحسابپناهپناه به رب.متکبر لا یؤمن بیوم الحساب.عذت بربی.یوم الحساب.ایمان به حساب.رب موسی و قوم.

مؤمن آل فرعون، فرعونيان را از قتل موسى عليه السلام نهى و نسبت به تصميم بر آن توبيخ مى‏كند و بدانان هشدار مى‏دهد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ اَلْأَحْزَابِ. . . لِلْعِبَادِ﴾

مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِي آمَنَ﴾ همان مؤمن آل فرعون است و نبايد به گفته بعضى‏ كه آن را عبارت از موسى علیه السلام دانسته‏اند، به اين دليل كه كلام كلامى است محكم، اعتناء

كرد. و مراد از «احزاب» امت‏هاى مذكور در آيه بعدى است، يعنى قوم نوح، عاد، ثمود، و آن‌هايى كه بعد از ايشان بوده‏اند. و جمله‏ ﴿مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ﴾، بيانى است براى مثل قبلى و كلمه «دأب» به معناى عادت است.

و معناى آيه چنين است: مؤمن آل فرعون مجددا رو به مردم كرده گفت: اى قوم و قبيله من به راستى من بر شما از همان عذاب مى‏ترسم كه بر سر اقوام گذشته آمد، من از روزى مى‏ترسم كه مانند يك عادت هميشگى بر اقوام گذشته يكى پس از ديگرى گذشت، به خاطر اينكه كفر ورزيدند و پيامبران خود را تكذيب كردند، ممكن هم هست كلمه «جزا» در تقدير بگيريم، و آيه را چنين معنا كنيم: من بر شما مى‏ترسم از روزى كه برسد بر شما مثل جزاى عادت دائمى گذشتگان، عادت دائميشان بر كفر و تكذيب، و خداوند هرگز نمى‏خواهد بر بندگان ستم كند.

مؤمن آل فرعونقتلربي اللهبيناتمؤمن آل فرعون.ربی الله.نهی از قتل موسی.دفاع از موسی.و قد جاءکم بالبینات.

اشاره به وجه تسميه روز قيامت به «يوم التناد»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ اَلتَّنَادِ. . . مِنْ هَادٍ﴾

منظور از «يوم التناد» روز قيامت است. و تسميه قيامت به اين اسم، به خاطر اين است كه در آن روز ستمگران يكديگر را با صداى بلند صدا مى‏زنند، و داد و فريادشان به واويلا بلند مى‏شود، همانطور كه در دنيا به داد و فرياد عادت كرده بودند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «تنادى» نداهايى است كه بين بهشتيان و دوزخيان پيش مى‏آيد و قرآن آن را در سوره اعراف حكايت كرده. البته وجوه ديگرى نيز براى اين نامگذارى ذكر كرده‏اند، كه فايده‏اى در بر ندارد.

﴿يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُمْ مِنَ اَللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ﴾

منظور از اين «يوم» باز همان روز قيامت است و شايد مراد اين باشد كه كفار در آن روز در دوزخ از شدت عذاب از اين سو به آن سو فرار مى‏كنند شايد كه راه نجاتى پيدا كنند، ولى از هر طرف كه مى‏دوند برگردانده مى‏شوند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن كريم آمده: ﴿كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهَا وَ ذُوقُوا عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾.

﴿وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ﴾ اين جمله به منزله تعليلى است براى جمله‏ ﴿مَا لَكُمْ مِنَ اَللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ﴾، و معنايش اين است كه شما پشت كرده و فرار مى‏كنيد و ليكن هيچ پناهى نداريد، چون اگر پناهى باشد از ناحيه خداست، و از آن ناحيه هم پناهى نيست، براى

اينكه خدا شما را گمراه كرده و كسى كه خدا گمراهش كرده باشد، ديگر راهنمايى نخواهد داشت.

﴿وَ لَقَدْ جَاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ. . . ﴾

بعد از آنكه گفت خدا ايشان را گمراه كرده و ديگر راهنمايى ندارند، به عنوان شاهد، داستان يوسف علیه السلام كه در مصر مبعوث شد و رفتارى كه مصريان با او داشتند را ذكر مى‏كند كه ما دام در بين آنان بود، در نبوتش شك مى‏كردند، و بعد از آن كه از دنيا رفت گفتند: ديگر پيامبرى بعد از او نيست.

بنابراين معناى آيه چنين مى‏شود: سوگند مى‏خورم كه قبل از اين هم يوسف به سوى شما مصريان آمد، و آياتى بينات آورد، آياتى كه ديگر هيچ شكى در رسالتش براى كسى باقى نمى‏گذاشت، ولى تا او زنده بود شما همواره در باره دعوت او در شك بوديد و همين كه از دنيا رفت گفتيد: ديگر بعد از يوسف، خداى سبحان، رسولى مبعوث نمى‏كند، و با اين سخن گفتار خود را نقض كرديد و هيچ پروايى هم نكرديد.

آن‌گاه بيان خود را تاكيد و در عين حال تعليل كرده و فرموده: ﴿كَذَلِكَ يُضِلُّ اَللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ﴾ آرى اين چنين خداوند هر اسرافگر شكاكى را گمراه مى‏كند.

﴿اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ. . . ﴾

اين آيه توصيف همان «مسرف مرتاب» آيه قبلى است، چون كسى كه پا از گليم خود بيرون كند و از زى خود خارج شود، يعنى از حق اعراض نمايد و از هواى نفس پيروى كند و در نتيجه شك و ترديد در دلش جايگزين گردد، و بر هيچ سخنى هر چه هم علمى باشد اعتماد نمى‏كند و به هيچ حجتى كه او را به سوى حق راهنمايى مى‏كند دل نمى‏بندد، چنين كسى آيات خدا را هم در صورتى كه با مقتضاى هواى نفسش مخالف باشد، بدون هيچ برهانى رد مى‏كند و براى رد آن، به باطل جدال مى‏نمايد.

﴿كَذَلِكَ يَطْبَعُ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ﴾ اين جمله مى‏فهماند كه دل‌هاى آنان مهر خورده و ديگر هيچ حرف حسابى و برهانى قاطعى را نمى‏فهمند و به هيچ دليل قانع كننده اعتماد نمى‏كنند.

يوم التنادنداءقيامتعاصمیوم التناد.اخاف علیکم.ما لکم من الله من عاصم.من یضلل الله.

مقصود از فرعون از اينكه به وزير خود گفت: ﴿يَا هَامَانُ اِبْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ اَلْأَسْبَابَ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ فِرْعَوْنُ يَا هَامَانُ اِبْنِ لِي صَرْحاً. . . فِي تَبَابٍ﴾

در اين آيه فرعون به وزير خود هامان دستور مى‏دهد: برايش بناى بلندى بسازد، تا به وسيله آن از اله موسى اطلاعى به دست آورد، و گويا اين دستور را در اثناى بگومگويش با مؤمن آل فرعون، و بعد از منصرف شدن از كشتن موسى داده، و به همين جهت در بين موعظه‏هاى

مؤمن نامبرده و احتجاجات او واقع شده.

كلمه «صرح» - به طورى كه صاحب مجمع البيان‏ گفته - به معناى بنايى است كه از چشم بيننده، هر قدر هم دور باشد پوشيده نماند. و كلمه «اسباب» جمع «سبب» است كه به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن به مقصد و هدف دور خود برسى.

و جمله‏ ﴿لَعَلِّي أَبْلُغُ اَلْأَسْبَابَ﴾ به منزله تعليلى است براى دستور مزبور، و معنايش اين است كه: اگر به تو دستور مى‏دهم براى من برج بلندى بسازى، علتش اين است كه اميدوارم به وسيله آن و با صعود بر بالاى آن به اسباب دست يابم. آن‌گاه خودش اسباب را تفسير كرده، به «اسباب السماوات»، و بر آن متفرع كرده كه: ﴿فَأَطَّلِعَ إِلىَ إِلَهِ مُوسىَ﴾ تا بر خداى موسى مشرف شوم. گويا خواسته بگويد: آن اله كه اين مرد به سوى آن دعوت مى‏كند، و موسى هم به سوى آن مى‏خواند، در زمين نيست، چون در زمين، غير از من اله ديگر وجود ندارد، پس اگر باشد لا بد در آسمان است، پس برايم برجى بساز، شايد كه من با صعود بر بالاى آن، به اسباب آسمانى كه نهانى‏هاى آسمان را كشف مى‏كند، دست يابم، و از راه آن اسباب كشف كنم كه اله موسى كجا است، چون من موسى را دروغگو مى‏پندارم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد فرعون اين بوده كه برايش رصد خآن‌هاى بسازند و در آن رصد خانه اوضاع آسمانى را زير نظر بگيرند، باشد كه به اين وسيله به چيزى دست يابد كه با آن بر وجود اله موسى استدلال كند، چون از وسايل زمينى مايوس شده، و از اين راه نتوانسته دليلى پيدا كند. و اين توجيه توجيه خوبى است.

به هر حال معناى سخن فرعون هر چه باشد، با هيچ يك از مذاهب وثنيت سازگار نيست و بعيد نيست كه خواسته به اين وسيله مردم را نوميد كند، و يا آنكه اصلا از مذاهب وثنيت آگاهى نداشته - و از ستمگران هر چه بگويى برمى‏آيد.

﴿وَ كَذَلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ اَلسَّبِيلِ﴾ مفاد سياق اين است كه جمله مورد بحث به منزله يك قاعده و ضابطه كلى باشد و بفهماند چرا فرعون در مقابل حقى كه موسى وى را به سوى آن مى‏خواند اين طور دست و پا مى‏زد؟ براى اينكه شيطان عمل زشت او را در نظرش زيبا جلوه داده بود و او را از راه رشاد باز داشته بود، ناگزير احساس كرد كه در بن بستى قرار گرفته است، لذا با اباطيل خود در برابر آن مجادله كرد و دست به اينگونه كارهاى

ناشايست و نقشه‏هاى سفيهانه زد تا شايد حق را از بين ببرد.

و به همين مناسبت آيه شريفه با جمله ﴿وَ مَا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاَّ فِي تَبَابٍ﴾ ختم شد، يعنى كيد فرعون جز به سوى هلاكت و بى‏نتيجگى ره نمى‏برد.

صرحهاماناسبابفرعوناستكباراستکبار فرعون.انکار اله موسی.زین لفرعون سوء عمله.عن سبیل.رب موسی.

بيان اركان دين حق و سبيل رشاد در سخنى كوتاه از مؤمن آل فرعون‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اِتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ اَلرَّشَادِ﴾

مؤمن آل فرعون بار ديگر قوم خود را مخاطب قرار داده و ايشان را به پيروى خود دعوت مى‏كند كه اگر پيرويش كنند هدايتشان خواهد كرد، چون پيروى او پيروى موسى است. و «سبيل رشاد» عبارت است از راهى كه سلوك آن آدمى را به حق مى‏رساند، و به سعادت دست مى‏يابد. و كلمه «هدايت» در اينجا به معناى نشان دادن راه است. و جمله‏ ﴿أَهْدِكُمْ سَبِيلَ اَلرَّشَادِ﴾، طعن بر فرعون است كه طريقه خود را «ارشاد» مى‏خواند و مى‏گفت: ﴿وَ مَا أَهْدِيكُمْ إِلاَّ سَبِيلَ اَلرَّشَادِ﴾. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا مَتَاعٌ وَ إِنَّ اَلْآخِرَةَ هِيَ دَارُ اَلْقَرَارِ﴾

اين مهمترين سندى است كه مؤمن آل فرعون سلوك سبيل رشاد و تدين به دين حق را به آن مستند نموده، كه در هيچ حالى آدمى از آن بى‏نياز نيست و آن عبارت است از اين عقيده كه آدمى بعد از زندگى ناپايدار دنيا زندگى ابدى و جاودانى دارد كه عبارت است از زندگى آخرت، و اين زندگى دنيا در آخرت متاعى است، و در حقيقت مقدمه‏اى است براى آن، و به همين جهت در بيان معناى سبيل رشاد اول اين معنا را خاطرنشان ساخت و بعدا به ذكر عمل زشت و صالح پرداخت.

﴿مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلاَ يُجْزىَ إِلاَّ مِثْلَهَا. . . ﴾

يعنى آنچه در آخرت به آدمى مى‏رسد و با آن زندگى مى‏كند، نظير همان اعمالى است كه در زندگى دنيا مى‏كند، دنيايى كه در آخرت متاعى است، آرى دنيا جاى عمل است و آخرت محل جزا.

كسى كه در دنيا عمل زشت انجام دهد، عملى كه داراى صفتى زشت باشد، در آخرت جزا داده نمى‏شود، مگر مثل آن عمل، يعنى جزايى كه او را بد حال و گرفتار كند. و كسى كه عمل صالحى انجام دهد، چه مرد باشد و چه زن، بدون هيچ فرقى بين آن دو، البته به شرطى كه ايمان هم داشته باشد، چنين كسانى در آخرت داخل بهشت گشته و در آن رزقى بى‏حساب خواهند داشت.

در اين آيه اشاره‏اى هم به يكسان بودن زن و مرد در قبولى عمل كرده. و اگر عمل صالح را در تاثيرش مقيد به ايمان كرد، براى اين است كه عمل هر چه هم صالح باشد، بدون

ايمان حبط و بى‏اجر مى‏شود، همچنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ﴾ و آياتى ديگر نظير آن.

مؤمن آل فرعون در كوتاهترين عبارت، تمامى اركان دين حق و سبيل رشاد را جمع كرده و آن اين است كه آدمى حياتى دارد پايدار و داراى قرار - بر خلاف حيات ناپايدار دنيا كه در آن حيات به آنچه در دنيا كرده جزا داده مى‏شود، چه عمل زشتش و چه صالحش. و چون چنين است، آدمى بايد عمل صالح كند و عمل زشت مرتكب نگردد. و براى مزيد بيان اين را هم اضافه كرد كه اگر كسى عمل صالح كند بدون حساب روزى داده مى‏شود.

