→ المیزان

فرقان

۲۵ مکی آیات ۷۷ بازه‌ها ۶

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

تبارک فرقان و ملک مطلق؛ نکوهش آلهه آیات ۱–۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز فرقان را با نزول فرقان، ملک مطلق و ابطال آلهه مخلوق می‌خواند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ تَبَارَكَ ٱلَّذِى نَزَّلَ ٱلْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِۦ لِيَكُونَ لِلْعَٰلَمِينَ نَذِيرًا
بزرگ [و خجسته‌] است كسى كه بر بنده خود، فرقان [=كتاب جداسازنده حق از باطل‌] را نازل فرمود، تا براى جهانيان هشداردهنده‌اى باشد.
ٱلَّذِى لَهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًۭا وَلَمْ يَكُن لَّهُۥ شَرِيكٌۭ فِى ٱلْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَىْءٍۢ فَقَدَّرَهُۥ تَقْدِيرًۭا
همان كس كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ اوست، و فرزندى اختيار نكرده و براى او شريكى در فرمانروايى نبوده است، و هر چيزى را آفريده و بدان گونه كه درخور آن بوده اندازه‌گيرى كرده است.
وَٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةًۭ لَّا يَخْلُقُونَ شَيْـًۭٔا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّۭا وَلَا نَفْعًۭا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًۭا وَلَا حَيَوٰةًۭ وَلَا نُشُورًۭا
و به جاى او خدايانى براى خود گرفته‌اند كه چيزى را خلق نمى‌كنند و خود خلق شده‌اند و براى خود نه زيانى را در اختيار دارند و نه سودى را، و نه مرگى را در اختيار دارند و نه حياتى و نه رستاخيزى را.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره بيان اين حقيقت است كه دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)

دعوتى است حق، و ناشى از رسالتى از جانب خداى تعالى، و كتابى نازل شده از ناحيه او، و نيز در اين سوره چند نوبت پشت سر هم ايرادهايى كه كفار بر نبوت آن جناب از ناحيه خدا، و بر نازل بودن كتابش از جانب خدا كرده‏اند، دفع شده، و در اين دفع عنايتى بالغ به كار رفته.

و چون بيان اين غرض مستلزم احتجاج بر مساله توحيد و نفى شريك، و بيان پاره‏اى از اوصاف قيامت، و صفات پسنديده‏اى از مؤمنين بود، لذا به اين مسائل نيز پرداخته، ولى همه اين بيانات را با لحن انذار و تخويف ايفاء نمود، نه تبشير و تشويق.

اين را هم بايد گفت كه اين سوره به شهادت سياق عمومى آيات آن در مكه نازل شده، جز اينكه چه بسا بعضى‏ از مفسرين سه آيه آن را استثناء كرده، گفته‏اند كه: در مدينه نازل شده است، و آن سه آيه عبارت است از آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ... غَفُوراً رَحِيماً﴾ و شايد وجه در آن اين باشد كه در اين سه آيه مساله حرمت زنا مطرح شده، ولى شما خواننده عزيز به خاطر داريد كه در تفسير آيه خمر از سوره مائده آنجا كه اخبار را نقل كرديم، گفتيم كه: حرمت زنا و شراب از اول ظهور دعوت اسلامى معروف بوده، كه يكى از احكام اين دين است.

و عجيب از بعضى‏ از مفسرين است كه گفته‏اند: همه سوره مدنى است، مگر سه آيه از آن كه اولش: ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي﴾ و آخرش كلمه «نشورا» است.

فرقانرسالتکتابحقدعوت حقکتاب نازلحقانیت رسالترسول

توضيح آيه: ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْفُرْقَانَ عَلىَ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْفُرْقَانَ عَلىَ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ كلمه «تبارك» از ماده «بركة» - به دو فتحه - است كه به معناى ثبوت خير در هر چيز است.

مانند ثبوت آب در بركه (آب انبار)، و اين معنا از واژه «برك البعير» گرفته شده، كه به معناى آن است كه شتر سينه به زمين بگذارد و بخوابد، كلمه تبارك هم از همان ريشه اشتقاق يافته، و معنايش ثبوت خير است در هر چيزى كه مى‏گوييم مبارك است، چيزى كه هست صيغه تبارك علاوه بر افاده معناى مزبور، - به طورى كه گفته‏اند- مبالغه در آن را نيز مى‏رساند. و اين صيغه تقريبا مى‏توان گفت از كلماتى است كه جز در مواردى نادر بر غير خدا اطلاق نمى‏شود.

كلمه «فرقان» به معناى فرق است، و اگر قرآن كريم را فرقان ناميد از آن جهت بوده

كه آياتش بين حق و باطل جدايى مى‏اندازد، و يا از اين جهت بوده كه آياتش جدا جدا نازل شده. مؤيد معناى اول اين است كه اين كلمه در قرآن كريم بر تورات هم اطلاق شده، با اينكه تورات يكباره نازل شد.

راغب در مفردات گفته: كلمه «فرقان» از كلمه «فرق» بليغ‏تر است، براى اينكه فرقان تنها در فرق نهادن بين حق و باطل استعمال مى‏شود، مانند قنعان، كه تنها در مردى استعمال مى‏شود كه ديگران به حكم او قناعت مى‏كنند، و اين كلمه اسم است نه مصدر، به خلاف فرق كه هم مصدر است، و هم در فرق بين حق و باطل و غير آن استعمال مى‏شود.

كلمه «عالمين» جمع عالم است كه معنايش خلق است، در صحاح اللغة گفته: «عالم» به معناى خلق است، و جمع آن عوالم مى‏آيد، و عالمون به معناى اصناف خلق است‏. و اين لفظ هر چند شامل همه خلق از جماد و نبات و حيوان و انسان و جن و ملك مى‏شود، و ليكن در خصوص آيه مورد بحث به خاطر سياقى كه دارد يعنى انذار را غايت و نتيجه تنزيل قرآن قرار داده، مراد از آن خصوص مكلفين از خلق است، كه ثقلان يعنى جن و انس است، البته ما تنها از مكلفين اين دو صنف را مى‏شناسيم.

با اين بيان روشن شد اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: آيه شريفه دلالت مى‏كند بر عموم رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و اينكه آن جناب مبعوث بر تمامى ما سوى اللَّه است، صحيح نيست، چون اين مفسر غفلت كرده از اينكه چرا از رسالت تعبير به انذار فرموده، و نظير آيه مورد بحث در دلالت بر عموميت آيه: ﴿وَ اِصْطَفَاكِ عَلىَ نِسَاءِ اَلْعَالَمِينَ﴾و آيه‏ ﴿وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى اَلْعَالَمِينَ﴾مى‏باشد.

كلمه «نذير» - به طورى كه گفته‏اند- به معناى منذر، (بيم‏رسان) است، و انذار با تخويف قريب المعنا است.

پس اينكه فرمود: ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْفُرْقَانَ عَلىَ عَبْدِهِ﴾ معنايش اين است كه خير بسيار در كسى كه فرقان را بر عبد خود محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل كرد ثابت شد، و

ثبوت خير كثير در خدا، با اينكه آن خير عايد خلقش مى‏شود، كنايه است از جوشش و فوران خير از او بر خلق او، به خاطر اينكه كتابى بر بنده‏اش نازل كرده كه فارق ميان حق و باطل، و نجات دهنده عالميان از ضلالت، و سوق دهنده به سوى هدايت است.

و اگر در آيه شريفه نزول قرآن را از ناحيه خدا، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را فرستاده او، و نذير براى عالميان خوانده، و نيز قرآن را فرقان و جدا كننده حق از باطل ناميده، و رسول را بنده خداوند، بر عالميان معرفى كرده، اشعار دارد بر اينكه مملوك خدا است، و هيچ اختيارى از خود ندارد، همه به منظور زمينه چينى براى مطالبى است كه بعدا از مشركين حكايت مى‏كند، كه به قرآن طعنه زدند كه اين افتراء بر خدا است. و محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را از پيش خود تراشيده، و قومى ديگر نيز او را كمك كرده‏اند، و اينكه پيغمبر طعام مى‏خورد، و در بازارها راه مى‏رود، و طعنه‏هاى ديگرى كه زدند، و پاسخى كه از طعنه‏هاى ايشان داده.

پس حاصل كلام اين شد كه قرآن كتابى است كه با حجت‏هاى باهره خود بين حق و باطل جدايى مى‏اندازد، پس خودش جز حق نمى‏تواند باشد، چون باطل ممكن نيست ميان حق و باطل فارق باشد، و اگر خود را به صورت حق جلوه مى‏دهد، براى فريب دادن مردم است.

و آن كسى كه اين كتاب را آورده عبدى است مطيع خدا كه عالميان را با آن انذار نموده، و به سوى حق دعوت مى‏كند پس او نيز جز بر حق نمى‏باشد، و اگر بر باطل بود به سوى حق دعوت نمى‏كرد، بلكه از حق گمراه مى‏ساخت، علاوه بر اين خداى سبحان در كلام معجز خود به صدق رسالت او شهادت داده، و كتاب او را نازل از ناحيه خود خوانده.

از اينجا معلوم مى‏شود اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «فرقان» مطلق - كتاب‌هاى آسمانى و نازل بر انبياء است، و مراد از «عبد او»، عموم انبياء است، صحيح نيست و دورى‏اش از ظاهر لفظ آيه بر كسى پوشيده نمى‏باشد.

لام در جمله ﴿لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ لام تعليل است، و مى‏رساند كه هدف از تنزيل فرقان بر عبدش اين است كه بيم دهنده جميع عالم از انس و جن باشد، چون كلمه جمع در صورتى كه الف و لام بر سرش در آمده باشد استغراق و كليت را مى‏رساند. و همين تعبير يعنى آوردن صيغه جمع با الف و لام خالى از اشاره به اين معنا نيست كه براى همه عالم يك اله و

معبود است، نه آن طور كه وثنى مذهبان معتقدند كه هر قومى براى خود الهى غير از اله ديگران دارد.

و اگر در آيه مورد بحث تنها به ذكر انذار اكتفاء كرد، و نامى از تبشير نبرد، براى اين بود كه كلام در اين سوره در سياق انذار و تخويف بود.

تبارکفرقاننذیرعبدفرقانتنزیلعبدهنذیر عالمینعبد

اثبات ملك مطلق براى خداوند ﴿لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ و استنتاج فرزند و شريك نداشتن و انحصار خلقت، تقدير و تدبير در او عز و جل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾

كلمه «ملك» - به كسره ميم، و ضم آن، هر دو - به معناى اين است كه چيزى قائم به وجود چيز ديگر باشد، به طورى كه هر طور كه بخواهد در آن تصرف كند، چه اينكه اصل رقبه‏اش قائم به وجود مالك باشد، مانند رقبه مال كه قائم به مالك است كه مى‏تواند هر نوع تصرفى در آن بكند، و يا اينكه در تحت فرمان او قرار گيرد، و او با امر و نهى و حكم راندن بر وى مسلط باشد، مانند تسلطى كه يك سلطان بر رعيت خود، و آنچه در دست ايشان است دارد، كه قسم دوم را ملك - به ضمه ميم - تعبير مى‏كنند.

پس ملك - به كسره ميم - عمومى‏تر است از ملك - به ضمه ميم - هم چنان كه راغب نيز گفته ملك - به فتحه ميم و كسره لام - به معناى متصرف به امر و نهى است در مردم، و اين كلمه تنها به كسى اطلاق مى‏شود كه سياست و اداره امور آدميان را به عهده دارد، و بدين جهت گفته مى‏شود: فلانى ملك مردم است، ولى گفته نمى‏شود ملك اين اشياء است، تا آنجا كه مى‏گويد: پس ملك - به ضمه ميم - به معناى ضبط شى‏ء مورد تصرف است، به وسيله حكم، و ملك - به كسره ميم - نظير جنس براى مطلق ملك است، پس هر ملك - به ضمه ميم - ملك به كسره ميم - هست، ولى هر ملك - به كسره ميم ملك - به ضمه ميم - نيست‏.

و چه بسا مى‏شود كه ملك - به كسره - مختص به مالكيت رقبه، و ملك - به ضمه ميم - مختص به غير آن مى‏شود.

پس اينكه فرمود: ﴿اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ با در نظر داشتن اينكه لام اختصاص را مى‏رساند - اين معنا را افاده مى‏كند كه آسمانها و زمين مملوك خدايند، و به هيچ وجهى از وجوه از خود استقلال نداشته، و از خدا و تصرفات او با حكمش بى نياز نيستند، و حكم در آن و اداره و گرداندن آسياى آن مختص به خداى تعالى است، پس تنها خدا مليك و متصرف به حكم در آن است، آنهم متصرف على الاطلاق.

و با اين بيان، ترتب جمله‏ ﴿وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً﴾ بر ما قبل، روشن مى‏شود، چون داشتن

ملك على الاطلاق حاجتى باقى نمى‏گذارد براى اتخاذ فرزند، چون اتخاذ فرزند براى يكى از دو حاجت است، يا براى اين است كه فرزند به قسمتى از امورش برسد، چون خودش به تنهايى نمى‏تواند امور خود را اداره كند، و خداى سبحان كه مالك هر چيزى است و تواناى بر هر كارى است كه بخواهد انجام دهد چنين فرضى درباره‏اش نمى‏شود، و يا براى اين است كه هستى‏اش محدود، و بقايش تا زمانى معين است، و هر چه را مالك است تا مدتى معين مالك است، لذا فرزند مى‏گيرد تا بعد از خود جانشينش شود، و بعد از خودش به امورش قيام نمايد، و خداى سبحان كه مالك هر چيز است و هستى‏اش سرمدى و ابدى است، و فنا در او راه ندارد، به هيچ وجه حاجتى به اتخاذ فرزند ندارد. اين بيان، هم رد بر مشركين است و هم رد بر نصارى.

و همچنين جمله بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي اَلْمُلْكِ﴾ چون احتياج به شريك در جايى كه ملك شامل همه امور نباشد تصور مى‏شود، و ملك خدا عام و شامل تمامى موجودات عالم با همه جهات آنها است، و هيچ چيز از تحت ملكيت او بيرون نيست، اين جمله نيز رد بر مشركين است.

و جمله‏ ﴿وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً﴾ بيان رجوع تدبير عامه امور به سوى خداى تعالى به تنهايى است، هم خلقت آنها، و هم تقدير آنها. پس او رب العالمين است، و هيچ ربى سواى او نيست.

توضيح اينكه: خلقت از آنجا كه همواره با وساطت اسبابى مقدم و اسباب ديگرى مقارن صورت مى‏گيرد، ناگزير خلقت مستلزم اين است كه وجودهاى اشياء هر يك به ديگران مرتبط باشد، و وجود هر چيز و آثار وجودى‏اش به اندازه و مقدارى باشد كه علل و عوامل متقدم و مقارن آن را تقدير مى‏كند، پس حوادث جارى در عالم، طبق اين نظام مشهود مختلط است به خلقت، و تابع است علل و عواملى را كه يا قبل از آن حادثه دست در كار بوده، و يا مقارن حدوث آن، و چون هيچ خالقى به غير از خداى سبحان نيست، پس براى هيچ امرى مدبرى هم غير از او نيست، پس هيچ ربى كه مالك اشياء و مدبر امور آنها باشد به غير از خداى سبحان وجود ندارد.

پس همين كه ملك آسمان‏ها و زمين از خدا باشد، و او حاكم و متصرف على الاطلاق در آنها باشد، خود مستلزم آن است كه خلقت قائم به او باشد، چون اگر قائم به غير او باشد ملك هم از آن غير خواهد بود. قيام خلقت به او مستلزم اين است كه تقدير هم قائم به او باشد، چون تقدير، فرع بر خلقت است، و قيام تقدير به وجود او، مستلزم اين است كه ـ

تدبير هم قائم به او باشد، پس ملك و تدبير فقط از آن او است، پس او به تنهايى رب است و لا غير.

و مالكيت خداى تعالى بر آسمانها و زمين هر چند مستلزم آن است كه خلقت و تقدير را مستند به او بدانيم، و ليكن از آنجايى كه وثنى مذهبان با تسليم نسبت به عموم ملكيت او معتقدند كه مالكيت و ربوبيت او براى همه عالم منافات ندارد با اينكه آلهه نيز مالك و رب باشند، و خود خدا به آنها واگذار كرده باشد. پس هر الهى مليك در ظرف الوهيت خويش، و رب براى مربوبين خويش است، و خداى سبحان ملك الملوك و رب الارباب و اله الآلهه است.

لذا در آيه شريفه به جمله‏ ﴿اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ براى اثبات اختصاص ربوبيت به خداى تعالى اكتفاء نكرد، بلكه لازم دانست كه جمله‏ ﴿وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً﴾ را اضافه كند.

پس گويا كسى گفته است: بر فرض هم كه ملك خدا نسبت به آسمانها و زمين او را از اتخاذ فرزند و شريك بى نياز كند و ديگر فرزند و شريك ملكيت او را نسبت به بعضى از موجودات سلب نكند، ليكن چرا جايز نباشد كه بعضى از مخلوقات خود را شريك خود كند، و پاره‏اى از امور را تفويض به آنها نمايد؟ و در عين حال خود بر ملكيت خويش و حتى نسبت به آنچه واگذار كرده باقى باشد؟.

اين همان اعتقادى است كه مشركين داشتند، كه در تلبيه حج مى‏گفتند:لبيك لا شريك لك الا شريكا هو لك تملكه و ما ملك.

و در پاسخش فرموده كه: خلقت و تقدير از خداى سبحان است، چون تقدير ملازم با خلقت است، و چون اين دو با هم جمع شدند، ملازم آنها تدبير است، پس تدبير هر چيزى از خداى سبحان است. پس با ملك او هيچ ملكى و با ربوبيت او هيچ ربوبيتى نيست.

پس معلوم شد كه جمله‏ ﴿اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي اَلْمُلْكِ﴾ در مقام بيان توحيد، و يكتايى ربوبيت، و نفى فرزند و شريك است، چيزى كه هست اين معانى را از طريق اثبات ملك مطلق اثبات مى‏كند، و نيز معلوم شد كه جمله‏ ﴿وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً﴾ تقرير و بيان معناى عموم ملك است، مى‏فرمايد ملكى است متقوم به خلق، و تقديرش چنين است: تقومى كه باعث مى‏شود خداى تعالى متصدى هر حكم و تدبيرى باشد بدون اينكه چيزى از آن را به احدى از خلق خود تفويض كند.

و مفسرين در تفسير اين آيه و آيه قبلى‏اش حرفهايى دارند، كه چون فايده‏اى در نقل

آنها نديديم از نقلش صرف نظر كرديم.

ملکولدشریکخلقتقدیرملک مطلقنفی ولد و شریکخلق و تقدیرتقدیر

نكوهش مشركين كه آلهه‏اى گرفتند كه خالق چيزى نبوده خود مخلوقند و مالك نفع و ضرر، و موت و حيات و نشورى نيستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ...﴾

بعد از آنكه خود را به اين صفت كه خالق و مقدر هر چيز است، و ملك آسمانها و زمين از او است، ستوده و نتيجه گرفت كه پس بايد او به تنهايى اله معبود باشد در اين جمله به گمراهى مشركين اشاره كرده، كه بتهايى مى‏پرستند كه نه خالق چيزى هستند، چون خودشان آن بتها را درست كرده‏اند، و نه مالك چيزى براى خود و براى غيرند.

ضمير در «و اتخذوا» به طورى كه از سياق بر مى‏آيد به مشركين بر مى‏گردد، هر چند كه اين كلمه قبلا ذكر نشده بود، و اينگونه تعبيرها تحقير و اهانت را مى‏رساند.

و مراد از آلهه در جمله‏ ﴿مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ﴾ همان بتهايى است كه به دست خود درست مى‏كردند، اگر از چوب بود مى‏تراشيدند و اگر چيز ديگرى بود طورى ديگر درست مى‏كردند. و اگر اول آنها را آلهه خواند با اينكه بعدا فرمود: «نه تنها چيزى خلق نمى‏كنند بلكه خودشان مخلوقند» براى اشاره به اين معنا بود كه از الوهيت جز اسم ندارند، آن اسم را هم مردم روى آنها گذاشته‏اند، بدون اينكه از حقيقت الوهيت چيزى دارا باشند، هم چنان كه فرمود ﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ﴾

كلمه «شيئا» در جمله‏ ﴿لاَ يَخْلُقُونَ شَيْئاً﴾ از آنجايى كه نكره است و در جمله منفى قرار گرفته، مبالغه در توبيخ آنان را مى‏رساند، كه از خداى سبحان كه آفريدگار هر چيزى است اعراض نموده، به بتهايى چسبيده‏اند كه نه تنها چيزى خلق نمى‏كنند، بلكه از اين نيز پست‏ترند، براى اينكه بتها، تراشيده و مصنوع پرستندگان و مخلوق اوهام ايشانند، و نظير اين كلام در جمله‏ ﴿ضَرًّا وَ لاَ نَفْعاً﴾ و جمله‏ ﴿مَوْتاً وَ لاَ حَيَاةً وَ لاَ نُشُوراً﴾ جريان دارد.

﴿وَ لاَ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاَ نَفْعاً﴾

در اين جمله مالكيت از بتها نفى شده، و مالك نبودن آنها بديهى است، و نفى اين امر بديهى به خاطر اين است كه بت‏پرستان آنها را مى‏پرستند، تا ضررها را از ايشان دور نموده، منافع را برايشان جلب كنند، و چون بتها مالك نفع و ضرر حتى براى خود نيستند، ناگزير عبادتشان جز ضلالت و گيجى چيزى نيست.

با اين بيان روشن مى‏شود كه واقع شدن جمله «لانفسهم» در سياق، توبيخ بيشترى را مى‏رساند، و كلام را در معنايش ترقى مى‏دهد، چون معنايش اين مى‏شود: اين بتها مالك

ضرر و نفع خود نيستند تا آن را دفع و اين را جلب كنند، آن وقت چگونه مالك نفع و ضرر غير هستند، و اگر در آيه ضرر را از نفع جلوتر آورد، براى اين بود كه دفع ضرر مهم‏تر از جلب نفع است.

﴿وَ لاَ يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَيَاةً وَ لاَ نُشُوراً﴾ - يعنى مالك مرگ نيستند، تا آن را از پرستندگان خود و يا از هر كس كه بخواهند، دور كنند و نيز مالك حياتى نيستند تا از هر كس بخواهند آن را بگيرند، و يا به هر كس كه بخواهند بدهند، و نيز مالك نشور هم نيستند تا مردم را به دلخواه خود مبعوث و زنده كرده و در مقابل كرده‏هايشان آنان را جزا بدهند، و اله، آن كسى است كه مالك اين امور باشد.

آلههخلقموتحیاتشرکاتخاذ آلههمخلوق نه خالقعدم مالکیت موتعدم مالکیت حیاتنشر

بحث روايتى (دو روايت در باره مقصود از تسميه قرآن به «فرقان»)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از ابن سنان، از شخصى كه نامش را برده روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) معناى قرآن و فرقان را پرسيدم كه آيا دو چيزند يا يك چيز؟ فرمود: (به يك اعتبار دو چيزند، و به اعتبارى ديگر يك چيز)، قرآن مجموع آيات است، و فرقان تنها آن آيات محكمى است كه مربوط به دستور العمل‏ها است‏.

و در اختصاص مفيد در حديث عبد اللَّه بن سلام كه حاكى از گفتگوى او با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است آمده (كه مى‏گويد به حضرت) عرضه داشتم: آيا خداوند كتابى بر تو نازل كرده؟ فرمود: بله. گفتم: آن كتاب كدام است، فرمود فرقان است. پرسيدم: چرا پروردگارت آن را فرقان ناميد؟ فرمود: براى اينكه آيات و سوره‏هاى اين كتاب جداى از هم است، مانند تورات، و مانند انجيل و زبور در الواح و صحف نازل نشد، به خلاف آنها كه در الواح و اوراق و يك مرتبه نازل شدند، گفتم: درست فرمودى يا محمد.

مؤلف: هر يك از دو روايت ناظر به يكى از دو معناى فرقان است كه گذشت.

روایتفرقانقرآنفرقان و قرآنفارق حق و باطل

طعنه‌های کفار بر قرآن و رسالت، و پاسخ الهی؛ احوال دوزخیان و بهشتیان آیات ۴–۲۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغازین سوره فرقان اتهام افتراء و اعتراض بشری بودن رسول را با پاسخ توحیدی و مقایسه آخرتی یکجا می‌آورد.

وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّآ إِفْكٌ ٱفْتَرَىٰهُ وَأَعَانَهُۥ عَلَيْهِ قَوْمٌ ءَاخَرُونَ ۖ فَقَدْ جَآءُو ظُلْمًۭا وَزُورًۭا
و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: «اين [كتاب‌] جز دروغى كه آن را بربافته [چيزى‌] نيست، و گروهى ديگر او را بر آن يارى كرده‌اند.» و قطعاً [با چنين نسبتى‌] ظلم و بهتانى به پيش آوردند.
وَقَالُوٓا۟ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ ٱكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَىٰ عَلَيْهِ بُكْرَةًۭ وَأَصِيلًۭا
و گفتند: «افسانه‌هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته، و صبح و شام بر او املا مى‌شود.»
قُلْ أَنزَلَهُ ٱلَّذِى يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا
بگو: «آن را كسى نازل ساخته است كه راز نهانها را در آسمانها و زمين مى‌داند، و هموست كه همواره آمرزنده مهربان است.»
وَقَالُوا۟ مَالِ هَٰذَا ٱلرَّسُولِ يَأْكُلُ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشِى فِى ٱلْأَسْوَاقِ ۙ لَوْلَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌۭ فَيَكُونَ مَعَهُۥ نَذِيرًا
و گفتند: «اين چه پيامبرى است كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟ چرا فرشته‌اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد؟
أَوْ يُلْقَىٰٓ إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُۥ جَنَّةٌۭ يَأْكُلُ مِنْهَا ۚ وَقَالَ ٱلظَّٰلِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًۭا مَّسْحُورًا
يا گنجى به طرف او افكنده نشده يا باغى ندارد كه از [بار و بَر] آن بخورد؟» و ستمكاران گفتند: « جز مردى افسون‌شده را دنبال نمى‌كنيد.»
ٱنظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا۟ لَكَ ٱلْأَمْثَٰلَ فَضَلُّوا۟ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًۭا
بنگر چگونه براى تو مَثَلها زدند و گمراه شدند؛ در نتيجه نمى‌توانند راهى بيابند.
تَبَارَكَ ٱلَّذِىٓ إِن شَآءَ جَعَلَ لَكَ خَيْرًۭا مِّن ذَٰلِكَ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ وَيَجْعَل لَّكَ قُصُورًۢا
بزرگ [و خجسته‌] است كسى كه اگر بخواهد بهتر از اين را براى تو قرار مى‌دهد: باغهايى كه جويبارها از زير [درختان‌] آن روان خواهد بود، و براى تو كاخها پديد مى‌آورد.
بَلْ كَذَّبُوا۟ بِٱلسَّاعَةِ ۖ وَأَعْتَدْنَا لِمَن كَذَّبَ بِٱلسَّاعَةِ سَعِيرًا
[نه!] بلكه [آنها] رستاخيز را دروغ خواندند، و براى هر كس كه رستاخيز را دروغ خوانَد آتش سوزان آماده كرده‌ايم.
إِذَا رَأَتْهُم مِّن مَّكَانٍۭ بَعِيدٍۢ سَمِعُوا۟ لَهَا تَغَيُّظًۭا وَزَفِيرًۭا
چون [دوزخ‌] از فاصله‌اى دور، آنان را ببيند، خشم و خروشى از آن مى‌شنوند.
وَإِذَآ أُلْقُوا۟ مِنْهَا مَكَانًۭا ضَيِّقًۭا مُّقَرَّنِينَ دَعَوْا۟ هُنَالِكَ ثُبُورًۭا
و چون آنان را در تنگنايى از آن به زنجير كشيده بيندازند، آنجاست كه مرگ [خود] را مى‌خواهند.
لَّا تَدْعُوا۟ ٱلْيَوْمَ ثُبُورًۭا وَٰحِدًۭا وَٱدْعُوا۟ ثُبُورًۭا كَثِيرًۭا
«امروز يك بار هلاك [خود] را مخواهيد و بسيار هلاك [خود] را بخواهيد.»
قُلْ أَذَٰلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ ٱلْخُلْدِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۚ كَانَتْ لَهُمْ جَزَآءًۭ وَمَصِيرًۭا
بگو: «آيا اين [عقوبت‌] بهتر است يا بهشت جاويدان كه به پرهيزگاران وعده داده شده است كه پاداش و سرانجام آنان است؟»
لَّهُمْ فِيهَا مَا يَشَآءُونَ خَٰلِدِينَ ۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ وَعْدًۭا مَّسْـُٔولًۭا
جاودانه هر چه بخواهند در آنجا دارند. پروردگار تو مسؤول [تحقق‌] اين وعده است.
وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَقُولُ ءَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِى هَٰٓؤُلَآءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا۟ ٱلسَّبِيلَ
و روزى كه آنان را با آنچه به جاى خدا مى‌پرستند، محشور مى‌كند، پس مى‌فرمايد: «آيا شما اين بندگان مرا به بيراهه كشانديد يا خود گمراه شدند؟»
قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ مَا كَانَ يَنۢبَغِى لَنَآ أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَآءَ وَلَٰكِن مَّتَّعْتَهُمْ وَءَابَآءَهُمْ حَتَّىٰ نَسُوا۟ ٱلذِّكْرَ وَكَانُوا۟ قَوْمًۢا بُورًۭا
مى‌گويند: «منزهى تو، ما را نسزد كه جز تو دوستى براى خود بگيريم، ولى تو آنان و پدرانشان را برخوردار كردى تا [آنجا كه‌] ياد [تو] را فراموش كردند و گروهى هلاك‌شده، بودند.»
فَقَدْ كَذَّبُوكُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِيعُونَ صَرْفًۭا وَلَا نَصْرًۭا ۚ وَمَن يَظْلِم مِّنكُمْ نُذِقْهُ عَذَابًۭا كَبِيرًۭا
قطعاً [خدايانتان‌] در آنچه مى‌گفتيد، شما را تكذيب كردند؛ در نتيجه نه مى‌توانيد [عذاب را از خود] دفع كنيد و نه [خود را] يارى نماييد و هر كس از شما شرك ورزد عذابى سهمگين به او مى‌چشانيم.
وَمَآ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ إِلَّآ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِى ٱلْأَسْوَاقِ ۗ وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍۢ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ ۗ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيرًۭا
و پيش از تو پيامبران [خود] را نفرستاديم جز اينكه آنان [نيز] غذا مى‌خوردند و در بازارها راه مى‌رفتند، و برخى از شما را براى برخى ديگر [وسيله‌] آزمايش قرار داديم. آيا شكيبايى مى‌كنيد؟ و پروردگار تو همواره بيناست.

بيان آيات [حكايت طعنه‏ها و افتراءاتى كه كفار عرب در باره قرآن كريم به رسول اللَّه (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) زدند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات طعنه‏هايى را كه مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و درباره قرآن كريم زده‏اند حكايت نموده، جواب مى‏دهد.

﴿قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ اِفْتَرَاهُ وَ أَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ...﴾

در اين آيه با اينكه مى‏توانست بفرمايد: «و قالوا» چون قبلا در آيه‏ ﴿وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً﴾ ذكر كفار به ميان آمده بود، فرمود: ﴿قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ و اين براى اشاره به اين معنا بود كه بفهماند گويندگان اين حرفها كفار عربند نه مطلق مشركين.

و مشار اليه به اشاره «هذا» قرآن كريم است، و اگر به اشاره اكتفاء نموده، نام و يا اوصاف آن را ذكر نكردند، منظورشان اهانت و پايين آوردن قدر و منزلت قرآن بوده.

كلمه «افك» به معناى كلامى است كه از وجهه اصلى‏اش منحرف شده باشد، و مراد كفار از افك بودن قرآن، اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را از پيش خود درست كرده، و آن را به خدا نسبت داده.

و سياق آيات خالى از اشاره به اين معنا نيست كه مراد از ﴿قَوْمٌ آخَرُونَ﴾ بعضى از اهل كتاب است، در روايات هم آمده كه قوم آخرين عبارت بودند از «عداس» مولاى حويطب بن عبد العزى، و «يسار» مولاى علاء بن حضرمى، و «جبر» مولاى عامر، كه هر سه از اهل كتاب بودند و تورات مى‏خواندند، بعد از آنكه مسلمان شدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با ايشان پيمان بست، در نتيجه كفار اين حرفها را زدند، كه اين چند نفر هم او را در اين افتراء كمك كردند.

﴿فَقَدْ جَاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً﴾ در مجمع البيان گفته: كلمه «جاء» و كلمه «اتى» چه بسا مى‏شود كه معناى «فعل - كرد» را مى‏دهد، و به همين جهت مانند «فعل» متعدى استعمال

مى‏شوند، در نتيجه معناى آيه اين مى‏شود كه كفار ظلم كردند، و دروغ گفتند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «ظلما» به وسيله «جاء» منصوب نشده، بلكه به خاطر حذف حرف جر بوده، و تقدير كلام «فقد جاءوا بظلم» بوده. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه مذكور حال است، و تقدير كلام: «فقد جاءوا ظالمين - آمدند در حالى كه از ستمكاران بودند» بوده. ولى اين حرف بسيار سخيف و بى پايه است.

و نيز در مجمع البيان است كه: اگر گفته شود كه چرا در پاسخشان به همين كلام كوتاه اكتفاء كرده؟ در جواب مى‏گوييم: چون در سابق با كفار تحدى كرده بود، كه اگر در باره قرآن شك داريد نظيرش را بياوريد، و چون از آوردن نظير آن عاجز شدند، لذا در اينجا به همين مقدار اكتفاء فرمود، چون فقط مى‏خواست متنبهشان كند به عجز و ناتوانيشان‏.

ولى گويا جواب از اين سخن كفار، ﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ اِفْتَرَاهُ﴾ و از اينكه گفتند: ﴿أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ اِكْتَتَبَهَا﴾ جمله‏ ﴿قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِي يَعْلَمُ اَلسِّرَّ...﴾ است، كه به زودى اين معنا را روشن مى‏كنيم، و جمله‏اى كه صاحب مجمع آن را جواب پنداشته، يعنى جمله‏ ﴿فَقَدْ جَاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً﴾ جواب نيست، بلكه صرفا رد كلام كفار است، كه در معناى رد كلام خصم است با سند، و سندش همان آيات تحدى است.

و كوتاه سخن اينكه: معناى آيه چنين است: كسانى كه از عرب كفر ورزيدند گفتند اين قرآن، نيست مگر كلامى منحرف از وجهه‏اى كه بايد داشته باشد، چون كلام خود محمد است كه به خدا نسبتش داده، و در اين افتراء جمعى از اهل كتاب نيز او را كمك كرده‏اند، و اين اعراب كافر با اين سخن خود ظلم و دروغى مرتكب شدند.

﴿وَ قَالُوا أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ اِكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلىَ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً﴾

كلمه «اساطير» جمع «اسطوره» است، كه به معناى خبر نوشته شده است، ولى بيشتر در اخبار خرافى استعمال مى‏شود. و كلمه «اكتتاب» به معناى كتابت و نوشتن است، و اگر نوشتن را به آن جناب نسبت داده‏اند، با اينكه مى‏دانستند آن حضرت نوشتن را نمى‏داند، از باب مجاز، و يا از اين باب است كه به درخواست او ديگران نوشته باشند، هم چنان كه امير مى‏گويد من به فلانى چنين و چنان نوشتم، با اينكه منشى او به دستور او نوشته است، به شهادت اينكه دنبالش گفتند: ﴿فَهِيَ تُمْلىَ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً﴾ پس اين قرآن

صبح و شام بر او املاء مى‏شود، چون اگر خودش نويسنده آن بود، ديگر املاء معنا نداشت.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: اصلا كلمه «اكتتاب» به معناى استكتاب است، يعنى اينكه از كسى بخواهد برايش بنويسد.

كلمه «املاء» به معناى القاى كلام است به مخاطب به عين لفظ، تا آن را حفظ و از بر كند، و يا براى نويسنده، تا آن را بنويسد، و مراد از املاء در آيه شريفه معناى اول است، چون از سياق‏ ﴿اِكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلىَ عَلَيْهِ﴾ اين معنا بهتر استفاده مى‏شود، زيرا كه اكتتاب با يك بار نوشتن حاصل مى‏شود، ولى ظاهر املاء القاى تدريجى و مستمر است، پس به نظر كفار قرآن مجموعه نوشته‏اى بوده نزد آن حضرت، كه ديگران پشت سر هم برايش مى‏خوانده‏اند، و او حفظ مى‏شده و براى مردم مى‏خوانده.

