→ المیزان

فجر

۸۹ مکی آیات ۳۰ بازه‌ها ۱

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سوره فجر: سوگندها، طغیان اقوام، امتحان نعمت و فقر، و نفس مطمئنه آیات ۱–۳۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

سوره کامل فجر در یک سیاق مکی: قسم‌های آغازین، هلاکت عاد و ثمود و فرعون، نقد پندار انسان درباره اکرام و اهانت، و خطاب به نفس مطمئنه.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ وَٱلْفَجْرِ
سوگند به سپيده‌دم،
وَلَيَالٍ عَشْرٍۢ
و به شبهاى دهگانه،
وَٱلشَّفْعِ وَٱلْوَتْرِ
و به جفت و تاق،
وَٱلَّيْلِ إِذَا يَسْرِ
و به شب، وقتى سپرى شود.
هَلْ فِى ذَٰلِكَ قَسَمٌۭ لِّذِى حِجْرٍ
آيا در اين، براى خردمند [نياز به‌] سوگندى [ديگر] است؟
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ
مگر ندانسته‌اى كه پروردگارت با عاد چه كرد؟
إِرَمَ ذَاتِ ٱلْعِمَادِ
با عمارات ستون‌دار ارم،
ٱلَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِى ٱلْبِلَٰدِ
كه مانندش در شهرها ساخته نشده بود؟
وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُوا۟ ٱلصَّخْرَ بِٱلْوَادِ
و با ثمود، همانان كه در درّه، تخته‌سنگها را مى‌بريدند؟
وَفِرْعَوْنَ ذِى ٱلْأَوْتَادِ
و با فرعون، صاحب خرگاه‌ها [و بناهاى بلند]؟
ٱلَّذِينَ طَغَوْا۟ فِى ٱلْبِلَٰدِ
همانان كه در شهرها سر به طغيان برداشتند،
فَأَكْثَرُوا۟ فِيهَا ٱلْفَسَادَ
و در آنها بسيار تبهكارى كردند.
فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ
[تا آنكه‌] پروردگارت بر سر آنان تازيانه عذاب را فرونواخت،
إِنَّ رَبَّكَ لَبِٱلْمِرْصَادِ
زيرا پروردگار تو سخت در كمين است.
فَأَمَّا ٱلْإِنسَٰنُ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ رَبُّهُۥ فَأَكْرَمَهُۥ وَنَعَّمَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَكْرَمَنِ
اما انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‌آزمايد، و عزيزش مى‌دارد و نعمت فراوان به او مى‌دهد، مى‌گويد: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.»
وَأَمَّآ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَهَٰنَنِ
و اما چون وى را مى‌آزمايد و روزى‌اش را بر او تنگ مى‌گرداند، مى‌گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است.»
كَلَّا ۖ بَل لَّا تُكْرِمُونَ ٱلْيَتِيمَ
ولى نه، بلكه يتيم را نمى‌نوازيد؛
وَلَا تَحَٰٓضُّونَ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ
و بر خوراك‌[دادن‌] بينوا همديگر را بر نمى‌انگيزيد؛
وَتَأْكُلُونَ ٱلتُّرَاثَ أَكْلًۭا لَّمًّۭا
و ميراث [ضعيفان‌] را چپاولگرانه مى‌خوريد؛
وَتُحِبُّونَ ٱلْمَالَ حُبًّۭا جَمًّۭا
و مال را دوست داريد، دوست داشتنى بسيار.
كَلَّآ إِذَا دُكَّتِ ٱلْأَرْضُ دَكًّۭا دَكًّۭا
نه چنان است، آنگاه كه زمين، سخت در هم كوبيده شود،
وَجَآءَ رَبُّكَ وَٱلْمَلَكُ صَفًّۭا صَفًّۭا
و [فرمان‌] پروردگارت و فرشته‌[ها] صف‌درصف آيند،
وَجِا۟ىٓءَ يَوْمَئِذٍۭ بِجَهَنَّمَ ۚ يَوْمَئِذٍۢ يَتَذَكَّرُ ٱلْإِنسَٰنُ وَأَنَّىٰ لَهُ ٱلذِّكْرَىٰ
و جهنم را در آن روز [حاضر] آورند، آن روز است كه انسان پند گيرد؛ و[لى‌] كجا او را جاى پندگرفتن باشد؟
يَقُولُ يَٰلَيْتَنِى قَدَّمْتُ لِحَيَاتِى
گويد: «كاش براى زندگانى خود [چيزى‌] پيش فرستاده بودم.»
فَيَوْمَئِذٍۢ لَّا يُعَذِّبُ عَذَابَهُۥٓ أَحَدٌۭ
پس در آن روز هيچ كس چون عذاب‌كردن او، عذاب نكند.
وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُۥٓ أَحَدٌۭ
و هيچ كس چون دربندكشيدن او، دربند نكشد.
يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفْسُ ٱلْمُطْمَئِنَّةُ
اى نفس مطمئنّه،
ٱرْجِعِىٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةًۭ مَّرْضِيَّةًۭ
خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد،
فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى
و در ميان بندگان من درآى،
وَٱدْخُلِى جَنَّتِى
و در بهشت من داخل شو.

بيان آيات [مضامين سوره مباركه فجر]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين سوره تعلق به دنيا بدان جهت كه طغيان و كفران به دنبال دارد، مذمت شده، و اهل دنيا را به شديدترين عذاب دنيا و آخرت تهديد نموده، روشن مى‏سازد كه انسان به خاطر كوتاه فكريش خيال مى‏كند اگر خدا به او نعمتى داده به خاطر آن است كه نزد خدا كرامت و احترامى دارد، و آنكه مبتلا به فقر و فقدان است، به خاطر اين است كه در درگاه خدا خوار و بى‏مقدار است، ولى به خاطر پندار غلطش هر فساد و طغيانى را مرتكب مى‏شود، و آن پندار غلط را روپوش و رفوى خطاهاى خود مى‏كند، و دومى هم به خاطر آن پندار غلطش كفر مى‏گويد (و به هر ذلتى تن مى‏دهد) و حال آنكه امر بر او مشتبه شده، بلكه اگر قدرت و ثروت دارد و اگر مبتلا به فقر و تنگى معاش است، همه به منظور امتحان الهى است، تا روشن كند چه چيز از دنيايش براى آخرتش از پيش مى‏فرستد.