﴿وَ يَا قَوْمِ مَا لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى اَلنَّجَاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى اَلنَّارِ. . . اَلْعَزِيزِ اَلْغَفَّارِ﴾

از اين كلام برمى‏آيد كه گويا مؤمن آل فرعون بعد از سخنان و نصايح قبلى‏اش، با دعوت مردم به پرستش آلهه ايشان روبرو شده و به جاى اينكه دعوت او را بپذيرند، او را به پرستش خدايان خود دعوت كرده‏اند، لذا در پاسخ گفته: من شما را به سوى نجات مى‏خوانم و شما مرا به سوى آتش؟

ممكن است از وضع مردم كه به باطل جدال مى‏كرده. و بر شرك اصرار مى‏ورزيدند، چنين استنباط كرده كه مى‏خواهند اين طور بگويند و خلاصه زبان حالشان اين بوده، لذا اين زبان حال را به ايشان نسبت داده و آن‌گاه اظهار تعجب كرده از اين كه با دعوت به حق او، با دعوت به باطل خود مقابله كردند.

و بدين جهت گفت: اى قوم من! چرا بايد چنين باشد كه من شما را به سوى نجات يعنى نجات از آتش دعوت كنم، و شما مرا به سوى آتش بخوانيد؟ در اينجا سؤال پيش مى‏آيد كه مؤمن مذكور مردم را به سوى سبب نجات دعوت مى‏كرد و مردم او را به سوى سبب آتش دعوت مى‏نمودند، نه خود آتش، پس به چه جهت او گفت من شما را به سوى نجات مى‏خوانم و شما مرا به سوى آتش؟ جوابش اين است كه آوردن مسبب و اراده سبب متداول است. و يا براى اين است كه جزاى عمل به وجهى خود عمل است.

آن‌گاه به تفسير دعوت ايشان و دعوت خود پرداخته، مى‏گويد: ﴿تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ﴾ شما مرا دعوت مى‏كنيد كه كفر بورزم يعنى به خدا كفر بورزم و برايش شريكى قائل شوم كه علمى بدان ندارم، يعنى دليلى ندارم كه دلالت كند بر اينكه آن چيز، شريك خدا است و در نتيجه دعوتم مى‏كنيد كه بدون علم بر خدا افترا ببندم و اما من شما را دعوت مى‏كنم به

پرستش خدايى كه «عزيز» است، يعنى غالبى است كه هرگز مغلوب نمى‏شود و «غفار» است، يعنى آن كس را كه توبه كند و به سويش باز گردد و به وى ايمان آورد، مى‏آمرزد. و خلاصه من شما را دعوت مى‏كنم به ايمان به خدا و تسليم شدن در برابر او.

سبيل الرشادمتاع دنيانجاتعمل صالحاركانسبیل الرشاد.دنیا متاع.دار القرار.عمل صالح.دعوة الی النجاة.ارکان دین حق.ما لیس له دعوة.مؤمن آل فرعون.

نفى شريك براى خداى سبحان با بيان اينكه شريك ادعايى فرعونيان براى خدا، نه در دنيا و نه در آخرت دعوتى ندارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ جَرَمَ أَنَّمَا تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي اَلدُّنْيَا وَ لاَ فِي اَلْآخِرَةِ. . . ﴾

كلمه «لا جرم» به معناى «حقا» و يا به معناى «لا بد» است. و مفاد آيه اين است كه: مى‏خواهد حجت اقامه كند بر اينكه آنچه شما مرا به سويش مى‏خوانيد اله نيست و اين حجت را از اين راه اقامه مى‏كند كه خدايان شما دعوتى ندارند. و اين خود تاييد كلام سابقش نيز هست، كه گفت: مرا دعوت مى‏كنيد براى خدا شريكى بگيرم كه علمى به شركت او ندارم، چون اگر خدايان مشركين دعوت مى‏داشتند، مؤمن آل فرعون هم به خدايى آن‌ها علم پيدا مى‏كرد.

و معناى آيه اين است كه: بروشنى ثابت شد كه آنچه شما مرا به سويش مى‏خوانيد و نامش را شريك خداى سبحان مى‏گذاريد، هيچ دعوتى در دنيا ندارد، چون سابقه ندارد كه پيغمبرى به سوى مردم فرستاده باشد تا مردم را به پرستش او دعوت كند و نيز در آخرت هم دعوتى ندارد، چون احدى از خلق به سوى او برنمى‏گردد.

بخلاف آن خدايى كه من شما را به سويش مى‏خوانم كه هم در دنيا دعوت دارد و هم در آخرت و آن خداى سبحان است كه در دنيا انبيا و رسولان متصدى ابلاغ دعوت اويند و از طرف او مبعوثند و از ناحيه او مؤيد به حجت‏ها و معجزاتند و در آخرت هم مردم به سويش باز مى‏گردند، تا در بينشان فصل قضا كند، همچنان كه در باره دعوت آخرت خودش فرموده: ﴿يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ﴾

. و همان طور كه در ذيل آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ﴾ گفتيم، اين معنا مسلم و معلوم است كه ربوبيت بدون دعوت در دنيا و نظير آن دعوت در آخرت تمام نمى‏شود، و چون خدايى كه مؤمن آل فرعون مردم را به سوى او مى‏خواند، هم دعوت در دنيا دارد و هم در آخرت، ناگزير اله تنها همو است، نه آن بت‏هايى كه مشركين وى را به پرستش او مى‏خواندند، براى اينكه بت‏ها نه در دنيا دعوت دارند و نه در آخرت، پس اله نيستند.

﴿وَ أَنَّ مَرَدَّنَا إِلَى اَللَّهِ وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَابُ اَلنَّارِ﴾ اين جمله عطف است بر

جمله‏ ﴿أَنَّمَا تَدْعُونَنِي﴾، در نتيجه معنايش اين مى‏شود: ناگزير برگشتگاه ما به سوى خدا خواهد بود، پس بايد در برابر او تسليم شويم و طريقه او را پيروى كنيم و حدود عبوديتش را رعايت نماييم و ناگزير اسرافكاران كه از زى عبوديت تجاوز مى‏كنند - همين شما مردم هستيد - اصحاب دوزخند. پس آن خدايى كه من شما را به سويش مى‏خوانم، مايه نجات شماست، نه آنچه كه شما مرا بدان مى‏خوانيد.

شريكدعوةدنياآخرتكفرنفی شریک.شرک ادعایی فرعونیان.عدم دعوت مستجاب برای آلهه.نه در دنیا.نه در آخرت.

اشاره به مقامات سه گانه عبوديت: توكل، تفويض و تسليم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَسَتَذْكُرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللَّهِ إِنَّ اَللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ﴾

صدر آيه شريفه ايشان را موعظه و تهديد مى‏كند و به عنوان نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿وَ أَنَّ مَرَدَّنَا إِلَى اَللَّهِ. . . ﴾ مى‏گويد: حال كه به ناچار بايد به سوى خدا برگشت كنيم و حال كه عذاب خدا بر اسرافگران خواهد رسيد كه شما هم از آن‌هاييد، و هر چه امروز به شما مى‏گويم گوش نمى‏دهيد، پس همچنان باشيد تا به زودى وقتى كه عذاب را به چشم خود ببينيد متوجه گفته‏هاى من بشويد، آن وقت مى‏فهميد كه من خيرخواه شما بودم.

﴿وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللَّهِ﴾ راغب كلمه «تفويض» را به معناى رد دانسته. و بنا به گفته وى تفويض امر به خدا، برگرداندن و واگذارى امر است به او، در نتيجه تفويض با توكل و تسليم قريب المعنى مى‏شود، چيزى كه هست اعتبارها مختلف است.

و اگر آن را تفويض مى‏گويند به اين اعتبار است كه بنده خدا آنچه را كه به ظاهر منسوب به خودش است، به خدا برمى‏گرداند و حال عبد در چنين وضعى حال كسى است كه بركنار باشد و هيچ امرى راجع به او نباشد و اگر توكلش مى‏خوانند به اين اعتبار است كه بنده خدا پروردگار خود را وكيل خود مى‏گيرد، تا هر تصرفى را كه خواست در امور او بكند و اگر تسليمش مى‏نامند، به اين اعتبار است كه بنده خدا رام و منقاد محض است در برابر هر اراده‏اى كه خداى سبحان در باره‏اش بكند، و هر كارى كه از او بخواهد بدون اينكه هيچ امرى را به خود نسبت دهد، اطاعت مى‏كند. پس تفويض و توكل و تسليم مقامات سه‏گآن‌هاى هستند از مراحل عبوديت، از همه پايين‏تر و سطحى‏تر توكل است و از آن دقيقتر و بالاتر تفويض و از آنهم دقيق‏تر و مهم‏تر تسليم است.

﴿إِنَّ اَللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ﴾ اين جمله، واگذارى امر به خدا را تعليل مى‏كند كه چرا من امور خود را به خدا واگذار كردم؟ و در اينكه فرمود: «ان الله» و نام خدا را برد، با اينكه مقتضاى ظاهر عبارت و سياق اين بود كه بفرمايد: «انه بصير بالعباد»، براى اين است كه علت بصير بودن خدا را هم بيان كرده باشد، گويا گفته: خدا بيناى به حال بندگان است براى اينكه الله - عز اسمه - است.

﴿فَوَقَاهُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا﴾

اين جمله تفريع و نتيجه تفويض امور است به خداى تعالى، مى‏فرمايد: نتيجه واگذارى امورش به خدا اين شد كه خداى سبحان شر كفار و نقشه‏هاى شوم آنان را از وى بگردانيد. و در اين جمله اشاره‏اى هم به اين معنا هست كه كفار نسبت به او قصد سوء داشتند. و ليكن خداى تعالى شر آن‌ها را دفع كرد.

﴿وَ حَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ اَلْعَذَابِ. . . أَشَدَّ اَلْعَذَابِ﴾

يعنى به دنبال اين جريان عذابى سخت بر آل فرعون نازل شد. و بنابراين عبارت «سوء العذاب» از باب اضافه صفت به موصوف است. و اگر موصوف مزبور را با مصدر «سوء» توصيف كرد، و نفرمود «عذاب سيئ» براى اين است كه در تعبير مبالغه كرده باشد. و منظور از آل فرعون پيروان اوست، و چه بسا گفته مى‏شود آل فلانى و شامل خود آن شخص نيز مى‏شود.

﴿اَلنَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذَابِ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه مى‏خواهد كلمه «سوء العذاب» را معنا كند، نه اينكه جمله‏اى نو و ابتدايى باشد.

توكلتفويضتسليمعبوديتمكرتوکل.تفویض امر.تسلیم.وقایة از مکر.مقامات عبودیت.

نكاتى در باره كيفيت و مراحل تعذيب فرعونيان در عالم برزخ و قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين آيه شريفه در افاده چند نكته صريح است: اول اينكه: با آل فرعون اين طور معامله مى‏شود كه اول آنان را بر آتش عرضه مى‏كنند، و سپس آنان را در آن داخل مى‏كنند و اين هم پيداست كه داخل آتش شدن سخت‏تر است، از اينكه انسان را بر آتش عرضه كنند.

نكته دوم اينكه: عرضه آنان بر آتش قبل از روز قيامت است كه در آن روز دوزخيان را داخل دوزخ مى‏كنند. پس معلوم مى‏شود عرضه كردن آل فرعون بر آتش، در عالمى قبل از عالم قيامت صورت مى‏گيرد، و آن عالم برزخ است كه فاصله بين دنيا و آخرت است.

نكته سوم اينكه شكنجه در برزخ با شكنجه در قيامت به وسيله يك چيز صورت مى‏گيرد، آنهم آتش است، چيزى كه هست اهل برزخ از دور از آتش رنج مى‏برند، و اهل قيامت در داخل آن قرار مى‏گيرند.

و در اينكه فرمود: ﴿غُدُوًّا وَ عَشِيًّا﴾ اشاره است به اينكه عرضه كفار بر آتش پشت سر هم واقع مى‏شود، و لا ينقطع ادامه مى‏يابد. و اى بسا اين استفاده هم بشود، كه اهل برزخ از آنجا كه به كلى از نداى منقطع نشده‏اند، مانند اهل دنيا صبح و شام دارند.

و در عبارت‏ ﴿وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ أَدْخِلُوا﴾ به منظور كوتاه‏گويى چيزى حذف شده و

تقدير آن «و يوم تقوم الساعة قيل ادخلوا آل فرعون اشد العذاب» است.

برزخعرض نارآل فرعوناشد العذابعرض بر آتش صبح و شام.اشد العذاب.یوم الساعة.آل فرعون.

اينكه در جهنم كفار زير دست تابعان كم كردن عذاب خود را از بزرگان و متبوعان خود سؤال مى‏كنند از باب ظهور ملكات دنيويشان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ يَتَحَاجُّونَ فِي اَلنَّارِ فَيَقُولُ اَلضُّعَفَاءُ لِلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا. . . بَيْنَ اَلْعِبَادِ﴾

سياق آيه اين نكته را افاده مى‏كند كه ضمير در جمله «يتحاجون» به آل فرعون بر مى‏گردد، دليل ديگرش هم تغيير سياق در جمله‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ فِي اَلنَّارِ﴾ است. و معنايش اين است كه: عذاب سوء بر آل فرعون وقتى نازل شد كه در آتش محاجه مى‏كردند و يا اين است كه: به ياد آر از بدى عذاب آل فرعون، وقتى كه در آتش محاجه مى‏كنند. ضعفاى ايشان به اقوياى متكبر مى‏گويند: ما در دنيا تابع شما بوديم، و لازمه‏اش اين است كه شما در مواقع حاجت به كمك ما بشتابيد و در شدايد ياريمان كنيد و هيچ حاجت و شدتى شديدتر از وضعى كه امروز داريم نيست، حال آيا مى‏توانيد كارى براى ما بكنيد و مقدارى از اين آتش و عذاب را از ما برداريد؟ توقع نداريم كه همه اين عذاب را برداريد، بلكه مقدارى را هم برداريد ما قانعيم.

