→ المیزان

ذاریات

۵۱ مکی آیات ۶۰ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سوگندهای ذاریات، صدق معاد، یوم الدین، و اوصاف متقین آیات ۱–۱۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز سوره ذاریات با سوگند و تاکید معاد و وصف متقین یک واحد موضوعی می‌سازند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ وَٱلذَّٰرِيَٰتِ ذَرْوًۭا
سوگند به بادهاى ذره‌افشان،
فَٱلْحَٰمِلَٰتِ وِقْرًۭا
و ابرهاى گرانبار،
فَٱلْجَٰرِيَٰتِ يُسْرًۭا
و سبك سيران،
فَٱلْمُقَسِّمَٰتِ أَمْرًا
و تقسيم‌كنندگان كار[ها]،
إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌۭ
كه آنچه وعده داده شده‌ايد راست است،
وَإِنَّ ٱلدِّينَ لَوَٰقِعٌۭ
و [روز] پاداش واقعيت دارد.
وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلْحُبُكِ
سوگند به آسمان مشبّك،
إِنَّكُمْ لَفِى قَوْلٍۢ مُّخْتَلِفٍۢ
كه شما [درباره قرآن‌] در سخنى گوناگونيد.
يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ
[بگوى‌] تا هر كه از آن برگشته، برگشته باشد.
قُتِلَ ٱلْخَرَّٰصُونَ
مرگ بر دروغپردازان!
ٱلَّذِينَ هُمْ فِى غَمْرَةٍۢ سَاهُونَ
همانان كه در ورطه نادانى بى‌خبرند.
يَسْـَٔلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ ٱلدِّينِ
پرسند: «روز پاداش كى است؟»
يَوْمَ هُمْ عَلَى ٱلنَّارِ يُفْتَنُونَ
همان روز كه آنان بر آتش، عقوبت [و آزموده‌] شوند.
ذُوقُوا۟ فِتْنَتَكُمْ هَٰذَا ٱلَّذِى كُنتُم بِهِۦ تَسْتَعْجِلُونَ
عذاب [موعود] خود را بچشيد، اين است همان [بلايى‌] كه با شتاب خواستار آن بوديد.
إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍۢ وَعُيُونٍ
پرهيزگاران در باغها و چشمه سارانند.
ءَاخِذِينَ مَآ ءَاتَىٰهُمْ رَبُّهُمْ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَبْلَ ذَٰلِكَ مُحْسِنِينَ
آنچه را پروردگارشان عطا فرموده مى‌گيرند، زيرا كه آنها پيش از اين نيكوكار بودند.
كَانُوا۟ قَلِيلًۭا مِّنَ ٱلَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ
و از شب اندكى را مى‌غنودند.
وَبِٱلْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
و در سحرگاهان [از خدا] طلب آمرزش مى‌كردند.
وَفِىٓ أَمْوَٰلِهِمْ حَقٌّۭ لِّلسَّآئِلِ وَٱلْمَحْرُومِ
و در اموالشان براى سائل و محروم حقى [معين‌] بود.

بيان آيات [بيان غرض و مفاد اين آيات شريفه‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

دعوت پيامبر اسلام همواره لبه تيزش به طرف وثنيت بود، كه ايشان را به توحيد در ربوبيت مى‏خواند، و مى‏خواست به آنها بفهماند كه خداى تعالى تنها رب آنان و رب تمامى عالم است. و اين دعوتش از دو طريق بود، يكى از راه بشارت و نويد، و يكى از راه انذار و تهديد كه مخصوصا بر اين انذار بيشتر تكيه داشت. و انذارش به دو چيز بود: يكى عذاب دنيا كه اقوام و ملل گذشته را به جرم تكذيب منقرض ساخت. و يكى هم عذاب آخرت كه عذابى است جاودانه. و در پيشبرد دعوت همين انذار مؤثر و عمده بود، چون اگر حساب و جزاى روز قيامت نباشد، ايمان به وحدانيت خدا و نبوت انبياء لغو و بى اثر است.

هم چنان كه مشركين به همين منظور خداى آسمان و زمين را با خدايان دروغين معاوضه كردند، و شديدا با اصول سه‏گانه توحيد و نبوت و معاد مخالفت و انكار مى‏ورزيدند.

آرى مى‏خواستند با انكار معاد و اصرار در اينكه چنين چيزى نيست و مسخره كردن آن به هر راهى كه ممكن باشد خود را از قيد و بند آزاد كنند، چون آنها هم اين قدر مى‏فهميدند كه اگر بتوانند اصل سوم يعنى معاد را باطل كنند آن دو اصل ديگر خود به خود باطل مى‏شود.

و اين سوره متعرض مساله معاد و انكار مشركين نسبت به آن است. و با اين مساله ختم مى‏شود. اما نه از اين جهت كه خود معاد را اثبات كند، هم چنان كه در مواردى از كلام مجيدش، معاد بدان جهت كه معاد است مورد نظر قرار گرفته، بلكه از اين جهت متعرض آن شده كه روز جزاء است، و كسى كه وعده آن را داده خداى تعالى است، و خداى تعالى هم يگانه رب ايشان است، و وعده او صدق است، و در آن شكى نيست.

و به همين منظور وقتى رشته كلام به احتجاج بر مساله معاد مى‏كشد، بر مساله توحيد احتجاج مى‏كند، و آيات بيرونى - از زمينى و آسمانى - و آيات درونى را به رخ مى‏كشد. و عذابهايى كه با آن عذابها امت‏هاى گذشته را به دنبال دعوت به توحيد عقوبت كرد - وقتى دعوت انبيا را نپذيرفتند، و نبوتشان را تكذيب كردند - ذكر مى‏كند، و اين نيست مگر براى همين منظور كه با اثبات توحيد، روز جزاء را كه خداى واحد وعده داده اثبات كند، خدايى كه هرگز خلف وعده نمى‏كند، از سوى ديگر روز جزاء را اثبات كند كه دعوت نبويه از آن خبر داده، (دعوتى كه هرگز دروغ و فريب در آن وجود ندارد)، تا در نتيجه راهى براى انكار معاد برايشان باقى نماند، و نتوانند از راه انكار معاد مساله توحيد و نبوت را هم لغو جلوه دهند، كه بيانش گذشت.

اين سوره به شهادت سياق آياتش، در مكه نازل شده، و احدى هم در اين معنا اختلاف ندارد. و هر چند همه آياتش برجسته است، اما يكى از برجسته‏ترين آياتش آيه شريفه ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ است.

و اين نوزده آيه‏اى كه از اول سوره در اينجا آورديم، در حقيقت آغاز گفتار است، و در آن خاطرنشان مى‏سازد اين وعده‏اى كه داده شده‏اند وعده‏اى است حق و صدق، و انكارشان نسبت به آن و لجبازيشان در انكار آن به جز تخمين و احتمال دليلى ندارد، آن گاه به توصيف روز جزاء مى‏پردازد كه متقين در آن روز چه وصفى دارند، و منكرين چه حالى.

﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً فَالْحَامِلاَتِ وِقْراً فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً﴾

كلمه «ذاريات» جمع «ذاريه» است، و ذاريه از «ذرو» گرفته شده. وقتى مى‏گويند «ذرت الريح التراب» و يا مى‏گويند «تذور الريح التراب ذروا» معنايش اين است كه باد، خاكها را پراكنده كرد، و به پرواز درآورد. و كلمه «وقر» - به كسره واو و سكون قاف -

به معناى سنگينى بار در پشت و يا شكم است.

توحیدربوبیتمعادجزاسوگنددعوت به توحید ربوبیت.تاکید بر معاد و جزا.خدا رب تمام عالم.دین و جزا.صدق وعده.

اشاره به اينكه سوگندهاى چهار گانه در آيات:﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً...﴾ سوگند به همه اسباب مؤثر در تدبير سراسر جهان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اينكه در اين آيات پشت سر هم سوگند خورده، براى اين بوده كه مطلبى را كه بر سر آن سوگند مى‏خورد تاكيد كند، و آن مطلب عبارت است از آمدن روزى كه در آن روز جزاى اعمال داده مى‏شود. در جمله‏ ﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً‏﴾ سوگند مى‏خورد به نسيم‏هايى كه خاك را بلند مى‏كند و به هوا مى‏برد، و جمله‏ ﴿فَالْحَامِلاَتِ وِقْراً﴾ با فايى كه در آغازش دارد و تاخير و ترتيب را مى‏فهماند، جمله‏اى است كه عطف بر جمله «الذاريات» شده، و سوگندى است به ابرهاى حامله و باردار از باران، و جمله‏ ﴿فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً‏﴾ كه باز عطف به جمله قبلى است، سوگندى است به كشتى‏هايى كه به سهولت در دريا روانند.

و جمله‏ ﴿فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً﴾ كه عطف بر جمله قبلى است سوگندى است به ملائكه‏اى كه كارشان اين است كه به امر پروردگار عمل مى‏كنند، و اوامر خدا را در بين خود به اختلاف مقامهايى كه دارند تقسيم مى‏كنند.

آرى، امر پروردگار صاحب عرش، در خلقت و تدبير، امرى است واحد، ولى وقتى اين امر واحد را ملائكه‏اى حمل مى‏كنند كه پست‏هاى مختلف و ماموريت‏هاى گوناگون دارند، قهرا همان امر واحد بر طبق اختلاف مقامات ايشان تقسيم و تكه تكه مى‏شود، و همچنين اين تقسيم ادامه دارد تا به دست فرشتگانى برسد كه مامور پديد آوردن حوادث جزئى عالمند، در آنجا ديگر بيشتر تكه تكه مى‏شود و تكثير مى‏پذيرد.

و اين آيات چهارگانه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد تمامى تدابير عالم را در زير پوشش خود مى‏گيرد، و به همه اشاره دارد، چون هم نمونه‏اى از تدبير امور خشكيها را كه همان‏ ﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً‏﴾ باشد آورده و هم نمونه‏اى از تدابير امور درياها را در جمله ﴿فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً﴾ ذكر كرده، و هم نمونه‏اى از تدابير مربوط به فضا را در عبارت‏ ﴿فَالْحَامِلاَتِ وِقْراً‏﴾ خاطرنشان ساخته، و هم تدابير مربوط به تمامى باقى ماندگان زواياى عالم، و بالآخره مجموع عالم را در عبارت‏ ﴿فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً﴾ اشاره كرده كه گفتيم منظور از آن ملائكه است كه واسطه‏هاى تدبير هستند، و اوامر خداى تعالى را تقسيم مى‏كنند.

پس اين آيات چهارگانه در اين معنا است كه فرموده باشد: سوگند مى‏خورم به تمامى اسبابى كه در تدبير سراسر جهان مؤثرند كه مطلب چنين و چنان است. در رواياتى كه از طرق شيعه‏ و سنى‏ از على (عليه افضل الصلوات و السلام) نقل شده آيات مزبور به همان معنايى

كه گذشت تفسير شده.

ولى از فخر رازى حكايت مى‏كنند كه در تفسير كبير خود گفته: اين به ذهن نزديكتر است كه هر چهار آيه را حمل كنيم بر همان بادها، چون بادها، هم ذارياتند، و خاك را بالا مى‏برند، و هم حاملاتند، چون به بارانها آبستنند، و هم جارياتند كه به سهولت در فضا جريان دارند، و هم مقسماتند براى اينكه ابرها را در بين اقطار مختلف زمين تقسيم مى‏كنند.

ولى حق مطلب اين است كه آنچه كه وى آن را نزديك به ذهن خوانده از ذهن دور است، و آنچه ما گفتيم منيع‏تر از توجيه او است.

ذاریاتحاملاتجاریاتمقسماتسوگندسوگند برای تاکید روز جزا.ذاریات و حاملات به عنوان آیات.تقسیم امر.نظام باد و ابر و کشتی.

تاكيد بر صدق و وقوع معاد و جزا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ وَ إِنَّ اَلدِّينَ لَوَاقِعٌ‏﴾

كلمه «ما» موصوله است و ضمير در «توعدون» به آن برمى‏گردد، چيزى كه هست ضمير حذف شده، و تقدير آن «ان الذى توعدونه» است. البته ممكن است «ما» مصدريه، و جمله «توعدون» از وعده باشد، نه از وعيد، هم چنان كه وقوع جمله‏ ﴿إِنَّ اَلدِّينَ لَوَاقِعٌ﴾ اين معنا را تاييد مى‏كند، چون كلمه دين به معناى مطلق جزا است، چه وعده باشد و چه وعيد. بعضى‏ هم گفته‏اند: جمله «توعدون» از «ايعاد» مصدر «وعيد» است، و تنها شامل عذاب مى‏شود، نه مطلق جزاء هم چنان كه آيه‏ ﴿فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخَافُ وَعِيدِ‏﴾ نيز مؤيد آن است.

و اگر وعده «و يا وعيد» را صادق خوانده، با اينكه در حقيقت صادق، وعده و وعيد دهنده است، از باب مجاز در نسبت است، همان طور كه اين مجاز در جمله «﴿فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ‏﴾» نيز به كار رفته، چون در حقيقت صاحب عيش راضى است نه خود عيش. و يا از باب اين است كه مضافى از آن حذف شده و تقديرش «وعدة ذو صدق» است، يعنى وعده كسى كه داراى صدق مى‏باشد، هم چنان كه نظير اين را در جمله‏ ﴿فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ‏﴾ گفته‏اند، و كلمه «دين» به معناى جزاء است.

و به هر حال جمله‏ ﴿إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ﴾ جواب قسم است، يعنى همان مطلبى است كه براى اثبات و تاكيد ثبوتش آن سوگندها را خورد. و جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَلدِّينَ لَوَاقِعٌ‏﴾ عطف است بر آن، و به منزله تفسير آن است. و معناى مجموع كلام اين است كه: به چه و چه سوگند مى‏خورم كه آنچه وعده داده شده‏ايد (يعنى آن وعده‏هايى كه در قرآن هست و يا رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم)، به وسيله وحى به شما وعده مى‏دهد كه روز جزايى هست و به زودى در آن روز به سزاى اعمالتان مى‏رسيد، اگر اعمالتان خير است، به جزاى خيرش و اگر شر است به سزاى شرش مى‏رسيد) صادق است، و روز جزاء آمدنى است.

صادقدینواقعمعادجزاصدق وعده.وقوع دین و جزا.معاد.حقانیت وعید.

معناى آيه: ﴿وَ اَلسَّمَاءِ ذَاتِ اَلْحُبُكِ﴾ و مقصود از اينكه كفار در ﴿قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ‏﴾ هستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلسَّمَاءِ ذَاتِ اَلْحُبُكِ﴾

كلمه «حبك» به معناى حسن و زينت است، و به معناى خلقت عادلانه نيز هست، و وقتى به «حبيكه» يا «حباك» جمع بسته مى‏شود معنايش طريقه يا طرايق است، يعنى آن خطها و راههايى كه در هنگام وزش باد به روى آب پيدا مى‏شود.

و معناى آيه بنا بر معناى اول چنين مى‏شود: به آسمان داراى حسن و زينت سوگند مى‏خورم. در اين صورت اين آيه به آيه‏ ﴿إِنَّا زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِزِينَةٍ اَلْكَوَاكِبِ‏﴾ شباهت خواهد داشت. و بنا بر معناى دوم چنين مى‏شود: به آسمان كه خلقتى معتدل دارد سوگند. و در اين صورت به آيه‏ ﴿وَ اَلسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ﴾ شباهت دارد. و بنا بر معناى سوم چنين مى‏شود: به آسمانى كه داراى خطوط است سوگند. در اين صورت به آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ‏﴾ نظر دارد.