پس قضيه به آن صورت كه انسان توهم مى‏كند و به زبان هم جارى مى‏سازد نيست، بلكه به صورتى است كه به زودى در قيامت كه حساب و جزا به پا مى‏شود، روشن مى‏سازد كه آنچه به او رسيد چه فقر و ناتوانى و چه ثروت و قدرت همه امتحان بود، كه او مى‏توانست از دنيايش براى آخرتش گرفته، از پيش بفرستد، ولى نفرستاد، و عذاب آخرت را بر ثوابش ترجيح داد، پس از ميان همه مردم دنيا كسى به سعادت زندگى آخرت نمى‏رسد، مگر نفس مطمئنه و كسى كه دلش به پروردگارش گرم است و تسليم امر او است، و در نتيجه ـ

بادهاى كننده گرفتاريها، او را از جاى نمى‏كند، و در او تغيير حالت پديد نمى‏آورد، و اگر ثروتمند شد طغيان نمى‏كند و اگر فقير شد كفران نمى‏ورزد، و سوره مورد بحث به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.

سوره فجردنیاطغیانکفرانمکیتعلق به دنیا و طغیانکفران در پی تعلق دنیاپندار کرامت به صرف نعمتامتحان با نعمت و فقر در مضامین سوره

وجوه مختلف در باره مراد از «فجر»، «ليال عشر» و «شفع و وتر» كه بدانها سوگند ياد شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلْفَجْرِ وَ لَيَالٍ عَشْرٍ وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ﴾

«فجر» به معناى صبح، و «شفع» به معناى جفت است.

راغب مى‏گويد: شفع به معناى ضميمه كردن چيزى به مثل آن است، و به اين دو مثل هم شفع مى‏گويند.

و در جمله‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ﴾ كلمه «يسر» مضارع از مصدر «سرى» است، كه به معناى رفتن شب، و پشت كردن آن است، و كلمه «حجر» به معناى عقل است، پس در اين آيه به صبح، و شبهاى دهگانه و شفع و وتر و شب، وقتى پشت مى‏كند، سوگند ياد شده.

و چه بسا بتوان ادعا كرد كه ظاهر سوگند به «فجر» قسم به همه صبح‏ها باشد، و بعيد هم نيست كه منظور از آن تنها صبح روز عيد قربان دهم ذى الحجه باشد.

و بعضى‏ گفته‏اند: مراد صبح ذى الحجه است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: صبح محرم، يعنى اول سال قمرى است. و بعضى‏ گفته‏اند: صبح روز جمعه است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: فجر شب مزدلفه است. و بعضى‏ مراد از آن را نماز صبح دانسته‏اند. بعضى‏ منظور از آن را همه روز يعنى از صبح تا شام دانسته‏اند و بعضى‏ گفته‏اند: منظور شكافته شدن و جوشيدن چشمه‏سارها از لاى سنگ‏ها است، و از اين قبيل سخنان كه هيچ مدركى بر آن دلالت ندارد زياد گفته‏اند.

﴿وَ لَيَالٍ عَشْرٍ﴾ چه بسا مراد از آن از اول تا دهم ذى الحجه باشد، و اگر كلمه «ليال» را نكره آورده خواسته است به عظمت آن اشاره كند، نه اينكه عموميت آن را برساند.

بعضى‏ گفته‏اند: منظور دهه آخر ماه رمضان است. يكى‏ ديگر گفته: دهه اول رمضان است. سومى‏ گفته دهه اول محرم است. چهارمى‏ گفته: اگر مراد از فجر نماز صبح باشد مراد از شب‏هاى دهگانه هم عبادت در آن‌ها است.

﴿وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ﴾ اين جمله با روز ترويه - هشتم ذى الحجه - و روز عرفه قابل انطباق

هست، مخصوصا اين تطبيق در صورتى كه مراد از فجر و ليالى دهگانه فجر ذى الحجه و شب‏هاى دهه اول آن باشد مناسب‏تر است.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد دو ركعت نماز معروف به «شفع» و يك ركعت نماز معروف به «وتر» است، كه در آخر شب خوانده مى‏شود. بعضى‏ ديگر گفته‏اند مراد مطلق نمازها است، كه بعضى شفع - دو ركعتى و چهار ركعتى - و بعضى ديگر وتر - يك ركعتى و سه ركعتى - است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: شفع، روز قربان و وتر، روز عرفه نهم ذى الحجه است. و بعضى‏ گفته‏اند: شفع تمام انسان‌ها است، به دليل اينكه فرموده: ﴿وَ خَلَقْنَاكُمْ أَزْوَاجاً﴾، و وتر خداى تعالى است، كه تك است، و بر طبق هر يك از اين اقوال رواياتى هم رسيده، كه به زودى در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت ان شاء الله.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور جفت و طاق از هر عددى است، و اگر به شفع و وتر سوگند ياد كرده در حقيقت به عدد قسم خورده، چون هر اندازه و مقدارى به وسيله عدد حساب و ضبط مى‏شود، و اين نعمت عدد خود از بزرگترين نعمت‏هاى خداست. بعضى‏ هم گفته‏اند:شفع و وتر همه مخلوقات است، براى اينكه هر چيزى كه تصور كنى يا طاق است و يا جفت. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: وتر آدم و شفع همسر او است. بعضى‏ گفته‏اند شفع شبها و روزها است، و وتر تنها آن روزى است كه دنبالش شب نيايد، و آن روز قيامت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: شفع صفا و مروه، و وتر بيت الحرام است. بعضى‏ گفته‏اند: مراد از كلمه «شفع» روزهاى قوم عاد، و منظور از وتر شب‏هاى آن است. و بعضى‏ گفته‏اند: شفع درهاى بهشت است، كه جفت است، چون هشت در است، و وتر درهاى دوزخ است كه هفت در است، و از اين قبيل اقوال بسيارى كه بعضى از مفسرين تا سى و شش قول شمرده‏اند و اكثر آن‌ها بدون دليل است.

﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ﴾ يعنى شب در هنگامى كه مى‏گذرد و اين جمله در معناى آيه ﴿وَ

اَللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ﴾است، و ظاهرش اين است كه لام در آن براى جنس باشد، پس مراد از «الليل» مطلق و همه آخر شبها است.