دو كلمه «بكرة و اصيل» به معناى صبح و شام است، و اين كنايه از وقتى است بعد از وقتى ديگر، و خلاصه پشت سر هم است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد اول روز و قبل از بيرون شدن مردم از خانه‏ها، و آخر روز بعد از برگشت مردم به خانه‏ها است، و اين كنايه است از اينكه اين املاء مخفيانه و دور از نظر مردم صورت مى‏گرفته.

اين آيه به منزله تفسيرى است براى آيه قبل، گويا كفار كلام سابق خود را كه گفتند قرآن افك و افتراء به خدا است و قومى او را كمك مى‏كنند توضيح مى‏دهند، كه آن قوم اساطير قديمى را برايش مى‏نويسند و سپس به قدرى املاء مى‏كنند تا حفظ شود، آن گاه به عنوان كلام خدا براى مردمش مى‏خواند.

پس آيه شريفه تماميش كلام كفار است، نه اينكه به قول بعضى‏ از مفسرين: جمله ﴿اِكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلىَ عَلَيْهِ﴾ تا آخر آن به عنوان پرسش انكارى خدا از اساطير الاولين باشد و قبل از آن از كفار، چون اين معنا با سياق درست در نمى‏آيد.

افتراءکفارقرآنطعنهاساطیراتهام افتراء بر قرآن.طعن کفار عرب.قرآن مورد طعن.تکذیب وحی.

تقرير و تبيين جوابى كه خداى تعالى به كفار داده است ﴿قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِي يَعْلَمُ اَلسِّرَّ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِي يَعْلَمُ اَلسِّرَّ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً﴾

در اين آيه به رسول گرامى خود دستور مى‏دهد گفتار و تكذيب آنان را و طعنه‏اى را كه به قرآن زدند رد كند و اثبات كند كه قرآن افتراء به خدا، و اساطير الأولين نيست، و جمعى آن را بر وى املاء نكرده‏اند.

و اگر فرمود: «آن را خدايى نازل كرده كه اسرار در آسمانها و زمين را مى‏داند»

معنايش اين است كه خدا امور خفيه و بواطن امور آسمانها و زمين را مى‏داند، تا بدين وسيله اعلام كند كه اين كتابى كه او نازل كرد مشتمل بر اسرارى است كه از عقول بشر پنهان است، و در اين بيان تعريض و تهديدى است به اينكه در مقابل جنايت‏هايشان كه يكى نسبت افتراء و خرافات به قرآن دادن است، مجازات دارند.

و اينكه فرمود: ﴿إِنَّهُ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً﴾ تعليل اين معنا است كه چرا فورا عقوبتشان نمى‏كند، و در مقابل جنايت و تكذيب حق و جرأت بر خداى سبحان هنوز مهلتشان مى‏دهد؟ مى‏فرمايد: چون خدا آمرزنده و رحيم است.

و معناى آيه اين است كه بگو قرآن آن طور كه شما مى‏گوييد افك مفترى نيست، و از اساطير اولين هم نيست، بلكه كتابى است نازل شده از ناحيه خداى سبحان، كه آن را متضمن اسرارى نهانى كرده، كه عقول شما به كنه آن پى نمى‏برد، و نوع درك شما به اوج رفيع آن نمى‏رسد، و به همين جهت اينكه مى‏گوييد افك است و اساطير، و چنين جسورانه آن را تكذيب مى‏كنيد، جنايت عظيمى مرتكب مى‏شويد، كه به خاطر آن مستحق عقوبت مى‏شويد، چيزى كه هست فعلا خدا مهلتتان داده و عقوبتتان را تاخير انداخته، چون او داراى صفت مغفرت و رحمت است، و همين خود اقتضاء مى‏كند كه عقوبت بدكاران را تاخير بيندازد، اين خلاصه معنايى است كه مفسرين درباره آيه كرده‏اند.

ولى متاسفانه سياق، مساعد با اين معنا نيست، چون حاصل اين معنايى كه كردند اين شد كه آيه شريفه رد ادعاى مشركين بر افك و مفترى بودن و از اساطير بودن قرآن است، به اين بيان كه نه، قرآن نازل از ناحيه خدا، و مشتمل بر اسرارى نهانى است، كه كفار نمى‏توانند بر آن واقف شوند، و اين در حقيقت رد ادعاى خصم است به يك ادعاى ديگر، كه يا مثل آن است و يا نامفهوم‏تر از آن.

علاوه بر اين تعليل به جمله‏ ﴿إِنَّهُ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً﴾ در جايى به كار مى‏رود كه بخواهند علت برداشتن اصل عذاب را بيان كنند نه تاخير آن را، و مناسب براى تعليل تاخير اسماء ديگر خدا از قبيل حليم، و عليم است نه غفور و رحيم.

پس موافق‏تر به مقام مباحثه و مخاصمه و دفاع، به وسيله روشن كردن حق، و تعليل به مغفرت و رحمت اين است كه جمله‏ ﴿إِنَّهُ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً﴾ تعليل باشد براى اينكه چرا كتاب را نازل كرد، اتفاقا قبلا هم تصريح فرموده بود كه‏ ﴿نَزَّلَ اَلْفُرْقَانَ عَلىَ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ آن را نازل كرد تا براى همه عالميان نذير باشد، و نذير بودن براى عالميان همان نبوت است، و در چنين مقامى توصيف خود به اينكه سر آسمانها و زمين را مى‏داند، براى اشاره به

اين نكته است كه سر خود كفار را هم مى‏داند، و مى‏داند كه سر ايشان استدعاى شمول مغفرت و رحمت الهى به ايشان را دارد، و هر چند به زبان چنين تقاضايى ندارد، چون كافرند، ولى فطرت آنان طالب سعادت، و حسن عاقبت است، كه حقيقتش همان سعادت انسانيت مى‏باشد، و سعادت انسانيت با شمول مغفرت و رحمت دست مى‏دهد، هر چند كه بسيارى از كفار آن را از غير مغفرت و رحمت مى‏طلبند، و در تمتع از حيات مادى و زينت‏هاى ناپايدار آن جستجو مى‏كنند، بنا بر اين، معنايى كه ما براى آيه كرديم، آيه شريفه حجتى است برهانى بر حقيقت دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، كه قرآن مشتمل بر آن است، و بر بطلان ادعاى كفار كه آن را افك و از اساطير اولين خواندند.

و بيان حجت مذكور اين است كه: خداى سبحان سر نهفته در آسمانها و زمين را مى‏داند، در نتيجه اسرارى را هم كه در جبلت و فطرت شما نهفته است مى‏داند، و خبر دارد كه شما فطرتا دوستدار سعادت و طالب حسن عاقبتيد، و حقيقت آن سعادت همانا رستگارى در دنيا و آخرت است، و چون خداى سبحان غفور و رحيم است، لازمه اين دو صفتش اين است كه آنچه را كه شما به زبان فطرت، و سرخود مى‏طلبيد اجابت كند، و شما را به راه رسيدن به خواسته‏تان هدايت فرمايد، و در نتيجه شما را به سعادتتان نائل سازد.

و اين كتاب همان راه را براى شما بيان مى‏كند، پس افك مفترى بر خدا نيست، و از قبيل اساطير اولين نيز نيست، بلكه كتابى است متضمن آنچه شما به فطرت خود مى‏خواهيد، و در سر خود استدعايش مى‏كنيد، ناگزير اگر داعى اين كتاب (رسول خدا ص) را اجابت كنيد، مغفرت و رحمت شامل حالتان مى‏شود، و اگر سر پيچى نماييد از آن محروم مى‏مانيد.

پس اين قرآن كتابى است نازل از طرف خدا، چون اگر آن طور كه خود اين كتاب مى‏گويد نباشد، يعنى نازل از طرف خدا نباشد، و به سوى حقيقت سعادت رهنمون نباشد، و به سوى حق محض دعوت نكند، به طور مسلم بايد بياناتش مختلف شود، گاهى شما را به چيزى بخواند كه خيرتان در آن است، يعنى شما را به سوى مغفرت و رحمت خدا بخواند، و زمانى شما را به سوى شر و ضررتان دعوت كند، يعنى به چيزى بخواند كه خشم خداى را بر مى‏انگيزد، و شما را مستوجب عقوبت مى‏كند.

انزالعلم الهیافتراءپاسخانزال از جانب خدا.علم الهی به اسرار آسمان و زمین.علم به غیب در پاسخ افتراء.قرآن منزل.

طعنه كفار به پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) و انكار رسالت او با انكار جمع رسالت كه امرى غيبى است با نياز به ماديات: اكل طعام و مشى در اسواق‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالُوا مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ وَ يَمْشِي فِي اَلْأَسْوَاقِ لَوْ لاَ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً أَوْ يُلْقىَ إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا﴾

اين آيه حكايت طعنه‏اى است كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏زدند، بعد از

آيه قبل كه طعن به قرآن را از ايشان حكايت مى‏كرد، و مى‏فرمود: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ اِفْتَرَاهُ...﴾.

و اگر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تعبير به‏ ﴿لِهَذَا اَلرَّسُولِ﴾ كردند، با اينكه رسول بودنش را قبول نداشتند، از باب تمسخر و ريشخند است.

و جمله‏ ﴿مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ وَ يَمْشِي فِي اَلْأَسْوَاقِ﴾ - اين چه رسولى است كه غذا مى‏خورد و در بازارها راه مى‏رود؟ استفهام از تعجب است، و وجه آن اين است كه وثنى مذهبان اتصال به غيب را براى بشر ممكن نمى‏دانستند، چون وجود او مادى، و فرو رفته در ظلمتهاى ماده، و ملوث به قذارتهاى آن است، و به همين جهت بود كه در توجه به سوى «لاهوت» متوسل به ملائكه مى‏شدند، و آنها را عبادت مى‏كردند تا ملائكه نزد خدا شفاعتشان كنند و به خدا نزديكشان سازند، پس از نظر بت‏پرستان ملائكه مقربين نزد خدايند و متصل به غيب هستند، آنهايند كه مى‏توانند از طرف غيب رسالتى - البته اگر رسالتى باشد - بگيرند، ولى چنين چيزى براى بشر ممكن نيست. پس از همين جا معلوم مى‏شود كه مرادشان از اين استفهام اين بوده كه رسالت با غذا خوردن و راه رفتن در بين مردم و كاسبى كردن براى معاش نمى‏سازد، چون رسالت اتصالى است غيبى، و اتصال به غيب با علاقه‏مندى و ارتباط با ماديات جمع نمى‏شود، و جز براى ملائكه دست نمى‏دهد، لذا قرآن در جاى ديگرى از آنان حكايت كرده كه گفتند: «اگر خدا براستى رسالتى داشت، ملائكه را نازل مى‏كرد»و يا عباراتى ديگر نظير آن.

پس اين نيز معلوم شد كه جمله‏ ﴿لَوْ لاَ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً﴾ در حقيقت تنزلى است از مشركين در پيشنهاد خود، و معنايش اين است كه چگونه اين مدعى رسالت ممكن است رسول باشد با اينكه غذا مى‏خورد، و در بازار آمد و شد دارد و حال آنكه رسول جز ملائكه منزه از اينگونه خصال مادى نمى‏تواند باشد؟ حال از اين اشكال چشم مى‏پوشيم، و تنزل مى‏كنيم و رسالتش را تسليم مى‏شويم، و مى‏گوييم ممكن است بشر هم رسول شود، ولى حد اقل كه يك فرشته بايد همراهش بيايد تا او نذير باشد، و انذار او و تبليغ رسالت از غيب به وسيله ملك انجام شود.

و همچنين جمله‏ ﴿أَوْ يُلْقىَ إِلَيْهِ كَنْزٌ﴾ باز تنزل از جمله قبل است، و معنايش اين است كه گيرم رسول از جنس بشر هم مى‏شود، و گيرم كه احتياج به رسولى از ملك هم نداشته

باشد، و ليكن حد اقل بايد گنجى از آسمان برايش بيفتد كه ديگر در حوائج مادى‏اش احتياج به تلاش در بازارها نداشته باشد، اينكه از نزول ملك و معاونتش در تبليغ رسالت آسان‏تر است.

و همچنين جمله‏ ﴿أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا﴾ باز تنزل از پيشنهاد قبلى است، و معنايش اين است كه بر فرض هم لازم نباشد كه گنج از آسمان برايش بيفتد، لا اقل بايد باغى داشته باشد كه از (حاصل) آن بخورد، و محتاج كسب معاش نشود، اين كه از نزول گنج آسان‏تر است.

﴿وَ قَالَ اَلظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُوراً﴾

مراد از «ظالمين» به طورى كه گفته‏اند- همين پيشنهاد كنندگان سابق الذكر است، و اگر با اينكه ممكن بود و بلكه جا داشت بفرمايد (و قالوا) به جاى ضمير نامبردگان، اسم ظاهر آورد، بدين منظور بود كه به صفت آنان «ظلم» اشاره نموده بفهماند كه در اين اقتراحها كه كردند ظلم و جرأت بر خدا و رسول را به نهايت رساندند.

و اينكه گفتند: «متابعت نمى‏كنيد مگر مردى مسحور را»، روى سخنشان به مؤمنين است، و منظورشان سرزنش و دلسرد كردن آنان از راه حق است، و مقصودشان از مردى مسحور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، مى‏خواستند بگويند بعضى از ساحران او را جادو كرده‏اند، در نتيجه به خيالش رسيده كه رسولى است، و فرشته وحى بر او نازل مى‏شود، و كتاب بر او نازل مى‏كند.

﴿اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ اَلْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً﴾

كلمه «امثال» به معناى اشباه است، و چه بسا بعضى‏ گفته‏اند كه «مثل» در اينجا به معناى وصف است، هم چنان كه در آيه‏ ﴿مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ﴾چنين است.

آن وقت معناى آيه چنين مى‏شود: نگاه كن ببين چگونه تو را وصف مى‏كنند، در مورد تو گمراه شدند، به گمراهيى كه ديگر اميدى به هدايت يافتنشان به سوى حق نمانده، مثل اينكه مى‏گويند: او طعام مى‏خورد، و در كوچه و بازار راه مى‏رود، و به همين جهت صلاحيت رسالت ندارد، چون رسول بايد فردى غيبى باشد و ارتباطى با عالم ماده نداشته باشد و لا اقل به

اسباب عادى و معمولى، مانند تحصيل معاش محتاج نباشد، و نيز مثل اينكه مى‏گويند او مردى سحر شده است.

﴿فَضَلُّوا فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً﴾ - يعنى متفرع بر اين مثلها كه برايت زدند، اين است كه به گمراهى سختى گمراه شدند، به طورى كه ديگر با آن گمراهى نمى‏توانند به سوى راه حق بر گردند، و اميد نيست كه با آن، ديگر هدايت يابند، آرى، كسى كه راه را گم كرد، در صورتى اميد آن هست كه دوباره به راه برگردد كه انحرافش اندك باشد، اما اگر به كلى نقطه مقابل راه را پيش گرفت، هر قدر بيشتر برود از راه دورتر مى‏شود، كسى هم كه كتاب خداى را اساطير، و رسول او را مسحور بخواند، و همواره به لجاج و استهزاء به حق ادامه دهد، ديگر با چنين وضعى چگونه اميد هدايتش مى‏رود.

رسالتبشرطعامبازارطعنانکار رسالت به بهانه بشر بودن.طعن به شخص پیامبر.انکار کفار.تکذیب رسول.

جواب خداى تعالى به اين احتجاج و انكار كفار

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذَلِكَ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً﴾

اشاره بهمن ذلك به پيشنهاد آخرى و يا به همه پيشنهادهايى كه از گنج و از باغ كردند مى‏باشد كلمه «قصور» جمع قصر است، كه به معناى خانه‏اى است داراى پى ريزى محكم و بنايى بلند، و اگر كلمه مذكور را نكره آورد، براى دلالت به تعظيم و تفخيم بود.

و اين آيه به منزله جوابى است از طعنى كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زدند، و از توقعاتى كه كردند، كه يا بايد فرشته‏اى بر او نازل شود، يا گنجى و يا باغى داشته باشد.

نكته‏اى كه در اين آيه است التفاتى است كه در آن به كار رفته، چون جا داشت بفرمايد: «تبارك الذى ان شاء جعل لى كذا و كذا - بزرگ است خدايى كه اگر مى‏خواست برايم چنين و چنان قرار مى‏داد» و اين طور نفرمود، بلكه فرمود: بزرگ است خدايى كه اگر مى‏خواست برايت چنين و چنان قرار مى‏داد...

و با اين التفات اشاره كرد به اينكه كفار آن قابليت را ندارند كه روى سخن متوجه ايشان شود، چون خودشان به فساد و بطلان پيشنهادهايشان واقفند، و به همين جهت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم جز اين را نفرمود كه بشرى است مثل خود ايشان، با اين تفاوت كه به وى وحى مى‏شود، ديگر ادعاء نكرد كه داراى قدرتى غيبى و سلطنتى الهى بر هر كارى است كه بخواهد بكند، و يا از او بخواهند بكند، هم چنان كه در سوره اسرى نيز به همين مقدار اكتفاء نموده فرمود: ﴿سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً﴾.

پس خداى سبحان روى سخن به ايشان نكرد، و پاسخشان نداد، تنها به رسول خود فرمود: پروردگارش كه او را رسول گرفت و فرقان بر او نازل كرد تا نذيرى براى عالميان باشد قادر است فوق آنچه آنها از وى توقع مى‏كردند بياورد، و آن اين است كه اگر بخواهد خدا بهتر از آن قصرها بهشت‏هايى قرار مى‏دهد كه از دامنه‏اش نهرها جارى بوده و قصرهايى كه هيچ وصف كننده‏اى نتواند وصف آنها را بگويد دارا باشد، و اين بهتر است از باغى كه از ميوه آن بخورد، يا گنجى كه در حوائجش مصرف سازد.

و به همين مقدار جواب آنان داده شده، اما نازل شدن ملك را تا او را در انذار و تبليغ كمك كند جواب نداد، چون بطلانش روشن بود، و در چند جاى كلام مجيدش پاسخهاى مختلفى از آن داده بود، در سوره انعام آيه 8 فرموده بود: ﴿وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ﴾ و در سوره اسرى آيه 95 فرموده: ﴿قُلْ لَوْ كَانَ فِي اَلْأَرْضِ مَلاَئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَلَكاً رَسُولاً﴾ و در سوره حجر آيه 8 فرموده: ﴿مَا نُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا كَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ﴾ كه بيان حجت هر يك از اين آيات در تفسير خود آنها گذشت.

و از همين جا روشن مى‏شود كه مراد از جعل جنات و قصور براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، بهشت و قصرهاى دنيايى است، چون در مقام مخاصمه و جوابگويى به خصم جز اين معنا ندارد پس آنچه از مقام و سياق به دست آمد اين است كه كفار توقعاتى چنين و چنان از آن جناب مى‏كردند، و منظورشان تعجيز و به تنگ آوردن آن حضرت بود، و در آيه شريفه پاسخ داده، - البته به خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) - كه پروردگار تو قادر بر بزرگتر از اينها است، چون اگر بخواهد بهتر از اينها برايت قرار مى‏دهد، بهشتهايى كه نهرها از دامنه‏اش روان باشد... - و از اين گفت و گو به خوبى بر مى‏آيد كه مقصود باغهايى دنيايى است، و گرنه اين پاسخ قانع كننده نمى‏بود، و مخاصمه پايان نمى‏پذيرفت.

با اين بيان روشن مى‏شود اينكه بعضى‏ گفته‏اند: مراد: جنات آخرت، و قصور آن جا است، صحيح نيست. و از آن فاسدتر گفته بعضى‏ ديگر است كه مراد از بهشت‏ها كه نهرها در آن روان باشد بهشت دنيا، و مراد از قصور، قصرهاى آخرت است، و چه بسا گفته خود را تاييد كرده‏اند به اينكه در خصوص جنات به صيغه ماضى تعبير كرد، كه مناسب با دنيا است، و فرمود: ﴿إِنْ شَاءَ جَعَلَ﴾ و در خصوص قصور به صيغه مضارع تعبير كرد كه مناسب با آخرت است، و فرمود: «و يجعل» غافل از اينكه فعل واقع در موقع شرط منسلخ از زمان است، ماضيش معناى گذشته، و مضارعش معناى آينده را نمى‏دهد، و اين اختلاف در تعبير تنها به منظور تفنن، و تجديد صورت كلام است (و خدا داناتر است).

احتجاجرسالتفتنهصبرپاسخ به انکار رسالت.جعل بعضکم لبعض فتنة.صبر در برابر فتنه.بصیر بودن رب.

آنچه در رد رسالت گفتند بهانه‏هايى بيش نيست و مبدأ و منشا تكذيب رسول اللَّه (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) انكار قيامت است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَ أَعْتَدْنَا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِيراً﴾

در اين جمله از طعن آنان بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و اعتراضشان بر آن جناب به غذا خوردن و راه رفتن در كوچه و بازار اعراض شده و فرموده اينها بهانه است، حقيقت امر غير از اين كلامى است كه به ظاهر مى‏گويند، بلكه علت انكارشان بر نبوت تو و طعنشان بر تو، اين است كه اينان قيامت را قبول ندارند، و معاد را منكرند، و معلوم است كه براى كسانى كه اعتقادى به معاد ندارند، نبوت معنايى ندارد، و براى كسانى كه قائل به حساب و جزا نيستند دين و شريعت مفهومى ندارد.

پس اشاره به سبب اصلى بهانه‏ها بعد از نقل آنها و پاسخ آنها در اينجا نظير همين جريانات است در سوره اسراء، كه بعد از ذكر بهانه‏ها و جواب از آنها سبب اصلى را بيان نموده، مى‏فرمايد: ﴿قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً وَ مَا مَنَعَ اَلنَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ اَلْهُدىَ إِلاَّ أَنْ قَالُوا أَ بَعَثَ اَللَّهُ بَشَراً رَسُولاً﴾.

جمعى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله‏ ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ﴾ حكايت يكى ديگر از اباطيل آنها است، (نه بيان علت اصلى)، هم چنان كه جمله‏ ﴿وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً﴾ حكايت يكى از اباطيل ديگر آنها مربوط به مساله توحيد است، و جمله‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ﴾ و هم چنين جمله‏ ﴿وَ قَالُوا مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ...﴾ يكى مربوط به مساله كتاب و ديگرى مربوط به مساله رسالت است.

آن گاه وقتى به اضراب در آيه يعنى كلمه «بل» رسيده‏اند، در اينكه نكته اين اضراب چيست؟ دسته دسته شده‏اند، بعضى‏ از ايشان گفته‏اند: نكته‏اش اين است كه بفهماند مساله بعث و معاد قابل ترديد نيست. بعضى‏ ديگرشان گفته‏اند: اين است كه بفهماند انكار كفار نسبت به مساله معاد عظيم‏تر است، گويا خواسته است بفرمايد اگر اينان اين بهانه‏ها را مى‏گيرند، و به اين بهانه‏ها زير بار رسالت و كتاب تو نمى‏روند، عجب نيست، بلكه خطايى از اين بزرگتر دارند، و آن اين است كه منكر معادند.

و ليكن حق مطلب اين است كه سياق با اين تفسير سازگار نيست، براى اينكه سياق در مقام تعرض طعنه‏هاى كفار به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و پاسخ از آن بود، و معنى ندارد كه هنوز پاسخ تمام نشده متعرض مساله تكذيب معاد آنان شود، چون تتمه جواب در آخرين آيه از آيات مورد بحث و آيات بعد از آن است، كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِلاَّ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ اَلطَّعَامَ وَ يَمْشُونَ فِي اَلْأَسْوَاقِ...﴾.

و در جمله‏ ﴿وَ أَعْتَدْنَا﴾ با اينكه جا داشت ضمير كفار را بياورد و بفرمايد: «و اعتدنا لهم سعيرا» به جاى ضمير، صله (من) و موصول (كذب بالساعة) را آورد، تا دلالت كند بر اينكه اين عذاب سعير اختصاص به كفار مورد بحث ندارد، بلكه كيفر هر كسى است كه معاد را انكار كند، چه اين كفار و چه غير ايشان، و نيز دلالت كند بر اينكه مسبب مهيا كردن جهنم تكذيب ايشان به قيامت است.

و اگر كلمه «ساعت» را دوباره آورد، با اينكه ممكن بود ضمير آن را بياورد براى اين بود كه صريح‏تر و پوست‏كنده‏تر سخن گفته باشد، كه مناسب با مقام تهديد هم همين است. و كلمه «سعير» به معناى آتشى است شعله‏دار و پر شعله.

﴿إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً﴾

در مفردات مى‏گويد: كلمه «غيظ» به معناى خشم شديد است، تا آنجا كه مى‏گويد: و «تغيظا» به معناى اظهار غيظ است، كه گاهى با سروصدا هم توأم است، هم چنان كه در قرآن فرموده: ﴿سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً﴾ و نيز درباره كلمه «زفير» گفته: به معناى تردد و آمد و شد نفس است، كه با فرو رفتن آن دنده‏هاى سينه بالا مى‏آيد (و با بر آمدنش فرو مى‏نشيند).

و اين آيه حال آتش دوزخ را نسبت به آنان وقتى كه در روز جزا با آن مواجه مى‏شوند چنين تمثل مى‏كند، كه همانند شير در هنگام ديدن شكار خود فرياد مخصوص خود را در مى‏آورد.

﴿وَ إِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَكَاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ دَعَوْا هُنَالِكَ ثُبُوراً﴾

كلمه «مكانا» به خاطر حذف حرف جر «فى» منصوب شده. و كلمه «ثبور» به معناى ويل و هلاكت است.

كلمه «مقرنين» جمع مقرن، اسم مفعول تقرين است، كه به معناى بسته شدن با غل و زنجير است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «به معناى اين است كه قرين شيطان‌ها شوند» ولى اين معنا از لفظ آيه بر نمى‏آيد و معناى آيه اين است كه وقتى در روز جزا كت‏بسته در جايى تنگ از آتش بيفتند آنجا صدايشان به واويلا بلند مى‏شود، اما واويلايى كه نتوان وصفش كرد.

﴿لاَ تَدْعُوا اَلْيَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَ اُدْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً﴾

استغاثه كردن با «ويل و ثبور»، خود نوعى حيله براى نجات از شدايد است، و چون روز قيامت روز جزاست و بس (نه روز عمل و اعمال حيله)، لذا هيچ چاره‏اى در آن روز بيچارگى و شدت را رفع نمى‏كند، يكى از چاره‏ها و حيله‏ها هم كه صدا كردن به ويل و ثبور است به هيچ وجه مؤثر نمى‏افتد، و لذا در اين آيه مى‏فرمايد يك بار واويلا نگوييد، بلكه بسيار بگوييد، كنايه از اينكه هر چه بگوييد چه كم و چه زياد در بى نتيجه بودن يكسان است.

بنا بر اين آيه مورد بحث همان معنايى را مى‏رساند كه آيه‏ ﴿اِصْلَوْهَا فَاصْبِرُوا أَوْ لاَ تَصْبِرُوا سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ﴾ و همچنين آيه‏ ﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَ جَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِنْ مَحِيصٍ﴾ در مقام افاده آن مى‏باشد بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد اين است كه عذاب شما طولانى و ابدى است، و با يك واويلا گفتن تمام نمى‏شود، بلكه واويلا گفتن كار هميشگى شما خواهد بود. ولى اين وجه از لفظ آيه بعيد است.

تکذیببهانهرسالتکفرمبدأ تکذیب رسول.بهانه‌های کفر.حق بودن دعوت.گمراهی تکذیب‌گران.

مقايسه بين احوال دوزخيان و بهشتيان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ أَ ذَلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ... مَسْؤُلاً﴾

«ذلك» اشاره به سعير و آن اوصافى است كه برايش ذكر فرموده بود در اين آيه رسول

گرامى خود را دستور مى‏دهد كه از ايشان بپرسد، كدام يك از آتش و بهشت جاودان بهتر است، و اين سؤال، سؤالى است از امرى بديهى، كه هيچ عاقلى در پاسخ از آن توقف نمى‏كند، و اينگونه سؤالات در مناظره و مخاصمه داير است، كه يك طرف دعوى طرف ديگر را در ميان دو امر، يكى بديهى البطلان، و ديگرى بديهى الصحه، مردد نموده و تكليف مى‏كند كه يكى از اين دو را بايد اختيار كنى، اگر طرف بديهى الصحه را اختيار كند، به چيزى اعتراف كرده كه منكر آن بوده، و اگر طرف بديهى البطلان را اختيار كند رسوا مى‏شود.

و در جمله‏ ﴿أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ﴾ اضافه جنت به خلد كه به معناى جاودان است براى اين است كه دلالت كند بر اينكه بهشت مزبور فى نفسه و به خودى خود جاودانه و فنا ناپذير است، هم چنان كه كلمه «خالدين» در آيه بعدى، براى اين آمده كه دلالت كند بر اينكه اهل اين بهشت در آن جاودانند، و فنا به ايشان راه ندارد.

و جمله‏ ﴿وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ﴾ در تقدير «وعدها المتقون» است، چون كلمه وعد هميشه دو مفعول مى‏گيرد، (مى‏گوييم فلانى وعده كمك به فلانى داد، كه يك مفعول آن كمك است و ديگرى به فلانى) و در آيه مورد بحث كلمه «متقون» مفعول ثانى است، كه به جاى فاعل نشسته است.

جمله‏ ﴿كَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَ مَصِيراً﴾ معنايش اين است كه اين بهشت پاداش تقواى ايشان و بازگشتگاهى است كه به خاطر اينكه متقى بودند بدان منتقل مى‏شوند، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ... وَ مَا هُمْ مِنْهَا بِمُخْرَجِينَ﴾ و اين خود از قضاهايى است كه خدا روز اول - كه آدم را آفريد و به ملائكه و ابليس دستور داد تا بر او سجده كنند - رانده و پاداش متقين قرارش داده بود. هم چنان كه تفصيلش در سوره حجر گذشت.

﴿لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاؤُنَ خَالِدِينَ﴾ - يعنى متقين در بهشت از ناحيه خدا و تمليك او مالك و دارنده چنين چيزى هستند، كه هر چه را بخواهند دارا شوند، و البته معلوم است كه خواست ايشان جز به چيزى كه دوست دارند تعلق نمى‏گيرد. به خلاف اهل آتش كه به حكم آيه‏ ﴿وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ﴾ ميان آنان و آنچه دوست بدارند حائل و مانعى افكنده دارند.

البته اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه متقين در آن روز و در بهشت دوست

نمى‏دارند و نمى‏خواهند، مگر چيزى را كه واقعا دوست داشتنى باشد، و آن چيزى كه واقعا بايد آن را دوست داشت همان چيزى است كه خدا براى آنان دوست بدارد، و آن عبارت است از همان خير و سعادتى كه مستحق آن شده‏اند، و با آن به كمال مى‏رسند، و نه خود و نه ديگران از آن متضرر نمى‏گردند، (دقت فرماييد).

دوزخبهشتمقایسهآخرتاحوال دوزخیان.احوال بهشتیان.مقایسه آخرتی.

اينكه اهل بهشت داراى مشيت مطلقند (لهم فيها ما يشاءون) به معناى خواستن عمل زشت و لغو و خارج از اراده و رضايت خداوند نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين را گفتيم تا روشن گردد كه هر چند به حكم آيه مورد بحث اهل بهشت داراى مشيت مطلقند، هر چه بخواهند به ايشان داده مى‏شود، و ليكن در عين حال نمى‏خواهند مگر چيزى را كه مايه رضا و خوشنودى پروردگارشان باشد.

و با اين بيان اشكالى كه به طور كلى به آيات ناطقه به اطلاق مشيت شده - مانند آيه مورد بحث - جواب داده مى‏شود، و آن اشكال اين است كه ممكن است اهل بهشت معصيت و عمل زشت و كار لغو را دوست بدارند، و يا كارى و چيزى را دوست بدارند كه باعث آزار سايرين باشد، و يا بخواهند افراد مخلد در آتش را نجات دهند، و يا بخواهند به مقامات انبياء و مخلصين از اولياء و هر كس كه ما فوق ايشان است برسند.

و جوابش اين شد كه چگونه چنين اطلاقى از اينگونه آيات به دست مى‏آيد با اينكه خود خداى تعالى در خطاب به متقين فرموده: ﴿يَا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىَ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي﴾.

زيرا به حكم اين آيه اهل بهشت به چيزى راضى و علاقمند مى‏شوند كه خدا نيز بدان راضى باشد، آرى، آنان نمى‏خواهند مگر آنچه را كه مايه خوشنودى خداست، پس هيچ وقت اشتهاى معصيت و كار زشت و شنيع، و كار لغو نمى‏كنند، ﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ كِذَّاباً﴾ و نيز هرگز از چيزى كه مايه ناراحتى ديگران است خوششان نمى‏آيد، و نيز هرگز نمى‏خواهند كه عذاب از اهل جهنم (كه خدا عذاب آنان را خواسته) برداشته شود، و هرگز آرزو نمى‏كنند كه مقام بالاتر از خود را داشته باشند، چون آنچه كه خود دارند خدا برايشان پسنديده، و آنان بدان راضيند، و آنچه خدا دوست مى‏دارد دوست مى‏دارند.

﴿كَانَ عَلىَ رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤُلاً﴾ - يعنى اين وعده‏اى كه به متقين داده شد، وعده‏اى است بر عهده پروردگارت، و بر حضرتش عز و جل واجب است كه به وعده خود وفا كند، و اگر خدا وفاى به اين وعده را بر خود واجب كرده، به خاطر همان قضايى است كه گفتيم از روز

ازل رانده بود، و در امثال آيه‏ ﴿وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ جَنَّاتِ عَدْنٍ... هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ اَلْحِسَابِ﴾ از آن خبر داد.

و اگر وعده خود را با وصف «مسئولا - درخواست شده» توصيف كرد، به اين جهت بود كه متقين از پروردگار خود با زبان حال و استعداد، آن را خواسته بودند، و يا با زبان قال و دعاهاى خود از درگاه پروردگارشان مسألت نموده بودند، و يا بدين جهت بود كه ملائكه اين درخواست را براى متقين كرده‏اند، هم چنان كه قرآن كريم درخواست ملائكه را چنين حكايت مى‏كند: ﴿رَبَّنَا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ﴾ و يا آنكه جهت آن، همه اين درخواستها بوده.

مرحوم طبرسى در آيه مورد بحث گفته: جمله‏ ﴿كَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَ مَصِيراً﴾ حال از ضمير جنت است، كه در جمله‏ ﴿وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ﴾ در تقدير است، و جمله‏ ﴿لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاؤُنَ﴾ حال از متقون است‏. و تجزيه‏اى كه وى كرده، از تجزيه ساير مفسرين بهتر است، كه گفته‏اند هر دو جمله استينافى و ابتدايى، و در مقام تعليل و به منزله جواب از سؤال مقدر است.

﴿وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ...﴾

ضميرهاى جمع چهارگانه همه به كفار برمى‏گردد و مراد از «آنچه مى‏پرستند» ملائكه و معبودهاى بشرى و بتها است، اگر چنانچه كلمه «ما» را اعم از غير ذوى العقول و ذوى العقول بدانيم، و اگر مختص غير ذوى العقول بدانيم تنها شامل بتها مى‏شود.

و مشار اليه به اشاره «هؤلاء» در جمله‏ ﴿عِبَادِي هَؤُلاَءِ﴾ كفارند، و معناى آيه روشن است.

مشیتبهشتیشاؤوناطلاقلهم فیها ما یشاؤون.مشیت در بهشت.وعده رحمت.

پاسخ معبودهاى كفار به سؤال خداى سبحان در قيامت از آنها: آيا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد؟

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا سُبْحَانَكَ مَا كَانَ يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَاءَ... قَوْماً بُوراً﴾

پاسخ معبودهاى كفار از سؤال خداى تعالى است، كه فرمود: ﴿أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَؤُلاَءِ﴾ آيا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد؟، و پاسخ خود را با تسبيح خدا آغاز كردند، و اين از ادب عبوديت است كه هر جا گفتگو از شرك و يا هر جا كه به وجهى بويى از شرك مى‏آيد خدا از آن تنزيه شود.

و معناى اينكه گفتند: «براى ما سزاوار نبود كه غير از تو اوليايى بگيريم» اين است

كه اين كار صحيح و عقلايى نبود، كه پرستش را از توبه غير تو تعدى دهيم، و غير از تو اوليايى بگيريم، چيزى كه هست اين مشركين خودشان نام خدايى بر سر ما نهاده، و پرستيدند.

كلمه «بور» در جمله‏ ﴿وَ لَكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا اَلذِّكْرَ وَ كَانُوا قَوْماً بُوراً﴾ جمع «بائر» به معنى هالك است. بعضى‏ گفته‏اند بائر به معناى فاسد است.