و بعيد نيست كه ظهورش در معناى سوم بيشتر باشد، براى اينكه آن وقت سوگند با جوابش مناسب‏تر خواهد بود، چون جواب قسم عبارت است از اختلاف مردم و تشتت آنان در طريقه‏هايى كه دارند. هم چنان كه ظهور قسم‏هاى سه‏گانه قبل، يعنى ذاريات و حاملات و جاريات، در معناى جرى و سير با جوابش كه جمله «انما توعدون...» است، در معناى جرى مشترك است، چون جواب قسم نيز متضمن معناى رجوع و سير به سوى خدا مى‏باشد.

﴿إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ﴾

قول مختلف سخن متناقضى را گويند كه ابعاضش با يكديگر نسازد، و يكديگر را تكذيب كنند. و از آنجايى كه زمينه كلام اثبات صدق قرآن و يا دعوت و يا صدق گفتار آن جناب در وعده‏هايى است كه از مساله بعث و جزاء مى‏دهد، ناگزير مراد از قول مختلف - البته اين كه مى‏گوييم قطعى نيست ليكن از احتمالات ديگر به ذهن نزديك‏تر است - سخنان مختلفى است كه كفار به منظور انكار آنچه قرآن اثبات مى‏كند مى‏زدند، اينك فهرستى از سخنان ايشان:

۱ - مى‏گفتند: اين كتاب سحر است، و آورنده‏اش ساحر.

۲ - مى‏گفتند: جن به او صدمه زده و ديوانه‏اش كرده.

۳ - مى‏گفتند: القاءهاى شيطانهاى جنى است و خود او مردى كاهن و رمال است.

۴ - اين كتاب شعر و آورنده‏اش شاعر است.

۵ - مى‏گفتند: دروغهايى است كه به خدا مى‏بندد.

۶ - مى‏گفتند: فردى از بشر او را درس مى‏دهد.

۷ - همه اينها كه مى‏گويد خرافات كهنه‏اى است كه از جايى پيدا كرده، و از روى آن نوشته است.

حبكسماءقول مختلفسوگندسماء ذات الحبک.اختلاف قول کفار.قول مختلف درباره حق.حسن و طرائق آسمان.

وجوه مختلف در معناى جمله: ﴿يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ﴾ كلمه «افك» به معناى صرف و منحرف كردن است. و ضمير «عنه» به كتاب برمى‏گردد، اما از اين جهت كه مشتمل بر وعده به آمدن قيامت، و اثبات جزاء است. و معنايش اين است كه: منحرف مى‏شود از قرآن هر كس كه منحرف مى‏شود. و بعضى‏ ضمير «عنه» را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردانيده، گفته‏اند: معناى جمله اين است كه منحرف مى‏شود از ايمان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر كس كه مى‏شود. ولى خواننده محترم توجه دارد كه معناى قبلى با سياق موافقتر است، هر چند كه برگشت هر دو به يك معنا است.

و از بعضى از مفسرين‏ حكايت شده كه گفته‏اند: ضمير «عنه» به كلمه «ما توعدون» و يا به «دين» برمى‏گردد زيرا خداى تعالى اول سوگند خورد به «ذاريات» و آن چند چيز ديگر كه بعث و جزاء حق است، سپس سوگند خورد به آسمان كه كفار در باره وقوع بعث در قولى مختلف هستند، بعضى شك دارند و بعضى منكرند، آن گاه مى‏فرمايدمنحرف مى‏شوند از اقرار به امر قيامت و جزاء، اشخاصى كه به دست ديگران منحرف شده‏اند. و اين وجه هم قريب به همان وجه سابق است.

و از بعضى‏ ديگر حكايت شده كه گفته‏اند: ضمير در «عنه» به قول مختلف بر مى‏گردد، و كلمه «عن» تعليل را مى‏رساند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ مَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَنْ قَوْلِكَ﴾ علت را افاده مى‏كند، و در نتيجه جمله مورد بحث صفتى مى‏شود براى قول، و معنايش اين است كه: شما در قولى مختلف هستيد، قولى انحرافى كه به سبب اشخاص

منحرف كننده، انحرافى شده است. و اين وجه خوبى است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ضمير در «انكم» به مسلمان و كافر، هر دو برمى‏گردد، و در نتيجه منظور از قول مختلف قول مسلمين است كه مى‏گويند بعث و جزاء واقع شدنى است، و قول كفار اين است كه مى‏گويند: واقع شدنى نيست. و شايد سياق آيه با اين وجه خيلى سازگار نباشد. و بعضى ديگر وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند، كه خيلى بى اساس است و فايده‏اى در نقل آنها نيست.

﴿قُتِلَ اَلْخَرَّاصُونَ اَلَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سَاهُونَ يَسْئَلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ‏﴾

اصل كلمه «خرص» عبارت است از سخنى كه با گمان و تخمين و بدون علم زده شود، و چون چنين سخنى در خطر اين هست كه دروغ در آن رخنه كرده باشد، لذا كذاب دروغپرداز را هم «خراص» گفته‏اند. و اما اينكه منظور از خراصان چه كسانى هستند، از هر احتمالى به ذهن نزديك‏تر اين احتمال است كه بگوييم مراد همان كسانى هستند كه بدون علم و بدون دليل علمى در باره بعث و جزاء داورى مى‏كردند، و در آن از روى مظنه و تخمين شك و ترديد نموده، منكر آن مى‏شدند.

و جمله‏ ﴿قُتِلَ اَلْخَرَّاصُونَ﴾ نفرينى است بر آنان كه كشته شوند. و اين كنايه‏اى است از نوعى طرد و محروم كردن كسى از رستگارى. و آن مفسرى‏ هم كه كلمه «قتل» را به معناى «لعن» گرفته برگشت سخنش به همين معنا است.

﴿اَلَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سَاهُونَ‏﴾ كلمه «غمرة» به طورى كه راغب‏ مى‏گويد: آب بسيار زيادى است كه بستر خود را پوشانده باشد، يعنى ته آب پيدا نباشد. و اين كلمه مثلى شده است براى جهاتى كه صاحبش را پوشانده باشد. و مراد از سهو - به طورى كه گفته‏اند- مطلق غفلت است.

و معناى آيه با در نظر داشتن اينكه در وصف خراصون است، اين است كه: اين خراصان در جهالتى عميق قرار دارند، آن چنان جهل بر آنان احاطه دارد كه از حقيقت آنچه به ايشان خبر مى‏دهند غافلند.

﴿يَسْئَلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ﴾ ضمير جمع در جمله «يسالون - مى‏پرسند» به همان

خراصان برمى‏گردد. آنها بودند كه به عنوان استهزاء عجله مى‏كردند كه بايد بگويى روز جزاء چه وقت است، هم چنان كه در جاى ديگر از ايشان حكايت كرده كه پرسيدند ﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ‏﴾.

افكخراصونغمرةانحرافقیامتافک و انحراف از کتاب و وعده قیامت.غمرة و سهو.خراصون.انصراف از کتاب.وعده قیامت.

توضيحى در مورد جمله: ﴿أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ‏﴾ كه سؤال «خراصون» از زمان روز قيامت است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «ايان» وضع شده براى پرسش از زمان وقوع چيزى كه اين كلمه بر سر آن در آمده، و پرسش كفار با اين كلمه از «يوم الدين» - كه ظاهر در زمان است - بدين عنايت بوده كه بر آن وعده داده شده و ملحق به زمانيات است و لذا با اين كلمه سؤال شده، زيرا قيامت شؤونى دارد كه آن شؤون ملحق به زمانيات است. همان طور كه از زمانيات با كلمه «ايان» و «متى» سؤال مى‏شود. مثلا گفته مى‏شود: «متى يوم العيد - روز عيد چه زمانى است» - برخى از مفسرين چنين گفته‏اند.

ممكن هم هست استعمال اين گونه كلمات از باب مجاز و توسعه دادن در معناى ظرفيت و زمان باشد، به اينكه اوصاف مخصوص ظرف زمان را هم مجازا زمان بخوانند آن وقت بپرسند زمان اين زمان، يعنى زمان رخ دادن اين اوصاف كى است، بعد از چه زمانى واقع مى‏شود، و يا قبل از چه زمانى بوده، مثل اينكه مى‏پرسند: روز عيد كى است؟ و جواب مى‏دهند: ده روز ديگر. و يا مى‏پرسند: روز عيد كى بود؟ مى‏گويند ده روز جلوتر بود، در حالى كه اصل اين سؤال مجازى است، چون روز عيد خودش روز و زمان است زمان كه در زمان قرار نمى‏گيرد، بلكه اوصاف مختص به آن است كه در زمان واقع مى‏شود، و اين گونه سؤالات مختص به كلام عرب نيست. و در قرآن كريم نيز بسيار آمده.

﴿يَوْمَ هُمْ عَلَى اَلنَّارِ يُفْتَنُونَ﴾

ضمير جمع به خراصان برمى‏گردد، و كلمه «فتن» در اصل به معناى اين عمل بوده كه طلا را در آتش كنند تا خوبى و بديش معلوم شود، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل كردن هر چيز در آتش و يا سوزاندنش را فتنه خوانده‏اند. و ظرف «يوم» متعلق به فعلى است كه در كلام نيامده. و يا متعلق است به مبتدايى كه در كلام نيامده، و تقديرش اين است كه: «يوم الدين در روزى واقع مى‏شود كه خراصان در آتش معذبند و يا مى‏سوزند» .

و اين آيه جواب از سؤال آنان بود كه مى‏پرسيدند ﴿أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ‏﴾ ، چيزى كه هست به جاى اينكه تاريخ آن را در پاسخ معين كند صفت آن را بيان كرد، و اشاره كرد به اينكه كفار در آن روز چه حالى دارند، و اين بدان جهت بود كه وقت قيامت جزء مسائل غيبى

است، آن غيب‏هايى كه احدى از آن اطلاع ندارد، و جز خدا كسى را بدان آگاهى نيست، چون خداى تعالى بعضى از مسائل غيبى را به بعضى از انبيايش اطلاع مى‏دهد، ولى قيامت از آن حوادثى است كه علمش مخصوص به خود اوست، هم چنان كه فرموده: ﴿لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ‏﴾ .

﴿ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هَذَا اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ﴾

اين آيه حكايت مى‏كند آن خطابى را كه خداى تعالى و يا ملائكه‏اش به امر او در روز قيامت به خراصان مى‏كنند، در حالى كه در آتش افتاده مى‏سوزند.

و معناى آن اين است كه: به ايشان گفته مى‏شود بچشيد عذابى را كه مخصوص شما است، اين عذاب همان بود كه عجله مى‏كرديد، و به عنوان استهزاء مى‏گفتيد: چه وقت مى‏رسد.

﴿إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ‏﴾

اين جمله حال متقين را بيان مى‏كند، آن حالى را كه در قيامت دارند.

و اگر جنات و عيون را نكره (بدون الف و لام) آورده براى اين است كه به عظمت مقام و منزلت آن اشاره نموده، بفهماند وضع بهشت طورى نيست كه اشخاص بتوانند با زبان، توصيف كنند. در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه قرار گرفتن متقيان در بهشت درست است، چون بالآخره بهشت منزلگاهى است، ولى چشمه‏ها كه قرارگاه نيستند، چرا فرموده: متقيان در چشمه‏ها هستند؟ جواب اين است كه اين تعبير از باب توسعه و مجاز است، و معناى تحت اللفظى منظور نيست.

﴿آخِذِينَ مَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُحْسِنِينَ﴾

يعنى آنها قابليت آنچه را كه پروردگار مهربان به آنها اعطاء كرده دارند در حالى كه از خداوند و از آنچه به آنها داده راضى‏اند. اين معنا از تعبير به «آخذين» و «ايتاء» و از نسبت ايتاء به پروردگارشان فهميده مى‏شود. اين آيه مطالب قبل خود را تعليل كرده مى‏فرمايد: اگر متقين چنين وضعى دارند به خاطر اين است كه قبلا يعنى در دنيا در اعمالشان نيكوكار بودند، و اعمال نيكى داشتند.

﴿كَانُوا قَلِيلاً مِنَ اَللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ‏﴾

اين آيه و آيات بعدش توضيح مى‏دهد كه چگونه نيكوكار بودند، مگر چه مى‏كردند.

كلمه «هجوع» كه مصدر فعل «يهجعون» است، به معناى خواب در شب است. بعضى‏ هم گفته‏اند اصلا به معناى خواب اندك است.

ممكن است كلمه «ما» زائده باشد و كلمه «يهجعون» خبر باشد براى كلمه «كانوا» ،و كلمه «قليلا» ظرفى باشد متعلق به «يهجعون» و ممكن هم هست كلمه «قليلا» صفت باشد براى مفعول مطلقى كه در كلام نيامده، كه تقدير آن «يهجعون هجوعا قليلا»

باشد. و كلمه «من الليل» در هر حال متعلق است به كلمه «قليلا» ، و معناى آيه اين است كه: متقين در دنيا زمان اندكى از شب را مى‏خوابيدند. و يا: مى‏خوابيدند خوابيدنى اندك

یوم الدینایانفتنهناراستهزاءسؤال از یوم الدین.فتنه بر آتش.استهزای وعده.فتنه به معنای عذاب.یوم الدین.

معناى اينكه در وصف متقين فرمود: ﴿كَانُوا قَلِيلاً مِنَ اَللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

همه اينها در صورتى بود كه: كلمه «ما» زائده باشد، ممكن هم هست آن را موصوله گرفت، و ضميرى كه بايد به آن برگردد حذف شده باشد، و كلمه «قليلا» خبر كلمه «كانوا» و موصول، فاعل آن باشد، كه بنابراين معنايش چنين مى‏شود: كم بود از شب كه در آن مى‏خوابيدند.

و باز احتمال دارد «ما» مصدريه باشد، و مصدرى كه اين كلمه از آن و از مدخولش به دست مى‏آيد فاعل «قليلا» و خود كلمه «قليلا» خبر باشد، براى «كانوا» .

و به هر حال بايد ديد اندكى از شب چه معنا دارد، اگر آن را با مجموع زمان همه شبها قياس كنيم، آن وقت معنايش اين مى‏شود كه «متقين از هر شب زمان اندكى را مى‏خوابند، و بيشترش را به عبادت مى‏پردازند» و اگر با مجموع شبها مقايسه كنيم، آن وقت معنايش اين مى‏شود كه: «ايشان در كمترين شبى مى‏خوابند، بلكه بيشتر شبها تا به صبح بيدارند» .

﴿وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏﴾

يعنى در سحرها از خداى تعالى آمرزش گناهان خود را مى‏طلبند. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از استغفار، نماز است ولى اين قول بى اشكال نيست.

﴿وَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ﴾

آن دو آيه كه گذشت سيره متقين نسبت به درگاه خداى سبحان را بيان مى‏كرد و مى‏فرمود شب زنده دارند و در سحرها استغفار مى‏كنند، ولى اين آيه سيره آنان را در برابر مردم بيان مى‏كند، و آن اين است كه به سائل و محروم كمك مالى مى‏كنند. و اما اينكه فرمود: در اموال آنان حقى است براى سائل و محروم، با اينكه حق مذكور تنها در اموال آنان نيست، در اموال همه هست، براى اين بوده كه بفهماند متقين با صفايى كه در فطرتشان هست اين معنا را درك مى‏كنند، و خودشان مى‏فهمند كه سائل و محروم حقى در اموال آنان دارد، و به همين جهت عمل هم مى‏كنند، تا رحمت را انتشار داده، نيكوكارى را بر اميال نفسانى خود مقدم بدارند.

«سائل» عبارت است از كسى كه از انسان چيزى بخواهد و نزد انسان اظهار فقر كند. ولى «محروم» به معناى كسى است كه از رزق محروم است، و كوشش او به جايى نمى‏رسد، هر چند كه از شدت عفتى كه دارد سؤال نمى‏كند.

