→ المیزان

انبیاء

۲۱ مکی آیات ۱۱۲ بازه‌ها ۶

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

اقتراب حساب، غفلت و اعراض، و بحث کلامی کلام آیات ۱–۱۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات گشایش انبیاء با اقتراب حساب و سپس بحث کلامی حقیقت کلام ادامه می‌یابد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٱقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِى غَفْلَةٍۢ مُّعْرِضُونَ
براى مردم [وقت‌] حسابشان نزديك شده است، و آنان در بى‌خبرى رويگردانند.
مَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍۢ مِّن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا ٱسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ
هيچ پند تازه‌اى از پروردگارشان نيامد، مگر اينكه بازى‌كنان آن را شنيدند.
لَاهِيَةًۭ قُلُوبُهُمْ ۗ وَأَسَرُّوا۟ ٱلنَّجْوَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ هَلْ هَٰذَآ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ ۖ أَفَتَأْتُونَ ٱلسِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ
در حالى كه دلهايشان مشغول است. و آنانكه ستم كردند پنهانى به نجوا برخاستند كه: «آيا اين [مرد] جز بشرى مانند شماست؟ آيا ديده و دانسته به سوى سحر مى‌رويد؟»
قَالَ رَبِّى يَعْلَمُ ٱلْقَوْلَ فِى ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ
[پيامبر] گفت: «پروردگارم [هر] گفتار[ى‌] را در آسمان و زمين مى‌داند، و اوست شنواى دانا.»
بَلْ قَالُوٓا۟ أَضْغَٰثُ أَحْلَٰمٍۭ بَلِ ٱفْتَرَىٰهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌۭ فَلْيَأْتِنَا بِـَٔايَةٍۢ كَمَآ أُرْسِلَ ٱلْأَوَّلُونَ
بلكه گفتند: «خوابهاى شوريده است، [نه‌] بلكه آن را بربافته، بلكه او شاعرى است. پس همان گونه كه براى پيشينيان هم عرضه شد، بايد براى ما نشانه‌اى بياورد.»
مَآ ءَامَنَتْ قَبْلَهُم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَٰهَآ ۖ أَفَهُمْ يُؤْمِنُونَ
قبل از آنان [نيز مردم‌] هيچ شهرى -كه آن را نابود كرديم- [به آيات ما] ايمان نياوردند. پس آيا اينان [به معجزه‌] ايمان مى‌آورند؟
وَمَآ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِجَالًۭا نُّوحِىٓ إِلَيْهِمْ ۖ فَسْـَٔلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
و پيش از تو [نيز] جز مردانى را كه به آنان وحى مى‌كرديم گسيل نداشتيم. اگر نمى‌دانيد از پژوهندگان كتابهاى آسمانى بپرسيد.
وَمَا جَعَلْنَٰهُمْ جَسَدًۭا لَّا يَأْكُلُونَ ٱلطَّعَامَ وَمَا كَانُوا۟ خَٰلِدِينَ
و ايشان را جسدى كه غذا نخورند قرار نداديم و جاويدان [هم‌] نبودند.
ثُمَّ صَدَقْنَٰهُمُ ٱلْوَعْدَ فَأَنجَيْنَٰهُمْ وَمَن نَّشَآءُ وَأَهْلَكْنَا ٱلْمُسْرِفِينَ
سپس وعده [خود] به آنان را راست گردانيديم و آنها و هر كه را خواستيم نجات داديم و افراطكاران را به هلاكت رسانيديم.
لَقَدْ أَنزَلْنَآ إِلَيْكُمْ كِتَٰبًۭا فِيهِ ذِكْرُكُمْ ۖ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
در حقيقت، ما كتابى به سوى شما نازل كرديم كه ياد شما در آن است. آيا نمى‌انديشيد؟
وَكَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْيَةٍۢ كَانَتْ ظَالِمَةًۭ وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا ءَاخَرِينَ
و چه بسيار شهرها را كه [مردمش‌] ستمكار بودند در هم شكستيم، و پس از آنها قومى ديگر پديد آورديم.
فَلَمَّآ أَحَسُّوا۟ بَأْسَنَآ إِذَا هُم مِّنْهَا يَرْكُضُونَ
پس چون عذاب ما را احساس كردند، بناگاه از آن مى‌گريختند.
لَا تَرْكُضُوا۟ وَٱرْجِعُوٓا۟ إِلَىٰ مَآ أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَٰكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْـَٔلُونَ
[هان‌] مگريزيد، و به سوى آنچه در آن متنعّم بوديد و [به سوى‌] سراهايتان بازگرديد، باشد كه شما مورد پرسش قرار گيريد.
قَالُوا۟ يَٰوَيْلَنَآ إِنَّا كُنَّا ظَٰلِمِينَ
گفتند: «اى واى بر ما، كه ما واقعاً ستمگر بوديم.»
فَمَا زَالَت تِّلْكَ دَعْوَىٰهُمْ حَتَّىٰ جَعَلْنَٰهُمْ حَصِيدًا خَٰمِدِينَ
سخنشان پيوسته همين بود، تا آنان را دروشده بى‌جان گردانيديم.

بيان آيات [غرض و مفاد كلى سوره مباركه انبياء]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره گفتگو پيرامون مساله نبوت است كه مساله توحيد و معاد را زير بناى آن قرار داده، نخست داستان نزديك بودن روز حساب و غفلت مردم از آن، و نيز

اعراضشان از دعوت حقى كه متضمن وحى آسمانى است را ذكر مى‏كند، كه ملاك حساب روز حساب همين‏ها است.

و سپس از آنجا به موضوع نبوت، و استهزاء مردم منتقل مى‏شود، نبوت خاتم انبيا (صلى الله عليه وآله و سلم) و نسبت ساحر به وى دادن و كلماتش را هذيان و خودش را مفترى و شاعر خواندن را ذكر مى‏كند. آنگاه گفتار آنان را با ذكر اوصاف كلى انبياى گذشته به طور اجمال رد نموده مى‏فرمايد: پيغمبر اسلام نيز همان گرفتاريها را بايد ببيند، چون آنچه اين مى‏گويد همان است كه آن حضرات مى‏گفتند.

پس از آن، داستان جماعتى از انبيا را براى تاييد گفتار اجمالى خود مى‏آورد و سخنى از موسى و هارون، سرگذشتى از ابراهيم و اسحاق و يعقوب و لوط، و شرحى از نوح و داوود و سليمان و ايوب و اسماعيل و ادريس و ذو الكفل و ذو النون و زكريا و يحيى و عيسى مى‏آورد.

آنگاه با ذكر يوم الحساب و آنچه كه مجرمين و متقين در آن روز كيفر و پاداش مى‏بينند بحث را خلاصه‏گيرى مى‏كند و مى‏فرمايد: سرانجام نيك از آن متقين خواهد بود و زمين را بندگان صالحش ارث مى‏برند و آنگاه مى‏فرمايد كه اعراضشان از نبوت به خاطر اعراضشان از توحيد است و به همين جهت بر مساله توحيد اقامه حجت مى‏كند همانطور كه بر مساله نبوت اقامه نموده و از آنجايى كه اين سوره به دليل سياقش و به اتفاق مفسرين در مكه نازل شده تهديد و وعيد در آن، از بشارت و وعده بيشتر است.

انبیاءحسابغفلتذکرغرضاقتراب حساب.غفلت مردم.ذکر محدث.غرض سوره انبیاء.

معناى نزديك شدن حساب - قيامت - به مردم ﴿اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ﴾ .

كلمه «اقتراب» از باب افتعال و از ماده «قرب» است كه هر دو به يك معناى است چيزى كه هست اقتراب بليغ‏تر از قرب است چون به خاطر زيادى حروفى كه از آن تشكيل يافته عنايت بيشترى به نزديكى و قرب را افاده مى‏كند و هر دو باب با حرف «من» و «الى» متعدى مى‏شود مثلا مى‏گويند: «اقترب و قرب زيد من عمرو» و يا «اقترب و قرب زيد الى عمرو» يعنى زيد به عمرو نزديك شد، ولى اگر با حرف «من» متعدى شود نسبت نزديكى از عمرو گرفته شده و اگر با «الى» متعدى شود اين نسبت از زيد گرفته مى‏شود چون اصل در معناى «من» ابتداى هدف است، همچنانكه اصل در معناى «الى» انتهاى آن است.

از همينجا روشن مى‏شود كه «لام» در كلمه «للناس» به معناى «الى» است نه به معناى «من» براى اينكه مناسب با مقام اين است كه نسبت نزديكى از ناحيه حساب گرفته و گفته شود: «مردم به حساب نزديك شدند» چون حساب است كه طالب است و مى‏خواهد مردم به آن نزديك شوند نه مردم، زيرا مردم از آن به كلى غافلند.

و مراد از حساب - كه به معناى محاسبه خداى سبحان اعمال مردم را در روز قيامت است - خود حساب است نه زمان آن، تا بگوييم «گفتن اينكه حساب نزديك شد نوعى مجاز گويى است و كلمه زمان در تقدير است» هر چند كه بعضى‏ از مفسرين بر آن اصرار ورزيده‏اند. و بعضى‏ ديگر چنين توجيهش كرده كه: اصل در نزديكى و دورى زمان است و اگر اين دو كلمه را به حوادث هم نسبت مى‏دهيم باز به وساطت زمان است.

ولى غرض در مقام آيه متعلق به يادآورى خود حساب است نه روز حساب براى اينكه آنچه مربوط به اعمال بندگان مى‏شود حساب اعمال است و مردم مسئول پس دادن حساب اعمال خويشند و بدين جهت حكمت اقتضا مى‏كند كه از ناحيه پروردگارشان ذكرى بر آنان نازل شود و در آن ذكر (و كتاب)، مسئوليت آنان را برايشان شرح دهد و بر مردم هم واجب است كه با جديت هر چه بيشتر به آنچه ذكر مى‏گويد گوش دهند و دلهاى خود را از آن غافل نسازند. بله اگر سياق كلام سياق بيان هولها و موقف‏هاى دشوار قيامت بود كه چه شكنجه‏ها و عذابها براى مجرمين آماده مى‏شود، مناسب‏تر آن بود كه از قيامت، به يوم الحساب تعبير كند و يا زمان را تقدير بگيرد و يا طورى ديگر كه زمان را بفهماند.

در جمله‏ ﴿اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ﴾ مراد از «ناس» جنس مردم است يعنى مجتمع بشرى كه اكثرا آنان را در آن روز مشركين تشكيل داده بودند نه خصوص مشركين، هر چند اوصافى كه براى مردم آن روز از غفلت و اعراض و استهزا و غير آن آورده اوصاف مشركين است ولى مقصود خصوص آنان نيست پس نسبت به «ناس» از قبيل نسبت بعض به كل دادن به طور مجاز نيست بلكه از باب نسبت حكم جامعه به خود جامعه دادن است به طور حقيقت و سپس استثنا بعضى كه آن حكم را ندارد و اين طور نسبت دادن يعنى نخست حكم را به جامعه نسبت دادن و سپس افرادى را كه آن حكم شاملشان نيست استثنا كردن آداب و روش قرآن كريم است همچنانكه در امثال آيه «﴿وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْوَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ سخنان بيخ گوشى خود را پنهان دارند» و آيه « ﴿فَأَنْجَيْنَاهُمْ وَ مَنْ نَشَاءُ﴾ ايشان و هر كه را خواستيم نجات داديم» اين روش به كار رفته است. و كوتاه سخن اينكه: فرق است ميان اينكه نخست جامعه را موضوع حكمى قرار دهند و سپس افرادى را كه متصف به وصف جامعه نيستند اخراج كنند و ميان اينكه نخست اكثريت افراد را موضوع قرار دهند و سپس حكم را مجازا به همه نسبت دهند و آيه مورد بحث از قبيل اول است نه دوم.

بعضى‏ از مفسرين نزديك شدن حساب به مردم را چنين توجيه كرده‏اند كه هر روزى كه از عمر دنيا مى‏گذرد دنيا نسبت به ديروزش به حساب نزديك‏تر مى‏شود. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: نزديك شدن حساب به اين اعتبار است كه بعثت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آخر الزمان اتفاق افتاده همچنانكه خود آن جناب فرموده: «بعثت انا و الساعة كهاتين - من و قيامت مانند اين دو انگشت با هم مبعوث شديم» و ليكن اگر منظور اين بود جا داشت بفرمايد:

«يقترب الساعة - قيامت نزديك مى‏شود» چون نزديك شدن قيامت به آن معنى كه گفته شد استمرار دارد و لفظى لازم است كه استمرار را برساند و آن لفظ «يقترب» است نه «اقترب» كه صرف تحقق را افاده مى‏كند نظير تفسير گذشته اين تفسير است كه گفته‏اند: آوردن كلمه ماضى براى افاده حتميت وقوع قيامت است.

حساباقترابقیامتناسزماناقتراب حساب.نزدیکی زمان.حساب الناس.قیامت.

وجوهى كه در باره جمع بين غفلت (كه متضمن عدم توجه است) و اعراض (كه مستلزم توجه است) در جمله: ﴿وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ﴾ گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ﴾ و بدين جهت غافل و رو گردانند كه به دنيا دل بسته و به تمتع از آن سرگرم شدند در نتيجه دلهاشان از محبت دنيا پر شد، و ديگر جايى خالى براى ياد قيامت، يادى كه دلهايشان را متاثر كند در آن باقى نماند، حتى اگر ديگران هم متذكرشان كنند باز متوجه نمى‏شوند، و هم چنان در غفلت از قيامت هستند، چون آن طور كه بايد آن را تصور نمى‏كنند، و گر نه دلهاشان متاثر مى‏شد.

با اين بيان پاسخ از اشكالى كه در اين جمله شده معلوم مى‏شود، و آن اشكال اين است كه: چگونه ممكن است ميان «غفلت» و «اعراض» جمع شود، با اينكه غفلت عبارت از توجه نداشتن، و اعراض مستلزم توجه داشتن است؟ و حاصل جواب اين است كه گفتيم: غفلت مردم از حساب به خاطر اين است كه آن طور كه بايد و شايد حساب را تصور نمى‏كنند، و چون تصورى كه در دلهايشان اثر گذارد ندارند، لذا به خاطر دل‏دادگى به دنيا از آن اعراض نموده، به چيزى مشغول مى‏شوند كه لازمه آن اشتغال علم به خلاف آن تصور است.

اين آن پاسخى است كه از بيان گذشته ما استفاده مى‏شد، ولى زمخشرى طورى ديگر جواب داده كه ترجمه عين عبارت او چنين است: خداى تعالى مردم را به دو وصف، توصيف كرده، يكى غفلت، يكى هم اعراض، (با اينكه اين دو وصف با هم تباين دارند) ولى تباينش از اين راه بر طرف مى‏شود كه زمان اين دو با هم مختلف است، زمان غفلت قبل از زمان

اعراض است، به اين معنا كه مادامى كه انبيا ايشان را متوجه نكرده‏اند غافلند، چون از آنچه عقول آنان اقتضا دارد كه بايد كيفرى براى بدكاران و پاداشى براى نيكوكاران باشد در غفلتند، و وقتى انبيا ايشان را به شنيدن نداى و جدان و عقل دعوت نموده متوجهشان مى‏كنند، آن وقت اعراض مى‏نمايند، و گوش خود گرفته فرار مى‏كنند، اين بود پاسخ زمخشرى از اشكال‏.

و فرق ميان پاسخ او و پاسخ ما اين است كه: او اعراض را در طول غفلت گرفته نه در عرض آن، و ما هر دو را در عرض هم و در يك زمان تصوير كرديم، و انصاف هم همين است كه ظاهر آيه مى‏رساند زمان اعراض و غفلت يك زمان است، نه اينكه يكى بعد از ديگرى باشد.

بعضى‏ ديگر اشكال را اينطور پاسخ گفته‏اند كه: اعراض به معناى اتساع است و معناى آيه اين است كه ايشان در غفلت وسيعى هستند. بعضى‏ ديگر غفلت را به معناى اهمال گرفته و گفته‏اند: اهمال و اعراض با هم منافات ندارند. ولى اين دو وجه از قبيل التزام به چيزى است كه خود ملتزم هم، قبولش ندارد.

و معناى آيه اين است كه حساب اعمال مردم براى مردم نزديك شد، در حالى كه ايشان در غفلت از آن مستمرند، و يا در حالى كه در غفلت بزرگى قرار دارند و از آن روى گردانند، چون به شغل‏هاى دنيا، و آماده نگشتن براى توبه و ايمان و تقوى مشغول و سرگرمند.

﴿مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اِسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ لاَهِيَةً قُلُوبُهُمْ...﴾

اين آيه به منزله تعليلى است براى جمله‏ ﴿وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ﴾ چون اگر در غفلت و روى‏گردان نبودند در هنگام شنيدن ذكر به لهو و لعب نمى‏پرداختند، و بلكه خود را براى شنيدن آن آماده مى‏كردند، و چون چنين بود، يعنى آيه شريفه تعليل آن جمله بود، لذا آن را بدون حرف عطف آورد.

و مراد از كلمه «ذكر» هر چيزى از قبيل وحى‏هاى الهى، مانند كتب آسمانى است كه خدا را به ياد آدمى بيندازد، كه يكى از آن‌ها قرآن كريم است، و مراد «از آمدن ذكر» ، نازل شدن آن براى ايشان است، به اينكه بر پيغمبر نازل شود و او به گوش ايشان برساند، و كلمه «محدث» به معناى جديد و نو است، و اين معنا معنايى است نسبى، كه صفت ذكر است، پس اگر قرآن مثلا ذكرى نو است، براى اين است كه بعد از انجيل نازل شده، همچنانكه انجيل نيز به خاطر اينكه بعد از تورات نازل شده نسبت به آن ذكرى است جديد، و

همچنين بعضى از سوره‏هاى قرآن به خاطر اينكه بعد از بعضى ديگر نازل شده نسبت به آن‌ها جديد و نو است.

جمله‏ ﴿إِلاَّ اِسْتَمَعُوهُ﴾ استثنايى است مفرغ (يعنى مستثنا منه آن ذكر نشده)، كه آن را از همه احوال آنان استثنا مى‏كند، و جمله «استمعوه» حال، و جمله‏ ﴿وَ هُمْ يَلْعَبُونَ﴾ و نيز جمله‏ ﴿لاَهِيَةً قُلُوبُهُمْ﴾ دو حال است از ضمير جمع در «استمعوه» پس اين دو جمله دو حال به هم آميخته‏اند.

كلمه «لعب» به معناى فعلى است كه منظم انجام بشود ولى غايت و هدفى جز خيال در آن نباشد، مانند بازى بچه‏ها، و كلمه «لهو» به معناى سرگرم شدن به چيزى و باز ماندن از امرى مهم است، مثلا وقتى مى‏گويند: «ألهاه كذا» ، معنايش اين است كه فلان كار بيهوده او را از مهمش باز داشت، و اگر آلات طرب را هم آلات لهو مى‏نامند، به همين جهت است، و لهو از صفات قلب است، و لذا فرمود: ﴿لاَهِيَةً قُلُوبُهُمْ﴾ و دلها را لاهى خواند.

و معناى آيه اين است كه هيچ ذكر جديدى به وسيله نزول از آسمان، و ابلاغ رسول به ايشان در هيچ حالى از احوال نمى‏رسد مگر اينكه ايشان در حال لهو هستند، يعنى در حالى هستند كه دلهايشان لاهى است، و اگر آن ذكر را مى‏شنوند در آن حال مى‏شنوند، و خلاصه معنا اين است كه: احداث ذكر و تجديد آن هيچ اثرى در آنان نمى‏گذارد، و از اشتغال به لعب دنيا بازشان نداشته، متوجه ما وراى آن نمى‏كند. و اين تعبير كنايه است از اينكه ذكر در هيچ حالى در آنان مؤثر نمى‏افتد، نه اينكه بخواهد بگويد ذكر جديد در آنان اثر ندارد ولى ذكر قديم و كهنه اثر مى‏گذارد و چون مطلب روشن است مى‏گذريم.

بعضى‏ از مفسرين به ظاهر اين آيه استدلال كرده‏اند بر اينكه: قرآن كريم حادث است و قديم نيست ولى اشاعره ظاهر آن را تاويل كرده‏اند به اينكه اگر ذكر را به وصف محدث توصيف فرموده از جهت نزول آن بوده چون نزول آن حادث است و اين منافات با قدم آن ندارد. ولى ظاهر آيه عليه ايشان حكم مى‏كند و اين بحث تتمه‏اى دارد كه اينك از نظر خوانندگان مى‏گذرد.

غفلتاعراضتوجهوجوهذکرغفلت.اعراض.ذکر و غفلت.توجه و عدم توجه.

فصل اول تجزيه و تحليل حقيقت و واقعيت «كلام - سخن» و بيان اينكه قديم بودن كلام متصور نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

: معناى اينكه كلام حادث مى‏شود و باقى مى‏ماند چيست؟ وقتى سخنى

از گوينده‏اى مى‏شنويم كه يا شعر است و يا نثر، بدون هيچ درنگ حكم مى‏كنيم كه اين شعر مثلا از اين شاعر است. و اگر شاعر مفروض همان شعر را تكرار كند، و يا گوينده، همان سخن را تكرار كند باز شك نمى‏كنيم در اينكه شعر و سخن مذكور از او است و بعينه همان كلام اول است كه دوباره اعاده‏اش كرده و سپس اگر ناقلى همان شعر را از همان شخص نقل كند باز هم مى‏گوييم اين همان شعر فلان شاعر است. يعنى همان گوينده اولى، و پس از آن اگر اين نقل را مكرر بگويد مثلا يك ميليون بار و يا بى‏نهايت آن را تكرار كند باز هم همان كلام اول و صادر از گوينده اول است.

البته اين از نظر فهم عرفى است ولى اگر بخواهيم مساله را از نظر دقت علمى در نظر بگيريم با مختصر دقتى مى‏بينيم كه حقيقت امر بر خلاف اين است: مثلا كسى كه مى‏گويد: «زيد نزد من آمد» اين جمله در حقيقت يك كلام نيست زيرا مركب از يازده حرف است كه هر يك آن‌ها فردى از افراد صوت است كه در نفس گوينده تكون يافته و در فضاى دهانش از يكى از مخارج آن بيرون آمده و مجموع آن‌ها صوت‏هاى بسيار است نه يك صوت، چيزى كه هست چون يك چيز را مى‏فهماند در ظرف اعتبار آن را كلام واحد مى‏خوانيم و اين خود نوعى توسع و مجاز است كه مرتكب مى‏شويم. و اين صوتهاى متعدد از اين جهت كلام شده‏اند و معنايى را به شنونده مى‏فهمانند كه قبلا ميان گوينده و شنونده قرارى بسته شده است كه فلان صوت نشان فلان معنا باشد و همچنين از اين نظر كلام واحد شده‏اند كه معناى واحدى را مى‏رسانند.

پس با اين بيان اين معنا به دست مى‏آيد كه كلام از آن جهت كه كلام است امرى است وضعى و قراردادى و اعتبارى كه جز در ظرف اعتبار، واقعيتى ندارد، آنچه در خارج هست آن عبارت است از صوتهاى گوناگون كه در ظرف اعتبار و قرارداد هر يك علامت چيزى قرارداد شده نه اينكه آنچه در خارج، خارجيت پيدا مى‏كند علامتهايى باشد، براى وضوح بيشتر تكرار مى‏كنم كه آنچه در خارج موجود مى‏شود صوت است و بس نه علامت و صوت قراردادى، و اگر موجوديت و تحقق را به كلام نسبت مى‏دهيم، به نوعى عنايت است، و گر نه كلام در خارج تحقق نمى‏يابد، بلكه صوت موجود مى‏شود، (و اهل هر زبان روى قراردادى كه قبلا ميان خود داشته‏اند از آن صوت به معنايى منتقل مى‏شوند).

از اينجا معلوم مى‏شود كه كلام (فراموش نشود كه يعنى آن امر اعتبارى و قراردادى)، نه متصف به حدوث مى‏شود و نه به بقاء، براى اينكه (حدوث و بقاء مربوط به واقعيات است، نه اعتباريات و) حدوث عبارت است از مسبوق بودن وجود چيزى به عدم زمانى آن، (و اينكه

چيزى بعد از مدتها نبودن بود شود) و بقاء عبارت است از اينكه چيزى بعد از آن اول نيز موجود باشد، و همچنين در آنات بعدى، وجودى متصل داشته باشد، پس هم حدوث و هم بقاء مربوط به واقعيات خارجى است، نه اعتباريات، چون اعتباريات در خارج وجود ندارند.

علاوه بر اين، اتصاف كلام به قدم، اشكالى ديگر و عليحده دارد، و آن اين است كه كلام (كه مركب از حروف رديف شده، و اصل تكونش تدريجى است، بعضى حروفش قبل از بعضى ديگر، و بعضى بعد از بعضى ديگر چيده مى‏شود)، ممكن نيست قديم باشد، چون در قديم ديگر تقدم و تاخرى فرض ندارد، و گر نه آنچه متاخر است حادث مى‏شود، و حال آنكه ما قديمش فرض كرده بوديم، و اين خلف است، پس كلام - كه به معناى حروف تركيب شده است و به وضع دلالت بر معنايى تام مى‏كند - قديم بودن در آن تصور ندارد، علاوه بر اين همانطور كه گفتيم فى حد نفسه محال هم هست، (دقت بفرماييد).

کلامحدوثقدمتحلیلکلامیکلام و ذکر محدث.پیوند با کلام الهی.حقیقت کلام.

فصل دوم آيا كلام از جهت كلام بودن، فعل متكلم است يا صفت او يا هيچكدام؟

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

: آيا كلام بدان جهت كه كلام است فعلى از افعال است، يا آنكه صفتى است قائم به ذات متكلم؟ به اين معنا كه ذات متكلم فى نفسه تام است، و از كلام بى‏نياز است، ولى كلام از متفرعات آن است، يا آنكه قوام ذات متكلم بر تكلم است، همچنانكه قوام ذات حيوان به حيات است، و عدم انفكاك عدد چهار از زوجيت به وجهى جزو ذات چهار است؟.

هيچ شكى نيست در اينكه كلام به حسب حقيقت و واقع نه فعل متكلم است، و نه صفت او است، براى اينكه: (همانطور كه قبلا هم گفتيم) فعل متكلم صدا در آوردن است، و اما اينكه شنونده از آن صدا چه بفهمد بسته به قرارداد در اجتماعى است كه به زبانى با هم صحبت مى‏كنند. (همچنانكه قرارداد فارس زبانان اين است كه با شنيدن صدايى چون «نان» به چيزى منتقل شوند كه عرب با شنيدن صدايى چون «خبز» بدان منتقل مى‏شوند) پس آنچه كه ما كلامش مى‏خوانيم حقيقتا نه فعلى است صادر از ذاتى خارجى، و نه صفتى است براى موصوفى خارجى.

بله كلام بدان جهت كه عنوانى است براى موجودى خارجى، يعنى براى صوت‏هاى تركيب شده، و بدان جهت كه صوت، فعل خارجى صاحب صوت است، به نوعى توسع و مجاز گويى فعل او ناميده مى‏شود نه به طور حقيقت، و بعد از آنكه آن را به طور مجاز فعل او دانستند، از همان نسبت مجازى كه به فاعل مى‏دهند، وصفى نيز براى او انتزاع نموده، او را متكلم مى‏خوانند، مانند نظاير تكلم از امور اعتبارى، چون خضوع، تعظيم، اهانت، خريد و فروش و امثال آن. ـ

کلامفعلصفتمتکلمکلامیتحلیل عقلی.صفت علم و کلام.

فصل سوم اشاره به معنايى ديگر براى كلام از جهت اينكه مكنونات ضماير را كشف مى‏كند و بيان اينكه بحث در باره حدوث و قدم قرآن بى مورد بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

: ممكن است كلامى كه مورد بحث است از نظر هدف و غرضى كه در آن است يعنى از نظر كشف از معانى نهفته در ضمير، و انتقال آن معانى به ضمير شنونده تجزيه تحليل شود و در نتيجه با آن تحليل، كلام كه تا كنون امرى اعتبارى بود، به امرى حقيقى و واقعى برگردد، و آن عبارت باشد از همان كشف مكنونات درونى، كه خود امرى است واقعى نه اعتبارى، و اين تحليل در تمامى امور اعتبارى و يا حد اقل در بيشتر آن‌ها جريان دارد، و قرآن كريم هم همين معامله را با آن‌ها كرده، و امثال سجود، قنوت، طوع، كره، ملك، عرش، كرسى، كتاب و غيره را حقايقى دانسته.

و بنابراين تحليل، حقيقت كلام عبارت مى‏شود از كشف ضماير، و به اين معنا هر معلولى براى علتش كلام خواهد بود، چون با هستى خودش از كمال علت خود كشف مى‏كند، كمالى كه اگر هستى معلول نبود، هم چنان در ذات علت نهفته بود.

از اين هم دقيق‏تر اينكه بگوييم: هر صفت ذاتى براى هر چيزى، كلام او است، چون از مكنون ذات او كشف و پرده‏بردارى مى‏كند، و اين همان معنايى است كه فلاسفه بر آن مى‏گويند كه: صفات ذات خداى تعالى، چون علم و قدرت و حيات، كلام خدايند، و نيز عالم سراپايش كلام او است.

و اين نيز روشن است كه بنابراين تحليل، قديم بودن، يا حادث بودن كلام، تابع سنخ وجودش خواهد بود، علم الهى كه كلام او است به خاطر قديم بودن ذات خدا قديم است، ولى زيدى كه ديروز نبود و امروز هست شد، به خاطر اينكه از وجود پروردگارش كشف مى‏كند، حادث است، و وحى نازل بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بدان جهت كه تفهيم الهى است، و تفهيم حادث است، آن نيز حادث است، ولى بدان جهت كه در علم خدا است - و علم او را كلام او دانستيم و علم صفت ذاتى او است - پس وحى نيز قديم است، مانند علمش به همه چيز، چه قديم و چه حادث.

کلامضمایركشفمعناکلامیکشف مکنونات ضمایر.معنای دیگر کلام.

فصل چهارم:

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از فصول سه‏گانه گذشته اين معنا به دست آمد كه قرآن كريم را اگر بدان جهت در نظر بگيريم كه عبارت است از آياتى خواندنى، و دلالت مى‏كند بر معانى ذهنى، مانند ساير كلمات، در اين صورت قرآن نه حادث است نه قديم، بله به وساطت حدوث اصوات كه معنون به عنوان كلام و قرآنند حادث است.

و اگر بدان جهت در نظر گرفته شود كه معارفى است حقيقى و در علم خدا، در اين صورت مانند علم خدا به ساير موجودات، قديم خواهد بود، چون خود خدا قديم است و به اين حساب اگر مى‏گوييم قرآن قديم است معنايش اين است كه علم خدا قديم است. هم چنان كه

مى‏گوييم زيد حادث، قديم است و درست هم گفته‏ايم چون علم خدا به زيد حادث، قديم است.

از اينجا معلوم مى‏شود كه بحث‏هايى كه در باره قدم و حدوث قرآن به راه انداخته بودند بحث‏هايى بى‏فايده بوده زيرا اگر آن كس كه مى‏گويد قديم است مقصودش از قرآن آن حروفى باشد كه خواندنى است و صوتهايى رديف شده و تركيب يافته و دال بر معانى خويش است و مى‏خواهد بگويد چنين قرآنى مسبوق به عدم نبوده كه بر خلاف و جدان خود سخن گفته است و اگر مقصودش اين است كه خدا عالم به آن بوده و به عبارت ديگر علم خدا به قرآن قديم بوده اين اختصاص به قرآن ندارد تا منتش را بر قرآن بگذاريم بلكه علم خدا به تمامى موجودات قديم است، چون ذاتش قديم است و علمش هم عين ذاتش است زيرا مقصود از علم مورد بحث علم ذاتى است.

علاوه بر اين ديگر وجهى ندارد كه ما كلام را صفت ثبوتى و ذاتى جداگانه‏اى غير علم بگيريم چون برگشت كلام هم به همان علم شد و اگر صحيح باشد هر يك از مصاديق يكى از صفات ثبوتيه خداى را يك صفت ثبوتيه جداگانه بدانيم ديگر صفات ثبوتيه منحصر به يكى، دو تا، ده تا نمى‏شود چون عين اين تحليل در امثال ظهور و بطون و عظمت و بهاء و نور و جمال و كمال و تمام و بساطت و غير اينها از صفات ثبوتيه بى‏شمار ديگر وجود دارد.

و آنچه از لفظ تكلم كه در قرآن كريم به كار رفته ظاهر در معناى اول است يعنى آن معنايى كه تحليل نشده بود و هر خواننده‏اى همان را مى‏فهمد مانند آيه‏ ﴿تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلىَ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللَّهُ﴾ و آيه‏ ﴿وَ كَلَّمَ اَللَّهُ مُوسىَ تَكْلِيماً﴾ و آيه‏ ﴿وَ قَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اَللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ﴾ و آيه‏ ﴿يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ﴾ و امثال اين آيات.

اما اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند كه غير كلام لفظى كه از زبان هر گوينده

بيرون مى‏آيد كلام ديگرى هست نفسى كه قائم به نفس متكلم است. و شعرى هم در اين باره انشاد كرده كه:

ان الكلام لفى الفؤاد و إنما *** جعل اللسان على الفؤاد دليلا

كلام در حقيقت در قلب است و زبان را دليل و بيانگر قلب كرده‏اند و كلامى كه از خداى تعالى متصف به قدم است كلام نفسى خدا است نه لفظى، حرف صحيحى نيست براى اينكه اگر مقصودشان از كلام نفسى همان معناى كلام لفظى است و يا صورت علمى آن است كه بر لفظ منطبق شده، در اين صورت برگشت معناى اين كلام به همان علم خواهد بود نه چيزى زائد بر علم و صفتى مغاير آن، و اگر معناى ديگرى مقصود است كه ما هر چه به نفس خود مراجعه مى‏كنيم خبرى از چنين معنايى نمى‏يابيم، و آن شعرى هم كه سروده‏اند براى يك بحث عقلى نه سودى دارد و نه زيانى، چون بحث عقلى شانش اجل از اين است كه شعر را با آن به جنگ بيندازد.

نقل سخنان و افترائات مكذبان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) در تكذيب و انكار آن حضرت (صلى الله عليه و آله)

﴿وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْوَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ .

كلمه «اسرار» در مقابل «اعلان» است، كه آن به معناى نهفتن، و اين به معناى بر ملا كردن است، پس «اسرار نجوى» به معناى مبالغه در كتمان قول و نهان داشتن آن است، چون اسرار به تنهايى معناى نجوى را مى‏دهد، در نتيجه اسرار نجوى مبالغه را مى‏فهماند.

و ضمير فاعلى در فعل «اسروا» ، به «ناس» بر مى‏گردد، چيزى كه هست از آنجايى كه فعل مذكور فعل همه مردم، و يا بيشتر مردم نبود، چون افراد مستضعف و افراد بى‏طرف نيز در ميان مردم هستند، لذا هر چند فعل را به جامعه مردم نسبت داده، چون جامعه دچار غفلت و اعراض است، و ليكن مطلب را با قيد ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ بيان فرمود، پس اين جمله عطف بيانى است كه دلالت مى‏كند بر اينكه فعل مذكور «نجوى» از خصوص كسانى سر زده كه ستمكار بودند.

و اما اينكه آنچه بيخ گوش هم مى‏گفته‏اند چه بوده؟ جمله‏ ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ حكايت آن است، حاصل معنا اينكه به صراحت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تكذيب نموده، علنا مى‏گفته‏اند كه: او مانند شما يك فرد بشر است، و قرآن او سحر است، و هيچ يك از اين مطالب را پنهانى نمى‏گفتند، ليكن قبل از علنى كردنش در مجلس مشورتى خود آن را نجوى مى‏كردند. خلاصه مجالسى سرى بر پا مى‏كردند كه در مقابل دعوت پيغمبر چه جواب دهند؟ و سرانجام راهى نمى‏يافتند مگر آنكه آنچه گفتگو

كردند پنهان بدارند، تا همه در آن متفق شوند و بعد از اتفاق علنيش كنند.

و نجواى ايشان مشتمل بر دو مطلب بوده كه يا به طور قطع و يا به طور استفهام انكارى ردش كرده‏اند.

اول اينكه گفتند: ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ كه آن را دليل بر ابطال نبوت آن جناب گرفتند، و حاصلش اين است كه او همانطور كه مى‏بينيد بشرى است مانند خود شما - به همين جهت اسم اشاره آورده و گفتند: «هل هذا» ضمير نياوردند كه بگويند: «هل هو» ، تا دلالت كند بر علم به مشاهده - و در هيچ چيز از لوازم بشريت از شما جدا نيست، و هيچ چيزى كه مختص به خود او باشد ندارد، پس اگر آنچه ادعا مى‏كند كه به غيب اتصال و ارتباط دارد حق باشد، بايد شما هم همان را داشته باشيد، چون شما هم مانند او بشر هستيد، و چون شما خبرى از غيب نداريد، پس او هم مثل شما است و خبرى ندارد، پس پيغمبر نيست و دعوتش باطل است.

دوم اينكه گفتند ﴿أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ كه با فاء تفريع متفرع بر انكار و نفى نبوت شد، و برگشت معنا به اين مى‏شود كه بعد از آنكه با جمله اول اثبات كرديم كه او پيغمبر نيست و با غيب اتصال ندارد، نتيجه چنين مى‏شود كه آنچه آورده، و ادعا مى‏كند كه معجزه نبوت من است، معجزه نباشد، بلكه سحرى باشد كه شما از آوردن نظير آن عاجزيد، و سزاوار نيست كسى كه چشم بينا دارد فريب سحر را خورده، به آن ايمان بياورد.

﴿قَالَ رَبِّي يَعْلَمُ اَلْقَوْلَ فِي اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾

يعنى خداى تعالى به هر سخنى احاطه علمى دارد، چه سرى و چه علنى، و در هر جا كه باشد او شنواى گفته‏هاى شما و داناى به كارهاى شما است پس هر چه هست به دست او است، و هيچ امرى به دست من نيست.

اين آيه حكايت كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان است كه نجوى كردند، و به صراحت نبوت آن جناب را تكذيب نموده معجزه‏اش را سحر خواندند، و در اين كلام او را ارجاع و حواله به خداى سبحان داده، همچنانكه در غالب مواردى كه پيشنهاد معجزه مى‏دادند ارجاع به خدا مى‏دهد، مانند همه انبيا كه خود را در اجابت خواسته‏هاى قوم خود هيچكاره معرفى مى‏كردند، مانند آيه‏ ﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾ و آيه ﴿قَالَ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ مَا أُرْسِلْتُ بِهِ﴾ و آيه ﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْآيَاتُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا

نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾ .

﴿بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ بَلِ اِفْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ .

حكايت سخنان كفار است كه چگونه افترا و تكذيب به آن جناب را درجه به درجه شدت مى‏دادند، اول گفتند: سخنان وى خوابهاى پريشان است كه ديده و آن را نبوت خود پنداشته و كتاب آسمانيش گمان كرده، پس كار او و معلوماتش حتى از سحر هم بى‏ارزش‏تر است، (براى اينكه سحر هر چه باشد علمى است و قواعدى دارد).

سپس افتراى خود را ترقى داده، گفتند: بلكه خواب پريشان هم نيست، چون در خواب پريشان صاحبش عمدا دروغ نگفته، بلكه چند رقم رؤيا ديده وقتى بيدار شده از هر يك چيزى به يادش مانده، و با گوشه‏هاى ديگر هم رؤيايش مخلوط شده، ولى اين افترا مى‏بندد، و معلوم است كه افترا مستلزم تعمد است.

آنگاه مطلب را ترقى بيشترى داده گفتند: «بلكه او شاعر است» و اين از جهتى ديگر از تهمت قبلى سنگين‏تر است، چون كسى كه به كسى افترا مى‏بندد، فكر مى‏كند كه چه افترايى ببندم، ولى شاعر بدون هيچ تدبر هر چه به نظرش مى‏رسد مى‏گويد، و به هر تعبير كه از نظر فن شاعرى خوشش آيد تعبير مى‏كند، و چه بسا كه شاعرى ضروريات را هم انكار كند، و يا علنا بر باطلى اصرار ورزد، و چه بسا راستى را تكذيب و دروغى را تصديق كند.

جمله‏ ﴿فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ سخنى است متفرع بر جملات قبل، و مراد از «اولين» ، انبياى گذشته‏اند و معنايش اين است كه وقتى اين را كه وى آورده و آن را آيت خوانده، يعنى قرآن، خوابهاى پريشان، يا افترا، و يا شعر بود، ديگر ادعاى نبوتش تمام نيست، و قرآن او ما را قانع نمى‏كند، پس بايد آيتى براى ما بياورد، همانطور كه گذشتگان آوردند، مثلا ماده شتر از كوه بيرون كردند، عصا اژدها نمودند و يد بيضا داشتند.

و در اينكه فرمود: ﴿كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ ، با اينكه ظاهر سياق اقتضا مى‏كرد بفرمايد: «كما اتى بها الاولون - همانطور كه گذشتگان آن آيت را آوردند» براى اشاره به اين معنا بود كه آيت از لوازم ارسال است، و اگر اين شخص رسول است، بايد به رسولان گذشته اقتدا نموده، بر رسالت خود احتجاجى مانند احتجاج آنان بكند.

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد، و آن اين است كه مشركين از وثنى‏ها، از اصل منكر نبوتند، با اين حال در اين اعتراضى كه كردند مساله نبوت را مسلم گرفتند؟ جواب اين است

كه همين خود دليل روشنى است بر اينكه مشركين در كار خود دچار تحير شده و نمى‏فهميدند چه كار مى‏كنند؟ يك وقت از راه تهكم با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مواجه مى‏شدند و نامربوط مى‏گفتند، وقتى ديگر دردسر فراهم مى‏نمودند، بار ديگر سخنانى بر خلاف عقيده خودشان گفته با اينكه اصلا نبوت را منكر بودند پيشنهاد معجزه مى‏كردند، معجزاتى كه انبياى گذشته آورده بودند، با اينكه نه آن انبيا را قبول داشتند و نه معجزاتشان را.

ولى به هر حال از اينكه گفتند: «بايد آيتى براى ما بياورد كه گذشتگان آوردند» ، از اين وعده ضمنى بر مى‏آيد كه اگر يكى از آن آيات كه پيشنهاد كرده‏اند بياورد ايمان خواهند آورد.

﴿مَا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَ فَهُمْ يُؤْمِنُونَ﴾

در اين جمله سخن قبلى مشركين و آن وعده‏اى كه ضمنا مشتمل بود رد و تكذيب شده، مى‏فرمايد: اگر آنچه را كه پيشنهاد مى‏كنند برايشان آورده شود، باز هم ايمان نمى‏آورند، چون اقوام گذشته وقتى معجزات پيشنهادى خودشان را هم ديدند ايمان نياوردند و هلاك شدند آن وقت اينان ايمان مى‏آورند؟! و حاصل معناى جمله به طورى كه سياق آن را افاده مى‏كند اين است كه: كفار در وعده‏اى كه مى‏دهند دروغ گويند، و اگر معجزات پيشنهادى آنان را هم نازل كنيم باز ايمان نمى‏آورند، و در نتيجه به همين جرم هلاك خواهند شد، همچنانكه امت‏هاى گذشته وقتى درخواست معجزه كردند، و معجزه برايشان نازل كرديم، ايمان نياوردند ما نيز هلاكشان نموديم، طبيعت اينان با طبيعت آنان يكى است، و مانند آنان اسراف‏گر و متكبرند، و به هيچ وجه، به هيچ آيتى ايمان نمى‏آورند، پس آيه مورد بحث از يك نظر شبيه به آيه‏ ﴿فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ﴾ مى‏باشد.