بعد از آنكه معبودها كه مورد سؤال از علت ضلالت مشركين قرار گرفته بودند، اين نسبت را از خود دفع كردند، در جمله مورد بحث شروع كردند به اسناد آن به خود كفار، البته با بيان سببى كه باعث اضلال آنها شد، و آن عبارت است از اينكه اصولا مشركين مردمى فاسد و هالك بودند، و تو اى خدا ايشان و پدرانشان را از امتعه دنيا و نعمتهاى آن برخوردار كردى، و اين امتحان و ابتلاء به درازا كشيد، در نتيجه سرگرم به همان تمتعات شده ياد تو را كه فرستادگانت همه دم از آن مى‏زدند فراموش كردند، و نتيجه‏اش اين شد كه از توحيد به شرك گراييدند.

پس علت نسيان و عدولشان از توحيد به شرك عبارت بود از اشتغال زايد از حد به اسباب دنيوى، به طورى كه ديگر به غير از تمتع از لذايذ مادى مجالى براى ياد خدا برايشان نماند، و اين استغراق در بهره‏گيرى از زندگى مادى هم سبب شد كه يك سره دل به دنيا دهند و در شهوات فرو بروند، و اين نيز باعث شد كه از هالكان شده يك سره تباه گردند.

آلههقیامتشرکسؤالسؤال از معبودهای کفار.صحنه قیامت.نفی الوهیت آلهه.

معناى جمله‏ ﴿كَانُوا قَوْماً بُوراً﴾ كه در جواب آلهه به خداى سبحان آمده و رد استناد بعضى از مفسرين به اين جمله براى اثبات جبر، و شقاوت ذاتى كفار

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس با اين بيان روشن شد كه جمله‏ ﴿وَ كَانُوا قَوْماً بُوراً﴾ تتمه جواب است، و اينكه بعضى‏ از مفسرين آن را جمله معترضه دانسته‏اند، كه مضمون ما قبل را تقرير و روشن مى‏كند، و آن وقت از آن استفاده كرده‏اند كه سبب اصلى ضلالت آنان اين بوده كه ذاتا مردمى شقى بوده‏اند، و شقاوتشان به قضاى حتمى خدا بوده، و در علم ازلى او گذشته بوده، پس در حقيقت گمراه كننده حقيقى آنان خود خداى تعالى بوده، و اگر به خود مشركين نسبت داده از باب رعايت ادب بوده است. حرف صحيحى نيست، زيرا:

اولا اين تفسير معناى آيه را به كلى فاسد مى‏كند، چون در اين صورت هيچ جهتى براى استدراك‏ ﴿وَ لَكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا اَلذِّكْرَ﴾ باقى نمى‏ماند، و به منزله يك سخنى زايد مى‏شود، كه احتياجى به آن نبوده باشد، (چون اگر بخواهد بفرمايد: خودت مشركين را گمراه كردى ديگر احتياجى به ذكر جمله فوق نبود، زيرا اگر متاع دنيا هم به آنان نمى‏داد گمراه مى‏شدند).

و ثانيا نسبت بوار و شقاوت، به ذوات اشياء دادن منافى با حقيقتى است كه همه عقلا به حكم فطرتشان بر آن اتفاق دارند، و آن اين است كه تعليم و تربيت مؤثرند و حس و تجربه هم مؤيد اين حكم فطرتند، و اين نسبت، هم با جبر مناقض و ناسازگار است و هم با اختيار.

اما ناسازگارى‏اش با «قول به اختيار» كه روشن است، (زيرا كسى كه ذاتش شقى خلق شده شقاوت اختيارى‏اش نيست)، و اما ناسازگارى‏اش با «قول به جبر»، براى اينكه جبرى مذهب علت تامه را تنها خدا مى‏داند، و اين قسم عليت را از هر چيز ديگرى نفى مى‏كند و در اين تفسير ذوات مشركين نيز علت تامه شقاوت معرفى شده، و نيز اين نسبت مناقض است با اين مطلب كه ذوات و ماهيات موجودات اقتضاء هر چيزى را دارد، چون در اين نسبت اقتضاء سعادت از ذوات مشركين نفى شده.

و ثالثا در اين تفسير در معناى قضاء از جهت متعلق آن خلط شده، زيرا حتمى بودن قضاء باعث نمى‏شود كه عملى كه متعلق به آن است از اختيار خارج شده و اجبارى شود، چون فعلى كه قضاء بر آن رانده شده، قضاء به آن فعل با حدودش رانده شده، و حدود آن اين است كه به اختيار از فاعل سر بزند، و خلاصه قضاى رانده شده كه فعل مذكور با حفظ اختيار از فاعل صادر شود، پس همان طور كه قضاء صدور آن را تاكيد، و حتمى مى‏كند اختياريتش را نيز حتمى مى‏كند، نه اينكه وصف اختياريت را از آن سلب نمايد.

و رابعا اينكه گفتند: مضل حقيقى خدا است و اگر معبودها آن را به خود كفار نسبت دادند، براى رعايت ادب بوده، و نيز اينكه در جاى ديگر تصريح كرده‏اند به اينكه: معاصى و اعمال قبيح و شنيع و فجايع شرم آور مردم همه منسوب به خدا است، و اگر به مردم نسبت مى‏دهيم به خاطر رعايت ادب است سخنى است متناقض، براى اينكه ادب همان طور كه بحث مفصل آن در جلد ششم اين كتاب گذشت عبارت است از اينكه عملى كه انجام مى‏شود به صورت و هياتى زيبا كه سزاوار باشد انجام شود، و به عبارت ديگر ادب عبارت است از ظرافت فعل، و اگر بنا به گفته اين مفسرين حق صريح در فعل زشت اين باشد كه فعل خدا است، و غير از خدا كسى (حتى فاعلش) در آن شركت ندارد، در اين صورت نسبت دادنش (به قول نامبردگان به منظور ادب) به غير خداى سبحان نسبتى است باطل و غير حق، و افتراء و مخالف با واقع، و در اين صورت از نامبردگان مى‏پرسيم اين چه ادب جميلى است كه حق صريح را باطل نموده، باطلى را احياء كنيم؟ و اين چه ظرافت و چه لطفى است كه مرتكب دروغ و افتراء شده كارى را به غير كننده‏اش نسبت دهيم؟.

با اينكه خداى سبحان بزرگتر از آن است كه ما با نسبتى باطل، او را تعظيم كنيم، و يا با سرپوش نهادن بر اعمالش، و يا با دروغ و افتراء رعايت احترامش نموده، بعضى از كارهايش را به غير او نسبت دهيم، و با اينكه جميل جز كار جميل نمى‏كند اين چه ادبى است كه پاره‏اى از كارهايش را از او نفى نموده و بگوييم او نكرده، بلكه كفار كرده‏اند؟.

﴿فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً وَ لاَ نَصْراً...﴾

كلامى است از خداى تعالى كه به مشركين - بعد از بيزارى معبودين از ايشان (مشركين) - القاء مى‏شود، چون كلام معبودين در جمله‏ ﴿وَ كَانُوا قَوْماً بُوراً﴾ خاتمه يافت.

و معناى آن اين است كه معبودهايتان شما را در آنچه به آنها نسبت مى‏داديد كه آلهه‏اى هستند غير از خدا، و از پرستندگان خود رفع درد و بلا نموده، و آنان را يارى مى‏كنند تكذيب كردند، و بعد از آنكه شما را تكذيب نموده، الوهيت و ولايت را از خود نفى كردند، ديگر شما اى بت‏پرستان چه مى‏توانيد بكنيد و چگونه مى‏توانيد عذاب را از خود دور سازيد؟ چون نه عبادت كردنتان معبودها را، بدردتان مى‏خورد، و نه به وسيله آنها مى‏توانيد خود را يارى كنيد.

و اگر بين بلاگردانى و يارى ترديد انداخت، گويا به اين منظور بوده كه هم تاثير مستقل را از آنها نفى كند، و هم غير مستقل را، چون صرف، استقلال را مى‏رساند، و نصرت، عدم آن را.

البته غير از «عاصم» ساير قراء از طريق «حفص» آيه را «يستطيعون» با ياء قراءت كرده‏اند، و اين قراءت خوبى است، و با مقتضاى سياق سازگارتر است، و بنا بر اين معنايش اين مى‏شود كه معبودهاى شما، شما را در آنچه مى‏گفتيد - كه اينها خدايانند و درد و بلا از شما دور مى‏كنند، و يا حد اقل شما را يارى مى‏كنند - تكذيب كردند، و نتيجه اين تكذيب اين شد كه اين معبودين نه مى‏توانند بلاگردان شما باشند، و نه حد اقل ياريتان كنند.

و اينكه فرموده: ﴿وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً كَبِيراً﴾ مراد از «ظلم»، مطلق ظلم و معصيت است، هر چند كه مورد آيات سابق خصوص ظلم به معناى شرك است، پس جمله ﴿مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ...﴾ از قبيل وضع قانون عمومى در جاى حكم خاص است، چون اگر منظور از آن، حكم خصوصى بود، حق كلام اين بود كه بفرمايد: «و نذيقكم بما ظلمتم عذابا كبيرا» براى اينكه همه آنان به ظلم شرك، ظالم بودند.

و نكته آن، اشاره به اين است كه حكم الهى نافذ و جارى است و هيچ كس نيست كه مانع آن باشد يا آن را تاخير بيندازد، گويا فرموده: و چون معبودهايتان شما را تكذيب كنند،

و نتوانند بلاگردان و يا يار شما باشند، پس حكم عمومى الهى‏ ﴿وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً كَبِيراً﴾ با نفوذ و جريانى كه دارد كسى نمى‏تواند جلوگير و تاخير اندازنده آن شود، پس شما به طور قطع چشنده عذاب خواهيد بود.

بوراهلاكآلههلغتقوم بورا.هلاک و بوار.پاسخ آلهه.

جواب دوم به اشكالى كه به پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) كردند و گفتند: ﴿يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ وَ يَمْشِي فِي اَلْأَسْوَاقِ﴾ با بيان اينكه پيامبران پيشين نيز چنين بودند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِلاَّ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ اَلطَّعَامَ وَ يَمْشُونَ فِي اَلْأَسْوَاقِ...﴾

در اين آيه خداى تعالى از آن سؤالى كه مشركين در چند آيه قبل كرده بودند، كه: اين چه رسولى است كه غذا مى‏خورد و در بازارها راه مى‏رود؟ پاسخ مى‏دهد، و در واقع اين پاسخ دوم آنان است پاسخ اول را آيه‏ ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذَلِكَ...﴾ و ملحقات آن يعنى جمله‏ ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ...﴾ متضمن بود، و اين جواب دوم است كه حاصلش اين مى‏شود كه اين رسول، اولين رسولى نيست كه خدا به سوى خلق فرستاده، بلكه قبل از وى عده بسيارى از مرسلين را فرستاده كه همه عادت بشرى و جارى در بين مردم را داشتند، يعنى طعام مى‏خوردند، و در بازارها راه مى‏رفتند، و باغى هم بر ايشان خلق نشده بود تا از آن بخورند، و گنجى هم از آسمان بر ايشان نيفتاده، و فرشته‏اى همراهشان نبود، اين رسول هم مثل آن همه رسولان، پس چيز نو ظهورى نياورده تا شما از او توقعاتى داشته باشيد، كه از سايرين نداريد.

پس آيه شريفه در معناى آيه‏ ﴿قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعاً مِنَ اَلرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَ لاَ بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحىَ إِلَيَّ﴾و قريب المعنا با آيه‏ ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىَ إِلَيَّ﴾مى‏باشد حال اگر كسى بگويد: اين جواب در حقيقت پاسخى است از اعتراضى كه به خصوص رسول خدا كردند، و اگر قرآن آن را متوجه تمام رسولان كرد، كفار نيز مى‏توانند اعتراض خود را متوجه رسالت همه رسولان كنند، و رسالت همه را انكار نمايند، هم چنان كه امتهاى گذشته همين كار را كردند و قرآن كريم اعتراضشان را حكايت نموده، و فرموده است: ﴿فَقَالُوا أَ بَشَرٌ يَهْدُونَنَا﴾و نيز فرموده: ﴿قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾و نيز فرموده‏ ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ﴾، پس اين جواب قانع كننده نيست.

در پاسخ مى‏گوييم: جواب مطابق اعتراض است، زيرا آنها بدون اشكال درباره خصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اعتراض كردند، كه اين چه رسولى است كه طعام مى‏خورد و راه مى‏رود؟ و اما اينكه گفتيد اگر جواب را تعميم مى‏داد آنها نيز اعتراضشان را تعميم مى‏دادند جمله ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ﴾ و آيه‏اى كه قبل از آن است يعنى ﴿قُلْ أَنْزَلَهُ اَلَّذِي يَعْلَمُ اَلسِّرَّ﴾ به بيانى كه گذشت اين اشكال را دفع مى‏كند، چون مى‏فرمايد منشا اين اعتراض چيز ديگرى است نه منطوق خود كلام.

و از جمله حرفهاى عجيبى كه در اين آيه زده شده اين است كه از بعضى‏ از مفسرين حكايت شده كه گفته است آيه شريفه تسليت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و گويا فرموده: رسولان قبل از تو نيز حال تو را داشتند، پس در بين آنان اسوه حسنه‏اى دارى، و اما اينكه جواب از گفتار مسخره‏آميز كفار باشد، سياق و نظم آيه با آن مساعد نيست، چون جواب سخن آنها در جمله‏ ﴿اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ اَلْأَمْثَالَ﴾ داده شد، و اين خود اشتباهى است از اين مفسر جمله‏ ﴿وَ جَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ﴾ متمم جواب سابق، و به منزله تعليل است، براى اينكه رسولان در خواص بشرى مثل ساير مردمند، بدون اينكه زندگى و يا دعوتشان خاصيت آسمانى پيدا كند، كه هر كس آن را ببيند قطع و يقين كند به اينكه از طرف خدا حامل رسالت شده است، مانند نازل شدن فرشته بر آنان، يا القاى گنج بر ايشان، يا آفريدن باغى بر ايشان.

پس گويا فرموده است، علت اينكه انبياء در زندگيشان مانند ساير مردم هستند اين است كه ما بعضى از مردم را امتحان براى بعضى ديگر كرديم، از آن جمله رسولان مايه امتحان مردمند و به وسيله ايشان اهل شك از اهل ايمان، و پيروان هوى كه صبر بر تلخى حق ندارند از طالبان حق و خويشتنداران در طاعت خدا و جويندگان راه او متمايز مى‏شوند.

از آنچه گذشت دو نكته روشن گرديد:

اول اينكه: مراد از صبر، همه اقسام صبر است، يعنى صبر بر «اطاعت خدا»، و صبر بر «تلخى مصائب»، و صبر برتلخى ترك گناهان

دوم اينكه: جمله‏ ﴿وَ جَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً﴾ از باب بكار بردن حكم عام در جاى

حكم خاص است، و منظور تنها اشاره به مساله مذكور (قرار دادن انبياء مانند ساير مردم براى فتنه و آزمايش) است.

و معناى جمله‏ ﴿وَ كَانَ رَبُّكَ بَصِيراً﴾ اين است كه پروردگار تو داناى به صواب و صحيح هر امرى است، و در نتيجه هر چيزى را در جاى مناسب خود قرار مى‏دهد، و نظام اتم عالمى هم به همين منوال جريان يافته، پس هدف از نظام انسانى كمال هر فردى است، اگر در راه سعادت است كمال در سعادت، و اگر در راه شقاوت است كمال در شقاوت، تا ببينى استعداد و استحقاق كداميك را دارد، و لازمه آن اين است كه نظام امتحان در ميان همه افراد گسترش يابد و انبياء و هيچ كس ديگرى از آن مستثنا نباشد.

در جمله مورد بحث التفاتى از تكلم با غير، به غيبت به كار رفته، (زيرا قبلا مى‏فرمود ما چنين و چنان كرديم و چون به اين جمله مى‏رسد نمى‏فرمايد «و ما بصيريم» بلكه مى‏فرمايد پروردگارت بصير است) و نكته آن نظير آن نكته‏اى است كه در جمله قبلى‏ ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي إِنْ شَاءَ...﴾ گذشت.

رسلبشرطعامفتنهصبررسل بشری طعام‌خور.سنت پیامبران پیشین.ابتلاء و فتنه متقابل.صبر بر اذیت.

بحث روايتى [روايتى در باره شان نزول آيه: ﴿وَ قَالُوا مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ...﴾ و دو روايت در باره جهنم و ورود در آن‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر از ابن عباس روايت كرده‏اند كه عتبه و شيبه پسران ربيعه، و ابو سفيان پسر حرب، و نضر بن حارث، و ابو البخترى، و اسود بن مطلب، و زمعة بن اسود، و وليد بن مغيرة، و ابو جهل بن هشام، و عبد اللَّه بن اميه، و امية بن خلف، و عاص بن وائل، و نبيه بن حجاج، اجتماعى تشكيل داده و گفتند: بفرستيد نزد محمد، و با او گفتگو و مخاصمه كنيد تا عذرتان موجه باشد، پس كسى را نزد آن جناب فرستادند كه اشراف قومت اجتماعى تشكيل داده‏اند تا با تو گفتگو كنند مى‏گويد: پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نزد ايشان رفت، گفتند: اى محمد ما تو را براى اين خواستيم تا عذرمان موجه شود (و آخرين حرف را به تو بزنيم)، و آن اين است كه اگر منظورت از اين سر و صدا كه راه انداخته‏اى مال دنيا است، ما از اموال خود برايت مالى گرد مى‏آوريم، و اگر اسم و رسم و جاه است، همگى تو را به سيادت و آقايى خود بر مى‏گزينيم، و اگر سلطنت و قدرت است، همه به سلطنت تو گردن مى‏نهيم.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هيچ يك از اين حرفها در من نيست، و آنچه آورده‏ام به طمع اموال شما و شهرت در ميان شما و سلطنت بر شما نيست، و ليكن خدا مرا به

سوى شما مبعوث كرده و بر من كتابى نازل كرده و مامورم نموده تا براى شما بشير و نذير باشم، و رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ بدارم، و خيرخواهى شما كنم، اگر از من قبول كرديد، كه بهره خود از دنيا و آخرت را برده‏ايد، و اگر آن را رد كنيد، صبر كنم و منتظر امر خدا باشم تا بين من و شما حكم كند.

گفتند: اى محمد اگر هيچ يك از پيشنهادهاى ما را قبول نمى‏كنى، يك پيشنهاد ديگرى مى‏كنيم، و آن اين است كه اگر آن طور كه ادعا مى‏كنى رسول هستى براى خودت از پروردگارت درخواست كنى كه فرشته‏اى با تو روانه كند، كه هم تو را تصديق كند و هم به جاى تو به ما مراجعه كند، و نيز بخواهى كه باغى برايت درست كند كه داراى قصرهايى از طلا و نقره باشد، كه تو را از مراجعه به بازار و كسب معيشت بى نياز كند و مانند ما محتاج آن نباشى، تا ما يقين كنيم كه با ما فرق دارى، و نزد پروردگارت داراى مقام و منزلتى هستى.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من چنين كارى نمى‏كنم، و از پروردگارم چنين چيزى نمى‏خواهم، و من مبعوث براى اين گونه امور نشده‏ام، بلكه خداى تعالى مرا بشير و نذير مبعوث كرده است.

اينجا بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: ﴿وَ قَالُوا مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ... وَ كَانَ رَبُّكَ بَصِيراً﴾ يعنى: من بعضى از شما را مايه امتحان بعضى ديگر كردم تا معلوم شود آيا صبر مى‏كنيد؟ و اگر مى‏خواستم براى اينكه مخالفتش نكنيد همه دنيا را در اختيار رسولم مى‏گذاشتم‏.

و نيز در همان كتاب است كه طبرانى و ابن مردويه از طريق مكحول از ابى امامه روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هر كس عمدا دروغى بر من ببندد محل نشيمن خود را در بين دو چشم جهنم آماده كند، اصحاب عرض كردند يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) مگر جهنم چشم دارد؟ فرمود: مگر نشنيده‏ايد كه قرآن مى‏فرمايد: ﴿إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾ وقتى جهنم ايشان را از محل دور ببيند آيا جز اين است كه با دو چشم مى‏بيند.

مؤلف: اين روايت را از مردى از اصحاب نيز آورده، ولى در اينكه اين خبر به چه چيز دلالت دارد خفاء است.

باز در آن كتاب است كه ابن ابى حاتم از يحيى بن ابى اسيد، روايت كرده كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از كلام خدا كه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَكَاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ﴾ سؤال كرد، فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست او است اهل جهنم آن چنان با زور به سوى جهنم روانه مى‏شوند، كه ميخ در ديوار.

شان نزولروایترسولطعنشان نزول ما لهذا الرسول.طعن به پیامبر.گفتار کفار.

اعتراض کفار بر رسالت، رؤیت ملائکه، حبط اعمال و حسرت ظالم آیات ۲۱–۳۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۲۱-۳۰ فرقان: اعتراض بر بشر بودن رسول، مطالبه ملائکه و رؤیت رب، یوم یرون الملائکه، هباء اعمال، اصحاب جنت، تشقق سماء و عض الظالم.

۞ وَقَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا ۗ لَقَدِ ٱسْتَكْبَرُوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّۭا كَبِيرًۭا
و كسانى كه به لقاى ما اميد ندارند، گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند يا پروردگارمان را نمى‌بينيم؟» قطعاً در مورد خود تكبر ورزيدند و سخت سركشى كردند.
يَوْمَ يَرَوْنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةَ لَا بُشْرَىٰ يَوْمَئِذٍۢ لِّلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْرًۭا مَّحْجُورًۭا
روزى كه فرشتگان را ببينند، آن روز براى گناهكاران بشارتى نيست، و مى‌گويند: «دور و ممنوع [آيد از رحمت خدا].»
وَقَدِمْنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُوا۟ مِنْ عَمَلٍۢ فَجَعَلْنَٰهُ هَبَآءًۭ مَّنثُورًا
و به هر گونه كارى كه كرده‌اند مى‌پردازيم و آن را [چون‌] گَردى پراكنده مى‌سازيم.
أَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌۭ مُّسْتَقَرًّۭا وَأَحْسَنُ مَقِيلًۭا
آن روز، جايگاه اهل بهشت بهتر و استراحتگاهشان نيكوتر است.
وَيَوْمَ تَشَقَّقُ ٱلسَّمَآءُ بِٱلْغَمَٰمِ وَنُزِّلَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ تَنزِيلًا
و روزى كه آسمان با ابرى سپيد از هم مى‌شكافد و فرشتگان نزول يابند!
ٱلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ ٱلْحَقُّ لِلرَّحْمَٰنِ ۚ وَكَانَ يَوْمًا عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ عَسِيرًۭا
آن روز، فرمانروايى بحق، از آنِ [خداىِ‌] رحمان است و روزى است كه بر كافران بسى دشوار است.
وَيَوْمَ يَعَضُّ ٱلظَّالِمُ عَلَىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يَٰلَيْتَنِى ٱتَّخَذْتُ مَعَ ٱلرَّسُولِ سَبِيلًۭا
و روزى است كه ستمكار دستهاى خود را مى‌گزد [و] مى‌گويد: «اى كاش با پيامبر راهى برمى‌گرفتم.»
يَٰوَيْلَتَىٰ لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًۭا
«اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم.
لَّقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ ٱلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَآءَنِى ۗ وَكَانَ ٱلشَّيْطَٰنُ لِلْإِنسَٰنِ خَذُولًۭا
او [بود كه‌] مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود.» و شيطان همواره فروگذارنده انسان است.
وَقَالَ ٱلرَّسُولُ يَٰرَبِّ إِنَّ قَوْمِى ٱتَّخَذُوا۟ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ مَهْجُورًۭا
و پيامبر [خدا] گفت: «پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.»
وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّۭا مِّنَ ٱلْمُجْرِمِينَ ۗ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ هَادِيًۭا وَنَصِيرًۭا
و اين گونه براى هر پيامبرى دشمنى از گناهكاران قرار داديم، و همين بس كه پروردگارت راهبر و ياور توست.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات اعتراض ديگرى را از مشركين بر رسالت رسول حكايت نموده كه خواسته‏اند با آن اعتراض، رسالت وى را رد كنند، و حاصل اعتراضشان اين است كه اگر ممكن باشد كه از جنس بشر بدان جهت كه بشر است شخصى رسول شود، و ملائكه بر او وحى خداى سبحان بياورد، و رسول خدا را ببيند، و با او از راه وحى سخن بگويد، بايد ساير افراد بشر نيز بدان جهت كه بشرند داراى اين خصايص بگردند، پس اگر آنچه او ادعاء مى‏كند حق باشد بايد ما، و يا بعضى از ما نيز مانند او باشيم، آنچه را او مدعى ديدنش است ببينيم، و آنچه او درك مى‏كند ما نيز درك بكنيم.

البته اين اعتراض را از امتهاى سابق آموخته بودند، چون بنا به حكايت قرآن مبتكر آن اقوام خيلى قديمى بودند، كه گفتند: ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ كه تقريبش مكرر گذشته.

و اين اعتراض و اعتراض قبليشان كه با جمله‏ ﴿مَا لِهَذَا اَلرَّسُولِ يَأْكُلُ اَلطَّعَامَ﴾ شروع مى‏شد، در حقيقت به منزله يك حجت است، كه خصم را به التزام يكى از دو محذور ناچار مى‏كند، و حاصل بيانش اينكه رسالتى كه اين رسول آن را ادعاء مى‏كند، اگر موهبتى آسمانى، و اتصالى غيبى است كه هيچ بشرى بدان جهت كه بشر است نمى‏تواند به آن نايل آيد، پس حتما بايد ملكى از همان عالم غيب نازل شود، تا با رسول بشرى به كار انذار بپردازد، يا گنجى يا باغى براى او قرار دهد كه از آن امرار معاش كند.

و اگر چنانچه امر غيبى نيست، بلكه از خصايص بشر است، پس بايد هر كس متصف به بشريت هست به اين خصيصه برسد، و ما تا كنون در خود چنين چيزى سراغ نداريم، پس چرا ملائكه بر ما نازل نمى‏شود، و يا چرا پروردگارمان را نمى‏بينيم.

خداى سبحان از شق اول پاسخ داد كه بيانش گذشت، و از شق دوم چنين پاسخ داده كه به زودى ملائكه را خواهند ديد، ولى نه در اين نشاه بلكه در نشاه‏اى ديگر، و اين جواب در معناى آيه‏ ﴿مَا نُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا كَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ﴾ كه بيانش به زودى مى‏آيد، مى‏باشد و در اين آيات اشاره به ما بعد از مرگ و به روز قيامت است.

رسالتبشرملائکهاعتراضاعتراض بر رسالت بشریمشرکینرسول

احتجاج ديگر كفار در رد رسالت رسول اللَّه (صلى اللَّه عليه و آله و سلم): چرا ملائكه بر او نازل نشده، پروردگارمان را نمى‏بينيم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْنَا اَلْمَلاَئِكَةُ أَوْ نَرىَ رَبَّنَا لَقَدِ اِسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً﴾

در مجمع البيان گفته كلمه «رجاء» به معناى انتظار خيرى است كه احتمال وقوعش در دل زياد باشد، و به همين معنا است طمع و امل، و كلمه «لقاء» به معناى رفتن به سوى چيزى است به طورى كه بين تو و او حائلى نباشد، و كلمه «عتو» به معناى گراييدن به سوى زشت‏ترين ظلم است‏.

و مراد از «لقاء» در آيه مورد بحث، برگشتن به سوى خدا در روز قيامت است، و اگر آن را لقاء ناميده، بدين جهت است كه آن روز مردم به سوى خدا بروز مى‏كنند. به طورى كه حايلى از جهل و يا غفلت در بين نماند، چون در روز قيامت عظمت الهى همه حجابها را پاره مى‏كند، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ﴾ آن روز ديگر علم پيدا مى‏كنند كه خدا حقى است مبين.

پس مراد از اينكه فرمود: «كسانى كه اميدوار لقاء خدا نيستند» انكار و قبول نداشتن معاد است، و اگر آن را تكذيب قيامت و يا ساعت و يا امثال آن نخواند، هم چنان كه در آيات قبل خواند، براى اينكه گفتگو از مشاهده ملائكه و رؤيت پروردگار تعالى و مقدس بود، پس در همين تعبير اشاره است به اينكه آنچه گفتند، و در خواست نازل كردن ملائكه، و يا رؤيت پروردگار كردند، از اين جهت بود كه اينها از لقاى خدا مايوسند، و مى‏پندارند كه چنين چيزى محال است، و بعد از آنكه فرمود هم ملائكه ممكن است نازل شود و هم خداى تعالى ملاقات

شود ناگزير ملزم به چيزى شدند كه به زعم خويش محال مى‏دانند.

پس اينكه فرمود: ﴿لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْنَا اَلْمَلاَئِكَةُ أَوْ نَرىَ رَبَّنَا﴾ حكايت اعتراض كفار است بر رسالت رسول خدا، كه آن را به صورت تحضيض آوردند، و هم چنان كه در جاى ديگر به همين صورت اعتراض كرده و گفتند: ﴿لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلاَئِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصَّادِقِينَ﴾.

و بيان حجت آنان همان طور كه قبلا نيز اشاره كرديم اين است كه اگر رسالت - كه عبارت است از نازل شدن ملائكه به وحى، و يا تكلم خدا با بشر به مشافهه، - چيزى است كه نيل به آن براى بشر امكان دارد، و ما هم كه مانند اين شخص مدعى رسالت بشر هستيم، پس چرا ملائكه بر ما نازل نمى‏شود، و پروردگارمان را نمى‏بينيم؟.

مؤيد بيانى كه ما آورديم اين است كه نزول ملائكه و ديدن رب را مطلق آورده و نفرموده چرا ملائكه بر ما نازل نگرديدند، يا پروردگارمان را نديديم تا تو را تصديق كنند، با اينكه آنها در اعتراض سابق خود نزول ملك را ذكر كرده بودند تا اينكه آن ملك همراه پيامبر نذير باشد و در همراهيش تصديقى براى پيامبر باشد.

و تعبير از خداى تعالى به كلمه «رب» نوعى تمسخر ايشان را مى‏فهماند، چون مشركين خداى تعالى را رب خود نمى‏دانستند، بلكه به عقيده آنان ارباب كه پرستش مى‏شوند، ملائكه و روحانيات از كواكب، و امثال آن است، و خداى سبحان رب الارباب است، پس در حقيقت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفته‏اند: تو معتقدى كه خدا رب تو است، و به تو علاقمند است، و به همين جهت تو را از ميان همه افراد بشر به تكلم با خود اختصاص داده، و خدا پروردگار ما نيز هست پس چرا با ما حرف نمى‏زند؟ و چرا خود را به ما نشان نمى‏دهد.

علاوه بر اين، مشركين اگر از پرستش ارباب اصنام يعنى ملائكه و روحانيات كواكب و امثال آن عدول نموده، و به جاى آنها خود اصنام و مجسمه‏ها را پرستيدند، براى اين بوده كه بتها و مجسمه‏ها محسوسند، و از مشاهده پرستنده در هنگام پرستش و قربانى كردن غايب نيستند. - و معناى اين جمله كه فرموده: ﴿لَقَدِ اِسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً﴾ اين است كه سوگند مى‏خورم هر آينه بدون حق خواستار كبر براى خود شدند، و طغيانى عظيم كردند.

استکبارملائکهلقاءعتواستکبار و عتولا یرجون لقاءنالقاءالله هو الحق المبین

كفار ملائكه را مى‏بينند ولى به هنگام مرگ و در روزى كه بشارتى بر ايشان نيست و مى‏گويند ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ يَرَوْنَ اَلْمَلاَئِكَةَ لاَ بُشْرىَ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً﴾

در مفردات مى‏گويد: كلمه «حجر» به معناى هر چيزى است كه با تحريم ممنوع شده

باشد، هم چنان كه در قرآن فرموده: ﴿قَالُوا هَذِهِ أَنْعَامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ﴾ گفتند اينها چهارپايان و زراعتى حرامند و نيز فرموده: ﴿وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً﴾ و كلمه‏ ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾ اصطلاحى بود از مشركين كه هنگام ديدن كسى كه از او ترسى داشتند به زبان مى‏آوردند، و قرآن كريم در اين آيه مى‏فرمايد كفار وقتى ملائكه را ببينند آن وقت هم اين كلمه را مى‏گويند، و خيال مى‏كنند گفتن آن فايده‏اى برايشان دارد.

و از خليل نقل شده كه گفته در جاهليت وقتى شخصى كسى را كه از او مى‏ترسيد مى‏ديد اگر در ماههاى حرام بود، براى اينكه او را نكشد مى‏گفت: ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾ يعنى بر تو حرام است كه متعرض من شوى، چون ماه، ماه حرام است آن شخص هم متعرضش نمى‏شد و از ابى عبيدة نقل شده كه گفته است اين يك افسونى بود براى عرب، كه هر وقت از كسى مى‏ترسيد، چون در حرم و يا شهر حرام به او بر مى‏خورد، اين كلمه را مى‏گفت، و اين در وقتى بود كه خونى در ميان آنان بود.

پس كلمه «يوم» در جمله ﴿يَوْمَ يَرَوْنَ اَلْمَلاَئِكَةَ لاَ بُشْرىَ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ﴾ به طورى كه‏ گفته شده، ظرف است براى جمله «لا بشرى» و كلمه «يومئذ» تاكيد آن است و مراد از جمله «لا بشرى» نفى جنس، و مراد از «مجرمين» هر كسى است كه متصف به جرم باشد، چيزى كه هست در مورد آيه، مقصود جرم شرك است، و مجرمين همان كسانى هستند كه اميد لقاى خدا را ندارند، كه قبلا ذكرشان به ميان آمده بود، و معناى آيه اين است: روزى كه اين مجرمين اميدوار به لقاى خدا نيستند ملائكه را ببينند، در آن موقع هيچگونه بشارتى - به طور نفى جنس - براى عموم مجرمين كه اينان طايفه‏اى از آنانند نخواهد بود.

و آن روز از ترس، ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾ مى‏گويند، و فاعل «يقولون» همان مشركينند يعنى مشركين آن روز به ملائكه‏اى كه قصد عذاب ايشان را دارند ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾ مى‏گويند، و مقصودشان اين است كه ما را پناه دهيد. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند ضمير جمع «مى‏گويند» به ملائكه بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه ملائكه به مشركين مى‏گويند: «حراما محرما عليكم سماع البشرى»، يعنى حرام و محرم است بر شما شنيدن بشارت و يا

داخل شدن به بهشت، يا پناه بردن از عذاب به چيزى پس امروز براى شما هيچ پناهى نيست.

ولى معناى اول به سياق آيات نزديكتر است.

اين آيه در موضع جواب از گفتار مشركين است كه گفتند: «چرا ملائكه به ما نازل نمى‏شود»؟ و اما از اين اعتراضشان كه «چرا پروردگار را نمى‏بينيم» جواب نداد، براى اينكه ديدنى كه آنها منظورشان بوده، ديدن به چشم سر بوده كه مستلزم جسمانيت و تجسم است، و خدا منزه از آن است، و اما آنان از رؤيت به چشم يقين كه همان رؤيت قلبى است، چيزى سرشان نمى‏شد، و بر فرض هم كه سرشان مى‏شد منظورشان از ﴿أَوْ نَرىَ رَبَّنَا﴾ آن قسم رؤيت نبود.

و اما توضيح جواب از مساله انزال ملائكه و رؤيت آنان، اين است كه اصل ديدن ملائكه را مسلم گرفته، كه روزى هست كه كفار ملائكه را ببينند ولى درباره آن هيچ حرفى نزده، و به جاى آن از حال و وضع كفار در روز ديدن ملائكه خبر داده، تا به اين معنا اشاره كرده باشد كه در خواست ديدن ملائكه به نفعشان تمام نمى‏شود، چون ملائكه را نخواهند ديد مگر در روزى كه با عذاب آتش روبرو شده باشند، و اين وقتى است كه نشاه دنيوى مبدل به نشاه اخروى شود، هم چنان كه در جاى ديگر نيز به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده: ﴿مَا نُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا كَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ﴾.

پس كفار در حقيقت در اين درخواست خود استعجال در عذاب كرده‏اند، در حالى كه خود خيال مى‏كنند كه با اين درخواست خود، خدا و رسول او را عاجز و ناتوان مى‏كنند.

و اما اينكه اين روزى كه آيه ﴿يَوْمَ يَرَوْنَ اَلْمَلاَئِكَةَ﴾ بدان اشاره دارد چه روزى است؟ مفسرين‏ گفته‏اند: روز قيامت است، و ليكن آنچه از سياق به كمك ساير آيات راجع به اوصاف روز مرگ، و بعد از مرگ بر مى‏آيد، اين است كه مراد روز مرگ است.

مثلا يكى از آيات راجع به مرگ آيه‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذِ اَلظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ اَلْمَوْتِ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ اَلْهُونِ﴾مى‏باشد و يكى ديگر آيه

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قَالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا﴾ و آياتى ديگر.

و همين مشاهدات دم مرگ است كه قرآن آن را برزخ خوانده، چون در آيات قرآنى دلالت قطعى هست بر اينكه بعد از مرگ و قبل از قيامت ملائكه را مى‏بينند و با آنان گفتگو مى‏كنند.