و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن شب مزدلفه است، كه همان شب عيد قربان است، كه حاجيان از عرفات وارد مزدلفه مى‏شوند، و در آنجا همگى به عبادت خدا مى‏پردازند، تا صبح شود، آن‌گاه از آنجا به منى كوچ مى‏كنند. ولى اين وجه صحيح نيست، و مخصوصا بنابراينكه مراد از شب‏هاى ده‏گانه، دهه اول ذى الحجه باشد درست در نمى‏آيد، چون شب مزدلفه هم جزو آن ده شب است، كه بدان سوگند ياد شده، ديگر معنى ندارد به آن سوگند خورده باشد.

﴿هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ﴾ آيا اين سوگندها براى هر صاحب خرد كافى نيست؟ يعنى كافى است، و صاحب عقل كه معناى سخن را مى‏فهمد، و حق را از باطل تميز مى‏دهد، كه وقتى خداى تعالى به چيزى سوگند خورد با در نظر داشتن اينكه سوگند را به چيزى مى‏خورند كه داراى شرافت و منزلتى باشد، يقين مى‏كند كه آنچه به خاطرش سوگند خورده حق است، آن هم حقى مؤكد، كه جاى هيچ ترديدى در درستى آن نيست.

جواب قسمهاى مذكور حذف شده، چون آيات بعدى كه از عذاب اهل طغيان و كفران در دنيا و آخرت و ثواب نفوس مطمئنه خبر مى‏دهد، بر آن دلالت داشته مى‏رساند كه:سوگندها براى اثبات اين معنا بوده كه خداى تعالى به بعضى از خلائق نعمت مى‏دهد، و از بعضى ديگر دريغ مى‏دارد، همه براى امتحان است، و حذف اين جواب و اشاره به آن هم به طور كنايه رساتر است، و هم در باب تهديد و انذار و بشارت مؤكدتر است.

﴿أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ﴾

منظور از «عاد» قوم عاد اولى است، كه امت هود پيامبر بودند و داستانشان در قرآن كريم مكرر آمده، و اشاره شده به اينكه آنان در احقاف مى‏زيستند، و ما در تفسير سوره هود آنچه را كه از آيات كريمه قرآن در باره آنان استفاده مى‏شود ذكر كرديم.

فجرلیال عشرشفعوترحجرحجر به معنای عقلسوگندهای آغازین سوره

مراد از ﴿إِرَمَ ذَاتِ اَلْعِمَادِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِرَمَ ذَاتِ اَلْعِمَادِ اَلَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي اَلْبِلاَدِ﴾

كلمه «عماد» كه جمعش عمد مى‏آيد به معناى پايه‏اى است كه ساختمان بدان تكيه دارد.

و ظاهر دو آيه مورد بحث اين است كه: «ارم» نام شهرى براى قوم عاد بوده شهرى آباد و بى‏نظير و داراى قصرهاى بلند و ستونهاى كشيده و در زمان نزول اين آيات اثرى از آنان باقى نمانده، آثارشان به كلى از بين رفته بود، و هيچ دسترسى بر جزئيات تاريخ آن‌ها نمانده بود، البته ممكن است چيزى از تاريخ آنان در افسانه‏ها آمده باشد، ولى مدرك قابل اعتمادى ندارد، تنها خاطره قابل اعتمادى كه از آن‌ها بر جاى مانده همين مقدارى است كه قرآن كريم نقل كرده و به طور اجمال مى‏فهماند كه قوم عاد بعد از قوم نوح بودند و در احقاف زندگى مى‏كردند، و مردمى درشت هيكل و نيرومند، و در عهد خود از ساير اقوام متمدن‏تر بودند، شهرهايى آباد و خرم و زمين‏هايى حاصلخيز و باغهايى از خرما و انواع زراعت‏ها داشتند، و در بين اقوام ديگر مقامى ارجمند داشتند، كه شرح داستانشان در تفسير سوره هود گذشت.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از ارم همان قوم عاد است، و اگر قوم عاد را ارم خوانده بدان جهت بوده كه چون كلمه «ارم» نام پدر بزرگ اين قوم بوده لذا خود قوم را هم ارم گفتند، همانطور كه تيره‏اى از اهل مكه را قريش مى‏نامند و معنايش قريشيان است، و يا يهوديان را اسرائيل مى‏نامند، با اينكه منظور بنى اسرائيل است، و مراد از ذات عماد بودن آنان، نيرومندى و سطوت ايشان است.

و معناى آيه اين است كه: آيا نديدى كه پروردگارت به قوم عاد كه همان قوم ارم باشند چه كرد؟ قوم ارم كه مردمى نيرومند و قهرمان بودند، و نظيرشان در هيچ سرزمينى خلق نشده بود كه مانند آنان درشت هيكل و نيرومند باشند، و تسمه از پشت همه بلاد و يا همه اقطار زمين كشيده باشند، و ليكن اين معنا از ظاهر لفظ آيه بعيد است.

و از آن دورتر معنايى است كه بعضى‏ ديگر كرده و گفته‏اند كه: مراد از ذات العماد بودن آنان، اين است كه تا هوا مساعد بوده در شهر خود بودند و در فصول ديگر به نقاط خوش آب و هوا رفته سپس مجددا به منزل خود بر مى‏گشتند.

و داستان بهشت ارم يكى از افسانه‏هاى معروف قديمى است، كه از وهب بن منبه و كعب الاحبار روايت شده.

﴿وَ ثَمُودَ اَلَّذِينَ جَابُوا اَلصَّخْرَ بِالْوَادِ﴾

ماده «جوب» به معناى قطع كردن است، مى‏فرمايد مردم عاد صخره‏هاى عظيم دامنه

كوه‏ها را قطع كردند و به صورت خانه در آوردند، پس اين جمله در معناى آيه‏ ﴿وَ تَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبَالِ بُيُوتاً﴾است.