و بنابراين مى‏توان گفت: در آيه شريفه حذف و ايجازى (مختصر گويى) به كار رفته، و تقدير آن چنين است كه: مثلا بگوييم «ما آمنت قبلهم اهل قرية اقترحوا الآيات فانزلناها عليهم و اهلكناهم لما لم يؤمنوا بها بعد النزول ا فهم، يعنى مشركى العرب يؤمنون و هم مثلهم فى الاسراف» يعنى اهل قريه‏هاى قبل از ايشان كه پيشنهاد معجزه‏ها كردند ايمان نياوردند، و ما معجزه‏اى را كه خواستند فرستاديم و به جرم ايمان نياوردن هلاكشان كرديم، آيا اينان يعنى مشركين عرب با اينكه در اسراف مانند آنان هستند ايمان مى‏آورند؟!

بنابراين اگر قريه را با وصف «اهلكناها» توصيف كرد، و در حقيقت به آخرين نقطه سرنوشتشان توصيفشان نمود، براى اين بود كه بفهماند عاقبت اجابت معجزه خواهى مردم هلاكت ايشان است، و لا غير.

پاسخ خداى تعالى به سخن مشركان كه در مقام انكار نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بشر بودن او را مستمسك قرار دادند

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ .

اين آيه پاسخى از احتجاجى است كه بر نفى نبوت كرده و گفتند: ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ و حاصلش اين است كه مگر انبياى گذشته غير بشر بودند، كه انتظار داريد پيامبر شما بشر نباشد؟ بشريت كه با نبوت منافات ندارد.

و اگر كلمه «رجالا» را با جمله‏ ﴿نُوحِي إِلَيْهِمْ﴾ توصيف فرموده، براى اشاره به فرق ميان انبيا و غير انبيا است و محصلش اين است كه يگانه فرق بين اين دو طائفه تنها اين است كه ما به انبيا وحى مى‏فرستيم و به ديگران نمى‏فرستيم، و وحى موهبت و منتى است خاص كه بر خدا واجب نيست همه افراد را به آن موهبت نائل سازد كه اگر بنا شد به كسى بدهد به همه بدهد، و اگر بنا شد ندهد به هيچ كس ندهد، تا شما تحكم كنيد كه چرا نبوت جز در يك نفر پيدا نمى‏شود؟ و بگوييد چون در ما نيست پس در هيچ كس ديگر هم نيست، براى اينكه نبوت هم مانند ساير صفات خاصى است كه در هر عصرى جز در يك فرد يافت نمى‏شود، و اين چيزى نيست كه بتوان انكارش كرد.

بنابراين بيان، آيه شريفه منحل به دو حجت مى‏شود، كه عليه احتجاج مشركين بر ابطال نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به بشريت او اقامه شده است، يكى حجت نقضى، كه با بشريت انبياى گذشته نقض مى‏كند و مى‏رساند كه منافاتى ميان بشريت و نبوت نيست، دوم حجت حلى، كه مى‏رساند فرق ميان يك فرد پيغمبر با ديگران چيزى نيست كه نشود در بشر يافت شود، و يا اگر يافت شد بايد در همه افراد يافت شود، بلكه تنها فرق اين دو طائفه وحى الهى، و كرامت او است، و منت مخصوصى است از ناحيه خدا كه شامل حال شخص پيغمبر مى‏شود.

پس آيه از اين نظر مانند آيه‏ ﴿قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا … قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَمُنُّ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ﴾ مى‏باشد.

﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ اين جمله تاييد و تحكيم جمله‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ

إِلاَّ رِجَالاً﴾ است، يعنى اگر اين معنا را مى‏دانيد، كه هيچ، و اگر نمى‏دانيد به اهل ذكر مراجعه كنيد، و بپرسيد، آيا انبياى گذشته غير بشر بودند؟.

و مقصود از «ذكر» كتاب‌هاى آسمانى است، و مراد از «اهل ذكر» ، علماى اهل كتابند، زيرا آن‌ها در دشمنى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دنبال مشركين بودند، و مشركين از آن‌ها احترام مى‏كردند، و چه بسا در كار خود با آن‌ها مشورت مى‏نمودند، و مسائلى از آن‌ها مى‏پرسيدند تا با آن مسائل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امتحان كنند، و همان اهل كتاب بودند كه عليه مسلمانان به مشركين مى‏گفتند: ﴿هَؤُلاَءِ أَهْدىَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً﴾ .

خطاب در جمله‏ ﴿فَسْئَلُوا...﴾ به پيغمبر، و هر كسى است كه آن را بشنود، چه عالم و چه جاهل، تا گفتار قبلى را به خوبى تاييد كند، و اين قسم خطاب در كلمات خود ما آدميان نيز شايع است.

﴿وَ مَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَ يَأْكُلُونَ اَلطَّعَامَ وَ مَا كَانُوا خَالِدِينَ … وَ أَهْلَكْنَا اَلْمُسْرِفِينَ﴾ .

يعنى انبيا مردانى از بشرند كه ما لوازم بشريت را از آن‌ها سلب نكرده‏ايم، كه مثلا بدنهايشان را خالى از روح زندگى كرده باشيم، تا نه به خوردن محتاج باشند و نه به نوشيدن، و نيز آنان را از مرگ مصونيت نداده‏ايم، تا هميشه در دنيا بمانند، بلكه ايشان نيز بشر و از كسانى هستند كه طعام مى‏خورند و مى‏ميرند، و اين خوردن و مردن، دو خاصه از خواص روشن بشريت است.

﴿ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ اَلْوَعْدَ فَأَنْجَيْنَاهُمْ وَ مَنْ نَشَاءُ وَ أَهْلَكْنَا اَلْمُسْرِفِينَ﴾

اين آيه عطف است بر كلام گذشته، كه مى‏فرمود: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالاً﴾ و در اين آيه سرانجام ارسال رسولان، و عاقبت امر مسرفان را بيان مى‏كند، كه مسرفان از هر امت، در اثر اقتراح معجزه به چه سرنوشتى دچار شدند، و نيز توضيح است براى هلاكتى كه به طور اجمال بدان اشاره كرده، و فرموده بود: ﴿مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا﴾ ، و تهديدى است براى مشركين.

و مراد از «وعد» در جمله‏ ﴿ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ اَلْوَعْدَ﴾ وعده نصرتى است كه به مسلمين داده و فرموده بود كه: دين ايشان را يارى خواهد كرد، و كلمه ايشان را كه كلمه حق است بلند آوازه خواهد نمود، همچنانكه در آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ ، إِنَّهُمْ لَهُمُ

اَلْمَنْصُورُونَ ، وَ إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾ و آيات ديگر آن وعده را بيان نموده.

﴿فَأَنْجَيْنَاهُمْ وَ مَنْ نَشَاءُ﴾ يعنى رسولان و گروندگان به ايشان را نجات داديم. قبلا هم وعده نجات به ايشان داده، و فرموده بود: ﴿حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ و مسرفين در اين آيه همان مشركين هستند، كه از راه عبوديت به بيراهه گراييدند، و از طور بندگى تجاوز كردند.

﴿لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾

امتنانى است از خداى تعالى بر اين امت به منت انزال قرآن، پس مراد از «ذكر ايشان» ذكرى است كه مختص به اين امت است، و ذكرى است كه لايق حال اين امت است، ذكرى است كه آخرين و بلندترين معارف را كه حوصله بشر توانايى تحمل آن را دارد متضمن است، و عالى‏ترين برنامه را كه ممكن است در جامعه بشرى اجرا شود در بر دارد، و آن عبارت است از شريعت حنيفيت، پس خطاب در آيه خطاب به همه امت است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند مراد از ذكر، شرف است، و معناى آيه اين است كه: در اين كتاب شرف شما تامين شده، اگر به آن تمسك جوييد، متوجه آن شرف و آبرو خواهيد شد، اين مفسر در آيه‏ ﴿وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ﴾ همين حرف را زده است، و خطاب در آن را براى جميع مؤمنين و يا خصوص عرب دانسته، چون قرآن به زبان ايشان نازل شده. ليكن اين تفسير دور از فهم است.

﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً … حَصِيداً خَامِدِينَ﴾ .

كلمه «قصم» ، در اصل به معناى شكستن است، مى‏گويند: «قصم ظهره - پشتش را شكست» ، ولى به طور كنايه در هلاكت هم استعمال مى‏شود، و كلمه «انشاء» به معناى ايجاد است، كلمه «احساس» به معناى درك از طريق حس است، كلمه «باس» به معناى عذاب، و كلمه «ركض» به معناى دويدن به تندى است، و كلمه «اتراف» به معناى توسعه دادن به نعمت است، و كلمه «حصيد» به معناى بريده است، و از همين جهت زراعت درو شده را حصيد مى‏گويند، و كلمه «خمود» به معناى سكون و سكوت است.

و معناى آيات اين است كه: ﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا﴾ چقدر هلاك كرديم «من قرية» از اهل

قريه‏هايى را كه به خود ﴿كَانَتْ ظَالِمَةً﴾ ستمكار بودند و اسراف و كفر مى‏ورزيدند ﴿وَ أَنْشَأْنَا﴾ و بعد از هلاك كردن آنان، ايجاد كرديم‏ ﴿قَوْماً آخَرِينَ﴾ مردمى ديگر را ﴿فَلَمَّا أَحَسُّوا﴾ پس همين كه آن اهل قريه ستمكار به حس خود درك كردند «باسنا» عذاب ما را ﴿إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ﴾ ناگهان پا به فرار گذاشته بدويدند در آن هنگام بود كه از در توبيخ و ملامت به ايشان گفته شد: ﴿لاَ تَرْكُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلىَ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ﴾ ندويد و از اين عذاب فرار مكنيد بلكه به آن نعمتها كه در آن زياده روى مى‏كرديد مراجعه كنيد ﴿وَ مَسَاكِنِكُمْ﴾ و به خانه‏هايتان برگرديد ﴿لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ﴾ تا شايد باز هم فقرا و بينوايان به دريوزگى شما مراجعه كنند و شما از در نخوت و اعتزاز ايشان را از خود برانيد و يا خود را از ايشان پنهان كنيد و اين كنايه است از اعتزاز و استعلاى ستمكاران كه خود را متبوع و به جاى خدا و ارباب تابعين مى‏دانستند، از در پشيمانى «قالوا» گفتند ﴿يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ واى بر ما كه مردمى ستمكار بوديم‏ ﴿فَمَا زَاَلَتْ تِلْكَ﴾ و اين هم چنان سخن ايشان بود و بر ظلم خود اعتراف و به ربوبيت خداى تعالى اقرار مى‏كردند ﴿حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيداً﴾ تا آنكه ما اينها را درو شده و مقطوعشان كرديم، «خامدين» و ساكن و ساكتشان ساختيم مانند آتشى كه خاموش شود نه صدايى دارد و نه در باره‏اش گفتگويى مى‏شود. مفسرين براى جمله‏ ﴿لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ﴾ وجوه ديگرى ذكر كرده‏اند كه از فهم دور است و ما به همين جهت متعرض آن‌ها نشديم.

کلاموحیصفاتتفصیلکلامیکلام و وحی.ذکر محدث.صفات الهی.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه: ﴿مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ...﴾ و ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ...﴾ و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب احتجاج از صفوان بن يحيى روايت آورده كه گفت: امام ابى الحسن الرضا (علیه السلام) به ابى قره صاحب شبرمه فرمود: تورات و انجيل و زبور و فرقان و همه كتاب‌هايى كه نازل شده كلام خدا است كه براى عالميان نازل كرده تا نور و هدايت باشد و همه آن‌ها حادث است و غير خدا است زيرا خداى تعالى فرموده: «﴿أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً﴾ يا ذكرى برايشان حادث كند» و نيز فرموده: ﴿مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اِسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ﴾ و خدا همه كتاب‌هايى را كه نازل كرده حادث كرده است.

ابو قره گفت: آيا اين حادث معدوم هم مى‏شود؟ فرمود مسلمانان همه اجماع دارند بر اينكه آنچه سواى خدا است فعل خدا است، و يكى از افعال خدا تورات و انجيل و زبور و فرقان است مگر نشنيدى كه مردم مى‏گويند: «رب القرآن؟» و قرآن روز قيامت مى‏گويد: پروردگارا فلانى - با اينكه خدا داناتر از او است به آن شخص - روزش را در تلاوت من به

تشنگى و شبش را به بى‏خوابى گذراند پس مرا شفيع او قرار ده و نيز تورات و انجيل و زبور همه محدث و مربوب خدا است، خدايى آن‌ها را حادث كرده كه برايش مثل نيست، و براى كسانى حادث كرده كه تعقل كنند پس هر كس بپندارد كه اين كتاب‌ها قديمند خداى را اول قديم و واحد ندانسته و كلام خدا را همواره با خدا و قديم دانسته تا آخر حديث‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿لاَهِيَةً قُلُوبُهُمْ﴾ روايت آورده كه معصوم فرمود «لاهيه» از «تلهى» است‏.

و نيز در آن كتاب در ذيل آيه‏ ﴿مَا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَ فَهُمْ يُؤْمِنُونَ﴾ فرمود: چگونه ايمان مى‏آورند؟ و حال آنكه مردمى كه قبل از ايشان بودند ايمان نياوردند تا هلاك شدند.

و نيز در همان كتاب به سند خود از زراره از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ در جواب او پرسيد مقصود چه كسانى هستند؟ فرمود: مقصود از اهل ذكر ماييم. زراره مى‏گويد: پرسيدم پس مسئول هم شماييد؟ فرمود: بله.پرسيدم: سائل هم ماييم؟ فرمود: بله. پرسيدم: پس بر ما است كه از شما پرسش كنيم؟ فرمود: بله. پرسيدم: پس بر شما هم لازم است كه جواب ما را بگوييد؟ فرمود: نه بر ما واجب نيست و ما در پاسخ گفتن به شما مختاريم اگر خواستيم جواب مى‏دهيم و گر نه، نه، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: « ﴿هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ﴾ اين عطاى ما به شما است خواستيد بر مردم منت بگذاريد و خواستيد خوددارى كنيد مسئول نخواهيد بود» .

مؤلف: اين معنا را طبرسى نيز در مجمع البيان از على و ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده و آنگاه گفته اين معنا را اين نكته تاييد مى‏كند كه خداى تعالى نامگذارى كرده نبى (صلى الله عليه وآله و سلم) را ذكر رسول‏. ولى اين روايت از باب ذكر مصداق است براى اينكه مى‏دانيم آيه شريفه عام است نه خاص و ذكر يا قرآن است و يا مطلق كتاب‌هاى آسمانى و يا معارف الهى، و امامان اهل بيت در هر حال اهل ذكرند و نمى‏توان آن را تفسير آيه بر حسب مورد نزول دانست چون معنا ندارد كه خداى تعالى مشركين را به اهل رسول و يا به اهل قرآن ارجاع دهد چون مشركين دشمنان اهل رسول و اهل قرآن بودند اگر مى‏خواستند از اهل رسول حرفى بپذيرند از

خود رسول مى‏پذيرفتند.

و در روضه كافى گفتارى از على بن الحسين (علیه السلام) در موعظه و زهد در دنيا نقل كرده كه در آن فرموده: خداى تعالى رفتارى را كه در حق ستمكاران اهل قراى گذشته مسلوك داشت به گوش شما خوانده آنجا كه فرمود: ﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً﴾ كه مقصودش از قريه، اهل قريه است و لذا دنبالش فرمود: ﴿وَ أَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْماً آخَرِينَ﴾ آنگاه فرمود: ﴿فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ﴾ يعنى فرار مى‏كنند و نيز فرمود: ﴿لاَ تَرْكُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلىَ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ﴾ فلما اتاهم العذاب ﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ فَمَا زَاَلَتْ تِلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيداً خَامِدِينَ﴾ و به خدا سوگند كه اين آيه شريفه موعظه مهمى است براى شما و شما را اگر پندپذير باشيد و بترسيد تخويف مى‏كند.

ذكرمحدثاهل ذكرروایتانبیاءذکر محدث.روایات ذیل آیه.پیامبر و اهل ذکر.فاسألوا اهل الذکر.

خلقت نه از سر لهو، حق بر باطل، توحید و ملائکه آیات ۱۶–۳۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات هدفمندی خلقت، قذف حق بر باطل، نفی آلهه، وصف ملائکه و برهان رتق و فتق را یکجا می‌گشاید.

وَمَا خَلَقْنَا ٱلسَّمَآءَ وَٱلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَٰعِبِينَ
و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم.
لَوْ أَرَدْنَآ أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًۭا لَّٱتَّخَذْنَٰهُ مِن لَّدُنَّآ إِن كُنَّا فَٰعِلِينَ
اگر مى‌خواستيم بازيچه‌اى بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مى‌كرديم.
بَلْ نَقْذِفُ بِٱلْحَقِّ عَلَى ٱلْبَٰطِلِ فَيَدْمَغُهُۥ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌۭ ۚ وَلَكُمُ ٱلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ
بلكه حق را بر باطل فرو مى‌افكنيم، پس آن را در هم مى‌شكند، و بناگاه آن نابود مى‌گردد. واى بر شما از آنچه وصف مى‌كنيد.
وَلَهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَمَنْ عِندَهُۥ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِۦ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ
و هر كه در آسمانها و زمين است براى اوست، و كسانى كه نزد اويند از پرستش وى تكبّر نمى‌ورزند و درمانده نمى‌شوند.
يُسَبِّحُونَ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ
شبانه روز، بى‌آنكه سستى ورزند، نيايش مى‌كنند.
أَمِ ٱتَّخَذُوٓا۟ ءَالِهَةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ
آيا براى خود خدايانى از زمين اختيار كرده‌اند كه آنها [مردگان را] زنده مى‌كنند؟
لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَّهُ لَفَسَدَتَا ۚ فَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ رَبِّ ٱلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ
اگر در آنها [=زمين و آسمان‌] جز خدا، خدايانى [ديگر] وجود داشت، قطعاً [زمين و آسمان‌] تباه مى‌شد. پس منزّه است خدا، پروردگار عرش، از آنچه وصف مى‌كنند.
لَا يُسْـَٔلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْـَٔلُونَ
در آنچه [خدا] انجام مى‌دهد چون و چرا راه ندارد، و[لى‌] آنان [=انسانها] سؤال خواهند شد.
أَمِ ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةًۭ ۖ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ ۖ هَٰذَا ذِكْرُ مَن مَّعِىَ وَذِكْرُ مَن قَبْلِى ۗ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ٱلْحَقَّ ۖ فَهُم مُّعْرِضُونَ
آيا به جاى او خدايانى براى خود گرفته‌اند؟ بگو: «برهانتان را بياوريد.» اين است يادنامه هر كه با من است و يادنامه هر كه پيش از من بوده. [نه!] بلكه بيشترشان حق را نمى‌شناسند و در نتيجه از آن رويگردانند.
وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِىٓ إِلَيْهِ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا۠ فَٱعْبُدُونِ
و پيش از تو هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه: «خدايى جز من نيست، پس مرا بپرستيد.»
وَقَالُوا۟ ٱتَّخَذَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَلَدًۭا ۗ سُبْحَٰنَهُۥ ۚ بَلْ عِبَادٌۭ مُّكْرَمُونَ
و گفتند: «[خداى‌] رحمان فرزندى اختيار كرده.» منزّه است او. بلكه [فرشتگان‌] بندگانى ارجمندند،
لَا يَسْبِقُونَهُۥ بِٱلْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِۦ يَعْمَلُونَ
كه در سخن بر او پيشى نمى‌گيرند، و خود به دستور او كار مى‌كنند.
يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ٱرْتَضَىٰ وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِۦ مُشْفِقُونَ
آنچه فراروى آنان و آنچه پشت سرشان است مى‌داند، و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمى‌كنند و خود از بيم او هراسانند.
۞ وَمَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّىٓ إِلَٰهٌۭ مِّن دُونِهِۦ فَذَٰلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ ۚ كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلظَّٰلِمِينَ
و هر كس از آنان بگويد: «من [نيز] جز او خدايى هستم»، او را به دوزخ كيفر مى‌دهيم. [آرى‌] سزاى ستمكاران را اين گونه مى‌دهيم.
أَوَلَمْ يَرَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَنَّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًۭا فَفَتَقْنَٰهُمَا ۖ وَجَعَلْنَا مِنَ ٱلْمَآءِ كُلَّ شَىْءٍ حَىٍّ ۖ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ
آيا كسانى كه كفر ورزيدند ندانستند كه آسمانها و زمين هر دو به هم پيوسته بودند، و ما آن دو را از هم جدا ساختيم، و هر چيز زنده‌اى را از آب پديد آورديم؟ آيا [باز هم‌] ايمان نمى‌آورند؟
وَجَعَلْنَا فِى ٱلْأَرْضِ رَوَٰسِىَ أَن تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجًۭا سُبُلًۭا لَّعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ
و در زمين كوههايى استوار نهاديم تا مبادا [زمين‌] آنان [=مردم‌] را بجنباند، و در آن راههايى فراخ پديد آورديم، باشد كه راه يابند.
وَجَعَلْنَا ٱلسَّمَآءَ سَقْفًۭا مَّحْفُوظًۭا ۖ وَهُمْ عَنْ ءَايَٰتِهَا مُعْرِضُونَ
و آسمان را سقفى محفوظ قرار داديم، و[لى‌] آنان از [مطالعه در] نشانه‌هاى آن اِعراض مى‌كنند.
وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ ۖ كُلٌّۭ فِى فَلَكٍۢ يَسْبَحُونَ
و اوست آن كسى كه شب و روز و خورشيد و ماه را پديد آورده است. هر كدام از اين دو در مدارى [معيّن‌] شناورند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اول اين آيات علت عذاب فرستادن به قراى ظالمه را به بازيچه نبودن خلقت توجيه مى‏كند و مى‏فرمايد: خدا با ايجاد آسمان و زمين و ما بين آن دو نخواسته است بازى كند تا ايشان هم بدون هيچ دلواپسى سرگرم بازى با هواهاى خود باشند، هر چه مى‏خواهند بكنند و هر جور خواستند بازى كنند بدون اينكه حسابى در كارهايشان باشد، نه چنين نيست بلكه خلق شده‏اند تا راه به سوى بازگشت به خدا را طى كنند و در آنجا محاسبه و بر طبق اعمالشان مجازات شوند، پس بايد بدانند كه بندگانى مسئولند كه اگر از رسم عبوديت تجاوز كنند بر طبق آنچه حكمت الهى اقتضا مى‏كند مؤاخذه مى‏شوند و خدا در كمين‏گاه است.

و چون اين بيان بعينه حجت بر معاد نيز هست لذا دنبالش وجهه سخن را متوجه مساله معاد كرده، بر آن اقامه حجت نمود و در سايه آن متعرض مساله نبوت نيز گرديده چون نبوت از لوازم وجوب عبوديت و آن هم از لوازم ثبوت معاد است پس مى‏توان گفت كه دو آيه اول اين آيات به منزله رابط بين سياق آيات قبل و بعد است.

و اين آيات در اثبات معاد بيانى بديع آورده و تمامى احتمالاتى كه منافى با معاد است به طورى كه خواهيد ديد نفى كرده است.

خلقتلعبعذابظالمهدفخلقت نه بازی.قرای ظالمه.هدفمندی.حساب.

استدلال بر حقيقت معاد و حقانيت دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله)، به اينكه آفرينش آسمان و زمين عبث و به انگيزه لهو و لعب نبوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ .

اين دو آيه نزول عذاب بر اقوام ستمگر گذشته را توجيه مى‏كند، همان اقوامى كه قبلا فرمود: ﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ...﴾ و اين دو آيه به طورى كه از سياق قبلى بر مى‏آيد مشتمل بر يك حجت برهانى و فلسفى بر ثبوت معاد است، آنگاه در سايه آن برهان، مساله نبوت را هم كه غرض اصلى از سياق كلام در سوره است اثبات مى‏كند.

پس حاصل آنچه گذشت اين شد كه براى آينده بشر معادى است كه به زودى در آن عالم به حساب اعمال آنان مى‏رسند پس ناگزير بايد ميان اعمال نيك و بد فرق بگذارند و آن‌ها را از هم تميز دهند و اين جز با هدايت الهى صورت نمى‏گيرد و اين هدايت همان دعوت

حقى است كه مساله نبوت عهده‏دار آن است و اگر اين دعوت نبود خلقت بشر عبث و بازيچه مى‏شد و خدا بازيگر و لاهى، و خداى تعالى منزه از آن است.

پس مقام اين دو آيه - به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد - مقام احتجاج بر حقيقت معاد است تا با اثبات آن حقانيت دعوت نبوى را هم اثبات كند، براى اينكه دعوت نبوت بنابراين از مقتضيات معاد است، و نه بر عكس، يعنى معاد از مقتضيات دعوت نبوت نيست.

و حجت اين دو آيه - به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد - بر مساله «لهو» و «لعب» تكيه دارد، كه بايد قبل از هر كار معناى اين دو كلمه روشن شود، كلمه «لعب» به معناى عملى است كه با نظمى خاص انجام بشود، ولى غرضى عقلايى بر آن مترتب نگردد، بلكه به منظور غرضى خيالى و غير واقعى انجام شود، مانند بازى‏هاى بچه‏ها كه جز مفاهيمى خيالى از تقدم و تاخر و سود و زيان و رنج و خسارت، كه همه‏اش مفاهيمى فرضى و موهوم است، اثرى ندارد.

و چون لعب چيزى است كه نفس آدمى را به سوى خود جذب نموده، و از كارهاى عقلايى و واقعى، و داراى اثر باز مى‏دارد، در نتيجه همين لعب يكى از مصاديق لهو هم خواهد بود.

حال كه معناى اين دو كلمه روشن شد مى‏گوييم: اگر خلقت اين عالم مشهود براى غرضى نبود كه به خاطر آن خلق شده باشد، و خداى سبحان مرتب ايجاد كند و معدوم نمايد، زنده كند و بميراند، آباد كند و خراب نمايد، بدون اينكه غرضى مترتب بر افعال او باشد كه به خاطر آن غرض بكند هر چه را كه مى‏كند، بلكه صرفا براى سرگرمى باشد كه يكى را پس از ديگرى ببيند، كه از يك نواختى حوصله‏اش سر نرود و دچار كسالت و ملال نشود، و يا از تنهايى در آيد و از وحشت خلوت رهايى يابد، در اين صورت مثل ما خواهد بود كه از تكرار يك عمل خسته مى‏شويم، لذا با آن بازى مى‏كنيم، تا ملال و خستگى و كسالت و سستى خود را دفع كنيم.

از نظرى ديگر همين لعب خدا لهو هم خواهد بود، و لذا مى‏بينيم كه در آيه اولى تعبير به لعب كرده، فرمود: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ﴾ ولى در آيه دوم اين تعبير را عوض كرد، و براى اينكه در مقام تعليل بود لهو را به جاى لعب به كار برد تا حجت تمام شود.

و اما اينكه آيا لهو از خدا سر مى‏زند يا نه؟ مى‏گوييم: لهو كردن خدا با چيزى از مخلوقات خود محال است، زيرا لهو صورت نمى‏بندد مگر از كسى كه لهو حاجتى از او را

بر طرف كند، (هر چند رفع خستگى و ملال باشد)، يا نقيصه‏اى از نقائص او را دفع كند. پس لهو از جمله چيزهايى است كه در غير اثر مى‏گذارد و مؤثر است، و معنا ندارد كه چيزى در خداى تعالى مؤثر باشد، و خداى تعالى به چيزى محتاج شود، كه آن چيز از هر جهت محتاج او است.

پس اگر فرض كنيم كه تلهى و سرگرمى براى خدا جايز باشد، در صورتى تلهى او با چيزى جايز است كه، غير خودش نباشد، و مخلوقات او از آنجا كه فعل او هستند، و از ذات خود او صادر و خارج مى‏شوند، غير او هستند و نمى‏شود همبازى يا بازيچه او باشند، بلكه بايد چيزى باشد كه از ذات خود او صادر و خارج نشده باشد، و چنين چيزى وجود ندارد پس خدا لهو ندارد.

با اين بيان برهان آيه تمام مى‏شود كه مى‏فرمايد: «ما آسمان و زمين را براى لعب و لهو خلق نكرديم، و اگر مى‏خواستيم وسيله بازى تهيه كنيم در نزد خود همبازى مى‏گرفتيم».

و اما لهو با امر غير خارج از ذات هر چند كه آن نيز فى نفسه محال است، چون مستلزم اين است كه خدا در ذاتش محتاج به چيزى باشد كه مايه سرگرميش شود، و از آن ناراحتى‏ها كه در نفس خود احساس مى‏كند رهائيش دهد و اين مستلزم آن است كه ذات او مركب از دو چيز باشد يكى احتياجى حقيقى كه در ذاتش قرار دارد و ديگرى چيزى كه آن احتياج را برآورده كند و چون نقص و احتياج در ذات او راه ندارد پس لهو هم در او نيست.

و ليكن برهان مذكور در تماميتش متوقف بر لهو نيست، براى اينكه برهان در مقام اثبات اين معنا است كه لهو و لعب در كار خدا كه همان خلق او باشد نيست، و اما اينكه لعب و لهو در ذات خدا نباشد، خارج از غرض برهان و مقام است.

و اگر براى نفى احتمال لهو لعب با لفظ «لو» تعبير كرد، براى اين بود كه امتناع را برساند و دنبالش هم فرمود: ﴿إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ ، تا آن را تاكيد كند، (دقت فرماييد).

با اين بيان روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿لَوْ أَرَدْنَا...﴾ در مقام تعليل براى نفى در جمله‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا...﴾ است، و جمله «من لدنا» معنايش «من نفسنا» و در مرحله ذات ما است، يعنى اگر مى‏خواستيم، بازيچه‏اى را از مرحله ذات خود مى‏گرفتيم نه مرحله خلق، كه فعل ما و خارج از ذات ما است، و جمله‏ ﴿إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ اشاره مستقلى است به آنچه كه لفظ «لو» بر آن دلالت دارد، پس در حقيقت آن را كه گفتيم امتناع است تاكيد مى‏كند.

و با اين بيان برهان بر معاد و سپس نبوت تمام مى‏شود، و كلام به سياق قبلى خود متصل مى‏گردد، و حاصل كلام اين است كه: مردم به سوى پروردگار خود بازگشت دارند و بر

طبق اعمالشان محاسبه و مجازات مى‏شوند كه جزايشان يا ثواب است و يا عقاب، پس چون چنين است بر خدا لازم است انبيايى مبعوث كند تا مردم را به راه ثواب دعوت نموده به عمل و اعتقادى راهنمايى كنند كه به ثواب و پاداش نيك منتهى گردد، پس معاد، غرض از خلقت و علت نبوت است، و اگر معادى نبود خلقت بدون غرض و هدف مى‏شد، و آفريدن جنبه بازى و سرگرمى به خود مى‏گرفت، و خداى تعالى منزه از بازى و سرگرمى است، زيرا اگر فرضا چنين چيزى بر خدا جايز مى‏بود، لازم بود با چيزى بازى كند كه از نفس خودش صادر نشده باشد، و خلاصه مخلوق خود او نباشد، چون محال است مخلوق خود او در او تاثير كند، و او به وجهى محتاج به غير خود شود.

و وقتى خلقت عالم به منظور لعب نبود، قهرا هدف و غايتى دارد، و آن غايت همان معاد است كه مستلزم نبوت و لوازم آن، يعنى تعذيب بعضى از ظالمان ياغى و اسراف‏گر نيز هست، همچنانكه تعذيب ظالمان، مستلزم احياى حق است كه جمله بعدى يعنى‏ ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾ بدان اشاره مى‏كند.

معادلعبلهوخلقتاستدلالآفرینش حق.حقیقت معاد.حقانیت دعوت.قصم قری.

وجوهى كه مفسرين در معناى آيه: ﴿لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا﴾ گفته‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در تفسير آيه‏ ﴿لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا﴾ وجوهى ذكر كرده‏اند، يكى وجهى است كه زمخشرى در كشاف آورده، و حاصلش اين است كه جمله «من لدنا» معنايش به قدرت ما است، و معناى آيه اين است كه اگر بخواهيم بازيچه‏اى اتخاذ كنيم به قدرت خود اتخاذ مى‏كنيم، چون قدرت ما عام است، ولى نمى‏خواهيم اتخاذ كنيم، و جمله «نمى‏خواهيم» از كلمه «لو» كه مفيد امتناع است استفاده مى‏شود.

ليكن اين اشكال به آن متوجه مى‏شود كه قدرت به محال تعلق نمى‏گيرد، و لهو كه معنايش سرگرمى به كار بيهوده، و بازماندن از كار عقلايى است، به هر معنايى كه توجيه شود، بر خدا محال است، علاوه بر اين دلالت جمله «من لدنا» بر قدرت، خيلى روشن نيست.

وجه ديگر گفتار بعضى‏ از ايشان است كه گفته‏اند: مراد از «من لدنا» ، «من عندنا» است، يعنى اگر مى‏خواستيم پيش خودمان اتخاذ مى‏كرديم، به طورى كه احدى مطلع نشود، چون عيب است، و پنهان داشتن عيب بهتر است.

اشكال اين وجه اين است كه پوشاندن عيب به خاطر ترس از ملامت ملامت كنندگان است، و ترس از كسى تصور مى‏شود كه عاجز باشد، نه كسى كه بر هر چيز قادر

است، وقتى جايز باشد با لهو نقصى را از خود دور كند، با چيز ديگرى كه مناسب باشد نقص لهو را دور مى‏كند، علاوه بر اين وقتى اظهار لهو بر او ممتنع باشد، چون عيب است، اصل آن نيز ممتنع است، چون اصل لهو مقدم بر اظهار آن است، و معناى جمله چنين مى‏شود كه ما اگر لهوى اتخاذ كنيم و مرتكب اين امر محال شويم، از شما مى‏پوشانيم، چون اظهارش محال است، و معلوم است كه اين معنا تا چه حد بى‏پايه است.

يكى ديگر وجهى است كه بعضى‏ ديگر ذكر كرده و گفته‏اند: مراد از لهو، زن و فرزند است، چون عرب زن و فرزند را لهو مى‏نامد زيرا مايه راحتى و انس آدمى هستند، و لهو هم چيزى است كه نفس را راحت مى‏سازد، و بنابراين معناى آيه چنين مى‏شود كه: اگر ما مى‏خواستيم زن و فرزند، و يا يكى از اين دو را براى خود اتخاذ كنيم، از مقربين درگاه خود اتخاذ مى‏كرديم، و اين مضمون در آيه‏ ﴿لَوْ أَرَادَ اَللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفىَ مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ﴾ نيز آمده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: يعنى اگر مى‏خواستيم لهوى بگيريم، از مجردات عاليه مى‏گرفتيم، نه از جسمانيات سافله. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: از حور العين مى‏گرفتيم، و به هر حال آيه شريفه رد بر امثال مسيحيان است كه براى خدا قائل به زن و فرزند هستند، مريم و مسيح را زن و فرزند او مى‏پندارند.

اشكال اين وجه هم اين است كه اگر از نظر لفظ آيه صحيح باشد، مستلزم آن است كه سياق كلام از سياق قبل خود بريده شود.

يكى ديگر وجهى است كه از بعضى‏ از مفسرين نقل شده كه گفته‏اند مراد از جمله ﴿مِنْ لَدُنَّا﴾ ، «من جهتنا» است، و معناى آيه اين است كه اگر مى‏خواستيم لهوى اتخاذ كنيم تازه لهوى بود از ناحيه ما يعنى لهوى بود الهى يعنى حكمتى بود كه شما آن را لهو به حساب مى‏آورديد كه در واقع عين جد و حكمت بود. و بنابراين، معناى آيه اين مى‏شود كه اگر مى‏خواستيم لهوى اتخاذ كنيم نمى‏شد. و حاصل مطلب اينكه: ناحيه خداى تعالى ناحيه‏اى است كه جز جد و حكمت از آن صادر نمى‏شود و ممكن نيست صادر شود به طورى كه اگر هم لهوى اتخاذ كند همان لهو جد و حكمت مى‏شود خلاصه اراده لهو از خداى تعالى محال است.

اشكالى كه اين وجه دارد اين است كه هر چند معنايى است در جاى خود صحيح و دقيق ليكن از لفظ آيه فهميده نمى‏شود.

﴿إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ از ظاهر آيه چنين بر مى‏آيد كه كلمه «ان» ، شرطيه است همچنانكه قبلا هم بدان اشاره رفت و بنابراين جزاى اين شرط حذف شده و جمله‏ ﴿لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا﴾ بر آن دلالت مى‏كند. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «ان» نافيه است و جمله مذكور نتيجه بيان سابق است. و از بعضى‏ ديگرشان حكايت شده كه گفته‏اند: كلمه مذكور نافيه نيست زيرا ان نافيه غالبا لام همراه دارد تا با «ان» شرطيه اشتباه نشود ولى آنچه كه ما در معناى آيه گفتيم روشن شد كه از نظر مقام، شرطيه بودن «ان» بليغ‏تر از نافيه بودن آن است.

لهومن لدناوجوهقدرتتفسیروجوه مفسران.من لدنا.نفی لهو.

توضيح معنى و مفاد آيه: ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ...﴾ و اشاراتى در باره حق و باطل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَ لَكُمُ اَلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ﴾ .

كلمه «قذف» به معناى دور انداختن است و كلمه «دمغ» به طورى كه مجمع البيان گفته به معناى شكافتن فرق سر تا مغز سر است وقتى گفته مى‏شود: «فلان دمغه يدمغه» معنايش اين است كه فلانى فرق فلان شخص را آن چنان شكافت كه مغز سرش هويدا گشت‏. و كلمه «زهوق» اگر در نفس به كار رود و گفته شود «زهوق النفس» به معناى هلاك شدن است مثلا گفته مى‏شود: «زهق الشي‏ء» يعنى فلان چيز هلاك شد، كلمه «حق» در مقابل باطل است و اين دو مفهوم متقابلند و حق به معناى ثابت العين است و اما باطل به معناى چيزى است كه عين ثابتى نداشته باشد ولى خود را به شكل حق جلوه مى‏دهد. تا مردم آن را حق بپندارند. ليكن وقتى در برابر حق قرار بگيرد آن وقت است كه مردم همه مى‏فهمند باطل بوده و از بين مى‏رود مانند آبى كه خود يكى از حقايق است و سرابى كه حقيقتا آب نيست ولى خود را به شكل آب جلوه مى‏دهد و بيننده آن را آب مى‏پندارد ولى وقتى تشنه نزديكش مى‏شود آبى نمى‏بيند.

خداى سبحان در كلام خود مثالهاى بسيارى براى حق و باطل زده اعتقادات مطابق واقع را حق و آنچه مطابق واقع نيست باطل، زندگى آخرت را حق و زندگى دنيا را با همه زرق و برقش كه انسان‌ها آن‌ها را مال خود مى‏پندارند و به طلب آن مى‏دوند كه يا مال است و يا جاه و يا امثال آن باطل دانسته، و همچنين ذات متعالى خود را حق و ساير اسبابى كه انسان‌ها

فريب آن را مى‏خورند، و به جاى تمايل به خدا به آن‌ها ميل پيدا مى‏كنند، باطل خوانده است، و آيات كريمه قرآن در اين معانى بسيار است كه مجالى براى نقل آن‌ها در اين مقام نيست.

و آنچه خداوند از ميان اين دو، بدان استناد مى‏كند، و بالأصاله بدان تكيه مى‏نمايد، حق است، نه باطل، همچنانكه فرمود: ﴿اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً﴾ .

و اما باطل را از آن جهت كه باطل است، هيچ وقت به خود نسبت نمى‏دهد، بلكه آن را لازمه نقص بعضى از موجودات، به قياس به موجودى كامل‏تر معرفى مى‏كند، مثلا عقايد باطل از لوازم نقص ادراك است، و هر امر باطلى از لوازم آن امر است به قياس به كامل‏تر آن، هر جا باطل را به خود نسبت داده، آن را منسوب به اذن خود كرده، به اين معنا كه مثلا اگر زمينى شوره‏زار و شفاف خلق كرده كه بيننده آن را از دور آب مى‏پندارد، همين خلق كردنش اذن او است، اذن در اينكه بيننده از ديدن او فورا به خيال آب بيفتد، و همين خود تحقق سراب است كه تحققى است خيالى و باطل.

از همينجا روشن مى‏شود كه هيچ چيز در عالم وجود نيست مگر آنكه در آن شايبه‏اى از بطلان هست، مگر وجود خداى سبحان كه حق محض است و هيچ بطلانى با او آميخته نيست و بطلان بدو راه ندارد، همچنانكه فرمود: ﴿أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ .

و نيز روشن مى‏شود كه عالم خلقت با همه نظامى كه در آن هست از امتزاج حق و باطل پديد آمده، همچنانكه خداى تعالى امر خلقت را چنين مثل زده، ﴿أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ اَلسَّيْلُ زَبَداً رَابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي اَلنَّارِ اِبْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اَللَّهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبَاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ اَلنَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي اَلْأَرْضِ﴾ و در زير همين عنوان معارف بسيارى نهفته است.

آرى سنت خداى تعالى بر اين جريان يافته كه: باطل را آن قدر مهلت دهد تا روزى با

حق روبرو گردد، و با آن در بيفتد، تا به خيال خود آن را از بين برده، خودش جاى آن را بگيرد، ولى خدا به دست حق خود، او را از بين ببرد و نابودش كند.

پس اعتقاد حق هيچ وقت در زمين ريشه‏كن نمى‏شود، هر چند كه در بعضى ادوار حاملين آن در اقليت قرار گيرند و يا ضعيف شوند و همچنين كمال حق هرگز از اصل نابود نمى‏شود هر چند كه گاهى اضداد آن زياد گردند، و نصرت الهى هرگز از رسولان خدا جدا نمى‏شود هر چند كه گاهى به اصطلاح، كاردشان به استخوان برسد آن چنان كه مايوس شوند و خيال كنند كه به كلى تكذيب شدند.

و اين همان معنايى است كه از جمله‏ ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾ استفاده مى‏شود، چون اين جمله اعراض و اضراب از جمله قبلى است كه مى‏فرمود: خداوند عالم را به لعب نيافريده و يا از جمله‏ ﴿لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً﴾ كه مى‏فهماند خلقت عالم ناشى از اتخاذ لهو نيست، و اينكه فرمود: «نقذف» به خاطر اينكه استمرار را مى‏رساند دلالت دارد بر اينكه حق را به چنگ باطل انداختن سنت جارى و هميشگى خدا است و در اينكه فرمود: «نقذف... فيدمغه» دلالت دارد بر اينكه هميشه غلبه با حق است و در اينكه فرمود: ﴿فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾ دلالت بر اين معنا است كه اين درگيرى حق با باطل ناگهانى صورت مى‏گيرد و وقتى كه ديگر كسى اميد نمى‏برد كه حق غالب شود و باطل فرار كند، و چون آيه شريفه مطلق است نمى‏توان گفت مقصود حق و باطل در عقايد يا در سيره و سنت و يا در خلقت است بلكه همه را شامل مى‏شود و معنا اين است كه ما عالم را براى بازى خلق نكرديم و نخواستيم سرگرمى براى خود تهيه كنيم بلكه سنت هميشگى ما اين بوده كه باطل را با حق بزنيم و آن چنان بزنيم كه او را هلاك كند و ناگهان مردم ببينند كه دارد از بين مى‏رود چه اينكه آن باطل حجتى باشد يا عقيده‏اى كه حجت و عقيده حق آن‌ها را نابود مى‏كند، و چه اينكه عمل و سنتى باطل باشد كه عمل و سنت حق آن‌ها را از بين مى‏برد همچنانكه در قراى ظالمه گذشته چنين شد و عذاب استيصال آن اعمال و سنت‏ها را از بين برد و چه اينكه باطل چيز ديگرى باشد.