اين سخن از ايشان در حقيقت ظهور ملكه تملقى است كه در دنيا نسبت به اقويا و بزرگان خود داشتند كه در هر شدتى به آن‌ها پناهنده مى‏شدند، نه به خداى تعالى و گرنه اگر ظهور قهرى آن ملكه نباشد، چگونه چنين درخواستى مى‏كنند، با اينكه مى‏دانند كه خود اقويا گرفتارترند و در وضعى و روزگارى قرار دارند كه هيچ كس به درد هيچ كس نمى‏خورد، روزى كه امر همه به دست خداست، و از اينگونه ظهورها نظائرى در قرآن كريم از مردم دوزخ حكايت شده، مثل اينكه در آنجا همان دروغگويى دنيا را از سر مى‏گيرند و سوگند دروغ مى‏خورند، و كارهايى كه كرده‏اند حاشا مى‏كنند و يكديگر را تكذيب مى‏نمايند و از اين قبيل اظهارات كه همه از باب ظهور ملكات دنيوى است.

﴿قَالَ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيهَا إِنَّ اَللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ اَلْعِبَادِ﴾

اين آيه پاسخى است كه اقويا به ضعفا مى‏دهند، حاصلش اين است كه: امروز روز جزا است، نه روز عمل، امروز همه اسباب از تاثير افتاده‏اند، آن خيالهايى كه ما در دنيا در باره خود مى‏كرديم و خود را قوى و نيرومند مى‏پنداشتيم همه بيهوده شد، امروز حال ما و حال شما يكى است، چون مى‏بينيد كه هر دو طايفه در آتشيم.

پس اينكه گفتند: ﴿إِنَّا كُلٌّ فِيهَا إِنَّ اَللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ اَلْعِبَادِ﴾ مفادش اين است كه: ظهور حكم الهى احكام ساير اسباب و تاثيرهاى آن‌ها را باطل كرد و ما و شما در سرنوشتى برابر قرار گرفتيم، ديگر مانند دنيا ما امتيازاتى از شما نداريم و آن قوت شوكتى كه در دنيا ما را از شما ممتاز مى‏ساخت نمانده، تا در اينجا چيزى از عذاب را از شما برطرف كنيم.

يكى از حرفهايى كه مفسرين‏ در اين آيه زده‏اند، اين است كه: ضمير در جمله «يتحاجون» به مطلق كفار دوزخى برمى‏گردد. و اين همانطور كه توجه فرموديد احتمالى است بعيد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به قريش برمى‏گردد، اين احتمال از آن هم بعيدتر است.

تحاجضعفامستكبرينتخفيفجهنمتحاجّ در آتش.مستکبرین و ضعفا.تبعیت از بزرگان.درخواست تخفیف.رسل بالبینات.کفر در دنیا.

توضيحى در باره وعده خدا به استجابت دعا و معنى و وجه اينكه خزنه جهنم در جواب التماس دعاى دوزخيان مى‏گويند: ﴿فَادْعُوا وَ مَا دُعَاءُ اَلْكَافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلاَلٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ فِي اَلنَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ اُدْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ اَلْعَذَابِ﴾

اين آيه شريفه حكايت گفتگوى دوزخيان - كه آل فرعون هم جزو ايشانند - با خازنان جهنم است، كه خداى سبحان آن را دنبال داستان آل فرعون آورده. و اگر دوزخيان از خازنان جهنم التماس دعا مى‏كنند، چون از استجابت دعاى خود مايوسند.

و مراد از ﴿يَوْماً مِنَ اَلْعَذَابِ﴾ يك روز از روزهاى دنيا نيست، بلكه يك روز از روزهاى عالم خودشان است كه در نتيجه معنايش اين مى‏شود: از خدا بخواهيد پاره‏اى از عذاب جهنم را بر ما تخفيف دهد.

﴿قَالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا بَلىَ قَالُوا فَادْعُوا وَ مَا دُعَاءُ اَلْكَافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلاَلٍ﴾

خازنان دوزخ در پاسخشان مى‏گويند: مگر پيامبران خدا با بينات و براهين و معجزات به سوى شما نيامدند؟ در جواب مى‏گويند: چرا، آمدند. و همين خود اعترافى است از ايشان به اينكه به انبيا كفر ورزيدند، در عين اينكه به حقانيت آنان علم داشتند و اين خود كفر به مساله نبوت است و به همين جهت خازنان دوزخ ديگر در باره درخواست آنان چيزى نگفتند كه ما دعا مى‏كنيم يا نمى‏كنيم، بلكه گفتند: خودتان دعا كنيد و در ضمن متوجهشان كردند كه دعايشان مستجاب نيست.

و معناى اينكه گفتند: ﴿وَ مَا دُعَاءُ اَلْكَافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلاَلٍ﴾، اين است كه دعاى كفار در جو و شرايطى است كه ضلالت و بى‏فايدگى از هر سو حكمفرما است، در نتيجه چنين دعايى به هدف اجابت نمى‏رسد. و اين جمله تتمه كلام خازنان دوزخ است، البته اين چيزى است كه از سياق استفاده مى‏شود و گرنه احتمال بعيدى هست كه جزو كلام خداى تعالى باشد.

و اين جمله چه از خازنان دوزخ باشد و چه از خداى متعال، معناى تعليل را مى‏دهد و حاصل معنايش اين است كه: خود شما دعا كنيد، ولى دعاى شما مستجاب نمى‏شود، چون كافريد و دعاى كافر مستجاب شدنى نيست.

و ارتباط دادن عدم استجابت را به وصف كفر، خود اشعار به عليت كفر دارد. حال خواهى گفت: چرا دعاى كافر مستجاب نمى‏شود؟ مى‏گوييم: براى اينكه هر چند خداى سبحان وعده قطعى داده كه دعاى هر كس از بندگانش را كه او را بخواند مستجاب كند، و فرموده: ﴿أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ و دعا در صورتى كه حقيقتا دعا باشد، به هيچ وجه رد نمى‏شود.

و ليكن آنچه كه در متن اين وعده به عنوان قيد آمده اين است كه اولا دعا، دعا و طلب حقيقى باشد، نه بازى و شوخى، و ثانيا ارتباط آن حقيقتا به خدا باشد، يعنى دعا كننده تنها از خدا حاجت بخواهد و در اين خواستنش از تمامى اسبابهايى كه به نظرش سبب هستند منقطع گردد.

و كسى كه به عذاب آخرت كفر مى‏ورزد و آن را انكار مى‏كند، و حقيقت آن را مى‏پوشاند، نمى‏تواند رفع آن را به طور جدى از خدا بخواهد، چون اين خواستنش يا در دنيا است كه جدى نبودن آن خيلى روشن است و يا در آخرت است، در آنجا هم هر چند عذاب را به چشم مى‏بيند، و با همه ظاهر و باطنش لمس مى‏كند، و از شدت آن به ناچار از هر سبب ديگر منقطع شده، تنها متوسل به خداى سبحان مى‏شود و ليكن آن ملكه انكارى كه از دنيا به همراه خود آورده، و بال و طوق لعنتى شده كه هرگز از او جدا نمى‏شود، و آتشى كه در آن است جزاى همان انكار است، در نتيجه نمى‏گذارد رفع چيزى را كه منكرش بوده به طور جدى از خدا بخواهد.

علاوه بر اين، سخن در باره انقطاعش از سببها و توسلش به خداى تعالى، همان سخنى است كه در طلب جدى‏اش گفتيم، همانطور كه او نمى‏تواند بطور جدى دعا كند همچنين نمى‏تواند بطور جدى از سببهاى ديگر بريده و متوسل به خداى عزيز گردد و چگونه مى‏تواند چنين توسلى جدى داشته باشد؟ با اينكه در دنيا آن را كسب نكرده بود - دقت بفرماييد.

از اينجا پايه ضعف استدلال بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه به اين آيه استدلال كرده‏اند بر اينكه دعاى كافر مطلقا مستجاب نيست، چون توجه فرموديد كه آيه شريفه نمى‏خواهد بفرمايد دعاى كافر بطور كلى مستجاب نيست بلكه مى‏خواهد بفرمايد: دعاى او در

خصوص آنچه كه در دنيا منكر آن بوده مستجاب نيست، و گرنه در ساير حوائج چرا مستجاب نباشد؟ با اينكه آيات بسيارى از قرآن كريم اين معنا را خاطرنشان مى‏سازد كه خداى سبحان در موارد اضطرار دعاى كفار را هم مستجاب كرده است.

﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ اَلْأَشْهَادُ﴾

كلمه «اشهاد» جمع «شهيد» است، البته شهيد به معناى شاهد. و آيه شريفه وعده‏اى نوعى مى‏دهد، نه وعده شخصى و براى يك يك اشخاص انبيا و تك تك وقايعى كه براى آنان پيش مى‏آيد. و در سابق در تفسير آيه‏ ﴿إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ﴾ در باره معناى نصرت الهى بيانى گذرانديم.

﴿يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ اَلظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدَّارِ﴾

اين آيه تفسيرى است براى‏ ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلْأَشْهَادُ﴾. و ظاهر اينكه مصدر را بر فاعل آن اضافه كرده و فرموده «معذرتهم - معذرتشان» و نفرموده: «ان يعتذروا - اينكه عذر بخواهند»، اين است كه در آن روز به نوعى معذرت خواهند خواست، و اما اينكه در سوره مرسلات فرموده ﴿هَذَا يَوْمُ لاَ يَنْطِقُونَ وَ لاَ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ﴾، مربوط به بعضى از مراحل روز قيامت است، و بايد آن را اينطور معنا كنيم، براى اينكه آيات ديگرى هست كه دلالت مى‏كند بر اينكه روز قيامت مردم تا اندازه‏اى حرف مى‏زنند.

﴿وَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ﴾ يعنى ايشان دورى از رحمت خدا را دارند. ﴿وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدَّارِ﴾ يعنى و ايشان خانه بدى دارند كه عبارت است از جهنم.

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى اَلْهُدىَ وَ أَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اَلْكِتَابَ. . . لِأُولِي اَلْأَلْبَابِ﴾

اين آيه خاتمه سرگذشتى است كه قبلا از موسى علیه السلام و فرستادن او با معجزات و براهين روشن و مجادله آل فرعون به باطل و احتجاج مؤمن آل فرعون، بيان كرده بود، در اين خاتمه كه با لام قسم آغاز شده، به حقانيت ماموريت موسى و ظلم فرعونيان در مقابل او اشاره مى‏فرمايد: و مراد از كلمه «الهدى» دينى است كه موسى آورد.

و مراد از ارث دادن كتاب به بنى اسرائيل اين است كه تورات را در بين آنان باقى گذاشت، تا بدان عمل كنند و به وسيله

آن هدايت شوند.

و معناى جمله‏ ﴿هُدىً وَ ذِكْرىَ لِأُولِي اَلْأَلْبَابِ﴾ اين است كه: ما اين كتاب را در بنى اسرائيل باقى گذاشتيم، در حالى كه هدايتى بود كه عوام آن‌ها مى‏توانستند با آن هدايت شوند و تذكرى بود كه خواص و خردمندان آن‌ها مى‏توانستند با آن متذكر گردند.

نصر رسلدعاهدي موسياولي الالبابوعده استجابت و پاسخ خزنه.هدی موسی.نصر رسل.لا ینفع معذرتهم.اولی الالباب.ذکری.کتاب موسی.

بحث روايتى [رواياتى در باره: تقيه، تفويض امر به خدا، و اينكه فرعونيان هر صبح و شام بر آتش عرضه مى‏شوند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب علل به سند خود از اسماعيل بن منصور ابى زياد، از مردى از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه گفت از امام صادق علیه السلام از كلام فرعون كه به حكايت قرآن كريم گفته بود ﴿ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسىَ﴾، پرسيدم: كه چطور شود موسى علیه السلام را نكشت؟ فرمود: براى اينكه زنازاده نبود و انبيا و اولاد انبيا را نمى‏كشند مگر فرزندان زنا.

و در مجمع البيان مى‏گويد: امام صادق علیه السلام فرمود: تقيه دين من و دين پدران من است. كسى كه تقيه ندارد، دين ندارد. و تقيه سپر خدا است در زمين، چون مؤمن آل فرعون، اگر اظهار اسلام مى‏كرد كشته مى‏شد و ديگر نمى‏توانست در چنين مجلسى حساس از موسى و دعوتش دفاع كند.

مؤلف: روايات از طرق شيعه در باب تقيه بسيار است، آيات قرآن هم مؤيد آن‌ها است، مانند آيه‏ ﴿إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً﴾، و آيه‏ ﴿إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ﴾.

و در محاسن به سند خود از ايوب بن حر، از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿فَوَقَاهُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا﴾ فرموده: اين آيه نمى‏خواهد بفرمايد: خدا نگذاشت آل فرعون آن مرد مؤمن را به قتل برسانند، بلكه بر او حمله كردند و او را كشتند. آيا مى‏دانيد چه چيز را حفظ كرد! منظور آيه اين است كه خدا او را از اينكه در دينش شكست دهند حفظ فرمود.

مؤلف: در معناى اين روايت روايات ديگرى هست، و در بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت نقل شده، آمده كه: خدا او را از كشتن نجات داد.

و در خصال از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: من تعجب مى‏كنم از كسى كه از چهار چيز جزع و فزع مى‏كند و به چهار چيز پناه نمى‏برد - تا آنجا كه فرمود - و تعجب مى‏كنم از كسى كه فزع مى‏كند از اينكه مبادا دشمن به او مكر كند و نيرنگ بزند، ولى پناه نمى‏برد به آيه‏ ﴿وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللَّهِ إِنَّ اَللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ﴾ براى اينكه مى‏شنوم كه خداى عز و جل دنبالش مى‏فرمايد: ﴿فَوَقَاهُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا﴾.

مؤلف: اين حديث در غير خصال نيز نقل شده.

