→ المیزان

انفال

۸ مدنی آیات ۷۵ بازه‌ها ۸

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

انفال، اصلاح ذات البین، و صفات مؤمنان آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز انفال پس از بدر مالکیت انفال و صفات مؤمنان حقیقی را می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلْأَنفَالِ ۖ قُلِ ٱلْأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَأَصْلِحُوا۟ ذَاتَ بَيْنِكُمْ ۖ وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
[اى پيامبر،] از تو در باره غنايم جنگى مى‌پرسند. بگو: «غنايم جنگى اختصاص به خدا و فرستاده [او] دارد. پس از خدا پروا داريد و با يكديگر سازش نماييد، و اگر ايمان داريد از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد.
إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتْهُمْ إِيمَٰنًۭا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ
مؤمنان، همان كسانى‌اند كه چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكل مى‌كنند.
ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ يُنفِقُونَ
همانان كه نماز را به پا مى‌دارند و از آنچه به ايشان روزى داده‌ايم انفاق مى‌كنند.
أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ حَقًّۭا ۚ لَّهُمْ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ كَرِيمٌۭ
آنان هستند كه حقاً مؤمنند، براى آنان نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و روزىِ نيكو خواهد بود.
كَمَآ أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنۢ بَيْتِكَ بِٱلْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقًۭا مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ لَكَٰرِهُونَ
همان گونه كه پروردگارت تو را از خانه‌ات به حق بيرون آورد و حال آنكه دسته‌اى از مؤمنان سخت كراهت داشتند.
يُجَٰدِلُونَكَ فِى ٱلْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى ٱلْمَوْتِ وَهُمْ يَنظُرُونَ
با تو در باره حق -بعد از آنكه روشن گرديد- مجادله مى‌كنند. گويى كه آنان را به سوى مرگ مى‌رانند و ايشان [بدان‌] مى‌نگرند.

بيان آيات [معناى «انفال»، «ذات» و مراد از اصلاح ذات البين‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از سياق آيات اين سوره بدست مى‏آيد كه اين سوره در مدينه و بعد از واقعه جنگ بدر نازل شده، به شهادت اينكه پاره‏اى از اخبار اين جنگ را نقل مى‏كند و مسائل متفرقه‏اى در باره جهاد و غنيمت جنگى و انفال و در آخر امورى را مربوط به هجرت ذكر مى‏نمايد.

﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ...﴾

كلمه «انفال» جمع «نفل» - به فتح فاء - است، كه به معناى زيادى هر چيزى است. و لذا نمازهاى مستحبى را هم «نافله» مى‏گويند چون زياده بر فريضه است، و اين كلمه بر زياديهايى كه «فى‏ء» هم شمرده شود اطلاق مى‏گردد، و مقصود از «فى‏ء» اموالى است كه مالكى براى آن شناخته نشده باشد، از قبيل قله كوه‏ها و بستر رودخانه‏ها و خرابه‏هاى متروك، و آباديهايى كه اهالى‏اش هلاك گرديده‏اند، و اموال كسى كه وارث ندارد، و غير آن، و از اين جهت آن را انفال مى‏گويند كه گويا اموال مذكور زيادى بر آن مقدار اموالى است كه مردم مالك شده‏اند، بطورى كه ديگر كسى نبوده كه آن‌ها را مالك شود، و چنين اموالى از آن خدا و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

غنائم جنگى را نيز انفال مى‏گويند، اينهم باز بخاطر اين است كه زيادى بر آن چيزى است كه غالبا در جنگها مورد نظر است، چون در جنگها تنها مقصود ظفر يافتن بر دشمن و تار و مار كردن او است، و وقتى غلبه دست داد و بر دشمن ظفر پيدا شد مقصود حاصل شده، حال اگر اموالى هم به دست مردان جنگى افتاده باشد و يا اسيرى گرفته باشند موقعيتى است زياده بر آنچه مقصود بوده، (پس همه جا، در معناى اين كلمه، زيادتى نهفته است).

كلمه «ذات» در اصل مؤنث «ذا» به معناى صاحب و از الفاظى است كه هميشه بايد اضافه شود، چيزى كه هست بسيار استعمال شده است در «نفس هر چيز» يعنى در آن چيزى كه حقيقت هر شى‏ء با آن محفوظ است، مثلا وقتى مى‏گويند: «ذات انسان» معنايش آن چيزى است كه انسان به وسيله آن انسان است، و «ذات زيد» به معناى نفس انسانيت خاصه‏اى است كه به اسم «زيد» مسمى شده. و بعيد نيست كه اصل در اين لغت «نفس ذات اعمال كذا: نفس صاحب فلان اعمال» بوده باشد، و سپس به منظور اختصار گفته باشند «ذات اعمال: صاحب كارها» و يا تعبير ديگرى كه اين معنا را برساند، و به تدريج اعمال را هم انداخته و تنها

گفته‏اند: «ذات».

و همچنين در عبارت «ذات بين» كه به معناى آن حالت و رابطه بدى است كه در ميان دو فرقه پديد مى‏آيد، چون دشمنى و خصومت هميشه بين دو طرف واقع مى‏شود، پس اين دشمنى «صاحب بين» است كه عبارت ديگر آن «ذات بين» مى‏شود، پس منظور از جمله‏ ﴿وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ﴾ اين است كه آن حالت بد و آن فسادى كه در بينتان رخ نموده و آن تيرگى رابطه را اصلاح كنيد.

راغب در مفردات مى‏گويد: «ذو» بر دو وجه است يكى آن است كه به توسط آن چيزى را كه بخواهيم به اسم جنس و اسم نوع وصف مى‏كنيم. و در اين صورت تنها به اسم ظاهر اضافه مى‏گردد، و به صيغه تثنيه و جمع نيز در مى‏آيد، مثلا در تثنيه گفته مى‏شود: «ذواتا» و در جمع: «ذوات» و به هيچ وجه در هيچ صورت جز به اضافه استعمال نمى‏شود.

سپس اضافه كرده است: علماى معانى اين كلمه را استعاره گرفته و عبارت دانسته‏اند از عين هر چيز، چه اينكه جوهر باشد و يا عرض، (و بر خلاف آنچه كه گفتيم) آن را مفرد و مضاف به ضمير و با الف و لام استعمال نموده و عينا معامله لفظ نفس و خاصه را با آن كرده و گفته‏اند: «ذاته، نفسه و خاصته» ليكن بايد دانست كه اين نحوه استعمال از كلام عرب نيست.

وجه دوم از لفظ «ذو» لغت قبيله «طى» است كه آن را عينا بجاى «الذى» بكار برده و در حالت رفع و نصب و جر و همچنين در حالت جمع و تانيث به يك لفظ استعمال مى‏كنند هم چنان كه شاعر گويد: «و بئرى ذو حفرت و ذو طويت» يعنى «و چاه من آن چاهى كه حفر كردم، و آن چاهى كه سنگ چين كردم».

و اينكه گفت در اين صورت تنها به اسم ظاهر اضافه مى‏شود از «فراء» نقل شده است و لازمه‏اش اين است كه اگر ديديم مضاف به ضمير استعمال شده بگوييم: «اين نحوه استعمال از كلام مولدين است» و انصاف بر اين است كه اين نحوه استعمال كم است نه اينكه به كلى متروك شده باشد، به شهادت اينكه در كلمات امير المؤمنين (علیه السلام) در بعضى از خطبه‏هاى نهج البلاغه ديده مى‏شود.

انفالفیءذات البینبدررسولانفال لله و الرسول.اصلاح ذات البین.سیاق پس از بدر.

اختلاف مفسرين در قرائت‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در اينكه آيه شريفه در ميان آيات قبل و بعدش چه موقعيتى دارد، و معنايش چيست؟ از چند جهت شديدا اختلاف كرده‏اند و اين اختلاف در معناى آيه بخاطر قرائت‏هاى مختلفى است كه در جمله‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ رسيده، برخى آن را به اهل بيت پيغمبر

(علیه السلام) نسبت داده‏اند و بعضى ديگر مانند عبد الله بن مسعود، سعد بن ابى وقاص و طلحة بن مصرف آن را چنين قرائت كرده‏اند: «يسئلونك الانفال» و آن گاه بنا بر اين قرائت گفته‏اند كلمه «عن» در قرائت مشهور زائد است.

بعضى ديگر گفته‏اند: در قرائت غير مشهور اين كلمه مقدر است، عده‏اى گفته‏اند: منظور از انفال غنائم جنگى است، و عده‏اى ديگر گفته‏اند: فقط غنائم جنگ بدر است، و «الف و لام» در «الانفال» براى عهد است، (و معنايش انفال معهود است).

بعضى ديگر گفته‏اند: منظور از آن «في‏ء» است كه مختص به خدا و رسول و امام است، عده‏اى ديگر گفته‏اند: اصلا اين آيه با آيه خمس نسخ شده، و بعضى گفته‏اند: بلكه نسخ نشده و از محكمات است، و بطورى كه از مراجعه به تفاسير مفصل از قبيل تفسير رازى‏ و تفسير آلوسى‏ و غيره مشهود مى‏شود اين نزاع و مشاجره از جهاتى كه ذكر شد در ميان مفسرين خيلى كش پيدا كرده.

و ليكن آن چيزى كه در اينجا با استمداد از سياق كلام مى‏توان گفت اين است كه آيه به سياق خود دلالت دارد بر اينكه در ميان اشخاص مشار اليه به «يسئلونك» نزاع و تخاصمى بوده، و هر كدام حرفى داشته‏اند كه طرف مقابلشان آن را قبول نداشته، و تفريعى كه در جمله ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ﴾ است به خوبى دلالت دارد بر اينكه اين نزاع و تخاصم در امر انفال بوده، و لازمه اين تفريع اين است كه سؤال در صدر آيه بخاطر اصلاح و رفع نزاع از ايشان واقع شده، گويا اين اشخاص در ميان خود راجع به انفال اختلاف كرده‏اند، و سپس به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مراجعه نموده‏اند تا حكم آن را از آن جناب بپرسند، و جوابى كه مى‏شنوند نزاعشان را خاتمه دهد.

و اين سياق - بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد - تاييد مى‏كند اولا اينكه قرائت مشهور يعنى ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ راجح‏تر است، زيرا وقتى سؤال با لفظ «عن» متعدى شود معناى استعلام حكم و استخبار خبر را مى‏دهد، بخلاف آنجايى كه بدون «عن» متعدى شود كه به معناى درخواست عطيه است، و با مقام ما سازگار نيست.

و ثانيا اينكه انفال هر چند بحسب مفهوم عام است، هم غنيمت را شامل مى‏شود و هم فى‏ء را - ليكن مورد آيه تنها غنائم جنگى است، آنهم نه فقط غنائم جنگ بدر، چون وجهى

براى اين تخصيص نيست، و اگر نزاع كنندگان در باره غنيمت جنگ بدر هم نزاع داشته‏اند قطعا براى اين نبوده كه خصوص جنگ بدر دخالتى داشته، بلكه براى اين بوده كه بطور كلى حكم اموالى را كه مسلمين در جهادهاى خود از دشمنان دين به دست مى‏آورند بپرسند، و اين بسيار روشن است.

و اگر مورد آيه اختصاص به غنيمت جنگى دارد موجب نمى‏شود كه حكم وارد در آن را هم مختص به موردش كنيم، چون (همه مى‏دانيم) كه مورد مخصص نيست، پس اطلاق آيه نسبت به هر درآمدى كه آن را انفال بگويند محفوظ است، نه تنها اختصاص به جنگ بدر ندارد بلكه اختصاص به غنائم جنگى نيز نداشته و همه درآمدهاى موسوم به نفل را شامل مى‏شود، براى اينكه مى‏فرمايد انفال همه‏اش مال خدا و رسول او است و احدى از مؤمنين در آن سهم ندارد چه غنيمت جنگى باشد و چه في‏ء.

و اما جمله‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ از ظاهر اين جمله و همچنين از ظاهر موعظه‏اى كه بعد از اين جمله كرده و ايشان را به ايمان به خدا واداشته استفاده مى‏شود كه خداى تعالى اختلاف ايشان را تنها با همين كه ملكيت انفال را مخصوص خود و رسولش كرده و از دست ايشان گرفته برطرف ساخته است، و لازمه اين ظهور اين است كه نزاع اين دو طايفه در اين بوده كه آن طايفه انفال و يا مقدارى از آن را مخصوص خود مى‏دانستند، و اين طايفه منكر آن بوده‏اند، و خداوند سبحان با سلب ملكيت از هر دو طايفه و اختصاص دادن آن به خود و پيغمبر گرامى خود نزاع ايشان را حل و فصل نموده، و علاوه، موعظه مى‏كند به اينكه از اين مشاجره و نزاع دست بردارند.

و اما اينكه بعضى گفته‏اند «به دليل اجماع سربازان جنگى هر غنيمتى را كه در جنگ به دست بياورند خودشان مالك مى‏شوند» مطلبى است كه بايد در فقه بررسى شود، و مربوط به فن تفسير نيست.

و كوتاه سخن، نزاعشان در انفال كاشف از اين است كه قبلا سابقه اين را كه غنيمت از خود ايشان باشد و يا سابقه ديگرى نظير اين را داشته‏اند، چيزى كه هست اين سابقه، حكم مجملى داشته كه باعث اختلاف ايشان شده، و هر طايفه‏اى آن را به نفع خود تفسير مى‏كرده، و آيات كريمه قرآن اين برداشت ما را تاييد مى‏كند.

قرائتانفالیسئلونکاختلافاختلاف قرائت یسألونک.سؤال از پیامبر.

معنى و ترتيبى كه از ضميمه ساختن آيات مربوط به انفال استفاده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

توضيح اينكه، ارتباط آيات در اين سوره و تصريح به داستان بدر كشف مى‏كند از اينكه اين سوره تماميش مربوط به جنگ بدر و كمى پس از آن نازل شده، حتى ابن عباس هم بطورى كه از وى نقل شده اين سوره را «سوره بدر» ناميده، و آياتى هم از اين سوره كه متعرض مساله

غنيمت است پنج آيه است كه در سه جاى سوره قرار گرفته و بر حسب ترتيب عبارت است از آيه ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ...﴾ و آيه ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ وَ اَلْيَتَامىَ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ عَبْدِنَا يَوْمَ اَلْفُرْقَانِ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعَانِ وَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ...﴾ و آيات زير: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ اَلدُّنْيَا وَ اَللَّهُ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ وَ اَللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ لَوْ لاَ كِتَابٌ مِنَ اَللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَيِّباً وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾.

و از سياق آيه دوم به دست مى‏آيد كه بعد از آيه اول و همچنين آيات بعدى نازل شده، براى اينكه فرموده: اگر به خدا و به آنچه كه بر بنده‏مان در روز فرقان و روز تلاقى دو گروه نازل كرديم ايمان آورديد پس معلوم مى‏شود اين كلام بعد از واقعه بدر نازل شده.

از آيات اخير هم استفاده مى‏شود كه پرسش كنندگان از آن جناب در باره امر اسيران پرسش نموده‏اند، و درخواست كرده‏اند تا اجازه دهد اسيران كشته نشوند، بلكه با دادن فديه آزاد گردند، و در جواب ايشان را مورد عتاب قرار داده است، و از اينكه فرمود: «فكلوا...» و تجويز كرد خوردن از غنيمت را، به دست مى‏آيد كه اصحاب بطور ابهام چنين فهميده بودند كه مالك غنيمت و انفال مى‏شوند، جز اينكه نمى‏دانستند آيا تمامى اشخاصى كه حاضر در ميدان جنگ بوده‏اند مالك مى‏شوند؟ و يا تنها كسانى كه قتال كرده‏اند؟ و آن‌ها كه تقاعد ورزيده‏اند از آن بى نصيبند، و آيا مباشرين كه از آن سهم مى‏برند بطور مساوى بينشان تقسيم مى‏شود و يا باختلاف؟ مثلا سهم سواره‏ها بيشتر از پياده‏ها و يا امثال آن است؟.

چون جمله ﴿فَكُلُوا﴾ مبهم بود باعث شد كه مسلمين در ميان خود مشاجره كنند، و سرانجام به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مراجعه نموده و توضيح بپرسند، لذا آيه نازل شد: ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ...﴾ و ايشان را در استفاده‏اى كه از جمله ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ﴾ كرده و پنداشته بودند كه مالك انفال هم هستند تخطئه نموده و ملك انفال را مختص به خدا و رسول كرده، و ايشان را از تخاصم و كشمكش نهى نموده و وقتى بدين وسيله مشاجره‏شان خاتمه يافت آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را به ايشان ارجاع داده و در ميانشان بطور مساوى تقسيم كرد، و به همان اندازه سهمى براى آن عده از اصحاب كه حاضر در ميدان جنگ نبودند كنار گذاشت، و ميان كسانى كه قتال كرده و آن‌هايى كه قتال نكردند و همچنين ميان سوارگان و پيادگان تفاوتى نگذاشته است.

آن گاه آيه دوم: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ...﴾ به فاصله كمى نازل

گرديده و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) (بخاطر امتثال آن) از آنچه كه به افراد داده بود پنج يك را دوباره پس گرفت، اين است آن معنا و ترتيبى كه از ضميمه كردن آيات مربوط به انفال به يكديگر استفاده مى‏شود.

انفالترتیب آیاتغنیمتولایتولایت رسول بر انفال.تقوا در سیاق انفال.

بيان عدم منافات بين آيات مربوط به غنيمت و خمس با آيه: ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اينكه فرمود: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ به ضميمه قرائنى كه در سياق كلام است اين معنا را به دست مى‏دهد كه سؤال كنندگان، اين سؤال را وقتى كردند كه پيش خود خيال كرده بودند مالك غنيمت هستند و اختلافشان در اين بود كه مالك آن كدام طايفه است، و يا در اين بود كه به چه نحو مالك مى‏شوند، و به چه ترتيبى در ميانشان تقسيم مى‏شود، و يا در هر دو جهت اختلاف داشته‏اند.

و جمله‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ جواب پرسش ايشان است، كه مى‏فرمايد: انفال ملك كسى از ايشان نيست، بلكه ملك خدا و رسول او است كه به هر مصرفى بخواهند مى‏رسانند، و اين بيان ريشه اختلافى كه در ميان آنان رخنه كرده بود بركند و بكلى از بين برد.

و از همين بيان به خوبى برمى‏آيد كه آيه شريفه ناسخ آيه‏ ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ...﴾ نيست، بلكه مبين معناى آن و تفسير آن است، و جمله «فكلوا» كنايه از مالكيت قانونى ايشان به غنيمت نيست، بلكه مراد از آن اذن در تصرف ايشان در غنيمت و تمتعشان از آن است، مگر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را در ميان ايشان تقسيم كند، كه در اينصورت البته مالك مى‏شوند.

و نيز روشن مى‏گردد كه آيه‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ...﴾ ناسخ براى آيه‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ نيست، بلكه تاثيرى كه نسبت به جهادكنندگان دارد اين است كه ايشان را از خوردن و تصرف در تمامى غنيمت منع مى‏كند، چون بعد از نزول‏ ﴿اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ و با اينكه قبلا دانسته بودند كه انفال ملك خدا و رسول است - و از آيه‏ ﴿أَنَّمَا غَنِمْتُمْ﴾ غير اين را نمى‏فهميدند، و آيه‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ هم غير اين را نمى‏رساند كه اصل ملك انفال از خدا و رسول است، بدون اين كه كوچكترين تعرضى نسبت به كيفيت تصرف در آن و جواز خوردن و تمتع از آن را داشته باشد، خوب، وقتى متعرض اين جهات نبود، پس با آيه‏ ﴿أَنَّمَا غَنِمْتُمْ...﴾ هيچ منافاتى ندارد تا كسى بگويد آيه ﴿أَنَّمَا غَنِمْتُمْ...﴾ ناسخ آن است.

پس از مجموع اين سه آيه اين معنا استفاده مى‏شود كه اصل ملكيت در غنيمت از آن خدا و رسول است، و خدا و رسول چهار پنجم آن را در اختيار جهادكنندگان گذارده‏اند تا با آن ارتزاق نموده، و آن را تملك نمايند، و يك پنجم آن را به خدا و رسول و خويشاوندان رسول و

غير ايشان اختصاص داده تا در آن تصرف نمايند.

دقت در اين بيان اين معنا را هم روشن مى‏كند كه تعبير از «غنائم» به «انفال» كه جمع نفل و به معناى زيادى است، اشاره است به علت حكم از طريق بيان موضوع اعم آن، گويا: فرموده است: از تو مساله غنائم را مى‏پرسند كه عبارت است از زيادتى كه در ميان مردم كسى مالك آن نيست، و چون چنين است در جوابشان حكم مطلق زيادات و انفال را بيان كن و بگو: همه انفال (نه تنها غنائم) از آن خدا و رسول او است و لازمه قهريش اين است كه غنيمت هم از آن خدا و رسول باشد.

و چه بسا به همين بيان اين معنا تاييد شود كه «الف و لام» در لفظ «الانفال» اولى، الف و لام عهد و در «الانفال» دومى براى جنس و يا براى استغراق بوده باشد، و روشن شود سر اينكه چرا فرمود: ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ﴾ و نفرمود: «قل هى لله و الرسول بگو آن براى خدا و رسول است»

و نيز به اين بيان روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ يك حكم عمومى را متضمن است كه به عموم خود، هم غنيمت را شامل مى‏شود، و هم ساير اموال زيادى در جامعه را، از قبيل سرزمين‏هاى تخليه شده و دهات متروكه و قله كوه‏ها و بستر رودخانه‏ها و خالصه‏جات پادشاهان و اموال اشخاص بى وارث، و از همه اين انواع تنها غنيمت جنگى متعلق به جهاد كنندگان به دستور پيغمبر است، و ما بقى در تحت ملكيت خدا و رسول او باقى است.

اين آن معنايى است كه دقت در آيات كريمه فوق آن را افاده مى‏كند، و ليكن مفسرين در باره آن‌ها حرفهاى ديگرى زده‏اند كه نقل آن‌ها و اشكال و نقض در آن‌ها فائده‏اى ندارد، و خواننده خود مى‏تواند براى اطلاع از آن اقوال به تفاسير مطول مراجعه نمايد.

انفالخمسغنیمتعدم منافاتانفال لله و الرسول.

پنج صفت براى مؤمنين حقيقى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اَللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...﴾

اين دو آيه و آيه بعدى آن‌ها خصائص و امتيازات مردانى را كه به معناى حقيقى كلمه، مؤمن هستند بيان نموده و اوصاف كريمه و ثواب جزيلشان را برمى‏شمارد تا بدين وسيله جمله سابق را كه فرموده بود: ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ﴾ تاكيد نمايد.

و از ميان همه صفات ايشان، پنج صفت را انتخاب نموده و در اين آيه ذكر كرده است و اين پنج صفت، صفاتى هستند كه داشتن آن مستلزم داشتن تمامى صفات نيك و ملازم با دارا بودن حقيقت ايمان است، صفاتى است كه اگر خود انسان در آن‌ها تامل و دقت كند خواهد ديد كه داشتن آن، نفس را براى تقوا و اصلاح ذات بين و اطاعت خدا و رسول آماده مى‏سازد.

و آن صفات عبارت است از: 1 - ترسيدن و تكان خوردن دل در هنگام ذكر خدا، 2 - زياد

شدن ايمان در اثر استماع آيات خدا، 3 - توكل، 4 - بپا داشتن نماز، 5 - انفاق از آنچه كه خدا روزى فرموده. و معلوم است كه سه صفت اول از اعمال قلب و دو صفت اخير از اعمال جوارح است، و در ذكر آن رعايت ترتيب واقعى و طبيعى آن شده است، چون نور ايمان به تدريج در دل تابيده مى‏شود و هم چنان رو به زيادى مى‏گذارد تا به حد تمام رسيده و حقيقتش كامل شود. مرتبه اول آن كه همان تاثر قلب است عبارت است از وجل و ترس و تكان خوردن دل در هنگام ذكر خدا، و جمله‏ ﴿إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اَللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ﴾ اشاره به آن است.

و اين ايمان هم چنان رو به انبساط نهاده و شروع به ريشه دواندن در دل مى‏كند، و در اثر سير در آيات داله بر خداى تعالى و همچنين آياتى كه انسان را بسوى معارف حقه رهبرى مى‏كند در دل شاخ و برگ مى‏زند، بطورى كه هر قدر مؤمن بيشتر در آن آيات سير و تامل كند ايمانش قوى‏تر و زيادتر مى‏گردد، تا آنجا كه به مرحله يقين برسد، و جمله‏ ﴿وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾ اشاره به آن است.

وقتى ايمان انسان زياد گشت و به حدى از كمال رسيد كه مقام پروردگارش را و موقعيت خود را شناخت، و به واقع مطلب پى برد، و فهميد كه تمامى امور به دست خداى سبحان است، و او يگانه ربى است كه تمام موجودات بسوى او بازگشت مى‏كنند در اين موقع بر خود حق و واجب مى‏داند كه بر او توكل كرده و تابع اراده او شود، و او را در تمامى مهمات زندگى خود وكيل خود گرفته به آنچه كه او در مسير زندگيش مقدر مى‏كند رضا داده و بر طبق شرايع و احكامش عمل كند، اوامر و نواهيش را بكار بندد، و جمله‏ ﴿وَ عَلىَ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ﴾ اشاره به همين معنا است.

و وقتى ايمان به حد كاملش در دل مستقر گرديد قهرا انسان بسوى عبوديت معطوف گشته و پروردگار خود را به خلوص و خضوع عبادت مى‏كند، و اين عبادت همان نماز است، علاوه، بسوى اجتماع نيز معطوف گشته حوائج اجتماع خود را برآورده مى‏كند، و نواقص و كمبوديها را جبران مى‏نمايد، و از آنچه خدا ارزانيش داشته از مال و علم و غير آن انفاق مى‏نمايد، و آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاَةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ﴾ همين معنا را مى‏رساند.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله‏ ﴿زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾ اشاره است به زيادى از جهت كيفيت، يعنى ايمانشان رو به شدت و كمال مى‏گذارد، پس اينكه بعضى از مفسرين آن را به معناى زياد شدن كميت و عدد مؤمنين گرفته اشتباه است.

﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ﴾

اين حكمى است كه خداوند كرده و فرموده: ايمان حقيقى تنها در دل آن كسانى ثابت‏

مؤمنینوجلصلاةانفاقصفاتصفات مؤمنین حقیقی.اقامه نماز.انفاق مما رزقناهم.وجل قلوب.توکل.

مراد از درجات در: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ مراتب قرب به خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مستقر گشته كه داراى پنج صفت بالا باشند، و به همين جهت هم اجر كريم ايشان را مطلق ذكر كرده و توضيح نداده كه چيست بلكه فرموده: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾. پس صفات كمال و ثواب و اجر عظيمى كه اينگونه مردم دارند همان صفات و ثواب و اجرى است كه مؤمنين حقيقى داراى آنند.

و اينكه فرمود: ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ﴾، كلمه «مغفرت» به معناى گذشت الهى از گناهان است، و «رزق كريم» نعمت‏هاى بهشتى است كه نيكان از آن ارتزاق مى‏كنند، و اين تعبير در چند جاى قرآن واقع شده، مانند آيه‏ ﴿فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ وَ اَلَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلْجَحِيمِ﴾و امثال آن.

و از همين جا معلوم مى‏شود كه منظور از «درجات» در جمله‏ ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ مراتب قرب و منزلت و درجات كرامت معنوى است، و همين طور هم هست، براى اينكه مغفرت و جنت از آثار مراتب قرب به خداى سبحان و فروع آن است. البته درجاتى كه خداى تعالى در اين آيه براى مؤمنين نامبرده اثبات مى‏كند تمامى آن براى فرد فرد مؤمنين نيست، بلكه مجموع آن براى مجموع مؤمنين است، براى اينكه درجات مذكور از آثار و لوازم ايمان است، و چون ايمان داراى مراتب مختلفى است، لذا درجات هم كه خداوند به ازاى آن مى‏دهد مختلف مى‏باشد، بعضى از مؤمنين كسانى هستند كه يكى از آن درجات را دارا مى‏شوند، بعضى ديگر دو درجه و بعضى چند درجه بحسب اختلافى كه در مراتب ايمان ايشان است.

مؤيد اين معنا آيه‏ ﴿يَرْفَعِ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾و آيه ﴿أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوَانَ اَللَّهِ كَمَنْ بَاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللَّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ هُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ﴾است.

پس مى‏توان گفت تفسيرى كه بعضى كرده و درجات آيه را به درجات بهشت معنا كرده‏اند تفسير صحيحى نيست، و متعينا بايد همان معناى سابق ما را كرده و گفت: منظور از آن درجات قرب به مقام پروردگار است، گو اينكه اين درجات ملازم با درجات بهشت هم هست.

﴿كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ...﴾

ظاهر سياق چنين مى‏رساند كه جمله‏ ﴿كَمَا أَخْرَجَكَ﴾ متعلق به مدلول جمله‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ است و تقديرش چنين مى‏باشد: خداوند حكم كرده به اينكه انفال براى او و رسولش باشد، و اين حكم به حق است، هر چند بعضى از مؤمنين كراهت داشته باشند، هم چنان كه خدا تو را از خانه‏ات به حق بيرون كرد با اينكه طايفه‏اى از ايشان كراهت داشتند، پس همه اينها حق و بر طبق مصلحت دين و دنياى ايشان بوده، و ايشان از آن مصالح غفلت داشته‏اند.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: جمله مذكور متعلق به جمله‏ ﴿يُجَادِلُونَكَ فِي اَلْحَقِّ﴾ است.

بعضى ديگر گفته‏اند: عامل در اين جمله معناى حق است و تقدير آن چنين است «اين ذكر از حق است، همانطور كه پروردگارت تو را به حق از خانه‏ات خارج كرد» و ليكن اين دو معنا بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد از سياق آيه بدور است.

درجاتقربمغفرترزق کریمدرجات عند ربهم.مغفرت و رزق کریم.رزق کریم.

معناى «حق» و «جدال»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما كلمه «حق» - منظور از اين كلمه مقابل باطل است، و آن عبارت است از امر ثابتى كه آثار واقعى مطلوبش بر آن مترتب بشود، و بحق بودن فعل خدا (بيرون كردن) به اين معنا است كه بحسب واقع متعين و واجب، همين فعل باشد. بعضى گفته‏اند: منظور از آن وحى است. بعضى ديگر گفته‏اند: منظور از آن جهاد است، و ليكن اينها معناهاى بعيدى است.

و اما «جدل» اصل در معناى جدل تافتن است، مثلا مى‏گويند: «زمام جديل» يعنى لگامى كه بشدت تابيده شده، و اگر جدال را هم جدال مى‏گويند - بطورى كه در مجمع البيان گفته - به اين اعتبار است كه نزاع در آن از ناحيه پيچيدن از مذهبى به مذهبى ديگر برخاسته مى‏شود.

و معناى دو آيه مورد بحث اين است كه: خداى تعالى با اينكه مردم ميل نداشتند مع ذلك در امر انفال حكم بحق كرد، هم چنان كه تو را در مدينه از خانه‏ات بيرون كرد، بيرون كردنى كه توأم با حق بود، و طايفه‏اى از مؤمنين از آن كراهت داشتند، و با تو در امر حق نزاع مى‏كردند، و اين نزاعشان بعد از آن بود كه حق بطور اجمال براى ايشان روشن شده بود، و ايشان

شبيه به مردمى هستند كه بخواهند آنان را بكشند و آن‌ها ايستاده و وسائل و ابزار قتل خود را تماشا مى‏كنند.

حقجداللغتمعنامعنای حق.سیاق مجادله درباره حق.

بحث روايتى (معناى انفال، شان نزول آيات مربوط به انفال...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مرحوم طبرسى در كتاب جوامع الجامع خود مى‏گويد: ابن مسعود و على بن الحسين زين العابدين و امام باقر و امام صادق (علیه السلام) آيه مورد بحث را «يسئلونك الانفال» قرائت كرده‏اند.

مؤلف: اين روايت را ديگران هم از ابن مسعود و همچنين از امام سجاد، امام باقر و امام صادق (علیه السلام) روايت كرده‏اند.

و در كافى به سند خود از عبد صالح (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: انفال عبارت است از هر زمين خرابى كه اهلش منقرض شده باشند، و هر سرزمين كه بدون جنگ و بدون بكار بردن اسب و شتر تسليم شده است و با پرداختن جزيه صلح كرده باشند، سپس فرمود: و براى او است (يعنى براى والى و زمامدار) رءوس جبال و دره‏هاى سيل‏گير و نيزارها و هر زمين افتاده‏اى كه مربى نداشته باشد، و همچنين براى او است خالصه‏جات سلاطين، البته آن خالصه‏جاتى كه به زور و غصب بدست نياورده باشند، چون اگر به غصب تحصيل كرده باشند، هر مال غصبى مردود است، و بايد به صاحبش برگردد، و او است وارث هر كسى كه بى‏وارث مرده باشد و متكفل هزينه زندگى كسانى است كه نمى‏توانند هزينه خود را به دست بياورند.

و نيز به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ فرموده: هر كس بميرد و وارثى نداشته باشد مالش جزو انفال است.

مؤلف: و در معناى اين دو روايت روايات بسيارى از طرق ائمه اهل بيت (علیهم السلام) وارد شده است، و اگر در اين روايات انفال به معناى غنائم جنگى را ذكر نكرده ضرر به جايى نمى‏زند، زيرا خود آيه بطورى كه از سياق آن برمى‏آيد به مورد خود بر غنائم جنگى دلالت دارد.

و در الدر المنثور است كه: طيالسى و بخارى در كتاب ادب المفرد و مسلم و نحاس در كتاب ناسخش و ابن مردويه و بيهقى در كتاب شعب همگى از سعد بن ابى وقاص روايت كرده‏اند كه گفت: از آيات قرآن چهار آيه در شان من نازل شده:

اول اينكه مادرم قسم خورده بود كه اعتصاب غذا نموده و لب به آب و غذا نگشايد تا من از محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) دست بردارم خداوند اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلىَ أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي اَلدُّنْيَا مَعْرُوفاً﴾.

دوم اينكه در جنگ شمشيرى بدست من افتاد كه خيلى از آن خوشم آمد، به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرض كردم: اين شمشير را به من بده، آيه نازل شد: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾.

سوم اينكه وقتى من مريض شدم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عيادتم آمد، عرض كردم: يا رسول الله! من مى‏خواهم مال خودم را تقسيم كنم، آيا مى‏توانم به نصف وصيت كنم؟ فرمود: نه، عرض كردم: به ثلث چطور؟ حضرت ساكت شد، و همين باعث شد كه وصيت به ثلث جايز گرديد.

چهارم اينكه من با عده‏اى از انصار شراب خوردم، و يكى از ايشان با استخوان فك شتر به بينى من زد، من خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمدم، خداوند حكم حرمت شراب را نازل كرد.

مؤلف: اين روايت خالى از اشكال نيست، اولا براى اينكه جمله‏ ﴿وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلىَ أَنْ تُشْرِكَ بِي...﴾ در ذيل آيه ﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ﴾ قرار دارد كه سياقش با اينكه در باره شخص معينى و جهت خاصى نازل شده باشد منافات دارد، علاوه بر اينكه در ذيل آيه‏ ﴿قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً...﴾گفتيم كه دستور احسان به پدر و مادر از احكام عامه است كه اختصاص به اين شريعت و آن شريعت ندارد.

و ثانيا براى اينكه گرفتن شمشير و آن را از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درخواست كردن با قرائت «يسئلونك الانفال از تو انفال مى‏خواهند» مناسبت دارد، نه با قرائت ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ از تو از انفال سؤال مى‏كنند و توضيحش در سابق گذشت.

و ثالثا براى اينكه استقرار سنت بر وصيت به ثلث به آيه قرآن نبوده بلكه به سنت نبوى

بوده است، (و با اين حال چطور سعد گفته است: از آيات قرآن چهار آيه در شان من نازل شده؟).

و رابعا گو اينكه داستان شرابخوردنش با جماعتى از اصحاب و پاره شدن بينيش بوسيله استخوان فك شتر حق است، و ليكن چرا نگفت كه رفقايش مختلط از مهاجر و انصار هر دو طايفه بودند، و چرا نگفت كه بينيش را عمر بن خطاب پاره كرد؟ علاوه، در اين قضيه آيه سوره مائده نازل شد، كه نزولش براى تحريم نبوده، بلكه به منظور تشديد و تاكيد تحريم بود، و بيان اين معنا در ذيل آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصَابُ وَ اَلْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطَانِ﴾ گذشت.

و نيز در همان كتاب است كه احمد، عبد بن حميد، ابن جرير، ابو الشيخ، ابن مردويه، حاكم و بيهقى در سنن خود همگى از ابى امامه روايت كرده‏اند كه گفت: من از عبادة بن صامت معناى انفال را سؤال كردم، او گفت: در باره ما اصحاب بدر نازل شده، چون در آن روز ما، در باره نفل اختلاف كرديم، و اختلاف ما منجر به كدورت شد، در نتيجه خداوند آن را از دست ما گرفت و اختيار آن را به رسول خدا واگذار كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم آن را ميان مسلمين تقسيم كرد، و همين روايت را از براء نقل كرده‏اند كه در آخر گفت يعنى: بطور مساوى تقسيم كرد.

و نيز مى‏گويد: سعيد بن منصور، احمد، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن حبان، ابو الشيخ و حاكم وى روايت را صحيح دانسته و بيهقى و ابن مردويه همگى از عبادة بن صامت روايت كرده‏اند كه گفت: ما با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيرون شديم و من با او حاضر در جنگ بدر گشتم، تا اينكه دو صف برابر هم قرار گرفته و مشغول جنگ شدند، و خداوند دشمن را فرارى داد، يك دسته از مسلمين دشمن را تعقيب كرده و به هر كه دست مى‏يافتند مى‏كشتند، دسته‏اى ديگر به جمع‏آورى غنيمت سرگرم شده و دسته سوم اطراف رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حلقه زدند تا او را از شر دشمنان نگهبانى كنند، اين بود تا شب، وقتى شب شد همه لشكريان به لشكرگاه برگشته و دور هم گرد آمدند، در نتيجه آن عده‏اى كه به جمع‏آورى غنيمت پرداخته بودند گفتند: كسى غير ما حقى از آن ندارد، كه ما خودمان جمع كرده‏ايم، آن عده كه دشمن را تعقيب كرده بودند در جواب مى‏گفتند: شما از ما سزاوارتر نيستيد، براى اينكه ما دشمن را از اموالشان جدا كرده و فرارى داديم، آن عده هم كه دور پيغمبر را گرفته بودند گفتند: شما از ما سزاوارتر نيستيد و ما كارى كه مستلزم بى‏بهرگى ما شود نكرديم، زيرا اگر با شما نبوديم براى

اين بود كه مى‏ترسيديم از ناحيه دشمن آسيبى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برسد، لذا به حراست او پرداختيم، آيه شريفه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ﴾ نازل شد و رسول خدا آن را در ميان مسلمين تقسيم كرد....

و نيز مى‏گويد: ابن ابى شيبه، ابو داود، نسايى، ابن جرير، ابن منذر، ابن حبان، ابو الشيخ، ابن مردويه و حاكم - وى سند را صحيح دانسته - و بيهقى در كتاب دلائل، همگى از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: در روز بدر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هر كس كه دشمنى را بكشد فلان مقدار از غنيمت مى‏برد و هر كس شخصى را اسير بگيرد فلان مبلغ.

پير مردان در زير پرچم‏ها استقامت كرده، و جوانان بسوى قتال و گرفتن غنيمت شتافتند، لذا پير مردان به جوانان گفتند: ما را بايد با خود شريك كنيد، چون ما براى شما پايگاهى بوديم اگر به خطرى برمى‏خورديد بما پناهنده مى‏شديد، جوآن‌ها زير بار نمى‏رفتند، لذا مخاصمه را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برده و در جوابشان اين آيه نازل شد: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) غنائم را در ميان همه لشكريان بطور مساوى تقسيم كرد.

مؤلف: در اين معانى روايات ديگرى نيز هست، البته در اينجا رواياتى است راجع به تفصيل داستان انفال كه در روشن شدن معناى آيات خيلى تاثير دارند و ما آن‌ها را در ذيل آيات بعدى ايراد خواهيم كرد.

و در بعضى از روايات دارد كه پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را وعده داد كه «سلب»و «غنيمت» را به ايشان بدهد و ليكن خداوند با جمله‏ ﴿قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ﴾ آن را نسخ كرد، و به اين معنا اشاره دارد آنچه كه در اين روايت است، و لذا بعضى‏ها بهمين روايت استناد كرده و گفته‏اند «زمامدار مى‏تواند به وعده‏اى كه به لشكريان خود داده وفا نكند» ليكن اين روايت با اختلافى كه در روز بدر در باره غنيمت كردند جور درنمى‏آيد، براى اينكه اگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان چنين وعده‏اى داده بود ديگر با وعده صريح آن جناب اختلاف نمى‏كردند.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از مجاهد روايت كرده كه گفت: اصحاب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مساله خمس را پرسيدند كه وقتى چهار پنجم غنيمت بين لشكريان

تقسيم شود يك پنجم آن چه مى‏شود؟ آيه نازل شد: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾.

مؤلف: اين روايت هم با مضمون آيه به آن بيانى كه ما از سياق آيه درآورديم مطابقت نمى‏كند، و در بعضى از رواياتى كه از مفسرين صدر اول از قبيل سعيد بن جبير و مجاهد و عكرمه و همچنين از ابن عباس رسيده دارد كه آيه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ...﴾ با آيه‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ...﴾ نسخ شده، و ليكن در سابق كه آيه را شرح مى‏داديم وجوهى گذشت كه احتمال نسخ را نفى مى‏كند.

و نيز در الدر المنثور است كه مالك، ابن ابى شيبه، ابو عبيد، عبد بن حميد، ابن جرير، نحاس، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ و ابن مردويه همگى از قاسم بن محمد روايت كرده‏اند كه گفت: شنيدم كه مردى از ابن عباس از انفال مى‏پرسيد، ابن عباس در جوابش گفت: اسب و اسلحه‏اى كه از دشمن گرفته شود از نفل است، آن مرد دوباره سؤال خود را تكرار كرد، ابن عباس هم همان جواب را داد.

سپس آن مرد پرسيد: انفالى كه خداى تعالى در كتابش فرموده چيست؟ و اين سؤال را آن قدر تكرار كرد كه نزديك بود ابن عباس به تنگ بيايد، ناگزير در جوابش گفت، اين مرد مثل صبيغ است كه عمر او را كتك كارى كرد - و در نقل ديگرى - چنين گفت: چقدر احتياج به كتك دارى، تو عمر را مى‏خواهى كه مانند صبيغ عراقى كتك‏كاريت كند، و عمر صبيغ را آن قدر زد كه خون از پاشنه پايش سرازير شد.

و نيز در ذيل جمله‏ ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا﴾ مى‏نويسد: طبرانى از حارث بن مالك انصارى روايت كرده كه وقتى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏گذشت حضرت پرسيد حارث حالت چطور است؟ عرض كرد مؤمن حقيقى شده‏ام، فرمود: فكر كن و حرف بزن براى هر چيزى حقيقتى است، حقيقت ايمان تو چيست؟ عرض كرد نفس خود را از دنيا گريزان و بى رغبت كرده‏ام، و در نتيجه همه شب را به عبادت مى‏گذرانم، و روزم را به روزه و تشنگى، و گويا اهل بهشت را مى‏بينم كه در بهشت به ديدار يكديگر مى‏روند، و گويا اهل جهنم را مى‏بينم كه از ناله و فرياد صدا به صداى هم داده‏اند، حضرت سه مرتبه فرمود: حارث درست شناخته‏اى از دست مده‏.

مؤلف: اين روايت از طرق شيعه نيز به سندهاى متعددى وارد شده.

انفالشأن نزولبدرروایتغنیمتشأن نزول انفال.غزوه بدر.اختصاص انفال به خدا و رسول.

امداد الهی در بدر با ملائکه و باران و تثبیت قلوب آیات ۷–۱۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۷ تا ۱۴ انفال را درباره جنگ بدر، وعده یکی از دو طایفه، نزول ملائکه و باران و رعب یکجا می‌خواند.

وَإِذْ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحْدَى ٱلطَّآئِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ ٱلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلْحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقْطَعَ دَابِرَ ٱلْكَٰفِرِينَ
و [به ياد آوريد] هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته [كاروان تجارتى قريش يا سپاه ابوسفيان‌] را به شما وعده داد كه از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتيد كه دسته بى‌سلاح براى شما باشد، و[لى‌] خدا مى‌خواست حق [=اسلام‌] را با كلمات خود ثابت، و كافران را ريشه‌كن كند.
لِيُحِقَّ ٱلْحَقَّ وَيُبْطِلَ ٱلْبَٰطِلَ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْمُجْرِمُونَ
تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهكاران خوش نداشته باشند.
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَٱسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّى مُمِدُّكُم بِأَلْفٍۢ مِّنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ مُرْدِفِينَ
[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى‌طلبيديد، پس دعاى شما را اجابت كرد كه: «من شما را با هزار فرشته پياپى، يارى خواهم كرد.»
وَمَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ إِلَّا بُشْرَىٰ وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِۦ قُلُوبُكُمْ ۚ وَمَا ٱلنَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و اين [وعده‌] را خداوند جز نويدى [براى شما] قرار نداد، و تا آنكه دلهاى شما بدان اطمينان يابد؛ و پيروزى جز از نزد خدا نيست، كه خدا شكست ناپذير [و] حكيم است.
إِذْ يُغَشِّيكُمُ ٱلنُّعَاسَ أَمَنَةًۭ مِّنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ ٱلشَّيْطَٰنِ وَلِيَرْبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلْأَقْدَامَ
[به ياد آوريد] هنگامى را كه [خدا] خواب سبك آرامش‌بخشى كه از جانب او بود بر شما مسلط ساخت، و از آسمان بارانى بر شما فرو ريزانيد تا شما را با آن پاك گرداند، و وسوسه شيطان را از شما بزدايد و دلهايتان را محكم سازد و گامهايتان را بدان استوار دارد.
إِذْ يُوحِى رَبُّكَ إِلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ أَنِّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۚ سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱلرُّعْبَ فَٱضْرِبُوا۟ فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ وَٱضْرِبُوا۟ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍۢ
هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى‌كرد كه من با شما هستم، پس كسانى را كه ايمان آورده‌اند ثابت‌قدم بداريد. به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند. پس، فراز گردنها را بزنيد، و همه سرانگشتانشان را قلم كنيد.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَآقُّوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ ۚ وَمَن يُشَاقِقِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَإِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
اين [كيفر] بدان سبب است كه آنان با خدا و پيامبر او به مخالفت برخاستند، و هر كس با خدا و پيامبر او به مخالفت برخيزد قطعاً خدا سخت‌كيفر است.
ذَٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَأَنَّ لِلْكَٰفِرِينَ عَذَابَ ٱلنَّارِ
اين [عذاب دنيا] را بچشيد، و [بدانيد كه‌] براى كافران عذاب آتش خواهد بود.

بيان آيات [بيان آيات مربوط به جنگ بدر و وضع و حال روحى مسلمين در آن جنگ كه نخستين جنگ آنان بود]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات اشاره به داستان بدر مى‏كند كه اولين جنگ در اسلام است، و ظاهر سياق آيات چنانچه به زودى روشن خواهد شد اين است كه بعد از پايان يافتن واقعه نازل شده باشد.

﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اَللَّهُ إِحْدَى اَلطَّائِفَتَيْنِ آن‌ها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ اَلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اَللَّهُ أَنْ يُحِقَّ اَلْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَ يَقْطَعَ دَابِرَ اَلْكَافِرِينَ﴾

يعنى بياد آريد زمانى را كه خداوند به شما وعده مى‏دهد (غلبه بر يكى از دو طائفه عير و نفير را)، خداوند در اين آيه نعمت‏ها و سنت‏هاى خود را براى ايشان برمى‏شمارد تا چنين بصيرتى بهم برسانند كه خداى سبحان امرى به ايشان نمى‏كند و حكمى بر ايشان نمى‏آورد مگر بحق و در آن مصالح و سعادت ايشان و به نتيجه رسيدن مساعى ايشان را در نظر مى‏گيرد، و وقتى داراى چنين بصيرتى شدند ديگر در ميان خود اختلاف نكرده، و نسبت به آنچه كه خداوند براى آنان مقدر كرده و پسنديده اظهار كراهت ننموده بلكه امر خود را به او محول نموده و او و رسول او را اطاعت مى‏كنند.

و منظور از «طائفتين» دو طايفه عير و نفير مى‏باشند كه مقصود از «عير» قافله چهل نفرى قريش است كه با مال التجاره و اموال خود از مكه به شام مى‏رفت، و همچنين از شام به

مكه باز مى‏گشت، و ابو سفيان هم در ميان ايشان بود، و مقصود از «نفير» لشكر قريش است كه قريب به هزار نفر بودند (و لشكر اسلام پس از دست نيافتن به مال التجاره آنان در بدر با خود آنان روبرو شدند)، و ﴿إِحْدَى اَلطَّائِفَتَيْنِ﴾ مفعول دوم «يعدكم» و جمله‏ ﴿أَنَّهَا لَكُمْ﴾ بدل از آن است، و جمله «و تودون» در موضع حال است، و مقصود از ﴿غَيْرَ ذَاتِ اَلشَّوْكَةِ﴾ آن طايفه بى شوكت است كه عبارت است از همان چهل نفر حامل مال التجاره كه قوا و نفراتشان از نفير كمتر بود، و «شوكت» به معناى تيزى و برندگى است، چون اين كلمه استعاره از «شوك» به معناى خار است.

و اينكه فرمود: ﴿يُرِيدُ اَللَّهُ أَنْ يُحِقَّ اَلْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ﴾ نسبت به آيه شريفه، حال است، و منظور از «احقاق حق» اظهار و تثبيت آن به ترتيب آثار آن است، و «كلمات خدا» قضا و قدرى است كه رانده به اينكه انبياى خود را يارى نموده و دين حق خود را ظاهر سازد، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾ و همچنين آيه‏ ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اَللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اَللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكَافِرُونَ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىَ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ﴾ اشاره به آن كرده است.

بعضى از قاريان قرآن آيه را به «بكلمته» قرائت كرده‏اند، و اين قرائت موجه‏تر و به عقل نزديك‏تر است. و كلمه «دابر» به معناى متعلقات هر چيز است كه بعد از آن چيز بيايد و به آن بپيوندد، و «قطع دابر» كنايه از نابود كردن و منقرض ساختن چيزى است بطورى كه بعد از آن اثرى كه متفرع بر آن و مربوط به آن باشد باقى نماند.

و معناى آيه اين است كه: بياد آوريد آن روزى را كه خداوند به شما وعده داد كه با يارى او بر يكى از دو طايفه «عير» و يا «نفير» غالب شويد، و شما ميل داشتيد كه آن طايفه، طايفه عير (قافله تجارتى قريش) باشد، چون نفير (لشكريان قريش) عده‏شان زياد بود، و شما ضعف و ناتوانى خود را با شوكت و نيروى آنان مقايسه مى‏كرديد، و ليكن خداوند خلاف اين را مى‏خواست، خداوند مى‏خواست تا با لشكريان ايشان روبرو شويد، و او شما را با كمى عددتان بر ايشان غلبه دهد، و بدين وسيله قضاى او مبنى بر ظهور حق و استيصال كفار و ريشه‏كن شدن

ايشان به كرسى بنشيند.

﴿لِيُحِقَّ اَلْحَقَّ وَ يُبْطِلَ اَلْبَاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه «لام» در «ليحق» براى غايت است، و كلمه مذكور تا آخر آيه متعلق به جمله‏ ﴿يَعِدُكُمُ اَللَّهُ﴾ باشد، و بنا بر اين، معناى آيه چنين مى‏شود: اگر خداوند به شما چنين وعده‏اى داد و او هرگز خلف وعده نمى‏كند براى اين بود كه بدين وسيله حق را تثبيت كرده، و باطل را باطل معرفى نمايد هر چند كفار نخواسته باشند و بلكه كراهت داشته باشند.

و به اين بيان روشن مى‏گردد كه جمله‏ ﴿لِيُحِقَّ اَلْحَقَّ...﴾، تكرار جمله‏ ﴿يُرِيدُ اَللَّهُ أَنْ يُحِقَّ اَلْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ﴾ نيست، هر چند همان معنا را افاده مى‏كند (چون يكى مربوط به اصل وعده‏اى است كه خدا داده، و ديگرى مربوط است به مواجه نمودن مسلمين بر خلاف ميل و انتظار آنان با لشكر كفار).

﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُرْدِفِينَ﴾

«استغاثه» به معناى درخواست يارى است، هم چنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: ﴿فَاسْتَغَاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ﴾معناى «امداد» معروف است،

بدرطائفتیناستغاثهحقباطلجنگ بدر نخستین جنگ.احقاق حق.استغاثه.وضع روحی مسلمین.اضطراب مؤمنان.

مراد از «مردف» بودن ملائكه‏اى كه در جنگ بدر به يارى مسلمين نازل شدند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و «مردفين» از ماده «ارداف» است و ارداف به معناى اين است كه شخص سواره كسى را رديف (ترك) خود سوار كند، و «ردف» - بطورى كه راغب گفته است به معناى تابع است «و ردف المرأة» به معناى سرين و كفل زن است و ترادف به معناى اين است كه دو چيز و يا دو كس يكديگر را متعاقب كنند، و «رادف» به معناى متاخر است، و «مردف» آن كس است كه جلو سوار شده و كسى را پشت سر خود سوار كند.

و به اين معنا آيه مورد بحث با آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اَللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُنْزَلِينَ بَلىَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاَفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُسَوِّمِينَ وَ مَا جَعَلَهُ اَللَّهُ إِلاَّ بُشْرىَ لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ﴾ كه آن نيز اشاره به همين داستان مى‏كند سازگار مى‏شود.

چون تطبيق آيات اين سوره با آيات سوره «آل عمران» اين معنا را افاده مى‏كند كه منظور از نزول هزار ملائكه رديف شده نزول هزار نفر از ملائكه است، كه عده ديگرى را در پى دارند، بنا بر اين هزار ملائكه رديف شده با سه هزار ملائكه نازل شده منطبق مى‏شود.

و به همين بيان فساد اين كلام ظاهر مى‏گردد كه گفته‏اند: منظور از مردف بودن ملائكه اين است كه هزار نفر از ملائكه در پى هزار نفر ديگر باشد، چون اگر اينطور معنا كنيم لازمه‏اش اين مى‏شود كه با هر يك نفر از ايشان يك نفر رديف باشد و در نتيجه عده ملائكه دو هزار نفر باشد.

و همچنين فساد اينكه گفته‏اند: مراد از مردف بودن ملائكه اين است كه دنبال هم نازل شده باشند، و نيز اينكه گفته‏اند: مراد آمدن ايشان از پى مسلمين است، و در حقيقت مردف به معناى رادف است.

مردفینملائکهالفبدرامداد در بدر.تقویت مؤمنان.

امداد مسلمين با فرستادن ملائكه به منظور بشارت مسلمين و آرامش دلهاى آنان بوده نه براى كشتن كفار

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و همچنين اينكه بعضى ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه ملائكه مسلمين را رديف خود قرار داده‏اند، يعنى در پيش روى مسلمين قرار گرفتند، تا در دلهاى كفار ايجاد رعب و وحشت بكنند.

﴿وَ مَا جَعَلَهُ اَللَّهُ إِلاَّ بُشْرىَ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾

دو ضميرى كه در «جعله» و در «به» است بطورى كه سياق دلالت مى‏كند به امداد بر مى‏گردند، و معناى آيه اين است كه: امداد به فرستادن ملائكه به منظور بشارت شما و آرامش دلهاى شما بود، نه براى اينكه كفار به دست آنان هلاك گردند، هم چنان كه آيه‏ ﴿إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى اَلْمَلاَئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ﴾ نيز اشاره به آن دارد.

اين معنا كلام بعضى از تذكره‏نويسان را تاييد مى‏كند كه گفته‏اند «ملائكه براى كشتن كفار نازل نشده بودند، و احدى از ايشان را نكشتند، براى اينكه نصف و يا ثلث كشتگان را على بن ابى طالب (صلوات الله عليه) كشته بود و ما بقى يعنى نصف و يا دو ثلث ديگر را ما بقى مسلمين به قتل رسانيده بودند، و منظور از نزول ملائكه تنها و تنها سياهى لشكر و در آميختن با

ايشان بوده، تا بدين وسيله مسلمانان افراد خود را زياد يافته دلهايشان محكم شود و در مقابل دل‏هاى مشركين مرعوب گردد» - و به زودى گفتارى در اين باره خواهد آمد –

و اينكه فرمود: ﴿وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ بيان انحصار حقيقت يارى در خداى تعالى است، و اينكه اگر پيشرفت و غلبه به كثرت نفرات و داشتن نيرو و شوكت بود، مى‏بايستى مشركين بر مسلمانان غلبه پيدا كنند كه هم عده‏شان بيشتر بود، و هم مجهزتر از مسلمين بودند.

جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ تمامى مضمون آيه و متعلقات آن را كه در آيه قبلى بود تعليل مى‏كند، و مى‏فرمايد: به عزت خود ايشان را يارى داده و به حكمتش ياريش را به اين شكل و به اينصورت اعمال كرد.

﴿إِذْ يُغَشِّيكُمُ اَلنُّعَاسَ أَمَنَةً مِنْهُ...﴾

«نعاس» ابتداى خواب را گويند كه عبارت است از خواب سبك، و «تغشيه» به معناى احاطه است، و «أمنة» به معناى امان است، و ضمير «منه» به خداى تعالى برمى‏گردد، و بعضى گفته‏اند به «عدو» برمى‏گردد، و «رجز» به معناى پليدى و نجاست است، و در اينجا مقصود از «رجز شيطان» آن وسوسه‏هاى پليدى است كه در قلب راه مى‏يابد.

بشریاطمینانقلوبنصرملائکهبشارت و اطمینان قلوب.امداد نه برای کشتن کفار.نصر از نزد خدا.اطمینان قلوب.

امداد مسلمين در جنگ بدر با فرو فرستادن باران‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: اين نصرت و مددكارى خدا به وسيله بشارت و آرامش دادن به دلها همان موقعى بود كه در اثر آرامش يافتن دلها همه‏تان به خواب رفتيد و معلوم است كه اگر ترس و رعب شما از بين نرفته بود معقول نبود كه در ميدان جنگ خواب بر شما مسلط شود، خداوند باران را هم بر شما نازل كرد تا شما را پاكيزه كند و وسوسه شيطان را از دلهايتان بزدايد، تا دلهايتان را قوى و نيرومند سازد - جمله‏ ﴿لِيَرْبِطَ عَلىَ قُلُوبِكُمْ﴾ كنايه از تشجيع است - و نيز تا با فرستادن باران قدم‏هاى شما را بر روى ريگ‏هاى بيابان استوار نموده و يا بدين وسيله دلهايتان را محكم سازد.

اين آيه شريفه مؤيد رواياتى است كه مى‏گويد: كفار قبل از مسلمين به لب چاه رسيدند و مسلمين وقتى پياده شدند كه كفار آب را گرفته بودند و بناچار در زمين خشك و ريگزار پياده شدند. بعد از مدتى كه مسلمانان محدث و جنب شده، و همه دچار تشنگى گشتند شيطان در دلهايشان وسوسه كرد و گفت دشمنان شما آب را گرفتند و اينك شما با جنابت و نجاست نماز مى‏خوانيد و پاهايتان در ريگ‏ها فرو مى‏رود، لذا خداى تعالى باران را برايشان بارانيد و با آن هم غسل جنابت كرده و خود را از حدث تطهير نمودند، و نيز اردوگاه آنان كه ريگزار بود سفت و محكم و اردوگاه كفار گل و لغزنده گشت.

﴿إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى اَلْمَلاَئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ...﴾

ظرفى كه در اول آيه است حالش حال ظرفى است كه در جمله‏ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ﴾ و ﴿إِذْ يُغَشِّيكُمُ اَلنُّعَاسَ﴾ است، و معناى آيه احتياج به توضيح ندارد.

﴿فَاضْرِبُوا فَوْقَ اَلْأَعْنَاقِ وَ اِضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ﴾ مراد از اينكه فرمود «بالاى گردن‏ها را بزنيد» اين است كه سرها را بزنيد، و مراد از ﴿كُلَّ بَنَانٍ﴾ جميع اطراف بدن است، يعنى دو دست و دو پا و يا انگشتان دست‏هايشان را بزنيد تا قادر به حمل سلاح و به دست گرفتن آن نباشند.

ممكن هم هست خطاب در «فاضربوا...» به ملائكه باشد و اتفاقا همين مطلب هم به ذهن مى‏رسد، و آن وقت زدن بالاى گردن‏ها و زدن همه بنان همان معناى ظاهريش مقصود باشد، و يا كنايه است از ذليل كردن ايشان و اينكه با ارعاب، قوه و نيروى امساك را از دست‏هاى ايشان سلب كنند، و نيز ممكن است خطاب به مؤمنين باشد و غرض تشجيع ايشان عليه دشمنان باشد و خواسته است قدم‏هاى ايشان را ثابت‏تر و دلهايشان را محكم‏تر نموده و ايشان را بر عليه مشركين تحريك كنند.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِقِ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾

«مشاقة» به معناى مخالفت است و اصل آن «شق» به معناى بعض است، و گويا مخالفت را از اين جهت «مشاقة» گفته‏اند كه مخالفت، آن بعض و آن ناحيه‏اى را مى‏گيرد كه غير از ناحيه طرف مقابل است، و معناى آيه اين است كه: اين عذاب را خداوند به اين خاطر بر سر مشركين آورد كه خدا و رسول را مخالفت مى‏كردند و بر مخالفتشان اصرار مى‏ورزيدند و كسى كه با خدا و رسول مخالفت كند خداوند شديد العقاب است.

﴿ذَلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابَ اَلنَّارِ﴾

خطاب تشديدى است بر كفار و عذابى را كه نازل شده به ايشان نشان داده و مى‏فرمايد: اين عذاب را بچشيد، و علاوه خاطرنشان مى‏سازد كه به دنبال اين عذاب، عذاب آتش را در پى داريد.

باراننعاسرعبتثبیتبدرنعاس امنة و باران.رعب در قلوب کفار.امداد مادی و معنوی.تثبیت اقدام.کفار.قلوب کفار و مؤمنان.

بحث روايتى (رواياتى در باره جنگ بدر و شان نزول آيات مربوطه)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان از ابن عباس نقل كرده كه گفته است: در روز بدر بعد از آنكه هر دو

لشكر روبرو شده و صف‏آرايى كردند و آماده جنگ شدند ابو جهل گفت: بار الها! هر كدام از ما دو فريق سزاوارتر به نصرتيم آن فريق را نصرت ده، مسلمين هم استغاثه كردند و در نتيجه ملائكه فرود آمدند و آيه‏ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ...﴾ نازل شد.

و بعضى گفته‏اند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى كثرت نفرات مشركين و كمى نفرات مسلمين را بديد رو به قبله كرد و گفت: بارالها! وفا كن به آنچه مرا وعده دادى، پروردگارا! اگر اين گروه (اصحاب من) را به دست اين دشمنان هلاك سازى ديگر در روى زمين عبادت نمى‏شوى، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم چنان خداى خود را مى‏خواند و دستها را رو به آسمان بلند كرد تا حدى كه ردايش از شانه‏اش افتاد، در اين موقع بود كه خداوند آيه‏ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ﴾ را نازل كرد، صاحبان اين قول گفتار خود را به عمر بن خطاب و سدى و ابى صالح نسبت داده‏اند، و از حضرت ابى جعفر (علیه السلام) نيز روايت شده است.

صاحب مجمع البيان سپس اضافه كرده كه: وقتى عصر شد، و رفته رفته تاريكى شب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يارانش را فرا گرفت، خداوند خواب را بر ياران او مسلط كرد، و همه به حالت چرت درآمدند، و چون زمينى كه ايشان در آنجا اطراق كرده بودند ريگزار بود، و قدمهايشان مى‏لغزيد (و از اين ناحيه ناراحت بودند)، خداوند باران را برايشان نرم نرم نازل كرد تا زمين نمناك و سفت گرديد، و قدم‏ها استوار گشت، و همين باران در ناحيه لشكرگاه قريش مانند دهانه مشك مى‏ريخت، علاوه بر اين خداوند دلهاى كفار را پر از وحشت نمود، هم چنان كه فرموده: ﴿سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ﴾.

مؤلف: لفظ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ﴾ با نازل شدن آن در روز بدر و در پى استغاثه مسلمين سازگار نيست، بلكه سياق آيه دلالت مى‏كند بر اينكه با آيه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ﴾ و آيات بعد از آن نازل شده، و اين آيات دلالت دارد بر يك حكايتى كه قبلا رخ داده است، و خداوند در آن داستان بر مسلمين منت نهاده كه آيات نصرت را برايشان فرو فرستاده و نعمت‏هايى به ايشان ارزانى داشته است، و اين نعمت‏ها را به رخ ايشان مى‏كشد تا شكرش را به جا آورده، و در اوامر و نواهيش اطاعتش كنند.