بعضى از مفسرين آيه را با آيه قبل تفسير كرده و گفته‏اند معنايش اين است كه: ليكن ما نمى‏خواهيم لهو اتخاذ كنيم بلكه كار ما اين است كه همواره حق را كه يكى از مصاديقش جد است بر باطل كه يكى از مصاديقش لهو است غلبه دهيم

و ليكن اين تفسير خطا است چون اعتراف ضمنى دارد بر اينكه لهوى در كار خدا هست چون قبلا گفتگويى از لهو، غير از لهو منسوب به خدا و نهى آن نبوده پس حق اين است

كه آيه شريفه نسبت به جد و لهو اطلاق ندارد چون لهوى در كار خدا نيست تا اطلاق آيه شاملش شود.

و جمله‏ ﴿وَ لَكُمُ اَلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ﴾ تهديد مردمى است كه معاد و نبوت را منكرند كه توضيح آن بر طبق مقتضاى سياق گذشت.

از آيه شريفه حقيقت رجوع به سوى خدا استفاده مى‏شود و آن اين است كه خداى تعالى مدام با حق باطل را مى‏كوبد و حق را بر جا و از باطلى كه خود را به شكل آن جلوه داده جدا مى‏كند و نيز حق را از زير باطلى كه آن را پوشانده بيرون مى‏آورد تا نماند مگر حق خالص و آن خداى عز اسمه و صفات عليه او است، كه مى‏فرمايد ﴿وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ﴾ آن وقت است كه آنچه از اسباب سبب مستقل پنداشته مى‏شد همه از كار مى‏افتد و آنچه ملك و قوت و اختيار براى غير خدا پنداشته مى‏شد همه از مالكيت و نيرومندى و صاحب اختيارى ساقط مى‏شوند همچنانكه فرمود: ﴿لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ﴾

و نيز فرمود: ﴿أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و نيز فرمود: ﴿لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾ و آياتى كه اين معانى را مى‏رساند بسيار است.

﴿وَ لَهُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾.

در اين جمله يكى از احتمالاتى كه فى الجمله منافى با معاد است دفع شده و آن اين است كه خداى تعالى بر بعضى از مردم و يا همه آنان مسلط نباشد و در نتيجه مردم بتوانند از گير بازگشت به او و حساب و كتاب و كيفرش فرار كنند كه در اين جمله آن را دفع نموده مى‏فرمايد ملك خداى تعالى عام است و شامل تمامى موجوداتى كه در آسمان و زمينند هست، پس او هر قسم تصرفى كه بخواهد مى‏تواند در آن‌ها بكند و معلوم است كه اين ملك، ملك حقيقى و از لوازم ايجاد است يعنى هر موجودى كه تصور شود قائم به وجود سببى است

كه آن را ايجاد كرده و به طورى قائم است كه نمى‏تواند از هيچ گونه تصرف او سر برتابد و چون موجد هر چيزى خدا است و كسى در ايجاد، شريك او نيست حتى از نظر بت‏پرستانى كه آلهه‏اى غير خدا در تدبير و عبادت قائلند در ملك، كسى را شريك خدا نمى‏دانند پس آنچه در آسمان‌ها و زمين است مملوك خدا است و غير خدا مالكى نيست.

﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ لاَ يَسْتَحْسِرُونَ … لاَ يَفْتُرُونَ﴾ .

در مجمع البيان گفته: استحسار به معناى اين است كه كسى از شدت خستگى نيرويش تمام شود وقتى مى‏گويند: «بعير حسير» معنايش شتر مانده است و اصل اين كلمه از جمله معروف: «حسر عن ذراعيه» گرفته شده كه معنايش تمام شدن نيرو به خاطر خستگى است‏.

و مراد از اينكه فرمود: « ﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ﴾ و كسى كه نزد او است» مخصوصين به موهبت قرب و حضورند كه چه بسا منطبق با ملائكه مقرب شود، و اينكه فرمود: « ﴿يُسَبِّحُونَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ لاَ يَفْتُرُونَ﴾ شب و روز تسبيح مى‏گويند و خسته نمى‏شوند» به منزله تفسيرى است براى جمله‏ ﴿وَ لاَ يَسْتَحْسِرُونَ﴾ يعنى آن‌ها كه نزد خدايند دچار خستگى و ماندگى نمى‏شوند، بلكه شب و روز بدون هيچ سستى، او را تسبيح مى‏گويند، و تسبيح در شب و روز كنايه از دوام آن است، يعنى لا ينقطع تسبيح مى‏گويند.

حقباطلقذفدمغزاهققذف حق بر باطل.الله هو الحق.باطل زاهق.ویل مما تصفون.

حال مقربان درگاه الهى (استغراق در عبوديت و استمرار در عبادت) از آثار مالكيت مطلقه الهى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى تعالى در اين آيه حال بندگان مقرب و ملائكه مكرم خود را بيان مى‏كند كه مستغرق در عبوديت، و سرگرم در عبادت او هستند، هيچ كار ديگرى آنان را از عبادت او باز نمى‏دارد، و به هيچ چيز جز عبادت او توجه نمى‏كند، و گويا كلام براى بيان خصوصيت ملك و سلطنت خدا كه در صدر آيه آمده بود ريخته شده است.

به اين بيان كه سنت جاريه ميان موالى و بردگان در ملك‏هاى اعتبارى اين است كه برده هر قدر به درگاه مولايش مقرب‏تر شود، مولايش از بسيارى تكاليف و رسوم و وظائف او اغماض مى‏كند، و آنچه از ساير بردگان مى‏خواهد از او نمى‏خواهد و خلاصه او از حساب و مؤاخذه معفو مى‏شود، و اين بدان جهت است كه اساس اجتماع مدنى انسان بر تعاون و مبادله منافع، و رفع حوائج بر پا شده، و چون احتياج هميشه و براى همه هست، و مولى از هر كس ديگرى به برده مقرب خود محتاج‏تر است، همچنانكه يك پادشاه احتياجش به مقربين دربار از هر كس ديگرى بيشتر است لذا بايد آنچه به برده مقرب خود مى‏دهد، به قدر خدمتى باشد كه

برده‏اش به او مى‏كند و به همين جهت مى‏بينيم بسيارى از تكاليف و وظائف و رسومى كه از ساير بردگان مى‏خواهد از او بر مى‏دارد، و اين خود يك نحوه مبادله و معامله است.

ولى در خداى تعالى چنين نيست، براى اينكه او خدا و مالك حقيقى بندگان، و بندگان ملك حقيقى او هستند، چون مالك آن‌ها بى‏نياز مطلق از مملوك او و مملوك او در حاجت مطلق به مالك است، و در اين مساله هيچ فرقى ميان مقرب و غير مقرب، دور و نزديك، و عالى و دانى نيست، بلكه هر قدر بنده او تقرب بيشترى پيدا كند بيشتر به عظمت و كبريا، و عزت و بهاى مولايش پى مى‏برد، و بيشتر ذلت و مسكنت و حاجت خود را احساس مى‏كند، پس در نتيجه كارش به جايى مى‏رسد كه به غير عبوديت و خضوع، كار ديگرى نكند.

پس گويا اينكه فرمود: ﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ لاَ يَسْتَحْسِرُونَ...﴾ اشاره است به اينكه ملك خداى تعالى - كه قبلا اشاره كرد به اينكه مالكيت او اقتضا دارد عبوديت و حساب و جزا را - بر خلاف ملكيت متداول در ظرف اجتماع انسانى است، پس نبايد كسى انتظار داشته باشد كه از انجام وظيفه مستثنى، و از حساب و جزا بخشيده شده است.

ممكن هم هست جمله مورد بحث در مقام ترقى دادن به مطلب باشد، و معنا چنين باشد كه: تمامى آنكه در آسمان‌ها و زمين است ملك خدا است. پس بايد او را بندگى كنند، و به زودى به حسابشان رسيدگى مى‏شود، و كسى از اين محاسبه مستثنى نيست حتى مقربين درگاه، و ملائكه گرامش و لذا همان مقربين درگاه او هيچ وقت از بندگى او سر بر نتافته و خسته نمى‏شوند، بلكه دائما و لا ينقطع مشغول تسبيح او مى‏باشند.

در سابق يعنى در آخر سوره اعراف، در تفسير آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ﴾، اين معنا را استفاده كرديم، كه مراد از تعبير «آنهايى كه نزد پروردگار تو مى‏باشند» اعم از ملائكه مقرب است، (پس از اين نكته غفلت نكن).

﴿أَمِ اِتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اَلْأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ﴾.

كلمه «انشار» به معناى زنده كردن مردگان است، و بنابراين، مراد از آن معاد است، در اين آيه احتمال ديگرى كه منافى معاد است رد شده، و حاصلش اين است كه كسى بگويد: غير از خدا آلهه ديگرى هستند كه مردگان را زنده كنند و محاسبه نمايند، و خداى تعالى در مساله معاد هيچ دخالتى نداشته، و به همين جهت اجبارى نداريم كه از او بترسيم و

دعوت پيغمبرانش را اجابت نموده ايشان را پيروى كنيم، بلكه همان آلهه را مى‏پرستيم و هيچ ضررى هم ندارد.

و اگر جمله‏ ﴿أَمِ اِتَّخَذُوا آلِهَةً﴾ را مقيد به قيد «من الارض» كرد، به قول بعضى‏ها براى اين بود كه به اين نكته اشاره كرده باشد كه: اين آلهه از آنجايى كه از جنس زمينند، حكمشان حكم همه موجودات زمينى است، و آن اين است كه محكوم به مرگ و بعث‏اند، و چون چنين هستند، چه كسى آن‌ها را مى‏ميراند، و دوباره زنده مى‏كند؟.

ممكن هم هست مراد، اتخاذ آلهه از جنس زمين باشد، مانند بتهايى كه از سنگ و چوب و فلزات درست مى‏كردند، پس بنابراين همين قيد «فى الأرض» يك نوع تهكم و تحقير را مى‏رساند، و برگشت معنا به اين مى‏شود كه ملائكه‏اى كه آلهه ايشان است، وقتى بندگان و عباد خداى تعالى باشند، و بت‏پرستان به كلى از آنان منقطع، و از الوهيتشان مايوس شوند، و در امر معاد نتوانند به آنان ملتجى گردند، آيا بت‏ها و سنگ و چوب ايشان به دردشان مى‏خورد؟ و آيا صحيح است كه سنگ و چوب را خداى خود بگيرند؟.

مقربانعبادتملائکهملكتسبیحاستغراق در عبادت.مالکیت مطلقه.مقربان.تسبیح مستمر.

اشاره به معتقد بودن بت پرستان به واجب الوجود، و مورد اختلاف آنان با موحدين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾.

در سابق در تفسير سوره هود، و سوره‏هاى بعد از آن، مكرر اشاره كرديم كه: نزاع ميان بت‏پرستان و موحدين در يگانگى معبود و تعدد آن نيست، و خلاصه در اينكه واجب الوجود موجود بالذات است كه وجودش از خودش و وجود تمامى موجودات از او است و يكى است، هيچ اختلافى نيست، بت‏پرستان نيز آن را قبول دارند.

نزاعى كه هست در اله به معناى رب و معبود است، كه بت‏پرست‏ها بر آن شده‏اند كه تدبير عالم با طبقاتى كه در اجزاى آن هست از ناحيه آفريدگار عالم به موجوداتى شريف و مقرب درگاه او واگذار شده كه به همين جهت ما بايد آن‌ها را بپرستيم، تا براى ما شفيع درگاه خدا شوند، و ما را به درگاه او قدمى نزديك‏تر كنند، مانند رب آسمان‌ها، و رب زمين، و رب انسان، و همچنين اربابى ديگر، و اينها اله مخلوقاتند، و خدا اله آن‌ها و آفريدگار همه موجودات، همچنانكه آيه شريفه‏ ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ اَلْعَزِيزُ اَلْعَلِيمُ﴾ و آيه‏ ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ﴾، همين اعتقاد را از ايشان حكايت مى‏كند

توحیدشركمعبودواجباختلافنزاع در معبود نه واجب‌الوجود.بت‌پرستان.رب العرش.فساد نظام.

تقرير و توضيح استدلال بر نفى وجود آلهه جز خدا، در جمله: ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ و پاسخ به دو شبهه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آيه شريفه مورد بحث هم آلهه غير از خدا در آسمان و زمين را به اين معنى نفى مى‏كند نه به معنى تعدد واجب الوجود و هستى بخش را، چون احدى قائل به تعدد او نيست، و مراد از اينكه فرمود: اگر در آسمان و زمين غير خدا إله ديگرى بود، اين است كه الوهيت غير خدا متعلق به آسمان و زمين باشد، نه اينكه در آسمان و زمين منزل گرفته باشند، و بنابراين آيه مورد بحث مانند آيه‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي فِي اَلسَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي اَلْأَرْضِ إِلَهٌ﴾ خواهد بود.

و اما بيان حجتى كه آيه آورده حاصلش اين است كه: اگر فرض شود كه براى عالم آلهه متعددى باشد، ناچار بايد اين چند اله با يكديگر اختلاف ذاتى، و تباين حقيقى داشته باشند، و گر نه چند اله نمى‏شدند، و تباين در حقيقت و ذات مستلزم آن است كه در تدبير هم با يكدگر متباين و مختلف باشند، و همين كه پاى اختلاف در تدبير به ميان بيايد، تدبير هر يك تدبير ديگرى را فاسد مى‏كند، و آسمان و زمين رو به تباهى مى‏گذارند، و چون مى‏بينيم نظام جارى در عالم نظامى است واحد، كه همه اجزاى آن يكديگر را در رسيدن به هدف خود يارى مى‏دهند، و با رسيدن اجزاى ديگر به هدف‏هاى خود سازگارند، مى‏فهميم كه پس براى عالم غير از يك اله نيست، و همين هم مدعاى ما است.

ممكن است در اينجا اين سؤال را بكنى كه: در اثبات فساد در عالم همين بس كه ما مى‏بينيم بسيارى از اسباب را كه با يكدگر تزاحم دارند، و بسيارى از علل را كه جلو تاثير يكديگر را مى‏گيرند، و مگر تفاسد چگونه مى‏شود؟.

در جواب مى‏گوييم تفاسد دو علت كه در تحت تدبير دو مدبر باشند، غير تفاسد دو علتى است كه در تحت يك تدبير باشند كه مدبر واحد علتى را با علتى ديگر از كار بيندازد و يا اثر آن را محدود كند و تزاحم عللى كه در نظام عالم ديده مى‏شود از اين قبيل است، براى اينكه علل و اسباب كه اين نظام عام عالمى را ترسيم مى‏كنند، با همه اختلافى كه دارند تمانع و تزاحمشان با يكديگر طورى نيست كه يكديگر را باطل كنند و از اثر و فعاليت ساقط سازند به اين معنا كه با تزاحم خود بعضى از قوانين عمومى و كلى حاكم بر نظام عالم را بشكنند و در نتيجه با وجود اجتماع شرايط و ارتفاع موانع مع ذلك از مورد خود تخلف كنند به خلاف تمانع دو علت كه در تحت تدبير دو مدبر باشند اگر فرض شوند با تزاحم خود قوانين عمومى و كلى حاكم بر نظام عالم را مى‏شكنند و با وجود اجتماع شرايط و ارتفاع موانع نمى‏گذارند علتها اثر خود را بكنند آن وقت است كه تخلف معلول از علت امرى عادى مى‏شود بلكه اصولا در چنين

فرضى ديگر نظامى عام و عالمى نمى‏ماند، بلكه حال دو سبب كه با هم مختلف و متنازعند (و تحت يك مدبر باشند) در تنازع و اختلاف، حال دو كفه ترازو را خواهند داشت كه هر يك بالا رود آن ديگرى پائين مى‏آيد در عين اينكه در تحصيل غرض صاحب خود متحدند و در سنجيدن كالاى او متفق.

باز ممكن است بگويى ما مى‏بينيم كه آثار علم و شعور در جهان نمودار است يعنى نظام جارى در عالم به بانگ بلند از مدبرى با شعور و با علم خبر مى‏دهد و وقتى چنين باشد چه مانعى دارد كه ما براى عالم چند اله فرض كنيم كه همگى امور عالم را تدبير كنند تدبير از روى تعقل و فكر و با موافقت يكديگر يعنى همگى قرار گذاشته باشند كه به خاطر حفظ مصلحت با يكديگر مخالفت نكنند و از تدبير يكديگر ممانعت به عمل نياورند؟.

در جواب مى‏گوييم چنين فرضى غير معقول است براى اينكه معناى تدبير تعقلى و تدبير از روى فكر در خود ما آدميان اين است كه ما افعالى كه صادر مى‏كنيم بر مقتضاى قوانين عقلى كه حافظ تلائم اجزاى فعل با يكديگر و سوق دادن فعل به سوى هدف آن است تطبيق دهيم و اين قوانين عقلى همه از حقايق خارجى گرفته شده يعنى از نظامى كه در موجودات برقرار است گرفته شده در نتيجه افعال تعقلى ما يعنى افعال عقل‏پسند ما تابع قوانين عقلى است و قوانين عقلى ما تابع نظام عالم خارج است و ليكن پروردگار مدبر عالم چنين نيست بلكه نظام خارجى همان فعل او است نه اينكه او هم مانند ما از نظام عالم براى قوانين خود الگو گرفته باشد چون محال است كه فعل او تابع قوانين عقلى باشد در حالى كه فعلش متبوع آن قوانين است. پس چگونه تصور شود كه خدايان مفروض به خاطر مصالح عالم وحدت نظر و عمل پيدا كنند چون گفتيم مصالح تابع فعل خدا است نه متبوع آن (دقت فرماييد).

اين بود تقرير و توضيح حجتى كه آيه مورد بحث بر توحيد اقامه كرده و اين حجتى است برهانى مركب از مقدماتى يقينى كه دلالت مى‏كند بر اينكه تدبير عام عالمى با همه تدابير خصوصى كه در آن است از يك مبدأ صادر شده و اختلافى در آن نيست. و ليكن مفسرين آن را طورى تقرير كرده‏اند كه حجت بر نفى تعدد صانع شود، تازه در همين تقرير هم اختلاف كرده‏اند و چه بسا بعضى از ايشان مقدماتى بر آن اضافه كرده‏اند كه از منطوق آيه خارج است و آن قدر بحث را پيرامون آن دنبال كرده‏اند كه بعضى از ايشان گفته‏اند: آيه شريفه حجتى است اقناعى و غير برهانى كه تنها عوام الناس را قانع مى‏كند.

﴿فَسُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ اين جمله خداى تعالى را از توصيف مشركين منزه مى‏دارد، چون گفته بودند: با خدا

خدايانى هست كه آن‌ها مردم را زنده مى‏كنند، و يا گفته بودند، به غير خدا آلهه ديگرى است كه مالك تدبير در ملك خدايند، بنابراين كلمه «عرش» در اين جمله كنايه از ملك است، و حرف «ما» در جمله «عما يصفون» مصدريه است، و معنايش «عن وصفهم - از وصفشان» است.

پيرامون اين بحث مطالب ديگرى هست كه به زودى از نظر خوانندگان مى‏گذرد.

آلههفسادعرشتوحیدبرهاننفی آلهه در آسمان و زمین.رب العرش.برهان فساد.الوهیت متعلق به عالم.

بررسى وجوهى كه مفسران پيرامون باز خواست نشدن خداوند ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ﴾ گفته‏اند و اختيار اين وجه كه عدم سؤال از افعال خدا ناشى از مالكيت مطلقه او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾.

ضمير در «لا يسئل» بدون اشكال به خداى تعالى بر مى‏گردد، و ضمير در ﴿وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾ به آلهه‏اى كه مشركين مى‏خواندند، و يا به آلهه و مردم هر دو، و يا تنها به مردم، بر مى‏گردد، و در اين سه احتمال از همه بهتر وجه اول است، چون با سياق آيه بهتر مى‏سازد، زيرا گفتگو در باره آلهه‏اى بود كه به غير خدا مى‏خواندند و معنايش اين است كه آن‌ها بازخواست مى‏شوند، ولى خداى سبحان از آنچه مى‏كند بازخواست نمى‏شود.

و اينكه فرمود: بازخواست نمى‏شود از آن فعلهايى كه به جا مى‏آورد، معناى بازخواست، اين است كه ما به كننده آن كار بگوييم چرا چنين كردى؟ و اين نحوه سؤال، سؤال از مصلحت فعل است، و فعلى كه مقارن با مصلحت باشد در نزد عقلاء مؤاخذه ندارد، و چون خداى سبحان حكيم على الاطلاق است، همچنانكه خودش خويشتن را در چند جاى كلام خود به حكمت ستوده، و حكيم آن كسى است كه عملى جز به خاطر مصلحت انجام نمى‏دهد، بلكه هر كارى صورت مى‏دهد به خاطر اين است كه داراى مصلحتى است كه انجام دادنش را بر ندادن ترجيح مى‏دهد، و با اين حال ديگر معنا ندارد كسى از او بازخواست كند كه چرا چنين كردى؟ به خلاف غير حكيم كه اگر كارى كرد معقول هست بپرسند چرا چنين كردى، چون غير حكيم، هم ممكن است كار صحيح و حق انجام دهد و هم ممكن است باطل انجام دهد، هم ممكن است كارى كند كه مصلحت‏دار باشد و هم ممكن است كارى كند كه مفسده‏دار باشد، لذا جايز است در حق غير حكيم مؤاخذه شود كه چرا چنين كردى؟ تا اگر باطل انجام داده بود مذمت عقلى و يا عقاب مولوى شود.

اين آن وجهى بود كه جمعى از مفسرين در توجيه آيه ذكر كرده‏اند، و گويا اينكه تا اندازه‏اى مطلب صحيحى است، و ليكن دو اشكال و سؤال در آن هست.

اول اينكه: آيه شريفه مطلق است، و از جهت لفظ آن هيچ دلالتى بر اينكه مراد خصوص اين معنا باشد ندارد، و صحيح بودن مطلبى دليل بر اين نيست كه مراد از آيه مورد بحث هم همان مطلب باشد.

و به خاطر همين اشكال بوده كه بعضى از مفسرين عدم بازخواست از خدا را چنين توجيه كرده كه: اين آيه بر پايه آن مطلبى است كه در جاى خود ثابت شده كه افعال خدا معلل به اغراض نيست، چون غرض عبارت است از آن داعى كه فاعل را به انجام فعل وا مى‏دارد، تا با انجام آن استكمال نموده سودى ببرد، و چون خداى تعالى اجل از اين است كه محتاج به كمالى باشد كه در ذاتش نباشد، و محتاج به انتفاع از غير خود باشد، لذا در حق او گفته نمى‏شود: چرا چنين كردى، و غرضت از اين كار چه بوده؟!.

اين وجه نيز از نظر بعضى ديگر مردود شناخته شده كه فاعلى كه فاعليتش تمام است (و ممكن نيست فعل از او صادر نشود) هر فعلى كه انجام مى‏دهد به خاطر ذات خود انجام مى‏دهد.

پس ذات خود او غايت و غرض او است، ديگر احتياج ندارد كه غرضى خارج از ذات خود داشته باشد مانند انسان بخيل كه اگر جود مى‏كند براى اين است كه بلكه جود و سخا كسب كند و رذيله بخل را از خود دور سازد، كه اگر ملكه برايش حاصل شد آن وقت وقتى انفاقى مى‏كند به خاطر ذات خودش است، نه به خاطر تحصيل چيزى كه ندارد، چون دارد، و تحصيل حاصل معقول نيست.

و نيز به همين جهت است كه بعضى ديگر مطلب مورد نظر آيه را اينطور توجيه كرده‏اند كه: عظمت و كبرياء و عزت و بهاى خداى تعالى بر هر چيزى و بر هر كسى كه فرض شود از خدا بازخواست و به او اعتراض كند قاهر است، غير خدا هر چه هست ذليل‏تر و حقيرتر از آن است كه چنين جرأتى كند كه از او سؤال و مؤاخذه نمايد، كه چرا فلان كار را كردى؟ و ليكن خداى سبحان مى‏تواند از هر كسى كه فرض كنيم سؤال و بازخواست نمايد كه چرا چنين كردى؟ و هر كسى را كه مستحق مؤاخذه باشد مؤاخذه فرمايد. هر چند كه اين وجه نيز مردود شناخته شده، و در ردش گفته‏اند: بازخواست نشدن خداى تعالى به خاطر قهر و سخطش آن چنان كه از بازخواست ملوك جبار و طاغيان متفرعن پرهيز مى‏شود مطلبى است، و نبودن نقطه ضعف در عمل او و دستخوش عيب و قصور نبودنش مطلب ديگر است.

و آنچه از سراپاى كلام خداى عز و جل استفاده مى‏شود اين است كه بازخواست نشدن خداى تعالى در اعمالش به خاطر جهت دومى است، نه اولى، و آياتى كه بر اين معنا دلالت كند بسيار است، مانند آيه شريفه‏ ﴿اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾ و آيه شريفه ﴿لَهُ اَلْأَسْمَاءُ

اَلْحُسْنىَ﴾ و آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَظْلِمُ اَلنَّاسَ شَيْئاً﴾ و امثال اين آيات.

و كوتاه سخن اينكه گفته‏اند: علت بازخواست نشدن خدا در كارهايش اين است كه او حكيم على الاطلاق است و برگشت آن به اين است كه عدم بازخواست از فعل خدا به خاطر ذات فعل او (بما هو فعل او) نيست بلكه به خاطر امرى است كه خارج از ذات فعل است و آن اين است كه فاعل فعل حكيم است و هيچ فعلى را جز به خاطر مصلحتى كه در آن است انجام نمى‏دهد ولى ظاهر آيه شريفه‏ ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾ اين معنا را نمى‏رساند و صاحبان اين توجيه كه كلام خداى را مقيد به حكمت كرده‏اند بايد دليلى بر مدعاى خود اقامه كنند و اگر صحيح باشد كه ما عدم سؤال را در آيه مورد بحث به چيزى تعليل كنيم كه خارج از لفظ آن باشد چرا صحيح نباشد كه به جمله‏ ﴿فَسُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ تعليل كنيم كه متصل به خود آيه است؟ آرى آيه شريفه اگر براى خدا ملك مطلق را اثبات مى‏كند دليلش همين است كه ملك تابع اراده و مطيع امر مالك است چون ملك است و ذات خود ملك اين معنا را اقتضا مى‏كند، نه به خاطر اينكه فعل خدا يا قول او موافق با مصلحت مرجحه است و گر نه اگر تابعيت ملك خدا براى اراده او به خاطر اين باشد كه او مالكى حكيم است ديگر ميان خدا و خلقش فرقى نيست چون پست‏ترين رعيت خدا هم اگر عملش بر طبق مصلحت باشد مطاع خواهد بود و بازخواست نمى‏شود ولى اگر در موردى بر طبق مصلحت نباشد ديگر اطاعتش واجب نخواهد بود پس در حقيقت خداى تعالى هم واجب الاطاعه نيست، آنچه واجب الاطاعه است همان مصلحت است.

هر مولاى عرفى هم كه تصور كنيم در آن دستورات و اوامرى كه قانونا حق صادر كردن آن را دارد مطاع و متبع است و بنده و برده او بايد آن دستورات را به شرطى كه مطابق حكمت و مصلحت باشد اطاعت كند.

پس خداى سبحان كه ملك و مالك همه عالم، و تمام عالم رعيت و مملوك او است هر چه بخواهد مى‏كند و مى‏تواند بكند و هر حكمى كه بخواهد مى‏تواند براند غير او را نمى‏رسد كه چنين باشد، او مى‏تواند غير خود را در آنچه مى‏كنند بازخواست كند ولى غير او را نمى‏رسد كه او را در آنچه مى‏كند بازخواست نمايند. بله خود او خبر داده كه هر چه مى‏كند به خاطر مصلحت مى‏كند چون حكيم است و جز آنچه مصلحت دارد اراده نمى‏كند و چون

چنين خبر داده با چنين علم اجمالى ديگر ما را نمى‏رسد كه نسبت به او در آنچه مى‏كند سوء ظن پيدا كنيم تا چه رسد به اينكه او را بازخواست نماييم.

و از جمله لطيف‏ترين آياتى كه دلالت بر اين معنا (كه براى آيه كرديم) دارد حكايت كلامى است كه قرآن كريم از عيسى بن مريم نموده كه گفته است: ﴿إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ زيرا در اين كلام عذاب بندگان را توجيه مى‏كند به اينكه مملوك تواند، و مملوك نمى‏تواند در كار مالك خود ايراد كند، و آمرزش آنان را توجيه مى‏كند به اينكه تو حكيمى، و هر كارى بكنى آن كار مصلحت دارد.

از اينجا معلوم مى‏شود كه حكمت تا اندازه‏اى عمومى‏تر از بازخواست نشدن است، به خلاف مالكيت، و به همين جهت براى توجيه آيه، مالكيت مناسب‏تر است تا حكمت، كه بيانش گذشت.

اشكال دومى كه در توجيه مفسرين باقى مى‏ماند اين است كه با اين توجيه اتصال آيه به ما قبل روشن نمى‏شود، نهايت چيزى كه مى‏توانند صاحبان اين توجيه در وجه اتصال آيه به سياق قبل بگويند، همانى است كه صاحب مجمع البيان آورده، كه خداى تعالى در اين سياق بعد از بيان مساله توحيد در آيه مورد بحث، مساله عدالت را متعرض شده، و حال آنكه خواننده خوب مى‏داند كه برگشت اين حرف به اين مى‏شود كه آيه مورد بحث از باب «حرف، حرف مى‏آورد» ذكر شده باشد، و ما هيچ اجبارى نداريم كه آيه را آن طور توجيه كنيم، آن وقت در وجه اتصال آن به ما قبل مرتكب چنين چيزى بشويم.

و نظير اين توجيه كه براى اتصال آيه به ما قبل خود كرده‏اند، توجيهى است كه از ابو مسلم نقل شده كه گفته است: اين آيه متصل به آيه‏ ﴿اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾ است، كه در اول سوره قرار دارد و مقصود از حساب، بازخواست و پرسش از نعمتهايى است كه خداى عز و جل به مردم انعام فرموده كه آيا در مقابل آن نعمتها شكرگزارى كردند و يا در مقابل آن كفران نمودند؟.

ليكن اين وجه صحيح نيست، به علت اينكه مى‏دانيم آيات بعد از اين آيه متصل به اين آيه است، و لازمه اين وجه اين است كه همه آيات مذكور متصل به اول سوره باشد، نه اينكه تنها آيه مورد بحث متصل باشد، علاوه بر اين، بر فرض هم كه اين حرف صحيح باشد

تازه اتصال ذيل آيه را به اول سوره موجه مى‏كند، و صدر آن باز به حال خود باقى مى‏ماند.

و اما در توجيه ما كه آيه را از طريق ملك توجيه كرديم نه از راه حكمت اتصال آيه به ما قبلش نيز روشن‏تر از وجوهى است كه براى اتصال مذكور ذكر كرده‏اند، براى اينكه قبل از آيه مورد بحث جمله‏ ﴿فَسُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ قرار گرفته، و عرش همانطور كه قبلا هم گفتيم كنايه از ملك و سلطنت است و بنابراين، جمله مورد بحث، يعنى جمله‏ ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾ برهان بر ملك خداى تعالى است، همچنانكه ملك خدا و مسئول نبودن وى برهان بر ربوبيت او، و مملوكيت خلق است براى او، همچنانكه مملوكيت و مسئوليت خلق، برهان عدم ربوبيت آن‌ها است، زيرا فاعلى كه به هيچ وجه در فعلش مسئول نيست، او مالك على الاطلاق فعل نيز هست، و اما فاعلى كه از فعلش بازخواست مى‏شود او مالك فعل خود نيست، مگر وقتى كه آن فعلش داراى مصلحت باشد، كه در حقيقت مالك فعل همان مصلحت است كه مؤاخذه را از فاعل بر مى‏دارد، و پروردگار عالم و يا پروردگار جزئى از اجزاى عالم آن كسى است كه مالك مستقل تدبير آن باشد، و اين مالكيت از ذات او و براى ذات او باشد نه اينكه از ناحيه ديگرى دارا شده باشد، پس خداى سبحان تنها رب عرش است و غير او همه مربوب او هستند.

سؤالفعلآلههحکمتتوحیدعدم بازخواست خدا.افعال الهی.سؤال از آلهه.فعل مطلق.

گفتارى در حكمت خداى تعالى، و معناى اينكه افعال او داراى مصلحت است و اين بحثى است فلسفى و قرآنى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

حركات گوناگون و متنوعى كه از ما سر مى‏زند وقتى «عمل» مى‏شود كه به نوعى به اراده و خواست ما بستگى داشته باشد، و به همين جهت سلامتى و مرض، و حركات بى اختيار اعضا، و رشدى كه سال به سال مى‏كنيم، عمل ما شمرده نمى‏شود.

اين هم ناگفته پيدا است كه اراده يك عمل وقتى در ما پيدا مى‏شود كه ما آن عمل را به خاطر اينكه مى‏دانيم كمال است بر تركش ترجيح دهيم، و نفع آن را از ضررش بيشتر بدانيم.

بنابراين آنچه از وجوه خير و مرجحاتى كه در يك عمل است همان ما را وادار به انجام آن عمل مى‏كند، پس در حقيقت آن وجوه سبب در فاعليت فاعل است، يعنى آن ما را فاعل مى‏كند، و اين وجوه همان است كه ما آن را غايت و غرض فاعل از فعل مى‏ناميم، و ابحاث فلسفى به طور قطع ثابت كرده كه فعل به معناى اثرى كه از فاعل صادر مى‏شود، چه

فعل ارادى باشد و چه غير ارادى ممكن نيست بدون غايت باشد.

و مصلحت هم عبارت از همين است كه فعلى از افعال طورى باشد كه انجام آن مشتمل بر خيريت بوده باشد، پس مصلحت كه عقلاى عالم يعنى اهل اجتماع انسانى آن را مصلحت مى‏نامند همان باعث و محرك فاعل است در انجام يك فعل، و همان باعث مى‏شود كه فاعل فعل را متقن و بى‏عيب انجام دهد، در نتيجه همان باعث مى‏شود كه فاعل در فعلش حكيم باشد، چون اگر آن نبود فعل لغو و بى‏اثر مى‏شد.

اين نيز روشن است كه مصلحت مذكور كه از وجوه فعل عايد مى‏شود قبل از وجود فعل وجودى ندارد، و با اين حال اگر باز مى‏گوييم مصلحت علت وجود فعل است، با اينكه علت بايد قبل از معلول موجود باشد، براى اين است كه مقصود ما از مصلحت، وجود ذهنى و علمى آن است نه وجود خارجى.

به اين معنا كه وقتى مى‏خواهيم فعلى را انجام دهيم قبلا صورتى علمى و ذهنى از نظام حاكم در خارج، و قوانين كلى و جارى در آن نظام، و اصول منتظم و حاكمى كه حركات را به سوى غاياتش و افعال را به سوى اغراضش سوق مى‏دهد، گرفته‏ايم، و نيز از راه تجربه، روابطى ميان اشياى عالم به دست آورده‏ايم، و جاى هيچ ترديدى هم نيست كه اين نظام علمى تابع نظام خارجى و مترتب بر آن است.

و چون چنين است هر فاعل صاحب اراده، همه سعيش اين است كه حركات مخصوص خود را كه ما نام آن را فعل مى‏گذاريم طورى انجام دهد كه با آن نظام علمى كه صورت علمى‏اش را در ذهن دارد وفق دهد، و مصالح و محاسنى را كه در آن صورت علمى در نظر گرفته به وسيله فعل خود تحقق دهد، و خلاصه اراده خود را بر آن اساس پايه‏گذارى كند، كه اگر توانست فعل را با آن مصالح وفق دهد، و آن را تحقق بخشد حكيم است، و مى‏گوييم عملى متقن انجام داده، و اگر خطا رفت، و به آن مصالح نرسيد، حال چه به خاطر قصور او باشد و يا تقصيرش، او را حكيم نمى‏خوانيم، بلكه لاغى و جاهل و امثال آن مى‏ناميم.

پس معلوم شد كه حكمت وقتى صفت فاعل مى‏شود كه فعل او با نظام علمى او منطبق، و نظام علميش درست از نظام خارجى گرفته شده باشد و معناى مشتمل بودن فعل او بر مصلحت اين است كه فعلش با صورت علميه‏اى كه از خارج در ذهن رسم شده مطابق در آيد، پس در حقيقت حكمت، صفت ذاتى خارج است، چيزى كه هست اگر فاعلى را حكيم، و فعلش را مطابق حكمت مى‏ناميم، به خاطر اين است كه فعل او با وساطت علم با نظام خارج منطبق است، و همچنين اگر فعلى را مشتمل بر مصلحت مى‏ناميم، باز به خاطر اين است كه

مطابق صورت علمى، و صورت علمى مطابق با خارج است.

البته اين مطلب در افعالى تمام است كه منظور از آن فعل، مطابقت با خارج باشد، مانند افعال ارادى ما، و اما آن افعالى كه خود خارج است، مانند افعال خداى تعالى، آن ديگر نفس حكمت، و عين آن است، نه اينكه در صورتى كه مطابق با چيز ديگرى باشد حكمت مى‏شود. پس اينكه مى‏گوييم فعل خدا مشتمل بر مصلحت است معنايش اين است كه متبوع مصلحت است، نه اينكه تابع مصلحت باشد كه مصلحت خداى را بر انجام آن دعوت و وادار كرده باشد.

غير از خداى تعالى هر فاعل ديگرى مسئول در فعل خود است كه چرا چنين كردى؟ و لذا موظف است فعل خود را با نظام خارجى تطبيق دهد، البته به آن طورى كه خود او فهميده و در پاسخ كسى كه مى‏پرسد چرا چنين كرده، به علت و وجه مصلحتى كه وى را وادار به آن فعل كرد اشاره و استدلال كند.

و اما چنين سؤالى در مورد خداى تعالى هيچ موردى ندارد، براى اينكه براى افعال او نظامى خارجى نيست تا با آن نظام تطبيق داده شود چون فعل خدا همان خارجيت و خود نظام خارجى است، كه هر حكيمى فعل خود را با آن تطبيق مى‏دهد، و غير اين نظام خارجى نظام ديگرى نيست تا خداوند فعل خود را با آن تطبيق دهد، و فعل خدا همان عالم خارج است كه صورت علمى و ذهنى آن هر فاعلى را وادار به عمل نموده، به سوى انجام آن به حركت در مى‏آورد، و غير اين خارج، خارجيت ديگرى نيست تا صورت علمى آن خداى تعالى را به فعل «خلقت عالم» وا داشته باشد، (دقت فرماييد).

و اما اينكه بعضى از دانشمندان گفته‏اند كه: «خداى تعالى قبل از ايجاد عالم، علم تفصيلى به اشياى عالم داشته، و چون علم، معلوم مى‏خواهد، و فرع وجود معلوم است، ناگزير بايد گفت موجودات عالم قبل از وجود، يك نحوه ثبوتى داشته‏اند كه علم خدا به آن‌ها تعلق گرفته، و نيز در همان ثبوت مصالح، و استعدادهايى براى خير و شر داشته‏اند، و خدا آن‌ها را دانسته و به مقتضاى آن مصالح، به عالم هستى بخشيده» مطلبى است نادرست، براى اينكه:

اولا: اين فرضيه مبنى بر اين است كه علم تفصيلى خدا به اشياء قبل از ايجاد آن‌ها علم حصولى باشد، يعنى مانند علم نقشه‏بردارى ذهن از خارج باشد، و اين خود در جاى خودش ابطال شده، و ثابت شده كه علم خدا به اشياء، علم حضورى است، و در علم حضورى احتياج نيست به اينكه معلوم قبل از علم وجود داشته باشد بلكه امر در علم حضورى به عكس است، بايد علم قبل از معلوم وجود داشته باشد.

و ثانيا اينكه: اصل اين حرف قابل تصور نيست، براى اينكه ثبوت قبل از وجود معنا ندارد، چون وجود مساوى با شيئيت است، پس چيزى كه وجود ندارد شيئيت ندارد و چيزى كه شيئيت ندارد ثبوت ندارد.

و اما ثالثا اينكه: اثبات استعداد در آن عالم به فرضى كه تصور شود، مستلزم اثبات فعليتى در مقابل آن است، چون استعداد بدون فعليت باز تصور نمى‏شود، و همچنين فرض مصلحت در آن عالم درست نمى‏شود مگر با فرض كمال و نقص، و اين آثار، آثار خارجيت و وجود خارجى است، پس آنچه را كه ثبوت نام نهاده‏اند، همان وجود خارجى است، و اين را در اصطلاح علمى خلف مى‏گويند، يعنى چيزى را ادعا كردن، و در مقام اثبات، ضد آن را اثبات نمودن.

و آنچه كه ما گفتيم مطلبى است كه هم ابحاث عقلى آن را تاييد مى‏كند، و هم بحث قرآنى، و از آيات قرآن همين بس كه مى‏فرمايد: ﴿وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ﴾

زيرا در اين آيه كلمه «كن» را تنها و تنها وسيله ايجاد معرفى نموده، و آن را كلام خود دانسته و نيز آن را حق (عين ثابت خارجى) معرفى نموده است.

پس قول خدا عبارت است از همان وجود اشياى خارجى كه در عين اينكه قول خدا هستند، فعل او نيز هستند، پس قول خدا فعل خدا است و فعل خدا همان وجود اشيا و خارجيت آن‌ها است. و نيز فرمود: ﴿اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاَ تَكُنْ مِنَ اَلْمُمْتَرِينَ﴾ و حق عبارت است از سخن و يا اعتقادى كه با واقعيت و خارج تطبيق كند پس در حقيقت خارج بالأصاله حق است و قول و فعل مطابق با آن به تبع آن حق است. و وقتى خارج، فعل خدا باشد آن وقت با در نظر گرفتن اينكه همين خارج مبدأ قول و عمل حق است به خوبى روشن مى‏شود كه چطور حق از خدا شروع شده و به سوى او باز مى‏گردد. و به همين جهت است كه فرمود: ﴿اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ﴾ و نفرمود: «الحق مع ربك - حق با پروردگارت است» همچنانكه خود ما هم در هنگام مخاصمات كه بينمان اتفاق مى‏افتد مى‏گوييم: «الحق مع فلان - حق با فلانى است» ولى خداى تعالى با اينكه بايد مى‏فرمود حق با خدا است چنين نفرمود بلكه فرمود حق از ناحيه خدا است تا آن نكته را برساند.

از همينجا معلوم مى‏شود كه هر فعلى كه تصور شود يكى از عنوان حق و باطل را دارد

كه مى‏توان سؤال كرد آيا اين فعل مطابق (به فتحه باء) با حق هست يا نه؟ معلوم است كه اين سؤال در غير خود حق صحيح است نه در خود آن براى اينكه حق بودن به ذات خود او است نه به مطابق بودنش.