ارمعمادعادثمودتاریخزمینه هلاکت اقوام طغیانگرلم یخلق مثلها فی البلاد

وجه توصيف فرعون به «ذى الاوتاد»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ فِرْعَوْنَ ذِي اَلْأَوْتَادِ﴾

منظور از اين فرعون، فرعون زمان موسى (علیه السلام) است، و اگر او را «ذى الاوتاد» خوانده براى اين بوده كه - بنا بر آنچه در روايات آمده - هر گاه مى‏خواسته كسى را شكنجه كند، روى زمين مى‏خوابانده، و با چهار ميخ چهار دست و پايش را به زمين ميخكوب مى‏كرده، و چه بسا روى چوب مى‏خوابانده، و او را ميخكوب مى‏كرده، مؤيد اين روايات، رفتارى است كه قرآن از فرعون نسبت به ساحرانى حكايت نموده كه به موسى ايمان آوردند كه به ايشان گفت: ﴿وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ اَلنَّخْلِ﴾، معلوم مى‏شود هر كس را مى‏خواستند دار بزنند دو دست و دو پايش را بر چوبه صليب ميخكوب مى‏كردند.

﴿اَلَّذِينَ طَغَوْا فِي اَلْبِلاَدِ فَأَكْثَرُوا فِيهَا اَلْفَسَادَ﴾

اين دو آيه صفت نامبردگان از عاد و ثمود و فرعون است، مى‏فرمايد اينها اقوام و اشخاصى بودند كه در بلاد طغيان نموده، فساد را در آن‌ها گسترده كردند.

﴿فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ﴾

كلمه «صب» در مورد آب، به معناى ريختن آن است، و اما در مورد شلاق عذاب، كنايه است از عذاب پشت سرهم و شديد، و نكره آوردن كلمه «عذاب» به منظور بزرگ جلوه دادن آن است،.

و معناى آيه اين است كه: پروردگارت به خاطر طغيان و گسترش دادن فساد، عذاب شديدى بر اين طاغيان نازل كرد، عذابى پشت سر هم و غير قابل وصف.

﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾

كلمه «مرصاد» به معناى آن محلى است كه در آنجا به كمين بنشينند و منتظر رسيدن شكار و يا دشمن باشند، و بر مرصاد بودن خداى تعالى با اينكه او منزه است از نشستن در مكان، كنايه‏اى است تمثيلى، كه مى‏خواهد بفهماند خداى تعالى مراقب اعمال بندگانش است، همانطور كه انسان در كمين نشسته مراقب حركات و سكنات دشمن خويش است، و منتظر است تا او را دستگير كند و يا به قتل برساند، و خود او هيچ خبر ندارد از اينكه دشمنش

در صدد دستگيرى و يا كشتن او است، خداى سبحان هم مراقب اعمال بندگان خويش است، همين كه طغيان كردند و فساد را گسترش دادند ايشان را به شديدترين وجهى عذاب مى‏كند.

در آيه مورد بحث داستان عذاب كردن طاغيان و فساد انگيزان امت‏هاى گذشته را تعليل مى‏كند و مى‏فهماند كه اگر آنان را عذاب كرد به خاطر اين است كه او رب است، و سنت او بر همين معنا جارى است، و كلمه «رب» را به كاف خطاب اضافه نموده فرمود: «پروردگار تو ايشان را عذاب كرد» پس عذابش منحصر در امت‏هاى گذشته نيست، بلكه در امت تو نيز جريان دارد.

فرعونذی الاوتادطغیانفسادمرصادفرعون زمان موسیطغوا فی البلاد فاکثروا الفسادان ربک لبالمرصاد

حكايت زبان حال نوع آدمى كه آزمايش خدا با اكرام و نعمت دادن را به حساب ممتاز بودن خود از ديگران مى‏گذارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَمَّا اَلْإِنْسَانُ إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ﴾

اين آيه به دليل اينكه حرف «فاء» در آغاز آن آمده نتيجه‏گيرى از آيات قبل است، و در آن حال آدمى را در صورتى كه نعمتش زياد شود و صورتى كه از نعمت محروم باشد بيان مى‏كند، گويا فرموده: گفتيم انسان زير نظر خداى تعالى است، و خداى تعالى در كمين او است تا ببيند به صلاح مى‏گرايد و يا به فساد، و او را مى‏آزمايد، و در بوته امتحان قرارش مى‏دهد، يا با دادن نعمت، و يا با محروم كردنش از آن، اين از نظر واقع امر و اما انسان اين واقعيت را آن طور كه بايد در نظر نمى‏گيرد، او وقتى مورد انعام خداى تعالى قرار مى‏گيرد خيال مى‏كند نزد خدا احترام و كرامتى داشته، كه اين نعمت را به او داده، پس او هر كارى دلش بخواهد مى‏تواند بكند، در نتيجه طغيان مى‏كند و فساد را گسترش مى‏دهد، و اگر مورد انعام قرارش ندهد و زندگيش را تنگ بگيرد، او خيال مى‏كند كه خداى تعالى با او دشمنى دارد و به وى اهانت مى‏كند، در نتيجه به كفر و جزع مى‏پردازد.

پس مراد از جمله‏ ﴿فَأَمَّا اَلْإِنْسَانُ﴾ اين است كه: نوع انسان بحسب طبع اولى اينطور است، نه اينكه فرد فرد همه انسان‌ها اينطورند، بنابراين، الف و لام «الانسان» براى جنس است، نه براى استغراق.

﴿إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ رَبُّهُ﴾ يعنى وقتى او را مورد امتحان قرار دهد، و عامل در كلمه «اذا» حذف شده، تقديرش «كائنا اذا ما ابتليه...» است.

بعضى‏ گفته‏اند: عامل در آن كلمه «فيقول» است، كه بعد از كلمه «اذا» آمده و تقديرش: «فاما الانسان فيقول ربى اكرمن اذا ما ابتليه ربه» است، يعنى انسان مى‏گويد:

پروردگارم احترامم كرده، و اين را وقتى مى‏گويد كه خدا مورد امتحانش قرار داده باشد.

و جمله «فاكرمه و نعمه» تفسير كلمه «ابتلاء» است، و مراد از اكرام و تنعيم، اكرام و تنعيم صورى است، و به عبارت ديگر مراد اكرام و تنعيم حدوثى است، نه بقايى، و مى‏خواهد بفرمايد خداى تعالى او را اكرام كرده و نعمت داده تا شكرش را بجاى آرند و بندگيش كنند، و ليكن انسان همان را مايه درد سر خود كرد و در راهى مصرف كرد كه مستحق عذاب گرديد.