و بعيد نيست اينكه در روايت مجمع البيان نزول آيه را بعد از استغاثه مسلمين در روز بدر دانسته، از باب انطباق مضمون آيه با واقعه بدر باشد (نه اينكه آيه در بدر نازل شده باشد) و اين قبيل از مضمون‏ها در روايات مربوط به شان نزول آيات زياد است.

و در تفسير برهان از ابن شهرآشوب روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در عريش فرمود: بارالها! اگر تو امروز اين گروه (مسلمين) را هلاك كنى بعد از اين روز، ديگر پرستش نخواهى شد، در اين موقع بود كه آيه‏ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ﴾ نازل گرديد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيرون آمد در حالى كه مى‏فرمود: بزودى جمع مشركين شكست خورده و پا به فرار مى‏گذارند، خداوند هم او را با پنج هزار ملك سواره كمك نمود و عدد ايشان را در چشم مشركين بسيار وانمود كرد، و در عوض عدد مشركين را در نظر مسلمين اندك جلوه داد، و اين آيه نازل شد: ﴿وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلْقُصْوىَ﴾، آنان در دورترين نقطه مرتفع وادى و پشت ريگزارى وسيع قرار گرفته بودند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در نقطه مرتفع نزديك يك چاه قرار داشت‏.

مؤلف: در اين روايت نيز همان حرفى است كه در روايت قبل گفتيم.

و در مجمع البيان مى‏گويد: بلخى از حسن نقل كرده كه گفته است آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اَللَّهُ...﴾ قبل از آيه‏ ﴿كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ﴾ نازل شده و ليكن در تنظيم قرآن بعد از آن نوشته شده است‏.

مؤلف: تقدم مدلول يك آيه بر مدلول آن ديگرى از نظر وقوع در خارج ملازم اين نيست كه جلوتر هم نازل شده باشد، و از سياق آيه هيچ دليلى بر گفتار حسن نمى‏توان يافت.

و در تفسير عياشى از محمد بن يحيى خثعمى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اَللَّهُ إِحْدَى اَلطَّائِفَتَيْنِ آن‌ها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ اَلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ﴾ فرموده: شوكت آن برخوردى بود كه در آن قتال بود.

شان نزولبدرروایتاستغاثهجنگ بدر.استغاثه.روایات نبوی.

داستان جنگ بدر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: نظير اين روايت را قمى نيز در تفسير خود نقل كرده است‏.

و در مجمع البيان مى‏گويد: سيره‏نويسان و نيز ابو حمزه و على بن ابراهيم در كتب تفسيرشان نقل كرده‏اند كه: ابو سفيان با قافله قريش از شام مى‏آمد با اموالى كه در آن‌ها عطريات بود و در آن قافله چهل سوار از قريش بودند، پيغمبر اكرم (صلوات الله عليه) چنين رأى داد كه اصحابش بيرون روند و راه را بر ايشان گرفته و اموال را بگيرند، لذا فرمود: اميد است خداوند اين اموال را عايد شما كند. اصحاب نيز پسنديدند، بعضى به عجله حركت كردند، و بعضى ديگر به كندى، چون باور نمى‏كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از رموز جنگى

آگاهى داشته باشد، لذا فقط قافله ابو سفيان و گرفتن غنيمت را هدف خود قرار دادند.

وقتى ابو سفيان شنيد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حركت كرده ضمضم بن عمرو غفارى را خبر داد تا خود را به مكه رسانيده، به قريش برساند كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) با اصحابش متعرض قافله ايشان شده، و به هر نحو شده قريش را حركت دهد.

سه شب قبل از اينكه ضمضم وارد مكه شود عاتكه دختر عبد المطلب در خواب ديده بود كه مرد شترسوارى وارد شده و فرياد مى‏زند اى آل غالب رهسپار به سوى قتلگاه خود شويد، آن گاه با شتر خود بر بالاى كوه ابو قبيس رفته سنگى را از بالاى كوه غلطانيد، و اين سنگ هم چنان كه سرازير مى‏شد پاره پاره شده و هيچ خانه‏اى از خانه‏هاى قريش نبود مگر اينكه پاره‏اى از آن سنگ در آن بيفتاد، عاتكه از وحشت از خواب پريد و داستان رؤيايش را با عباس در ميان نهاد، عباس قضيه را به عتبة بن ربيعه گفت، عتبه در تعبير آن گفت: اين مصيبتى است كه به قريش رو مى‏آورد، آهسته آهسته، خواب عاتكه دهن به دهن منتشر شد و به گوش ابو جهل رسيد، وى گفت: اينهم يك پيغمبر ديگر در خاندان عبد المطلب، به لات و عزى سوگند من سه روز صبر مى‏كنم، اگر خواب او حق بود كه هيچ، و گر نه همه قريش را وادار مى‏كنم نامه‏اى در بين خود بنويسيم كه هيچ اهل بيت و دودمانى دروغگوتر از بنى هاشم نيست چه مردهايشان و چه زنهايشان.

وقتى روز سوم رسيد ضمضم وارد شد، در حالى كه به صداى هر چه بلندتر فرياد مى‏زد: اى آل غالب، اى آل غالب! مال التجارة، مال التجارة، قافله، قافله، دريابيد و گمان نمى‏كنم كه بتوانيد دريابيد. محمد و مشتى بى دينان از اهل يثرب، حركت كردند و متعرض قافله شما شدند، آماده حركت شويد، قريش وقتى اين را شنيدند احدى از ايشان نماند مگر اينكه دست به جيب كرده و پولى جهت تجهيز قشون بداد، و گفتند: هر كس حركت نكند خانه‏اش را ويران مى‏كنيم، عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و عقيل بن ابى طالب نيز حركت كردند، قريش كنيزان خود را نيز در حالى كه دف مى‏زدند حركت دادند.

از آن سو رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با سيصد و سيزده نفر بيرون رفت و در نزديكيهاى بدر يك نفر را مامور ديدبانى كرد، تا وى را از قريش خبر دهد. و در حديث ابى حمزه دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مردى را بنام عدى فرستاد تا برود و از قافله قريش خبرى به دست بياورد، وى برگشت و به عرض رسانيد كه در فلان موضع قافله را ديدم، جبرئيل در اين موقع نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را خبر داد كه مشركين قريش تجهيز لشكر كرده و از مكه حركت كرده‏اند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قضيه را با اصحاب خود در ميان نهاد. و در اينكه

به دنبال قافله و اموال آن به راه بيفتند، و يا با لشكر قريش مصاف دهند مشورت كرد.

ابو بكر برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكر قريش است، همان قريش متكبر كه تا بوده كافر بوده‏اند، و تا بوده با عزت و قدرت زندگى كرده‏اند، علاوه، ما از مدينه كه بيرون شديم براى جنگ بيرون نشديم، و از نظر قوا و اسلحه آمادگى نداريم. و در حديث ابى حمزه دارد كه وى گفت: من اين راه را بلدم، عدى (بطورى كه مى‏گويد) در فلان جا قافله قريش را ديده، اگر اين قافله راه خود را پيش گيرند ما نيز راه خود را پيش گيريم درست بر سر چاه بدر به يكديگر مى‏رسيم. حضرت فرمود: بنشين، ابو بكر نشست.

عمر برخاست، او نيز كلام ابو بكر را تكرار كرد و همان نظريه را داد، به او نيز فرمود بنشين، عمر نشست.

بعد از او، مقداد برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكر قريش متكبر است، و ليكن ما به تو ايمان آورده و تو را تصديق نموده‏ايم، و شهادت داده‏ايم بر اينكه آنچه كه تو آورده‏اى حق است، به خدا سوگند اگر بفرمايى تا در زبانه‏هاى آتش پر دوام چوب درخت غضا برويم و يا در انبوه تيغ هراس درآييم درمى‏آييم و تو را تنها نمى‏گذاريم، و ما آنچه را كه بنى اسرائيل در جواب موسى گفتند كه: «تو و پروردگارت برويد ما اينجا نشسته‏ايم» در جوابت بر زبان نمى‏آوريم، بلكه مى‏گوييم: آنجا كه پروردگارت امر كرده برو ما نيز همراه تو مى‏آييم، و در ركابت مى‏جنگيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مقابل اين گفتارش جزاى خيرش داد.

سپس فرمود: مردم شما رأى خود را بگوييد، و منظورش از مردم انصار (اهل مدينه) بود، چون عده انصار بيشتر بود، علاوه، انصار در بيعت عقبه (ما بين مكه و منا) گفته بودند: ما در باره تو هيچ تعهدى نداريم تا به شهر ما (مدينه) درآيى، وقتى بر ما وارد شدى البته در ذمه ما خواهى بود، و از تو دفاع خواهيم كرد، هم چنان كه از زنان و فرزندان خود دفاع مى‏كنيم.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فكر مى‏كرد منظور ايشان در آن بيعت اين بوده باشد كه ما تنها در شهرمان از تو دفاع مى‏كنيم، و اما اگر در خارج مدينه دشمنى به تو حمله‏ور شد ما در آن باره تعهدى نداريم.

چون چنين احتمالى را مى‏داد خواست تا ببيند آيا در مثل چنين روزى هم او را يارى مى‏كنند يا خير، لذا از ميان انصار سعد بن معاذ برخاست و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا! گويا منظورت ما انصار است.

فرمود: آرى.

عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم، و تو را تصديق كرديم، و شهادت داديم بر اينكه آنچه بياورى حق و از ناحيه خدا است، بنا بر اين به آنچه كه مى‏خواهى امر كن (تا با دل و جان امتثال كنيم) و آنچه كه مى‏خواهى از اموال بگير و هر قدر مى‏خواهى براى ما بگذار، به خدا سوگند اگر دستور دهى تا در اين دريا فرو شويم امتثال نموده و تنهايت نمى‏گذاريم، و از خدا اميدواريم كه از ما به تو رفتارى نشان دهد كه مايه روشنى ديدگانت باشد، پس بى درنگ ما را حركت بده كه بركت خدا همراه ما است.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از گفتار وى خوشحال گشت و فرمود: حركت كنيد ببركت خدا، كه خداى تعالى مرا وعده داده بر يكى از دو طايفه (عير و نفير) غلبه يابم و خداوند از وعده خود تخلف نمى‏كند، به خدا سوگند گويا همين الساعة قتلگاه ابى جهل بن هشام و عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و فلانى و فلانى را مى‏بينم.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور حركت داد و بسوى بدر كه نام چاهى بود روانه شد، و در حديث ابى حمزه ثمالى دارد كه: بدر اسم مردى از قبيله جهنيه بود كه صاحب آن چاه بود و بعدا آن چاه را به اسم وى ناميدند، بهر حال قريش نيز از آن سو به حركت درآمده و غلامان خود را پيشاپيش فرستادند تا به چاه رسيده و آب را برگيرند، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را گرفته دستگير نمودند، پرسيدند شما چه كسانى هستيد؟ گفتند: ما غلامان و بردگان قريشيم، پرسيدند: قافله عير را كجا ديديد؟ گفتند: ما از قافله هيچ اطلاعى نداريم، اصحاب رسول خدا آن‌ها را تحت فشار قرار دادند بلكه بدين وسيله اطلاعاتى كسب نمايند، در اين موقع رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، مشغول نماز بود، از نماز خود منصرف گشت و فرمود: اگر اين (بيچاره‏ها) واقعا به شما راست مى‏گويند شما هم چنان ايشان را خواهيد زد، و اگر يك دروغ بگويند دست از آنان برمى‏داريد (پس كتك زدن فائده ندارد) ناچار اصحاب غلامان را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بردند حضرت پرسيد: شما چه كسانى هستيد؟ عرض كردند: ما بردگان قريشيم، فرمود: قريش چند نفرند؟ عرض كردند ما از عدد ايشان اطلاعى نداريم، فرمود در شبانه روز چند شتر مى‏كشند؟ گفتند نه الى ده عدد، فرمود: عدد ايشان نهصد تا هزار نفر است آن گاه دستور داد غلامان را بازداشت كنند. اين خبر به گوش قريش رسيد، بسيار وحشت كرده و از حركت كردن خود پشيمان شدند، عتبة بن ربيعه، ابو البخترى پسر هشام را ديد و

گفت: اين ظلم را مى‏بينى؟ به خدا سوگند من جا پاى خود را نمى‏بينم (نمى‏فهمم كجا مى‏روم) ما از شهر بيرون شديم تا از اموال خود دفاع كنيم و اينك مال التجاره ما از خطر جست، حالا مى‏بينم راه ظلم و تعدى را پيش گرفته‏ايم، با اينكه به خدا سوگند هيچ قوم متجاوزى رستگار نشد، و من دوست مى‏داشتم اموالى كه در قافله از بنى عبد مناف بود همه از بين مى‏رفت و ما اين راه را نمى‏آمديم.

ابو البخترى گفت: تو براى خودت يكى از بزرگان قريشى، (اين مردم بهانه‏اى ندارند مگر آن اموالى كه در واقعه نخله از دست دادند و آن خونى كه از ابن الحضرمى در آن واقعه به دست اصحاب محمد ريخته شد) تو آن اموال و همچنين خون بهاى ابن الحضرمى را كه هم سوگند تو است به گردن بگير و مردم را از اين راه برگردان، عتبه گفته به گردن گرفتم. و هيچيك از ما مخالفت نداريم مگر ابن الحنظليه يعنى ابو جهل (كه مى‏ترسم او زير بار نرود) تو نزد او شو و به او بگو كه من اموال و خون ابن الحضرمى را به گردن گرفته‏ام، و چون او هم سوگند من بوده ديه‏اش با من است.

ابو البخترى مى‏گويد: من به خيمه ابو جهل رفتم و مطلب را به وى رساندم: ابو جهل گفت: عتبه نسبت به محمد تعصب مى‏ورزد چون او خودش از عبد مناف است، و علاوه بر اين، پسرش ابو حذيفه در لشكر محمد است، و مى‏خواهد از اين كار شانه خالى كند، از مردم رودربايستى دارد، و حاشا كه بپذيرم، به لات و عزى سوگند دست برنمى‏دارم تا آنكه ايشان را تا مدينه فرارى داده و سر جايشان بنشانيم و يا همه‏شان را اسير گرفته و به اسيرى وارد مكه‏شان كنيم تا داستانشان زبانزد عرب شود.

از آن سو وقتى ابو سفيان قافله را از خطر گذراند شخصى را نزد قريش فرستاد كه خداوند مال التجاره شما را نجات داد، لذا متعرض محمد نشويد، و به خانه‏هايتان برگرديد و او را به عرب واگذار نموده و تا مى‏توانيد از مقاتله با او اجتناب كنيد، و اگر برنمى‏گرديد، كنيزان را برگردانيد.

فرستاده ابو سفيان در جحفه به لشكر قريش برخورد و پيغام ابو سفيان را رسانيد، عتبه خواست از همانجا برگردد، ابو جهل و بنو مخزوم مانع شدند و كنيزان را از جحفه برگرداندند.

راوى گويد اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى از كثرت قريش خبردار شدند جزع و فزع كرده و استغاثه نمودند، خداوند آيه‏ ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ﴾ و آيه بعدش را نازل فرمود.

طبرسى سپس اضافه كرده است كه: وقتى صبح روز بدر شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اصحاب خود را گرد آورد (و به تجهيزات آنان رسيدگى كرد)، در لشكرش

دو رأس اسب بود، يكى از زبير بن عوام، و يكى از مقداد بن اسود، و هفتاد شتر بود كه آن‌ها را به نوبت سوار مى‏شدند، مثلا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و على بن ابى طالب و مرثد بن ابى مرثد غنوى به نوبت بر شتر مرثد سوار مى‏شدند، در حالى كه در لشكر قريش چهار صد اسب، و به روايتى دويست اسب بود.

قريش وقتى كمى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديدند ابو جهل گفت: اين عدد بيش از خوراك يك نفر نيست، ما اگر تنها غلامان خود را بفرستيم ايشان را با دست گرفته و اسير مى‏كنند. عتبة بن ربيعه گفت: شايد در دنبال عده‏اى را در كمين نشانده باشند، و يا قشون امدادى زير سر داشته باشند، لذا قريش عمير بن وهب جمحى را كه سواره‏اى شجاع و نترس بود فرستادند تا اين معنا را كشف كند، عمير اسب خود را به جولان درآورد و دورادور لشكر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جولان داد و برگشت و چنين گفت: ايشان را نه كمينى است و نه لشكرى امدادى و ليكن شتران يثرب مرگ حتمى را حمل مى‏كنند، و اين مردم تو گويى لالند، حرف نمى‏زنند، بلكه مانند افعى زبان از دهان بيرون مى‏كنند، مردمى هستند كه جز شمشيرهاى خود پناهگاه ديگرى ندارند، و من ايشان را مردمى نيافتم كه در جنگ پا به فرار بگذارند، بلكه از اين معركه برنمى‏گردند تا كشته شوند، و كشته نمى‏شوند تا به عدد خود از ما بكشند، حالا فكر خودتان را بكنيد. ابو جهل در جوابش گفت: دروغ گفتى و ترس تو را گرفته است.

در اين موقع بود كه آيه‏ ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾ نازل گرديد، لذا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شخصى را نزد ايشان فرستاد كه: اى گروه قريش! من ميل ندارم كه جنگ با شما را من آغاز كرده باشم، بنا بر اين مرا به عرب واگذاريد، و راه خود را پيش گرفته بر گرديد، عتبه (اين پيشنهاد را پسنديد و) گفت: هر قومى كه چنين پيشنهادى را رد كنند رستگار نمى‏شود، سپس شتر سرخى را سوار شد و در حالى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را تماشا مى‏كرد ميان دو لشكر جولان مى‏داد و مردم را از جنگ نهى مى‏كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اگر نزد كسى اميد خيرى باشد نزد صاحب شتر سرخ است، اگر قريش او را اطاعت كنند به راه صواب ارشاد مى‏شوند.

عتبه بعد از اين جولان خطبه‏اى در برابر مشركين ايراد كرد و در خطبه‏اش گفت: اى گروه قريش مرا يك امروز اطاعت كنيد و تا زنده‏ام ديگر گوش به حرفم مدهيد، مردم! محمد يك مرد بيگانه نيست كه بتوانيد با او بجنگيد، او پسر عموى شما و در ذمه شما است، او را به عرب واگذاريد (و خود مباشر جنگ با او نشويد) اگر راستگو باشد شما بيش از پيش سرفراز

مى‏شويد و اگر دروغگو باشد همان گرگ‏هاى عرب براى او بس است. ابو جهل از شنيدن حرفهاى او به خشم در آمد و گفت: همه اين حرفها از ترس تو است كه دلت را پر كرده، عتبه در جواب گفت: ترسو تويى كه هميشه فلان جايت از ترس صفير مى‏زند، آيا مثل من كسى ترسو است؟ به زودى قريش خواهد فهميد كه كداميك از ما ترسوتر و پست‏تر و كداميك مايه فساد قوم خود هستيم.

آن گاه زره خود را به تن كرده و به اتفاق برادرش شيبه و فرزندش وليد به ميدان رفته صدا زدند: اى محمد! حريف‏هاى ما را از قريش تعيين كن تا با ما پنجه نرم كنند. سه نفر از انصار از لشكر اسلام بيرون شده خود را براى ايشان معرفى نموده و گفتند: شما برگرديد سه نفر از قريش به جنگ ما بيايد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چون اين بديد نگاهى به عبيدة بن حارث بن عبد المطلب كه در آن روز هفتاد سال عمر داشت انداخت و فرمود: عبيده برخيز، سپس نگاهى به حمزه افكنده و فرمود: عمو جان برخيز آن گاه نظر به على بن ابى طالب (علیه السلام) كه از همه كوچكتر بود انداخت و فرمود: على برخيز و حق خود را كه خداى براى شما قرار داده از اين قوم بگيريد، برخيزيد كه قريش مى‏خواهد با به رخ كشيدن نخوت و افتخارات خود نور خدا را خاموش كند، و خدا هر فعاليت و كارشكنى را خنثى مى‏كند تا نور خود را تمام نمايد.

آن گاه فرمود: عبيده تو به عتبة بن ربيعه بپرداز و به حمزه فرمود: تو شيبه را در نظر بگير، و به على (علیه السلام) فرمود: تو به وليد مشغول شو.

نامبردگان به راه افتاده تا در برابر دشمن قرار گرفتند و گفتند: و اينك سه حريف شايسته. آن گاه عبيده از گرد راه به عتبه حمله كرد و با يك ضربت فرق سرش را بشكافت، عتبه هم شمشير به ساق پاى عبيده فرود آورد. و آن را قطع كرد، و هر دو به زمين در غلطيدند، از آن سو شيبه بر حمزه حمله برد و آن قدر به يكديگر شمشير فرود آوردند تا از كار بيفتادند، و اما امير المؤمنين (علیه السلام) وى چنان شمشير به شانه وليد فرود آورد كه شمشيرش از زير بغل او بيرون آمد و دست وليد را بينداخت. على (علیه السلام) مى‏فرمايد آن روز وليد دست راست خود را با دست چپ گرفت و آن را چنان بسر من كوفت كه گمان كردم آسمان به زمين افتاد.

سپس حمزه و شيبه دست به گريبان شدند، مسلمين فرياد زدند: يا على! مگر نمى‏بينى كه آن سگ چطور براى عمويت كمين كرده، على (علیه السلام) به عموى خود كه بلند بالاتر از شيبه بود گفت: عمو سر خود را بدزد، حمزه سر خود را در زير سينه شيبه برد، و على (علیه السلام) با يك ضربت نصف سر شيبه را پراند و به سراغ عتبه رفت و او را كه نيمه جانى داشت بكشت.

و در روايت ديگرى آمده كه حمزه با عتبه و عبيده با شيبه و على با وليد روبرو شدند، حمزه عتبه را كشت و عبيده شيبه را و على (علیه السلام) وليد را، و از آن سو شيبه پاى عبيده را قطع كرد، على (علیه السلام) و حمزه او را دريافته و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند عبيده در حضور آن حضرت اشك ريخت و پرسيد يا رسول الله آيا من شهيد نيستم؟ فرمود: چرا تو اولين شهيد از خاندان منى.

ابو جهل چون اين بديد رو به قريش كرد و گفت: در جنگ عجله نكنيد و مانند فرزندان ربيعه غرور به خرج ندهيد، و بر شما باد كه به اهل مدينه بپردازيد و ايشان را از دم شمشير بگذرانيد، و اما قريش را تا مى‏توانيد دستگير كنيد تا ايشان را زنده به مكه برده ضلالت و گمراهى‏شان را به مردم بنمايانيم.

در اين موقع ابليس به صورت سراقة بن مالك بن جشعم درآمد و به لشكر قريش گفت: من صاحب جوار شمايم (و به همين خاطر مى‏خواهم امروز شما را مدد كنم) اينك پرچم خود را به من دهيد تا برگيرم، قريش رايت جناح چپ لشكر خود را كه در دست بنى عبد الله بود به او سپردند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى ابليس را ديد به اصحاب خود گفت: چشمهايتان را ببنديد، و دندآن‌ها را رويهم بگذاريد (كنايه از اينكه اعصاب خود را كنترل كنيد و استوار باشيد) آن گاه دستهايش را به آسمان بلند كرده و عرض كرد: بارالها! اگر اين گروه كشته شوند ديگر كسى نيست كه تو را بپرستد، در همين موقع بود كه حالت غشوه (حالت وحى) به آن جناب دست داد و پس از اينكه به خود آمد و در حالى كه عرق از صورت نازنينش مى‏ريخت فرمود: اينك جبرئيل است كه هزار فرشته منظم شده را به كمك شما آورده است‏.

و در كتاب امالى به سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش (علیه السلام) روايت كرده كه فرمودند: رسول خدا در ماه رمضان به سوى بدر مسافرت كرد، و فتح مكه هم در اين ماه اتفاق افتاد.

مؤلف: تذكره‏نويسان و مورخين هم همه بر اين قولند، يعقوبى در تاريخ خود مى‏گويد: واقعه بدر در روز جمعه هفدهم رمضان اتفاق افتاد، و در هجدهمين ماهى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه تشريف آورده بود.

واقدى مى‏گويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در شب جمعه هفدهم رمضان در بدر نزول اجلال كرد و على (علیه السلام)، زبير، سعد بن ابى وقاص و بسبس بن عمرو را به جستجوى آب فرستاد، نامبردگان در ضمن جستجو به راويه لشكر قريش برخوردند كه سقايان ايشان هم همراهشان بودند، نامبردگان سقايان را دستگير و اسير نموده و عده‏اى از ايشان گريختند و اسيران را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند، آن حضرت مشغول نماز بود، مسلمان‏ها خودشان اسرا را به استنطاق كشيده و پرسيدند شما چه كسانى هستيد؟ گفتند ما سقايان لشكر قريشيم، ما را فرستادند تا آب تهيه نموده برايشان ببريم. مسلمانان آن‌ها را كتك زدند، و آنان ناگزير گفتند ما غلامان ابى سفيانيم و ما در قافله‏اى هستيم كه اينك در اين تل ريگ قرار دارد، مسلمان‏ها هر وقت اين اسيران حرف مى‏زدند دست از كتك‏كارى‏شان بر مى‏داشتند، اين بود تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نماز خود را سلام داد و فرمود: (اين رفتار صحيح نيست) اگر راست بگويند شما ايشان را مى‏زنيد، و اگر دروغ بگويند دست از زدنشان برمى‏داريد؟!

داستان بدرقریشلشکرتاریختفصیل واقعه بدر.فرماندهی پیامبر.مسلمین.قریش.

خطابه رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) براى لشگر اسلام در روز جنگ بدر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

فرداى آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) لشكر خود را بياراست و سپس براى مسلمانان خطبه‏اى خواند و بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اما بعد، پس اينك من شما را به چيزى دعوت و تحريص مى‏كنم كه خداوند بر آن تحريصتان كرده است، و از چيزهايى نهيتان مى‏كنم كه خداوند از آن نهى فرموده، شان خداوند عظيم است، هميشه به حق امر مى‏كند، و صدق را دوست مى‏دارد، و اهل خير را به خاطر همان نيكى‏هايشان به اختلاف مراتب نيكى - شان جزا مى‏دهد، به خير ياد مى‏شوند، و به همان از يكديگر برترى پيدا مى‏كنند، و شما اى مردم در منزلى از منزل‏ها (و مرحله‏اى از مراحل) حق قرار گرفته‏ايد، خداوند از احدى از شما قبول نمى‏كند مگر آن عملى را كه صرفا براى خاطر او انجام شده باشد، صبر در مواقف دشوار و خطرناك از وسائلى است كه خداوند آدمى را با آن وسائل گشايش داده و از اندوه نجات مى‏دهد، و صبر در اين موقف شما را به نجات اخروى مى‏رساند، در ميان شما است پيغمبر خدا، شما را زنهار مى‏دهد، امر مى‏كند، پس در چنين روزى شرم كنيد از اينكه خداوند به گناه و يا نقطه ضعفى از شما خبردار شود، و به كيفر آن شما را مورد خشم شديد خود قرار دهد، زيرا او مى‏فرمايد: «﴿لَمَقْتُ اَللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾ - خشم خدا بزرگتر از خشمى است كه شما به يكديگر مى‏گيريد» پس امورى را كه او در كتاب خود به آن‌ها امر فرموده در نظر بگيريد (تا همه را به كار ببنديد) دلائل روشنش را از ياد نبريد، مخصوصا اين آيت را كه شما را بعد از ذلت به عزت رسانيد، پس در برابرش اظهار مسكنت كنيد تا از شما راضى شود، و در اين مواطن، خداى

خود را امتحان كنيد، و آن شرطى را كه كرده رعايت كنيد ببينيد رحمت و مغفرتى كه در برابر آن شرط به شما وعده داده آيا عملى مى‏كند يا نه (و مطمئن بدانيد كه اگر به شرطش وفا كنيد او نيز به وعده‏اش وفا مى‏كند) چون وعده او حق و قول او صدق است، هم چنان كه عقابش هم شديد است.

مردم! جز اين نيست كه قوام من و شما به خداى حى قيوم است، و اينك ما بسوى او پناه برده و به او تكيه مى‏كنيم، و از او مى‏خواهيم كه ما را از آلودگى حفظ كند، و بر او توكل جسته بازگشت ما به سوى او است، و خداوند مرا و مسلمين را بيامرزد.

و در مجمع البيان مى‏گويد: جماعتى از مفسرين مانند ابن عباس و غير او گفته‏اند: جبرئيل در روز بدر به رسول خدا عرض كرد، مشتى خاك بگير و بطرف دشمن بپاش، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى دو لشكر روبرو شدند به على (علیه السلام) فرمود: يك مشت سنگ‏ريزه از اين وادى به من بده، على (علیه السلام) از بيابان مشتى ريگ خاك‏آلود برداشته به آن جناب داد، حضرت آن را به طرف مشركين پاشيد و گفت: «شاهت الوجوه - زشت باد اين روى‏ها» و هيچ مشركى نماند مگر اينكه از آن مشت خاك ذره‏اى به حلق، بينى و چشمش فرو رفت و مؤمنين حمله آورده و از ايشان كشتند و اسير كردند، و همين مشت خاك سبب هزيمت لشكر كفار شد.

و در امالى به سند خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از خاتمه جنگ بدر بر سر كشته‏هاى كفار رفت و به ايشان فرمود: خداوند به شما جمعيت جزاى شر مى‏دهد، شما مرا تكذيب كرديد در حالى كه راستگو بودم، و خيانتم كرديد در حالى كه امين بودم، آن گاه متوجه كشته ابى جهل بن هشام شد، و فرمود: اين مرد در برابر خدا ياغى‏تر از فرعون بود، چون فرعون وقتى يقين كرد كه غرق خواهد شد به وحدانيت خدا اقرار كرد، اما اين مرد با اينكه يقين كرد كه هم اكنون كشته مى‏شود مع ذلك متوسل به لات و عزى شد.

و در كتاب مغازى واقدى است كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در روز بدر دستور دادند تا لشكريان چاهى حفر كرده و كشتگان را در آن ريختند الا امية بن خلف را كه چون مرد

فربهى بود جسدش همان روز باد كرد و وقتى مى‏خواستند حركتش دهند گوشت بدنش جدا مى‏شد و مى‏ريخت، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: همانجا كه هست خاك و سنگ رويش بريزيد تا پنهان شود.

آن گاه بر سر چاه آمد و كشته‏ها را يك به يك صدا زد و فرمود: آيا يافتيد و دستگيرتان شد كه آن وعده‏اى كه پروردگارتان مى‏داد حق بود؟ من آنچه را كه پروردگارم وعده‏ام داده حق يافتم، چه خويشاوندان بدى بوديد براى پيغمبرتان، مرا تكذيب كرديد، و بيگانگان تصديقم كردند، مرا از وطنم بيرون كرديد، و بيگانگان منزلم دادند، با من به جنگ برخاستيد، بيگانگان ياريم كردند. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله با مردگان سخن مى‏گويى؟ فرمود: مسلما بدانيد كه ايشان فهميدند كه وعده پروردگارشان حق بود.

و در روايت ديگرى دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: شما زندگان آنچه را كه من گفتم بهتر و روشن‏تر از اين مردگان نشنيديد، چيزى كه هست ايشان نمى‏توانند جواب مرا بدهند.

مورخ نامبرده سپس اضافه مى‏كند كه: هزيمت قريش در هنگام ظهر بود، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن روز را تا به آخر، در بدر ماند و عبد الله بن كعب را فرمود تا غنيمت‏ها را تحويل گرفته و به مدينه حمل كند، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را كمك كنند، آن گاه نماز عصر را در آنجا خواند و حركت كرد، هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه بسرزمين «اثيل» رسيد و در آنجا بيتوته فرمود، چون بعضى از اصحابش آسيب ديده بودند - البته جراحاتشان خيلى زياد نبود - ذكوان بن عبد قيس را فرمود تا نيمه شب مسلمين را نگهبانى كند، نزديكى‏هاى آخر شب بود كه از آنجا حركت كرد.

و در تفسير قمى در خبرى طولانى دارد: ابى جهل (در جنگ بدر) از صف مشركين بيرون آمد و در ميان دو صف صدا زد پروردگارا محمد از ميان ما بيشتر از ما قطع رحم كرد، و براى ما دينى آورد كه ما آن را نمى‏شناسيم پس او را در همين بامداد هلاك كن، خداى تعالى هم آيه‏ ﴿إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ اَلْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ را نازل كرد.

آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشتى ريگ برگرفت و به جانب آنان پاشيد و فرمود: «شاهت الوجوه - زشت باد اين روى‏ها» و خداوند بادهايى را مامور كرد كه بر روى

كفار قريش مى‏كوبيدند، و به همين وسيله آنان را مجبور به هزيمت كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرض كرد: بارالها! فرعون اين امت ابو جهل پسر هشام، جان به در نبرد، آن گاه شمشير در آنان گذاشت و هفتاد نفرشان را كشت و هفتاد نفر را اسير گرفت.

عمرو بن جموح با وى روبرو شد و ضربتى بر ران او زد، ابو جهل هم ضربتى بر دست عمرو زد و دست او را از بازو جدا كرد، بطورى كه به پوست آويزان شد، عمرو آن دست را زير پاى خود قرار داد و خود بلند شد و دستش را از بدن خود جدا كرده انداخت.

عبد الله بن مسعود مى‏گويد: در اين موقع گذار من به ابو جهل افتاد، ديدم كه در خون خود مى‏غلطد، گفتم: حمد خداى را كه ذليلت كرد. ابو جهل سربلند كرد و گفت: خداوند برده برده زاده را ذليل كرد واى بر تو بگو ببينم كدام طرف هزيمت كردند؟ گفتم خدا و رسول شما را هزيمت دادند، و من اينك تو را خواهم كشت، آن گاه پاى خود را روى گردنش گذاشتم تا كارش را بسازم، گفت: جاى ناهموارى بالا رفتى، اى گوسفندچران پست! اينقدر بدان كه هيچ دردى كشنده‏تر از اين نيست كه در چنين روزى كشتن من به دست تو انجام شود، چرا يك نفر از دودمان عبد المطلب و يا مردى از هم پيمان‌هاى ما مباشر قتل من نشد؟ من كلاهخودى را كه بر سر داشت از سرش كنده و او را كشتم. و سر نحسش را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده عرض كردم: يا رسول الله بشارت كه سر ابى جهل بن هشام را آوردم، حضرت سجده شكر كرد.

در ارشاد مفيد هست بعد از آنكه عده‏اى بر عاص بن سعيد بن العاص حمله برده و كارى از پيش نبردند امير المؤمنين (علیه السلام) بر او حمله برد و از گرد راه به خاك هلاكتش در انداخت، از پى وى حنظله پسر ابو سفيان با آن جناب روبرو شد، حضرت او را هم كشت، بعد از او طعيمة بن عدى بيرون آمد او را هم كشت، و بعد از او نوفل بن خويلد را كه از شيطانهاى قريش بود كشت، و هم چنان يكى را پس ديگرى كشت تا كشتگانش به عدد نصف همه كشتگان بدر كه هفتاد نفر بودند رسيد، يعنى تمامى لشكريان حاضر در جنگ با كمكى كه سه هزار ملائكه به ايشان كردند همگى به اندازه آن مقدارى كه على (علیه السلام) به تنهايى كشته بود از كفار كشته بودند.

خطابهبدرلشکرپیامبرخطابه رسول الله.تحریک لشکر.ثبات.توکل.

اسامى كفارى كه به نقل شيخ مفيد عامه و خاصه اتفاق دارند در جنگ بدر به دست امير المؤمنين على (علیه السلام) هلاك شدند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در ارشاد دارد كه: عامه و خاصه همگى اتفاق دارند در اسماء آن كسانى كه به

شمشير على (علیه السلام) كشته شده‏اند، و هيچ اختلافى در ميان نيست، از جمله آن اشخاصى كه شمرده‏اند وليد بن عتبه بود ما قبلا هم داستانش را نقل كرديم، و او مردى شجاع و پر جرأت و نامردى بى شرم بود كه شجاعان از نامردى و غافل‏گير كردنش مى‏ترسيدند، و عاص بن سعيد بود كه مردى درشت هيكل و مخوف بود، بطورى كه مردان جنگى از وى حساب مى‏بردند، و او همان كسى است كه عمر بن خطاب از روبرو شدنش شانه خالى كرد، و داستانش بطورى كه در جاى خود خواهيد ديد معروف است.

و از آن جمله طعيمة بن عدى بن نوفل است كه از بزرگان اهل ضلالت بود، و نوفل بن خويلد است كه يكى از دشمن‏ترين مشركين نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود و در قريش سمت پيشوايى داشت، قريش او را تعظيم نموده اطاعتش مى‏كردند، و او همان كسى است كه قبل از هجرت، در مكه ابو بكر و طلحه را گرفت و هر دو را به يك طناب بست، و يك روز از صبح تا به شام آن‌ها را كتك زد تا آنكه با شفاعت ديگران آزادشان كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى شنيد كه او نيز در جنگ حاضر شده از خدا خواست تا خودش شر او را كفايت كند. و عرض كرد: بارالها! مرا از شر نوفل بن خويلد كفايت كن، خداوند هم او را به شمشير امير المؤمنين على (علیه السلام) بكشت.

و از آن جمله زمعة بن اسود است، و در بعضى از نسخه‏هاى ارشاد عقيل بن اسود آمده و در همين نسخه بعد از بردن نام او مى‏گويد: «اين شد سى و شش نفر» و نيز حارث بن زمعه و نضر بن حارث بن عبد الدار، و عمير بن عثمان بن كعب بن تيم عموى طلحة بن عبيد الله، و عثمان و مالك دو پسران عبيد الله و برادران طلحة بن عبيد الله، و نيز مسعود بن ابى امية بن مغيره، و قيس بن فاكه بن مغيره، و حذيفة بن ابى حذيفة بن مغيره، و ابو قيس وليد بن مغيره - وى برادر خالد بن وليد بن مغيره است و آن سه تن كه قبلا شمرديم پسران عموهاى خالدند - و حنظلة بن ابى سفيان و عمرو بن مخزوم، و ابو منذر بن ابى رفاعه، و منبه بن حجاج سهمى، و عاص بن منبه، و علقمة بن كلده، و ابو العاص بن قيس بن عدى، و معاوية بن مغيرة بن ابى العاص، و لوذان بن ربيعه، و عبد الله بن منذر بن ابى رفاعة، و مسعود بن امية بن مغيره، و حاجب بن سائب بن عويمر، و اوس بن مغيرة بن لوذان، و زيد بن مليص، و عاصم بن ابى عوف، و سعيد بن وهب - هم قسم بنى عامر، و معاوية بن (عامر بن) عبد قيس، و عبد الله بن جميل بن زهير بن حارث بن اسد، و سائب بن مالك، و ابو الحكم بن اخنس، و هشام بن ابى امية بن مغيره است.

پس اين عده سى و پنج نفرند كه در آن‌ها هيچ اختلافى نيست، البته نفرات ديگرى نيز هستند كه در آنان اختلاف است كه آيا فقط به شمشير على (علیه السلام) كشته شده‏اند و يا

آنكه ديگران هم با آن جناب شريك بوده‏اند، و اين عده همانطورى كه گفتيم اكثريت كشتگان در جنگ بدر را تشكيل مى‏دهند.

مؤلف: بطورى كه مجمع البيان مى‏گويد غير از شيخ مفيد بعضى از مورخين گفته‏اند كه در روز جنگ بدر بيست و هفت نفر كشته شدند، واقدى گفته است آن عده‏اى كه مورد اتفاق است كه به دست آن حضرت كشته شده‏اند نه نفرند، و ما بقى مورد اختلاف است‏.

ليكن بحث دقيق در پيرامون اين داستان و بررسى اشعارى كه از شعراى عرب در اين باره رسيده، و دقت در حوادث مختلفى كه بعد از جنگ بدر اتفاق افتاده آدمى را نسبت به اختلاف مزبور بدبين مى‏كند، علاوه بر اينكه خود واقدى از محمد بن اسحاق نقل مى‏كند كه گفته است اكثر كشتگان در جنگ بدر به دست على (علیه السلام) كشته شده‏اند.

و همين واقدى بطورى كه ابن ابى الحديد از او نقل مى‏كند گفته است: كشتگان واقعه بدر پنجاه و دو نفر بودند، و قتل بيست و چهار نفر از ايشان را به على (علیه السلام) نسبت داده است، كه يا او خودش به تنهايى كشته و يا ديگران را در اين باره كمك كرده است.

و از جمله اشعار اين داستان، شعر سيد بن ابى اياس است كه مشركين قريش را تحريك مى‏كند به كشتن على (علیه السلام) و از جمله آن ابيات بطورى كه ارشاد و مناقب نقل كرده‏اند چند بيت ذيل است:

فى كل مجمع غاية أخزاكم *** جزع ابر على المذاكى القرح

لله دركم أ لما تنكروا *** قد ينكر الحر الكريم و يستحيى

هذا ابن فاطمة الذى افناكم *** ذبحا و قتلة قعصة لم تذبح

اعطوه خرجا و اتقوا تضريبه *** فعل الذليل و بيعة لم تربح

اين الكهول و اين كل دعامة *** فى المعضلات و أين زين الأبطح

افناهم قعصا و ضربا يفترى *** بالسيف يعمل حده لم يصفح‏

و در ارشاد دارد كه: شعبه از ابى اسحاق از حارث بن مضرب روايت كرده كه گفت: من از على بن ابى طالب (علیه السلام) شنيدم كه فرمود: جنگ بدر براى ما پيش آمد در حالى كه غير از مقداد بن اسود كسى اسب سوار نبود و من در آن شب ديدم كه همه بخواب رفته بوديم غير از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه در پاى درختى همه شب را به نماز و دعا گذراند تا صبح شد.

مؤلف: روايات در داستان جنگ بدر بسيار است، و ما در اينجا تنها به آن مقدارى كه در فهم مضمون آيات دخالت دارد اكتفاء كرديم، البته پاره‏اى از آن اخبار در خلال بحث از آيات بعدى كه آن‌ها نيز به بعضى از اطراف اين داستان اشاره دارد خواهد آمد - ان شاء الله -.

علیکشتگانبدرمفیدکشته‌شدگان به دست علی.بدر.اتفاق عامه و خاصه.

فهرست اسامى شهداى جنگ بدر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب بحار از واقدى نقل مى‏كند كه گفته است: عبد الله جعفر مرا حديث كرد كه من از زهرى پرسيدم در جنگ بدر از مسلمانان چند نفر به شهادت رسيدند؟ گفت 14 نفر، شش نفر از مهاجرين و هشت نفر از انصار.

آن گاه برشمرد و گفت: از بنى المطلب بن عبد مناف، عبيدة بن حارث كه او را عتبه شهيد كرد و در غير روايت واقدى دارد كه او را شيبه كشت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بدنش را در صفراء به خاك سپرد.

و از بنى زهره، عمير بن ابى وقاص كه او را عمرو بن عبد ود همان يكه سوار جنگ احزاب شهيد كرد، و نيز از اين قبيله عمير بن عبد ود ذو الشمالين هم قسم بنى زهره بود كه ابو اسامه جشمى او را بكشت، و از بنى عدى عامل بن ابى بكير بود كه هم قسم ايشان از بنى

سعد بود، وى را مالك بن زهير شهيد كرد، و مهجع غلام عمر بن خطاب بود كه عامر بن حضرمى او را بكشت - بعضى گفته‏اند كه او اول كسى بود كه از مهاجرين به شهادت رسيد.

و از بنى حارث بن فهر، صفوان بن بيضاء بود كه به دست طعيمة بن عدى كشته شد.

و از انصار از قبيله بنى عمرو بن عوف، يكى مبشر بن عبد منذر بود كه ابو ثور او را به قتل رسانيد، و ديگر سعد بن خيثمه بود كه نيز عمرو بن عبد ود او را كشت، و بعضى گفته‏اند: قاتل او طعيمة بن عدى بود.

و از قبيله بنى عدى بن نجار، حارثة بن سراقه بود كه حنان بن عرقه تيرى بسوى او پرتاب كرد، و تير بگلوى او اصابت نمود و او را كشت، و از قبيله بنى مالك بن نجار، عوف و معوذ دو پسران عفراء بودند، كه هر دو را ابو جهل كشت، و از قبيله بنى سلمة، عمير بن حمام بن جموح بود كه خالد بن اعلم او را به قتل رسانيد، و به قول بعضى او اولين كشته از انصار است، البته روايتى هم هست كه مى‏گويد اولين شهيد از انصار حارثة بن سراقه است.

و از بنى زريق رافع بن معلى بود كه عكرمة بن ابى جهل او را كشت، و از بنى حارث بن خزرج يزيد بن حارث بود كه نوفل بن معاويه به قتلش رساند، و اين هشت نفر از انصار بودند.

از ابن عباس روايت شده كه گفت: أنسه، غلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز در جنگ بدر كشته شد، و نيز روايت شده كه معاذ بن ماعص در جنگ بدر جراحتى برداشت، و در مدينه از همان جراحت درگذشت، و نيز ابن عبيد بن سكن (در نسخه‏اى ديگر عبيد بن سكن) در اين جنگ جراحت برداشت و به همان وسيله از دار دنيا رفت.

شهدابدرفهرستاسامیشهدای بدر.مهاجر و انصار.شهادت.

دستورات جهاد، نهی از فرار، احیاء به دعوت رسول، حیلوله و فتنه و خیانت آیات ۱۵–۲۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این مجموعه آیات انفال در سیاق بدر، نهی فرار از جنگ، امداد الهی، استجابت برای حیات، حیلوله خدا و قلب، زنهار فتنه داخلی و نهی خیانت را یکجا بحث می‌کند.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ زَحْفًۭا فَلَا تُوَلُّوهُمُ ٱلْأَدْبَارَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، هر گاه [در ميدان نبرد] به كافران برخورد كرديد كه [به سوى شما] روى مى‌آورند، به آنان پشت مكنيد.
وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍۢ دُبُرَهُۥٓ إِلَّا مُتَحَرِّفًۭا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَىٰ فِئَةٍۢ فَقَدْ بَآءَ بِغَضَبٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ وَمَأْوَىٰهُ جَهَنَّمُ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند -مگر آنكه [هدفش‌] كناره‌گيرى براى نبردى [مجدد] يا پيوستن به جمعى [ديگر از همرزمانش‌] باشد- قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد، و جايگاهش دوزخ است، و چه بد سرانجامى است.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ
و شما آنان را نكشتيد، بلكه خدا آنان را كُشت. و چون [ريگ به سوى آنان‌] افكندى، تو نيفكندى، بلكه خدا افكند. [آرى، خدا چنين كرد تا كافران را مغلوب كند] و بدين وسيله مؤمنان را به آزمايشى نيكو، بيازمايد. قطعاً خدا شنواى داناست.
ذَٰلِكُمْ وَأَنَّ ٱللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ ٱلْكَٰفِرِينَ
[ماجرا] اين بود، و [بدانيد كه‌] خدا نيرنگ كافران را سست مى‌گرداند.
إِن تَسْتَفْتِحُوا۟ فَقَدْ جَآءَكُمُ ٱلْفَتْحُ ۖ وَإِن تَنتَهُوا۟ فَهُوَ خَيْرٌۭ لَّكُمْ ۖ وَإِن تَعُودُوا۟ نَعُدْ وَلَن تُغْنِىَ عَنكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْـًۭٔا وَلَوْ كَثُرَتْ وَأَنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلْمُؤْمِنِينَ
[اى مشركان‌] اگر شما پيروزى [حق‌] را مى‌طلبيد، اينك پيروزى به سراغ شما آمد [و اسلام پيروز شد]؛ و اگر [از دشمنى‌] بازايستيد، آن براى شما بهتر است؛ و اگر [به جنگ‌] برگرديد ما هم بر مى‌گرديم، و [بدانيد] كه گروه شما هر چند زياد باشد، هرگز از شما چيزى را دفع نتوانند كرد و خداست كه با مؤمنان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَوَلَّوْا۟ عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا و فرستاده او را فرمان بريد و از او روى برنتابيد در حالى كه [سخنان او را] مى‌شنويد.
وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ قَالُوا۟ سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ
و مانند كسانى مباشيد كه گفتند: «شنيديم» در حالى كه نمى‌شنيدند.
۞ إِنَّ شَرَّ ٱلدَّوَآبِّ عِندَ ٱللَّهِ ٱلصُّمُّ ٱلْبُكْمُ ٱلَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ
قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‌اند كه نمى‌انديشند.
وَلَوْ عَلِمَ ٱللَّهُ فِيهِمْ خَيْرًۭا لَّأَسْمَعَهُمْ ۖ وَلَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوا۟ وَّهُم مُّعْرِضُونَ
و اگر خدا در آنان خيرى مى‌يافت قطعاً شنوايشان مى‌ساخت، و اگر آنان را شنوا مى‌كرد، حتماً باز به حال اعراض، روى برمى‌تافتند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱسْتَجِيبُوا۟ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ۖ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِۦ وَأَنَّهُۥٓ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مى‌بخشد، آنان را اجابت كنيد، و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‌گردد، و هم در نزد او محشور خواهيد شد.
وَٱتَّقُوا۟ فِتْنَةًۭ لَّا تُصِيبَنَّ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنكُمْ خَآصَّةًۭ ۖ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
و از فتنه‌اى كه تنها به ستمكاران شما نمى‌رسد بترسيد و بدانيد كه خدا سخت‌كيفر است.
وَٱذْكُرُوٓا۟ إِذْ أَنتُمْ قَلِيلٌۭ مُّسْتَضْعَفُونَ فِى ٱلْأَرْضِ تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ ٱلنَّاسُ فَـَٔاوَىٰكُمْ وَأَيَّدَكُم بِنَصْرِهِۦ وَرَزَقَكُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
و به ياد آوريد هنگامى را كه شما در زمين، گروهى اندك و مستضعف بوديد. مى ترسيديد مردم شما را بربايند، پس [خدا] به شما پناه داد و شما را به يارى خود نيرومند گردانيد و از چيزهاى پاك به شما روزى داد، باشد كه سپاسگزارى كنيد.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَخُونُوا۟ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ وَتَخُونُوٓا۟ أَمَٰنَٰتِكُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، به خدا و پيامبر او خيانت مكنيد و [نيز] در امانتهاى خود خيانت نورزيد و خود مى‌دانيد [كه نبايد خيانت كرد].
وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَآ أَمْوَٰلُكُمْ وَأَوْلَٰدُكُمْ فِتْنَةٌۭ وَأَنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥٓ أَجْرٌ عَظِيمٌۭ
و بدانيد كه اموال و فرزندان شما [وسيله‌] آزمايش [شما] هستند، و خداست كه نزد او پاداشى بزرگ است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَتَّقُوا۟ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًۭا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّـَٔاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما [نيروى‌] تشخيص [حق از باطل‌] قرار مى‌دهد؛ و گناهانتان را از شما مى‌زدايد؛ و شما را مى‌آمرزد؛ و خدا داراى بخشش بزرگ است.

بيان آيات [بيان آيات شريفه متضمن دستوراتى راجع به جهاد اسلامى و نهى از فرار از جنگ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات متضمن نواهى و اوامرى است راجع به جهاد اسلامى و مربوط و مناسب با داستان جنگ بدر، و نيز مردم را تشويق و تحريك مى‏كند بر ترس از خدا و زنهار مى‏دهد از مخالفت خدا و رسول او و اينكه مردم خود را در معرض غضب خداى سبحان درآورند، و در آن‌ها اشاره به پاره‏اى از وقايع كه در جنگ بدر رخ داده و منت‏هايى كه خداوند بر مؤمنين نهاده نيز مى‏كند.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ اَلْأَدْبَارَ﴾

«لقاء» مصدر «لقى، يلقى» ثلاثى مجرد و «لاقى، يلاقى» ثلاثى مزيد است، راغب در مفردات خود مى‏گويد: «لقاء» به معناى روبرو شدن و برخوردن دو چيز با يكديگر است، و گاهى هم با اين كلمه تعبير مى‏شود از برخورد يكى با ديگرى و گفته مى‏شود فلانى را ملاقات كرد و يا ملاقات مى‏كند، البته اين كلمه در ادراك به حس و به چشم و بصيرت استعمال مى‏شود، ادراك به حس مانند: «﴿تَمَنَّوْنَ اَلْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ﴾ - آرزوى مرگ مى‏كنيد قبلا از آنكه آن را ملاقات نماييد»، و ادراك به چشم مانند: «﴿لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هَذَا نَصَباً﴾ راستى از اين سفرمان چه ناراحتى ديديم».و ملاقات خدا عبارت است از قيامت و بازگشت به سوى او، مانند: «﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاَقُوهُ﴾ بدانيد كه شما او را خواهيد ديد» و نيز مانند: «﴿اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاَقُوا اَللَّهِ﴾ و آنان كه مى‏پندارند كه خدا را خواهند ديد»، و لقاء به معناى ملاقات هم آمده مانند: «﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا﴾ و آنان كه ديدار ما را آرزو ندارند گفتند» و نيز مانند: «﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلىَ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾ تو كوشنده‏اى به سوى پروردگارت كوشيدنى تا او را ملاقات كنى».

و در مجمع البيان مى‏گويد: لقاء به معناى اجتماع بر وجه مقاربت و نزديكى است، چون اجتماع گاهى به غير اين وجه هم مى‏شود، و آن اجتماع را لقاء نمى‏گويند مانند اجتماع چند عرض در يك محل‏.

و نيز در باره كلمه «زحف» مى‏گويد: زحف به معناى نزديك شدن به آرامى و آهسته آهسته است، و «تزاحف» به معناى نزديك شدن دو چيز است به يكديگر، مثلا وقتى گفته مى‏شود: «زحف، يزحف، زحفا» و يا گفته مى‏شود: «ازحفت للقوم» معنايش اين است كه من براى اينكه با مردم بجنگم به ايشان نزديك شده و در برابرشان استوار ايستادم، ليث مى‏گويد: زحف عبارت است از جماعتى كه با هم يك دفعه به دشمن خود نزديك شوند، و جمع آن زحوف است‏.

«توليت ادبار دشمنان» به معناى اين است كه دشمنان را در پشت سر خود قرار دهند، و معناى آيه اين است كه پشت به دشمن و رو به جهت هزيمت مكنيد. خطاب در اين آيه خطابى است عمومى و مختص به يك وقت و يك جنگ نيست، پس اينكه بعضى از مفسرين آن را مختص به جنگ بدر و حرمت فرار از آن جنگ گرفته‏اند صحيح نيست، علاوه بر اينكه قبلا متوجه شديد كه اين آيات بعد از جنگ بدر نازل شده نه در آن روز، و اينكه اين آيات دنباله آيات صدر سوره است كه مى‏فرمود: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ...﴾ البته براى اين حرف تتمه‏اى است كه بزودى - ان شاء الله - در بحث روايتى از نظر خواننده خواهد گذشت.

﴿وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىَ فِئَةٍ...﴾

«تحرف» به معناى انحراف از خط وسط و ميل به «حرف» است كه به معناى طرف هر چيزى است، و در اينجا به اين معنا است كه مرد جنگى در ميدان جنگ از اين سو به آن سو شود تا بدين وسيله راهى براى غافلگير كردن حريف خود پيدا كند.

و «تحيز» به معناى گرفتن «حيز» است كه به معناى مكان است، و كلمه «فئة» به معناى يك قطعه از جماعت مردم است و «تحيز بسوى فئه» به اين معنا است كه مرد جنگى از يك تاختن صرفنظر نموده و خود را به طرف عده‏اى از قوم خود بكشاند تا به اتفاق ايشان بجنگد.

كلمه «باء» از «بواء» به معناى رجوع به مكان و استقرار در آن است لذا راغب مى‏گويد: معناى اصلى كلمه «بواء» مساوى بودن اجزاء در مكان است به خلاف «نبوة» كه معنايش منافى بودن آن اجزاء است‏، و بنا بر آنچه راغب گفته معناى آيه چنين مى‏شود: «برگشت به جاى خود در حالى كه غضب خدا را به همراه داشت».

پس معناى دو آيه مورد بحث اين مى‏شود: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد وقتى كفار را

ملاقات مى‏كنيد ملاقات جنگى و يا در حالى كه مى‏رويد تا با ايشان بجنگيد پس از ايشان نگريزيد، كه هر كس در چنين وقتى از ايشان بگريزد و از ميدان جنگ برگردد با غضب خدا بر گشته است، و ماواى او جهنم است كه بد بازگشت گاهى است، مگر اينكه فرارش به منظور بكار بردن حيله‏هاى جنگى و يا براى اين باشد كه بخواهد به اتفاق رفقايش بجنگد كه در اين دو صورت اشكال ندارد.

جهادفرار از زحفلقاءتحرفتحیزبدرQ8:15دستورات جهاد اسلامی و نهی از فرار موضوع اصلی است.خطاب به مؤمنان در مواجهه با کفار.طرف مقابل در زحف جنگی.ماوای فرارکننده از جنگ در آیه.لقاء به معنای بازگشت و قیامت در تحلیل لغوی.

پيروزى مسلمين در جنگ بدر مرهون عنايت الهى و امدادهاى غيبى بوده است ﴿... وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ رَمىَ...﴾

دقت در اين آيه شكى باقى نمى‏گذارد در اينكه آيه شريفه اشاره به جنگ بدر مى‏كند، و جمله «ما رميت...» هم اشاره به آن مشت ريگى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به طرف مشركين پاشيد، و منظور از «قتل» كشتار كفار بدست مسلمين در همان جنگ است، و ذيل آيه كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لِيُبْلِيَ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاَءً حَسَناً﴾ دلالت دارد كه سياق آيه سياق منت‏گذارى است، و خداى تعالى مى‏خواهد نصرت خود را بر مسلمين منت بگذارد، و به همين جهت نيز عين آن عملى را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نفى كرده براى وى اثبات نموده و مى‏فرمايد: «تو نپاشيدى وقتى كه پاشيدى».

از همه اين شواهد بدست مى‏آيد كه منظور از جمله‏ ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ رَمىَ﴾ اين است كه عادى بودن داستان بدر را نفى نموده و انكار فرمايد، و بفرمايد: كه خيال نكنيد استيصال كفار و غلبه شما بر ايشان امرى عادى و طبيعى بود، چگونه ممكن است چنين باشد و حال آنكه عادتا و طبيعتا مردمى اندك و انگشت شمار و فاقد تجهيزات جنگى با يك يا دو راس اسب، و عدد مختصرى زره و شمشير نمى‏توانند لشكرى مجهز به اسبان و اسلحه و مردان جنگى و آذوقه را تار و مار سازند چون عدد ايشان چند برابر است و نيروى ايشان قابل مقايسه با نيروى اين عده نيست، وسائل غلبه و پيروزى همه با آن‌ها است، پس قهرا آن‌ها بايد پيروز شوند.

پس اين خداى سبحان بود كه بوسيله ملائكه‏اى كه نازل فرمود مؤمنين را استوار و كفار را مرعوب كرد، و با آن سنگ‏ريزه‏ها كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به سمتشان پاشيد فراريشان داد، و مؤمنين را بر كشتن و اسير گرفتن آنان تمكن داده و بدين وسيله كيد ايشان را خنثى و سر و صدايشان را خفه كرد.

پس جا دارد اين كشتن و بستن و اين سنگ‏ريزه پاشيدن و فرارى دادن همه به خداى سبحان نسبت داده شود نه به مؤمنين.

پس اينكه در آيه همه اينها را از مؤمنين نفى نموده از باب ادعاى به عنايت است با

اسناد دادن اطراف داستان به سبب الهى و غير عادى، و اين با استنادش به اسباب ظاهرى و عوامل طبيعى معهوده و اينكه مؤمنين كشته و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سنگريزه‏ها را پاشيده باشد هيچ منافاتى ندارد.

و در جمله‏ ﴿وَ لِيُبْلِيَ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاَءً حَسَناً﴾ از ظاهرش برمى‏آيد كه ضمير «منه» به خداى تعالى برمى‏گردد، و اين جمله غايت و نتيجه حاصله از اين واقعه را بيان مى‏كند، و نيز بر مى‏آيد كه جمله مزبور معطوف باشد به يك مقدرى محذوف كه اگر ظاهرش كنيم چنين مى‏شود: «انما فعل ذلك لمصالح عظيمة و ليبلى المؤمنين - اگر خداوند ايشان را كشت و سنگ‏ريزه به سويشان پاشيد براى مصالحى بود كه در نظر داشت، و براى اين بود كه مؤمنين را بنحو شايسته‏اى امتحان كند (اگر بلاء را به معناى امتحان بگيريم) و يا به مؤمنين نعمت شايسته‏اى ارزانى بدارد كه عبارت است از نابودى دشمنان و اعلاء كلمه توحيد به دست ايشان و بى نياز شدن آنان از راه به دست آوردن غنيمت».

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ تعليل جمله‏ ﴿وَ لِيُبْلِيَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ است، و معنايش اين است كه اگر خداى تعالى ايشان را نعمت مى‏دهد براى اين است كه او نسبت به استغاثه آنان شنوا و به حالشان دانا است، و لذا در پاسخ استغاثه‏شان نعمت خوبى ارزانيشان مى‏دارد.

و اما تفريعى كه در صدر آيه در جمله ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ﴾ پس شما ايشان را نكشتيد، مى‏باشد متعلق است به مضمون آيات قبلى كه مى‏فرمود: ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ...﴾، چون اين آيات منت‏هايى را كه خدا بر ايشان نهاده بود برمى‏شمرد و مى‏فرمود: خداوند ملائكه را به كمك ايشان فرستاد، و خواب را بر ايشان مسلط كرد، و باران را بر ايشان نازل كرد، و به ملائكه وحى فرستاد تا ايشان را تاييد نموده قدمهايشان را استوار گرداند، و در مقابل دل‏هاى دشمنانشان را پر از رعب و وحشت كند. بعد از اين بيانات به عنوان تفريع و نتيجه‏گيرى مى‏فرمايد: «پس شما ايشان را نكشتيد و ليكن خدا كشت و تو اى پيغمبر ريگ‏ها را نپاشيدى بلكه خدا پاشيد».

و بنا بر اين، جمله‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ... وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ جمله معترضه‏اى است كه مربوط است به دو آيه قبل يعنى به جمله‏ ﴿فَاضْرِبُوا فَوْقَ اَلْأَعْنَاقِ وَ اِضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ﴾ و يا به معنايى كه از فحواى جملات استفاده مى‏شود، و تفريع مورد بحث يعنى جمله‏ ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ﴾ بحسب نظم مربوط است بما قبل جمله‏ ﴿فَاضْرِبُوا...﴾، و بسا در نظم آيات دو وجه ديگر گفته شود:

يكى اينكه خداى سبحان وقتى در آيه قبلى مسلمين را امر به قتال كرد دنبال همان آيه

به عنوان يادآورى نعمت، داستان فتح در جنگ بدر را پيش كشيد و فرمود: فتح شما در آن روز و منكوب شدن مشركين به يارى خدا بود، اين وجه را ابو مسلم ذكر كرده.

دوم اينكه مسلمين بعد از آنكه مامور به قتال شدند، و چون بعضى از ايشان مى‏گفتند من فلانى را كشتم، آن ديگرى مى‏گفت و من نيز چنان كردم لذا براى اينكه دچار عجب نشده باشند آيه‏ ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ﴾ را نازل فرمود، بعضى‏ها هم گفته‏اند «فاء» در جمله مورد بحث براى تفريع نيست، بلكه صرفا براى متصل كردن جملات به يكديگر است، و ليكن هيچيك از اين سه وجه صحيح نيست و وجه همان است كه ما بيان كرديم.

﴿ذَلِكُمْ وَ أَنَّ اَللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ اَلْكَافِرِينَ﴾

در مجمع البيان گفته است: كلمه «ذلكم» در محل رفع است و همچنين «ان الله»، و تقدير آيه چنين است: «الامر ذلكم و الامر ان الله موهن - امر اين است و آن امر اين است كه خدا خوار كننده...»، و در جمله‏ ﴿ذَلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابَ اَلنَّارِ﴾ نيز همين تقدير هست، و اينكه بعضى گفته‏اند: كلمه «ذلكم» مبتداء و كلمه «فذوقوه» خبر مى‏باشد اشتباه است، براى اينكه ما بعد «فاء» هيچ وقت خبر مبتداء نمى‏شود چون هيچوقت گفته نمى‏شود: «زيد فمنطلق، زيد فاضربه» مگر اينكه كلمه «هذا» در تقدير فرض و گفته شود: «هذا زيد فاضربه». و بنا بر اين، معناى آيه چنين مى‏شود: قضيه از همين قرار است كه ما برايتان شرح داديم و خلاصه، امر از اين قرار است كه خدا كيد كفار را خوار و خنثى مى‏كند.

﴿إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ اَلْفَتْحُ...﴾

ظاهر آيه به قرينه جملاتى كه در آن است از قبيل جمله‏ ﴿وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ﴾ و جمله‏ ﴿وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ...﴾ اين است كه خطاب در آن به مشركين باشد نه به مؤمنين، البته در اين صورت كلام مشتمل بر التفات و منظور از آن تهكم و استهزاء خواهد بود، و همين معنا مناسب با جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ اَلْكَافِرِينَ﴾ است.