و از سوى ديگر در مقام مخاصمه در پاسخ كسى كه ديدن ملائكه را انكار مى‏كند طبعا بايد اولين روزى كه ملائكه را مى‏بيند به رخش كشيد، و آن روز مرگ است، كه كفار با ديدن ملائكه بد حال مى‏شوند، نه اينكه در چنين مقامى ديدن روز قيامت را ياد آور شود با اينكه بارها ملائكه را ديده‏اند و ﴿حِجْراً مَحْجُوراً﴾ را گفته‏اند.

پس ظاهر امر اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش نظر به حال برزخ دارد، و رؤيت كفار ملائكه را در آن روز خاطرنشان مى‏سازد، و همچنين احباط اعمال ايشان و حال اهل بهشت را در عالم برزخ خاطر نشان مى‏سازد.

حجرملائکهمجرمینبشارتدیدن ملائکه هنگام مرگمجرمین بدون بشرییوم یرون الملائکه

در آن روز به اعمال كافران مى‏پردازيم ﴿... فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُوراً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَدِمْنَا إِلىَ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُوراً﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: «عمل»، عبارت از هر فعلى است كه از جاندارى با قصد انجام شود، پس «عمل» اخص از «فعل» است، چون فعل به كارهايى هم كه از حيوانات بدون قصد سر مى‏زند، اطلاق مى‏شود، و حتى گاهى در جمادات نيز اطلاق مى‏شود، ولى كلمه «عمل» كمتر در اينگونه موارد اطلاق مى‏گردد، و عمل در حيوانات به كار نمى‏رود، مگر در گاو كه به گاوهاى كارى مى‏گويند «بقر العوامل».

و نيز درباره كلمه «هباء» مى‏گويد: به معناى خاك بسيار نرم و غبارى است كه در هوا پراكنده مى‏شود، و جز در هنگام تابش نور خورشيد از پنجره ديده نمى‏شود، و كلمه «نثر» به معناى پاشيدن است.

و معناى آيه اين است كه ما به يك يك اعمالى كه كرده‏اند مى‏پردازيم، - و عمل چيزى است كه در نشاه بعد از مرگ مايه معيشت آدمى است، - پس آن را طورى از هم مى‏پاشيم، كه چون غبار نابود شود، و ديگر از آن بهره‏مند نشوند.

و اين طرز سخن بر اساس تمثيل است، مى‏خواهد قهر الهى را بر جميع اعمال كفار كه به منظور سعادت حيات انجام داده‏اند برساند، و بفهماند كه چگونه مى‏تواند آنها را باطل سازد، به طورى كه اثرى در سعادت زندگى ابدى ايشان نداشته باشد، خداى تعالى را تشبيه به سلطان قاهرى مى‏كند كه وقتى بر دشمن غلبه مى‏كند تار و پود زندگى‏اش را به باد مى‏دهد، اثاث خانه و زندگى‏اش را مى‏سوزاند، به طورى كه اثرى از آن باقى نماند.

و ميان اين آيه كه دلالت مى‏كند بر حبط اعمال كفار در آن روز، با آياتى كه مى‏فهماند اعمال كفار به خاطر كفر و جرمهايشان در دنيا حبط مى‏شود، منافات نيست، براى اينكه معناى حبط كردن بعد از مرگ اين است كه بعد از مرگ حبط را درك مى‏كنند، بعد از آنكه در دنيا از دركشان مخفى بود، و ما بحث مفصل در معناى حبط را در جلد دوم اين كتاب گذرانديم، بدانجا مراجعه شود.

هباءحبطاعمالکفرحبط عمل کفاراعمال کافران هباءیوم پرداخت اعمال

معناى «خير» در آيه: ﴿أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً﴾

مراد از «اصحاب جنت» پرهيزكاران است، قبلا هم فرموده بود: ﴿قُلْ أَ ذَلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ﴾ و اين خود دليل بر همين است كه مراد از اصحاب جنت همان متقين هستند. و كلمه «مستقر» و «مقيل» دو اسم مكان از «استقرار» و «قيلوله» هستند، اما استقرار كه روشن است، و اما قيلوله - به طورى كه گفته‏اند- به معناى استراحت در نصف روز است، چه اينكه همراه با خواب باشد و چه نباشد، و بايد هم همين طور باشد، چون در بهشت خواب نيست.

و دو كلمه «خير» و «احسن» - به طورى كه گفته‏اند- از معناى تفضيل (بهترى) منسلخ شده‏اند، هم چنان كه كلمه «اهون» در جمله‏ ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ معناى «آسان‏تر» نمى‏دهد، و نيز كلمه «خير» در جمله‏ ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ﴾ معناى بهتر نمى‏دهد، چون لهو خوب نيست تا گفته شود آنچه نزد خدا است بهتر از لهو است.

و بعيد نيست گفته شود كه صيغه «افعل» و هر چه بدان معنا است، مانند صيغه «خير - بهتر» بنا بر آنچه ما ترجيح داديم كه صفت مشبهه هستند، كه با ماده خود دلالت بر تفضيل دارند نه با هيات خود، در مثل اينگونه موارد منسلخ از معناى تفضيل نيستند باز تفضيل را مى‏رسانند چيزى كه هست درك طرف و طرز فكر او در اينگونه موارد رعايت شده، چون

كفار بعد از آنكه شرك و جرم را اختيار كردند، لا بد آن را بهتر از ايمان و عمل صالح دانستند و لازمه آن آتش در آخرت است پس براى آن دو خيريت و حسن اثبات كردند، در نتيجه در مقابلشان گفته مى‏شود: بهشت و آنچه در آن است بهتر و نيكوتر از كفر و جرم است، پس بر ايشان لازم است كه بهشت را بر آتش برگزينند و خلاصه به ايشان گفته مى‏شود به فرض هم كه طرز فكر شما صحيح باشد، و در كفر و جرم خيريتى باشد باز بايد از آن دو دست برداريد، زيرا ايمان و عمل صالح بهتر از آن دو است، پس على اى حال در اشتباهيد، بعضى‏ ديگر گفته‏اند تفضيل (بهترى) در اينگونه موارد از باب تهكم (مسخره و استهزاء) است.

خیرجنتمستقرمقیلاصحاب الجنهپرهیزکارانمستقر و مقیل

توضيح اين تعبير از وقوع قيامت كه فرمود: ﴿يَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمَاءُ بِالْغَمَامِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَ نُزِّلَ اَلْمَلاَئِكَةُ تَنْزِيلاً﴾

ظاهرا ظرف «يوم» به خاطر فعلى تقديرى منصوب شده باشد، و معنا اين باشد كه به ياد آر روزى را كه چنين و چنان مى‏شود، چون كفار روز قيامت نيز ملائكه را مى‏بينند، و مراد از اين روز، روز قيامت است، به دليل اينكه فرموده‏ ﴿اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ لِلرَّحْمَنِ﴾ بعضى از مفسرين در متعلق ظرف مذكور وجوه ديگرى ذكر كرده‏اند كه فايده‏اى در نقل آنها نديديم.

كلمه «تشقق» در اصل «تتشقق» و از باب تفعل، از ماده «شق» بوده، كه به معناى قطع است و تشقق به معناى باز شدن است، و «غمام» نام ابر است، و اگر ابر را غمام خوانده‏اند، براى اين است كه آفتاب را مى‏پوشاند، زيرا غمام از ماده غم كه به معناى پرده است، مى‏باشد.

و حرف «باء» در كلمه «بالغمام» يا براى ملابست است، و آيه را چنين معنا مى‏دهد كه: «آسمان باز مى‏شود در حالى كه متلبس به ابر است يعنى آسمانى ابرى است» و يا به معناى «عن» است، و آيه را چنين معنا مى‏دهد كه آسمان از ابر باز مى‏شود، يعنى از طرف ابر پاره مى‏شود و يا با خود ابر.

و هر چه باشد ظاهر آيه اين است كه روز قيامت آسمان شكافته مى‏شود، و ابرهايى هم كه روى آن را پوشانده نيز باز مى‏شود، و ملائكه كه ساكنان آسمانند نازل مى‏شوند، و كفار ايشان را مى‏بينند، پس آيه قريب المعنا با آيه‏ ﴿وَ اِنْشَقَّتِ اَلسَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا﴾ مى‏شود.

و بعيد نيست كه اين طرز سخن كنايه باشد از پاره شدن پرده‏هاى جهلى، و بروز عالم آسمان - يعنى عالم غيب -، و بروز سكان آن، كه همان ملائكه هستند، و نازل شدن ملائكه به

زمين، كه محل زندگى بشر است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد اين است كه آسمان را ابرها پاره مى‏كنند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اَللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ اَلْغَمَامِ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ قُضِيَ اَلْأَمْرُ وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾بدان اشاره دارد كه گفتگويش در تفسير خود آن گذشت.

و اگر از واقعه قيامت تعبير به تشقق كرد، نه به تفتح و امثال آن، براى اين بود كه دلها را بيشتر بترساند، و همچنين تنوين در كلمه «تنزيلا» باز براى رساندن عظمت آن روز است.

تشققسماءملائکهقیامتتشقق سماءملک یومئذللرحمن

بيان جمله: ﴿اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ لِلرَّحْمَنِ﴾ و وجه اينكه فرمود: «قيامت بر كفار روزى بس دشوار است»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ لِلرَّحْمَنِ وَ كَانَ يَوْماً عَلَى اَلْكَافِرِينَ عَسِيراً﴾ يعنى ملك مطلق آن روز حقى است ثابت براى رحمان، چون آن روز ديگر تمامى اسباب از كار افتاده، و روابطى كه بين آنها و مسببات بود گسيخته مى‏گردد، و در چند جا از اين كتاب مكرر گذشت كه: مراد از اينكه آن روز ملك براى رحمان مى‏شود، اين است كه آن روز براى همه ظاهر مى‏شود كه ملك و حكم تنها از آن خدا بوده و بس، و هيچ يك از اسباب بر خلاف آنچه مردم مى‏پنداشتند استقلالى از خود نداشتند.

و وجه اينكه فرمود: «و قيامت بر كفار روزى بس دشوار است» اين است كه كفار تا در دنيا بودند به خاطر ركون و اعتمادى كه به اسباب ظاهرى داشتند، و به خاطر غورى كه در زندگى زمينى خود كرده بودند، با اينكه زندگى آن چون نخ پوسيده‏اى نابود شدنى بود، و به خاطر اينكه از سبب حقيقى كه مالك حقيقى است، و نيز از زندگى دائمى، و جاودانى خود منقطع شدند، پس ناگزير در آن روز چشم باز مى‏كنند، در حالى كه ملاذ و پناهى براى خود نمى‏يابند.

و بنا بر اين كلمه «ملك» مبتدا و كلمه «حق» خبر آن خواهد بود و اگر حق را معرفه آورده، براى اين بود كه انحصار را بفهماند و كلمه «يومئذ» ظرف است براى ثبوت خبر براى مبتداء، و فايده تقييد اين است كه حقيقت امر در آن روز ظاهر مى‏شود، و گرنه حقيقت ملك هميشه براى خدا است، چه در دنيا و چه در آخرت، فرق آخرت با دنيا اين است كه در قيامت ملك صورى از اشياء بر طرف مى‏شود، ولى در غير قيامت اين ملكيت صورى محفوظ است.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ملك در اينجا به معناى مالكيت است، و كلمه

«يومئذ» متعلق به همان است، و كلمه «حق» خبر ملك است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «يومئذ» متعلق به خبرى است كه صفت حق است، و حذف شده. بعضى ديگر گفته‏اند: مراد از «يومئذ» يوم اللَّه است بعضى ديگر گفته‏اند: «يومئذ» خبر براى ملك است، و كلمه حق صفت براى مبتداء است. و چون اين اقوال سخنانى بى پايه بود از تعقيب آنها صرفنظر شد.

ملکرحمانعسیرکافرانالملک الحق للرحمنیوم عسیر علی الکافریناز کار افتادن اسباب

آه و حسرت ظالم (منحرف از هدايت) در روز قيامت: ﴿يَا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً يَا وَيْلَتىَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظَّالِمُ عَلىَ يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً﴾

راغب در مفردات گفته كلمه: «عض» به معناى دندان گرفتن است، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿عَضُّوا عَلَيْكُمُ اَلْأَنَامِلَ﴾ سر انگشتان خود به دندان بگزيدو نيز فرموده: ﴿وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظَّالِمُ﴾ روزى كه ستمگر دستان خود را با دندان مى‏گزد «و اين عبارت است از ندامت، چون عادت مردم همين است كه در هنگام ندامت چنين مى‏كنند و به همين جهت در چنين مواقعى آرزو مى‏كند اى كاش فلان كار كه در اثر فوتش به چنين روزى دچار شدم از من فوت نمى‏شد، هم چنان كه قرآن حكايت كرده كه مى‏گويند» ﴿يَا وَيْلَتىَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً﴾ اى كاش فلانى را دوست خود نمى‏گرفتم

و ظاهرا مراد از «ظالم» جنس ستمگر باشد، و آن عبارت است از هر كسى كه به هدايت رسول به راه راست نرود، و نيز مراد از رسول هم جنس رسول است، هر چند كه از نظر مورد مراد از «ظالم» ستمگران اين امت است، و مراد از «رسول» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

و معناى آيه اين است كه:به ياد آر روزى را كه ستمگر آن چنان پشيمان مى‏شود كه از فرط و شدت ندامتش مى‏گويد: اى كاش راهى با رسول باز مى‏كردم و در نتيجه راه باريكى به سوى هدايت به دست مى‏آوردم

﴿يَا وَيْلَتىَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً﴾

اين جمله تتمه آرزوى ستمگر نادم است و كلمه «فلان» كنايه از نام شخصى مذكر، و كلمه «فلانة» كنايه است از نام شخصى مؤنث راغب مى‏گويد: كلمه: «فلان» و «فلانه» كنايه است از انسان، و الفلان و الفلانة، با - الف و لام - كنايه است از حيوانات‏.

و معناى آيه اين است كه «يا ويلتى» يعنى واى كه هلاك شدم «ليتنى لم اتخذ

فلانا» يعنى اى كاش فلانى را - كه دوست خود گرفتم و با مشورت او كار كردم و سخنانش را شنيدم و تقليدش كردم، - دوست نمى‏گرفتم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند كلمه «فلان» در آيه، كنايه از شيطان است، و گويا مفسر نامبرده نظرش به آيه بعدى است كه مى‏فرمايد: شيطان آن روز آدمى را تنها مى‏گذارد، ولى اين حرف با سياق آيه سازگارى ندارد.

و از لطايف تعبيرات قرآن يكى تعبير در آيه قبلى‏ ﴿يَا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ...﴾ است، و ديگرى در آيه مورد بحث‏ ﴿يَا وَيْلَتىَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ...﴾ است، چون در اين تعبير در ندا و استغاثه، تدرجى لطيف به كار رفته، در آيه اول منادى حذف شده، اشاره به اينكه او نجات دهنده‏اى مى‏خواهد كه او را نجات دهد، هر كه باشد، و آوردن كلمه «ويل» در اين آيه مى‏فهماند كه براى او روشن شده كه ديگر كسى نيست او را از عذاب نجات دهد، و جز هلاكت و فنا دادرسى ندارد، و به همين جهت ندايش را با ويل اداء مى‏كند.

﴿لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَ كَانَ اَلشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولاً﴾

اين آيه تمناى سابق را تعليل مى‏كند، و مراد از «ذكر» مطلق احكام و دستوراتى است كه رسولان آورده‏اند، و يا خصوص كتب آسمانى است كه از نظر مورد منطبق مى‏شود با قرآن كريم.

جمله‏ ﴿وَ كَانَ اَلشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولاً﴾ جزو كلام كفار نيست، بلكه كلام خداى تعالى است البته ممكن هم هست جزو كلام كفار باشد، كه از شدت تحسر و تاسف آن را بگويند.

كلمه «خذلان» - به ضم خاء - به اين معنا است كه: كسى كه اميد يارى‏اش را داشتيم، ما را يارى نكند، و خذلان شيطان اين است كه در دنيا به انسان وعده مى‏دهد كه اگر به اسباب ظاهرى تمسك كنى و پروردگارت را فراموش نمايى تو را از هر مكروهى نجات مى‏دهم، و در نجاتت ياريت مى‏كنم، ولى همين كه اسباب از كار افتاد، و قهر الهى همه را از اثر انداخت، - كه در روز مرگ جزئى و در روز قيامت كلى است - آن روز دست از يارى انسان برداشته، آدمى را تسليم سرنوشت شوم خود مى‏كند، هم چنان كه قرآن فرموده: ﴿كَمَثَلِ اَلشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اُكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ﴾و نيز در ضمن حكايت سخنان

روز قيامت شيطان، فرموده: ﴿مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ﴾.

در اين سه آيه اشعار بلكه دلالت است كه سبب عمده در ضلالت اهل ضلال، سرپرستى هواپرستان، و اولياى شيطان است، آنچه هم كه خود ما به چشم مى‏بينيم مؤيد آن است.

﴿وَ قَالَ اَلرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هَذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً﴾

در اين آيه مراد از «رسول» خصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، به قرينه اينكه از قرآن نام برده، و اگر از آن جناب تعبير به رسول كرده براى اين بوده كه رسالتش را مسجل سازد، و دماغ آن كفار را كه در رسالت و كتاب او طعن مى‏زدند، به خاك بمالد، و كلمه هجر - به فتحه هاء و سكون جيم - به معناى ترك است.

از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه جمله‏ ﴿وَ قَالَ اَلرَّسُولُ﴾ عطف باشد بر جمله‏ ﴿يَعَضُّ اَلظَّالِمُ﴾ و اين سخن از جمله سخنانى است كه رسول در روز قيامت به پروردگار خود، بر سبيل گلايه و شكايت مى‏گويد بنا بر اين تعبير به فعل ماضى (با اينكه بايد مضارع به كار مى‏رفت چون قيامت هنوز نيامده) به عنايت اين است كه بفهماند وقوع قيامت به قدرى حتمى است كه گويى واقع شده، و مراد از قوم آن جناب عموم عرب بلكه عموم امت او است، البته به اعتبار عاصيان امت.

و اما اينكه جمله‏اى استينافى و يا عطف بر جمله‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا﴾ باشد و آيات ما بين آن دو جمله‏هاى معترضه باشد، از سياق بعيد است. و بنا بر اين قول، لفظ «قال» به همان معناى ظاهرى به كار رفته، و مراد از «قوم» آن عده از مردمند كه بر رسالت و كتاب او طعنه مى‏زدند.

﴿وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ اَلْمُجْرِمِينَ وَ كَفىَ بِرَبِّكَ هَادِياً وَ نَصِيراً﴾ يعنى همان طور كه اين مجرمين را دشمن تو كرديم، براى هر پيغمبرى دشمنى از قومش قرار داديم، يعنى اين از سنت جارى در ميان انبياء و امتها است، پس تو خيلى ناراحت نباش، و دشمنى‏هاى اينان بر تو گران نيايد. پس اين آيه در مقام تسليت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

و معناى قرار دادن دشمن از مجرمين اين است كه خداوند گناهكاران را به جرم

گناهشان، بر دلهايشان مهر مى‏زند، در نتيجه دشمن حق مى‏شوند و داعى به سوى حق را دشمن مى‏دارند، پس دشمنيشان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به طور مجاز به خدا نسبت داده مى‏شود.

و اينكه فرمود: ﴿وَ كَفىَ بِرَبِّكَ هَادِياً وَ نَصِيراً﴾ معنايش - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد اين است كه امر دشمنى و عناد آنان، تو را به هول و هراس نيندازد، و از ايشان در كار اهتداى مردم و نفوذ دينت در مردم و بين مردم نترس كه پروردگارت برايت بس است، كه هر كس از مردم استحقاق هدايت دارد، و استعداد آن را دارد، هدايت كند، و لو اينكه اينان كافر شوند، و طغيان كنند.

پس اهتداى مردم منوط و وابسته به اهتداى اين كفار نيست، و خدايت براى نصرت تو، و دين تو بس است كه بدان مبعوثت كرده يارى مى‏كند، هر چند كه اينان از آن دورى كنند، و تو را و دينت را يارى نمايند، پس اين جمله به منظور استغناء از كفار بيان شده.

پس معلوم شد كه صدر آيه براى تسلى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و ذيل آن به منظور استغناء از مجرمين قومش ابراز شده است، و در جمله «و كفى بربك» كه اولا صفت ربوبيت از ميان صفات خداوندى اخذ شده، و در ثانى آن را اضافه به كاف خطاب نموده و نفرموده: «و كفى باللَّه» به منظور تاييد آن جناب بوده است.

حسرتظالمخلیلرسولشیطانالظالم در حسرتسبیل مع الرسولخذول للانساناتخاذ قرآن مهجوراخلیل گمراه‌کننده

بحث روايتى (رواياتى در باره حبط اعمال و در ذيل آيات گذشته مربوط به اهل جنت و نار)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير برهان از كتاب «الجنة و النار» به سند خود از جابر بن يزيد جعفى از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه در آن مساله قبض روح كفار را ذكر مى‏كند، فرموده است: پس وقتى جان به گلوگاه مى‏رسد، ملائكه به پشت و روى او مى‏كوبند، و گفته مى‏شود: «در آريد جانهاى خود را، امروز به خاطر سخنانى كه درباره خدا مى‏گفتيد، و به ناحق، نسبت‏ها مى‏داديد، و به خاطر اينكه از آيات او استكبار مى‏ورزيديد به عذاب خوارى گرفتار و كيفر مى‏شويد» و اين همان است كه آيه شريفه‏ ﴿يَوْمَ يَرَوْنَ اَلْمَلاَئِكَةَ لاَ بُشْرىَ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً﴾ متعرض آن است، پس ملائكه مى‏گويند بهشت بر شما حرام و محرم است‏.

و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، فاريابى، ابن منذر و ابن ابى حاتم، از على بن ابى طالب روايت كرده‏اند كه گفت: كلمه «هباء» به معناى باد غبارى است كه بالا مى‏شود و مى‏رود و اثرى از آن باقى نمى‏ماند، خدا هم با اعمال كفار اين طور معامله مى‏كند.

باز در همان كتاب است كه سماويه در كتاب فوائدش، از سالم مولاى ابى حذيفة روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در روز قيامت مردمى را مى‏آورند كه با آنان حسناتى است مانند كوه‏هاى تهامه، تا مى‏رسند خداى تعالى اعمالشان را چون غبار پراكنده مى‏كند، و خودشان را به آتش مى‏اندازد.

سالم مى‏گويد: عرضه داشتم يا رسول اللَّه پدر و مادرم فدايت، براى ما اين قوم را معرفى كن، فرمود: قومى هستند كه نماز مى‏خوانند و روزه مى‏گيرند و مقدارى از سنت شب را نيز اتيان مى‏كنند، و ليكن وقتى به چيزى از حرام برمى‏خورند، به سويش مى‏پرند، خداى تعالى هم اعمالشان را هيچ و پوچ مى‏كند.

و در كافى به سند خود از سليمان بن خالد روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از آيه‏ ﴿وَ قَدِمْنَا إِلىَ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُوراً﴾ پرسيدم، فرمود: به خدا سوگند اعمالشان از سفيدى پارچه چلوار سفيدتر است، و ليكن وقتى حرامى به ايشان پيشنهاد مى‏شود دل از آن نمى‏كنند.

مؤلف: و اين معنا در همان كتاب و غير آن از آن جناب و از پدرش (علیه السلام) به چند طريق روايت شده.

و در كافى نيز به سند خود از عبد الاعلى و به اسناد ديگر از سويد بن غفلة روايت كرده كه گفت امير المؤمنين (علیه السلام) در حديثى فرمود: مؤمن را در قبرش مى‏گذارند، آن گاه قبرش را دو ملك گشاد مى‏كنند، تا آنجا كه چشمش كار كند آن را گشاد مى‏كنند آن گاه درى از بهشت به رويش باز نموده، به او مى‏گويند بخواب با چشم روشن، همچون خواب جوان نورس، چون خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً﴾.

مؤلف: اين روايت - به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد - آيه شريفه را جزو آيات برزخ

قرار داده، و با جمله «به او مى‏گويند بخواب...» به نكته تعبير آيه به «مقيل» اشاره مى‏كند (توجه داشته باش).

و در الدر المنثور است كه ابو نعيم از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده كه گفت: عقبة بن ابى معيط، از هيچ سفرى نمى‏آمد مگر آنكه طعامى مى‏ساخت و همه اهل مكه را دعوت مى‏كرد، و بسيار با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏نشست، و از گفتگوى او خوشش مى‏آمد، ولى در آخر بدبختى گريبانگيرش شد.

پس روزى از سفرى بيامد، و طعامى درست كرد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به طعام خود دعوت كرد، حضرت فرمود: هرگز طعام تو را نخواهم خورد مگر وقتى كه شهادت دهى معبودى جز خدا نيست و من رسول خدايم، عقبه گفت: برادر زاده بخور، فرمود نمى‏خورم مگر وقتى به اين معنا شهادت دهى، پس شهادت داد، و حضرت از طعامش خورد.

وقتى اين خبر به گوش ابى بن خلف رسيد نزد او شد و گفت اى عقبه تو هم از دين در آمدى؟ ! و ابى از دوستان عقبه بود. گفت: نه، در نيامدم، ولى اين مرد بر من وارد شد، و از غذا خوردن امتناع كرد، مگر وقتى كه شهادت دهم، من شرم كردم كه غذا نخورده از خانه‏ام بيرون شود، شهادت دادم، ابى گفت من از تو خوشنود نمى‏شوم مگر آنكه بروى آب دهان به روى او بيندازى، عقبه همين كار را كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود تو را خارج مكه نبينم كه به قتلت مى‏رسانم، در جنگ بدر عقبه اسير شد، و به طور صبر كشته گشت، ولى تا آن روز هيچ كس را با شكنجه نكشته بودند.

مؤلف: در روايات بسيارى در ذيل: ﴿يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً﴾ آمده كه سبيل، على (علیه السلام) است، ولى اينگونه روايات مربوط به بطن قرآن و يا از قبيل تطبيق آيه با مصداق است نه تفسير.

حبطجنتنارروایتقبض روح کفاراهل جنتاهل نارحبط اعمال

نزول تدریجی قرآن، حشر بر وجوه، و امم هلاک‌شده آیات ۳۲–۴۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات پاسخ طعنه نزول تدریجی و یادکرد هلاکت اقوام پیشین را می‌آورد.

وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ ٱلْقُرْءَانُ جُمْلَةًۭ وَٰحِدَةًۭ ۚ كَذَٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِۦ فُؤَادَكَ ۖ وَرَتَّلْنَٰهُ تَرْتِيلًۭا
و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟» اين گونه [ما آن را به تدريج نازل كرديم‌] تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم، و آن را به آرامى [بر تو] خوانديم.
وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَٰكَ بِٱلْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا
و براى تو مَثَلى نياوردند، مگر آنكه [ما] حق را با نيكوترين بيان براى تو آورديم.
ٱلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَىٰ وُجُوهِهِمْ إِلَىٰ جَهَنَّمَ أُو۟لَٰٓئِكَ شَرٌّۭ مَّكَانًۭا وَأَضَلُّ سَبِيلًۭا
كسانى كه -به رو درافتاده- به سوى جهنم رانده مى‌شوند، آنان بدترين جاى و گم‌ترين راه را دارند.
وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْكِتَٰبَ وَجَعَلْنَا مَعَهُۥٓ أَخَاهُ هَٰرُونَ وَزِيرًۭا
و به يقين [ما] به موسى كتاب [آسمانى‌] عطا كرديم، و برادرش هارون را همراه او دستيار[ش‌] گردانيديم.
فَقُلْنَا ٱذْهَبَآ إِلَى ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا فَدَمَّرْنَٰهُمْ تَدْمِيرًۭا
پس گفتيم: «هر دو به سوى قومى كه نشانه‌هاى ما را به دروغ گرفتند برويد.» پس [ما] آنان را به سختى هلاك نموديم.
وَقَوْمَ نُوحٍۢ لَّمَّا كَذَّبُوا۟ ٱلرُّسُلَ أَغْرَقْنَٰهُمْ وَجَعَلْنَٰهُمْ لِلنَّاسِ ءَايَةًۭ ۖ وَأَعْتَدْنَا لِلظَّٰلِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًۭا
و قوم نوح را آنگاه كه پيامبران [خدا] را تكذيب كردند غرقشان ساختيم، و آنان را براى [همه‌] مردم عبرتى گردانيديم و براى ستمكاران عذابى پر درد آماده كرده‌ايم.
وَعَادًۭا وَثَمُودَا۟ وَأَصْحَٰبَ ٱلرَّسِّ وَقُرُونًۢا بَيْنَ ذَٰلِكَ كَثِيرًۭا
و [نيز] عاديان و ثموديان و اصحاب رَسّ و نسلهاى بسيارى ميان اين [جماعتها] را [هلاك كرديم‌].
وَكُلًّۭا ضَرَبْنَا لَهُ ٱلْأَمْثَٰلَ ۖ وَكُلًّۭا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًۭا
و براى همه آنان مَثَلها زديم و همه را زير و زَبَر كرديم.
وَلَقَدْ أَتَوْا۟ عَلَى ٱلْقَرْيَةِ ٱلَّتِىٓ أُمْطِرَتْ مَطَرَ ٱلسَّوْءِ ۚ أَفَلَمْ يَكُونُوا۟ يَرَوْنَهَا ۚ بَلْ كَانُوا۟ لَا يَرْجُونَ نُشُورًۭا
و قطعاً بر شهرى كه باران بلا بر آن بارانده شد گذشته‌اند؛ مگر آن را نديده‌اند؟ [چرا،] ولى اميد به زنده‌شدن ندارند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات، طعنه ديگرى كه كفار به قرآن كريم زده‏اند نقل شده و آن اين است كه چرا قرآن يكباره نازل نشد؟ و از آن پاسخ داده شده است.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾

مراد از اين «كفار» مشركين مكه‏اند، كه دعوت قرآن را رد كردند، و قرآن كريم طعنه ايشان را قبلا حكايت كرده و فرموده بود: ﴿قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ اِفْتَرَاهُ...﴾.

قرآننزول تدریجیکفارطعنهطعنه به نزول تدریجی قرآن.کفار مکه.رد دعوت.

بيان جمله: ﴿لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾ و توضيح و تقرير طعنه و اعتراض ديگر كفار به قرآن از جهت تدريجى بودن نزول آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾ - در سابق گذشت كه فرق ميان «انزال» و «تنزيل» اين است كه انزال، نازل شدن به يك دفعه و يكباره هر چيز است، به خلاف تنزيل كه به معناى نازل شدن آن به تدريج است. ليكن بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: در خصوص اين آيه معناى تدريج از آن گرفته شده، چون اگر معناى اصلى آن محفوظ باشد، صدر و ذيل جمله با هم تناقض پيدا مى‏كند، زيرا در ذيل جمله فرموده چرا جملة واحده و يكباره نازل نشده.

پس كلمه «تنزيل» در اينجا همان معناى انزال را مى‏دهد، و گرنه معنايش اين مى‏شود كه چرا قرآن يكباره تدريجا نازل نشد، و معلوم است كه تدريج با يكبارگى نمى‏سازد.

بنا بر اين معنايش اين است كه: چرا قرآن يكباره و غير متفرق نازل نشد؟ همانطور كه تورات و انجيل و زبور يكباره نازل شدند.

ليكن نكته‏اى در اينجا هست كه تعبير به تنزيل را توجيه مى‏كند و منافاتى در صدر و

ذيل آيه هم پديد نمى‏آيد، و آن اين است كه ميان تورات و انجيل و قرآن غير از مساله دفعى و تدريجى بودن، فرق ديگرى نيز هست و آن اين است كه آن دو كتاب به صورت لوحى نوشته شده نازل شدند به خلاف قرآن كه اصلا از مقوله كاغذ و خط نبوده، بلكه از مقوله صدا و مسموعات بوده است. و معلوم است كه كتابى كه به اين طريق وحى مى‏شود تدريجى بودن را لازم دارد، چون بايد كلمه كلمه خوانده و شنيده شود.

و طعنه كفار هم اين نبود كه چرا يكباره به صورت كتابى در بين دو جلد نازل نشده، - البته نحوه نزول قرآن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را يا ديده بودند و يا از ديگران شنيده بودند - بلكه پيشنهادشان اين بود كه چرا آن فرشته‏اى كه وحى را مى‏آورد و براى او مى‏خواند همه را تا به آخر و يكباره نمى‏خواند؟ خلاصه، چرا آيه به آيه، و سوره به سوره، هم چنان نمى‏خواند تا بعد از مدتى همه‏اش تمام شود؟ و اين معنا با كلمه تنزيل كه تدريج را مى‏رساند موافق‏تر است.

و اما اينكه مرادشان از اين پيشنهاد اين باشد كه به صورت كتابى نوشته شده و همه‏اش در يك جلد نازل شود، آن چنان كه تورات و انجيل و زبور (به طورى كه يهود و نصارى معتقد بودند) نازل شده، احتمالى است كه كلام قرآن هيچ دلالتى بر آن ندارد، علاوه بر اين مشركين مكه اصلا ايمانى به تورات و انجيل نداشتند تا پيشنهاد كنند كه اين كتاب آسمانى مانند آن دو كتاب نازل شود.

به هر حال اينكه گفتند: ﴿لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾ اعتراضى است از ايشان بر قرآن كريم از جهت نزولش، و خواسته‏اند بگويند: اين كتاب، آسمانى نيست، و از ناحيه خداى سبحان نيامده، چون اگر كتابى آسمانى، و متضمن دين آسمانى مى‏بود كه خدا آن را از مردم خواسته و رسولى فرستاده تا آن را به بشر ابلاغ كند مى‏بايست دينى كامل و تام الاجزاء باشد و اصول و فروعش، فرائض و سنت‏هايش، همه يك جا نازل شده باشد و حال آنكه اين كتاب بدين گونه نيست، يك جا نازل نشده و اجزايش هم منظم و مركب نيست، بلكه سخنانى است پراكنده، كه در هر واقعه‏اى يك قسمت آن را مى‏آورد - البته قسمتى را مى‏آورد كه تا اندازه‏اى با آن واقعه و حادثه ارتباط دارد - آن وقت جمله‏هاى رديف شده آن را آيات الهى ناميده و به خدا نسبتش مى‏دهد و ادعاء مى‏كند قرآنى است كه از جانب خدا بر او نازل شده و حال آنكه اين طور نيست، بلكه خودش در هر واقعه‏اى مى‏نشيند و سخنى مناسب با آن را مى‏سازد و آن گاه به خدا افتراء و دروغ مى‏بندد. اين مردى خارج از دين و گمراه است.

اين بود تقرير و بيان اعتراض مشركين، آن طور كه از مجموع اعتراض و جواب به دست مى‏آيد.

تنزیلانزالجملة واحدةتوراتانجیلفرق تنزیل و انزال.نزول تدریجی.اعتراض کفار.

توضيح اينكه در بيان علت و حكمت نزول تدريجى قرآن فرمود: ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَ رَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاً وَ لاَ يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلاَّ جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً﴾

كلمه «ثبات» ضد زوال را معنا مى‏دهد و اثبات و تثبيت هر دو به يك معناست، تنها فرقى كه ميان آن دو مى‏باشد اين است كه اثبات «دفعه» را مى‏رساند و تثبيت متضمن تدريج است.

و كلمه «فؤاد» به معناى قلب است و مراد از آن - هم چنان كه مكرر گذشته - چيزى است كه انسان با آن اشياء را درك مى‏كند و آن همان نفس انسان است، و كلمه «ترتيل» - به طورى كه گفته‏اند- به معناى «ترسيل» يعنى پشت سر هم آوردن چيزى است. و كلمه «تفسير» به طورى كه راغب گفته: به معناى مبالغه در اظهار معناى معقول است به خلاف كلمه «فسر» - به فتح فاء و سكون سين - كه تنها به معناى اظهار آن معناست بدون مبالغه‏.

و از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه كلمه «كذلك» متعلق است به فعلى مقدر كه جمله «لنثبت» آن را تعليل مى‏كند، و جمله «رتلناه» نيز عطف بر آن تعليل است و تقدير كلام: «نزلناه» (القرآن) نجوما متفرقة لا جملة واحدة لنثبت به فؤادك - آن را (قرآن را) متفرق نازل كرديم و نه يك جا تا قلب ترا به تدريج آرامش دهيم مى‏باشد. و اينكه بعضى‏ گفته‏اند:كلمه «كذلك» تتمه سخنان كفار است سخن بسيار بى معنايى است.

پس اينكه فرمود: ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾ بيان تامى است براى علت به تدريج نازل شدن.

توضيح اينكه: به طور كلى تعليم هر علمى و مخصوصا علمى كه مربوط به عمل باشد از اين راه صورت مى‏گيرد كه معلم مسائل آن علم را يكى يكى به شاگرد القاء كند، تا همه فصول و ابوابش تمام شود.