متقینهجوعاسحاراستغفارسائلمحروموصف متقین.جنات و عیون.تهجد شب و قلت هجوع.استغفار اسحار.حق سائل و محروم در اموال.احسان متقین.

بحث روايتى [چند روايت در باره مراد از ذاريات، حاملات، جاريات و مقسمات]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى است كه پدرم از ابن ابى عمير از جميل از امام صادق (علیه السلام) روايت كرد كه در معناى آيه‏ ﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً﴾ فرمود: ابن الكواء از امير المؤمنين (علیه السلام) پرسيد: اين آيه چه معنا دارد؟ حضرت فرمود: منظور از «ذاريات» باد است. و از ﴿فَالْحَامِلاَتِ وِقْراً‏﴾ پرسيد. فرمود: ابر است. و از ﴿فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً﴾ پرسيد. فرمود: كشتيها است. از ﴿فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً‏﴾ پرسيد. فرمود: ملائكه است‏.

مؤلف: اين حديث از طرق اهل سنت هم روايت شده، و روح المعانى آن را آورده‏.

و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، فاريابى، سعيد بن منصور، حارث ابن ابى اسامه، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن انبارى - در كتاب المصاحف - و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى - در شعب الايمان - از چند طريق از على ابن ابى طالب روايت كرده‏اند كه فرمود: ﴿وَ اَلذَّارِيَاتِ ذَرْواً﴾ بادها است، ﴿فَالْحَامِلاَتِ وِقْراً‏﴾ ابرها است، ﴿فَالْجَارِيَاتِ يُسْراً﴾ كشتيها است، ﴿فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً‏﴾ ملائكه است‏.

و در مجمع البيان مى‏گويد: امام باقر و امام صادق (علیه السلام) فرمودند: براى احدى جايز نيست سوگند بخورد مگر به خدا. و خدا به هر يك از مخلوقاتش بخواهد مى‏تواند سوگند بخورد.

و در الدر المنثور است كه ابن منيع از على بن ابى طالب روايت كرده كه شخصى از آن جناب از آيه «﴿وَ اَلسَّمَاءِ ذَاتِ اَلْحُبُكِ‏﴾» سؤال كرد، فرمود: يعنى داراى خلقتى زيبا است‏.

مؤلف: نظير اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز آورده، به اين عبارت كه بعضى گفته‏اند: يعنى داراى حسن و زينت است - نقل از على (علیه السلام) - و در جوامع الجامع اينطور آورده: و از على (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: منظور حسن و زينت آسمان است‏.

و در بعضى از اخبار، آيه‏ ﴿إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ‏﴾ بر مساله ولايت تطبيق شده‏.

روایتذاریاتحاملاتجاریاتمقسماتتفسیر روایی سوگندها.ارتباط با جزا.

رواياتى در معناى‏ ﴿وَ اَلسَّمَاءِ ذَاتِ اَلْحُبُكِ‏﴾، ﴿قَلِيلاً مِنَ اَللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ‏﴾، ﴿وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ و مراد از «سائل» و «محروم»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿كَانُوا قَلِيلاً مِنَ اَللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ﴾ مى‏گويد: بعضى گفته‏اند معنايش اين است كه: كمترين شبى است كه بر آنان بگذرد، مگر آنكه مشغول نمازند - اين معنا از امام صادق (علیه السلام) نقل شده‏.

و در همان كتاب در ذيل كلام خداى تعالى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏﴾ ، مى‏گويد: امام صادق (علیه السلام) فرموده: منظور اين است كه در نماز وتر، كه آخرين نماز شب است، و در نزديكهاى صبح انجام مى‏شود، هفتاد بار استغفار مى‏كنند.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: براى شب‏زنده‏دارى و نماز شب، آخر شب را بيشتر از اول شب دوست دارم چون خداى تعالى فرموده: ﴿وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏﴾. و در همان كتابست كه ابن مردويه از ابن عمر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در پاسخ كسى كه از معناى جمله‏ ﴿وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏﴾ پرسيد، فرمود: يعنى نماز مى‏خوانند.

مؤلف: شايد تفسير استغفار به نماز از اين جهت است كه استغفار جزئى از نماز شب، يعنى نماز وتر است، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كَانَ مَشْهُوداً﴾ منظور از «قرآن فجر» همان نماز است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ‏﴾ فرموده: سائل كسى است كه سؤال مى‏كند، و محروم كسى است كه از تلاشش جلوگيرى شده است‏.

و در تهذيب به سند خود از صفوان جمال از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در معناى همان آيه فرموده: محروم، آن اهل حرفه‏اى است كه مزد روزانه‏اش كفاف خريد و فروشش را نمى‏دهد.

و نيز مى‏گويد: در روايتى ديگر آمده كه امام باقر و امام صادق (علیه السلام) فرمودند: محروم مردى است كه در عقلش كمبودى نيست، و اهل حرفه هم هست، ولى تنگ روزى است‏.

حبكهجوعتهجدمتقینروایتتهجد شبانه متقین.وصف متقین.حبک آسمان.

آیات آفاقی و انفسی، رزق آسمانی… آیات ۲۰–۵۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۲۰-۵۱ ذاریات را یکجا بر وحدانیت رب و وجوب رسالت و تصدیق بعث با شواهد تاریخی می‌آورد.

وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌۭ لِّلْمُوقِنِينَ
و روى زمين براى اهل يقين نشانه‌هايى [متقاعدكننده‌] است،
وَفِىٓ أَنفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ
و در خود شما؛ پس مگر نمى‌بينيد؟
وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ
و روزى شما و آنچه وعده داده شده‌ايد در آسمان است.
فَوَرَبِّ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ إِنَّهُۥ لَحَقٌّۭ مِّثْلَ مَآ أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ
پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين، كه واقعاً او حق است همان گونه كه خود شما سخن مى‌گوييد.
هَلْ أَتَىٰكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَٰهِيمَ ٱلْمُكْرَمِينَ
آيا خبر مهمانان ارجمند ابراهيم به تو رسيد؟
إِذْ دَخَلُوا۟ عَلَيْهِ فَقَالُوا۟ سَلَٰمًۭا ۖ قَالَ سَلَٰمٌۭ قَوْمٌۭ مُّنكَرُونَ
چون بر او درآمدند؛ پس سلام گفتند. گفت: «سلام، مردمى ناشناسيد.»
فَرَاغَ إِلَىٰٓ أَهْلِهِۦ فَجَآءَ بِعِجْلٍۢ سَمِينٍۢ
پس آهسته به سوى زنش رفت و گوساله‌اى فربه [و بريان‌] آورد.
فَقَرَّبَهُۥٓ إِلَيْهِمْ قَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ
آن را به نزديكشان برد [و] گفت: «مگر نمى‌خوريد؟»
فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةًۭ ۖ قَالُوا۟ لَا تَخَفْ ۖ وَبَشَّرُوهُ بِغُلَٰمٍ عَلِيمٍۢ
و [در دلش‌] از آنان احساس ترسى كرد. گفتند: «مترس.» و او را به پسرى دانا مژده دادند.
فَأَقْبَلَتِ ٱمْرَأَتُهُۥ فِى صَرَّةٍۢ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌۭ
و زنش با فريادى [از شگفتى‌] سر رسيد و بر چهره خود زد و گفت: «زنى پير نازا [چگونه بزايد]؟»
قَالُوا۟ كَذَٰلِكِ قَالَ رَبُّكِ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْحَكِيمُ ٱلْعَلِيمُ
گفتند: «پروردگارت چنين فرموده است. او خود حكيم داناست.»
۞ قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا ٱلْمُرْسَلُونَ
[ابراهيم‌] گفت: «اى فرستادگان، مأموريت شما چيست؟»
قَالُوٓا۟ إِنَّآ أُرْسِلْنَآ إِلَىٰ قَوْمٍۢ مُّجْرِمِينَ
گفتند: «ما به سوى مردمى پليدكار فرستاده شده‌ايم،
لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةًۭ مِّن طِينٍۢ
تا سنگهايى از گِل رُس بر [سر] آنان فرو فرستيم.
مُّسَوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ
[كه‌] نزد پروردگارت براى مسرفان نشان‌گذارى شده است.
فَأَخْرَجْنَا مَن كَانَ فِيهَا مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ
پس هر كه از مؤمنان در آن [شهرها] بود بيرون برديم.
فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍۢ مِّنَ ٱلْمُسْلِمِينَ
و[لى‌] در آنجا جز يك خانه از فرمانبران [خدا بيشتر] نيافتيم.
وَتَرَكْنَا فِيهَآ ءَايَةًۭ لِّلَّذِينَ يَخَافُونَ ٱلْعَذَابَ ٱلْأَلِيمَ
و در آنجا براى آنها كه از عذاب پر درد مى‌ترسند، عبرتى به جاى گذاشتيم.
وَفِى مُوسَىٰٓ إِذْ أَرْسَلْنَٰهُ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ بِسُلْطَٰنٍۢ مُّبِينٍۢ
و [نيز] در [ماجراى‌] موسى، چون او را با حجتى آشكار به سوى فرعون گسيل داشتيم.
فَتَوَلَّىٰ بِرُكْنِهِۦ وَقَالَ سَٰحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌۭ
پس [فرعون‌] با اركان [دولت‌] خود روى برتافت و گفت: «[اين شخص،] ساحر يا ديوانه‌اى است.»
فَأَخَذْنَٰهُ وَجُنُودَهُۥ فَنَبَذْنَٰهُمْ فِى ٱلْيَمِّ وَهُوَ مُلِيمٌۭ
[تا] او و سپاهيانش را گرفتيم و آنان را در دريا افكنديم در حالى كه او [در آخرين لحظه‌] نكوهشگر [خود] بود.
وَفِى عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ ٱلرِّيحَ ٱلْعَقِيمَ
و در [ماجراى‌] عاد [نيز]، چون بر [سر] آنها آن باد مُهلِك را فرستاديم.
مَا تَذَرُ مِن شَىْءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَٱلرَّمِيمِ
به هر چه مى‌وزيد آن را چون خاكستر استخوان مرده مى‌گردانيد.
وَفِى ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا۟ حَتَّىٰ حِينٍۢ
و در [ماجراى‌] ثمود [نيز عبرتى بود]، آنگاه كه به ايشان گفته شد: «تا چندى برخوردار شويد.»
فَعَتَوْا۟ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ ٱلصَّٰعِقَةُ وَهُمْ يَنظُرُونَ
تا [آنكه‌] از فرمان پروردگار خود سر برتافتند و در حالى كه آنها مى‌نگريستند، آذرخش آنان را فرو گرفت.
فَمَا ٱسْتَطَٰعُوا۟ مِن قِيَامٍۢ وَمَا كَانُوا۟ مُنتَصِرِينَ
در نتيجه نه توانستند به پاى خيزند و نه طلب يارى كنند.
وَقَوْمَ نُوحٍۢ مِّن قَبْلُ ۖ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمًۭا فَٰسِقِينَ
و قوم نوح [نيز] پيش از آن [اقوام نامبرده همين گونه هلاك شدند]، زيرا آنها مردمى نافرمان بودند.
وَٱلسَّمَآءَ بَنَيْنَٰهَا بِأَيْي۟دٍۢ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ
و آسمان را به قدرت خود برافراشتيم، و بى‌گمان، ما [آسمان‌]گستريم!
وَٱلْأَرْضَ فَرَشْنَٰهَا فَنِعْمَ ٱلْمَٰهِدُونَ
و زمين را گسترانيده‌ايم و چه نيكو گسترندگانيم.
وَمِن كُلِّ شَىْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
و از هر چيزى دو گونه [يعنى نر و ماده‌] آفريديم، اميد كه شما عبرت گيريد.
فَفِرُّوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ ۖ إِنِّى لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌۭ
پس به سوى خدا بگريزيد، كه من شما را از طرف او بيم‌دهنده‌اى آشكارم.
وَلَا تَجْعَلُوا۟ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ ۖ إِنِّى لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌۭ
و با خدا معبودى ديگر قرار مدهيد كه من از جانب او هشداردهنده‌اى آشكارم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات به تعدادى از نشانه‏هاى دلالت كننده بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، و نيز برگشت امر تدبير در آسمان و زمين و مردم و ارزاق آنان به خداى سبحان، اشاره مى‏كند كه لازمه آن اين است كه چنين خدايى مى‏تواند از طريق رسالت، دينى را بفرستد، و نه تنها مى‏تواند بلكه واجب است كه بفرستد. و لازمه اين وجوب آن است كه بر خلايق هم لازم است كه دعوت نبوى را در آنچه كه دين او متضمن آن است از وعده بعث و جزا تصديق كنند، و قبول كنند كه آنچه آن حضرات وعده مى‏دهند صدق است. و دين كه همان روز جزا است

واقع شدنى است. در سابق هم گفتيم كه خصوصيت اين سوره همين است كه در سلوك احتجاج بر اثبات معاد، به توحيد نيز مى‏پردازد.

﴿وَ فِي اَلْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ﴾

از نتيجه‏اى كه در آخر اين آيات يعنى در آيه‏ ﴿فَفِرُّوا إِلَى اَللَّهِ ... وَ لاَ تَجْعَلُوا مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ‏﴾ گرفته، فهميده مى‏شود كه اصلا سياق اين آيات و دلائلى كه در آنها براى اثبات وحدانيت خداى تعالى آمده، همه براى اثبات يكتايى او در ربوبيت است، نه اينكه بخواهد با آن ادله اصل وجود خداى تعالى را اثبات نموده و يا خلقت عالم را منتهى به او بداند، و يا چيزى نظير اين از مسائل توحيد را اثبات كند.

و در آيه مورد بحث اشاره‏اى است به آن عجائب و نشانه‏هاى روشنى كه در زمين هست، و بر يكتايى تدبير دلالت مى‏كند، و معلوم است كه يكتايى تدبير، قائم به يكتايى مدبر است. پس مدبر در خشكى و دريا و كوه‏ها و تلها و چشمه‏ها و نهرها و معادن و منافعى كه دارند يكى است، منافعى كه به يكديگر متصل و به نحوى با هم سازگارند، كه منافعى كه موجودات جاندار، از نبات و حيوان گرفته (تا انسان) از آن بهره‏مند مى‏شوند، نظامى كه هم چنان ادامه دارد و به صرف تصادف و اتفاق پديد نيامده، و آثار قدرت و علم و حكمت از سراپايش هويداست، و مى‏فهماند كه خلقت و تدبير امرش منتهى به خالقى است مدبر و قادر و عليم و حكيم.

پس به هر سو از جوانب عالم كه توجه كنيم، و به هر حيث از جهات تدبير عام جارى در آن روى آوريم، مى‏بينيم آيتى است روشن و برهانى است قاطع بر وحدانيت رب آن، و اينكه رب عالم شريكى ندارد. برهانى كه در آن حق و حقيقت براى اهل يقين جلوه مى‏كند، پس در اين عالم آياتى است براى اهل يقين.

آیاتربوبیترسالتبعثتدبیررزقوحدانیت در ربوبیت.نشانه‌های تدبیر در آسمان و زمین و مردم.بازگشت تدبیر به رب.وجوب ارسال دین از طریق رسالت.وعده بعث و جزا.تدبیر ارزاق.لزوم تصدیق دعوت نبوی.

اقسام آياتى كه در انفس انسان ها هست و بر يكتايى خداوند در ربوبيت دلالت مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ﴾

اين جمله عطف است بر جمله «فى الارض» مى‏فرمايد: و در انفس خود شما آيات روشنى است براى كسى كه آن را ببيند و به نظر دقت در آن بنگرد، آيا نمى‏بينيد؟!