پس معناى آيه اين است كه: اگر شما اى مشركين طالب فتح هستيد و از خدا خواسته‏ايد كه شما را در ميان خود و مؤمنين فتح دهد اينك فتح براى مؤمنان آمد و خداوند در روز بدر حق را اظهار نمود و مؤمنين را بر شما غلبه داد، و شما اگر در اينجا از كيد خود عليه خدا و رسول او دست برداريد كه به نفعتان تمام مى‏شود، و اگر دست برنداريد و باز برگرديد و در صدد نقشه و طرح ريزى باشيد ما نيز برمى‏گرديم، و همين بلا را كه ديديد بر سرتان مى‏آوريم و باز

كيد شما را خنثى مى‏كنيم، و جمعيت شما كارى برايتان صورت نمى‏دهد هر چند هم زياد باشد، هم چنان كه در اين دفعه كارى صورت نداد، آرى خداوند با مردمان با ايمان است، و كسى كه خدا با او است هرگز مغلوب نمى‏شود.

و به اين بيان تاييد مى‏شود رواياتى كه وارد شد به اينكه ابو جهل در روز جنگ بدر در موقعى كه دو صف روبرو شدند و يا در موقعى كه داشتند صف‏آرايى مى‏كردند گفت:

«بارالها محمد از ميان ما بيشتر از ما قطع رحم كرد، و دينى آورد كه ما آن را نمى‏شناسيم پس ما را عليه او يارى كن» و همچنين روايات ديگرى كه مجمع البيان از ابى حمزه نقل كرده - و مضمونش با بيان ما مناسب‏تر است - كه وى گفت: «بارالها دين ما دين قديمى است و دين محمد دين تازه است پروردگارا هر كدام از اين دو دين نزد تو محبوب‏تر و مورد رضايت بيشتر تو است اهل آن دين را امروز نصرت بده».

البته بعضى از مفسرين گفته‏اند خطاب در آيه متوجه به مؤمنين است، و آن گاه مضامين جملات آن را بر طبق اين نظريه توجيه كرده‏اند، و ليكن توجيهاتشان موافق با ذوق سليم نيست، و فائده‏اى هم ندارد كه ما بحث خود را با نقل آن و مناقشه در آن طولانى كنيم، كسانى كه بخواهند از آن نظريه اطلاع حاصل كنند مى‏توانند به تفسيرهاى مبسوط مراجعه نمايند.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ﴾

ضمير «عنه» بطورى كه از سياق كلام برمى‏آيد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد، يعنى از رسول خدا روى برمتابيد با اينكه داريد دعوت حقه‏اى را كه به وى وحى شده مى‏شنويد و اوامر و نواهى او را كه همه به صلاح دين و دنياى شما است به گوش خود مى‏شنويد، البته در آيه شريفه اوامر و نواهى مربوط به جنگ منظور كلام است و ليكن بيان آيه عام است.

بدرما رمیتامداداستفتاحکید کافراناطاعت رسولاسناد قتل و رمی به خدا و نفی عادی بودن پیروزی.بلاء حسن برای مؤمنان در واقعه بدر.امداد غیبی و نزول ملائکه.رمی پیامبر و نقش رسول در واقعه.کید کافران و استفتاح مشرکان.اطاعت خدا و رسول خطاب به مؤمنان.

معناى: ﴿كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ هُمْ لاَ يَسْمَعُونَ﴾ و اينكه مراد از آن در آيه شريفه چه كسانى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ هُمْ لاَ يَسْمَعُونَ﴾

معناى اين جمله روشن است ولى بايد دانست كه در آن يك نوع توهينى به مشركين شده كه گفتند ما شنيديم و ليكن نمى‏شنوند، و اين گفتارشان را خداى تعالى در چند آيه بعد حكايت نموده و مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا﴾و اينكه مى‏فرمايد «نمى‏شنوند» معنايش اين است كه اگر مى‏شنيدند قبولش مى‏كردند هم چنان كه فرموده:

﴿وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَ يَسْمَعُونَ بِهَا﴾و نيز از اصحاب سعير حكايت كرده و فرموده: ﴿وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾پس مقصود از «سمع» در آيه اولى شنيدن كلام حق از طريق گوش است، و در آيه دومى به معناى انقياد و پذيرفتن مضمون كلام حقى است كه مسموع شده است.

و اين دو آيه بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد خطابى است به مؤمنين كه به نوعى از اتصال متصل به آيه قبل است، - و همانطورى كه گفته شد - تعريض به مشركين است، پس خداى تعالى بعد از آنكه خطاب را متوجه مشركين نموده و ايشان را در درخواست فتح و پيروزى مذمت و استهزاء مى‏كند، و مى‏فرمايد كه: غلبه هميشه با كلمه ايمان بر كلمه كفر و يا دعوت حق بر دعوت باطل است، خطاب را متوجه حزب خود يعنى مؤمنين نموده و ايشان را امر به اطاعت خود و اطاعت رسولش مى‏فرمايد، و از اينكه بعد از شنيدن دعوت حقه او از وى رو برتابند زنهارشان مى‏دهد، و از اينكه مانند مشركين باشند كه بگويند شنيديم و حال آنكه نشنوند بر حذرشان مى‏دارد.

ممكن هم هست آيه شريفه اشاره به آن عده‏اى از اهل مكه باشد كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان آوردند ولى دلهايشان از ترديد بيرون نيامده بود و با مشركين براى جنگ با آن حضرت حركت كردند، و در بدر به بلائى كه بر سر مشركين آمد دچار گرديدند، چون در خبر آمده كه عده‏اى از قريش در همان مكه ايمان آورده بودند، و ليكن پدرانشان نمى‏گذاشتند كه از مكه بيرون بيايند، و در مدينه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بپيوندند، و ناچار با پدرانشان كه براى شركت در جنگ بدر حركت كردند بيرون آمده و به بدر آمدند، و ليكن وقتى در آنجا قلت مسلمانها را ديدند از ايمان خود منصرف شده و گفتند اين بيچاره‏ها فريب دينشان را خوردند، و آن عده عبارت بودند از قيس بن وليد بن مغيره، على بن امية بن خلف، عاص بن منبه بن حجاج، حارث بن زمعه، و قيس بن فاكه بن مغيره. و آيه‏ ﴿إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ...﴾ كه بعد از چند آيه ديگر همين سوره است اشاره به داستان ايشان است.

بعضى هم گفته‏اند: منظور از كسانى كه گفتند: «سمعنا» و حال آنكه نمى‏شنوند اهل كتاب يعنى يهوديهاى بنى قريظه و بنى نضير است، و ليكن اين قول بعيد است.

سمعانقیادمشرکانمنافقانبدرQ8:21سمع حقیقی به معنای انقیاد و تعقل.تعریض به مشرکان که شنیدند و نپذیرفتند.احتمال اشاره به بیماردلان مکه در بدر.خطاب تحذیری به مؤمنان.ادعای سمع بدون پذیرش مضمون.

بدترين جنبدگان، كر و لالهايى هستند كه تعقل نمى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ...﴾

از سياق كلام و موصول و ضميرهاى اولى العقلى كه در اين دو آيه بكار رفته برمى‏آيد كه اين دو آيه تعريض و مذمت همان كفارى است كه قبلا در باره آنان صحبت شد، و بنا بر اين چنين مى‏نمايد كه «الف و لام» در «الصم» و در «البكم» الف و لام عهد ذكرى باشد، و اگر چنين باشد برگشت معنا به اين مى‏شود كه: بدترين جنبندگانى كه از انواع حيوانات در روى زمين در حركتند همين كر و لالهايى هستند كه تعقل نمى‏كنند، و اين تعقل نكردنشان براى اين است كه راهى به سوى تلقى حق و قبول آن ندارند، چون زبان و گوش ندارند، پس در حقيقت كر و لالند.

سپس خداى تعالى سبب گرفتارى آنان را ذكر مى‏كند و مى‏فرمايد كه اگر به كرى و لالى دچار شدند و در نتيجه كلمه حق را نمى‏شنوند و به كلمه حق تكلم نمى‏كنند، و كوتاه سخن اگر خداوند نعمت شنوايى و قبول را به كلى از ايشان سلب كرد، براى اين بود كه در ايشان خيرى سراغ نداشته، و قطعا اگر خيرى مى‏داشتند خداوند از آن خبر مى‏داشت، و چون چنين خيرى را در ايشان نديد موفق به شنيدن و پذيرفتنشان نكرد، و اگر با اين حال نعمت شنوايى را به ايشان ارزانى مى‏داشت، از اين نعمت استفاده نمى‏شد، و باز دعوت حق را نمى‏شنيدند و قبول نمى‏كردند، بلكه از آن روى برتافته و اعراض مى‏كردند.

از اينجا معلوم مى‏شود كه منظور از «خير» در جمله‏ ﴿وَ لَوْ عَلِمَ اَللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً﴾ حسن سريره اين است كه انسان را براى قبول حق و نقش بستن آن در دلش آماده مى‏سازد، و همچنين معلوم مى‏شود كه منظور از اينكه فرمود: ﴿وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ﴾ اين اسماع روى تقديرى است كه چنين آمادگى و استعداد در دل مستقر نشده باشد، و اگر در اين معنا دقت كنيد ديگر اين اشكال به نظرتان نمى‏رسد كه اگر خداوند ايشان را اسماع نموده و قبول حق را روزيشان كند، آن خير در ايشان پيدا مى‏شود، و ديگر وجهى براى روى برتافتن و اعراضشان نمى‏ماند، توضيح اينكه شرط در جمله‏ ﴿وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ﴾ بطورى كه از سياق برمى‏آيد بر تقدير فقدان خير است.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾

بعد از آنكه در جمله ﴿أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ مؤمنين را به اطاعت دعوت حقه و اينكه از آن اعراض نكنند دعوت فرمود اينك براى دومين بار آن را تاكيد نموده و مؤمنين را به استجابت خدا و رسولش در پذيرفتن دعوت پيغمبر سفارش مى‏كند، و اين تاكيد را بوسيله بيان حقيقت امر و آن ركن واقعى كه تكيه‏گاه اين دعوت است انجام داده و مى‏فرمايد حقيقت امر و ركن واقعى اين دعوت چيزى است كه انسان را از پرتگاه فنا و هلاكت رهايى داده و زنده‏اش مى‏كند، و اينكه

موقف وجود ايشان چنين است كه خداوند از دلش به او نزديك‏تر است و او بزودى نزد آن خدا مى‏رود، پس بايد هوشيار بوده و به آنچه بايد بكند تصميم بگيرد.

شر الدوابصم بکمتعقلخیراستجابتاحیاءتعقل‌نکردن سبب کری و لالی معنوی.تعریض به کافران فاقد استعداد قبول حق.سلب اسماع به دلیل فقدان خیر.آغاز بحث احیاء با دعوت رسول.استجابت خدا و رسول.

شرحى در مورد «حيات» و اقسام آن از نظر قرآن، در ذيل آيه شريفه: ﴿اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

توضيح اينكه، زندگى گرانبهاترين متاعى است كه يك موجود زنده براى خود سراغ دارد، و چگونه چنين نباشد و حال آنكه در ما وراى زندگى غير از عدم و بطلان چيز ديگرى نيست، و معلوم است كه اين ارزش را براى زندگى به خاطر اثر آن قائل است كه عبارت است از شعور و اراده كه نشاط و سعادت زندگى انسانى به آن است، و براى همين جهت است كه همواره از جهل و نداشتن حريت اراده و اختيار مى‏گريزد.

آرى، انسان هم كه يكى از موجودات زنده است مانند همه موجودات مجهز به سلاحى كه زندگى معنوى او را كه حقيقت وجود او است تامين كند مى‏باشد، همانطورى كه تمامى انواع موجودات مسلح به سلاحى كه حافظ وجود و بقايشان باشد هستند، و سلاح انسانى همين اراده و اختيار او است كه خيرات و منافع او را از شرور و مضارش مشخص نموده و او را به آن يكى سوق و از اين يكى زنهار مى‏دهد.

و از آنجايى كه اين هدايت الهى كه نوع انسانى را بسوى سعادت و خير و به سوى منافع وجودش دلالت مى‏كند هدايتى است تكوينى و از مشخصات نحوه خلقت اوست، و محال است كه نظام آفرينش در يك مورد دچار خطا و اشتباه شود لا جرم بايد بطور قطع گفت كه انسان سعادت وجود خود را بطور قطع درك مى‏كند، و در اين دركش دچار ترديد نمى‏شود، هم چنان كه ساير انواع مخلوقات بدون اينكه دچار سهو و اشتباه شوند به جبلت و فطرت خود راهى را كه منتهى به سعادت و منفعت و خيرشان مى‏شود مى‏پيمايند، و اگر در جايى دچار خبط مى‏شوند بخاطر تاثير عوامل و اسباب نامناسب ديگرى است كه موجودى را از مسير خيرات و منافعش منحرف ساخته بسوى ضرر و شرش سوقش مى‏دهد، مانند جسم ثقيل زمينى كه بحسب طبع زمينى‏اش بايد در روى زمين قرار بگيرد، و ليكن فشار نيرويى او را مجبور بدور شدن از زمين نموده و به رفتن بسمت بالا وادارش مى‏سازد، و آن جسم تا آنجا كه مجبور است بر خلاف طبع خود بالا مى‏رود و وقتى آن فشار تمام شد دوباره بسوى زمين باز مى‏گردد، و اين بازگشتن هم اگر فشار ديگرى نباشد بطور طبيعى يعنى بخط مستقيم انجام مى‏گيرد، مگر اينكه در بازگشتن هم محكوم به يك نيروى مخالفى باشد كه در آن صورت بطور منحنى صورت مى‏گيرد.

و اين معنا همان معنايى است كه در قرآن كريم روى آن پافشارى نموده و مى‏فرمايد راه سعادت و علم و عملى كه منتهى به آن مى‏شود بر هيچ انسانى پوشيده و مخفى نيست، و هر انسانى به فطرت خود مى‏فهمد كه چه معارفى را بايد معتقد باشد و چه كارهايى را بايد بكند،

خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد: ﴿فِطْرَتَ اَللَّهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللَّهِ ذَلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ﴾و در سوره «اعلى» مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ اَلَّذِي قَدَّرَ فَهَدىَ﴾ و پس از پنج آيه ﴿فَذَكِّرْ إِنْ نَفَعَتِ اَلذِّكْرىَ سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشىَ وَ يَتَجَنَّبُهَا اَلْأَشْقَى﴾و در سوره «شمس» مى‏فرمايد: ﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا﴾

آرى، گاهى مى‏شود كه انسان در اعتقاد و يا عملش از طريق حق منحرف شده و دچار اشتباه مى‏گردد، ليكن اين خطا و اشتباه مستند به فطرت انسانى او و هدايت الهى نيست، بلكه بخاطر اين است كه او خودش عقل خود را دزديده و در اثر پيروى هواى نفس و تسويلات جنود شيطان راه رشد خود را گم كرده است، هم چنان كه قرآن فرموده: ﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى اَلْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ اَلْهُدىَ﴾و نيز فرموده: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ﴾.

پس اين امور و علم و عملى كه فطرت انسانى انسان را بسوى آن دعوت مى‏كند لوازم زندگى سعيد انسانى و آن زندگى است كه جا دارد نامش را زندگى گذاشت و چنين زندگى به چنين علم و عملى نيازمند است هم چنان كه چنين علم و عمل مستلزم چنان زندگى است، و زندگى را از اينكه دچار منافيات شده و در نتيجه اثرش خنثى گردد حفظ نموده و دوباره به مسير اولش باز مى‏گرداند.

از اينجا نتيجه مى‏گيريم كه اگر انسان از راه راستى كه فطرتش او را به آن دعوت نموده و هدايت الهى بسوى آن سوقش مى‏دهد منحرف شود قطعا لوازم سعادت زندگى را از دست داده

است، يعنى در علم نافع و عمل صالح كوتاهى كرده و با گرائيدن بسوى جهل و فساد، اراده آزاد و عمل نافع خود را به مردگان ملحق كرده، و ديگر زنده به آن زندگى نمى‏شود مگر اينكه علم حق و عمل حق را دوباره كسب كند، و اين آن معنايى است كه آيه مورد بحث به آن اشاره نموده و مى‏فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد استجابت كنيد دعوت خدا و رسول را وقتى شما را دعوت مى‏كنند به چيزى كه شما را زنده مى‏كند».

لام در جمله‏ ﴿لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ به معناى «الى» است، و اين تعبير در استعمالات عرب زياد است، و آن چيزى كه رسول مردم را به آن دعوت مى‏كند دين حق است و دين حق همان اسلام است كه قرآن كريم آن را به پيروى فطرت و پذيرفتن دعوت آن به علم نافع و عمل صالح تفسير كرده است.

البته از نظر قرآن كريم براى حيات يك معناى ديگرى است دقيق‏تر از آن معنايى كه به نظر ساده و سطحى انسان مى‏رسد، چون در نظر سطحى، حيات عبارت است از زندگى دنيوى از روز ولادت تا رسيدن مرگ كه دورانى است توأم با شعور و فعل ارادى كه نظيرش و يا نزديك به آن در حيوانات نيز يافت مى‏شود، و ليكن خداى سبحان بطورى كه از آيه‏ ﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾برمى‏آيد غير اين زندگى دنيايى يك زندگى ديگرى براى انسان سراغ مى‏دهد كه اشتغال به زندگى دنيا كه مشتى اوهام است از آن زندگى كه حقيقت زندگى است باز مى‏دارد و حال آنكه اشتغال به آن اهم و نتيجه آن نتيجه وجود آدمى و تحقق دادن به اغراض روحى او است، پس اشتغال به زندگى دنيا حجابى است كه ميان آدمى و رسيدن به حقيقت آن زندگى كه در پيش هست حايل مى‏شود.

و اين همان معنايى است كه خداى تعالى در يكى از آيات خطابيه روز قيامت مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾.

پس معلوم شد: براى انسان زندگى ديگرى شريف‏تر و گرانمايه‏تر از زندگى دنيا كه خداوند لهو و لعبش خوانده هست، و آن زندگى اخروى است كه، به زودى پرده از رويش برداشته مى‏شود، و آن زندگى است كه ديگر مشوب و آميخته با لهو و لعب و لغو و گناه نيست، و

در آن آدمى جز به نور ايمان و روح عبوديت سير نمى‏كند، هم چنان كه فرموده: ﴿أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾و نيز فرموده: ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾.

حیاتفطرتاستجابتعلم نافععمل صالحآخرتاقسام حیات و حیات حقیقی موضوع واحد است.هدایت فطری به سعادت و خیر.حیات اخروی در برابر لهو دنیا.دین حق به عنوان دعوت احیاگر.علم نافع لازمه حیات سعید.عمل صالح لازمه حیات سعید.هوای نفس عامل انحراف از فطرت.تأیید به روح و ایمان قلبی.نور در برابر ظلمات.غفلت از حیات حقیقی.

آيه شريفه، ناظر به زندگى حقيقى انسان است كه اشرف و اكمل از حيات دنيوى است و با علم و عمل درك مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اين زندگى يك زندگى ديگرى است عالى‏تر و گرانبهاتر از زندگى عمومى دنيا كه در آن همه رقم آدمها و حتى حيوانها هم به سر مى‏برند، و از امثال جمله‏ ﴿وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ﴾و همچنين جمله‏ ﴿وَ كَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا﴾برمى‏آيد كه باز يك زندگى ديگرى است ما فوق آن دو زندگى كه گفتيم، و به زودى در باره اين زندگى سوم بحث مفصلى در جاى مناسب خواهد آمد - انشاء الله -.

و كوتاه سخن، پس براى آدمى يك زندگى حقيقى هست كه اشرف و كامل‏تر از حيات و زندگى پست دنيايى او است، و وقتى به آن زندگى مى‏رسد كه استعدادش كامل و رسيده شده باشد، و اين تماميت استعداد به وسيله آراستگى به دين و دخول در زمره اولياى صالحين دست مى‏دهد، هم چنان كه رسيدن به زندگى دنيايى وقتى دست مى‏دهد كه نطفه‏اش رشد نموده و هم چنان نمو كند تا استعدادش براى درك آن كامل شود يعنى به صورت جنين در آيد.

و آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ اشاره به همان استعداد نموده و مى‏فرمايد پذيرفتن و عمل كردن به آن دستوراتى كه دعوت حقه اسلامى، بشر را به آن مى‏خواند انسان را براى درك آن زندگى حقيقى مستعد مى‏سازد، هم چنان كه اين زندگى حقيقى هم منشا و منبع اسلام است، و علم نافع و عمل صالح از آن زندگى سرچشمه مى‏گيرد، و در همين معنا است آيه شريفه‏ ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾.

حیات حقیقیروححیات طیبهاستعداداسلامحیات حقیقی اشرف از حیات دنیوی.روح القدس و روح از امر الهی.وحی به عنوان مرتبه‌ای فوق حیات عمومی.حیات طیبه با ایمان و عمل صالح.ایمان شرط حیات طیبه.دستورات اسلام زمینه‌ساز استعداد حیات حقیقی.

وجوهى كه در باره مراد از آنچه كه رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) بدان دعوت مى‏كند و موجب احياء است گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ مطلق است، و از اينكه شامل مجموع دعوت‏هاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه مايه زنده شدن دلها است، و يا دسته‏اى از دعوت‏هايش كه طبيعت احياء را دارد بشود هيچ ابايى نداشته و همچنين شامل نتايج دعوت او كه عبارت است از انواع زندگى‏هاى سعيد حقيقى مانند زندگى اخروى در جوار خدا نيز مى‏شود.

و چون همه اينها را شامل مى‏شود پس نبايد آيه شريفه را مقيد كرد و مانند بيشتر مفسرين گفت كه منظور از جمله‏ ﴿إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ با در نظر گرفتن مورد نزول آيه حكم جهاد است و معناى آيه اين است كه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بپذيريد دعوت خدا و رسول را وقتى شما را مى‏خوانند به جهاد كه خود مايه احياى امر شما و عزت دين شما است.

بعضى ديگر در توجيه اينكه جهاد مايه زندگى است گفته‏اند: چون خداى سبحان شهداى در ميدان جهاد را زندگان خوانده و فرموده‏ ﴿وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾.

بعضى ديگر گفته‏اند معناى آيه اين است كه: بپذيريد دعوت خدا و رسول را وقتى شما را مى‏خوانند به ايمان و يا به حق. و دليل آورده‏اند كه ايمان و يا حق مايه حيات دل، و كفر و باطل باعث مرده شدن دل است.

عده‏اى ديگر گفته‏اند: وقتى شما را مى‏خوانند به قرآن و علم دين. و دليل آورده‏اند به اينكه علم مايه حيات و جهل در حقيقت مردن است، و قرآن هم نور است و هم حيات است و هم علم‏.

عده‏اى ديگر گفته‏اند: وقتى شما را مى‏خوانند به بهشت، و استدلال كرده‏اند به اينكه بهشت زندگى دائمى و نعمت باقى و زوال ناپذير است.

و ليكن اين گفته‏ها وجوهى است كه مى‏توان آيه را با آن منطبق كرد، نه اينكه بگوييم آيه همين را مى‏گويد و لا غير، بلكه آيه شريفه همانطورى كه گفتيم عام است و همه را شامل مى‏شود، و هيچ دليلى نيست كه آن را از معناى عام و وسيعش برگردانيده و بگوييم مقصودش اين وجه است يا آن وجه.

لما یحییکمجهادایمانقرآنبهشتاطلاق آیهاحیاء به معانی متعدد در وجوه مفسران.وجهی که مراد را جهاد می‌داند.وجهی که مراد را ایمان و حق می‌داند.وجهی که مراد را قرآن و علم دین می‌داند.وجهی که مراد را بهشت می‌داند.دعوت رسول به مثابه منبع احیاء.

معناى «قلب» در قرآن كريم و توضيح در باره جمله: ﴿أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾

«حيلولة» به معناى حائل شدن در وسط دو چيز است، و «قلب» عضوى است معروف، و ليكن بيشتر در قرآن كريم استعمال مى‏شود در آن چيزى كه آدمى بوسيله آن درك مى‏كند، و بوسيله آن احكام عواطف باطنيش را ظاهر و آشكار مى‏سازد مثلا حب و بغض، خوف و رجاء، آرزو و اضطراب درونى و امثال آن را از خود بروز مى‏دهد، پس قلب آن چيزى است كه حكم مى‏كند و دوست مى‏دارد و دشمن مى‏دارد و مى‏ترسد و اميدوار مى‏شود و آرزو مى‏كند و خوشحال مى‏شود و اندوهناك مى‏گردد، وقتى معناى قلب اين باشد پس در حقيقت قلب همان جان آدمى است كه با قوا و عواطف باطنيه‏اى كه مجهز است به كارهاى حياتى خود مى‏پردازد.

و انسان مانند ساير مخلوقات كه هر يك جزئى از عالم خلقت را تشكيل مى‏دهند مركب از اجزاى مختلف و مجهز به قوا و ابزارى است كه تابع وجود او است، و او آن‌ها را مالك است، و در مقاصد وجود خود از همه آن‌ها كار مى‏كشد، و اين اجزاء و قوا و ادوات همه با او مربوط و او حاكم بر همه آن‌ها است، و آن اجزاء را با همه كثرتى كه دارند و آن قوا و ادوات را با همه تعددى كه دارا هستند يكى مى‏كند، البته يك واحد تامى كه در عين وحدتش هم كار مى‏كند، و هم ترك مى‏كند، هم حركت مى‏كند و هم از حركت مى‏ايستد.

چيزى كه هست از آنجايى كه خداى سبحان آفريننده اين انسان و پديد آورنده يك - يك اجزاء وجود و ابعاض قوا و ادوات او است، لذا خود او به يك يك اجزاء وجود وى و توابع اجزايش محيط است، و بطور حقيقت همه آن‌ها را مالك است، و در آن‌ها بهر صورت كه بخواهد تصرف مى‏كند، و از ملك خود و تصرفاتش هر مقدار كه بخواهد به خود انسان واگذار مى‏نمايد، و به او تمليك مى‏كند، پس خداى تعالى ميان انسان و جزء جزء وجودش و تمامى توابعش حائل است، بين او و قلبش، بين او و گوشش، بين او و چشمش، بين او و بدنش و بين او و جانش، و در آن‌ها هم بنحو ايجاد تصرف مى‏كند، و هم بنحو مالك قرار دادن انسان، كه هر مقدار از آن را بهر نحوى كه بخواهد به سود انسان تمليك مى‏كند، و هر مقدار را كه نخواهد نمى‏كند.

نظير انسان در اين مطلب ساير موجودات است، چون هيچ موجودى نيست مگر اينكه ذاتى دارد، و نيز توابع ذاتى، يعنى قوا و آثار و افعالى دارد، چيزى كه هست مالك حقيقى ذات آن و توابع ذاتش خدا است، خدا است كه آن ذات و آن توابع ذات را به آن موجود تمليك كرده، پس او ميان آن موجود و ميان ذاتش حائل است، ميان آن موجود و توابع ذاتش و قوا و آثار و افعالش حايل است.

پس خداى سبحان حايل ميان آدمى و ميان قلب او است، و انسان هر چه را كه دارد و

بهر چيزى كه بنحوى از انحاء اتصال و ارتباط دارد، خداوند به آن چيز نزديكتر و مربوطتر است، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾.

قلبحیلولهمالکیت الهیقربجانمعنای قلب در قرآن به عنوان مرکز ادراک و عواطف.قلب به معنای جان مجهز به قوای باطنی.مالکیت حقیقی خدا بر اجزای وجود انسان.احاطه و تصرف الهی بر همه موجودات.تصرف ایجاد و تملیک به انسان.

از آنجا كه خدا مالك حقيقى تمام موجودات است و انسان به تمليك او مالك مى‏شود، پس خداوند ميان انسان و متعلقات او حائل و رابط است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آيه مورد بحث هم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ به همين حقيقت اشاره مى‏كند، پس خداى تعالى از آنجايى كه مالك حقيقى تمامى موجودات و از آن جمله انسان است، و خود او كسى حقيقى نيست پس او از خود انسان به انسان و قوايى كه انسان مالك است نزديك‏تر است، چون هر چه را كه انسان دارد خداى تعالى به او تمليك كرده، پس او ميان وى و ميان ما يملكش حائل و رابط است دقت فرمائيد.

به همين جهت در آيه مورد بحث جمله بالا را با جمله‏ ﴿وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾ ختم كرده، چون «حشر» و «بعث» نشئه‏اى است كه در آن نشئه براى هر كسى آشكار مى‏شود كه مالك حقيقى خدا است و حقيقت ملك تنها از آن او است و بس، و شريكى براى او نيست، و در آن نشئه ملك‏هاى صورى و سلطنت‏هاى پوچ ظاهرى باطل مى‏شود، و تنها ملك او باقى مى‏ماند، هم چنان كه فرموده: ﴿لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ و نيز فرموده: ﴿يَوْمَ لاَ تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَ اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾.

پس گويا آيه مورد بحث مى‏خواهد بفرمايد: بدانيد كه خدا مالك حقيقى شما و دلهاى شما است، و او از هر چيز به شما نزديك‏تر است، و شما به زودى به سويش باز مى‏گرديد، و برايتان معلوم مى‏شود كه چگونه مالك حقيقى شما است و چطور بر شما مسلط است، و هيچ چيز شما را از او بى نياز نمى‏كند.

و اما وجه اتصال كلام يعنى ارتباط جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ...﴾، با جمله‏ ﴿اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ بيان آن اين است كه حائل بودن خداوند ميان آدمى و قلب او تمامى عذرها را در نپذيرفتن دعوت او و رسولش را از اعتبار مى‏اندازد، چون دعوت او دعوت به چيزى است كه آدمى را زنده مى‏كند و آن توحيد است كه حقيقت و لب دعوت اوست، و از آنجايى كه خدا از هر چيزى به انسان نزديك‏تر است حتى از قلب او و از آنجايى كه قلب اولين چيزى است كه انسان آن را به و جدان خود درك نموده و مى‏شناسد پس انسان خداى تعالى را از قلب خود كه بوسيله ادراك و سبب اصلى علم و معرفت

او است بهتر و زودتر مى‏شناسد.

پس انسان قبل از اينكه قلب خود را و هر چيزى را كه با قلب مى‏شناسد بشناسد خداى تعالى را معبودى يكتا و بى شريك مى‏شناسد، پس او اگر در باره چيزى شك كند بارى در باره معبود واحدش كه پروردگار هر چيز است شك ننموده و در تشخيص مصداق حقيقى اين كلمه گمراه نمى‏شود.

مالکیتحشرحیلولهتوحیدقلبمالکیت حقیقی خدا در دنیا و ظهور آن در حشر.حائل بودن خدا میان انسان و قلب.حشر نشئه ظهور ملک حقیقی.شناخت معبود واحد پیش از شناخت قلب.حیلوله عذر ترک دعوت را باطل می‌کند.

براى ترك اجابت دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ عذرى مقبول نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و با اين حال اگر داعى حق (رسول خدا) او را به سوى كلمه حق و دين توحيد كه مايه حيات او است دعوت كند بايد بى درنگ دعوت او را اجابت نمايد، و در ترك اجابت آن هيچ عذرى ندارد، و نمى‏تواند بگويد: من حقانيت دعوت را نمى‏دانستم، و يا امر بر من مشتبه شد، و من در ترديد افتادم، و يا در اقبال به سوى حق صريح گيج شدم، چون حق صريح همان خداى سبحان است كه هيچ پرده‏اى ميان او و بنده‏اش نيست، چون هر پرده و حجابى كه فرض شود خداى سبحان از آن پرده به انسان نزديك‏تر است، و هر وسوسه و حجابى كه فرض شود خداى سبحان از آن پرده به انسان نزديك‏تر است، و هر وسوسه و شبهه‏اى كه در دل خلجان كند باز خداى سبحان ميان آن و قلب آدمى حائل است، پس انسان هيچ راهى به نفهميدن و نشناختن خدا و شك در توحيد او ندارد.

علاوه، وقتى خدا ميان انسان و قلبش حايل باشد پس او از قلب انسان به انسان نزديك‏تر خواهد بود، هم چنان كه از خود انسان به قلبش نزديك‏تر است چون هر حايلى نزديك‏تر است به دو طرف خود از هر طرف به طرف ديگر، و وقتى خداى تعالى از خود انسان نزديك‏تر باشد به قلب او قهرا او به آنچه كه در قلب انسان است داناتر هم هست.

پس انسان ناگزير است از اينكه وقتى داعى حق او را به حق - كه مايه حياتش مى‏باشد - دعوت مى‏كند به زبان و قلب خود بپذيرد نه اينكه نفاق ورزيده در دل چيزى را كه با قبول زبانيش مخالف است پنهان بدارد، زيرا خداى تعالى از خود او به آنچه كه در دلش نهان كرده عالم‏تر است، و به زودى او بسوى خدا محشور شده و نفاق درونيش را به رخش مى‏كشد، هم چنان كه فرموده: ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لاَ يَكْتُمُونَ اَللَّهَ حَدِيثاً﴾.

از اين هم كه بگذريم وقتى خداى سبحان ميان انسان و قلب او حايل باشد، و با در

نظر گرفتن اينكه، او مالك حقيقى قلب نيز هست، پس قبل از اينكه انسان در قلبش تصرف كند او در قلب انسان بهر نحوى كه مى‏خواهد تصرف نموده آنچه را كه انسان از ايمان و يا شك، خوف و يا رجاء، اضطراب و يا اطمينان، و يا غير آن هر چيز اختيارى و اضطرارى را به خود نسبت مى‏دهد همه به خداى تعالى نيز انتساب دارد، بلكه انتسابش به خدا بيشتر است چون اين انتساب، انتساب تصرفى است، يعنى خداى تعالى نسبتى كه با قلوب دارد اين است كه در آن‌ها با توفيق و خذلان و انواع ديگر تربيت الهى خود تصرف نموده و بدون اينكه مانعى او را از كارش منع كند و يا مذمت و سرزنش كسى او را تهديد نمايد در دلها به هر چه بخواهد حكم مى‏كند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ يَحْكُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ﴾و نيز فرموده: ﴿لَهُ اَلْمُلْكُ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾.

اجابتعذرنفاقعلم الهیتصرف در قلبحق صریح همان خدا بدون پرده است.علم الهی به آنچه در قلب است.نهی از پذیرش زبانی مخالف قلب.تصرف الهی در قلب با توفیق و خذلان.دعوت به حق مایه حیات.داعی حق رسول خدا است.

از آنجا كه دلها مسخر خداوند است، غرور به خاطر تمايل قلب به صلاح و تقوا، و ياس و نوميدى از عدم اقبال قلب به خيرات و صالحات بى مورد است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اينكه انسان به ايمان درونى و يا حسن نيت خود وثوق يافته و از تصميمش بر كار نيك كردن و به صلاح و تقوا گرائيدن مغرور شود از كمال جهل او است، آرى، از نادانى انسان است كه خود را در مالكيت قلب خود مستقل دانسته و براى خود در اين باره قدرت مطلقه‏اى قائل شود، چون دلها همه مسخر خدا است و او است كه بهر طرف بخواهد آن را با انگشتان خود مى‏گرداند، او است مالك حقيقى دلها و محيط به تمام معناى آن، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصَارَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾.

پس جا دارد آدمى به جاى مغرور شدن هميشه از اينكه خداوند دلش را واژگونه كند در حذر و در ترس باشد چون خدا در هر لحظه مى‏تواند دل انسان را از سعادت به شقاوت و از استقامت به واژگونى و انحراف برگرداند، آرى در هيچ حالى نمى‏توان از مكر خدا ايمن شد: ﴿فَلاَ يَأْمَنُ مَكْرَ اَللَّهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخَاسِرُونَ﴾. و همچنين بر عكس، اگر ديد كه قلبش نسبت به كلمه حق اقبال نداشته و متمايل به سوى خيرات و اعمال صالح نيست مايوس نگردد، و براى اصلاح دل خود به پذيرفتن دعوت خدا و رسول مبادرت جسته و بدين وسيله دل مرده خود را زنده كند و در برابر حوادث با ياس و نوميدى از ميدان هزيمت نكند، و بداند كه هميشه خدا ميان آدمى و

قلبش واسطه است، و مى‏تواند قلب او را در هر حال كه هست به بهترين احوال برگرداند، و دل او را مشمول رحمت خود كند، آرى زمام همه امور به دست او است، هم چنان كه خودش فرموده: ﴿إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللَّهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكَافِرُونَ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضَّالُّونَ﴾.

مقلب القلوبغروریأسمکر الهیرحمتدل‌ها مسخر خدا و غیرمستقل‌اند.غرور به صلاح درونی ناروا است.نهی از یأس از رحمت الهی.یأس از روح الله نشانه کفر.قنوط از رحمت برای ضالّان.وثوق جاهلانه به ایمان درونی.غرور ناشی از احساس استقلال قلب.

اشاره به اينكه آيه شريفه: ﴿أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ از جامع‏ترين آيات قرآنى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس آيه شريفه بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد از جامع‏ترين آيات قرآنى است، و مشتمل بر معرفت حقيقيه‏اى از معارف الهى (مساله واسطه بودن خدا ميان آدمى و قلب او) است، آرى، با توجه دادن منافقين به مقام پروردگار و اينكه خداى تعالى از خود آنان به آنچه در دلهايشان است داناتر است ريشه نفاق و مغروريت را به كلى از بيخ برمى‏كند و مؤمنين را كه در راه ايمان به خدا و آيات او هستند به يك مساله روانى توجه داده، و به ايشان خاطرنشان مى‏سازد كه زمام امر دلهايشان به دست خدا است، و خود آنان در اختيار داشتن و مالك بودن دلهايشان مستقل و بى نياز از خدا نيستند، در نتيجه صفت رذيله تكبر را از دلهاى ايشان و هر كس كه خيال كند در تسلط بر آنچه دارد مستقل است دور نموده، و ديگر وقتى مى‏بينند كه موفق به ايمان و تقواى درونى هستند مغرور نمى‏شوند، و يا وقتى مى‏بينند انگيزه‏هاى هوى و هوس و علاقه كشنده به زيور دنيا دلهايشان را احاطه كرده، و در نتيجه دلهايشان از ايمان به حق و اقبال بر خيرات انزجار دارد از رحمت خدا مايوس نمى‏شوند.

از بيان گذشته به خوبى ظاهر مى‏شود كه جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ...﴾، بهر معنايى كه فرض شود تعليل جمله‏ ﴿اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ است.

و نيز روشن مى‏شود كه آيه شريفه از حيث معنا وسيع‏تر از آن چيزى است كه مفسرين در تفسيرش گفته‏اند: مثل كلام آن مفسرى كه گفته: منظور اين است كه خداى تعالى نزديك‏تر است به انسان از قلبش، هم چنان كه در جاى ديگر همين تحذير شديد را كرده و فرموده: «﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾ و ما از رگ دل به او نزديك‏تريم».

و نيز مانند كلام مفسر ديگرى كه گفته: منظور اين است كه قلب نمى‏تواند مطلبى را از خدا مخفى بدارد، چون خدا از خود انسان به قلبش نزديك‏تر است پس آنچه را كه خود انسان از قلب خود خبر دارد خدا جلوتر از او خبردار است.

و گفتار آن مفسرى كه گفته: منظور اين است كه خدا ميان آدمى و بهره‏مند شدن از قلبش واسطه است، هر وقت بخواهد قلب او را از كار مى‏اندازد، پس چنين نيست كه انسان هميشه بتواند ما فات را جبران كند، و چون چنين است جا دارد انسان هر چه زودتر طاعات را انجام داده و امروز و فردا نكند، و خلاصه اين آيه انسان را تحريك مى‏كند به اينكه قبل از رسيدن مرگ، طاعات خدا را انجام دهد.

و آن مفسرى كه گفته: معناى آيه اين است كه خداوند مالك دلها و مقلب القلوب است، مى‏تواند دلها را از حالى به حال ديگرى برگرداند، و چون مسلمين از جنگ مى‏ترسيدند مى‏فرمايد خداوند قادر است كه اين ترس ايشان را مبدل به امنيت و آرامش نموده، و ميان ايشان و آن اوهام و خيالاتى كه باعث ترس ايشان است حائل گردد.

هم چنان كه در حديثى از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) نيز آمده كه منظور آيه اين است كه خداى سبحان حائل است و نمى‏گذارد كه مردم حق را باطل و باطل را حق ببينند، و به زودى در بحث روايتى خواهد آمد ان شاء الله.

حیلولهجامعیت آیهنفاقتکبرمقلب القلوبواسطه بودن خدا میان آدمی و قلب.قطع ریشه نفاق با علم الهی به دل‌ها.دور کردن تکبر از مؤمنان موفق.نفی استقلال در مالکیت دل.روایت اهل بیت: حائل میان حق و باطل‌بینی.انزجار دل از حق به سبب زینت دنیا.

فتنه‏اى كه دامنه آن همه را (ظالمين و غير ظالمين) فرا مى‏گيرد و از آن زنهار داده شده است عبارتست از اختلاف داخلى بين امت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾

امام سجاد و امام باقر از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) و همچنين زيد بن ثابت و ربيع بن انس و ابو العاليه بطورى كه مجمع البيان نقل كرده آيه را «لتصيبن» با لام و نون تاكيد ثقيله قرائت كرده‏اند، و بقيه قاريان آن را «لا تصيبن» - بالاى ناهيه و نون تاكيد ثقيله - قرائت نموده‏اند.

و بهر تقدير كه باشد مى‏خواهد همه مؤمنين را از فتنه‏اى كه مخصوص به ستمكاران از ايشان است و مربوط به كفار و مشركين نيست زنهار دهد، و اگر در عين اينكه مختص به ستمكاران از مؤمنين است و مع ذلك خطاب را متوجه به همه مؤمنين كرده براى اين است كه آثار سوء آن فتنه گريبان‏گير همه مى‏شود.

و دليلى كه دلالت كند بر اينكه «عقاب» در جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾ مختص به عقاب دنيوى از قبيل اختلافات قومى و شيوع قتل و فساد و از ميان رفتن امنيت و آسايش باشد در دست نيست، و بهمين جهت بايد مقصود از فتنه هر چند مختص به بعضى از مؤمنين است فتنه‏اى باشد كه تمامى افراد امت بايستى در صدد دفع آن برآيند، و با امر به معروف و نهى از منكر كه خدا بر ايشان واجب كرده از شعله‏ور شدن آتش آن جلوگيرى بعمل آورند.

و بنا بر اين، برگشت معناى آيه به تحذير تمامى مسلمانان از سهل‏انگارى در امر اختلافات داخلى خواهد بود، چون اين گونه اختلافات آنان را به تفرقه و اختلاف كلمه تهديد نموده و باعث مى‏شود كه وحدت مسلمين به تشتت و چند دستگى مبدل شود، و معلوم است كه در اين صورت هر دسته كه غالب شود زمام را به دست مى‏گيرد، و نيز معلوم است كه اين غلبه، غلبه فساد است نه غلبه كلمه حق و دين حنيف كه خداوند تمامى مسلمانان را در آن شريك كرده.

پس گو اينكه فتنه مختص به يك دسته است يعنى مختص به ستمكاران، و ليكن اثر سوء آن دامن‏گير همه شده، و در اثر اختلاف همه دچار ذلت و مسكنت و هر بلا و تلخكامى ديگرى مى‏شوند، و همه در پيشگاه خداى تعالى مسئول مى‏گردند و خدا شديد العقاب است.

گر چه خداى تعالى اين فتنه را به اسم و رسم معرفى نكرده و آن را بطور مهمل ذكر فرموده و ليكن جمله بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ و همچنين جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾ همانطورى كه گفتيم آن را تا اندازه‏اى توضيح داده و مى‏رساند كه «فتنه» عبارت از اين است كه بعضى از امت با بعضى ديگر اختلاف مى‏كنند در امرى كه تمامى امت حقيقت امر را مى‏فهمند كه كدام است، و ليكن يك دسته از قبول آن سرپيچى نموده، و آگاهانه به ظلم و منكر اقدام مى‏كنند، آن دسته ديگر هم كه حقيقت امر را قبول كرده‏اند آنان را نهى از منكر نمى‏كنند و در نتيجه آثار سوئش دامن‏گير همه امت مى‏شود.

و بطور مسلم همه ظلم‏ها اينطور نيستند، و مقصود، ارتكاب تمامى انحاء ظلم هم نيست، چون همه ظلمها چنين اثر سويى ندارند. و از اينكه خداوند همه امت را از آن زنهار داده معلوم مى‏شود كه منظور آن ظلمى است كه اثر سوئش عمومى باشد، و چنين ظلمى ناچار بايد از قبيل بر هم زدن حكومت حقه اسلامى و زمام آن را به ناحق به دست گرفتن و يا پايمال كردن احكام قطعى از كتاب و سنت كه راجع به حكومت حقه است باشد.

و هر چه باشد در فتنه‏هاى واقع شده در صدر اسلام نمونه‏اش ديده مى‏شود، بطورى كه آيه شريفه كاملا و بطور وضوح بر آن فتنه‏ها منطبق مى‏گردد، چون فتنه‏هاى مزبور وحدت دينى اسلام را منهدم نموده و با ايجاد تفرقه قدرت و شوكت اسلام را در هم شكست، و خون‏هايى به ناحق ريخت و باعث اسارت و غارت و هتك نواميس و حرمت‏ها گرديد و كتاب و سنت متروك شد، هم چنان كه خود قرآن از زبان پيغمبرش حكايت نموده كه گفت: ﴿يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هَذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً﴾.

و از جمله مفاسد شوم اين فتنه اين است كه امت اسلام حتى بعد از آنكه به اشتباهات و اعمال زشت خود تنبه پيدا كند نمى‏تواند از آن عذاب دردناكى كه اين فتنه به بار آورده خود را نجات دهد، آرى‏ ﴿كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهَا وَ ذُوقُوا عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾.

يكى از مفسرين هم به اين معنا كه ما براى آيه كرديم تفطن يافته و گفته است كه آيه شريفه امت اسلام را به فتنه‏اى تهديد كرده كه وحدت كلمه‏شان را بر هم زده و دچار تفرقه و پراكندگيشان مى‏كند، و اگر از آن فتنه پرهيز نكنند دچار عذاب شديدى مى‏شوند، ولى اين مفسر زحمت زيادى به خود داده تا بلكه عذاب مزبور را به عذاب دنيوى توجيه نموده و اطلاق آيه را تقييد كند و ليكن «﴿أَنَّى لَهُمُ اَلتَّنَاوُشُ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾ كجا مى‏تواند با اين تمحلات و توجيهات دور، اطلاق آيه را مقيد سازد».

فتنهاختلاف داخلیظلمامر به معروفوحدت امتفتنه اختلاف داخلی امت موضوع اصلی است.فتنه مختص ظالمان با اثر عمومی.امر به معروف و نهی از منکر برای دفع فتنه.اتقوا فتنة خطاب به همه مؤمنان.متروک شدن کتاب و سنت در فتنه‌ها.فساد و قتل و ناامنی اثر سوء فتنه.

معناى آيه شريفه: ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ بنا بر قرائت مشهور و بنا بر قرائت «لتصيبن»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اينجا به توضيح الفاظ آيه پرداخته و مى‏گوييم:

بنا بر قرائت زيد و قرائت اهل بيت (علیهم السلام) كه آيه را «و اتقوا فتنة لتصيبن الذين ظلموا منكم خاصة» قرائت كرده‏اند لام در «لتصيبن» لام قسم و نون آن نون تاكيد ثقيله است، و تقدير آيه اين است كه: «بپرهيزيد از فتنه‏اى كه قسم مى‏خورم كه خواهد رسيد به آن كسانى از شما كه ظلم كردند»، و كلمه «خاصة» حال از فتنه است، و معنايش اين است كه «بپرهيزيد از فتنه‏اى كه رسيدنش مختص به آن كسانى از شما است كه ظلم كردند» و خطاب آيه به عموم مردمى است كه ايمان آورده بودند.

البته خواننده محترم بايد در نظر بگيرد آن معنا و بيانى را كه ما در گذشته براى جمله ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ گذرانيده و گفتيم كه اين خطاب در آياتى كه در اول بعثت نازل شده اگر قرينه صارفه‏اى در كلام نباشد حمل بر تشريف مى‏شود (يعنى منظور آن احترام كردن مؤمنين و دلگرم ساختن ايشان است) و نيز بايد دانست كه فتنه‏هاى صدر اسلام همه منتهى به اصحاب بدر مى‏شود، بنا بر اين آيه شريفه تمامى مؤمنين را از فتنه‏اى كه بعضى از ايشان بپا مى‏كنند زنهار مى‏دهد، و اين نيست مگر براى اينكه آثار سوئش دامنگير همه مى‏شود.

و اما بنا بر قرائت مشهور كه آيه را: ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ قرائت كرده‏اند، در باره كلمه «لا» گفته‏اند كه «لاى ناهيه» است، و «نون مشدد» نهى را تاكيد مى‏كند، و كلمه «لا تصيبن» جواب امر در «اتقوا» نيست، بلكه كلام، جارى مجراى

استيناف و ابتداء است يعنى در حقيقت دو بار زنهار داده، در بار اول فرموده: «بپرهيزيد از فتنه‏اى» و در بار دوم از نو فرموده: ﴿لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ چون امر قبلى و نهى در اين جمله از جهت معنا متصل و مرتبط بهم بودند، عينا مانند امر و نهى كه در آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّمْلُ اُدْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَ جُنُودُهُ﴾دنبال هم قرار گرفته‏اند.

و چه بسا بعضى از علماى نحو تجويز كنند كه نهى در «لا تصيبن» نهيى باشد كه در جواب امر وارد شده است، هم چنان كه گفته مى‏شود: «از زيد بر حذر باش نزندت» و تقديرش اين است كه: «از زيد بپرهيز، چون اگر بپرهيزى نمى‏تواند تو را بزند» و اگر كسى بگويد: در اين مثالى كه زديد جمله «نزندت - لا يضربنك» است، و نون تاكيد ثقيله مختص امر و نهى است در جواب مى‏گوييم در نون تاكيد ثقيله شرط نشده كه بر سر خبر در نيايد.

و چه بسا بعضى ديگر كه گفته‏اند: كلمه «لا» زائد است و معناى آيه اين است كه «بپرهيزيد از فتنه‏اى كه تنها به آن كسانى از شما مى‏رسد كه ظلم كردند».

و بعضى ديگر گفته‏اند: اصل «لا تصيبن»، «لتصيبن» بوده، و فتحه لام اشباع شده، و از اشباع فتحه، الفى پيدا شده است، و اشباع فتحه به حدى كه موجب پيدا شدن الف شود در كلام عرب كمياب نيست، مثلا شاعر مى‏گويد:

فانت من الغوائل حين ترمى *** و من ذم الرجال بمنتزاح‏

كه مقصود «منتزح» است، و ليكن اين دو وجه اخير بعيد است و نمى‏توان كلام خداى تعالى را حمل بر چنين وجوهى نمود.

بهر حال، برگشت معناى آيه بنا بر اين قرائت نيز به همان معنايى است كه قرائت اهل بيت (علیهم السلام) آن را افاده مى‏كرد.

و بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد آيه شريفه متضمن خطابى است اجتماعى و متوجه به عموم و مجموع، و اين خود مؤيد گفتار ما است كه گفتيم خطاب در آيه قبلى هم كه مى‏فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ...﴾ خطابى است اجتماعى و متوجه به عموم مؤمنين، و در اين صورت اين نتيجه به دست مى‏آيد كه پس منظور از دعوت به خيرى كه ايشان را زنده مى‏كند، دعوت به اتفاق و تمسك عموم به حبل الله و اقامه دين و اجتناب از تفرقه و

اختلاف است، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللَّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾و نيز فرموده: ﴿أَنْ أَقِيمُوا اَلدِّينَ وَ لاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ﴾ و نيز در همان باره فرموده: ﴿وَ أَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاَ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ﴾

و نيز در اين صورت بعضى از وجوهى كه در ذيل‏ ﴿إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ و همچنين در ذيل‏ ﴿أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ ذكر شد تاييد مى‏شود، و بايد به پيروى از سياق، آيه شريفه را حمل بر آن وجه نمود هر چند آيه به اعتبار خودش و با صرفنظر از سياق، معناى وسيع‏ترى را افاده مى‏كند، و معلوم است كه دانشمندان بصير از تشخيص آن وجه عاجز نيستند، و خدا راهنما است.

قرائتفتنهاعتصامتفرقخطاب اجتماعیتحلیل نحوی و معنایی آیه فتنه.دعوت احیاگر به عنوان صراط و وحدت.خطاب اجتماعی به مجموع مؤمنان.اختصاص اصابت فتنه به ظالمان.تمسک جمعی به حبل الله.

روزگار استضعاف و نگرانى خود و تاييد و يارى خدا را بياد آوريد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اُذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي اَلْأَرْضِ تَخَافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ اَلنَّاسُ...﴾

«استضعاف» به معناى ضعيف شمردن و توهين و بى اعتنايى به امر چيزى است. و «تخطف» و «خطف» و «اختطاف» به معناى قاپيدن و گرفتن چيزى است به سرعت. و «ايواء» به معناى منزل دادن به كسى است تا در آن جاى گرفته و هر جا رفت به آنجا بازگردد، و «تاييد» از ماده «ايد» است كه به معناى قوه و نيرو است.

از سياق آيه استفاده مى‏شود كه منظور از «آن روزى كه مسلمين در زمين مستضعف بودند» روزگار ابتداى اسلام و قبل از هجرت بوده كه مسلمين در مكه (در ميان كفار) محصور بوده‏اند. و نيز منظور از «ناس» در جمله‏ ﴿تَخَافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ اَلنَّاسُ﴾ همان مشركين عرب و رؤساى قريش است. و مقصود از اينكه فرمود: ﴿فَآوَاكُمْ﴾ اين است كه شما را در مدينه جاى داد. و منظور از نصرت و تاييد در «و ايدكم بنصره» نصرتى است كه خداوند در جنگ بدر از مسلمين كرد، و مقصود از «رزق طيب» آن غنيمت‏هاى جنگى است كه خداوند به ايشان روزى نمود، و آن را براى آن‌ها حلال كرد.

احوالى كه خداوند در اين آيه از مؤمنين برشمرده و منت‏هايى كه در باره ايشان ذكر كرده هر چند مختص به مهاجرين است، و مربوط به انصار نيست، ولى منظور آيه در اينجا منت نهادن بر هر دو طايفه است، چون هر دو طايفه امت واحده و داراى دين واحد بودند، علاوه بر

اينكه منت‏هايى كه در اين آيه مى‏شمارد نصرت و رزق طيب است كه هر دو طايفه مشمول آن بوده‏اند، البته اين معانى همه در صورتى است كه قرار داشتن آيه را در سياق آيات راجع به جنگ بدر در نظر بگيريم، چون اگر آيه را به لحاظ خودش به تنهايى معنا كنيم معنايش عمومى‏تر شده و شامل همه امت اسلام مى‏شود، نه فقط شامل مهاجر و انصار، چون اسلام تمامى مسلمين و گذشته و آينده ايشان را به صورت يك امت درآورده، پس داستانى كه در اين آيات نقل شده هر چه باشد داستان امت اسلام در ابتداى ظهور آن است، و خلاصه امت اسلام است كه در بدو ظهورش از نظر نفرات و نيرو ناچيز بوده تا آن حدى كه مى‏ترسيدند مشركين مكه ايشان را به يك حمله كوتاه از بين ببرند، و خداوند آنان را در مدينه جاى داد و با مسلمان شدن سكنه مدينه عده ايشان را زياد كرد، و در جنگ بدر و ساير مبارزات ياريشان نمود، و غنيمت‏ها و انواع نعمت‏ها را روزيشان كرد تا شايد شكرگزارى كنند.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ...﴾

«خيانت» به معناى نقض امانت و «امانت» عبارت است از اينكه بوسيله عهد و يا وصيت و امثال آن، امنيت حقى از حقوق حفظ شود.

راغب در مفردات خود مى‏گويد: خيانت و نفاق به يك معنا است، ولى خيانت گفته مى‏شود به اعتبار عهد و امانت، و نفاق گفته مى‏شود به اعتبار دين و ليكن در استعمال، هر دو لفظ در هر دو معنا استعمال مى‏شود. پس خيانت به معناى مخالفت نهانى با حقى از حقايق و شكستن پيمان آن است، مثلا گفته مى‏شود: «خنت فلانا - عهد فلانى را شكستم» و «خنت امانة فلان - امانت فلانى را خيانت كردم» يعنى پيمانى را كه با او داشتم در خفا نقض كردم، و به همين معنا است آيه شريفه‏ ﴿لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ﴾.

و جمله‏ ﴿وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ﴾ جايز است كه مجزوم و معطوف بر «تخونوا» ى سابق باشد، در اين صورت معنايش «و لا تخونوا اماناتكم: به امانتهاى خود خيانت مكنيد» مى‏باشد. و نيز جايز است كه منصوب به «ان» مقدر باشد و تقدير آن «و ان تخونوا اماناتكم» است، مؤيد وجه دوم جمله‏ ﴿وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ مى‏باشد كه بعد از آن ذكر شده است، چون اگر نكته‏اى در كار نمى‏بود و تقدير كلام «و لا تخونوا» مى‏شد، ذكر «و انتم تعلمون» بى فايده بنظر مى‏رسيد، براى اينكه هر چند خيانت در صورتى متعلق نهى تحريمى مى‏شود كه براى مكلف معلوم باشد، و در صورت جهل به آن و جهل به حكم حرمت متعلق نهى

قرار نمى‏گيرد، و ليكن علم، از شرايط عامه هر تكليف است، كه بدون آن هيچ تكليف مولوى منجز نمى‏شود، و با اين حال هيچ احتياجى به ذكر ﴿وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ و تقييد نهى از خيانت را به علم بنظر نمى‏رسد، پس بطور مسلم نكته‏اى در كار است.

از طرفى هم ظاهر اينكه فرمود: ﴿وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ و متعلق علم را بيان نكرد اين است كه منظور، علم به موضوع و اينكه اين عمل خيانت است مى‏باشد، نه آنچه كه بعضى‏ها گفته‏اند كه منظور از آن علم به مفاسد خيانت و سوء عاقبت آن و حكم خدا به حرمت آن است براى اينكه نه ظاهر لفظ آيه و نه سياق آن هيچ دلالتى بر اين معانى ندارد.

استضعافایواءنصرخیانتامانتبدررزق طیب از غنایم بدر.منت بر مهاجر و انصار به عنوان امت واحد.امانت و خیانت موضوع آیه بعد.خیانت و نفاق در تحلیل راغب.نصرت در بدر و جایگاه رسول.

معناى: ﴿وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ در آيه شريفه كه از خيانت به خدا و رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) نهى مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس يقينا تقدير جمله، «و ان تخونوا اماناتكم» است، بنا بر اين، مجموع دو جمله‏ ﴿لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ﴾ يك نهى واحدى مى‏شود كه به يك نوع خيانت تعلق گرفته، و آن خيانت امانت خدا و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه خود بعينه خيانت به امانت خود مؤمنين هم هست، چون بعضى از امانت‏ها منحصرا امانت خدا است در نزد مردم، مانند احكام مشروعه خدا، و بعضى از آن‌ها منحصرا امانت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، مانند سيره حسنه آن جناب، و بعضى از آن‌ها امانت خود مردم در ميان خودشان است، مانند اماناتى كه در اموال و اسرار خود به يكديگر مى‏سپارند، و بعضى از امانت‏ها آن امانتى است كه خدا و رسول و خود مؤمنين در آن شريكند، و آن عبارت است از امورى كه خداوند به آن‌ها امر مى‏كند، و رسول خدا امر آن جناب را اجراء مى‏نمايد، و مردم از اجراى آن منتفع گشته، و مجتمعشان نيرومند مى‏گردد، مانند دستورات سياسى و اوامر مربوط به جهاد و اسرار جنگى كه اگر افشاء شود آرزوهاى دينى عقيم گشته و مساعى حكومت اسلامى بى نتيجه مانده و قهرا حق خدا و رسول هم پايمال مى‏شود، و ضررش دامنگير خود مؤمنين هم مى‏گردد.

پس خيانت در اين نوع از امانت، خيانت به خدا و رسول و مؤمنين است، و مؤمنى كه به چنين خيانتى دست مى‏زند علاوه بر اينكه مى‏داند به خدا و رسول خيانت كرده مى‏داند كه به خودش و ساير برادران ايمانيش هم خيانت كرده است، و هيچ عاقلى حاضر نيست، كه به خيانت به خود اقدام نمايد، چون عقل هر كس قبح خيانت را درك مى‏كند، و با داشتن اين موهبت الهى چگونه آدمى به خود خيانت مى‏كند؟

پس معلوم شد منظور از اينكه فرمود: ﴿وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ و خدا داناتر است - اين است كه در ضمن خيانت به خدا و رسول به امانتهاى خود خيانت مى‏كنيد با اينكه مى‏دانيد كه امانتهاى خدا و رسول امانتهاى خود شما است، كه در آن خيانت مى‏كنيد، و كدام عاقل است كه به خيانت به خود اقدام نموده و خرابيهايى به بار آورد كه مى‏داند ضررش

جز به خودش عايد نمى‏شود.

پس اينكه در ذيل نهى از خيانت فرمود: ﴿وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ براى اين است كه غيرت عصبيت حقه مسلمين را تهييج كرده و فطرت آنان را در اين قضاوت بيدار كند، نه اينكه بخواهد شرطى از شرايط تكليف را بيان كرده باشد.

امانتخیانتاسرار جنگیفطرتQ8:27انواع امانت الهی و نبوی و اجتماعی.قبح خیانت به خود نزد عقل.بیدار کردن فطرت در قضاوت.اسرار جنگی از مصادیق امانت مشترک.امانت رسول و سیره حسنه.خیانت به مؤمنان عین خیانت به خدا و رسول.

نهى از خيانت به خدا و رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) ناظر به عمل بعضى از مسلمين بوده است كه تصميمات سرى را به دشمن اطلاع مى‏داده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس معلوم مى‏شود گويا بعضى از افراد مسلمين تصميمات سرى و سياسى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در نزد مشركين فاش مى‏كرده، و خدا اين عمل را خيانت دانسته و از آن نهى كرده است، و آن را خيانت به خدا و رسول و مؤمنين اعلام نموده است.

مؤيد اين بيان، جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ...﴾ است كه بعد از آيه مورد بحث قرار دارد، چون از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين جمله با آيه مورد بحث متصل است و بى نياز و مستقل از آن نيست، و با اين حال بخوبى معلوم مى‏شود كه موعظه مؤمنين در باره اموال و اولاد با اينكه قبلا ايشان را از خيانت به امانتهاى خدا و رسول و امانتهاى خود ايشان نهى كرده بود براى اين بوده كه آن فرد خيانت كار اسرار و تصميمات سرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به مشركين گزارش مى‏داده تا بدين وسيله محبت مشركين را به خود جلب نموده و در نتيجه از اينكه به اموال و اولادش كه در مكه مانده بود تجاوز كنند جلوگيرى به عمل آورد، و خلاصه، منظور آن فرد خيانت كار حفظ مال و اولاد و امثال آن بوده، هم چنان كه نظيرش از ابى - لبابه سرزد، و اسرار آن جناب را براى بنى قريظه فاش كرد.

اين استظهار مؤيد آن روايتى است كه در شان نزول آيه مورد بحث وارد شده كه ابو سفيان با مال التجاره بسيارى از مكه بيرون آمد و جبرئيل جريان را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خبر داد و سفارش كرد كه با نفرات خود بر سر راه ابو سفيان رفته تصميم خود را نزد كسى اظهار نكند، يكى از مسلمين از جريان خبردار شده و نامه‏اى به ابى سفيان نوشت و او را از تصميم آن حضرت خبردار كرد، در اين باره آيه نازل شد كه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾، البته در شان نزول اين آيه احاديث ديگرى نيز وارد شده كه بزودى در بحث روايتى خواهد آمد ان شاء الله.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللَّهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ﴾

«فرقان» به معناى چيزى است كه ميان دو چيز فرق مى‏گذارد، و آن در آيه مورد بحث به قرينه سياق و تفريعش بر تقوا فرقان ميان حق و باطل است، چه در اعتقادات و چه در عمل، فرقان در اعتقادات جدا كردن ايمان و هدايت است از كفر و ضلالت، و در عمل جدا كردن

اطاعت و هر عمل مورد خشنودى خدا است از معصيت و هر عملى كه موجب غضب او باشد، و فرقان در رأى و نظر جدا كردن فكر صحيح است از فكر باطل، همه اينها نتيجه و ميوه‏اى است كه از درخت تقوا به دست مى‏آيد، در آيه شريفه هم فرقان مقيد به يكى از اين چند قسم تفرقه نگشته، و اطلاقش همه را شامل مى‏شود، علاوه بر اينكه در آيات قبلى تمامى خيرات و شرور را ذكر كرده بود، پس فرقان در آيه مورد بحث شامل همه انحاء خير و شر مى‏شود، چون همه احتياج به فرقان دارند.

نظير آيه مورد بحث از جهت معنا آيه شريفه‏ ﴿وَ مَنْ يَتَّقِ اَللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ﴾است.

و معناى «تكفير سيئات و آمرزش» در سابق ذكر شد، و آيه شريفه در حقيقت به منزله خلاصه‏گيرى مطالب و اوامر و نواهيى است كه آيات سابق متضمن آن بود. و معنايش اين است كه: اگر از خدا بترسيد موجبات رضاى خدا براى شما مشتبه به موجبات سخطش نمى‏شود، و اوامر و نواهيى كه بيان كرديم به يكديگر مختلط نمى‏گردد، علاوه اگر از خدا بترسيد خداوند گناهان شما را تكفير نموده و شما را مى‏آمرزد و خداوند داراى فضل عظيم است.

