در تفسير قمى در ذيل جمله ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ مىگويد: پدرم از ابن ابى
عمير از ابن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سبب نزول اين آيه و اين فتح چنان بود كه خداى عز و جل رسول گرامى خود را در رؤيا دستور داده بود كه داخل مسجد الحرام شود و در آنجا طواف كند، و با سر تراشان سر بتراشد. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين مطلب را به اصحاب خود خبر داد، و دستور داد تا با او خارج شوند.
همين كه به ذو الحليفه (مسجد شجره) رسيدند، احرام عمره بسته، و قربانى با خود حركت دادند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم شصت و شش قربانى با خود حركت داد، در حالى كه به احرام عمره تلبيه گفتند، و قربانيان خود را با جل و بىجل حركت دادند.
از سوى ديگر وقتى قريش شنيدند كه آن جناب به سوى مكه روان شده، خالد بن وليد را با دويست سواره فرستادند، تا بر سر راه آن جناب كمين بگيرد، و منتظر رسيدن آن جناب باشد. خالد بن وليد از راه كوهستان پا به پاى لشكر آن جناب مىآمد. در اين بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و اصحابش به نماز ظهر ايستادند، بلال أذان گفت، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به نماز ايستاد. خالد بن وليد به همراهان خود گفت: اگر همين الان به ايشان كه سرگرم نمازند بتازيم همه را از پاى در خواهيم آورد. چون من مىدانم كه ايشان نماز را قطع نمىكنند، و ليكن بهتر است كه در اين نماز حمله نكنيم، صبر كنيم تا نماز ديگرشان برسد كه از نور چشمشان بيشتر دوستش مىدارند، همين كه داخل آن نماز شدند حمله مىكنيم در اين بين جبرئيل بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد، و دستور نماز خوف را آورد كه مىفرمايد: ﴿وَ إِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ اَلصَّلاَةَ...﴾ .
امام صادق (علیه السلام) مىفرمايد: فرداى آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حديبيه رسيد، و آن جناب در بين راه اعرابى را كه مىديد دعوت مىكرد تا به آن جناب بپيوندند، ولى احدى به وى نپيوست، و از در تعجب مىگفتند: آيا محمد و اصحابش انتظار دارند داخل حرم شوند با اينكه قريش با ايشان در داخل شهرشان نبرد كرده و به قتلشان رساندند و ما يقين داريم كه محمد و اصحابش هرگز به مدينه برنمىگردند....
و در مجمع البيان از ابن عباس روايت كرده كه: گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عزم مكه بيرون آمد، همين كه به حديبيه رسيد شترش ايستاد، و هر چه به حركت وادارش كرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو به زمين زد. اصحابش پيشنهاد كردند ناقه را بگذار و برويم، فرمود: آخر اين حيوان چنين عادتى نداشت، قطعا همان خدا كه فيل (ابرهه)
را از حركت بازداشت، اين حيوان را بازداشته.
آن گاه عمر بن خطاب را احضار كرد تا او را به سوى مكه بفرستد، تا از اهل مكه اجازه ورود به مكه را بگيرد، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قربانيش را ذبح كند. عمر عرضه داشت من در مكه يك دوست دلسوز ندارم، و از قريش بيمناكم، چون خودم با آنان دشمنم، و ليكن به نزد مردى راهنمايى مىكنم كه در مكه خواهان دارد، و در نظر اهل مكه عزيزتر از من است، و او عثمان بن عفان است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصديق كرد.
لا جرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد: پيامبر به منظور جنگ نيامده، بلكه تنها منظورش زيارت خانه خدا است، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسيار بزرگ است. قريش وقتى عثمان را ديدند نزد خود نگه داشتند، و نگذاشتند نزد رسول برگردد.
از سوى ديگر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و به مسلمانان رساندند كه عثمان كشته شده، فرمود: حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمىخوريم تا با اين مردم بجنگيم، آن گاه مردم را دعوت كرد تا بار ديگر با او بيعت كنند، خودش از جاى برخاست نزد درختى كه آنجا بود رفت، و به آن تكيه كرد و مردم با او بر اين پيمان بيعت كردند، كه با مشركين بجنگند و فرار نكنند.
عبد اللَّه بن مغفل مىگويد: من آن روز بالاى سر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايستاده بودم، و شاخهاى از چوب سمرة در دستم بود كه مردم را از پيرامون آن جناب دور مىكردم، تا يكى يكى بيعت كنند، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بيعت كنيد، بلكه فرمود بر اين بيعت كنيد كه فرار نكنيد.