و آيات و نشانه‏هايى كه در نفوس خود بشر هست چند جور است. يك عده آيات موجود در خلقت انسان مربوط به طرز تركيب‏بندى اعضاى بدن، و قسمتهاى مختلف اجزاى آن اعضا و اجزاى اجزا است، تا برسد به عناصر بسيط آن. و نيز آياتى در افعال و آثار آن اعضا است كه در همه آن اجزا با همه كثرتش اتحاد دارد، و در عين اتحادش احوال مختلفى در بدن پديد مى‏آورد. بدن انسان يك روز جنين است، روز ديگر طفل، يك روز نورس، و روزى ديگر

جوان، و روز آخر پير مى‏شود.

آياتى ديگر در تعلق نفس، يعنى تعلق روح به بدن است كه يكى از آن آيات پديد آمدن حواس پنجگانه بينايى و شنوايى و چشايى و لامسه و بويايى است كه اولين رابطه‏اى است كه انسان را به محيط خارج خود آگاه مى‏سازد، و به وسيله اين حواس خير را از شر و نافع را از مضر تميز مى‏دهد، تا پس از تميز به سوى آنچه كه كمالش در آن است به حركت افتاده آن كمال خود را به دست آورد، و از آنچه شر و مضر است دور شود.

تازه در هر يك از اين حواس پنجگانه نظامى حيرت انگيز و وسيع است، نظامى كه ذاتا هيچ ربطى به نظام ديگرى ندارد. چشم، هيچ خبرى از نظام گوش و طرز عمل او ندارد، و گوش هيچ اطلاعى از نظام موجود در چشايى و عمل كرد او ندارد، و همچنين ساير حواس، با اينكه اين حواس پنجگانه بيگانه از هم در عين اينكه جداى از همند، در تحت يك تدبير اداره مى‏شوند، و مدبر همه آنها يكى است، آنهم نفس آدمى است، و خداى تعالى در وراى نفس محيط به آن و به عملكرد آن است.

و بعضى ديگر از آيات نفوس، كه آن نيز از قبيل آيات قبلى است، ساير قوايى است كه از نفوس منبعث مى‏شوند، و در بدنها خود را نشان مى‏دهند، مانند قوه غضب و نيروى شهوت و لواحق و فروع اين دو نيرو، كه اين قوا و فروع آنها هم هر يك با ديگرى از نظر نظامى كه دارد جدا است، در عين اينكه هر دو قوا در تحت يك تدبير اداره مى‏شوند، و فروع هر يك دست به دست هم مى‏دهند، تا خدمتگزاران آن نيرو باشند.

و اين نظام تدبير كه براى هر يك از اين قوا هست از همان اولين روزى كه وجود يافت موجود بود، بدون حتى يك لحظه فاصله، و چنين نبود كه در آغاز وجودش آن نظام را نداشته و بعدا بر حسب سليقه خودش براى خود ايجاد كرده باشد، يا خودش به تنهايى نشسته و فكر كرده باشد كه چگونه خودم را اداره كنم، و يا با كمك ديگرى اين كار را كرده باشد. پس، از اينجا مى‏فهميم و يقين مى‏كنيم كه نظام تدبير هر يك از اين قوا، همانند خود آن قوا، از صنع صانع او است، و نظام عام او و تدبيرش اقتضاء مى‏كرده كه چنين نظامى به اين قوا بدهد.

و يك دسته آيات نفوس، آيات روحى است كه كسانى به آن اطلاع مى‏يابند كه به نفوس مراجعه نموده، آياتى را كه خداى سبحان در آنها قرار داده آياتى كه هيچ زبانى نمى‏تواند آن را وصف كند، ببينند، آن وقت است كه باب يقين برايشان گشوده مى‏شود، و چنين كسانى در زمره اهل يقين قرار مى‏گيرند، آنان كه ملكوت آسمانها و زمين را خواهند ديد، و خداى تعالى

در باره يكى از آنان، يعنى ابراهيم (علیه السلام) مى‏فرمايد: ﴿وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ‏﴾.

انفسآیات انفسیترکیب بدنتبصرونوحدانیتآیات انفسی در ترکیب بدن و احوال نفس.نفس انسان محل نشانه‌ها.خلقت انسان و اعضا.دلالت بر یگانگی رب.احوال نفس و حیات.نظر دقت در آیات انفس.افلا تبصرون.

وجوه مختلف در معناى اينكه فرمود: ﴿وَ فِي اَلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ فِي اَلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ﴾

بعضى از مفسرين گفته‏اند: مراد از كلمه «سماء» جهت بالا است، چون هر چيزى كه بالاى سر ما باشد و ما را در زير پوشش خود قرار داده چنين چيزى را در لغت عرب «سماء» مى‏گويند. و مراد از رزق، باران است كه خداى تعالى آن را از آسمان يعنى از جهت بالاى سر ما بر زمين نازل مى‏كند، و به وسيله آن انواع گياهانى كه در مصرف غذا و لباس و ساير انتفاعات ما صرف مى‏شود بيرون مى‏آورد. هم چنان كه فرموده: ﴿وَ مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ مِنَ اَلسَّمَاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيَا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا‏﴾ به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد همان باران را نيز رزق خوانده. پس مراد از رزق در اين آيه هم كه مى‏فرمايد «رزق شما از آسمان است» سبب رزق است، البته ممكن است همين كلمه سبب را در تقدير گرفته گفت مضاف رزق از آيه حذف شده، و تقدير آن «و فى السماء سبب رزقكم» است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: منظور از رزق مذكور در آسمان، باران نيست بلكه ساير اسباب رزق است، يعنى خورشيد و ماه و ستارگان و اختلافى كه در طول سال در نقطه‏هاى طلوع و غروب آنها هست، كه همين اختلاف باعث پديد آمدن فصول چهارگانه و پشت سر هم قرار گرفتن شب و روز است، و همه اينها اسباب رزقند. پس در آيه شريفه يا مضاف كلمه رزق حذف شده كه تقدير آن «و فى السماء اسباب رزقكم» است و يا مجاز گويى شده، بدين معنى كه وجود سبب رزق در آسمان را وجود خود رزق خوانده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از اينكه فرمود «رزق شما در آسمانست» اين است كه اندازه‏گيرى رزق شما در آسمان مى‏شود، در آنجا است كه معين مى‏كنند هر كسى چقدر رزق دارد. و يا منظور اين است كه ارزاق شما در آسمان يعنى در لوح محفوظ كه در آسمان است نوشته شده.

ممكن هم هست بگوييم اصلا منظور از آسمان معناى لغوى كلمه - كه جهت بالا

باشد - نيست، بلكه منظور از آن، عالم غيب باشد، چون همه اشياء از عالم غيب به عالم شهود مى‏آيند، كه يكى از آنها رزق است كه از ناحيه خداى سبحان نازل مى‏شود. مؤيد اين معنا آيات زير است كه همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى‏داند: ﴿وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ﴾ و ﴿وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ‏﴾، و آيه‏ ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ‏﴾ كه به طور كلى همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى‏داند. و مراد از رزق هم تمامى موجوداتى است كه انسان در بقائش بدانها محتاج و از آنها بهره‏مند است، از خوردنيها و نوشيدنيها و پوشيدنيها و مصالح ساختمانى و همسران و فرزندان و علم و قوت و ساير اينها از فضائل نفسانى.

﴿وَ مَا تُوعَدُونَ﴾ اين جمله عطف است به كلمه «رزقكم» ،يعنى: آنچه كه وعده داده شده‏ايد نيز در آسمان است. حال ببينيم منظور از آن چيست؟ ظاهرا مراد از آن، بهشتى است كه به انسان ها وعده‏اش را داده، و فرموده‏ ﴿عِنْدَهَا جَنَّةُ اَلْمَأْوىَ‏﴾ و اينكه بعضى‏ گفته‏اند كه مراد از آن، بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب هر دو است، با آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ اِسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ اَلسَّمَاءِ وَ لاَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ اَلْجَمَلُ فِي سَمِّ اَلْخِيَاطِ﴾ نمى‏سازد، (چون مى‏فرمايد: چنين كسانى درهاى آسمانى برويشان گشوده نمى‏شود، پس معلوم مى‏شود جهنم در آسمانها نيست).

بله، در قرآن كريم مكرر نازل شدن عذاب دنيوى را، به آسمان نسبت داده و مثلا فرموده: ﴿فَأَنْزَلْنَا عَلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ اَلسَّمَاءِ‏﴾ و آياتى ديگر نيز اين معنا را مى‏رساند.

و از بعضى از مفسرين نقل شده كه در تركيب جمله‏ ﴿وَ مَا تُوعَدُونَ﴾ گفته‏اند: عطف

به «رزقكم» نيست، بلكه مبتدايى است كه خبرش جمله‏ ﴿فَوَ رَبِّ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ‏﴾ است، و واو در اول جمله مورد بحث اصلا عاطفه نيست، بلكه استينافيه است كه در آغاز جمله مى‏آورند، هر چند جمله مربوط به ما قبل نباشد، و در نتيجه معناى جمله مورد بحث اين مى‏شود: و آنچه شما وعده داده شده‏ايد، به پروردگار آسمان و زمين سوگند كه آن حق است. ليكن اين توجيه دور از فهم است.

﴿فَوَ رَبِّ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ﴾

كلمه «نطق» به معناى تكلم و سخن گفتن است. و ضمير در «انه» به مطالب قبل بر مى‏گردد كه مى‏فرمود «رزق شما و آنچه وعده داده شده‏ايد در آسمان است» .و كلمه «حق» به معناى ثابت و نيز به معناى قضايى است كه خداى تعالى رانده، و آن را حتمى كرده باشد، نه اينكه امرى تبعى و يا اتفاقى باشد.

و معناى آيه اين است كه: پس به پروردگار آسمان و زمين سوگند كه آنچه ما گفتيم كه رزقتان است و آنچه كه وعده داده شده‏ايد كه همان بهشت باشد - كه خود رزقى ديگر است - در آسمان است. و اين مطلبى است ثابت، و قضايى است حتمى، مثل حق بودن سخن گفتن خودتان، همان طور كه در سخن گفتن خود شكى نداريد، در اين گفته ما هم شك نداشته باشيد. و اما اينكه گفتيم بهشت هم رزقى است، دليلش قرآن كريم است كه در آيه شريفه‏ ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏﴾ بهشت را رزقى كريم خوانده.

بعضى از مفسرين‏ احتمال داده‏اند كه ضمير در «ايه» به جمله «ما توعدون» به تنهايى، و يا به كلمه «رزق» به تنهايى، و يا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و يا به قرآن، و يا به «دين» در جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَلدِّينَ لَوَاقِعٌ‏﴾ ، و يا به كلمه «يوم» در جمله‏ ﴿أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ‏﴾ ، و يا به همه آنهايى كه از اول سوره تا اينجا ذكر شده برمى‏گردد. و به نظر ما همانطور كه قبلا گفتيم بعيد نيست كه برگرداندن آن، به آنچه در جمله‏ ﴿وَ فِي اَلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ﴾ ذكر شده از ساير وجوه موجه‏تر باشد، و معنايش اين است كه: آنچه وعده داده شده‏ايد حق است.

سماءرزقما توعدونقسمحقرزق در سماء — باران یا تقدیر.ما توعدون در معنای وعده.ما توعدون به بعث.انه لحق مثل سخن شما.قسم به رب سماء و ارض.

گفتارى در كافى بودن رزق براى روزى‏خواران‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه رزق (به معناى مصدرى‏اش عبارت است از روزى دادن و به معناى اسم

مصدريش) عبارت است از هر چيزى كه موجودى ديگر را در بقاى حياتش كمك نمايد، و در صورتى كه آن رزق ضميمه آن موجود و يا به هر صورتى ملحق به آن شود، بقائش امتداد مى‏يابد، مانند غذايى كه حيات بشر و بقائش به وسيله آن امتداد پيدا مى‏كند كه غذا داخل بدن آدمى شده و جزء بدن او مى‏گردد. و نيز مانند همسر كه در ارضاء غريزه جنسى آدمى او را كمك نموده و مايه بقاء نسل او مى‏گردد. و به همين قياس هر چيزى كه دخالتى در بقاء موجودى داشته باشد رزق آن موجود شمرده مى‏شود.

و اين معنا واضح است كه موجودات مادى بعضى از بعضى ديگر ارتزاق مى‏كنند، مثلا انسان با گوشت (و شير حيوانات) و نيز با گياهان ارتزاق مى‏كند (و نيز حيوانات با گياهان، و گياهان با آب و هوا). پس آنچه از رزق كه منتقل به مرزوق و ضميمه آن مى‏شود، و آن مقدارى كه در بقاى آن دخالت دارد، و به صورت احوال و اشكال گوناگون آن موجود درمى‏آيد، همانطور كه اشكالى است از عالم كون كه ملحق به مرزوق شده، و فعلا به او نسبت مى‏دهيم، همچنين خود آن مرزوق نيز اشكالى از عالم كون است كه لاحق به رزق و منسوب به آن مى‏شود، هر چند كه چه بسا اسماء تغيير كند. پس همان طور كه انسان از راه خوردن غذا داراى اجزايى جديد در بدن خود مى‏شود، همچنين آن غذا هم جزء جديدى از بدن او مى‏شود كه نامش مثلا فلان چيز است.

اين نيز روشن است كه قضايى كه خداى تعالى در جهان رانده، محيط به عالم است و تمامى ذرات را فرا گرفته، و آنچه در هر موجودى جريان دارد، چه در خودش و چه در اشكال وجودش همه از آن قضاء است. و به عبارتى ديگر: سلسله حوادث عالم با نظام جارى در آن تاليف شده از علتهاى تامه و معلولهايى است كه از علل خود تخلف نمى‏كند.

از اينجا روشن مى‏شود كه رزق و مرزوق دو امر متلازمند، كه به هيچ وجه از هم جدا شدنى نيستند، پس معنا ندارد موجودى با انضمام و لاحق شدنش به وجود چيزى ديگر در وجودش شكلى جديد به خود بگيرد، و آن چيز منضم و لاحق در اين شكل با او شركت نداشته باشد. پس نه اين فرض معنا دارد كه مرزوقى باشد كه در بقاء خود از رزقى استمداد جويد، ولى رزقى با آن مرزوق نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزقى وجود داشته باشد ولى مرزوقى نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزق مرزوقى از آنچه مورد حاجت او است زيادتر باشد، و نه اين فرض ممكن است كه مرزوقى بدون رزق بماند. پس رزق داخل در قضاء الهى است، و دخولش هم اولى و اصلى است، نه بالعرض و تبعى، و اين معناى همين عبارت است كه مى‏گوييم «رزق حق است» .

رزقبقای حیاتروزی‌خوارکفایترزق هر آنچه بقای حیات را مدد کند.امتداد بقا با رزق.رزق ضمیمه موجود روزی‌خوار.کفایت روزی از جانب خدا.تدبیر رزق از شؤون ربوبیت.

داستان وارد شدن ملائكه مامور به هلاك ساختن قوم لوط بر ابراهيم (علیه السلام) و آنچه بين ميزبان و ميهمانان گذشت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ اَلْمُكْرَمِينَ‏﴾

اين آيه شريفه به داستان وارد شدن ملائكه بر ابراهيم اشاره مى‏كند كه بر آن جناب در آمدند، و او و همسرش را بشارتى داده گفتند: آمده‏ايم تا قوم لوط را هلاك كنيم. و در اين داستان آيتى است بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، هم چنان كه قبلا نيز اشاره‏اى به آن شد.