خیانتاسرار جنگیفتنه مال و اولادفرقانتقواافشای تصمیمات سرّی خیانت به امانت است.اموال و اولاد به عنوان فتنه انگیزه خیانت.تقوا شرط فرقان حق و باطل.تکفیر سیئات و مغفرت نتیجه تقوا.فرقان در اعتقاد و عمل و رأی.افشای اسرار پیامبر برای مشرکان.گزارش به دشمن در شأن نزول.

بحث روايتى (در ذيل آيات مربوط به جنگ بدر)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از عقيل خزاعى از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رعب و ترسيدن از جهاد با كسانى كه بايد با آنان جهاد كرد و آن كسانى كه يكديگر را در ضلالت پشتيبانى مى‏كنند خود ضلالت در دين و ذلت و خوارى در دنيا است، علاوه بر اينكه مسلمان را مستوجب آتش مى‏كند، چون مرعوب شدن و ترسيدن انسان را وادار به فرار از زحف (جنگ) مى‏كند، و خداوند در باره اين عمل نكوهيده فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ اَلْأَدْبَارَ﴾ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد وقتى با كفار در جنگ روبرو مى‏شويد پشت به ايشان مكنيد.

و در كتاب فقيه و علل به سند خود از ابن شاذان روايت كرده كه گفت: حضرت رضا

(علیه السلام) در ضمن جواب مسائلى كه وى از آن جناب با نامه پرسيده بود نوشت: خداوند فرار از جنگ را حرام كرده چون موجب وهن در دين و استخفاف به انبياء و پيشوايان عادل و ترك نصرت ايشان عليه دشمنان است، و اين موجب عقاب ايشان است، چون با اين عمل خود دعوت خدا را مبنى بر اقرار به ربوبيت او و اظهار و گستردن عدالت و ترك جور و از ميان برداشتن فساد زير پا گذاشته و باعث مى‏شوند كه دشمنان بر مسلمانان جرأت يابند، علاوه بر اينكه با اين عمل باعث كشته شدن و اسير گشتن مسلمانان و باطل شدن دين خداى عز و جل و فسادهاى ديگر مى‏شوند.

مؤلف: روايات دال بر اينكه فرار از زحف از گناهان كبيره و هلاك كننده است از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) بسيار وارد شده، و ما در بحث از گناهان كبيره در تفسير آيه‏ ﴿إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ﴾در جلد چهارم _ ص 511 اين كتاب تعدادى از آن‌ها را ايراد كرديم.

و در همين معنا رواياتى از طرق اهل سنت وارد شده، مانند روايتى كه صحيح بخارى و مسلم از ابى هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏اند كه فرمود: از هفت گناه هلاك كننده اجتناب كنيد، پرسيدند آن هفت گناه كدامند يا رسول الله، فرمود: 1 - شرك به خدا 2 - كشتن كسى كه خداوند كشتنش را حرام كرده مگر به حق 3 - سحر 4 - رباخوارى 5 - خوردن مال يتيم 6 - پشت به جنگ كردن در روز جنگ 7 - نسبت دادن زنا به زنان پاكدامن و بى خبر از فحشاء البته روايات ديگرى نيز هست كه از ابن عباس و ديگران نقل كرده‏اند، و دلالت دارد بر اينكه فرار از جنگ از گناهان كبيره است.

بله، آيه شريفه‏ ﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ﴾ اطلاق آيه حرمت فرار از جنگ را به صورتى كه عده مسلمين كمتر از ثلث عده كفار باشد تقييد نموده است.

و نيز از طرق اهل سنت از عمر بن خطاب و عبد الله بن عمر و ابن عباس و ابى هريره و

ابى سعيد خدرى و ديگران روايت شده كه تحريم فرار از جنگ كه در اين آيه آمده مخصوص به روز بدر است، و اين روايت را به اين طرق الدر المنثور نقل كرده است‏.

و چه بسا توجيه شده باشد به اينكه آيه شريفه در جنگ بدر نازل شده، و ظرف «يومئذ» در جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ﴾ اشاره به روز بدر است، و ليكن خواننده فهميد كه سياق آيات شهادت مى‏دهد بر اينكه آيه شريفه بعد از روز بدر نازل شده، و منظور از ظرف «يومئذ» همان روز جنگ است نه روز بدر، علاوه بر اينكه اگر هم فرض كنيم آيه روز بدر نازل شده باشد خصوصيت سبب نزول در عموميت مدلول آيه هيچ اثرى نمى‏گذارد، هم چنان كه در ساير آياتى كه سبب نزول را با عموميت مدلول جمع كرده خاص بودن سبب عموميت مدلول را از بين نمى‏برد.

فرار از زحفکبائرروایاتبدرتقیید ضعففرار از زحف از کبائر در روایات.فرار از جنگ گناه هلاک‌کننده.در شمار هفت مهلکه همراه شرک.استخفاف به انبیاء با فرار.ترک نصرت پیشوایان عادل.

عدم اختصاص نهى از فرار از جنگ به جنگ بدر و سخن صاحب المنار در اين باره‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

صاحب المنار در تفسير خود گفته است: البته وقتى مى‏توان به دلالت قرينه حاليه اين آيه را مخصوص به خصوص جنگ بدر دانست كه بتوان بر خلاف بيشتر مفسرين گفت كه آيه شريفه قبل از درگرفتن جنگ نازل شده است، كه در اين صورت شواهد ديگرى هم دلالت بر خصوصيت مى‏كند، يكى اينكه جنگ بدر اولين جنگ در اسلام بود و اگر مسلمين در اين جنگ شكست مى‏خوردند، و با اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ميان ايشان بود پا به فرار مى‏گذاشتند معلوم است كه چه فتنه بزرگى رخ مى‏داد (و آن اين بود كه براى هميشه افراد مسلمان روحيه خود را از دست مى‏دادند)، دوم اينكه در اين جنگ ملائكه مسلمانها را تاييد نموده و استقامت مى‏دادند. سوم اينكه خداوند صراحتا وعده نصرت و القاء رعب در دلهاى دشمنان داده بود.

پس وقتى همه اين شواهد و خصائص را با قرينه حاليه‏اى كه در نهى است در نظر بگيريم ادعاى اينكه تحريم با وعيد شديدى كه در آيه است مختص به جنگ بدر است به نظر ادعايى صحيح و وجيه مى‏رسد، علاوه بر اينكه خداوند، صحابه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در دو نوبت با مساله فرار و گريختن در جنگ امتحان كرد، يكى در روز احد و در آن باره فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعَانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اَللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ﴾و يكى هم در روز حنين كه در باره‏اش فرموده: ﴿لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللَّهُ فِي

مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضَاقَتْ عَلَيْكُمُ اَلْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اَللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلىَ رَسُولِهِ وَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ﴾.

و اين معنا منافات ندارد با اينكه فرار از جنگ حرام و از گناهان كبيره بوده باشد، و مقتضى اين است كه مطلق عقب‏نشينى و فرار حرام باشد مگر بخاطر آن دو سببى كه در سوره «انفال» استثناء شده، و شخص فرارى به غير آن دو سبب به غضب عظيمى از جانب خدا دچار گشته و ماوايش جهنم مى‏باشد ﴿وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾. بلكه ممكن است صورتى فرض شود كه فرار از جنگ در آن صورت آن حرمت را نداشته باشد، آيه زحف با آيه رخصت ضعف كه در اين سوره خواهد آمد و آيه تهلكه كه در سوره «بقره» گذشت از حيث عموم مقيد شود و فرار از جنگ را در صورت ضعف نيروى دفاعى اسلام جايز بداند، و نيز مشمول آيه‏اى باشد كه مردم را از اينكه خود را به هلاكت اندازند نهى مى‏كند و در سوره بقره گذشت، و تفصيلش به زودى خواهد آمد.

احمد و صاحبان سنن بغير از نسايى همه از حديث ابن عمر اين جمله را نقل كرده‏اند كه گفته است: من در يكى از سريه‏هاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) (جنگهايى كه خود رسول خدا شركت نمى‏كرد) بودم، مردم پا به فرار گذاشتند، من نيز در ميان فراريان بودم، با خود گفتم چه كنيم و اين چكار بود كه كرديم و خود را دچار غضب پروردگار نموديم؟ آن گاه بنظرمان رسيد برويم مدينه و شب را در آنجا بسر ببريم، دوباره گفتيم چطور است حال خود را مستقيما به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه كنيم، اگر اين گناه توبه پذير بود توبه كنيم، و گر نه به ميدان جنگ برگرديم، همين طور هم كرديم، و قبل از نماز صبح شرفياب حضورش شديم، حضرت بيرون آمد و فرمود شما از فراريانيد؟ عرض كرديم: آرى، از جنگ فرار كرده‏ايم. فرمود: بلكه شما آمده‏ايد كه برگرديد و حمله سنگينترى بنماييد، من فئه شما و فئه مسلمانانم (شما مشمول جمله‏ ﴿أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىَ فِئَةٍ﴾ هستيد - مترجم) ابن عمر سپس اضافه كرد كه وقتى اين را شنيديم نزديك شده و دست آن حضرت را بوسيديم.

ابى داوود روايت را چنين نقل كرده: با خود گفتيم به مدينه مى‏رويم و شب را در آنجا بسر مى‏بريم، البته بايد مواظب باشيم كسى ما را نبيند، و چنين كرديم، داخل مدينه شده و با

خود گفتيم چطور است خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه نموده اگر توبه‏اى براى ما باشد كه در مدينه مى‏مانيم، و اگر نبود به جنگ برمى‏گرديم، قبل از اذان صبح در انتظار آمدن آن حضرت نشستيم، وقتى از منزل خارج شد شرفياب حضورش شده و عرض كرديم ما فراريان هستيم... .

بعضى از علماء براى سر و صورت دادن به اين حديث آيه را طورى تاويل كرده‏اند كه با تاويل خود نه معنايى براى تهديد و وعيد آيه باقى گذارده، و نه حكمى براى قواعد لغوى.

ترمذى هم در باره اين حديث گفته: روايت حسنى است كه از مختصات يزيد بن ابى زياد است و ابن ابى زياد مورد اختلاف است، و بيشتر علماى حديث آن را تضعيف كرده‏اند و ابن حبان در باره وى گفته است: وى مردى راستگو بود، جز اينكه در ايام پيريش دچار ضعف در حافظه شد، و وضعش تغيير يافت، بطورى كه حرفهاى غير قابل قبولى را به عنوان روايت نقل مى‏كرد، بنا بر اين راويانى كه از وى روايتى را قبل از تغير حالش از او شنيده‏اند شنيدنشان صحيح و روايتشان قابل اعتماد است.

و خلاصه كلام اينكه، اين حديث در مساله مورد بحث هيچ وزنى و اعتبارى ندارد نه از جهت متن و نه از جهت سند، و در معناى آن اثرى از عمر رسيده كه وضعش از آن پست‏تر است، و در اين مساله نمى‏توان بدان استناد نمود.

المناربدراحدحنینمتحیز الی فئهعموم یا خصوص حرمت فرار از جنگ.توبه فراریان و رجوع به پیامبر.استزلال شیطان در فرار احد.پیامبر فئه مؤمنان در حدیث.

اشكال سخن صاحب المنار

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اينكه در اول كلامش گفت وجوه و قرائنى دلالت دارد بر اينكه حكم حرمت فرار از جنگ مخصوص به جنگ بدر بوده صحيح نيست، زيرا يكى از آن قرائن اين بود كه جنگ بدر اولين جنگ اسلام بوده، و قرينه ديگر اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن جنگ حاضر بوده، و اين قرائن و امثال آن بر حسب حقيقت ملاك مشترك ميان جنگ بدر و جنگ احد، خندق، خيبر و حنين است، زيرا همه اين جنگها در ايامى واقع شده كه اسلام احتياج شديدى به مردان جنگى ثابت قدم داشته و پيغمبر اكرم هم در همه اين جنگها حاضر بوده، و خداوند در همه آن‌ها مسلمين را وعده نصرت داده است و در برخى از آن‌ها ملائكه را براى تاييد ايشان و ايجاد رعب در دلهاى دشمنان نازل كرد.

و اينكه گفت: در باره فرار مسلمانان در روز احد و روز حنين آيات جداگانه‏اى نازل شده جوابش اين است كه اين معنا دلالت ندارد بر اينكه وعيد در آيه مورد بحث شامل فراريان در آن جنگها نيست، چه مانعى دارد كه اين آيه هم شامل ايشان بشود، با اينكه آيه مطلق است، و

هيچ مقيدى كه آن را تقييد كند در ميان نيست؟

عجب اينجاست كه صاحب المنار اعتراف كرده كه فرار فراريان در جنگ احد و حنين نيز حرام بوده و در عين حال مى‏گويد: «و مقتضى اين نيست كه شخص فرارى بغير آن دو سبب به غضب عظيمى از جانب خدا دچار گشته و ماوايش جهنم باشد و بئس المصير، بلكه ممكن است صورتى فرض شود كه فرار از جنگ در آن صورت آن حرمت را نداشته باشد، علاوه بر اينكه گناه كبيره آن گناهى است كه خداوند بر ارتكابش وعده آتش داده باشد».

و از اين عجيب‏تر اين است كه گفته: «آيه زحف با آيه رخصت ضعيف در اين سوره خواهد آمد و آيه تهلكه كه در سوره بقره گذشت از حيث عموم مقيد شود» با اينكه آيه رخصت فرار در صورت ضعف نيروى دفاعى اسلام تنها و تنها دلالت مى‏كند بر جواز آن در موقعى كه عدد نفرات جنگى دشمن از دو برابر بيشتر باشد.

آيه نهى از القاء نفس در هلاكت هم اگر به عمومش بر بيشتر از آيه رخصت ضعف دلالت كند آيه انفال لغو بى مصداق مى‏شود، هم چنان كه به اعتراف خود صاحب المنار اگر تاويل روايت ابن عمر راجع به جمله‏ ﴿أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىَ فِئَةٍ﴾ صحيح باشد آيه شريفه لغو و بدون مصداق مى‏شود، پس خلاصه اين شد كه هيچ چاره‏اى جز اين نيست كه آيه شريفه را كه ظاهر در اطلاق است بر ظهورش باقى بگذاريم.

و در تفسير عياشى از موسى بن جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ﴾ فرموده: يعنى كنار بكشد به قصد اينكه به آنان حمله كند و در باره‏ ﴿أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىَ فِئَةٍ﴾ فرموده يعنى خود را به سوى نفرات خود عقب بكشد نه اينكه پشت به جنگ كرده فرار كند، زيرا هر كس كه فرار كند به حدى كه از نفرات خود هم بگذرد او مشمول‏ ﴿فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اَللَّهِ﴾ است‏.

مؤلف: اين روايت به يك نكته مهمى كه در خود آيه است اشاره مى‏كند، و آن نكته اين است كه نهى در آيه بر «تولى ادبار» تعلق گرفته، و «تولى ادبار» چند معنا دارد كه يكى از آن‌ها فرار كردن است، و وقتى دو تا از معانى آن كه يكى فرار به منظور به كار بردن حيله جنگى است و يكى خود را به طرف نفرات كشيدن است استثناء شد قهرا بقيه معانى آن هر چه هست در تحت نهى باقى مى‏ماند، و نتيجتا تمام اقسام فرار از دشمنان دين در صورتى كه بيش از دو برابر مسلمين نباشند حرام مى‏شود.

نقد المناراطلاق آیهمتحرفمتحیزتهلكهبقاء اطلاق حرمت فرار جز دو استثنا.نقد قرائن اختصاص به بدر.حفظ ظهور آیه بر اطلاق.

رواياتى در مورد شان نزول آيه: ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ رَمىَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير البرهان از ابن شهرآشوب از ثعلبى از ضحاك از عكرمه از ابن عباس نقل مى‏كند كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ﴾ گفته است: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به على (علیه السلام) فرمود: مشتى ريگ به من بده، على (علیه السلام) مشتى ريگ به آن جناب داد، و او آن ريگها را بطرف لشكر قريش پاشيد، و احدى از ايشان نماند مگر اينكه چشمانش از آن ريگها پر شد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور نيز از طبرانى و ابى الشيخ و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده، و همچنين عياشى در تفسير خود حديث، ريگ دادن على (علیه السلام) به آن حضرت را از محمد بن كليب اسدى از پدرش از امام صادق (علیه السلام) و به نقلى ديگر از على (علیه السلام) روايت كرده است‏.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير از محمد بن قيس و محمد بن كعب (رضى الله عنهما) روايت كرده كه گفتند: وقتى دو لشگر به يكديگر نزديك شدند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشتى خاك برگرفت و آن را بطرف دشمن پاشيد و فرمود: «شاهت الوجوه - زشت باد صورتها» خاك در چشمان همه ايشان فرو رفت و اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشغول كشتار ايشان شدند، و شكست خوردنشان بخاطر همان خاكى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بطرف آنان پاشيد، و در اين باره خداوند آيه‏ ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ... سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ را نازل كرد.

مؤلف: منظور از نزول آيه، نزول آن بعد از اين واقعه است، و آيه شريفه قصه را نقل مى‏كند، نه اينكه نزولش در آن موقع بوده باشد، و اين معنا در روايات مربوط به شان نزول آيات شايع است، ابن هشام هم در سيره خود گفته است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خاك بطرف مشركين پاشيد، و سپس اصحاب خود را فرمود تا حمله كنند، و همين سبب شد كه مشركين شكست بخورند.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، احمد، عبد بن حميد، نسايى، ابن جرير، ابن المنذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه، ابن منده و حاكم - وى روايت را صحيح دانسته - و بيهقى در كتاب دلايل همگى از ابن شهاب از عبد الله بن ثعلبة بن صغير روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى دو لشكر يكديگر را تلاقى كردند ابو جهل گفت: «بارالها هر كدام از

ما دو فريق در قطع رحم پيشدستى گرفت، و چيزى آورد كه نمى‏شناسيم در همين بامداد هلاكش كن» و مقصودش از اين دعا طلب فتح بود، لذا آيه نازل شد: ﴿إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ اَلْفَتْحُ...﴾.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ...﴾ گفته است: امام باقر (علیه السلام) فرمود: مقصود از ﴿شَرَّ اَلدَّوَابِّ﴾ بنى عبد الدار است كه از ايشان غير از مصعب بن عمير و يك هم سوگند از اين طايفه به نام سويبط كسى مسلمان نشد.

و در جوامع الجامع گفته است: امام باقر (علیه السلام) فرموده: مردم مورد نظر آيه بنى عبد الدارند كه از ايشان به غير از مصعب بن عمير و سويد بن حرمله كسى مسلمان نشد، و در برابر دعوت آن حضرت مى‏گفتند: «ما از آنچه كه محمد آورده كر و لال و كوريم» و همه‏شان در جنگ احد كشته شدند، و بيرق‏داران در اين جنگ نيز آنان بودند.

مؤلف: و در الدر المنثور نظير اين روايت را به چند طريق از ابن عباس و قتاده نقل كرده، و روايت از قبيل حمل مصداق بر كلى است، و گر نه آيه شريفه عموميت دارد و تنها شامل بنى عبد الدار نمى‏شود.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ گفته است: امام (علیه السلام) فرموده: مقصود از اين زندگى بهشت است‏.

و در كافى به سند خود از ابى الربيع الشامى نقل كرده كه گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از معناى كلام خداى عز و جل كه فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ سؤال كردم، حضرت در پاسخ فرمودند: اين آيه در باره ولايت على (علیه السلام) نازل شده است‏.

مؤلف: اين روايت را تفسير برهان از ابن مردويه از طريق رجال روايتى خود به طور رفع و نيز از طريق ابى الجارود از امام محمد بن على باقر (علیه السلام) نقل كرده، هم چنان كه قمى در تفسير خود اين حديث را از ابى الجارود از آن امام معصوم نقل نموده است، و اين روايت از باب تطبيق كلى بر مصداق است، و همچنين است روايت سابق بر اين روايت، و ما در تفسير

اين آيه گفتيم كه آيه عموميت دارد، (هم مورد روايت را شامل است و هم غير آن را).

رمیبدرابوجهلبنی عبدالدارولایتاحیاءرمی پیامبر در بدر.اسناد رمی به خدا در روایات.استفتاح مشرکان و بنی عبدالدار.تطبیق لما یحییکم بر ولایت علی.تفسیر احیاء به بهشت.عموم آیه احیاء در برابر تطبیق مصداقی.

چند روايت در معناى: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى از ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ مى‏فرمود: يعنى بين انسان و گناهش حائل مى‏شود و نمى‏گذارد كه او را بسوى آتش بكشاند، و بين كافر و اطاعتش حائل مى‏شود و نمى‏گذارد كه با اطاعت ايمان خود را كامل نمايد، و بدانيد كه ملاك هر عملى به خاتمه آن است‏.

و در محاسن به سند خود از على بن حكم از هشام بن سالم از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ فرموده: حائل مى‏شود بين انسان و بين اينكه باطل را حق بداند.

مؤلف: اين روايت را صدوق در كتاب معانى الاخبار از ابن ابى عمير از هشام بن سالم از آن حضرت نقل كرده‏.

و در تفسير عياشى از يونس بن عمار از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هيچ وقت دلى يقين نمى‏كند به اينكه باطلى حق است، و هرگز يقين نمى‏كند به اينكه حقى باطل باشد.

و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه از ابن عباس (رضى الله عنهما) روايت كرده كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از اين آيه كه مى‏فرمايد ﴿يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ پرسش نمودم، حضرت فرمود: خداوند ميان مؤمن و كفر و ميان كافر و هدايت حائل مى‏شود.

مؤلف: و اين روايت از جهت معنا و تفسير آيه نزديك به روايت گذشته است كه از ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) نقل كرديم.

و در تفسير عياشى از حمزة الطيار از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ فرمود: آن اين است كه به چيزى از طريق گوش، چشم، زبان و دست اشتها پيدا كند ولى با اينكه اشتها دارد به هيچ وجه دست نمى‏زند زيرا

دلش آن را نمى‏پذيرد چون مى‏داند كه حق در آن نيست.

مؤلف: اين روايت را برقى در كتاب محاسن‏ به سند خود از حمزة الطيار از آن جناب نقل كرده، و عياشى در تفسيرش‏ از جابر از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايتى قريب به مضمون آن نقل نموده، و اين روايت برگشت معنايش به مضمون دو روايتى است كه ما يكى را از هشام بن سالم و ديگرى را از يونس بن عمار از امام صادق (علیه السلام) نقل كرديم.

حیلولهقلبحق و باطلخاتمه عملروایاتحیلوله میان انسان و قلب در روایات.منع دیدن باطل به جای حق.حائل میان کافر و هدایت.حائل میان مؤمن و کفر.خاتمه عمل ملاک در روایت باقر.

رواياتى در ذيل آيه شريفه: ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير عياشى از صيقل روايت كرده كه گفت: شخصى از امام صادق (علیه السلام) معناى جمله: ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ را سؤال كرد، حضرت فرمود: اطلاع دارم كه منظور از آن‌ها اصحاب جمل است‏.

و در تفسير قمى گفته است: امام (علیه السلام) فرمود: اين آيه در حق طلحه و زبير كه جنگ جمل را به راه انداخته و با على (علیه السلام) محاربه نموده و به آن حضرت ظلم كردند نازل شده است‏.

و در مجمع البيان از حاكم و او به سند خود از قتاده از سعيد بن مسيب از ابن عباس روايت كرده كه گفت: وقتى آيه‏ ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً﴾ نازل شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه على را بعد از وفات من بر سر مسند من ظلم كند (و منصب مرا كه بعد از من حق او است از او بگيرد) مثل اين است كه نبوت من و نبوت انبياى قبل از مرا انكار كرده است‏.

و در الدر المنثور است كه: ابن ابى شيبه، عبد بن حميد و نعيم بن حماد در كتاب الفتن و ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ و ابن مردويه از زبير روايت كرده‏اند كه گفت: ما مدتها آيه‏ ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ را قرائت مى‏كرديم، و نمى‏دانستيم كه مقصود از آن خود مائيم‏.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابو الشيخ از سدى در ذيل اين آيه روايت كرده‏اند كه گفت: اين آيه تنها در باره اهل بدر نازل شد، ولى در روز جنگ جمل در حق

ايشان خارجيت پيدا كرد كه به جان هم افتاده و از يكديگر كشتند، و در ميان كشتگان طلحه و زبير بود كه هر دو از اهل بدر بودند.

و نيز در الدر المنثور است كه احمد، بزاز، ابن منذر، ابن مردويه و ابن عساكر از مطرف روايت كرده‏اند كه گفت: ما به زبير گفتيم: يا ابا عبد الله! خود شما خليفه (عثمان) را تنها گذاشتيد تا كشته شد، آن وقت خود شما آمديد و خون او را از على مطالبه كرديد؟ زبير گفت: آرى ما در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همچنين در عهد ابو بكر و عمر و عثمان آيه‏ ﴿وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾ را قرائت مى‏كرديم، و هرگز به خيالمان نمى‏رسيد كه خود ما به پا كننده آن فتنه‏ايم، تا آنكه شد آنچه كه واقع گرديد.

و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابو الشيخ از قتاده (رضى الله عنه) در ذيل آيه مزبور روايت كرده‏اند كه گفت: به خدا سوگند همه عقلاى از اصحاب محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏دانستند كه بزودى فتنه‏هايى بر پا مى‏شود.

و نيز در الدر المنثور است كه ابو الشيخ و ابو نعيم و ديلمى در كتاب مسند الفردوس از ابن عباس (رضى الله عنهما) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه در ذيل جمله ﴿وَ اُذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي اَلْأَرْضِ تَخَافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ اَلنَّاسُ﴾ شخصى از آن حضرت پرسيد يا رسول الله! اين مردم چه كسانى هستند؟

فرمود: اهل فارسند.

مؤلف: اين روايت با سياق آيه سازگار نيست.

فتنهجملطلحہ و زبیراهل بدرعلیفتنه جمل و فتنه‌های صحابه.ظلم طلحه و زبیر به علی.روایت ظلم به علی پس از پیامبر.انکار نبوت در سلب حق علی.

چند روايت در مورد شان نزول آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور در ذيل آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ﴾ گفته: ابن جرير و ابن منذر و ابو الشيخ از جابر بن عبد الله (رضى الله عنه) روايت كرده‏اند كه گفت: ابو سفيان از مكه بيرون شد، جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خبر داد كه ابو سفيان در فلان مكان است، بيرون شويد تا راه را بر او بگيريد، و تصميم خود را از بيگانگان پنهان بداريد، مردى از منافقين نامه‏اى به ابو سفيان فرستاد، و به او گزارش داد كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) قصد شما را كرده مواظب خود باشيد، خداى تعالى در اين باره آيه‏ ﴿لاَ تَخُونُوا اَللَّهَ وَ اَلرَّسُولَ...﴾ را نازل كرد.

مؤلف: معناى اين روايت با آن بيانى كه ما قبلا از آيه شريفه استفاده كرديم قريب الانطباق است.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از مغيرة بن شعبه روايت كرده كه گفت: اين آيه در باره قتل عثمان نازل شده‏.

مؤلف: سياق آيه شريفه به هيچ وجه قابل انطباق با اين روايت نيست.

و در مجمع البيان از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) و همچنين از كلبى و زهرى روايت كرده كه گفته‏اند: آيه شريفه در باره ابى لبابة بن عبد المنذر انصارى نازل شده، و داستانش اين بوده كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يهود بنى قريظه را بيست و يك شب محاصره كرد، آنان از آن حضرت درخواست صلح كردند به همان قرارى كه با برادران يهوديشان در بنى النضير صلح كرده بود، و آن اين بود كه اجازه دهد از سرزمين خود كوچ كرده و به برادران خود در اذرعات و اريحات كه در سرزمين شام قرار دارد ملحق شوند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين پيشنهاد را نپذيرفت، و جز اين رضايت نداد كه به حكم سعد بن معاذ گردن نهند، ايشان براى حكميت، ابو لبابه را كه دوست و خيرخواه بنى قريظه بود انتخاب نموده و پيشنهاد دادند، و خيرخواهى ابو لبابه براى اين بود كه زن و فرزند و اموالش در ميان آن قبيله بودند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ابو لبابه را نزد ايشان فرستاد، ابو لبابه وقتى به ميان آن قبيله رفت از او پرسيدند رأى تو چيست؟ آيا صلاح مى‏دانى كه ما به حكم سعد بن معاذ گردن نهيم؟ ابو لبابه با دست خود اشاره به گردنش كرد، و فهمانيد كه سعد جز به كشتن شما حكم نمى‏كند، زنهار كه زير بار نرويد، جبرئيل نازل شد، و داستان ابو لبابه را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گزارش داد.

ابو لبابه مى‏گويد: به خدا قسم هنوز قدم از قدم برنداشته بودم كه منتقل شدم به اينكه خدا و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را خيانت كرده‏ام، و همين طور هم شد، يعنى چيزى نگذشت كه آيه مورد بحث نازل شد، ابو لبابه خود را با طناب به يكى از ستون‏هاى مسجد بست، و گفت به خدا قسم آب و غذا نمى‏خورم تا اينكه يا بميرم و يا خداوند از تقصيرم در گذرد، هفت روز در اعتصاب غذا بود تا اينكه به حالت بيهوشى افتاد، و خداوند از گناهش در گذشت. به او گفتند: اى ابا لبابه! خدا توبه‏ات را پذيرفت. گفت: نه به خدا سوگند خود را از اين ستون باز نمى‏كنم تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خودش مرا باز كند. لذا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تشريف آورد و

او را با دست خود باز كرد.

ابو لبابه سپس اضافه كرد: از تماميت توبه من اين است كه از اين ببعد از قبيله و قومم و خانه‏هايشان كه در آن خانه اين گناه از من سر زد قطع رابطه نموده و از اموالى كه در آنجا دارم صرفنظر نمايم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در تماميت توبه‏ات همين بس كه يك سوم اموالت را تصدق دهى‏.

مؤلف: داستان ابى لبابه و توبه‏اش صحيح و قابل انطباق بر مضمون دو آيه مورد بحث هست، جز اينكه اين داستان بعد از گذشت مدت بسيارى از وقوع جنگ بدر رخ داده، و حال آنكه ظاهر اين دو آيه البته اگر با آيات سابق بر آن دو مقايسه و اعتبار شود و وحدت سياق در نظر گرفته شود اين است كه اين داستان به فاصله كمى بعد از جنگ بدر اتفاق افتاده و خدا داناتر است.

خیانتابولبابهابوسفیانبنی قریظهتوبهخیانت امانت در گزارش به دشمن.نامه منافق به ابوسفیان.توبه ابولبابه و پذیرش الهی.اسرار پیامبر و نقش او در توبه.بنی قریظه در داستان ابولبابه.

مکر کافران، عذاب و استغفار، بیت‌الله، قتال تا رفع فتنه آیات ۳۰–۴۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات انفال از مکر مشرکان علیه پیامبر تا عذاب و استغفار، صلات نزد بیت، انفاق کفار و قتال تا یکسره شدن دین برای خدا را یکجا می‌آورد.

وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ ۚ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ ٱللَّهُ ۖ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ
و [ياد كن‌] هنگامى را كه كافران در باره تو نيرنگ مى‌كردند تا تو را به بند كشند يا بكشند يا [از مكه‌] اخراج كنند، و نيرنگ مى‌زدند، و خدا تدبير مى‌كرد، و خدا بهترين تدبيركنندگان است.
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا قَالُوا۟ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَآءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَٰذَآ ۙ إِنْ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ
و چون آيات ما بر آنان خوانده شود، مى‌گويند: «به خوبى شنيديم، اگر مى‌خواستيم، قطعاً ما نيز همانند اين را مى‌گفتيم، اين جز افسانه‌هاى پيشينيان نيست.»
وَإِذْ قَالُوا۟ ٱللَّهُمَّ إِن كَانَ هَٰذَا هُوَ ٱلْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةًۭ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ أَوِ ٱئْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍۢ
و [ياد كن‌] هنگامى را كه گفتند: «خدايا، اگر اين [كتاب‌] همان حق از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگهايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»
وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ ۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
و[لى‌] تا تو در ميان آنان هستى، خدا بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند، و تا آنان طلب آمرزش مى‌كنند، خدا عذاب‌كننده ايشان نخواهد بود.
وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ ٱللَّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَمَا كَانُوٓا۟ أَوْلِيَآءَهُۥٓ ۚ إِنْ أَوْلِيَآؤُهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُتَّقُونَ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ
چرا خدا [در آخرت‌] عذابشان نكند، با اينكه آنان [مردم را] از [زيارت‌] مسجدالحرام باز مى‌دارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند. چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند، ولى بيشترشان نمى‌دانند.
وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِندَ ٱلْبَيْتِ إِلَّا مُكَآءًۭ وَتَصْدِيَةًۭ ۚ فَذُوقُوا۟ ٱلْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ
و نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود. پس به سزاى آنكه كفر مى‌ورزيديد، اين عذاب را بچشيد!
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ يُنفِقُونَ أَمْوَٰلَهُمْ لِيَصُدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ فَسَيُنفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةًۭ ثُمَّ يُغْلَبُونَ ۗ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِلَىٰ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ
بى‌گمان، كسانى كه كفر ورزيدند، اموال خود را خرج مى‌كنند تا [مردم را] از راه خدا بازدارند. پس به زودى [همه‌] آن را خرج مى‌كنند، و آنگاه حسرتى بر آنان خواهد گشت؛ سپس مغلوب مى‌شوند. و كسانى كه كفر ورزيدند، به سوى دوزخ گردآورده خواهند شد.
لِيَمِيزَ ٱللَّهُ ٱلْخَبِيثَ مِنَ ٱلطَّيِّبِ وَيَجْعَلَ ٱلْخَبِيثَ بَعْضَهُۥ عَلَىٰ بَعْضٍۢ فَيَرْكُمَهُۥ جَمِيعًۭا فَيَجْعَلَهُۥ فِى جَهَنَّمَ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْخَٰسِرُونَ
تا خدا، ناپاك را از پاك جدا كند، و ناپاكها را روى يكديگر نهد و همه را متراكم كند؛ آنگاه در جهنم قرار دهد. اينان همان زيانكارانند.
قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِن يَنتَهُوا۟ يُغْفَرْ لَهُم مَّا قَدْ سَلَفَ وَإِن يَعُودُوا۟ فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ ٱلْأَوَّلِينَ
به كسانى كه كفر ورزيده‌اند، بگو: «اگر بازايستند، آنچه گذشته است برايشان آمرزيده مى‌شود؛ و اگر بازگردند، به يقين، سنت [خدا در مورد] پيشينيان گذشت.»
وَقَٰتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌۭ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ كُلُّهُۥ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ ٱنتَهَوْا۟ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
و با آنان بجنگيد تا فتنه‌اى بر جاى نماند و دين يكسره از آنِ خدا گردد. پس اگر [از كفر] بازايستند قطعاً خدا به آنچه انجام مى‌دهند بيناست.
وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ مَوْلَىٰكُمْ ۚ نِعْمَ ٱلْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ ٱلنَّصِيرُ
و اگر روى برتافتند، پس بدانيد كه خدا سرور شماست. چه نيكو سرور و چه نيكو ياورى است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات در سياق آيات قبلى قرار دارد و با آن‌ها متصل است، و غير از آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالُوا اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ...﴾ و آيه‏اى كه دنبال آن است ما بقى آن‌ها با آيات اول سوره ارتباط و اتصال دارد، و اما آن دو آيه ظهور ارتباط و اتصالشان به پايه ظهور ساير آيات نمى‏رسد، و بزودى ـ

گفتار ما در اين باره خواهد آمد ان شاء الله.

سیاقانفالمکرحقQ8:30سیاق مکر علیه پیامبر.مشرکان در سیاق.ان کان هذا هو الحق.

معناى «مكر» و تقسيم آن به مكر ممدوح و مكر مذموم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ...﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «مكر» به معناى به كار بردن حيله براى منصرف كردن كسى از مقصودش مى‏باشد، و اين به دو صورت است، يكى ممدوح و يكى مذموم، مكر ممدوح آن است كه به منظور عمل صحيح و پسنديده‏اى انجام شود. و بنا بر اين معنا، خداى تعالى فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾. و اما مكر مذموم آن مكرى است كه به منظور عمل قبيح و ناپسندى بكار رود، و در اين باره فرموده: ﴿وَ لاَ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ و فرموده: ﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ﴾ و در باره هر دو قسم آن فرموده: ﴿وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنَا مَكْراً﴾. و بعضى از علما گفته‏اند: از مكر خدا يكى اين است كه بنده را مهلت داده و او را از لذائذ دنيا برخوردار مى‏كند، و لذا امير المؤمنين (علیه السلام) فرموده: كسى كه خداوند دنيا را بر او توسعه داده باشد و او نفهمد كه خدا با او مكر كرده از ناحيه عقل خود فريب خورده‏.

و در مجمع البيان گفته است: «اثبات» به معناى حبس است، گفته مى‏شود: «رماه فاثبته» يعنى به او تير زد و او را در جاى خود حبس كرد (در جاى خود خشكانيد «مترجم» )و نيز گفته مى‏شود «اثبته فى الحرب» يعنى در جنگ جراحت سنگينى بر او وارد آورد.

و مقتضاى سياق آيات اين است كه جمله‏ ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾، عطف بر جمله سابق يعنى‏ ﴿وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اَللَّهُ إِحْدَى اَلطَّائِفَتَيْنِ آن‌ها لَكُمْ﴾ بوده باشد، و بنا بر اين، آيه شريفه در سياق بيان نعمتى است كه خداوند بر ايشان ارزانى داشته و آنان را با احسان‏هايى كه به آنان كرد و خود آنان در آن نعمت‏ها دخالتى نداشتند تاييد فرمود.

و معناى آيه اين است كه: به ياد آر، و يا بايد به ياد آورند آن روزى كه كفار قريش براى ابطال دعوتت به تو مكر كرده و خواستند تو را به يكى از امور سه‏گانه دچار سازند يا تو را حبس كنند و يا بكشند و يا بيرونت كنند، آنان مكر مى‏كنند و خداوند هم مكر مى‏كند و خدا بهترين مكر كنندگان است.

و ترديدى كه در آيه به منظور بيان و شرح مكر كفار ميان حبس، كشتن و بيرون كردن نموده خود دلالت مى‏كند بر اينكه كفار قريش در باره امر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و

خاموش كردن نور دعوتش كه يگانه آرزويشان بود با هم مشورت كرده‏اند، و همين دلالت، رواياتى را كه در شان نزول آيه وارد شده است تاييد مى‏كند، چون در آن روايات كه - ان شاء الله - بزودى در بحث روايتى آينده خواهد آمد نيز دارد كه مشركين در «دار الندوة» در باره امر آن جناب با يكديگر گفتگو مى‏كرده‏اند.

﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا قَالُوا قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا...﴾

كلمه «اساطير» به معناى احاديث و جمع «اسطوره» است، و بيشتر در اخبار خرافى استعمال مى‏شود. جمله‏ ﴿قَدْ سَمِعْنَا﴾ و جمله‏ ﴿لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا﴾ و همچنين تعبير به‏ ﴿مِثْلَ هَذَا﴾ با اينكه مى‏بايست گفته باشند «مثل هذه» و يا «مثلها» همه حكايت كلام مشركين است، كه اهانت ايشان را به آيات خدا و بى اعتنايى آن‌ها را نسبت به مقام رسالت مى‏رساند، و نظير آن، آيه «﴿إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ نيست اين جز همان خرافات پيشينيان» است.

و معناى آيه اين است كه: ﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا﴾ وقتى آيات ما كه ترديدى در آن نيست كه از ناحيه ما است، بر ايشان تلاوت مى‏شود با اينكه به خوبى كشف مى‏كند از آن دين حقى كه ما از ايشان خواسته‏ايم مع ذلك لجاجت و عناد به خرج داده و از در توهين به امر آن، و بى اعتنايى به امر رسالت ما گفتند: ﴿قَدْ سَمِعْنَا﴾ خيلى خوب شنيديم، و فهميديم كه اين حرفها كه براى ما مى‏خوانى هيچ حقيقتى ندارد، حقيقتش اين است كه از همان خرافات عهد قديم است، ﴿لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا﴾ اگر بخواهيم ما هم مى‏توانيم مثل آن را ببافيم، اما، ما به امثال اين گونه مطالب خرافى اعتنايى نداريم.

﴿وَ إِذْ قَالُوا اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ...﴾

كلمه «امطار» به معناى نازل كردن چيزى است از بالا به پايين، و ليكن بيشتر در قطرات باران استعمال مى‏شود، ممكن هم هست بگوييم در لغت به معناى همان باريدن باران است، و ليكن در آمدن سنگ از آسمان بطور استعاره استعمال شده است، و به هر حال اينكه گفتند: ﴿فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ اَلسَّمَاءِ﴾ و به اسم آسمان تصريح كردند، براى دلالت بر اين است كه اين سنگ باريدن صرفا به نحو يك آيه از آيات آسمانى باشد، و مانند ساير آيات آسمانى هلاكت خدايى شمرده شود.

پس باريدن سنگ از آسمان بر سر ايشان كه درخواست آن را كرده بودند خود يكى از اقسام عذاب است، و ساير اقسام آن داخل در تحت جمله‏ ﴿أَوِ اِئْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ مى‏باشد، و به همين منظور يعنى به منظور اينكه تمامى اقسام باقيمانده را شامل شود كلمه عذاب را نكره و بدون الف و لام آورد، و معنايش اين است: «يا عذاب ديگرى بر ما بفرست كه دردناك

باشد».و اگر در ميان همه اقسام عذاب اليم، فقط سنگ باران را ذكر كردند براى اين بود كه در اين قسم عذاب، هم عذاب جسم است و هم عذاب روح، عذاب جسم است براى اينكه بدن را متالم مى‏سازد، و عذاب روح است براى اينكه متضمن ذلت و اهانت است.

و جمله‏ ﴿إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ﴾ دلالت لفظى دارد بر اينكه آنچه را كه از آن جناب يا به لسان قال شنيده بودند و يا به لسان حال، پى به دعوتش برده بودند اين بوده كه آن جناب مى‏خواسته است ادعا كند كه: «هذا هو الحق من عند الله - دين حقى كه از ناحيه خدا است تنها و تنها اين است كه من آورده‏ام» و در اين كلام معناى حصر نهفته است، بخلاف اينكه اگر مى‏فرمود: «هذا حق من عند الله - اين دين حق است و از ناحيه خدا است» كه آن حصر را نمى‏رساند، و اين عبارت را به كسى خطاب مى‏كنند كه اصلا بدين آسمانى و الهى معتقد و قائل نباشد مانند مشركين يعنى بت‏پرستان كه مى‏گفتند: ﴿مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ عَلىَ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ خداوند بر هيچ بشرى هيچ دينى نازل نكرده.

مکرخیر الماکرینکافرانهجرتلغتمکر کافران برای حبس یا قتل یا اخراج.هدف مکر پیامبر است.خدا خیر الماکرین.مکر سیء.نجات پیامبر از مکر.

بيان اينكه جمله: ﴿إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ...﴾ حكايت كلام مشركين نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

به خلاف عبارت اول، كه با آن به كسى خطاب مى‏كنند كه معتقد باشد به اينكه دين حقى از ناحيه خدا و رسالت الهيى كه آن دين حق را از طرف خدا تبليغ كند هست، چيزى كه هست منكر اين باشد كه آورده‏هاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يا بعضى از آن‌ها حق و از ناحيه خدا باشد، در مقابل چنين كسى است كه گفته مى‏شود: «دين حقى كه از ناحيه خدا باشد تنها و تنها اين است كه من آورده‏ام، لا غير» و همچنين در مقام انكار چنين دعوايى است كه بطور شرطبندى گفته مى‏شود: «پروردگارا اگر اين همان دين حق است كه از ناحيه تو است پس از آسمان سنگ بر ما بباران و يا ما را به عذاب دردناكى دچار كن».

بنا بر اين، بنظر نزديك‏تر مى‏رسد اينكه جمله بالا حكايت كلام بعضى از مشركين نباشد كه بخاطر اتفاق همه آنان در رأى و يا بخاطر اينكه همه با اين حرف موافق بوده‏اند از طرف همه گفته شده باشد، بلكه به نظر مى‏رسد كه گويا حكايت كلام بعضى از اهل رده يعنى از طرف كسانى باشد كه قبلا اسلام آورده و سپس مرتد شده‏اند، و يا حكايت كلام بعضى از اهل كتاب باشد كه به يك دين آسمانى حق معتقد بوده‏اند دقت فرماييد آيه بعد از اين آيه كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ اين احتمال را تاييد مى‏كند. و اما جمله ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ اگر منظور اين باشد كه مادامى كه تو در مكه و در ميان كفار قريش هستى و هنوز هجرت نكرده‏اى خداوند ايشان را عذاب نمى‏كند در اين صورت مدلول آيه اين خواهد بود كه مانع از نزول عذاب در آن ايام وجود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ميان آنان بوده، و نيز منظور از

عذاب، غير عذابى خواهد بود كه بدست رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر سر ايشان آمد و ايشان را كشته و اسير كرد، چون آيات قبلى اين را نيز عذاب دانسته و در جاى ديگر هم نظاير آن را عذاب خوانده و فرموده: ﴿قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى اَلْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اَللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينَا﴾بلكه منظور از آن، عذابى آسمانى و موجب استيصال آنان خواهد بود، مانند آن عذابهايى كه در امت‏هاى انبياى گذشته جريان داشت، و ليكن اين معنا (حمل آيه مورد بحث بر نفى عذاب استيصال) صحيح نيست، براى اينكه خداوند در آيات بسيارى مانند آيه ﴿فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ﴾مشركين همين امت را به عذاب استيصال تهديد كرده، با وجود چنين تهديدات چگونه ممكن است بگوييم جمله ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ عذاب استيصال را از مشركين مكه ما دام كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه است نفى مى‏كند؟

اين در صورتى است كه مقصود از معذبين، كفار قريش و مشركين عرب باشد، و اما اگر مقصود جميع عرب و يا همه امت باشد و منظور از جمله‏ ﴿وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ حيات داشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشد، در اين صورت معناى آيه شريفه اين مى‏شود كه «خداوند امت اسلام را ما دام كه تو زنده‏اى به عذاب استيصال معذب نمى‏كند» و چه بسا جمله بعديش كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ اين معنا را تاييد كند، البته در اين صورت منظور نفى عذاب از جميع امت خواهد بود، و منافات با نزول عذاب بر بعض ايشان نخواهد داشت، هم چنان كه عذاب به معناى قتل و اسارت كه در آيات سابق گذشت بر سر بعضى از ايشان بيامد، و نيز به مقتضاى روايات، خداوند گروهى از ايشان را از قبيل ابى لهب و آن‌هايى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را استهزاء مى‏كردند عذاب نمود.

و بنا بر اين، آيه شريفه شامل گويندگان‏ ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ...﴾، نمى‏شود، مخصوصا با در نظر داشتن رواياتى كه مى‏گويد قائل اين حرف - به روايت صحيح بخارى - ابو جهل و به روايات ديگر نضر بن حارث بن كلده بوده، چون عذاب بر اين دو تن حتمى بود، و در روز جنگ بدر هم كشته شدند، پس آيه مورد بحث نمى‏تواند مربوط به صاحبان اين

قول باشد، (چون وجود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مانع از نزول عذاب بر آنان نبود) و حال آنكه ظاهر سياق آيه اين است كه جواب از قول همين قائلين است (و اين اشكالى است كه در آيه مورد بحث به نظر مى‏رسد).

و اين اشكال بنا به روايتى كه در شان نزول آيه وارد شده و چنين دارد كه قائلين وقتى گفتند: ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ...﴾، خداوند در جوابشان آيه‏ ﴿سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ﴾ را نازل كرد، شديدتر مى‏شود، براى اينكه بنا بر اين روايات جواب قائلين به‏ ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ...﴾، آيه شريفه‏ ﴿سَأَلَ سَائِلٌ﴾ است، نه آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ﴾ و حال آنكه گفتيم سياق اين آيه سياق جواب از آن قائلين است، و به زودى بحث در پيرامون اين روايت و روايات ديگرى كه در شان نزول اين آيه وارد شده در بحث روايتى آينده خواهد آمد - ان شاء الله –

يكى از مفسرين براى اينكه هم آن معنايى كه ما كرديم بكند و هم اشكالى وارد نيايد آيه شريفه را چنين توجيه كرده كه خداى تعالى رسول الله را فرستاده تا براى عالميان رحمت و براى خصوص اين امت نعمت بوده باشد، نه نقمت و عذاب.

حقعذاباستغفارحضور پیامبرمشرکانحق بودن دین.حضور پیامبر مانع عذاب.استغفار مانع عذاب.مشرکان و دعای عذاب.انکار حقانیت آورده پیامبر.

مقتضاى اينكه پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) رحمة للعالمين است اين نيست كه مصلحت دين ناديده گرفته شود و مطلقا عذاب دنيوى براى ظالمين در كار نباشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و ليكن اشكال اين توجيه اين است كه مقتضاى‏ ﴿رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ بودن اين نيست كه مصلحت دين را ناديده گرفته و در برابر ظلم‏هاى ظالمان و لو به هر درجه و پايه كه برسد سكوت كند، و براى اينكه نسبت به ظالمين نقمت نباشد صالحين را بدبخت نموده و نظام دين و دنيا را مختل سازد، هم چنان كه خود خداى تعالى فرموده: ﴿وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾ رحمت من تمامى موجودات را فرا گرفته و در عين حال اين سعه رحمتش مانع از حلول غضبش نشده، به شهادت اينكه خودش در كلام خود بيان كرده كه در امتهاى گذشته چگونه غضب كرده، و ايشان را از روى زمين برانداخته است.

علاوه بر اين، خداى تعالى قتل و اسارتى را كه كفار قريش در جنگ بدر و ساير غزوات بدان دچار شدند عذاب ناميده، و اين عذاب را منافى با رحمة للعالمين بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ندانسته و در جمله‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾و همچنين در سوره‏هاى يونس، اسراء، انبياء، قصص، روم، معارج و شورى و در ديگر سوره‏ها اين امت را به عذابى واقع شدنى تهديد نموده، و خود اين مفسر آن را با رحمة للعالمين بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) منافى نمى‏داند با اين حال چطور نزول عذاب را بر عده كمى كه گفتند:

﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا...﴾، منافى با آن مى‏داند با اينكه يكى از مقتضيات رحمت همين است كه هر ذى حقى را به حقش رسانيده، و براى هر مظلومى از ظالمش قصاصى گرفته و هر طغيانگرى به طغيانش گرفته شود؟.

و اما جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ ظاهرش نفى استقبالى است، چون صفت «معذبهم» و استمرارى كه جمله «يستغفرون» مفيد آن است ظهور در نفى استقبالى دارد، و جمله‏ ﴿وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ حاليه است، و معنايش اين است كه خداوند در آينده نيز عذاب نخواهد فرستاد ما دام كه طلب آمرزش مى‏كنند.

اين جمله بهر معنايى كه گرفته شود با وضع مشركين مكه منطبق نمى‏شود، براى اينكه آنان مشرك و معاند بوده‏اند و در برابر حق خاضع نگشته و از هيچ ظلم و گناهى استغفار نمى‏كرده‏اند، رواياتى هم كه مى‏گويد مشركين بعد از آن حرفى كه زدند ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ...﴾ پشيمان شده و در مقام استغفار برآمده و گفتند: «غفرانك اللهم» اشكال را حل نمى‏كند، براى اينكه صرفنظر از اينكه اين روايات اعتبارش ثابت نشده خداى تعالى در كلام خودش به استغفار مشركين و مخصوصا بزرگان ايشان كه پيشوايان كفر بوده‏اند اعتنا نكرده و آن را لغو دانسته، و معلوم است كه استغفار لغو هيچ اثرى ندارد، و اگر استغفار مشركين لغو نبود، و مى‏توانست اثر اين جرمشان را كه گفتند ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ اَلسَّمَاءِ...﴾، برطرف سازد ديگر جا نداشت خداوند آنان را مذمت و سرزنش نموده و در سياق آياتى نظير آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالُوا اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ﴾ كه ايشان را مذمت و سرزنش مى‏كند و جرائم و مظالمى را كه در باره رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين روا داشتند برمى‏شمارد ذكر فرمايد.

علاوه، اينكه بعد از دو آيه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ...﴾ با نفى عذاب در دو آيه مورد بحث نمى‏سازد، براى اينكه ظاهر جمله مذكور اين است كه منظور از عذابى كه به آن تهديد كرده عذاب كشته شدن به دست مؤمنين است، هم چنان كه جمله بعديش كه مى‏فرمايد: ﴿فَذُوقُوا اَلْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾ دلالت بر آن دارد.

حال كه آيه شريفه ظهور در اين معنا دارد، اگر گويندگان‏ ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ...﴾ مشركين قريش و يا برخى از آنان باشد، و منظور از عذابى هم كه نفى شده عذاب آسمانى بوده باشد ديگر انكار وقوع عذاب به معناى كشته شدن و امثال آن برايشان معنا ندارد، براى اينكه برگشت معناى آيه در اين فرض به تشديد بوده و حاصلش اين است كه مشركين

مستحق و سزاوار عذاب بودند، و علاوه بر شركشان جرم ديگرى داشتند و آن اين بود كه مؤمنين را از زيارت خانه خدا جلوگيرى مى‏كردند.

و اين نوع ترقى دادن مطلب با اثبات عذاب مناسبتر است، نه با نفى آن.

و اگر منظور از عذابى كه نفى مى‏كند كشته شدن و امثال آن باشد ناسازگارى جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ و جمله‏ ﴿فَذُوقُوا اَلْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾ با جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ...﴾، روشن‏تر و واضح‏تر مى‏شود.

و چه بسا بعضى از مفسرين كه آيه شريفه را به اين معنا گرفته و آن را توجيه كرده‏اند به اينكه منظور از جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ عذاب اهل مكه در قبل از هجرت است و منظور از جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ عذاب تمامى مردم بعد از هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه و ايمان آوردن و استغفار عده‏اى از ايشان است، و لذا بعضى گفته‏اند: صدر آيه قبل از هجرت نازل شده و ذيل آن بعد از هجرت.

و اين توجيه فسادش روشن است، براى اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در روزهاى قبل از هجرت كه در مكه و در ميان مشركين قريش مى‏زيست عده‏اى از كسانى كه به خدا ايمان آورده و او را استغفار مى‏كردند با آن حضرت بودند، و در بعد از هجرت هم باز آن حضرت در ميان مردم بوده با اينحال چه معنا دارد كه صدر آيه را به جمله‏ ﴿وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ اختصاص داده و ذيل آن را به جمله‏ ﴿وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ اختصاص دهيم؟

و اگر هم فرض كنيم كه معناى آيه اين است كه «خداوند اين امت را ما دام كه تو در ميان آنان هستى به بركت وجود تو و بعد از درگذشت تو به بركت استغفار به عذاب استيصال عذاب نمى‏كند» آن وقت علاوه بر اشكال قبلى با دو آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ...﴾ جور درنمى‏آيد.

پس، از همه مطالبى كه گذشت و خيلى هم طولانى بود به دست آمد كه اين دو آيه يعنى آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالُوا اَللَّهُمَّ﴾ تا آخر آيه بعدش با آيات سابقه و لاحقه‏اش كه كلام در آن‌ها عليه كفار قريش است در يك سياق نيست، و خلاصه اين دو آيه با آيات قبل و بعدش نازل نشده.

آنچه كه قريب به ذهن مى‏رسد اينكه گفتار و جوابى را كه خداوند در آيه مورد بحث يعنى آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ﴾ حكايت كرده مربوط به مشركين نباشد، و گويا كلامى است كه از برخى اهل كتاب و يا بعضى از كسانى كه ايمان آورده و سپس مرتد شده‏اند صادر شده.

و با اين احتمال بعضى از رواياتى كه مى‏گويد «قائل اين كلام حارث بن نعمان فهرى است» تاييد مى‏شود، و ما روايت را در سابق در ذيل آيه شريفه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ

مِنْ رَبِّكَ...﴾در جلد ششم اين كتاب از تفسير ثعلبى و از مجمع البيان نقل كرديم.

و بنا بر اين تقدير، منظور از عذاب كه در آيه نفى شده عذاب آسمانى موجب استيصال است، كه اين امت را مانند عذاب ساير امم شامل مى‏شود، و خداوند سبحان در اين آيه اين چنين عذاب را از اين امت ما دام كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زنده و در ميان آنان است و همچنين بعد از درگذشت آن جناب ما دام كه امت استغفار مى‏كنند نفى كرده است.

و از جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ به ضميمه آياتى كه اين امت را وعده عذابى مى‏دهد كه ميان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و امت حكم مى‏نمايد مانند آيات: ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾ “ تا آخر آيات - برمى‏آيد كه براى اين امت در آينده روزگارى است كه استغفار از آنان منقطع گشته و ديگر مؤمنى خدا ترس كه استغفار كند نمى‏ماند و در چنان روزگارى خداوند آنان را عذاب مى‏كند.

﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ وَ مَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ...﴾

استفهام در اينجا در معناى انكار و يا تعجب است، و ظرف‏ ﴿وَ مَا لَهُمْ﴾ فعلى در تقدير دارد كه به آن تعلق مى‏گيرد و جمله‏ ﴿أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ﴾ مفعول آن فعل است و يا به اصطلاح از قبيل تضمين است‏، و نظير آن قولى كه در آيه‏ ﴿هَلْ لَكَ إِلىَ أَنْ تَزَكَّى﴾گفته شده.

و به هر حال، آن فعلى كه در تقدير است چيزى مانند: «يثبت و يحق» است و تقديرش اين است كه: و آن چيست كه براى ايشان عذاب نكردن خدايشان را ثابت و محقق مى‏كند و حال آنكه ايشان از زيارت مسجد الحرام جلوگيرى نموده و نمى‏گذارند مؤمنين داخل آن شوند، اولياى مسجد هم كه نيستند. بنا بر اين، جمله‏ ﴿وَ هُمْ يَصُدُّونَ...﴾ حال از ضمير «يعذبهم» است و جمله‏ ﴿وَ مَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ﴾ حال از ضمير «يصدون» خواهد بود.

﴿إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ﴾ اين مفاد جمله‏ ﴿وَ مَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ﴾ را تعليل مى‏كند و معنايش اين است كه ايشان نمى‏توانند اختياردار خانه خدا بوده و هر كه را بخواهند اجازه ورود داده و از

ورود هر كه بخواهند جلوگيرى كنند، براى اينكه اين خانه بر اساس تقوا و ترس از خدا بنا شده و كسى جز پرهيزكاران اختياردار آن نيست.

پس جمله‏ ﴿إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ﴾ جمله خبريه‏اى است كه مطلب را به امر روشنى كه هر صاحب عقلى آن را درك مى‏كند تعليل مى‏نمايد، نه اينكه جمله انشائيه باشد و بخواهد براى پرهيزكاران جعل ولايت بكند، شاهد گفتار ما جمله‏ ﴿وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ است كه شهادتش بر گفتار ما پوشيده نيست.

و منظور از عذاب، عذاب به كشته شدن و يا اعم از آن است، و اين معنا را آيه شريفه بخاطر اتصالش به آيه بعدى افاده مى‏كند، قبلا هم گفتيم كه آيه شريفه متصل به ما قبل خود نيست چون گفتيم آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالُوا اَللَّهُمَّ...﴾ با آيه بعديش كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ...﴾ از سياق آيات قبل و بعد خود بيرونند، و لازمه اين معنى همان است كه ما گفتيم.

رحمة للعالمینمصلحت دینظلمعذاباستغفاررحمت للعالمین و گستره رحمت.رسالت رحمت.عدم سکوت در برابر ظلم.مصلحت دین در برابر رحمت.حفظ صالحان.دفع ظلم.

وجوهى كه در مجمع البيان در مورد اينكه در يك آيه عذاب از مشركين نفى، و در آيه دوم اثبات شده است، نقل شده و اشكال وارد بر آن وجوه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: اگر در مقام سؤال گفته شود چگونه ميان اين دو آيه كه در اولى عذاب را از مشركين نفى و در دومى اثبات نموده جمع مى‏شود؟ در جواب مى‏گوييم به سه وجه ممكن است:

اول اينكه منظور از عذاب در آيه اول، عذاب استيصال و از سنخ آن عذابهايى است كه امم گذشته به وسيله آن منقرض شده‏اند، و منظور از آن در آيه دومى عذاب كشته شدن به شمشير و اسارت و غير آن است كه مشركين بعد از مهاجرت و بيرون شدن مؤمنين از ميان آنان بدان گرفتار مى‏شوند.

دوم اينكه بگوييم مقصود خداى تعالى اين است كه عذاب آخرت را براى آنان اثبات نموده و مى‏فرمايد: چرا خداوند در آخرت عذابشان نكند؟ و مقصودش در آيه اولى عذاب دنيا است، و اين جواب از جبائى است.

جواب سوم اين است كه آيه اولى اثر و اقتضاى استغفار را بيان نموده و مقصود در آن اين است كه خداوند ايشان را به عذاب آخرت معذب نمى‏كند تا زمانى كه استغفار كنند، و وقتى استغفار در ميان ايشان متروك شد معذب مى‏شوند آن گاه بيان مى‏كند كه استحقاقشان براى عذاب بخاطر جلوگيريشان از زيارت مسجد الحرام است‏.

اشكالى كه در هر سه وجه هست اين است كه اصلا سؤال مزبور مورد ندارد تا به اين سه وجه جواب داده شود، زيرا وقتى آن سؤال و اشكال مورد دارد كه اين دو آيه با هم متصل

باشند، و ما گفتيم كه آيه اول و آيه قبل از آن با آيات قبل و بعدشان متصل نيستند - اين اشكال اجمالى.

و اما اشكال تفصيلى - اشكالى كه متوجه وجه اول است اين است كه به بيانى كه گذشت سياق آيه - آيه دوم در بيان مجمع - سياق تشدد و ترقى دادن مطلب است و اين با نفى عذاب در آيه قبليش نمى‏سازد، هر چند عذاب نفى شده در آن غير از عذابى باشد كه در دومى اثبات كرده.

و اشكال وجه دوم اين است كه سياق آيه‏ ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ﴾ منافات دارد با اينكه منظور از عذاب در آن عذاب اخروى باشد، مخصوصا از نظر اينكه در آيه بعدش - كه با آيه اول در يك سياق است - مى‏فرمايد: ﴿فَذُوقُوا اَلْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾.

و اما وجه سوم - اشكال اين وجه اين است كه بدون شك مخالف با ظاهر آيه است، چون ظاهر آيه اين است كه مى‏خواهد استغفار را بنحو حالت استمرارى براى ايشان اثبات كند، نه اصل اقتضاى آن را.

﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا اَلْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾

كلمه «مكاء» - به ضم ميم - به معناى صفير (سوت) است و «مكاء» - با تشديد كاف - كه بر وزن صيغه مبالغه است، مرغى است در حجاز كه داراى صفير شديدى است، و مثل معروف عرب كه مى‏گويند: «بنيك حمرى و مكئكينى». نيز به اين معنا است، و كلمه «تصدية» به معناى كف زدن است.

ضمير «هم» در جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ﴾ به مانعين از زيارت مسجد الحرام كه در آيه قبلى ذكر شدند برمى‏گردد، و آنان عبارت بودند از مشركين قريش. و جمله‏ ﴿فَذُوقُوا اَلْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ﴾ به قرينه فاء تفريعى كه بر سر آن است وعده عذاب را منجز مى‏كند.

و از همين جا است كه احتمال اينكه اين آيه و آيه قبليش متصل و كلام واحدى باشند

تاييد مى‏شود، و با در نظر داشتن اينكه جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ...﴾ جمله‏اى است حاليه معناى هر دو آيه چنين مى‏شود: «چرا خداوند عذابشان نكند و حال آنكه همينهايند كه بندگان مؤمن را از مسجد الحرام جلوگيرى مى‏كنند، نماز خواندنشان در خانه خدا جز ملعبه‏اى از سوت كشيدن و دست زدن نبود، پس چون چنين بود اينك بايد عذاب را به كيفر اينكه كفر مى‏ورزيدند بچشند» التفات از غيبت ﴿كَانَ صَلاَتُهُمْ﴾ به خطاب (فذوقوا) به منظور رسا ساختن تشديد بكار رفته است.

عذاباستیصالمکاءتصدیهمجمع البیاناثبات عذاب برای مشرکان.صلاة مشرکان نزد بیت مکاء و تصدیه.بیت و عبادت تحریف‌شده.کفر و عذاب.

اشاره به اينكه متروك ماندن خانه كعبه، مؤاخذه و عذاب الهى در پى دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از اين دو آيه استفاده مى‏شود كه خانه محترم كعبه هر وقت به خاطر جلوگيرى اشخاصى متروك بماند مؤاخذه و عذاب الهى را به بار مى‏آورد، على (علیه السلام) هم در يكى از وصيتهايش فرموده: «الله الله فى بيت ربكم فانه ان ترك لم تنظروا».