حکمتمصلحتارادهفعلفلسفهحکمت افعال خدا.مصلحت در فعل.اراده و فعل.حق از رب.بحث فلسفی.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ...﴾ كلمه «هاتوا» اسم فعل به معناى «بياوريد» است و مقصود از «برهان» دليلى است كه براى آدمى يقين‏آور باشد و مراد از «ذكر» - بنا بر آنچه از سياق استفاده مى‏شود - كتابى است كه از سوى خداوند نازل شده و مراد از «ذكر آنچه با من است» قرآن است كه ذكر امتش تا قيامت نيز هست و مراد از «ذكر آنچه قبل از من بود» كتاب‌هاى آسمانى ديگر است كه به انبياى ديگر نازل شده مانند تورات و انجيل و زبور و غير آن، و ممكن هم هست مراد از آن وحيى باشد كه در قرآن كريم نازل شده كه ذكر معاصرين پيغمبر هم هست و مراد از «وحى نازل به افراد قبل از وى» همان نسلهاى قبل از آن جناب است كه قرآن كريم امر به توحيد در عبادت را از ايشان نقل نموده است، بنابراين مشار اليه كلمه «هذا» امر به توحيدى است كه بر انبياى سابق و در قرآن به آن جناب نازل شده و چه بسا مفسرينى‏ كه ذكر را به خبر و يا غير آن تفسير كرده‏اند و ليكن اعتنايى به گفته‏شان نمى‏شود.

برهانآلههذكرمشرکینسیاقاتخاذ آلهه.مطالبه برهان.ذکر.یقین‌آور.

مطالبه «برهان» از مشركين در مقابل قرآن و كتب آسمانى پيشين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در اين آيه يكى ديگر از احتمالات منافى با معاد و حساب كه سابقا ذكرش گذشت دفع شده و آن عبارت است از اينكه آلهه‏اى به جاى خدا بگيرند و آن‌ها را بپرستند و از عبادت و ولايت خدا كه مستلزم معاد و بازگشت به سوى او و نيز مستلزم حساب او است بى‏نياز شوند، و نيز از تكليف وجوب اجابت دعوت انبيايش آسوده گردند. آيه شريفه اين احتمال را چنين دفع نمود كه: هيچ برهان و دليل قاطعى بر آن ندارند، و در مقام مخاصمه با آنان بر آمده، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را با جمله‏ ﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ﴾ فرمان مى‏دهد كه از ايشان مطالبه دليل نمايد.

و جمله‏ ﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ هَذَا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي﴾ از قبيل منع با ذكر دليل است، و اين منع با سند، خود يكى از اصطلاحات فن مناظره است، و حاصل معناى آن اين است شخصى از طرف مناظره خود كه مدعى است، دليل بخواهد، و در ضمن بگويد من از اينكه از تو دليل مى‏خواهم به خاطر اين است كه خودم دليلى بر خلاف ادعاى تو دارم.

در اين آيه نيز خداى تعالى پيغمبرش را دستور مى‏دهد كه به اين مشركين كه به غير

خدا آلهه‏اى اتخاذ كرده‏اند بگويد: ﴿هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ﴾ دليل بر مدعاى خود را بياوريد براى اينكه ادعا بدون دليل پذيرفته نيست، و عقل اجازه نمى‏دهد كه انسان آن را پذيرفته، و به آن اعتماد كند، و دليل اينكه من از شما مطالبه دليل مى‏كنم كتب آسمانى است كه از نزد خداى سبحان نازل شده، اين كتاب‌ها با ادعاى شما موافقت ندارند بلكه مخالف سر سخت بت‏پرستى هستند، اين قرآن يكى از كتب آسمانى است كه ذكر و كتاب معاصر است، و اين ساير كتب آسمانى، مانند تورات و انجيل و غيره است كه همگى الوهيت و وجوب عبادت را منحصر در خداى تعالى مى‏كنند.

و يا اين كه در قرآن كه ذكر نازل بر من، و براى بشر معاصر من است، و در كتب آسمانى قبل كه ذكر مردم گذشته بود، آنچه در باره عبادت آمده همه آن‌ها عبادت را منحصر براى خدا، و الوهيت را شايسته او به تنهايى دانسته‏اند.

در جمله‏ ﴿بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ اَلْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ﴾ ، دوباره خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده، اشاره مى‏كند به اينكه: اكثر مردم، ميان حق و باطل را تميز نمى‏دهند، و اهل تشخيص كه همواره پيرو دليل باشند نيستند، در نتيجه بدون دليل از حق و پيروى آن گريزانند.

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ﴾.

در اين آيه مضمون آيه قبلى تثبيت مى‏شود، كه مى‏فرمود ذكر، (قرآن كريم) توحيد خدا و وجوب عبادت او را تذكر مى‏دهد، و در عين حال خالى از تاييد معناى دوم ذكر هم نيست.

و جمله‏ ﴿نُوحِي إِلَيْهِ﴾ استمرار را مى‏رساند، و جمله «فاعبدون» خطاب به عموم پيغمبران، و امتهاى ايشان است، و بقيه كلمات آيه روشن است.

﴿وَ قَالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمَنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ﴾.

از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه اين جمله حكايت كلام بت‏پرستان است كه مى‏گفتند، ملائكه فرزندان خدا هستند، و به همين جهت مراد از «عباد مكرمين» نيز ملائكه است، و خداى تعالى با جمله «سبحانه» خود را منزه از فرزند داشتن كرده، بعد با اضراب حال ملائكه را بيان كرده كه بندگانى مكرمند، و چون جمله‏ ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ...﴾ در آيه بعدى بيان كمال عبوديت ملائكه، از حيث آثار، و صفاى آن از حيث خواص است، و نيز چون قبلا آنان را عباد ناميد، در نتيجه مراد از اكرام ملائكه، اكرامشان به خاطر همان عبوديت بوده نه به غير آن، بنابراين برگشت معنا به اين مى‏شود كه ملائكه بندگانى هستند دارنده حقيقت معناى بندگى،

دليلش هم اين است كه آثار عبوديت كامل از عبوديتشان مشاهده مى‏شود، و آن اين است كه هرگز در سخن از خدا سبقت نمى‏گيرند.

برهانمعادكتبشركدعوتآلهه بدل معاد.معاد و حساب.دعوت انبیا.ذکر من معی.برهان.

بيان حال و وصف ملائكه، كه نه آلهه ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ﴾ خدايند و ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس مراد از اينكه ملائكه را عباد خواند، با اينكه تمامى موجودات داراى شعور، همه عباد و بندگانند، خواست به آنان بفهماند كه عبوديتى كه دارند خدا به ايشان كرامت كرده، و اين موهبت، عطيه‏اى است الهى، پس خود را جز بنده نمى‏بينند، و اين نظير مخلص (به كسر لام براى خدا است، كه وقتى كسى چنين شد، خدا هم در مقابل، او را مخلص (به فتح لام) براى خود قرار مى‏دهد چيزى كه هست فرق ميان كرامت ملائكه و كرامت بشر - هر چند كه در هر دو موهبتى است - اين است كه اين موهبت را به بشر از راه اكتساب مى‏دهند، ولى به ملائكه بدون اكتساب، (دقت فرماييد).

﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾.

وقتى گفته مى‏شود: فلانى در سخن از فلانى پيشى نمى‏گيرد، معنايش اين است كه قبل از اينكه او در باره چيزى سخنى بگويد، اين در باره آن هيچ حرفى نمى‏زند، پس اين هر چه مى‏گويد پيرو گفته‏هاى او است، كه چه بسا از همين معنا به طور كنايه تعبير مى‏كنند به اينكه اراده‏اش تابع اراده او است، و در جمله‏ ﴿وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ ظرف «بامره» متعلق است به جمله «يعملون» و اگر از متعلق خود جلو افتاده براى افاده حصر است، تا برساند تنها به امر او عمل مى‏كنند نه بدون امر او، البته انحصار به اين معنا است نه اينكه بخواهد عمل به دستور خدا را نفى كند، پس فعل ملائكه تابع امر و اراده او است، همچنانكه گفتار ملائكه هم تابع قول خدا است، پس ملائكه، هم از جهت فعل و هم از جهت قول، تابع اراده خدا هستند.

و به عبارتى ديگر اراده و عمل ملائكه تابع اراده او است، چون منظور از «قول» در آيه شريفه همان اراده خداى تعالى است، پس ملائكه نمى‏خواهند مگر آنچه را كه او مى‏خواهد، و نمى‏كنند مگر آنچه را كه او نمى‏خواهد و اين كمال بندگى را مى‏رساند، چون عبوديت عبد اين اقتضا را دارد كه اراده و عمل خود را ملك مولا بداند.

اين بود آنچه ظاهر آيه آن را افاده مى‏كند، و البته در صورتى تمام است كه مراد از امر، ضد و مقابل نهى باشد، آن وقت آيه مى‏فهماند كه ملائكه اصلا معناى نهى را نمى‏دانند چون شناختن نهى، فرع امكان انجام عمل مورد نهى است، و ملائكه هيچ عملى را انجام نمى‏دهند مگر به امر خدا.

و ممكن است از آيه شريفه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ، فَسُبْحَانَ

اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ و آيه‏ ﴿وَ مَا أَمْرُنَا إِلاَّ وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ﴾ حقيقت معناى امر را به دست آورد، و در بعضى مباحث گذشته نيز در باره آن مختصرى صحبت شد، و به زودى بحث مفصل آن در كلامى كه پيرامون ملائكه از نظر قرآن خواهيم داشت، خواهد آمد و در آنجا خواهيم گفت كه حقيقت ملك در نظر قرآن چيست.

﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ﴾ .

مفسرين‏ دو جمله‏ ﴿مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ﴾ و ﴿مَا خَلْفَهُمْ﴾ را به اعمال گذشته و آينده آنان تفسير كرده، گفته‏اند: معنايش اين است كه خداوند آنچه را كه تا كنون كرده‏اند، و آنچه را كه بعدا مى‏كنند مى‏داند.

بنابراين تفسير جمله‏ ﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ﴾ ، استيناف و جمله‏اى ابتدايى در مقام تعليل جمله قبل است كه مى‏فرمود ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ...﴾ ، گويا فرموده است: اگر آنچه از گفتار و كردار دارند، همه به امر خداى تعالى است، بدين جهت است كه خداى تعالى نيز، هم گفتار و كردار گذشته آنان را مى‏داند و هم آينده‏شان را، به همين جهت همواره مراقب احوال خود هستند.

و معناى مذكور معناى خوبى است، ليكن براى تعليل عدم اقدامشان بر معصيت بهتر سازش دارد تا براى تعليل انحصار عمل در مورد امر، و لفظ آيه منظورش اين دومى است نه اولى.

علاوه بر اين لفظ آيه هيچ دلالتى ندارد بر اينكه ملائكه مى‏دانند كه خدا به گذشته و آينده‏شان آگاه است. و با اين فرض ديگر معناى صحيحى براى تفسير مزبور نمى‏ماند.

در تفسير آيه شريفه‏ ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَيْنَ ذَلِكَ وَ مَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا﴾ نيز گذشت كه گفتيم بهترين وجه اين است كه جمله

﴿مَا بَيْنَ أَيْدِينَا﴾ را حمل بر اعمال و آثار متفرعه بر وجود آدميان نموده، جمله‏ ﴿وَ مَا خَلْفَنَا﴾ را هم بر اسباب و علل وجود آنان، كه مقدم بر وجود ايشان است بكنيم، و بنابراين اگر اين دو عبارت را در آيه مورد بحث نيز حمل بر همين معنا كنيم، در نتيجه جمله مذكور تعليل روشنى براى مجموع‏ ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ … بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ خواهد بود، و معناى آن جمله و اين تعليل چنين مى‏شود: اگر خداى تعالى ذوات ملائكه را مكرم داشته، و آثار وجودى آنان را ستوده، براى اين بوده كه به گفتار و كردار آنان آگاه بوده‏ ﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ﴾ ، و نيز به اسبابى كه به وسيله آن اسباب هستى يافته‏اند، خبر داشته، و آن اصل و ريشه‏اى كه روى آن ريشه جوانه زده‏اند آگاه بوده، ﴿وَ مَا خَلْفَهُمْ﴾ ، همچنانكه در ستايش اشخاص مى‏گوييم: فلانى مردى كريم النفس و خوش كردار است، چون از دودمانى اصيل، و نجيب منشا گرفته است.

و جمله‏ ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ﴾، مساله شفاعت ملائكه براى غير ملائكه را متعرض است، و اين مساله‏اى است كه خيلى مورد توجه و اعتقاد بت‏پرستان است، كه مى‏گفتند: ﴿هَؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اَللَّهِ﴾ و يا مى‏گفتند: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اَللَّهِ زُلْفىَ﴾

خداى تعالى در جمله مورد بحث اعتقاد آنان را رد نموده، مى‏فرمايد: ملائكه هر كسى را شفاعت نمى‏كنند، تنها كسانى را شفاعت مى‏كنند كه داراى ارتضاء باشند، و ارتضاء به معناى داشتن دينى صحيح و مورد رضاى خدا است، چون خودش فرموده: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ﴾ پس ايمان به خدا بدون شرك، ارتضايى است، كه وثنى‏ها آن را ندارند، چون مشركند، و از جمله عجائب امر ايشان اين است كه خود ملائكه را شريك خدا مى‏گيرند، ملائكه‏اى كه شفاعت نمى‏كنند مگر غير مشركين را.

﴿وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ﴾ مقصود از اين خشيت ترس از سخط و عذاب خدا است، اما ترسى كه توأم با امن از آن باشد، چون ملائكه گناهى ندارند. و اگر بگويى ملائكه با عصمتى كه خدا به ايشان داده، ديگر چرا مى‏ترسند؟ مى‏گوييم: عصمتى كه به آنان افاضه شده قدرت خداى را تحديد نمى‏كند، زمام ملك را از يد او خارج نمى‏سازد، پس او در هر حال قادر است، و همين نكته است كه معناى آيه بعدى را روشن مى‏سازد.

﴿وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي اَلظَّالِمِينَ﴾ .

يعنى هر كه چنين بگويد ظالم است و سزايش را جهنم مى‏دهيم، چون جهنم سزاى ظالم است، و مضمون آيه، قضيه‏اى است شرطيه، و معلوم است كه قضيه شرطيه مستلزم تحقق شرط نيست.

﴿أَ وَ لَمْ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَ جَعَلْنَا مِنَ اَلْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَ فَلاَ يُؤْمِنُونَ﴾.

مراد از «رؤيت» علم فكرى است و اگر آن را رؤيت ناميد به خاطر اين است كه علم فكرى در هر امرى آن را مانند رؤيت محسوس مى‏سازد.

دو كلمه «رتق» و «فتق» به دو معناى مقابل همند، راغب در مفردات گفته: كلمه «رتق» به معناى ضميمه كردن و به هم چسباندن دو چيز است، چه اينكه در اصل خلقت به هم چسبيده باشند و چه آن را با صنعت عمل بچسبانند، همچنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد:

﴿كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا﴾ ، زمين و آسمان به هم چسبيده بودند، از يكديگر جداشان كرديم، و «فتق» به معناى جدا سازى دو چيز متصل به هم است، و اين ضد رتق است‏، و ضمير تثنيه در جمله «كانتا» ، و «ففتقناهما» ، به سماوات و ارض بر مى‏گردد، در حقيقت آسمان‌ها را طايفه‏اى، و زمين را طايفه‏اى (ديگر) دانسته، و آن دو را دو طايفه خوانده، و اگر خبر «كان» يعنى «رتقا» را مفرد آورد، بدين جهت بود كه مصدر است، و مصدر تثنيه و مفردش يكى است، هر چند كه به معناى مفعول باشد، و معنايش اين است كه: اين دو طايفه متصل به هم بودند ما جدايشان كرديم.

ملائکهعبادامركرامتتوحیدملائکه عباد مکرمون.نفی الوهیت ملائکه.عمل به امر.کرامت عبودیت.شفاعت در سیاق.

تقرير برهان كه با بيان «فتق» آسمان‌ها و زمين بعد از «رتق» آن‌ها ﴿كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا﴾ براى توحيد خداى تعالى در ربوبيت و تدبير اقامه شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه و آيات سه‏گانه بعدش برهان بر توحيد خداى تعالى در ربوبيت، و تدبير عالم است كه به مناسبت اينكه كلام منجر به توحيد خدا، و نفى الوهيت ملائكه شد، در اينجا به ميان آمده، و خلاصه برهانى كه گفتيم در اين سه آيه آمده، اين است كه پاره‏اى از موجودات را بر شمرده، كه خلقت آن‌ها آميخته با تدبير است، و نتيجه گرفته كه پس تدبير از خلقت منفك شدنى نيست، پس بالضروره آن كسى كه اين موجودات را آفريده، خود او مدبر آن‌ها است، مانند آسمان‌ها و زمين، و هر موجود جاندار، و نيز مانند كوه‏ها و دره‏ها و شب و روز و آفتاب و ماه، كه وجودشان توأم با تدبير است.

پس اينكه فرمود: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا﴾

مقصودش از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ به طورى كه از سياق بر مى‏آيد وثنى‏ها است، كه ميان خلقت و تدبير جدايى انداخته، خلقت را به خدا، و تدبير را به آلهه نسبت دادند، و براى اينكه خطاى آنان را روشن سازد، نظرشان را معطوف به موجوداتى كرده كه ميان خلقت و تدبير آن‌ها جدايى تصور ندارد، و هيچ كس شك نمى‏كند كه خلقت و تدبير آن‌ها هر دو از خدا است، مانند آسمان و زمين، كه ابتدا يكپارچه بوده‏اند، و بعد، از يكديگر جداشان كرده است، و چنين خلقتى از تدبير جدا نيست، چگونه ممكن است خلقت آسمان و زمين از يكى باشد، آن وقت جدا سازيش از ديگرى؟.

و ما به طور دائم جداسازى مركبات زمينى و آسمانى را از هم مشاهده مى‏كنيم، و مى‏بينيم كه انواع نباتات از زمين، و حيوانات از حيواناتى ديگر، و انسان‌ها از انسان‌هاى ديگر، جدا مى‏شوند، و بعد از جدا شدن صورتى ديگر به خود مى‏گيرند، و هر يك آثارى غير آثار زمان اتصال، از خود بروز مى‏دهند، آثارى كه در زمان اتصال هيچ خبرى از آن‌ها نبود.

آرى اين آثار كه در زمان جدايى، فعليت پيدا مى‏كند در زمان اتصال نيز بوده، ولى به طور قوه در آن‌ها به وديعه سپرده شده بود، و همين قوه كه در آن‌ها است، رتق و اتصال است، و فعليت‏ها، فتق و جدايى.

آسمان‌ها و زمين و اجرامى كه دارند، حالشان حال افراد يك نوع است كه در باره آن‌ها صحبت شد، اجرام فلكى و زمين كه ما بر روى آن هستيم هر چند كه عمر ناچيز ما اجازه نمى‏دهد تمام حوادث جزئى را كه در آن صورت مى‏گيرد ببينيم، و يا بدو خلقت زمين و نابود شدنش را شاهد باشيم، ليكن اينقدر مى‏دانيم كه زمين از ماده تكون يافته، و تمامى احكام ماده در آن جريان دارد، و زمين از احكام ماده مستثنى نيست.

از همين راه كه مرتب جزئياتى از زمين جدا گشته به صورت مركبات و مواليد جلوه مى‏كنند، و همچنين مواليدى كه در جو پديد مى‏آيد ما را راهنمايى مى‏كند بر اينكه روزى همه اين موجودات منفصل و جداى از هم، منظم و متصل به هم بودند، يعنى يك موجود بوده، كه ديگر امتيازى ميان زمين و آسمان نبوده، يك موجود رتق و متصل الاجزاء بوده، و بعدا خداى تعالى آن را فتق كرده، و در تحت تدبيرى منظم و متقن، موجوداتى بى‏شمار از شكم آن يك موجود بيرون آورده، كه هر يك براى خود داراى فضيلت‏ها و آثارى شدند.

اين آن معنايى است كه در يك نظر سطحى و ساده، از خلقت اين عالم، و پيدايش اجزاى علوى و سفليش به نظر مى‏رسد، خلقتى كه توأم با تدبير و نظام جارى در همه اجزاى آن است.

و اين نظريه را علم امروز تاييد مى‏كند، زيرا علم امروز اين معنا را روشن نموده كه آنچه از اجرام عالم محسوس ما است، هر يك مركب از عناصرى متعدد و مشترك است كه عمرى معين، و محدود دارد، يكى كمتر و يكى بيشتر.

اين معنا در صورتى درست است كه مقصود از رتق آسمان‌ها و زمين يكى بودن همه، و نبودن امتياز ميان ابعاض و اجزاى آن باشد، كه قهرا مراد از فتق هم جدا سازى، و متمايز كردن ابعاض آن خواهد بود.

و اما اگر مراد از رتق آن‌ها اين باشد كه زمين از آسمان، و آسمان از زمين، جدا نبود تا چيزى از آسمان به زمين فرود آيد و يا چيزى از زمين بيرون شود، و مراد از فتق آن، مقابل اين معنا باشد، آن وقت معناى آيه شريفه اين مى‏شود كه: آسمان رتق بود، يعنى بارانى از آن به زمين نمى‏باريد، پس ما آسمان را فتق كرديم، و از آن پس بارانها به سوى زمين باريدن گرفت، و زمين هم رتق بود، يعنى چيزى از آن نمى‏روييد، پس ما آن را فتق كرديم، و در نتيجه روييدن آغاز كرد، و با اين آيت خود، برهان خود را تمام كرديم. در اين صورت ديگر آيه شريفه با آن معنايى كه علم امروز اثباتش مى‏كند ارتباطى ندارد، و چه بسا جمله‏ ﴿وَ جَعَلْنَا مِنَ اَلْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ﴾ كه بعد از آيه مورد بحث قرار دارد، اين معناى دوم را تاييد كند، چيزى كه هست در اين صورت برهان آيه شريفه مختص مساله باريدن آسمان، و روييدن زمين مى‏شود، و نظرى به ساير حوادث ندارد، به خلاف معناى اول كه برهان آيه بر آن معنا شامل همه حوادث مى‏شود.

بعضى‏ از مفسرين احتمالى داده‏اند كه جمعى هم آن را پسنديده‏اند، و آن اين است كه مراد از رتق آسمان‌ها و زمين تميز نداشتن از يكديگر در حال عدم، و قبل از وجود است، و مراد از فتق آن، تميز يافتن بعضى از بعض ديگر در وجود بعد از عدم است، و برهان آيه شريفه احتجاج به حدوث آسمان‌ها و زمين، بر وجوب آفريننده، و پديد آورنده آن است.

ولى هر چند كه احتجاج از راه حدوث بر محدث و پديد آورنده، احتجاجى است صحيح، ليكن اين احتجاج در قبال وثنى‏ها كه معترف به وجود خداى تعالى هستند، و عالم ايجاد را مستند به او مى‏دانند، صحيح و مفيد فايده نيست، احتجاجى است كه بايد در قبال منكرين خدا اقامه نمود، و در قبال وثنى‏ها بايد حجتى اقامه نمود كه تدبير عالم را مستند به خداى تعالى كند، و تدبير را از آلهه وثنيان نفى كند، و در نتيجه عبادت را كه آنان معلق بر

تدبيرش كرده‏اند منحصر در ذات خداى تعالى سازد.

﴿وَ جَعَلْنَا مِنَ اَلْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ﴾ از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه كلمه «جعل» به معناى خلق، و جمله‏ ﴿كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ﴾ مفعول آن باشد، و مراد اين باشد كه آب، دخالت تامى در هستى موجودات زنده دارد، همچنانكه همين مضمون را در جاى ديگر آورده و فرموده است:

﴿وَ اَللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ﴾، و شايد واقع شدن اين مضمون در سياقى كه در آن آيات محسوس را مى‏شمارد، باعث شود كه حكم در آيه شريفه منصرف بغير ملائكه، و امثال آنان باشد، ديگر دلالت نكند بر اينكه خلقت ملائكه و امثال آنان هم از آب باشد، و اما مساله مورد نظر آيه شريفه، يعنى ارتباط زندگى با آب، مساله‏اى است كه در مباحث علمى به خوبى روشن شده و به ثبوت رسيده است.

﴿وَ جَعَلْنَا فِي اَلْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ﴾ .

در مجمع البيان گفته است: كلمه «رواسى» به معناى كوه‏هايى است كه با سنگينى خود استوار ايستاده‏اند، همچنانكه گفته مى‏شود: «ترسو السفينة» ، يعنى كشتى ايستاد و به خاطر سنگينيش بى‏حركت ايستاد، و كلمه «تميد» از «ميد» ، به معناى اضطراب، و نوسان در اين سو و آن سو است، و كلمه «فج» به معناى راه گشاد ميان دو كوه است‏.

معناى آيه اين است كه ما در زمين كوه‏هايى استوار قرار داديم، تا زمين دچار اضطراب و نوسان نگشته، انسان‌ها بتوانند بر روى آن زندگى كنند، و ما در اين كوه‏ها راه‌هايى فراخ قرار داديم، تا مردم به سوى مقاصد خود راه يابند و بتوانند به اوطان خود بروند.

و اين آيه دلالت دارد بر اينكه وجود كوه‏ها در آرامش زمين و مضطرب نبودن آن تاثيرى مستقيم و مخصوص دارد كه اگر نبود قشر زمين مضطرب مى‏شد و پوسته رويى آن دچار ناآرامى مى‏گرديد.

﴿وَ جَعَلْنَا اَلسَّمَاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُونَ﴾.

گويا مراد از اين كه فرمود آسمان را سقفى محفوظ كرديم اين باشد كه آن را از شيطانها حفظ كرديم همچنانكه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ حَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ﴾ و

مراد از اينكه فرمود «مردم از آيات آن رو مى‏گردانند» اين است كه حوادث جوى را مى‏بينند و با اينكه دليل روشنى بر مدبر واحد و ايجاد كننده واحد است باز متوجه نمى‏شوند و به شرك خود ادامه مى‏دهند.

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ﴾.

از ظاهر آيه به خوبى بر مى‏آيد كه مى‏خواهد براى هر يك از شب - كه ملازم سايه مخروطى شكل وجه زمين است - و روز - كه سمت مقابل آفتاب است - و نيز براى هر يك از آفتاب و ماه فلك اثبات كند و بنابراين قهرا بايد مراد از فلك مدار هر يك از آن‌ها باشد.

ولى با اينكه ظاهر آيه روشن است مع ذلك بايد بگوييم مراد از فلك اوضاع و احوالى كه در جو زمين و آثارى كه آن‌ها در زمين مى‏گذارند مى‏باشد هر چند كه حال اجرام ديگر بر خلاف آن‌ها باشد پس بنابراين آيه شريفه تنها براى زمين اثبات شب و روز مى‏كند، ديگر دلالت ندارد بر اينكه آفتاب و ماه و ثوابت و سيارات (چه آن‌ها كه از خود نور دارند و چه آن‌ها كه كسب نور مى‏كنند) شب و روز دارند. «يسبحون» اين كلمه از «سبح» اشتقاق يافته است كه به معناى جريان و شناى در آب است. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند اينكه سير كرات در فضا را شناى در فضا ناميد از اين جهت بوده كه كار آفتاب و ماه را كار عقلا خوانده چنان كه در جاى ديگر فرموده‏ ﴿وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ﴾.

رتقفتقآبحیاتربوبیترتق و فتق.برهان ربوبیت.کل شیء حی از آب.آیات تدبیر.تدبیر عالم.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به: قذف به حق بر باطل، وصف ملائكه، استدلال بر نفى آلهه و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب محاسن به سند خود از يونس و او بدون ذكر سند از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هيچ باطلى در برابر حق قرار نمى‏گيرد مگر آنكه مغلوب حق مى‏شود چون خداى تعالى فرمود: ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾.

و در همان كتاب به سند خود از ايوب بن حر روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: اى ايوب هيچ كس نيست مگر آنكه حق خود را به او نشان مى‏دهد تا حدى كه در قلب او جاى مى‏كند حال يا آن را قبول مى‏كند و يا نمى‏كند زيرا خداى تعالى

فرموده‏ ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَ لَكُمُ اَلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ﴾.

مؤلف: اين دو روايت مبنى بر تعميم آيه شريفه است.

و در عيون در باب روايات وارده از حضرت رضا (علیه السلام) در باره هاروت و ماروت در ضمن حديثى كه فرمود ملائكه معصوم و به لطف خدا از كفر و هر گناه و كار زشتى محفوظند، همچنانكه خداى تعالى فرموده: ﴿لاَ يَعْصُونَ اَللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لَهُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ﴾ كه منظور از آنان ملائكه است- ﴿لاَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ لاَ يَسْتَحْسِرُونَ ، يُسَبِّحُونَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ لاَ يَفْتُرُونَ﴾ همه كسانى كه در آسمان‌ها و زمينند ملك او هستند و همه آنان كه نزد اويند از عبادت او استكبار نورزيده و به ستوه نمى‏آيند بلكه شب و روز او را تسبيح گفته خسته نمى‏شوند.

و در نهج البلاغه امام امير المؤمنين (علیه السلام) در وصف ملائكه فرموده: خداى را تسبيح مى‏گويند و دچار خستگى نمى‏شوند و ديدگانشان را خواب نمى‏گيرد و عقلشان دچار سهو و فراموشى نمى‏شود، بدنهايشان سست و ناتوان نگشته و غفلت و نسيان عارضشان نمى‏شود.

مؤلف: اين كلام مولى امير المؤمنين (علیه السلام) رواياتى را كه مى‏گويند ملائكه هم به خواب مى‏روند تضعيف مى‏كند و يكى از اين روايات را كمال الدين به سند خود از داوود بن فرقه از بعضى از راويان شيعه از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده كه گفته از آن جناب پرسيدم آيا ملائكه هم خواب دارند؟ فرمود: هيچ جاندارى نيست كه خواب نداشته باشد مگر خداى عز و جل. گفتم: آخر خداى عز و جل فرموده: ﴿يُسَبِّحُونَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ لاَ يَفْتُرُونَ﴾ فرمود: بله ولى نفسهايشان در خواب، تسبيح است و گذشته از اينكه كلام امير (علیه السلام) آن را تضعيف نموده به خاطر نداشتن سند نيز قابل قبول نيست‏.

و در كتاب توحيد به سند خود از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت به حضرت صادق (علیه السلام) عرض كردم دليل بر اينكه خدا واحد است چيست؟ فرمود اتصال تدبير و تماميت صنع، همچنانكه خداى عز و جل فرموده: ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ .

مؤلف: اين روايت بيانى را كه ما در ذيل آيه مزبور گذرانديم تاييد مى‏كند و در همان كتاب به سند خود از عمرو بن جابر روايت آورده كه به امام ابى جعفر محمد بن على الباقر (علیه السلام) عرضه داشتم: يا بن رسول الله ما بسيارى اطفال را مى‏بينيم كه مرده متولد مى‏شوند و بسيارى قبل از اينكه خلقتشان تمام گردد سقط مى‏شوند و بعضى ديگر كور و لال و كر به دنيا مى‏آيند و بعضى ديگر پس از ساعتى بعد از ولادت مى‏ميرند بعضى ديگر تا سن احتلام (بلوغ) مى‏مانند بعضى ديگر تا سن پيرى، سر اين اختلاف چيست؟.

حضرت فرمود: خداى تبارك و تعالى از خلق خود سزاوارتر به تدبير امر خلق است زيرا او خالق و مالك ايشان است اگر يكى را از عمر محروم مى‏دارد از چيزى محروم داشته كه سزاوار و مالك آن نبوده و كسى را هم كه عمر مى‏دهد باز چيزى را مى‏دهد كه وى مالك آن نبوده پس خداى تعالى هر چه را كه مى‏دهد از باب تفضل است، و هر چه را نمى‏دهد محض عدل است، او از آنچه مى‏كند بازخواست نمى‏شود بلكه خلق مورد بازخواست او هستند.

جابر مى‏گويد عرضه داشتم: يا بن رسول الله چطور از آنچه مى‏كند بازخواست نمى‏شود؟ فرمود براى اينكه هيچ كارى نمى‏كند مگر آنكه حكمت و صواب باشد و ديگر اينكه او يگانه، متكبر، جبار و واحد قهار است و هر كس در دل خود از آنچه او مى‏راند حرجى احساس كند كافر و هر كه فعلى از افعال او را انكار كند و زشت بشمارد جاحد و انكار كننده شده است‏.

مؤلف: اين روايت، روايت شريفى است كه يك قاعده كلى در باب حسنات و سيئات و خوبى و بديها به دست مى‏دهد و آن قاعده كلى اين است كه: حسنات امورى وجودى هستند كه مستند به عطا و فضل خدا هستند، و سيئات امورى عدمى هستند كه زشتى آن‌ها سرانجام به عدم اعطا و صلاحيت نداشتن عبد منتهى مى‏شود و اينكه امام (علیه السلام) فرمود: خداى تعالى حتى در آنچه كه مال عبد است مالك‏تر از خود او است وجهش اين است كه خدا مالك بالذات است ولى عبد اگر مالك شده به تمليك خدا مالك شده است و ملك عبد در طول ملك خدا است نه در عرض آن. و اينكه فرمود: «چون هيچ عملى انجام نمى‏دهد مگر آنكه حكمت و صواب باشد» اشاره است به آن تقريب اولى كه ما در سابق داشتيم، و اينكه فرمود: «و او متكبر جبار و واحد قهارى است كه...» اشاره است به تقريب دوم ما كه در تفسير آيه گذرانديم.

در تفسير نور الثقلين از حضرت رضا (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى فرمود: اى فرزند آدم به مشيت من پديد آمدى كه اينكه خودت هم داراى خواست و مشيت شدى و با قوت من است كه فرايض مرا ادا مى‏كنى و اگر نيروى معصيت دارى آن را نيز با نعمت من يافته‏اى، چون اين من بودم كه تو را شنوا و بينا و توانا كردم آنچه از خوبيها به تو برسد از خدا است و آنچه از بديها به تو برسد از خود تو است چون من از خود تو به حسنات و خوبيهايت سزاوارترم همچنانكه تو به بديهايت از من اولايى چرا چون من از آنچه مى‏كنم بازخواست نمى‏شوم، ولى خلق من بازخواست مى‏شوند.

و در مجمع البيان در ذيل جمله « ﴿هَذَا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي﴾» از امام صادق (علیه السلام) حديث آورده كه فرمود: ﴿ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ﴾ يعنى ذكر عصرى كه در آن زندگى مى‏كنم، كه در اين عصر چه حوادثى رخ خواهد داد، و ﴿ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي﴾، يعنى آنچه در اعصار گذشته رخ داده‏.

و در كتاب عيون، به سند خود، از حسين بن خالد، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از پدرانش، از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه به حوض من ايمان نياورد خدا او را به كنار آن نياورد، و از آن بهره‏مندش نكند، و كسى كه به شفاعت من ايمان نداشته باشد خداوند شفاعتم را نصيبش نفرمايد، آنگاه فرمود: شفاعت من براى گنهكاران از امت من است، كه گناهان كبيره مرتكب شده‏اند، و اما محسنون و نيكوكاران احتياجى به آن پيدا نمى‏كنند.

حسين بن خالد مى‏گويد، به حضرت رضا (علیه السلام) عرضه داشتم: يا بن رسول الله پس معناى اين كلام خدا كه فرموده: ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ﴾ چيست؟ فرمود: يعنى كسانى كه خدا دين آنان را پسنديده باشد.

و در الدر المنثور است كه حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته)، و بيهقى در كتاب «البعث» از جابر روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين آيه را تلاوت كرد: ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ﴾ و سپس فرمود: شفاعت من براى اهل كبائر از امتم است‏.

و در احتجاج گفته: و روايت شده كه عمرو بن عبيد بر امام باقر (علیه السلام) وارد شد تا او را با چند سؤال امتحان كند، از آن جمله گفت: فدايت شوم معناى آيه‏ ﴿أَ وَ لَمْ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا﴾ چيست و مقصود از اين رتق و فتق كدام است؟ فرمود: آسمان رتق بود، يعنى باران نمى‏باريد، و زمين رتق بود، يعنى گياه نمى‏رويانيد، خداوند آسمان را فتق كرد يعنى باران از آن فرو فرستاد، و زمين را فتق كرد يعنى گياهان از آن رويانيد. عمرو بن عبيد مجاب شد، و ديگر هيچ اعتراضى نكرد و رفت‏.

مؤلف: اين معنا در روضه كافى از آن جناب به دو طريق روايت شده‏.

و در نهج البلاغه امام على (علیه السلام) فرموده: خداوند بعد از بسته بودن، آن را گشود و درهاى بسته‏اش را باز كرد.

روایتحقباطلملائکهتوحیدغلبه حق بر باطل.نفی آلهه.تسبیح ملائکه.ذکر.

عمومیت مرگ، نفس و تهدید استهزاء کنندگان در انبیاء آیات ۳۴–۴۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۳۴ تا ۴۷ پاسخ به امید مرگ پیامبر، عموم موت، استهزاء و موعد عذاب را یکجا مى آورد.

وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍۢ مِّن قَبْلِكَ ٱلْخُلْدَ ۖ أَفَإِي۟ن مِّتَّ فَهُمُ ٱلْخَٰلِدُونَ
و پيش از تو براى هيچ بشرى جاودانگى [در دنيا] قرار نداديم. آيا اگر تو از دنيا بروى آنان جاويدانند؟
كُلُّ نَفْسٍۢ ذَآئِقَةُ ٱلْمَوْتِ ۗ وَنَبْلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلْخَيْرِ فِتْنَةًۭ ۖ وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ
هر نفسى چشنده مرگ است، و شما را از راه آزمايش به بد و نيك خواهيم آزمود، و به سوى ما بازگردانيده مى‌شويد.
وَإِذَا رَءَاكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَٰذَا ٱلَّذِى يَذْكُرُ ءَالِهَتَكُمْ وَهُم بِذِكْرِ ٱلرَّحْمَٰنِ هُمْ كَٰفِرُونَ
و كسانى كه كافر شدند، چون تو را ببينند فقط به مسخره‌ات مى‌گيرند [و مى‌گويند:] «آيا اين همان كس است كه خدايانتان را [به بدى‌] ياد مى‌كند؟» در حالى كه آنان خود، ياد [خداى‌] رحمان را منكرند.
خُلِقَ ٱلْإِنسَٰنُ مِنْ عَجَلٍۢ ۚ سَأُو۟رِيكُمْ ءَايَٰتِى فَلَا تَسْتَعْجِلُونِ
انسان از شتاب آفريده شده است. به زودى آياتم را به شما نشان مى‌دهم. پس [عذاب را] به شتاب از من مخواهيد.
وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَٰذَا ٱلْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و مى‌گويند: «اگر راست مى‌گوييد، اين وعده [قيامت‌] كى خواهد بود؟»
لَوْ يَعْلَمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ حِينَ لَا يَكُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ ٱلنَّارَ وَلَا عَن ظُهُورِهِمْ وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ
كاش آنان كه كافر شده‌اند مى‌دانستند آنگاه كه آتش را نه از چهره‌هاى خود و نه از پشتشان بازنمى‌توانند داشت، و خود مورد حمايت قرار نمى‌گيرند [چه حالى خواهند داشت‌].
بَلْ تَأْتِيهِم بَغْتَةًۭ فَتَبْهَتُهُمْ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّهَا وَلَا هُمْ يُنظَرُونَ
بلكه [آتش‌] به طور ناگهانى به آنان مى‌رسد و ايشان را بهت‌زده مى‌كند [به گونه‌اى‌] كه نه مى‌توانند آن را برگردانند و نه به آنان مهلت داده مى‌شود.
وَلَقَدِ ٱسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍۢ مِّن قَبْلِكَ فَحَاقَ بِٱلَّذِينَ سَخِرُوا۟ مِنْهُم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
و مسلمّاً پيامبران پيش از تو [نيز] مورد ريشخند قرار گرفتند، پس كسانى كه آنان را مسخره مى‌كردند، [سزاى‌] آنچه كه آن را به ريشخند مى‌گرفتند گريبانگيرشان شد.
قُلْ مَن يَكْلَؤُكُم بِٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ مِنَ ٱلرَّحْمَٰنِ ۗ بَلْ هُمْ عَن ذِكْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ
بگو: «چه كسى شما را شب و روز از [عذاب‌] رحمان حفظ مى‌كند؟» [نه‌] بلكه آنان از ياد پروردگارشان رويگردانند.
أَمْ لَهُمْ ءَالِهَةٌۭ تَمْنَعُهُم مِّن دُونِنَا ۚ لَا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلَا هُم مِّنَّا يُصْحَبُونَ
[34]آيا براى آنان خدايانى غير از ماست كه از ايشان حمايت كنند؟ [آن خدايان‌] نه مى‌توانند خود را يارى كنند و نه از جانب ما يارى شوند.
بَلْ مَتَّعْنَا هَٰٓؤُلَآءِ وَءَابَآءَهُمْ حَتَّىٰ طَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْعُمُرُ ۗ أَفَلَا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِى ٱلْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَآ ۚ أَفَهُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ
[نه‌] بلكه اينها و پدرانشان را برخوردار كرديم تا عمرشان به درازا كشيد. آيا نمى‌بينند كه ما مى‌آييم و زمين را از جوانب آن فرو مى‌كاهيم؟ آيا باز هم آنان پيروزند؟
قُلْ إِنَّمَآ أُنذِرُكُم بِٱلْوَحْىِ ۚ وَلَا يَسْمَعُ ٱلصُّمُّ ٱلدُّعَآءَ إِذَا مَا يُنذَرُونَ
بگو: «من شما را فقط به وسيله وحى هشدار مى‌دهم.» و[لى‌] چون كران بيم داده شوند، دعوت را نمى‌شنوند.
وَلَئِن مَّسَّتْهُمْ نَفْحَةٌۭ مِّنْ عَذَابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يَٰوَيْلَنَآ إِنَّا كُنَّا ظَٰلِمِينَ
و اگر شمه‌اى از عذاب پروردگارت به آنان برسد، خواهند گفت: «اى واى بر ما كه ستمكار بوديم.»
وَنَضَعُ ٱلْمَوَٰزِينَ ٱلْقِسْطَ لِيَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌۭ شَيْـًۭٔا ۖ وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍۢ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا ۗ وَكَفَىٰ بِنَا حَٰسِبِينَ
و ترازوهاى داد را در روز رستاخيز مى‌نهيم، پس هيچ كس [در] چيزى ستم نمى‌بيند، و اگر [عمل‌] هموزن دانه خردلى باشد آن را مى‌آوريم و كافى است كه ما حسابرس باشيم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات تتمه كلامى است كه در اين سوره پيرامون مساله نبوت آورد، در اين آيه‏ها پاره‏اى كلمات مشركين در باره رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را آورده، جواب مى‏دهد مثل اينكه گفته بودند او به زودى مى‏ميرد و ما از دست او راحت مى‏شويم و يا از در استهزاء گفته بودند: اين است كه خدايان شما را بد مى‏گويد، و يا به عنوان مسخره كردن مساله بعث و قيامت گفته بودند: اين وعده‏اى كه مى‏دهيد چه وقت است اگر راست مى‏گوييد؟ كه خداى عز و جل پاسخ هر يك را داده تا خاطر خطير رسول گراميش را تسليت داده باشد.