﴿فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ﴾ يعنى مى‏گويد خداى تعالى مرا مورد كرامت و نعمتى از خود قرار داد، به دليل اينكه به من نعمتهايى داده كه به ديگران نداده، و يا به عبارتى خيال مى‏كند كه اين قدرت و دارايى كه به او داده‏اند هم اكرام و تنعيم حدوثى است و هم بقايى، و به همين جهت به خود اجازه مى‏دهد هر كارى كه خواست بكند، چون وقتى انسان پنداشت بقاى نعمت و قدرتش تضمين شده، هر كارى بخواهد مى‏كند.

در اينجا سؤالى است و آن اينكه اين جمله كه مورد بحث ما است حكايت زبان حال انسان است، و از ديدگاه يك انسان طبيعى خبر مى‏دهد، و از اينكه مى‏گويد: «رب من مرا اكرام كرده» و خداى تعالى را رب خود معرفى مى‏كند، بر مى‏آيد كه گوينده اين سخن، خدا و ربوبيتش را قبول دارد، با اينكه وثنى مذهبان كه منكر ربوبيت صانعند معتقد به چنين چيزى نيستند؟

پاسخ اين سؤال اين است كه: همانطور كه در سؤال آمده بود سخن مذكور زبان حال فطرت است، و وثنى مذهبان هم به حسب فطرتشان اعتراف به اين معنا دارند، هر چند كه به زبان نمى‏گويند و از اقرار بدان استنكاف مى‏ورزند، علاوه بر اين قرآن كريم خواسته است رعايت مقابله با جمله‏ ﴿إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ رَبُّهُ﴾ را كرده باشد.

ابتلاءاکرامنعمتانسانکرامتزبان حال انسان در نعمتابتلاء با اکرام و تنعیمپندار اکرام به صرف نعمتنعمت به عنوان رزق امتحانی

و آزمايش خدا با فقر و تنگدستى را اهانت و خوارى از ناحيه خدا مى‏پندارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَمَّا إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ﴾

يعنى وقتى خداى تعالى او را مورد آزمايش قرار مى‏دهد و به اين منظور رزقش را تنگ مى‏گيرد، مى‏گويد پروردگار من مرا خوار كرد، و به هيچم نگرفت.

از مجموع دو آيه، سه نكته استفاده مى‏شود:

اول اينكه: از تكرار كلمه ابتلاء، هم در نعمت و هم در محروم كردن استفاده مى‏شود كه هم نعمت دادن خدا امتحان است، و هم نعمت ندادنش، هم چنان كه آيه زير هم همين معنا را تذكر داده مى‏فرمايد: ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً﴾، پس اين آيه انسان را در طرز تفكرش تخطئه مى‏كند.

دوم اينكه: نعمت دادن خدا را بدان جهت كه نعمت او فضل و رحمت است اكرام و احترام خدا نسبت به انسان است، (چون با نعمت دنيا است كه مى‏توان بهترين آخرت را تحصيل كرد)، و معلوم است كه اين نعمت تا زمانى احترام از ناحيه خدا است كه خود انسان آن را وسيله عذاب دوزخ قرار ندهد.

سوم اينكه: اين دو آيه با هم مى‏فهمانند كه انسان سعادت در زندگى را عبارت مى‏داند از تنعم در دنيا و داشتن نعمت‏هاى فراوان، و ملاك داشتن كرامت در درگاه الهى را همين داشتن نعمت فراوان مى‏داند، و بر عكس ملاك نداشتن قدر و منزلت در درگاه خدا را نداشتن پول و ثروت مى‏پندارد، در حالى كه نه اولى ملاك احترام است و نه دومى ملاك نداشتن حرمت است، بلكه ملاك در داشتن قدر و منزلت نزد خدا تقرب به خداى تعالى از راه ايمان و عمل صالح است، حال چه اينكه آدمى دارا باشد و چه فقير، پس داشتن و نداشتن مال هر دو امتحان است، مفسرين در معناى اين دو آيه وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند كه چون فايده‏اى نداشت متعرضش نشديم.

﴿كَلاَّ بَلْ لاَ تُكْرِمُونَ اَلْيَتِيمَ وَ لاَ تَحَاضُّونَ عَلىَ طَعَامِ اَلْمِسْكِينِ﴾

اصل «تحاضون» «تتحاضون» است، كه به معناى تحريك و تشويق كردن يكديگر است، مى‏فرمايد: شما نه يتيم را احترام مى‏كنيد، و نه يكديگر را بدادن صدقه بر مساكين تهى دست سفارش و تشويق مى‏كنيد، و منشا اين رفتارتان مال دوستى است، كه در دو آيه بعد مى‏فرمايد: ﴿وَ تُحِبُّونَ اَلْمَالَ حُبًّا جَمًّا﴾.

﴿وَ تَأْكُلُونَ اَلتُّرَاثَ أَكْلاً لَمًّا﴾

كلمه «لم» - با تشديد ميم - به معناى اين است كه: انسان سهم خودش و ديگران را به خود اختصاص دهد، و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد، چه پاك و مال حلال باشد و چه خبيث، و آيه مورد بحث جمله‏ ﴿بَلْ لاَ تُكْرِمُونَ اَلْيَتِيمَ﴾ را تفسير مى‏كند، مى‏فرمايد دليل آن اين است كه مال يتيم هم اگر به دستتان برسد مى‏خوريد.

﴿وَ تُحِبُّونَ اَلْمَالَ حُبًّا جَمًّا﴾

كلمه «جم» - با تشديد جيم - به معناى بسيار و بزرگ از هر چيز است، و اين جمله آيه قبلى را كه مى‏فرمود: ﴿وَ لاَ تَحَاضُّونَ...﴾ تفسير مى‏كند، مى‏فرمايد علت آن اين است كه مال را به مقدار بسيار زياد دوست مى‏داريد.

﴿كَلاَّ إِذَا دُكَّتِ اَلْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا﴾

كلمه «دك» با تشديد كاف به معناى دق و كوبيدن سخت است، و مراد از ظرف

«اذا - زمانى كه» حضور روز قيامت است.