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾

اين آيه حال كفار را بيان مى‏كند كه چطور مساعيشان در باطل كردن دعوت خدا و جلوگيرى از سلوك رهروان طريق خدا خنثى و بى اثر است، و اين معنا را جمله‏ ﴿فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ...﴾ شرح مى‏دهد. و به اين سياق ظاهر مى‏شود كه جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ﴾ به منزله تعليل است، و حاصل معناى آيه اين است كه: كفر مشركين بحسب سنتى كه خداوند در اسباب دارد بزودى وادارشان مى‏كند به اينكه در راه ابطال دعوت و براى جلوگيرى از راه حق فعاليت كنند، و اموالشان را در راه اين غرضهاى آلوده و فاسد خرج كنند، غافل از اينكه ظلم و فسق و هر فساد ديگرى كسى را بسوى رستگارى و گرفتن نتيجه رهبرى نمى‏كند، پس در نتيجه اموالى كه در اين راه خرج كرده‏اند هدر رفته و ضايع شدن اموال باعث حسرتشان مى‏شود، آن گاه مغلوب شده و از اموالشان سودى نمى‏برند، براى اينكه كفار سر از قبر بسوى دوزخ برمى‏دارند، و اعمال دنيايى آنان از قبيل اجتماع بر شر و خروج براى جنگ با خدا و رسولش در ازاء حشر بسوى جهنم قرار مى‏گيرد.

و جمله‏ ﴿فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ...﴾ از پيشگوييها و خبرهاى غيبى قرآن است، توضيح اينكه، سوره انفال - كه اين آيه در آن واقع شده - بعد از جنگ بدر نازل شده، پس گويا در اين آيه به جنگهايى كه به فاصله كمى رخ مى‏دهد يعنى جنگ احد و يا احد و غير آن اشاره مى‏كند، در جمله‏ ﴿فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً﴾ از جنگ احد و يا احد و غير آن

خبر داده و در جمله‏ ﴿ثُمَّ يُغْلَبُونَ﴾ از فتح مكه خبر مى‏دهد، و در جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ﴾ از حال كسانى كه از قريش موفق به دين اسلام نمى‏شوند پيشگويى مى‏كند.

کعبهانفاق کفارصد عن السبیلحسرتغلبهمتروک ماندن کعبه و مؤاخذه.انفاق کفار برای صد از سبیل.حشر کافران.انفاق مذموم.صد عن سبیل الله.

توضيح معناى آيه شريفه: ﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ اَلْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىَ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُولَئِكَ هُمُ اَلْخَاسِرُونَ﴾

«خبيث» و «طيب» ناپاك و پاك دو معناى مقابل يكديگرند، و شرحشان گذشت.

و «تمييز» به معناى بيرون كردن چيزى از ميان مخالف آن و پيوستنش به موافق آن است، پيوستنى كه آن را از مخالفش جدا سازد. و كلمه «ركم» به معناى جمع كردن و قرار دادن چيزى است بر روى چيزى ديگر، ابر پر پشت را هم از همين جهت‏ ﴿سَحَابٌ مَرْكُومٌ﴾ مى‏گويند كه قطعات آن رويهم قرار دارد، پس‏ ﴿سَحَابٌ مَرْكُومٌ﴾ يعنى مجتمع ابر و مجموع آن، و تراكم اشياء به معناى رويهم قرار گرفتن آن‌ها است.

اين آيه در موضع تعليل و بيان علت پيشگوييهايى است كه در آيه سابق بر حسب سنت طبيعى از حال كفار كرده بود، و آن اين بود كه كفار با تمام امكانات و قدرتى كه دارند نمى‏توانند نور خدا را خاموش نموده و از راه خدا جلوگيرى كنند، آرى در اين راه و بدين منظور اموال خود را خرج نموده و مساعى خود را به كار مى‏برند، و ليكن به مقصد نامشروع خود راه نبرده و به آرزوى خود نمى‏رسند، بلكه اموالشان هدر رفته، و اعمالشان بى اثر مى‏شود، و وقتى مى‏بينند كه كوشش‏هايشان به نتيجه نمى‏رسد حسرت برده و شكست مى‏خورند.

و اين بدان علت است كه چنين اعمال و تقلب‏ها در سير خود محكوم سنت الهى است و متوجه غايت و نتيجه‏اى است كه پروردگار در عالم تكوين قرار داده، و آن سنت اين است كه در اين نظام جارى، خير و شر و خبيث و طيب از يكديگر جدا مى‏گردد، خبيثها رويهم قرار گرفته و وقتى مجتمع و متراكمى از شر تشكيل مى‏يابد آن را در جهنم قرار مى‏دهد، آرى آن غايت و هدفى كه قافله شر به سوى آن است جهنم است، و بدون استثناء تمامى خبيثها به آن دار البوار خواهند رفت هم چنان كه غايت و نهايت خير و طيب بهشت است، آن دسته همه زيانكار و اين دسته همه رابح و رستگارند.

از اينجا معلوم مى‏شود كه جمله‏ ﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ...﴾ قريب به مضمون آيه‏اى است كه خداوند در آن براى حق و باطل مثل زده و فرموده: ﴿أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ اَلسَّيْلُ زَبَداً رَابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي اَلنَّارِ اِبْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اَللَّهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبَاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ اَلنَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي

اَلْأَرْضِ﴾و اين آيه به يك قانون كلى الهى اشاره مى‏كند، و آن اين است كه بطور كلى فرع هر چيزى به اصل خودش ملحق مى‏شود.

﴿قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ...﴾

كلمه «انتهاء» به معناى ترك و صرفنظر كردن از عملى است به خاطر نهى از آن، و كلمه «سلوف» به معناى تقدم است، و «سنت» طريقه و روش را گويند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اين آيه مامور شده كه آن را بر كفار قريش قرائت نموده و ابلاغ بدارد، و در معناى آن هم تطميع هست و هم تهديد، و حقيقتش دعوت به اين است كه جنگ و فتنه انگيزى را ترك كنند تا خداوند بخاطر آن از ايشان آن قتل و آزارى را كه در باره مؤمنين روا داشته بودند بيامرزد و اگر از آنچه نهى شده‏اند دست برندارند، همان سنت خدا كه در باره نياكان ايشان جريان يافت، و نياكان آنان را هلاك و منقرض ساخت و كوششهايشان را هدر داد در حق ايشان نيز جريان مى‏يابد.

خبیثطیبتمییزجهنمغفرانتمییز خبیث از طیب.رکم خبیث در جهنم.غفران در صورت انتهاء.خبیث در سیاق کفر.طیب در برابر خبیث.تراکم خباثت.

معناى آيه شريفه: ﴿وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ...﴾

اين آيه و آيه بعدش مشتمل است بر تكليف مؤمنين به وظيفه‏اى، در قبال آن وظيفه‏اى كه كفار در آيه قبلى مكلف به آن بودند، به اين معنا كه در آيه قبل فرموده بود: «به كفار بگو اگر از دشمنى خدا و رسولش دست بردارند جرائم گذشته‏شان آمرزيده مى‏شود، و اگر آن خرابكارى‏ها را تكرار كنند خوب مى‏دانند كه بر نياكانشان چه گذشت»، آن گاه در اين آيه مى‏فرمايد به آنان چنين بگو: و اما تو و مؤمنين زنهار كه در مهم خود كه همان اقامه دين و تصفيه كردن و صالح ساختن محيط براى مؤمنين است كوتاهى و سستى نكنيد، و به قتال كفار بپردازيد تا اين فتنه‏ها كه هر روز به راه مى‏اندازند خاتمه پذيرد و ديگر هواى فتنه‏انگيزى در سر نپرورانند، اگر دست بردارند كه خداوند به پاداش اعمالى كه از ايشان ببيند جزاى خيرشان مى‏دهد، و اگر سرپيچى كنند و هم چنان فتنه و جنگ به راه اندازند، شما نيز جنگ را ادامه دهيد كه خداوند ياور شما است، بايد اين را بدانيد و سستى و ترس به خود راه ندهيد.

«فتنه» به معناى هر چيزى است كه نفوس به آن آزمايش شوند، و قهرا چيزى بايد باشد كه بر نفوس گران آيد، و ليكن بيشتر در پيش‏آمدهاى جنگى و ناامنى‏ها و شكستن پيمانهاى صلح استعمال مى‏شود. كفار قريش گروندگان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را قبل از هجرت آن جناب و تا مدتى بعد از آن در مكه مى‏گرفتند و شكنجه مى‏دادند و به ترك اسلام و برگشت به كفر مجبور مى‏كردند، و اين خود فتنه ناميده مى‏شد.

و از معناى سابق كه سياق آن را افاده مى‏كرد برمى‏آيد كه جمله‏ ﴿وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ﴾ كنايه از اين است كه با جنگ تضعيف شده و ديگر به كفر خود مغرور نشوند، و ديگر فتنه‏اى كه مؤمنين را مفتون سازد برنينگيزند، و در نتيجه دين همه‏اش از خدا باشد، و كسى مردم را به خلاف آن دعوت نكند. و نيز برمى‏آيد كه منظور از «انتهاء» در جمله‏ ﴿فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ انتهاى از قتال باشد، و به همين جهت جمله‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ را مرادف‏ ﴿فَإِنِ اِنْتَهَوْا﴾ قرار داد يعنى در اين هنگام است كه خداوند در بين آنان حكم مى‏كند به آنچه كه مناسب با اعمالشان باشد، و او به اعمالشان بصير است.

و نيز برمى‏آيد كه منظور از جمله‏ ﴿وَ إِنْ تَوَلَّوْا...﴾، اين است كه اگر از اطاعت اين نهى سرباز زدند و از جنگ دست برنداشته و هم چنان به فتنه‏انگيزى ادامه دادند بايد شما بدانيد كه خداوند سرپرست و ياور شما است و با وثوق به يارى خدا با آنان مصاف شويد كه او نيكو سرپرست و نيكو ياور است.

پس اين معنا هم روشن شد كه جمله‏ ﴿وَ يَكُونَ اَلدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ﴾ منافاتى با باقى گذاردن اهل كتاب به دين خود در صورتى كه به ذمه اسلام درآمده و جزيه دهند ندارد، پس بين اين آيه و آيه‏ ﴿حَتَّى يُعْطُوا اَلْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ﴾نسبت ناسخيت و منسوخيت در كار نيست.

بعضى از مفسرين در معناى «انتهاء» و «مغفرت» و غير آن از مقررات آيات سه‏گانه مورد بحث وجوهى دارند كه چون تعرض به آن‌ها فايده زيادى ندارد از نقلش خوددارى مى‏نماييم.

در بعضى از روايات دارد كه: ﴿نِعْمَ اَلْمَوْلىَ وَ نِعْمَ اَلنَّصِيرُ﴾ از اسماء حسناى خدا است، و در اين صورت مسلما منظور از اسم، اسم به معناى مصطلح نخواهد بود، چون اسم مصطلح مفرد است‏ ﴿نِعْمَ اَلْمَوْلىَ وَ نِعْمَ اَلنَّصِيرُ﴾ دو جمله هستند بلكه منظور از آن لفظى است كه به پاره‏اى از مصاديق اختصاص دارد، هم چنان كه نظيرش در باره جمله‏ ﴿لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ﴾ وارد شده كه از اسماء حسنا است، و بحث در اسماء حسنا در ذيل آيه ﴿وَ لِلَّهِ اَلْأَسْمَاءُ

اَلْحُسْنىَ﴾ در جلد هشتم اين كتاب گذشت.

قتالفتنهدین للهانتهاءولایتقتال تا رفع فتنه.غایت قتال رفع فتنه.دین کله لله.یکسره شدن دین برای خدا.الله مولاکم.تکلیف مؤمنان.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه شريفه: ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ در مورد توطئه قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه، و هجرت آن حضرت به مدينه]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ گفته است: اين آيه در مكه و قبل از هجرت نازل شده‏.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابو الشيخ از ابن جريح روايت كرده‏اند كه گفت: آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مكى است‏.

مؤلف: اين معنا از ظاهر آن روايتى كه نيز الدر المنثور از عبد بن حميد از معاوية بن قره نقل مى‏كند استفاده مى‏شود، ليكن خواننده محترم بخاطر دارد كه گفتيم سياق آيات مساعد با اين معنا نيست.

و نيز در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، احمد، عبد بن حميد، ابن منذر، طبرانى، ابو الشيخ، ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل و خطيب همگى از ابن عباس (رضى الله عنهما) روايت كرده‏اند كه در باره آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ﴾ گفته است: قريش شبى در مكه مجلس شور تشكيل داده برخى از ايشان گفتند: وقتى صبح شد او را گرفته و در بند كنيد مقصودشان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود بعضى ديگر گفتند: بلكه او را بكشيد، و عده‏اى رأى دادند كه بايد او را از مكه بيرون كنيد. خداوند رسول گرامى خود را از تصميم ايشان آگاه كرد، و آن شب على (رضى الله عنه) در بستر پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شبانه از شهر خارج شد تا به غار رسيد، مشركين اطراف خانه را محاصره كرده و على (علیه السلام) را به خيال اينكه پيغمبر است تحت نظر گرفتند، صبح كه شد يكباره به درون خانه يورش برده و وقتى با على (رضى الله عنه) روبرو شدند فهميدند كه خداوند نقشه ايشان را خنثى كرده، از على (علیه السلام) پرسيدند، رفيقت كجا است؟ فرمود: نمى‏دانم، ناچار اثر پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را گرفته و هم چنان پيش مى‏رفتند تا به كوه رسيدند، در آنجا اثر را گم كرده و ناگزير به بالاى كوه رفته و به در غار رسيدند، ديدند عنكبوت به در غار تار تنيده با

خود گفتند: اگر وارد اين غار شده باشد معقول نيست كه عنكبوت به در آن تار تنيده باشد، به ناچار برگشتند. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سه شب در آنجا توقف كرد.

و در تفسير قمى مى‏گويد: سبب نزول اين آيه آن بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه دعوت خود را علنى كرد دو قبيله اوس و خزرج نزد او آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمودند: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و صاحب جوار من باشيد، و من هم كتاب خدا را بر شما تلاوت كنم و ثواب شما در نزد خدا بهشت بوده باشد؟ گفتند: آرى، از ما براى خودت و براى پروردگارت هر پيمانى كه خواهى بگير، فرمود: قرار ملاقات بعدى شب نيمه ايام تشريق، و محل ملاقات عقبه، اوس و خزرج از آن جناب جدا شده و به انجام مناسك حج پرداختند آن گاه به منى برگشتند، و آن سال با ايشان جمع بسيارى نيز به حج آمده بودند.

روز دوم از ايام تشريق كه شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمود: وقتى شب شد همه در خانه عبد المطلب در عقبه حاضر شويد، و مواظب باشيد كسى بيدار نشود، و نيز رعايت كنيد كه تك تك وارد شويد، آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمود: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و مرا در جوار خود بپذيريد تا من كتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتى باشد كه خداوند ضامن شده؟.

از آن ميان اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبد الله بن حزام گفتند: آرى، يا رسول الله، هر چه مى‏خواهى براى پروردگارت و براى خودت شرط كن. حضرت فرمود: اما آن شرطى كه براى پروردگارم مى‏كنم اين است كه فقط او را پرستش كنيد، و چيزى را شريك او نگيريد، و آن شرطى كه براى خودم مى‏كنم اين است كه از من و اهل بيت من به همان نحوى كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مى‏كنيد، دفاع كنيد. گفتند: پاداش ما در مقابل اين خدمت چه خواهد بود؟ فرمود: بهشت خواهد بود در آخرت، و در دنيا پاداشتان اين است كه مالك عرب مى‏شويد و عجم هم به دين شما درمى‏آيند، و در بهشت پادشاه خواهيد بود. گفتند: اينك راضى هستيم.

حضرت فرمود: دوازده نفر نقيب را از ميان خود انتخاب كنيد تا بر اين معنا گواه شما باشند، هم چنان كه موسى از بنى اسرائيل دوازده نقيب گرفت. به اشاره جبرئيل كه مى‏گفت: اين نقيب، اين نقيب، دوازده نفر تعيين شدند، نه نفر از خزرج، و سه نفر از اوس، از خزرج اسعد بن

زراره، براء بن معرور، عبد الله بن حزام (پدر جابر بن عبد الله)، رافع بن مالك، سعد بن عباده، منذر بن عمر، و عبد الله بن رواحه، سعد بن ربيع و عبادة بن صامت و از اوس ابو الهيثم بن تيهان كه از اهل يمن بود، اسيد بن حصين و سعد بن خيثمه تعيين گرديدند.

وقتى اين مراسم به پايان رسيد و همگى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيعت كردند، ابليس در ميان قريش و طوايف ديگر عرب بانگ برداشت كه اى گروه قريش و اى مردم عرب! اين محمد است و اين بى دينان مدينه‏اند كه در محل جمره عقبه با وى براى محاربه با شما بيعت مى‏كنند، و فريادش چنان بود كه همه اهل منى آن را شنيدند، قريش به هيجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روى آوردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم اين صدا را شنيد، و به انصار دستور داد تا متفرق شوند، انصار گفتند: يا رسول الله، اگر دستور فرمايى با شمشيرهاى خود در برابرشان ايستادگى كنيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من به چنين چيزى مامور نشده‏ام، و خداوند اذنم نداده كه با ايشان بجنگم، گفتند: آيا تو هم با ما به مدينه مى‏آيى؟ فرمود: من منتظر امر خدايم.

در اين ميان قريش همگى با اسلحه روى آوردند، حمزه و امير المؤمنين (علیه السلام) در حالى كه شمشيرهايشان همراهشان بود بيرون شده و در كنار عقبه راه را بر قريش گرفتند، وقتى چشم قريشيان به آن دو نفر افتاد گفتند: براى چه اجتماع كرده بوديد؟ حمزه گفت: ما اجتماع نكرديم و اينجا كسى نيست، و اين را هم بدانيد كه به خدا سوگند احدى از اين عقبه نمى‏گذرد مگر اينكه من به شمشير خود او را از پا درمى‏آورم.

قريش اين را كه ديدند به مكه برگشته و با خود گفتند: ايمن از اين نيستيم كه يكى از بزرگان قريش به دين محمد درآمده و او و پيروانش به همين بهانه در دار الندوة اجتماع كنند، و در نتيجه مرام ما تباه گردد و قانون قريشيان چنين بود كه كسى داخل دار الندوة نمى‏شد مگر اينكه چهل سال از عمرش گذشته باشد لذا به منظور پيشگيرى از چنين پيشامدى بى درنگ در دار الندوة مجلس تشكيل داده و چهل نفر از سران قريش گرد هم جمع شدند، و ابليس به صورت پيرى سالخورده در انجمن ايشان درآمد، دربان پرسيد تو كيستى؟ گفت: من پيرى از اهل نجدم كه هيچ گاه رأى صائبم را از شما دريغ نداشته‏ام و چون شنيده‏ام كه در باره اين مرد انجمن كرده‏ايد آمده‏ام تا شما را كمك فكرى كنم. دربان گفت: اينك در آى، ابليس داخل شد.

بعد از آنكه جلسه وارد شور شد ابو جهل گفت: اى گروه قريش! همه مى‏دانند كه هيچ طايفه از عرب به پايه عزت ما نمى‏رسد، ما خانواده خدائيم، همه طوائف عرب سالى دو بار بسوى ما كوچ مى‏كنند، و ما را احترام مى‏گذارند، علاوه، ما در حرم خدا قرار داريم كسى را

جرأت آن نيست كه به ما طمع ببندد ما چنين بوده‏ايم تا اينكه محمد بن عبد الله در ميان ما پيدا شد، و چون او را مردى صالح و بى سر و صدا و راستگو يافتيم به لقب امين او را ملقب كرديم، تا آنكه رسيد به آنجا كه رسيده، ما هم چنان پاس حرمتش را داشتيم، ولى از اين رفتار سوء استفاده كرد و ادعا كرد كه فرستاده خدا است، و اخبار آسمان را برايش مى‏آورند، عقايد ما را خرافى دانست، و خدايان ما را ناسزا گفت و جوانانمان را از راه بيرون كرد، و ميان جماعت‏هاى ما تفرقه انداخت، هيچ لطمه‏اى بزرگتر از اين نبود كه پدران و نياكان ما را دوزخى خواند و من اينك فكرى در باره او كرده‏ام، گفتند: چه فكرى كرده‏اى؟ گفت: من صلاح مى‏بينم مردى از ميان خود انتخاب كنيم تا او را بكشد، اگر بنى هاشم به خون خواهى او برخاستند به جاى يك خونبها ده خونبها به ايشان مى‏پردازيم.

خبيث (ابليس) گفت: اين رأى ناپسند و نادرستى است، گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه قاتل محمد را خواهند كشت، و آن كداميك از شما است كه خود را به كشتن دهد؟، آرى اگر محمد كشته شود بنى هاشم و هم سوگندان خزاعى ايشان به تعصب درآمده و هرگز راضى نمى‏شوند كه قاتل محمد آزادانه روى زمين راه برود، و قهرا ميان شما و ايشان جنگ واقع خواهد شد و در حرمتان به كشت و كشتار وادار مى‏گرديد.

يكى ديگر از ايشان گفت: من رأى ديگرى دارم، ابليس گفت: رأى تو چيست؟ گفت: او را در خانه‏اى زندانى كنيم و قوت و غذايش دهيم تا مرگش برسد، و مانند زهير و نابغه و امرء القيس بميرد. ابليس گفت: اين از رأى ابو جهل نكوهيده‏تر و خبيث‏تر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه بنى هاشم به اين پيشنهاد رضايت نمى‏دهند، و در يكى از موسم‏ها كه همه اعراب به مكه مى‏آيند نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ايشان محمد را از زندان بيرون مى‏آورند.

يكى ديگر از ايشان گفت: نه، و ليكن او را از شهر و ديار خود بيرون نموده و خود به فراغت بتهايمان را پرستش مى‏كنيم. ابليس گفت: اين از آن دو رأى نكوهيده‏تر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه شما زيباترين و زبان‏آورترين و فصيح‏ترين مردم را از شهر و ديار خود بيرون مى‏كنيد، و او را بدست خود به اقطار عرب راه مى‏دهيد، و او همه را فريفته و به زبان خود مسحور مى‏كند، يك وقت خبردار مى‏شويد كه سواره و پياده عرب مكه را پر كرده متحير و سرگردان مى‏مانيد.

بناچار همگى به ابليس گفتند: پس تو اى پير مرد بگو كه رأى چيست؟ ابليس گفت: جز يك پيشنهاد هيچ علاج ديگرى در كار او نيست، پرسيدند آن پيشنهاد چيست؟ گفت: آن

اين است كه از هر قبيله‏اى از قبائل و طوائف عرب يك نفر انتخاب شود، حتى يك نفر هم از بنى هاشم، و اين عده هر كدام يك كارد و يا آهن و يا شمشيرى برداشته و نابهنگام بر سرش ريخته همگى دفعتا بر او ضربه‏اى وارد آورند، تا معلوم نشود به ضربه كداميك كشته شده، و در نتيجه خونش در ميان قريش متفرق و گم شود، و بنى هاشم نتوانند به خون خواهى او قيام كنند، چون يك نفر از خود ايشان شريك بوده، و اگر بناچار مطالبه خونبها كردند شما مى‏توانيد سه برابر آن را هم بدهيد، گفتند: آرى، ده برابر مى‏دهيم، آن گاه همگى رأى پير مرد نجدى را پسنديده و بر آن متفق شدند، و از بنى هاشم ابو لهب عموى پيغمبر داوطلب شد.

از طرفى جبرئيل به رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد و براى وى خبر آورد كه قريش در دار الندوة اجتماع نموده و عليه تو توطئه مى‏كنند، خداوند اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اَللَّهُ وَ اَللَّهُ خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾.

آن شبى كه قريشيان مى‏خواستند آن حضرت را به قتل برسانند اجتماع كرده به مسجد الحرام درآمدند، و شروع كردند به سوت زدن و كف زدن و دور خانه طواف كردن، خداوند در اين باره آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ را نازل كرد، كه منظور از «مكاء» سوت زدن و منظور از «تصدية» كف زدن است، و اين آيه بدنبال آيه‏ ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ نازل شده، هر چند بعد از آيات بسيارى در قرآن نوشته شده است.

وقتى خواستند بر آن حضرت درآمده و به قتلش برسانند، ابو لهب گفت: من نمى‏گذارم شبانه به خانه او درآييد، براى اينكه در خانه زن و بچه هست، و ما ايمن نيستيم از اينكه دست خيانت‏كارى به آنان نرسد، لذا او را تا صبح تحت نظر مى‏گيريم وقتى صبح شد وارد شده و كار خود را مى‏كنيم، به همين منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيدند.

از طرفى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود تا بسترش را بگستردند، آن گاه به على بن ابى طالب (علیه السلام) فرمود: جانت را فداى من كن، عرض كرد: چشم يا رسول الله، فرمود: در بستر من بخواب و پتوى مرا به سر بكش، على (علیه السلام) در بستر پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد و پتوى آن حضرت را بر سر كشيد.

آن گاه جبرئيل آمد و دست رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را گرفت و از منزل بيرون برد، و از ميان قريشيان كه همه در خواب بودند عبور داد، و اين در حالى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ

يُبْصِرُونَ﴾را مى‏خواند. جبرئيل گفت: راه ثور را پيش گير، و ثور كوهى است بر سر راه منى و از اين جهت ثور (گاو) ناميده‏اند كه كوهانى نظير كوهان گاو دارد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد غار ثور شده و در آنجا چه شد بماند.

وقتى صبح شد قريش به درون خانه ريخته و يكسره بطرف بستر رفتند، على (علیه السلام) از رختخواب پريد و در برابرشان ايستاد و گفت: چكار داريد؟ گفتند: محمد كجا است؟ گفت: مگر او را به من سپرده بوديد؟ شما خودتان مى‏گفتيد: او را از شهر و ديار خود بيرون مى‏كنيم، او هم (قبل از اينكه شما بيرونش كنيد) خودش بيرون رفت، قريش رو به ابى لهب آورده و او را به باد كتك گرفته و گفتند: اين نقشه تو بود كه از سر شب ما را به آن فريب دادى.

به ناچار راه كوه‏ها را پيش گرفته و هر يك بطرفى رهسپار شدند، در ميان آنان مردى بود از قبيله خزاعه به نام «ابو كرز» كه جاى پاى اشخاص را خوب تشخيص مى‏داد، قريشيان به او گفتند: امروز روزى است كه تو بايد هنرنمايى كنى، ابو كرز به در خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و به قريشيان جاى پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نشان داد و گفت: به خدا سوگند اين جاى پا مانند جاى پايى است كه در مقام است - منظور جاى پاى ابراهيم (علیه السلام) است. مترجم - و چون آن شب ابو بكر به طرف منزل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏آمد و حضرت او را برگردانيد و با خود به غار برد ابو كرز گفت: اين جاى پا مسلما جاى پاى ابى بكر و يا جاى پاى پدر او است، آن گاه گفت شخص ديگرى غير از ابى بكر نيز همراه او بوده، و هم چنان جلو مى‏رفت و اثر پاى آن حضرت و همراهش را نشان مى‏داد تا به در غار رسيد.

آن گاه گفت از اينجا رد نشده‏اند، يا به آسمان رفته و يا به زمين فرو شده‏اند، چون احتمال نمى‏داد وارد غار شده باشند، زيرا خداوند عنكبوت را مامور كرد تا دهنه ورودى غار را با تار خود بپوشاند، علاوه سواره‏اى از ملائكه در ميان قريشيان گفت: در غار كسى نيست، لذا قريشيان در دره‏هاى اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدين وسيله ايشان را از فرستاده خود دفع كه، آن گاه به رسول گرامى خود اجازه داد تا مهاجرت كند.

مؤلف: روايتى قريب به اين مضمون بطور خلاصه الدر المنثور از ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابى نعيم و بيهقى با هم در دلائل از ابن عباس روايت كرده، و ليكن مطالبى كه در آن روايت به پير مردى نجدى نسبت داده بود به ابى جهل نسبت داده و گفته است كه پير مرد نجدى ابو جهل را در حرفهايش تصديق مى‏كرده، و در نتيجه قريشيان همه گفتار او را پسنديدند.

و مساله درآمدن ابليس در آن انجمن به صورت پير مردى از اهل نجد در روايات از طرق شيعه و سنى آمده.

و اما اينكه داشت «ابو كرز بعد از آنكه جاى پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را پيدا كرد گفت: اين جاى پاى محمد و اين جاى پاى پسر ابى قحافه است، و در اينجا غير از پسر ابى قحافه شخصى ديگر هم بوده» در بعضى از روايات دارد آن شخص ديگر هند پسر ابى هاله ربيب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده كه مادرش خديجه دختر خويلد (رضى الله عنها) است.

شيخ در امالى به سند خود از ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر از پدرش و همچنين عبيد الله بن ابى رافع همگى از عمار بن ياسر، و همچنين از ابى رافع و از سنان بن ابى سنان از پسر هند بن ابى هاله حديث مفصلى راجع به هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده، ولى روايت عمار و روايات ابى رافع و روايت هند در اين حديث مخلوط بهم شده، و در آن دارد:

ابو بكر و هند بن ابى هاله خواستند همراه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشند، حضرت دستور داد تا قبلا در فلان نقطه از راه غار كه برايشان معلوم كرده بود بروند، و در آنجا بنشينند تا آن حضرت برسد، و خودش با على (علیه السلام) در منزل ماند و او را امر به صبر مى‏كرد تا نماز مغرب و عشا را خواند، آن گاه در تاريكى اوايل شب بيرون آمد در حالى كه قريشيان در كمينش بودند و اطراف خانه‏اش قدم مى‏زدند و منتظر بودند تا نصف شب شود و مردم بخواب روند، او در چنين وضعى بيرون شد در حالى كه مى‏خواند: ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ﴾ و كفى خاك در دست داشت، آن را به سر قريشيان پاشيد، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديدند و او هم چنان پيش مى‏رفت تا به هند و ابى بكر رسيد، آن دو تن نيز برخاسته در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ابو بكر وارد غار شدند.

و بعد از ادامه داستان آن شب مى‏گويد: تا آنكه از شب بعد يك ثلث گذشت او يعنى

على (علیه السلام) و هند بن ابى هاله به راه افتاده و در غار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديدار كردند، حضرت به هند دستور داد تا دو شتر براى او و همراهش خريدارى كند. ابو بكر عرض كرد: من دو راحله تهيه ديده‏ام كه با آن به يثرب برويم، فرمود: من آن‌ها را نمى‏گيرم مگر اينكه قيمتش را از من بستانى، عرض كرد: به قيمت برداريد، حضرت به على (علیه السلام) فرمود: قيمت مركب‏هاى ابو بكر را به او بده، او نيز پرداخت، آن گاه به على (علیه السلام) در باره بدهى‏ها و تعهداتى كه از مردم مكه به عهده داشت و امانت‏هايى كه به وى سپرده بودند سفارشاتى كرد.

آرى، قريشيان در ايام جاهليت، محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را امين مى‏ناميدند، و به وى امانت مى‏سپردند، و او را حافظ اموال و متاعهاى خود مى‏دانستند، و همچنين اعرابى كه از اطراف در موسم حج به مكه مى‏آمدند، و اين معنا هم چنان تا ايام رسالت آن حضرت ادامه داشت، و در هنگام هجرت امانت‏هايى نزد آن حضرت گرد آمده بود و لذا به على (علیه السلام) فرمود تا همه روزه صبح و شام در مسيل مكه جار بزند كه: هر كس در نزد محمد امانتى و يا طلبى دارد بيايد تا من امانتش را به او بدهم.

سپس اضافه كرده است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على مردم مكه به تو آسيبى نمى‏رسانند تا به مدينه نزد من آيى پس امانت‏هاى مرا در جلو انظار مردم به صاحبانش برسان، و من فاطمه دخترم را به تو و تو و او را به خدا مى‏سپارم، و از او مى‏خواهم كه شما را حفظ كند، سپس فرمود: براى خودت و براى فاطمه‏ها و براى هر كس كه بخواهد با تو هجرت كند راحله و مركب خريدارى كن.

ابو عبيده مى‏گويد: من به عبيد الله يعنى ابن ابى رافع گفتم: مگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن روز پولى كه بتواند اينطور خرج كند داشت؟ گفت: من نيز همين سؤال را از پدرم در موقعى كه اين حديث را برايم مى‏گفت پرسيدم، او در جوابم گفت: مگر از ثروت خديجه (علیها السلام) غافلى.

عبيد الله بن ابى رافع مى‏گويد: على (علیه السلام) به ياد آن شبى كه در بستر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد و به ياد آن سه شبى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در غار بود اين اشعار را مى‏سرود:

وقيت بنفسى خير من وطى‏ء الحصا *** و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر

محمد لما خاف أن يمكروا به *** فوقاه ربى ذو الجلال من المكر

و بت اراعيهم متى ينشروننى *** و قد وطنت نفسى على القتل و الاسر

و بات رسول الله فى الغار آمنا *** هناك و فى حفظ الاله و فى ستر

اقام ثلاثا ثم زمت قلائص *** قلائص يفرين الحصا اينما تفرى‏ و

الدر المنثور همين ابيات را با مختصر تفاوتى از حاكم از على بن الحسين (علیه السلام) نقل كرده است‏.

در تفسير عياشى از زراره و حمران از ابى جعفر و ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾ فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از قومش بلا و ستم فراوانى ديد، حتى كار را به اينجا رساندند كه در حال سجده رحم گوسفندى را بر روى او انداختند، دخترش نزد او آمد و او هم چنان در سجده بود و آن رحم را از روى آن جناب برداشت، و كثافات را از او پاك كرد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين ستم‏ها را تحمل نمود تا آنكه خداوند او را به آرزوها و آنچه كه دوست مى‏داشت رسانيد، آرى، در جنگ بدر همراه او از سوارگان بيش از يك سوار نبود، ولى در فتح مكه دوازده هزار نفر در ركابش بودند، حتى ابو سفيان و ساير مشركين آن روز به استغاثه درآمدند...

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده‏اند كه گفت: نضر بن حارث هميشه به حيره رفت و آمد داشت، و زبان مردم آنجا را كه به سجع تكلم مى‏كردند شنيده بود، وقتى به مكه آمد و كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و قرآن به گوشش خورد گفت: ﴿قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ﴾.

دار الندوةمکرهجرتروایاتقریشتوطئه قتل یا حبس یا اخراج.مکر کافران مکه.نجات و هجرت.مکر الهی.عبادت مشرکان نزد بیت.

رواياتى در شان نزول و معناى آيه: ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ...﴾ و ﴿مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: در اينجا بعضى روايات ديگر هست كه آن‌ها نيز گوينده اين جمله را نضر بن حارث دانسته‏اند، و اين نضر در جنگ بدر به قتل صبر كشته شد.

و نيز در الدر المنثور است كه بخارى و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى در دلائل از انس بن مالك روايت كرده‏اند كه گفت: ابو جهل بن هشام گفته بود: بارالها اگر اين حق است و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما بباران و يا عذاب دردناكى به سوى ما بفرست، در پاسخش اين آيه نازل شد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾

مؤلف: اين معنا را قمى در تفسيرش و سيوطى در الدر المنثور از ابن جرير طبرى و ابن ابى حاتم از سعيد بن جبير، و نيز از ابن جرير از عطاء نقل كرده‏اند كه گفته است: گوينده اين گفتار ﴿اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ اَلْحَقَّ﴾، نضر بن حارث بوده، و در بيان سابق ما گذشت كه سياق آيه چه اقتضاء دارد.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از يزيد بن رومان و محمد بن قيس روايت كرده كه گفتند: قريشيان برخى به برخى ديگر گفتند: آيا خداوند از ميان همه ما محمد را گرامى داشته؟ بارالها اگر اين معنا حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما فرو آور. ليكن چون شب شد از گفته خود پشيمان شده و گفتند: خدايا ما را ببخش، لذا خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ... لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

و نيز در آن كتابست كه ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از ابن ابزى روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه بود كه خداوند آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ را نازل كرد و بعد از آنكه به مدينه مهاجرت فرمود جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ را نازل كرد، و بعد از آنكه براى جنگ بدر از مكه بيرون

آمدند آيه‏ ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ...﴾، را فرستاد و به دنبالش اجازه فتح مكه را داد، و همين شكست خوردنشان در فتح مكه عذابى بود كه خداوند به ايشان وعده داد.

و نيز در همان كتاب از عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از عطيه (رضى الله عنه) نقل كرده كه گفت: معناى آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ اين است كه خداوند مشركين را عذاب نمى‏كند تا تو را از ميان ايشان بيرون برد. و معناى جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ اين است كه خداوند مؤمنين را عذاب نمى‏كند ما دام كه استغفار كنند، آن گاه دوباره در باره مشركين فرموده: ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ﴾.

و نيز در آن كتاب از ابن ابى حاتم از سدى نقل كرده كه گفته است خداوند در آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ مى‏خواهد بفرمايد كه اگر استغفار كنند و به گناهان خود اعتراف نمايند مؤمن خواهند بود و در آيه‏ ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ﴾ مى‏فرمايد: چگونه عذابشان نكنم و حال آنكه استغفار نمى‏كنند.

و نيز از عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابو الشيخ از مجاهد روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ گفته است: يعنى در ميان ايشان، و در ذيل: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ يعنى مسلمان مى‏شوند.

و نيز از عبد بن حميد و ابن جرير از ابى مالك نقل كرده كه گفت: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ يعنى اهل مكه، و از جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ﴾ نيز منظور اهل مكه است، و معنايش اين است كه خداوند اهل مكه را عذاب نمى‏كند در حالى كه مؤمنين در ميان ايشان باشند و استغفار كنند.

و نيز مى‏گويد: ابن جرير و ابن ابى حاتم از عكرمه و حسن روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ گفته‏اند: اين آيه را آيه بعدى كه مى‏فرمايد ﴿وَ مَا لَهُمْ أَلاَّ يُعَذِّبَهُمُ اَللَّهُ﴾ نسخ كرده و لذا در مكه به مقاتله و گرسنگى و حصر دچار شدند.

مؤلف: ناسازگارى اين روايت با ظاهر آيه و مخصوصا با در نظر داشتن سياق آن خيلى روشن است، صاحبان اين اقوال به اين جهت دچار چنين تكلفات شده‏اند كه خواسته‏اند ميان اين آيه و آيه قبلش و آيات قبل از آن اتصال را حفظ كنند، و از حرفهاى عجيبى كه در اين

باره زده‏اند اين است عذاب مذكور در آيه را به فتح مكه تفسير كرده‏اند، و حال آنكه فتح مكه هم براى مشركين و هم براى مؤمنين جز رحمت چيز ديگرى نبوده است.

و نيز مى‏گويد: ترمذى از ابى موسى اشعرى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: خداوند براى امت من دو امان نازل كرد، يكى در جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾ است و يكى ديگر در جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ﴾ است، و وقتى من از ميان امتم بروم يك امان براى ايشان تا روز قيامت باقى مى‏ماند، و آن استغفار است‏.

مؤلف: مضمون اين روايت از خود آيه هم استفاده مى‏شود، و در معناى آن از ابى هريره و ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز روايت آمده‏ و مرحوم سيد رضى همين معنا را در نهج البلاغه از على (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و در ذيل اين روايت اشكالى است، و آن اين است كه با بيان سابق ما كه گفتيم «خداوند در قرآن امت اسلام را وعده عذابى داده كه قبل از روز قيامت واقع خواهد شد» نمى‏سازد، مگر اينكه بگوييم قبل از روز قيامت روزگارى بر اين امت خواهد آمد كه مردم استغفار را به كلى ترك مى‏كنند.

و نيز مى‏گويد: احمد از فضالة بن عبيد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: بنده از عذاب خدا ايمن است تا وقتى كه استغفار كند.

و در كافى از على بن ابراهيم از پدرش از حنان بن سدير از پدرش از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بودن من در ميان شما براى شما خير است، چون خداوند مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ﴾، و رفتن من از ميان شما نيز براى شما خير است. گفتند: يا رسول الله! با اينكه فرمودى بودنت در ميان ما خير است چطور ممكن است رفتنت از ميان ما براى ما خير باشد؟ فرمود: اما رفتنم از ميان شما بدان جهت براى شما خير است كه اعمال شما در هر پنج شنبه و دوشنبه بر من عرضه مى‏شود، هر عمل نيكى كه در نامه عمل شما ببينم خدا را حمد مى‏كنم، و هر گناهى ببينم براى شما طلب

مغفرت مى‏كنم‏.

نضر بن حارثشأن نزولعذاباستغفاربدرشأن نزول دعای حق.حضور پیامبر مانع عذاب.استغفار.نضر بن حارث و بدر.

رواياتى در معناى: ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ و شان نزول آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين معنا را عياشى در تفسير خود و همچنين شيخ در امالى خود از حنان بن سدير از پدرش از آن حضرت روايت كرده‏اند، و در روايت اين دو بزرگوار دارد كه اين سؤال را جابر بن عبد الله انصارى (رضى الله عنه) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد، و كافى نيز اين روايت را به سند خود از محمد بن ابى حمزه و از عده‏اى ديگر، از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير از سعيد بن جبير روايت كرده‏اند كه گفت: قريش در طواف به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏خوردند و آن حضرت را استهزاء نموده و سوت و كف مى‏زدند، و در اين مقام آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ نازل گرديد.

و نيز مى‏نويسد ابو الشيخ از نبيط كه يكى از صحابه بوده روايت كرده كه در تفسير آيه‏ ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ گفته: اين آيه در اين باره نازل شد كه قريش در طواف خانه كعبه سوت مى‏زدند.

و نيز مى‏نويسد: طستى از ابن عباس (رضى الله عنه) روايت كرده كه نافع بن ازرق به وى گفت: مرا خبر ده از معناى آيه‏ ﴿إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ و او در جوابش گفت «مكاء» آواز قنبره و «تصديه» آواز (بال) گنجشكان است كه «تصفيق» هم گفته مى‏شود، و داستان مورد نظر آيه اين بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه در ميان حجر اسماعيل و ركن يمانى به نماز مى‏ايستاد دو نفر از بنى سهم يكى طرف راست و يكى طرف چپ آن حضرت مى‏ايستادند، آن يكى آواز قنبره درمى‏آورد، و آن ديگرى با دستهايش صداى بال گنجشكان را، تا شايد بدين وسيله نماز آن حضرت را بر هم زنند.

و در تفسير عياشى از ابراهيم بن عمر يمانى از آن كس كه او نامبرده از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ وَ مَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ﴾ فرمود: يعنى مشركين سرپرست و متولى خانه نيستند، ﴿إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ﴾ چون پرهيزگاران از مشركين سزاوارترند، ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ يعنى سوت زدن و

كف زدن‏.

مکاءتصدیهبیتمتقونروایتمکاء و تصدیه به جای صلاة.مسجد الحرام.اولیاء بیت المتقون.صد مشرکان از مسجد.

چند روايت در ذيل آيه شريفه: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و بيهقى در كتاب دلائل همگى از طريق او (محمد بن اسحاق) روايت كرده‏اند كه گفت: زهرى و محمد بن يحيى بن حيان و عاصم بن عمر بن قتاده و حصين بن عبد الرحمن بن عمر، برايم نقل كردند كه بعد از آنكه قريش در روز بدر شكست خورد، و فرارى‏هاى آن‌ها به مكه برگشتند، و از آن طرف ابو سفيان هم با مال التجاره‏اش به مكه برگشت عبد الله بن ربيعه و عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن امية به اتفاق عده‏اى از مردان قريش به سر وقت يك يك افرادى كه مال التجاره داشتند رفته و گفتند: اى گروه قريش! محمد شما را بى كس كرد و نيكان شما را بكشت، بيائيد و با اين اموال ما را عليه او يارى كنيد باشد كه ما از او تلافى نموده و انتقام بگيريم، صاحبان اموال نيز پذيرفتند، و به گفته ابن عباس آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ ... وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ﴾ در اين باره نازل شد.

و نيز مى‏نويسد: ابن مردويه از ابن عباس (رضى الله عنه) روايت كرده كه در ذيل آيه ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ گفته است: اين آيه در باره ابو سفيان بن حرب نازل شد.

و نيز از ابن سعد، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ و ابن عساكر از سعيد بن جبير نقل كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ گفته است: اين آيه در باره ابى سفيان بن حرب نازل شده كه در جنگ احد غير از لشكريانى كه از عرب فراهم كرده بود دو هزار نفر از قبايل متفرقه بنى كنانه را هم اجير كرد تا با آنان با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بجنگد، لذا خداوند اين آيه را در حقش نازل كرد، و اين قبايل متفرقه همانهايند كه كعب بن مالك در باره‏شان ابيات زير را سروده:

و جئنا الى موج من البحر وسطه *** احابيش منهم حاسر و مقنع

ثلاثة آلاف و نحن نصية *** ثلاث مئين ان كثرن فاربع‏ و

مؤلف: صاحب الدر المنثور خلاصه اين روايت را از ابن اسحاق و ابن ابى حاتم از عباد بن عبد الله بن زبير نيز روايت كرده است‏.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ﴾ گفته است: زراره و غير او از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه فرمود: هنوز تاويل اين آيه تحقق نيافته، وقتى قائم ما (صلوات الله عليه) قيام نمايد آن‌هايى كه او را درك مى‏كنند خيلى زود تاويل اين آيه را خواهند ديد، و البته دين محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) به مرحله‏اى خواهد رسيد كه شبى برسد و مشركى بر روى زمين باقى نماند.

مؤلف: اين روايت را عياشى در تفسير خود از زراره از آن جناب نقل كرده، و در معناى آن روايتى است كه كافى به سند خود از محمد بن مسلم از ابى جعفر (علیه السلام) نقل كرده و نيز نظير آن را عياشى از عبد الاعلى حلبى از ابى جعفر (علیه السلام) در ضمن روايت طولانى نقل نموده است‏.

در سابق هم در تفسير آيه‏ ﴿لِيَمِيزَ اَللَّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ...﴾ حديث ابراهيم ليثى و پاره‏اى مطالب راجع به آن در ذيل آيه‏ ﴿كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ﴾در جلد ششم اين كتاب گذشت.

انفاق کفارفتنهقتالروایاتبدرانفاق قریش برای جنگ.قتال و رفع فتنه.فتنه در روایات.تمییز خبیث و طیب.

خمس غنیمت، امداد بدر، و سنت تغییر نعمت آیات ۴۱–۵۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات خمس، وقایع بدر، دستورات جنگ و سنت تغییر نعمت در یک سیاق تفسیر شده‌اند.

۞ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَىْءٍۢ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا يَوْمَ ٱلْفُرْقَانِ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ ۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ
و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى [حق از باطل ]-روزى كه آن دو گروه با هم روبرو شدند- نازل كرديم، ايمان آورده‌ايد. و خدا بر هر چيزى تواناست.
إِذْ أَنتُم بِٱلْعُدْوَةِ ٱلدُّنْيَا وَهُم بِٱلْعُدْوَةِ ٱلْقُصْوَىٰ وَٱلرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ ۚ وَلَوْ تَوَاعَدتُّمْ لَٱخْتَلَفْتُمْ فِى ٱلْمِيعَٰدِ ۙ وَلَٰكِن لِّيَقْضِىَ ٱللَّهُ أَمْرًۭا كَانَ مَفْعُولًۭا لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ
آنگاه كه شما بر دامنه نزديكتر [كوه‌] بوديد و آنان در دامنه دورتر [كوه ]، و سواران [دشمن‌] پايين‌تر از شما [موضع گرفته‌] بودند، و اگر با يكديگر وعده گذارده بوديد، قطعاً در وعده‌گاه خود اختلاف مى‌كرديد، ولى [چنين شد] تا خداوند كارى را كه انجام‌شدنى بود به انجام رساند [و] تا كسى كه [بايد] هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [بايد] زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند، و خداست كه در حقيقت شنواى داناست.
إِذْ يُرِيكَهُمُ ٱللَّهُ فِى مَنَامِكَ قَلِيلًۭا ۖ وَلَوْ أَرَىٰكَهُمْ كَثِيرًۭا لَّفَشِلْتُمْ وَلَتَنَٰزَعْتُمْ فِى ٱلْأَمْرِ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ سَلَّمَ ۗ إِنَّهُۥ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ
[اى پيامبر، ياد كن‌] آنگاه را كه خداوند آنان [=سپاه دشمن‌] را در خوابت به تو اندك نشان داد؛ و اگر ايشان را به تو بسيار نشان مى‌داد قطعاً سست مى‌شديد و حتماً در كار [جهاد] منازعه مى‌كرديد، ولى خدا شما را به سلامت داشت، چرا كه او به راز دلها داناست.
وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ ٱلْتَقَيْتُمْ فِىٓ أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًۭا وَيُقَلِّلُكُمْ فِىٓ أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِىَ ٱللَّهُ أَمْرًۭا كَانَ مَفْعُولًۭا ۗ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرْجَعُ ٱلْأُمُورُ
و آنگاه كه چون با هم برخورد كرديد، آنان را در ديدگان شما اندك جلوه داد و شما را [نيز] در ديدگان آنان كم نمودار ساخت تا خداوند كارى را كه انجام‌شدنى بود تحقق بخشد، و كارها به سوى خدا بازگردانده مى‌شود.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةًۭ فَٱثْبُتُوا۟ وَٱذْكُرُوا۟ ٱللَّهَ كَثِيرًۭا لَّعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون با گروهى برخورد مى‌كنيد پايدارى ورزيد و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَنَٰزَعُوا۟ فَتَفْشَلُوا۟ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ۖ وَٱصْبِرُوٓا۟ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ
و از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد و با هم نزاع مكنيد كه سست شويد و مهابت شما از بين برود، و صبر كنيد كه خدا با شكيبايان است.
وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ خَرَجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِم بَطَرًۭا وَرِئَآءَ ٱلنَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌۭ
و مانند كسانى مباشيد كه از خانه‌هايشان با حالت سرمستى و به صرف نمايش به مردم خارج شدند و [مردم را] از راه خدا باز مى‌داشتند، و خدا به آنچه مى‌كنند احاطه دارد.
وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ ٱلْيَوْمَ مِنَ ٱلنَّاسِ وَإِنِّى جَارٌۭ لَّكُمْ ۖ فَلَمَّا تَرَآءَتِ ٱلْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّى بَرِىٓءٌۭ مِّنكُمْ إِنِّىٓ أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّىٓ أَخَافُ ٱللَّهَ ۚ وَٱللَّهُ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
و [ياد كن‌] هنگامى را كه شيطان اعمال آنان را برايشان بياراست و گفت: «امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نخواهد شد، و من پناه شما هستم.» پس هنگامى كه دو گروه، يكديگر را ديدند [شيطان‌] به عقب برگشت و گفت: «من از شما بيزارم، من چيزى را مى‌بينم كه شما نمى‌بينيد، من از خدا بيمناكم.» و خدا سخت‌كيفر است.
إِذْ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَٰٓؤُلَآءِ دِينُهُمْ ۗ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَإِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ
آنگاه كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود مى‌گفتند: «اينان [=مؤمنان‌] را دينشان فريفته است.» و هر كس بر خدا توكل كند [بداند كه‌] در حقيقت خدا شكست‌ناپذير حكيم است.
وَلَوْ تَرَىٰٓ إِذْ يَتَوَفَّى ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۙ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَٰرَهُمْ وَذُوقُوا۟ عَذَابَ ٱلْحَرِيقِ
و اگر ببينى آنگاه كه فرشتگان جان كافران را مى‌ستانند، بر چهره و پشت آنان مى‌زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.
ذَٰلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّٰمٍۢ لِّلْعَبِيدِ
اين [كيفر] دستاوردهاى پيشين شماست، و [گر نه‌] خدا بر بندگان [خود] ستمكار نيست.
كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ ۙ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّۭ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
[رفتارشان‌] مانند رفتار خاندان فرعون و كسانى است كه پيش از آنان بودند: به آيات خدا كفر ورزيدند؛ پس خدا به [سزاى‌] گناهانشان گرفتارشان كرد. آرى، خدا نيرومند سخت‌كيفر است.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًۭا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَىٰ قَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۙ وَأَنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ
اين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‌دهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خدا شنواى داناست.
كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ ۙ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَٰهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَآ ءَالَ فِرْعَوْنَ ۚ وَكُلٌّۭ كَانُوا۟ ظَٰلِمِينَ
[رفتارى‌] چون رفتار فرعونيان و كسانى كه پيش از آنان بودند، كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند؛ پس ما آنان را به [سزاى‌] گناهانشان هلاك، و فرعونيان را غرق كرديم و همه آنان ستمكار بودند.

بيان آيات [توضيح و تفسير مفردات و جملات آيه شريفه مربوط به خمس: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات مشتمل است بر بيان وجوب دادن خمس غنيمت، و استقامت در برابر دشمن، و اندرز آنان و بيان پاره‏اى از نكبتها كه خداوند دشمنان دين را بدان مبتلا كرده، و بيچاره شدنشان به مكر الهى، و اينكه خداوند در بين آنان همان سنتى را معمول داشته كه در ميان قوم فرعون و كسانى كه پيش از ايشان بودند بخاطر تكذيب آيات و جلوگيرى از راه او معمول داشته است.

﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ...﴾

كلمه «غنم» و «غنيمت» به معناى رسيدن به در آمد از راه تجارت و يا صنعت و يا جنگ است، و ليكن در اين آيه بملاحظه مورد نزولش تنها با غنيمت جنگى منطبق است.

راغب مى‏گويد: «غنم» به دو فتحه معنايش معروف است، خداى تعالى فرموده: ﴿وَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُمَا﴾ و از گاو و گوسفند پيه آن دو را بر ايشان حرام كرديم و «غنم» به ضمه حرف اول و سكون حرف دوم به معناى رسيدن و دست يافتن به فائده است، و ليكن در هر درآمدى كه از راه جنگ و از ناحيه دشمنان و غير ايشان به دست آيد استعمال شده، و به اين معنا است آيه‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ و آيه‏ ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَيِّباً﴾ و كلمه «مغنم» به معناى هر چيزى است كه به غنيمت درآيد و جمع آن «مغانم» مى‏باشد، مانند:

﴿فَعِنْدَ اَللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ﴾

و كلمه «ذو القربى» به معناى نزديكان و خويشاوندان است و در اين آيه منظور از آن، نزديكان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يا بطورى كه از روايات قطعى استفاده مى‏شود خصوص اشخاص معينى از ايشان است. و كلمه «يتيم» به معناى انسانى است كه پدرش در حال خردسالى‏اش مرده باشد، و مى‏گويند كه در همه انواع حيوانات يتيم آن حيوانى است كه مادر خود را از دست داده باشد، تنها انسان است كه يتيم بودنش از ناحيه پدر است.

﴿فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ...﴾ كلمه «ان» به فتح همزه قرائت شده، و اين ممكن است بخاطر تقدير گرفتن حرف جر بوده و تقدير آن چنين باشد: «و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فعلى ان لله خمسه - بدانيد كه هر آنچه را كه به غنيمت مى‏گيريد بر اين اساس است كه پنج يك آن، از آن خدا است».و نيز ممكن است بخاطر عطف بر «أن» اولى بوده و خبر «أن» اولى حذف شده باشد، چون كلام دلالت بر آن داشته است، و تقدير چنين بوده: «و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء يجب قسمته فاعلموا ان خمسه لله - بدانيد كه آنچه غنيمت مى‏بريد واجب است تقسيم شود، و بدانيد كه يك پنجم آن از آن خدا است».و يا «فاء» براى استشمام معنى شرط بوده باشد، چون برگشت معناى آيه به اين بوده كه «اگر چيزى را به غنيمت برديد پس خمس آن براى خدا است» و چون معناى آيه به اين بوده كه «اگر چيزى را به غنيمت برديد پس خمس آن براى خدا است» و چون معناى شرط از آن استشمام مى‏شود فاء به كار رفته تا جمله معناى جزاء شرط را بدهد، و اگر حرف «أن» تكرار شده صرفا به منظور تاكيد بوده، و اصل آن «و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء ان خمسه لله...» بوده، و آن اصلى كه ماده علم تعلق به آن گرفته عبارت است از جمله «ما غنمتم من شى‏ء خمسه لله و للرسول...»، و لفظ جلاله را براى تعظيم مقدم بر رسول ذكر نمود.

و جمله‏ ﴿إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ﴾ قيد آن امرى است كه صدر آيه دلالت بر آن دارد و آن عبارت است از امر «بدهيد خمس آن را».پس معناى جمله مذكور اين مى‏شود: «بدهيد خمس آن را اگر به خدا و به آنچه كه بر بنده‏مان نازل كرده‏ايم ايمان آورده‏ايد».و چه بسا گفته شده است كه جمله مزبور متصل به جمله ﴿فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللَّهَ مَوْلاَكُمْ﴾ است كه در آيه قبلى بود، البته اين را گفته‏اند، و ليكن سياق كلام بواسطه فاصله شدن جمله‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ﴾ با اين توجيه وفق نمى‏دهد.

﴿مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ عَبْدِنَا يَوْمَ اَلْفُرْقَانِ﴾ ظاهر اين است كه منظور از ﴿مَا أَنْزَلْنَا﴾ قرآن است،

به قرينه اينكه انزال آن را اختصاص به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داده، و اگر منظور از آن ملائكه نازله در جنگ بدر بود جا داشت اولا بجاى‏ ﴿مَا أَنْزَلْنَا﴾ بفرمايد «من انزلنا» و يا تعبير ديگرى كه اين معنا را برساند، و ثانيا بجاى‏ ﴿عَلىَ عَبْدِنَا﴾ بفرمايد: «عليكم» زيرا همانطور كه ملائكه در آن روز براى يارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاده شده بودند همچنين مؤمنين ملازمين ركاب آن حضرت را هم يارى كردند، هم چنان كه آيه‏ ﴿فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُرْدِفِينَ﴾ و آيه‏ ﴿إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى اَلْمَلاَئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ بر آن دلالت دارند، و نظير آن دو در معنا، آيه‏ ﴿إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُنْزَلِينَ بَلىَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاَفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ مُسَوِّمِينَ﴾ مى‏باشد.

و در التفات از غيبت به تكلم كه در جمله‏ ﴿إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ عَبْدِنَا﴾ بكار رفته اشاره است به بسط لطف الهى بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ممتاز شدنش به قرب خدا، و اين اشاره بر كسى پوشيده نيست.

و از دقت در بحثى كه در اول سوره در ذيل آيه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَنْفَالِ قُلِ اَلْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَ اَلرَّسُولِ...﴾ گذشت به دست مى‏آيد كه منظور از جمله‏ ﴿وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلىَ عَبْدِنَا يَوْمَ اَلْفُرْقَانِ﴾ حليت تصرف در غنيمت است كه در آخر سوره در ضمن سياق آياتى در باره آن فرمود: ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَيِّباً﴾.

و منظور از ﴿يَوْمَ اَلْفُرْقَانِ﴾ روز بدر است به شهادت اينكه دنبالش فرمود: ﴿يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعَانِ﴾، زيرا آن روزى كه خداوند حق و باطل را روبروى هم قرار داد و آن دو را از هم جدا كرد و به تصرف خود حق را احقاق و با يارى نكردنش از باطل آن را ابطال نمود همان روز بدر بود. و جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ به منزله تعليل است براى جمله‏ ﴿يَوْمَ اَلْفُرْقَانِ﴾ نظر به دلالتى كه دارد بر اينكه خداوند حق را از باطل جدا كرد، مثل اينكه گفته شده باشد: خدا بر هر چيزى قادر است، و به همين دليل مى‏تواند حق و باطل را از هم جدا سازد.

بنا بر اين، معناى آيه - و خدا داناتر است - اين مى‏شود: بدانيد كه آنچه شما غنيمت مى‏بريد هر چه باشد يك پنجم آن از آن خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و ابن السبيل است و آن را به اهلش برگردانيد اگر به خدا و به آنچه كه بر بنده‏اش محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) در جنگ بدر نازل كرده ايمان داريد و در روز بدر اين معنا را نازل كرده بود كه انفال و غنيمت‏هاى جنگى از آن خدا و رسول او است، و احدى را در آن سهمى نيست، و اينك همان خدايى كه امروز تصرف در چهار سهم آن را بر شما حلال و مباح گردانيده دستورتان مى‏دهد كه يك سهم آن را به اهلش برگردانيد.

و از ظاهر آيه برمى‏آيد كه تشريع در آن مانند ساير تشريعات قرآنى ابدى و دائمى است، و نيز استفاده مى‏شود كه حكم مورد نظر آيه مربوط به هر چيزى است كه غنيمت شمرده شود، هر چند غنيمت جنگى ماخوذ از كفار نباشد، مانند استفاده‏هاى كسبى و مرواريدهايى كه با غوص از دريا گرفته مى‏شود و كشتى‏رانى و استخراج معادن و گنج، آرى، گو اينكه مورد نزول آيه غنيمت جنگى است، و ليكن مورد مخصص نيست.

و همچنين از ظاهر مصارفى كه برشمرده و فرموده: ﴿لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ وَ اَلْيَتَامىَ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ﴾ برمى‏آيد كه مصارف خمس منحصر در آن‌ها است، و براى هر يك از آن‌ها سهمى است، به اين معنا كه هر كدام مستقل در گرفتن سهم خود مى‏باشند، هم چنان كه نظير آن از آيه زكات استفاده مى‏شود، نه اينكه منظور از ذكر مصارف از قبيل ذكر مثال باشد.

هر يك از اين مطالب كه گفتيم از ظاهر آيه استفاده مى‏شود شكى نيست در اينكه از آيه به ذهن تبادر مى‏كند، و بر طبق آن رواياتى هم از طريق شيعه و ائمه اهل بيت (علیهم السلام) وارد شده. و ليكن مفسرين اهل سنت در باره آن و اينكه تفسير آيه چيست اختلاف كرده‏اند، و ما - ان شاء الله - به زودى در بحث روايتى آينده متعرض اقوال آنان مى‏شويم.

﴿إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلدُّنْيَا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ اَلْقُصْوىَ وَ اَلرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَوَاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي اَلْمِيعَادِ وَ لَكِنْ لِيَقْضِيَ اَللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً...﴾

كلمه «عدوة» - به ضم عين، و گاهى به كسر آن - به معناى طرف بلند بيابان است، و «دنيا» مؤنث «ادنى» است هم چنان كه «قصوى» كه گاهى آن را «قصيا» هم مى‏گويند مؤنث «اقصى» است، و منظور از «ركب» بطورى كه گفته شده آن قافله مال التجاره‏اى بود كه ابو سفيان سرپرستيش را بر عهده داشته است.

ظرف «اذ» در جمله‏ ﴿إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ﴾ بيان ثانوى يوم الفرقانى است كه در آيه قبلى بود، هم چنان كه ظرف «يوم» در جمله‏ ﴿يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعَانِ﴾ بيان اول آن و متعلق به‏ ﴿أَنْزَلْنَا عَلىَ عَبْدِنَا﴾ بود. و اما اينكه بعضى گفته‏اند كه ظرف «اذ» بيان جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ است، و مى‏خواهد با ذكر مورد، قدرت خدا را برساند و معنايش اين است كه «خدا بر يارى شما قادر است با ذلت و زبونى كه داشتيد وقتى كه شما در بلندى نزديك بيابان فرود آمده بوديد» وجهى بعيد و تكلف‏دار است.

خمسغنیمتسهم خداایمانغنیمت جنگ.ان کنتم آمنتم بالله.الله مولاکم.

ياد آورى امدادهاى غيبى الهى در جنگ بدر كه موجب پيروزى مسلمين گرديد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سياق جملات قبل از جمله‏ ﴿وَ لَوْ تَوَاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي اَلْمِيعَادِ﴾ كه مساله برخورد دو لشكر و خصوصيات آن را مى‏رساند، و اينكه قافله پائين‏تر از مسلمين بودند، و اينكه خداوند به قدرتش كه هر چيزى را مقهور كرده حق و باطل را از هم جدا كرده و حق را تاييد و باطل را مغلوب ساخت و همچنين اينكه فرمود: ﴿وَ لَكِنْ لِيَقْضِيَ اَللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً﴾ همه شواهدى هستند بر اينكه منظور از جمله مورد بحث هم كه فرمود: ﴿وَ لَوْ تَوَاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي اَلْمِيعَادِ﴾ بيان همين است كه برخورد به اين صورت جز مشيت خاصه خداى سبحان نبوده، چون مشركين با اينكه داراى عده و عده بودند در قسمت بلندى بيابان در جايى كه آب در دسترسشان و زمين زير پايشان سفت و محكم بود فرود آمدند و مؤمنين با كمى عدد و ضعف نيرويشان در قسمت پائين بيابان در زمينى ريگزار و بى آب اردوگاه داير كرده بودند و به قافله ابو سفيان هم نتوانستند دست پيدا كنند و او قافله را از يك نقطه ساحلى پائين اردوگاه مؤمنين پيش مى‏راند، و مؤمنين در شرايطى قرار گرفته بودند كه از نظر نداشتن پايگاه چاره‏اى جز جنگيدن نداشتند، و برخورد مؤمنين در چنين شرايط و پيروزيشان بر مشركين را نمى‏توان امرى عادى دانست، و جز مشيت خاص الهى و قدرت‏نمائيش بر نصرت و تاييد مؤمنين چيز ديگر نمى‏تواند باشد.