نبوتمشركينمرگاستهزاءموعدتتمه مساله نبوت.کلمات مشرکین درباره رسول.امید مرگ پیامبر.مسخره بعث و موعد.دفاع از آلهه.

پاسخ خداى تعالى به اميد بستن مشركين به مرگ پيامبر (صلى الله عليه و آله)، با بيان عموميت مرگ‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخَالِدُونَ﴾ .

از اين آيه بر مى‏آيد كه مشركين به خود دلخوشى مى‏دادند كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) به زودى مى‏ميرد و ايشان از دعوت او خلاص گشته آلهه آنان از طعنه‏هاى او نجات مى‏يابند همچنانكه خداى عز و جل در جاى ديگر همين تسليت را از آنان نقل كرده از آن جمله در پاسخ دشمنان كه گفته بودند: ﴿نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ اَلْمَنُونِ﴾ فرمود: ما براى هيچ پيغمبرى قبل از تو نيز عمر جاويدان قرار نداده بوديم كه اينها آرزوى مرگ براى خصوص تو مى‏كنند البته تو خواهى مرد ايشان هم مى‏ميرند و مرگ تو سودى به حال آنان ندارد نه آنان اگر تو بميرى جاودان مى‏مانند و نه خودشان در عمر كوتاهى كه دارند از فتنه و امتحان الهى بر كنار مى‏شوند، زيرا همه انسان‌ها در طول زندگيشان از امتحان بر كنار نمى‏مانند و در آخرت نيز از تحت قدرت و سلطنت ما بيرون نمى‏شوند، بلكه به سوى ما باز مى‏گردند و ما به حسابشان رسيده و جزاى كرده‏هايشان را مى‏دهيم.

و اينكه فرمود: « ﴿أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخَالِدُونَ﴾ آيا اگر تو بميرى ايشان جاودان خواهند بود» و نفرمود: «فهم خالدون» با در نظر گرفتن اينكه استفهام در آن انكارى است نفى قصر قلب را افاده مى‏كند گويا خواسته است بفرمايد اينكه مى‏گويند «انتظار مرگ او را داريم» سخن كسى است كه خودش را جاودان و تو را مزاحم حيات جاويد خود مى‏داند كه اگر تو بميرى او جاودان گشته حيات جاويد عايدش مى‏شود آن هم حيات بى‏فتنه و دغدغه، و حال

آنكه چنين نيست هر موجود زنده‏اى مرگ را خواهد چشيد و نيز حيات دنيا بر اساس فتنه و امتحان بنا شده و فتنه جاويد و امتحان هميشگى معنا ندارد پس بايد به سوى پروردگار خود برگردند تا جزاى كردارشان بر طبق آنچه از امتحان در آمده و تميز داده شده‏اند را بدهد.

خلدموتريب المنونفتنهرجوععدم خلد براى هیچ بشرى.امید مشرکان به مرگ پیامبر.فتنه و امتحان در عمر.رجوع به خدا و جزا.نفی خلود دنیوى.

معانى و موارد استعمال «نفس» در لغت و در آيات قرآن كريم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ﴾.

كلمه «نفس» - آن طور كه دقت در موارد استعمالش افاده مى‏كند - در اصل به معناى همان چيزى است كه به آن اضافه مى‏شود پس «نفس الانسان» به معناى خود انسان و «نفس الشي‏ء» به معناى خود شى‏ء است و «نفس الحجر» به معناى همان حجر (سنگ) است.

بنابراين اگر اين كلمه به چيزى اضافه نشود هيچ معنايى ندارد و نيز با اين بيان هر جا استعمال بشود منظور از آن تاكيد لفظى خواهد بود مثل اينكه مى‏گوييم «جاءنى زيد نفسه - زيد خودش نزد من آمد» و يا منظور از آن تاكيد معنا است مثل اينكه مى‏گوييم: «جاءنى نفس زيد - خود زيد نزد من آمد» و در همه موارد استعمالش حتى در مورد خداى تعالى به همين منظور استعمال مى‏شود همچنانكه فرمود: ﴿كَتَبَ عَلىَ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللَّهُ نَفْسَهُ﴾ و نيز فرمود: ﴿تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ﴾ ليكن بعد از معناى اصلى استعمالش در شخص انسانى كه موجودى مركب از روح و بدن است شايع گشته و معناى جداگانه‏اى شده كه بدون اضافه هم استعمال مى‏شود مانند اين آيه شريفه كه مى‏فرمايد: ﴿هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا﴾ يعنى از يك شخص انسانى و نيز مانند آيه‏ ﴿مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ اَلنَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا اَلنَّاسَ جَمِيعاً﴾ يعنى كسى كه انسانى را بكشد و يا انسانى را زنده كند. و اين دو معنا كه گفته شد هر دو در آيه‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ تُجَادِلُ عَنْ نَفْسِهَا﴾ استعمال شده چون نفس اولى به معناى دومى (انسان) و دومى به معناى اولى (معناى مضاف اليه) است و معنايش اين است كه هر كسى از خودش دفاع مى‏كند. آنگاه همين كلمه را در روح انسانى

استعمال كردند چون آنچه مايه تشخص شخصى انسانى است علم و حيات و قدرت است كه آن هم قائم به روح آدمى است و اين معنا در آيه شريفه‏ ﴿أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ اَلْهُونِ﴾ و اين دو معنا يعنى معناى دوم و سوم در غير انسان يعنى نباتات و حيوانات بكار نرفته مگر از نظر اصطلاح علمى مثلا به يك گياه يا يك حيوان نفس گفته نمى‏شود و نيز به مبدأ مدبر جسم او كه جان او است نيز نفس گفته نمى‏شود، بلكه گاهى هم كه به خون نفس مى‏گويند آن نيز براى اين است كه جان جانداران بستگى به آن دارد و از همين باب مى‏گويند فلان حيوان نفس سائله (خون جهنده) دارد و آن ديگرى ندارد.

و نيز در لغت در باره هيچ يك از ملك و جن كلمه نفس به دو اطلاق مذكور اطلاق نمى‏شود هر چند كه اعتقاد همه اين است كه ملائكه و جن نيز حيات دارند و نيز در قرآن كريم با اينكه صراحتا براى جن مانند انسان تكليف و مرگ و حشر قائل شده فرمود: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ﴾ و نيز فرموده: ﴿فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يَا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ قَدِ اِسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ اَلْإِنْسِ﴾ اين آن چيزى است كه از معناى نفس در عرف لغت به دست آمده.

نفسلغتاستعمالموتنفس واحدهمعانى نفس در لغت و قرآن.نفس واحدة.ذائقة الموت.کتب على نفسه الرحمة.خلقت جن و انس.نبلوکم بالشر و الخیر.

معنى و موارد استعمال كلمه «موت - مرگ»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما كلمه «موت» اين كلمه به معناى نداشتن حيات و آثار حيات از شعور و اراده است البته نداشتن كسى و چيزى كه مى‏بايست داشته باشد و قابليت داشتن آن را دارا باشد همچنانكه خداى عز و جل فرموده: ﴿وَ كُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ﴾ و در باره اصنام و بتها فرموده: ﴿أَمْوَاتٌ‏ غَيْرُ أَحْيَاءٍ﴾ البته براى اين كلمه معانى ديگرى نيز هست يكى معناى فلسفى كه موت را عبارت مى‏دانند از مفارقت روح از بدن و قطع علاقه تدبيرى آن و ديگرى

معنايى است كه در روايات از آن جمله در حديث نبوى آمده كه آن را عبارت دانسته از انتقال از خانه‏اى به خانه‏اى ديگر.

ولى اين معانى را نمى‏توان معناى لغوى كلمه دانست بلكه معنايى است كه يا عقل در آن دخالت كرده و يا نقل، و اين معنا كه ما براى موت نقل كرديم وصف آدمى است به اعتبار بدنش و اما روح آدمى در هيچ جاى كلام خداى تعالى چيزى كه به اتصاف آن به موت گويا باشد وجود ندارد همچنانكه در باره اتصاف ملائكه به آن در كلام خداى تعالى چيزى وجود ندارد.

و اما اينكه فرموده: ﴿كُلُّ شَيْ‏ءٍ هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ﴾ و يا فرموده: ﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ﴾ ان شاء الله به زودى خواهد آمد كه هلاك در آيه اول و صعقه در آيه دوم غير موت است هر چند كه احيانا با موت هم منطبق مى‏شود.

موتحياتروحامواتصعقمعناى موت فقدان حیات قابل.تقابل موت و حیات.عدم اتصاف روح به موت در کلام خدا.هلاک کل شى الا وجهه.احیاء پس از موت.

معناى جمله: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ و اختصاص مفاد آن به نوع انسان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه اولامراد از نفس در جمله‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ انسان است - كه استعمال دومى از استعمالات سه‏گانه اين كلمه است - نه روح انسانى چون معهود كلام خدا نيست كه نسبت موت را به روح انسانى داده باشد تا ما آيه را هم حمل به آن كنيم.

و ثانيا آيه شريفه عموميتش تنها در باره انسان‌ها است كه شامل ملائكه و جن و ساير حيوانات نمى‏شود هر چند كه بعضى از نامبردگان از قبيل جن و حيوان متصف به آن بشوند. و يكى از قرائنى كه اختصاص آيه به انسان را مى‏رساند جمله‏اى است كه قبل از آن واقع شده و مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ﴾ و نيز جمله‏اى است كه بعد از آن واقع شده و مى‏فرمايد: ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً﴾ چون به طورى كه توضيحش را خواهى ديد قبل و بعد آيه سخن از انسان است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند كه مراد از نفس در آيه شريفه روح است كه خلاف آن را فهميدى. جمعى‏ ديگر اصرار ورزيده‏اند كه آيه را آن چنان عموميت دهند كه شامل انسان و فرشتگان و جن و ساير حيوانات و حتى نباتات هم در صورتى كه حيات حقيقى داشته باشد بشود ولى شما خواننده عزيز اشكال اين را نيز فهميدى.

و از سخنان عجيبى كه در بيان عموميت آيه زده‏اند سخن فخر رازى در تفسير كبير است كه بعد از تقرير اينكه آيه شريفه عام است و هر صاحب نفسى را شامل مى‏شود گفته است: آيه شريفه تخصيص خورده چون خداى تعالى خودش نيز داراى نفس است همچنانكه فرمود: ﴿تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ﴾ و مى‏دانيم كه‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ شامل او نمى‏شود علاوه بر اين مرگ بر او محال است و نيز در جمادات تخصيص خورده چون آن‌ها نيز نفوس دارند ولى نمى‏ميرند. سپس گفته و عامى كه تخصيص خورده باشد در غير مورد تخصيص حجت است پس بر طبق ظاهرش عمل مى‏شود در نتيجه همين آيه كلام فلاسفه را باطل مى‏كند كه گفته‏اند: ارواح بشرى و عقول مفارقه و نفوس فلكيه مرگ ندارند.

و ما در اشكال به آن مى‏گوييم:

اولا: نفس به معنايى كه بر خداى تعالى و بر هر چيز اطلاق مى‏شود نفس به استعمال اولى از استعمالات سه‏گانه است كه گذشت و گفتيم جز با اضافه استعمال نمى‏شود ولى نفسى كه در آيه شريفه مورد بحث است اضافه به چيزى نشده و اين خود دليل روشنى است كه مراد از آن استعمال اولى نيست پس باقى مى‏ماند يكى از دو استعمال ديگر و چون در سابق گفتيم كه استعمال سومى هم مراد نيست باقى مى‏ماند استعمال دومى.

و ثانيا: اينكه جمادات را از موت استثنا كرد صحيح نيست و با آيه‏ ﴿كُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ﴾ و جمله‏ ﴿أَمْوَاتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ﴾ و امثال آن منافات دارد زيرا در اين جملات موت را به جمادات نسبت داده.

و ثالثا: اينكه گفت: «همين آيه كلام فلاسفه را باطل مى‏كند كه گفته‏اند...» اشتباه است، براى اينكه مساله مورد بحث فلاسفه مساله‏اى است عقلى، كه طريقه تحقيق در آن برهان است، و برهان حجتى است مفيد يقين، اگر حجتى كه فخر و امثال وى عليه اين برهان اقامه نموده، و يا بعضى از آن حجت‏ها، آن طور كه خودشان ادعا نموده‏اند، برهانى باشد، باعث مى‏شود كه ديگر آيه در مقابل آن ظهورى نداشته باشد، و با در نظر گرفتن اينكه ظهور حجتى است ظنى، ديگر چطور تصور مى‏شود برهان آقايان با ظن به خلاف جمع شود؟ و اگر حجت ايشان برهان و مفيد علم نباشد، مسائل مورد نظرشان هم ثابت نمى‏شود، و وقتى ثابت نشود، ديگر حاجتى به ظهور آيه كه ظن به خلاف است باقى نمى‏ماند.

جمله‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ همانطور كه تقرير و تثبيت مضمون

﴿وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ...﴾ است، همچنين توطئه و زمينه چينى براى جمله بعدى است، كه مى‏فرمايد: ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً﴾ يعنى ما شما را به آنچه كراهت داريد از قبيل مرض و فقر و امثال آن، و به آن چه دوست داريد، از قبيل صحت و غنى و امثال آن، مى‏آزماييم، آزمودنى - گويا فرموده: هر يك از شما را به حياتى محدود، و مؤجل زنده مى‏داريم، و در آن حيات به وسيله خير و شر امتحان مى‏كنيم، امتحان كردنى، و سپس به سوى پروردگارتان بازگشت مى‏كنيد، پس به له و عليهتان حكم مى‏كند.

در اين جمله به علت حتمى بودن مرگ نيز اشاره كرده، و آن اين است كه اصولا زندگى هر كسى حياتى است امتحانى و آزمايشى، و معلوم است كه امتحان جنبه مقدمه دارد و غرض اصلى متعلق به خود آن نيست، بلكه متعلق به ذى المقدمه است، و اين نيز روشن است كه هر مقدمه‏اى ذى المقدمه‏اى دارد، و بعد از هر امتحانى موقفى است كه در آن موقف نتيجه امتحان معلوم مى‏شود، پس براى هر صاحب حياتى مرگى است حتمى، و بازگشتى است به سوى خداى سبحان، تا در آن بازگشت در باره‏اش داورى شود.

﴿وَ إِذَا رَآكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هَذَا اَلَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ هُمْ كَافِرُونَ﴾.

كلمه «ان» در اين آيه نافيه است، و مراد از اينكه فرمود: ﴿إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً﴾، اين است كه منظور مشركين از معاشرت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را منحصر در استهزاى به آن جناب كند، و خلاصه معنا اين است كه ايشان جز مسخره كردن تو منظور ديگرى از آمد و شد با تو ندارند.

و تقدير جمله «ا هذا الذى يذكر آلهتكم» ، «يقولون أ هذا...» و يا «قائلين أ هذا الذى...» است، و اين جمله حكايت استهزايى است كه ايشان مى‏كردند، و استهزايشان همين است كه نام او را نبردند، و با ذكر وصف به وى اشاره كردند، و مقصودشان از اينكه گفتند: «آيا اين است كه خدايان شما را ياد مى‏كند؟» اين است كه خدايان شما را به بدى ياد مى‏كند، و نيز اگر نام آن جناب را نبردند، منظورشان احترام از خدايان خود بوده، نظير كلام مشركين زمان ابراهيم كه مى‏گفتند: ﴿سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ .

و جمله‏ ﴿وَ هُمْ بِذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ هُمْ كَافِرُونَ﴾، در موضع حال است، از ضمير در «ان يتخذونك» ، يا حال است از فاعل «يقولون» - كه گفتيم در تقدير است - و اين به ذهن

نزديك‏تر است، و حاصل كلام اين است كه مشركين به تعصب و حمايت از آلهه خود بر تو خشم مى‏گيرند، چون تو در باره آن‌ها مى‏گويى نفع و ضررى ندارند - با اينكه سخن حقى مى‏گويى - مع ذلك جز با استهزاء و اهانت پاسخت نمى‏گويند، براى خدا غيرت به خرج نمى‏دهند، كه چرا مردم نسبت به ياد خدا كافرند؟ چون خودشان همان كفارند.

و مراد از «ذكر رحمان» ، ياد خداى تعالى است، به اينكه خدايى رساننده هر رحمت، و منعم هر نعمت است، و لازمه اين، رب بودن او است، و لازمه رب بودنش، وجوب عبادت او است.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: مراد از ذكر، قرآن است، و ذكر الرحمن، يعنى قرآن رحمان، و معناى آيه اين است كه: وقتى كفار يعنى مشركين تو را مى‏بينند با تو معامله‏اى جز استهزاء و سخريه ندارند، به يكديگر مى‏گويند: اين است كسى كه آلهه شما را به بدى ياد مى‏كند، و هر وقت به ياد آلهه خود مى‏افتند، تعصب براى آن‌ها به خرج مى‏دهند، و حال آنكه به ياد خدا كافرند، و كفر به ياد خدا را جرم نمى‏دانند.

﴿خُلِقَ اَلْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِيكُمْ آيَاتِي فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ﴾.

گويا مشركين به خاطر كفرشان به دعوت نبوى هر وقت آن حضرت را مى‏ديدند استهزاء مى‏كردند، و اين زيادى بر كفر و عتوشان بود، و معلوم است كه استهزاء به هر چيزى وقتى استهزاء است كه آن چيز را شوخى و غير جدى بداند، تا غير جدى در مقابل غير جدى قرار گيرد، و ليكن خداى تعالى استهزاى آنان را جدى و غير هزل گرفته، و در نتيجه ارتكاب آن را بعد از ارتكاب به كفر، متعرض شدن عذاب الهى دانسته بعد از تعرض، و آن را استعجال در عذاب شمرده، و خبر داده كه به زودى آيات عذاب را نشانشان مى‏دهد.

پس اينكه فرمود: ﴿خُلِقَ اَلْإِنْسَانُ مِنْ عَجَلٍ﴾ كنايه است از زيادى عجله انسان، و بلوغ آن به نهايت درجه‏اش، آن قدر كه گويى اصلا آدمى از عجله خلق شده، و غير از عجله چيزى نمى‏شناسد، نظير اينكه مى‏گويند: فلانى همه‏اش خير است، و يا سراپا شر است، و يا فلانى از خير خلق شده، و يا فلانى آب و گلش با شر خمير شده، و اينطور تعبير بليغ‏تر از اين است كه بگوييم، چقدر فلانى عجول است، و اين كلام در مورد تعجب آمده، و نيز خواسته است نسبت به امر مشركين بى‏اعتنايى كند و بفرمايد: اگر آن‌ها عجله مى‏كنند، ما عجله‏اى نداريم، چون از دست ما نمى‏گريزند، و تلافى ما فوت نمى‏شود.

از آيه بعدى به دست مى‏آيد كه مراد از «ارائه آيات» (نشان دادن) در جمله ﴿سَأُرِيكُمْ آيَاتِي﴾ عذاب به آتش دوزخ است، و آيه بعدى اين است كه مى‏فرمايد: ﴿لَوْ يَعْلَمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ...﴾ .

﴿وَ يَقُولُونَ مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ .

گويندگان اين حرف همان كفارند، و مخاطبين در اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين‏اند، و مقتضاى ظاهر اين بود كه بگويند: «ان كنت من الصادقين - اگر از راست‏گويانى» ، ولى اينطور نگفتند بلكه گفتند: «اگر از راستگويانيد» ، تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به خيال خود بيشتر در فشار بگذارند، و از او چيزى بخواهند كه قادر بر انجام آن نباشد، و علاوه بر آن مؤمنين را هم گمراه نموده، عليه آن جناب بشورانند، و منظورشان از وعد، همان تهديدى است كه در آيه قبلى بود، و آيه بعدى هم آن را تفسير نموده مى‏فرمايد:

ذائقة الموتانسانروحفتنهاستعجالنفس = انسان نه روح.عموم موت براى نوع انسان.اختصاص آیه به انسان.نبلوکم بالشر و الخیر فتنة.فتنه خیر و شر.فتى یذکرهم ابراهیم در سیاق استهزاء.

تهديد كافران استهزاء كننده به آتشى كه ناگهانى مى‏آيد و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَوْ يَعْلَمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لاَ يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ اَلنَّارَ وَ لاَ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاَ هُمْ يُنْصَرُونَ﴾ .

كلمه «لو» براى تمنا و آرزو است، و كلمه «حين» به طورى كه گفته‏اند مفعول كلمه «يعلم» است، و جمله‏ ﴿لاَ يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ اَلنَّارَ وَ لاَ عَنْ ظُهُورِهِمْ﴾ ، معنايش اين است كه: نمى‏توانند آن عذاب را وقتى كه ايشان را مى‏گيرد از خود دفع كنند چون از پشت و رويشان (كنايه است از احاطه)، فرايشان مى‏گيرد.

و جمله‏ ﴿وَ لاَ هُمْ يُنْصَرُونَ﴾ ، عطف است بر جمله قبليش، چون برگشت معنايش به ترديد به مقابله است، و معنايش اين است كه: نه مستقلا مى‏توانند آتش دوزخ را از خود دفع كنند، و نه به يارى كسى.

و اين آيه در محل جواب از سؤال از موعد است، و معنايش اين است كه: اى كاش كسانى كه كافر شدند مى‏دانستند كه چه روزى در پيش دارند، روزى كه نمى‏توانند از پيش رو و از پشت سر، نه به استقلال و نه به يارى كسى، عذاب آتش را از خود دفع دهند.

﴿بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ رَدَّهَا وَ لاَ هُمْ يُنْظَرُونَ﴾ .

ظاهر سياق اقتضا دارد كه فاعل «تاتيهم» ضميرى باشد كه به كلمه «نار» بر مى‏گردد، نه ضميرى كه به كلمه «ساعت» بر مى‏گردد، همچنانكه بعضى‏ از مفسرين هم همين را گفته‏اند.

و اين جمله اضراب از جمله «لا يكفون» است كه در آيه قبلى قرار داشت، نه از جمله مقدر، تا بخواهد بگويد «آيات بر حسب اقتراح و دلخواه آنان نمى‏آيد بلكه ناگهانى فرا مى‏رسد» ، و نه از جمله‏ ﴿لَوْ يَعْلَمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ ، هم چنان كه‏ بعضى گفته‏اند، و كلمه «لو» را در معناى نفى گرفته تقدير را چنين دانسته‏اند كه: كفار از آن روز خبر ندارند، بلكه آن روز ناگهانى مى‏رسدبراى اينكه هيچ يك از اين دو معنا موافق با سياق نيست.

و معناى آمدن آتش به طور ناگهانى، اين است كه نمى‏دانند از كجا مى‏آيد و به ايشان احاطه پيدا مى‏كند، و همين معنا لازمه آن توصيفى است كه خداى تعالى از آتش دوزخ كرده و فرموده: ﴿نَارُ اَللَّهِ اَلْمُوقَدَةُ اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ﴾ و يا فرموده: «﴿فَاتَّقُوا اَلنَّارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنَّاسُ﴾» و يا فرموده: ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ .

و معلوم است كه آتشى كه چنين وصفى دارد باطن انسان را مانند ظاهرش فرا مى‏گيرد، و شمولش نسبت به باطن كمتر از ظاهر نيست، و مانند آتش دنيا نيست كه متوجه تنها ظاهر بدن مى‏شود، و در نتيجه از يك سو متوجه مى‏شود، و ظاهر را قبل از باطن مى‏سوزاند، و نيز در نتيجه مهلتى مى‏دهد كه انسان از يك سوى ديگر فرار كند، و يا چاره‏اى بينديشد، و يا جا خالى بدهد، و يا حائلى ميان خود و آن به وجود آورد، و يا بر كسى پناهنده شود، ولى آتش دوزخ چنين نيست، بلكه همانطور كه جان آدمى با آن است، آن آتش هم با آدمى است، همانطور كه نمى‏توان جان را به طرفى نهاده خود به طرفى ديگر رفت، آتش دوزخ نيز چنين است، و ميان آدمى و آن اختلاف جهت نيست، و مهلت هم نمى‏پذيرد، و مسافتى ميان آدمى و آن نيست، و وقتى فرا مى‏رسد جز حيرت و حسرت هيچ چاره‏اى ديگر براى كسى نمى‏ماند پس معناى آيه و خدا (داناتر است) اين است كه: نمى‏توانند آتش را از پيش رو، و از پشت سر خود دفع كنند بلكه وقتى مى‏رسد از جايى مى‏رسد كه خودشان هم نمى‏دانند، و ناگهانى هم مى‏رسد، و ديگر نمى‏توانند آن را رد نموده و يا از آمدنش مهلت بگيرند.

﴿وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحَاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾.

در مجمع البيان گفته: فرق ميان «سخريه» و «هزء» ، اين است كه سخريه در معناى ذلت خواهى است، چون تسخير به معناى ذليل و رام كردن است، و اما هزء، به معناى پائين

آوردن قدر شخص است به وسيله زبان‏ و كلمه «حيق» به معناى حلول است، و مراد از ﴿مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾ عذاب است، در اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تسليت، و كفار را تهديد مى‏كند.

﴿قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ مِنَ اَلرَّحْمَنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ﴾ .

كلمه «يكلؤكم» از كلائه، به معناى حفظ است، و معنايش اين است كه: از ايشان بپرس چه كسى است كه شما را از رحمان حفظ كند، اگر او بخواهد عذابتان كند؟ و كلمه «بل» بعد از اين دستور، اعراض از تاثير موعظه است، يعنى موعظه و انذار فائده‏اى ندارد، چون ايشان از ذكر پروردگارشان (قرآن)، روى گردانند، و به آن اعتنايى ندارند، و نمى‏خواهند به آن گوش دهند. بعضى‏ گفته‏اند: مراد از ذكر، مطلق موعظه و استدلال است، نه خصوص قرآن.

﴿أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنَا لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لاَ هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ﴾.

كلمه «ام» به اصطلاح علم نحو منقطعه است، و استفهام در آيه، انكارى است، و دو جمله «تمنعهم» و ﴿مِنْ دُونِنَا﴾ هر دو صفت آلهه است، و معناى آيه اين است: بلكه سؤال كن آيا آلهه‏اى غير ما دارند كه ايشان را از عذاب ما حفظ كند؟.

﴿لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ...﴾ اين جمله تعليل نفى است كه از استفهام انكارى قبل استفاده مى‏شود، و به همين جهت اين جمله به فصل آمد، نه به وصل، و تقدير آن اين است كه: نه، ايشان آلهه‏اى اين چنين ندارند، و چون آنچه آنان آلهه‏اش ناميده‏اند، نمى‏توانند خود را يارى كنند، به اين معنا كه بعضى بعضى ديگر را يارى كنند و يا از عذاب ما پناه دهند و حفظ كنند، تا چه رسد به اينكه پرستندگان خود را كه همان مشركين هستند يارى كنند، و يا پناه دهند. بعضى‏ گفته‏اند: ضماير جمع در آيه شريفه همه به مشركين بر مى‏گردد، ولى سياق از چنين تفسيرى ابا دارد.

﴿بَلْ مَتَّعْنَا هَؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى طَالَ عَلَيْهِمُ اَلْعُمُرُ...﴾ .

اين جمله باز اعراض از آيه قبلى است، همچنانكه جمله‏ ﴿بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ﴾ ، اضراب از آيه قبليش بود، و مضامين همه به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد قريب به هم است.

﴿حَتَّى طَالَ عَلَيْهِمُ اَلْعُمُرُ﴾ اين جمله غايت و منتهى اليه تمتع و زندگانى است كه از مدلول جمله قبلى استفاده مى‏شد و تقدير كلام اين است كه: بلكه ما اين مشركين و پدرانشان را عمر داديم و اين تمتع هم چنان دوام يافت تا عمرشان طولانى شد، پس دچار غرور گشته خداى را فراموش كرده و از عبادت او اعراض نمودند و جامعه قريش مشرك همين طور بودند، زيرا ايشان بعد از پدر بزرگشان حضرت اسماعيل در حرم امن مكه وطن كردند، و به انواع نعمت‏ها متنعم بودند، تا جايى كه بر مكه مسلط شده و قوم جرهم را از آنجا بيرون راندند، و دين پدر خود ابراهيم را فراموش نموده، بت‏پرست شدند.

﴿أَ فَلاَ يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا﴾ مناسب‏تر با سياق اين است كه مراد از «نقص ارض از اطراف آن» انقراض بعضى امم ساكن آن باشد، چون براى هر امتى در زمين اجل و مهلتى است كه فرمود: ﴿مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَ مَا يَسْتَأْخِرُونَ﴾ قبلا هم اشاره به اين معنا گذشت كه مراد از طول عمر ايشان، طول عمر جامعه ايشان است.

و معناى آيه اين است كه: آيا نمى‏بينيد كه زمين (يعنى جمعيت آن) را رو به نقصان نهاده امتى بعد از امت ديگر در آن منقرض مى‏شود، و امر خدا آنان را هلاك مى‏كند، آيا اينان چه كسى را دارند از هلاكت جلوگيرشان شود؟ آيا اگر خداى تعالى عذاب و يا هلاكت را خواسته باشد، و يا خواسته باشد كه منقرضشان كند، ايشان بر خدا غلبه مى‏كنند؟!.

در سابق يعنى در تفسير سوره رعد، در ذيل آيه‏اى كه نظير اين آيه بود بحثى گذشت كه بدانجا مراجعه فرماييد، اين را نيز بدانيد كه در اين آيه وجوهى از التفات به كار رفته كه چون روشن بود متعرض بيانش نشديم.

﴿قُلْ إِنَّمَا أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ وَ لاَ يَسْمَعُ اَلصُّمُّ اَلدُّعَاءَ إِذَا مَا يُنْذَرُونَ﴾.

يعنى آنچه شما را انذار مى‏كند، وحى الهى است، و در آن هيچ ترديدى نيست، و اگر در شما اثرى نمى‏گذارد با اينكه منظور از آن هدايت شما است، به خاطر اين است كه شما دچار كرى شده‏ايد و انذار را نمى‏شنويد، پس نقص از ناحيه شما است نه از ناحيه قرآن.

﴿وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ﴾.

كلمه «نفحه» به معناى وقعه‏اى از عذاب است، و مراد اين است كه انذار با آيات قرآن به حال ايشان سودى ندارد، بلكه اينان محتاج به نفحه‏اى از عذابند تا بيچاره شوند، آن وقت ايمان آورده به ظلم خود اعتراف كنند.

﴿وَ نَضَعُ اَلْمَوَازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً﴾.

كلمه «قسط» به معناى عدل است، و آيه شريفه عطف بيان براى موازين، و يا صفت آن است كه اگر آن را صفت بگيريم، بايد مضافى در آن تقدير بگيريم و تقدير آن را «و نضع الموازين ذوات القسط» بدانيم، و اما اينكه معناى ترازوى عدل نصب كردن چيست در تفسير سوره اعراف گذشت.

﴿وَ إِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا﴾ ضمير در ﴿وَ إِنْ كَانَ﴾ به عمل موزون كه از كلمه «ميزان» استفاده مى‏شود بر مى‏گردد، يعنى و اگر چه آن عمل موزون به مقدار سنگينى خردلى باشد آن را مى‏آوريم، و ما براى حساب‏كشى كافى هستيم، و دانه خردل در اينجا به عنوان مثال ذكر شده و مبالغه در دقت ميزان را مى‏رساند كه حتى به كوچكى و ناچيزى خردل هم رسيدگى مى‏كند و در اين تعبير اشاره به اين نيز هست كه وزن يكى از شؤون حساب است.

ناربغتةموعدموازينوحىاجلآتش ناگهانى و عدم دفع آن.استهزاء کافران.اجل امتها.انذار به وحى.موازین قسط.فلا تظلم نفس شیئا.یوم القیامة.اعراض از ذکر رب.معبودان حصب جهنم.طول عمر و غفلت.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن منذر از ابن جريح روايت كرده كه گفت: وقتى جبرئيل خبر مرگ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به وى داد عرضه داشت پروردگارا پس تكليف امتم چيست؟ خطاب آمد: ﴿وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ...﴾.

مؤلف: سياق آيات كه سياق عتاب است با اين روايت سازگار نيست، علاوه بر اين، اين سؤال با شان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نمى‏سازد، از اين هم كه بگذريم، لا بد خبر مرگ را در آخر عمر آن جناب داده‏اند، و حال آنكه سوره مورد بحث ما از سوره‏هاى مكى است، كه در اوائل بعثت نازل شده.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، از سدى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ابى سفيان و ابى جهل گذشت، و ديد كه مشغول صحبتند، و چون ابو جهل آن جناب را ديد، خنديد و به ابى سفيان گفت: اين است پيغمبر بنى عبد مناف؟ ابو سفيان عصبانى شد، كه چرا شما نمى‏توانيد ببينيد كه از بنى عبد مناف پيغمبرى مبعوث شود؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين دفاع را از ابى سفيان شنيد، و دلگرم شده، به ابى جهل برگشت و آنچه مى‏خواست به او گفت، و او را تهديد نمود، و در آخر فرمود: من مى‏دانم كه تو از لجبازيت دست بر نمى‏دارى، تا آنچه بر سر عمويت آمد بر سر تو نيز بيايد، و آنگاه به

ابى سفيان گفت: تو هم اين را بدان كه آنچه گفتى به خاطر دفاع از من نبود، بلكه به خاطر تعصبى بود كه به دودمان خود دارى، پس اين آيه نازل شد: ﴿وَ إِذَا رَآكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً...﴾.

مؤلف: اين روايت مانند روايت قبليش با آيه شريفه آن طور كه بايد انطباق ندارد.

و در مجمع البيان آمده كه از ابى عبد الله، امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه وقتى امير المؤمنين (علیه السلام) مريض شد و برادرانش به عيادتش آمده، پرسيدند حالت چطور است يا امير المؤمنين؟ فرمود: بسيار بد، گفتند: از مثل شما توقع نمى‏رفت چنين پاسخى بدهيد. فرمود خداى تعالى فرموده است: « ﴿وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً﴾ شما را به خير و شر آزمايش مى‏كنيم» ، كه مراد از خير، سلامتى و غنا است، و مراد از شر، مرض و فقر است‏.

و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه: ﴿أَ فَلاَ يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا﴾ گفته است: بعضى گفته‏اند: مقصود از آن نقص زمين به مرگ علما است، و اين معنا از امام صادق (علیه السلام) هم روايت شده، كه فرمود: نقصان زمين، رفتن علما است‏.

مؤلف: در تفسير سوره اعراف گفتارى در معناى اين حديث گذشت.

و در توحيد از على (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى در پاسخ كسى كه از آن جناب از معناى آياتى كه بر وى مشتبه شده بود پرسش كرده بود، فرمود: اما آيه شريفه‏ ﴿وَ نَضَعُ اَلْمَوَازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً﴾ مقصود از آن ميزان عدل است كه روز قيامت خلايق با آن مؤاخذه مى‏شوند و خداوند در ميان خلايق نسبت به يكديگر با آن حكم مى‏كند و جزاء مى‏دهد.

و در كتاب معانى به سند خود كه به هشام مى‏رسد روايت كرده كه گفت از امام صادق (علیه السلام) پرسيدم معناى آيه‏ ﴿وَ نَضَعُ اَلْمَوَازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً﴾ چيست؟ فرمود موازين قسط، انبيا و اوصياى ايشانند.

مؤلف: اين روايت را كافى هم به سند خود ولى به طور رفع از آن جناب آورده‏ و ما روايات ديگرى در تفسير سوره اعراف آورديم و تا آنجا كه برايمان ميسور بود پيرامون آن‌ها بحث كرديم.

در المنثورابو جهلموازيننقد روايتخبر مرگ رسول و نقد روایت.ابو جهل و ابو سفیان.روایات موازین.فتنه خیر و شر.

موسى و هارون، ذکر مبارک قرآن، و داستان ابراهیم و امامت ذریه آیات ۴۸–۷۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان از فرقان موسی تا ذکر مبارک قرآن و سپس داستان ابراهیم با قوم، آتش، و جعل امامت را در یک سیاق نبوت می‌آورد.

وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ ٱلْفُرْقَانَ وَضِيَآءًۭ وَذِكْرًۭا لِّلْمُتَّقِينَ
و در حقيقت، به موسى و هارون فرقان داديم و [كتابشان‌] براى پرهيزگاران روشنايى و اندرزى است.
ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِٱلْغَيْبِ وَهُم مِّنَ ٱلسَّاعَةِ مُشْفِقُونَ
[همان‌] كسانى كه از پروردگارشان در نهان مى‌ترسند و از قيامت هراسناكند.
وَهَٰذَا ذِكْرٌۭ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَٰهُ ۚ أَفَأَنتُمْ لَهُۥ مُنكِرُونَ
و اين [كتاب‌] -كه آن را نازل كرده‌ايم- پندى خجسته است. آيا باز هم آن را انكار مى‌كنيد؟
۞ وَلَقَدْ ءَاتَيْنَآ إِبْرَٰهِيمَ رُشْدَهُۥ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِۦ عَٰلِمِينَ
و در حقيقت، پيش از آن، به ابراهيم رشد [فكرى‌]اش را داديم و ما به [شايستگى‌] او دانا بوديم.
إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِۦ مَا هَٰذِهِ ٱلتَّمَاثِيلُ ٱلَّتِىٓ أَنتُمْ لَهَا عَٰكِفُونَ
آنگاه كه به پدر خود و قومش گفت: «اين مجسمه‌هايى كه شما ملازم آنها شده‌ايد چيستند؟»
قَالُوا۟ وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا لَهَا عَٰبِدِينَ
گفتند: «پدران خود را پرستندگان آنها يافتيم.»
قَالَ لَقَدْ كُنتُمْ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُمْ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
گفت: «قطعاً شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوديد.»
قَالُوٓا۟ أَجِئْتَنَا بِٱلْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ ٱللَّٰعِبِينَ
گفتند: «آيا حق را براى ما آورده‌اى يا تو از شوخى‌كنندگانى؟»
قَالَ بَل رَّبُّكُمْ رَبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ٱلَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا۠ عَلَىٰ ذَٰلِكُم مِّنَ ٱلشَّٰهِدِينَ
گفت: «[نه‌] بلكه پروردگارتان، پروردگار آسمانها و زمين است، همان كسى كه آنها را پديد آورده است، و من بر اين [واقعيت‌] از گواهانم.
وَتَٱللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَٰمَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا۟ مُدْبِرِينَ
و سوگند به خدا كه پس از آنكه پشت كرديد و رفتيد، قطعاً در كار بتانتان تدبيرى خواهم كرد.»
فَجَعَلَهُمْ جُذَٰذًا إِلَّا كَبِيرًۭا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ
پس آنها را -جز بزرگترشان را- ريز ريز كرد، باشد كه ايشان به سراغ آن بروند.
قَالُوا۟ مَن فَعَلَ هَٰذَا بِـَٔالِهَتِنَآ إِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ
گفتند: «چه كسى با خدايان ما چنين [معامله‌اى‌] كرده، كه او واقعاً از ستمكاران است؟»
قَالُوا۟ سَمِعْنَا فَتًۭى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُۥٓ إِبْرَٰهِيمُ
گفتند: «شنيديم جوانى، از آنها [به بدى‌] ياد مى‌كرد كه به او ابراهيم گفته مى‌شود.»
قَالُوا۟ فَأْتُوا۟ بِهِۦ عَلَىٰٓ أَعْيُنِ ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ
گفتند: «پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، باشد كه آنان شهادت دهند.»
قَالُوٓا۟ ءَأَنتَ فَعَلْتَ هَٰذَا بِـَٔالِهَتِنَا يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ
گفتند: «اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟»
قَالَ بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ
گفت: «[نه‌] بلكه آن را اين بزرگترشان كرده است، اگر سخن مى‌گويند از آنها بپرسيد.»
فَرَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ فَقَالُوٓا۟ إِنَّكُمْ أَنتُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ
پس به خود آمده و [به يكديگر] گفتند: «در حقيقت، شما ستمكاريد.»
ثُمَّ نُكِسُوا۟ عَلَىٰ رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَٰٓؤُلَآءِ يَنطِقُونَ
سپس سرافكنده شدند [و گفتند:] «قطعاً دانسته‌اى كه اينها سخن نمى‌گويند.»
قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكُمْ شَيْـًۭٔا وَلَا يَضُرُّكُمْ
گفت: «آيا جز خدا چيزى را مى‌پرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمى‌رساند؟
أُفٍّۢ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
اف بر شما و بر آنچه غير از خدا مى‌پرستيد. مگر نمى‌انديشيد؟»
قَالُوا۟ حَرِّقُوهُ وَٱنصُرُوٓا۟ ءَالِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ
گفتند: «اگر كارى مى‌كنيد، او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى دهيد.»
قُلْنَا يَٰنَارُ كُونِى بَرْدًۭا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ
گفتيم: «اى آتش، براى ابراهيم سرد و بى‌آسيب باش.»
وَأَرَادُوا۟ بِهِۦ كَيْدًۭا فَجَعَلْنَٰهُمُ ٱلْأَخْسَرِينَ
و خواستند به او نيرنگى بزنند و[لى‌] آنان را زيانكارترين [مردم‌] قرار داديم.
وَنَجَّيْنَٰهُ وَلُوطًا إِلَى ٱلْأَرْضِ ٱلَّتِى بَٰرَكْنَا فِيهَا لِلْعَٰلَمِينَ
و او و لوط را [براى رفتن‌] به سوى آن سرزمينى كه براى جهانيان در آن بركت نهاده بوديم، رهانيديم.
وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةًۭ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا صَٰلِحِينَ
و اسحاق و يعقوب را [به عنوان نعمتى‌] افزون به او بخشوديم و همه را از شايستگان قرار داديم.
وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‌كردند، و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم و آنان پرستنده ما بودند.
وَلُوطًا ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا وَنَجَّيْنَٰهُ مِنَ ٱلْقَرْيَةِ ٱلَّتِى كَانَت تَّعْمَلُ ٱلْخَبَٰٓئِثَ ۗ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمَ سَوْءٍۢ فَٰسِقِينَ
و به لوط حكمت و دانش عطا كرديم و او را از آن شهرى كه [مردمش‌] كارهاى پليد [جنسى‌] مى‌كردند نجات داديم. به راستى آنها گروه بد و منحرفى بودند.
وَأَدْخَلْنَٰهُ فِى رَحْمَتِنَآ ۖ إِنَّهُۥ مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و او را در رحمت خويش داخل كرديم، زيرا او از شايستگان بود.
وَنُوحًا إِذْ نَادَىٰ مِن قَبْلُ فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ فَنَجَّيْنَٰهُ وَأَهْلَهُۥ مِنَ ٱلْكَرْبِ ٱلْعَظِيمِ
و نوح را [ياد كن‌] آنگاه كه پيش از [ساير پيامبران‌] ندا كرد، پس ما او را اجابت كرديم، و وى را با خانواده‌اش از بلاى بزرگ رهانيديم.
وَنَصَرْنَٰهُ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَآ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمَ سَوْءٍۢ فَأَغْرَقْنَٰهُمْ أَجْمَعِينَ
و او را در برابر مردمى كه نشانه‌هاى ما را به دروغ گرفته بودند پيروزى بخشيديم، چرا كه آنان مردم بدى بودند، پس همه ايشان را غرق كرديم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات گذشته به مقدار وافى پيرامون مساله نبوت بحث كرد و آن را مبتنى بر مساله معاد نمود اينك در اين آيات به داستانهاى جمعى از انبياى گرامى كه به سوى ـ

امتها گسيل داشته و به حكمت و شريعت تاييد فرموده و از شر ستمكاران نجات داده اشاره مى‏فرمايد تا در عين اينكه براى مطالب گذشته مثلهايى است حجت تشريع را تاييد نموده و مشركين را انذار و تخويف، و مؤمنين را بشارت داده باشد. از جمله انبيا موسى و هارون و ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب و نوح و داوود و سليمان و ايوب و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل و ذا النون و زكريا و يحيى و عيسى كه هفده نفرند نام برده كه از اين هفده نفر هفت نفر را در اين آيات كه مورد بحث ما است آورده و بقيه را در آيات بعد از آن، در اين آيات نخست موسى و هارون را و سپس ابراهيم و اسحاق و يعقوب و لوط را كه قبل از موسى و هارون زندگى مى‏كرده‏اند نام برده و آنگاه داستان نوح را ذكر كرده كه وى از آن چهار نفر هم جلوتر مى‏زيسته.