و در جمله‏ ﴿هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ﴾ تعظيمى از امر اين قصه شده است. و منظور از كلمه «مكرمين» ملائكه‏اى است كه بر ابراهيم وارد شدند، و اين كلمه، وصف است براى كلمه «ضيف» .و اگر اين كلمه را مفرد آورده، با اينكه ميهمانان ابراهيم چند نفر بودند، (به شهادت اينكه در وصف آنان فرمود «مكرمين» يعنى محترمين) براى اين است كه در اصل كلمه «ضيف» مصدر است، و مصدر تثنيه و جمع ندارد.

﴿إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ‏﴾

ظرف «اذ» متعلق به كلمه «حديث - داستان» در آيه قبلى است. و كلمه «سلاما» مقول قول (حكايت سخن) ملائكه است، و عامل آن حذف شده و تقديرش «قالوا نسلم عليك سلاما» مى‏باشد.

﴿قَالَ سَلاَمٌ﴾ اين كلام ابراهيم حكايت پاسخى است كه وى به فرشتگان داد. و كلمه «سلام» مبتدايى است كه خبرش حذف شده، تقدير آن «سلام عليكم» است. و اگر ابراهيم پاسخ خود را در قالب جمله‏اى اسميه آورد، براى اين بود كه پاسخ بهترى به آنان داده باشد، چون ملائكه سلام خود را در قالب جمله فعليه آورده و گفتند «نسلم عليك سلاما» ،و جمله فعليه تنها بر حدوث فعل دلالت دارد، و ديگر دوام و ثبوت آن را نمى‏رساند، به خلاف جمله اسميه كه دوام را مى‏رساند. در حقيقت آنان گفته‏اند يك سلام بر تو، و وى فرموده هميشه سلام بر شما.

﴿قَوْمٌ مُنْكَرُونَ‏﴾ از ظاهر كلام برمى‏آيد كه اين جمله نيز حكايت كلام ابراهيم (علیه السلام) باشد، اما نه كلامى كه به گوش ميهمانان هم رسانده باشد، بلكه كلامى است كه خودش با خود گفته، و معنايش اين است كه: وقتى ايشان را ديد، به نظرش ناشناس آمد، در دل با خود گفت اينها چه كسانى هستند من اينها را نمى‏شناسم. و اين با آيه هفتاد سوره هود كه مى‏فرمايد «﴿فَلَمَّا رَأىَ أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ﴾ و چون ديد دست به سوى طعام دراز نمى‏كنند، فهميد غريبه و ناشناسند» منافات ندارد تا بگويى در آيه مورد بحث فرموده: به محض ديدن، فهميد غريبه‏اند. و در آيه هود فرموده: در سر سفره فهميد غريبه‏اند و بدش آمد،

براى اينكه در آيه مورد بحث سخن دل او را حكايت مى‏كند، و در آيه سوره هود آثار دلخوريش از ايشان را كه در رخساره‏اش هويدا شده بود نقل مى‏كند.

و اين توجيه ما بهتر از توجيهى است كه جمعى از مفسرين‏ كرده‏اند كه جمله‏ ﴿قَوْمٌ مُنْكَرُونَ﴾ سخن زبانى ابراهيم بوده، و تقدير آيه چنين است: «انتم قوم منكرون» (براى اينكه ميزبان كريم و بزرگوارى چون ابراهيم هرگز به ميهمان تازه وارد خود نمى‏گويد: عليكم السلام شما مردمى ناشناخته هستيد).

﴿فَرَاغَ إِلىَ أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ‏﴾

كلمه «روغ» كه مصدر فعل ماضى «راغ» است - به طورى كه راغب گفته- به معناى اين است كه انسان طورى از حضور حاضران برود كه نفهمند براى چه مى‏رود، و خلاصه با نوعى حيله برود. ديگران گفته‏اند به معناى رفتن پنهانى است. ولى برگشت معناى اولى هم به همان معناى دوم است.

و مراد از «عجل سمين» گوساله چاقى است كه بريان كرده باشند، هر چند ظاهر - لفظ همان گوساله چاق است، چون دنبالش آمده‏ ﴿فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ﴾ بعد از آنكه آن را نزد ميهمانان آوردند، ابراهيم آن را نزديك ايشان برد. ممكن هم هست حرف «فاء» را فصيحه بگيريم و بگوييم تقدير كلام «فجاء بعجل سمين فذبحه و شواه و قربه اليهم» است، يعنى پس گوساله‏اى چاق آورد، و آن را ذبح كرد، و سپس كباب نموده نزديك ميهمانان گذاشت.

﴿فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قَالَ أَ لاَ تَأْكُلُونَ‏﴾

طعام را نزديك ايشان برد، و گفت چرا نمى‏خوريد. چون ميهمانان را بشر پنداشته بود.

﴿فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ...﴾

در اين جمله كلمه «فاء» فصيحه است، و از حذف جزئياتى از كلام خبر مى‏دهد و تقدير كلام چنين است: «فلم يمدوا اليه أيديهم، فلما رأى ذلك نكرهم، و أوجس منهم خيفة - ميهمانان دست به سوى آن طعام دراز نكردند، و ابراهيم چون اين را بديد بدش آمد و از ايشان احساس ترس كرد» و كلمه «ايجاس» كه مصدر فعل ماضى «اوجس» است به معناى احساس در باطن قلب مى‏باشد. و كلمه «خيفة» به معناى نوعى ترس است، و معناى جمله اين است

كه: ابراهيم در باطن خود احساس نوعى ترس كرد، (كه با ترسهاى ديگر فرق داشت).

﴿قَالُوا لاَ تَخَفْ﴾ اين جمله بدون واو عاطفه آمده، و به اصطلاح ادبيات به فصل آمده نه وصل، و اين بدان جهت است كه در حقيقت در معناى جواب از سؤالى است تقديرى، گويا كسى پرسيده: خوب، بعد از آنكه احساس ترس كرد چه شد؟ در پاسخ مى‏گويد: فرشتگان گفتند مترس، و او را به فرزندى دانا مژده دادند، و ترسش را مبدل به امنيت و سرور كردند. و مراد از ﴿بِغُلاَمٍ عَلِيمٍ‏﴾ اسماعيل و يا اسحاق است كه اختلاف در آن در جلدهاى ديگر اين كتاب نقل شد.

﴿فَأَقْبَلَتِ اِمْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَ قَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «صرة» به معناى فرياد شديد است، و از «صرير» دروازه گرفته شده، كه هنگام باز و بسته شدن صدا مى‏كند، و اين كلمه در مورد جماعت هم به همين شكل استعمال مى‏شود. و كلمه «صك» زدن با اعتماد شديد است‏.

و معناى آيه اين است كه: (در اين ميان) همسر ابراهيم - كه بشارت را شنيده بود - با فرياد و زارى آمد در حالى كه سيلى به صورت خود مى‏زد، و مى‏گفت: آخر من پير زنى هستم كه در جوانى‏ام نازا بودم چگونه حالا كه پير شده‏ام بچه مى‏آورم؟ و يا معنايش اين است كه:آيا هيچ سابقه دارد كه زنى عجوز و عقيم بچه بزايد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از كلمه «صرة» جماعت است، و همسر ابراهيم با جماعتى نزد فرشتگان آمد، و به صورت خود زده و گفته است آنچه را كه گفته. ولى معناى اول با سياق موافقتر است.

﴿قَالُوا كَذَلِكَ قَالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْعَلِيمُ‏﴾

اشاره با كلمه «كذلك» اشاره است به بشارتى كه ملائكه به اين زن و شوهر با اين وضعى كه دارند دادند. به زن و شوهرى بشارت فرزنددار شدن دادند كه زن آن وقتى كه جوان بود زنى نازا بود، تا چه رسد به امروز كه پير هم شده. و مرد، پير مردى است كه كهولت و پيرى بر او مسلط شده است. و پروردگار ابراهيم حكيم است، يعنى هيچ اراده‏اى نمى‏كند مگر بر طبق حكمت، و عليم است يعنى هيچ امرى نيست كه علت و يا جهتى از جهاتش بر او پوشيده باشد.

﴿قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ ... لِلْمُسْرِفِينَ﴾

كلمه «خطب» به معناى امرى عظيم و مهم است. و كلمه‏ ﴿حِجَارَةً مِنْ طِينٍ‏﴾ به

معناى كلوخى كه چون سنگ محكم شده باشد. و كلمه «تسويم» به معناى علامت نهادن بر هر چيز است، چون از مصدر «سومة» اشتقاق يافته، كه به معناى علامت است.

و معناى آيه اين است كه: «قال» ابراهيم گفت‏ ﴿فَمَا خَطْبُكُمْ﴾ پس بدنبال چه كار مهمى آمده‏ايد ﴿أَيُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ‏﴾ اى فرستاده شدگان خدا. «قالوا» ملائكه به ابراهيم گفتند: ﴿إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلىَ قَوْمٍ مُجْرِمِينَ‏﴾ ، ما را به سوى مردمى مجرم فرستاده، كه همان قوم لوط باشند، ﴿لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِنْ طِينٍ﴾ تا رها كنيم بر سرشان سنگى از گل، گلى كه چون سنگ سفت باشد. و خداى سبحان در كتاب مجيدش اين گل را «سجيل» هم خوانده. «مسومة» در حالى كه آن سنگها، نزد پروردگارت نشان دارند، و براى نابود كردن همان قوم نشان‏گذارى شده‏اند. و ظاهرا الف و لام در كلمه‏ ﴿اَلْمُرْسَلُونَ‏﴾ الف و لام عهد باشد، و چنين معنا دهد «پس براى چه كارى آمده‏ايد، اى كسانى كه قبلا گفتيد ما فرستاده شده‏ايم» .

﴿فَأَخْرَجْنَا مَنْ كَانَ فِيهَا مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ ... اَلْعَذَابَ اَلْأَلِيمَ‏﴾

حرف «فاء» كه بر سر آيه آمده، فصيحه است، يعنى مى‏فهماند جزئياتى از داستان در اينجا حذف شده، تا با اتكاء به فهم خواننده رعايت كوتاه گويى شده باشد، و آن جزئيات اين است كه: ملائكه بعد از بيرون شدن از محضر ابراهيم به سوى قوم لوط رفتند، و به خانه خود او درآمده. مردم لوط كه جوانانى زيباروى ديده بودند، به خانه لوط حمله‏ور شدند، تا آنجا كه فرشتگان، اهل خانه را از قريه بيرون بردند - تفصيل اين داستان در چند جاى قرآن آمده –

«فاخرجنا» - ملائكه در اين جمله مقدمات كار را شرح مى‏دهند. و ضمير در كلمه «فيها» به قريه برمى‏گردد، هر چند كه كلمه «قريه» قبلا در آيه نيامده بود، و ليكن از مفهوم سياق فهميده مى‏شود. و منظور از جمله‏ ﴿بَيْتٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ﴾ خانه لوط است كه در آن قريه تنها اين خانه مسلمان بودند. «﴿وَ تَرَكْنَا فِيهَا آيَةً‏﴾» بعد از بيرون كردن اهل آن يك خانه، يك آيت در آن قريه به جاى گذاشتيم. و اين جمله اشاره است به هلاكت همه اهل قريه و زير و رو شدن سرزمينشان و مراد از جمله «تركنا» بطور كنايه اين است كه آثارى از اين عذاب را در آن قريه باقى گذاشتيم.

ضیف ابراهیمملائکهبشارتلوطسلامورود ملائکه بر ابراهیم.قصه آیت بر وحدانیت رب.وجس خیفه از مهمانان.بشارت فرزند.ملائکه مامور عذاب.

آيتى كه خداوند با عذاب قوم لوط و هلاكتشان بر جاى گذاشت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: وقتى فرشتگان به قريه لوط رسيدند، و آن حوادث در آنجا پيش آمد ﴿فَأَخْرَجْنَا مَنْ كَانَ فِيهَا مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‏﴾ . خواستيم هر چند نفرى كه داراى ايمان بودند از قريه بيرون كنيم، و غير از يك خانوار ﴿مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ﴾ از مسلمانان در آنجا نيافتيم، و آن خانواده لوط پيغمبر بودند، ﴿وَ تَرَكْنَا فِيهَا‏﴾ و ما در سرزمين ايشان با زير و رو كردن آن سرزمين، و نابود كردن مردم «آية» يك آيت و نشانه‏اى از ربوبيت خود و از بطلان شركاء، در آنجا باقى گذاشتيم، يك آيت‏ ﴿لِلَّذِينَ يَخَافُونَ اَلْعَذَابَ اَلْأَلِيمَ﴾ براى مردمى كه از عذاب اليم

بيمناكند، و ايشان را به ربوبيت ما رهنمون مى‏شود.

﴿وَ فِي مُوسىَ إِذْ أَرْسَلْنَاهُ إِلىَ فِرْعَوْنَ بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ‏﴾

اين جمله عطف است بر جمله‏ ﴿وَ تَرَكْنَا فِيهَا آيَةً﴾ و تقدير كلام چنين است «و در داستان موسى هم آيتى است» (كه ما او را از نظر ظاهر با دست خالى به سراغ فرعون فرستاديم) اما با سلطانى آشكار و برهانى قاطع، و معجزات خيره كننده.

﴿فَتَوَلَّى بِرُكْنِهِ وَ قَالَ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ‏﴾

كلمه «تولى» از مصدر «تولى» است، كه به معناى اعراض است. و حرف «باء» در جمله «بركنه» باى مصاحبت است. و منظور از «ركن فرعون» جنود او است، هم چنان كه آيه بعدى نيز اين معنا را تاييد مى‏كند. و معناى آيه اين است كه: فرعون با لشكريانش از موسى روى گردانده دعوتش را نپذيرفتند. بعضى‏ هم گفته‏اند: حرف باء در اينجا معنا نمى‏دهد، و تنها به منظور متعدى كردن فعل لازم آمده، چون «تولى» فعل لازم است، حرف باء را آورده تا معناى وادارى به اعراض را برساند، و در نتيجه معناى آيه چنين شود: فرعون لشكر خود را وادار كرد به اينكه از موسى اعراض كنند.

﴿وَ قَالَ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ﴾ يعنى فرعون يك بار گفت كه موسى مجنون است، كه حكايت اين گفتارش در آيه‏ ﴿إِنَّ رَسُولَكُمُ اَلَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ‏﴾ آمده، و يك بار ديگر گفت كه وى ساحر است، و حكايت اين تهمتش در آيه‏ ﴿إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ﴾ آمده است.

مؤمنینمسلمینقریه لوطآیتعذاباخراج مؤمنان از قریه لوط.فقط یک بیت از مسلمین.آیت باقیمانده در سرزمین هلاک.للذین یخافون العذاب.نجات خانواده لوط.هلاکت ستمکاران قریه.

اشاره به هلاكت فرعون و لشكريانش و هلاكت عاد، ثمود و قوم نوح (علیه السلام)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَخَذْنَاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي اَلْيَمِّ وَ هُوَ مُلِيمٌ‏﴾

كلمه «نبذ» كه فعل «نبذناهم» از آن گرفته شده، به معناى پرت كردن و دور انداختن چيزى است به طورى كه از بى‏اعتنايى به آن حكايت كند. و كلمه «يم» به معناى دريا است. و كلمه «مليم» به معناى ننگ‏آور، و يا به عبارت ديگر كسى است كه كارى كند كه مستحق ملامت شود، و اين كلمه از كلمه «ألام» گرفته شده، مانند كلمه «أغرب» كه به معناى كسى است كه امرى غريب انجام دهد.