در چنين صورت است كه بعد از تمام شدن تعليم و تعلم، يك صورت اجمالى از مسائل در ذهن شاگرد نقش مى‏بندد. - البته همانطور كه گفتيم صورت اجمالى نه تفصيلى - و در نتيجه در مواقع احتياج بايد دوباره به مسائلى كه خوانده مراجعه نمايد تا به طور مفصل آن را درك كند، چون با صرف تلقى از معلم، در نفس مستقر نمى‏شود به طورى كه نفس بر آن معلومات نشو و نماء نموده و آثار مطلوب بر آن مترتب شود بلكه محتاج است به اينكه وقت

احتياج به آن فرا رسد و آن معلومات را عملا پياده كند.

با اين بيان روشن مى‏گردد كه تعليم، غير از تثبيت در فؤاد است. آرى، فرق است بين اينكه طبيب يك مساله بهداشتى را به شاگرد خود (بطور نظرى) ياد دهد و بين اينكه همين مساله را در بالين مريضى (بطور عملى) به او بياموزد و از مريض نشانه‏هاى مرض را بپرسد و او پاسخ دهد و اين پاسخ و پرسش را با قواعدى كه به شاگرد درس داده تطبيق كند كه در اين صورت آنچه مى‏گويد با آنچه مى‏كند تطبيق كرده است.

از اينجا معلوم مى‏شود كه القاى يك نظريه علمى در هنگام احتياج و رسيدن هنگام عمل در دل شاگردى كه مى‏خواهد آن را بياموزد بهتر ثبت مى‏گردد و در قلب مى‏نشيند، و پا بر جاتر هم خواهد بود، يعنى به زودى فراموش نمى‏شود، مخصوصا در معارفى كه فطرت بشرى هم مؤيد آن باشد و بشر را بدان رهنمون شود كه در چنين معارفى فطرت، آماده پذيرفتن آن است، چون نسبت به آن احساس احتياج مى‏كند، (نظير همان القائاتى كه استاد طب به شاگرد خود در بالين مريض مى‏كند).

معارف الهى كه دعوت اسلامى متضمن آن بوده و قرآن كريم به آن ناطق است شرايع و احكامى است عملى و قوانينى است فردى و اجتماعى كه حيات بشريت را با سعادت همراه مى‏كند، چون مبنى بر اساس اخلاق فاضله‏اى است كه مرتبط است با معارف كلى الهى كه آن نيز بعد از تجزيه و تحليل به توحيد منتهى مى‏گردد، هم چنان كه توحيد هم اگر تركيب شود به صورت همان معارف و دستورات اخلاقى و احكام عملى جلوه مى‏كند.

در چنين مكتبى بهترين راه براى تعليم و كامل‏ترين طريق و راه تربيت اين است كه: آن را به تدريج بيان نمايد و هر قسمت آن را به حادثه‏اى اختصاص دهد كه احتياجات گوناگونى به آن بيان دارد و آنچه از معارف اعتقادى و اخلاقى و عملى كه مرتبط با آن حادثه مى‏شود بيان كند، و نيز متعلقات آن معارف از قبيل اسباب عبرت‏گيرى و پندگيرى از سرگذشتهاى گذشتگان و سر انجام كسانى كه به غير آن دستور عمل كردند و سر نوشت طاغيان و مشركينى كه از عمل به آن معارف سرپيچى نمودند، را بيان نمايد.

اتفاقا قرآن كريم هم همين رويه را دارد، يعنى آيات آن هر يك در هنگام احساس حاجت نازل شده، در نتيجه بهتر اثر گذاشته است، هم چنان كه خود قرآن فرموده: ﴿وَ قُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى اَلنَّاسِ عَلىَ مُكْثٍ وَ نَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلاً﴾و نيز همين معنا مورد نظر آيه مورد بحث

است كه مى‏فرمايد: ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾ و خدا داناتر است.

بله، در اين جا اشكالى باقى مى‏ماند و آن اين است كه: اين قسم تعليم، يعنى هر مساله را در موقع رسيدن به مورد حاجت درس دادن، غرض از تعليم را تباه مى‏كند، براى اينكه فاصله زمانى كه ميان دو مساله قرار مى‏گيرد، باعث مى‏شود كه اثر مساله اول از بين برود و آن شوق و ذوقى كه شاگرد را وادار مى‏كرد به حفظ و ضبط آن مساله سرد شود. به خلاف اين كه مطالب متصل و پيوسته به وى القاء شود كه در اين صورت ذهن را براى فهميدن آن آماده‏تر مى‏كند مخصوصا، ضبط كردن كه بدون اتصال مزبور، صورت نمى‏گيرد.

خداى تعالى از اين اشكال پاسخ داده كه: ﴿وَ رَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاً﴾ و معنايش - بطورى كه از سياق بر مى‏آيد - اين است كه: ما اين تعليمات را با اينكه قسمت قسمت، نازل كرديم در عين حال بين دو قسمت آن فاصله زيادى نگذاشتيم، بلكه قسمت‏هاى گوناگون آن را پشت سر هم نازل كرديم تا روابط بين آنها باطل نگشته، آثار اجزاى آن از هم گسسته نشود و در نتيجه غرض از تعليم آن تباه نگردد. علاوه بر اين، در اينجا مطلب ديگرى است و آن اينكه قرآن كريم كتاب بيان و احتجاج است، هم بر موافق احتجاج مى‏كند و هم بر مخالف و پاسخگوى هر مشكلى است كه برايشان پيش بيايد و يا اشكالى كه به روش تشكيك يا اعتراض بر حق و حقيقت بكنند و هر امرى كه براى آنان مشتبه شده باشد، از قبيل معارف و حكم واقعه در ملل و اديان پيشين، همه را برايشان بيان مى‏كند و حقيقت آنچه را كه علماى ايشان تحريف كرده‏اند روشن مى‏سازد هم چنان كه اين معنا از مقايسه و سنجش عقايد بت‏پرستان درباره خدا و ملائكه و قديسين از بشر، با آنچه در قرآن در اين باره آمده و نيز مقايسه بين قرآن و كتب عهدين در اخبار و داستانهاى انبياء و همچنين معارف مربوط به مبدأ و معاد به خوبى روشن مى‏گردد.

و اين نوع از احتجاج و بيان، حقش ادا نمى‏شود مگر به تدريج و به ترتيبى كه براى مردم پيش آمده، و تدريجا از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏پرسند و يا شبهه‏هايى كه براى مؤمنين پيش آمده و يا ديگران در برابر مؤمنين به تدريج القاء مى‏كنند و مؤمنين روز به روز از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏پرسند.

آيه مورد بحث به همين معنا اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلاَّ جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً﴾ كلمه «مثل» به معناى «وصف» است و معناى آيه اين است كه: اينان هيچ وصفى خالى از حقيقت درباره تو يا غير تو نمى‏كنند و در اين باره از حق منحرف نمى‏شوند مگر آنكه ما در آن باره آنچه را كه حق است برايت مى‏آوريم و بهترين تفسير از آن مساله را در

اختيارت مى‏گذاريم، چون آنچه آنان مى‏گويند يا باطل محض است كه حق آن را دفع مى‏كند و يا حق است و آنان از جاى خود منحرفش كرده‏اند كه تفسير احسن ما آن را رد نموده به جاى خود بر مى‏گرداند و استوارش مى‏كند.

تثبیت فؤادترتیلمثلتفسیرنزولتثبیت فؤاد.ترتیل نزول.پاسخ مثل‌ها با حق.حکمت نزول برای پیامبر.

وجوهى كه مفسرين در توجيه نزول تدريجى قرآن گفته‏اند و بيان ضعف آن وجوه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس، با بيانى كه گذشت روشن شد كه جمله‏ ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ... وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً﴾ به دو طريق، كلام آنان را كه گفتند: ﴿لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾ جواب مى‏دهد:

اول اينكه: علت نازل نشدن بدان گونه را از آن ناحيه كه مربوط به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است بيان نموده مى‏فرمايد: علتش اين است كه ما خواستيم فؤاد تو را تثبيت كنيم، لذا آن را تدريجى نازل كرديم.

دوم اينكه: علت آن را از آن ناحيه كه مربوط به مردم مى‏شود بيان نموده مى‏فرمايد: خواستيم تا هر وقت دشمنان ما ايرادى به پيامبرمان بگيرند و مثل و وصف باطلى برايش بياورند، در همان وقت جوابشان را داده حق را بيان كنيم، اگر آنها با ايرادهاى خود حق را از صورتى كه دارد تغيير داده از جاى خود تحريف كردند، ما با بهترين تفسير دوباره حق را بجاى خودش برگردانيم، و اين غرض، با نزول تدريجى حاصل مى‏شود.

جمله بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلىَ وُجُوهِهِمْ إِلىَ جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَكَاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾ نيز ملحق به همين جواب دومى و نظير متمم آن است كه توضيحش - ان شاء اللَّه - خواهد آمد.

و نيز، روشن گرديد كه آيات سه‏گانه همه‏اش، در مقام بيان يك غرض است، و آن پاسخ، از ايرادى است كه به قرآن كرده‏اند - اين بود نظريه ما.

ولى بعضى‏ از مفسرين بين مضامين آيات مذكور، تفرقه انداخته‏اند و جمله‏ ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾ را جواب از ﴿لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً﴾ گرفته و جمله ﴿رَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاً﴾ را خبر از ترسيل قرآن در نزول، يا در قرائت بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و بى ربط به ما قبل دانسته‏اند. و جمله‏ ﴿وَ لاَ يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ﴾ را نظير بيانى براى جمله‏ ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾ دانسته‏اند كه كيفيت تثبيت «فؤاد» را روشن مى‏كند.

بعضى ديگر از مفسرين آن را ناظر به خصوص مثلى كه براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زده‏اند دانسته و گفته‏اند: خداى تعالى در اين جمله حق مطلب را در آن باره

با احسن التفسير بيان كرده. بعضى ديگر، غير اين را گفته‏اند و جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ...﴾ را به كلى از غرض دو آيه قبل، اجنبى دانسته‏اند.

ولى، دقت در آنچه ما در توجيه مضمون دو آيه اول آورديم، و نيز آنچه به زودى در معناى آيه سوم خواهيم آورد، فساد و بطلان تفسيرهاى گذشته را روشن مى‏كند. و معلوم مى‏سازد كه آيات سه‏گانه همه‏اش، در مقام بيان يك غرض است و آن عبارت است از پاسخ ايرادى كه به عنوان طعنه بر قرآن كريم زدند كه چرا تدريجى نازل شده.

و نيز بعضى از مفسرين گفته‏اند: جواب از طعنه كفار، به جمله ﴿كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾ جوابى است از راه بيان پاره‏اى از فوائد نزول تدريجى و گرنه فوائد ديگرى غير آنچه خداى تعالى بيان كرده دارد، و آن فوائد را (به صورتى كه در ذيل مى‏آيد) ذكر كرده‏اند:

اول اينكه: كتب آسمانى سابق، اگر يكباره نازل شدند به اين جهت است كه انبياء گذشته سواد داشتند و مى‏توانستند بخوانند و بنويسند و لذا احتياجى نبود كه به تدريج نازل شوند، به خلاف قرآن كريم، كه چون بر پيغمبرى نازل مى‏شد كه سواد نداشت و خواندن و نوشتن را نمى‏دانست، لذا چاره‏اى جز اين نبود كه قسمت، قسمت نازل شود و تكرار شود تا آن جناب بتواند حفظ كند.

دوم اينكه: كتب آسمانى قبل از قرآن، دليل بر صحتش و اينكه از ناحيه خدا نازل شده اعجازش نبود. به خلاف قرآن كه دليل صحت آن، اعجاز و نظم معجزه‏آساى آن است كه تا روز قيامت كسى نمى‏تواند نظيرش را بياورد و اين اعجاز، در جزء جزء آن حتى در كوتاهترين جزء كه هر يك به نام سوره‏اى ناميده شده هست.

و اين هم واضح است كه معجزه بودن يك كتاب، دائر مدار اين است كه مطابق با مقتضاى حال باشد و چون احوال، تدريجى و تجدد پذير است به ناچار قرآن هم لازم بود به تدريج نازل شود.

سوم اينكه: در قرآن كريم ناسخ و منسوخ هست و ممكن نيست ميان آن دو جمع كرد و هر دو را يكباره نازل نمود، چون ناسخ چيزى مى‏گويد و منسوخ چيزى ديگر، و با هم منافات دارند. و نيز در قرآن پاسخ‏هايى است از سؤالاتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده‏اند، و باز در آن آياتى است كه پاره‏اى از امور را كه رخ مى‏داده ناشايست دانسته، و نيز در آن آياتى است كه بعضى از آنچه را كه پيش مى‏آمده حكايت كرده است و يا از آنچه به زودى و در زمان خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رخ مى‏دهد خبر داده مانند: اخبار از فتح مكه و دخول در مسجد الحرام و اخبار از غلبه روم بر فارس (ايران) و امثال آن، به همين

جهت حكمت الهى نزول تدريجى قرآن را اقتضا مى‏كرد.

ولى، هيچ يك از اين وجوه آن طور قوى نيست كه نزول دفعى قرآن را محال و يا غلط كند.

اما وجه اول: براى اينكه بى سواد بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ دلالتى ندارد بر اينكه حتما بايد قرآن به تدريج نازل شود، چون همواره با آن جناب اشخاصى با سواد بودند و ممكن بود قرآن يكباره نازل شود ولى آنان كم كم براى آن حضرت بخوانند تا حفظ شود. علاوه بر اين، خداى تعالى به آن جناب وعده داده بود كه قرآن را از ياد نمى‏برد و فرموده بود: ﴿سَنُقْرِئُكَ فَلاَ تَنْسىَ﴾و نيز فرموده بود: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾

باز فرموده بود: ﴿إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ لاَ يَأْتِيهِ اَلْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ﴾و قدرت خداى تعالى بر حفظ كتابش در دو صورت نزول دفعى و نزول تدريجى، يكسان است.

اما وجه دوم: آن نيز، وجه صحيحى نيست، براى اينكه همان طور كه كتابى كه جزء جزء نازل شده، اگر به مقتضاى حال باشد بليغ است و الا، نه، همچنين كتابى هم كه «دفعه» نازل شده چنانچه در نظم آن رعايت مقتضاى حال شده باشد بليغ است، و اگر نشده باشد بليغ نيست. خلاصه، همان طور كه اولى براى خود مقتضاى حالى دارد دومى نيز دارد، پس بلاغت يك كتاب به نازل شدن تدريجى آن بستگى ندارد، تا اگر دفعى نازل شود بليغ نباشد.

اما وجه سوم: ناتمامى آن نيز، از اين جهت است كه گوينده آن خيال كرده نسخ، ابطال حكم سابق است، (لذا گفته: نزول دفعى كتابى كه مشتمل بر ناسخ و منسوخ است معقول نيست، چون بايد به حكم منسوخ مدتى عمل شود بعدا ناسخ نازل شود و آن را نسخ كند) ولى نسخ، ابطال نيست بلكه تعيين مدت اعتبار منسوخ است. بنا بر اين، چه مانعى دارد كتابى كه مشتمل بر ناسخ و منسوخ است، يكباره نازل شود؟ آن گاه از ناسخ آن بفهمند كه حكم منسوخ تا فلان مدت اعتبار دارد، البته اين در صورتى است كه مصلحت هم اقتضاى آن را بكند.

هم چنان كه ممكن است بيان حكم مسائلى كه هنوز از آنها سؤالى نشده، جلوتر نازل

شود تا هر وقت سؤال شد به آن پاسخ‏ها مراجعه نمايد. و نيز، ممكن است انكار و تقبيح پاره‏اى كارها كه هنوز واقع نشده و همچنين حكايت پاره‏اى جريانات كه هنوز رخ نداده است و يا اخبار به بعضى مغيبات، جلوتر نازل شود. پس، هيچ يك از موانع مذكور مانع نازل شدن دفعى قرآن نيست، لذا حق همان است كه ما گفتيم و بيانى كه ما در تفسير آيه گذرانديم بيانى است تمام كه با وجود آن، هيچ احتياجى به اين وجوه نيست.

وجوه مفسراننزول تدریجیضعفتثبیترد وجوه ضعیف توجیه.تثبیت.احسن تفسیرا.

مفاد آيه: ﴿اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلىَ وُجُوهِهِمْ إِلىَ جَهَنَّمَ...﴾ و وجوهى كه در معناى حشر بر وجوه گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلىَ وُجُوهِهِمْ إِلىَ جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَكَاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾

اتصال اين آيه با آيات سابق و سياقى كه داشتند، اين معنا را مى‏رساند كه افرادى كه به قرآن طعنه زده‏اند خواسته‏اند از طعنه خود نتيجه‏اى بگيرند كه لايق به مقام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبوده، مثلا، او را به سوء مكانت و گمراهى متهم كنند، ولى قرآن كريم به منظور حفظ احترام و صيانت مقام نبوت، آن را حكايت نكرده، تنها فرموده است كسانى كه بر صورت به سوى جهنم سرازير مى‏شوند داراى سوء مكانتى بيشتر و گمراهى شديدترند و با همين تعبير فهمانده كه آنها چه گفته بودند.

پس اينكه فرمود: ﴿اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلىَ وُجُوهِهِمْ إِلىَ جَهَنَّمَ﴾ كنايه است از كسانى كه كافر شدند و به قرآن كريم طعنه زده و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به آن اوصاف توصيف كردند، و معلوم است كه كنايه، از تصريح، بليغ‏تر است. پس مراد از آيه شريفه اين است كه اين طعنه زنندگان به قرآن، كه تو را به اوصاف چنين و چنان وصف مى‏كنند خودشان بد مكان‏تر و گمراه‏ترند، نه تو.

بنا بر اين، اساس اين آيه بر «قصر قلب» است - كه بارها در اين تفسير معنا شده - و دو لفظ «شر» و «اضل» از معناى تفضيل، منسلخ شده، يعنى ديگر معناى «بدتر» و «گمراه‏تر» نمى‏دهد، و يا اگر بدهد به عنوان استهزاء يا چيزى مانند آن مى‏باشد. به عبارت ساده‏تر اينكه: معناى آيه اين نيست كه آنان بد مكان‏تر و گمراه‏تر از تو هستند تا كسى بگويد مگر آن جناب بد مكان و گمراه بود تا كفار گمراه‏تر از او باشند؟ بلكه معنايش اين است كه اينها كه به تو مى‏گويند بد مكان و گمراه، خودشان بد مكان و گمراهند، و يا اينكه بر فرض هم كه او بد مكان و گمراه باشد، اين گمراهى در خود آنان بيشتر است، پس اين اعتراض را ديگران بايد بكنند نه آنها.

در اين آيه به طور كنايه فرموده: به صورت به سوى جهنم محشور مى‏شوند و اين وصف كسانى است كه منكر معاد هستند و خدا گمراهشان كرده هم چنان كه در جاى ديگر در باره‏شان فرموده است: ﴿وَ مَنْ يَهْدِ اَللَّهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِهِ وَ

نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَلىَ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيراً ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا﴾.

پس در اين كنايه، افزون بر اينكه كنايه بليغ‏تر از تصريح است، تهديد كفار است به شر مكان و به عذاب اليم و نيز در معناى احتجاجى است بر ضلالت آنان، چون هيچ ضلالتى بدتر از اين نيست كه انسان با صورت، خود را روى زمين بكشد و بدون اينكه جايى را ببيند پيش برود و هيچ نداند كه به كجا منتهى مى‏شود و در پيش رو با چه چيزهايى مواجه مى‏گردد و اين ضلالتى كه در حشرشان بر صورت، به سوى جهنم دارند مجسم و ممثل ضلالتى است كه در دنيا داشتند براى اينكه در دنيا هم به بيراهه مى‏رفتند و هيچ توجهى به صداى انبياء كه راهداران سعادت بشرند و از هر طرف ايشان را صدا مى‏زدند نمى‏كردند. پس مثل اينكه فرموده: اينها گمراهانى هستند كه در روز حشر بر صورتهايشان محشور مى‏شوند و كسى به چنين بلايى مبتلا نمى‏شود مگر آنكه در دنيا از گمراهان باشد.

مفسرين در وجه اتصال اين آيه به ما قبلش اختلاف كرده‏اند. بعضى به كلى آن را مسكوت گذاشته‏اند. در مجمع البيان گفته: مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين مى‏گفتند: اينها بدترين خلقند، خداى تعالى در پاسخشان فرموده: ﴿أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَكَاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾. بعضى‏ گفته‏اند: اين آيه متصل است به آيه‏ ﴿أَصْحَابُ اَلْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً﴾ كه قبل از اين آيات مورد بحث بود، ولى خواننده توجه فرمود كه از سياق چه بر مى‏آمد.

و نيز مفسرين در مراد از «حشر بر صورت» اختلاف كرده‏اند: بعضى‏ گفته‏اند: همان معناى ظاهرش مراد است كه با صورت به سوى جهنم مى‏افتند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن اين است كه او را در حالى كه صورتش روى زمين است به سوى جهنم مى‏كشند.

بعضى‏ گفته‏اند: به معناى انتقال از مكانى به مكانى ديگر است به طور منكوس و

وارونه، يعنى دستها پايين و پاها بالا. ولى اگر اين مراد بود جا داشت بفرمايد بر سرهايشان محشور مى‏شوند، هم چنان كه قرآن كريم در جاى ديگر درباره احوال بعد از اين گونه محشور شدن، مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي اَلنَّارِ عَلى‏َ وُجُوهِهِمْ﴾.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد شدت ذلت و خوارى است كه از باب مجاز اين طور تعبير آورده. ولى اين حرف باطل است چون حمل بر مجاز وقتى صحيح است كه نشود كلام را بر حقيقت حمل كرد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اين تعبير اصطلاحى است از عرب كه وقتى مى‏خواهند بگويند فلانى بدون هدف به راه افتاد مى‏گويند فلان مر على وجهه ولى اين حرف هم صحيح نيست براى اينكه برگشتش به اين است كه اينها نمى‏دانند به سوى چه مكانى محشور مى‏شوند و اين با تصريح آيه به اينكه حشرشان به جهنم است مناسبت ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اين تعبير از باب كنايه و يا استعاره تمثيليه (مثل زدن) است و مراد اين است كه اينان محشور مى‏شوند در حالى كه دلهايشان علاقه‏مند به دنياى پست و زخارف آن، و صورتهايشان متوجه آن است. بعضى‏ ديگر به اين تفسير ايراد گرفته‏اند كه: شدت حشر كجا مهلت مى‏دهد كه كسى دلبستگى به دنيا داشته باشد و شايد مراد از اين تفسير اين باشد كه آثار آن دلبستگى در آنجا ظاهر مى‏شود.

ولى، حل اشكال اين طور صحيح است كه بگوئيم: مقتضاى آيات تجسم اعمال اين است كه همين دلبستگى به دنيا به صورت عذاب برايشان مجسم مى‏شود و به غير آن شغل و همى ندارند.

حشروجوهجهنمسوء مکانطعنهحشر علی وجوههم.اصل سبیلا.طعنه‌زنان.حشر.

ياد آورى هلاك ساختن اقوام كافر پيشين: قوم موسى (عليه السلام)، قوم نوح (عليه السلام)، قوم عاد و ثمود و اصحاب الرس و اقوام بسيار ديگر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى اَلْكِتَابَ وَ جَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيراً﴾

در اين آيه در قبال تكذيب كفار قريش به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و كتابش، به نبوت و رسالت موسى و كتابش و اينكه هارون را در كار او شريك كرد استشهاد شده تا زمينه را براى بيان عذاب آل فرعون و هلاكت آنان باز نمايد، و معناى آيه روشن است.

﴿فَقُلْنَا اِذْهَبَا إِلَى اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيراً﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «تدمير» به معناى هلاك كردن به خاطر امر عجيبى است و از اين قبيل است «تنكيل»، مثلا گفته مى‏شود: فلانى بر فلانى تدمير كرد، يعنى

به نحوى ناخوشايند به او حمله كرد.

و مراد از «آيات»، آيات آفاق و انفس است، كه همه بر يكتايى خدا كه كفار منكر آن بودند دلالت مى‏كند.

ابو السعود در تفسير خود گفته: مقصود از آن، معجزات نه‏گانه‏اى است كه به دست موسى (علیه السلام) ظاهر شد، ممكن است شما خواننده اشكال كنيد كه آيه شريفه مى‏فرمايد: ما به موسى و هارون گفتيم آيات ما را ببريد نزد اين قوم كه آيات ما را تكذيب كردند و ما آنها را هلاك كرديم و چگونه آيات را قبل از آنكه موسى و هارون برايشان ببرند تكذيب كردند؟ و موسى و هارون كه هنوز اين تكذيب را از قوم نديده چطور خداوند مى‏فرمايد آيات ما را ببرند نزد قومى كه آيات ما را تكذيب كردند؟ خلاصه، تكذيب آيات بايد بعد از آوردن آن باشد و آوردن آن هم بايد بعد از ماموريت باشد.

در جواب مى‏گوييم: اين توصيف، توصيف فرعونيان در زمان رسالت موسى و هارون به سوى ايشان نيست تا اين اشكال وارد شود، بلكه توصيف ايشان است در هنگامى كه داستانشان براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حكايت مى‏شود، تا علت استحقاقشان را - استحقاق تدمير و هلاكى كه بعدا بدان اشاره مى‏كند - بيان كرده باشد. و معنايش اين است كه موسى و هارون نزد فرعونيان رفتند و همه آيات ما را نشانشان دادند، ولى آن را تكذيب كردند و به تكذيب خود ادامه دادند، پس ما ايشان را هلاك كرديم‏. اگر مجبور باشيم آيات را حمل بر معجزات موسى كنيم نظريه ابو السعود خوب است.

اما وجه اتصال اين آيه به ما قبلش، اين است كه طعنه زنندگان به كتاب خدا و نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تهديد مى‏كند به اينكه بپرهيزند از اينكه به سرنوشت فرعونيان دچار شوند كه آنان نيز با اينكه خدا به موسى و برادرش ماموريت داده بود به سوى ايشان بروند و كتاب هم بر او نازل كرده بود، مع ذلك زير بار نرفتند، و خدا همه‏شان را به طرز اعجاب انگيزى هلاك كرد.

و به خاطر همين نكته، مساله فرستادن كتاب را، بر ارسال موسى و هارون و هلاكت فرعون مقدم داشت با اينكه از نظر زمان ارسال موسى و هارون و غرق فرعون، قبل از نزول تورات بود. پس غرض از ذكر اين داستان، تنها اشاره به فرستادن كتاب و رسالت موسى و

هلاكت فرعونيان به جرم تكذيب بوده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين دو آيه متصل به جمله ﴿وَ كَفىَ بِرَبِّكَ هَادِياً وَ نَصِيراً﴾ است. ولى اين نظريه بعيدى است.

﴿وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمَّا كَذَّبُوا اَلرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَ جَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَ أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَاباً أَلِيماً﴾

ظاهر اين است كه كلمه «قوم» به فعلى مقدر، منصوب شده باشد كه جمله ﴿أَغْرَقْنَاهُمْ﴾ بر آن دلالت مى‏كند.

مراد از تكذيب قوم نوح رسولان را، همان تكذيب نوح است، چون تكذيب يك رسول تكذيب همه رسولان است براى اينكه همه رسولان بر كلمه حق اتفاق دارند. علاوه بر اين، اين امتها اقوام متعددى از بت‏پرستان بودند كه به كلى منكر مساله نبوت بودند، نه اينكه با شخص نوح (علیه السلام) غرض خاصى داشته باشند.

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً﴾ اين است كه ما ايشان را براى مردمى كه بعد از آنها باقى ماندند و از ذريه‏هاى آنان بودند، آيت و مايه عبرت قرار داديم - و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ عَاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحَابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيراً﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «رس» به معناى چاهى است كه طوقه چينى شده باشد، و مى‏گويند «اصحاب رس» مردمى بودند كه بعد از قوم ثمود روى كار آمدند و بر لب چاهى زندگى مى‏كردند و خداوند پيغمبرى به سويشان گسيل داشت، ولى ايشان او را تكذيب كردند و خدا هلاكشان كرد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «رس» نام رودخانه‏اى بود كه قوم رس در كنار آن منزل داشتند. و روايات‏ شيعه نيز مؤيد اين احتمال است.

و كلمه «عادا...» عطف است بر جمله‏ ﴿قَوْمَ نُوحٍ﴾ و تقدير چنين است: «و دمرنا عادا و ثمود و اصحاب الرس... - ما عاد و ثمود و اصحاب رس را هلاك كرديم».

﴿وَ قُرُوناً بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيراً﴾

كلمه «قرن» به معناى مردمى است كه در يك عصر زندگى مى‏كنند و چه بسا بر خود عصر هم اطلاق بشود، و كلمه «ذلك» اشاره است به

طوائفى كه قبلا نام برده شد كه اول آنان قوم نوح، و آخرشان اصحاب رس و يا قوم فرعون بودند.

معناى آيه اين است كه: ما قوم عاد كه قوم هود پيغمبر بودند و ثمود را كه قوم صالح بودند و اصحاب رس و اقوامى بسيار را كه در فاصله ميان اين اقوام زندگى مى‏كردند، يعنى قوم نوح و اقوام بعد از ايشان را هلاك كرديم.

﴿وَ كُلاًّ ضَرَبْنَا لَهُ اَلْأَمْثَالَ وَ كُلاًّ تَبَّرْنَا تَتْبِيراً﴾

كلمه «كلا» منصوب به فعلى است تقديرى كه جمله‏ ﴿ضَرَبْنَا لَهُ اَلْأَمْثَالَ﴾ بر آن فعل دلالت دارد، چون مثل زدن در معناى تذكر و موعظه و انذار است. و كلمه «تتبير» به معناى پاره پاره كردن است. و معناى آيه اين است كه: ما براى هر امتى مثالها زديم و يك يك را پاره پاره ساختيم

﴿وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَى اَلْقَرْيَةِ اَلَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ اَلسَّوْءِ أَ فَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا بَلْ كَانُوا لاَ يَرْجُونَ نُشُوراً﴾

اين قريه‏اى كه باران بلا، بر آن باريد قريه قوم لوط است كه خداى تعالى بارانى از سنگ سجيل بر آن بباريد، و تفصيل داستانش در سوره‏هاى قبل گذشت.

جمله‏ ﴿أَ فَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا﴾ استفهامى است توبيخى، چون قريه مذكور سر راه اهل حجاز به سوى شام قرار داشته است.

و اينكه فرمود: ﴿بَلْ كَانُوا لاَ يَرْجُونَ نُشُوراً﴾ معنايش اين است كه از معاد نمى‏ترسند، و يا اصلا از معاد مايوسند، و چنين احتمالى نمى‏دهند، و اين تعبير نظير جمله‏ ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ﴾ است كه قبلا گذشت. و مراد از آن اين است كه: منشا اصلى تكذيب آنان بر كتاب و رسالت، و اندرز نگرفتن به اين موعظه شافيه، و عبرت نگرفتنشان به آن چيزهايى كه مايه اعتبار عبرت گيرندگان است، همانا اين مساله اساسى است كه اينان منكر معادند و به همين جهت دعوت انبياء در آنان كمترين اثر را نداشته و هيچ حكمت و موعظه‏اى به دلهايشان راه نمى‏يابد.

تدمیرموسىنوحعاداصحاب الرسموسى و هارون.تکذیب آیات و تدمیر.اقوام آیه برای مردم.اقوام کافر پیشین.

بحث روايتى (رواياتى در باره اصحاب رس و عذاب آنان و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب عيون به سند خود از ابو الصلت هروى از حضرت رضا (علیه السلام) روايت كرده كه امير المؤمنين (علیه السلام) در حديثى طولانى كه راجع به داستان اصحاب رس

است فرمودند: اصحاب رس مردمى بودند كه درخت صنوبرى را مى‏پرستيدند و نام آن را «شاه درخت» نهاده بودند و آن درختى بود كه «يافث» فرزند نوح آن را بعد از داستان طوفان بر كنار چشمه‏اى به نام «روشن آب» كاشته بود و اين قوم، دوازده شهر آباد پيرامون نهرى به نام رس داشتند و نام آنها: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند، فروردين، ارديبهشت، خرداد، مرداد، تير، مهر و شهريور بود كه مردم فرس اين اسامى را بر ماههاى دوازده‏گانه خود قرار دادند، قوم نامبرده از آن صنوبر دوازده جوانه گرفته در هر يك از شهرهاى خود، يكى را كاشتند و نيز از آن چشمه كه گفتيم صنوبر بزرگ بر كنار آن بود - نهرى به طرف آن جوانه‏ها و قريه‏ها بردند، و نوشيدن از آب آن نهرها را بر خود حرام كردند، به طورى كه اگر كسى از آن نهرها مى‏نوشيد و يا به چهارپاى خود مى‏داد به قتلش مى‏رساندند، چون مى‏گفتند: زنده ماندن اين دوازده خدا بستگى به آب اين نهرها دارد پس سزاوار نيست كسى از آنها بخورد و مايه حيات خدايان را كم كند.

و نيز در هر ماه يك روز را در يكى از آن شهرها عيد مى‏گرفتند و همگى در زير درخت صنوبر آن شهر جمع شده قربانى‏هايى پيشكش و تقديم آن مى‏كردند، و آن قربانيها را در آتشى كه افروخته بودند مى‏سوزاندند، وقتى دود آن بلند مى‏شد براى درخت صنوبر به سجده مى‏افتادند و به گريه و زارى در مى‏آمدند و شيطان هم از باطن درخت، با آنان حرف مى‏زد.

اين عادت آنان در آن دوازده شهر بود تا آنكه روز عيد شهر بزرگ فرا مى‏رسيد، نام اين شهر «اسفندار» بود و پادشاهشان نيز در آنجا سكونت داشت و همه اهل شهرهاى دوازده‏گانه در آنجا جمع شده به جاى يك روز دوازده روز عيد مى‏گرفتند، و تا آنجا كه مى‏توانستند بيشتر از شهرهاى ديگر قربانى مى‏آوردند و عبادت مى‏كردند، ابليس هم وعده‏ها به ايشان مى‏داد، و اميدوارشان مى‏كرد (البته) بيشتر از آن وعده‏هايى كه شيطان‌هاى ديگر در اعياد ديگر، از ساير درختان به گوششان مى‏رسانيدند سالهاى دراز بر اين منوال گذشت و هم چنان بر كفر و پرستش درختان، ادامه دادند تا آنكه خداوند رسولى از بنى اسرائيل از فرزندان يهودا، به سوى ايشان فرستاد آن رسول مدتى آنها را به پرستش خدا و ترك شرك مى‏خواند، ولى ايشان ايمان نياوردند پيغمبر نامبرده، آن درختان را نفرين كرد تا خشك شدند چون چنين ديدند به يكديگر گفتند: اين مرد خدايان ما را جادو كرد، عده‏اى گفتند: نه، خدايان بر ما غضب كردند، چون ديدند كه اين مرد ما را مى‏خواند تا بر آنها كفر بورزيم و ما هيچ كارى به آن مرد نكرديم و درباره آلهه خود غيرتى به خرج نداديم، آنها هم قهر كردند و خشكيدند.

لذا همگى راى را بر اين نهادند كه نسبت به آلهه خود غيرتى نشان دهند، يعنى آن

پيغمبر را بكشند. پس چاهى عميق حفر كرده او را در آن افكندند و سر چاه را محكم بستند و آن قدر ناله او را گوش دادند تا براى هميشه خاموش گشت. دنبال اين جنايت خداى تعالى عذابى بر ايشان مسلط كرد كه همه را هلاك ساخت‏.

و در نهج البلاغه، على (علیه السلام) فرموده: كجايند صاحبان شهرهاى رس كه پيغمبران خود را كشتند و سنت‏هاى مرسلين را خاموش، و سنتهاى جباران را احياء كردند؟.

و در كافى به سند خود از محمد بن ابى حمزه و هشام و حفص از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه: چند نفر زن به خدمت امام صادق (علیه السلام) وارد شدند يكى از ايشان از مساحقه (جماع زنان با يكديگر) پرسيد، حضرت فرمود: حدش همان حد زنا است. آن ديگرى پرسيد آيا خداى تعالى اين مساله را در قرآن كريم ذكر كرده؟ فرمود: بلى، پرسيد در كجا است؟ فرمود: زنان رس‏.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا (در مذمت ملاهى) و بيهقى و ابن عساكر از جعفر بن محمد بن على (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه دو نفر زن از آن جناب پرسيدند: آيا افتادن زن روى زنى ديگر را در كتاب خدا حرام مى‏دانى؟ فرمود: بلى، اين عمل همان زنان است كه در عهد تبع مى‏زيستند و آن زنان كه با رس بودند. آن گاه اضافه كرده‏اند كه هر نهر و چاهى را رس گويند، سپس فرمود: كسانى كه چنين كنند بر ايشان جلباب و زره و كمربند و تاج و چكمه‏اى از آتش درست كرده روى همه آنها پارچه‏اى غليظ و خشك و متعفن از آتش بر تنشان مى‏كنند، آن گاه جعفر فرمود: اين مساله را به همه زنان خود ياد دهيد.