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسىَ وَ هَارُونَ اَلْفُرْقَانَ وَ ضِيَاءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ﴾.

اين آيه به وجهى تفصيل اجمالى است كه در آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ...﴾، گذشت كه آنچه را به ايشان وحى فرستاده بيان مى‏كند كه آن عبارت بوده از معارف و شرايع و اينكه با قضاء به قسط خود و هلاك ساختن دشمنان تاييدشان فرموده است.

نبوتانبيامعادحكمتشريعتداستان‌های انبیا پس از بحث نبوت و معاد.تأیید انبیا به حکمت و شریعت.نجات انبیا از شر دشمنان.

اشاره به وجه تسميه «تورات» به: فرقان، ضياء و ذكر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و آيه بعدى شاهد بر اين است كه مراد از «فرقان» و «ضياء» و «ذكر» ، تورات است كه خداوند آن را به موسى و برادرش هارون كه شريك در نبوت وى بود داد، و كلمه فرقان مانند كلمه فرق مصدر است، چيزى كه هست فرقان بليغ‏تر از فرق است. راغب مى‏گويد بعضى گفته‏اند فرقان اسم است نه مصدر و اگر تورات را فرقان خوانده يا براى اين است كه تورات فرق گذارنده ميان حق و باطل است و يا بدين جهت است كه وسيله فرق ميان حق و باطل در اعمال و اعتقادات است، اين آيه نظير آيه‏ ﴿وَ إِذْ آتَيْنَا مُوسَى اَلْكِتَابَ وَ اَلْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ﴾ است و اگر تورات را ضياء خوانده بدين جهت است كه مسير بنى اسرائيل را به سوى سعادت و رستگارى دنيا و آخرت روشن مى‏كرد و اگر ذكر ناميده بدين جهت است كه تورات مشتمل بر مطالبى از حكمت‏ها و موعظه‏ها و عبرتها است كه خداى را به ياد آدمى مى‏اندازد و شايد به خاطر همين كه يكى از اسماى تورات، فرقان بوده آن را با الف و لام آورده به خلاف ضياء و ذكر و به وجهى ديگر تورات فرقان براى همه است ولى ضياء و ذكر براى

خصوص متقين است غير از متقين كسى از نور و ذكر آن بهره‏مند نمى‏شوند و به همين جهت ضياء و ذكر را نكره آورد تا تقييدش به متقين ممكن باشد به خلاف فرقان. البته قرآن كريم تورات را نور و ذكر هم ناميده و فرموده: ﴿فِيهَا هُدىً وَ نُورٌ﴾ و نيز فرموده: ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ﴾ .

توراتفرقانضياءذكرموسىهارونتورات داده به موسی و هارون.تسمیه تورات به فرقان و ضیاء و ذکر.ذکر به‌عنوان وصف تورات.ضیاء به‌عنوان روشنایی کتاب.

مقصود از اينكه قرآن‏ ﴿ذِكْرٌ مُبَارَكٌ﴾ است و اينكه فرمود: «ما به ابراهيم رشد او را داديم»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ هَذَا ذِكْرٌ مُبَارَكٌ أَنْزَلْنَاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ﴾.

كلمه «هذا - اين» اشاره است به قرآن و اگر آن را ذكر مبارك خواند بدين جهت بود كه قرآن ذكرى است ثابت و دائم و كثير البركات، هم مؤمن از آن بهره‏مند مى‏شود و هم آسايش كافر را در جامعه بشرى تامين نموده است، و خلاصه همه اهل دنيا از آن منتفع مى‏گردند، چه آن را قبول داشته باشند و چه نداشته باشند چه به حقانيت آن اقرار داشته باشند و چه منكر آن باشند. دليل بر اين معنا تجزيه و تحليل آثار رشد و صلاحى است كه همين امروز در مجتمع بشرى مشاهده مى‏كنيم زيرا اگر به عقب برگرديم و تا به عصر نزول قرآن و ما قبل آن پيش برويم مى‏فهميم كه در اثر قرآن بشر از كجا به كجا رسيد، چه بود و چه شد، آن وقت مى‏فهميم كه قرآن ذكرى است مبارك كه همه افراد بشر به وسيله آن رشد يافتند، حال چه اينكه خودشان با زبان اقرار كنند و يا آنكه از اقرار زبانى به حقانيت آن خوددارى نمايند و منكرين حق آن را از زير پا بگذارند و نعمت عظماى آن را كفران كنند گو اينكه مسلمين هم در انكار منكرين و كفران آنان بى‏دخالت نبوده‏اند چون مسلمانان در امر قرآن كريم اهمال نمودند، همچنانكه خود قرآن از زبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل مى‏كند كه در قيامت مى‏گويد ﴿يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هَذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً﴾ .

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾ .

در اين آيه به ما قبل موسى و هارون، و نزول تورات، انعطافى شده، و كلمه «من قبل» آن را به خوبى مى‏رساند و مراد اين است كه بفرمايد: دادن تورات به موسى و هارون از ما امر نو ظهورى نيست، بلكه سوگند مى‏خورم كه ما قبل از موسى و هارون اين رشد را به ابراهيم داده بوديم.

و مقصود از «رشد» معنايى است كه در مقابل «غى» و گمراهى قرار دارد، و آن رسيدن به واقع است، و در ابراهيم اهتداى فطرى و تام و تمام او به توحيد و به ساير معارف حقه است، و اضافه رشد به ضميرى كه به ابراهيم بر مى‏گردد، اختصاص رشد را به وى مى‏رساند،

و مى‏فهماند كه ابراهيم خود لايق چنان رشدى بود، مؤيد اين معنا جمله « ﴿وَ كُنَّا بِهِ عَالِمِينَ﴾ ما هم او را مى‏شناختيم» است، و اين كنايه است از علم به خصوصيات حال او، و مقدار استعدادش.

و معناى آيه اين است كه سوگند مى‏خورم كه ما به ابراهيم داديم آنچه را كه وى مستعد و لايق آن بود، و آن عبارت بود از رشد، و رسيدنش به واقع، و ما او را از پيش مى‏شناختيم. و همانطور كه گذشت مراد از آنچه خداى سبحان به ابراهيم داد، همان دين توحيد و ساير معارف حقه است كه ابراهيم (علیه السلام) بدون تعلم از معلمى، و يا تذكر مذكرى، و يا تلقين ملقنى، با صفاى فطرت و نور بصيرت خود درك كرد.

ذكر مباركقرآنرشدابراهيمانكارقرآن ذکر مبارک نازل‌شده.ذکر ثابت و کثیر البرکات.دادن رشد به ابراهیم.رشد ابراهیم.انکار مخاطبان نسبت به ذکر.

گفتگوى ابراهيم (عليه السلام) با قوم بت پرست خود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ اَلتَّمَاثِيلُ اَلَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ﴾.

كلمه «تمثال»، به معناى هر چيزى است كه صورتگرى شده باشد، كه جمع آن «تماثيل» مى‏آيد، و كلمه: «عكوف» به معناى روى آوردن به سوى چيزى و ملازمت و مداومت بر تعظيم آن است، راغب در معناى آن چنين گفته‏.

و مقصود آن جناب از كلمه «اين تماثيل» همان بتهايى است كه به منظور پرستش و پيشكش قربانى نصب كرده بودند، و پرسش آن جناب از حقيقت آن‌ها براى اين بود كه از خاصيت آن‌ها سر در آورد، چون اين سؤال را در اولين بارى كه به داخل اجتماع قدم نهاد كرده، وقتى وارد اجتماع شده، اجتماع را اجتماعى دينى يافته، كه سنگ و چوبهايى را مى‏پرستيدند و با اين همه سؤال او دو سؤال است يكى از پدر و ديگرى از قوم و سؤالش از پدر قبل از سؤال از مردم بوده، چنان كه از آيات سوره انعام چنين بر مى‏آيد، و معناى آيه روشن است.

﴿قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ﴾.

اين جمله جوابى است كه مردم به وى دادند، و چون برگشت سؤال آن جناب از حقيقت اصنام به سؤال از علت پرستش آن‌ها است لذا ايشان هم در پاسخ دست به دامان سنت قومى خود شده، گفتند: اين عمل از سنت ديرينه آباء و اجدادى ما است.

﴿قَالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾.

و وجه اينكه در ضلال مبين بوده‏اند، همان است كه به زودى در محاجه با قوم و بعد از شكستن بتها، خاطر نشان مى‏كند و مى‏فرمايد: ﴿أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاَ يَضُرُّكُمْ﴾ آيا به جاى خدا چيزى را مى‏پرستيد كه نه منفعتى برايتان دارد، و نه ضررى؟

﴿قَالُوا أَ جِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اَللاَّعِبِينَ﴾ .

سؤال تعجب و استبعاد است، و شيوه مردم مقلد و تابع بدون بصيرت همين است كه وقتى مى‏بينند شخصى منكر روش و سنت ايشان است، استبعاد مى‏كنند، و به هيچ وجه احتمال نمى‏دهند كه ممكن است آن شخص درست بگويد، و لذا مردم زمان ابراهيم هم از او مى‏پرسند: راستى نمى‏دانى اينها چيستند، و يا شوخى مى‏كنى، و مراد از اينكه گفتند: «حق آورده‏اى» ، - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - اين است كه جدى اين حرف را مى‏زنى، و يا شوخى مى‏كنى؟.

﴿قَالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلىَ ذَلِكُمْ مِنَ اَلشَّاهِدِينَ﴾.

ابراهيم (علیه السلام) به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد حكم مى‏كند به اينكه رب مردم، رب آسمان‌ها و زمين است، و همين رب، آن كسى است كه آسمان‌ها و زمين را بيافريده، و او الله تعالى است، و در اين تعبير مقابله كاملى در برابر مذهب مردم در دو مساله ربوبيت و الوهيت نموده است، چون مشركين معتقدند كه يك و يا چند اله دارند، غير آن اله كه آسمان و زمين دارد، و همه آن آلهه غير الله سبحان است، و مشركين الله تعالى را اله خود، و اله آسمان‌ها و زمين نمى‏دانند، بلكه معتقدند كه الله تعالى اله آلهه، و رب ارباب، و خالق همه است.

پس اينكه فرمود: ﴿بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلَّذِي فَطَرَهُنَّ﴾، مذهب مشركين را در الوهيت از همه جهاتش رد كرده، و اثبات نموده كه هيچ معبودى نيست جز الله تعالى، و اين همان توحيد است.

آنگاه با جمله‏ ﴿وَ أَنَا عَلىَ ذَلِكُمْ مِنَ اَلشَّاهِدِينَ﴾، از اين حقيقت كشف كرده كه وى متصرف به اين حقيقت، و ملتزم به لوازم و آثار آن است، و بر آن شهادت مى‏دهد شهادت اقرار و التزام، آرى علم به هر چيز، غير التزام به آن است، و چه بسيار مى‏شود كه از هم جدا مى شوند، همچنانكه قرآن كريم فرموده: ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ﴾ .

و با اين شهادت جواب از پرسش قبلى ايشان را هم داد، و آن اين بود كه راستى و جدى منكر بتها است، يا شوخى مى‏كند؟ جواب داد كه نه بلكه به آن يقين و تدين دارم.

اين آن مطالبى بود كه سياق در معناى آيه گنجانيده، و مفسرين در تفسير آيه مطالب ديگرى، و در معانى ساير آيات گذشته و آينده قصه ابراهيم وجوه ديگرى آورده‏اند كه چون

فايده‏اى در تعرض آن نديديم، از نقل آن‌ها صرفنظر كرديم، چون نه با سياق آيات سازگارى دارد و نه با مذاهب وثنيت منطبق است.

﴿وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾.

اين جمله عطف است بر جمله «بل ربكم...» يعنى گفت: ﴿لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ﴾ ، كلمه «كيد» ، به معناى تدبير و چاره‏جويى پنهانى عليه كسى و به ضرر او است، و اينكه فرمود: ﴿بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ دلالت دارد بر اينكه مردم آن شهر گاهگاهى دسته جمعى به بيرون شهر مى‏رفتند، حال يا عيدشان بوده و يا مراسمى ديگر، و در آن روز شهر خالى مى‏شده، و ابراهيم (علیه السلام) مى‏توانسته نقشه خود را عملى كند.

سياق داستان، و طبع اين كلام اقتضا دارد كه جمله‏ ﴿وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ﴾ به معناى تصميم عزم آن جناب عليه بتها باشد، چون بسيار مى‏شود كه از تصميم عزم، تعبير به قول مى‏كنند، مثلا مى‏گويند: من اين كار را حتما مى‏كنم، چون حرفش را زده‏ام، يعنى تصميمش را عزم كرده‏ام.

و بعيد است كه مخاطب به اين كلام مردم شهر، يعنى امت وثنيت باشد، چون امت نامبرده امتى نيرومند، و داراى شوكت و حميت و تعصب نسبت به بتها بوده‏اند، و ابراهيم (علیه السلام) هم براى آنان مردى ناشناس بوده، چون در ميان آنان نشو و نما نكرده، و اين ابتداى دعوت ابراهيم (علیه السلام) به دين توحيد بوده، و جز او هيچ كس دين توحيد را نداشته، و از همه اينها گذشته اين با حزم و احتياط سازگار نيست، كه ابراهيم (علیه السلام) دشمن خود را كه يك امت است، به نيت خود خبر دهد، آن هم به اين صراحت كه به ايشان بگويد: روزى كه همه به بيرون شهر مى‏رويد، من به حساب بتهايتان مى‏رسم، و اين در مثل به آن مى‏ماند كه شخصى راز دل خود را نزد كسى كه بايد از او پنهان باشد فاش سازد. مگر اينكه احتمال دهيم اين حرف را به بعضى از مردم شهر گفته، به كسانى كه مى‏دانسته از آن‌ها تجاوز نمى‏كند، و اما اينكه به عموم مردم چنين حرفى را زده باشد به هيچ وجه معقول نيست.

﴿فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاَّ كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ﴾.

راغب گفته: كلمه «جذ» به معناى خرد كردن چيزى است، به شمش خرده شده طلا، و يا طلاهاى تكه تكه هم جذاذ مى‏گويند، و از اين باب است آيه شريفه‏ ﴿فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً﴾ . و بنا به گفته وى معناى آيه اين مى‏شود كه: ابراهيم (علیه السلام) بتها را قطعه قطعه

كرد، مگر بزرگ‏تر از همه را، كه آن را خرد نكرد.

و از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه اظهار اميد ابراهيم (علیه السلام) در جمله‏ ﴿لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ﴾ به منظور بيان آن صحنه‏اى است كه عملش آن را مجسم مى‏كند، چون عمل وى يعنى شكستن همه بتها، و سالم گذاشتن بت بزرگ عمل كسى است كه مى‏خواهد مردم ببينند كه چه بر سر بتهايشان آمده، و بت بزرگشان سالم مانده، ناگزير نزد آن رفته آن را متهم كنند، كه اين كار زير سر او است، مثل كسى كه مردمى را بكشد، و يكى از آن‌ها را زنده نگهدارد، تا او به دام بيفتد.

و بنابراين ضمير در كلمه «اليه» به كلمه «كبيرا» بر مى‏گردد، و مؤيد اين معنا گفتار آينده ابراهيم (علیه السلام) است كه در پاسخ آنان فرمود: بلكه بزرگ آن‌ها چنين كرده

ولى بيشتر مفسرين‏ بر اين رفته‏اند كه: ضمير مذكور به ابراهيم (علیه السلام) بر مى‏گردد، و معناى آيه اين است كه ابراهيم (علیه السلام) همه بتها را خرد كرد، مگر بزرگ آن‌ها را، باشد كه مردم به وى مراجعه كنند، و او در پاسخ ايشان با ايشان محاجه نموده، مجابشان سازد، و بطلان الوهيت بتها را برايشان روشن سازد.

بعضى‏ از مفسرين ضمير مذكور را به كلمه «اللَّه» برگردانيده و گفته‏اند: معناى آيه اين است كه بتها را شكست، و بزرگ آن‌ها را باقى گذاشت، باشد كه مردم به سوى خدا برگردند و او را عبادت كنند، و از خرد شدن خدايان خود متنبه شده و بفهمند كه آن‌ها معبود نيستند و آنچه در باره آن‌ها معتقد بودند باطل است.

و اين معنا روشن است كه لازمه دو تفسيرى كه نقل كرديم اين است كه جمله‏ ﴿إِلاَّ كَبِيراً لَهُمْ﴾ جمله‏اى زيادى و مستدرك باشد، هر چند كه بعضى از اين مفسرين براى حل اين اشكال دست و پايى كرده، ولى كارى از پيش نبرده، و گويا آن علتى كه نگذاشته ايشان ضمير را به كلمه «كبير» برگردانند اين بوده كه فكر كرده‏اند بنابراين تقدير ديگر اظهار اميد معنا ندارد.

و ليكن خواننده محترم توجه كرد كه منظور از اظهار اميد، اظهار اميد واقعى نيست، بلكه منظور از آن بيان آن صحنه‏ايست كه عمل او به وجود مى‏آورد.

﴿قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾.

استفهامى كه مردم كردند به داعى تاسف و در عين حال تحقيق از مرتكب جرم است، مؤيد اين معنا جمله بعدى آيه است كه مى‏گويد: ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ...﴾، پس اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «من» موصوله و به معناى «كسى كه» مى‏باشد، صحيح نيست.

و جمله‏ ﴿إِنَّهُ لَمِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ نظريه‏اى است كه مردم عليه مرتكب اين جرم داده‏اند، و آن اين است كه هر كه بوده مردى ستمكار بوده، كه بايد به جرم ستمى كه كرده سياست شود، چون هم به خدايان توهين و ظلم كرده و حق آن‌ها را كه همان تعظيم است پامال كرده، و هم به مردم ظلم كرده و حرمت خدايان ايشان را رعايت نكرده و مقدسات آنان را توهين نموده، و هم به خودش ظلم كرده چون كه به كسانى تعدى كرده كه نبايد مى‏كرد، و عملى مرتكب شده كه نبايد مى‏شد.

﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ .

مراد از ذكر - به طورى كه از مقام استفاده مى‏شود - ذكر به بدى است، و معناى آيه اين است كه: ما شنيديم جوانى هست كه به خدايان بد مى‏گويد، و نامش ابراهيم است، اگر كسى اين كار را كرده باشد قطعا او كرده، چون جز او كسى چنين جرأتى به خود نمى‏دهد.

و در جمله‏ ﴿يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ كلمه «ابراهيم» به صداى پيش خوانده مى‏شود، تا خبر مبتدايى محذوف باشد، و تقدير آن «هو ابراهيم» است، اين نظريه‏اى است كه زمخشرى در اين باره دارد.

﴿قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلىَ أَعْيُنِ اَلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ .

مراد از آوردن ابراهيم‏ ﴿عَلىَ أَعْيُنِ اَلنَّاسِ﴾ اين است كه او را در محضر عموم مردم، و مرآ و منظر ايشان احضار كنند، و معلوم مى‏شود اين انجمن در همان بتخانه بود به شهادت اينكه ابراهيم در جواب مى‏فرمايد: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا﴾ و به آن اشاره مى‏كند.

و گويا مراد از اينكه گفتند: ﴿لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ اين است كه مردم همه شهادت دهند كه از او بدگويى به بتها را شنيده‏اند، و به اين وسيله او را وادار به اقرار بكنند. و اما اينكه بعضى‏ گفته‏اند كه: مراد حضورشان در هنگام عقاب ابراهيم است، سخن بعيد است.

﴿قَالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ﴾.

اين استفهام - به طورى كه گفته‏اند - براى تقرير به فاعل است، زيرا اصل فعل مسلم و به اصطلاح مفروغ عنه است، و همه وقوع آن را مى‏دانند (و منظور از سؤال تعيين فاعل است) و در اينكه گفتند: «به خدايان ما» اشاره است به اينكه مردم مى‏دانستند كه ابراهيم جزو پرستندگان بت نيست.

تماثيلعكوفبتابراهيمتوحيدمناظره ابراهیم با قوم بت‌پرست.عبادت تماثیل.نفی الوهیت اصنام.احتجاج عقلی بر بیهودگی بت‌پرستی.

محاجه آن جناب (عليه السلام) با قوم خود بعد از شكستن بتها: ﴿قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾.

ابراهيم (علیه السلام) به داعى الزام خصم و ابطال الوهيت اصنام، گفت: بزرگ ايشان اين كار را كرده. همچنانكه در جملات بعدى صريحا منظور خود را بيان نموده، مى‏فرمايد: ﴿أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاَ يَضُرُّكُمْ...﴾ نه اينكه بخواهد به طور جدى خبر دهد كه بزرگ آن‌ها اين كار را كرده.

و اينگونه تعبيرات در مخاصمات و مناظرات بسيار است، پس معناى آيه اين است كه: ابراهيم گفت: «از شاهد حال كه همه خرد شده‏اند، و تنها بزرگشان سالم مانده، بر مى‏آيد كه اين كار كار همين بت بزرگ باشد» ، اين را به آن جهت گفت، تا زمينه براى جمله بعدى فراهم شود كه گفت: از خودشان بپرسيد...

در جمله: ﴿فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ دستور داده كه حقيقت حال را از خود بتها بپرسيد، كه آن كسى كه اين بلا را بر سرشان آورده كه بود؟ تا اگر مى‏تواند حرف بزند - پاسخشان را بدهد؟! پس جمله‏ ﴿إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ جمله شرطيه‏اى است كه جزاى آن حذف شده، و جمله «فسئلوهم» بر آن دلالت دارد.

پس حاصل كلام اين شد كه: آيه شريفه به ظاهرش و بدون اينكه چيزى در آن تقدير بگيريم، و يا تقديم و تاخيرى در آن مرتكب شويم، و يا دچار محذور نقيصه گرديم مضمون خود را با بيانى ايفاء كرده كه نظاير آن در محاورات بسيار است، صدر آن شكستن بتها را مستند به بت بزرگ كرده، تا زمينه براى ذيل آن فراهم شود و بتوانند به ايشان بگويد: از بتها بپرسيد، تا اگر حرف مى‏زنند جوابتان را بدهند، و در نتيجه مردم اعتراف كنند به اينكه بت حرف نمى‏زند.

و چه بسا بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾، قيد براى جمله ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ﴾ است، و تقدير آن چنين است كه: اين كار را بت بزرگ كرده، اگر چنانچه

بت حرف مى‏زند، و چون حرف زدن بت محال است، پس انجام اين كار، و هر كار ديگرى نيز از آن محال است. و آنگاه اين مفسرين جمله «فسئلوهم» را جمله معترضه گرفته‏اند.

و چه بسا مفسرينى‏ ديگر كه گفته‏اند: فاعل در «فعله» محذوف است، و تقدير كلام «بل فعله من فعله» است، يعنى اين كار را هر كه كرده، كرده، آنگاه خودش ابتدا كرده و گفته: ﴿كَبِيرُهُمْ هَذَا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ .

و چه بسا وجوه ديگرى گفته‏اند كه هيچ يك خالى از تكلف نيست، آن هم تكلفى كه كلام را دچار نقيصه مى‏كند، و خداى تعالى منزه است از آن.

﴿فَرَجَعُوا إِلىَ أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ اَلظَّالِمُونَ﴾.

اين جمله تفريع و نتيجه بر جمله‏ ﴿فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ است، چون مردم وقتى كلام ابراهيم (علیه السلام) را شنيدند و منتقل شدند به اينكه اصنام جماداتى بى‏شعورند كه حرف نمى‏زنند، حجت بر آنان تمام و هر يك از حضار در دل خود را خطا كار دانسته، حكم كرد به اينكه ظالم او است، نه ابراهيم.

پس جمله‏ ﴿فَرَجَعُوا إِلىَ أَنْفُسِهِمْ﴾ استعاره به كنايه است، و با كنايه از تنبه مردم و تفكرشان در دل خبر مى‏دهد، و معناى جمله‏ ﴿فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ اَلظَّالِمُونَ﴾ اين است كه هر يك به نفس خود خطاب كرد كه: تو چقدر ظالمى كه جماد بى‏زبان را مى‏پرستى؟.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى آيه اين است كه بعضى به بعضى ديگر مراجعه نموده گفتند: شما ظالميد. ولى خواننده خود مى‏داند كه چنين معنايى با مقام، كه مقام اتمام حجت بر همه است، همه‏اى كه در جرم و ظلم شريكند، سازگار نيست.

و بر فرض هم كه از بى‏تناسبى با مقام صرفنظر كنيم، و معناى مزبور را اختيار كنيم، اشكال ديگرى در آن هست، و آن اين است كه در چنين مقامى بايد گفته باشند: ما ستمكاريم نه ابراهيم، همچنانكه در نظاير آن همين طور آمده مثلا فرموده: ﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَلاَوَمُونَ قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ﴾ و يا فرموده: ﴿فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾ .

﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلىَ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاَءِ يَنْطِقُونَ﴾ .

راغب در مفردات گفته: كلمه «نكس» به معناى سرازير كردن هر چيزى است، و از اين باب است «نكس فرزند» ، وقتى كه پاهايش قبل از سرش بيرون آيد و در قرآن آمده: ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلىَ رُؤُسِهِمْ﴾ .

پس اينكه فرمود: ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلىَ رُؤُسِهِمْ﴾ كنايه و يا استعاره به كنايه است از اينكه باطل را در جاى حقى كه برايشان روشن شده جا دادند، و حق را در جاى باطل، گويا حق در دلهايشان بالاى باطل قرار داشت، ولى چون سر را پايين، و پاها را بالا گرفتند، قهرا باطل رو قرار گرفت و حق در زير آن، چون خود آنان به حق ظلم كردند، و آن وقت نسبت ظلم به حق را به ابراهيم داده گفتند: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاَءِ يَنْطِقُونَ﴾ .

و معناى اينكه گفتند: «تو كه مى‏دانى كه اينها حرف نمى‏زنند» اين است كه اين دفاع كه از خود مى‏كنى (كه از بت بزرگ اگر حرف مى‏زند بپرسيد چه كسى بتها را شكسته با اينكه خودت مى‏دانى كه بتها حرف نمى‏زنند)، خود دليل بر اين است كه كار زير سر خود تو است، و تو اين ظلم را مرتكب شده‏اى.

پس جمله مذكور كنايه از ثبوت جرم و حكم عليه ابراهيم است.

﴿قَالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاَ يَضُرُّكُمْ … أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ .

بعد از اينكه از دهانشان جست كه: «اين بتها حرف نمى‏زنند» ، و ابراهيم آن را شنيد، به دفاع از خود نپرداخت، از اول هم قصد نداشت كه از خود دفاع كند، بلكه از كلام آن‌ها براى دعوت حقه خود استفاده كرده، با لازمه گفتار آنان، عليه آنان احتجاج نموده، حجت را بر آنان تمام كرد، و گفت: پس اين اصنام بى‏زبان اله و مستحق عبادت نيستند.

پس حاصل تفريع جمله‏ ﴿أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاَ يَضُرُّكُمْ﴾ اين شد كه: لازمه بى‏زبان بودن اصنام اين است كه هيچ علم و قدرتى نداشته باشند، و لازمه آن هم اين است كه هيچ نفع و ضررى نداشته باشند، و لازمه اين بيم اين است كه عبادت و پرستش آن‌ها لغو باشد، چون عبادت يا به اميد خير است، و يا از ترس شر، و در اصنام نه اميد خيرى هست نه ترسى از شر، پس اله نيستند.

و جمله‏ ﴿أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ اظهار انزجار و بيزارى آن جناب از ايشان و از خدايان ايشان است و اين را بعد از ابطال الوهيت آن‌ها اظهار نمود هم چنان كه

شهادتش بر وحدانيت خداى تعالى را بعد از اثبات آن اظهار نمود و فرمود ﴿وَ أَنَا عَلىَ ذَلِكُمْ مِنَ اَلشَّاهِدِينَ﴾ و در جمله‏ ﴿أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ ايشان را توبيخ نمود.

﴿قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ اُنْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ﴾ .

ابراهيم (علیه السلام) گو اينكه با كلام سابقش الوهيت اصنام را باطل نمود و لازمه ضمنى كلامش اين بود كه شكستن بتها ظلم نيست و ليكن اين را نيز به طور اشاره فهماند كه اگر تقصير را به گردن بت بزرگ انداخت و اگر به ايشان گفت از بتها بپرسيد، منظورش دفاع از خودش نبود بلكه همه عنوان زمينه‏چينى براى ابطال الوهيت بتها را داشت. به خاطر همين مقدار از سكوت و دفاع نكردن از خود، جرم را به گردن او انداخته محكومش كردند به اينكه بايد در آتش سوخته شود.

و به همين جهت به منظور تحريك عواطف دينى و عصبيت مردم گفتند: او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى كنيد و امر آن‌ها را بزرگ بداريد و كسى را كه به آن‌ها اهانت كرده مجازات كنيد و اين تهييج و تحريك از جمله « ﴿إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ﴾ اگر مرد عمليد» به خوبى نمايان است.

كبيرهممحاجهاصنامالزام خصمابراهيممحاجه پس از شکستن بت‌ها.ابطال الوهیت اصنام با الزام خصم.آشکار شدن حق در برابر قوم.حجت الزامی: بپرسید اگر سخن می‌گویند.

اشاره به اينكه «برد» و «سلام» شدن آتش براى ابراهيم (عليه السلام) به امر تكوينى خداى تعالى خارج از محدوده اطلاعات ما از سلسله علل و اسباب است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاَماً عَلىَ إِبْرَاهِيمَ﴾ .

اين جمله حكايت خطابى تكوينى است كه خداى تعالى به آتش كرد و با همين خطاب خاصيت آتش را كه سوزانندگى و نابودكنندگى است از آن گرفت و آن را از راه معجزه براى ابراهيم (علیه السلام) خنك و سالم گردانيد، و به همين جهت كه معجزه بوده ديگر راهى براى ما باقى نمى‏ماند كه براى فهم حقيقت آن پافشارى كنيم، چون ما آنچه از مباحث عقلى داريم تنها در سلسله علل و معلولات، آنهم علل و معلولاتى كه تا كنون بدان وقوف يافته‏ايم و همه روزه برايمان تكرار مى‏شود جريان دارند و اما خوارق عادات كه هيچ اطلاعى از روابط در آن‌ها نداريم از حيطه آن ابحاث خارج است. بله اينقدر مى‏دانيم كه همه نفوس در آن معجزات دخالت دارد و اما اينكه به طور تفصيل به حقيقت آن‌ها پى ببريم نه، و ما در جلد اول اين كتاب در مباحث اعجاز به طور مفصل در اين مساله گفتگو كرديم. و اگر جمله «قلنا» به طور فصل آمده نه وصل (با واو) بدين جهت بوده كه در معنا پاسخ از سؤالى مقدر بوده و تقدير كلام اين بوده: آتشى بيفروزيد و او را در آن بيفكنيد. آنگاه گويا كسى پرسيده بعدا چه شد و كار ابراهيم به كجا انجاميد در پاسخ فرمود: به آتش گفتيم براى ابراهيم خنك و سالم باش.

و همچنين فصل در جمله «قال» و جمله «قالوا» در آيات سابق اين داستان، از همين جهت بوده.

﴿وَ أَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ اَلْأَخْسَرِينَ﴾ .

يعنى عليه ابراهيم حيله انديشيدند، تا نورش را خاموش كنند، و حجتش را باطل و خنثى سازند، پس ما ايشان را زيانكارتر قرار داديم، چون كيدشان باطل و بى‏اثر گشت، و خسارت و زيان بيشترشان اين بود كه خدا ابراهيم را بر آنان غلبه داده، از شرشان حفظ فرمود و نجات داد.

﴿وَ نَجَّيْنَاهُ وَ لُوطاً إِلَى اَلْأَرْضِ اَلَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ﴾ .

منظور از اين سرزمين، سرزمين شام است، كه ابراهيم (علیه السلام) بدان مهاجرت كرد، و لوط اولين كسى است كه به وى ايمان آورده و با وى مهاجرت نمود، همچنانكه قرآن كريم فرموده: ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلىَ رَبِّي﴾ .

﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾.

كلمه «نافله» به معناى عطيه است، و چون در باره مضمون دو آيه مذكور مكرر بحث كرده‏ايم ديگر بدان نمى‏پردازيم.

آتشبردسلامتكوينمعجزهبرد و سلام شدن آتش بر ابراهیم.خطاب تکوینی خدا به آتش.گرفتن خاصیت سوزانندگی از آتش.نجات معجزه‌آسا از آتش.

بيان اينكه در جمله: ﴿وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ مراد از هدايت رساندن به مقصد و مراد از «امر» امر تكوينى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا...﴾.

ظاهر آيه به طورى كه آيات راجعه به امامت ذريه ابراهيم هم دلالت دارد، اين است كه ضمير در «جعلناهم» به ابراهيم و اسحاق و يعقوب برگردد.

و ظاهر جمله‏ ﴿يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾ اين است كه هدايت به امر، جارى مجراى مفسر معناى امامت است و ما در ذيل آيه‏ ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ در جلد اول اين كتاب بحثى در معناى هدايت امام به امر خدا گذرانديم.

و اما آنچه در خصوص اين مقام خاطر نشان مى‏كنيم، اين است كه اين هدايت كه خدا آن را از شؤون امامت قرار داده، هدايت به معناى راهنمايى نيست، چون مى‏دانيم كه خداى تعالى ابراهيم را وقتى امام قرار داد كه سالها داراى منصب نبوت بود، همچنانكه توضيحش در ذيل آيه‏ ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ گذشت، و معلوم است كه نبوت منفك از منصب هدايت به معناى راهنمايى نيست، پس هدايتى كه منصب امام است معنايى نمى‏تواند غير از رساندن به مقصد داشته باشد، و اين معنا يك نوع تصرف تكوينى در نفوس است، كه با آن تصرف راه را براى بردن دلها به سوى كمال، و انتقال دادن آن‌ها از موقفى به موقفى بالاتر،

هموار مى‏سازد.

و چون تصرفى است تكوينى، و عملى است باطنى، ناگزير مراد از امرى كه با آن هدايت صورت مى‏گيرد نيز امرى تكوينى خواهد بود نه تشريعى، كه صرف اعتبار است، بلكه همان حقيقى است كه آيه شريفه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحَانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ آن را تفسير مى‏كند.

و مى‏فهماند كه هدايت به امر خدا از فيوضات معنوى و مقامات باطنى است كه مؤمنين به وسيله عمل صالح به سوى آن هدايت مى‏شوند، و به رحمت پروردگارشان ملبس مى‏گردند.

و چون امام به وسيله امر، هدايت مى‏كند - با در نظر گرفتن اينكه باء در «بامره» باء سببيت و يا آلت است - مى‏فهميم كه خود امام قبل از هر كس متلبس به آن هدايت است، و از او به ساير مردم منتشر مى‏شود، و بر حسب اختلافى كه در مقامات دارند، هر كس به قدر استعداد خود از آن بهره‏مند مى‏شود، از اينجا مى‏فهميم كه امام رابط ميان مردم و پروردگارشان در اخذ فيوضات ظاهرى و باطنى است، همچنانكه پيغمبر رابط ميان مردم و خداى تعالى است در گرفتن فيوضات ظاهرى، يعنى شرايع الهى كه از راه وحى نازل گشته، و از ناحيه پيغمبر به ساير مردم منتشر مى‏شود.

و نيز مى‏فهميم كه امام دليلى است كه نفوس را به سوى مقاماتش راهنمايى مى‏كند همچنانكه پيغمبر دليلى است كه مردم را به سوى اعتقادات حق و اعمال صالح راه مى‏نمايد، البته بعضى از اولياى خدا تنها پيغمبرند، و بعضى تنها امامند، و بعضى داراى هر دو مقام هستند، مانند ابراهيم و دو فرزندش.

امامتيهدون بامرناابراهيماسحاقيعقوبجعل امامت برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب.هدایت به امر خدا.امامت و هدایت به امر.رساندن به مقصد در معنای هدایت امام.

توضيح اينكه مراد از وحى در آيه: ﴿وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ...﴾ وحى تسديد است نه وحى تشريع و مؤيد بودن ائمه به تسديد و تاييد الهى را افاده مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ وَ إِقَامَ اَلصَّلاَةِ وَ إِيتَاءَ اَلزَّكَاةِ﴾ اضافه مصدر «فعل» ، به معمولش «خيرات» اين معنا را مى‏رساند كه معناى آن در خارج تحقق دارد، حال اگر بخواهند اضافه مزبور اين معنا را افاده نكند، آن را مقطوع از اضافه مى‏كنند و يا كلمه «ان» ، و «ان» (مشدد) كه خاصيت تاويل بردن به مصدر را دارند بر سر آن فعل مى‏آورند، اين قاعده را جرجانى در كتاب دلائل الاعجاز آورده‏.

و بنابراين اگر بگوييم «يعجبنى احسانك و فعلك الخير - احسان و كار نيكت مرا خوش آمد» و يا قرآن كريم فرموده: ﴿مَا كَانَ اَللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ﴾ دليل بر اين است كه عمل مورد كلام قبلا واقع شده و اما اگر بگوييم: «يعجبنى ان تحسن و ان تفعل الخير - خوش دارم كه احسان كنى و كار نيك انجام دهى» و يا خداى تعالى فرموده: ﴿أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ﴾

اين دلالت را ندارد يعنى نمى‏فهماند كه عمل مورد سخن قبلا واقع شده است.

و به همين جهت معهود و مالوف از آيات در آيات دعوت و آيات تشريع اين است كه كلمه «أن» را روى فعل مى‏آورد، نه مصدر مضاف، مثلا مى‏فرمايد: ﴿أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللَّهَ﴾ و ﴿أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ﴾ و ﴿وَ أَنْ أَقِيمُوا اَلصَّلاَةَ﴾ .

بنابراين، پس آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ...﴾ كه مصدر مضاف در آن به كار رفته، دلالت دارد بر اينكه فعل خيرات تحقق يافته، به اين معنا كه وحى متعلق به فعل صادر از ايشان شده. و ساده‏تر اينكه عمل خيرات كه از ايشان صادر مى‏شده، به وحى و دلالتى باطنى و الهى بوده كه مقارن آن صورت مى‏گرفته و اين وحى غير وحى مشروعى است كه اولافعل را تشريع مى‏كند و سپس انجام آن را بر طبق آنچه تشريع شده بر آن مترتب مى‏سازد.

مؤيد اين معنا جمله بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾ ، زيرا اين جمله به ظاهرش دلالت دارد بر اينكه ائمه قبل از وحى هم خداى را عبادت مى‏كرده‏اند و وحى، ايشان را تاييد نموده است، و عبادتشان با اعمالى بوده كه وحى تشريعى قبلا برايشان تشريع كرده بود، پس اين وحى كه متعلق به فعل خيرات شده، وحى تسديد (تاييد) است، نه وحى تشريع.

پس حاصل كلام اين شد كه ائمه مؤيد به روح القدس، و روح الطهاره، و مؤيد به قوتى ربانى هستند كه ايشان را به فعل خيرات و اقامه نماز و دادن زكات (انفاق مالى مخصوص به هر شريعتى) دعوت مى‏كند.

مفسرين‏ «وحى» در اين آيه را حمل بر وحى تشريعى كرده‏اند، آن وقت از چند

جهت دچار اشكال شده‏اند، اول از اين جهت كه فعل خيرات به معناى مصدريش چيزى نيست كه مورد وحى قرار گيرد، بلكه متعلق وحى حاصل فعل است.

دوم از اين جهت كه وحى تشريعى مخصوص به انبيا نيست، بلكه هم ايشان، و هم امت‏هايشان را شامل مى‏شود، و در آيه شريفه وحى مذكور به انبيا اختصاص يافته، پس معلوم مى‏شود مقصود وحى تشريعى نيست.

زمخشرى به منظور فرار از اين اشكال، گفته: مقصود از فعل خيرات، و همچنين اقامه نماز، و ايتاء زكات، مصدر مفعولى است، و معنايش اين است كه «به ايشان وحى كرديم كه بايد خيرات انجام شود. و نماز اقامه و زكات داده شود» چون مصدر مفعولى مترادف با حاصل فعل است، پس هم اشكال اولى از بين رفت كه مى‏گفت معناى مصدرى متعلق وحى قرار نمى‏گيرد، و هم اشكال دومى كه اشكال اختصاصى بود، زيرا چون در فعل مجهول فاعل مجهول است، لذا هم شامل انبيا مى‏شود و هم شامل امتهاى ايشان‏.

مفسرين ديگر پيرامون سخن زمخشرى حرفهاى زيادى زده‏اند.

اشكالى كه ما به آن داريم اين است كه اولا: قبول نداريم كه مصدر مفعولى، با حاصل فعل يك معنا داشته باشد و ثانيا: آنچه گفتيم كه اضافه مصدر به معمول خودش تحقق فعل را مى‏رساند با وحى تشريعى نمى‏سازد، چون عمل وقتى انجام شد ديگر وحى تشريعى چه بگويد.

داستان ابراهيم (علیه السلام) در تفسير سوره انعام، و نيز داستان يعقوب (علیه السلام)، در سوره يوسف، از همين كتاب گذشت، و داستان اسحاق هم در تفسير سوره صافات ان شاء الله خواهد آمد، و به همين جهت ما از انبياى نامبرده در اين آيات ديگر به شرح داستان اين سه بزرگوار نمى‏پردازيم.

﴿وَ لُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَ عِلْماً … إِنَّهُ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ .

كلمه «حكم» به معناى فصل خصومت، و يا به معناى حكمت است، و آن قريه كه عمل خبائث مرتكب مى‏شد، نامش «سدوم» بود، كه لوط در مهاجرتش با ابراهيم در آنجا منزل كرد، و منظور از «خبائث» كارهاى زشت است، و مراد از «رحمت» ، مقام ولايت و يا نبوت است، كه هر كدام باشد وجهى دارد، در سابق در تفسير سوره هود در داستان لوط گذشت ديگر متعرض آن نمى‏شويم.

﴿وَ نُوحاً إِذْ نَادىَ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ … فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ .

يعنى به ياد آر نوح را كه پروردگار خود را در عصرى قبل از ابراهيم و ساير نامبردگان ما را ندا مى‏كرد و مى‏خواند و ما دعايش را مستجاب كرديم، و اما اينكه ندايش چه بود، قرآن كريم آن را حكايت كرده كه گفت: ﴿رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ﴾ و مراد از اهلش خويشاوندان او است، البته غير همسرش و آن پسرش كه غرق شد، و كلمه «كرب» اندوه شديد را گويند، و اينكه فرمود: ﴿وَ نَصَرْنَاهُ مِنَ اَلْقَوْمِ﴾ گويا اين نصرت معناى انجاء، و امثال آن را متضمن است، چون با حرف «من - از» متعدى شده كه معنايش «او را از قوم يارى كرديم» مى‏شود، و اگر همان معناى نصرت مراد بود، بايد با حرف «على» متعدى مى‏شد و مى‏فرمود «نصرناه على القوم - او را بر قوم نصرت داديم» ، بقيه الفاظ آيه روشن است.