پس جمله‏ ﴿وَ لَوْ تَوَاعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي اَلْمِيعَادِ﴾ بيان اين معنا است كه فرود آمدن مؤمنين در اينجا و مشركين در آنجا روى قرار قبلى و يا مشورت صورت نگرفته و لذا بدنبال اين جمله فرمود: ﴿وَ لَكِنْ لِيَقْضِيَ اَللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً﴾ چون اين جمله بخاطر كلمه «و لكن» استدراك از مطالب قبل است.

و جمله‏ ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾ تعليل آن قضايى است كه خداوند در امر مفعول رانده، و معنايش اين است كه خداوند اگر اين قضا را راند كه شما با كفار اينطور تلاقى و برخورد كنيد، و در چنين شرايطى شما مؤمنين را تاييد نمود و كفار را بيچاره كرد همه براى اين بود كه خود دليل روشنى بر حقانيت حق و بطلان باطل باشد تا هر كس هلاك مى‏شود با داشتن دليل و تشخيص راه از چاه هلاك شده باشد و هر كس هم زنده مى‏شود با دليل

روشن زنده شده باشد.

و به اين بيان روشن مى‏شود كه منظور از هلاكت و زنده شدن، هدايت و ضلالت است، چون ظاهرا چيزى كه مرتبط با وجود بينه و دليل روشن باشد همين هدايت و ضلالت است.

جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ نيز تعليل است، و عطف است بر جمله‏ ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ...﴾ و معنايش اين است كه «و اگر خدا اين قضا را راند و كرد آنچه را كرد براى اين بود كه او شنوا است و دعاى شما را مى‏شنود، دانا است و آنچه در دلهاى شما هست مى‏داند» و در اين بيان اشاره است به آنچه كه در صدر آيات راجع به اين داستان ذكر كرده و فرموده بود: ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ...﴾

و بر طبق همين سياق است (يعنى براى بيان اينكه مرجع امر اين واقعه قضاى خاص الهى است نه اسباب عادى) آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿إِذْ يُرِيكَهُمُ اَللَّهُ فِي مَنَامِكَ قَلِيلاً...﴾ و همچنين چند آيه بعد كه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ...﴾ و آيه بعد از آن كه مى‏فرمايد: ﴿إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ...﴾

و معناى آيه اين است كه روز فرقان آن روزى بود كه شما در قسمت پائين وادى اردو داير كرده بوديد و كفار در قسمت بالاى آن اطراق كرده بودند و پياده شدن شما در پائين و كفار در بالا با هم جور درآمد بطورى كه اگر مى‏خواستيد قبلا با كفار قرار داد كنيد كه شما اينجا و آنان آنجا را لشكرگاه كنند قطعا اختلافتان مى‏شد، و هرگز موفق نمى‏شديد كه به اين نحو جبهه‏سازى كنيد. پس قرار گرفتن شما و ايشان به اين نحو نه از ناحيه و به فكر شما بود و نه از ناحيه و به فكر كفار، بلكه امر شدنى بود كه خداوند بر آن قضا راند، و اگر اينچنين قضا راند براى اين بود كه با ارائه يك معجزه و دليل روشن حجت خود را تمام كند، و نيز براى اين بود كه دعاى سابق شما را و آن استغاثه‏اى را كه از شما شنيد، و آن حاجتى را كه از سويداى دل شما خبر داشت مستجاب و برآورده كند.

﴿إِذْ يُرِيكَهُمُ اَللَّهُ فِي مَنَامِكَ قَلِيلاً...﴾

كلمه «فشل» به معناى ضعف توأم با اضطراب است، و «تنازع» به معناى اختلاف و از ماده «نزع» است كه نوعى كندن را گويند، و اختلاف را از اين باب تنازع مى‏گويند كه در حقيقت طرفين نزاع هر كدام مى‏خواهند ديگرى را از آنچه كه دارد بركند. و كلمه «تسليم» به معناى نجات دادن است.

و كلام در اين آيه به تقدير كلمه «اذكر» معنايش اين است كه «بياد آر آن موقعى را كه خداوند دشمنان تو را در خواب در نظرت اندك وانمود» و اندك نشان داد نشان براى اين

بود كه دلهايتان را استوار نموده و درونتان را آرامش بخشد، چون اگر نفرات ايشان را در نظرت زياد جلوه مى‏داد و تو مؤمنين را از نيروى ايشان خبر مى‏دادى قهرا از ضعف و كمى عده خود دچار سستى و اضطراب مى‏شدند، و در اينكه آيا در چنين شرايطى با لشكر انبوه كفار مصاف شوند يا نه اختلاف مى‏كردند، و ليكن خداى تعالى با اندك نشان دادن ايشان شما را از سستى و اختلاف نجاتتان داد، چون او به ذات الصدور يعنى به دلها آگاه است، و خوب مى‏داند كه براى اطمينان يافتن و استوارى و نيرومند شدن دلها چه چيز شايسته است.

اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان به رسول خود در عالم رؤيا بشارت به فتح داده، و آن جناب در خواب ديد كه همانطورى كه خداوند در بيدارى وعده داده بود بر يكى از دو طائفه، قافله و يا لشكر قريش پيروز خواهد شد، و خداوند در آن خواب لشكر قريش را اندك و غير قابل اعتناء به آن حضرت وانمود كرده و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم آنچه را كه در خواب ديده بود براى مؤمنين بازگو كرد و به آنان وعده صريح و بشارت داده بود و به همين جهت همه آماده جنگ با ايشان شدند، به دليل اينكه فرمود: ﴿وَ لَوْ أَرَاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ...﴾ و دلالت اين جمله بر آنچه ما استظهار كرديم روشن است.

﴿وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ اِلْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ...﴾

معناى اين آيه روشن است، و ميان آن و آيه‏ ﴿قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ اِلْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ أُخْرىَ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ اَلْعَيْنِ وَ اَللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ﴾ بنا بر اينكه اشاره باشد به واقعه بدر هيچ منافاتى وجود ندارد. براى اينكه اندك نشان دادنى كه در آيه مورد بحث است مقيد شده به جمله‏ ﴿إِذِ اِلْتَقَيْتُمْ﴾ و با همين قيد تنافى برداشته شده، گويا خداى سبحان مؤمنين را در اولين برخورد به نظر مشركين اندك نشان داده، تا مغرور شده و ايشان را غير قابل اعتناء تلقى كنند و همين معنا ايشان را بر پياده شدن و جنگيدن دلير كند، ولى وقتى دست به كار جنگ شده و در هم آميختند خداوند همان مؤمنين را كه تا آن موقع به نظرشان اندك مى‏آمد در نظرهايشان بسيار و دو برابر وانمود، و همين معنا باعث شد كه عزيمت‏هايشان سست گشته و دل از دست داده و در نتيجه شكست خوردند.

پس آيه مورد بحث ناظر به اول داستان است، و آيه آل عمران ناظر به بعد از انتقال و اختلاط است‏ ﴿لِيَقْضِيَ اَللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾ اين جمله متعلق است به جمله «يريكموهم» و آن را تعليل مى‏كند.

بدرامدادمیعادحق و باطلبرخورد دو لشکر در بدر.جداسازی حق و باطل.استغاثه و استجابت.امداد به پیامبر و مؤمنان.

شش دستور جنگى به سربازان اسلام‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اُذْكُرُوا اَللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ...﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: «ثبات» - به فتح ثاء - ضد زوال است. و بنا به گفته او در مورد آيه شريفه به معناى ضد فرار از دشمن است، و اين كلمه بحسب معنايش اعم از كلمه صبرى است كه در جمله‏ ﴿وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلصَّابِرِينَ﴾ به آن امر فرموده، چون صبر يك نحوه ثبات خاصى است، و آن عبارت است از ثبات در مقابل مكروه هم به قلب، بدين صورت كه دچار ضعف نگردد و جزع و فزع نكند، و هم به بدن، به اينكه كسالت و سهل‏انگارى ننموده، و از جا در نرود، و در مواردى كه عجله پسنديده نيست شتاب نكند.

كلمه «ريح» بطورى كه گفته شده به معناى عزت و دولت است، راغب نيز گفته است كه: كلمه «ريح» در آيه بطور استعاره به معناى غلبه است، و وجه اين استعاره و تشبيه اين است كه باد به هر چه بوزد آن را به حركت درآورده و از جاى مى‏كند و با خود مى‏برد، غلبه بر دشمن هم همين خاصيت را دارد.

راغب در باره كلمه «بطر» گفته: اين كلمه به معناى غفلت و سبك مغزى است كه در اثر سوء استفاده از نعمت و قيام ننمودن به حق آن و مصرف كردن آن در غير مورد به آدمى دست مى‏دهد، خداى تعالى در يك جا فرموده: ﴿بَطَراً وَ رِئَاءَ اَلنَّاسِ﴾ و در جاى ديگر فرموده: ﴿بَطِرَتْ مَعِيشَتَهَا﴾ يعنى اهل ده در معيشت‏شان بطر به خرج دادند و در نتيجه از كار باز مانده و به رنج افتادند، و بطر همان طرب است و طرب خفت و سبكيى است ناشى از فرح. و گاهى اين كلمه در شدت حزن و اندوه استعمال مى‏شود، و كلمه «بيطرة» به معناى دامپزشكى است. و كلمه «رئاء» به معناى اين است كه آدمى خود را به غير آنچه كه هست نشان دهد.

جمله «فاثبتوا» امر مطلق ايستادگى در برابر دشمن و فرار نكردن است، و بنا بر اين امر به صبر در جمله «و اصبروا» همانطورى كه در سابق اشاره كرديم تكرار آن امر نيست.

ذكر خدا در جمله‏ ﴿وَ اُذْكُرُوا اَللَّهَ كَثِيراً﴾ به معناى ياد خدا در دل و در زبان است، چون اين هر دو قسم، ذكر است و معلوم است كه آن چيزى كه مقاصد آدمى را از يكديگر مشخص و جدا مى‏كند آن حالات درونى و قلبى انسان است، حال چه اينكه لفظ هم با آن حالت مطابق باشد، مثل كلمه «يا غنى» از فقيرى كه از فقر خود به خدا پناهنده مى‏شود، و يا

كلمه «يا شافى» از مريضى كه از مرض خود به خدا پناه مى‏برد، و يا مطابق نباشد، مثل اينكه همان فقير و مريض بجاى آن دو كلمه بگويند «اى خدا» چون همين «اى خدا» از فقير به معناى «اى بى نياز» و از مريض به معناى «اى شفا دهنده» است، چون مقتضاى حال و آن احتياجى كه اين دو را به استغاثه وادار كرده شاهد اين است كه مقصودشان از «اى خدا» جز اين نيست، و اين خيلى روشن است.

كسى هم كه به جنگ رفته، و با دشمن روبرو شده، و مى‏داند كه در جنگ خونها ريخته مى‏شود، و دست و پاها قطع مى‏گردد و خلاصه به منظور رسيدن به هدف بايد از خود گذشتگى كرد و پيه همه ناملايمات را به خود ماليد، چنين كسى فكرش همه متوجه پيروزى و رسيدن به هدف و غلبه بر دشمنى است كه او را به مرگ و فنا تهديد مى‏كند، و كسى كه حالش اين و فكر و ذكرش اين است ذكر خدايش هم ذكرى است كه با حالت و فكرش تناسب دارد.

و اين خود بهترين قرينه است بر اينكه منظور از ﴿اُذْكُرُوا اَللَّهَ كَثِيراً﴾ اين است كه مؤمن، متذكر آن معارفى باشد كه مربوط به اين شان و اين حالت است، و آن اين است كه خداى تعالى معبود او و پروردگار او است، و آن كسى است كه مرگ و حيات به دست او است، و مى‏تواند او را در اين حال يارى كند، و او سرپرست اوست و چه سرپرست و ياور خوبى است، چنين كسى با اينكه پروردگارش وعده نصرت داده و فرموده: ﴿إِنْ تَنْصُرُوا اَللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ﴾ و مى‏داند كه خداوند اجر كسى را كه عمل نيكى انجام دهد ضايع نمى‏كند يقينا به نصرت پروردگارش اطمينان داشته و مى‏داند كه سرانجام كارش به يكى از دو وجه است كه هر دو نيك است، چون يا بر دشمن غلبه پيدا مى‏كند كه در اين صورت رايت دين را بلند كرده و محيط را براى سعادتمند شدن خود و ديگران مساعد كرده است، و يا كشته مى‏شود كه در اين فرض به جوار اولياء مقربين درگاه پروردگارش شتافته است، اين گونه معارف حقيقى است كه مربوط به حالت يك نفر مجاهد است، و سرانجامش را به سعادت واقعى و كرامت دائمى منتهى مى‏كند.

و اگر در جمله مورد بحث «ذكر» را مقيد به «كثير» كرد براى اين است كه در ميدانهاى جنگ هر لحظه صحنه‏هايى كه انسان را به دوستى زندگى فانى و شيرينى زخارف دنيوى وادار ساخته و شيطان هم با القاء وسوسه خود آن را تاييد كند تكرار مى‏شود، و لذا فرموده: خدا را زياد ياد كنيد تا بدين وسيله روح تقوا در دلها هر لحظه تجديد و زنده‏تر شود.

﴿وَ أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ ظاهر سياق اين است كه منظور از «اطاعت» اطاعت دستوراتى است كه از ناحيه خدا و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حريم دين و بيضه اسلام صادر مى‏شود، و آيات جهاد و دستورات نبوى مشتمل بر آن است، مثل اينكه بايد اول تمام حجت كنند، و در حين جنگ متعرض زن و فرزند دشمن نشوند و بدون اطلاع دشمن بر ايشان شبيخون نزنند و همچنين احكام ديگر جهاد.

﴿وَ لاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾ يعنى با نزاع و كشمكش در ميان خود ايجاد اختلاف نكنيد، و در نتيجه خود را دچار ضعف اراده مسازيد و عزت و دولت و يا غلبه بر دشمن را از دست مدهيد، چون اختلاف، وحدت كلمه و شوكت و نيروى شما را از بين مى‏برد.

﴿وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلصَّابِرِينَ﴾ يعنى همواره در برابر مصائب و ناملايمات جنگى كه دشمن به وسيله آن تهديدتان مى‏كند ملازم خويشتن‏دارى و اكثرا در ذكر خدا و اطاعت او و رسولش بوده باشيد، و حوادث و سنگينى بار اطاعت شما را از جاى نكند و از پا درنياورد، و لذت معصيت و عجب و تكبر شما را گمراه نسازد.

و اگر امر به صبر را با جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلصَّابِرِينَ﴾ تاكيد فرمود براى اين است كه صبر قوى‏ترين ياورى است كه در شدائد، و محكم‏ترين ركنى است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده.

و همين صبر است كه به انسان فرصت تفكر صحيح داده و به منزله خلوتى است كه در هنگام هجوم افكار پريشان و صحنه‏هاى هول‏انگيز و مصائبى كه از هر طرف رو مى‏آورد به انسان فرصت مى‏دهد كه صحيح فكر نموده و رأى مطمئن و صد در صد اتخاذ كند، پس خداى سبحان با مردم صابر است.

﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بَطَراً وَ رِئَاءَ اَلنَّاسِ...﴾ - نهى از اتخاذ طريقه مشركين رياكار و مغرور و جلوگيران از راه خدا است، و بطورى كه از سياق كلام استفاده مى‏شود مقصود از آنان مشركين قريش است، و چون داراى اوصاف مذكور بودند يعنى مغرور و رياكار و سد راه خدا بودند مؤمنين را از اينكه مثل آنان شوند نهى كرده، و اين معنا هم از سياق استفاده مى‏شود، و هم جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ﴾ بر آن دلالت دارد، چون مى‏فرمايد خداوند به كردار ايشان احاطه و سلطنت دارد، مالك كارهاى ايشان است، و معلوم است كه لازمه اين معنا اين است كه اعمال ايشان داخل در قضاى خدا و جارى به اذن و مشيت او باشد، و با اين حال اين فعاليت‏ها خدا را عاجز و ناتوان نمى‏كند. بنا بر اين مى‏توان گفت جمله مزبور به منزله كنايه از مطلبى است كه در چند آيه بعد به آن تصريح كرده و فرموده است: ﴿وَ لاَ يَحْسَبَنَّ

اَلَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لاَ يُعْجِزُونَ﴾.

و نيز معلوم است كه قيود سه‏گانه ﴿بَطَراً وَ رِئَاءَ اَلنَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ را در كلام اخذ كردن باعث مى‏شود كه نهى به همانها تعلق بگيرد، و تقدير چنين شود: شما (مانند كفار) با خودنمايى و خودآرايى به تجملات دنيوى بسوى جنگ با دشمنان دين از ديار خود بيرون نشويد، و مردم را با گفتار و كردار ناپسند خود به ترك تقوا و فرو رفتن در گناهان و خروج از اطاعت اوامر و دستورات او دعوت مكنيد، و بدين وسيله سد راه خدا مباشيد، كه اگر چنين كنيد زحماتتان بى اثر گشته و نور ايمان در دلهايتان خاموش مى‏گردد و آثار ايمان از اجتماع شما رخت برمى‏بندد، پس اگر بخواهيد زحماتتان ثمربخش باشد و در نتيجه شما را به مقصد و غرض برساند جز صراط مستقيمى كه دين قويم آن را برايتان فراهم نموده و ملت فطرى هموارش كرده راه ديگرى نداريد و خداوند مردم فاسق را بسوى ايده‏هاى فاسدشان راهنمايى نمى‏كند.

پس رويهمرفته اين سه آيه مشتمل بر شش امر است كه خداوند رعايت آن را در جنگهاى اسلامى در هنگامى كه مسلمين با لشكر دشمن برمى‏خورند واجب كرده: 1 - ثبات، 2 - بسيار خدا را ذكر كردن، 3 - خدا و رسول را اطاعت نمودن، 4 - نزاع نكردن، 5 - اينكه با غرور و شادمانى و خودنمايى بسوى جنگ بيرون نشوند، 6 - از راه خدا جلوگيرى نكنند.

و مجموع اين امور شش‏گانه دستور جنگى جامعى است كه هيچ دستور مهم جنگى از آن بيرون نيست، و اگر انسان در جزئيات وقايع تاريخى جنگهاى اسلامى كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اتفاق افتاده از قبيل جنگ بدر، احد، خندق و حنين و غير آن دقت كامل به عمل آورد اين معنا برايش روشن مى‏گردد كه سر غلبه مسلمين در آنجا كه غالب شدند رعايت مواد اين دستورات بوده، و رمز شكست خوردنشان هر جا كه شكست خوردند رعايت نكردن و سهل‏انگارى در آن‌ها بوده است.

ثباتذکراطاعتنزاعصبرصبر در جهاد.ذکر کثیر خدا.لعلکم تفلحون.دستورات جنگ.

توضيح در مورد زينت دادن شيطان، اعمال مشركين را و تحريك آنها به جنگ با مسلمين و سپس تنها گذاشتن آنان را

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَ قَالَ لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ...﴾

زينت دادن شيطان عمل آدمى را به اين است كه بوسيله تهييج عواطف درونى مربوط به آن عمل، در دل آدمى القاء مى‏كند كه عمل بسيار خوبى است، و در نتيجه انسان از عمل خود لذت مى‏برد و قلبا آن را دوست مى‏دارد، و آن قدر قلب متوجه آن مى‏شود كه ديگر فرصتى برايش نمى‏ماند تا در عواقب وخيم و آثار سوء و شوم آن تعقلى كند.

و بعيد نيست كه جمله‏ ﴿وَ قَالَ لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ...﴾ تفسير و يا به منزله تفسير همين زينت دادن شيطان باشد، و اين در صورتى است كه منظور از اعمال، نتيجه مادى آن باشد كه همان نيرو، اسلحه، نفرات، غلامان و ابزار طرب و شرابهايى بوده كه تهيه ديده بودند و شترانى كه با خود مى‏راندند، و ممكن هم هست مقصود خود اعمال باشد، و آن انواع لجاجت و اصرارى بوده كه در گمراهى خود و در دشمنى با خدا و رسول مى‏ورزيده و آن بى بند و بارى كه در ظلم و فسق داشته‏اند، و در اين صورت جمله‏ ﴿لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنَّاسِ﴾ تفسير زينت دادن شيطان نيست، بلكه تتميم آن است، و خلاصه اينكه شيطان با گفتن اين جمله كفار را در آنچه كه تصميم گرفته‏اند يعنى در قتال با مسلمين تشويق و خوشدل ساخته و در تكميل اين غرض گفت: ﴿وَ إِنِّي جَارٌ لَكُمْ﴾.

و كلمه «جار» از «جوار» است، و جوار از سنت‏هاى عهد جاهليت عرب است كه زندگى قبيله‏اى داشته، و از احكام جوار (پناهندگى) يكى اين بوده كه صاحب جار پناهنده خود را در هنگام سوء قصد دشمن يارى كند، و البته آثار مختلف ديگرى به حسب سنن جارى در مجتمعات بشرى داشته است.

﴿فَلَمَّا تَرَاءَتِ اَلْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلىَ عَقِبَيْهِ﴾ «نكوص» به معناى خوددارى از چيزى است، و ﴿عَلىَ عَقِبَيْهِ﴾ حال و كلمه «عقب» به معناى پاشنه است، و معناى جمله اين است كه: وقتى دو طايفه به هم برخوردند از ترس به عقب برگشته و فرار كردند.

﴿إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ...﴾ اين جمله تعليل است براى جمله‏ ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ﴾ و شايد اشاره باشد به نزول ملائكه مردفين كه خداوند با آنان مسلمين را يارى و كمك نموده، و همچنين جمله‏ ﴿إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ وَ اَللَّهُ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾ تعليل جمله‏ ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ﴾ و مفسر تعليل سابق است.

و معنايش اين است كه: روز فرقان آن روزى بود كه شيطان رفتارى را كه مشركين در دشمنى با خدا و رسول و جنگ با مسلمين داشتند و آن رفتار را در آمادگى براى خاموش كردن نور خدا اعمال مى‏كردند در نظر ايشان جلوه داده و براى تشويق و خوشدل ساختن آنان مى‏گفت: ﴿لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنَّاسِ﴾ هيچ كس امروز نمى‏تواند بر شما غلبه كند، و من هم خود پناه شمايم، و دشمن شما را از شما دفع مى‏دهم، ولى وقتى دو فريق با هم روبرو شدند مشركين مؤمنين را و مؤمنين مشركين را ديدند او (شيطان) شكست خورده و فرارى به عقب برگشت و به مشركين گفت: من چيزهايى مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد، من ملائكه را مى‏بينم كه براى كمك مؤمنين با عذابهايى كه شما را تهديد مى‏كند نازل مى‏شوند، من از عذاب خدا مى‏ترسم، و خدا

﴿شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾ است.

و اين معنا بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد، با وسوسه شيطان در دل مشركين و تهييج و تشجيع آنان بر جنگ با مؤمنين و تشويقشان در آماده شدن و دگرگونى افكار ايشان بعد از روبرو شدن با لشكر اسلام و نزول كمك براى مؤمنين و دچار شدن ايشان به رعب، و اينكه آرزوى فتح و تصميم بر غالب شدنشان جاى خود را به ترس و نوميدى داد، قابل انطباق است.

و نيز معنايى است كه ممكن است با احتمال زير هم منطبق شود، و آن احتمال اينكه يك تصور شيطانى آن چنان حواس مشركين را به خود جلب كرده باشد كه در نظرشان به صورت يك انسانى درآمده و بطورى كه خداوند حكايت كرده به ايشان گفته باشد: ﴿لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنَّاسِ وَ إِنِّي جَارٌ لَكُمْ﴾ و اين تصور درونى با القاء همين حرف ايشان را گمراه كرده و به راه انداخته و به ميدان جنگ كشانده باشد، تا آنكه هر دو لشكر يكديگر را برخورد نموده و چون وضع را بر خلاف آنچه آرزو و طمع داشت مشاهده كرد پا به فرار گذاشته و گفته باشد: ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ﴾ من نزول ملائكه را به كمك مؤمنين مى‏بينم‏ ﴿إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ وَ اَللَّهُ شَدِيدُ اَلْعِقَابِ﴾، روايات راجع به اين داستان هم كه از طريق شيعه و سنى وارد شده اين احتمال را تاييد مى‏كند.

و مضمون اين روايات اين است كه: شيطان در نظر مشركين به صورت سراقة بن مالك بن جشعم كنانى مدلجى كه از اشراف كنانه بوده مجسم شده و به ايشان گفت آنچه را كه گفت، و حتى پرچمشان را هم بلند كرد تا بالآخره آنان را به ميدان جنگ آورد، و وقتى دو لشكر روبرو شدند خودش پا به فرار گذاشت، و گفت: ﴿إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ﴾ تا آخر آن كلماتى كه خداوند از وى حكايت كرده، و اين روايت به زودى در بحث روايتى همين آيات خواهد آمد ان شاء الله.

بعضى از مفسرين اصرار كرده‏اند بر اينكه معناى آيه با وجه اول منطبق است، و وجه دوم را بخاطر ضعف سند روايات و بى اعتبارى مدارك تاريخى آن ضعيف دانسته، و ليكن هر چند روايات مزبور متواتر و يا همراه با قرائن قطعى و موجب اطمينان تام نيست اما اصل احتمال محال نيست تا با عقل سليم موافق نباشد، و نيز از قصه‏هايى نيست كه آثار صحيح مخالف آن است، و هيچ مانعى ندارد كه شيطان در نظر مشركين مجسم شده و ايشان را به سوى ضلالت كشانيده باشد و بعد از اينكه كار خود را كرده ايشان را در هلاكتشان تنها گذاشته باشد و يا بعد از آنكه عذاب الهى را مشاهده كرده پا به فرار گذاشته باشد.

علاوه بر اينكه سياق آيه كريمه، مخصوصا با در نظر داشتن جملات: ﴿وَ إِنِّي جَارٌ

لَكُمْ﴾ و ﴿فَلَمَّا تَرَاءَتِ اَلْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلىَ عَقِبَيْهِ﴾ و ﴿إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ﴾ به افاده معناى دوم نزديك‏تر است تا افاده معناى اول، براى اينكه برگشت دادن معناى‏ ﴿إِنِّي أَرىَ...﴾ را به خاطرات درونى مستلزم نوعى عنايت استعارى است كه خود خيلى بعيد به نظر مى‏رسد.

شیطانتزییننکوصمشرکانبدرتزیین اعمال و ترک قوم.انی اخاف الله.تحریک مشرکان به جنگ.

سخن منافقين و بيمار دلانى كه در ميان اصحاب بدر بودند، در باره مسلمانان مجاهد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ...﴾

منافقين يعنى آنان كه ايمان را اظهار و كفر را در دل پنهان مى‏داشتند و آن كسانى كه در دلهايشان مرض بود سست ايمانهايى كه دلهايشان خالى از شك و ترديد نبود در حالى كه به مؤمنين اشاره مى‏كردند و آنان را ذليل و حقير مى‏شمردند گفتند: دين اينان مغرورشان كرده، چون اگر غرور دينيشان نبود به چنين خطر واضحى اقدام ننموده، و با اينكه عده كمى هستند و قوا و نفراتى ندارند هرگز حاضر نمى‏شدند با قريش نيرومند و داراى قوت و شوكت مصاف شوند.

﴿وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَإِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ در اين جمله در مقام جواب گفتار منافقين مى‏فرمايد: خود ايشان دچار غرورند، و جمله‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ در حقيقت سببى است كه در جاى مسبب به كار رفته، و معنايش اين است كه: اين منافقين و بيماردلان در گفتار خود اشتباه كرده‏اند، براى اينكه مؤمنين بر خداى تعالى توكل كرده‏اند، و حقيقت هر تاثيرى را به او نسبت داده‏اند و خود را به نيروى خدا و حول و قوه او تكيه داده‏اند و معلوم است كسى كه در امور خود بر خدا توكل كند خداوند كفايتش مى‏كند، چون او عزيز است، و هر كس كه از او يارى جويد ياريش مى‏كند او حكيم است، و در نهادن هر امرى را در جاى خود به خطا نمى‏رود. از اين آيه استفاده مى‏شود كه جمعى از منافقين و سست ايمانها در جنگ بدر در ميان مؤمنين بوده‏اند.

چون كسى را منافق گويند كه اظهار اسلام كند ولى در باطن كافر باشد، و معنا ندارد كه چنين كسانى در بين لشكر كفار باشند، پس لا جرم در ميان مسلمين بوده‏اند، و عمده اينجاست كه با نفاق درونى در آن روز كه روز سختى بود ايستادگى كردند، و بايد ديد عامل اين ثبات و ايستادگى چه بوده.

و اما سست ايمان‏ها و يا آن‌هايى كه در باره حقانيت اسلام شك داشته‏اند هم بودنشان ميان مؤمنين تصور مى‏شود و هم بودنشان در ميان مشركين، بعضى‏ها هم گفته‏اند كه طايفه‏اى از قريش بودند كه در مكه مسلمان شده و پدرانشان ايشان را از اينكه به مسلمين ملحق شوند مانع بودند و در جنگ بدر مجبور شدند كه با مشركين قريش به جنگ بدر بيايند، و وقتى در بدر كمى و ذلت مسلمين را ديدند گفتند: اين بيچاره‏ها دينشان مغرورشان كرده، و اين قول در بحث روايتى آينده به زودى خواهد آمد - ان شاء الله.

و به هر حال بايد در پيرامون مفاد اين آيه به دقت بحث كرد، و ديد كه به چه سبب اين منافقين و آن سست ايمانها در اين صحنه حاضر شدند، و چه شد كه خود را به چنين موقف خطرناك درآوردند، چون شركت در اينگونه مواقف تنها كار مردان حقيقت است كه خدا دلهايشان را براى ايمان آزموده و شركت منافقين با اسباب عادى معمولى جور نمى‏آيد، خلاصه اينكه منافقين چرا در اين صحنه حاضر شدند؟ و به چه منظورى تا آخرين لحظه با مسلمانان صابر صبر كردند؟ شايد در ذيل آيات راجع به منافقين و بيماردلان كه بزودى در سوره توبه خواهد آمد - ان شاء الله - تا اندازه‏اى بحث كنيم.

﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ يَتَوَفَّى اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمَلاَئِكَةُ...﴾

كلمه «توفى» به معناى گرفتن تمامى حق است، و در كلام الهى بيشتر به معناى قبض روح استعمال مى‏شود، و در اين آيه آن را به ملائكه نسبت داده، و در برخى آيات آن را به ملك - الموت منسوب كرده، مانند آيه‏ ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾ و در برخى ديگر بخود خداى سبحان نسبت داده شده مانند، ﴿اَللَّهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾ و اين خود دليل بر اين است كه قبض روح كار ملك الموت است و ملك الموت كاركنانى دارد كه به اذن او و به امرش جانها را مى‏گيرند، و خود او به اذن خدا و به امر او عمل مى‏كند و به همين جهت هم صحيح است گرفتن ارواح را به ملائكه نسبت داد و هم به ملك الموت منسوب كرد و هم به خداى سبحان.

﴿يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ﴾ از ظاهر اين جمله برمى‏آيد كه ملائكه هم از جلو كفار را مى‏زدند و هم از پشت سر، و اين كنايه است از احاطه و تسلط ملائكه و اينكه آنان را از همه طرف مى‏زدند. بعضى از مفسرين گفته‏اند: «ادبار» كنايه از نشيمنگاهها است، و منظور از «وجوه» جلو سرهاى ايشان است، و زدن به نشيمنگاهها و رويها معنايش خوار و ذليل كردن ايشان است.

﴿وَ ذُوقُوا عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾ ملائكه به ايشان گفتند: عذاب سوزان را بچشيد، و منظور از آن عذاب آتش است.

﴿ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ﴾ اين جمله تتمه گفتارى است كه خداوند از ملائكه حكايت كرده، و يا اشاره است به مجموع گفتار ملائكه با مشركين و مجموع افعال آن‌ها با ايشان، و

معنايش اين است كه: اين عذاب سوزان را بشما مى‏چشانيم بخاطر آن رفتارى كه مى‏كرديد. و يا معنايش اين است: از همه طرف شما را مى‏زنيم و عذاب حريق را هم بشما مى‏چشانيم بخاطر آن رفتارى كه مى‏كرديد.

﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾ اين جمله عطف است بر محل‏ ﴿بِمَا قَدَّمَتْ﴾ و معنايش اين است كه: اين بدان ملاك است كه خداوند احدى از بندگان خود را ظلم نمى‏كند، چون خداى تعالى صراطش مستقيم، و در فعلش تخلف و اختلاف نيست، اگر به يك نفر ظلم كند به همه ظلم مى‏كند، و اگر ظالم باشد ظلام (بسيار ستمگر) هم خواهد بود - دقت فرماييد.

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه منظور از آن‌هايى كه خداوند سبحان در وصفشان فرموده كه ملائكه جانهايشان را مى‏گيرند و عذابشان مى‏كنند همان مشركينى هستند كه در جنگ بدر كشته شدند.

﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ...﴾

كلمه «دأب» و همچنين «ديدن» به معناى عادت است، و عادت عبارت است از عملى كه بطور مداوم از انسان سرزند و طريقه و مشى آدمى شمرده شود. و معناى آيه اين است كه كفر اين مردم شبيه به كفر فرعونيان و امتهاى كافر قبل از فرعونيان است كه به آيات خدا كفر ورزيده، و از اين راه خدا را عصيان كرده‏اند، و خداوند آنان را به گناهانشان بگرفت، چون خداى تعالى قويى است كه هرگز از گرفتن آنان ضعيف نمى‏شود، و وقتى هم بگيرد شديد العقاب است.

منافقمرض قلبتوکلتوفیملائکهمنافقان و مرض‌دلان.غرور دین مؤمنان از نظر منافق.من یتوکل علی الله.توفی کافران توسط ملائکه.

تبدل نعمت به نقمت و عذاب هنگامى است كه صاحبان نعمت استعداد درونى خود را از دست داده مستعد عقاب شده باشند.

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلىَ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ...﴾

يعنى عقابى كه خداوند معاقبين را با آن عذاب مى‏كند هميشه به دنبال نعمت الهى‏اى است كه خداوند قبل از آن عقاب ارزانى داشته، به اين طريق كه نعمت را برداشته عذاب را به جايش مى‏گذارد و هيچ نعمتى از نعمت‏هاى الهى به نقمت و عذاب مبدل نمى‏شود مگر بعد از تبدل محلش كه همان نفوس انسانى است، پس نعمتى كه خداوند آن را بر قومى ارزانى داشته وقتى به آن قوم افاضه مى‏شود كه در نفوسشان استعداد آن را پيدا كنند و وقتى از ايشان سلب گشته و مبدل به نقمت و عقاب مى‏شود كه استعداد درونيشان را از دست داده و نفوسشان مستعد عقاب شده باشد.

و اين خود يك قاعده كليى است در تبديل نعمت به نقمت و عقاب، و از اين جامع‏تر آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾. است (چون اين آيه شامل تغيير

نعمت و نقمت هر دو است) گو اينكه آيه مورد بحث در تبدل نعمت به نقمت روشن‏تر است.

و به هر حال، پس اينكه فرمود: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً...﴾، از قبيل تعليل به امرى عام و تطبيق آن بر موردى خاص است، و معنايش اين است كه مشركين قريش را به گناهانشان گرفتن و ايشان را به اين عقاب شديد معاقب كردن و نعمت خدايشان به عقاب شديد مبدل گشتن فرعى است از فروع سنت جارى الهى، و آن سنت اين است كه خداوند نعمتى را كه به قومى بدهد تغييرش نمى‏دهد مگر آنكه آن قوم آنچه را كه در نفوس دارند تغيير دهند.

و اينكه فرمود: ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾ تعليل ديگرى است بعد از آن تعليل، و ظاهرش - بطورى كه سياق به آن اشعار دارد - اين است كه منظور از آن: «و ذلك بان الله سميع عليم» بوده و معنايش اين است كه مشركين را به كيفر گناهانشان گرفتن براى اين بود كه خدا دعاهاى شما را مى‏شنيد، و به حوائج شما دانا و به استغاثه شما شنوا است، لذا دعاى شما را مستجاب نمود و دشمنان شما را كه به آيات خدا كفر مى‏ورزيدند عذاب كرد.

احتمال هم دارد كه منظور از آن اين باشد كه اين عذاب براى اين بود كه خدا گفتار مشركين را مى‏شنيد و به كردار ايشان دانا بود، لذا به كيفر آن عذابشان كرد. ممكن هم هست كه هر دو احتمال مقصود باشد.

﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ...﴾

اين آيه همان تشبيه سابق را تكرار مى‏كند، چون هر دو فرض شبيه به هم‏اند. پس اينكه در آيه قبلى فرمود: ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ...﴾ مثالى بود براى جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾ هم چنان كه در آيه مورد بحث، جمله‏ ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾ تا جمله‏ ﴿وَ كُلٌّ كَانُوا ظَالِمِينَ﴾ مثالى است براى جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً...﴾

چيزى كه هست مثال دوم مشتمل بر نوعى التفات هم هست، چون بجاى اينكه مانند آيه قبلى بفرمايد: ﴿فَأَخَذَهُمُ اَللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ﴾ فرمود: ﴿فَأَهْلَكْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ﴾ و وجه اين التفات شايد اين باشد كه تشبيه در اين آيه مسبوق به اين معنا بود كه خداوند نعمت‏ها را بر بندگان خود افاضه نموده و آن را تغيير نمى‏دهد مگر بعد از آنكه مردم آنچه را كه در نفوس خود دارند تغيير دهند و اين خود از شؤون پروردگار نسبت به بندگان است.

و همين سابقه اقتضا مى‏كند كه مشركين را بندگانى خارج از رسوم بندگى بداند، و به همين جهت سياق تشبيه را تغيير داده و با اينكه در آيه اول فرموده بود: ﴿كَفَرُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ﴾ در اينجا فرمود: ﴿كَذَّبُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ﴾ و اين سياق را نيز كه سياق غيبت است به سياق تكلم با غير (ما) تغيير داده و فرموده: ﴿فَأَهْلَكْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ﴾ تا دلالت كند بر اينكه خداى سبحان پروردگار ايشان و هلاك كننده ايشان است، و اگر فرمود «هلاك كرديم» و نفرمود «هلاك كردم» براى دلالت بر عظمت شان و جلالت مقام بود و نيز براى اين بود كه بفهماند وسايطى هستند كه به امر او عمل نموده و مجرى مشيت او هستند.

و اگر در جمله‏ ﴿وَ أَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ﴾ مفعول را به اسم ظاهر آورد و نفرمود: «و اغرقناهم» براى اين بود كه اگر به ضمير مى‏آورد باعث اشتباه مى‏شد، و خواننده خيال مى‏كرد ضمير، هم به آل فرعون برمى‏گردد و هم به‏ ﴿اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾.

و معناى جمله‏ ﴿وَ كُلٌّ كَانُوا ظَالِمِينَ﴾ اين است كه همه اين اقوامى كه به عذاب خدا گرفتار شدند چه كفار قريش و چه آل فرعون و چه آن‌ها كه قبل از فرعونيان بودند همه ستمگر و نسبت به خداى تعالى ظالم بودند.

و از اين بيان اين نكته نيز استفاده مى‏شود كه خداى سبحان هيچ وقت كسى را به عقاب خود گرفتار نكرده و نعمتش را مبدل به نقمت نمى‏كند مگر وقتى كه ظالم شمرده شود و ظلم كفران نعمت و كفر به آيات خدا را مرتكب گردد، پس خداوند جز مستحقين را به عذاب خود معذب نمى‏سازد.

تغییر نعمتنفسذنوبفرعونسنتتغییر ما بانفسهم.اخذ به ذنوب.کل کانوا ظالمین.سنت آل فرعون.

بحث روايتى [رواياتى در مورد خمس و مستحقين آن در ذيل آيه شريفه: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى بسند خود از على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از حسين بن عثمان از سماعه روايت كرده كه گفت: از امام ابى الحسن (علیه السلام) از مساله خمس سؤال كردم، حضرت فرمود: خمس در هر فائده‏اى كه مردم مى‏برند چه كم و چه زياد واجب است‏.

و نيز از على بن ابراهيم از پدرش از حماد بن عيسى از اصحاب ما (راويان شيعه) از عبد صالح (موسى بن جعفر علیهما السلام) روايت كرده كه فرمود: خمس در پنج چيز واجب است: در غنيمت‏ها، غوص، گنجها، معادن و كشتى‏رانى، از همه اين چند صنف خمس گرفته

مى‏شود، و در مصارفى كه خدا معلوم كرده تقسيم مى‏شود، و چهار پنجم ديگر اگر غنيمت است در ميان لشكريان تقسيم و اگر غير آن است به صاحبش رد مى‏شود، و در ميان آنان به شش سهم تقسيم مى‏شود: سهمى براى خدا، سهمى براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، سهمى براى ذى القربى، سهمى براى يتيمان، سهمى براى مسكينان و سهمى براى درماندگان در سفر، آن گاه سهم خدا و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به وراثت به جانشين او مى‏دهند. پس زمامدارى كه جانشين پيغمبر است سه سهم مى‏برد دو سهم از خدا و رسولش و يك سهم از خودش، پس به اين حساب نصف تمامى خمس به او مى‏رسد، و نصف ديگر آن طبق كتاب و سنت در ميان اهل بيت او سهمى به يتيمان و سهمى به مسكينان ايشان و سهمى به سادات درمانده در سفر داده مى‏شود، آن قدر كه كفاف مخارج يك سال ايشان بكند. و اگر چيزى باقى ماند آن نيز به والى داده مى‏شود، و اگر به همه آنان نرسيد و يا اگر رسيد كفاف مخارج يك سال ايشان را نكرد والى (زمامدار) بايد از خودش بدهد تا همه براى يك سال بى نياز شوند. و اگر گفتيم: بايد از خودش بدهد براى اين است كه اگر زياد مى‏آمد او مى‏برد. و اينكه خداوند خمس را مخصوص اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد و به مسكينان و درماندگان در سفر از غير سادات نداد براى اين است كه عوض خمس به آنان صدقات را داد، چون خداوند مى‏خواهد كه آل محمد (علیهم السلام) بخاطر قرابتى كه با آن حضرت دارند منزه و محترم باشند، و به چرك (زكات) مردم محتاج نشوند، لذا خمس را تا حدى كه رفع نيازشان را بكند براى آنان قرار داد تا به ذلت و مسكنت نيفتند، و اما صدقه دادن خود سادات به يكديگر عيبى ندارد.

و اين كسانى كه خداوند خمس را برايشان قرار داده خويشاوندان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همانهايند كه در آيه‏ ﴿وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ﴾ از آنان ياد كرده، و ايشان فرزندان عبد المطلب از ذكور و اناث مى‏باشند، و احدى از خاندان‏هاى قريش و ساير تيره‏هاى عرب جزو آنان نيستند. و همچنين موالى اهل بيت (علیهم السلام) نيز در اين خمس سهمى ندارند، صدقات مردم براى موالى ايشان حلال است، و موالى با ساير مردم يكسانند.

و كسى كه مادرش از بنى هاشم و پدرش از ساير دودمانهاى قريش باشد زكات و ساير صدقات بر او حلال است، و از خمس چيزى به او نمى‏رسد، براى اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿اُدْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ﴾ ايشان را به نام پدرانشان بخوانيد.

و در تهذيب به سند خود از على بن مهزيار روايت كرده كه گفت: على بن راشد برايم گفت كه خدمت امام (علیه السلام) عرض كردم: شما مرا امر فرمودى كه به امرت قيام نموده و حقت را بگيرم، و من اين معنا را نزد ارادتمندانت اعلام كردم، بعضى از ايشان به من گفتند كه حق امام چيست؟ من نفهميدم كه جواب چه بگويم. حضرت فرمود: خمس برايشان واجب است. پرسيدم در چه چيز؟ فرمود: در متاع و باغاتشان. پرسيدم: آيا تاجر و صنعتگر هم بايد بدهد؟ فرمود: البته وقتى كه مخارج خود را تحصيل كردند و توانستند خمس بدهند بايد بدهند.

و نيز تهذيب به سند خود از زكريا بن مالك جعفى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه شخصى از آن حضرت از معناى آيه‏ ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ وَ اَلْيَتَامىَ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ﴾ سؤال كرد، حضرت فرمود: خمس خداى عز و جل و خمس رسول و خمس ذى القربى كه به ملاك خويشاوندى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏بردند همه براى امام است. و اما يتيمان و مسكينان و درماندگان در سفر از ذى القربى سهم هيچ يك ايشان به غير ايشان داده نمى‏شود.

و نيز تهذيب به سند خود از احمد بن محمد بن ابى نصر از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه ابراهيم بن ابى البلاد به آن حضرت عرض كرد: آيا زكات بر تو واجب مى‏شود؟ (گويا منظورش اين بوده كه آيا درآمد شما به حد زكات مى‏رسد) فرمود: نه، و ليكن زياد مى‏آيد و همين طور مى‏دهيم، و نيز از قول خداى عز و جل كه فرموده: ﴿وَ اِعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىَ﴾ پرسش كرد و شخصى عرض كرد سهم خدا را به چه كسى بايد داد؟ فرمود: به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و سهم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را هم به امام بايد داد. عرض شد: اگر يكى از اصناف مصرف خمس از ساير اصناف بيشتر و صنف ديگرى كمتر شد چه بايد كرد؟ فرمود: اختيار و تشخيص تكليف در اين موارد با امام است. شخصى پرسيد: آيا مى‏دانيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اين گونه موارد چه مى‏كرده؟ فرمود: به هر صنفى هر مقدارى را كه مصلحت مى‏ديد مى‏داد و امام هم اين چنين مى‏كند.

مؤلف: اخبارى كه از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) رسيده متواتر است در اينكه خمس مختص به خدا و رسول و امام از اهل بيت و يتيمان و مسكينان و ابن سبيل سادات

است، و به غير ايشان داده نمى‏شود. و اينكه خمس به شش سهم به همان نحوى كه در روايات بالا آمده تقسيم مى‏شود. و اينكه خمس مختص به غنائم جنگى نيست، بلكه هر چيزى را كه در لغت غنيمت شمرده شود شامل مى‏شود، مانند سود كسب و گنج و استخراج مرواريد از دريا و معدنها و كشتى‏رانى. و در روايات ائمه همانطور كه گذشت آمده كه خمس موهبتى است از ناحيه خدا براى اهل بيت كه بدين وسيله زكات و صدقات را بر ايشان حرام كرد.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه به وجهى و ابن منذر به وجهى ديگر از ابن عباس (رضى الله عنه) نقل كرده‏اند كه نجده حرورى اشخاصى را نزد او فرستاد و از سهم ذى القربى كه خداوند در قرآن ذكر كرده پرسيد، ابن عباس در جوابش نوشت: ما معتقد بوديم كه ذى القربى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مائيم، ليكن قوم ما، ما را از اين حرف منع كردند. گفتند: او مى‏پرسد به عقيده تو از آن كيست؟ ابن عباس (رضى الله عنه) گفت: اين سهم مال اقرباى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ميان ايشان تقسيم كرد.

و اما عمر خمس را بر ما عرضه كرد و ما آن را كمتر از حق خود ديديم لذا قبول نكرده و به او برگردانديم و به اهل بيت پيشنهاد كرده بود كه تنها كسانى را كه زن مى‏گيرند كمك كند و قرض مقروضين را ادا كند و به فقر ايشان بدهد و به بيشتر از آن حاضر نشد.

مؤلف: اينكه در روايت داشت: «گفتند او مى‏پرسد به عقيده تو از آن كيست» معنايش اين است كه آن اشخاصى كه نجده آن‌ها را نزد ابن عباس فرستاده بود گفتند: نجده مى‏گويد، يعنى مى‏پرسد فتواى تو در مصرف خمس چيست؟ و اينكه ابن عباس در جواب گفت: «اين سهم مال اقرباى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است...» ظاهر در اين است كه خواسته است ذى القربى را به اقرباى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تفسير كند. و ظاهر روايات سابق كه از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) نقل كرديم اين است كه ائمه (علیهم السلام) ذى القربى را به امامان از اهل بيت تفسير كرده‏اند. و ظاهر آيه شريفه هم همين معنا را تاييد مى‏كند، چون از «ذى القربى» به لفظ مفرد تعبير كرده و نفرموده «ذوى القربى».

و نيز در الدر المنثور است كه ابن منذر از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت: از على (رضى الله عنه) پرسيدم و عرض كردم: يا امير المؤمنين! مرا خبر ده از اينكه رفتار

ابى بكر و عمر در سهم شما از خمس چگونه بود؟ فرمود: و اما ابو بكر در روزگار حكومتش خمسى در بيت المال نداشت. و اما عمر، او همواره از هر خمسى سهم ذى القربى را به من مى‏داد، حتى خمس شوش و جنديشاپور را كه آوردند من نزد او بودم به من گفت: اين سهم اهل بيت است از خمس و ليكن بعضى از مسلمانان احتياج شديدى دارند و گرفتارند، من گفتم: بله. عباس بن عبد المطلب از جاى جست و گفت: سهم ما را نبايد به ديگرى بدهى، من گفتم آيا ما از هر كس به مسلمانان مهربان‏تر نيستيم؟ امير المؤمنين (عمر) هم شفاعت كرد پس عمر خمس را گرفت و به خدا سوگند ما در عهد وى بعد از اين جريان خمس را نگرفتيم. و در عهد عثمان به آن دست نيافتيم.

آن گاه على (علیه السلام) شروع كرد به حرف زدن و فرمود: خداوند صدقه را بر رسول خود حرام كرد و در عوض آنچه حرام كرد، سهمى از خمس را برايش قرار داد و همچنين در ميان همه مسلمين صدقه را تنها بر اهل بيت پيغمبرش حرام كرده و در عوض آنچه حرام كرده سهمى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برايشان تعيين نمود.

و نيز مى‏نويسد ابن ابى حاتم از ابن عباس (رضى الله عنهما) روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من آب چركين دست مردم را براى شما (اهل بيت) نپسنديدم، چون يك پنجم خمس شما را بى نياز مى‏كند، و براى شما بس است‏.

مؤلف: اينكه فرمود: «يك پنجم خمس» مبنى بر اين است كه سهم اهل بيت تنها همان سهم ذى القربى باشد.

و نيز مى‏نويسد: ابن ابى شيبه از جبير بن مطعم روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سهم ذى القربى را ميان بنى هاشم و بنى عبد المطلب تقسيم كرد، آن گاه گفت: من و عثمان بن عفان به راه افتاده و شرفياب حضورش شديم و عرض كرديم: يا رسول الله! اينها برادران تو هستند از بنى هاشم، فضل آن‌ها به جهت موقعيتى كه خداوند از ميان آنان به تو داده قابل انكار نيست، آيا به برادران ما از بنى مطلب مى‏دهى و به ما نمى‏دهى، با اينكه ما و ايشان از جهت خويشاوندى در يك رتبه هستيم؟ فرمود: آنان در جاهليت و هم در اسلام هرگز از ما جدا نبودند.

و نيز مى‏نويسد ابن مردويه از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت: آل محمد كه خمس به ايشان مى‏رسد عبارتند از: آل على، آل عباس، آل جعفر و آل عقيل‏.

مؤلف: روايات در اين باب از طريق شيعه و سنى زياد است، و آن رواياتى كه عمل و رفتار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را حكايت مى‏كند، و از طرق عامه رسيده است از جهت مضمون مختلفند، مضمون بعضى از آن‌ها اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خمس را به چهار سهم تقسيم مى‏كرده و در برخى ديگر اين است كه آن حضرت به پنج سهم تقسيم مى‏كرده است.

چيزى كه هست اگر مسلم نباشد نزديك به مسلم است كه در اين روايات يكى از سهام چهارگانه و يا پنجگانه مختص به قرابت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و مقصود از ذى القربى در قرآن در آيه خمس هم ايشانند، و اين مخالف با رواياتى است كه از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) رسيده.

و نيز نزديك به مسلم در اين روايات است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تا چندى كه زنده بود خمس را ميان دودمان عبد المطلب تقسيم مى‏كرد، و در زمان خلفاى سه‏گانه از ايشان منقطع گرديد، و باز بعد از ايشان هم چنان از ايشان بريده شد.

و باز از مسلمات اين روايات است كه خمس مختص به غنيمت‏هاى جنگى است، و اين نيز با روايات وارده از طرق ائمه اهل بيت (علیهم السلام) مخالف است، زيرا اهل سنت روايات خمس را در غنيمت‏هاى ديگرى كه به حسب لغت غنيمت شمرده مى‏شود واجب نمى‏داند، و ليكن اين روايات در آن‌ها نيز واجب مى‏داند.

مطالبى كه از نظر بحث تفسيرى بايد در باره آيه مورد بحث گفته شود گفته شد، و البته در ذيل اين آيه مباحث ديگرى از نظر كلام و از نظر فقه هست كه چون مربوط به غرض تفسيرى ما نيست ايراد نمى‏شود. و در اينجا نيز بحثى از نظر حقوق و اينكه خمس چه اثرى در مجتمع اسلامى داشته و دارد بايد شود كه - ان شاء الله - در ضمن گفتار در پيرامون زكات ايراد مى‏گردد.

باقى مى‏ماند بحث در اينكه روايات داشت: خداى سبحان غرضش از تشريع خمس احترام اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و دودمان او بوده و خواسته است تا محترم‏تر از آن باشند كه چرك اموال مردم را بگيرند. و ظاهر اين روايات اين است كه نكته مذكور را از آيه زكات كه خطاب به پيغمبرش مى‏فرمايد: ﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِهَا وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ﴾ گرفته شده باشد، چون تطهير و تزكيه (پاكيزه كردن) هميشه در

چيزهايى است كه چرك و آلودگى و مانند آن داشته باشند، و گر نه اگر اين معنا در آيه زكات نبود و از آنجا گرفته نمى‏شد در خود آيه خمس چنين معنايى وجود ندارد تا بگوييم از خود آيه گرفته شده است.

خمسفائدهمستحقینروایتفائده و غنیمت.

رواياتى در ذيل آيات مربوط به جنگ بدر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن جرير از عروة بن زبير (رضى الله عنه) روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در چند آيه قرآن مامور به جنگيدن و قتال با كفار شده، و اولين صحنه‏اى كه آن حضرت در آن حاضر شد بدر بود، و رئيس مشركين در آن روز عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود، و در روز جمعه شانزدهم رمضان بود كه در بدو دو لشكر با هم تلاقى كردند، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سيصد و اندى نفر بودند، و مشركين بين نهصد و هزار نفر، روز فرقان همين روز بود كه خدا ميان حق و باطل جدايى انداخت، و اولين كشته در آن روز مهجع غلام عمر و مردى از انصار بود. خداوند در آن روز مشركين را شكست داد و بيشتر از هفتاد نفر از ايشان كشته شد و همين مقدار از ايشان اسير شدند.

و نيز مى‏نويسد ابن مردويه از على بن ابى طالب (رضى الله عنه) روايت كرده كه فرمود: شب فرقان كه صبحش روز تلاقى فريقين بود شب جمعه هفدهم ماه رمضان بود.

مؤلف: الدر المنثور نظير اين روايت را از ابن جرير از حسن بن على و از ابن ابى شيبه از جعفر از پدرش و نيز از جعفر از ابى بكر بن عبد الرحمن بن هشام، و نيز از جعفر از عامر بن ربيعه بدرى نقل كرده و ليكن در آن دارد: روز بدر روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان بود.

و بسا در بعضى از اخبار وارده از طرق ائمه اهل بيت (علیهم السلام) به روز نوزدهم رمضان «يوم يلتقى الجمعان» اطلاق شده، چون در روايات ايشان شب نوزدهم شب قدر خوانده شده، و اين معناى ديگرى و غير آن معنا است كه در آيه اراده شده، مثلا در تفسير عياشى از اسحاق بن عمار از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: در نوزدهم ماه رمضان تلاقى جمعان مى‏شود، پرسيدم معناى كلام خداى تعالى كه مى‏فرمايد: «يلتقى الجمعان» چيست؟ فرمود: روزيست كه در آن روز همه آنچه اراده كرده مقدم بدارد و آنچه كه اراده كرده مؤخر بدارد و اراده و قضائش اجتماع مى‏كنند.

و در تفسير عياشى از محمد بن يحيى از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ اَلرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ﴾ فرمود: مقصود ابو سفيان و اصحاب او است‏.

و در تفسير قمى دارد كه امام در ذيل جمله‏ ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾ فرمود: يعنى تا آنكه باقى ماندگان بدانند خداوند پيغمبر را يارى كرد.

و در الدر المنثور در تفسير جمله‏ ﴿وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ اِلْتَقَيْتُمْ﴾ مى‏گويد كه ابن ابى شيبه و ابن جرير و ابو الشيخ و ابن مردويه از ابن مسعود روايت كرده‏اند كه گفت: لشكر كفار در روز بدر به نظر ما كم آمدند، حتى من به يك نفر كه پهلويم بود گفتم به نظر تو هفتاد نفر هستند؟ گفت: نه بلكه صد نفر مى‏شوند.

و نيز در تفسير جمله‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ...﴾ دارد كه حاكم - وى روايت را صحيح دانسته - از ابى موسى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آواز را در جنگ كراهت مى‏داشت‏.

و نيز مى‏نويسد: ابن ابى شيبه از نعمان بن مقرن روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى كه جنگ مى‏شد در اول روز، جنگ نمى‏كرد، و جنگ را تا موقع ظهر تاخير مى‏انداخت، و وقتى مشغول مى‏شد بادها مى‏وزيد و نصرت خدا نازل مى‏شد.

و در تفسير برهان در ذيل آيه‏ ﴿وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ...﴾ به سند خود از يحيى بن حسن بن فرات روايت كرده كه گفت: ابو المقدم ثعلبة بن زيد انصارى براى ما حديث كرد و گفت: من از جابر بن عبد الله بن حرام انصارى (رحمة الله عليه) شنيدم كه مى‏گفت: شيطان در چهار صورت مجسم شد: در روز جنگ بدر به صورت سراقة بن مالك بن جشعم مدلجى درآمد و به قريش گفت: ﴿لاَ غَالِبَ لَكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلنَّاسِ وَ إِنِّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ اَلْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلىَ عَقِبَيْهِ وَ قَالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ﴾.

و در روز عقبه به صورت منبه بن حجاج مجسم شده و ندا در داد كه: محمد و بى‏دينانى كه همراه اويند در عقبه هستند بشتابيد و به آنان برسيد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به انصار فرمود: نترسيد كه صداى ابليس از خودش تجاوز نمى‏كند و كسى آن را نمى‏شنود.

و در روزى كه قريش در دار الندوه اجتماع كرده بودند به صورت پيرى از اهل نجد درآمد و در كار ايشان كمك فكرى كرد، و خداوند اين آيه را در حقش نازل فرمود: ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اَللَّهُ وَ اَللَّهُ خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾.

و در روزى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از دنيا رحلت كرد به صورت مغيرة بن شعبه مجسم شد و گفت: اى مردم دين خدا را مانند امپراطورى كسرى و قيصر موروثى نكنيد، شما امروز آن را توسعه دهيد قهرا براى هميشه توسعه پيدا مى‏كند. بنا بر اين، زمامدارى آن را به بنى هاشم ندهيد كه فردا منتظر زنان حامله شويد تا بزايند و فرزندشان زمامدارتان شود.

و در مجمع البيان مى‏گويد: بعضى گفته‏اند: در جنگ بدر وقتى دو فريق روبرو شدند ابليس در صف مشركين بود، و حارث بن هشام دست او را گرفته بود، وقتى مى‏خواست فرار كند حارث گفت: سراقه كجا مى‏روى؟ مى‏خواهى ما را در اين حالت تنها بگذارى؟ گفت: ﴿إِنِّي أَرىَ مَا لاَ تَرَوْنَ﴾ من مى‏بينم آنچه را كه شما نمى‏بينيد گفت: به خدا قسم ما جز عذره‏هايى از مدينه چيزى نمى‏بينيم ابليس به سينه حارث زد و خود را رها كرد و گريخت، و به دنبالش لشكر كفار شكست خورد.

بعد از آنكه لشكر به مكه برگشت همه گفتند سراقه لشكر ما را شكست داد، اين معنا به گوش سراقه رسيد، گفت به خدا قسم كه من اصلا از رفتن شما به جنگ اطلاع نداشتم، تا اينكه از فرار كردن شما مطلع شدم. گفتند: تو در فلان روز نزد ما آمدى. قسم خورد كه چنين چيزى نيست، وقتى مسلمان شدند فهميدند كه در آن روز شيطان بوده كه به صورت سراقه مجسم شده است، آن گاه صاحب مجمع البيان اضافه كرده است كه اين روايت از ابى جعفر و ابى عبد الله (علیه السلام) نيز رسيده است‏.

بدرروایاتقتالقافلهجنگ بدر.حضور پیامبر در بدر.تجسم/تزیین در بدر.

اشاره به اينكه تجسم شيطان در صورتهاى انسانى، امر محالى نيست تا استبعاد شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: نظير اين روايت را ابن شهرآشوب از آن دو بزرگوار نقل كرده‏، و در معناى اين دو روايت روايات بسيارى از طرق اهل سنت از ابن عباس و غير او نقل شده است.

و در بيان سابق ما گذشت كه بعضى از مفسرين اين معنا را استبعاد كرده و رواياتى كه متضمن آن است ضعيف دانسته‏اند، و حال آنكه گفتيم: اين روايات امر ممكنى را اثبات مى‏كند نه امر محالى را، و در مباحث علمى صرف استبعاد دليل شمرده نمى‏شود، و تجسم‏هاى برزخى هم خيلى نادر و نوظهور نيست، پس هيچ موجبى براى اينكه در انكار آن اصرار بورزيم نيست. البته در اثبات آن هم نمى‏شود اصرار كرد و ليكن ظاهر آيه با اثبات آن بهتر مى‏سازد.

و در الدر المنثور در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ...﴾ مى‏نويسد: ابن ابى حاتم از

ابن اسحاق روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ گفته است: آنان عده‏اى بودند كه با قريش به بدر آمده بودند، و پدران ايشان آنان را حبس كرده بودند، آمدند در حالى كه در دل ترديد داشتند، و وقتى كمى نفرات اصحاب رسول الله را ديدند گفتند: اين گروه دينشان مغرورشان كرده و با كمى نفرات و بسيارى دشمنان به جنگ اقدام كرده‏اند.

و اين عده از قريش به پنج نفر معروف شدند، و آن‌ها عبارت بودند از قيس بن وليد بن مغيره و ابو قيس بن فاكة بن مغيره كه هر دو مخزومى بودند، و حارث بن زمعه، على بن امية بن خلف، و عاصى بن منبه‏.

مؤلف: اين روايت تنها با جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ آنهم به بعضى از وجوه قابل انطباق است، و در بعضى از تفاسير آمده كه گوينده جمله‏ ﴿غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ﴾ هم منافقين بودند و هم آن افرادى كه از اهل مدينه بوده و در دل مرض داشتند و با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به جنگ نيامدند. و حال آنكه سياق آيه ظاهر در اين است كه صاحبان اين كلام حاضر در جنگ بوده و در موقع برخورد فريقين اين حرف را زده‏اند.

و در روايت ابى هريره - بطورى كه الدر المنثور آن را از كتاب اوسط طبرانى از او نقل كرده - چنين دارد: عتبة بن ربيعه در روز بدر با جمعى از مشركين كه همراهش بودند گفتند: ﴿غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ﴾ و لذا خداوند آيه‏ ﴿إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلاَءِ دِينُهُمْ﴾ را نازل كرد. و ليكن كلام ابى هريره نيز به هيچ وجه با آيه منطبق نيست، چون قرآن كريم كفار مشرك را منافق نمى‏نامد و همچنين عبارت‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ را در حق آنان اطلاق نمى‏كند.

و در تفسير عياشى از ابى على محمودى از پدرش بطور رفع روايت كرده كه امام (علیه السلام) در تفسير جمله‏ ﴿يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ﴾ فرمود: مقصود نشيمنگاههاى ايشان است، و خداوند بخاطر كرامتش تصريح به اينگونه كلمات نمى‏كند بلكه آن را بطور كنايه اداء مى‏نمايد.

و در تفسير صافى از كتاب كافى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود:

خداوند پيغمبرى از پيغمبران خود را به سوى قومش مبعوث كرد و به او وحى فرستاد كه: به مردمت بگو هيچ مردمى و اهل قريه‏اى نبودند كه در راه اطاعت من بوده و در نتيجه به فراخى نعمت رسيدند، و در اثر فراخى نعمت وضع خود را از آن صورت كه من مى‏خواستم به صورتى كه من كراهت داشتم نگرداندند مگر اينكه من هم وضع ايشان را از آن صورتى كه دوست داشتند به صورتى كه كراهت داشتند برگرداندم. و همچنين هيچ اهل قريه و خاندانى نبود كه در مسير معصيت من قرار داشتند و من ايشان را به بلا مبتلا كردم و در نتيجه ايشان وضع خود را از آن صورتى كه من كراهت مى‏داشتم به وضعى كه مورد رضايت من بود برگرداندند مگر اينكه من هم وضع ايشان را از آن صورتى كه كراهت داشتند به صورتى كه دوست داشتند برگرداندم.

و نيز از همان جناب روايت كرده كه فرمود: پدرم هميشه مى‏فرمود: خداى عز و جل اين قضاء را بطور حتم رانده كه اگر نعمتى به بنده‏اش مى‏دهد آن را از او سلب نكند مگر وقتى كه بنده گناهى مرتكب شود كه با ارتكاب آن مستحق نقمت گردد.