و در تفسير قمى مى‏گويد: مردى به امام صادق علیه السلام عرضه داشت: شما در باره آيه‏ ﴿اَلنَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا﴾ چه مى‏فرمايد؟ فرمود: بگو ببينم مردم چه مى‏گويند؟ عرضه داشت: مى‏گويند اين عذاب در آتش دوزخ است كه آتش خلد است، و ايشان در عين حال معذب به آن نمى‏شوند. حضرت فرمود: پس ايشان از سعدا هستند. شخص ديگرى عرضه داشت: فدايت شوم پس خودتان بفرماييد، كه چگونه است؟ فرمود: اين در دنيا است و اما در آخرت كه دار خلد است داخل در عذاب مى‏شود، همچنان كه دنبالش فرموده: ﴿يَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذَابِ﴾.

مؤلف: منظور امام علیه السلام از دنيا زندگى برزخ است كه تعبير از آن به دنيا در بسيارى از روايات اهل بيت آمده است.

و در مجمع البيان از نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: رسول خدا علیه السلام فرمود: هر يك از شما كه بميرد، در هر صبح و شام جايگاهش را به او نشان مى‏دهند، اگر اهل بهشت باشد، جايگاهش از بهشت را و اگر اهل آتش باشد از آتش را نشانش مى‏دهند و مى‏گويند: اينجا جايگاه تو است تا وقتى كه خدا مبعوثت كند و بدينجا بيايى‏.

بخارى و مسلم اين حديث را در صحيح خود آورده‏اند.

مؤلف: سيوطى هم در الدر المنثور از بخارى و مسلم، از ابن ابى شيبه و ابن مردويه اين حديث را آورده‏. و اين مضمون در روايات ائمه اهل بيت علیه السلام بسيار وارد شده و بسيارى از آن روايات در بحث برزخ، در جلد اول اين كتاب و مواردى ديگر نقل شد.

تقيهتفويضبرزخآل فرعونتقیه.تفویض.عرض غدوا و عشیا.آل فرعون.

صبر و استغفار و دعا و کبر مجادله‌گران آیات ۵۵–۶۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را استنتاج از موسی و فرعون در امر صبر و دعا می‌خواند.

فَٱصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّۭ وَٱسْتَغْفِرْ لِذَنۢبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِٱلْعَشِىِّ وَٱلْإِبْكَٰرِ
پس صبر كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت آمرزش بخواه و به سپاس پروردگارت، شامگاهان و بامدادان ستايشگر باش.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِىٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَٰنٍ أَتَىٰهُمْ ۙ إِن فِى صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌۭ مَّا هُم بِبَٰلِغِيهِ ۚ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ
در حقيقت، آنان كه در باره نشانه‌هاى خدا -بى‌آنكه حجّتى برايشان آمده باشد- به مجادله برمى‌خيزند در دلهايشان جز بزرگنمايى نيست [و] آنان به آن [بزرگى كه آرزويش را دارند] نخواهند رسيد. پس به خدا پناه جوى، زيرا او خود شنواى بيناست.
لَخَلْقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
قطعاً آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر [و شكوهمندتر] از آفرينش مردم است، ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.
وَمَا يَسْتَوِى ٱلْأَعْمَىٰ وَٱلْبَصِيرُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَلَا ٱلْمُسِىٓءُ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَتَذَكَّرُونَ
و نابينا و بينا يكسان نيستند، و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند [نيز] با [مردم‌] بدكار [يكسان‌] نيستند؛ چه اندك پند مى‌پذيريد.
إِنَّ ٱلسَّاعَةَ لَءَاتِيَةٌۭ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ
در حقيقت، رستاخيز قطعاً آمدنى است؛ در آن ترديدى نيست، ولى بيشتر مردم ايمان نمى‌آورند.
وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدْعُونِىٓ أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ
و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. در حقيقت، كسانى كه از پرستش من كبر مى‌ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى‌آيند.»

بيان آيات [استنتاج از داستان موسى و فرعون و امر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به صبر، استغفار و تسبيح‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه داستان موسى علیه السلام و ارسال به حق او را به سوى فرعون و قومش بيان كرد، و نيز مجادله به باطل آل فرعون در آيات خدا را، و نيرنگ بازيهايشان را خاطرنشان ساخت، و نيز بيان كرد كه چگونه خداى تعالى پيامبر خود را يارى كرد و كيد آنان را باطل ساخت، و در آخر به مال كار آنان، يعنى بى‏ثمر شدن تلاشهايشان و عاقبت شرشان اشاره نمود، اينك در اين آيات به عنوان فروع و نتيجه آن بيانات، پيامبر گرامى خود را دستور مى‏دهد كه صبر پيشه خود كند، و هشدار مى‏دهد كه وعده خدا به نصرت او حق، و نيرنگ‏ها و جدال به باطل مردم و استكبارشان از قبول دعوت او به زودى باطل گشته، تمامى تلاشهايشان جز عليه خودشان، نتيجه نمى‏دهد. بنابراين، كفار نمى‏توانند خدا را عاجز سازند. و به زودى قيامت موعود بپا گشته، با ذلت و خوارى بدرون جهنم در مى‏آيند.

﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللَّهِ حَقٌّ. . . ﴾

حرف «فا» كه بر سر اين جمله در آمده، جمله را فرع و نتيجه بيان قبلى مى‏سازد، كه دستور مى‏داد مردم از راه سير در زمين عبرت بگيرند، و مى‏فرمود: ﴿أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلَّذِينَ كَانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ و نيز براى تاييد آن دستور، داستان موسى و مال امر مستكبرينى كه با باطل به جنگ حق مى‏آمدند، و خدا حق و اهل حق را يارى كرد، بيان مى‏فرمود.

و معناى آيه اين است كه: وقتى مطلب از اين قرار است، پس تو بايد در مقابل آزار مشركين و مجادله آنان به باطل صبر كنى كه وعده خدا حق است، و به زودى به آن وفا مى‏كند. و مراد از «وعده» همان وعده چند آيه قبل است كه مى‏فرمود: ﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ و در آن وعده نصرت مى‏داد.

و در جمله‏ ﴿وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ﴾ به آن جناب دستور استغفار مى‏دهد، البته استغفار از عملى كه نسبت به ساحت قدس آن جناب گناه باشد، هر چند كه گناه به معناى معروف

يعنى مخالفت امر مولوى نباشد، چون آن جناب داراى عصمت است، و در سابق هم گفتارى در معناى گناه و مغفرت در اواخر جلد ششم اين كتاب گذرانديم.

البته گناهى كه به آن جناب منسوب شود، معناى ديگرى هم دارد كه - ان شاء الله - در اول سوره فتح بدان اشاره خواهيم كرد. بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از گناه آن جناب گناه امت اوست، آن گناهانى كه ممكن باشد با شفاعت آن جناب آمرزيده شود.

﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ اَلْإِبْكَارِ﴾ يعنى خداى سبحان را تسبيح بگو، تسبيحى كه همراه حمد او باشد، حمدش بر نعمتهاى جميلش، حمدى كه با توالى ايام استمرار داشته باشد. و يا: حمدى كه در هر صبح و شام انجام شود. و بنا بر معنى اول، دو كلمه «عشى» و «ابكار» از قبيل كنايه خواهد بود.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از تسبيح به حمد در صبح و شام، همان نماز صبح و عصر است، و به همين جهت بايد گفت: اين آيه از بين همه آيات سوره در مدينه نازل شده.

ليكن اين تفسير صحيح نيست، بدين جهت كه از نظر روايات و مخصوصا روايات معراج مسلم است كه نمازهاى پنجگانه همه در مكه و قبل از هجرت واجب شده، و بنابراين اگر مراد از تسبيح به حمد نماز صبح و عصر باشد، بايد آيه شريفه در مكه و قبل از واجب شدن ساير نمازها نازل شده باشد.

صبراستغفارتسبیحموسیاصبراستغفارتسبیحعبرت از موسی

علت اينكه با باطل در برابر حق مجادله مى‏كنند، كبر آنان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ. . . ﴾

اين آيه بيان آيه قبلى را كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امر به صبر مى‏فرمود، و با وعده نصرت دلگرمش مى‏ساخت تاكيد مى‏كند، و حاصلش اين است كه: اين مجادلين به آرزوى خود نمى‏رسند، و هرگز نخواهند رسيد، پس تو از جدال ايشان غمناك مباش، و از اين ناحيه دلخوش دار.

پس جمله‏ ﴿إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ﴾ علت مجادله ايشان را منحصر مى‏كند در كبر ايشان، و مى‏فرمايد: عاملى كه ايشان را وادار به اين جدال مى‏كند، نه حس جستجوى از حق است و نه شك در حقانيت آيات ما است تا بخواهند با مجادله حق را روشن كنند، و حجت و برهانى هم ندارند، تا بخواهند با مجادله، آن حجت را اظهار بدارند بلكه تنها عامل جدالشان آن كبريست كه در سينه دارند. آرى، آن كبر است كه ايشان را وادار كرده در برابر حق جدال

كنند، و به وسيله آن حق صريح روشن را باطل جلوه دهند.

﴿مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ﴾ ضمير در كلمه «ببالغيه» به كبر برمى‏گردد، به اعتبار سببى كه موجب آنست، چون كبر سبب جدال است كه مى‏خواستند با آن، حق را و آورنده دعوت حقه را سركوب كنند. و معناى جمله اين است كه: ايشان به مراد دل خود و آرزوهايى كه از جدال خود دارند نمى‏رسند، جدالى كه بخاطر كبرشان مرتكب مى‏شوند.

﴿فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾ يعنى پس از ايشان و كبرى كه دارند به خدا پناه ببر، همچنان كه موسى علیه السلام از هر متكبر جدالگرى به خدا پناه برد، و خدا آن را چنين حكايت مى‏كند: ﴿وَ قَالَ مُوسىَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاَ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾.

﴿إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ﴾ يعنى: او شنواى دعاى بندگان و بيناى به حوائج ايشان است، و شدت و رخاى ايشان را مى‏بيند.

﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

لام ابتداى آيه لام سوگند است، و مراد از «سماوات و الارض» مجموع عالم است، و معناى آيه بر حسب آنچه مقام افاده مى‏كند اين است كه: مشركين به آرزوى خود نمى‏رسند، و خدا را نمى‏توانند عاجز كنند، چون خدايى كه قادر بر خلقت تمامى عالم است، و همه عالم با آن همه عظمت كه در آن است وى را عاجز نكرد، هرگز ممكن نيست يك جزو كوچك از آن - يعنى انسآن‌ها - بتوانند او را عاجز سازند. و ليكن بيشتر مردم جاهلند، و به خاطر جهل خود خيال مى‏كنند مى‏توانند با جدالى كه به راه مى‏اندازند، و يا با هر نيرنگ ديگر، او را عاجز و خسته كنند.

﴿وَ مَا يَسْتَوِي اَلْأَعْمىَ وَ اَلْبَصِيرُ. . . ﴾

بعد از آنكه تذكر داد كه بيشتر مردم نمى‏دانند، در اين جمله همين معنا را تاكيد كرد كه مردم همه يكسان نيستند، بعضى كور و بعضى بينايند، و اين دو برابر نيستند. آن‌گاه بعد از كلمه «بصير» جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا. . . ﴾ را بر آن عطف كرد، و سپس كلمه «مسى‏ء» را آورد، در نتيجه طايفه اول صاحبان بصيرتند كه آن تذكر را مى‏پذيرند، و طايفه دوم كوردلان هستند كه متذكر نمى‏شوند.

﴿قَلِيلاً مَا تَتَذَكَّرُونَ﴾ اين جمله خطاب به مردم است به انگيزه توبيخ آن‌ها و همين

منظور باعث شده كه سياق از غيبت به حضور التفات يابد، چون اگر اين نكته نبود، جا داشت بفرمايد «قليلا ما يتذكرون».

﴿إِنَّ اَلسَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لاَ رَيْبَ فِيهَا وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾

خداى تعالى در اين آيه مردم را به آمدن قيامت تذكر مى‏دهد، و در آيه بعدى با دعوت پروردگارشان به دعا و عبادت او متذكر مى‏كند، همچنان كه مؤمن آل فرعون در داستان سابق آنان را به آمدن قيامت، و به اينكه دعوت از ناحيه خداست نه از ناحيه آلهه ايشان، تذكر مى‏داد و مى‏گفت آلهه شما مردم نه در دنيا دعوتى دارند، نه در آخرت.

﴿وَ قَالَ رَبُّكُمُ اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾

اين آيه دعوتى است از خداى تعالى به همه بندگانش، دعوتى است به دعا و خواندن او، و وعده‏اى است به استجابت آنان. و به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد هم دعا را مطلق آورده، و هم مستجاب كردن آن را. و ما در بحثى كه پيرامون معناى دعا و اجابت در ذيل آيه ﴿أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ در جلد دوم اين كتاب ايراد كرديم پيرامون آن مفصلا بحث نموديم.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ﴾ كلمه «داخرين» جمع اسم فاعل از مصدر «دخور» است كه به معناى ذلت است. در اين آيه دعاى در آيه قبلى را به عبادت مبدل كرده تا بفهماند كه دعا خود نوعى عبادت است.

کبرمجادلهباطلحقکبر مجادله‌گرانحقمجادله بدون سلطانادعونی استجب لکم

بحث روايتى [رواياتى در باره دعاء و استجابت آن در ذيل آيه: ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. . . ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در صحيفه سجاديه است كه: پروردگارا تو خودت فرمودى ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ﴾ و در اين كلام شريفت دعا و خواندن خود را عبادت، و ترك آن را استكبار خواندى، و تاركين را به دخول در جهنم با خوارى تهديد فرمودى‏.

و در كافى به سند خود از حماد بن عيسى، از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه گفت: از آن جناب شنيدم كه فرمود: دعا كن و مگو مقدرات تقدير شده و دعا تغييرش

نمى‏دهد، براى اينكه دعا خود عبادت است، و خداى عز و جل مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ﴾ و نيز فرموده: ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾.