داستان نوح در تفسير سوره هود از اين كتاب گذشت، ديگر تكرار نمى‏كنيم.

وحى تسديدفعل الخيراتصلاةزكاةامامتوحی تسدید نه تشریع در فعل الخیرات.فعل الخیرات.اقامه صلاة.ایتاى زکات و عبودیت.تثبیت بر خیرات.

بحث روايتى رواياتى در باره داستان ابراهيم (عليه السلام) و نمروديان و در آتش انداختن آن حضرت (عليه السلام)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در روضه كافى از على بن ابراهيم، از پدرش، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از ابان بن عثمان، از حجر، از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: ابراهيم (صلى الله عليه وآله و سلم) ، با قوم خود مخالفت كرده، خدايانشان را بد گفت - تا آنجا كه فرمود - همين كه از او روى گردانيده، و به صحرا براى انجام مراسم عيد خود رفتند، ابراهيم داخل بتكده‏شان شده، با تيشه همه را شكست، تنها بزرگتر از همه را باقى گذاشته، تيشه را به گردن آن آويخت، مردم از عيد خود برگشته، خدايان خود را ديدند، كه همه خرد شده‏اند، گفتند: به خدا سوگند كه اين كار جز از آن جوانى كه از خدايان بدگويى مى‏كرد سر نزده، ناگزير عذابى بالاتر از اين نيافتند كه او را با آتش بسوزانند.

پس براى سوزاندنش هيزم جمع كردند، و او را نگاه داشتند تا روزى كه بنا بود بسوزانند، در آن روز نمرود با لشگريانش بيرون شد، و در جايگاه مخصوصى كه برايش درست كرده بودند قرار گرفت، تا سوختن ابراهيم را ببيند، ابراهيم را در منجنيقى قرار دادند، زمين عرضه داشت: پروردگارا بر پشت من احدى غير از او نيست كه تو را بندگى كند، آيا او هم با آتش سوخته شود؟ فرمود: اگر ابراهيم مرا بخواند، او را كفايت مى‏كنم.

ابان، از محمد بن مروان، از شخصى كه نام نبرده، از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه: دعاى ابراهيم در آن روز اين بود: «يا احد يا احد، يا صمد يا صمد، يا من لم يلد و

لم يولد، و لم يكن له كفوا احد» آن گاه، عرضه داشت: «توكلت على الله» خداى تعالى فرمود:

من كفايت كردم، پس به آتش دستور داد براى ابراهيم سرد شو، امام فرمود: دندانهاى ابراهيم از سرما به هم مى‏خورد، تا آنجا كه خداى عز و جل فرمود: «و سالم شو»، آن وقت ابراهيم از ناراحتى سرما بياسود، و جبرئيل نازل شده با ابراهيم در آتش به گفتگو پرداخت.

نمرود گفت: هر كس مى‏خواهد معبودى براى خود بگيرد معبودى چون معبود ابراهيم بگيرد. امام سپس اضافه كرد كه: يكى از بزرگان قوم گفت: من به آتش گفتم او را نسوزان.

پس ستونى از آتش به سويش زبانه كشيد، و در جايش بسوزانيد، پس در آن ميان لوط به وى ايمان آورده، و با آن جناب مهاجرت كرده، به شام آمد، در اين سفر لوط و ساره همراه ابراهيم (علیه السلام) بودند.

و نيز در همان كتاب از على بن ابراهيم از پدرش، وعده‏اى از اصحاب اماميه، از سهل بن زياد، همگى از حسن بن محبوب، از ابراهيم بن ابى زياد كرخى، روايت كرده‏اند كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم كه: مى‏فرمود: ابراهيم (علیه السلام) وقتى بتهاى نمرود را شكست، نمرود دستور داد دستگيرش كردند، و براى سوزاندنش چهار ديوارى درست كرده، هيزم در آن جمع كردند، آنگاه آتش در آن زده ابراهيم را در آتش انداخت، تا او را بسوزاند، اين كار را كردند و رفتند، تا پس از خاموش شدن آتش بيايند، وقتى آمدند، و از جاى مخصوص نگاه كردند، ديدند ابراهيم صحيح و سالم، و آزاد از كند و زنجير نشسته است.

داستان را به نمرود خبر دادند دستور داد تا آن جناب را از كشور بيرون كنند و نگذارند گوسفندان و اموالش را با خود ببرد، ابراهيم با ايشان احتجاج كرد و گفت: من حرفى ندارم كه گوسفندان و اموالم را كه سالها در تهيه آن كوشيده‏ام بگذارم، و بروم، ولى شرطش اين است كه شما هم آن عمرى را كه من در تهيه آن‌ها صرف كرده‏ام به من بدهيد، مردم زير بار نرفته مرافعه را نزد قاضى نمرود بردند، قاضى نيز عليه ابراهيم حكم كرد كه بايد آنچه در بلاد اينان به دست آورده‏اى، بگذارى و بروى، و عليه نمروديان هم حكم كرد كه بايد عمر او را كه در تهيه اموالش صرف نموده به او بدهيد، خبر را به نمرود بردند، دستور داد دست از ابراهيم بردارند، و بگذارند با اموال و چارپايان خود بيرون شود، و گفت: او اگر در بلاد شما بماند دين شما را فاسد مى‏كند و خدايان شما را از بين مى‏برد. (تا آخر حديث).

و در كتاب علل، به سندى كه به عبد الله بن هلال دارد، از او روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: وقتى ابراهيم (علیه السلام) به آتش افتاد، جبرئيل در هوا او را ديدار نموده گفت: آيا حاجتى دارى؟ فرمود: به تو نه‏.

مؤلف: در عده‏اى روايات داستان پرتاب كردن او را به وسيله منجنيق، از طرق عامه و خاصه وارد شده، و همچنين اينكه جبرئيل به او گفت: آيا حاجتى دارى يا نه، و پاسخى كه ابراهيم به وى داد.

و در كتاب الدر المنثور است كه فاريابى و ابن ابى شيبه و ابن جرير، از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً﴾ فرمود: آن چنان سرد شد كه سرما او را آزار داد، تا وقتى كه خطاب شد «سلاما» كه از شدت آن كاسته شد، و مطبوع و بى‏آزار گشت‏.

روايتنمرودآتشابراهيماصنامداستان ابراهیم و نمرودیان در روایات.شکستن بت‌ها.نجات از آتش.

چند روايت راجع به اينكه خداوند امامت را در ابراهيم (عليه السلام) و ذريه او قرار داد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى و عيون از حضرت رضا (علیه السلام) در حديثى كه راجع به امامت است آورده كه فرمود: سپس خداى عز و جل او را (يعنى ابراهيم را) اكرام كرد، به اينكه او را امام قرار داد، و امامت را در ذريه او، يعنى اهل صفوت و طهارت از ايشان قرار داد و فرمود: ﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنَا صَالِحِينَ وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ وَ إِقَامَ اَلصَّلاَةِ وَ إِيتَاءَ اَلزَّكَاةِ وَ كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ﴾، و امامت هم چنان در ذريه او بود، و هر يك از ديگرى ارث مى‏برد، و هم چنان قرن به قرن، و دست به دست گشت تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را ارث برد، و خداى تعالى در اين باره فرموده: ﴿إِنَّ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ وَ هَذَا اَلنَّبِيُّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ الله وَلِيُّ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ پس مساله امامت مقام خاصى است كه خدا به هر كه بخواهد روزى مى‏كند.

بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) به امر خداى عز و جل متقبل آن شد، و به همان رسم در ميان فرزندان آن جناب، البته فرزندان اصفيايش كه خدا علم و ايمانشان داده بود: ﴿قَالَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ اَلْإِيمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اَللَّهِ إِلىَ يَوْمِ اَلْبَعْثِ﴾ بگرديد كه تا روز بعث در ميان فرزندان آن جناب هست، چون بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ديگر پيغمبرى نخواهد بود.

و در معانى به سند خود از يحيى بن عمران، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾ فرمود: نوه آدمى را نافله گويند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ اَلْقَرْيَةِ اَلَّتِي كَانَتْ تَعْمَلُ اَلْخَبَائِثَ﴾ فرمود: چون مردان با مردان ازدواج مى‏كردند.

مؤلف: روايت در داستانهاى ابراهيم (علیه السلام) بسيار زياد است، ليكن بسيار هم اختلاف دارند، آن چنان كه در هيچ يك از خصوصيات با منطوق آيات قرآن منطبق نيستند، و ما از اين روايات به همين مقدارى كه خوانديد اكتفاء نموديم، همچنانكه در تفسير سوره انعام، در جلد هفتم اين كتاب، داستانهاى آن جناب را از نظر قرآن كريم آورديم.

امامتذريهرضاصفوتابراهيماکرام ابراهیم به امامت.امامت در ذریه اهل صفوت.هدایت ذریه پاک.

داوود، سلیمان، ایوب، یونس، زکریا و مریم در انبیاء آیات ۷۸–۹۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۷۸ تا ۹۱ شرح حال گروهى از انبیاء و نعمتهاى آنان را بدون ترتیب زمانى گرد مى آورد.

وَدَاوُۥدَ وَسُلَيْمَٰنَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِى ٱلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ ٱلْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَٰهِدِينَ
و داوود و سليمان را [ياد كن‌] هنگامى كه در باره آن كشتزار -كه گوسفندان مردم شب‌هنگام در آن چريده بودند- داورى مى‌كردند، و [ما] شاهد داورى آنان بوديم.
فَفَهَّمْنَٰهَا سُلَيْمَٰنَ ۚ وَكُلًّا ءَاتَيْنَا حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا ۚ وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُۥدَ ٱلْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَٱلطَّيْرَ ۚ وَكُنَّا فَٰعِلِينَ
پس آن [داورى‌] را به سليمان فهمانديم، و به هر يك [از آن دو] حكمت و دانش عطا كرديم، و كوهها را با داوود و پرندگان به نيايش واداشتيم، و ما كننده [اين كار] بوديم.
وَعَلَّمْنَٰهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍۢ لَّكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِّنۢ بَأْسِكُمْ ۖ فَهَلْ أَنتُمْ شَٰكِرُونَ
و به [داوود] فن زره [سازى‌] آموختيم، تا شما را از [خطرات‌] جنگتان حفظ كند. پس آيا شما سپاسگزاريد؟
وَلِسُلَيْمَٰنَ ٱلرِّيحَ عَاصِفَةًۭ تَجْرِى بِأَمْرِهِۦٓ إِلَى ٱلْأَرْضِ ٱلَّتِى بَٰرَكْنَا فِيهَا ۚ وَكُنَّا بِكُلِّ شَىْءٍ عَٰلِمِينَ
و براى سليمان، تندباد را [رام كرديم‌] كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه در آن بركت نهاده بوديم جريان مى‌يافت، و ما به هر چيزى دانا بوديم.
وَمِنَ ٱلشَّيَٰطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُۥ وَيَعْمَلُونَ عَمَلًۭا دُونَ ذَٰلِكَ ۖ وَكُنَّا لَهُمْ حَٰفِظِينَ
و برخى از شياطين بودند كه براى او غواصى و كارهايى غير از آن مى‌كردند، و ما مراقب [حال‌] آنها بوديم.
۞ وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُۥٓ أَنِّى مَسَّنِىَ ٱلضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ
و ايوب را [ياد كن‌] هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه: «به من آسيب رسيده است و تويى مهربانترين مهربانان.»
فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ فَكَشَفْنَا مَا بِهِۦ مِن ضُرٍّۢ ۖ وَءَاتَيْنَٰهُ أَهْلَهُۥ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةًۭ مِّنْ عِندِنَا وَذِكْرَىٰ لِلْعَٰبِدِينَ
پس [دعاى‌] او را اجابت نموديم و آسيب وارده بر او را برطرف كرديم، و كسان او و نظيرشان را همراه با آنان [مجدداً] به وى عطا كرديم [تا] رحمتى از جانب ما و عبرتى براى عبادت‌كنندگان [باشد].
وَإِسْمَٰعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا ٱلْكِفْلِ ۖ كُلٌّۭ مِّنَ ٱلصَّٰبِرِينَ
و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را [ياد كن‌] كه همه از شكيبايان بودند.
وَأَدْخَلْنَٰهُمْ فِى رَحْمَتِنَآ ۖ إِنَّهُم مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و آنان را در رحمت خود داخل نموديم، چرا كه ايشان از شايستگان بودند.
وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبًۭا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِى ٱلظُّلُمَٰتِ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبْحَٰنَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ
و «ذوالنون» را [ياد كن‌] آنگاه كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم، تا در [دل‌] تاريكيها ندا درداد كه: «معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، راستى كه من از ستمكاران بودم.»
فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ وَنَجَّيْنَٰهُ مِنَ ٱلْغَمِّ ۚ وَكَذَٰلِكَ نُۨجِى ٱلْمُؤْمِنِينَ
پس [دعاى‌] او را برآورده كرديم و او را از اندوه رهانيديم، و مؤمنان را [نيز] چنين نجات مى‌دهيم.
وَزَكَرِيَّآ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُۥ رَبِّ لَا تَذَرْنِى فَرْدًۭا وَأَنتَ خَيْرُ ٱلْوَٰرِثِينَ
و زكريّا را [ياد كن‌] هنگامى كه پروردگار خود را خواند: «پروردگارا، مرا تنها مگذار و تو بهترين ارث برندگانى.»
فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ وَوَهَبْنَا لَهُۥ يَحْيَىٰ وَأَصْلَحْنَا لَهُۥ زَوْجَهُۥٓ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ يُسَٰرِعُونَ فِى ٱلْخَيْرَٰتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَبًۭا وَرَهَبًۭا ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا خَٰشِعِينَ
پس [دعاى‌] او را اجابت نموديم، و يحيى را بدو بخشيديم و همسرش را براى او شايسته [و آماده حمل‌] كرديم، زيرا آنان در كارهاى نيك شتاب مى‌نمودند و ما را از روى رغبت و بيم مى‌خواندند و در برابر ما فروتن بودند.
وَٱلَّتِىٓ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَٰهَا وَٱبْنَهَآ ءَايَةًۭ لِّلْعَٰلَمِينَ
و آن [زن را ياد كن‌] كه خود را پاكدامن نگاه داشت، و از روح خويش در او دميديم و او و پسرش را براى جهانيان آيتى قرار داديم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات شرح حال جمعى ديگر از انبيا را ذكر كرده، و آن‌ها عبارتند از داوود، سليمان، ايوب، اسماعيل، ادريس، ذو الكفل، ذو النون، زكريا، يحيى و عيسى. و در آن رعايت ترتيب زمانى، و انتقال از لاحق به سابق را نكرده است - همچنانكه در آيات قبلى هم رعايت نكرده بود - و در اين ميان به پاره‏اى از نعمتهاى بزرگى كه به بعضى از آنان انعام فرموده بود اشاره نموده، و نسبت به بعضى ديگرشان تنها به ذكر نامشان اكتفاء نموده است.

داوودسليمانايوبيونسزكريامريمشرح حال جمعى از انبیاء.نام عیسى در فهرست.نام مریم در فهرست.اشاره به نعمتهاى بزرگ بر بعضى انبیاء.

بيان آيه: ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ...﴾ و شرح اينكه حكم آن دو جناب حكم واحد و مصون از خطا بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ … حُكْماً وَ عِلْماً﴾

كلمه «حرث» به معناى زراعت است، البته به معناى باغ انگور نيز هست. و كلمه «نفش» ، به معناى چراندن حيوانات در شب است. و در مجمع البيان گفته: «نفش» - به فتح فاء، و هم به سكون آن - اين است كه شتران و گوسفندان را در شب رها كنند تا بدون چوپان بچرند.

و در معناى جمله‏ ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ﴾ ، از سياق استفاده مى‏شود كه در باره يك داستان است، و واقعه‏اى بوده كه ميان دو نفر رخ داده، و به شكايت و مرافعه نزد داوود آمده‏اند، چون داوود (علیه السلام) در بنى اسرائيل سمت پادشاهى داشته، و خدا او را در زمين خليفه كرده بود: ﴿يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنَّاسِ بِالْحَقِّ﴾ و اگر هم سليمان در اين قضيه مداخله‏اى داشته حتما به اذن پدرش، و به خاطر يك علتى بوده كه ممكن است آن علت اين بوده كه به اجتماع بفهماند فرزندش لياقت جانشينى او را دارد، و گر نه معلوم است كه در يك واقعه معنا ندارد دو حاكم حكم كنند، و حكم هر يك هم مستقل از ديگرى باشد.

از اينجا معلوم مى‏شود كه مقصود از اينكه فرمود: ﴿إِذْ يَحْكُمَانِ﴾ ، معناى مطابقى كلمه نيست، بلكه معنايش اين است كه در باره آن پيشامد مشورت مى‏كردند، و يا مناظره و بحث

مى‏نمودند، نه اينكه هر دو حكم صادر مى‏كردند.

و اينكه فرمود: ﴿إِذْ يَحْكُمَانِ﴾ كه حكايت حال گذشته است، اين وجه را كاملا تاييد مى‏كند، چون مى‏رساند كه حكم كردنشان تدريجى بوده، و در زمان بعد نيز ادامه داشته و طورى بوده كه وقتى تمام مى‏شده يك حكم صدور مى‏يافته، و گر نه جا داشت بفرمايد: «اذ حكما»

و نيز مؤيد آن، جمله‏ ﴿وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ است، چون ظاهر آن اين است كه ضمير جمع در «حكمهم» به انبيا برگردد، و در كلام خداى تعالى مكرر آمده كه خدا به انبيا حكم داده.

بعضى از مفسرين‏ ضمير مزبور را به داوود و سليمان، و صاحبان دعوا برگردانده‏اند، و اين صحيح نيست، چون به هيچ وجه نمى‏شود نسبت حكم را به صاحبان دعوا داد. پس صحيح همين است كه حكم، حكم واحدى است، و آن هم حكم انبيا است، و آن حكم ظاهرا اين است كه صاحب گوسفند نسبت به مالى كه گوسفندانش از صاحب زرع تلف كرده‏اند ضامن است.

و اين حكم واحدى بوده، كه آن دو در كيفيت اجراى آن اختلاف داشته‏اند، و گرنه اگر اختلافشان در اصل حكم بوده، و بر حسب فرض سليمان و داوود دو حكم مختلف كرده‏اند، به يكى از دو صورت تصور دارد. يا اينكه حكم هر دو حكم واقعى بوده، و يكى ديگرى را نسخ كرده، كه لا بد حكم سليمان ناسخ، و حكم داوود كه پيامبر قبل از او بوده منسوخ بوده، چون قرآن هم مى‏فرمايد: ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ﴾ . و يا اينكه هر دو حكم اجتهادى خود آنان بوده، نه حكم واقعى الهى، بلكه هر دو نسبت به حكم واقعى الهى جاهل بوده‏اند، و آنچه به نظرشان رسيده حكمى ظنى بوده، و خداى تعالى اجتهاد سليمان را تصديق و آن را حكم خود دانسته است.

اگر اولى بوده باشد - كه حكم سليمان ناسخ حكم داوود بوده - هيچ شكى نيست كه ظاهر جملات آيه با آن مساعدت ندارد، زيرا دو حكم كه يكى ناسخ ديگرى باشد متباين با هم خواهند بود، و در اين صورت بايد مى‏فرمود: «و كنا لحكمهما شاهدين - و ما به حكم آن و حكم اين شاهد بوديم» تا تعدد و تباين را برساند، نه اينكه بفرمايد ﴿وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ﴾ چون اين عبارت وحدت حكم را مى‏رساند. علاوه بر اين شاهد بودن خدا بر حكم آن دو، مى‏فهماند كه هر دو از خطا

مصون بوده‏اند، و اگر داوود به حكم منسوخ حكم كرده باشد در خطا بوده است، و با جمله بعدى هم كه مى‏فرمايد: «و ما به هر يك از آنان حكم و علم داده بوديم» نمى‏سازد، چون اين آيه دلالت مى‏كند بر تاييد، و ظاهر در مدح است.

و اما احتمال دومى كه هيچ يك عالم به حكم واقعى الهى نبوده باشند، و آنچه حكم كرده‏اند حكمى بوده كه به اجتهاد خود رانده‏اند، احتمالى است بعيدتر از احتمال اول، براى اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ﴾ يعنى علم به حكم الله واقعى را به سليمان هم آموختيم، و اين تعبير با حكم اجتهادى كه ظنى بيش نيست نمى‏سازد. بعلاوه، با اينكه فرمود: «و به هر يك حكم و علم داديم» نيز سازگار نيست، چون اين تعبير به ما مى‏فهماند كه حكم داوود هم حكمى علمى بوده، نه حكمى ظنى. و اگر جمله مذكور شامل حكم داوود، در اين واقعه نمى‏شد، جا نداشت اين جمله را در اينجا ايراد فرمايد.

مضافا بر اينكه خواننده محترم فهميد، كه گفتيم جمله‏ ﴿وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ﴾ اشعار، و بلكه دلالت دارد بر اينكه حكم، حكم واحدى بوده و مصون از خطا. با اين حال ديگر جز اين باقى نمى‏ماند كه حكم سليمان و داوود حكم واحدى بوده، كه در كيفيت اجرايش اختلاف شده، و حكم سليمان سبك‏تر و سازگارتر بوده است.

در روايات شيعه و اهل سنت هم همين معنا تاييد شده، و خلاصه آنچه در روايات آمده اين است كه: داوود حكم كرد به نفع صاحب زراعت و عليه صاحب گوسفندان، به اينكه بايد گوسفندان را به غرامت به صاحب زرع بدهد، و سليمان حكم كرد به اينكه چون گوسفندان منافع زمين را تلف كرده‏اند، صاحب گوسفند بايد منافع آن گوسفندان، يعنى شير و پشم و متاع آن‌ها را تا آخر سال به صاحب زراعت بدهد.

بعيد هم نيست كه حكم مساله اين بوده كه صاحب گوسفند آنچه را كه از زراعت تلف شده ضامن است، و اين ضمان از نظر قيمت با قيمت گوسفندان برابرى مى‏كرده، لذا داوود حكم كرده كه خود رقبه گوسفندان را به غرامت بدهد و سليمان حكم آسانترى داده و آن اين بوده كه صاحب زراعت به جاى استيفاى منافع زمينش كه نمى‏تواند بكند، آن منافع را از گوسفندان طرف بگيرد، و آن نيز از نظر قيمت تقريبا با حكم داوود برابر است، براى اينكه منفعت يك ساله يك گوسفند را اگر در نظر بگيريم، تقريبا برابر با قيمت خود آن گوسفند خواهد بود.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ﴾ تقديرش: «اذكر داود و سليمان» است يعنى:

به ياد آر سليمان و داوود را. زمانى كه در باره زراعت حكم كردند، زمانى كه گوسفندان

مردمى شبانه در آن بيفتادند و تباهش كردند، و ما همواره شاهد حكم انبيا بوده‏ايم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند «ضمير جمع در آيه، به داوود و سليمان، و محكوم له بر مى‏گردد» و خواننده محترم متوجه اشكال آن شد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به داوود و سليمان بر مى‏گردد، براى اينكه دو نفر هم جمع‏اند، و ضمير جمع به دو نفر نيز بر مى‏گردد. ولى اين حرف صحيح نيست.

«شاهدين» ، يعنى ما همواره حاضر و ناظر حكم انبيا بوده‏ايم، مى‏بينيم و مى‏شنويم، و ايشان را به سوى صواب مى‏كشانيم. «ففهمناها» ، يعنى حكومت و داورى را ما به سليمان ياد داديم. «و كلا» و هر يك از داوود و سليمان را حكم و علم داديم.

بعضى‏ گفته‏اند: تقدير صدر آيه اين است كه: «آتينا داود و سليمان حكما و علما اذ يحكمان...»

حرثنفشحكمداوودسليمانخليفهحکم و علم داده شده به هر دو.حکم بین الناس بالحق.خلافت داوود در زمین.پادشاهى داوود در بنى اسرائیل.فهم مسئله براى سلیمان.حکم به حق.

معناى تسخير كوه‏ها و مرغ‏ها با داود (عليه السلام) و تعليم «صنعت لبوس» به او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ اَلْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَ اَلطَّيْرَ وَ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾.

كلمه «تسخير» به معناى رام كردن چيزى است به طورى كه آنچه مى‏كند مطابق خواست مسخر كننده باشد. البته اين معنا غير اجبار و اكراه و قسر است، براى اينكه در فاعل اجبارى آنچه مى‏كند خارج از مقتضاى اختيار و طبع او است، به خلاف فاعل مسخر شده كه آنچه مى‏كند به مقتضاى طبع و اختيار خودش است، مانند هيزم و آتش كه مسخر آدمى است، ولى نمى‏توان گفت آدمى هيزم را به سوختن مجبور و مكره ساخته است و همچنين عمل اجير و مزدور، كه آنچه براى موجر مى‏كند به اختيار خود مى‏كند، چيزى كه هست به خاطر عقد اجاره مسخر موجر شده است، نه مجبور است، و نه مكره.

از همينجا روشن مى‏شود كه معناى تسخير كوه‏ها، و مرغان با داوود كه با او تسبيح مى‏كنند، اين است كه كوه‏ها و مرغان كه خود فى نفسه تسبيح دارند، تسبيحشان هماهنگ با تسبيح داوود باشد.

پس اينكه فرمود:يسبحن معهبيان جمله ﴿وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ﴾ است. و كلمه «طير» عطف بر جبال است. و جمله‏ ﴿وَ كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ در اينجا اين معنا را مى‏دهد كه اين گونه مواهب و عنايات از سنت‏هاى ديرينه ما است، و امرى نو ظهور و بى‏سابقه نيست.

﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شَاكِرُونَ﴾

در مجمع البيان گفته است: كلمه «لبوس» اسم براى همه انواع سلاح است، و عرب

به همه اقسام اسلحه لبوس مى‏گويد - تا آنجا كه گفته است: بعضى گفته‏اند مقصود از آن در اينجا زره است‏. راغب نيز در مفردات در ذيل جمله‏ ﴿صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾ گفته مقصود از آن زره است‏.

و كلمه «باس» به معناى جنگهاى خونين و سخت است، و گويا مراد از آن در آيه شريفه سختى و شدت فرود آمدن اسلحه دشمن بر بدن است. و ضمير در «علمناه» به داوود بر مى‏گردد، همچنانكه در جاى ديگر در باره آن جناب فرموده: ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ اَلْحَدِيدَ﴾ آهن را برايش نرم كرديم و معناى آيه اين است كه: ما صنعت زره سازى را به داوود تعليم داديم تا براى شما زره بسازد و شما با آن وسيله از شدت فرود آمدن اسلحه بر بدن خود جلوگيرى كنيد. جمله ﴿فَهَلْ أَنْتُمْ شَاكِرُونَ﴾ تقرير و تحريك بر شكر است.

تسخيرجبالطيرلبوستسبيحتسبیح کوهها و مرغان با داوود.تسخیر به معناى رام کردن نه اجبار.فهل انتم شاکرون.تعلیم صنعت لبوس.

مقصود از جريان باد به امر سليمان (عليه السلام) به سوى سر زمين شام ﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ عَاصِفَةً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ...﴾

اين جمله عطف است بر جمله «لداود» ، يعنى ما باد را هم براى سليمان مسخر كرديم، بادهاى تند را، كه به دستور او به سوى سرزمينى كه ما مباركش كرديم جريان مى‏يافت - و مقصود از آن، سرزمين شام است كه سليمان در آنجا زندگى مى‏كرد - و ما به هر چيزى عالميم.

و اگر فرمود باد را در وقتى كه تند مى‏وزيد مسخر او كرديم، با اينكه در وقت آرامى‏اش هم مسخر او بود - به شهادت اينكه فرموده: ﴿رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ﴾ از اين باب است كه مسخر بودن باد در حالت تندى، عجيب‏تر و دلالتش بر قدرت خداى تعالى بيشتر است.

بعضى‏ گفته‏اند: اگر در اين آيه شريفه تنها جريان باد به سوى سرزمين شام را به امر سليمان دانست، و اسمى از جريان باد به امر او از شام به جاى ديگر را ذكر نكرد، براى اين است كه هر چند هر دو منتى است از خدا، ولى جريان باد به سوى كشور سليمان، به امر سليمان، منتى روشن‏تر است. اين بود كلام آن مفسر. و ممكن است مقصود از جريان باد به امر سليمان به سوى سرزمين شام از اين باب بوده كه به فرمان او باد از هر جاى دنيا كه بوده به شام مى‏آمده، تا آن جناب را به هر جا كه مى‏خواسته ببرد، نه اينكه تنها در شام جريان يابد،

به اين معنا كه سليمان را بعد از آنكه به دوش گرفته بوده به شام برگرداند. و بنابراين، آيه شريفه هم شامل بيرون شدن از شام مى‏شود و هم شامل برگشتن به شام.

﴿وَ مِنَ اَلشَّيَاطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذَلِكَ وَ كُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ﴾

منظور از «غوص» بيرون آوردن لؤلؤ، و ساير منافع دريا است. و منظور از اينكه فرمود «عمل‏هاى كمترى هم مى‏كردند» همان اعمالى است كه خودش بيان نموده و فرموده:

﴿يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحَارِيبَ وَ تَمَاثِيلَ وَ جِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَاسِيَاتٍ﴾ و مقصود از اينكه فرمود: «و ما شيطانها را حفظ مى‏كرديم» اين است كه آن‌ها را در خدمت وى حفظ، و از فرار كردن، و يا از انجام فرمانش سر برتافتن، و يا كار او را تباه كردن، جلوگيرى مى‏كرديم. و معناى آيه روشن است و به زودى داستان داوود و سليمان (علیه السلام) در سوره سبا - ان شاء الله - خواهد آمد.

﴿وَ أَيُّوبَ إِذْ نَادىَ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرَّاحِمِينَ﴾

كلمه «ضر» - به ضم ضاد - به معناى خصوص بلاهايى است كه مستقيما به جان آدمى مى‏رسد، مانند مرض، و لاغرى، و امثال آن. و كلمه «ضر» - به فتح ضاد - همه انواع بلاها را شامل مى‏شود.

ايوب (علیه السلام) مورد هجوم انواع بلاها قرار گرفت، اموالش همه از دست برفت، و اولادش همه مردند. مرض شديدى بر بدنش مسلط شد و مدتها او را رنج مى‏داد تا آنكه دست به دعا بلند كرد و حال خود را به درگاه او شكايت كرد. خداى تعالى دعايش را مستجاب نمود و از مرض نجاتش داد و اموال و اولادش را با چيزى اضافه‏تر به او برگردانيد. در آيه بعدى در اين باره مى‏فرمايد: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ﴾ يعنى او را از مرضش نجات و بهبودى داديم. ﴿وَ آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ﴾ يعنى آنچه از اولادش مردند به اضافه مثل آن به او برگردانديم. ﴿رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ ذِكْرىَ لِلْعَابِدِينَ﴾ تا هم به او رحمتى كرده باشيم و هم بندگان عابد ما متذكر شوند و بدانند كه خداى تعالى اولياى خود را به منظور آزمايش مبتلا مى‏كند آنگاه اجرشان مى‏دهد و اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏سازد.

و به زودى داستان ايوب در سوره «_ ص» ان شاء الله خواهد آمد.

﴿وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا اَلْكِفْلِ...﴾ اما ادريس داستانش در سوره مريم گذشت و اما اسماعيل به زودى داستانش در سوره صافات مى‏آيد و قصه ذو الكفل هم در سوره «ص» خواهد آمد.

سليمانريحشامايوباسماعيلادريستسخیر باد و شیاطین براى سلیمان.نداء ایوب و استجابت.کشف ضر و رحمت از عندنا.بلیه ایوب.صبر عباد در ذکرى للعابدین.اسماعیل و ادریس و ذو الکفل.

معناى اينكه ذو النون (يونس عليه السلام) ﴿ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ و اينكه سپس در ظلمات ندا كرد: ﴿أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ...﴾

كلمه «نون» به معناى ماهى است و ذو النون (صاحب ماهى) يونس پيغمبر فرزند متى است كه صاحب داستان ماهى است و از طرف پروردگار مبعوث بر اهل نينوى شد و ايشان را دعوت كرد ولى ايمان نياوردند پس نفرينشان كرد و از خدا خواست تا عذابشان كند همين كه نشانه‏هاى عذاب نمودار شد توبه كردند و ايمان آوردند. پس خدا عذاب را از ايشان برداشت و يونس از ميانشان بيرون شد و خداوند صحنه‏اى به وجود آورد كه در نتيجه يونس به شكم يك ماهى بزرگ فرو رفت و در آنجا زندانى شد تا آنكه خدا آن بليه را از او برداشته دو باره به سوى قومش فرستاد.

﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ يعنى به ياد آر ذو النون را آن زمان كه با خشم از قومش بيرون رفت و پنداشت كه ما بر او تنگ نمى‏گيريم‏ ﴿نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ بطورى كه گفته‏اند به معناى تنگ گرفتن است.

ممكن هم هست جمله‏ ﴿إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ در مورد تمثيل وارد شده باشد و معنايش اين باشد كه: رفتن او و جدايى‏اش از قومش مانند رفتن كسى بود كه از مولايش قهر كرده باشد و پنداشته باشد كه مولايش بر او دست نمى‏يابد و او مى‏تواند با دور شدن از چنگ وى بگريزد و مولايش نمى‏تواند او را سياست كند. اين احتمال از اين نظر قوى نيست كه پيامبرى چون يونس شانش اجل از اين است كه حقيقتا و واقعا از مولايش قهر كند و به راستى بپندارد كه خدا بر او قادر نيست و او مى‏تواند با سفر كردن از مولايش بگريزد چون انبياى گرامى خدا ساحتشان منزه از چنين پندارها است، و به عصمت خدا معصوم از خطا هستند.

پس همانطور كه گفتيم آيه شريفه از باب تمثيل است نه حكايت يك واقعيت خارجى. در جمله‏ ﴿فَنَادىَ فِي اَلظُّلُمَاتِ...﴾ ايجاز به حذف به كار رفته يعنى جزئياتى كه

خواننده خود مى‏داند چيست از وسط افتاده، و تقدير كلام اين است كه: (پس خداى تعالى او را گرفتار ماهى كرد، و ماهى او را بلعيد پس در شكم ماهى پروردگار خود را بخواند). و ظاهرا مراد از «ظلمات» - به طورى كه ديگران هم گفته‏اند - ظلمت دريا، و ظلمت شكم ماهى، و ظلمت شب است.

﴿أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ﴾ در اين جمله يونس (علیه السلام) از آنچه كه عملش نمايش مى‏داد بيزارى مى‏جويد، چون عمل او كه راه خود را گرفت و قومش را به عذاب خدا سپرد و رفت بدون اينكه از ناحيه خدا دستورى داشته باشد، - گر چه او چنين قصدى نداشت - اين معنا را ممثل مى‏كرد كه غير از خدا مرجع ديگرى هست كه بتوان به او پناه برد. و چون عملش بيانگر چنين معنايى بود از اين معنا بيزارى جست و عرضه داشت « ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ﴾ جز تو معبودى نيست» و نيز چون اين معنا را ممثل مى‏كرد كه ممكن است به كارهاى او اعتراض نمايد، و بر او خشم گيرد، و نيز اين تصور را به وجود مى‏آورد كه ممكن است كسى از تحت قدرت خدا بيرون شود، لذا براى عذرخواهى از آن گفت: ﴿سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ در اين جمله به ظلم خود اعتراف كرد، چون عملى آورده كه ظلم را ممثل مى‏كرد، هر چند كه فى نفسه ظلم نبود، و خود او هم قصد ظلم و معصيت نداشت، چيزى كه هست خداى تعالى در اين پيشامد پيغمبرش را تاديب و تربيت كرد تا با گامى پاك و مبراى از تمثيل ظلم، (تا چه رسد به خود ظلم) شايسته قدم نهادن به بساط قرب گردد.

﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

يونس (علیه السلام) هر چند كه تصريح به خواسته خود نكرد، و تنها به مساله توحيد و تنزيه خدا، و اعتراف به ظلم خود اكتفاء كرد، ليكن با اين كلماتش حال درونى خود را، و موقفى را كه در آن قرار گرفته بيان داشت، كه در معنا درخواست نجات و عاقبت را مى‏رساند، خدا هم درخواست او را اجابت نموده، از اندوه و غمى كه به وى روى آورده بود نجاتش بداد.

جمله‏ ﴿وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ وعده به نجات دادن هر مؤمن مبتلاى به اندوه است، البته مؤمنى كه مانند يونس رو به درگاه وى آورد، و او را چون وى ندا كند، و به زودى در سوره صافات داستان آن جناب خواهد آمد - ان شاء الله.

﴿وَ زَكَرِيَّا إِذْ نَادىَ رَبَّهُ رَبِّ لاَ تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْوَارِثِينَ﴾

اين آيه عطف است بر آنچه آيه قبلش عطف بر آن بود. يعنى: و به ياد آر زكريا را در آن زمان كه پروردگارش را ندا كرد، و از او درخواست فرزندى نمود. و اينكه گفت: «خدايا

مرا تنها مگذار» بيان نداى او است، و منظور از «تنها گذاشتن» اين است كه فرزندى نداشته باشد كه از او ارث ببرد. و جمله‏ ﴿وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْوَارِثِينَ﴾ ثنا و حمد خداى تعالى است كه لفظش آن را افاده مى‏كند و مقامى كه اين كلمات را گفته تنزيه خدا را مى‏رساند، چون وقتى گفت «خدايا مرا تنها مگذار» خود كنايه از طلب وارث است و چون خداى سبحان وارث حقيقى است كه همه عالم را ارث مى‏برد لذا براى اينكه خدا را از داشتن شريك در وراثت تنزيه كرده باشد اضافه كرد كه تو بهترين وارثانى

﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ وَهَبْنَا لَهُ يَحْيىَ وَ أَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ...﴾

ظاهر كلام مى‏رساند كه منظور از اصلاح همسرش اين باشد كه او را شايسته براى فرزنددار شدن كرده بعد از آنكه مدتها اين شايستگى را نداشت و زنى عقيم و نازا بود.

همچنانكه خودش در دعايش به اين نكته تصريح كرده و گفته بود: ﴿وَ كَانَتِ اِمْرَأَتِي عَاقِراً﴾ .

﴿إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي اَلْخَيْرَاتِ وَ يَدْعُونَنَا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ﴾ از ظاهر سياق چنين بر مى‏آيد كه ضمير جمع به خاندان زكريا برگردد و گويا تعليلى است براى جمله مقدرى كه از سابقه كلام فهميده مى‏شود و تقدير كلام نظير اين است كه فرموده باشد: اگر ما به ايشان انعام كرديم بدين جهت بوده كه آن‌ها به سوى خيرات مى‏شتافتند.

كلمه «رغب» و «رهب» دو مصدرند مانند «رغبت» و «رهبت» كه يكى به معناى طمع و ديگرى به معناى ترس است و از نظر تركيب‏بندى جمله هر دو تميزند، البته در صورتى كه به معناى مصدرى باقى مانده باشند و اما اگر به معناى فاعل يعنى راغب و راهب باشند در آن صورت حال خواهند بود. و كلمه «خشوع» به معناى تاثر قلب از مشاهده عظمت و كبريا است.

و معناى آيه اين است كه: ما برايشان انعام كرديم چون كه آن‌ها به سوى خيرات مى‏شتافتند و ما را به خاطر رغبت در رحمت و يا به خاطر ثواب، و رهبت از غضب و يا عقاب مى‏خواندند، و يا در حال رغبت و رهبت مى‏خواندند و دلهايشان در برابر ما خضوع داشت.

داستان زكريا و يحيى در اوايل سوره مريم گذشت.

﴿وَ اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا وَ جَعَلْنَاهَا وَ اِبْنَهَا آيَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ .

منظور از «آن زن كه فرجش را حصن كرد» مريم دختر عمران است. اين جمله مدح او به داشتن عفت و صيانت است و نيز تبرئه او از تهمتى است كه يهود به وى نسبت دادند.

﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا﴾ ضمير به مريم بر مى‏گردد. و «نفخ روح» در مريم كنايه است از اينكه ولادت فرزندش عيسى مستند به جريان عادى نيست كه مانند ساير فرزندان نطفه‏اى باشد، كه پس از طى دوره‏اى روح در آن دميده شده باشد. و وقتى نطفه‏اى نباشد ديگر جز اين باقى نمى‏ماند كه تنها نفخ روح باشد و اين نفخ روح همان كلمه الهى است كه در سوره آل عمران فرموده: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ و معنايش اين است كه مثل آن دو يكى است و در اينكه از خلق شدن از نطفه بى نيازند مثل همند.

﴿وَ جَعَلْنَاهَا وَ اِبْنَهَا آيَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ در اين جمله عيسى و مادرش يك آيت به شمار آمده‏اند، چون منظور از آيت در اينجا تولد اينطورى است و اين آيت قائم به هر دو است و چون مريم در اقامه اين آيت مقدم بر عيسى است لذا اول نام مريم را برده فرموده: «ما او و فرزندش را» و نفرموده «ما فرزندش را و خودش را» آيت قرار داديم و همين افتخار براى مريم بس است كه در قرآن نامش در زمره و در رديف انبيا (علیه السلام) آمده و حال آنكه خودش از انبيا نبوده است.

ذو النونيونسظلماتزكريامريمروحلا اله الا انت سبحانک.انى کنت من الظالمین.نجات یونس و کذلک ننجى المؤمنین.نداء در ظلمات و نداء زکریا.توبه قوم یونس و بازگشت او.نفخ روح در مریم.آیة للعالمین.ابن مریم.نداء فى الظلمات.معنى نقدر علیه تنگ گرفتن.

بحث روايتى [چند روايت در باره حكم داوود و سليمان در ذيل آيه: ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب «من لا يحضره الفقيه» آمده كه جميل بن دراج از زراره از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ﴾ فرمود: آن دو بزرگوار با هم مباحثه كردند و خدا فهم مساله را نصيب سليمان كرد.

مؤلف: در بيان معناى آيه مطلبى گذشت كه معناى اين حديث را روشن مى‏كند.

و در كافى به سند خود از حسين بن سعيد از بعضى از اصحاب اماميه از معلى ابى عثمان از ابى بصير روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) معناى آيه‏ ﴿وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ﴾ را پرسيدم فرمود: «نفش - به زراعت

زدن گوسفندان» جز در شب نيست و صاحب زراعت بايد زرع خود را در روز محافظت كند نه شب همچنانكه صاحب حيوان بايد حيوان خود را در شب حفظ كند نه در روز چون در روز چوپانان آن‌ها را مى‏چرانند و سير مى‏كنند پس اگر در روز زرع كسى را فاسد كند چيزى بر او نيست زيرا صاحب زرع بايد زراعت خود را حفظ كند و صاحب حيوان بايد حيوان خود را در شب ضبط كند چون صاحب زرع زراعتش را رها مى‏كند پس اگر در شب چيزى از زراعت مردم را فاسد كرد ضامن است و لذا در آيه كلمه «نفش» به كار رفته.