در اين جمله براى بار دوم كلمه «كلا» را مى‏آورد، و براى بار دوم پندار آدميان در حال دارايى و ندارى را رد مى‏كند، و جمله‏ ﴿إِذَا دُكَّتِ اَلْأَرْضُ...﴾ در مقام تعليل رد مذكور است، و حاصل معنا چنين است كه آن طور كه انسان‌ها به حسب طبع مى‏پندارند نيست، به علت اينكه به زودى در وقتى كه قيامت بپا شود متوجه مى‏شوند كه زندگى دنيا و آنچه در آن از فقر و غنا و امثال آن بود مقصود بالذات نبود، و او آن را مقصود بالذات و يا ساده‏تر بگويم هدف پنداشت، و چون دنيا را هدف پنداشت چيزى براى آخرتش نفرستاد، آن وقت آرزو مى‏كند اى كاش‏ ﴿قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي﴾ براى زندگى واقعيم چيزى از پيش فرستاده بودم، با اينكه آرزو، نه خيرى به او مى‏رساند، و نه عذابى را از او رفع مى‏كند.

فقراهانترزقحب مالیتیمامتحان با تنگی رزققدر علیه رزقهحب مالدک الارض و تذکر قیامت

مراد از آمدن پروردگار در قيامت ﴿وَ جَاءَ رَبُّكَ وَ اَلْمَلَكُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ جَاءَ رَبُّكَ وَ اَلْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا﴾

در اين جمله نسبت آمدن به خداى تعالى داده، و اين تعبير از متشابهات است كه آيه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ﴾، و آياتى كه خواص قيامت را ذكر مى‏كند، و مثلا مى‏فرمايد آن روز همه سبب‏ها از كار مى‏افتد، و همه حجابها كنار مى‏رود، و بر همه مكشوف مى‏شود كه خدا حق مبين است، اين متشابه را تفسير مى‏كند، و تشابه آن را بر طرف مى‏سازند.

رواياتى هم كه مى‏گويد منظور از آمدن خدا آمدن امر خدا است، و قرآن هم مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾همه در مقام رفع اين تشابه است.

و به وجهى، مؤيد اينكه گفتيم منظور از آمدن خدا اين است كه در آن روز با از كار افتادن اسباب، همه‏كاره خود خدا بدون هيچ واسطه است، آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اَللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ اَلْغَمَامِ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ قُضِيَ اَلْأَمْرُ﴾چون اگر اين آيه ضميمه شود به آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ﴾ چنين به دست مى‏آيد كه منظور از آمدن خدا در آيه سوره بقره آمدن امر خدا است، كه در آيه سوره نحل آمده. پس معلوم شد در آيه مورد بحث مضافى حذف شده، و تقدير آيه «جاء امر

ربك» است، و يا نسبت آمدن به خدا دادن در آيه شريفه از باب مجاز عقلى است، و اما بحث در باره آمدن ملائكه و اينكه آمدنشان صف به صف است، نظير بحثى است كه در سابق گذشت.

﴿وَ جِي‏ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ...﴾

بعيد نيست كه مراد از «آوردن جهنم»، پرده بردارى از روى آن باشد، هم چنان كه در آيه زير همين تعبير آمده فرموده: ﴿وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِيمُ لِمَنْ يَرىَ﴾و نيز آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ﴾و آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾.

﴿يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اَلْإِنْسَانُ﴾ يعنى در آن روز انسان به روشن‏ترين وجه متذكر مى‏شود، كه آنچه در دنيا به او دادند چه خيرش و چه شرش همه از باب امتحان بوده و او در كار خود كوتاهى كرده اين آن معنايى است كه سياق آيه مى‏دهد.

﴿وَ أَنَّى لَهُ اَلذِّكْرىَ﴾ يعنى از كجا مى‏تواند متذكر شود، و اين كنايه است از اينكه تذكرش در آن روز هيچ سودى به حالش ندارد، چون وقتى تذكر سودمند است كه بتواند به وسيله توبه با عمل صالح آنچه را فوت شده جبران كند، و روز جزا جاى توبه و عمل نيست.

جاء ربکمتشابهامر خداجهنمقیامتآمدن رب و ملک در قیامتجیء بیومئذ بجهنمنسبت مجیء به رب و تفسیر به امریتذکر الانسان

متذكر شدن و «يا ليتنى» گفتن انسان در قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي﴾

يعنى اى كاش در دنيا براى اين زندگيم كه زندگى آخرت است توشه‏اى فرستاده بودم، ممكن هم هست معنايش اين باشد كه اى كاش در دنيا براى اين زندگيم كه حقيقت زندگى است توشه‏اى فرستاده بودم، چون قرآن كريم زندگى دنيا را لهو و بازى يعنى سرگرمى بيهوده خوانده و فرموده: ﴿وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾.

و مراد از تقديم در جمله «قدمت» از پيش فرستادن عمل صالح است براى زندگى آخرت، و مضمون آيه آرزويى است كه انسان در هنگام رسيدن به قيامت و متذكر شدن از ديدن حقايق آن از خود سر مى‏دهد، و به راى العين مى‏بيند كه تلاشش در دنيا سودى به حالش نمى‏دهد.

﴿فَيَوْمَئِذٍ لاَ يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ وَ لاَ يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ﴾

ضمير در «عذابه» و در «وثاقه» به خداى تعالى بر مى‏گردد، و معناى آيه اين است كه در امروز عذاب خدا آن چنان سخت است كه احدى از خلق كسى را آن طور عذاب نكرده، و در بند كردنش آن چنان سخت است كه احدى از خلق كسى را آن طور در بند نكرده، و اين تعبير كنايه است از شدت در تهديد.

بعضى‏ از قاريان دو كلمه «لا يعذب» و «لا يوثق» را به فتحه ذال و فتحه ثاء قرائت كرده‏اند و آن دو را صيغه مجهول دانسته‏اند كه بنابراين قرائت دو ضمير در «عذابه» و «وثاقه» به انسان بر مى‏گردد و معناى آيه چنين مى‏شود هيچ كس در امروز عذاب اين انسان و گرفتارى او را ندارد.