و معناى آيه شريفه اين است كه: ما او و لشكريانش را كه ركن و مايه اعتماد او بودند، گرفتيم و به دريا ريختيم، و اين بعد از آن بود كه وى از كفر و لجبازى و طغيان، به مرحله‏اى رسيده بود كه مستحق ملامت بود. و اگر تنها فرعون را ملامت كرده با اينكه تمامى

لشكريانش شريك با او بودند، بدين جهت است كه فرعون امام و رهبر آنان به سوى هلاكت بود، هم چنان كه در باره او صريحا فرموده: ﴿يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ اَلنَّارَ‏﴾.

و در اين آيه اشاره‏اى به عظمت قدرت و هول‏انگيزى عذاب خدا نيز شده، مى‏فهماند كه خدا چگونه فرعون و لشكريانش را خوار كرد، و اين اشاره بر كسى پوشيده نيست.

﴿وَ فِي عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ اَلرِّيحَ اَلْعَقِيمَ﴾

اين آيه شريفه عطف است بر ما قبل كه مى‏فرمود «و فى موسى» و معنايش اين است كه: در داستان قوم عاد هم آيتى است كه ما بادى عقيم به سوى آنان رها كرديم، (توجه داشته باشيد كه كلمه «أرسلنا» در اين آيه به معناى رها كردن است).

و باد عقيم - به طورى كه مى‏گويند - آن بادى است كه از آوردن فايده‏اى كه در بادها مطلوبست، مانند حركت دادن ابرها، تلقيح درختان، باد دادن خرمنها، پرورش حيوانات و تصفيه هوا امتناع دارد و از آن عقيم است، و چنين بادى تنها اثرش هلاك كردن مردم است، هم چنان كه آيه بعدى بدان اشاره دارد.

﴿مَا تَذَرُ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاَّ جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ‏﴾

«ما تذر» - يعنى هيچ چيز را رها نمى‏كند، مگر آنكه چون استخوان پوسيده آردش مى‏سازد. و كلمه «رميم» به معناى هر چيزى است كه هلاك و پوسيده شده باشد، مانند استخوان پوسيده پودر شده. و معناى آيه روشن است.

﴿وَ فِي ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتَّى حِينٍ ... مُنْتَصِرِينَ﴾

اين آيه شريفه نيز عطف است بر ما قبلش كه مى‏فرمود «و فى عاد» يعنى و در داستان قوم ثمود هم آيتى است كه به ايشان گفته شد: «تا چند روزى خوش باشيد» و گوينده اين تهديد پيغمبرشان صالح (علیه السلام) بود كه به ايشان فرمود: «تا سه روز ديگر در خانه‏هايتان خوش باشيد كه اين وعده‏اى است تكذيب ناشدنى» و اين تهديد را وقتى به ايشان گفت كه ماده شترى را كه به معجزه از شكم كوه بيرون شد كشتند. صالح (علیه السلام) سه روز مهلتشان داد، تا در اين سه روز از كفر و طغيان خود برگردند، ولى اين مهلت سودشان نبخشيد، و كلمه عذاب بر آنان حتمى شد.

﴿فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ‏﴾ كلمه «عتو» - به طورى كه راغب گفته- به معناى امتناع ورزيدن و شانه خالى كردن

از اطاعت است كه قهرا با تمرد منطبق مى‏شود. و مراد از اين تمرد و عتو، تمرد از امر خدا و رجوع به سوى خدا در آن سه روزه مهلت است، پس اشكال نشود كه تمردشان از امر خدا (به طورى كه از تفصيل داستان برمى‏آيد) مقدمه‏اى بود براى خوشگذرانى در ايام مهلت، و حال آنكه آيه شريفه بر عكس اين دلالت دارد (تاريخ مى‏گويد: تمرد قوم ثمود باعث آن تهديد شد كه بيش از سه روز مهلت ندارند و آيه شريفه مى‏فرمايد در همان سه روز از بازگشت به سوى خدا تمرد كردند).

﴿فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ﴾ اينكه در اينجا عذاب قوم صالح را صاعقه خوانده، منافات با آيه شريفه‏ ﴿وَ أَخَذَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلصَّيْحَةُ‏﴾ ندارد، كه عذاب آن قوم را صيحه دانسته، براى اينكه ممكن است در عذاب آنان هم صاعقه دخالت داشته باشد و هم صيحه.

﴿فَمَا اِسْتَطَاعُوا مِنْ قِيَامٍ وَ مَا كَانُوا مُنْتَصِرِينَ﴾ بعيد نيست كه كلمه «استطاعوا» در اينجا متضمن معناى تمكن باشد، چون كلمه استطاعت براى گرفتن مفعول «من» نمى‏خواهد، و در اينجا با «من» مفعول گرفته، فرموده «من قيام» پس معنايش اين مى‏شود كه: متمكن از برخاستن از آنجا كه نشسته بودند نشدند، و خلاصه مهلت نبود كه از عذاب خدا فرار كنند. و اين تعبير كنايه است از اينكه خداوند اين قدر به ايشان مهلت نداد كه از جاى خود برخيزند.

﴿وَ مَا كَانُوا مُنْتَصِرِينَ‏﴾ اين جمله عطف است بر جمله‏ ﴿فَمَا اِسْتَطَاعُوا﴾ و معناى دو جمله اين است كه: نه خودشان توانستند برخيزند، و نه كسى ديگر ياريشان كرد و عذاب را از ايشان برگردانيد.

﴿وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْماً فَاسِقِينَ‏﴾

اين جمله عطف است بر داستانهاى سابق، و اگر كلمه «قوم» منصوب شده به خاطر اين است كه مفعول فعلى تقديرى است، كه تقديرش «و أهلكنا قوم نوح» است. مى‏فرمايد ما قبل از قوم عاد و ثمود، قوم نوح را هلاك كرديم كه مردمى فاسق و روى‏گردان از امر خدا بودند.

پس معلوم مى‏شود كه در زمان نوح هم امر و نهى از ناحيه خداى سبحان به مردم مى‏شده، و مردم مكلف بودند دستورات خدا را كه پروردگار ايشان و پروردگار هر موجودى است اطاعت كنند. خداوند مردم هر عصرى را به زبان پيامبر آن عصر به سوى اين حق دعوت مى‏كرده، پس آنچه انبياء گفته‏اند، حق و از ناحيه خداست، و يكى از گفته‏هاى آنان مساله وعده و وعيد و پاداش و كيفر قيامت، و اصل قيامت است (و همين خود برهانى است بر مساله معاد، و حاجت به برهانى ديگر نيست).

فرعونیمعادثمودنوحریح عقیمنبذگرفتن فرعون و جنود و نبذ در یم.هلاکت عاد و ثمود و قوم نوح.تکذیب امت‌های پیشین.آیات هلاکت در تاریخ.نجات مؤمنان در سیاق کلی.

معناى آيه: ﴿وَ اَلسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ‏﴾

از اين آيه به بعد، به سياق سابق سوره كه مى‏فرمود: ﴿وَ فِي اَلْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ...﴾

برگشته. و كلمه «ايد» ،هم به معناى قدرت مى‏آيد و هم به معناى نعمت، ولى اگر به معناى قدرت باشد كلمه «موسعون» يك معنا مى‏دهد و اگر به معناى نعمت باشد معنايى ديگر مى‏دهد.

بنا بر معناى اول آيه چنين مى‏شود كه: ما آسمان را با قدرتى بنا كرديم كه با هيچ مقياسى توصيف و اندازه‏گيرى نمى‏شود، و ما داراى وسعتى در قدرت هستيم، كه هيچ چيز آن قدرت را مبدل به عجز نمى‏كند.

و بنا بر معناى دوم آيه چنين مى‏شود كه: ما آسمان را بنا كرديم در حالى كه بنا كردنش مقارن با نعمتى بود كه آن نعمت را با هيچ مقياسى نمى‏توان تقدير كرد، و ما داراى نعمتى واسع هستيم، و داراى غنائى مطلق مى‏باشيم، و خزانه‏هاى ما با اعطاء و رزق دادن پايان نمى‏پذيرد، و از آسمان هر كه را بخواهيم و به هر جور بخواهيم رزق مى‏دهيم.

احتمال هم دارد كه كلمه «موسعون» از اين اصطلاح گرفته شده باشد كه مى‏گويند: «فلان اوسع فى النفقة - فلانى در نفقه توسعه داد» يعنى خيلى خرج كرد، در نتيجه منظور توسعه دادن به خلقت آسمان خواهد بود، كه بحث‏هاى رياضى امروز هم آن را تاييد مى‏كند.

﴿وَ اَلْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ اَلْمَاهِدُونَ‏﴾

كلمه «فرش» به معناى گستردن است، و همچنين كلمه «مهد» .و معناى آيه اين است كه: ما زمين را گسترديم و مسطحش كرديم تا شما بتوانيد روى آن قرار گيريد، و در آن ساكن شويد، پس ما چه خوب گسترنده‏اى هستيم. البته بايد دانست كه اين مسطح كردن زمين با كروى بودن آن منافات ندارد.

﴿وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ﴾

كلمه «زوجين» به معناى هر دو چيزى است كه مقابل هم باشند، يكى فاعل و مؤثر باشد، ديگرى منفعل و متاثر، از آنكه فاعل است عملى سر زند، و بر آنكه منفعل است واقع شود، مانند زن و شوهر. بعضى‏ گفته‏اند: اين كلمه به معناى مطلق هر دو چيز متقابل است، مانند زن و شوهر، زمين و آسمان، شب و روز، خشكى و دريا، و انس و جن. و بعضى‏

گفته‏اند: اصلا اين كلمه به معناى زن و شوهر است نه به معناى دو چيز متقابل.

﴿لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏﴾ يعنى اگر از هر چيزى جفت خلق كرديم براى اين است كه شايد شما متذكر شويد و بفهميد كه خالق آن، خودش زوج ندارد و منزه از داشتن زوج و شريك است، بلكه واحدى است كه سراسر جهان شاهد بر يكتايى او است.

﴿فَفِرُّوا إِلَى اَللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ وَ لاَ تَجْعَلُوا مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ

مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾

در اين دو آيه تفريعى شده است بر حجتهايى كه قبلا بر وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت اقامه شده بود، و داستانهاى متعددى از امت‏هاى گذشته كه به خدا و رسولان او كفر مى‏ورزيدند، و سرانجام كارشان به انقراض انجاميد، در آن آمده بود.

در اين دو آيه نتيجه مى‏گيرد: حال كه چنين است پس به سوى خدا فرار كنيد. و مراد از فرار كردن به سوى خدا، انقطاع به سوى او است به دست برداشتن از كفر، و گريزان بودن از عقابى كه كفر به دنبال دارد، و متوسل شدن به ايمان به خداى تعالى به تنهايى، و اينكه او را يگانه معبودى بى شريك براى خود بگيرند.

جمله‏ ﴿وَ لاَ تَجْعَلُوا مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ‏﴾ به منزله تفسيرى است براى جمله «﴿فَفِرُّوا إِلَى اَللَّهِ‏﴾» و معنايش اين است: اين كه گفتيم به سوى خدا بگريزيد، و دست از غير او برداريد، مرادمان اين است كه به خداى يكتا برگرديد، به خدايى كه شريكى در الوهيت و معبوديت ندارد.

و خداى تعالى جمله‏ ﴿إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ‏﴾ را مكرر آورده تا انذار را تاكيد كند. و اين دو جمله از زبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حكايت شده است.

سماءایدموسعونارضزوجینفروا الی اللهبنای سماء با اید و فرش ارض.اید به معنای قدرت.زوجین از هر چیز.فروا الی الله و نهی از اله آخر.لا تجعلوا مع الله الها آخر.اید به معنای نعمت در یک وجه.

بحث روايتى (رواياتى در باره آيات انفسى، رزق، يد داشتن خدا، و خلق زوجين از هر چيز و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ﴾ مى‏گويد: امام فرمود: آيتى كه خدا در خود تو دارد، اين است كه تو را شنوا و بينا كرده، يك بار خشم مى‏كنى و يك بار راضى مى‏شوى، گاهى گرسنه مى‏شوى و گاهى سير، و همه اينها آيتهاى خدا است‏.

مؤلف: در مجمع البيان اين تفسير را به امام صادق (علیه السلام) نسبت داده‏.

و در كتاب توحيد به سند خود از هشام بن سالم روايت كرده كه گفت: اشخاص از امام صادق سؤالاتى مى‏كردند، از آن جمله شخصى پرسيد: پروردگار خود را با چه چيزى شناختى؟ فرمود: به اينكه تصميم قطعى بر عملى مى‏گيرم، ولى چيزى نمى‏گذرد كه تصميم سست مى‏شود، و بر كارى همت مى‏گمارم ولى آن كار نمى‏شود، پس معلومم شد كه من تصميم مى‏گيرم و او آن را فسخ مى‏كند، من همت مى‏گمارم و او آن را نقض مى‏كند.

مؤلف: اين روايت را صاحب خصال از آن جناب از پدر و جد بزرگوارش از امير

المؤمنين (علیه السلام) نقل كرده‏.

و در الدر المنثور است كه خرائطى - در كتاب مساوى الاخلاق - از على بن ابى طالب روايت آورده كه در تفسير جمله «﴿وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ‏﴾» فرموده: آيتى كه خدا در خود انسان قرار داده مجراى بول و غائط است‏.

مؤلف: اين روايت مانند دو روايت قبلى در مقام بيان مصداقى از راه‏هاى معرفت است، نه اينكه آيت نفسى تنها اينها باشند.

و نيز در آن كتاب آمده كه ابن نقور و ديلمى از على (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ فِي اَلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ﴾ فرموده: منظور از اين رزق كه در آسمان است، باران مى‏باشد.

مؤلف: نظير اين روايت را قمى هم در تفسير خود بدون ذكر سند و بدون ذكر نام امام نقل كرده‏

و در ارشاد مفيد از على (علیه السلام) روايت آمده، كه در ضمن حديثى فرمود: به طلب رزق برخيزيد، كه رزق تنها براى طالب رزق ضمانت شده‏.

و در كتاب توحيد به سند خود از ابى البخترى روايت كرده كه گفت: جعفر بن محمد از پدرش از جدش از على بن ابى طالب (علیه السلام) برايم حديث كرد كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على به درستى كه يقين اين است كه احدى را با خشم خدا خشنود نسازى، و احدى را به سبب آنچه خدا به تو داده نستايى، و احدى را به سبب آنچه كه خدا به تو نداده مذمت نكنى، كه رزق نه با حرص حريص به دست مى‏آيد، و نه كراهت اكراه كننده مى‏تواند آن را برگرداند....

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿فَأَقْبَلَتِ اِمْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ‏﴾ گفته: بعضى گفته‏اند:

يعنى با جماعتى آمد نقل از امام صادق (علیه السلام).

و در الدر المنثور است كه فاريابى و ابن منذر از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه فرمود «ريح عقيم» عبارت است از نكباء.

و در كتاب توحيد به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت: من از امام باقر (علیه السلام) پرسيدم: معناى اينكه خداى عز و جل فرموده: «﴿يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ‏﴾» چيست؟ فرمود: منظور از كلمه «يد» در كلام عرب نيرو و نعمت است، مثلا در آيه‏ ﴿وَ اُذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا اَلْأَيْدِ﴾ و آيه‏ ﴿وَ اَلسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ‏﴾ و آيه شريفه‏ ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾ به معناى قوت است. و در اينكه عرب مى‏گويد: «لفلان عندى يد بيضاء - فلانى نزد من دستى سفيد دارد» به معناى نعمت است‏.