مؤلف: قمى هم از پدرش از ابن ابى عمير از جميل از امام صادق (علیه السلام) روايتى در اين معنا آورده‏.

باز در تفسير قمى به سند خود از حفص بن غياث از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه: ﴿وَ كُلاًّ تَبَّرْنَا تَتْبِيراً﴾ فرمود: يعنى كسرنا تكسيرا - شكستيم شكستنى و آن گاه فرمود: اين كلمه، ‏ لغت نبطى‏ها است‏.

باز در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه فرمود: اما آن قريه كه باران بلا بر او باريد، «سدوم» قريه قوم لوط بود كه خداوند سنگهايى از سجيل، يعنى از گل بر سرشان بباريد.

اصحاب الرسروایتعذابصنوبرپرستش درخت.عذاب مکذبین.

استهزای رسول، اله هوا، ظل و رسالت، جهاد به قرآن، برزخ بحرین و توکل بر حی آیات ۴۱–۶۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات صفات کافران، معبودی هوای نفس، تشبیهات ظل و بحرین و خلقت، جهاد کبیر به قرآن، اجر رسالت و توکل بر حی لا یموت را یکجا می‌نهد.

وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَٰذَا ٱلَّذِى بَعَثَ ٱللَّهُ رَسُولًا
و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند، [كه:] «آيا اين همان كسى است كه خدا او را به رسالت فرستاده است؟
إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ ءَالِهَتِنَا لَوْلَآ أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا ۚ وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ ٱلْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا
چيزى نمانده بود كه ما را از خدايانمان -اگر بر آن ايستادگى نمى‌كرديم- منحرف كند. «و هنگامى كه عذاب را مى‌بينند به زودى خواهند دانست چه كسى گمراه‌تر است.
أَرَءَيْتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا
آيا آن كس كه هواى [نفس‌] خود را معبود خويش گرفته است ديدى؟ آيا [مى‌توانى‌] ضامن او باشى؟
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ ۚ إِنْ هُمْ إِلَّا كَٱلْأَنْعَٰمِ ۖ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا
يا گمان دارى كه بيشترشان مى‌شنوند يا مى‌انديشند؟ آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراه‌ترند.
أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ وَلَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُۥ سَاكِنًۭا ثُمَّ جَعَلْنَا ٱلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًۭا
آيا نديده‌اى كه پروردگارت چگونه سايه را گسترده است؟ و اگر مى‌خواست، آن را ساكن قرار مى‌داد، آنگاه خورشيد را بر آن دليل گردانيديم.
ثُمَّ قَبَضْنَٰهُ إِلَيْنَا قَبْضًۭا يَسِيرًۭا
سپس آن [سايه‌] را اندك اندك به سوى خود بازمى‌گيريم.
وَهُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ لِبَاسًۭا وَٱلنَّوْمَ سُبَاتًۭا وَجَعَلَ ٱلنَّهَارَ نُشُورًۭا
و اوست كسى كه شب را براى شما پوششى قرار داد و خواب را [مايه‌] آرامشى. و روز را زمان برخاستن [شما] گردانيد.
وَهُوَ ٱلَّذِىٓ أَرْسَلَ ٱلرِّيَٰحَ بُشْرًۢا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِۦ ۚ وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ طَهُورًۭا
و اوست آن كس كه بادها را نويدى پيشاپيش رحمت خويش [=باران‌] فرستاد و از آسمان، آبى پاك فرود آورديم،
لِّنُحْۦِىَ بِهِۦ بَلْدَةًۭ مَّيْتًۭا وَنُسْقِيَهُۥ مِمَّا خَلَقْنَآ أَنْعَٰمًۭا وَأَنَاسِىَّ كَثِيرًۭا
تا به وسيله آن سرزمينى پژمرده را زنده گردانيم و آن را به آنچه خلق كرده‌ايم -از دامها و انسانهاى بسيار- بنوشانيم.
وَلَقَدْ صَرَّفْنَٰهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا۟ فَأَبَىٰٓ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ إِلَّا كُفُورًۭا
و قطعاً آن [پند] را ميان آنان گوناگون ساختيم تا توجه پيدا كنند، و[لى ] بيشتر مردم جز ناسپاسى نخواستند.
وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِى كُلِّ قَرْيَةٍۢ نَّذِيرًۭا
و اگر مى‌خواستيم قطعاً در هر شهرى هشداردهنده‌اى برمى‌انگيختيم.
فَلَا تُطِعِ ٱلْكَٰفِرِينَ وَجَٰهِدْهُم بِهِۦ جِهَادًۭا كَبِيرًۭا
پس، از كافران اطاعت مكن، و با [الهام گرفتن از] قرآن با آنان به جهادى بزرگ بپرداز.
۞ وَهُوَ ٱلَّذِى مَرَجَ ٱلْبَحْرَيْنِ هَٰذَا عَذْبٌۭ فُرَاتٌۭ وَهَٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌۭ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًۭا وَحِجْرًۭا مَّحْجُورًۭا
و اوست كسى كه دو دريا را موج‌زنان به سوى هم روان كرد: اين يكى شيرين [و] گوارا و آن يكى شور [و] تلخ است؛ و ميان آن دو، مانع و حريمى استوار قرار داد.
وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ مِنَ ٱلْمَآءِ بَشَرًۭا فَجَعَلَهُۥ نَسَبًۭا وَصِهْرًۭا ۗ وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًۭا
و اوست كسى كه از آب، بشرى آفريد و او را [داراى خويشاوندى‌] نسبى و دامادى قرار داد، و پروردگار تو همواره تواناست.
وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُهُمْ وَلَا يَضُرُّهُمْ ۗ وَكَانَ ٱلْكَافِرُ عَلَىٰ رَبِّهِۦ ظَهِيرًۭا
و غير از خدا چيزى را مى‌پرستند كه نه سودشان مى‌دهد و نه زيانشان مى‌رساند؛ و كافر همواره در برابر پروردگار خود همپشت [شيطان‌] است.
وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا مُبَشِّرًۭا وَنَذِيرًۭا
و تو را جز بشارتگر و بيم‌دهنده نفرستاديم.
قُلْ مَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَآءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًۭا
بگو: «بر اين [رسالت‌] اجرى از شما طلب نمى‌كنم، جز اينكه هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش [در پيش‌] گيرد.»
وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱلْحَىِّ ٱلَّذِى لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِۦ ۚ وَكَفَىٰ بِهِۦ بِذُنُوبِ عِبَادِهِۦ خَبِيرًا
و بر آن زنده كه نمى‌ميرد توكل كن و به ستايش او تسبيح گوى؛ و همين بس كه او به گناهان بندگانش آگاه است.
ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۚ ٱلرَّحْمَٰنُ فَسْـَٔلْ بِهِۦ خَبِيرًۭا
همان كسى كه آسمانها و زمين، و آنچه را كه ميان آن دو است، در شش روز آفريد. آنگاه بر عرش استيلا يافت. رحمتگر عام [اوست‌]. در باره وى از خبره‌اى بپرس [كه مى‌داند].
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱسْجُدُوا۟ لِلرَّحْمَٰنِ قَالُوا۟ وَمَا ٱلرَّحْمَٰنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًۭا ۩
و چون به آنان گفته شود: «[خداى‌] رحمان را سجده كنيد»، مى‌گويند: «رحمان چيست؟ آيا براى چيزى كه ما را [بدان‌] فرمان مى‌دهى سجده كنيم؟» و بر رميدنشان مى‌افزايد.
تَبَارَكَ ٱلَّذِى جَعَلَ فِى ٱلسَّمَآءِ بُرُوجًۭا وَجَعَلَ فِيهَا سِرَٰجًۭا وَقَمَرًۭا مُّنِيرًۭا
[فرخنده و] بزرگوار است آن كسى كه در آسمان برجهايى نهاد، و در آن، چراغ و ماهى نوربخش قرار داد.
وَهُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ خِلْفَةًۭ لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًۭا
و اوست كسى كه براى هر كس كه بخواهد عبرت گيرد يا بخواهد سپاسگزارى نمايد، شب و روز را جانشين يكديگر گردانيد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات پاره‏اى از صفات كفار نامبرده را كه به كتاب و رسالت طعنه مى‏زدند و منكر توحيد و معاد بودند بر مى‏شمارد، البته آن صفاتى كه با سنخ اعتراضات و بى انديشه سخن گفتن آنها تناسب دارد، مانند استهزاء به رسول و پيروى از هواى نفس و پرستش چيزهايى كه سود و زيانى برايشان نداشت و نيز استكبارشان از سجده براى خداى سبحان.

﴿وَ إِذَا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هَذَا اَلَّذِي بَعَثَ اَللَّهُ رَسُولاً﴾

ضمير جمعى كه در اين جمله است به‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كه قبلا ذكر شد بر مى‏گردد، و كلمه «هزو» به معناى استهزاء و سخريه است، بنا بر اين مصدرى است به معناى مفعول، و معناى آن اين است كه چون كفار تو را مى‏بينند جز مسخره شده‏ات تلقى نمى‏كنند.

و جمله‏ ﴿أَ هَذَا اَلَّذِي بَعَثَ اَللَّهُ رَسُولاً﴾ بيان استهزاى ايشان است، يعنى اين طور استهزاء

مى‏كنند و چنين و چنان مى‏گويند.

﴿إِنْ كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْ لاَ أَنْ صَبَرْنَا عَلَيْهَا...﴾

كلمه «ان» مخففه از مثقله است، و كلمه «اضلال» در اينجا بويى از معناى صرف را هم دارد، (صرف اين است كه خداى تعالى توجه و قلب كسى را از درك چيزى منصرف سازد)، و به همين جهت كلمه مذكور با حرفى متعدى شده كه كلمه صرف با آن متعدى مى‏شود و آن عبارت است از حرف «عن»

در اين آيه جواب «لولا» حذف شده چون مطالب گذشته بر آن دلالت مى‏كرد، و معناى جمله اين است كه: نزديك است اين شخص ما را از خدايانمان منصرف كند در حالى كه مردى گمراه كننده است اگر ما بر آلهه خود، يعنى بر پرستش آنها، خويشتن دارى نمى‏كرديم ما را از آنها بر مى‏گردانيد.

﴿وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ اَلْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾

اين جمله تهديدى است از خداى تعالى به ايشان و تنبيهى است كه متوجهشان مى‏كند به اينكه از عذابى كه رو به ايشان مى‏آيد در غفلتند. و نيز نمى‏دانند كه به زودى به ضلالت و گيجى خود يقين پيدا خواهند كرد.

استهزاءرسالتکفارضلالتعذابالذین کفروا و طعنه به کتاب و رسالت.استهزای رسول.اهذا الذی بعث الله رسولا.انکار توحید در زمینه آیات.انکار معاد در زمینه آیات.من اضل سبیلا.غفلت از عذاب آینده.

مراد از معبود گرفتن هواى نفس و توضيحى در باره جمله: ﴿اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ رَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً﴾

كلمه «هوى» به معناى ميل نفس به سوى شهوت است، بدون اينكه آن شهوات را با عقل خود تعديل كرده باشد، و مراد از «معبود گرفتن هواى نفس» اطاعت و پيروى كردن آن است، بدون اينكه خدا را رعايت كند و خداى تعالى در كلام خود مكرر پيروى هوى را مذمت كرده و اطاعت از هر چيزى را عبادت آن چيز خوانده و فرموده: ﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اُعْبُدُونِي﴾.

و جمله‏ ﴿أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً﴾ استفهامى است انكارى و معنايش اين است كه تو وكيل و سرپرست او و قائم به امور او نيستى تا به دلخواه خود به سوى راه رشد هدايتش كنى، پس تو چنين قدرتى ندارى كه با اينكه خدا گمراهش كرده و اسباب هدايتش را از او قطع نموده، تو هدايتش كنى، و در همين معنا فرموده: ﴿إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ﴾. و نيز فرموده: ﴿وَ مَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ﴾و اين آيه به منزله اجمالى است براى تفصيلى كه در

آيه‏ ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىَ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىَ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللَّهِ﴾ آمده است.

از آنچه كه در معناى آيه گذشت روشن شد كه جمله‏ ﴿اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾ نظمى طبيعى دارد و آن اين است كه جمله «اتخذ» فعلى است متعدى به دو مفعول كه «الهه» مفعول اول و «هواه» مفعول دوم آن است و همين نظم با سياق سازگارى دارد، چون گفتگو در سياق آيات، پيرامون شرك مشركين و عدولشان از پرستش خدا به پرستش بتها و اعراضشان از اطاعت حق، يعنى اطاعت خدا و رو آوردنشان به اطاعت هوى، منشا اصلى شرك بود و اين طائفه قبول داشتند كه اله و معبودى مطاع دارند و درست هم فهميده بودند، چيزى كه هست معتقد بودند آن اله مطاع، همان هواى نفس خودشان است، لذا همان را مطاع خود گرفته به جاى اينكه حق را اطاعت كنند آن را اطاعت كردند و هوى را در جاى حق نشاندند، نه اينكه مطاع را در جاى غير مطاع نشانده باشند، دقت فرمائيد.

با همين بيان روشن مى‏شود اينكه جمعى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «هواه» مفعول اول و كلمه «الهه» مفعول دوم فعل «اتخذ» است و چون تعجب همه ناشى از خدا شدن هواست لذا هوى را مقدم ذكر كرده صحيح نيست. و همچنين كلام بعضى‏ ديگر كه گفته‏اند اين تقدم و تاخر به منظور افاده حصر بوده، زيرا همانطور كه گفتيم اصلا تقديم و تاخيرى در نظم آيه نيست، تا اين محمل‏ها را برايش درست كنيم، مفسرين نامبرده به خاطر همين اشتباه مباحثى طولانى براى توجيه تقديم و تاخير آورده‏اند كه ما از ايراد آن چشم پوشيديم، چون همين مقدار كه ما در تفسير آيه آورديم كافى است - ان شاء اللَّه تعالى.

اله هوااطاعتوکیلهدایتشهوتاله هوا و پیروی شهوت.اطاعت به مثابه عبادت.عبادت شیطان در آیه شاهد.نفی وکالت هدایت از پیامبر بر هواپرست.میل نفس بدون تعدیل عقل.معبود گرفتن غیر خدا.

نفى سمع و عقل از كفار و تشبيه آنان به چهار پايان ﴿بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾

كلمه «ام» به اصطلاح اهل فن، منقطعه است و «حسبان» به معناى ظن و پندار است و ضميرهاى جمع به اعتبار معنا همه به موصولى بر مى‏گردند كه در آيه قبلى بود و ترديد ميان گوش و عقل از اين نظر است كه وسيله آدمى به سوى سعادت يكى از اين دو طريق است، يا اينكه خودش تعقل كند و حق را تشخيص داده پيرويش نمايد، يا از كسى كه

مى‏تواند تعقل كند و خيرخواه هم هست بشنود و پيروى كند، در نتيجه پس طريق به سوى رشد يا سمع است و يا عقل، و دليل اين راه يا عقل است يا نقل. پس آيه شريفه در معناى آيه و ﴿قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾ است.

و معنايش اين است كه: بلكه آيا گمان مى‏كنى كه اكثر ايشان استعداد شنيدن حق را دارند تا آن را پيروى كنند و يا استعداد تعقل درباره حق را دارند تا آن را پيروى كنند و به دنبال اين گمان اميدوار هدايت يافتن آنها شدى كه اين قدر در دعوتشان اصرار مى‏ورزى؟.

﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعَامِ﴾

اين جمله بيان جمله قبلى است، چون جمله قبلى در معناى اين بود كه اكثرشان، نه مى‏شنوند و نه مى‏فهمند، و اين جمله مى‏فهماند كه صرف نشنيدن و تعقل نكردن نيست، بلكه اينان عينا چون چارپايانند كه از سخن جز لفظ و صدايى نمى‏شنوند و معنى را درك نمى‏كنند.

﴿بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً﴾ يعنى اينها از چارپايان هم گمراه‏ترند براى اينكه چارپايان هرگز به ضرر خود اقدام نمى‏كنند ولى اينها ضرر خود را بر نفع خود ترجيح مى‏دهند، علاوه بر اين، چارپايان اگر راه را گم كنند، مجهز به اسبابى نيستند كه به سوى راه حق هدايتشان كند و اگر گمراه شدند تقصيرى ندارند به خلاف اين انسان‌ها كه مجهز به اسباب هدايت هستند و در عين حال باز گمراهند.

بعضى‏ از مفسرين به اين آيه استدلال كرده‏اند بر اينكه: چارپايان علم و اطلاعى از پروردگار خود ندارند. ولى اين استدلال غلط است و اين آيه اصل علم را نه از حيوانات نفى مى‏كند و نه از كفار، بلكه از كفار پيروى از حق را به خاطر اينكه عقل فطرى انسانيشان به وسيله پيروى هوى تيره و محجوب شده نفى مى‏كند و ايشان را به چارپايان تشبيه مى‏كند كه مجهز به اين فطرت و اين نحوه ادراك نيستند.

و اما جوابى كه بعضى‏ داده‏اند به اينكه اين حرف را از ظاهر آيه نمى‏توان در آورد نيز پاسخى است كه نمى‏توان با استدلال، اثباتش كرد.

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ وَ لَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً﴾

اين دو آيه و آيات بعد از اينها - تا نه آيه - نظير تنظير و تشبيهى است براى مضمون دو آيه

قبل، بلكه چهار آيه قبل كه مى‏فرمود: خداى سبحان رسول را به منظور هدايت مردم به سوى راه رشد و نجاتشان از ضلالت فرستاد، تا بعضى از آنان كه خدا مى‏خواهد هدايت يابند و بعضى ديگر كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته‏اند كارشان به جايى برسد كه نه بشنوند، و نه بفهمند، پس بعد از آنكه خدا اين طايفه را گمراه كرد كسى نمى‏تواند هدايتشان كند.

و آيات مورد بحث، تا نه آيه، مى‏فرمايد: اين داستان چيز نو ظهورى از ناحيه خداى سبحان نيست، زيرا در عجائب صنع او و آيات بيناتش نظائر زيادى دارد، پس كسى سر از كار او در نمى‏آورد و او بر صراط مستقيم است (شيوه‏اش در همه عالم يكسان است)، مثلا سايه را گسترده‏تر و آن گاه آفتاب را دليل آن قرار داده تا آن را نسخ كند و از بين ببرد و نيز شب را پوشش، و خواب را براى آرامش، و روز را براى حركت قرار داده و نيز بادها را مژده آور باران كرده، زمين مرده را زنده، چارپايان و انسان‌ها را سيراب ساخته است.

پس، مثل مؤمن و كافر، كه آن يكى راه مى‏يابد و اين يكى گمراه مى‏شود - با اينكه هر دو بندگان خدايند و در يك كره خاكى زندگى مى‏كنند - مثل دو تا آب است كه يكى شيرين و گوارا و ديگرى شور و تلخ است و خدا هر دو را پهلوى هم قرار داده، ولى بين آن دو فاصله و برزخى قرار داده است و نيز، مثل همان آبى است كه خدا بشر را از آن آفريده و آن گاه خانمانها و فاميلها از آن پديد آورده و از همين راه زن دادن و زن خواستن، مواليد را مختلف كرده و پروردگار تو قدير است.

اين معنا، آن چيزى است كه دقت در مضامين آيات و خصوصيات نظم آنها، آن را به دست مى‏دهد و با همين معنا وجه اتصال آنها به آيات قبلى نيز روشن مى‏شود. اما اينكه بعضى‏ گفته‏اند كه: آيات در مقام بيان پاره‏اى از ادله توحيد، بعد از بيان جهالت معرضين از توحيد و گمراهى ايشان است، درست نيست، چون با سياق سازگارى ندارد و به زودى اين معنا را روشن خواهيم كرد.

سمععقلانعاماضلرشدنفی سمع و عقل از اکثر کفار.اضل سبیلا از انعام.کفار فاقد مسیر سمع یا عقل.سمع و عقل دو طریق رشد.غفلت از ادله توحید در سیاق بعد.

مفاد آيه شريفه: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ...﴾ كه متضمن تشبيه و تنظير جهل و ضلالت مردم و هدايت آنان به وسيله انبياء، به كشيدن سايه و... مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اينكه فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ وَ لَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِناً﴾ همانطور كه گذشت - تنظير و تشبيهى است براى اينكه چرا جهل و ضلالت دامنگير مردم مى‏شود و چگونه خداى تعالى آن را به وسيله فرستادن رسولان و دعوت حقه ايشان بر مى‏دارد. و لازمه اين معنا اين است كه مراد از ﴿مَدَّ اَلظِّلَّ﴾ امتداد سايه‏اى است كه بعد از ظهر گسترده مى‏شود و به تدريج از طرف مغرب به سوى مشرق رو به زيادى مى‏گذارد تا آنجا كه آفتاب به كرانه افق

رسيده غروب كند كه در آن هنگام امتداد به آخر مى‏رسد و شب مى‏شود و اين سايه در همه احوالش در حركت است و اگر خدا مى‏خواست آن را ساكن مى‏كرد.

و اينكه فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً﴾ منظور اين است كه دلالت آفتاب با نور خود بر اين دلالت مى‏كند كه در اين ميان سايه‏اى هست و نيز با گسترده شدن نورش، دليل بر اين است كه سايه نيز به تدريج گسترده مى‏شود، زيرا اگر آفتاب نبود كسى متوجه نمى‏شد كه در اين ميان سايه‏اى وجود دارد، آرى علت عمومى تشخيص معانى مختلف براى انسان اين است كه احوال عارضه بر آن معانى مختلف مى‏شود، حالتى پديد مى‏آيد و حالتى ديگر مى‏رود و چون حالت دومى آمد آن وقت به وجود حالت اولى پى مى‏برد و چون حالتى پديد مى‏آيد حالت قبلى كه تا كنون مورد توجه نبوده به خوبى درك مى‏شود و اما اگر چيزى را فرض كنيم كه هميشه ثابت و به يك حالت باشد به هيچ وجه راهى براى تنبه به آن نيست.

و معناى اينكه فرمود: ﴿ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً﴾ اين است كه ما با تاباندن خورشيد و بالا آوردن آن، به تدريج آن سايه را از بين مى‏بريم و جهت اينكه از بين بردن را، قبض ناميده، آن هم قبض به سوى خودش و آن قبض را هم به قبض آسان توصيف كرد خواست تا بر كمال قدرت الهى خود دلالت كند و بفهماند كه هيچ عملى براى خدا دشوار نيست و اينكه فقدان موجودات بعد از وجودشان انهدام و بطلان نيست، بلكه هر چه كه به نظر ما از بين مى‏رود در واقع به سوى خدا باز مى‏گردد.

و آنچه درباره تفسير ﴿مَدَّ اَلظِّلَّ﴾ گفتيم - يعنى امتداد سايه بعد از رسيدن آفتاب به موقع ظهر - هر چند معنايى بود كه مفسرين آن را نگفته‏اند، ليكن سياق - همانطور كه بدان اشاره رفت - با غير آن سازگار نيست.

مثلا بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از سايه كشيده شده، ما بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد، ما بين غروب آفتاب و طلوع آن است. و بعضى‏ديگر گفته‏اند: سايه‏اى است كه بعد از طلوع آفتاب براى هر جرم كثيف و كدرى، مانند كوه و بناء و درخت در طرف مقابل آفتاب پديد مى‏آيد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن سايه‏اى است كه بعد از خلقت آسمان مانند قبه و گستردن زمين در زير آسمان از آسمان به روى زمين افتاد - اين قول از همه اقوال سخيف‏تر و بى‏پايه‏تر است.

در اين آيه التفاتى است از سياق تكلم با غير (ما) - كه در آيات سابق بود - به سياق غيبت و نكته‏اش اين است كه مراد از اين آيه و آيات بعد از آن، بيان اين جهت است كه امر هدايت به دست خدا است و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ اختيارى در اين باب ندارد و خدا هم اراده نكرده آنان را هدايت كند و رسالت و دعوت حقه انبياء، در مقابل ضلالتى كه چون سايه بر اهل ضلال گسترده شده و برداشتن ضلال از هر كس كه بخواهد، از شاخه‏هاى سنت عمومى الهى است در گستردن رحمت بر خلق، همانطور كه آفتاب را بر زمين مى‏گستراند، و سايه گسترده در آن را بر مى‏دارد.

و معلوم است كه خطابى كه متضمن بيان اين حقيقت است، چيزى نيست كه اختصاص به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داشته باشد، مخصوصا با اينكه قبلا از آن جناب قدرت بر هدايت را سلب كرده بود، پس آن جناب نبايد مخاطب قرار گيرد، اما كفار، آنها هم كه هواى خود را اله خود گرفته‏اند و گوش و عقل خود را از كف داده‏اند، نبايد مخاطب شوند، ناگزير بايد سياق از خطاب و تكلم، به غيبت التفات يابد.

و در جمله‏ ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا﴾ رجوعى دوباره است از سياق غيبت به همان تكلم سابق، و اين برگشتن، علاوه بر آن نكته كه گفته شد، اظهار عظمت و كبريايى او نيز هست.

و گفتار در جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَللَّيْلَ...﴾ و جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ اَلرِّيَاحَ...﴾ و جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي مَرَجَ اَلْبَحْرَيْنِ...﴾ و جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمَاءِ بَشَراً...﴾ همان گفتارى است كه در ذيل جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ...﴾ گذشت، و همچنين گفتار در جمله‏ ﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً...﴾ و جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَيْنَهُمْ﴾ و جمله‏ ﴿وَ لَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا﴾ همان گفتارى است كه در ذيل جمله‏ ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا اَلشَّمْسَ﴾ گذشت.

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَللَّيْلَ لِبَاساً وَ اَلنَّوْمَ سُبَاتاً وَ جَعَلَ اَلنَّهَارَ نُشُوراً﴾

«لباس بودن شب» از اين باب است كه ظلمت آن مانند لباس و پرده، آدمى را مى‏پوشاند و به طورى كه راغب گفته: «سبات» بودن خواب به معناى اين است كه در هنگام خواب آدمى از هر كارى منقطع مى‏شود، و معناى «نشور» قرار دادن روز، اين است كه حركت و طلب رزق را در روز قرار داده است‏.

و اين معانى، يعنى پوشيدن خداى تعالى آدميان را با لباس شب، و قطع ايشان از عمل

و جنب و جوش و سپس منتشر كردنشان در روز براى سعى و عمل، حالش حال همان گستردن سايه و دليل قرار دادن آفتاب بر وجود سايه و گرفتن سايه به وسيله آفتاب به سوى خود مى‏باشد.

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ اَلرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً طَهُوراً﴾

كلمه «بشر» - به ضمه باء و سكون شين - مخفف «بشر» - به دو ضمه - است كه جمع «بشور» به معناى مبشر است و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى كسى است كه بادها را مى‏فرستد تا قبل از آمدن رحمتش (باران)، بشارت آن را بياورد.

و مقصود از «سماء» در جمله «و از سماء آبى طهور نازل كرديم» جهت بالا است كه همان جو بالاى زمين است، و «ماء طهور» به معناى نهايت درجه پاكى است كه هم خودش طاهر است و هم طاهر كننده غير خودش مى‏باشد، چرك‏ها و كثافات را مى‏برد و رفع حدث مى‏كند، بنا بر اين، كلمه طهور به طورى كه ديگران هم گفته‏اند صيغه مبالغه است.

﴿لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَ نُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً وَ أَنَاسِيَّ كَثِيراً﴾

كلمه «بلدة» معروف است، ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن مطلق مكان است، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾همين معنا منظور است و به همين جهت وقتى براى كلمه «بلد» صفت مى‏آورد، مذكر (ميت) مى‏آورد، نه مؤنث (ميته)، و اين به اعتبار معناى منظور از كلمه مى‏باشد كه مكان است، زيرا اگر معناى مكان منظور نبود بلكه معناى «شهر» منظور بود بايد صفتش را مؤنث مى‏آورد و مى‏فرمود: «بلدة ميتو مكان ميت، آن سر زمينى است كه گياه نروياند، و احياى آن به همين است كه با فرستادن باران، سبز و خرمش كند، و كلمه «اناسى» جمع انسان است، و معناى آيه روشن است.

حال شامل شدن مرگ بر زمين و احتياج چارپايان و انسان‌ها به آب و نازل كردن آب پاك كننده از آسمان و زنده كردن زمين مرده را با آن و سيراب كردن چارپايان و انسان‌هاى بسيار، حال همان گستردن سايه است و سپس قرار دادن آفتاب را دليل بر آن و سپس از بين بردنش به وسيله آفتاب، كه بيانش گذشت.

﴿وَ لَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا فَأَبىَ أَكْثَرُ اَلنَّاسِ إِلاَّ كُفُوراً﴾

از ظاهر اتصال آيه به ما قبل برمى‏آيد كه ضمير در «صرفناه» به كلمه «ماء» بر

مى‏گردد. بنا بر اين، معناى تصريف آب در ميان مردم اين است كه يك بار از قومى گرفته به قومى ديگر بدهد و بار ديگر از همان قوم نيز گرفته به اولى بدهد، در نتيجه يكسره باران را بر يك قوم نباراند و با باراندن دائمى هلاكشان نكند و نيز آن را از قومى ديگر به كلى قطع نكند و در نتيجه از تشنگى هلاك نسازد، بلكه آن را در ميان اقوام بگرداند، تا هر قومى نصيب خود را از آن به مقدارى كه مصلحت است بگيرند و از آن بهره‏مند شوند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از تصريف آب، گرداندن و بردن آن از اينجا به آنجا است.

جمله‏ ﴿لِيَذَّكَّرُوا فَأَبىَ أَكْثَرُ اَلنَّاسِ إِلاَّ كُفُوراً﴾ تعليل و بيان دليل تصريف است، و معنايش اين است كه سوگند مى‏خورم كه ما آب را در ميان مردم جابجا نكرديم مگر براى اينكه متذكر شوند و شكر بجاى آرند. ولى بيشتر مردم از اداى شكر نعمتهاى ما خوددارى كردند.

﴿وَ لَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَذِيراً﴾ يعنى اگر مى‏خواستيم به هر قريه‏اى رسول و نذيرى بفرستيم كه هر يك، مردم قريه خود را انذار نموده، رسالت ما را ابلاغ كند مى‏فرستاديم ليكن اين كار را نكرديم و به خاطر مقام ارجمند و منزلت عظيمى كه تو نزد ما دارى تو را به سوى تمامى قريه‏هاى عالم، نذير و رسول فرستاديم - مفسرين اين جمله را اين طور تفسير كرده‏اند. و آيه بعدى هم خالى از تاييد آن نيست، علاوه بر اين، با آن وجهى كه ما براى اتصال آيات آورديم نيز مناسب‏تر است.

ممكن هم هست مراد اين باشد كه ما قادريم بر اينكه در هر قريه‏اى رسولى مبعوث كنيم و اگر اين كار را نكرديم و تنها تو را اختيار نموديم به خاطر مصلحتى بود.

مد ظلشمسرسالتتنظیرجهلمد ظل به عنوان تنظیر جهل و رسالت.رفع حجاب جهل با رسولان.بعث نذیر و اختیار یک رسول.خطاب الم تر الی ربک.شمس دلیل بر ظل.ظل به مثابه جهل گسترده.ارسال و دعوت حقه.

مقصود از اينكه فرمود با قرآن با دشمنان جهاد كن ﴿جَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَاداً كَبِيراً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلاَ تُطِعِ اَلْكَافِرِينَ وَ جَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَاداً كَبِيراً﴾

اين جمله متفرع است بر معناى آيه قبلى و ضمير «به» به شهادت سياق آيات، به قرآن بر مى‏گردد و كلمه «مجاهده» و نيز «جهاد» به معناى جد و جهد و به كار بردن نهايت نيرو در دفع دشمن است. و چون گفتيم ضمير به قرآن بر مى‏گردد معنا اين مى‏شود كه: با قرآن با دشمنان جهاد كن، يعنى قرآن را بر آنان بخوان و معارف و حقايق آن را بر ايشان بيان كن و حجت را بر ايشان تمام نما.

پس حاصل معنا و مضمون آيه اين شد كه: وقتى مثل رسالت الهى در بر طرف كردن

حجاب جهل و غفلت از دلهاى مردم به وسيله اظهار حق و اتمام حجت مثل آفتاب بود در دلالت بر سايه گسترده و برداشتن آن سايه به امر خدا، و نيز مثل روز بود نسبت به شب و تعطيلى كار در آن و نيز، مثل باران بود نسبت به زمين مرده و چارپايان و انسان‌هاى تشنه، ناچار، حالا كه تو حامل اين رسالت شده‏اى، و به سوى همه اهل قريه‏ها مبعوث گشته‏اى، ديگر جا ندارد كه از كافران اطاعت كنى، چون اطاعت ايشان تباه‏گر اين ناموس عمومى است كه براى هدايت قرار داده‏ايم پس بايد كه در تبليغ رسالت خود و اتمام حجت بر مردم به وسيله قرآن كه مشتمل بر دعوت حقه است نهايت كوشش و جهد خود را مبذول دارى و جهاد كنى با آنان جهادى بس بزرگ.

جهاد کبیرقرآنتبلیغکافراناتمام حجتجهاد کبیر به قرآن.ضمیر به به قرآن.فلا تطع الکافرین.اتمام حجت رسالت.رفع حجاب جهل با اظهار حق.

تشبيه انقسام مردم به مؤمن و كافر، به آب دو دريا (يكى گوارا و ديگرى ناگوار) و به خلقت زن و مرد از نطفه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي مَرَجَ اَلْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَ هَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً﴾

كلمه «مرج» به معناى مخلوط كردن است و «امر مريج» هم كه در قرآن آمده به معناى امرى مختلط است و كلمه «عذب» اگر درباره آب به كار رود، به معناى آب خوش طعم است و كلمه «فرات» نيز در مورد آب به معناى آبى است كه بسيار خوش طعم باشد، كلمه «ملح» به معناى آبى است كه طعمش بر گشته باشد و «اجاج» آبى است كه شوريش زياد باشد و كلمه «برزخ» به آن حدى گويند كه ميان دو چيز فاصله شده باشد و كلمه «حجر محجور» به معناى حرام محرم است، يعنى آن چنان ميان اين دو آب حاجز و مانع قرار داده‏ايم كه مخلوط شدن آن دو با هم، حرام محرم شده، يعنى به هيچ وجه مخلوط نمى‏شود.

و اينكه فرمود: ﴿وَ جَعَلَ بَيْنَهُمَا﴾ خود قرينه است بر اينكه مراد از مخلوط كردن دو دريا، روانه كردن آب دو دريا است با هم، نه مخلوط كردن آن دو، كه اجزاى آنها را در هم و برهم كند.

و اين كلام عطف است بر همان چيزى كه آيه‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ اَلرِّيَاحَ...﴾ عطف بر آن شده و در اين جمله مساله رسالت از اين جهت كه ميان مؤمن و كافر را جدايى مى‏اندازد، با اينكه هر دو در يك زمين زندگى مى‏كنند و در عين حال با هم مخلوط و يكى نمى‏شوند، تشبيه شده به آب دو دريا، كه در عين اينكه در يك جا قرار دارند، به هم در نمى‏آميزند، (كه توضيحش در اول آيات نه‏گانه گذشت).

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كَانَ رَبُّكَ قَدِيراً﴾ و كلمه «صهر» به طورى كه از خليل نقل كرده‏اند به معناى «ختن» يعنى

خويشاوندان از ناحيه زن است‏ پس مراد از «نسب» به طورى كه ديگران هم گفته‏اند:

محرميت از ناحيه مرد است و مراد از صهر محرميت از ناحيه زن، و مؤيد اين معنا مقابله‏اى است كه ميان نسب و صهر بر قرار شده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: در هر يك از اين دو كلمه مضافى در تقدير است. و تقدير آن دو «ذا نسب و ذا صهر - داراى نسبت و صهر» مى‏باشد. و مراد از آب، نطفه است و چه بسا احتمال داده شده كه مراد از آن، مطلق آبى باشد كه خدا اشياى زنده را از آن خلق مى‏كند، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا مِنَ اَلْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ﴾.

معناى آيه اين است كه: خداى سبحان آن كسى است كه از نطفه - كه خود يك آب است - بشرى را خلق فرموده و او را داراى نسب و صهر، يعنى زن و مرد قرار داده است. و اين نيز، تشبيه ديگرى است كه همان مفاد آيه قبلى را افاده مى‏كند، يعنى مى‏فهماند كه خداى سبحان كثرت را در عين وحدت، حفظ، و تفرق را در عين اتحاد، محفوظ نگه داشته است، و همچنين اختلاف نفوس و آراء را از نظر ايمان و كفر - با اينكه مردم از جهت فكر و نظر و ايمان و كفر مختلفند - با اتحاد مجتمع بشرى به وسيله فرستادن پيامبرانى به منظور كشف حجاب ضلالت، حفظ نموده است كه اگر ارسال رسل نمى‏بود ضلالت و گمراهى، همه مجتمع بشرى را فرا مى‏گرفت.