زهرى و عروة بن زبير و مسور بن مخرمه، در روايتى گفتهاند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مدينه بيرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصحابش با او بودند، تا به ذو الحليفه رسيدند. در آنجا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حسب معمول در حج قران و افراد كفش پارهاى به گردن قربانىهاى خود انداخت، و كوهان بعضى از آنها را خونآلود ساخت و به نيت عمره احرام بست و شخصى از قبيله خزاعه را كه در جنگها پيشقراول او بود پيشاپيش فرستاد تا از قريش خبر گرفته وى را آگاه سازد.
و هم چنان پيش مىرفت تا گودال اشطاط كه در نزديكى غسفان است رسيد. در آنجا پيشقراول خزاعى خدمتش رسيده عرضه داشت: من فاميل كعب بن لوئى و عامر بن لوئى را
ديدم كه داشتند در اطراف، لشكر جمع مىكردند، مثل اينكه بنا دارند با تو به جنگ برخيزند، و برمىخيزند و از رفتن به مكه جلوگيرى مىكنند. حضرت لشكر را دستور داد هم چنان پيش برانند. لشكر به راه خود ادامه داد تا آنكه در بين راه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: طليعه لشكر دشمن به سركردگى خالد بن وليد در غميم است شما به طرف دست راست خود حركت كنيد.
لشكر هم چنان پيش رفت تا به ثنيه رسيد، در آنجا شتر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زانو به زمين زد، و برنخاست. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلكه مانعى او را از حركت جلوگير شده، همان كسى كه فيل ابرهه را جلوگير شد.آن گاه فرمود: به خدا سوگند هيچ پيشنهادى كه در آن رعايت حرمتهاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آنكه مىپذيرم. آن گاه شتر راهى كرد شتر از جاى خود برخاست.
مىگويند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مسير را عوض كرد و پيش راند، تا رسيد به بلندى حديبيه كنار گودالى آب كه مردم در آن دست مىزدند و ترشح مىكردند، و نمىشد از آن استفاده كرد. مردم از عطش شكايت كردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك چوبه تير از تيردان خود كشيد و فرمود: اين را در آب آن چاه بيندازيد، و به خدا سوگند چيزى نگذشت كه آب چاه جوشيدن گرفت، و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشكريان سيراب شدند.
در همين حال بودند كه بديل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبيله خزاعه كه همگى مبلغين اسلام و مامورين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند كه در سرزمين تهامه مردم را با نصيحت به اسلام دعوت مىكردند از راه رسيد، و عرضه داشت من فاميل كعب بن لوئى و عامر بن لوئى را ديدم كه علم و كتل معروف به عوذ المطافيل هم با خود داشتند و بنا داشتند با تو كارزار كنند، و نگذارند داخل خانه خدا شوى. حضرت فرمود: ما براى جنگ با آنان نيامدهايم، بلكه آمدهايم عمل عمره انجام دهيم، و قريش هم خوبست دست از ستيز بردارند، براى اينكه جنگ آنها را از پاى در آورده و خسارت زيادى برايشان بار آورده، و من حاضرم اگر بخواهند مدتى مقرر كنند كه ما بعد از آن مدت عمره بياييم، و با مردم خود برگرديم، و اگر خواستند مانند ساير مردم به دين اسلام درآيند، و اگر اين را هم نپذيرند پيداست كه هنوز سر ستيز دارند، و به آن خدايى كه جانم به دست او است، بر سر دعوتم آن قدر قتال كنم كه تا رگهاى گردنم قطع شود و يا خداى سبحان مقدر ديگرى اگر دارد انفاذ كند. بديل گفت: من گفتار شما را به ايشان ابلاغ مىكنم.
بديل اين را گفت و به سوى قريش روانه شد، و گفت من از نزد اين مرد مىآيم، او چنين و چنان مىگويد. عروة بن مسعود ثقفى گفت: او راه رشدى به شما قريش پيشنهاد مىكند، پيشنهادش را بپذيريد و اجازه بدهيد من بديدنش بروم. قريش گفتند: برو. عروه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و با او گفتگو كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همان مطالبى را كه به بديل فرموده بود بيان كرد.