تجسم شیطاناستبعادمنافقمرض قلبامکان تجسم شیطان.منافقان بدر.عدم استبعاد امور غیبی.

نقض عهد، اعداد قوت، سلم و توکل، نسبت صابران در جنگ آیات ۵۵–۶۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۵۵–۶۶ از شر کفار ناقض عهد تا آمادگی نظامی، صلح و تخفیف نسبت رزمی را یکجا می‌بندد.

إِنَّ شَرَّ ٱلدَّوَآبِّ عِندَ ٱللَّهِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ
بى‌ترديد، بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى‌اند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى‌آورند.
ٱلَّذِينَ عَٰهَدتَّ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِى كُلِّ مَرَّةٍۢ وَهُمْ لَا يَتَّقُونَ
همانان كه از ايشان پيمان گرفتى ولى هر بار پيمان خود را مى‌شكنند و [از خدا] پروا نمى‌دارند.
فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِى ٱلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ
پس اگر در جنگ بر آنان دست يافتى با [عقوبت‌] آنان، كسانى را كه در پى ايشانند تارومار كن، باشد كه عبرت گيرند.
وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةًۭ فَٱنۢبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَىٰ سَوَآءٍ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْخَآئِنِينَ
و اگر از گروهى بيم خيانت دارى [پيمانشان را] به سويشان بينداز [تا طرفين‌] به طور يكسان [بدانند كه پيمان گسسته است‌]، زيرا خدا خائنان را دوست نمى‌دارد.
وَلَا يَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ سَبَقُوٓا۟ ۚ إِنَّهُمْ لَا يُعْجِزُونَ
و زنهار كسانى كه كافر شده‌اند گمان نكنند كه پيشى جسته‌اند، زيرا آنان نمى‌توانند [ما را] درمانده كنند.
وَأَعِدُّوا۟ لَهُم مَّا ٱسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍۢ وَمِن رِّبَاطِ ٱلْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِۦ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ ٱللَّهُ يَعْلَمُهُمْ ۚ وَمَا تُنفِقُوا۟ مِن شَىْءٍۢ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ
و هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات‌]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان‌] ديگرى را جز ايشان -كه شما نمى‌شناسيدشان و خدا آنان را مى‌شناسد- بترسانيد. و هر چيزى در راه خدا خرج كنيد پاداشش به خود شما بازگردانيده مى‌شود و بر شما ستم نخواهد رفت.
۞ وَإِن جَنَحُوا۟ لِلسَّلْمِ فَٱجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ
و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكل نما كه او شنواى داناست.
وَإِن يُرِيدُوٓا۟ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ ٱللَّهُ ۚ هُوَ ٱلَّذِىٓ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِۦ وَبِٱلْمُؤْمِنِينَ
و اگر بخواهند تو را بفريبند، [يارى‌] خدا براى تو بس است. همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد.
وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ ۚ إِنَّهُۥ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ
و ميان دلهايشان اُلفت انداخت، كه اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مى‌كردى نمى‌توانستى ميان دلهايشان اُلفت برقرار كنى، ولى خدا بود كه ميان آنان اُلفت انداخت، چرا كه او تواناى حكيم است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ حَسْبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ
اى پيامبر، خدا و كسانى از مؤمنان كه پيرو تواند تو را بس است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ حَرِّضِ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلَى ٱلْقِتَالِ ۚ إِن يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَٰبِرُونَ يَغْلِبُوا۟ مِا۟ئَتَيْنِ ۚ وَإِن يَكُن مِّنكُم مِّا۟ئَةٌۭ يَغْلِبُوٓا۟ أَلْفًۭا مِّنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَفْقَهُونَ
اى پيامبر، مؤمنان را به جهاد برانگيز. اگر از [ميان‌] شما بيست تن، شكيبا باشند بر دويست تن چيره مى‌شوند، و اگر از شما يكصد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى‌گردند، چرا كه آنان قومى‌اند كه نمى‌فهمند.
ٱلْـَٰٔنَ خَفَّفَ ٱللَّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًۭا ۚ فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّا۟ئَةٌۭ صَابِرَةٌۭ يَغْلِبُوا۟ مِا۟ئَتَيْنِ ۚ وَإِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌۭ يَغْلِبُوٓا۟ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ
اكنون خدا بر شما تخفيف داده و معلوم داشت كه در شما ضعفى هست. پس اگر از [ميان‌] شما يكصد تن شكيبا باشند بر دويست تن پيروز گردند، و اگر از شما هزار تن باشند، به توفيق الهى بر دو هزار تن غلبه كنند، و خدا با شكيبايان است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

احكام و دستوراتى است در باره جنگ و صلح و معاهدات جنگى و نقض آن و غيره، و صدر آيه‏ها قابل انطباق بر طوايف يهودى است كه در مدينه و اطراف آن مى‏زيسته‏اند، چون

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از هجرتش به مدينه با اين طوايف معاهده بست بر اينكه آنان در مقام اخلال كارى و مكرش برنيامده، و كسى را عليه او كمك نكنند، و در عوض بر دين خود باقى بوده و جانشان از ناحيه آن حضرت در امان باشد. يهوديان اين پيمان را شكستند، آنهم نه يك بار و دو بار، تا آنكه خداوند دستور جنگ با آنان را داد، و كارشان به آنجا كشيد كه همه مى‏دانيم. و به زودى در بحث روايتى اين فصل پاره‏اى اخبار راجع به اين موضوع خواهد آمد - ان شاء الله.

بنا بر اين، از اين آيات، چهار آيه اول با آيات قبل نازل نشده، و بطورى كه از سياق آن استفاده مى‏شود با آن‌ها متصل نيست، و اما هفت آيه ديگر، آن‌ها نيز اتصالشان به چهار آيه قبل خود و به آيات قبل از آن روشن نيست.

جنگصلحمعاهدهیهودکفار ناقض عهد.یهود مدینه.احکام جنگ و صلح.معاهدات پیامبر.

بدترين جنبندگان نزد خداوند كسانى هستند كه در كفر خود استوار بوده ايمان نمى‏آورند (يهود)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾

سياق اين كلام در مقام بيان اين است كه اين گروه (يهوديان) از تمامى موجودات زنده بدترند، و هيچ شك و ترديدى در آن نيست، دليل اينكه در مقام بيان اين معناست اين است كه مطلب را مقيد به قيد ﴿عِنْدَ اَللَّهِ﴾ كرده و برگشت اين تقييد به اين است كه مطلب مزبور و هر چيزى كه خداوند به آن حكم و قضاوت كند خطاء در آن راه ندارد، زيرا خودش مى‏فرمايد: ﴿لاَ يَضِلُّ رَبِّي وَ لاَ يَنْسىَ﴾.

و اگر كلام را به اين معنا كه «يهود بدترين جنبندگانند» افتتاح كرد براى اين است كه مقصود از اين فصل زنهار دادن و بر حذر داشتن مسلمين از شر ايشان و دفع شر ايشان از مسلمين بوده، و ارتكاز طبيعى مردم بر اين است كه از شرى كه اميد هيچ خيرى در آن نيست پرهيز نمايند و به هر وسيله‏اى كه صحيح و ممكن باشد آن را از خود دور كنند. و بنا بر دستورى كه بعدا مى‏دهد و مى‏فرمايد: ﴿فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي اَلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ...﴾ مناسب اين بود كه بيان خود را به اين معنا كه ايشان بدترين جنبندگانند افتتاح نمايد.

و اينكه بدنبال جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ فرمود: ﴿فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ و فاء تفريع بر سر آن آورد براى اين است كه برساند يكى از اوصاف آنان كه زائيده كفرشان است اين است كه ايمان نمى‏آورند، و ايمان نياوردن از كفر ناشى نمى‏شود مگر بعد از آنكه كفر در دل رسوخى كرده باشد كه ديگر اميد برطرف شدن آن قطع شده باشد. بنا بر اين، كسى كه وضعش چنين است ديگر نبايد انتظار داشت كه ايمان در دلش راه يابد، چون كفر و ايمان ضد يكديگرند.

از اينجا بدست مى‏آيد كه منظور از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ «الذين ثبتوا على الكفر - آن‌هايى كه استوار در كفرند» است، و به همين جهت برگشت معناى آيه به مضمون آيه قبلى خودش است كه فرمود: ﴿إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اَللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ﴾”

علاوه، بعد از آنكه هر دو آيه دلالت كردند بر اينكه شر در نزد خدا منحصرا در طايفه معينى از جنبندگان است، آيه اولى علاوه بر دلالتش بر اينكه اين طايفه به هيچ وجه ايمان نمى‏آورند خود قرينه است بر اينكه منظور از آيه دومى هم كه فرمود: ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ اين است كه اين طايفه بر كفر خود ثابت قدم هستند، و به هيچ وجه از آن دست بر نمى‏دارند.

﴿اَلَّذِينَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لاَ يَتَّقُونَ﴾

اين آيه نسبت به آيه قبلى و جمله «آنهايى كه كافر شدند» يا بيان است و يا بدل بعض (يهوديهايى كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معاهده بستند) از كل (مطلق كفار). و بنا بر بدليت، كلمه «من» در «منهم» تبعيضيه خواهد بود و معناى آيه اين مى‏شود كه: «آن كسانى كه از ميان طايفه كفار با ايشان معاهده بستى».و اما احتمال اينكه كلمه «من» زائده بوده و معناى آيه اين باشد: «كسانى كه با ايشان معاهده بستى» و يا به معناى «مع» و معنايش اين باشد: «كسانى كه تو با ايشان معاهده بستى» احتمال درستى نيست.

و منظور از اينكه فرمود: ﴿كُلِّ مَرَّةٍ﴾ آن چند دفعه‏اى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با ايشان معاهده بست، يعنى: يهوديان عهد خود را مى‏شكنند در هر دفعه كه تو با ايشان عهد ببندى، و از خدا در شكستن عهد پروا ندارند، و يا از شما پروا نداشته و از شكستن عهد شما نمى‏ترسند، و اين خود دليل بر اين است كه شكستن عهد از جانب يهوديان چند دفعه تكرار شده است.

﴿فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي اَلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «ثقف» به معناى پيروزى و دست يافتن به سرعت و كلمه «تشريد» متفرق ساختن توأم با اضطراب است‏. و اينكه فرمود: ﴿فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ﴾ اصل آن «ان تثقفنهم» بوده، و حرف «ما» كه براى تاكيد است بر سر «ان» شرطيه در آمده تا مصححى باشد

براى اينكه نون تاكيد بر فعل شرط «تثقف» درآيد، چون سياق كلام براى اين بوده كه در ضمن شرط تاكيد هم بكند.

و منظور از اينكه فرمود: ﴿فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ﴾ اين است كه آن چنان عرصه را بر ايشان تنگ كند كه نفرات پشت سر ايشان عبرت گرفته و رعب و وحشت بر دلها چيره گشته و در نتيجه متفرق شوند، و آن اتحادى كه در اراده و رسيدن به هدف داشته و آن تصميمى كه بر قتال با مسلمين و ابطال كلمه حق گرفته بودند از بين برود.

و بنا بر اين، پس منظور از اينكه فرمود: ﴿لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ﴾ اميد به اين معنا است كه نسبت به آثار سوء نقض عهد و فساد انگيزى در زمين و دشمنى با كلمه حق و عاقبت شوم آن تذكر پيدا كنند، و متوجه شوند كه خداوند مردم تبهكار را بسوى هدفشان هدايت نمى‏كند، و او نقشه‏هاى خائنان را رهبرى نمى‏نمايد.

پس آيه شريفه هم به اين معنا اشاره دارد كه بايد با آنان قتال كرد و بعد از غلبه بر ايشان تشديد و سخت‏گيرى كرد و متفرقشان ساخت. و هم به اينكه دنبال سر ايشان كسانى هستند كه در نقض عهد و انتظار دچار شدن حق و اهل حق به مصائب حالشان نظير حال ايشان است.

شر الدوابكفرایمانکفر مستمر.فهم لا یؤمنون.بدترین جنبندگان.

دستور مقابله به مثل در برابر پيمان شكنان و مقاتله و نبرد با آنان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىَ سَوَاءٍ إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُحِبُّ اَلْخَائِنِينَ﴾

«خيانت» بطورى كه مجمع البيان گفته - به معناى شكستن عهد در چيزيست كه آدمى را در آن امين دانسته باشند. و ليكن اين معنا تنها معناى خيانت در عهد و پيمان است، و اما خيانت به معناى عام عبارتست از نقض هر حقى كه قرارداد شده باشد چه در عهد و چه در امانت. و كلمه «نبذ» به معناى القاء است و در آيه‏ ﴿فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ﴾”هم به همين معنا است. و كلمه «سواء» به معناى عدالت و برابرى است.

و تركيب‏ ﴿إِمَّا تَخَافَنَّ﴾ مانند تركيب‏ ﴿فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ﴾ (در آيه قبل) است و معناى «خوف» اين است كه علامتهايى از اينكه امرى خطرناك و لازم الاحتراز در شرف وقوع است ظاهر شود. و اينكه فرمود: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُحِبُّ اَلْخَائِنِينَ﴾ تعليل است براى جمله‏ ﴿فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىَ سَوَاءٍ﴾.

و معناى آيه اين است كه: اگر از قومى كه ميان تو و ايشان عهدى استوار گشته ترسيدى كه در عهدت خيانت كرده و آن را بشكنند، و ترست از اين جهت بود كه ديدى آثار آن در حال ظهور است تو نيز عهد ايشان را نزد ايشان بينداز و آن را لغو كن، و لغويت آن را به ايشان اعلام هم

بكن تا شما و ايشان در شكستن عهد برابر هم شويد، و يا تا اينكه تو در عدالت مستوى و استوار شوى، چون اين خود از عدالت است كه تو با ايشان معامله به مثل كنى، چون اگر بدون اعلام قبلى با ايشان به جنگ درآيى خواهند گفت كه خيانت كرده، و خدا خيانت‏كاران را دوست نمى‏دارد.

و خلاصه، اين دو آيه دو دستور الهى است در قتال با كسانى كه عهد ندارند، و عهد را مى‏شكنند، و يا ترس اين هست كه بشكنند. پس اگر دارندگان عهد از كفار بر عهد خود پايدار نباشند و آن را در هر بار بشكنند بر ولى امر است كه با ايشان مقاتله نموده و بر آنان سخت‏گيرى كند، و اگر ترس اين باشد كه بشكنند و اطمينانى به عهد آنان نداشته باشد بايد او نيز لغويت عهد را اعلام نموده و آن گاه به قتال با آنان بپردازد، و قبل از اعلام لغويت آن مبادرت به قتال نكند چه اين خود يك نحوه خيانت است. و اما اگر عهد بستند و آن را نشكسته و ترس اين هم كه خيانت كنند در بين نباشد البته واجب است عهدشان را محفوظ داشته و احترام كنند، كه خداى تعالى فرموده: ﴿فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلىَ مُدَّتِهِمْ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾.

﴿وَ لاَ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لاَ يُعْجِزُونَ﴾

كلمه «يحسبن» قرائت غير مشهور است. و قرائت مشهور آن با تاء خطاب است و خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و منظور از آن خوشدل ساختن و تقويت قلب آن حضرت است، مانند خطابى كه بعد از چند آيه ديگر است و مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ و نيز مانند خطابى كه بعد از چند آيه مورد بحث قرار دارد و مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَى اَلْقِتَالِ﴾.

كلمه «سبق» به معناى پيشى گرفتن از كسى است كه مى‏خواهد خود را به ما برساند.

و كلمه «اعجاز» به معناى ايجاد عجز است. و اينكه فرمود: ﴿إِنَّهُمْ لاَ يُعْجِزُونَ﴾ تعليل جمله ﴿وَ لاَ يَحْسَبَنَّ...﴾ است. و معنايش اين است كه: اى پيغمبر تو مپندار كه آنان كه كافر شده‏اند از ما پيشى گرفته‏اند، و ما نمى‏توانيم به آن‌ها برسيم، چون اينان نمى‏توانند خدا را عاجز كنند، چگونه مى‏توانند و حال آنكه قدرت بر هر چيز منحصرا از آن اوست.

خیانتنبذعهدسواءنفی خیانت.نبذ على سواء.اعلام برابر.

توضيح مفردات آيه شريفه: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ...﴾ و معناى آن و بيان اينكه خطاب در آن عام است و متوجه تمامى مسلمين مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ اَلْخَيْلِ...﴾

كلمه «اعداد» به معناى تهيه كردن چيزى است تا انسان با آن چيز به هدف ديگرى

كه دارد برسد، كه اگر قبلا آن را تهيه نديده بود به مطلوب خود نمى‏رسيد، مانند فراهم آوردن هيزم و كبريت براى تهيه آتش، و نيز مانند تهيه آتش براى طبخ. و كلمه «قوة» به معناى هر چيزى است كه با وجودش كار معينى از كارها ممكن مى‏گردد، و در جنگ به معناى هر چيزى است كه جنگ و دفاع با آن امكان پذير است، از قبيل انواع اسلحه و مردان جنگى با تجربه و داراى سوابق جنگى و تشكيلات نظامى. و كلمه «رباط» مبالغه در «ربط» است، و «ربط» همان عقد (گره) است، با اين تفاوت كه ربط سست‏تر از عقد و عقد محكم‏تر از ربط است و «ربطه، يربطه، ربطا» با «رابطه، يرابطه، مرابطة و رباطا» به يك معنا است، چيزى كه هست رباط از ربط رساتر است. و كلمه «خيل» به معناى اسب است. و «ارهاب» معنايش نزديك به معناى «تخويف» مى‏باشد.

و اينكه فرمود: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ اَلْخَيْلِ﴾ امر عامى است به مؤمنين كه در قبال كفار به قدر تواناييشان از تداركات جنگى كه به آن احتياج پيدا خواهند كرد تهيه كنند، به مقدار آنچه كه كفار بالفعل دارند و آنچه كه توانايى تهيه آن را دارند، چون مجتمع انسانى غير از اين نيست كه از افراد و اقوامى داراى طبايع و افكار مختلف تشكيل مى‏يابد، و در اين مجتمع هيچ اجتماعى بر اساس سنتى كه حافظ منافعشان باشد اجتماع نمى‏كنند مگر اينكه اجتماع ديگرى عليه منافعش و مخالف با سنتش تشكيل خواهد يافت، و ديرى نمى‏پايد كه اين دو اجتماع كارشان به اختلاف كشيده و سرانجام به نزاع و مبارزه عليه هم برمى‏خيزند، و هر يك در صدد برمى‏آيد كه آن ديگرى را مغلوب كند.

پس با اين حال مساله جنگ و جدال و اختلافاتى كه منجر به جنگهاى خسارت‏زا مى‏شود امرى است كه در مجتمعات بشرى گريزى از آن نبوده و خواه ناخواه پيش مى‏آيد، و اگر اين امر قهرى نبود انسان در خلقتش به قوايى كه جز در مواقع دفاع بكار نمى‏رود از قبيل غضب و شدت و نيروى فكرى، مجهز نمى‏شد. پس اينكه مى‏بينيم انسان به چنين قوايى در بدن و در فكرش مجهز است خود دليل بر اين است كه وقوع جنگ امرى است اجتناب ناپذير، و چون چنين است به حكم فطرت بر جامعه اسلامى واجب است كه هميشه و در هر حال تا آنجا كه مى‏تواند و به همان مقدارى كه احتمال مى‏دهد دشمنش مجهز باشد مجتمع صالحش را مجهز كند.

و در تعاليم عاليه دين فطرى اسلام كه دين قيم است و خداى تعالى آن را براى بشر فرستاده حكومتى را براى بشر اختيار كرده كه بايد اسم آن را حكومت انسانى گذاشت، حكومتى است كه در آن حقوق فرد فرد جامعه را محفوظ و مصالح ضعيف و قوى، توانگر و فقير، آزاد و

برده، مرد و زن، فرد و جماعت و بعض و كل را بطور مساوى رعايت كرده است، حكومتش فردى استبدادى نيست تا قائم به خواسته‏هاى شخص حاكم باشد، و او به دلخواه خود در جان و عرض و مال مردم حكومت كند. و حكومت اكثريت يعنى پارلمانى هم نيست تا بر طبق خواسته اكثر افراد دور زده و منافع ما بقى پايمال شود، يعنى «نصف جمعيت به اضافه يك» به مراد خود رسيده و «نصف منهاى يك» آن محروم گردد.

و شايد سر اينكه بعد از خطاب به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آيات قبل يعنى آيه‏ ﴿فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي اَلْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ﴾ و آيه‏ ﴿فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىَ سَوَاءٍ﴾ و ﴿لاَ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا﴾ و همچنين قبل از آيه‏ ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾ و غير آن كه خطاب در آن‌ها نيز متوجه شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است خطاب را متوجه عموم مردم كرده و فرموده: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾ همين نكته باشد، زيرا گفتيم كه حكومت اسلامى حكومتى است انسانى، به اين معنا كه حقوق همه افراد انسان‌ها را رعايت نموده و به خواسته‏هاى آنان احترام مى‏گذارد، و لو هر كه مى‏خواهد باشد، نه اينكه خواسته‏هاى افراد را فداى خواسته يك نفر و يا خواسته اكثريت كرده باشد.

و چون چنين است دشمن منافع يك جامعه اسلامى دشمن منافع تمامى افراد است، و بر همه افراد است كه قيام نموده و دشمن را از خود و از منافع خود دفع دهند، و بايد براى چنين روزى نيرو و اسلحه زير سر داشته باشند، تا بتوانند منافع خود را از خطر دست برد دشمن نگهدارند، گو اينكه پاره‏اى از ذخيره‏هاى دفاعى هست كه تهيه آن جز از عهده حكومت‏ها بر نمى‏آيد، و ليكن پاره‏اى ديگر هم هست كه مسئول تهيه آن خود افرادند، چون حكومت هر قدر هم نيرومند و داراى امكانات زيادى باشد به افراد مردم محتاج است، پس مردم هم بنوبه خود بايد قبلا فنون جنگى را آموخته و خود را براى روز مبادا آماده كنند. پس تكليف «و اعدوا...»، تكليف به همه است.

﴿تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اَللَّهُ يَعْلَمُهُمْ﴾ اين قسمت از آيه شريفه در مقام بيان تعليل جمله‏ ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ﴾ است، و معنايش اين است كه اين قوا و امكانات دفاعى را تدارك ببينيد تا به وسيله آن دشمن خدا و دشمن خود را ترسانيده و از آنان زهر چشم گرفته باشيد، و اگر دشمن دين را هم دشمن خدا و هم دشمن ايشان خواند براى اين بود كه هم واقع را بيان كرده باشد و هم اينكه ايشان را تحريك نموده باشد.

و اينكه فرمود: ﴿وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ﴾ دلالت دارد بر اينكه منظور از «آخرين: ديگران» كه در مقابل اولين است آن افرادى هستند كه مؤمنين از دشمنى آنان

بى خبرند، و منظور از «اولين» آن افرادى هستند كه مؤمنين ايشان را به دشمنى خدا و دشمنى خودشان مى‏شناسند، و بطورى كه از اطلاق لفظ آيه برمى‏آيد منظور از «آن افرادى كه مؤمنين ايشان را نمى‏شناسند» نه تنها آن افراد منافقى هستند كه مؤمنين را به عداوت تهديد مى‏كنند، و مؤمنين از خطر آنان بى خبرند، چون در ميان مؤمنين علامت و امتيازى نداشته در لباس مؤمنين و در زى ايشان با خود ايشان نماز مى‏خوانند و روزه مى‏گيرند، و به حج مى‏روند، و بحسب ظاهر جهاد مى‏كنند، بلكه غير منافقين يعنى كفارى را هم كه مؤمنين هنوز مبتلاى به آنان نشده‏اند شامل مى‏شود.

اعدادقوةرباط الخیلارهابآمادگی نظامی.قوة.دشمن.زمینه سلم.

معناى اينكه فرموده است: آنچه در راه خدا انفاق كنيد (از مال و جان) به شما باز گردانده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و «ارهاب - ترساندن» به وسيله تدارك ديدن نيرو هر چند خود از اغراض صحيحى است كه فوايد بزرگى بر آن مترتب مى‏شود، و ليكن غرض اصلى از تهيه ديدن قوا ارهاب نيست، و به همين جهت دنبال آن فرمود: ﴿وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ﴾ تا تمامى غرض را برساند. چون غرض حقيقى از تهيه نيرو اين است كه به قدر تواناييشان بتوانند دشمن را دفع كنند و مجتمع خود را از دشمنى كه جان و مال و ناموسشان را تهديد مى‏كند حفظ نمايند. و به عبارت ديگرى كه با غرض دينى نيز مناسب‏تر است اين است كه به قدر تواناييشان نائره فساد را كه باعث بطلان كلمه حق و هدم اساس دين فطرى مى‏شود و نمى‏گذارد خدا در زمين پرستش شود و عدالت در ميان بندگان خدا جريان يابد خاموش سازند.

و اين خود امرى است كه فرد فرد جامعه دينى از آن بهره‏مند مى‏شوند، پس آنچه را كه افراد و يا جماعتها در اين راه يعنى جهاد براى احياى امر پروردگار انفاق مى‏كنند عينا عايد خودشان مى‏شود، چيزى كه هست صورت آن عوض مى‏شود، چون اگر در راه خدا مال و جاه و يا نعمت ديگرى نظير آن را انفاق كرده باشند، در حقيقت در راه ضروريات زندگى خود خرج كرده، و چيزى نمى‏گذرد كه همان به اضافه منافع دنيايى و آخرتيش دوباره عايدش مى‏شود، و اگر جان خود را در اين راه داده باشد در راه خدا شهيد شده و در نتيجه به زندگى باقى و جاودانه آخرت رسيده است، زندگى حقيقى كه جا دارد تمامى فعاليتهاى هر كس در راه به دست آوردن آن باشد.

اين است اثر شهادت و كشته شدن در راه خدا از نظر تعليمات دين، نه افتخار و نام نيك و امثال آن كه احيانا بعضى‏ها دل خود را به آن خوش كرده و در پاره‏اى از مقاصد دنيوى خود را به كشتن مى‏دهند، صاحبان اين فكر هر چند به اين تعليم اسلامى كه جامعه به منزله فرد واحد است كه تمامى اعضايش در نفع و ضرر شريكند توجه دارند، اما اين اشتباه را هم دارند كه خيال كرده‏اند آن كمال و هدفى كه فطرت بشرى انسان را به منظور رسيدن به آن وادار به

زندگى دسته جمعى و تشكيل اجتماع مى‏كند همان زندگى دنيايى است و بس. آن وقت وقتى پاى دادن جان به ميان مى‏آيد فكر مى‏كند اين چكارى است كه من براى اينكه ديگران به لذايذ مادى بهترى برسند خود را به كشتن دهم غافل از اينكه تعليم دينى نتيجه از خودگذشتگى و شهادت را صرف نام نيك و يا افتخار نمى‏داند، بلكه زندگى ديگرى دائم و جاويدان مى‏داند.

و كوتاه سخن، تجهيز قوا براى غرض دفاع از حقوق مجتمع اسلامى و منافع حياتى آن است، و تظاهر به آن تجهيزات دشمن را انديشناك مى‏كند كه خود تا اندازه‏اى و به نوعى يك نحوه دفاع است، پس اينكه فرمود: ﴿تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ﴾ يكى از فوايد تجهيز قوا را كه عايد جامعه مى‏شود ذكر مى‏كند، و اينكه فرمود: ﴿وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ﴾ اين معنا را مى‏رساند كه آنچه را در راه خدا انفاق كرده‏اند فوت نمى‏شود بلكه دوباره عايدشان مى‏شود بدون اينكه حق كسى از ايشان از بين برود.

و اين يعنى جمله‏ ﴿وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾ از امثال آيه‏ ﴿وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ﴾ عمومى‏تر است، چون «خير» بيشتر به مال گفته مى‏شود، و جان را شامل نمى‏گردد بخلاف آيه مورد بحث كه فرمود: «هر چيزى كه انفاق كنيد».

ارهابانفاققوةارهاب فرع نه اصل.انفاق فی سبیل الله.عدو الله.

صلح با دشمن، با توكل بر خداى سميع عليم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «جنوح» به معناى ميل است، و بال مرغ را هم از اين جهت «جناح» مى‏گويند كه مرغ به وسيله آن به يكى از دو طرف خود متمايل و منحرف مى‏شود، و اينكه در قرآن مى‏فرمايد: «لا جناح عليه» معنايش اين است كه اگر فلان كار را بكند بسوى گناه منحرف نشده است‏. و كلمه «سلم» - به فتحه سين و كسره آن - به معناى صلح است.

و اينكه فرمود: ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ﴾ تتمه امر به جنوح و همگى در معناى يك امر است و آن اين است كه اگر دشمن به صلح و روش مسالمت‏آميز رغبت كرد تو نيز به آن متمايل شو و به خدا توكل كن و مترس از اينكه مبادا امورى پشت پرده باشد و تو را غافل‏گير كند و تو به خاطر نداشتن آمادگى نتوانى مقاومت كنى، چون خداى تعالى شنوا و دانا است. و هيچ امرى او را غافلگير نكرده و هيچ نقشه‏اى او را عاجز نمى‏سازد، بلكه او تو را يارى نموده و كفايت مى‏كند.

و آيه‏ ﴿وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اَللَّهُ﴾ نيز همين معنا را اثبات مى‏كند.

و ما در سابق كه پيرامون معناى توكل بحث مى‏كرديم گفتيم معناى توكل اين نيست كه انسان به اعتماد به خداى تعالى اسباب ظاهرى را هيچكاره و لغو بداند، بلكه معنايش اين است كه اعتماد قطعى به اسباب نداشته باشد، و بداند آنچه از اسباب ظاهرى سببيتش براى انسان هويدا مى‏گردد نمونه‏اى بيش نيست، و چه بسا اسباب ديگرى است كه ما از آن آگاهى نداريم، و سبب تام و تمام كه هرگز از مسببش تخلف نمى‏پذيرد و حامل اراده خداى سبحان است آن تمامى و مجموع همه اين سببها است.

پس توكل عبارت است از اينكه انسان وثوق و اعتماد خود را متوجه خداى سبحان كند كه همه اسباب عالم بر محور مشيت او دور مى‏زند، و اين معنا منافات ندارد با اينكه شخص متوكل به اسبابى كه سببيت آن‌ها برايش ظاهر گشته و در دسترس او هستند تمسك بجويد، و چيزى از آن‌ها را وانگذارد تا در نتيجه دچار جهالت شود.

﴿وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اَللَّهُ هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ...﴾

اين آيه متصل به آيه قبل است، و به منزله جواب از سؤالى است كه ممكن است مطرح شود، چون بعد از آنكه خداى سبحان رسول خود را امر به جنوح و تمايل به صلح و سازش كرد - البته در صورتى كه دشمن روى موافقت نشان دهد - و چون راضى به خدعه نشد زيرا خدعه از خيانت در حقوق همزيستى و روابط عمومى است و خداوند خيانت‏كاران را دوست ندارد از اين رو جاى اين سؤال بود كه كسى بپرسد ممكن است تمايل دشمن به صلح و سازش از در خدعه و نيرنگ باشد و دشمن بخواهد بدين وسيله مؤمنين را گيج و گمراه كرده و در موقع مناسب در شرايطى كه در نظر دارند بر ايشان شبيخون بزنند. خداى سبحان در جواب فرموده: اينكه ما تو را امر به توكل كرديم براى همين بود كه بدانى اگر دشمن بخواهد به اين وسيله بتو نيرنگ بزند خدا نگهدار تو است. و در جاى ديگر هم فرموده: ﴿وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ﴾ هر كه به خدا توكل جويد (خدا كار او را كار خود دانسته) و خدا به كار خود مى‏رسد.

و اين بيان به خوبى دلالت دارد بر اينكه غير آنچه از اسباب طبيعى و عادى كه ما به آن اطلاع پيدا مى‏كنيم اسباب ديگرى در كار است كه بر وفق صلاح بنده متوكل در جريان است، هر چند اسباب طبيعى و عادى به او خيانت كرده و او را در راه رسيدن به مطلوب حقش مساعدت نكنند.

و اينكه فرمود: ﴿هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ﴾ به منزله احتجاج و استدلال بر

جمله‏ ﴿فَإِنَّ حَسْبَكَ اَللَّهُ﴾ است، و مى‏خواهد با ذكر شواهدى مساله كفايت خداى تعالى را اثبات كند، و آن شواهد عبارتند از اينكه خدا او را به نصرت خود و به وسيله مؤمنين تاييد كرد، و ميان دلهاى مؤمنين با اينكه همه دشمن يكديگر بودند الفت و مهربانى برقرار ساخت.

﴿وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ...﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «الالف» به معناى اجتماع يا التيام است، و آيه‏ ﴿أَلَّفَ بَيْنَهُمْ﴾ و همچنين الفت به همين معنا است، و كلمه «إلف و آلف» به معناى مالوف است، آيه‏ ﴿إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ﴾ نيز به اين معنا است‏.

خداوند در ضمن ادله‏اى كه بر مساله كفايت خود نسبت به كسى كه بر او توكل كند اقامه كرده بعد از مساله تاييد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به وسيله مؤمنين اين معنا را ايراد كرده كه او پيغمبر خود (صلى الله عليه وآله و سلم) را با تاليف قلوب مؤمنين كفايت كرده است، و اين دليل مطلق و ملاك در آن عمومى و شامل همه مؤمنين است، هر چند انطباق آيه بر انصار ظاهرتر است، چون خداوند نبى خود (صلى الله عليه وآله و سلم) را به دست انصار تاييد كرد و آنان آن حضرت را منزل داده و يارى كردند، و انصار بودند كه ساليان دراز در ميان خود جنگهاى خونين داشتند، و دو قبيله اوس و خزرج بود كه جنگ معروف «بعاث» ايشان را به خاك و خون مى‏كشيد، تا آنكه هر دو طائفه به بركت نزول اسلام در شهر «مدينه» صلح كرده و با يكديگر برادر شدند.

سلمتوكلحسبكتألیفتوکل.تأیید به مؤمنین.حسبک الله.تألیف قلوب.سلم پس از آمادگی.

شرحى در مورد غريزه حب و بغض و تاييد نمودن خداوند پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) را با ايجاد الفت بين قلوب مؤمنين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداوند در چند جاى از كلامش به نعمت تاليف قلوب مؤمنين منت نهاده و در امثال آيه ﴿لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ اهميت اين نعمت را بيان كرده است.

آرى، خلقت انسان مفطور بر دوستى نعمت‏هايى است كه تماميت زندگيش بستگى به وجود آن‌ها دارد، و اين معنا فطرى هر انسانى است كه هر چه را دوست مى‏دارد براى اين است كه از آن انتفاع مى‏برد، و اگر هم گاهى ديده مى‏شود كه منظورش سودى است كه عايد غير گردد در آنجا هم اگر كاملا دقت شود معلوم مى‏شود كه او هم در اين انتفاع غير، سودى مى‏برد، و چون دوستدار و جدان (دارا بودن) است قهرا دشمن فقدان (نادارى) خواهد بود.

و به همين دو صفت غريزى يعنى حب و بغض است كه امر زندگى انسان اداره مى‏شود، چون اگر انسان همه چيز را حتى اضداد و متناقضات را هم دوست مى‏داشت زندگيش

به كلى باطل مى‏گشت، و همچنين اگر همه چيز را حتى متنافيات را دشمن مى‏داشت باز زندگيش باطل مى‏شد. و از طرفى خداى تعالى خلقت بشر را بر اساس زندگى اجتماعى قرار داده، چون قوا و ابزارى كه در فرد فرد انسان است قاصر از اين است كه تمامى حوايج و ضروريات زندگى او را تامين نمايد و او ناگزير از اين است كه بطور دسته جمعى زندگى كند، و اين نيز بديهى و روشن است كه انسان وقتى مى‏تواند بطور دسته جمعى زندگى كند كه هر فردى كه داراى امكاناتى از قبيل مال و جاه و يا زينت و جمال و يا هر چيز ديگرى - كه طبايع بشرى براى آن ارزش قائل بوده و يا كم و بيش هواهاى نفسانى به آن تعلق مى‏گيرد - بوده باشد كه افراد ديگر فاقد آن باشند.

و همين معنا خود اولين چيزى است كه مايه بروز عداوت و دشمنى در دلها و باعث پديد آمدن بخل در نفوس مى‏شود، و در نتيجه افراد به جان يكديگر افتاده و در جان و عرض و مال يكديگر و تجاوز در هر چيزى كه به آن متنعمند و بر سر آن فعاليت و كشمكش دارند ظلم و تعدى نموده و خود باعث گسترش محروميت‏ها مى‏گردند، و آتش خشم و عداوت را در دلهاى خود شعله‏ور مى‏سازند.

همه اينها اوصاف و غريزه‏هايى است باطنى كه در دلهاى افراد اجتماع نهفته است، و خواه ناخواه در مسير زندگيشان در خلال اعمال و برخورد فعاليت‏ها جلوه نموده و بعضى از آن‌ها با بعضى ديگر اصطكاك پيدا مى‏كند، و همين اصطكاك‏ها است كه موجب بروز فتنه‏ها و مصايب اجتماعى گشته مردم را به هلاكت انداخته و زراعت و نسل را به نابودى تهديد مى‏كند، شاهد اين معنا حوادثى است كه در همه اعصار در ميان همه اقوام جريان داشته است.

و در هر زمان كه هدف هر جامعه و هر امتى بهره‏مندى از زندگى مادى باشد و فكر و ذكرش محدود در چهار ديوارى زندگى دنيا گردد چنين امتى نمى‏تواند ماده اين فساد را از ريشه بر كند، چون دنيا، دار تزاحم است، و - همانطورى كه گفته شد - قوام اجتماع بر اساس منافع اختصاصى است و استعداد افراد هم مختلف است، و حوادثى كه پيش مى‏آيد و عوامل مؤثر و اوضاع و احوال خارج همه در معاش و زندگى آنان دخالت دارند. هم چنان كه قرآن در باره تاثير اختلاف اوضاع و احوال در زندگى انسان مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذَا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذَا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً﴾”و ﴿إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ﴾”و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ

يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُمْ﴾”و همچنين آياتى ديگر.

و نهايت چيزى كه ممكن است در بسط الفت در افراد انسان و ارضاى دلهاى سرشار از خشم و دشمنى اثر كند مال و يا جاه و يا ساير نعمت‏هاى دنيوى است كه چون محبوب انسان است ممكن است با دادن آن‌ها تا اندازه‏اى قانع و ساكتشان كرد، و ليكن اين گونه چيزها تنها در موارد جزئى نافع و مؤثر است، و اما دشمنى و كينه‏هاى عمومى را از دلهايشان نمى‏زدايد، زيرا آتش غريزه زياده طلبى و بخل كه در دل تمامى افراد هست و در اثر مشاهده پاره‏اى از مزاياى زندگى در دست ديگران شعله‏ور مى‏گردد به هيچ وجه با پول و امثال آن خاموش نمى‏شود.

علاوه بر اينكه پاره‏اى از مزايا هست كه قابل بسط بر همه افراد نيست بلكه انفرادى و مختص به افراد انگشت‏شمارى است، مانند مزيت سلطنت و رياست عاليه و امثال آن. حتى جوامع مترقى و امتهاى متمدن هم نتوانسته‏اند براى اين درد دوائى به دست آورند و خشم و دشمنى‏هاى عمومى را ريشه‏كن كنند، و با اينكه در صدد بوده‏اند جز به اين مقدار موفقيت حاصل نكردند كه از شدت آن جلوگيرى نموده پيكر اجتماع را تا اندازه‏اى از شكنجه اين عذاب راحت كنند. و اما دشمنى‏هاى مربوط به موهبت‏هاى خصوصى از قبيل رياست و ملك كما كان به شدت خود باقى است، و هم چنان با شراره‏هاى خود دلهايى را مى‏سوزاند، و همواره عده‏اى را به جان هم مى‏اندازد.

تازه اين چاره‏جويى‏هايى كه مى‏كنند به جامعه خودشان اختصاص دارد و اما جامعه‏هاى بيرون از جامعه‏شان به حال آنان اعتنايى نمى‏شود و از منافع زندگى آن‌ها تنها چيزهايى تامين مى‏شود كه با منافع خود اين جامعه‏ها موافقت داشته باشد هر چند از راه ديگر، اقسام مختلف بلاء آن‌ها را فرا گرفته باشد و روزگار با مشقت‏هاى گوناگون آنان را شكنجه دهد.

تألیف قلوبمنتایماننفستألیف قلوب منت الهی.الفت مؤمنین.مانع نفس اماره.محبت ایمانی.

مبانى تربيتى اسلام كه با توجيه مؤمنين به سوى حيات حقيقى و جاودان و تمتعات معنوى، بين ايشان الفت و برادرى برقرار مى‏سازد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين ميان امت اسلام است كه خداوند بر او منت نهاده و صفت رذيله بخل را از دلهاى آن‌ها زدوده و ميان دلهاى آن‌ها ايجاد الفت نمود.

آرى، اسلام براى پديد آوردن چنين ملتى نخست مردم را به معارف الهى آشنا ساخت و آن معارف را در ميان آنان منتشر نمود و گوشزد كرد كه زندگى انسانى يك زندگى جاويدان

است، و منحصر به اين چند روز مختصر دنيا نيست تا با سپرى شدن آن زندگى انسانى هم سپرى شود. و سعادت در آن زندگى جاودانه مانند زندگى دنيا به بهره‏مندى از لذائذ مادى و چريدن در چراگاه پست ماديت نيست، بلكه حياتى است واقعى و عيشى است حقيقى كه انسان به آن حيات زنده گشته و در كرامت عبوديت خداى سبحان عيش مى‏كند، و به نعمت‏هاى قرب خدا متنعم مى‏گردد.

صاحب چنين زندگيى در دنيا از آنچه كه از نعمت‏هاى مادى دنيوى برايش مقدر شده، چه آن نعمتهايى كه از طريق حظ به او مى‏رسد و چه آن‌هايى كه از طريق اكتساب تمتع برده و سپس بسوى جوار خدا منتقل گشته در بهشت رضوان او با بندگان شايسته‏اش درمى‏آميزد، و به حقيقت زندگى نايل مى‏شود، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ مَا اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاَّ مَتَاعٌ﴾ و ﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾ و ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدىَ﴾.

پس بر هر مسلمان لازم است كه به پروردگار خود ايمان آورده و تربيت او را بپذيرد و عزم خود را جزم نموده منحصرا آنچه را كه نزد پروردگارش است هدف همت قرار دهد، و چنين فكر كند كه او بنده‏ايست كه تدبير امورش به دست سرپرست اوست و او خود مالك ضرر و نفع، مرگ و حيات و حشر و نشر خود نيست، و كسى كه وضعش چنين است نبايد به چيزى غير پروردگارش بپردازد، زيرا پروردگارش كسى است كه خيرات و شرور، نفع و ضرر، غناء و فقر و مرگ و زندگى همه به دست اوست.

و نيز بايد در مسير زندگى بر اساس علم نافع و عمل صالح سير كند، و در اين بين اگر به چيزى از مزاياى زندگى دنيوى دست يافت در حقيقت موهبتى است از ناحيه پروردگارش، و اگر هم دست نيافت و از لذائذ مادى محروم شد اجر محروميتش را به حساب پروردگارش بگذارد، زيرا ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقىَ﴾ آنچه نزد خداست بهتر و باقى‏تر است.

البته اين حرف معنايش لغويت اسباب نيست، و با كسب و كار كه فطرت آدمى انسان را بسوى آن و بسوى مقدمات آن از فكر و اراده دعوت نموده و به سعى در تنظيم عوامل و علل رسيدن به مقاصد انسانى و اغراض صحيح زندگى تحريك مى‏نمايد منافات ندارد و ما توضيح اين معنا را در موارد مختلفى از اين كتاب گذرانديم.

وقتى مسلمانان اين سنت الهى را سنت خود قرار دهند و خواهش دلهاى خود را از تمتع به ماديات كه هدفى حيوانى و غرضى مادى است بسوى اين تمتع معنوى بگردانند كه هيچ تزاحم و محروميتى در آن نيست قهرا خشم و دشمنى از دلهايشان زايل گشته و جانهايشان از بخل و غلبه هوى و هوس رهايى يافته به لطف خدا برادران يكديگر مى‏شوند، و آن چنان كه بايد رستگار مى‏گردند، هم چنان كه فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللَّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ﴾.

بخلالفتاسلامامتزدودن بخل.الفت.ضد بخل.ما عند الله.

معناى جمله: ﴿حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

در اين آيه نيز مانند آيه قبلى كه فرموده بود: ﴿فَإِنَّ حَسْبَكَ اَللَّهُ هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ﴾ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دلخوش مى‏سازد، و منظور از آن - و خدا داناتر است - اين است كه: خداوند تو را به يارى خودش و بوسيله آن‌هايى كه از مؤمنان پيرويت كردند از شر دشمنان كفايت مى‏كند. نه اينكه بخواهد بفرمايد: نصرت خدا و يارى مؤمنين هر دو براى كفايت تو سبب مستقلى هستند. و يا هر دو با هم يك سببند كه اين يك سبب داراى دو جزء است، زيرا توحيدى كه قرآن آن را به بشر گوشزد كرده با سببيت مستقل مؤمنين منافات دارد.

و چه بسا بعضى‏ها گفته باشند: معناى آيه اين است كه خدا تو را كفايت مى‏كند و آن‌هايى را هم كه پيرويت كردند كفايت مى‏كند، در حقيقت خواسته‏اند جمله‏ ﴿وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ را بر محل «كاف» «حسبك» عطف كنند.

و به هر حال بطورى كه از سياق آيات و از قراين خارجى به دست مى‏آيد مفاد آيه، تحريك و تشويق مؤمنان است بر كارزار، چون تاثير مؤمنان در كفايت كردنشان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را از شر دشمنان تنها بكار زار كردن است و چيز ديگرى به ذهن نمى‏رسد.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: اين آيه قبل از جنگ بدر در «بيداء» نازل شد، و بنا بر اين قول، آيه شريفه متصل بما بعد خود نخواهد بود، و اما اتصالش بما قبل آن نيز قطعى نيست.

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَى اَلْقِتَالِ...﴾

كلمه «تحريض»، «تحضيض»، «ترغيب» و «حث» همه به يك معنا است. و كلمه «فقه» با كلمه «فهم» يك معنا را مى‏رساند الا اينكه كلمه فقه در رساندن معنا رساتر است.

حسبكنبیمؤمنیناتباعخطاب نبی.اتباع مؤمنین.حسبک الله.قرائت‌های اتباع.

رمز اينكه يك نفر مؤمن صابر مى‏تواند بر ده نفر كافر چيره گردد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اينكه فرمود: ﴿إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ﴾ مقصود از كلمه «ماتين» دويست نفر از كفار است، هم چنان كه در جمله بعد، كلمه «الف» را مقيد به كفار نموده. و همچنين در جمله‏ ﴿وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ﴾ مقصود صد نفر صابر است كه قبلا كلمه «عشرون» را مقيد بدان كرده بود.

و حرف باء در جمله‏ ﴿بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَفْقَهُونَ﴾ سببيت را مى‏رساند و ممكن هم هست به اصطلاح ادبى باء آلت باشد، هر چه باشد جمله را تعليليه مى‏كند و اين تعليل متعلق به كلمه «يغلبوا» است. و معنايش اين است كه: بيست نفر صابر از شما بر دويست نفر از كسانى كه كافر شده‏اند غالب مى‏شود، و صد نفر صابر از شما بر هزار نفر از كسانى كه كافر شده‏اند غالب مى‏آيند، و اين غلبه به علت اين است كه كفار مردمى هستند كه نمى‏فهمند.

و همين نبودن فهم در كفار، و در مقابل، بودن آن در مؤمنان باعث شده كه يك نفر از بيست نفر مؤمن بيشتر از ده نفر از دويست نفر كافر به حساب آيد، و بر همين اساس آيه شريفه حكم كلى خود را روى همين حساب برده و مى‏فرمايد: بيست نفر از مؤمنين بر دويست نفر از كفار غالب مى‏شوند، و سرش اين است كه مؤمنان در هر اقدامى كه مى‏كنند اقدامشان ناشى از ايمان به خداست، و ايمان به خدا نيرويى است كه هيچ نيروى ديگرى معادل آن نبوده و در برابر آن تاب مقاومت نمى‏آورد، چون بدست آوردن نيروى ايمان مبنى بر فهم صحيح است، و همين فهم صحيح صاحبش را به هر خلق و خوى پسنديده‏اى متصف مى‏سازد، و او را شجاع و با شهامت و پر جرأت و داراى استقامت و وقار و آرامش قلب و وثوق به خدا بار مى‏آورد، چنين كسى اطمينان و يقين دارد به اينكه به هر تقدير چه كشته شود و چه بكشد برد با اوست، زيرا در هر دو تقدير پاداشش بهشت است، و او در خود مصداقى براى مرگ به آن معنايى كه كفار معتقدند و آن را نابودى مى‏پندارند نمى‏بيند.

بخلاف كفار كه اتكاءشان همه بر هواى نفس و اعتمادشان همه بر ظواهرى است كه شيطان در نظرشان جلوه مى‏دهد، و معلوم است دلهايى كه تمام اعتمادشان بر هوا و هوس است هرگز متفق نمى‏شوند، و اگر هم احيانا متفق شوند اتفاقشان دائمى نيست، و دوامشان تا جايى است كه پاى جان به ميان نيايد و گر نه از آنجايى كه مرگ را نابودى مى‏دانند اتفاقشان مبدل به تفرقه مى‏شود. و بسيار نادر است كه دلى بى ايمان تا پاى جان بر سر هواهاى خود پايدار بماند، مگر اينكه مشاعرش را از دست داده باشد، و گر نه با احساس كمترين خطر از ميدان درمى‏رود، مخصوصا مخاطرات عمومى كه بطورى كه تاريخ نشان مى‏دهد زودتر از هر خطر ديگرى اين قبيل مردم را از پاى درمى‏آورد، مانند از پاى درآمدن مشركان در جنگ بدر، كه با كشته شدن هفتاد نفر همه فرارى شدند، با اينكه عده‏شان هزار نفر بود، و نسبت هفتاد با هزار تقريبا نسبت يك است به چهارده، پس فرارى شدن ايشان در حقيقت به معناى فرارى شدن چهارده نفر از يك نفر است، و اين نيست مگر بخاطر فقه مؤمنان كه خود علم و ايمان را در بر دارد، و بخاطر جهل كفار كه خود ملازم با كفر و هوى‏پرستى است.

﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ...﴾

يعنى اگر از شما صد صابر باشد بر دويست نفر غلبه مى‏كند، و اگر صابران از شما هزار نفر باشند بر دو هزار نفر از كفار غلبه مى‏كنند بر همان اساسى كه در آيه قبلى گذشت.

صبرغلبهنسبتفقهصابرون.نسبت رزمی.فقاهت در برابر کفار.لا یفقهون.

اثر مستقيم ضعف روحى در كاستن از ميزان توان در كسب پيروزى بر دشمن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در جمله‏ ﴿وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً﴾ منظور از «ضعف»، ضعف در صفات روحى است كه بالآخره به ضعف در ايمان منتهى مى‏شود. آرى، يقين به حق است كه همه صفات پسنديده موجب فتح و ظفر از قبيل شجاعت و صبر و رأى صائب از آن سرچشمه مى‏گيرد، منظور از ضعف اين است، نه ضعف از جهت نفرات و تجهيزات جنگى، چون بديهى است كه مؤمنين همواره در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رو به قوت و زيادى نفرات بودند نه رو به ضعف.

و قيد ﴿بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ جمله «يغلبوا» را مقيد مى‏كند، و معنايش اين است كه: خداوند با اينكه شما مردمى با ايمان و صابر هستيد خلاف اين را نمى‏خواهد. و از همين جا معلوم مى‏شود كه جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ مَعَ اَلصَّابِرِينَ﴾ نسبت به قيد ﴿بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ به منزله تعليل آن است.

با در نظر گرفتن اينكه نداشتن فقه و صبر، و همچنين ضعف روحى از علل و اسباب خارجيى است كه در غلبه نكردن و ظفر نيافتن مؤثر است، بدون شك از دو آيه مورد بحث بخوبى فهميده مى‏شود كه حكم در آن دو مبنى بر اوصاف روحيى است كه در مؤمنين و كفار اعتبار شده، و اينكه همان قواى روحى كه در آيه اولى براى يك مؤمن اعتبار شده بود و قوتش به اندازه‏اى بود كه بر قواى روحى و داخلى ده نفر كافر غلبه مى‏كرد چيزى نگذشت كه آن قدر

پائين آمد تا همان قوا بر بيشتر از قواى روحى دو نفر كافر نمى‏چربيد يعنى قواى روحى مؤمنين متوسط الحال به نسبت هشتاد در صد كاهش يافت، و بيست مؤمن در برابر دويست كافر كه در آيه اولى اعتبار شده بود در آيه دومى مبدل شد به صد مؤمن در برابر دويست كافر. و صد نفر در برابر هزار نفر آيه اولى در آيه دومى مبدل شد به هزار در برابر دو هزار.

بحث دقيق در عواملى كه بر حسب احوال جارى در مجتمعات بشرى در نفوس انسان‌ها صفات اخلاقى مختلفى ايجاد مى‏كند نيز آدمى را به اين معنا راهنمايى مى‏نمايد، براى اينكه هر جامعه خانوادگى و حزبى كه به منظور غرضى از اغراض زندگى مادى و يا دينى تشكيل مى‏يابد، در اول تشكيل و ابتداى انعقاد به موانع و گرفتاريهايى كه از هر سو اساس آن را تهديد به انهدام مى‏كند برمى‏خورد و در نتيجه قواى دفاعيش بيدار گشته و آماده مى‏شود تا در راه رسيدن به هدفى كه به نظرش مشروع است پيكار كند، يعنى آن نفسانيات كه انسان را وادار به تحذر از ناملايمات و بذل جان و مال در اين راه مى‏كند در وى بيدار مى‏شود.

و همچنين به پيكار خود ادامه داده و شب و روز جان و مال خود را در اين راه صرف مى‏كند، و باز تجديد قوا نموده پيش مى‏رود تا آنجا كه براى خود تا اندازه‏اى استقلال در زندگى فراهم سازد، و تا حدى محيط را مساعد نموده و جمعيتش فزونى يافته آسايش و آرامش پيدا مى‏كند، و شروع مى‏كند به عياشى و استفاده از فوايد كوششهايش، در اين هنگام است كه آن قواى روحى كه در همه اعضاء گسترده است و اعضاء را وادار بكوشش و عمل مى‏كرده آرام گشته رو به سستى مى‏گذارد.

علاوه، جامعه هر قدر هم افرادش اندك باشند در مساله ايمان و خصوصيات روحى و صفات پسنديده اخلاقى خالى از اختلافات نيستند. بالآخره افرادش در اين باره اختلاف دارند كه يكى قوى است و يكى ضعيف و قهرا هر چه افراد اجتماع بيشتر باشند افراد سست ايمان و بيماردلان و منافقان نيز بيشتر مى‏شوند، و كفه ميزان اين طبقه سنگين‏تر و كفه افراد برجسته سبك‏تر مى‏شود.

و در اين مطلب فرقى ميان جمعيت‏هاى دينى و احزاب دنيوى نيست. آرى، سنت طبيعيى كه در نظام انسانى جريان دارد بر همه اجتماعات يكسان جارى مى‏شود، تجربه قطعى نيز ثابت كرده كه افرادى كه به خاطر غرض مهمى ائتلاف مى‏كنند هر قدر عده‏شان كمتر باشد در مقابل رقبا و مزاحمينشان قوى‏تر مى‏باشند و هر قدر گرفتارى و فتنه‏هايشان بيشتر باشد نشاطشان در كار و كوشش بيشتر و كار و كوشششان در اثر سريع‏تر و تيزتر است. بر عكس هر چه افرادشان بيشتر و رقبا و موانع رسيدن به مقاصدشان كمتر باشد افرادش خمودتر و خواب آلودتر و

سفيه‏تر خواهند بود.

دقت كافى در جنگهاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين معنا را روشن مى‏سازد. مثلا در جنگ بدر مسلمانان پيروز شدند با اينكه عده‏شان به سيصد و بيست نفر نمى‏رسيد آن هم در كمال فقر و نداشتن قوا و تجهيزات، و عده كفار تقريبا سه برابر آنان بود آن هم با داشتن عزت و شوكت و تجهيزات جنگى، و همچنين در جنگ احد و خندق و خيبر و مخصوصا جنگ حنين كه داستانش از همه عجيب‏تر بود و خداى تعالى جريان آن را به بيانى كه جاى ترديد براى هيچ اهل بحثى باقى نگذاشته بيان كرده و فرموده: ﴿وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضَاقَتْ عَلَيْكُمُ اَلْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ...﴾.

ضعفتخفیفصبراذنضعف روحی و ایمانی.مع الصابرین.تخفیف حکم.تخفیف.

اشاره به اينكه هر قدر بر عزت و شكوت ظاهرى مسلمين افزوده مى‏گشت از درجه ايمان و قوت معنويات آنان كاسته مى‏شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين آيات بر چند نكته دلالت دارد: اول اينكه اسلام هر قدر در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عزت و شوكت ظاهريش بيشتر مى‏شد قواى روحى و درجه ايمان و فضائل اخلاقى عامه مسلمين رو به كاهش مى‏گذاشت، و اين تاثير آن چنان محسوس بود كه بعد از جنگ بدر - به مدتى كم و يا زياد - اين نقصان تا يك پنجم قبل از جنگ بدر رسيد، هم چنان كه آيات بعد از آيه مورد بحث تا اندازه‏اى به اين حقيقت اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ اَلدُّنْيَا وَ اَللَّهُ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ وَ اَللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ لَوْ لاَ كِتَابٌ مِنَ اَللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ...﴾.

دوم اينكه اين دو آيه به حسب ظاهر با هم نازل شده‏اند، زيرا هر چند از حال مؤمنين در دو زمان مختلف خبر مى‏دهند، هم چنان كه جمله‏ ﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ﴾ بدان اشاره دارد و ليكن مقصود آن دو مقايسه قواى روحى مؤمنان در دو زمان است و سياق آيه دومى طورى است كه با مستقل بودن و جدا بودن از آيه اولى نمى‏سازد، و صرف اينكه حكمشان مختلف و مربوط به دو زمان مختلف هستند باعث نمى‏شوند كه در دو زمان نازل شده باشند.

بله، اگر تنها دو حكم تكليفى را مى‏رساندند و بس البته ظهور در اين داشتند كه دومى از آن‌ها بعد از زمان نزول اولى نازل شده است.

سوم اينكه ظاهر جمله‏ ﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ﴾ بطورى كه گفته شده است - اين است كه اين دو آيه در مقام بيان حكمى تكليفى مى‏باشند، چون تخفيف وقتى است كه قبلا تكليفى

در ميان باشد، گو اينكه لفظ، لفظ خبر است و ليكن منظور از آن، امر است. و حاصل مراد در آيه اولى اين است كه بايد يكى از شما مسلمين در برابر ده نفر كفار ايستادگى كند، و در آيه دومى اين است كه اينك خداوند در تكليف تخفيف داد و از اين پس بايد يكى از شما در برابر دو نفر از كفار مقاومت كند.

گو اينكه ممكن است در اين گفتار كه: «تخفيف وقتى صحيح است كه قبلا تكليفى در ميان باشد» مناقشه كرد، و ليكن ظهور دو آيه در اينكه دو حكم مختلف مترتب بر زمان را مى‏رسانند كه يكى بعد از ديگرى و يكى خفيف‏تر از ديگرى است جاى ترديد نيست.

چهارم اينكه از ظاهر تعليل آيه اولى به فقه و آيه دومى به صبر با در نظر داشتن اينكه مؤمنين مجاهد در هر دو آيه مقيد به صبر شده‏اند استفاده مى‏شود كه صبر، يك نفر را در قوت روح برابر دو نفر مثل خود مى‏سازد و فقه يك نفر برابر پنج نفر مثل خود، و اگر كسى هم فقه داشت و هم صبر قهرا او به تنهايى برابر ده نفر مثل خود مى‏شود، و البته هيچ وقت صبر بدون فقه تحقق پيدا نمى‏كند به خلاف فقه كه ممكن است بدون صبر يافت شود.

پنجم اينكه به هر حال در قتال صبر واجب است.

تخفیفایمانشوكتروحیهکاهش درجه ایمان با عزت ظاهری.تخفیف.عصر نبوی.

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير بيضاوى در ذيل آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ﴾ گفته است: منظور يهوديان بنى قريظه است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با ايشان معاهده بست به اينكه دشمنانش را كمك نكنند، و آنان اين معاهده را نقض كرده و مشركين را با دادن اسلحه كمك كردند، و وقتى به ايشان اعتراض شد گفتند: ما اين معاهده را فراموش كرده بوديم. و آن گاه چيزى نگذشت كه باز در جنگ خندق مشركين را يارى كردند و كعب بن اشرف از ميان بنى قريظه به مكه رفت و با مشركين معاهده بست‏.

مؤلف: اين روايت از ابن عباس و مجاهد نقل شده و از سعيد بن جبير نيز روايت شده كه گفته است: اين آيه در باره شش طائفه از يهود نازل شده كه يكى از آنان طايفه ابن تابوت است. و روشن شدن نقض عهدى كه آيه شريفه به آن اشاره مى‏كند محتاج به اين است كه در وقايع و حوادثى كه بعد از هجرت به مدينه در مدت هفت سال ميان آن حضرت و يهوديان جريان

يافت بطور اجمال سير كرد:

بنی قریظهنقض عهدیهودبنی قریظه.نقض عهد.معاهده.

سير اجمالى در حوادث و وقايعى كه بعد از هجرت رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه در مدت هفت سال بين آن حضرت و طوائف يهود جريان يافت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بايد دانست كه طوايفى از يهود از دير زمانى از سرزمينهاى خود به حجاز آمده و در آن اقامت گزيده بودند و در آنجا قلعه‏ها و دژهايى ساخته و به تدريج افراد و اموالشان زياد شده، و موقعيت مهمى به دست آورده بودند. و ما در جلد اول اين كتاب در ذيل آيه ﴿وَ لَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَ كَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلْكَافِرِينَ﴾ رواياتى در باره اينكه يهوديان در چه زمانى به حجاز هجرت كرده و چطور شد كه اطراف مدينه را اشغال كردند، و اينكه مردم مدينه را بشارت مى‏دادند به آمدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايراد كرديم.

و بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه تشريف آورد و همين يهوديان را به اسلام دعوت كرد از پذيرفتن دعوتش سرباز زدند، ناگزير رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با ايشان كه سه طايفه بودند بنام «بنى قينقاع»، «بنى النضير» و «بنى قريظه» و در اطراف مدينه سكونت داشتند معاهده كرد و ليكن هر سه طايفه عهد خود را شكستند.

اما بنى قينقاع - اين طايفه در جنگ بدر عهد خود را نقض كردند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در نيمه شوال سال دوم هجرت بعد از بيست و چند روز از واقعه بدر بسوى آنان لشكر كشيد و ايشان به قلعه‏هاى خود پناهنده شدند، و هم چنان تا پانزده روز در محاصره بودند تا آنكه ناچار شدند به حكم آن حضرت تن در دهند، و او هر حكمى در باره جان و مال و زن و فرزند ايشان كرد بپذيرند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم دستور داد تا همه را كت‏بسته حاضر كنند، و ليكن عبد الله بن ابى بن سلول كه هم سوگند آنان بود وساطت كرد، و در وساطتش اصرار ورزيد و در نتيجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داد تا مدينه و اطراف آن را تخليه كنند، بنى قينقاع به حكم آن حضرت بيرون شده و با زن و فرزندان خود به سرزمين «اذرعات» شام كوچ كردند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اموالشان را به عنوان غنيمت جنگى گرفت. و نفراتشان كه همگى از شجاع‏ترين دلاوران يهود بودند به ششصد نفر مى‏رسيد.

و اما بنى النضير - اين طايفه نيز با آن حضرت خدعه كردند و آن جناب بعد از چند ماه كه از جنگ بدر گذشت با عده‏اى از يارانش به ميان آنان رفت، و فرمود: بايد او را در گرفتن خون بهاى يك و يا دو نفر از كلابى‏ها كه بدست عمرو بن اميه ضمرى كشته شده بودند ياريش كنند. گفتند: ياريت مى‏كنيم اى ابو القاسم اينجا باش تا حاجتت را برآريم. آن گاه با يكديگر

خلوت كرده و قرار گذاشتند كه آن حضرت را به قتل برسانند، و براى اين كار عمرو بن حجاش را انتخاب كردند، كه او يك سنگ آسياب برداشته و آن را از بلندى به سر آن حضرت بيندازد و او را خرد كند. سلام بن مشكم ايشان را ترساند و گفت: چنين كارى نكنيد كه به خدا سوگند او از آنچه تصميم بگيريد آگاه است، علاوه بر اينكه اين كار، شكستن عهدى است كه ميان ما و او استوار شده.