﴿وَ كَانَ رَبُّكَ قَدِيراً﴾ در اينجا كلمه «رب» به ضمير خطاب ربك - پروردگارت اضافه شده، و نكته آن همان است كه در جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ﴾ گذشت.

﴿وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَنْفَعُهُمْ وَ لاَ يَضُرُّهُمْ وَ كَانَ اَلْكَافِرُ عَلىَ رَبِّهِ ظَهِيراً﴾

اين آيه عطف است بر جمله‏ ﴿وَ إِذَا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً﴾ و كلمه «ظهير» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى مظاهر است و مظاهر به معناى پشتيبان و معاون است.

و معناى آيه اين است كه: اين كفار مشرك، خدا را گذاشته چيزى مى‏پرستند كه نه سودى به حالشان دارد و نه در عوض پرستش، خيرى و نه در صورت ترك پرستش، ضررى به ايشان مى‏رساند و كافران همواره در دشمنى با پروردگارشان معاونين شيطان بوده‏اند.

و اينكه فرمود: بتها نفع و ضررى ندارند، منظور نفع و ضرر ظاهرى است پس با ضرر بت‏پرستى منافات ندارد.

قدرت نداشتن بتها بر نفع و ضرر رساندن به پرستندگان، مطلبى است و ضرر داشتن بت‏پرستى كه همان بدبختى دائمى و عذاب هميشگى است، مطلبى ديگر.

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً﴾ يعنى ما در رسالت تو غير از تبشير و انذار تكليفى به گردنت نگذاشته‏ايم پس اگر اينان معاند پروردگار خويشند و با دشمن او، يعنى با شيطان همكارى مى‏كنند، تو تقصيرى ندارى و ايشان خداى را خسته و ناتوان نمى‏كنند و جز به خود مكر و دشمنى نمى‏كنند. اين آن معنايى است كه از سياق استفاده مى‏شود.

پس بنا بر اين، جمله‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً﴾، فصلى است از كلام، نظير جمله‏ ﴿أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً﴾ در فصل سابق.

و از همين جا خوب روشن مى‏شود اينكه بعضى‏ از مفسرين آيه را تسليت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گرفته و گفته‏اند: «مراد اين است كه ما تو را تنها مبشر مؤمنين و منذر كافرين فرستاديم، پس ديگر درباره ايمان نياوردن كفار غم مخور» صحيح نيست.

﴿قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىَ رَبِّهِ سَبِيلاً﴾

ضمير در «عليه» به قرآن بر مى‏گردد، بدين جهت كه تلاوت آن از ناحيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى كفار، همان تبليغ رسالت است، هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ اِتَّخَذَ إِلىَ رَبِّهِ سَبِيلاً﴾ و نيز فرمود: ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مَا أَنَا مِنَ اَلْمُتَكَلِّفِينَ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ﴾.

بحرینبرزخمؤمنکافرمبشر نذیربحر عذب به مثابه مؤمن.بحر ملح به مثابه کافر.برزخ و حجر محجور میان دو بحر.خلق بشر از ماء.مبشر و نذیر.تذکره و ذکر للعالمین.و کان ربک قدیرا.

مقصود از استثناء ﴿إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىَ رَبِّهِ سَبِيلاً﴾ در آيه: ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله ﴿إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىَ رَبِّهِ سَبِيلاً﴾ استثنايى است منقطع (يعنى بدون مستثنا منه)، ولى در معنا، استثناى متصل است، چون در معناى اين است كه فرموده باشد: «الا ان يتخذ الى ربه سبيلا من شاء ذلك» نظير آيه‏ ﴿يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اَللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾

بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ كه در معنا «الا ان ياتى اللَّه بقلب سليم من اتاه به» مى‏باشد.

بنا بر اين، در آيه مورد بحث و آيه سوره شعراء كه شاهد آورديم فاعل «من اتخذ السبيل - آن كس كه راهى مى‏گيرد» در جاى فعل خود «اتخاذ سبيل» به كار رفته تا بفهماند شكرانه اين كار از ناحيه خدا، خود اين شخص است، پس در اين جمله اتخاذ سبيل به سوى خداى سبحان و پذيرفتن دعوت رسول، خودش پاداش و شكرانه خودش معرفى شده و در اين تعبير به منتهى درجه بى نيازى آن جناب از اجر مالى و يا مقام ايشان اشاره شده و مى‏فهماند كه آن جناب از ايشان غير از پذيرفتن دعوتش و پيروى از حق، چيز ديگرى نمى‏خواهد، نه مال، و نه جاه و مقام، و نه هيچ پاداش ديگر، پس از اين جهت راحت و خوشحال باشند و آن جناب را در خيرخواهى‏هايش متهم نكنند.

و اگر اتخاذ سبيل را معلق به مشيت خود آنان كرد و فرمود: «اگر كسى بخواهد راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند» براى اين است كه بفهماند از ناحيه آن جناب كمال حريت و آزادى را دارند و آن حضرت كسى را اجبار و يا حتى اكراه نمى‏كند، چون او از طرف پروردگارش بيش از تبشير و انذار وظيفه‏اى ندارد، وكيل و مسئول آنان نيست، بلكه امر آنان با خود خداى تعالى است، هر حكمى را بخواهد درباره آنان مى‏كند.

پس بعد از آنكه در آيه‏ ﴿قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىَ رَبِّهِ سَبِيلاً﴾، براى آن جناب مسجل و قطعى كرد كه به جز رسالت به تبشير و انذار، وظيفه‏اى ندارد، آن جناب را دستور مى‏دهد كه به مردم برساند كه در دعوتش هيچ هدف و منظورى ندارد، جز همين كه دعوتش را بپذيرند و به درگاه پروردگار خود راهى باز كنند، بدون اينكه اجر بيشترى منظور داشته باشد - حال آن اجر هر چه باشد - و نيز ابلاغ كند كه ايشان در كار خود مختارند و هيچ اجبار و اكراهى در كارشان نيست، پس ايشانند و دعوت، اگر خواستند ايمان بياورند و اگر خواستند كفر بورزند، خود مى‏دانند.

اين است آنچه كه به آن جناب مربوط مى‏شود، يعنى رساندن رسالت و بس، بدون هيچ طمع و تحميل و اكراه و يا انتقامى از مخالفين. و اما زايد بر تبليغ رسالت هر چه باشد راجع به خدا مى‏شود و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بايد آن را به خدا ارجاع داده بر او توكل كند، هم چنان كه در آيه بعدى بدان اشاره نموده و مى‏فرمايد: ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي

لاَ يَمُوتُ﴾.

بيشتر مفسرين گفته‏اند: استثناء در آيه، منقطع است و معنايش «لكن من يشاء ان يتخذ الى ربه سبيلا» مى‏باشد، يعنى بگو من مزد نمى‏خواهم و ليكن اگر كسى بخواهد در راه خدا به فقيرى صدقه دهد بدهد. ولى اين تفسير صحيح نيست، چون نه در لفظ آيه دليلى بر آن وجود دارد و نه در سياق آن.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: استثناء متصل است، ولى مضافى در كلام حذف شده و تقدير كلام: «الا فعل من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا» است، يعنى من مزدى در برابر رسالتم نمى‏خواهم، مگر عمل كسى كه بخواهد به وسيله ايمان و اطاعت به آنچه من بدان دعوت مى‏كنم راهى به سوى پروردگار خود باز كند.ولى اين نيز صحيح نيست، براى اينكه بنا بر اين تفسير، معنا همان مى‏شود كه ما گفتيم (البته) با اين تفاوت كه در اين تفسير تقديرى به كار گرفته شده و تقدير هم كه بر خلاف اصل است، و گرنه، ما هم گفتيم كه: اين آيه مى‏خواهد خيال مردم را از جهت بدهكارى مزد راحت نموده به كلى طمع ايشان را قطع كند و مزد رسالت را منحصر در پذيرفتن دعوت سازد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اين استثناء، متصل است ولى مضافى در تقدير است و تقدير آيه: «لا اسئلكم عليه من اجر الا اجر من شاء...» است، يعنى من مزدى نمى‏خواهم مگر مزدى كه در اثر ايمان آوردن كسى عايدم مى‏شود، چون «الدال على الخير كفاعله»، ولى اگر اين حرف صحيح باشد مقتضايش اين است كه بفرمايد: «الا من اتخذ الى ربه سبيلا» و ديگر احتياج به كلمه «شاء» نداشت چون اجرى كه عايد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏شود از ايمان و عمل مردم مى‏شود، نه از مشيت و خواستن آنان.

﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَ كَفىَ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيراً﴾

بعد از آنكه اين معنا را مسجل و قطعى كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ مسئوليتى در امر مردم ندارد، و هيچ وظيفه‏اى جز تبليغ رسالت به عهده او نيست و بايد به آنها برساند كه در دعوتش هيچ مزدى هم منظور ندارد و مردم در كار خود در كمال اختيارند، اگر خواستند ايمان بياورند و اگر خواستند كفر بورزند. اينك در اين جمله آن بيان را تتميم

نموده دستورش مى‏دهد كه خداى را در كار ايشان وكيل بگيرد، پس خداى تعالى بر مردم و بر هر چيزى وكيل، و به گناهان بندگان خبير است.

اجرسبیلاستثناء منقطعاختیارتوکلنفی اجر رسالت جز اتخاذ سبیل.اتخاذ سبیل الی الرب.الی ربه سبیلا.تمهید توکل در آیه بعد.نظیر قلب سلیم در شعراء.اختیار ایمان یا کفر.

تنها وكيل و متصرف در امور بندگان خدا است كه داراى حيات و ملك و علم مطلق است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اينكه فرمود: ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ﴾ معنايش اين مى‏شود كه خداى را در كار مردم وكيل بگير، تا به هر چه بخواهد درباره آنان حكم كند و هر چه خواست با آنان انجام دهد. چون او وكيل بر مردم و بر همه موجودات است و اگر نفرمود: «و توكل على اللَّه» بلكه فرمود: ﴿عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ﴾ براى اين بود كه خواست به علت حكم هم اشاره كرده باشد، و بفهماند خدايى كه حى است و هرگز نمى‏ميرد از او چيزى فوت نمى‏شود. پس تنها او است كه مى‏تواند وكيل باشد.

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ﴾ اين است كه خداى را از عجز و جهل و از هر چيزى كه لايق ساحت قدس او نيست منزه بدار، در حالى كه اين تنزيهت مقارن با ثناى جميل او نيز باشد، و اگر كفار را مهلت داد و با نعمت‏هاى خود استدراج كرد، بدان كه از عجز و زبونى نيست و نيز از جهل به گناهان آنان نبوده، و اگر ايشان را به جرم گناهانشان گرفت به ملاك حكمتى بوده كه اقتضاء مى‏كرده و نيز به خاطر استحقاق ايشان بوده است، پس هم سزاوار تسبيح است و هم حمد.

سياق‏ ﴿وَ كَفىَ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيراً﴾ دلالت مى‏كند بر توحيد خدا در فعل و صفاتش، يعنى تنها او وكيل و متصرف در امور بندگان خويش است و تنها او است كه به گناهان بندگان، خبير است و تنها او است كه درباره آنان حكم مى‏كند، بدون اينكه احتياجى به كسى داشته باشد كه او را در عمل يا حكمش يارى دهد.

از اينجا به خوبى روشن مى‏گردد كه آيه بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ﴾ متمم جمله ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ...﴾ است، چون اين آيه نيز، مشتمل بر توحيد خدا در ملك خويش و تصرفش در آن است، هم چنان كه جمله‏ ﴿وَ كَفىَ بِهِ...﴾ مشتمل است بر علم و اطلاع او و معلوم است كه با حيات و ملك و علم روى هم معناى وكالت تمام مى‏شود كه به زودى توضيحش خواهد آمد - ان شاء اللَّه.

﴿اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اِسْتَوىَ عَلَى اَلْعَرْشِ اَلرَّحْمَنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾

ظاهر سياق مى‏رساند كه موصول «الذى» صفت باشد براى جمله‏ ﴿اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ﴾ در آيه قبل و با همين صفت، بيان در جمله‏ ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَلْحَيِّ اَلَّذِي لاَ يَمُوتُ﴾ تمام مى‏شود، چون وكالت همانطور كه متوقف بر حيات وكيل است، بر علم او نيز متوقف است،

كه جمله‏ ﴿وَ كَفىَ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيراً﴾ آن را افاده مى‏كرد و نيز متوقف بر سلطنت در حكم و تصرف نيز هست كه اين آيه متضمن آن است، چون در اين آيه داستان خلقت آسمانها و زمين و تسلط بر عرش را بيان مى‏كند.

توکلحیسبحانخبیرعرشتوکل بر حی لا یموت.حیات مطلق وکیل.سبح بحمده.خبیر به ذنوب عباد.خلق سماوات و ارض.استواء بر عرش.علم وکیل به ذنوب.سلطنت حکم و تصرف.

معناى جمله‏ ﴿اَلرَّحْمَنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾ و اقوال مختلف مفسرين در اين باره‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و ما درباره صدر آيه، در چند جا از سوره‏هاى گذشته بحث كرديم و ديگر در اين جا درباره آن بحث نمى‏كنيم. و اما جمله‏ ﴿اَلرَّحْمَنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾، آنچه از سياق و نظم كلام بر مى‏آيد اين است كه كلمه «الرحمن» خبر باشد براى مبتدايى كه حذف شده، و تقدير كلام «هو الرحمن» مى‏باشد و جمله «فسئل» متفرع بر آن است، چون «فاء»، تفريع و نتيجه‏گيرى را مى‏رساند. و حرف «باء» در كلمه «به» براى متعدى كردن فعل لازم است. و اگر نفرمود: «فسئله» و حرف باء را آورد، براى اين است كه معناى اعتناء را در سؤال بگنجاند و بفهماند كه با كمال عنايت از او بپرس، و كلمه «خبيرا» حال از ضمير است.

و معناى جمله اين است كه: او رحمان است، همان رحمانى كه مسلط بر اريكه ملك است و همان كسى كه خلق و امر عالم قائم به رحمت و افاضه او است، تمامى موجودات از ناحيه او آغاز نموده به سوى او بر مى‏گردند، پس حقيقت حال را از چنين كسى بپرس كه او خبير است.

پس اينكه فرمود: ﴿فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾ كنايه است از اينكه اگر از او بپرسى او حقيقت امر را آن چنان برايت شرح مى‏دهد كه به هيچ وجه بطلان و ابطال در آن راه نداشته باشد، هم چنان كه در عرف نيز گفته مى‏شود: از من بپرس كه مو به مو جوابت دهم. يا مى‏گويند: «على الخبير سقطت» يعنى تو در اين سؤال كه از من كردى به اهلش برخوردى.

مفسرين در معناى جمله‏ ﴿اَلرَّحْمَنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً﴾ اقوالى ديگر دارند، از آن جمله، بعضى‏ گفته‏اند: كلمه رحمان در اينجا مرفوع است و به منظور مدح، از وصفيت قطع شده به همين جهت ديگر اعراب موصوف را ندارد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مبتداء و جمله «فسئل به» خبر آن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: خبر است و كلمه «الذى» كه در صدر آيه است مبتداى آن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: بدل است از ضميرى كه در جمله «استوى» مستتر است.

و نيز جمله‏ ﴿فَسْئَلْ بِهِ﴾ را بعضى گفته‏اند: خبر براى رحمان است - كه نقل آن گذشت - و حرف «فاء» در اول آن تفريع نيست بلكه فاء فصيحيه است (و فاى فصيحه به اصطلاح اهل ادب فايى است كه به منظور توضيح دادن مطلب آورده مى‏شود مانند فاء در جمله‏ ﴿وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ﴾ ). بعضى ديگر گفته‏اند: جمله مذكور جمله‏اى است مستقل و متفرع بر ما قبل خود و فاى آن براى رساندن همين فرعيت است و اگر حرف باء را آورده به منظور اتصال بوده يا به معناى «عن - از» مى‏باشد و ضمير «هاء» به خداى تعالى بر مى‏گردد.

و ممكن هم هست به مساله خلق و استواء كه قبلا گفتگويش بوده برگردد. و همچنين درباره كلمه «خبيرا» بعضى‏ گفته‏اند: حال از ضمير است و آن ضمير به خداى تعالى برمى‏گردد، و معناى جمله اين است كه از خداى تعالى بپرس، در حالى كه او خبير است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مفعول براى جمله «فسئل» است و باء به معناى «عن - از» مى‏باشد و معناى جمله اين است كه: بپرس از رحمان و يا بپرس از مساله خلق و استواء، از كسى كه او به اين مسائل خبير باشد، البته مراد از «آن كس» باز همان خداى سبحان است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از خبير، جبرئيل و يا محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: همه كسانى است كه كتب آسمانى قديم را خوانده باشند و به اوصاف خدا و افعالش و كيفيت خلق و ايجاد آگاهى داشته باشند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مقصود از خبير، مطلق همه كسانى است كه به اين حقايق وقوف و اطلاع داشته باشند.

و همه اين وجوه مختلف يا بيشترشان، در ناسازگارى با سياق آيات مورد بحث و آنچه از آن بر مى‏آيد مشتركند، به همين جهت ديگر جاى ايستادن و بر سر صحت و سقم آنها گفتگو كردن نيست.

﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اُسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَ مَا اَلرَّحْمَنُ أَ نَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَ زَادَهُمْ نُفُوراً﴾

اين جمله فصل ديگرى از رفتار سوء آنان با فرستاده خدا و دعوت حقه وى است. در

اين جمله، استكبارشان از سجود براى خدا و نفرتشان از آن را حكايت مى‏كند و اين آيه شريفه اتصال خاصى با آيه قبلى دارد، چون در آن، سخن از رحمان به ميان آمده و در آيه قبل نيز، در وصف رحمان سخن مى‏رفت و چه بسا كه به همين جهت الف و لام در «للرحمن» الف و لام عهد باشد. پس، ضمير «هم» در جمله‏ ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ﴾ به كفار بر مى‏گردد، و آن كسى كه به كفار گفته بود براى رحمان سجده كنيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده، چون در جمله بعد، از قول كفار حكايت كرده كه گفتند: «آيا به كسى كه تو دستور مى‏دهى سجده كنيم؟ » و از شدت استكبارى كه داشتند اسم خدا را نبرده‏اند.

و در جمله‏ ﴿قَالُوا وَ مَا اَلرَّحْمَنُ﴾ سؤالى از كفار حكايت شده كه هويت و حقيقت رحمان چيست، و اگر نپرسيدند رحمان كيست (بلكه گفتند رحمان چيست) براى اين بوده كه مبالغه در تجاهل نسبت به خدا را افاده كند و بفهماند اصلا ما نمى‏دانيم رحمان چيست، هم چنان كه فرعون نيز در پاسخ موسى كه وى را به سوى رب العالمين دعوت مى‏كرد گفت:

﴿وَ مَا رَبُّ اَلْعَالَمِينَ﴾، و نيز ابراهيم به همين منظور از قوم خود مى‏پرسد: ﴿مَا هَذِهِ اَلتَّمَاثِيلُ اَلَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ﴾.

كه در اينگونه سؤالات، مقصود سائل اين است كه بفهماند از شى‏ء مورد سؤال، بيش از يك اسم چيزى نمى‏داند، هم چنان كه هود به قومش فرمود: ﴿أَ تُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ﴾.

در جمله‏ ﴿أَ نَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا﴾ باز كلمه «ما» را تكرار كردند و اين براى اين است كه بفهمانند بر استكبار خود پافشارى دارند و اگر گفتند: «آيا سجده كنيم به چيزى كه تو به ما دستور مى‏دهى؟ » منظورشان ريشخند و استهزاء به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده، و خواسته‏اند بگويند مگر تو كيستى كه ما دستوراتت را اطاعت كنيم؟ ! جمله «و زادهم نفورا» عطف است بر جواب «اذا» و معنايش اين است كه: وقتى به ايشان گفته مى‏شود سجده كنيد، استكبار مى‏ورزند، و نفرتشان بيشتر مى‏شود. و بنا بر اين، فاعل در «زادهم» ضميرى است كه به كلمه قول بر مى‏گردد، البته قولى كه از مفهوم كلام

سابق استفاده مى‏شود.

بعضى‏ از مفسرين در تفسير اين آيه روايت كرده‏اند كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و اصحابش در نماز سجده مى‏كردند و مشركين به عنوان استهزاء از ايشان دور مى‏شدند، ولى اين تفسير صحيح و استوار نيست، زيرا صرف وقوع يك واقعه باعث نمى‏شود كه با الفاظ يك آيه كه خود لفظ چنان دلالتى ندارد دلالتى دهد. و در خود آيه هم هيچ تعرضى به اين واقعه نشده است.

رحمنخبیرسجدهاستهزاءاقوال مفسراناسم الرحمن.سؤال از خبیر.انکار و استهزای سجده برای رحمن.سجده برای رحمن.نظیر پرسش از رب العالمین.استکبار از سجده.

بيان استغناء و تعزز خداوند در مقابل استكبار مشركين و تنظير روشنگرى عالم - روحانى و معنوى انسان‌ها با ارسال رسل، به روشنگرى عالم طبيعت با شمس و قمر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي جَعَلَ فِي اَلسَّمَاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيهَا سِرَاجاً وَ قَمَراً مُنِيراً﴾

ظاهرا مراد از «بروج» منازل آفتاب و ماه در آسمان است، و يا مراد ستارگانى است كه در آن منازل قرار دارند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ جَعَلْنَا فِي اَلسَّمَاءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ وَ حَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ﴾نيز بروج به معناى ستارگان واقع در آن منازل آمده، تا مساله حفظ و رجم را بيان كند.

و مراد از «سراج»، آفتاب است، به دليل اينكه در سوره نوح آفتاب را سراج خوانده مى‏فرمايد: ﴿وَ جَعَلَ اَلْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ اَلشَّمْسَ سِرَاجاً﴾.

مفسرين در اينكه آيه مورد بحث در چه مقامى است گفته‏اند: آيه شريفه در اين صدد است كه از راه وحدتى كه در تدبير عجيب آسمان و زمين مشاهده مى‏شود بر وحدت مدبر احتجاج كند و نتيجه بگيرد كه پس بايد عبادتها همه متوجه به سوى او شود و از غير او منصرف گردد.

ليكن اين توجيه با تدبر در دو آيه مورد بحث و سياقى كه قبل از آن دو بود و به طور كلى با سياق آيات مورد بحث نمى‏سازد، براى اينكه مضمون آيه قبلى - يعنى استكبار مشركين بر خداى رحمان و سجده نكردن بر او و استهزايشان به رسول او - هيچ ارتباطى با احتجاج بر وحدت ربوبيت ندارد تا در آيه مورد بحث تعقيب شود، مناسب با بيان آيه قبلى اين است كه در دنبالش از عزت و بى نيازى خدا صحبت كند و بفرمايد كه مشركين با اين اعراض و استهزايشان نه خداى را عاجز مى‏كنند و نه خود از ملك و سلطنت او بيرون مى‏شوند.

دقت در آيه مورد بحث هم همين را مى‏رساند، چون سياقش سياق تعزز و استغناء است، و مى‏فهماند كه استهزاى مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خداى را

عاجز نمى‏كند، بلكه خدا ايشان را از نزديكى به درگاه و صعود به اوج جوار خود و درك معارف الهى‏اش كه روشنگر راه بندگانش است محروم نموده. آرى معارف الهى، هم آدمى را به درگاه خدا نزديك مى‏كند و هم راه زندگى بندگان را روشن مى‏سازد، چون آن معارف به نور هدايت، كه همان نور رسالت است نورانى شده است.

بنا بر اين، بايد گفت: آيه شريفه در مقام ثناى خداى تعالى بر خويش است و مى‏خواهد بزرگى او را به خاطر اينكه برجهايى محفوظ و تيرهايى شهاب درست كرده و آفتاب را روشنگر و ماه را منير ساخته تا عالم محسوس را روشن كنند افاده كند و با اين بيان، به مساله رسالت رسولان اشاره مى‏كند، چون اين مساله نظير همان روشنگرى آفتاب و ماه نسبت به عالم جسمانى انسان‌ها است، چيزى كه هست رسولان خدا، عالم روحانى انسان‌ها را روشن مى‏كنند. آرى، اگر آفتاب پيش پاى آنان را روشن مى‏سازد رسولان خدا ديده بصيرت بندگان خدا را روشن مى‏كنند هم چنان كه دنبال اين آيات حال انسان‌ها و دفع اولياى شياطين و جلوگيرى آنها از صعود به سوى خدا را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: براى دفع آنان برجهايى قرار داده كه از آنجا شيطان‌ها را تير باران مى‏كنند.

اين آن معنايى است كه از سياق آيات - چه آيات مورد بحث و چه آيات قبل - استفاده مى‏شود، و همانطور كه در ذيل جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ﴾ بدان اشاره كرديم همه بر اين سياقند. پس، معنايى كه ما براى آيه كرديم از باب تاويل و صرف آيات از ظاهرى كه دارند نيست.

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُوراً﴾

كلمه «خلفة» به معناى هر چيزى است كه در جاى چيزى ديگر نشسته باشد و به عكس، و گويا مانند كلمه «جلسة» - كه نوعى نشستن را مى‏رساند - نوعى از جانشينى را افاده مى‏كند و در اينجا به عنوان صفت آورده شده، پس معناى خلفه بودن شب و روز اين است كه هر يك از آن دو جاى ديگرى را مى‏گيرد، شب جاى روز را و روز جاى شب را، و اگر اين خلفه بودن شب و روز را مقيد كرد به اينكه خدا آن دو را براى تنها كسانى خلفه كرد كه بخواهند متذكر شوند و يا بخواهند شكرش را به جاى آرند براى اين است كه شب و روز تنها براى كسانى خلفه است كه به سوى خدا توجه كنند و شكر او را به جاى آرند.

و از مقابله‏اى كه بين تذكر و شكر هست به دست مى‏آيد كه مراد از تذكر، رجوع و به ياد آوردن آن حقايقى است كه در فطرت انسان نهفته است و آن عبارت است از ادله‏اى كه همه دلالت بر توحيد خداوندى و نيز بر صفات و اسماى او مى‏كند كه لايق مقام ربوبى است، و

نتيجه اين يادآورى هم، ايمان به خداست.

و نيز به دست مى‏آيد كه منظور از «شكور» آن عمل و قولى است كه ثناى بر خدا را برساند، ثناى بر آن نعمت‏هاى جميلى كه ارزانى داشته و اين عمل و قول، قهرا بر عبادت و اعمال صالح او منطبق مى‏شود. (چون عمل و قولى كه حمد و ثناى خدا باشد جز عبادت و اعمال صالح نمى‏تواند چيز ديگرى باشد).

بنا بر اين، آيه شريفه در مقام اعتزاز و يا امتنان است، امتنان به اين منت كه شب و روز را طورى قرار داده كه هر يك پشت سر ديگرى درآيد تا اگر كسى در يكى از اين دو زمان ايمان به خدا از او فوت شد در زمان بعدى آن را تدارك كند و اگر كسى در يكى از اين دو موفق به عبادت خدا و هر عمل صالح ديگر نشد در زمان بعدى آن را تلافى نمايد.

اين آن معنايى است كه آيه شريفه آن را افاده مى‏كند و در عين حال ارتباط و اتصالش به آيه قبل نيز محفوظ است، چون در آيه قبل يعنى آيه‏ ﴿وَ جَعَلَ فِيهَا سِرَاجاً وَ قَمَراً مُنِيراً﴾ فرمود: خدا با شهاب ثاقبش نمى‏گذارد شيطان‌هاى متكبر به ساحت قربش نزديك شوند و در اين آيه مى‏فرمايد: در عين حال بندگانش را از تقرب به درگاهش مانع نمى‏شود، و از اينكه به نور او استضائه كنند جلوگيرى نمى‏كند و به همين جهت شب و روز را پشت سر هم قرار داد تا اگر يكى از بندگانش در يكى از اين دو زمان به درگاه پروردگارش تقرب نجسته باشد، در زمان ديگر تقرب بجويد.

بعضى‏ از مفسرين «تذكر» در آيه مورد بحث را به نمازهاى واجب، و «شكورا» را به نمازهاى مستحبى تفسير كرده‏اند و آيه شريفه قابل انطباق بر اين دو معنا هست هر چند كه متعين در آن دو به تنهايى نيست.

بروجسراجقمرخلفهتذکربروج و سراج و قمر آیات آسمانی.قمر منیر و سراج.تذکر در خلفه لیل و نهار.شکور در آیه.تبارک الذی در برابر استکبار.قول تذکر و شکور به نمازهای واجب و مستحب.استکبار مشرکین در مقابل استغناء خدا.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه طبرانى از ابى امامه در تفسير آيه‏ ﴿أَ رَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾ نقل كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در زير سايه آسمان هيچ معبودى دروغين نزد خدا بزرگتر از هواى نفس و پيروى آن نيست‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلىَ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ اَلظِّلَّ﴾ از ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: «ظل» عبارت است از ما بين طلوع فجر و طلوع آفتاب‏.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمَاءِ...﴾ از ابن سيرين روايت كرده كه گفت: اين آيه در خصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و على بن ابى طالب نازل شده كه دخترش فاطمه را به آن جناب تزويج كرد، پس على پسر عموى او و شوهر دختر اوست كه هم نسب اوست و هم داماد او.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ كَانَ اَلْكَافِرُ عَلىَ رَبِّهِ ظَهِيراً﴾ گفته است: مقصود از اين كافر ابا الحكم است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وى را ابو جهل نام نهاد.

مؤلف: اين دو روايت به جرى و تطبيق يكى از مصاديق بر عموم آيه، شبيه‏تر به نظر مى‏رسد.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) در ذيل آيه‏ ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي جَعَلَ فِي اَلسَّمَاءِ بُرُوجاً﴾ آمده كه: بروج عبارت است از ستارگان و از اين ستارگان آن چند برجى كه مربوط به سه ماه بهار است: «حمل» و «ثور» و «جوزاء» است و آنكه مربوط به سه ماهه تابستان است: «سرطان» و «اسد» و «سبله» است و آنكه مربوط به سه ماهه پائيز است: «ميزان» و «عقرب» و «قوس» است، و آنكه مربوط به سه ماهه زمستان است: «جدى» و «دلو» و «حوت» است كه مجموعا دوازده برج مى‏شود.

و در كتاب فقيه از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر چه در شب از تو فوت شد قضايش را در روز به جاى آر هم چنان كه خداى تعالى فرمود: ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُوراً﴾ يعنى هر كس كه بخواهد مى‏تواند آنچه در شب از او فوت شده در روز قضاء كند و آنچه در روز از او فوت شده در شب به جاى آورد.

روایتهواظلماءخلفهبزرگ‌ترین معبود دروغین هوا.تفسیر ظل.روایت خلق از ماء.ذکر علی در روایت قمى.قضاء ذکر و عمل در لیل و نهار.شکور در آیه خلفه.

اوصاف عباد الرحمن: تواضع، توحید، توبه و امامت متقین آیات ۶۳–۷۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات اوصاف عباد الرحمن در فرقان: مشی هون، قیام لیل، انفاق معتدل، اجتناب شرک و قتل و زنا، توبه و تبدیل سیئات، و دعای امامت.

وَعِبَادُ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى ٱلْأَرْضِ هَوْنًۭا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلْجَٰهِلُونَ قَالُوا۟ سَلَٰمًۭا
و بندگان خداى رحمان كسانى‌اند كه روى زمين به نرمى گام برمى‌دارند؛ و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مى‌دهند.
وَٱلَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًۭا وَقِيَٰمًۭا
و آنانند كه در حال سجده يا ايستاده، شب را به روز مى‌آورند.
وَٱلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ ۖ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا
و كسانى‌اند كه مى‌گويند: «پروردگارا، عذاب جهنم را از ما بازگردان كه عذابش سخت و دايمى است.
إِنَّهَا سَآءَتْ مُسْتَقَرًّۭا وَمُقَامًۭا
و در حقيقت، آن بد قرارگاه و جايگاهى است.
وَٱلَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُوا۟ لَمْ يُسْرِفُوا۟ وَلَمْ يَقْتُرُوا۟ وَكَانَ بَيْنَ ذَٰلِكَ قَوَامًۭا
و كسانى‌اند كه چون انفاق كنند، نه ولخرجى مى‌كنند و نه تنگ مى‌گيرند، و ميان اين دو [روش‌] حد وسط را برمى‌گزينند.
وَٱلَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ ٱلنَّفْسَ ٱلَّتِى حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلْحَقِّ وَلَا يَزْنُونَ ۚ وَمَن يَفْعَلْ ذَٰلِكَ يَلْقَ أَثَامًۭا
و كسانى‌اند كه با خدا معبودى ديگر نمى‌خوانند و كسى را كه خدا [خونش را] حرام كرده است جز به حق نمى‌كُشند، و زنا نمى‌كنند، و هر كس اينها را انجام دهد سزايش را دريافت خواهد كرد.
يُضَٰعَفْ لَهُ ٱلْعَذَابُ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِۦ مُهَانًا
براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مى‌شود و پيوسته در آن خوار مى‌ماند.
إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا فَأُو۟لَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَيِّـَٔاتِهِمْ حَسَنَٰتٍۢ ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا
مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بديهايشان را به نيكيها تبديل مى‌كند، و خدا همواره آمرزنده مهربان است.
وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَٰلِحًۭا فَإِنَّهُۥ يَتُوبُ إِلَى ٱللَّهِ مَتَابًۭا
و هر كس توبه كند و كار شايسته انجام دهد، در حقيقت به سوى خدا بازمى‌گردد.
وَٱلَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ ٱلزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا۟ بِٱللَّغْوِ مَرُّوا۟ كِرَامًۭا
و كسانى‌اند كه گواهى دروغ نمى‌دهند؛ و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مى‌گذرند.
وَٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا۟ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا۟ عَلَيْهَا صُمًّۭا وَعُمْيَانًۭا
و كسانى‌اند كه چون به آيات پروردگارشان تذكر داده شوند، كر و كور روى آن نمى‌افتند.
وَٱلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَٰجِنَا وَذُرِّيَّٰتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍۢ وَٱجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا
و كسانى‌اند كه مى‌گويند: «پروردگارا، به ما از همسران و فرزندانمان آن ده كه مايه روشنى چشمان [ما] باشد، و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان.»
أُو۟لَٰٓئِكَ يُجْزَوْنَ ٱلْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا۟ وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةًۭ وَسَلَٰمًا
اينانند كه به پاس آنكه صبر كردند، غرفه‌[هاى بهشت را] پاداش خواهند يافت و در آنجا با سلام و درود مواجه خواهند شد.
خَٰلِدِينَ فِيهَا ۚ حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّۭا وَمُقَامًۭا
در آنجا، جاودانه خواهند ماند. چه خوش قرارگاه و مقامى!
قُلْ مَا يَعْبَؤُا۟ بِكُمْ رَبِّى لَوْلَا دُعَآؤُكُمْ ۖ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًۢا
بگو: «اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايى به شما نمى‌كند. در حقيقت شما به تكذيب پرداخته‌ايد و به زودى [عذاب بر شما] لازم خواهد شد.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات صفات بر جسته و ستوده‏اى از مؤمنين را در مقابل صفات ناستوده‏اى كه براى كفار شمرده بر مى‏شمارد، كه جامع آن صفات در مؤمنين اين است كه: مؤمنين پروردگار خود را مى‏خوانند، و پيامبر او و كتابى كه او بر آن پيامبر نازل كرده تصديق مى‏نمايند، و (آن صفات) در كفار اين است كه: كفار رسالت پيامبر خداى را تكذيب مى‏كنند، و از دعوت او اعراض مى‏نمايند و پيروى هواى نفس مى‏شوند، و به همين مناسبت آيات مورد بحث با آيه‏ ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَاماً﴾

ختم مى‏شود كه ختم سوره نيز هست.

﴿وَ عِبَادُ اَلرَّحْمَنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ اَلْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾.

عباد الرحمناوصاففرقاناوصاف مؤمنان/عباد الرحمنعباد الرحمن

صفات مؤمنين: تواضع و فروتنى، و برخورد سالم در مقابل برخورد زشت و لغو جاهلان با ايشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيه قبلى استكبار و خودخواهى كفار بر خداى سبحان و اهانتشان نسبت به اسم كريم و رحمان را ذكر كرد، در اين آيه در مقابل آن رفتار مؤمنين را ذكر مى‏كند كه نه تنها به اسم رحمان اهانت نمى‏كند، بلكه خود را بنده رحمان مى‏دانند همان رحمانى كه كفار از لفظ آن گريزان بودند و نفرت داشتند.

در اين آيه دو صفت از صفات ستوده مؤمنين را ذكر كرده، اول اينكه: ﴿اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً﴾ مؤمنين كسانى هستند كه روى زمين با وقار و فروتنى راه مى‏روند و «هون» به طورى كه راغب گفته به معناى تذلل و تواضع است‏ بنا بر اين، به نظر مى‏رسد كه مقصود از راه رفتن در زمين نيز كنايه از زندگى كردنشان در بين مردم و معاشرتشان با آنان باشد.