عروه در اين هنگام گفت: اى محمد اگر در اين جنگ پيروز شوى تازه اهل شهر و فاميل خودت را نابود كردهاى و آيا هيچ كس را سراغ دارى كه قبل از تو در عرب چنين كارى را با فاميل خود كرده باشد؟ و اگر طورى ديگر پيش آيد يعنى فاميل تو غلبه كنند، من قيافههايى در لشكرت مىبينم كه از سر و رويشان مىبارد كه در هنگام خطر پا به فرار بگذارند. ابو بكر گفت ساكت باش آيا ما از جنگ فرار مىكنيم، و او را تنها مىگذاريم؟ عروه پرسيد: اين مرد كيست؟ فرمود: ابو بكر است. گفت به آن خدايى كه جانم در دست او است، اگر نبود يك عمل نيكى كه با من كرده بودى، و من هنوز تلافيش را در نياوردهام، هر آينه پاسخت را مىدادم.
راوى مىگويد: سپس عروة بن مسعود شروع كرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفتگو كردن، هر چه مىگفت دستى هم به ريش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مىكشيد. مغيرة بن شعبه در آنجا بالاى سر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايستاده بود، و شمشيرى هم در دست و كلاهخودى بر سر داشت، وقتى ديد عروة مرتب دست به ريش آن جناب مىكشد، با دسته شمشير به دست عروه مىزد، و مىگفت دست از ريش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پس بكش و گر نه ديگر دستت به طرف تو بر نمىگردد (يعنى دستت را قطع مىكنم). عروه پرسيد: اين كيست؟ فرمود: مغيرة بن شعبه است. عروه گفت:اى حيلهباز تو همان نيستى كه خود من در اجراى حيلههايت كمك مىكردم؟
راوى مىگويد: مغيره در جاهليت با يك عده طرح دوستى ريخت، و در آخر همه آنها را به نامردى كشت، و اموالشان را تصاحب كرد، آن گاه نزد رسول خدا آمد و اموال را هم آورد كه مىخواهم مسلمان شوم. حضرت فرمود: اسلامت را قبول مىكنيم، و اما اموالت را نمىپذيريم، چون با نيرنگ و نامردى به دست آوردهاى.
آن گاه عروه شروع كرد با گوشه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز كردن، و ديد كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستورى مىدهد اصحابش در امتثال آن دستور از يكديگر پيشى مىگيرند، چون وضو مىگيرد بر سر ربودن قطرات آب وضويش با يكديگر نزاع
مىكنند، و وقتى مىخواهند با يكديگر حرف بزنند آهسته صحبت مىكنند، و از در تعظيم زير چشمى به او مىنگرند، و برويش خيره شده و تند نگاه نمىكنند.
مىگويد عروه نزد قريش برگشت و گفت: اى مردم! به خدا سوگند من به محضر و دربار سلاطين بار يافتهام، دربار قيصر و كسرى و نجاشى رفتهام، به همان خدا سوگند كه هيچ پادشاهى تا كنون نديدهام كه مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظيم كنند. وقتى دستورى مىدهد، بر سر امتثال دستورش از يكديگر سبقت مىگيرند، و چون وضو مىگيرد، براى ربودن آب وضويش يكديگر را مىكشند، و چون مىخواهند صحبت كنند صداى خود را پايين آورده آهسته تكلم مىكنند، و هرگز به رويش خيره نمىشوند، اينقدر او را تعظيم مىكنند. و او پيشنهاد درستى با شما دارد پيشنهادش را بپذيريد.
مردى از بنى كنانه گفت: بگذاريد من نزد او بروم، گفتند: برو. وقتى آن مرد به اصحاب محمد نزديك شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اصحابش فرمود اين كه مىآيد فلانى است، و از قبيلهاى است كه قربانى كعبه را احترام مىكنند شما قربانىهاى خود را بسويش ببريد، وقتى بردند و صدا به لبيك بلند كردند. او گفت: سبحان اللَّه! سزاوار نيست اين مردم را از خانه كعبه جلوگيرى كنند.
مردى ديگر در بين قريش برخاست و گفت: اجازه دهيد من نزد محمد روم. نام اين مرد مكرز بن حفص بود. گفتند: برو. همين كه مكرر نزديك رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد حضرت فرمود: اين كه مىآيد مكرز است، مردى است تاجر و بى حيا. مكرز شروع كرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صحبت كردن، و در بينى كه صحبت مىكرد، سهيل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از نام او تفال زد، و فرمود: امر شما سهل شد، بيا بين ما و خودت عهدنامهاى بنويس.
آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على ابن ابى طالب (علیه السلام) را صدا زد، و به او فرمود: بنويس بسم اللَّه الرحمن الرحيم. سهيل گفت: به خدا سوگند من نمىدانم رحمان چيست؟ و لذا بنويسيد «باسمك اللهم» مسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمىنويسيم، مگر همان بسم اللَّه الرحمن الرحيم را. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على بنويس باسمك اللهم. اين نامه حكمى است كه محمد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رانده. سهيل گفت اگر ما تو را رسول خدا مىدانستيم، كه از ورودت به خانه خدا جلوگير نمىشديم، و با تو جنگ نمىكرديم، بايد كلمه رسول اللَّه را پاك كنيد، و بنويسيد اين نامه حكمى است كه محمد بن عبد اللَّه رانده. حضرت فرمود: من رسول خدا هستم
هر چند كه شما تكذيبم كنيد. آن گاه به على (علیه السلام) فرمود: يا على كلمه رسول اللَّه را محو كن على عرضه داشت: يا رسول اللَّه دستم براى پاك كردن آن بفرمانم نيست. رسول خدا نامه را گرفت و خودش كلمه «رسول اللَّه» را محو كرد.
آن گاه فرمود بنويس: اين نوشته معاهدهاى است كه محمد بن عبد اللَّه با عبد اللَّه سهيل بن عمرو مىبندد، و بر اين معنا صلح كردند كه تا ده سال ديگر در بين طرفين جنگى نباشد، و مردم در بين هر دو طرف ايمن باشند، و از آزار يكديگر دست بردارند. و نيز بر اين معنا صلح كردند كه هر كس از اصحاب محمد براى حج يا عمره به مكه آمد و يا جهت كسب وارد مكه شد، بر جان و مالش ايمن باشد، و هر كس از قريش به مدينه آمد، تا از آنجا به مصر و يا شام برود، بر جان و مالش ايمن باشد، و از اين به بعد سينههاى ما از كينه و نيرنگ پاك باشد، نه ديگر به روى هم شمشير بكشيم، و نه يكديگر را اسير كنيم. و اينكه هر كس از دو طرف دوست داشت كه داخل در عقد و بيعت محمد شود آزاد باشد، و هر كس كه از دو طرف خواست داخل در عقد و بيعت قريش شود آزاد باشد.
خزاعة از خوشحالى جست و خيز كردند، و گفتند ما در عقد و عهد محمديم، و بنى بكر به جست و خيز در آمدند كه ما در عقد و عهد قريش هستيم.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: به شرطى كه مانع ما از زيارت و طواف خانه نشويد. سهيل گفت: به خدا سوگند آيا عرب نمىنشينند و به يكديگر نمىگويند كه قريش را خفهگير كردند؟ پس موافقت كنيد سال ديگر اين عمره را انجام دهيد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) موافقت كرد و اين را هم نوشتند. سهيل گفت: من هم شرطى دارم و آن اينكه هر كس از ما به ميان شما آمد، و لو به دين شما باشد به ما برگردانيد، و هر كس از شما به ميان ما آمد ما هم برگردانيم. مسلمانها سر و صدا كردند كه سبحان اللَّه! چگونه ممكن است كسى كه از بين مشركين آمده و مسلمان شده دوباره به مشركين پس داده شود؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه از بين ما به طرف مشركين برود بگذار خدا او را دور كند. و كسى كه از مشركين بين ما آيد به آنان برمىگردانيم، زيرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مىكند.
سهيل گفت: شرطى ديگر دارم و آن اين است كه امسال به مدينه برگردى و از داخل شدن مكه صرفنظر كنى، همين كه سال ديگر آمد، ما شهر مكه را خالى مىكنيم شما داخل آن شويد و سه روز در آن توقف كنيد، آن هم به شرطى كه اسلحه با خود نياوريد مگر شمشير در غلاف و آنچه يك سواره بدان محتاج است. و باز به شرطى كه قربانيهاى خود را از اين
جلوتر نياوريد و در همين جا كه از آن جلوگيرى كردهايم بمانند. حضرت فرمود: باشد ما (در راه خدا) قربانى مىآوريم و شما آن را رد كنيد.