مؤلف: اينكه امام فرمود «دعا خود عبادت است» و به آيه شريفه استشهاد كرد، در حقيقت احتجاجى است كه بر فرمايش قبلش كرده كه فرمود «دعا كن» و اما استشهادش به آيه‏ ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ احتجاج به آن گفتار دومش است كه فرمود «مگو چنين و چنان» و به همين جهت در بيان خود، ذيل آيه را بر صدرش مقدم آورد.

و در كتاب خصال از معاوية بن عمار، از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه فرمود: اى معاويه به كسى كه سه چيز داده شده باشد از سه چيز محروم نمى‏شود: كسى كه توفيق و حال دعايش داده باشند، از اجابت محرومش نمى‏كنند، و كسى كه توفيق شكر نعمتش داده باشند، از زياد كردن نعمتش دريغ نمى‏كنند، و كسى كه توكلش داده باشند، از كفايت امور او مضايقه نمى‏كنند. چون خداى عز و جل در كتاب عزيزش مى‏فرمايد: ﴿وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ﴾ كسى كه بر خدا توكل كند او كفايت كننده امور وى است و نيز مى‏فرمايد: ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾ اگر شكر بگذاريد نعمتتان را زيادت كنم، و نيز فرموده: ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم.

و در كتاب توحيد به سندى كه به امام موسى بن جعفر علیه السلام دارد از آن جناب روايت كرده كه فرمود: جمعى به امام صادق علیه السلام گفتند: چرا ما خدا را مى‏خوانيم ولى دعايمان مستجاب نمى‏شود؟ فرمود: براى اينكه كسى را مى‏خوانيد كه نمى‏شناسيدش‏.

مؤلف: ما در ذيل آيه‏ ﴿أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾، در جلد دوم اين كتاب تعدادى از روايات دعا را ايراد كرديم.

دعااستجابتروایتدعادعا عبادت

توحید ربوبیت در آیات آفاق و انفس آیات ۶۱–۶۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را بازگشت دوم به توحید با شب و روز و خلق و احیا می‌خواند.

ٱللَّهُ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ لِتَسْكُنُوا۟ فِيهِ وَٱلنَّهَارَ مُبْصِرًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ
خدا [همان‌] كسى است كه شب را براى شما پديد آورد تا در آن آرام گيريد، و روز را روشنى‌بخش [قرار داد]. آرى، خدا بر مردم بسيار صاحب‌تفضل است، ولى بيشتر مردم سپاس نمى‌دارند.
ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ خَٰلِقُ كُلِّ شَىْءٍۢ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ
اين است خدا، پروردگار شما [كه‌] آفريننده هر چيزى است: خدايى جز او نيست. پس چگونه [از او] بازگردانيده مى‌شويد؟
كَذَٰلِكَ يُؤْفَكُ ٱلَّذِينَ كَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ يَجْحَدُونَ
كسانى كه نشانه‌هاى خدا را انكار مى‌كردند، اين گونه [از خدا] رويگردان مى‌شوند.
ٱللَّهُ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ قَرَارًۭا وَٱلسَّمَآءَ بِنَآءًۭ وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَرَزَقَكُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ ۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ
خدا [همان‌] كسى است كه زمين را براى شما قرارگاه ساخت و آسمان را بنايى [گردانيد] و شما را صورتگرى كرد و صورتهاى شما را نيكو نمود و از چيزهاى پاكيزه به شما روزى داد. اين است خدا پروردگار شما! بلندمرتبه و بزرگ است خدا، پروردگار جهانيان.
هُوَ ٱلْحَىُّ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَٱدْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ ۗ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
اوست [همان‌] زنده‌اى كه خدايى جز او نيست. پس او را در حالى كه دين [خود] را براى وى بى‌آلايش گردانيده‌ايد بخوانيد. سپاس‌[ها همه‌] ويژه خدا پروردگار جهانيان است.
۞ قُلْ إِنِّى نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ ٱلَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَمَّا جَآءَنِىَ ٱلْبَيِّنَٰتُ مِن رَّبِّى وَأُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
بگو: «من نهى شده‌ام از اينكه جز خدا كسانى را كه [شما] مى‌خوانيد پرستش كنم [آن هم‌] هنگامى كه از جانب پروردگارم مرا دلايل روشن رسيده باشد، و مأمورم كه فرمانبر پروردگار جهانيان باشم.»
هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا۟ شُيُوخًۭا ۚ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ مِن قَبْلُ ۖ وَلِتَبْلُغُوٓا۟ أَجَلًۭا مُّسَمًّۭى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
او همان كسى است كه شما را از خاكى آفريد، سپس از نطفه‌اى، آنگاه از علقه‌اى، و بعد شما را [به صورت‌] كودكى برمى‌آورد، تا به كمال قوّت خود برسيد و تا سالمند شويد، و از ميان شما كسى است كه مرگ پيش‌رس مى‌يابد، و تا [بالاخره‌] به مدتى كه مقرّر است برسيد، و اميد كه در انديشه فرو رويد.
هُوَ ٱلَّذِى يُحْىِۦ وَيُمِيتُ ۖ فَإِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًۭا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ
او همان كسى است كه زنده مى‌كند و مى‌ميراند، و چون به كارى حكم كند، همين قدر به آن مى‌گويد: «باش.» بى‌درنگ موجود مى‌شود.

بيان آيات [اثبات توحيد خداوند و الوهيت و ربوبيت با بيان او در آفاق و انفس‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات براى بار دوم به آيات توحيد كه در اول سوره بود و با آيه ﴿هُوَ اَلَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ﴾ آغاز مى‏شد، و يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت را اثبات مى‏كرد، برگشت شده.

﴿اَللَّهُ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ اَلنَّهَارَ مُبْصِراً. . . ﴾

يعنى آن خداى يگانه كسى است كه به خاطر شما شب را تاريك كرد تا در آن از خستگى روز كه در اثر كار و كوشش و تلاش روزى عارضتان شده، آرامش يابيد و روز را هم به خاطر شما روشن قرار داد تا از فضل خدا و از پروردگارتان طلب كنيد، و روزيتان را به دست آوريد. و اين دو از اركان تدبير زندگى انسآن‌هاست.

و با معنايى كه ما براى آيه كرديم، روشن گرديد كه اگر روز را «مبصر - بينا» ناميده، از باب مجاز عقلى است، و آن طور كه بعضى از مفسرين ادعا كرده‏اند، هيچ دلالتى بر مبالغه ندارد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى اَلنَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ﴾ در اين جمله به فضل خدا بر مشركين منت مى‏نهد و توبيخ مى‏كند به اينكه فضل خدا را شكر نمى‏گزارند، چون اگر

اين فضل عظيم را شكرگزارى مى‏كردند او را مى‏پرستيدند. در اين جمله جا داشت به جاى كلمه «ناس» دوم، ضمير بياورد، و بفرمايد ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى اَلنَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَشْكُرُونَ﴾ ولى چنين نكرد، بلكه دوباره اين كلمه را تكرار كرد تا بفهماند كفران نعمت طبع مردم است، بدين جهت كه مردمند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾.

﴿ذَلِكُمُ اَللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ﴾

يعنى اين است آن خدايى كه امر حيات و رزق شما را تدبير مى‏كند، شب را مايه سكونت شما، و روز را وسيله سعى و كوشش شما قرار مى‏دهد، و او الله تعالى است. و او رب شما است، چون تدبير امر شما به دست او است.

﴿خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ يعنى براى اينكه رب همه چيز است، چون خالق همه چيز است، و خلقت از تدبير جدايى پذير نيست. و لازمه اين آن است كه غير خداى تعالى هيچ ربى در عالم هستى نباشد، نه براى شما و نه براى غير شما، و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ يعنى حال كه چنين است، پس هيچ معبود به حقى غير خداى تعالى نيست، چون اگر معبود ديگرى در اين ميان باشد، قهرا ربى ديگر خواهد بود، چون الوهيت از شؤون ربوبيت است.

﴿فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ﴾ يعنى پس چگونه از پرستش او به سوى پرستش ديگرى منحرف و منصرف مى‏شويد.

﴿كَذَلِكَ يُؤْفَكُ اَلَّذِينَ كَانُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ يَجْحَدُونَ﴾

يعنى نظير اين افك بود كه منكرين آيات خدا در امت‏هاى ديگر نيز مرتكب شدند، چون آيات خدا روشن بود، و هيچ خفايى در آن نبود، پس انصراف از مدلول آن‌ها سببى نداشت مگر همين انكار و لجبازى.

﴿اَللَّهُ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ قَرَاراً وَ اَلسَّمَاءَ بِنَاءً. . . ﴾

كلمه «قرار» به معناى مستقر و جايگاهى است كه آدمى بر آن قرار مى‏گيرد. و كلمه «بناء» به طورى كه ديگران گفته‏اند به معانى قبه و بارگاه است، و از آن جمله بناهايى است كه عرب بر آن قبه مى‏زنند. خداى تعالى در اين آيه اين نعمت را به رخ انسآن‌ها مى‏كشد كه آنان را در زمين و زير آسمان جاى داد، و اين خانه مسقف را منزلگاه ايشان كرد.

﴿وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ﴾ حرف «فا» كه بر سر جمله «فاحسن» در آمده، فاى تفسيرى است، و به آيه چنين معنا مى‏دهد: خداوند خلقت صورتهاى شما را نيكو كرد، و اين بدان جهت است كه خداى تعالى صورت انسان را مجهز به جهازى بسيار دقيق كرد كه با آن جهاز و وسايل مى‏تواند انواع كارهاى عجيب را انجام دهد، كارهايى كه ساير موجودات جاندار از انجام آن عاجز است. و نيز از مزايايى از زندگى بهره‏مند است كه آن مزايا براى غير انسان ابدا فراهم نيست.

﴿وَ رَزَقَكُمْ مِنَ اَلطَّيِّبَاتِ﴾ منظور از طيبات انواع رزقهاى گوناگونى است كه طبيعتش با طبيعت آدمى سازگار است، و با طبيعت ساير حيوانات سازگار نمى‏باشد، مانند انواع دانه‏ها، و گوشتها و غير آن.

﴿ذَلِكُمُ اَللَّهُ رَبُّكُمْ﴾ يعنى اين الله است كه رب شما است و امور شما را تدبير مى‏كند. ﴿فَتَبَارَكَ اَللَّهُ رَبُّ اَلْعَالَمِينَ﴾ اين جمله ثنايى است بر خداى عز و جل به اينكه ربوبيت و تدبيرش تمامى عالمها را فرا گرفته، و با آوردن حرف «فا» بر سر اين جمله، آن را متفرع كرد بر جمله قبلى، در نتيجه ربوبيتش براى همه عالمها را فرع ربوبيتش براى انسان قرار داد، و اين به منظور آن بود كه بفهماند ربوبيت خداى تعالى يكى است، و تدبيرش نسبت به امور انسان عين تدبيرش نسبت به امور همه عالم است، چون نظام جارى در سراسر جهان يكى است، و انطباق آن بر سراسر جهان عين انطباقش بر يك يك نواحى آن است، پس خداى سبحان منشا خير كثير است كه در لغت آن را «بركت» گويند: ﴿فَتَبَارَكَ اَللَّهُ رَبُّ اَلْعَالَمِينَ﴾.

﴿هُوَ اَلْحَيُّ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ. . . ﴾

در جمله «هو الحى» اطلاقى است كه به هيچ وجه مقيد نمى‏شود، نه عقلا و نه نقلا. علاوه بر اين، انحصار را هم افاده مى‏كند، در نتيجه معنايش اين مى‏شود كه: تنها خداى تعالى حياتى دارد كه دستخوش مرگ و زوال نمى‏شود، پس خداى تعالى حى بالذات است و هر زنده ديگرى با احياى او داراى حيات شده.

و چون معلوم شد كه در اين ميان يك حى بالذات است و يك حى به وسيله غير، در نتيجه تنها كسى بالذات مستحق عبادت است كه حياتش نيز بالذات باشد و او خداى تعالى

است و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾.

و اين دو جمله مقدمه است براى جمله بعدى كه در آن امر به دعا مى‏كند، البته نه خواندن خدا به طور مطلق، بلكه خواندنش به توحيد و در حالى كه دين را براى او خالص كنند، چون تنها او حى بالذات است و نه ديگرى، و چون تنها اوست كه استحقاقش براى پرستش ذاتى است، و هيچ كس ديگرى چون او نيست، لذا است كه بعد از دو جمله «هو الحى» و ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ متفرع بر آن دو فرمود: ﴿فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ﴾.

و جمله‏ ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ ثنايى است بر ربوبيت خداى تعالى.

﴿قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ لَمَّا جَاءَنِي اَلْبَيِّنَاتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

معناى آيه روشن است. و در آن مشركين را براى هميشه از اينكه رسول خدا موافق با آن‌ها شود، و آلهه آنان را بپرستد، نوميد مى‏كند. و اين معنا در سوره زمر مكرر آمده بود، و به همين قرينه مى‏توان احتمال راجح داد كه اين سوره بعد از سوره زمر نازل شده باشد.

﴿هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ. . . ﴾

مراد از خلقت آنان از خاك، اين است كه پدر ايشان آدم را از خاك آفريد، چون خلقت غير آدم علیه السلام بالأخره منتهى به خلقت آدم مى‏شود كه از خاك بوده، در نتيجه خلقت ايشان نيز در اصل از خاك بوده است. ممكن هم هست مراد از خلقت ايشان از خاك، اين باشد كه تكوين نطفه پدرها از مواد بسيط زمين بوده.

﴿ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ. . . ﴾ يعنى سپس شما را از نطفه‏اى آفريديم، و نكره آوردن «نطفه» براى اشاره به حقارت آن است، و همچنين نكره آوردن «علقه» در جمله‏ ﴿ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ﴾. ﴿ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ﴾ يعنى سپس شما را از شكم مادران بيرون مى‏آوريم، «طفلا» در حالى كه طفل هستيد. و كلمه «طفل» به طورى كه مى‏گويند، هم بر مفرد اطلاق مى‏شود، و هم بر جمع، همچنان كه در آيه‏ ﴿أَوِ اَلطِّفْلِ اَلَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلىَ عَوْرَاتِ اَلنِّسَاءِ﴾ بر جمع اطلاق شده است.