و در توحيد به سند خود از ابى الحسن، حضرت رضا (علیه السلام) روايت كرده كه در خطبه‏اى طولانى فرمود: خداى تعالى با اين كه شعور را شعور كرد به اين معنا شناخته شد كه كسى او را داراى شعور نكرده، و با اينكه جوهرها را جوهر كرده شناخته شده به اينكه خودش جوهر ندارد، و با اينكه بين موجودات ضديت برقرار كرد، شناخته شده به اينكه خودش ضد ندارد، و با اينكه بين بسيارى از موجودات مقارنه قرار داده شناخته شده به اينكه خود قرين ندارد. او بود كه بين نور و ظلمت، خشكى و ترى، خشونت و نرمى و سرد و گرم ضديت برقرار كرد، و باز او بود كه بين دو چيز ناسازگار الفت و بين دو چيز نزديك به هم جدايى انداخت، و با همين جدايى انداختنها فهماند كه جدا كننده‏اى در كار است، و با اين الفت اندازيها فهماند كه الفت دهنده‏اى در بين است، و در همين مقام فرموده: ﴿وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏﴾.

بين قبل و بعد جدايى انداخت تا معلوم شود خودش قبل و بعدى ندارد، غريزه‏هايى كه در موجودات هست شهادت مى‏دهد به اينكه پديد آورنده و سازنده غريزه‏ها، خود غريزه ندارد. و با اينكه وقت را وقت كرد فهمانيد كه وقت كننده وقت، خود وقت ندارد، و با اينكه بعضى از موجودات حجاب بعضى ديگر شد، فهماند بين خود او و خلقش حجابى نيست‏.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿فَفِرُّوا إِلَى اَللَّهِ‏﴾ مى‏گويد: بعضى گفته‏اند معنايش اين است كه: براى فرار از گناهان به حج برويد - نقل از امام صادق (علیه السلام).

مؤلف: اين روايت را كافى‏ و معانى الاخبار هم به سند خود از ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) نقل كرده‏اند، و بعيد نيست كه از باب تطبيق باشد.

آیات انفسیسمعبصریدزوجینقمىتوحیدآیات در خود انسان.احوال نفس نشانه خدا.ید داشتن خدا در روایات.خلق زوجین.روایات رزق.

تکذیب رسولان، تولی، غرض عبادت از خلقت، و رزاقیت خدا آیات ۵۲–۶۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

خاتمه ذاریات تکذیب اقوام، امر به تولی و تذکیر، غرض عبادت از خلقت جن و انس، و نفی نیاز خدا به رزق را بازمی‌گرداند.

كَذَٰلِكَ مَآ أَتَى ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا۟ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ
بدين سان بر كسانى كه پيش از آنها بودند هيچ پيامبرى نيامد جز اينكه گفتند: «ساحر يا ديوانه‌اى است.»
أَتَوَاصَوْا۟ بِهِۦ ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌۭ طَاغُونَ
آيا همديگر را به اين [سخن‌] سفارش كرده بودند؟ [نه!] بلكه آنان مردمى سركش بودند.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَآ أَنتَ بِمَلُومٍۢ
پس، از آنان روى بگردان، كه تو در خور نكوهش نيستى.
وَذَكِّرْ فَإِنَّ ٱلذِّكْرَىٰ تَنفَعُ ٱلْمُؤْمِنِينَ
و پند ده، كه مؤمنان را پند سود بخشد.
وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ
و جن و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.
مَآ أُرِيدُ مِنْهُم مِّن رِّزْقٍۢ وَمَآ أُرِيدُ أَن يُطْعِمُونِ
از آنان هيچ روزيى نمى‌خواهم، و نمى‌خواهم كه مرا خوراك دهند.
إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلرَّزَّاقُ ذُو ٱلْقُوَّةِ ٱلْمَتِينُ
خداست كه خود روزى بخش نيرومند استوار است.
فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ ذَنُوبًۭا مِّثْلَ ذَنُوبِ أَصْحَٰبِهِمْ فَلَا يَسْتَعْجِلُونِ
پس براى كسانى كه ستم كردند بهره‌اى است از عذاب، همانند بهره عذاب ياران [قبلى‌]شان. پس [بگو:] در خواستن عذاب از من، شتابزدگى نكنند.
فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن يَوْمِهِمُ ٱلَّذِى يُوعَدُونَ
پس واى بر كسانى كه كافر شده‌اند از آن روزى كه وعده يافته‌اند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات خاتمه سوره است، و در آن به همان مطالبى كه سوره با آن آغاز شده بود برگشت شده، كه همان انكار معاد مشركين و معارضه با مقام رسالت با سخنانى مختلف بود، و سپس ايشان را به روز موعود تهديد مى‏كرد.

﴿كَذَلِكَ مَا أَتَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ﴾

يعنى: مطلب از اين قرار است كه قبل از اين قوم هم هيچ رسولى به سوى مردم نيامد، مگر آنكه يا گفتند ساحر است، و يا گفتند مجنون است. و بنابراين، كلمه «كذلك» نظير خلاصه‏گيرى از مطالب قبل است كه گفتيم معاد را انكار مى‏كردند، و با رسالت رسولان با سخنانى مختلف مقابله مى‏نمودند.

و جمله‏ ﴿مَا أَتَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏﴾ بيان است براى كلمه «كذلك» .

﴿أَ تَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ﴾

كلمه «تواصى» به معناى اين است كه مردمى يكديگر را به امرى سفارش كنند. و ضمير «به» به قول برمى‏گردد و استفهام تعجبى است و معناى آيه چنين است كه: آيا اين امت‏ها به يكديگر سفرش كرده بودند، و هر امتى كه قبلا بوده به امت بعدى خود ياد داده و سفارش كرده كه او هم همين حرفها را بزند؟ نه، و ليكن همه اين اقوام طاغى بودند، و اين حرفها زائيده طغيان است.

تکذیبساحرمجنونطغیانتکذیب اقوام رسولان را.الگوی واحد مخالفت با رسالت.بازگشت به انکار معاد در آغاز سوره.طغیان مکذبین.

طغيان و استكبار، عليت مشترك تكذيب اقوام مكذب بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَا أَنْتَ بِمَلُومٍ‏﴾

اين جمله تفريع بر طغيان و استكبار و اصرار آنان بر عناد و لجاجت و نتيجه‏گيرى از آن است.

و معناى آيه چنين است. حال كه وضع چنين است، و مردم دعوت تو را اجابت نمى‏كنند مگر به مثل همان اجابتى كه امت‏هاى گذشته كردند، و پيغمبر خود را ساحر و يا مجنون خواندند و اگر دعوت تو بيش از عناد در آنان اثر نگذاشت روى از آنان بگردان، و مجادله مكن كه حق را به آنان بقبولانى، كه اگر چنين كنى سرزنش نمى‏شوى، براى اينكه تو معجزه را به ايشان نشان دادى و حجت را بر آنان تمام كردى.

﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ اَلذِّكْرىَ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

اين جمله تفريع و نتيجه‏گيرى از دستورى است كه قبلا داد و فرمود: از كفار روى بگردان. پس در حقيقت امرى است به تذكر بعد از نهى از جدال با آنان، و معنايش اين مى‏شود كه: تو دست از تذكر دادن خود بر مدار، و هم چنان كه تا كنون ايشان را با مواعظت تذكر مى‏دادى تذكر ده، چون تذكر، مفيد به حال مؤمنين است، و ربطى به استدلال و جدال با آن طاغيان ندارد. استدلال و جدال به جز زيادتر شدن طغيان و كفر اثر ديگرى در آنان ندارد.

تولیتذکیرطغیاناستکبارطغیان و استکبار علت مشترک تکذیب.تذکیر نافع برای مؤمنان.نفع ذکری برای مؤمنین.تولی پیامبر بدون ملامت.

بررسى مفاد آيه: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ و توضيحاتى در باره اينكه غرض از خلقت انس و جن عبادت خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾

در اين آيه، سياق كلام از تكلم با غير به متكلم وحده تغيير يافته. و اين تغيير سياق براى آن بوده كه كارهايى كه در سابق ذكر مى‏شد و به خدا نسبت مى‏داد، مانند خلقت و ارسال رسل و انزال عذاب، كارهايى بود كه واسطه برمى‏داشت، و مثلا ملائكه و ساير اسباب در آن واسطه بودند، بخلاف غرض از خلقت و ايجاد - كه همان عبادت باشد - كه امرى است مختص به خداى سبحان و احدى در آن شركت ندارد.

و جمله‏ ﴿إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ استثنايى است از نفى، و شكى نيست كه اين استثناء ظهور در اين دارد كه خلقت بدون غرض نبوده، و غرض از آن منحصرا عبادت بوده، يعنى غرض اين بوده كه خلق، عابد خدا باشند، نه اينكه او معبود خلق باشد، چون فرموده «الا ليعبدون» يعنى: تا آنكه مرا بپرستند، و نفرموده: تا من پرستش شوم يا تا من معبودشان باشم.

علاوه بر اين، غرض هر چه باشد پيداست امرى است كه صاحب غرض به وسيله آن استكمال مى‏كند، و حاجتش را برمى‏آورد، در حالى كه خداى سبحان از هيچ جهت نقص و حاجتى ندارد. تا به وسيله آن غرض نقص خود را جبران نمايد و حاجت خود را تامين كند.

و نيز از جهتى ديگر فعلى كه بالآخره منتهى به غرضى كه عايد فاعلش نشود لغو و سفيهانه است، لذا نتيجه مى‏گيريم كه خداى سبحان در كارهايى كه مى‏كند غرضى دارد، اما غرضش ذات خودش است، نه چيزى كه خارج از ذاتش باشد، و كارى كه مى‏كند از آن كار سود و غرضى در نظر دارد، ولى نه سودى كه عايد خودش گردد، بلكه سودى كه عايد فعلش شود.

اينجاست كه مى‏گوييم خداى تعالى انسان را آفريد تا پاداش دهد، و معلوم است كه ثواب و پاداش عايد انسان مى‏شود، و اين انسان است كه از آن پاداش منتفع و بهره‏مند مى‏گردد، نه خود خدا، زيرا خداى عز و جل بى نياز از آن است. و اما غرضش از ثواب دادن خود ذات متعاليش مى‏باشد، انسان را بدين جهت خلق كرد تا پاداش دهد، و بدين جهت

پاداش دهد كه اللَّه است.

پس پاداش كمالى است براى فعل خدا، نه براى فاعل فعل كه خود خدا است، پس عبادت غرض از خلقت انسان است، و كمالى است كه عايد انسان مى‏شود، هم عبادت غرض است و هم توابع آن - كه رحمت و مغفرت و غيره باشد. و اگر براى عبادت غرضى از قبيل معرفت در كار باشد، معرفتى كه از راه عبادت و خلوص در آن حاصل مى‏شود در حقيقت غرض أقصى و بالاتر است، و عبادت غرض متوسط است.

عبادتخلقتجنانسغرض خلقت جن و انس عبادت است.خلقت برای عبادت.انسان مخاطب غرض عبادت.عبادت غرض توحیدی خلقت.

بيان اينكه الف و لام در «الجن و الانس» الف و لام جنس، و لام در «ليعبدون» لام غرض است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

حال خواهى گفت: حمل كردن لام در جمله «ليعبدون» بر لام غرض معارض است با آيه شريفه‏ ﴿وَ لاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُمْ﴾ و با آيه شريفه‏ ﴿وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ‏﴾ براى اينكه ظاهر آيه اول اين است كه غرض از خلقت اختلاف است، و ظاهر آيه دوم اين است كه غرض از خلقت رفتن بسيارى از افراد جن و انس به جهنم است ناگزير ما بايد از حمل لام بر لام غرض صرف نظر نموده بگوييم لام غايت است (در اين صورت معناى هر سه آيه اين مى‏شود كه: خداى تعالى انسان را نه براى عبادت و نه براى اختلاف و نه براى جهنم آفريد بلكه انسانى آفريده كه بعضى او را عبادت مى‏كنند و بعضى از خلقت خود اختلاف را نتيجه مى‏گيرند و بعضى جهنمى شدن را).

در پاسخ مى‏گوييم: اما آيه اول كه اشاره «و لذلك - و براى همين هم خلقشان كرده‏ايم» اشاره به رحمت است، نه به اختلاف. و اما آيه دوم هر چند لام در آن لام غرض است، مى‏فرمايد به منظور ريختن در دوزخ و يا اختلاف خلقشان كرده‏ايم، و ليكن اين غرض، غرض اصلى نيست، بلكه تبعى و به قصد ثانوى است، كه گفتار مفصل ما در تفسير اين دو آيه گذشت.

حال اگر بگويى در صورتى كه لام در جمله «ليعبدون» لام غرض باشد اين اشكال متوجه مى‏شود كه اگر غرض از خلقت، عبادت بندگان باشد، با در نظر داشتن اينكه تخلف مراد او از اراده‏اش امرى محال است، بايد تمامى بندگان او را عبادت مى‏كردند و حال آنكه مى‏بينيم كه بسيارى از آنان او را نمى‏پرستند، و اين خود بهترين دليل است بر اينكه لام در آيه، لام غرض نيست، و اگر هم لام غرض باشد مراد از عبادت، عبادت تشريعى و دينى نيست، بلكه عبادت تكوينى است، كه در آيه‏ ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ از آن خبر

مى‏دهد.

و يا مراد از خلقت بندگان براى عبادت، اين باشد كه: ما آنان را طورى آفريده‏ايم كه صلاحيت براى عبادت داشته باشند، و هر كس بخواهد او را عبادت كند بتواند، چون آنان را داراى اعتبار و عقل و استطاعت كرديم. و اين توجيه خيلى هم دور نيست چون استعمال كلمه و نام يك عمل در صلاحيت و استعداد براى انجام فعلى كه معناى آن كلمه است، استعمالى مجازى و شايع است، مثلا مى‏گوييم «گاو براى شخم زدن خلق شده» و معنايش اين است كه صلاحيت و استعداد شخم را دارد، و يا مى‏گوييم «خانه براى سكنى ساخته شده» كه باز معنايش اين است كه استعداد براى سكنى دارد.

در پاسخ مى‏گوييم: مبنا و اساس اين اشكال اين است كه الف و لام در دو كلمه «الجن» و «الانس» الف و لام استغراق باشد، و معناى آيه اين باشد كه «ما تمامى افراد جن و تمامى افراد انس را تنها به غرض عبادت آفريديم» آن وقت تخلف اين غرض در بعضى افراد منافى با اين غرض مى‏شود، و اشكال مى‏شود كه تخلف مراد از اراده خداى تعالى محال است.

و اما اگر ما اين دو الف و لام را الف و لام جنس بدانيم، نه استغراق در آن صورت وجود عبادت در دو نوع جن و انس و لو در بعضى از افراد آن دو كافى است، كه اين تخلف محال پيش نيايد، چون وجود افرادى كه خدا را عبادت نمى‏كنند ضررى نمى‏زند، بله، اگر به طور كلى در جنس جن و بشر عبادت ورمى‏افتاد، و حتى يك نفر هم خدا را عبادت نمى‏كرد، با غرض خداى سبحان منافات داشت، و آن وقت مى‏شد بگوييم غرض خداى سبحان تخلف شده، و همان طور كه خداى تعالى در خلقت افراد غرض دارد، در خلقت نوع هم غرض دارد، و ممكن است غرضش از خلقت اين دو نوع وجود افرادى عابد در اين دو نوع باشد.

و اما اين احتمال كه مراد از عبادت، عبادت تكوينى باشد نه دينى، احتمالى است ضعيف، براى اينكه در اين صورت مطلب منحصر به جن و انس نمى‏شود، بلكه خلقت تمامى عالم براى عبادت تكوينى است. علاوه بر اين، سياق آيه سياق توبيخ كفار است، كه چرا عبادت تشريعى ندارند. و مى‏خواهد كفار را به خاطر اينكه قيامت و حساب و جزاء را منكر شده‏اند تهديد كند، و معلوم است كه حساب و جزاء مربوط به عبادت تشريعى است، نه تكوينى.