پس مؤمنين، هم نسبت به خداى تعالى تواضع و تذلل دارند و هم نسبت به مردم چنينند، چون تواضع آنان مصنوعى نيست، واقعا در اعماق دل، افتادگى و تواضع دارند و چون چنينند ناگزير، نه نسبت به خدا استكبار مى‏ورزند و نه در زندگى مى‏خواهند كه بر ديگران استعلاء كنند و بدون حق، ديگران را پائين‏تر از خود بدانند و هرگز براى به دست آوردن عزت موهومى كه در دشمنان خدا مى‏بينند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلت نمى‏كنند. پس خضوع و تذللشان در برابر مؤمنين است نه كفار و دشمنان خدا، البته اين در صورتى است كه به گفته راغب كلمه «هون» به معناى تذلل باشد. و اما اگر آن را به معناى رفق و مدارا بدانيم معناى آيه اين مى‏شود كه: مؤمنين در راه رفتنشان تكبر و تبختر ندارند.

صفت دومى كه براى مؤمنين آورده اين است كه، چون از جاهلان حركات زشتى مشاهده مى‏كنند و يا سخنانى زشت و ناشى از جهل مى‏شنوند، پاسخى سالم مى‏دهند، و به سخنى سالم و خالى از لغو و گناه جواب مى‏گويند، شاهد اينكه كلمه سلام به اين معنا است آيه‏ ﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ تَأْثِيماً إِلاَّ قِيلاً سَلاَماً سَلاَماً﴾مى‏باشد، پس حاصل و برگشت معناى اين كلمه به اين است كه: بندگان رحمان، جهل جاهلان را با جهل مقابله نمى‏كنند.

و اين صفت، صفت عباد رحمان در روز است كه در ميان مردمند و اما صفت آنان در شب همان است كه آيه بعدى بيان نموده مى‏فرمايد:

﴿وَ اَلَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيَاماً﴾

كلمه «بيتوته» به معناى ادراك شب است - چه بخوابد يا نخوابد - و كلمه «لربهم» متعلق است به كلمه «سجدا» و دو كلمه «سجد» و «قيام» جمع ساجد و قائم است و مراد از اين بيتوته در شب در حال سجده و حال ايستاده اين است كه: شب را به عبادت خدا به آخر مى‏رسانند، كه يكى از مصاديق عبادتشان همان نماز است كه هم افتادن به خاك جزء آن است و هم به پا ايستادن.

و معناى آيه اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه شب را درك مى‏كنند در حالى كه براى پروردگار خود سجده كنندگان و يا به پا ايستادگانند - يعنى پشت سر هم سجده مى‏كنند و برمى‏خيزند -، ممكن هم هست كه مراد تهجد به نوافل شب باشد.

﴿وَ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اِصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً﴾

كلمه «غرام» به معناى شدت و مصيبتى است كه دست از سر آدمى بر ندارد و همواره ملازم او باشد. بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقَاماً﴾

ضمير در صدر آيه به كلمه «جهنم» بر مى‏گردد و دو كلمه «مستقر» و «مقام» دو اسم مكان از استقرار و اقامت هستند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ اَلَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً﴾

كلمه «انفاق» به معناى بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است و كلمه «اسراف» به معناى بيرون شدن از حد است، اما بيرون شدن از حد اعتدال به طرف زياده روى و در خصوص مساله انفاق، زياده روى و تجاوز از حدى است كه رعايت آن حد سزاوار و پسنديده است، در مقابل «قتر» - به فتح قاف و سكون تاء - كه به معناى كمتر انفاق كردن است‏، چنانچه راغب گفته، و كلمه «قتر إقتار و تقتير» هر سه به يك معنا است.

كلمه «قوام» - به فتح قاف - به معناى حد وسط و معتدل است و همين كلمه به كسره قاف به معناى مايه قوام هر چيز است و جمله «بين ذلك» متعلق است به قوام، و معنايش اين است كه: بندگان رحمان انفاق مى‏كنند و انفاقشان همواره در حد وسط و ميان اسراف و إقتار

است، پس، اينكه فرمود: ﴿وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً﴾ توضيح و تنصيص همان جمله قبلى است كه فرمود: ﴿إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا﴾، پس صدر آيه، دو طرف افراط و تفريط در انفاق را نفى كرده و ذيل آن، حد وسط در آن را اثبات نموده است.

هونسلامقیام لیلتواضعبرخورد کریمانهصفات مؤمنینقیام لیل در اوصافخوف عذاب

معناى اينكه در وصف مؤمنان فرمود: ﴿لاَ يَدْعُونَ مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ﴾ با توجه به عقيده مشركان در باره عبادت خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ...﴾

اين آيه شريفه، شرك در عبادت را از بندگان رحمان نفى مى‏كند و شرك در عبادت اين است كه كسى هم خداى را عبادت كند و هم غير خداى را و اين، با اصول وثنيت و بت‏پرستى سازگار نيست، براى اينكه اصول وثنيت اجازه نمى‏دهد شخص بت‏پرست خداى را عبادت كند، نه به تنهايى و نه با عبادت غير خدا، بلكه انسان را لايق پرستش خدا ندانسته، مى‏گويد بايد آلهه پايين‏تر از خدا را بپرستيم تا آنها ما را با شفاعت خود به خدا نزديك كنند.

بنا بر اين تعبير، در آيه مورد بحث (خواندن غير خدا با خدا)، يا به منظور اشاره به اين است كه هر چند مشركين تنها غير خدا را مى‏پرستند و ليكن پرستش شده واقعى آنان نيز به هر حال خداست، چون پرستش خدا مساله‏اى است فطرى، چيزى كه هست مشركين راه را گم كرده‏اند، پس، توجه به سوى غير خدا توجه به خدا و غير خدا است، هر چند كه نامى از خدا به ميان نياورند.

و يا معناى تعبير مذكور اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه با وجود خدا، غير خدا را نمى‏پرستند، يعنى مشركين با وجود خدا غير خدا را مى‏پرستند.

و يا تعبير مزبور، اشاره به اين اعتقاد خرافى است كه عوام مشرك عرب داشتند كه: توجه و توسل به خدايان تنها در خشكى فايده دارد و اما در دريا سودى نمى‏بخشد، چون امور درياها تنها به دست خداست و آلهه‏اى در آن با وى شريك نيستند.

در نتيجه مراد از خواندن خدا، توسل به خدا است در موردى، يعنى در شدايد دريا، و توسل به غير او در موردى ديگر، يعنى در شدايد خشكى. ولى از همه وجوه بهتر وجه وسطى است.

و اينكه فرمود: ﴿وَ لاَ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ﴾ معنايش اين است كه: در هيچ حالى از احوال، نفس انسانى را كه خدا كشتن او را حرام كرده نمى‏كشند، مگر در يك حال و آن حالى است كه كشتن وى حق باشد، مثلا به عنوان قصاص و حد بوده باشد.

و اينكه فرمود: ﴿وَ لاَ يَزْنُونَ﴾ معنايش اين است كه: عباد رحمان كسانى هستند كه هيچ فرج حرامى را وطى نمى‏كنند چون مساله زنا در ميان عرب جاهليت امرى متداول و شايع

بود و اسلام از ابتداى ظهور دعوتش معروف بود به تحريم زنا و شرابخورى.

و اينكه فرمود: ﴿وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَاماً﴾ با كلمه «ذلك» به مسائل قبل، يعنى شرك و قتل نفس محترمه به غير حق و نيز زنا اشاره نموده و كلمه «اثام» به معناى اثم، يعنى وزر و وبال گناه است، كه همان كيفر عذابى است كه به زودى در روز قيامت با آن بر مى‏خورد، و آيه بعدى آن را بيان مى‏كند.

توحیدشرکعبادتالهلا یدعون مع الله الها آخرنفی اله دیگرعبادت مشرکان و توحید

توجيه مخلد بودن مرتكبين قتل، زنا و ربا در عذاب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُضَاعَفْ لَهُ اَلْعَذَابُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً﴾

اين آيه بيان «لقاى اثام» در آيه قبلى است و معناى جمله‏ ﴿وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً﴾ اين است كه: در عذاب واقع مى‏شود در حالى كه اهانت بر او شده باشد.

مساله خلود در عذاب، براى كسى كه شرك ورزيده مسلم است و هيچ حرفى در آن نيست و اما خلود در عذاب، براى كسى كه قتل نفس محترمه كرده و يا مرتكب زنا شده باشد كه دو تا از گناهان كبيره است و همچنين براى كسى كه مرتكب رباخوارى شده باشد، كه قرآن كريم نسبت به آنها تصريح به خلود كرده و ممكن است به يكى از وجوه زير توجيه شود:

اول اينكه: بگوييم خصوص اين سه گناه طبعى دارند كه اقتضاى خلود در آتش را دارد، هم چنان كه چه بسا اين احتمال از ظاهر آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ﴾ نيز استفاده شود، چون فرموده شرك به هيچ وجه آمرزيده نمى‏شود و اما پايين‏تر از شرك را خدا از هر كس بخواهد مى‏آمرزد، يعنى از بعضى اشخاص مانند مرتكب قتل و زنا و ربا نمى‏آمرزد.

دوم اينكه: بگوييم مراد از خلود در همه جا به معناى مكث طولانى است ولى چيزى كه هست اين است كه در شرك اين مكث طولانى، ابدى است و در غير آن بالأخره پايان‏پذير است.

سوم اينكه: بگوييم كلمه: «ذلك» در جمله‏ ﴿وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ﴾ اشاره به همه اين سه گناه است، چون آيات مورد بحث كه همه در تعريف مؤمنين است، مؤمنين را چنين معرفى مى‏كند: اينان كسانى هستند كه مرتكب شرك و قتل نفس و زنا نمى‏شوند، پس اگر كسى هر سه اين گناهان را مرتكب شود مخلد در آتش است، مانند كفار كه به همه آنها مبتلا بودند.

در نتيجه اگر كسى به بعضى از اين سه گناه آلوده باشد ديگر از آيه شريفه خلود وى در آتش بر نمى‏آيد.

﴿إِلاَّ مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ كَانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً﴾

اين آيه شريفه استثنايى است از حكم كلى ديدار اثام و خلود در عذاب كه در آيه قبلى

بود و در مستثنا سه چيز قيد شده: اول توبه، دوم ايمان و سوم عمل صالح.

اما توبه: كه معنايش بازگشت از گناه است و كمترين مرتبه‏اش ندامت است، و معلوم است كه اگر كسى از كرده‏هاى قبلى‏اش ندامت نداشته باشد از گناه دور نمى‏شود و هم چنان آلوده و گرفتار آن خواهد بود.

و اما عمل صالح: اعتبار آن نيز روشن است، براى اينكه وقتى كسى از گناه توبه كرد قهرا اگر نخواهد توبه خود را بشكند عمل صالح انجام مى‏دهد، يعنى عملش صالح مى‏شود، پس توبه مستقر و نصوح آن توبه است كه عمل را صالح كند.

و اما ايمان به خدا: از اعتبار اين قيد فهميده مى‏شود كه آيه شريفه مربوط به كسانى است كه هم شرك ورزيده باشند و هم قتل نفس و زنا مرتكب شده باشند و يا حد اقل مشرك بوده باشند، چون اگر روى سخن در آن، به مؤمنينى باشد كه قتل و زنا كرده باشند، ديگر معنا ندارد قيد ايمان را نيز در استثناء بگنجاند.

پس آيه شريفه درباره مشركين است، حال چه اينكه آن دو گناه ديگر را هم مرتكب شده باشند و چه نشده باشند، و اما مؤمنينى كه مرتكب آن دو گناه شده باشند عهده‏دار بيان توبه‏شان آيه بعدى است.

خلودعذابقتلزناشرکخلود مهان در عذابپیوند خلود با شرکقتل و زنامضاعفه عذاب

وجوهى كه در معناى تبديل سيئات به حسنات ﴿فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾ گفته شده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله‏ ﴿فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾ تفريع بر توبه و ايمان و عمل صالح است و آثار نيكى را كه بر آنها مترتب مى‏شود بيان مى‏كند. و آن اين است كه: خداى تعالى گناهانشان را مبدل به حسنه مى‏كند.

و اما اينكه تبديل گناهان به حسنه چه معنا دارد؟ مفسرين وجوهى ذكر كرده‏اند:

بعضى‏ گفته‏اند: خداوند گناهان سابق ايشان را با توبه محو مى‏كند و اطاعتهاى بعدى ايشان را مى‏نويسد، در نتيجه به جاى كفر و قتل به غير حق و زنا، داراى ايمان و جهاد - يعنى قتل به حق - و عفت و احصان مى‏شوند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از سيئات و حسنات، ملكاتى است كه از آن دو در نفس پديد مى‏آيد، نه خود آنها و خدا ملكه بد آنان را مبدل به ملكه خوب مى‏سازد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از سيئات و حسنات، ثواب و عقاب آنها است، نه خود آنها و خدا از چنين كسانى عقاب قتل و زنا را مثلا برداشته ثواب قتل به حق و عفت مى‏دهد.

ليكن خواننده عزيز خودش به خوبى مى‏داند كه اين وجوه در يك اشكال مشتركند و آن اين است كه: كلام خداى را از ظاهرش برگردانده‏اند، آن هم بدون هيچ دليلى كه در دست داشته باشند.

زيرا ظاهر جمله: ﴿يُبَدِّلُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾، مخصوصا با در نظر داشتن اينكه در ذيلش فرموده: «و خدا غفور و رحيم است»، اين است كه: هر يك از گناهان ايشان خودش مبدل به حسنه مى‏شود، نه عقابش و نه ملكه‏اش و نه اعمال آينده‏اش، بلكه يك يك گناهان گذشته‏اش مبدل به حسنه مى‏شود، اين ظاهر آيه است، پس بايد با حفظ اين ظاهر چاره‏اى انديشيد.

تبدیلسیئاتحسناتتوبهتوبه شرط تبدیلعمل صالحتبدیل سیئات به حسناتایمان پس از توبه

حسنه يا سيئه بودن عمل منوط به آثار عمل است و تبديل سيئات به حسنات نيز به معناى تبديل آثار است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و آنچه به نظر ما مى‏رسد اين است كه بايد ببينيم گناه چيست؟ آيا نفس و متن عمل ناشايست گناه است و در مقابل نفس فعلى ديگر حسنه است و يا آنكه نفس فعل و حركات و سكناتى كه فعل از آن تشكيل شده در گناه و ثواب يكى است و اگر يكى است - كه همين طور هم هست - پس گناه شدن گناه از كجا و ثواب شدن عمل ثواب از كجا است؟ مثلا عمل زنا و نكاح چه فرقى با هم دارند كه يكى گناه شده و ديگرى ثواب، با اينكه حركات و سكناتى كه عمل، از آن تشكيل يافته در هر دو يكى است؟ و همچنين خوردن كه در حلال و حرام يكى است؟ اگر دقتى كنيم خواهيم ديد تفاوت اين دو در موافقت و مخالفت خدا است، مخالفت و موافقتى كه در انسان اثر گذاشته و در نامه اعمالش نوشته مى‏شود، نه خود نفس فعل، چون نفس و حركات و سكنات كه يا آن را زنا مى‏گوييم و يا نكاح، به هر حال فانى شده از بين مى‏رود و تا يك جزئش فانى نشود نوبت به جزء بعدى‏اش نمى‏رسد و پر واضح است كه وقتى خود فعل از بين رفت عنوانى هم كه ما به آن بدهيم چه خوب و چه بد فانى مى‏شود.

و حال آنكه ما مى‏گوييم: عمل انسان چون سايه دنبالش هست، پس مقصود آثار عمل است كه يا مستتبع عقاب است و يا ثواب و همواره با آدمى هست تا در روز ﴿تُبْلَى اَلسَّرَائِرُ﴾ خود را نمايان كند.

اين را نيز مى‏دانيم كه اگر ذات كسى شقى و يا آميخته به شقاوت نباشد، هرگز مرتكب عمل زشت و گناه نمى‏شود، (همان حركات و سكناتى را كه در يك فرد شقى به صورت زنا در مى‏آيد، انجام مى‏دهد، بدون اينكه زنا و كار زشت بوده باشد) پس اعمال زشت از آثار شقاوت و خباثت ذات آدمى است، چه آن ذاتى كه به تمام معنا شقى است و يا ذاتى

كه آميخته با شقاوت و خباثت است.

حال كه چنين شد، اگر فرض كنيم چنين ذاتى از راه توبه و ايمان و عمل صالح مبدل به ذاتى طيب و طاهر و خالى از شقاوت و خباثت شد و آن ذات مبدل به ذاتى گشت كه هيچ شائبه شقاوت در آن نبود، لازمه اين تبدل اين است كه آثارى هم كه در سابق داشت و ما نام گناه بر آن نهاده بوديم، با مغفرت و رحمت خدا مبدل به آثارى شود كه با نفس سعيد و طيب و طاهر مناسب باشد و آن اين است كه: عنوان گناه از آن برداشته شود و عنوان حسنه و ثواب به خود بگيرد. و چه بسا ذكر رحمت و مغفرت در ذيل آيه اشاره به همين معنا باشد.

﴿وَ مَنْ تَابَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اَللَّهِ مَتَاباً﴾

كلمه «متاب» مصدر ميمى از ماده توبه است. و سياق آيه مى‏رساند كه در مقام رفع استبعاد از تبديل سيئات به حسنات است و خلاصه: مى‏خواهد بفهماند كه امر توبه آن قدر عظيم و اثرش آن چنان زياد است كه سيئات را مبدل به حسنات مى‏كند و هيچ استبعادى ندارد، چون توبه عبارت است از رجوع خاص به سوى خداى سبحان و خداى تعالى هر چه بخواهد مى‏كند.

در اين آيه شريفه علاوه بر بيان مزبور، اين نكته نيز آمده كه توبه شامل تمامى گناهان مى‏شود، چه گناهى كه توأم با شرك باشد و چه آنكه توأم نباشد و آيه قبلى - همانطور كه اشاره كرديم - اين معنا را نمى‏رسانيد. و دلالتش بر شمول توبه نسبت به گناهان غير شرك، خفى بود.

آثار عملتبدیلسرائرتوبهتوبه متاباآثار عملسرائر

مراد از اينكه در باره مؤمنين فرمود: ﴿لاَ يَشْهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾

صاحب مجمع البيان گفته: كلمه «زور» در اصل، به معناى جلوه دادن باطل به صورت حق است. و بنا به گفته وى اين كلمه به وجهى شامل دروغ و هر لهو باطلى از قبيل: غنا و دريدگى و ناسزا نيز مى‏شود. و نيز صاحب مجمع البيان در معناى كلمه «كراما» گفته است: معناى اينكه بگوييم فلانى از فلان عمل زشت تكرم دارد اين است كه: از چنين عملى منزه است، و نفس خويش را از آلودگى به امثال آن منزه مى‏دارد.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ اَلَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ اَلزُّورَ﴾ اگر مراد از زور، دروغ باشد، كلمه مذكور قائم مقام مفعول مطلق مى‏باشد و تقدير كلام چنين مى‏شود كه: بندگان رحمان آنهايى هستند كه شهادت به زور نمى‏دهند، و اگر مراد از زور لهو باطل از قبيل غناء و امثال آن باشد، كلمه زور مفعول به خواهد بود، و معنايش اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه در

مجالس باطل حاضر نمى‏شوند. از ميان اين دو احتمال، ذيل آيه با احتمال دومى مناسب‏تر است.

﴿وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾

كلمه «لغو» به معناى هر عمل و گفتارى است كه مورد اعتنا نباشد، و هيچ فايده‏اى كه غرض عقلا بر آن تعلق گيرد نداشته باشد، و به طورى كه گفته‏اند: شامل تمامى گناهان مى‏شود. و مراد از «مرور به لغو» گذر كردن به اهل لغو است در حالى كه سر گرم لغو باشند.

و معناى آيه اين است كه: بندگان رحمان چون به اهل لغو مى‏گذرند و آنان را سرگرم لغو مى‏بينند، از ايشان روى مى‏گردانند، و خود را پاكتر و منزه‏تر از آن مى‏دانند كه در جمع ايشان در آيند، و با ايشان اختلاط و همنشينى كنند.

﴿وَ اَلَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَ عُمْيَاناً﴾

«خرور بر زمين» به معناى سقوط بر زمين است و گويا در آيه شريفه كنايه است از ملازمت و گرفتن چيزى به اين صورت كه به روى آن بيفتد.

زورلغوکرامشهادتاجتناب زورمرور کرام بر لغوصفات عباد الرحمن

وصف ديگر عباد الرحمن: آيات خدا را كور كورانه و بدون معرفت و بصيرت نمى‏پذيرند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه شريفه اين است كه: بندگان رحمان چون متذكر آيات پروردگارشان مى‏شوند و حكمت و موعظه‏اى از قرآن او و يا وحى او مى‏شنوند، كوركورانه آن را نمى‏پذيرند و بدون اينكه تفكر و تعقل كنند بيهوده و بى جهت، دل به آن نمى‏بازند، بلكه آن را با بصيرت مى‏پذيرند و به حكمت آن ايمان آورده به موعظه آن متعظ مى‏شوند و در امر خود، بر بصيرت و بر بينه‏اى از پروردگار خويشند.

﴿وَ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اِجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: وقتى مى‏گويند «فلان قرت عينه»، معنايش اين است كه: فلانى خوشحال و مسرور شد، و به كسى كه مايه مسرت آدمى است نور چشم و قرة عين گفته مى‏شود، هم چنان كه در قرآن كريم فرموده: ﴿قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ﴾ و نيز فرموده: ﴿هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ﴾. بعضى از علما گفته‏اند: اصل اين كلمه از «قر» به معناى خنكى و سردى گرفته شده و معناى «قرت عينه» اين است كه: ديدگانش خنك شد و از آن حرارتى كه در اثر درد داشت، بهبودى يافت. بعضى ديگر گفته‏اند: از باب بهبودى يافتن از حرارت درد چشم نيست، بلكه از اين بابت است كه اشك شادى خنك، و اشك اندوه داغ است، و به همين جهت به كسى كه به او نفرين مى‏كند مى‏گويند: خدا چشمش را داغ كند.

بعضى ديگر گفته‏اند: اين كلمه از قرار گرفته شده، و معناى جمله «قرت عينه» اين است كه: خدا به او چيزى داد كه چشمش آرامش و قرار يافت، و ديگر چشمش به دست اين و آن

نمى‏افتد.

و مراد بندگان رحمان، از اينكه در دعاى خود در خواست مى‏كنند به اينكه همسران و ذريه‏هايشان قرة عين ايشان باشد، اين است كه: موفق به طاعت خدا و اجتناب از معصيت او شوند و در نتيجه از عمل صالح آنان، چشم ايشان روشن گردد. و اين دعا مى‏رساند كه بندگان رحمان غير از اين، ديگر حاجتى ندارند. و نيز مى‏رساند كه بندگان رحمان اهل حقند و پيروى هواى نفس نمى‏كنند، (زيرا هر همسر و هر ذريه‏اى را دوست نمى‏دارند، بلكه آن همسر و ذريه را دوست مى‏دارند كه بنده خدا باشند).

بصیرتآیاتقرة اعینذریتپذیرش با بصیرتتذکر آیاتمعرفت نه تقلید کوردعای قرة اعین

معناى اينكه ايشان از خداوند مى‏خواهند: «ما را براى متقين امام قرار بده»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾ - يعنى ما را توفيق ده تا در راه انجام خيرات و به دست آوردن رحمتت از يكديگر سبقت گيريم، در نتيجه ديگران كه دوستدار تقوايند از ما بياموزند و ما را پيروى كنند، هم چنان كه قرآن كريم درباره ايشان فرموده: ﴿فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرَاتِ﴾و نيز فرموده: ﴿سَابِقُوا إِلىَ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُونَ أُولَئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ﴾.

و گويا مراد از دعاى مورد بحث، اين است كه: بندگان رحمان همه در صف واحدى باشند، مقدم بر صف ساير متقين. و به همين جهت كلمه «امام» را مفرد آورد و نفرمود: «و اجعلنا للمتقين ائمة»

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مفرد آوردن كلمه مذكور از اين جهت بوده كه اين كلمه هم در يك نفر و هم در جمع، مفرد مى‏آيد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: إمام در اينجا، جمع «آم» به معناى قاصد است، هم چنان كه كلمه «صيام» جمع صائم مى‏آيد و معناى آيه اين است كه: خدايا ما را قاصدين متقين قرار ده تا همواره ايشان را قصد كنيم، و به ايشان اقتدا نماييم، هم چنان كه اهل بيت (علیه السلام) آيه را «و اجعل لنا من المتقين اماما» قرائت كرده‏اند.

﴿أُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ اَلْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَ سَلاَماً خَالِدِينَ فِيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقَاماً﴾

كلمه «غرفة» به طورى كه گفته‏اند به معناى بنايى است كه بالاى بناى ديگر واقع

شده باشد و از كف خانه بلندتر باشد. و در آيه شريفه، كنايه است از درجه عالى‏تر بهشت، و مراد از «صبر»، صبر بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او است و اين دو قسم صبر همان است كه در آيات سابق نيز ذكر شده بود و ليكن اين دو صبر عادتا جداى از صبر قسم سوم، يعنى صبر در هنگام شدائد و مصائب نيست و قهرا كسى كه بر طاعت خدا و بر ترك معصيت او صبر مى‏كند ممكن نيست در هنگام شدائد صبر نكند.

و معناى آيه اين است: اين نامبردگان كه به اوصاف قبل وصف شدند درجه رفيع و قسمت بالاى بهشت را پاداش گرفته و فرشتگان، ايشان را با تحيت و سلام ديدار مى‏كنند، تحيت به معناى هر پيشكشى است كه آدمى را خوشحال سازد. و مراد از «سلام» هر چيزى است كه در آن ترس و پرهيز نباشد، و اگر اين دو كلمه، يعنى تحيت و سلام را نكره آورد به منظور بزرگداشت آن دو بوده، بقيه الفاظ آيه روشن است.

اماممتقینسبقتخیراتامامت برای متقینالگو برای اهل تقواسبقت در خیرات

معناى آيه شريفه: ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَاماً﴾

در مفردات گفته: وقتى گفته مى‏شود: «ما عبات به» معنايش اين است كه: من به فلان چيز اعتنايى نكردم و باكم نشد، و اصل اين كلمه از ماده «عبا» گرفته شده كه به معناى ثقل است گويا فرموده: اينان نزد پروردگار من وزن و قدرى ندارند و در آيه‏ ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي﴾ نيز بدين معنا است. بعضى ديگر گفته‏اند: از باب «عبات الطيب - بوى خوش باقى ماند» است، گويا گفته شده اگر دعاى شما نباشد خدا باقيتان نمى‏گذارد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله «دعاؤكم» از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است و فاعل آن ضميرى است كه به كلمه «ربى» بر مى‏گردد و معنايش اين است كه: اگر دعوت پروردگارم شما را نبوده باشد، بنا بر اين تفسير، جمله «فقد كذبتم» از باب تفريع سبب بر مسبب - يعنى انكشاف سبب به وسيله مسبب - است و معنايش اين است كه: بايد از همين تكذيب خود پى ببريد كه ديگر خدا شما را به سوى خود نمى‏خواند و در نتيجه اعتنايى به شما ندارد و جمله‏ ﴿فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَاماً﴾ معنايش اين است كه به زودى اين تكذيب شما، طوق لعنتى به گردنتان خواهد شد كه به هيچ وجه از شما جدا نشود تا با شقاوتى لازم و عذابى دائم كيفر شويد.

و معناى آيه چنين مى‏شود كه: اى رسول من! به ايشان بگو نزد پروردگار من قدر و

منزلتى نداريد و وجود و عدمتان نزد او يكسان است، براى اينكه شما او را تكذيب كرديد، پس ديگر هيچ خيرى در شما اميد نمى‏رود و به زودى اين تكذيب به شديدترين وجه، ملازم شما خواهد شد و اگر باز هم خدا شما را مى‏خواند تنها به منظور اتمام حجت بر شما است و يا براى اين است كه شايد شما از تكذيب دست برداريد. و اين تفسير، تفسير خوبى است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جمله «دعاؤكم» از باب اضافه مصدر به فاعل است. و مراد از دعا هم عبادت خداى سبحان است و معنا اين است كه: بگو پروردگار من اعتنا و اهتمامى به كار شما ندارد و يا شما را باقى نمى‏گذارد اگر او را عبادت نكنيد.

ولى اين تفسير با تفريع بعدى يعنى جمله‏ ﴿فَقَدْ كَذَّبْتُمْ﴾ نمى‏سازد و به وجه روشنى نتيجه جمله مورد بحث قرار نمى‏گيرد و اگر جمله مورد بحث از باب اضافه مصدر به فاعل خودش و مراد از «دعاؤكم» «دعايتان» بود، جا داشت ديگر تفريع نكند و بدون «فا» ى تفريع بفرمايد: «و قد كذبتم»

علاوه بر اين، هميشه وقتى مصدرى به فاعل خود اضافه مى‏شود دلالت مى‏كند بر اينكه عمل قبلا انجام شده و يا در حال انجام است و مشركين مورد بحث آيه، نه قبلا خدا را عبادت كرده بودند و نه در آن حال، و به همين جهت حق كلام اين بود كه بفرمايد: «لو لا ان تدعوه - اگر او را نخوانيد»، دقت فرمائيد.

اين آيه شريفه، خاتمه سوره فرقان است و در آن بازگشتى به غرض سوره شده و گفتار سوره در آن خلاصه گشته است، چون همه گفتگوى سوره پيرامون اعتراض مشركين بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و بر قرآن نازل بروى و تكذيبشان به پيغمبر و قرآن بود.

دعااعتناتکذیبخاتمهما یعبؤ بکم لولا دعاؤکماعتنای ربفقد کذبتمدعا/عبادت

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به اوصاف مؤمنين، اسراف و اقتار، تبديل سيئات به حسنات و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً﴾ از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: كسانى هستند كه وقتى راه مى‏روند همانطور كه جبلى و طبيعى ايشان است قدم بر مى‏دارند و در راه رفتن تصنع نمى‏كنند و به طور غير طبيعى و با تكبر راه نمى‏روند.

و در الدر المنثور است كه: عبد بن حميد از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در معناى «غرام» در جمله‏ ﴿إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً﴾ فرموده: يعنى دائمى است‏.

و در تفسير قمى در ضمن روايت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام) نقل كرده كه در معناى كلمه مذكور فرمود: غرام به معناى لازم و لا ينفك است. و در معناى اسراف در جمله ‏ ﴿لَمْ يُسْرِفُوا﴾ فرموده است: اسراف به معناى انفاق در معصيت و در غير حق است. و در معناى اقتار در جمله ‏ ﴿وَ لَمْ يَقْتُرُوا﴾ فرموده: يعنى در حق خداى عز و جل بخل روا نمى‏دارند. و در معناى جمله ‏ ﴿وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً﴾ فرموده: قوام به معناى عدل و ميانه روى در انفاق است، و آن عبارت است از انفاق در هر جايى كه خدا دستور داده باشد.

و در كافى از احمد بن محمد بن على از محمد بن سنان از ابى الحسن (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً﴾ فرموده: قوام، عبارت است از انفاق دارندگان، بمقدارى كه لازم است و انفاق بيچارگان بمقدارى كه قدرت و توانايى دارند هست، آنهم هر يك را به قدر عيال و مخارجشان، مخارجى كه زندگيشان را اصلاح كند و زندگى خود صاحب عيال را نيز اصلاح نمايد، زيرا خداى تعالى هيچ كس را تكليف نفرموده مگر به آن مقدارى كه قدرت به ايشان داده است‏.

و در مجمع البيان از معاذ روايت كرده كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از اين آيه پرسيدم، فرمود: كسى كه در غير حق انفاق كند اسراف كرده و كسى كه در مورد حق انفاق نكند اقتار كرده است‏.

مؤلف: اخبار در معناى اين آيه بسيار زياد است.

و در الدر المنثور است كه فاريابى و احمد و عبد بن حميد و بخارى و مسلم و ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و بيهقى (در شعب الايمان)، از ابن مسعود روايت كرده كه گفت از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم: چه گناهى از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: اينكه براى خدا شريك بگيرى، با اينكه او تو را خلق كرده.

پرسيدم ديگر چه؟ فرمود: اينكه فرزندت را از ترس اينكه روزى تو را بخورد به قتل

برسانى. پرسيدم ديگر چه؟ فرمود: اينكه با زن همسايه‏ات زنا كنى. بعد از اين جريان خداى تعالى در تصديق پاسخهاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين آيه را فرستاد: ﴿وَ اَلَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ وَ لاَ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لاَ يَزْنُونَ﴾.

مؤلف: شايد مراد، تطبيق آيه بر اين مورد باشد نه اينكه بخواهد بگويد شان نزول آيه در خصوص اين مورد است.

و در همان كتاب آمده كه عبد بن حميد از على بن الحسين روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿يُبَدِّلُ اَللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾ فرموده است: اين تبديل در آخرت است. ولى حسن گفته در دنياست‏.

و نيز در همان كتاب است كه احمد و هناد و مسلم و ترمذى و ابن جرير و بيهقى (در اسماء و صفات) از ابو ذر روايت كرده‏اند كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمودند: روز قيامت انسان را مى‏آورند و گفته مى‏شود گناهان كوچكش را بر وى عرضه كنيد، پس گناهان كوچكش نشان داده مى‏شود و اما گناهان بزرگش را از او دور مى‏سازند، آن گاه به او مى‏گويند: تو در فلان روز اين گناه را و در فلان روز اين را و روز ديگر اين را مرتكب نشدى؟ ! و آن شخص به همه اقرار مى‏كند، در حالى كه در دل ترس آن را دارد كه گناهان بزرگش را بياورند، پس درباره او دستور مى‏رسد در برابر هر گناهى كه كرده حسنه‏اى باو بدهيد.

مؤلف: اين حديث يكى از روايات بسيار زياد و مستفيضى است كه هم از طرق شيعه و هم سنى در مساله تبديل سيئات به حسنات از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و امام باقر و امام صادق و امام رضا (علیه السلام) رسيده است.

و در روضة الواعظين از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: هيچ مردمى به ياد خدا نمى‏نشينند، مگر آنكه يك منادى از آسمان به ايشان ندا مى‏دهد كه برخيزيد كه خداى تعالى گناهانتان را به حسنات مبدل نموده و همه آنها را بيامرزيد

و در كافى به سند خود از ابى الصباح از ابى عبد اللَّه (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿لاَ يَشْهَدُونَ اَلزُّورَ﴾ فرمود: مقصود از زور، غنا است‏.

مؤلف: و در مجمع گفته: اين روايت از ابى جعفر و ابى عبد اللَّه (علیه السلام) نقل

شده‏ و قمى آن را، هم با سند و هم بدون سند روايت كرده است‏.

و در عيون به سند خود از محمد بن ابى عباد - كه معروف بوده به رقص و نوشيدن شراب مويز - روايت كرده كه گفت: از حضرت رضا (علیه السلام) از رقصيدن پرسيدم، فرمود اهل حجاز درباره آن فتوايى دارند. و ليكن رقصيدن، خود يكى از مصاديق باطل و لهو است كه حكمش اگر شنيده باشى قرآن كريم بيان كرده و فرموده است: ﴿وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾

و در روضه كافى به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معناى آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَ عُمْيَاناً﴾ پرسيدم، فرمود: معنايش اين است كه: با بصيرت آن را مى‏پذيرند، نه كوركورانه و با شك‏.

و در تفسير جوامع الجامع از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله ﴿وَ اِجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾ فرمود: منظور آيه شريفه ماييم‏.

مؤلف: در اين باره روايات بسيارى رسيده است و نيز روايات ديگرى هست كه آيه را به صورت «و اجعل لنا من المتقين اماما» قرائت فرموده‏اند.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابو نعيم در كتاب حليه از ابى جعفر روايت كرده‏اند كه فرمود مقصود از صبر در آيه‏ ﴿أُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ اَلْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا﴾ صبر در برابر فقر در دنياست‏.

و در مجمع البيان از عياشى و او به سند خود از يزيد بن معاويه عجلى روايت آورده كه گفت: از امام باقر (علیه السلام) پرسيدم بسيار قرآن خواندن خوب است يا بسيار دعا كردن؟ فرمود: بسيار دعا كردن بهتر است، آن گاه اين آيه را قرائت كردند.

مؤلف: ليكن به نظر ما انطباق آيه با مضمون روايت روشن نيست.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه در معناى جمله ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ﴾ فرموده: يعنى پروردگار من با شما چه معامله كند؟ با اينكه او را تكذيب كرديد و به زودى گريبانگيرتان خواهد شد.

روایتاسرافاقتارغرفةروایات اسراف و اقتارتبدیل سیئاتامامت متقینجزای غرفة بما صبروا