﴿ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ﴾ لام در اين جمله لام غايت است، و گويا متعلق آن حذف شده و تقديرش «ثم ينشئكم لتبلغوا اشدكم» باشد، يعنى سپس شما را نشو و نمو مى‏دهد تا به حد بلوغ برسيد. و حد بلوغ اشد از عمر آدمى آن زمانى است كه نيروى بدنى انسان به حد كمال مى‏رسد. ﴿ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً﴾ اين جمله عطف بر جمله «لتبلغوا» است، ﴿وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى

مِنْ قَبْلُ﴾ يعنى بعضى از شما قبلا مى‏ميرد و به اين مراحل از عمر كه گفتيم يعنى مرحله بلوغ اشد، و مرحله پيرى و ساير مراحل نمى‏رسد.

﴿وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى﴾ و تا برسيد به اجلى كه معين شده، و اين آخرين مهلتى است كه به آدمى مى‏دهند و آن اجل حتمى است كه به هيچ وجه قابل تغيير نيست، و اين اجل معين غايتى است كه شامل تمام مردم مى‏شود، حال هر كسى هر چه عمر كرده باشد. و در جاى ديگر از چنين اجلى خبر داده، مى‏فرمايد: ﴿وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ﴾، و به همين جهت ديگر اين جمله را با كلمه «ثم» عطف نكرد، تا از آن دو غايت مذكور در سابق متمايز شود.

﴿وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾ يعنى تا شايد شما حق را با نيروى تعقل - كه غريزه شما است - درك كنيد. و اين غايت خلقت انسان از نظر حيات معنوى او است، همچنان كه رسيدن به اجل مسمى، غايت و نهايت زندگى دنيايى و صورى او است.

﴿هُوَ اَلَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ. . . ﴾

يعنى خداى تعالى كسى است كه عمل زنده كردن و ميراندن از آن اوست، و با اين عمل، زندگان را از عالمى به عالمى ديگر منتقل مى‏كند. و هر يك از اين ميراندن و زنده كردن مبدءى است براى تصرفاتش به نعمت‏هايى كه با آن نعمت‏ها بر آن كس كه تدبير امرش را مى‏كند تفضل نمايد، چون هر يك از ميراندن و زنده كردن عالمى را به سوى آدمى مى‏گشايد كه در آن عالم از انواع نعمتهاى خدايى استفاده مى‏كند.

﴿فَإِذَا قَضىَ أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ تفسير اين جمله مكرر بيان شد.

توحیدلیلنهارخلقرزقکن فیکونتوحید الوهیت و ربوبیتذلکم الله ربکمخالق کل شیءرزق من الطیباتاحیا و اماته و کن فیکوندعوت به عبادت الله

بحث روايتى [نقل و رد رواياتى كه در باره شان نزول آيه: ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾ نقل شده]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه: عبد بن حميد و ابن ابى حاتم به سند صحيح از ابى العاليه روايت كرده‏اند كه گفت: يهوديان نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمده، عرضه داشتند: دجال كه در آخر الزمان ظهور مى‏كند از ماست و از خصائصش اين و اين است. و خيلى در باره او غلو كردند و امر او را بزرگ جلوه دادند و گفتند كه چنين و چنان مى‏كند. خداى تعالى در پاسخ آنان اين آيه را فرستاد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ﴾ آن گاه در معنايش گفت: اين‌ها به آنچه مى‏گويند

نمى‏رسند. ﴿فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾ رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد از فتنه دجال به خدا پناه ببرد. ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾ يعنى از خلقت دجال.

و نيز در همان كتاب آمده كه: ابن ابى حاتم از كعب الاحبار روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ﴾ گفت: اين آيه در باره يهوديان نازل شد، البته در باره اين عقيده آن‌ها كه منتظر امر دجال هستند.

و باز در همان كتاب است كه ابن منذر از ابن جريح نقل كرده كه در تفسير آيه ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾ گفته است: مى‏گويند يهوديان معتقد بودند كه در آخر الزمان پادشاهى خواهند داشت كه دريا تا زانويش، و ابرها تا فرق سرش مى‏رسند، آن قدر بلند بالا است كه مرغان را از بين آسمان و زمين با دست مى‏گيرد، و با او كوهى از نان و نهرى از آب است. در پاسخ ايشان اين آيه نازل شد ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾.

مؤلف: در سابق توجه فرموديد كه گفتيم: غرض سوره - به طورى كه از سياق آياتش استفاده مى‏شود - گفتگو در پيرامون استكبار و مجادله كفار در آيات خدا است، آنهم مجادله به غير حق. پس در اين سوره گفتار از اين جا آغاز شد، و در چند نوبت باز به همين نكته عود كرد، مثل اينكه يك جا فرمود: ﴿مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اَللَّهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ جاى ديگر فرمود: ﴿وَ جَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ﴾ بار سوم فرمود: ﴿اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً﴾، بار چهارم فرمود: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ﴾ بار پنجم فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ﴾. پس بنابراين، سياق آيات اين سوره اين معنا را نمى‏پذيرد كه بعضى از آن‌ها در باره حادثه‏اى نازل شده باشد كه ساير آيات آن ربطى به آن حادثه نداشته باشد، در حالى كه چند روايت بالا مى‏خواهد اين را بگويد.

علاوه بر اين، مضمون اين روايات، يعنى قصه خبر دادن يهود از دجال، با دو آيه مزبور هيچ تطبيق نمى‏كند، و خواننده عزيز اگر در مضمون اين دو آيه يعنى آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ﴾ تا جمله ﴿وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ دقت بفرمايد، خواهد ديد كه از مضمون روايت اجنبى است. از اينجا روشن مى‏شود اين قول كه اين دو آيه به دليل اين روايات در مدينه نازل شده صحيح نيست.

مجادلهدجالشان نزولسیاقرد روایتمجادله در آیات از کبرخلق سماوات اکبر من خلق الناسروایات یهود و دجال (مردود)

مجادله در آیات، سیر در ارض و صبر رسول در غافر آیات ۶۹–۷۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۶۹ تا ۷۸ حال مجادله گران در آیات، عاقبت اقوام و امر صبر و انتظار را مى آورد.

أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِىٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ أَنَّىٰ يُصْرَفُونَ
آيا كسانى را كه در [ابطال‌] آيات خدا مجادله مى‌كنند نديده‌اى [كه‌] تا كجا [از حقيقت‌] انحراف حاصل كرده‌اند؟
ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِٱلْكِتَٰبِ وَبِمَآ أَرْسَلْنَا بِهِۦ رُسُلَنَا ۖ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
كسانى كه كتاب [خدا] و آنچه را كه فرستادگان خود را بدان گسيل داشته‌ايم تكذيب كرده‌اند، به زودى خواهند دانست؛
إِذِ ٱلْأَغْلَٰلُ فِىٓ أَعْنَٰقِهِمْ وَٱلسَّلَٰسِلُ يُسْحَبُونَ
هنگامى كه غلها در گردنهايشان [افتاده‌] و [با] زنجيرها كشانيده مى‌شوند،
فِى ٱلْحَمِيمِ ثُمَّ فِى ٱلنَّارِ يُسْجَرُونَ
در ميان جوشاب. [و] آنگاه در آتش برافروخته مى‌شوند.
ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ
آنگاه به آنان گفته مى‌شود: «آنچه را در برابر خدا [با او] شريك مى‌ساختيد كجايند؟»
مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ قَالُوا۟ ضَلُّوا۟ عَنَّا بَل لَّمْ نَكُن نَّدْعُوا۟ مِن قَبْلُ شَيْـًۭٔا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلْكَٰفِرِينَ
مى‌گويند: «گمشان كرديم، بلكه پيشتر [هم‌] ما چيزى را نمى‌خوانديم.» اين گونه خدا كافران را بى‌راه مى‌گذارد.
ذَٰلِكُم بِمَا كُنتُمْ تَفْرَحُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ وَبِمَا كُنتُمْ تَمْرَحُونَ
اين [عقوبت‌] به سبب آن است كه در زمين به ناروا شادى و سرمستى مى‌كرديد و بدان سبب است كه [سخت به خود] مى‌نازيديد.
ٱدْخُلُوٓا۟ أَبْوَٰبَ جَهَنَّمَ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۖ فَبِئْسَ مَثْوَى ٱلْمُتَكَبِّرِينَ
از درهاى دوزخ درآييد، در آن جاودان [بمانيد]. چه بد است جاى سركشان.
فَٱصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّۭ ۚ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ ٱلَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَ
پس صبر كن كه وعده خدا راست است. پس -چه پاره‌اى از آنچه را كه به آنان وعده داده‌ايم، به تو بنمايانيم، چه تو را از دنيا ببريم- [در هر صورت آنان‌] به سوى ما بازگردانيده مى‌شوند.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًۭا مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ ۗ وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَن يَأْتِىَ بِـَٔايَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ فَإِذَا جَآءَ أَمْرُ ٱللَّهِ قُضِىَ بِٱلْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ ٱلْمُبْطِلُونَ
و مسلّماً پيش از تو فرستادگانى را روانه كرديم. برخى از آنان را [ماجرايشان را] بر تو حكايت كرده‌ايم و برخى از ايشان را بر تو حكايت نكرده‌ايم، و هيچ فرستاده‌اى را نرسد كه بى‌اجازه خدا نشانه‌اى بياورد. پس چون فرمان خدا برسد به حق داورى مى‌شود، و آنجاست كه باطل‌كاران زيان مى‌كنند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات براى بار پنجم به مساله آن‌هايى كه در آيات خدا مجادله مى‏كنند برگشت شده و متعرض سرانجام كار آنان مى‏شود. البته ما كار آنان را با بيان مال كار مجادله كنندگانى كه در امتهاى گذشته بودند بيان مى‏كنند و مى‏فرمايد: خداى تعالى سرانجام، دين خود را حفظ و يارى نمود. و اين معنا را در اول سوره بطور اجمال، و سپس با آوردن مساله دعوت موسى علیه السلام و داستآن‌هايى از آن جناب و نصرتى كه خدا از خصوص او كرد، بيان فرمود. و آن‌گاه همين معنا را در ضمن امر به پيامبر اسلام به صبر و وعده‏اش به نصرت بيان كرد.

و در اين آيات براى آخرين بار بر آنان جمله مى‏كند، و مال امرشان را و اينكه كارشان به كجا مى‏انجامد، خاطرنشان مى‏سازد و مى‏فرمايد كه مال امرشان عذاب جاودان است. آن‌گاه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امر مى‏فرمايد كه صبر كند، و وعده‏اش

مى‏دهد كه يارى‏اش خواهد كرد. و دلگرمش مى‏كند به اينكه وعده خدا حق است.

مجادلهآياتكفرعاقبتمجادله در آیات.الذین یجادلون.انکار.ضلال.رسل.

بيان حال مجادله كنندگان در آيات خدا و سر انجام سختى كه در جهنم خواهند داشت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ﴾

جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ﴾ آيا نمى‏بينى تعجب را مى‏رساند. و كلمه «انى» به معناى «كيف - چگونه» است. و معناى آيه اين است كه: آيا تعجب نمى‏كنى - و يا - آيا تعجب نكردى از امر اين اشخاصى كه در آيات خدا مجادله مى‏كنند، چگونه از حق به سوى باطل و از هدايت به سوى ضلالت منحرف مى‏شوند؟

و منظور از اينكه در اين آيه باز متعرض حال مجادلين شده، اين است كه اشاره كند كه اين طايفه از حق و هدايت منحرف شده‏اند و اينكه سرانجام چه سرنوشتى خواهند داشت. ولى در آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اَللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ﴾ متعرض حال آنان شده، از اين جهت كه چه عاملى باعث مى‏شود در مقابل حق جدال كنند، و آن را عبارت مى‏داند از كبر، و آن‌گاه مى‏فرمايد: به آن كبريايى كه در سر مى‏پرورانند نمى‏رسند. پس آيه مورد بحث تكرار آيه مزبور نيست، بلكه هر يك از آن دو يك جهت را متعرضند.

از اين بيان اشكالى كه در كلام بعضى از مفسرين‏ هست روشن مى‏شود، مفسر نامبرده گفته است: تكرار كردن مساله مجادله، بايد محمل صحيحى داشته باشد، و آن اين است كه: بگوييم مجادلين متعدد بوده‏اند، آن مجادلينى كه آيه قبلى متعرض حالشان بود، غير از آن مجادلين هستند كه در آيه مورد بحث نامبرده شده‏اند. و يا بگوييم مورد مجادله متعدد بوده، مثل اينكه مجادله در آيه سابق در مساله معاد بوده، و مجادله در آيه مورد بحث در مساله توحيد بوده است.

و خواننده از بيان سابق، متوجه اشكالى كه بر اين مفسر وارد است مى‏باشد. علاوه بر اين، از گفتار او پيداست كه اصلا متوجه غرض اين سوره نبوده است.

﴿اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتَابِ وَ بِمَا أَرْسَلْنَا بِهِ رُسُلَنَا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾

آنچه از سياق آيات بعدى برمى‏آيد اين است كه مراد از اين مجادلين تنها مجادلين با پيامبر است بنابراين مناسب‏تر اين مى‏باشد كه بگوييم: مراد از «كتاب» هم قرآن كريم است، و مراد از جمله‏ ﴿بِمَا أَرْسَلْنَا بِهِ رُسُلَنَا﴾ كتابها و اديانى است كه ساير انبياء علیه السلام آورده‏اند، در نتيجه وثنيت كه قرآن و ساير كتابهاى آسمانى را منكرند در

حقيقت مساله نبوت را منكرند.

﴿فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾ اين جمله تفريع است بر مجادله و تكذيب كفار و هم تهديد ايشان است به اينكه به زودى به حقيقت اين مجادله در آيات خدا، و تكذيب كتاب و رسولان الهى پى خواهند برد.

﴿إِذِ اَلْأَغْلاَلُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَ اَلسَّلاَسِلُ يُسْحَبُونَ فِي اَلْحَمِيمِ ثُمَّ فِي اَلنَّارِ يُسْجَرُونَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «اغلال» جمع «غل» است، و آن عبارت است از طوقى كه به گردن اشخاص مى‏اندازند، تا خوارى و ذلت او را بنمايانند. و كلمه «غل» در اصل به معناى داخل شدن است.

و نيز گفته: كلمه «سلاسل» جمع «سلسله» و آن عبارت است از حلقه‏هايى كه از جهت طول پشت سر هم قرار مى‏گيرد. كه در فارسى بدان زنجير مى‏گويند. و نيز گفته است: كلمه «سحب» به معناى كشاندن چيزى است بر روى زمين، اين معناى اصلى كلمه است. و نيز گفته است: كلمه «سجر» در اصل به معناى افكندن هيزم است در آتشى كه زياد باشد، مانند آتش تنور كه با هيزم افروخته شود.

كلمه «اذ» ظرف است براى جمله‏ ﴿فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾ و بعضى‏ گفته‏اند آوردن اين كلمه با اينكه مخصوص گذشته است براى اين بوده كه تحقق وقوع را برساند هر چند كه جريان در آينده واقع شود و بنابراين جمع بين «اذ» و «سوف» منافات ندارد.

﴿إِذِ اَلْأَغْلاَلُ فِي أَعْنَاقِهِمْ﴾ جمله‏اى است مركب از مبتدا و خبر، و كلمه «سلاسل» عطف است بر «اغلال» و جمله ﴿يُسْحَبُونَ فِي اَلْحَمِيمِ﴾ نيز خبرى است بعد از آن خبر ديگر. و جمله‏ ﴿ثُمَّ فِي اَلنَّارِ يُسْجَرُونَ﴾ عطف است بر جمله «يسحبون». و معناى آيه اين است كه: به زودى حقيقت عمل خود را خواهند فهميد، آن وقتى كه غلها و زنجيرها در گردنشان باشد و در آبى سوزان كشيده شوند و سپس در آتش افكنده گردند. و بعضى‏ گفته‏اند: معناى جمله‏ ﴿ثُمَّ فِي اَلنَّارِ يُسْجَرُونَ﴾ اين است كه به زودى در آتش افروخته خواهند شد و آتش‏گيره آن خواهند گشت، مؤيد اين معنا آيه ديگرى است كه در وصف جهنم مى‏فرمايد: ﴿وَقُودُهَا اَلنَّاسُ وَ

اَلْحِجَارَةُ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾.

﴿ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ قَالُوا ضَلُّوا عَنَّا. . . ﴾

يعنى به ايشان گفته مى‏شود - و در حالى كه بين كشيده شدن روى زمين و سوختن در آتش قرار دارند - پس كجايند آن خدايانى كه مى‏پرستيدند و شريك خدا مى‏پنداشتيد تا شما را يارى كنند و از اين عذاب نجات دهند. و يا همان طور كه معتقد بوديد در مقابل عبادتهايى كه براى آن‌ها مى‏كرديد شفاعتتان كنند.

﴿قَالُوا ضَلُّوا عَنَّا﴾ يعنى مى‏گويند: آن آلهه از نظر ما غايبند، چون كلمه «ضل» به معناى «غاب» است، مى‏گويند: «ضلت الدابة» يعنى حيوان ناپديد شده و مكانش معلوم نيست. اين جمله پاسخى است از آن ندايى كه به ايشان مى‏شود: ﴿أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾.

﴿بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً﴾ اين جمله تتمه جواب آنان و اعراض از جواب اولشان است، چون متوجه مى‏شوند كه آن آلهه‏اى كه در دنيا شركاى خدا مى‏پنداشتند بجز اسمايى بدون مسمى نبودند. مفاهيمى بودند كه در سراسر عالم با هيچ چيز تطبيق نداشتند، و عبادتهايى كه براى آن‌ها كردند همه بيهوده بود، و لذا منكر عبادت خود مى‏شوند و مى‏گويند: اصلا ما بت نمى‏پرستيديم. در مواردى ديگر به اين معنا اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿فَزَيَّلْنَا بَيْنَهُمْ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ﴾

. بعضى‏ هم گفته‏اند: جمله مورد بحث يكى از دروغهاى روز قيامت مشركين را حكايت مى‏كند، همچنان كه آيه‏ ﴿وَ اَللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشْرِكِينَ﴾ دروغ ديگرى از آن‌هاست.

﴿كَذَلِكَ يُضِلُّ اَللَّهُ اَلْكَافِرِينَ﴾ يعنى در ساير مواردى كه خدا كافران را گمراه مى‏كند، به خاطر اينكه كافرند، يعنى حق را مى‏پوشانند، شبيه به اين مورد است كه باطل را حق مى‏بينند و به طلبش مى‏روند و بعدا مى‏فهمند كه هر چه كرده‏اند بيهوده بوده، و سعيشان باطلى بوده در صورت حق، و سرابى بوده در سيماى حقيقت.

و معناى آيه بنا بر وجه دوم كه جمله‏ ﴿بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً﴾ دروغى باشد از مشركين، اين مى‏شود: خداوند مثل اين ضلالت، كافران را گمراه مى‏كند، آن وقت برگشت كارشان به اين مى‏شود كه ناگزير شوند به دروغ گفتن در موقعى كه يقين دارند كه اين دروغ گفتن سودى به حالشان ندارد.

البته جمله مورد بحث به معانى ديگرى نيز تفسير شده كه نزديك به يكديگرند و با تفسيرى هم كه ما كرديم نزديكترند.

مجادلهاغلالحميمشركجهنمتکذیب کتاب.اغلال و حمیم و نار.این ما کنتم تشرکون.کتاب.فرح و مرح.صرف از آیات.

معناى اينكه فرمود: ﴿ذَلِكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمَا كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ﴾

كلمه «تفرحون» مضارع از «فرح» است و «فرح» به معناى مطلق خوشحالى است، ولى «مرح» به معناى افراط در خوشحالى است كه از اعمال مذموم بشمار مى‏رود. راغب گفته: «فرح» به معناى گشادگى دل است، به وسيله لذتى زودگذر كه بيشتر در لذتهاى بدنى است‏، ولى «مرح» به معناى شدت فرح و بى بند و بارى در آن است‏.

و جمله‏ ﴿ذَلِكُمْ بِمَا كُنْتُمْ﴾ اشاره است به عذابى كه كفار در آن قرار دارند، و حرف «با» در كلمه «بما» باى سببيت و يا باى مقابله است.

و معنايش اين است كه: اين عذابى كه شما در آن قرار گرفته‏ايد به سبب و يا در مقابل فرحى است كه در زمين بدون حق مى‏كرديد، از لذات عاجل دنيا كام مى‏گرفتيد. و نيز به سبب و يا در مقابل افراطى است كه در فرح خود مى‏كرديد، چون دل‌هايتان شيفته لذات دنيا و زينت آن بود و با هر حقى كه مخالف باطل شما بود دشمنى مى‏كرديد، در نتيجه به خاطر احياى باطل خود و از بين بردن حق و كوبيدن آن فرح و مرح مى‏كرديد.

در مجمع البيان گفته: اگر فرح را مقيد به قيد «بغير الحق» كرد، ولى «مرح» را مطلق آورد، براى اين است كه گاهى فرح به خاطر حق دست مى‏دهد، و چنين فرحى ممدوح است، گاهى هم مى‏شود كه به باطل دست مى‏دهد كه آن مذموم است، ولى مرح جز مذموم و باطل نمى‏تواند باشد.

﴿اُدْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ﴾

يعنى داخل درهاى جهنم شويد كه برايتان تقسيم كرده‏اند، در حالى كه در آن

جاودانه باشيد، و چه بسيار بد مقامى است كه متكبرين از حق دارند. در سابق هم گذشت كه گفتيم مراد از «ابواب جهنم» دركات آنست.

﴿فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللَّهِ حَقٌّ. . . ﴾

بعد از آنكه مال امر جدال كنندگان در آيات خدا را بيان كرد كه آتش دوزخ است، و نيز فرمود خدا ايشان را به كيفر كفرشان گمراه نمود، اينك در اين جمله متفرع بر آن بيان، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر به صبر مى‏كند و علتش را هم اين مى‏داند كه وعده خدا حق است.

﴿فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ اَلَّذِي نَعِدُهُمْ﴾ منظور از اين بعض، عذاب دنيا است.

﴿أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ﴾ و يا تو را با مرگت بگيريم و آن را نشانت ندهيم. ﴿فَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَ﴾ خلاصه مى‏فرمايد: چه اينكه مختصرى از عذابى كه به آنان وعده داديم، در اين دنيا با بودن تو در حيات به ايشان بچشانيم، و تو آن را ببينى و چه اينكه قبل از اين نشان دادن وعده خود تو را با مرگت بگيريم، به هر حال اين كفار نزد ما خواهند برگشت و از چنگ ما بيرون شدنى نيستند، آن وقت وعده خود را در حقشان عملى مى‏كنيم.

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ. . . ﴾

اين آيه كيفيت نصرت مزبور در آيه قبل را چنين بيان مى‏كند كه: خداى تعالى زمام امر آن نصرت را - كه آيه‏ ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾ آن را سنت خدا معرفى مى‏كند كه به منظور داورى بين هر رسول و امتش و به منظور پيروز كردن حق بر باطل نازل مى‏كند - به دست هيچ رسولى از رسولان قبل از تو نسپرد، بلكه هر پيغمبرى كه خود خدا مى‏خواست از آن نصرت بهره‏مند مى‏كرد و حال تو نيز مانند حال ساير انبيا است، ممكن است ما به تو اذن بدهيم كه آن نصرت را بياورى و در نتيجه گوشه‏اى از آن عذابها كه به كفار وعده داديم بر كفار نازل كنى و خودت هم آن را ببينى و ممكن هم هست قبل از نزول چنين عذابى بر كفار، ما جان تو را بگيريم، ولى به هر حال اين مسلم است كه امر خدا وقتى بيايد، در بين آنان به حق داورى مى‏كند و در آن صورت پيروان باطل زيانكار خواهند بود. اين آن معنايى است كه سياق به آيه مى‏دهد.

پس آيه مورد بحث مى‏خواهد اشاره كند به سنت جاريه‏اى از خداى تعالى كه در آخر

سوره متعرض آن مى‏شود.

﴿وَ مَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ. . . ﴾ كلمه «آيت» هر چند اعم از معجزه‏اى است كه يك پيامبر براى تاييد رسالت خود مى‏آورد بلاهايى كه خدا به منظور نصرت دادن به حق و داورى عملى بين هر پيامبر و امتش مى‏فرستد و ليكن در آيه مورد بحث به طورى كه از سياق استفاده كرده‏ايم - منظور قسم دوم است.

﴿فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ اَللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنَالِكَ اَلْمُبْطِلُونَ﴾ يعنى و چون امر خدا به عذاب صادر شود، به حق داورى مى‏شود، يعنى حق را غالب و باطل را رسوا مى‏كند و در اين هنگام است كه افرادى كه به باطل تمسك مى‏كرده‏اند زيانكار مى‏شوند، هم در دنيا و هم در آخرت، اما در دنيا دچار هلاكت مى‏گردند، و اما در آخرت به عذاب دائم مبتلا مى‏شوند.

بعضى‏ از مفسرين به اين آيه شريفه استدلال كرده‏اند بر اينكه: بعضى از پيغمبران بوده‏اند كه داستانشان در قرآن نيامده. و ليكن اين استدلال درست نيست، زيرا آيه شريفه در مكه نازل شده و بيش از اين دلالت ندارد كه تا اين تاريخ، سرگذشت بعضى از انبيا را برايت شرح نداده‏ايم، ولى در سوره نساء كه بعد از سوره مورد بحث و در مدينه نازل شده، مى‏فرمايد: ﴿وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ﴾ يعنى سرگذشت پيغمبرانى را قبلا برايت گفتيم و بعضى ديگر را نگفتيم، و به همين جهت مى‏بينيم در سوره‏هايى كه بعد از سوره نساء نازل شده، نام هيچ يك از انبيايى كه نامشان در قرآن آمده برده نشده و خلاصه اينكه آيه مورد بحث دلالتى بر اين مدعا ندارد، ولى آيه سوره نساء اين دلالت را دارد.

و در مجمع البيان است كه از على علیه السلام روايت شده كه فرمود: خداى تعالى پيغمبرى سياه چهره مبعوث كرد و داستان او را در قرآن براى ما بيان نفرمود.

و نيز الدر المنثور، نظير اين معنا را از تفسير أوسط طبرانى، و از ابن مردويه، از آن جناب روايت كرده‏.

صبروعدرسلسيراجلصبر رسول.وعد الله حق.رسل پیشین.اجل مسمى.خطاب فاصبر.وعد.عاقبت مکذبان اقوام.

انعام و آیات توحید؛ فرح به علم ظاهری و خسارت کفار آیات ۷۹–۸۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

خاتمه سوره غافر: آیات انعام، سیر در زمین، و سنت عدم قبول ایمان بعد از بأس.