در اين بين ناگهان ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه پاهايش در زنجير بود از راه رسيد. معلوم شد از پايين مكه بيرون آمده و خود را در بين مسلمانان انداخت. سهيل گفت:اى محمد اين اولين وفايى است كه بايد به عهد خود كنى، و اين شخص را به ما برگردانى، حضرت فرمود: ما كه هنوز عهدنامه را امضاء نكردهايم، و تعهدى نداريم. سهيل گفت: به خدا سوگند حال كه چنين شد ديگر ابدا با تو مصالحه نخواهم كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: پس او را در پناه من قرار بده، گفت هرگز قرار نمىدهم، فرمود: قرار بده گفت: هرگز چنين كارى نمىكنم. مكرز گفت: باشد قرارش مىدهيم، در پناه تو باشد.ابو جندل بن سهيل گفت اى مسلمانان آيا بعد از اين شكنجهها كه به من دادهاند، و با اينكه مسلمان آمدهام مرا به مشركين برمىگردانيد؟
عمر بن خطاب مىگويد: به خدا من از روزى كه مسلمان شدم هيچ روزى مثل آن روز به شك نيفتادم، لا جرم نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفته عرضه داشتم: مگر تو پيغمبر نيستى؟ فرمود: چرا هستم. گفتم مگر ما بر حق نيستيم و مگر دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود: چرا همين طور است. گفتم: پس چرا در امر دينمان تن به ذلت دهيم؟ فرمود: من رسول خدايم و با اينكه خدا ياور من است من او را نافرمانى نمىكنم. گفتم: مگر تو نبودى كه به ما مىگفتى به زودى داخل بيت الحرام مىشويم و طواف صحيح مىكنيم؟ فرمود: چرا، ولى آيا گفتم كه همين امسال داخل بيت الحرام مىشويم؟ گفتم: نه فرمود: حالا هم مىگويم كه تو داخل مكه مىشوى، و طواف هم مىكنى. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك شتر را قربانى كرد، و سرتراش خواست تا سر خود را بتراشد، آن گاه زنان مسلمان از مكه آمدند، و خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ...﴾ .
محمد بن اسحاق بن يسار مىگويد: بريدة بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كرد، كه گفت: كاتب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اين عهدنامه، على بن ابى طالب بود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به او فرمود: بنويس اين صلحى است كه محمد بن عبد اللَّه با سهيل بن عمرو كرده، در اينجا على (علیه السلام) دستش به نوشتن نمىرفت، و نمىخواست بنويسد مگر اينكه كلمه رسول اللَّه را هم قيد كند. رسول خدا فرمود: تو خودت هم يك چنين روزى دارى، و چنين نامهاى را امضا مىكنى، در حالى كه مظلوم و
ناچار باشى. ناگزير على (علیه السلام) مطابق آنچه مشركين گفتند نوشت.
آن گاه رسول خدا به مدينه برگشت، چيزى نگذشت كه يك نفر از قريش به نام ابو بصير كه مسلمان شده بود از مكه گريخت، و در مدينه به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد، قريش دو نفر را فرستادند مدينه تا ابو بصير را پس بگيرند. عرضه داشتند: به عهدى كه با ما بستى وفا كن، و ابو بصير را به ما برگردان، حضرت، ابو بصير را به دست آن دو نفر داد از مدينه بيرون شدند، و هم چنان مىرفتند تا به ذو الحليفه رسيدند، در آنجا پياده شدند تا غذا بخورند، و از خرمايى كه داشتند سد جوعى بكنند. ابو بصير به يكى از آن دو نفر گفت: چه شمشير خوبى دارى؟ راستى بسيار عالى است، آن مرد شمشيرش را از غلاف درآورد و گفت: بله، خيلى خوبست، و من نه يك بار و نه دو بار آن را آزمودهام. ابو بصير گفت ببينم چطور است. آن مرد شمشيرش را به دست ابو بصير داد، ابو بصير بيدرنگ شمشير را بر او فرود آورد، و هم چنان فرود آورد تا به قتل رسيد، مرد ديگر از ترس فرار كرده خود را به مدينه رسانيد، و شروع كرد دور مسجد چرخيدن و دويدن، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى او را وحشت زده يافت پرسيد اين چرا چنين مىكند، مرد وقتى نزديك آن جناب آمد فرياد زد به خدا رفيقم را كشت، و مرا هم خواهد كشت.