یا لیتنیحیاتآخرتحسرتعمل صالححیات حقیقی آخرتتقدیم عمل برای حیاتدنیا لهو در برابر حیات آخرتحسرت در قیامت

«نفس مطمئنة» نفسى است كه با ايمان به پروردگار و ياد او سكونت يافته، به مقام رضا رسيده است و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ﴾

آنچه از سياق آيه يعنى مقابل قرار گرفتن اين نفس با اوصافى كه براى آن ذكر شده با انسانى كه قبل از اين آيه مورد سخن بود و اوصافش از جمله دلبستگى‏اش به دنيا و طغيان و فساد و كفرانش و سوء عاقبتش ذكر مى‏شد استفاده مى‏شود اين است كه نفس مطمئنه، نفسى است كه با علاقمندى و ياد پروردگارش سكونت يافته بدانچه او راضى است رضايت مى‏دهد و در نتيجه خود را بنده‏اى مى‏بيند كه مالك هيچ خير و شرى و نفع و ضررى براى خود نيست و نيز دنيا را يك زندگى مجازى و داشتن و نداشتن و نفع و ضرر آن را امتحانى الهى مى‏داند و در نتيجه اگر غرق در نعمت دنيايى شود، به طغيان و گسترش دادن به فساد و به علو و استكبار، وادار نمى‏شود، و اگر دچار فقر و فقدان گردد اين تهى دستى و ناملايمات او را به كفر و ترك شكر وانمى‏دارد، بلكه هم چنان در عبوديت پاى‏برجا است و از صراط مستقيم منحرف نمى‏شود، نه به افراط و نه به تفريط.

﴿اِرْجِعِي إِلىَ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾

بعضى‏ پنداشته‏اند كه اين خطاب بعد از حسابرسى نفوس مطمئنه به ايشان مى‏شود.

و ليكن به نظر ما ظرف اين خطاب از اول تا به آخر روز قيامت است، يعنى از همان لحظه‏اى كه نفوس مطمئنه زنده مى‏شوند، تا لحظه‏اى كه داخل بهشت مى‏شوند بلكه از لحظه‏اى كه مرگشان مى‏رسد مورد اين خطاب هستند تا وقتى كه به جنت الخلد در مى‏آيند.

و اگر نفوس مطمئنه را به وصف‏ ﴿رَاضِيَةً﴾ و ﴿مَرْضِيَّةً﴾ توصيف كرده، براى آن است كه اطمينان و سكونت يافتن دل به پروردگار مستلزم آن است كه از او راضى هم باشد، و هر قضا و قدرى كه او برايش پيش مى‏آورد كمترين چون و چرايى نكند، حال چه آن قضا و قدر تكوينى باشد، و چه حكمى باشد كه او تشريع كرده باشد، پس هيچ سانحه به خشم آورنده‏اى او را به خشم نمى‏آورد، و هيچ معصيتى دل او را منحرف نمى‏كند، و وقتى بنده خدا از خدا راضى باشد، قهرا خداى تعالى هم از او راضى خواهد بود، چون هيچ عاملى به جز خروج بنده از زى بندگى خدا را به خشم نمى‏آورد، و بنده خدا وقتى ملازم طريق عبوديت باشد مستوجب رضاى خدا خواهد بود، و به همين جهت دنبال جمله «راضية» جمله «مرضية» را آورد.

﴿فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي﴾

اين آيه به دليل اينكه حرف «فاء» در اولش درآمده نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿اِرْجِعِي إِلىَ رَبِّكِ﴾ است، مى‏فرمايد: چون راضى و مرضى به سوى پروردگارت بر مى‏گردى پس در زمره بندگانم در آى و در بهشتم داخل شو، و اين فرمان دلالت دارد بر اينكه صاحب نفس مطمئنه در زمره بندگان خدا است، و حائز مقام عبوديت است.

و بايد هم همين طور باشد، چون وقتى كسى مطمئن به پروردگار خود شد، و از ادعاى استقلال منقطع گرديد، و بدانچه از ناحيه پروردگارش مى‏رسد به دليل اينكه حق است راضى شد، قهرا ذات و صفات و افعال خود را ملك طلق پروردگارش مى‏داند، پس در آنچه او مقدر مى‏كند و قضايى كه او مى‏راند و امر و نهيى كه او مى‏كند هيچ خواستى از خود نشان نمى‏دهد، مگر آنچه را كه پروردگارش خواسته باشد، و اين همان ظهور عبوديت تامه در بنده است، پس اينكه فرمود: ﴿فَادْخُلِي فِي عِبَادِي﴾ در حقيقت امضاى عبوديت وى است و جمله ﴿وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي﴾ منزلگاه او را معين مى‏كند، و منظور از اينكه كلمه «جنت» را بر ضمير تكلم اضافه كرد و فرمود: داخل جنت من شو اين بوده است كه او را به تشريف خاصى مشرف كند، و در كلام خداى تعالى هيچ جا غير اين آيه جنت را به خود نسبت نداده است.

نفس مطمئنهرضاعبادجنتاطمینانتعریف نفس مطمئنهاطمینان با ایمان و یاد ربیاد پروردگار مایه سکونتادخلی فی عبادیوادخلی جنتیارجعی الی ربک راضیة مرضیة

بحث روايتى (رواياتى در باره مراد از شفع و وتر، تسميه فرعون به ذى الأوتاد، آورده شدن جهنم، آمدن خدا، و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در تفسير آيه‏ ﴿وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ﴾ آمده كه بعضى گفته‏اند منظور از «شفع»، خلق است، چون فرموده: ﴿وَ خَلَقْنَاكُمْ أَزْوَاجاً﴾، و منظور از كلمه «وتر»، خداى تعالى است، نقل از ابن عباس و عطيه عوفى و ابى صالح و مجاهد و اين تفسير روايت ابى

سعيد خدرى است، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم). بعضى ديگر گفته‏اند شفع و وتر هر دو نمازند، بعضى شفع و بعضى وترند، و اين روايت ابن حصين است، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم). بعضى ديگر گفته‏اند: شفع، روز عيد قربان، و وتر، روز عرفه است، نقل از ابن عباس و عكرمه و ضحاك و (روايت جابر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم همين را مى‏گويد) و علت اينكه روز عيد را شفع خوانده‏اند اين است كه روز عرفه در حكم نظير ندارد، چون هيچ روزى ديگر مثل آن روز وقوف در عرفات واجب نيست، ولى روز عيد در حكم، كه همان كوچ كردن است نظير دارد. بعضى ديگر گفته‏اند شفع روز هشتم ذى الحجه يعنى روز ترويه است، و وتر روز عرفه است، و اين معنا از امام باقر و از امام صادق (عليهما السلام) نقل شده‏.

مؤلف: سه روايت اول را كه صاحب مجمع البيان از طرق اهل سنت نقل كرده مى‏توان جمع كرد، و گفت منافاتى بين آن‌ها نيست، چون هر سه در مقام يادآورى بعضى از مصاديق شفع و وتر بوده‏اند.