ٱللَّهُ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَنْعَٰمَ لِتَرْكَبُوا۟ مِنْهَا وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ
خدا [همان‌] كسى است كه چهارپايان را براى شما پديد آورد تا از برخى از آنها سوارى گيريد و از برخى از آنها بخوريد.
وَلَكُمْ فِيهَا مَنَٰفِعُ وَلِتَبْلُغُوا۟ عَلَيْهَا حَاجَةًۭ فِى صُدُورِكُمْ وَعَلَيْهَا وَعَلَى ٱلْفُلْكِ تُحْمَلُونَ
و در آنها براى شما سودهاست تا با [سوار شدن بر] آنها به مقصودى كه در دلهايتان است برسيد، و بر آنها و بر كشتى حمل مى‌شويد.
وَيُرِيكُمْ ءَايَٰتِهِۦ فَأَىَّ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ تُنكِرُونَ
و نشانه‌هاى [قدرت‌] خويش را به شما مى‌نماياند. پس كدام يك از آيات خدا را انكار مى‌كنيد؟
أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَانُوٓا۟ أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةًۭ وَءَاثَارًۭا فِى ٱلْأَرْضِ فَمَآ أَغْنَىٰ عَنْهُم مَّا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ
آيا در زمين نگشته‌اند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه بوده است؟ [آنها به مراتب از حيث تعداد،] بيشتر از آنان، و [از حيث‌] نيرو و آثار در روى زمين، استوارتر بودند، و[لى‌] آنچه به دست مى‌آوردند، به حالشان سودى نبخشيد.
فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَرِحُوا۟ بِمَا عِندَهُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
و چون پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند، به آن چيز [مختصرى‌] از دانش كه نزدشان بود خرسند شدند، و [سرانجام‌] آنچه به ريشخند مى‌گرفتند آنان را فروگرفت.
فَلَمَّا رَأَوْا۟ بَأْسَنَا قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِۦ مُشْرِكِينَ
پس چون سختى [عذاب‌] ما را ديدند گفتند: «فقط به خدا ايمان آورديم و بدانچه با او شريك مى‌گردانيديم كافريم.»
فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَٰنُهُمْ لَمَّا رَأَوْا۟ بَأْسَنَا ۖ سُنَّتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى قَدْ خَلَتْ فِى عِبَادِهِۦ ۖ وَخَسِرَ هُنَالِكَ ٱلْكَٰفِرُونَ
و[لى‌] هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ديگر ايمانشان براى آنها سودى نداد. سنّت خداست كه از [ديرباز] در باره بندگانش چنين جارى شده، و آنجاست كه ناباوران زيان كرده‌اند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات براى چندمين بار به ذكر پاره‏اى از آيات و ادله توحيد برگشت نموده مردم را به عبرت‏گيرى از حال امت‏هاى گذشته، كه هلاك شده‏اند و از سنتى كه در بين آن‌ها جارى ساخته، ارجاع مى‏دهد. و آن سنت اين است كه نخست در بين هر امتى رسولى مبعوث مى‏كند و سپس بين آن رسول و امتش قضاء مى‏راند و آن قضاء بالآخره به خسران كفار از آنان منجر مى‏شود و در اينجا سوره خاتمه مى‏يابد.

﴿اَللَّهُ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَ مِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾

خداى سبحان از بين همه چيزهايى كه آدميان در زندگى از آن منتفع مى‏شوند، و تدبير امر انسآن‌ها بدآن‌ها بستگى دارد، چارپايان را نام مى‏برد كه مراد از آن شتر و گاو و گوسفند است، هر چند كه بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن در اينجا تنها شتر است.

﴿جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَ مِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ «جعل» در اينجا به معناى آفريدن و يا مسخر كردن است. و لام در جمله «لتركبوا» لام غرض است. و حرف «من» براى تبعيض است. و معناى آيه اين است كه: خداى سبحان براى خاطر شما چارپايان را بيافريد، و چارپايان را براى شما مسخر كرد. غرض از اين خلقت و يا تسخير اين است كه شما بر بعضى از آن‌ها مانند يك قسم از شتران سوار شويد و از شير بعضى ديگر مانند قسمى از شتر و گاو و گوسفند بخوريد.

﴿وَ لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ. . . ﴾

يعنى براى شما در آن‌ها منافعى است، مانند: شير، پشم، كرك، مو، پوست، و ساير منافعشان.

﴿وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْهَا حَاجَةً فِي صُدُورِكُمْ﴾ يعنى و غرض ديگر از خلقت آن‌ها اين است كه بر پشت آن‌ها سوار شويد و به مقاصد و حاجتهايى كه در سينه داريد برسيد.

﴿وَ عَلَيْهَا وَ عَلَى اَلْفُلْكِ تُحْمَلُونَ﴾ اين جمله كنايه است از وسيله پيمودن بيابآن‌ها و درياها كه بيابآن‌ها را با شتران مى‏پيمايند و درياها را با كشتى.

﴿وَ يُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَأَيَّ آيَاتِ اَللَّهِ تُنْكِرُونَ﴾

معناى نشان دادن خدا آيات خود را، در تفسير اوائل اين سوره گذشت. و گويا جمله ﴿وَ يُرِيكُمْ آيَاتِهِ﴾ منظور اصلى نيست تا مستلزم تكرار باشد، بلكه منظور زمينه‏چينى بوده براى توبيخ كفار، كه مى‏فرمايد: ﴿فَأَيَّ آيَاتِ اَللَّهِ تُنْكِرُونَ﴾ كدام يك از آيات خدا را انكار مى‏كنيد يعنى كدام يك از اين آيات را كه خدا به شما نشان داده و به چشم خود مى‏بينيد و بيان ما را در باره آن مى‏شنويد، انكار مى‏كنيد؟ انكارى كه بهانه باشد براى اعراض از توحيد خدا.

﴿أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا. . . ﴾

اين آيه شريفه مشركين را ملامت مى‏كند و آنان را به سرگذشت امت‏هاى سابق و سنت قضاى الهى كه در آن امت‏ها جريان داشت توجه مى‏دهد. و نظير اين آيه در اوائل سوره نيز گذشت و گويا غرض از آن در آنجا اين بوده كه براى آن‌ها روشن سازد كه خدا هر يك از آن امت‏ها را به گناهانشان بگرفت، چون هر وقت پيغمبرشان با معجزات به سويشان آمدند، كفر ورزيدند و به همين جهت در آنجا دنبال آيه فرمود: ﴿فَأَخَذَهُمُ اَللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ﴾ خدا ايشان را به گناهانشان بگرفت ولى در اينجا غرض اين بوده كه براى مشركين روشن كند كه آنچه در زندگى به دست مى‏آورند، بى‏نيازشان نمى‏كند و از عذاب خدا جلوگيرى نمى‏نمايد، نه آن خوشحالى‏ها كه از دانش خود دارند و نه توبه‏شان و ندامتشان از آنچه كه كرده‏اند.

و اگر در ابتداى آيه مورد بحث «فاء» تفريع آورد، براى اين است كه آيه را بر جمله آخر آيه قبلى كه مى‏فرمود: ﴿فَأَيَّ آيَاتِ اَللَّهِ تُنْكِرُونَ﴾ تفريع كرده باشد، يعنى اين را فرع و نتيجه آن قرار داده باشد. و اگر از خطاب در جمله قبلى تنكرون به غيبت ا فلم يسيروا التفات كرد، براى اين است كه بفهماند مردمى كه از آيات او رو بگردانند و آن را انكار كنند، قابل آن نيستند كه مورد خطاب ما واقع شوند، لذا گويا از آنان رويگردانيد و متوجه

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گرديد. و گويا فرموده: وقتى آيات خداى تعالى ظاهر و روشن است، ديگر قابل انكار نيست، و از جمله آن‌ها يكى آن آياتى است كه در آثار گذشتگان هست و به زبان بى‏زبانى از هلاكت صاحبانش خبر مى‏دهد، و اين مردم آن آثار را ديده‏اند، ولى در آن به نظر عبرت نمى‏نگرند تا بفهمند گذشتگان با اينكه قويتر از ايشان بودند، هم از نظر مقدار و هم از جهت كيفيت، مع ذلك قدرتشان و فرحى كه از علم و قدرت خود داشتند، سودى به حالشان نداد.

﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ. . . ﴾

ضميرهاى هفتگانه جمع كه در اين آيه است، همه به اقوام قبل از مشركين معاصر رسول خدا برمى‏گردد. مراد از جمله ﴿بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ اطلاعاتى است كه از زينت زندگى دنيا و فنون تدبيرى است كه براى به دست آوردن آن داشتند، و خداى سبحان اين فنون تدبير را «علم» ناميده، تا بفهماند غير از آن علمى نداشتند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾.

و مراد از فرحشان از علمى كه دارند، غرور و خودپسندى ناشى از زرنگى و علم ظاهرى است كه در اداره زندگى خود دارند. و خودباختگى در مقابل اين اطلاعات و زرنگى‏ها، باعث شد كه از معارف حقيقى كه به وسيله رسولان خدا عرضه مى‏شود، اعراض كنند و آن را چيزى به حساب نياورند و مسخره كنند و به همين جهت دنبال جمله‏ ﴿فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ فرمود: ﴿وَ حَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾.

انعامآیاتعبرتفرح به علماستهزاءآیات انعام و منافعیریکم آیاتهفرح بما عندهم من العلماستهزاء و اخذ به ذنوبانعام برای رکوب و اکل

معناى جمله ﴿فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ كه عكس العمل كفار بر خوردار از علوم مادى را در مقابل دعوت پيامبران الهى حكايت مى كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در معناى جمله‏ ﴿فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ اقوال ديگرى نيز هست:

يكى‏ اينكه: مراد از ﴿بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾ عقايد فاسد و آراى باطلى است كه داشتند و آن را از نادانى علم ناميدند، و به همان عقايد و آراى باطل خوشحالى مى‏كردند و بدين جهت علم انبيا را تحقير مى‏نمودند. ولى خواننده عزيز خودش متوجه است، كه اين مفسر تصويرى براى آيه كرده كه هيچ دليلى بر آن دلالت نمى‏كند.

يكى‏ ديگر اينكه: مراد از علم، علوم فلسفه يونان و دهرى مسلكان است كه دارندگان

اين علوم وقتى وحى آسمانى و معارف نبوى را مى‏شنيدند، اظهار بى‏اعتنايى مى‏كردند و به علم خود مى‏باليدند. اين تفسير هم مانند تفسير قبلى است، به اضافه اينكه با احدى از امت‏هاى گذشته كه قرآن كريم در اين آيات سرگذشتشان را بيان مى‏كند تطبيق نمى‏كند، چون نه امت نوح از فلاسفه يونان و دهرى مسلك بودند و نه قوم عاد، نه قوم ثمود و نه قوم ابراهيم، و لوط و شعيب و سايرين.

يكى‏ ديگر اينكه: اصل معناى آيه اين است كه: وقتى رسول هر امتى با بينات مى‏آمد، از آمدن علم انبيا خوشحال نمى‏شدند، چيزى كه هست به جاى اين عبارت فرموده: «از جهلى كه خود داشتند خوشحالى مى‏كردند»، و سپس از باب طعنه و تعريض به جاى كلمه «جهل»، «علم» را آورد و فرمود: ﴿فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾. و اين تفسير علاوه بر اينكه روبراه نيست و از فهم دور است، اشكال وجه اول هم بر آن وارد است.

يكى‏ ديگر اينكه: ضمير در «فرحوا» به كفار و ضمير در «عندهم» به رسولان بر مى‏گردد و معناى آن اين است كه: كفار به علمى كه نزد انبيا بود، خوشحالى مى‏كردند، يعنى خنده و مسخره مى‏نمودند. اشكال اين وجه اين است كه لازمه آن مختل شدن ضميرهايى است كه همه در يك سياق قرار دارند، مثل اينكه عبارت «عوام به علمى كه داشتند خوشحالى مى‏كردند» را معنا كنيم به اينكه «عوام به علمى كه علما داشتند به عنوان مسخرگى خوشحالى مى‏كردند». علاوه بر اين خنده و مسخرگى كردن خودش واژه مخصوص دارد، و معنا ندارد واژه «فرح - خوشحالى» را در آن به كار بگيرد، و به فرضى هم به خاطر جهاتى استعمال كنند، بايد قرينه‏اى در كلام بياورند و در آيه چنين قرينه‏اى نيست.

يكى‏ ديگر اين است كه: دو ضمير در «فرحوا» و در «عندهم» به رسل برمى‏گردد و معناى آيه اين است كه: رسولان وقتى به سر وقت قوم خود آمدند و ديدند كه چقدر جاهلند و تا چه حدى بر كفر وجود خود پافشارى دارند و نيز از همين جا فهميدند كه چه عاقبت بدى در پى دارند، شكر خدا را كردند كه مثل ايشان نيستند و به علمى كه خود داشتند آنهم علم به حق خوشحال گشتند.

اشكال اين وجه آن است كه سياق آيات بهترين شاهد است بر اينكه اين آيه در مقام بيان حال كفار است، نه حال انبيا و مى‏خواهد بفرمايد: كفار بعد از آنكه انبيا به سراغشان مى‏رفتند، چه عكس العملى از خود نشان مى‏دادند و چگونه در اثر نپذيرفتن دعوت انبيا

كارشان به نزول عذاب كشيده شد و بعد از آمدن عذاب ديگر ايمان سودى برايشان نداشت. اين سياق چه ربطى دارد به اينكه انبيا در مقايسه وضع خود با وضع مردم خوشحال مى‏شدند از اينكه علوم حقه‏اى دارند. علاوه بر اين لازمه اين وجه نيز اين است كه مرجع ضميرهاى يك سياق، مختلف شود.

﴿فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ﴾

كلمه «باس» به معناى شدت عذاب است. و بقيه الفاظ آيه تفسير نمى‏خواهد.

﴿فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا. . . ﴾

و سود نبخشيدن ايمان بعد از ديدن عذاب، براى اين است كه چنين ايمانى اختيارى نيست و ارزشى ندارد.

﴿سُنَّتَ اَللَّهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ﴾ يعنى آن سنتى كه خداى تعالى در گذشته در بين بندگانش باب كرده، اين است كه توبه بعد از ديدن عذاب را قبول نكند. ﴿وَ خَسِرَ هُنَالِكَ اَلْكَافِرُونَ﴾، اينجاست كه كفار زيانكار مى‏شوند.

فرح علمبأسسنت اللهتوبهخسرانعلم ظاهری زندگی در برابر وحیایمان بعد از دیدن بأس بی‌ارزشخسر هنالک الکافرونعدم قبول توبه بعد از عذاب