در اين بين ابو بصير از راه رسيد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) خدا به عهد تو وفا كرد، تو عهد كرده بودى مرا به آنان برگردانى كه برگرداندى و خدا مرا هم از آنان نجات داد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: واى بر مادرش اگر او كس و كارى داشته باشد آتش جنگ شعلهور مىشود. ابو بصير وقتى اين را شنيد فهميد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دوباره او را به اهل مكه برمىگرداند، ناگزير از مدينه بيرون شد، و به محلى به نام سيف البحر رفت.
نفر دوم كه از بين اهل مكه فرار كرد، ابو جندل بن سهيل بود، او نيز خود را به ابى بصير رسانيد، از آن به بعد هر كس از مكه فرار مىكرد، و به سوى اسلام مىآمد، به ابى بصير ملحق مىشد، تا به تدريج ابو بصير داراى جمعيتى شد، گفت به خدا سوگند اگر بشنوم قافلهاى از قريش از مكه به طرف شام حركت كرده سر راهش را مىگيرم، و همين كار را كرد و راه را بر تمامى كاروانها گرفت، و افراد كاروان را كشت، و اموالشان را تصاحب كرد.
قريش سفيرى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستادند، و آن جناب را به خدا و به حق رحم سوگند داد كه نزد ابو بصير و نفراتش بفرستد، و آنان را از اين كار باز دارد، و ما از برگرداندن فراريان خود صرفنظر كرديم، هر كس از ما قريش، مسلمان شد، و نزد شما
مسلمين آمد، ايمن است، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد تا ابو بصير را آوردند.
و در تفسير قمى در حديثى طولانى كه اوائل آن را در اوائل همين بحث نقل كرديم مىگويد: امام فرمود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از نوشتن عهدنامه حديبيه فرمود: قربانيان خود را ذبح كنيد، و سرهايتان را بتراشيد. اصحاب امتناع كرده گفتند: چگونه قبل از طواف خانه و سعى بين صفا و مروه قربانى كنيم؟ حضرت سخت اندوهناك شد، و اندوه خود را با ام سلمه درد دل كرد. ام سلمه گفت: يا رسول اللَّه! شما خودت قربانى كن، و سر بتراش، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين كرد، مردم هم در بين يقين و شك و دو دلى قربانى كردند.
مؤلف: اين معنا در رواياتى ديگر از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده، و آن روايتى كه طبرسى آورده خلاصهاى است از روايتى كه بخارى و ابو داوود و نسايى از مروان و مسور نقل كردهاند.
و در الدر المنثور است كه بيهقى از عروه نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى از حديبيه برمىگشت و به طرف مدينه مىآمد، مردى از اصحابش گفت: به خدا ما فتحى نكرديم، براى اينكه مانع ما از زيارت خانه شدند، تنها نتيجه كار ما اين شد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حديبيه معطل شود، و دو نفر از مسلمانان اهل مكه را به آنان پس دهد.
اين سخن به گوش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد كه بعضى از مردم چنين مىگويند. فرمود: بسيار بد حرفى زدند، زيرا اين بزرگترين فتح براى ما بود، كه مشركين با آن همه ناراحتى كه از شما ديدند، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظفر داد، و شما كه در كنار شهر ايشان بوديد سالم و با غنيمت و ماجور برگرداند، و بدون خونريزى از بلاد ايشان دور شديد، و خود آنان تقاضاى صلح نموده براى آمدن به نزد شما از خود رغبت نشان دادند، پس اين بزرگترين فتح بود.
مگر روز احد فراموشتان شده كه به منظور فرار از دشمن به بالاى بلندىها مىگريختيد، و صداى من تنها به آخرين نفر شما مىرسيد؟ آيا از يادتان رفته جنگ احزاب را كه از بالاى مدينه و پايين آن بر شما تاختند و چشمهايتان از شدت ترس از كاسه بيرون مىزد، و دلها تا گلوگاهها رسيده، در باره خداى تعالى پندارهايى مىپنداشتيد؟
مسلمانان گفتند: خدا و رسولش درست مىگويند، راستى ماجراى حديبيه فتحى عظيم و از عظيمترين فتوح بود. به خدا سوگند اى پيامبر خدا ما در آنچه شما فكر كرديد فكر نمىكرديم، و تو از ما به خدا و به امور داناترى. در اينجا بود كه سوره فتح نازل شد.
مؤلف: احاديث در داستان حديبيه بسيار است، آنچه ما نقل كرديم قسمتى از آن بود.