در اين ميان از آسمان وحى رسيد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از آنچه بنى النضير تصميم گرفته بودند خبردار شده از آنجا برخاسته به سرعت به طرف مدينه رفت، اصحابش از دنبال به او رسيده و از سبب برخاستن و رهسپار شدنش بسوى مدينه پرسيدند، و آن حضرت جريان تصميم بنى النضير را برايشان گفت. آن گاه از مدينه براى آن‌ها پيغام فرستاد كه بايد تا چند روز ديگر از سرزمين مدينه كوچ كنيد و در آنجا سكونت نكنيد، و من اين چند روزه را به شما مهلت دادم اگر بعد از اين چند روز كسى از شما را در آنجا ببينم گردنش را مى‏زنم. بنى النضير بعد از اين پيغام آماده خروج مى‏شدند كه منافق معروف عبد الله بن ابى براى آنان پيغام فرستاد كه از خانه و زندگى خود كوچ نكنيد كه من خود دو هزار نفر شمشيرزن دارم همگى را به قلعه‏هاى شما مى‏فرستم و تا پاى جان از شما دفاع مى‏كنند. علاوه بر اين، بنى قريظه و هم سوگندتان از بنى غطفان نيز شما را يارى مى‏كنند، و با اين وعده‏ها آنان را راضى كرد.

لذا رئيس آن‌ها حى بن اخطب كسى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد و گفت: ما از ديار خود كوچ نمى‏كنيم تو نيز هر چه از دستت مى‏آيد بكن. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تكبير گفت و اصحابش همه تكبير گفتند. آن گاه على (علیه السلام) را مامور كرد تا پرچم برافراشته و با اصحاب خيمه بيرون زده بنى النضير را محاصره كنند، على (علیه السلام) قلعه‏هاى بنى النضير را محاصره كرد، و عبد الله بن ابى آن‌ها را كمك نكرد، و همچنين بنى قريظه و هم سوگندانشان از غطفان بيارى ايشان نيامدند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داده بود نخلستان بنى النضير را قطع نموده و آتش بزنند، و اين مطلب بنى النضير را سخت مضطرب كرد ناچار پيغام دادند كه نخلستان را قطع مكن و اگر آن را حق خودت مى‏دانى ضبط كن و ملك خودت قرار ده و اگر آن را ملك ما مى‏دانى براى ما بگذار. سپس بعد از چند روز اضافه كردند: اى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) ما حاضريم از ديار خود كوچ كنيم بشرطى كه تو اموال ما را بما بدهى. حضرت فرمود: نه، بلكه بيرون برويد و هر يك بقدر يك بار شتر از اموال خود ببريد. بنى النضير قبول نكردند، و چند روز ديگر ماندند تا سرانجام راضى شده و همان پيشنهاد آن حضرت را درخواست نمودند. حضرت

فرمود: نه، ديگر حق نداريد چيزى با خود برداريد و اگر ما با يكى از شما چيزى ببينيم او را خواهيم كشت، لذا بناچار بيرون رفته عده‏اى از ايشان به فدك و وادى القرى رفتند و عده‏اى ديگر به سرزمين شام كوچ كردند، و اموالشان ملك خدا و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد و چيزى از آن نصيب لشكر اسلام نشد. و اين داستان در سوره حشر آمده. از جمله كيدهايى كه بنى النضير عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كردند اين بود كه احزابى از قريش و غطفان و ساير قبايل را عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برانگيختند.

و اما بنى قريظه - اين قبيله در آغاز با اسلام در صلح و صفا بودند تا آنكه جنگ خندق روى داد، و حى بن اخطب سوار شده به مكه رفت و قريش را عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تحريك كرد و طوائف عرب را برانگيخت، از آن جمله به ميان بنى قريظه رفت، و مرتب افراد را وسوسه و تحريك كرده پافشارى مى‏نمود، و با رئيسشان كعب بن اسد در اين باره صحبت كرد تا سرانجام آن‌ها را راضى كرد كه نقض عهد كرده و با پيغمبر بجنگند بشرطى كه او نيز به ياريشان آمده و بقلعه‏شان درآيد و با ايشان كشته شود. حى بن اخطب قبول كرد و به قلعه درآمد، بنى قريظه عهد خود را شكسته و با كمك احزابى كه مدينه را محاصره كرده بودند براه افتادند، و شروع كردند به دشنام دادن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و شكاف ديگرى ايجاد كردن.

از آن سو بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جنگ احزاب فارغ شد جبرئيل با وحيى از خدا نازل شد كه در آن پيامبر مامور شده بود كه بر بنى قريظه لشكر بكشد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) لشكرى ترتيب داد. و پرچم لشكر به على (علیه السلام) سپرد، و تا قلعه‏هاى بنى قريظه براند و آن‌ها را بيست و پنج روز محاصره كرد وقتى كار محاصره بر آنان سخت شد رئيسشان كعب بن اسد پيشنهاد كرد كه يكى از سه كار را بكنند: يا اسلام آورده و دين محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را بپذيريم، يا فرزندان خود را به دست خود كشته و شمشيرها را برداشته و از جان خود دست شسته و از قلعه‏ها بيرون شويم و با لشكر اسلام مصاف شويم تا يا بر او دست يافته و يا تا آخرين نفر كشته شويم، و يا اينكه در روز شنبه كه ايشان يعنى مسلمين از جنگ نكردن ما خاطر جمعند بر آنان حمله بريم.

و ليكن بنى قريظه حاضر نشدند هيچيك از اين سه پيشنهاد را قبول كنند، بلكه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيغام فرستادند كه ابا لبابة بن عبد المنذر را به سوى ما بفرست تا با او در كار خود مشورت كنيم، و اين ابا لبابه همواره خيرخواه بنى قريظه بود، چون همسر و فرزند و اموالش در ميان آنان بودند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ابا لبابه را به ميان آنان فرستاد وقتى او را ديدند شروع كردند به گريه و گفتند: چه صلاح ميدانى آيا ما به حكم محمد تن در دهيم.

ابا لبابه به زبان گفت: آرى، و ليكن با دست اشاره به گلويش كرد و فهماند كه اگر بحكم او تن در دهيد تمام افراد شما را خواهد كشت. ابو لبابه خودش بعدها گفته بود كه به خدا سوگند قدم از قدم برنداشتم مگر آنكه فهميدم به خدا و رسولش خيانت كرده‏ام. خداى تعالى داستان او را به وسيله وحى به پيغمبرش خبر داد.

ابو لبابه از اين كار پشيمان شد و يكسره به مسجد رفته خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و سوگند ياد كرد كه خود را رها نكند تا آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را باز كند و يا آنكه همانجا بميرد. داستان توبه او را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رساندند، حضرت فرمود: او را رها كنيد تا خدا توبه‏اش را بپذيرد، و پس از مدتى خداوند توبه‏اش را پذيرفت و آيه‏اى در قبول توبه‏اش نازل كرد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را با دست خود از ستون مسجد باز كرد.

سپس بنى قريظه به حكم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تن در دادند، و چون با قبيله اوس رابطه دوستى داشتند اوسيان در باره ايشان نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شفاعت كردند و كارشان به اينجا كشيد كه سعد بن معاذ اوسى در امرشان بهر چه خواست حكم كند، هم ايشان بدين معنا راضى شدند و هم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، لذا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سعد بن معاذ را با اينكه مجروح بود حاضر كرد.

وقتى سعد بن معاذ در باره ايشان صحبت كرد حضرت فرمود: براى سعد موقعيتى پيش آمده كه در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كننده‏اى نترسد. سعد حكم كرد به اينكه مردان بنى قريظه كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گشته و اموالشان مصادره شود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حكم سعد را در باره آنان اجراء كرد و تا آخرين نفرشان را كه ششصد و يا هفتصد نفر و به قول بعضى بيشتر بودند گردن زد و جز عده كمى از ايشان كه قبلا ايمان آورده بودند كسى نجات نيافت. تنها عمر بن سعدى جان به سلامت برد آنهم در قضيه شكستن عهد داخل نبود و وقتى اوضاع را دگرگون يافت پا بفرار گذاشت، و از زنان جز يك زن كه سنگ آسياب را بر سر خلاد بن سويد بن صامت كوفته و او را كشته بود و در نتيجه خودش هم اعدام شد بقيه اسير شدند.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آنكه از كار يهوديان بنى قريظه فراغ يافت هر چه يهودى در مدينه بود بيرون كرد و سپس به جانب خيبر لشكر كشيد، چون يهوديان خيبر در مقام

دشمنى برآمده و در تحريك احزاب و جمع‏آورى قبايل عرب عليه آن حضرت فعاليتها كرده بودند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اطراف قلعه‏هاى خيبر بار بينداخت، و پس از چند روز ابو بكر را با عده‏اى از ياران خود به جنگ ايشان فرستاد، و ابو بكر كارى صورت نداد و شكست خورد، روز ديگر عمر را با جمعى روانه كرد او نيز شكست خورد.

در اين هنگام بود كه فرمود: «من فردا پرچم جنگ را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول نيز او را دوست مى‏دارند، به مردى مى‏دهم كه حمله‏هايش پى در پى است، سابقه فرار ندارد، و برنمى‏گردد تا آنكه خداوند اين قلعه‏ها را به دستش فتح كند» و چون فردا شد پرچم جنگ را به على (علیه السلام) سپرد و او را بسوى پيكار با يهوديان روانه ساخت. على (علیه السلام) برابر لشكر دشمن رفت و «مرحب» را كه جنگجوى معروفى بود به قتل رسانيده و لشكر دشمن را شكست داد. لشكر كفار بدرون قلعه گريخته و در را بروى خود بستند، على (علیه السلام) در قلعه را از جاى كند و خداوند قلعه خيبر را به دست او به روى لشكر اسلام گشود، و اين واقعه بعد از داستان صلح حديبيه در محرم سال هفتم هجرت اتفاق افتاد.

آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يهوديانى را كه باقى مانده بودند نيز از مدينه و از اطراف آن بيرون كرد، و هر قبيله‏اى را كه بيرون مى‏كرد، قبلا از در خيرخواهى مى‏فرمود اموالشان را بفروشند و بهاى آن‌ها را دريافت نموده (سبك بار روانه شوند) اين بود خلاصه داستان يهود با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم).

و در تفسير عياشى از جابر روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللَّهِ...﴾ گفته است: اين آيه در باره بنى اميه نازل شده كه بدترين خلق خدايند. آرى، بنى اميه كسانى بودند كه از نظر باطن قرآن كافر بوده و كسانى بودند كه ايمان نياوردند.

مؤلف: نظير اين روايت را قمى از ابى حمزه از آن حضرت روايت كرده، و اين معنا از باطن قرآن است نه از ظاهر آن چنان كه در روايت تصريح شده.

و در كافى بسند خود از سهل بن زياد از بعضى اصحابش از عبد الله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود سه چيز است كه در هر كس يافت شود او منافق است هر چند روزه بدارد و نماز بخواند، و خود را مسلمان بپندارد. يكى اينكه وقتى امين در كارى شد خيانت كند، و اگر سخن گفت دروغ بگويد، و

اگر وعده داد خلف وعده كند، و خداى تعالى به اين سه مطلب در قرآن كريم اشاره كرده، و در باره خيانت مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُحِبُّ اَلْخَائِنِينَ﴾ خدا خائنان را دوست نمى‏دارد. و در باره دروغگويان مى‏فرمايد: ﴿لَعْنَتَ اَللَّهِ عَلَى اَلْكَاذِبِينَ﴾ لعنت خدا بر دروغگويان باد..و در باره وفاى به وعده مى‏فرمايد: ﴿وَ اُذْكُرْ فِي اَلْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ اَلْوَعْدِ وَ كَانَ رَسُولاً نَبِيًّا﴾ بياد آر اسماعيل را در كتاب كه او صادق الوعد و رسول و نبى بود.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ...﴾ گفته است كه امام (علیه السلام) فرموده: مقصود فراهم كردن اسلحه است‏.

یهود حجازتاریخخیانتسیرهتاریخ یهود حجاز.خیانت و کفر.اعداد قوة.سیره.

رواياتى در تفسير آيه: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير عياشى از محمد بن عيسى از كسى كه نامش را ذكر كرده از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه مزبور فرمود: مقصود شمشير و سپر است‏.

و در كتاب فقيه از امام صادق (علیه السلام) بدون سند روايت كرده كه در ذيل همين آيه فرمود: يكى از وسائل نيرومندى خضاب بستن به رنگ سياه است‏.

و در كافى بسند خود از جابر از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: قومى بر امام حسين بن على (علیه السلام) درآمدند و ديدند كه آن جناب به رنگ سياه خضاب كرده از سبب آن پرسيدند حضرت دست خود را به ريش خود كشيد و آن گاه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در يكى از جنگهايى كه كرد دستور داد لشكريان به رنگ سياه خضاب كنند تا در برابر مشركين قوى شوند.

و در تفسير عياشى از جابر انصارى روايت كرده كه گفت: رسول خدا فرمود: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ﴾ و مرادش تيراندازى بود.

مؤلف: اين روايت را كافى هم بسند خود از عبد الله بن مغيره و او بدون ذكر سند از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده است‏. زمخشرى هم در ربيع الأبرار از عقبة بن عامر

و سيوطى در الدر المنثور از احمد، مسلم، ابى داود، ابن ماجه، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ و ابى يعقوب اسحاق بن ابراهيم و همچنين بيهقى از عقبة بن عامر جهنى از آن جناب روايت كرده‏اند.

و در الدر المنثور است كه ابو داود، ترمذى، ابن ماجه و حاكم - وى سند را صحيح دانسته - و بيهقى از عقبة بن عامر جهنى روايت كرده‏اند كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم كه فرمود: خداوند بوسيله يك تير و كمان سه طايفه را به بهشت مى‏برد، يكى سازنده آن را به شرطى كه از ساختن آن غرض خير داشته باشد، و يكى آن كسى را كه با آن تير خود را در راه خدا مسلح مى‏كند، و يكى آن كسى را كه آن تير را در راه خدا به كار مى‏برد.

و نيز مى‏فرمود: تيراندازى كنيد و سوارى بياموزيد، البته اگر تيرانداز (قابلى) شويد از فن سواره نظامى بهتر است. و نيز فرمود: هر چيزى كه بنى نوع بشر با آن بازى كند حرام است مگر سه چيز: يكى تمرين تيراندازى و آموختن اينكه چگونه تير را از كمان خود بيرون كند، دوم تربيت اسب خود و تمرين اسب‏سوارى، و سوم بازى كردن با همسران، چون اينها بازى نيست بلكه حق است. و كسى كه تيراندازى بياموزد و سپس آن را ترك كند در حقيقت نعمتى را كفران كرده است‏.

مؤلف: و در اين معانى روايات ديگرى است، و مخصوصا در باره اسب‏سوارى و تيراندازى و به هر حال اين روايات نمى‏خواهند شان نزول آيه را بيان كنند بلكه صرف مصداق آن را اسم مى‏برند.

و در الدر المنثور است كه سعد، حارث بن ابى اسامة، ابو يعلى، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن قانع در معجم خود و طبرانى، ابو الشيخ، ابن منده و رويانى در مسندش و ابن مردويه و ابن عساكر همگى از يزيد بن عبد الله غريب از پدرش از جدش از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اَللَّهُ يَعْلَمُهُمْ﴾ فرمود: مقصود طائفه جن است و شيطان عقل هيچ كسى را كه اسب فربه در خانه نگهدارد فاسد و خام نمى‏كند.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى نيز هست، و خلاصه اين روايات اين است كه

مى‏خواهد ميان جمله‏ ﴿وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اَللَّهُ يَعْلَمُهُمْ﴾ با جمله‏ ﴿وَ مِنْ رِبَاطِ اَلْخَيْلِ﴾ ارتباط برقرار كند، و اين از قبيل تطبيق مصداق با عموم است نه از باب تفسير، و منظور از «عدو» در آيه، دشمنان انسى از قبيل كفار و منافقين است.

و نيز در همان كتابست كه ابن مردويه از عبد الرحمن بن ابزى روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه را ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ﴾ قرائت مى‏فرمود.

و نيز دارد كه ابو عبيد، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾ گفته است: اين آيه را آيه‏ ﴿قَاتِلُوا اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ اَلْآخِرِ... صَاغِرُونَ﴾ نسخ كرده است‏.

مؤلف: نسخ آيه مزبور به آيه سوره برائت كه مى‏فرمايد: ﴿فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ﴾ بكشيد مشركين را هر جا يافتيدشان. نيز روايت شده، و خود آيه هم خالى از اشاره به اين معنا نيست كه حكم آن اعتبارش تا مدتى است و هميشگى نيست، براى اينكه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾.

و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل همين آيه يعنى آيه‏ ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾ از حضرتش پرسيدم معناى «سلم» چيست؟ فرمود: معنايش پذيرفتن و داخل شدن در امر ماست. و در روايت ديگرى فرمود: داخل شدن در امر تو است (در آن امرى كه تو داخل شدى يعنى ولايت ائمه (علیهم السلام) - مترجم).

قوةشمشیرسلمروایتقوة = شمشیر و سپر در روایت.سلم.مشرکین.

دستور پذيرش صلح در: ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾ موقت بوده و نسخ گرديده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين روايت از باب تطبيق كلى بر مصداق است.

و در الدر المنثور است كه ابن عساكر از ابى هريره روايت كرده كه گفت: بر عرش خدا نوشته شده: «لا اله الا انا وحدى لا شريك لى محمد عبدى و رسولى ايدته بعلى - معبودى نيست غير من به تنهايى، و مرا شريكى نيست، محمد بنده و فرستاده من است، كه او را به وسيله على (علیه السلام) تاييد نمودم» و اين همان معنايى است كه آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ﴾ متعرض آنست‏.

مؤلف: اين روايت را صدوق هم در كتاب خود معانى الاخبار به سند خود از ابى - هريره، و نيز ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء به سند خود از همان مرد روايت كرده‏اند، و همچنين

ابن شهرآشوب آن را با ذكر سند از انس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده است.

و در تفسير برهان از شرف الدين نجفى نقل كرده كه گفته است: تاويل اين آيه را ابو نعيم در حلية الاولياء بسند خود از ابى هريره آورده و گفته است: اين آيه در حق على بن ابى طالب (علیه السلام) نازل شده و مقصود از كلمه «مؤمنين» آن حضرت است‏.

عرشتوحیدتأییدمؤمنیننوشته بر عرش.لا إله إلا أنا.تأیید به نصر و مؤمنین.مؤمنین.

چند روايت در باره مراد از ﴿مَنِ اِتَّبَعَكَ﴾ در آيه شريفه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: لفظ آيه مساعد با اين تاويل نيست، مگر اينكه بگوئيم منظور از اتباع در جمله ﴿وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ پيروى به تمام معنا باشد بطورى كه آن شخص پيرو در هيچ شانى از شؤون از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تخلف نداشته باشد، و كلمه «من» بيانيه نباشد بلكه تبعيض را برساند، كه در اين صورت ممكن است گفته شود مقصود از آن شخص مؤمن، على (علیه السلام) است، و ليكن تازه معلوم نيست كه با سياق آيه وفق دهد.

و در الدر المنثور است كه بزار از ابن عباس روايت كرده كه گفت: بعد از آنكه عمر مسلمان شد مشركين گفتند: مسلمانان امروز از ما انتقامشان را گرفتند و خداوند اين آيه را نازل كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾.

مؤلف: اين معنا در روايت ديگرى نيز آمده، و ليكن با عقل درست درنمى‏آيد براى اينكه آن روزهايى كه عمر مسلمان شد وضع رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) طورى نبود كه مصحح چنين خطابى از خداى تعالى باشد. آرى، آن ايام، ايام فتنه و مشقت اسلام بوده، و تا چند سال بعد از آن هم آن شدت و عسرت ادامه داشته است، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قدرت جنگيدن و مبارزه علنى نداشته تا محتاج ياورى باشد. علاوه، در اين روايات دارد: «عمر چهلمين نفر و يا چهل و چهارمين نفر بوده كه مسلمان شده» و حال آنكه از ظاهر آيه استفاده مى‏شود كه در مدينه در ضمن آيات سوره انفال نازل شده، و معلوم است كه عده مسلمين در مدينه از صدها نفر متجاوز بوده است.

و نيز در همان كتابست كه ابن اسحاق و ابن ابى حاتم از زهرى روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللَّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ گفته است: اين آيه در باره انصار نازل شده‏.

مؤلف: اين روايت در نامساعد بودن با سياق آيه مانند دو روايت قبلى است، مگر اينكه مقصود اين باشد كه اين آيه در روزى كه انصار به آن حضرت ايمان آوردند و يا در روزى

كه از آن جناب پيروى كردند نازل شده است. علاوه بر اينكه، از ظاهر سياق برمى‏آيد كه مقصود از آيه دلخوش ساختن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است به وجود گروندگان به او چه مهاجر و چه انصار، چون مقصود از آن زمينه‏چينى براى آيه بعدى است كه مى‏فرمايد: «مؤمنين را بر كارزار تحريك كن».

و در تفسير قمى مى‏گويد: معصوم (علیه السلام) فرموده: حكم خدا در اوايل بعثت در باره مسلمانان اين بود كه يك نفر از ايشان مى‏بايستى در برابر ده نفر كافر مقاومت كند و اگر فرار مى‏كرد مرتكب يكى از گناهان كبيره - يعنى فرار از زحف - شده بود، و بر اين حساب صد نفر از ايشان مى‏بايستى در برابر هزار نفر مقاومت مى‏كردند. سپس وقتى خداوند معلوم كرد كه به خاطر ضعفى كه دارند نمى‏توانند به اين تكليف عمل كنند لذا اين آيه را فرستاد: ﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ﴾ و بر آنان واجب كرد كه كمترين مرد آنان با دو مرد از كفار مقابله كند و اگر فرار كند مرتكب گناه فرار از زحف شده است، به خلاف اينكه كفار سه نفر باشند كه اگر يك فرد مسلمان از برابر آنان فرار كند مرتكب اين گناه نشده‏.

مؤلف: در تفسير عياشى از حسين بن صالح از امام صادق از امير المؤمنين (علیه السلام) قريب به اين مضمون روايت شده، و همچنين در اين معنا روايتى در الدر المنثور به چند طريق از ابن عباس و غير او روايت شده است‏.

و در الدر المنثور است كه شيرازى در كتاب القاب و ابن عدى و حاكم - وى سند را صحيح دانسته - از ابن عمر روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كلمه «ضعف» را در آيه‏ ﴿اَلْآنَ خَفَّفَ اَللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً﴾ - با رفع - قرائت كردند.

اتباعحسبكتأویلمؤمنیناتباع تام.تأویل اتباع.معیت با نبی.حسبک.

اسیران بدر، فدیه، و احکام ولایت مهاجر و نصیر آیات ۶۷–۷۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات حکم اسیر گرفتن پیش از اثخان، فدیه، و پیوند مهاجران و انصار را بررسی می‌کند.

مَا كَانَ لِنَبِىٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسْرَىٰ حَتَّىٰ يُثْخِنَ فِى ٱلْأَرْضِ ۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنْيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلْءَاخِرَةَ ۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ
هيچ پيامبرى را سزاوار نيست كه [براى اخذ سربها از دشمنان‌] اسيرانى بگيرد، تا در زمين به طور كامل از آنان كشتار كند. شما متاع دنيا را مى‌خواهيد و خدا آخرت را مى‌خواهد، و خدا شكست‌ناپذير حكيم است.
لَّوْلَا كِتَٰبٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌۭ
اگر در آنچه گرفته‌ايد، از جانب خدا نوشته‌اى نبود، قطعاً به شما عذابى بزرگ مى‌رسيد.
فَكُلُوا۟ مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَٰلًۭا طَيِّبًۭا ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
پس، از آنچه به غنيمت برده‌ايد، حلال و پاكيزه بخوريد و از خدا پروا داريد كه خدا آمرزنده مهربان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ قُل لِّمَن فِىٓ أَيْدِيكُم مِّنَ ٱلْأَسْرَىٰٓ إِن يَعْلَمِ ٱللَّهُ فِى قُلُوبِكُمْ خَيْرًۭا يُؤْتِكُمْ خَيْرًۭا مِّمَّآ أُخِذَ مِنكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
اى پيامبر، به كسانى كه در دست شما اسيرند بگو: «اگر خدا در دلهاى شما خيرى سراغ داشته باشد، بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا مى‌كند و بر شما مى‌بخشايد و خدا آمرزنده مهربان است.»
وَإِن يُرِيدُوا۟ خِيَانَتَكَ فَقَدْ خَانُوا۟ ٱللَّهَ مِن قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ
و اگر بخواهند به تو خيانت كنند، پيش از اين [نيز] به خدا خيانت كردند؛ [و خدا تو را] بر آنان مسلّط ساخت، و خدا داناى حكيم است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداوند در اين آيات مسلمانانى را كه در جنگ بدر شركت داشتند بدين جهت مورد عتاب قرار داده كه از كفار اسيرانى گرفتند و آن گاه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درخواست كردند كه به قتل آنان فرمان ندهد، و در عوض خونبها از آنان بگيرد و آزادشان سازد تا بدين وسيله نيروى مالى آنان عليه كفار تقويت يافته و نواقص خود را اصلاح كنند. هر چند خداوند بشدت مسلمانان را عتاب كرد ولى پيشنهادشان را پذيرفت و تصرف در غنيمت را كه شامل خونبها نيز مى‏شود برايشان مباح كرد.

و در آخر آيات بيانيست كه گويا كفار را تطميع نموده و در صورتى كه مسلمان شوند وعده نيك مى‏دهد، و اگر بخواهند به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خيانت كنند خداوند از آنان بى نياز است.

﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ...﴾

كلمه «أسر» بطورى كه گفته‏اند به معناى اين است كه مرد جنگى حريف خود را دستگير كرده و ببندد، و شخص مشدود (بسته) شده را «اسير» گويند و جمعش «أسرى» و «إسراء» و «أسارى» و «اسارى» مى‏آيد. و بعضى گفته‏اند كلمه «أسارى» جمع جمع است.

و بنا بر اين كلمه «السبى» موردش عمومى‏تر از كلمه «الاسر» است براى اينكه سبى شامل دستگير كردن اطفال دشمن نيز مى‏شود بخلاف «اسر» كه چون دستگير كردن اطفال احتياجى به بستن ندارد شامل آن نمى‏شود.

كلمه «ثخن» - به كسر اول و فتح دوم - به معناى غلظت و بى رحمى است، و اينكه مى‏گويند: «اثخنته الجراح و اثخنه المرض» به همين معنا است. راغب در مفردات مى‏گويد: «ثخن الشي‏ء فهو ثخين» معنايش اين است كه فلان چيز غليظ شد بطورى كه روان و جارى نشد، و نتوانست به رفتن ادامه دهد، و لذا در باره كسى كه با زدن و يا توهين كردن از ادامه كارش بازداشته‏اى بطور كنايه مى‏گويى: «اثخنته ضربا و استخفافا»، و از همين باب است كه خداى تعالى فرموده: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ و نيز فرموده: ﴿حَتَّى إِذَا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ﴾ كه در آيه اولى منظور از «اثخان» رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) در زمين

اين است كه دينش در بين مردم بطورى مستقر شود كه گويى چيزى است كه از شدت غليظى منجمد شده و بعد از دورانى كه رقيق و روان بود و بخاطر روان بودنش هر آن خوف زوالش مى‏رفت ماسيده و پا بر جا شده است.

كلمه «عرض» به معناى چيزى است كه بر چيز ديگرى عارض شود، و زود هم از بين برود، و از همين جهت است كه لذائذ دنيايى را «عرض» ناميده‏اند، چون زود از بين مى‏رود. و كلمه «حلال» وصفى است از ماده «حل» كه مقابل «عقد» و «حرمت» است و از اين جهت حلال را حلال مى‏گويند كه قبل از حلال شدنش گويا گره خورده بود و مردم از او محروم بودند بعدا كه حلال شد گويا در حقيقت گره‏اش گشوده شد. و اما كلمه «طيب» قبلا گذشت كه به معناى سازگارى با طبع است.

اسریاثخانبدرعرض دنیاکتاباثخان پیش از اسیر.خطاب به نبی و اصحاب بدر.اراده عرض دنیا.و الله یرید الآخرة.کتاب سابق از عذاب.

اختلاف مفسرين در تفسير آياتى كه به جهت اسير گرفتن كفار در جنگ بدر، مؤمنين را مورد عتاب قرار داده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در تفسير اين آيات اختلاف كرده‏اند، ليكن همه اتفاق دارند بر اينكه نزولشان بعد از واقعه بدر اتفاق افتاده، و شركت كنندگان در جنگ بدر را مورد عتاب قرار داده و غنيمت را براى آنان مباح مى‏كند.

و اما جهت اختلاف ايشان و مايه اختلافشان روايات مختلفى است كه در سبب نزول و معانى جملات آيات مذكور وارد شده، و اگر قائل شويم به اينكه سند همه روايات صحيح است آن گاه در مضمون آن‌ها تامل كنيم خواهيم فهميد كه چه بى بند و بارى عجيبى در نقل روايات به معنا بكار رفته، تا آنجا كه مى‏بينيم دو روايت آن قدر با هم اختلاف مضمون دارند كه گويى دو خبر متعارضند.

و بخاطر اختلاف همين روايات است كه تفسير آيات مختلف شده، يكى ظهور در اين دارد كه عتاب و تهديد آيات متوجه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين هر دو است، ديگرى در اينكه متوجه آن حضرت و مؤمنين بغير از عمر است، و يا به غير از عمر و سعد بن معاذ است و يا متوجه تنها مؤمنين است به غير رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يا متوجه يك نفر معين و يا اشخاصى است كه در مشورتى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با ايشان كرد رأى دادند به اينكه از اسيران فديه گرفته شود.

و بعضى ديگر قائل شده‏اند به اينكه عتاب در آيات راجع به اين است كه چرا فديه گرفتند، و يا چرا غنيمت را قبل از آنكه از جانب خدا مباح شود حلال شمردند، و در اين صورت پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز مورد عتاب خواهد بود، چون ايشان ابتداء كرد به اينكه با مردم در باره فديه مشورت كند، و اين حرف درست نيست براى اينكه مسلمين بعد از نزول اين آيات فديه گرفتند نه پيش از آن تا مستوجب عتاب شوند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم أجل از اين

است كه در باره‏اش احتمال رود كه چيزى را قبل از اذن خدا و وحى آسمانى حلال كند، و حاشا بر ساحت مقدس خداى سبحان كه پيغمبرش را به عذابى عظيم تهديد كند، چون در شان او نيست كه بدون جرم عذاب بفرستد، در حالى كه او خودش پيغمبرش را معصوم از گناهان كرده، و معلوم است كه عذاب عظيم جز بر گناه عظيم نازل نمى‏شود. و اينكه بعضى گفته‏اند مقصود از اين گناه گناهان صغيره است درست نيست.

غنیمتاسریحلالتقواخیرغنیمت حلال طیب.واتقوا الله.ان الله غفور رحیم.ان یعلم الله فی قلوبکم خیرا.یؤتکم خیرا مما اخذ منکم.

آنچه سزاوار است در تفسير آيات مذكوره گفته شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس آنچه سزاوار است كه در تفسير اين آيات گفته شود اين است كه: سنت جارى در انبياى گذشته اين بوده كه وقتى با دشمنان مى‏جنگيدند و بر دشمن دست مى‏يافتند، آن‌ها را مى‏كشتند و با كشتن آنان از ديگران زهر چشم مى‏گرفتند تا كسى خيال جنگ با خدا و رسولش را در سر نپروراند. و رسم آنان نبود كه از دشمن اسير بگيرند و سپس بر اسيران منت نهاده و يا پول گرفته و آزادشان سازند، مگر بعد از آنكه دينشان در ميان مردم پايگير مى‏شد كه در اين صورت اسير را نمى‏كشتند و با منت نهادن و يا گرفتن بهاء آزاد مى‏كردند، هم چنان كه در خلال آياتى كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وحى مى‏شد بعد از آنكه كار اسلام بالا گرفت و حكومتش در حجاز و يمن مستقر گرديد اين آيه نازل شد: ﴿فَإِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ اَلرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً﴾ و گرفتن اسير و آزاد كردنش را تجويز كرد.

و بطورى كه از سياق كلام در آيه اولى از آيات مورد بحث برمى‏آيد عقاب در آن راجع به گرفتن اسير است. هم چنان كه جمله‏ ﴿لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾ كه در آيه دومى است نيز شاهد اين معنا است، چون مى‏فرمايد: «عذاب عظيم براى گرفتن شما است» و آنچه مسلمين در موقع نزول اين آيات گرفته بودند اسير بود، نه بهاى اسير. پس اينكه بعضى احتمال داده‏اند عقاب راجع به مباح شمردن بهاء و يا گرفتن آن باشد صحيح نيست.

بلكه جمله بعديش كه مى‏فرمايد: ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَيِّباً وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ از آنجايى كه ابتداء شده است به فاء تفريع و فاء تفريع مى‏رساند كه اين جمله متفرع بر جمله قبلى است، خود شهادت مى‏دهد بر اينكه منظور از «غنيمت» معنايى است عمومى‏تر از بهاى اسير، و دلالت دارد بر اينكه مسلمين از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درخواست كرده

بودند اسيران را نكشد، و در عوض از ايشان بهاء دريافت بدارد، هم چنان كه در آيه اول سوره از آن حضرت از انفال پرسيده و يا درخواست كرده بودند كه انفال را به ايشان بدهد، و با اين حال چطور تصور مى‏شود مسلمانان از آن حضرت انفال بخواهند و در عين حال درخواست گرفتن بهاء نكنند، با اينكه بطورى كه از روايات برمى‏آيد بهاى اسيران بالغ بر دويست و هشتاد هزار درهم مى‏شد.

بنا بر اين شواهد، يقينا مسلمانان از آن حضرت درخواست كرده‏اند كه غنيمت جنگى را به ايشان بدهد و اسيران را هم در مقابل گرفتن بهاء آزاد سازد، و خداوند نخست ايشان را در اصل گرفتن اسير عتاب و ملامت نمود و در آخر آنچه را كه بدان منظور اسير گرفتند كه همان فديه باشد براى ايشان مباح گردانيد، نه اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مباح شمردن فديه با آنان شركت كرده باشد، و يا در كشتن اسير و آزاد كردن و فديه گرفتن با مسلمين مشورت كرده باشد، تا در نتيجه آن جناب نيز مورد عتاب واقع شده باشد.

از جمله شواهدى كه در الفاظ آيه است و دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مورد اين عتاب نيست، اين است كه عتاب در آيه مربوط به گرفتن اسير است، و هيچ اشاره‏اى به اين معنا ندارد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با مسلمين مشورت كرده و يا در گرفتن اسير راضى بوده، و در هيچ روايتى هم نيامده كه آن حضرت قبل از جنگ سفارش كرده باشد به اينكه اسير بگيرند، و يا دلالت داشته باشد بر اينكه آن حضرت به اين امر راضى بوده، بلكه گرفتن اسير خود يكى از قواعد جنگى مهاجرين و انصار بوده، كه وقتى بر دشمن ظفر مى‏يافتند از ايشان اسير گرفته و اسيران را برده خود مى‏كردند و يا فديه گرفته و آزادشان مى‏ساختند، حتى در تاريخ آمده كه مهاجر و انصار خيلى سعى داشتند در اينكه اسير بيشترى به چنگ آورند، حتى اسير خود را مى‏گرفتند و محافظت مى‏كردند از اينكه مبادا يك مسلمان ديگرى به او آسيبى برساند و در نتيجه از قيمتش كاسته گردد، جز على بن ابى طالب (علیه السلام) كه در اين جنگ بسيارى را كشت و هيچ اسير نگرفت.

بنا بر اين، معناى آيات مورد بحث اين مى‏شود كه: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ﴾ در سنتى كه خداوند در ميان پيغمبرانش جارى كرده سابقه ندارد ﴿أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ﴾ كه پيغمبر اسيرى گرفته باشد، و حق داشته باشد كه با گرفتن اسير مالى به دست آورد ﴿حَتَّى يُثْخِنَ﴾ مگر بعد از آنكه آئينش ﴿فِي اَلْأَرْضِ﴾ در زمين پايگير شده باشد «تريدون» آرى شما گروه مسلمانان كه در واقعه بدر حاضر شده‏ايد - اگر خطاب بطور عموم آمده براى اين است كه اكثر شركت كنندگان در اين جنگ در پيشنهاد فديه گرفتن شركت داشته‏اند - منظورتان‏ ﴿عَرَضَ اَلدُّنْيَا﴾ متاع پشيز و ناپايدار

دنيا است، ﴿وَ اَللَّهُ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ﴾ و منظور خدا آخرت است كه دينى تشريع كرده و به قتال با كفار امر فرموده «و الله» خداوند در اين سنتى كه در كلامش از آن خبر داد «عزيز» غالبى است كه هرگز مغلوب نمى‏شود «حكيم» و در احكامى كه تشريع مى‏كند بيهوده‏گرى نمى‏كند. ﴿لَوْ لاَ كِتَابٌ مِنَ اَللَّهِ سَبَقَ﴾ اگر نبود آن قضايى كه از ناحيه خدا رانده شده كه شما را به عذاب هلاك نكند - اگر در اينجا بيان نكرد كه آن قضاء چه بوده براى اين است كه در مقام عتاب، مبهم گويى مناسب‏تر است چون باعث مى‏شود ذهن شنونده احتمال هر گونه خطرى را بدهد، بخلاف وقتى كه بطور روشن تهديد كند و عذاب را اسم ببرد، كه در اين صورت شنونده نسبت به آن بى اعتنايى خواهد كرد ﴿لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ﴾ يعنى در اسير گرفتنتان، چون قبل از نزول اين آيات فديه و غنيمت نگرفته بودند، و از حلال بودن آن صحبتى به ميان نيامده بود ﴿عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾. اين تعبير همانطور كه گفتيم دلالت دارد بر بزرگى گناه، چون گناه بزرگ است كه مستلزم عذاب بزرگ مى‏شود. ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ﴾ از آنچه غنيمت گرفته‏ايد بخوريد و در آن تصرف كنيد چه آن اموالى كه از مشركين به دستتان آمده و چه آن فديه‏اى كه از ايشان مى‏گيريد ﴿حَلاَلاً طَيِّباً﴾ در حالى كه حلال و پاكيزه است، چون خدا مباحش كرده. ﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ اين جمله بيان علت جمله‏ ﴿فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ...﴾ است و معنايش اين است كه از آنچه غنيمت گرفته‏ايد بخوريد كه ما شما را آمرزيديم و به شما ترحم كرديم. ممكن هم هست بيان علت همه مطالب گذشته باشد، و در نتيجه حاصل معنا اين باشد كه: نه تنها خدا شما را عذاب نكرد بلكه آن را برايتان مباح هم نمود چون او آمرزنده رحيم است.

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ اَلْأَسْرىَ...﴾

تعبير از اسير به آنچه در دست‏هاى شما است تعبير استعاره‏اى است، و كنايه است از تمام تسلطى كه شخص بر برده خود دارد، چون برده مثل چيزيست كه در دست انسان باشد كه آن را به هر طرف بخواهد مى‏چرخاند.

﴿إِنْ يَعْلَمِ اَللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً﴾ اين جمله كنايه است از ايمان و يا پيروى حق كه ايمان ملازم آن است، چون خداوند در اين آيه وعده مغفرت به كفار مى‏دهد، و معلوم است كه مغفرت با كفر نمى‏سازد هم چنان كه فرموده: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ﴾.

بنا بر اين، معناى آيه اين مى‏شود كه: اى پيغمبر بگو به آن كسانى كه در دست شمايند و آن اسيرانى كه شما بر آنان تسلط يافته‏ايد و از ايشان فديه گرفته‏ايد اگر چنانچه در دلهايتان ايمان به خدا وجود مى‏داشت، و خداوند اين معنا را از شما معلوم كرده بود - هر چيزى كه براى او معلوم باشد قطعا وجود دارد - بشما چيزهايى ميداد كه از آن فديه كه مسلمانان از شما گرفته‏اند بهتر بود، و شما را مى‏آمرزيد كه خدا آمرزنده رحيم است.

﴿وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيَانَتَكَ فَقَدْ خَانُوا اَللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ...﴾

وقتى گفته مى‏شود: «امكنه منه» معنايش اين است كه او را بر فلانى مسلط كرد و قدرت داد، و اگر در بار اول فرمود: «اگر بخواهند تو را خيانت كنند» و در بار دوم فرمود: «خدا را قبلا خيانت كرده بودند» جهتش اين است كه اگر مقصود كفار از فديه دادن و آزاد شدن اين باشد كه زنده بمانند و بار ديگر دست بدست يكديگر دهند و عليه اسلام قيام كنند پس در حقيقت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خيانت كرده‏اند، و اما خيانتى كه قبلا به خدا كرده‏اند مقصود از آن همان كفرى است كه مى‏ورزيده‏اند و سعى و كوشش و كيد و مكرى است كه در خاموش كردن نور خدا به كار مى‏برده‏اند.

بنا بر اين، معناى آيه چنين مى‏شود: اگر به خدا ايمان آورند و ايمان به خدا در دلهايشان جايگير شود خداوند، نعمتى به آنان مى‏دهد كه از آنچه مسلمين از ايشان گرفته‏اند بهتر است و ايشان را مى‏آمرزد، و اگر مى‏خواهند بتو خيانت كنند، و دوباره به همان عناد و مفسده‏جويى سابقشان برگردند تازگى ندارد، براى اينكه قبلا هم نسبت به خدا خيانت مى‏ورزيدند، و خداوند تو را بر ايشان مسلط كرد، و او باز هم قادر است بر اينكه بار ديگر تو را بر ايشان ظفر دهد و خدا داناى به خيانت ايشان است اگر خيانت كنند، و در مسلط كردن تو بر ايشان حكيم است.

خیانتاسریامکانولایتایمانخیانت.خیانت پیشین به خدا.امکن منهم.ولایت مؤمنان.مهاجران و انصار.خیانت به پیامبر.

بحث روايتى (رواياتى در مورد اسير گرفتن، مشركين در جنگ بدر و فديه گرفتن از آنها، در ذيل آيات مربوطه)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ...﴾، مى‏گويد: كشته شدگان از مشركين در روز جنگ بدر هفتاد نفر بودند، از اين هفتاد نفر بيست و هفت نفر را امير المؤمنين (علیه السلام) به قتل رسانيد. اسيران اين جنگ نيز هفتاد نفر بودند، و از ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك نفر هم اسير نشد. مسلمانان اسيران را جمع‏آورى نموده و همه

را با يك طناب بستند و پياده به راه انداختند. و از ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نه نفر كشته شدند كه يكى از آن‌ها سعد بن خيثمه بود كه از نقباء اوس بود.

و از محمد بن اسحاق روايت مى‏كند كه گفت: از مسلمانان در روز جنگ بدر يازده نفر بدرجه شهادت رسيدند، چهار نفر از قريش و هفت نفر از انصار، و بعضى گفته‏اند هشت نفر از انصار، و از لشكر كفار چهل و چند نفر به قتل رسيدند.

و از ابن عباس نقل كرده كه گفت: بعد از آنكه روز بدر بپايان رسيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حالى كه اسيران در بند بودند در اوايل شب (كه همه لشكريانش بخواب رفتند خودش) بخواب نرفت، سبب را پرسيدند، فرمود: ناله عمويم عباس را كه در بند است مى‏شنوم (لذا خواب بچشمانم نمى‏رود). مسلمين عباس را از بند آزاد كردند، او ساكت شد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخواب رفت.

و از عبيده سلمانى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در روز بدر در باره اسيران به اصحاب خود فرمود: اگر مى‏خواهيد ايشان را به قتل برسانيد، و اگر ميل داريد مى‏توانيد از ايشان فديه بگيريد و در عوض به عدد نفرات ايشان از شما كشته شوند، و عده نفرات اسيران هفتاد نفر بودند. اصحاب عرض كردند فديه مى‏گيريم و با آن زندگى مى‏كنيم و خود را براى مقابله با دشمنان مجهزتر مى‏سازيم هر چند به عدد نفرات آنان از ما كشته شوند. عبيده راوى حديث مى‏گويد: آرى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر دو خير را خواستند (هم خير دنيا و هم خير آخرت را و همانطور كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيش بينى كرده بود) در جنگ احد از مسلمانان هفتاد نفر كشته شدند.

و از كتاب على بن ابراهيم نقل مى‏كند كه: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به قتل نضر بن حارث و عقبة بن ابى معيط فرمان داد انصار ترسيدند از اينكه آن حضرت همه اسيران را به قتل برساند. عرض كردند يا رسول الله ما هفتاد نفر از ايشان را كه همه فاميل تو بودند كشتيم آيا مى‏خواهى به كلى نسبشان را قطع كنى؟ آن گاه با اينكه غنيمت‏هايى را كه از لشكر قريش به دست آورده بودند همه را گرفته بودند پيشنهاد كردند كه از اسيران فديه گرفته

شود، لذا اين آيه نازل شد: ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ...﴾، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيشنهادشان را امضاء فرمود.

در اين جنگ فديه اسيران اكثرش چهار هزار درهم و اقلش هزار درهم بود، لذا قريش هر كدام قدرت مالى بيشترى داشت فديه بيشترى براى آزاد كردن اسير خود فرستاد و هر كه كمتر داشت كمتر. از جمله كسانى كه براى آزادى اسير خود فديه فرستاد زينب دختر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همسر ابى العاص بن ربيع بود كه براى آزاد شدن شوهرش قلاده‏هاى خود را فرستاد و اين قلاده‏ها جزو جهيزيه‏اى بود كه مادرش خديجه كبرى (علیها السلام) به او داده بود، و از طرفى ابو العاص خواهرزاده خديجه بود، لذا وقتى چشم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به آن قلاده‏ها افتاد فرمود: خدا رحمت كند خديجه را اين قلاده‏ها را او به عنوان جهيزيه به زينب داده بود، آن گاه دستور داد ابو العاص را آزاد كردند به شرطى كه همسرش زينب را نزد آن حضرت بفرستد و با آمدنش به نزد آن جناب مخالفت نكند، ابو العاص عهد بست كه چنين كند و به عهد خود وفا كرد.

و نيز مى‏گويد: روايت شده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ميل نداشت فديه بگيرد، بحدى كه سعد بن معاذ آثار كراهت را از رخساره آن حضرت مشاهده كرد، و به عرض رسانيد كه اين اولين جنگى است كه ما با گروه مشركين كرده‏ايم و من چنين مصلحت مى‏دانم كه يك نفر از ايشان را زنده نگذاريم و با كشتن آنان مشركين را ضعيف سازيم، عمر نيز همين را پيشنهاد كرد و گفت: يا رسول الله اينها بودند كه تو را در مكه تكذيب مى‏كردند، و از آن شهر بيرونت نمودند، همه را پيش بخوان و گردنهايشان را بزن، به على (علیه السلام) اجازه ده تا گردن برادرش عقيل را بزند، و به من اجازه ده تا گردن فلانى را بزنم، چون اينها از سران كفار و پيشوايان كفرند. در مقابل ابو بكر گفت: اينها قوم و فاميل تو هستند از كشتنشان دست نگهدار و زنده‏شان بگذار و در عوض از ايشان فديه بگير، تا در نتيجه در برابر كفار نيرومندتر شويم. اين زيد مى‏گويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اگر بنا شود عذابى از آسمان بيايد غير از عمر و سعد بن معاذ احدى از شما نجات نمى‏يابد.

و از ابى جعفر امام باقر (علیه السلام) نقل مى‏كند كه فرمود: فداء اسيران در روز بدر از هر مرد مشركى چهل «اوقيه» بود - و هر اوقيه چهل مثقال است -، بجز عباس كه فداء او صد

اوقيه بود، و از اين مبلغ بيست اوقيه را در موقعى كه اسيرش كردند از او گرفته بودند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آن بيست اوقيه جزو غنيمت است (نه فديه) لذا بايد براى خودت و دو برادرزاده‏هايت نوفل و عقيل فديه بدهى، عباس گفت فعلا چيزى ندارم. حضرت فرمود: آن طلايى كه به ام الفضل سپردى و گفتى اگر حادثه‏اى برايم رخ داد و كشته شدم اين طلا از آن تو و فضل و عبد الله و قثم باشد، كجاست؟ عباس گفت: چه كسى تو را از اين جريان مطلع كرده؟ فرمود: خداى تعالى. عباس بلا درنگ گفت: «اشهد انك رسول الله» و به خدا قسم از اين جريان جز خداى تعالى هيچ كس اطلاع نداشت‏.

مؤلف: روايات وارده در اين معانى از طريق شيعه و سنى بسيار است، و ما به منظور اختصار از نقل همه آن‌ها خوددارى كرديم.

و در قرب الاسناد حميرى از عبد الله بن ميمون از امام صادق از پدرش (علیهما السلام) روايت شده كه فرمود: وقتى براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پولى آوردند، حضرت به عمويش عباس فرمود: اى عباس ردائى پهن كن و قسمتى از اين پول را در آن بريز و ببر. عباس قسمتى از آن مال را گرفت، آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اى عباس اين آن وعده‏اى بود كه خدا در آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ اَلْأَسْرىَ إِنْ يَعْلَمِ اَللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ﴾ داده بود. آن گاه امام باقر (علیه السلام) اضافه كردند كه اين آيه در حق عباس و نوفل و عقيل نازل شد.

امام (علیه السلام) سپس اضافه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در روز بدر نهى كرد از اينكه ابو البخترى واحدى از بنى هاشم را بقتل برسانند، لذا اين گروه اسير شدند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) را فرستاد كه ببيند در ميان اسراء چه كسانى از بنى هاشم هستند. على (علیه السلام) هم چنان كه اسراء را مى‏ديد به عقيل برخورد، و از روى قصد راه خود را كج كرد. عقيل صدا زد: آى پسر مادرم على! تو مرا در اين حال ديدى و روى گرداندى.

مى‏گويد: على (علیه السلام) نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگشت و عرض كرد: ابو الفضل را در دست فلانى و عقيل را در دست فلانى و نوفل (يعنى نوفل بن حارث) را در دست فلانى اسير ديدم. حضرت برخاست و نزد عقيل آمد، و فرمود: اى ابا يزيد ابو جهل كشته شد.

عقيل عرض كرد: بنا بر اين ديگر در استان مكه مدعى و منازعى نداريد. حضرت فرمود: «ان

كنتم اثخنتم القوم و الا فاركبوا اكتافهم» (ظاهرا كنايه از اين است كه بكشيد و گر نه فديه بگيريد).

و نيز فرمود: سپس عباس را آورده و به او گفتند بايد براى نجات خودت و برادر [در نسخه‏اى ديگر: دو برادر] زاده‏ات فديه دهى. عباس گفت: اى محمد آيا رضايت مى‏دهى به اينكه براى تهيه كردن اين پول دست گدايى به سوى قريش دراز كنم؟ حضرت فرمود: از آن پولى كه نزد ام الفضل گذاشتى و به او گفتى اگر پيش آمدى برايم كرد اين پول را خرج خودت و بچه‏هايت كن فديه‏ات را بده. عباس عرض كرد: برادرزاده چه كسى شما را از اين ماجرا خبر داد؟ فرمود: جبرئيل اين خبر را برايم آورد. عباس گفت: به خدا سوگند غير از من و ام الفضل كسى از اين ماجرا خبر نداشت، شهادت مى‏دهم به اينكه تو رسول اللهى. امام (علیه السلام) فرمود: اسيران همه فديه دادند و با شرك برگشتند غير از عباس و عقيل و نوفل بن حارث كه مسلمان شدند، و در حقشان اين آيه نازل شد: ﴿قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ اَلْأَسْرىَ...﴾.

مؤلف: در الدر المنثور هم اين معانى به طرق مختلفى از صحابه روايت شده، و نيز مساله نازل شدن اين آيه در حق عباس و دو برادرزاده‏اش از ابن سعد و ابن عساكر از ابن عباس روايت شده، و همچنين در اينكه مقدار فديه‏اى كه هر يك از اسراى كفار دادند و آزاد شدند چقدر بوده و نيز داستان فديه دادن عباس از طرف خودش و از طرف دو برادرزاده‏اش را طبرسى در مجمع البيان از امام باقر (علیه السلام) مطابق روايت حميرى نقل كرده است‏.

بدراسیرفدیهمشورتعمرابوبکربدر.مشورت پیامبر.نظر عمر در قتل اسرا.

ولایت مهاجر و انصار، قطع ولایت با کفار، و اولوا الارحام آیات ۷۲–۷۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

خاتمه انفال: موالات مؤمنان مهاجر/انصار و نسخ ارث به مؤاخات.

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَهَاجَرُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَوا۟ وَّنَصَرُوٓا۟ أُو۟لَٰٓئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍۢ ۚ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَلَمْ يُهَاجِرُوا۟ مَا لَكُم مِّن وَلَٰيَتِهِم مِّن شَىْءٍ حَتَّىٰ يُهَاجِرُوا۟ ۚ وَإِنِ ٱسْتَنصَرُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ فَعَلَيْكُمُ ٱلنَّصْرُ إِلَّا عَلَىٰ قَوْمٍۭ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَٰقٌۭ ۗ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده‌اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده‌اند و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده‌اند و يارى كرده‌اند، آنان ياران يكديگرند؛ و كسانى كه ايمان آورده‌اند ولى مهاجرت نكرده‌اند هيچ گونه خويشاوندى [دينى‌] با شما ندارند مگر آنكه [در راه خدا] هجرت كنند؛ و اگر در [كار] دين از شما يارى جويند، يارى آنان بر شما [واجب‌] است، مگر بر عليه گروهى باشد كه ميان شما و ميان آنان پيمانى [منعقد شده‌] است، و خدا به آنچه انجام مى‌دهيد بيناست.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ ۚ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُن فِتْنَةٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ وَفَسَادٌۭ كَبِيرٌۭ
و كسانى كه كفر ورزيدند ياران يكديگرند. اگر اين [دستور] را به كار نبنديد، در زمين فتنه و فسادى بزرگ پديد خواهد آمد.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَهَاجَرُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَوا۟ وَّنَصَرُوٓا۟ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ حَقًّۭا ۚ لَّهُم مَّغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ كَرِيمٌۭ
و كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا به جهاد پرداخته، و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده و يارى كرده‌اند، آنان همان مؤمنان واقعى‌اند، براى آنان بخشايش و روزىِ شايسته‌اى خواهد بود.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنۢ بَعْدُ وَهَاجَرُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ مَعَكُمْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ مِنكُمْ ۚ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍۢ فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۢ
و كسانى كه بعداً ايمان آورده و هجرت نموده و همراه شما جهاد كرده‌اند، اينان از زمره شمايند، و خويشاوندان نسبت به يكديگر [از ديگران‌] در كتاب خدا سزاوارترند. آرى، خدا به هر چيزى داناست.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات سوره مورد بحث را ختم مى‏كند، و به يك معنا برگشت معناى آن به آياتى است كه سوره به آن افتتاح مى‏شد. و در آن موالات ميان مؤمنين را واجب نموده، مگر اينكه بعضى مهاجرت بكنند و بعضى تخلف كنند، و رشته موالات ميان آنان و كفار بكلى قطع گردد.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا … أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾

مقصود از مهاجرين در اين آيه دسته اول از مهاجرين‏اند كه قبل از نزول اين سوره مهاجرت كرده بودند، به دليل اينكه در آخر آيات مورد بحث مى‏فرمايد: «و كسانى كه بعدا ايمان مى‏آورند و مهاجرت مى‏كنند».و منظور از كسانى كه به مسلمانان منزل دادند و رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) را يارى كردند طائفه انصار است و مسلمانان در ايام نزول اين آيات منحصر به همين دو طائفه يعنى مهاجر و انصار بودند، مگر عده خيلى كمى كه در مكه ايمان آورده و هنوز مهاجرت نكرده بودند.

مهاجرانصارموالاتهجرتجهادآمنوا و هاجروا و جاهدوااولیاء بعضجهاد مهاجرینمهاجر و انصار

معناى برقرار بودن ولايت بين مهاجرين و انصار ﴿أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداوند ميان اين دو طائفه ولايت برقرار كرده و فرموده: ﴿أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ و اين ولايت معنايى است اعم از ولايت ميراث و ولايت نصرت و ولايت أمن. به اين معنا كه حتى اگر يك فرد مسلمان كافرى را امان داده باشد امانش در ميان تمامى مسلمانان نافذ است، بنا بر اين همه مسلمانان نسبت به يكديگر ولايت دارند يك مهاجر ولى تمامى مهاجرين و انصار است، و يك انصارى ولى همه انصار و مهاجرين است، و دليل همه اينها اين است كه ولايت در آيه بطور مطلق ذكر شده.

بعضيها گفته‏اند «مدرك ارث به مواخات همين آيه است» و ليكن در آيه هيچ قرينه‏اى كه دلالت كند بر انصراف اطلاق ولايت به ولايت ارث وجود ندارد و هيچ شاهدى نيست بر اينكه بگوييم اين آيه راجع است به ولايت ارثى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به وسيله

عقد بردارى ميان مهاجرين و انصار اجرا مى‏كرد، و تا مدتى از يكديگر ارث مى‏بردند تا آنكه بعدها نسخ شد.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهَاجِرُوا...﴾

معناى اين آيه روشن است. اين آيه ولايت را در ميان مؤمنين مهاجرين و انصار و ميان مؤمنينى كه مهاجرت نكردند نفى مى‏كند، و مى‏فرمايد: ميان دسته اول و دسته دوم هيچ قسم ولايتى نيست جز ولايت نصرت، اگر دسته دوم از شما يارى طلبيدند ياريشان بكنيد، ولى بشرطى كه با قومى سر جنگ داشته باشند كه بين شما و آن قوم عهد و پيمانى نباشد.

ولایتمیراثنصرتامانهجرتولایت مطلق: میراث، نصرت، اماننفی ولایت با غیرمهاجر جز نصرت مشروط

دوستى با كفار، انتشار سيره و روش آنان در ميان مسلمين و در نتيجه فتنه و فساد در پى دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾

يعنى كفار ولايتشان در ميان خودشان است و به اهل ايمان تجاوز نمى‏كند، پس مؤمنين نمى‏توانند آنان را دوست بدارند، و اين معنا از اينجا استفاده مى‏شود كه جمله‏ ﴿بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ مانند جمله‏ ﴿أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ كه در باره مؤمنين فرمود جمله‏ايست انشايى و امرى، به صورت جمله‏اى خبرى. و در حقيقت در اين جمله ولايت كفار را در ميان خودشان، جعل مى‏كند و در باره اين تعبير بحسب عقل هيچ احتمالى نمى‏رود جز همين كه گفتيم: مى‏خواهد سرايت و تجاوز ولايت كفار را بر مؤمنين نفى كند و بفرمايد اهل ايمان نبايد آنان را دوست بدارند.

﴿إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي اَلْأَرْضِ وَ فَسَادٌ كَبِيرٌ﴾

اين جمله اشاره است به مصلحت تشريع ولايت به آن نحوى كه تشريع فرمود، چون بطور كلى ولايت و دوست داشتن يكديگر از امورى است كه هيچ جامعه‏اى از جوامع بشرى و مخصوصا جوامع اسلامى كه بر اساس پيروى حق و گسترش عدالت الهى تاسيس مى‏شود از آن خالى نيست، و معلوم است كه دوستى كفار كه دشمن چنين جامعه‏اى هستند موجب مى‏شود افراد اجتماع با آنان خلط و آميزش پيدا كنند. و اخلاق و عقايد كفار در بين ايشان رخنه يابد، و در نتيجه سيره و روش اسلامى كه مبنايش حق است بوسيله سيره و روش كفر كه اساسش باطل و پيروى هوى است و در حقيقت پرستش شيطان است از ميان آنان رخت بربندد، هم چنان كه در روزگار خود ملاحظه كرديم كه چنين شد، و صدق ادعاى اين آيه را به چشم خود ديديم.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا...﴾

اين جمله حقيقت ايمان را براى كسى اثبات مى‏كند كه حقيقتا متصف به آثار آن باشد، و چنين كسى را وعده آمرزش و رزق كريم مى‏دهد.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولَئِكَ مِنْكُمْ﴾

اين جمله خطاب است به مهاجرين طبقه اول و به انصار، و در اين خطاب مهاجرين بعدى و آن‌هايى را كه بعد از اين ايمان مى‏آورند و با طبقه اول به جهاد مى‏پردازند به آنان ملحق كرده و در مساله ولايت، ايشان را نيز شركت داده است.

﴿وَ أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ...﴾

اين جمله راجع به ولايت ارث است كه خداوند آن را در ميان ارحام و خويشاوندان تشريع مى‏كند، و آن را منحصر در ارحام مى‏نمايد و اما بقيه اقسام ولايت منحصر در ارحام نيست.

کفارفتنهفسادارحاممغفرتکفار اولیاء بعضفتنه و فساد کبیر با ترک ولایتفساد کبیرولایت ارحام در کتاب اللهمغفرت و رزق کریم

(منسوخ گشتن حكم ارث به مؤاخات (برادر خواندگى)، بطلان قول به عصبه در ارث و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه حكم سابق را كه عبارت بود از ارث بردن بسبب عقد برادرى نسخ مى‏كند، چون قبل از اين آيه پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) در اوايل هجرت حكم ارث به مواخات را در ميان مسلمانان اجراء مى‏كرد و اين خود روشن است كه آيه شريفه ارث به قرابت را بطور مطلق اثبات مى‏كند چه اينكه وارث داراى سهم باشد و چه نباشد، چه اينكه عصبه باشد و يا نباشد.

نسخمؤاخاتارثقرابتعصبهنسخ ارث به مؤاخاتارث به قرابت مطلق

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان از امام باقر (علیه السلام) روايت مى‏كند كه فرمود: مسلمانان صدر اسلام به سبب مواخات (عقد اخوت) از يكديگر ارث مى‏بردند.

مؤلف: اين روايت هم دليل نمى‏شود بر اينكه آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ در باره ولايت اخوت نازل شده.

و در كافى به سند خود از ابى بصير از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: دايى و خاله وقتى ارث مى‏برند كه كسى با ايشان نباشد، چون خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ﴾.

مؤلف: اين روايت را عياشى نيز از ابى بصير از امام ابى جعفر (علیه السلام) نقل كرده ولى سندش را ذكر نكرده است‏.

و در تفسير عياشى از زراره از ابى جعفر (علیه السلام) نقل كرده كه در تفسير آيه ﴿وَ

أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ﴾ فرموده: بعضى از خويشاوندان در ارث بردن اولاى از بعضى ديگرند، چون به ميت نزديكترند، و هر كه به ميت نزديكتر است در ارث بردن سزاوارتر است. آن گاه امام (علیه السلام) فرمود: مادر ميت و برادر و خواهر مادريش و پسرش اولى و نزديكترند به او، آيا مادر به ميت نزديكتر از برادران و خواهرانش نيست‏.

و نيز در همين كتاب از ابن سنان از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتى كه عثمان بن عفان با على بن ابى طالب (علیه السلام) در ارث مردى كه مى‏ميرد و داراى عصبه نيست و ليكن خويشاوندى دارد كه از او ارث نمى‏برند اختلاف كردند، و عثمان گفت ميان خويشاوند فريضه‏اى نيست. حضرت در پاسخش فرمود: ارثش مال خويشاوندش است، براى اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ﴾ عثمان گفت: من ميراثش را به بيت المال مسلمين مى‏دهم، و احدى از خويشاوندانش ارث نمى‏برند.

مؤلف: روايات وارده از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) در اينكه قول به عصبه باطل است و استنادشان به آيه مزبور بسيار است.

و در الدر المنثور است كه طيالسى، طبرانى، ابو الشيخ و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ميان اصحابش عقد اخوت برقرار نمود، و بعضى از ايشان از بعضى ديگر ارث بردند، تا آنكه آيه‏ ﴿وَ أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ﴾ نازل شد، و از آن ببعد اين نوع ارث بردن را ترك كردند، و تنها به ملاك نسب از يكديگر ارث مى‏بردند.

و در كتاب معانى الاخبار به سند خود بطور رفع از موسى بن جعفر (علیه السلام) روايت مى‏كند كه در آن مناظره‏اى كه با هارون كردند، هارون عرض كرد: پس به چه مناسبت ادعا مى‏كنيد كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ارث برده‏ايد، با اينكه با بودن عمو پسر عمو ارث نمى‏برد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در موقعى كه از دنيا مى‏رفت ابو طالب قبلا از دنيا رفته بود، و عمويش عباس زنده بود و با زنده بودن عباس على (علیه السلام) ارث نمى‏برد - تا آنجا كه امام مى‏فرمايد به او گفتم: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به كسى كه مهاجرت نكرده بود ارث

نداد، و ميان او و مسلمانان ولايت (ارث) برقرار نكرده بود مگر آنكه مهاجرت مى‏كردند.

هارون گفت: دليلت بر اين مدعا چيست؟ گفتم كلام خداى تعالى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلاَيَتِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا﴾ و عموى من عباس از آن‌هايى بود كه مهاجرت نكرد. هارون گفت: من از تو اى موسى سؤالى مى‏كنم، و آن اينست كه آيا بر طبق اين ادعا هيچ به كسى از دشمنان ما فتوى داده‏اى، و يا در اين مساله براى احدى از فقهاء به اين دليل استدلال كرده‏اى؟ گفتم به خدا سوگند، نه، و هيچ كس جز امير المؤمنين از من در اين باره سؤالى نكرده...

مؤلف: اين روايت را شيخ مفيد نيز در كتاب اختصاص نقل كرده است‏.

ارحاممواخاتارثروایتولایتاولوا الارحام اولی ببعضترتیب ارث خویشاوندان