و نيز اينكه عبادت را حمل كردند بر استعداد و صلاحيت عبادت، و گفته‏اند: غرض

از خلقت جن و انس اين است كه صلاحيت و استعداد عبادت را داشته باشند، و يا مورد امر و نهى عبادى قرار بگيرند، احتمالى است ضعيف، براى اينكه اين معنا بسيار واضح است كه اگر كسى از چيزى استعداد و صلاحيت فعلى را مى‏خواهد، براى اين مى‏خواهد كه آن فعل را انجام دهد، و به فرضى هم كه به گفته شما غرض از خلقت صلاحيت عبادت باشد، باز غرض اصلى و اولى عبادت است، و صلاحيت و استعداد مقدمه آن است.

پس نمى‏توانيم عبادت در آيه را حمل كنيم بر صلاحيت و استعداد عبادت، و اگر حمل كنيم در حقيقت اعتراف كرده‏ايم به اينكه غرض اولى و بالذات، خود عبادت است، و اينجاست كه دوباره اشكال - البته اگر اشكالى باشد - برمى‏گردد.

پس حق همين است كه بگوييم الف و لام در دو كلمه «الجن» و «الانس» الف و لام جنس است، نه استغراق، و مراد از عبادت، خود عبادت است نه صلاحيت و استعداد آن. و اگر غرض به استعداد هم تعلق گرفته باشد غرض ثانوى و جزئى است تا مقدمه باشد براى غرض اولى و اعلا كه همان عبادتست، هم چنان كه خود عبادت يعنى اعمالى كه عبد با اعضاء و جوارح خود انجام مى‏دهد، برمى‏خيزد، مى‏ايستد، ركوع مى‏كند، به سجده مى‏افتد، غرض به همه اينها تعلق گرفته، و لذا مى‏بينيم به آنها امر فرموده، اما اين غرض براى مطلوب ديگر و غرض بالاتر است، و آن اين است كه بندگى و ذلت عبوديت بنده را در برابر رب العالمين نشان دهد، ذلت عبوديت و فقر مملوكيت محض خود را در قبال عزت مطلق و غناى محض مجسم و ممثل سازد، هم چنان كه چه بسا اين معنا از آيه شريفه‏ ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ﴾ نيز استفاده شود، چون در اين آيه «عبادت» را «به دعاء» مبدل كرده است.

پس معلوم مى‏شود كه حقيقت عبادت اين است كه بنده، خود را در مقام ذلت و عبوديت واداشته، رو به سوى مقام رب خود آورد. و همين، منظور آن مفسريست كه عبادت را به معرفت تفسير كرده، مى‏خواهد بگويد: حقيقتش آن معرفتى است كه از عبادت ظاهرى به دست مى‏آيد.

پس غرض نهايى از خلقت همان حقيقت عبادت است، يعنى اين است كه بنده از خود و از هر چيز ديگر بريده، به ياد پروردگار خود باشد، و او را ذكر گويد.

اين بود آنچه با تدبر در آيه مورد بحث استفاده مى‏شود، و اگر «جن» را در آن جلوتر از

«انس» آورده، براى اين است كه سخن از خلقت است و خلقت جن قبل از خلقت انس بوده، به شهادت اينكه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ اَلسَّمُومِ‏﴾. و عبادت غرض و نتيجه‏اى است كه عايد فعل خدا مى‏شود، نه عايد فاعل كه خود خدا باشد، به همان بيانى كه گذشت.

و از اينكه در آيه شريفه به وسيله نفى و استثناء، غرض را منحصر در عبادت كرده فهميده مى‏شود كه خداى تعالى هيچ عنايتى به آنان كه عبادتش نمى‏كنند ندارد، هم چنان كه گفتيم آيه شريفه‏ ﴿قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاَ دُعَاؤُكُمْ﴾ به آن تصريح مى‏كند.

لام غرضعبادتاختلافجهنمعبادت غرض حقیقی در برابر غایات فرعی.ذرء لجهنم غایت تبعی طاغیان.رحمت و اختلاف در سیاق هود.تسبیح همه اشیاء.

معناى اينكه فرمود: ﴿مَا أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ﴾

كلمه «اطعام» به معناى دادن طعام به كسى است كه آن را بچشد و بخورد، در قرآن كريم فرموده: ﴿وَ اَلَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿اَلَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ﴾ و بنابراين، ذكر اطعام بعد از رزق، از قبيل ذكر خاص بعد از عام است كه معمولا در جايى به كار مى‏رود كه گوينده نسبت به خاص عنايتى بيشتر دارد. و در اينجا خداى تعالى خواسته است در بين همه انحاء رزق عنايت بيشتر خود را نسبت به طعام بفهماند و اين بدان جهت است كه احتياج به طعام خوردن و سوخت بدن را تامين كردن، از ساير حوائج انسان وسيع‏تر است، و ساير حوائجش به آن اهميت نيست، زيرا بدن همواره سوخت و سوز دارد، هر طعامى كه مى‏خورد وقتى مى‏خورد كه گرسنه است، و بعد از خوردن هم آن را دفع نموده، دوباره گرسنه مى‏شود.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منظور از رزق، روزى دادن بندگان به بندگان است، مى‏خواهد بفرمايد: من از بندگانم نه مى‏خواهم كه بندگان را روزى دهند، و نه اينكه به خود من چيزى اطعام كنند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از اطعام تقديم طعام به درگاه خدا است، آن طور كه يك برده طعامى را نزد مولايش، و يك خدمتكار طعامى را نزد مخدوم خود مى‏برد، مى‏خواهد بفرمايد: من نمى‏خواهم بندگانم براى من رزقى تحصيل كنند، و نيز از ايشان نمى‏خواهم كه

طعامى برايم درست كنند و به من پيشكش كنند تا من با آن رزق ارتزاق كنم، و آن طعام را بخورم.

﴿إِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلرَّزَّاقُ ذُو اَلْقُوَّةِ اَلْمَتِينُ‏﴾

اين جمله آيه قبلى را كه مى‏فرمود ﴿مَا أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ...﴾ تعليل مى‏كند. و در اين آيه التفاتى به كار رفته، چون در آيه قبلى سياق، سياق تكلم وحده بود، مى‏فرمود «من نمى‏خواهم چنين و چنان كنند» و در آيه مورد بحث خداى تعالى غايب فرض شده مى‏فرمايد «خدا چنين و چنان است» و اين بدان منظور است كه تعليل مذكور مستقيما مستند به اسم جلاله شود كه هر موجودى آغازش از آن اسم، و انجامش نيز به سوى آنست، گويا فرموده: من از ايشان رزقى نمى‏خواهم، چون رزاق منم، زيرا من اللَّه هستم.

و اگر از رازق بودن خود با صيغه مبالغه «رزاق - بسيار روزى دهنده» تعبير كرد، با اينكه ظاهر سياق اقتضاء داشت كه اكتفاء كند به اين كه بفرمايد: خدا خودش رازق همه است، براى اين است كه وقتى تنها خداى تعالى رازق باشد، رزاق هم خواهد بود. براى اينكه روزى‏خوارانش بى حساب و بسيارند، پس اين آيه نظير آيه شريفه «﴿وَ مَا أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ‏﴾» است كه نظير اين بيان در تفسير آن نيز گذشت.

و كلمه «ذو القوة» يكى از اسماء خداى تعالى و به معناى «قوى» است، با اين تفاوت كه اين كلمه از كلمه «قوى» رساتر است. و كلمه «متين» نيز يكى از اسماء خداى تعالى است كه به معناى نيرومندى است كه هيچ كارى ناتوانش نمى‏كند.

و تعبير به اين سه اسم براى اين است كه بر انحصار روزى دادن در خداى تعالى دلالت كند، و بفهماند كه خدا در رساندن رزق به روزى‏خواران - با همه كثرتى كه دارند - ناتوان و ضعيف نمى‏شود.

﴿فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحَابِهِمْ فَلاَ يَسْتَعْجِلُونِ﴾

كلمه «ذنوب» به معناى سهم و نصيب است، و كلمه «استعجال» به معناى اين است كه از ديگرى بخواهى عجله كند، و او را بر انجام خواسته‏ات تحريك كنى. اين آيه شريفه متفرع بر لازمه معنايى است كه جمله‏ ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ آن را افاده مى‏كند، چون اين جمله غرض از خلقت جن و انس را عبادت معرفى كرده و لازمه اين معنا آن است كه هر كس او را عبادت نكند ستمكار باشد، آيه مورد بحث هم مى‏فرمايد: ستمكاران اين امت نيز نصيبى از عذاب دارند، مثل نصيب هم مسلكانشان در امت‏هاى ديگر.

و معناى آيه چنين مى‏شود: حال كه اين ستمكاران خدا را عبادت نمى‏كنند، و خدا

عنايتى به هدايت آنان ندارد، و در نتيجه از ناحيه خدا سعادتى ندارند، و هيچ سعادتى شامل ايشان نمى‏شود، قهرا نصيبى از عذاب دارند، مثل نصيب هم مسلكانشان در امت‏هاى گذشته كه هلاك شدند، پس با اين حال اين چه عجله‏اى است كه دارند، و به تو مى‏گويند كه زودتر عذاب ما را بياور، و مى‏گويند: «﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ پس وعده چه وقت مى‏رسد اگر راست مى‏گوييد» و «﴿أَيَّانَ يَوْمُ اَلدِّينِ﴾ روز قيامت چه وقت است» ؟.

در اين آيه شريفه التفاتى از غيبت به تكلم به كار رفته، (در آيه قبلى خدا را غايب فرض كرده بود، و او را به اوصاف ذو القوة و رزاق و متين توصيف مى‏كرد، و در آيه مورد بحث خود خداى تعالى گوينده به حساب آمده، مى‏فرمايد آنهايى كه از اين امت ستمكارند، چنين و چنان هستند، و در حقيقت مى‏توان گفت اين التفات جديدى نيست، بلكه بر گشتن به سياق قبلى است، كه باز در آن خداى تعالى گوينده بود، و مى‏فرمود: من جن و انس را خلق نكردم (مگر براى...)، چون سخن در آيه مورد بحث از شاخه‏هاى آن آيه است.

﴿فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ يَوْمِهِمُ اَلَّذِي يُوعَدُونَ﴾

اين آيه تفريع و نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً...‏﴾ ، و هم هشدارى است به اينكه اين ذنوب و نصيب در روز قيامت براى آنان محقق و حتمى است، هر چند كه زودرس شدن قسمتى از آن در همين دنيا ممكن باشد، و قيامت روزى است كه براى آنان به غير از ويل و هلاكت چيزى نيست، و آن همان روزى است كه وعده‏اش داده شده.

و اگر تعبير ﴿لِلَّذِينَ ظَلَمُوا‏﴾ كه در آيه قبلى بود، در اين آيه به‏ ﴿لِلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ تبديل شده، براى اين بود كه توجه دهد، به اينكه مراد از ظلم در آنجا ظلم كفر است نه ظلم به مردم.

رزقاطعامرزاققوهنفی نیاز خدا به رزق بندگان.رزاق ذو القوة المتین.عبادت بدون سودرسانی به خدا.و ما أنا بظلام للعبید.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه: ﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ اَلذِّكْرىَ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِينَ‏﴾ و آيه: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ و در باره طلب روزى)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: با اسنادى از مجاهد روايت شده كه گفت: روزى على بن ابى طالب (علیه السلام) با عمامه بيرون آمد، در حالى كه پيراهنش را به خود پيچيده بود، پس فرمود: وقتى جمله‏ ﴿فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَا أَنْتَ بِمَلُومٍ‏﴾ نازل شد، احدى از ما نماند مگر آن كه يقين كرد كه عذاب خواهد آمد، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده بود از بين امت بيرون شود، ولى همين كه اين جمله نازل شد: ﴿وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ اَلذِّكْرىَ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ دلهايمان آرام گرفت، چون معناى اين جمله اين است كه: با قرآن، كسانى را كه از بين قومت به تو ايمان آورده‏اند موعظه كن، كه موعظه به حال مؤمنين سود مى‏دهد - نقل از

كلبى‏.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور از كلبى و نيز نظير آن را از ابن راهويه و همچنين ابن مردويه، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏.

و در توحيد به سند خود از ابن ابى عمير روايت كرده كه گفت: به حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر (علیه السلام) عرضه داشتم: معناى اين حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه فرموده: «اعملوا فكل ميسر لما خلق له - عمل كنيد كه هر كس براى هر چه خلق شده، رسيدن به آن غرض را برايش آسان كرده‏اند» چيست؟ فرمود: خداى عز و جل جن و انس را آفريد براى اينكه بندگى‏اش كنند، و نيافريده كه نافرمانى‏اش كنند، چون خودش فرموده: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ پس وقتى خداى تعالى همه را براى اين غرض مقدس خلق كرده، قطعا هر كس مى‏تواند به آن هدف برسد، پس واى بر كسى كه كورى را بر هدايت ترجيح داده، آن را انتخاب كند.

و در علل الشرائع به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود:

روزى حسين بن على (علیه السلام) بين اصحابش آمد و فرمود: خداى عز و جل خلق را نيافريد مگر براى اينكه او را بشناسند، چون اگر او را بشناسند، عبادتش هم مى‏كنند، و اگر عبادتش كنند، به وسيله عبادت او از پرستش غير او بى نياز مى‏شوند.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ‏﴾ ، فرمود: آنان را آفريد تا امر به عبادتشان كند.

مؤلف: قمى هم در تفسير خود اين حديث را آورده، اما نه سندش را ذكر كرده و نه نام مبارك امام را. و در تفسير آيه شريفه، بيانى گذشت كه معناى اين روايات را روشن مى‏سازد، زيرا در آنجا گفتيم غرضهايى كه در خلقت است - يعنى تكليف و عبادت و معرفت - اغراضى است كه هر يك از ديگرى حاصل مى‏شود.

و در تفسير عياشى از يعقوب بن سعيد از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه گفت: از آن جناب از معناى اين كلام خدا پرسيدم كه مى‏فرمايد ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ فرمود: بندگان را براى عبادت آفريد. پرسيدم آخر در آيه‏ ﴿وَ لاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُمْ‏﴾ مى‏فرمايد آنان را براى رحمت آفريدم فرمود اين كه تو خواندى بعد از آن آيه نازل شد.

مؤلف: يعنى آيه‏ ﴿وَ لاَ يَزَالُونَ...‏﴾ ، بعد از آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْتُ...﴾ نازل شده، و امام خواسته است بفرمايد آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْتُ...‏﴾ نسخ شده. و در تفسير قمى، در حديثى ديگر نيز آمده كه آيه مذكور با آيه‏ ﴿وَ لاَ يَزَالُونَ...﴾ نسخ شده‏. و مراد از اين نسخ، بيان و رفع ابهام است، نه نسخ اصطلاحى، چون نسخ در كلام ائمه (علیه السلام) به معناى بيان و رفع ابهام بسيار آمده، هم چنان كه در تفسير آيه‏ ﴿مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا...‏﴾ به اين معنا اشاره كرديم.

و مراد امام (علیه السلام) اين بوده كه غرض اعلاى از خلقت، رحمت خاص الهى است كه تنها به وسيله عبادت حاصل مى‏شود، و سعادتى است خاص كه از راه معرفت بدست مى‏آيد.

و در تهذيب به سند خود از سدير روايت كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: انسان در طلب رزق چه مقدار وظيفه دارد؟ فرمود: همين كه در مغازه‏ات را باز كنى، و بساطت را پهن نمايى وظيفه‏ات را انجام داده‏اى‏.

الحمد للَّه رب العالمين

روایتتولیعبادتتذکیرتفسیر روایی لیعبدون.تذکیر پس از تولی.نفع ذکری برای مؤمنان.