و در تفسير قمى در باره «ليال عشر» آمده كه دهه ذى الحجه است، و در باره‏ ﴿وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ﴾ آمده كه دو ركعت شفع و يك ركعت وتر در نماز شب است، و در حديثى آمده كه شفع، حسن و حسين، و وتر امير المؤمنين است، و در باره‏ ﴿وَ اَللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ﴾ آمده كه منظور شب جمع است (يعنى شب عيد قربان كه از عرفات به مشعر كوچ مى‏كنند).

و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) در معناى‏ ﴿لِذِي حِجْرٍ﴾ آمده: يعنى صاحب عقل‏.

و در كتاب علل به سند خود از أبان احمر روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) معناى آيه‏ ﴿وَ فِرْعَوْنَ ذِي اَلْأَوْتَادِ﴾ را پرسيدم، عرضه داشتم به چه مناسبت فرعون را صاحب ميخها خواندند؟ فرمود به اين جهت كه او هر گاه مى‏خواست مردى را شكنجه كند روى زمين مى‏خوابانيد و دست و پايش را از دو طرف مى‏كشيد و با چهار ميخ به زمين ميخكوب مى‏كرد، و بسا مى‏شد كه اين كار را روى تخته خوابيده انجام مى‏داد و دست و پاى محكوم را با چهار ميخ بدان مى‏كوبيد و سپس به همان حال رهايش مى‏كرد تا بميرد، و بدين جهت خداى تعالى او را صاحب ميخ‏ها خواند.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾ آمده كه از على (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: معنايش اين است كه پروردگار تو قادر است جزاى مردم نافرمان را بدهد.

مؤلف: بناى روايت بر اين است كه عبارت آيه را استعاره تمثيلى بگيرد، و نيز در همان كتاب است كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: مرصاد پلى است بر صراط كه هيچ بنده‏اى نمى‏تواند با داشتن مظلمه‏اى از ديگرى از آن پل بگذرد.

و از غوالى از امام صادق (علیه السلام) حكايت شده كه در تفسير آيه‏ ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ فرمود: يونس يقين داشت بر اينكه خدا رزقش را تنگ نمى‏گيرد، و كلمه «ظن» در اين آيه به معناى يقين است، و «قدر» به معناى تنگ گرفتن رزق است، مگر نشنيدى كلام خدا را كه فرمود: ﴿وَ أَمَّا إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ﴾، كه در اينجا نيز معناى «قدر» تنگ گرفتن معيشت است‏.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه در تفسير آيه ﴿كَلاَّ إِذَا دُكَّتِ اَلْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا﴾، فرمود يعنى وقتى كه زمين زلزله شود.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از على بن ابى طالب روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آيا تفسير اين آيه را كه مى‏فرمايد: ﴿كَلاَّ إِذَا دُكَّتِ اَلْأَرْضُ... وَ جِي‏ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾ را مى‏دانيد؟ آن‌گاه فرمود: چون روز قيامت شود جهنم به وسيله هفتاد هزار زمام، به دست هفتاد هزار ملك رانده مى‏شود، و او سركشى مى‏كند، و اگر خداى سبحان او را كنترل نكند آسمانها و زمين را مى‏سوزاند.

مؤلف: اين حديث از ابى سعيد خدرى و ابن مسعود، و از طرق شيعه در امالى شيخ به سندش از داوود بن سليمان از حضرت رضا از آباى گرامش از على (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز روايت شده‏.

و در كتاب عيون در «روايات وارده از حضرت رضا در باب توحيد» به سند خود از على بن فضال از پدرش، نقل شده كه گفت: از حضرت رضا (علیه السلام) پرسيدم: معناى

آيه‏ ﴿وَ جَاءَ رَبُّكَ وَ اَلْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا﴾ چيست؟ فرمود: خداى تعالى به صفت آمدن و رفتن توصيف نمى‏شود، چون خدا منزه است از انتقال، منظور آيه از آمدن خدا آمدن امر خدا است‏.

شفعوترفرعونجهنمروایتتفسیر شفع و وتر به نمازشفع به خلق ازواجروایات آورده شدن جهنمروایات مجیء رب

روايتى در باره كيفيت قبض روح مؤمن و خطاب ﴿يَا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ...﴾ به او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از سدير صيرفى روايت آورده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: فدايت شوم، يا بن رسول الله آيا مؤمن از مرگ و قبض روح خود كراهت مى‏دارد؟ فرمود: نه به خدا سوگند، وقتى فرشته مرگ نزدش مى‏آيد تا روحش را قبض كند، مؤمن به جزع در مى‏آيد، و ملك الموت به او مى‏گويد: جزع مكن، اى ولى خدا، به آن خدايى كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را به نبوت مبعوث كرده من نسبت به تو دلسوزتر و مهربانتر از پدرى مهربان هستم، اگر پدرت اينجا بود بيش از من به تو مهر نمى‏ورزيد، چشم خودت را باز كن و ببين.

آن‌گاه فرمود: در آن هنگام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و امير المؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و امامان از ذريه او در برابرش ممثل مى‏شوند، و به وى گفته مى‏شود:اين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و اين امير المؤمنين و اين فاطمه، و اين حسن و اين حسين و اينان امامان از ذريه اويند، كه همه رفقاى تو هستند.

فرمود: پس مؤمن چشم خود باز نموده حضرات را تماشا مى‏كند، در اين هنگام ندا كننده‏اى از طرف رب العزة روح او را ندا مى‏كند و مى‏گويد: ﴿يَا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ...﴾، اى نفسى كه با ديدن محمد و اهل بيتش (عليهم السلام) اطمينان يافتى، به سوى پروردگارت برگرد، در حالى كه به ولايت راضى و به ثواب مرضى هستى، پس داخل در بندگان من شو، يعنى در زمره محمد و اهل بيتش در آى، و داخل جنت شو، پس در آن هنگام هيچ چيزى در نظرش محبوب‏تر از مرگ و ملحق شدن به منادى نيست‏.

مؤلف: اين معنا را قمى‏ هم در تفسيرش و برقى نيز در محاسنش نقل كرده‏.

قبض روحنفس مطمئنهمؤمنملک الموتخطاب به مؤمن در قبض روحکیفیت قبض روح مؤمنولی خدا در مرگ