داوود در اين مساله حكم كرده بود به اينكه صاحب زراعت همه گوسفندان را به غرامت بگيرد، ولى سليمان (علیه السلام) حكم كرد به اينكه شير و پشم يك سال گوسفند از آن وى باشد.

مؤلف: در كتاب «من لا يحضره الفقيه» اين روايت به سند صدوق از ابى بصير از آن جناب نيز نقل شده، ولى در اين روايت آمده كه داوود حكمى كرد كه همه انبيا قبل از او به آن حكم مى‏كردند، ولى خداوند به سليمان وحى كرد كه از اين به بعد هر گوسفندى كه به زراعت كسى لطمه بزند صاحب زرع بيش از آنچه كه از شكم گوسفند بيرون مى‏آيد حقى ندارد، و از آن پس سنت بر همين قرار گرفت. و مقصود از اينكه فرمود: «﴿وَ كُلاًّ آتَيْنَا حُكْماً وَ عِلْماً﴾ به هر يك حكمى و علمى داديم» نيز همين است، پس هر دو به حكم خدا حكم كرده بودند.

و در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير، از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه در حديثى فرمود: زراعت مورد بحث در آيه، زراعت انگور بوده، كه گوسفندان آن را چريدند، آنگاه حكم سليمان را ذكر كرده، سپس فرمود: حكم داوود هم چنين بوده، چيزى كه هست خواست به بنى اسرائيل بفهماند كه سليمان وصى بعد از او است، و گر نه با هم اختلافى در حكم نداشتند، زيرا اگر اختلاف مى‏داشتند مى‏فرمود: «و كنا لحكمهما شاهدين - و ما به حكم آن دو شاهد بوديم».

و در مجمع البيان گفته: در حكم مورد آيه اختلاف شده، كه چه بوده؟ بعضى گفته‏اند: باغ انگورى بوده كه تازه خوشه‏هايش نمودار شده، و لذا داوود به نفع صاحب باغ حكم كرد، و سليمان عرضه داشت اى پيغمبر خدا! حكمت را تغيير ده، و آسان‏تر كن، پرسيد

آسان‏تر چيست؟ گفت: باغ را به صاحب گوسفند بده، تا هر چه ميوه داد مال او باشد، و باغ را به صورت اولش به صاحبش برگرداند، و گوسفند را به صاحب باغ بسپار تا از منافعش استفاده نموده، همين كه باغش به او برگشت گوسفندان را به صاحبش برگرداند. اين معنا از امام ابى جعفر و امام صادق (علیه السلام) هم روايت شده است‏.

مؤلف: در اينكه زراعت مزبور باغ انگور بوده، از طرق اهل سنت از عبد الله بن مسعود نيز روايت شده‏ و البته در اين ميان روايات ديگرى از ائمه اهل بيت (علیه السلام) وجود دارد كه قريب المضمون است با آنچه ما آورديم. و همان بيانى كه ما در معناى آيه آورديم، در توضيح مضامين روايات كافى است.

روايتنفشفقيهكافىحكمفهم مسئله نصیب سلیمان.ضمانت شب و روز در تلف زرع.مباحثه دو نبى در حکم.

رواياتى ديگر در ذيل آياتى كه به ايوب، يونس، زكريا و مريم (عليهم السلام) اشاره داشتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ عَاصِفَةً﴾ فرموده: باد از هر سو به سرزمين شام و بيت المقدس - كه خدا بركتش داده بود - مى‏ورزيد.

و نيز در همان كتاب به سند خود از عبد الله بن بكير، و ديگران از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ آتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ﴾ فرمود: يعنى خداوند همان فرزندان وى را كه مرده بودند زنده كرد، چه آن‌هايى كه قبل از بليه مرده بودند، و چه آن‌ها كه در حال بليه از دنيا رفته بودند.

و نيز در آن كتاب و در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ فرمود: غضب وى از اعمال مردمش بود ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ فرمود: يونس پنداشت خدا او را به خاطر غضبش عقاب نمى‏كند.

و در عيون به سند خود از ابى الصلت هروى روايت كرده كه حضرت رضا (علیه السلام) در گفتگويى كه با مامون بر سر عصمت انبيا داشت فرمود: اما اينكه در باره يونس فرموده‏ ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ اين «ظن» به معناى يقين است، يعنى يونس اطمينان داشت كه خداوند رزق او را تنگ نمى‏گيرد، مگر نشنيده‏اى كلام خداى را كه فرموده: ﴿وَ أَمَّا إِذَا مَا اِبْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ﴾ يعنى رزق او را تنگ مى‏گيرد، چون اگر كسى خيال كند كه خدا بر او قدرت ندارد كافر است، (و انبيا منزه از كفرند).

و در تهذيب به سند خود از زيات، از مردى از كرام، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: چهار چيز براى چهار چيز است - تا آنجا كه فرمود - و چهارم براى هم و غم آيه‏ ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ است، زيرا خداى سبحان خودش فرموده: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ چون يونس آن دعا را كرد ما مستجابش كرديم، و از غم و اندوه نجاتش داديم، و همچنين مؤمنين را نجات مى‏دهيم

مؤلف: اين معنا در كتاب خصال بدون ذكر سند روايت شده است.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير از سعد روايت كرده كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم كه فرمود: آن اسم از اسامى خدا كه اگر كسى او را با آن بخواند اجابتش مى‏كند، و هر چه بخواهد مى‏دهد، همان اسمى است كه يونس فرزند متى خواند. عرضه داشتم يا رسول الله! آن اسم مخصوص يونس بود، يا براى همه مسلمين؟ فرمود مخصوص يونس و مؤمنين است كه اگر خداى را با آن بخوانند مستجاب مى‏كند. مگر نشنيده‏اى كه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ پس ايمان شرطى است كه خدا آن را در دعاى دعا كننده شرط كرده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ أَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ﴾ فرموده: همسرش حيض نمى‏شد، و از آن پس شد.

و در كتاب معانى الاخبار به سندى كه به على بن جعفر دارد از برادرش موسى بن جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: «رغبت» آن است كه آدمى كف دست و صورت خود را به آسمان كند، و «رهبت» آن است كه پشت هر دو دست را به طرف صورت كرده تا برابر صورت بلند كنى‏.

مؤلف: نظير اين روايت در كافى به سندى كه دارد از ابى اسحاق از امام صادق (علیه السلام) آمده، و عبارت آن چنين است: «رغبت» آن است كه كف دست‏ها را به طرف آسمان بلند كنى، و «رهبت» آن است كه پشت دستها را به طرف آسمان بلند كنى‏.

و در تفسير قمى روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿يَدْعُونَنَا رَغَباً وَ رَهَباً﴾ فرمود: يعنى راغبين و راهبين. و در ذيل جمله‏ ﴿اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا﴾ فرمود: مريم آن چنان عفيف بود كه احدى او را نديد. و در ذيل جمله‏ ﴿فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا﴾ فرمود: روح مخلوق خدا است، يعنى روحى از امرمان‏.

ايوبيونسعصمتعيونقمىزنده شدن فرزندان ایوب.نجات مؤمنین نظیر یونس.عصمت انبیاء در گفتگوى رضا با مامون.بلیه ایوب و یونس.احصان فرج.نفخ من روحنا.

امت واحده، حرام رجوع، طی السماء، وراثت صالحان و رحمة للعالمین آیات ۹۲–۱۱۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات پایان سوره انبیاء درباره وحدت امت، معاد، طی السماء، زبور و وراثت زمین و توحید وحی یکجا تفسیر می‌شود.

إِنَّ هَٰذِهِۦٓ أُمَّتُكُمْ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ وَأَنَا۠ رَبُّكُمْ فَٱعْبُدُونِ
اين است امت شما كه امتى يگانه است، و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستيد.
وَتَقَطَّعُوٓا۟ أَمْرَهُم بَيْنَهُمْ ۖ كُلٌّ إِلَيْنَا رَٰجِعُونَ
و[لى‌] دينشان را ميان خود پاره پاره كردند. همه به سوى ما بازمى‌گردند.
فَمَن يَعْمَلْ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌۭ فَلَا كُفْرَانَ لِسَعْيِهِۦ وَإِنَّا لَهُۥ كَٰتِبُونَ
پس هر كه كارهاى شايسته انجام دهد و مؤمن [هم‌] باشد، براى تلاش او ناسپاسى نخواهد بود، و ماييم كه به سود او ثبت مى‌كنيم.
وَحَرَٰمٌ عَلَىٰ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَٰهَآ أَنَّهُمْ لَا يَرْجِعُونَ
و بر [مردم‌] شهرى كه آن را هلاك كرده‌ايم، بازگشتشان [به دنيا] حرام است.
حَتَّىٰٓ إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن كُلِّ حَدَبٍۢ يَنسِلُونَ
تا وقتى كه يأجوج و مأجوج [راهشان‌] گشوده شود و آنها از هر پشته‌اى بتازند،
وَٱقْتَرَبَ ٱلْوَعْدُ ٱلْحَقُّ فَإِذَا هِىَ شَٰخِصَةٌ أَبْصَٰرُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ يَٰوَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا بَلْ كُنَّا ظَٰلِمِينَ
و وعده حق نزديك گردد، ناگهان ديدگان كسانى كه كفر ورزيده‌اند خيره مى‌شود [و مى‌گويند:] «اى واى بر ما كه از اين [روز] در غفلت بوديم، بلكه ما ستمگر بوديم.»
إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَٰرِدُونَ
در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى‌پرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد.
لَوْ كَانَ هَٰٓؤُلَآءِ ءَالِهَةًۭ مَّا وَرَدُوهَا ۖ وَكُلٌّۭ فِيهَا خَٰلِدُونَ
اگر اينها خدايانى [واقعى‌] بودند در آن وارد نمى‌شدند، و حال آنكه جملگى در آن ماندگارند.
لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌۭ وَهُمْ فِيهَا لَا يَسْمَعُونَ
براى آنها در آنجا ناله‌اى زار است و در آنجا [چيزى‌] نمى‌شنوند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا ٱلْحُسْنَىٰٓ أُو۟لَٰٓئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ
بى‌گمان كسانى كه قبلا از جانب ما به آنان وعده نيكو داده شده است از آن [آتش‌] دور داشته خواهند شد.
لَا يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا ۖ وَهُمْ فِى مَا ٱشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَٰلِدُونَ
صداى آن را نمى‌شنوند، و آنان در ميان آنچه دلهايشان بخواهد جاودانند.
لَا يَحْزُنُهُمُ ٱلْفَزَعُ ٱلْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّىٰهُمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ هَٰذَا يَوْمُكُمُ ٱلَّذِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ
دلهره بزرگ، آنان را غمگين نمى‌كند و فرشتگان از آنها استقبال مى‌كنند [و به آنان مى‌گويند:] اين همان روزى است كه به شما وعده مى‌دادند.
يَوْمَ نَطْوِى ٱلسَّمَآءَ كَطَىِّ ٱلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ ۚ كَمَا بَدَأْنَآ أَوَّلَ خَلْقٍۢ نُّعِيدُهُۥ ۚ وَعْدًا عَلَيْنَآ ۚ إِنَّا كُنَّا فَٰعِلِينَ
روزى كه آسمان را همچون در پيچيدن صفحه نامه‌ها در مى‌پيچيم. همان گونه كه بار نخست آفرينش را آغاز كرديم، دوباره آن را بازمى‌گردانيم. وعده‌اى است بر عهده ما، كه ما انجام‌دهنده آنيم.
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى ٱلزَّبُورِ مِنۢ بَعْدِ ٱلذِّكْرِ أَنَّ ٱلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ ٱلصَّٰلِحُونَ
و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد.
إِنَّ فِى هَٰذَا لَبَلَٰغًۭا لِّقَوْمٍ عَٰبِدِينَ
به راستى در اين [امور] براى مردم عبادت‌پيشه ابلاغى [حقيقى‌] است.
وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا رَحْمَةًۭ لِّلْعَٰلَمِينَ
و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.
قُلْ إِنَّمَا يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَهَلْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ
بگو: «جز اين نيست كه به من وحى مى‌شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس آيا مسلمان مى‌شويد؟»
فَإِن تَوَلَّوْا۟ فَقُلْ ءَاذَنتُكُمْ عَلَىٰ سَوَآءٍۢ ۖ وَإِنْ أَدْرِىٓ أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌۭ مَّا تُوعَدُونَ
پس اگر روى برتافتند بگو: «به [همه‌] شما به طور يكسان اعلام كردم، و نمى‌دانم آنچه وعده داده شده‌ايد آيا نزديك است يا دور.»
إِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلْجَهْرَ مِنَ ٱلْقَوْلِ وَيَعْلَمُ مَا تَكْتُمُونَ
[آرى،] او سخن آشكار را مى‌داند و آنچه را پوشيده مى‌داريد مى‌داند.
وَإِنْ أَدْرِى لَعَلَّهُۥ فِتْنَةٌۭ لَّكُمْ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ
و نمى‌دانم، شايد آن براى شما آزمايشى و تا چند گاهى [وسيله‌] برخوردارى باشد.
قَٰلَ رَبِّ ٱحْكُم بِٱلْحَقِّ ۗ وَرَبُّنَا ٱلرَّحْمَٰنُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ
گفت: «پروردگارا، [خودت‌] به حق داورى كن، و به رغم آنچه وصف مى‌كنيد، پروردگار ما همان بخشايشگر دستگير است.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات به مضمون اول سوره برگشت شده، زيرا در آن آيات بيان مى‏فرمود كه براى بشر معبودى است واحد، و آن معبود همان كسى است كه آسمان‌ها و زمين را خلق فرموده، و لذا بايد او را از طريق نبوت، و پذيرفتن دعوت انبيا بپرستند، و با پرستش وى آماده حساب يوم الحساب شوند.

و نبوت جز به يك دين دعوت نمى‏كند، و آن دين توحيد است، همچنانكه موسى، و قبل از او ابراهيم، و قبل از وى نوح، و همچنين انبيا قبل از نوح، و بعد از موسى - مانند ايوب، و ادريس و غير آن دو از پيامبرانى كه اساميشان و پاره‏اى از انعامهايى كه خدا به ايشان كرده و در قرآن كريم آمده - همه به آن دعوت مى‏كردند.

پس، بشر امتى است واحده، و داراى ربى واحد، و آن خداى عز اسمه است. و دين واحد، و آن دين توحيد است كه در آن تنها خدا عبادت مى‏شود. دعوت الهى همين است و بس، و ليكن مردم اين دين واحد را قطعه قطعه كردند، و خدايانى به جاى خدا براى خود درست كردند، و اديانى غير از دين خدا تراشيدند، و به همين جهت اختلاف در ميان خود پديد آوردند، و هدف‏هايشان در دنيا و آخرت مختلف گشت.

اما در آخرت، بشرهاى صالح به زودى با شكر خدا از ايشان مواجه گشته و به هيچ ناملايمى بر نمى‏خورند و مدام در نعمت و كرامتند. و اما غير صالحان، در عذاب و عقابند.

اين وضع آنان در آخرت، و اما در دنيا كه خداى عز و جل صالحان از ايشان را وعده داده كه زمين را به ارث به ايشان دهد، و خانه عاقبت را هم خاص ايشان كند. و طالحان و بدكاران را وعده داده كه به هلاكت رساند و نابود سازد، و سعيشان را بى‏نتيجه گذارد.

امت واحدهتوحیدعبادتسیاقرب واحد و عبادت.امت واحده.فاعبدون.ختم دعوت.

معناى آيه: ﴿إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ و مراد از «امت» در آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾

كلمه «امة» به معناى جماعتى است كه مقصد واحدى آن‌ها را جمع كرده باشد.

خطاب در آيه شريفه به طورى كه سياق به آن گواهى مى‏دهد خطابى است عمومى، كه تمامى افراد مكلف بشر را در بر مى‏گيرد. و مراد از امت در اينجا نوع انسان است، كه معلوم است نوع براى خود وحدتى دارد، و همه انسان‌ها در آن نوع واحدند، و اگر اسم اشاره «هذه» را مؤنث آورده به مناسبت تانيث خبر «ان» است كه همان كلمه «امت» مى‏باشد.

و معناى آيه اين است كه: اين نوع انسانى، امت شما بشر است، و اين هم واحد است، (همه در انسانيت يكى هستند)، پس امت واحده‏اى هستيد و من - الله واحد تعالى - پروردگار شما هستم، زيرا مالك و مدبر شمايم، پس تنها مرا بپرستيد، و نه ديگران را.

و در جمله‏ ﴿أُمَّةً وَاحِدَةً﴾ اشاره به دليل خطاب «فاعبدون» نموده، براى اينكه نوع انسانى وقتى نوعى واحد، و امتى واحده و داراى هدف و مقصدى واحد باشد و آن هدف هم عبارت باشد از سعادت حيات انسانى، ديگر ممكن نيست غير ربى واحد ارباب ديگرى داشته باشد، چون ربوبيت و الوهيت منصب تشريفى و قراردادى نيست، تا انسان به اختيار خود هر كه را و هر چه را خواست براى خود رب قرار دهد، بلكه ربوبيت و الوهيت به معناى مبدئيت تكوين و تدبير است، و چون همه انسان‌ها از اولين و آخرينشان يك نوع و يك موجودند، و نظامى هم كه به منظور تدبير امورش در او جريان دارد نظامى است واحد و متصل و مربوط كه بعضى اجزاء را به بعضى ديگر متصل مى‏سازد، قهرا اين نوع واحد و نظام واحد را جز مالك و مدبرى واحد به وجود نياورده است، و ديگر معنا ندارد كه انسان‌ها در امر ربوبيت با هم اختلاف كنند، و هر يك براى خود ربى اتخاذ كند غير رب آن ديگرى، و يا در عبادت راهى برود غير آن راهى كه ديگرى سلوك مى‏كند. پس انسان نوع واحد است و لازم است ربى واحد اتخاذ كند، و او ربى باشد كه حقيقت ربوبيت را واجد باشد، و او خداى عز اسمه است.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از امت، دين است، و اشاره به كلمه «هذه» به دين اسلام است كه دين همه انبيا بوده. و مراد از اينكه فرمود «امت واحده‏اى است» اين است كه اجتماع انبيا و بلكه اجماعشان بر آن است. و معناى آيه اين است كه: ملت اسلام ملت شما است، كه واجب است حدود آن را حفظ كنيد، و ملتى است كه همه انبيا (علیه السلام) بر

آن اتفاق دارند.

ليكن اين معناى بعيدى است، زيرا استعمال امت در دين به فرضى كه جايز باشد، به نحو مجاز جايز است كه بدون قرينه نمى‏شود مرتكب آن شد. علاوه بر اين، با اينكه معناى حقيقى كلمه معناى روبراهى است، و ساير كلمات قرآنى از قبيل‏ ﴿وَ مَا كَانَ اَلنَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا﴾ ، آن را تاييد مى‏كند - چون به طورى كه مى‏بينيد اين آيه اجمال آيه فوق و آيه بعدى‏اش را متضمن است - ديگر نه اجبارى داريم و نه احتياجى به اينكه مرتكب مجاز شويم، از اين هم كه بگذريم تعبير در جمله‏ ﴿وَ أَنَا رَبُّكُمْ﴾ به «رب» و نه به «اله» بدون وجه مى‏ماند، زيرا اگر امت به معناى دين بود ممكن بود بفرمايد: «و انا الهكم» به خلاف اينكه امت را به معناى جماعت بگيريم كه در اين صورت آوردن كلمه «رب» به خاطر نكته‏اى خواهد بود و بنا بر آن معناى آيه اين مى‏شود كه: شما افراد بشر نوع واحدى هستيد و من مالك و مدبر امور شمايم، پس مرا بپرستيد تا مرا معبود خود گرفته باشيد.

در اين آيه وجوه بسيارى ديگر آورده‏اند كه چون همگى از سياق آيه دور بود، از نقلش خوددارى كرديم! اگر شما بخواهيد بدانها وقوف يابيد مى‏توانيد به كتب تفسيرى مفصل مراجعه كنيد.

امتواحدهربعبادترب واحد.امر به عبادت.امت واحده.امت انبیا.

نكوهش اختلاف مردم در امر دين و بيان اينكه اعمال كسانى كه توأم با ايمان از اعمال صالح به جاى مى‏آورند مقبول است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾

كلمه «تقطع» به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى «تقطيع» يعنى جدا كردن است‏ بعضى‏ ديگر گفته‏اند به همان معنايى است كه از لفظ متبادر مى‏شود و آن تفرق و اختلاف است. و كلمه «امرهم» منصوب به نزع خافض (نياوردن حرف جر) است و تقدير آن «و تقطعوا فى امرهم» مى‏باشد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «تقطعوا» معناى جعل و قرارداد را متضمن است و به همين جهت بدون حرف جر مفعول گرفته. و هر چه باشد جمله مذكور استعاره به كنايه است و مقصود از آن اين است كه مردم اين امر واحد را كه گفتيم همان دين توحيد است كه انبيا بدان دعوت كرده‏اند رها كرده با اينكه امرى واحد بود پاره پاره نموده و ميان خود تقسيمش كردند، هر طايفه‏اى يك قسمت آن را گرفته بقيه را رها كرد يكى وثنى مذهب شد، يكى يهود و يكى نصارى و يكى مجوس و ديگرى صابئى، آن هم با همه اختلافاتى

كه در طوايف آن‌ها هست. و اين خود نوعى سرزنش و مذمتى است از مردم به خاطر اختلافشان در دين و نافرمانى خدا در پرستش معبود يگانه.

و در جمله‏ ﴿كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾ بيان مى‏كند كه اختلافشان در امر دين ناديده گرفته نمى‏شود بلكه همگى به سوى خدا بازگشت نموده بر طبق اختلافى كه در امر دين كردند سزا داده مى‏شوند. همچنانكه تفصيل در آيه‏ ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ...﴾ نيز بدان اشاره دارد. و اگر جمله‏ ﴿كُلٌّ إِلَيْنَا رَاجِعُونَ﴾ را بدون عطف آورده براى اين است كه اين جمله در واقع جوابى است از سؤالى تقديرى، گويى كسى پرسيده عاقبت اختلافشان در امر دين چه خواهد بود و چه نتيجه خواهد داد در پاسخ فرموده همه به سوى ما بر مى‏گردند و طبق عملشان مجازاتشان مى‏كنيم

﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ﴾

اين آيه تفصيل حال اختلاف كنندگان است از نظر جزاى اخروى، و به زودى آيه‏اى خواهد آمد كه به منزله بيان و تفصيل جزاى دنيايى ايشان است كه در آن مى‏فرمايد: ﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾ .

پس معناى اينكه فرمود: ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ﴾ اين است كه از افراد بشر هر كس چيزى از اعمال صالح را به جاى آورد - البته عمل صالح را مقيد به ايمان كرد چون عمل بدون ايمان اثرى ندارد.

و مراد از «ايمان» به طورى كه از سياق و مخصوصا از آيه گذشته كه مى‏فرمود: ﴿وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ بر مى‏آيد قطعا ايمان به خدا است، چيزى كه هست ايمان به خدا جداى از ايمان به انبيايش نيست، آن هم همه آنان، بدون استثناء، زيرا فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اَللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ … هُمُ اَلْكَافِرُونَ حَقًّا﴾ .

﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ﴾ يعنى سعى ايشان مستور نمى‏ماند. «كفران» در مقابل «شكر» است، و لذا از اين معنا در موضعى ديگر چنين تعبير آورده: ﴿وَ كَانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً﴾ .

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ﴾ اين است كه ما اعمالشان را در صحيفه

اعمال ثبت مى‏كنيم، ثبتى كه هرگز فراموش نشود. پس مقصود از اين كه فرمود: ﴿فَلاَ كُفْرَانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنَّا لَهُ كَاتِبُونَ﴾ اين است كه عمل صالحشان فراموش و كفران نمى‏شود.

اين آيه شريفه از آياتى است كه دلالت مى‏كند بر قبولى اعمال صالح، مشروط به اينكه توأم با ايمان باشد، همچنانكه آيات حبط اعمال به خاطر كفر، آن را تاييد مى‏كند، و نيز دلالت مى‏كند بر اينكه مؤمنى كه بعضى از اعمال صالح را به جاى مى‏آورد اهل نجات است.

اختلافدینعمل صالحایمانتقطیعایمان شرط قبول عمل.اعمال صالح.اختلاف در دین.تقطیع امر.وحدت دین.

وجوه مختلف در معناى آيه: ﴿وَ حَرَامٌ عَلىَ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ و اشاره به اينكه فساد فرد به فساد مجتمع مى‏انجامد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ حَرَامٌ عَلىَ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾

آنچه از اين آيه با كمك سياق به ذهن تبادر مى‏كند، اين است كه مراد اين باشد: ما اهل هر قريه را كه هلاك كنيم ديگر زنده نمى‏شوند، و دوباره به دنيا بر نمى‏گردند تا آنچه كمبود دارند جبران كنند، و آنچه از عمر و زندگى از كف داده‏اند استيفا نمايند.

و اين در حقيقت يك لنگه از دو لنگه تفصيلى است كه آيه‏ ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...﴾، متضمن آن است. پس طرف ديگر از دو طرف تفصيل اين مى‏شود: هر كه مؤمن نباشد، هر چه عمل صالح به جاى آورد نوشته نمى‏شود، و سعيش مشكور نيست بلكه خائب و خاسر است، و سعيش در دنيا بى‏نتيجه است، و بعد از مردن هم ديگر راهى به تدارك آنچه كه از او فوت شده ندارد.

چيزى كه هست، خداى تعالى در آيه مورد بحث به جاى فرد، مجتمع را مورد سخن قرار داده، و فرموده: ﴿وَ حَرَامٌ عَلىَ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا﴾ و نفرموده: «و حرام على من اهلكناه - حرام است بر كسى كه ما او را هلاك كرديم» ، و اين بدان جهت است كه فساد فرد به طبع به فساد جامعه سرايت مى‏كند و به طغيان جامعه منتهى مى‏شود، و آنگاه ديگر عذاب بر آنان حتمى مى‏شود و همه هلاك مى‏گردند، همچنانكه در سوره اسرى فرموده: ﴿وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَاباً شَدِيداً﴾.

البته به احتمال بعيدى مى‏توان گفت كه منظور از «اهلاك» ، اهلاك به جرم گناهان باشد، به اين معنا كه در اثر گناه زياد استعداد سعادت و هدايت به كلى در آنان باطل گردد، همچنانكه در آيه‏ ﴿وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ﴾ بدان اشاره كرده است.

آنگاه بنابراين احتمال، آيه مورد بحث در معناى آيه‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ لاَ يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ﴾ مى‏شود و معنايش اين است كه: بر مردمى كه ما ايشان را به جرم گناهان بسيار محكوم به ضلالت كرديم، حرام است كه بار ديگر به توبه و به حال استقامت برگردند.

و معناى آيه اين است كه: آن قريه‏اى كه عمل صالح توأم با ايمان انجام نداد و امرشان منجر به هلاكت شد، ديگر محال است كه دوباره زنده شود و ما فات را تدارك نموده سعى خود را مشكور، و اعمال خود را مكتوب، و مقبول كند.

و اما اينكه فرمود: ﴿أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ با اينكه ظاهر كلام اقتضا داشت بفرمايد «انهم يرجعون» حق مطلب اين است كه در اين تعبير مجاز عقلى به كار رفته، يعنى نتيجه تعلق فعل به چيزى در جاى خود متعلق قرار گرفته. به عبارت ديگر: آن وضعى كه متعلق فعل بعد از تعلق فعل بدان به خود مى‏گيرد، در جاى خود متعلق قرار گرفته، توضيح اينكه نتيجه تعلق حرمت به بازگشت (به سوى دنيا) اين است كه ديگر به دنيا بر نگردند، و اين نتيجه در جاى خود «رجوع» كه متعلق حرمت است قرار گرفته.

اگر گفته شود كه: غرض از اين مجاز عقلى چه بوده. و چرا از اول نفرموده «و حرام على قرية اهلكناها انهم يرجعون - و حرام است بر قريه‏اى كه هلاكشان كرديم كه برگردند» ؟.در جواب مى‏گوييم فايده اين مجاز اين است كه نفوذ فعل (حرمت) را افاده كند. گويا فرموده: آن قدر حرمت نافذ و مؤثر بود كه به محضى كه متعلق به رجوع آنان شد، رجوعشان بدون هيچ فاصله مبدل به عدم رجوع شد.

و نظير اين مجاز عقلى در آيه‏ ﴿مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ﴾ به كار رفته، چون در اين آيه «منع» به سجده تعلق گرفته (نه عدم سجده) ولى از آنجا كه اثرش در جلوگيرى از سجده شديد بوده، گويى كه سجده را عدم سجده كرد، و لذا عدم سجده كه نتيجه تعلق منع است در جاى خود سجده كه متعلق منع است قرار گرفته.

باز نظير آن در آيه‏ ﴿قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً﴾ به كار رفته، چون شرك نورزيدن متعلق حرمت قرار گرفته، با اينكه شرك ورزيدن حرام است، نه شرك نورزيدن، البته ما اين دو آيه را در جاى خود به وجه ديگرى نيز توجيه كرده‏ايم.

حرامقریهرجوعفسادهلاکتفساد فرد به فساد مجتمع.عدم رجوع پس از هلاکت.حرام رجوع.اهلاک قریه‌ها.

ياد آورى معاد و تهديد مشركين به عذاب جاودانى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين‏ ديگر آيه مورد بحث را به وجوهى ديگر توجيه كرده‏اند. يكى اينكه: كلمه «لا» زائده، و اصل جمله، «انهم يرجعون» است.

دوم اينكه كلمه «حرام» در آيه به معناى واجب است و معناى آيه اين است كه «واجب است بر اهل قريه‏اى كه هلاكشان كرديم اينكه بر نگردند» آنگاه استدلال كرده‏اند به اينكه كلمه حرام به معناى واجب آمده مانند شعر خنساء كه مى‏گويد:

و ان حراما لا ارى الدهر باكيا *** على شجوة الا بكيت على صخر

سوم اينكه متعلق حرمت حذف شده و جمله‏ ﴿أَنَّهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾ متعلق آن نيست و تقدير كلام اين است كه حرام است بر قريه‏اى كه هلاكشان كرديم - يعنى آنان را كشته گناهان خود يافتيم - اينكه عملى از ايشان قبول شود براى اينكه ايشان به سوى توبه بر نمى‏گردند

چهارم اينكه مراد از «برنگشتن» ، برنگشتن به سوى خدا در قيامت است نه بر نگشتن به دنيا، و معناى آيه به طورى كه لفظ آيه هم استقامتش محفوظ باشد اين است كه: «قريه‏اى كه ما به خاطر طغيان اهلش هلاك كرديم محال است كه به سوى ما براى مجازات برنگردند» ولى خواننده عزيز متوجه اشكال يك يك آن‌ها مى‏باشد.

﴿حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ﴾

كلمه «حدب» - با دو فتحه - به معناى زمين‏هاى بلندى است كه بين زمين‏هاى پست قرار گرفته باشد. و كلمه «ينسلون» از «نسول» به معناى بيرون جستن با سرعت است و از اين رو جستن گرگ را «نسلان» گويند. سياق اقتضا دارد كه جمله‏ ﴿حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ...﴾ نتيجه و غايت تفصيل مذكور در ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ﴾ تا آخر دو آيه باشد و نيز ضمير جمع در «ينسلون» به ياجوج و ماجوج بر گردد.

آنگاه معناى آيه اين مى‏شود كه: مدام امر به همين منوال جريان مى‏يابد - يعنى اعمال صالح مؤمنين را مى‏نويسيم و سعيشان را مشكور مى‏داريم و قراء ظالمه را هلاك نموده رجوعشان را بعد از هلاكت تحريم مى‏كنيم تا آن روزى كه راه بسته ياجوج و ماجوج و سدشان گشوده شود، يعنى ياجوج و ماجوج از بلنديهاى زمين با سرعت به سوى مردم بتازند و اين خود يكى از علامتهاى قيامت است همچنانكه آيه ﴿فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ

وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعاً﴾ نيز بدان اشاره مى‏كند و ما به طور مفصل در معناى ياجوج و ماجوج و سدى كه بر آنان زده شد در تفسير سوره كهف بحث كرديم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: ضمير جمع در كلمه «ينسلون» به مردم بر مى‏گردد و مراد از «ينسلون» بيرون شدنشان از قبور به سوى محشر است.

ولى سياق ما قبل از جمله‏ ﴿حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ...﴾ و بعد از آن، كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اِقْتَرَبَ اَلْوَعْدُ اَلْحَقُّ﴾ با اين معنا سازگار نيست. و همچنين خود جمله مورد بحث، از نظر اينكه حال است با آن درست در نمى‏آيد. علاوه بر اينكه «نسول: بيرون شدن» از هر حدب (بلندى) كه در جمله مورد بحث قرار گرفته، بر بيرون شدن از قبر صادق نيست، چون قبر جزو بلنديهاى زمين نيست، و به همين جهت گوينده و صاحب اين توجيه كه همان مجاهد معروف است كلمه «حدب» را «جدث» - با جيم و ثاى سه نقطه كه به معناى قبر است قرائت كرده.

﴿وَ اِقْتَرَبَ اَلْوَعْدُ اَلْحَقُّ فَإِذَا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾

منظور از «وعد حق» قيامت است. و معناى «شخوص بصر» اين است كه چشم آن چنان خيره شود كه پلكش به هم نخورد - راغب اينطور معنا كرده‏. و اين حالت لازمه كمال اهتمام ناظر به آن چيزى است كه بدان خيره شده، اهتمامى كه ديگر نمى‏گذارد به چيزى ديگر مشغول شود، و اين حالت بيشتر در گرفتاريهاى ناگهانى براى آدمى پديد مى‏آيد.

﴿يَا وَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا﴾ اين جمله حكايت كلام كفار است كه در هنگام مشاهده قيامت كه ناگهان مى‏رسد به خود نفرين مى‏كنند، و ادعا مى‏كنند كه در غفلت از اين صحنه مى‏زيسته‏اند. گويى اول ادعا مى‏كنند كه ما را غافل كردند، و سپس اعتراف مى‏كنند به اينكه غفلت ناشى از ظلم خودشان بوده كه به كارهايى مشغول شدند كه آخرت را از يادشان مى‏برده و غافلشان مى‏ساخته لذا گفتند ﴿بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ نه، بلكه خود ما ستمكار بوديم.

﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾

كلمه «حصب» به معناى آتش‏گيره است. و بعضى‏ گفته‏اند: به معناى هيزم است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اصل اين كلمه به معناى هر چيزى است كه در آتش افكنده شود، پس معنايش اعم از آن دو است.

و از اينكه در جمله‏ ﴿وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ «ما» به كار برده كه براى غير ذوى العقول است و نفرموده «و من تعبدون» ، با اينكه خداى تعالى در بيشتر موارد كلامش از بتها به الفاظى كه اختصاص به ذوى العقول دارد تعبير كرده - همچنانكه در آيه بعد فرموده ﴿مَا وَرَدُوهَا﴾ - همانا بتها و تماثيل است نه معبودين از انبياء و صلحا و ملائكه، همچنانكه بعضى گفته‏اند. و جمله بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ...﴾ آن را تاييد - مى‏كند. در اين آيه از بتها با فعل «و ردوا» ياد كرده است.

و ظاهرا آيات مورد بحث از خطابهاى روز قيامت به كفار است، كه در آن‌ها حكم شده به اينكه بايد داخل آتش شوند، و در جهنم جاودانه بسر برند، نه اينكه خطابى، دنيايى باشد و از آينده كفار خبر دهد و بخواهد به اين وسيله بر بطلان عبادت بتها، و خدا گرفتن آن‌ها استدلال كند.

حرف «لام» در «لها» يا براى تاكيد تعدى، و يا به معناى «الى» است، و از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه خطاب مزبور هم شامل كفار مى‏شود و هم آلهه آنان، يعنى «شما و آلهه شما وارد جهنم خواهيد شد» يا شما و الهه شما به سوى جهنم بر مى‏گرديد

﴿لَوْ كَانَ هَؤُلاَءِ آلِهَةً مَا وَرَدُوهَا وَ كُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ﴾

اين جمله اظهار حقيقت حال آلهه‏اى است كه مشركين آن‌ها را مى‏پرستيدند تا شفيع ايشان شوند. و جمله‏ ﴿وَ كُلٌّ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ يعنى همه شما و خدايانتان در جهنم جاويد هستيد.

﴿لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهَا لاَ يَسْمَعُونَ﴾

«زفير» صدايى است كه در اثر نفس كشيدن به داخل ايجاد مى‏شود، و به همين جهت در لغت آن را به صداى الاغ تفسير كرده‏اند. و اگر فرموده: صداى آن را نمى‏شنوند، به خاطر اين است كه در دنيا صداى كلمه حق را نمى‏شنيدند. همچنانكه اگر در آخرت نمى‏بينند، سزاى اعراضشان از ديدن و نظر افكندن به آيات خدا است.

در اين آيه از خطاب به كفار عدول كرده، و خطاب را متوجه رسول خود نموده، تا به اين وسيله به ديگران بفهماند كه ايشان لايق خطاب نيستند. و بنابراين توجيه، ديگر ضماير جمعى كه در آن است تنها به كفار بر مى‏گردد، نه به كفار و آلهه، هر دو.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾

كلمه «حسنى» مؤنث كلمه «احسن» است، و وصفى است كه در جاى موصوف خود قرار گرفته، و تقدير آن «عدة الحسنى - وعده‏هاى نيك» و يا «موعدة الحسنى» مى‏باشد، كه عبارت است از نجات يا بهشت. و موعده به هر يك از اين دو در كلام خداى تعالى آمده، يك جا فرموده: ﴿ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا﴾ و در جاى ديگر فرموده: ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ﴾ .

﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا … تُوعَدُونَ﴾

كلمه «حسيس» به معناى صوتى است كه احساس شود. و كلمه «فزع اكبر» به معناى ترس بزرگ است كه خداى تعالى خبر داده چنين ترسى در هنگام نفخ صور وقوع پيدا مى‏كند، و فرموده: ﴿يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ﴾ .

و معناى اينكه فرمود: ﴿تَتَلَقَّاهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ﴾ اين است كه ملائكه ايشان را با بشارت استقبال مى‏كنند و مى‏گويند ﴿هَذَا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾ اين بود آن روزى كه وعده داده مى‏شديد.

معادجهنممشرکینحصبحسنییاد معاد.حصب جهنم.معبودان باطل.حسنی پیشی‌گرفته.تهدید مشرکین.

معناى آيه: ﴿يَوْمَ نَطْوِي اَلسَّمَاءَ كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ...﴾ كه در هم پيچيده شدن آسمان را در روز قيامت حكايت مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ نَطْوِي اَلسَّمَاءَ كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ...﴾

در مفردات گفته: كلمه «سجل» به قول بعضى سنگى است كه در قديم بر آن مى‏نوشتند، ولى فعلا به هر چيزى كه بشود روى آن نوشت «سجل» گفته مى‏شود، همچنانكه خداى تعالى فرموده: ﴿كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾ يعنى مثل پيچيدن چيزى كه در آن چيزى نوشته شده باشد تا محفوظ بماند. و اين روشن‏ترين و ساده‏ترين معنايى است كه براى اين كلمه گفته شده است.

و بنابراين معنا، لفظ «للكتب» مفعول كلمه «طى» مى‏باشد، همچنانكه كلمه «سجل» فاعل آن است. و مراد اين است كه سجل - كه همان صحيفه نوشته شده است - وقتى كه پيچيده مى‏شود نوشته هم پيچيده مى‏شود، يعنى الفاظ و يا معانيى كه خود نوعى تحقق و ثبوت دارد و به صورت خط و نقش در سجل نوشته شده، پيچيده مى‏شود، و با پيچيده شدنش ديگر چيزى از آن‌ها ظاهر نمى‏ماند، همچنين آسمان با قدرت الهى روزى پيچيده مى‏شود، همچنانكه فرموده: ﴿وَ اَلسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾ در نتيجه، غايب گشته چيزى از آن ظاهر نمى‏ماند، نه عينى، و نه اثرى. چيزى كه هست از داناى به غيب پنهان نمى‏شود هر چند كه از ديگران پنهان مى‏گردد، همچنانكه نوشته از سجل پنهان نيست هر چند كه از ديگران پنهان است.

پس طى و پيچيدن آسمان بر اين حساب به معناى برگشت آن به خزائن غيب است بعد از آنكه از خزائن نازل، و اندازه‏گيرى شده بود، همچنانكه در باره آن و تمامى موجودات فرموده: ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ و نيز به طور مطلق فرموده: ﴿وَ إِلَى اَللَّهِ اَلْمَصِيرُ﴾ و نيز فرموده: ﴿إِنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلرُّجْعىَ﴾ .

و شايد به خاطر اين معنا بوده كه بعضى گفته‏اند: جمله‏ ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ﴾ ناظر به رجوع تمامى موجودات به حالتى است كه قبلا يعنى قبل از آغاز خلقت داشته‏اند، و آن حالت اين بوده كه هيچ بوده‏اند، همچنانكه فرموده: ﴿وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً﴾ و نيز فرموده: ﴿هَلْ أَتىَ عَلَى اَلْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ اَلدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً﴾ و اين معنا همان مطلبى است كه به ابن عباس نسبت مى‏دهند كه گفته معناى آيه اين است كه هر چيزى نابود مى‏شود آن چنان كه قبل از خلقت بودو اين قول هر چند با اتصال آيه به جمله‏ ﴿يَوْمَ نَطْوِي اَلسَّمَاءَ...﴾ مناسبت دارد و براى آن جنبه تعليل دارد، و ليكن آنچه بيشتر به سياق آيات قبل مى‏خورد بيان اعاده به معناى ارجاع موجودات و ايجاد آن‌ها بعد از فناء است، نه اعاده به

معناى افناء و برگرداندن به حالت قبل از وجود. پس ظاهر سياق آيات مى‏رساند كه مراد اين است كه ما خلق را مبعوث مى‏كنيم همان طورى كه قبلا ايجاد كرده بوديم. پس «كاف» در ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ﴾ كاف تشبيه و «ما» در آن مصدريه و ﴿أَوَّلَ خَلْقٍ﴾ مفعول «بدأنا» است. و مراد اين است: ما خلايق را به همان آسانى بر مى‏گردانيم كه خلقشان كرديم بدون اينكه براى ما دشوارى داشته باشد.

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ اين است كه: ما به او وعده‏اى داديم كه وفايش بر ما واجب شده و ما آنچه وعده داده‏ايم عملى خواهيم نمود و اين است سنت ما.

طی السماءسجلقیامتخلقاعادهطی السماء.کما بدانا اول خلق نعیده.وعده علینا.سجل.

مقصود از «زبور» ، «ذكر» و «وارثت» در آيه: ﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا … أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾ و بيان اينكه آيه ناظر بر وراثت دنيوى و اخروى - هر دو - است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾

ظاهرا منظور از «زبور» آن كتابى است كه به حضرت داوود نازل شد چه در جاى ديگر نيز آن را به اين نام اسم برده و فرموده: ﴿وَ آتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً﴾ .

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند مراد از آن قرآن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند مراد از آن مطلق كتبى است كه بر انبياء نازل شده و يا بر انبياء بعد از موسى نازل شده. ولى هيچ دليلى بر آن وجوه نيست. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند مراد از «ذكر» تورات است به دليل اينكه خداى تعالى آن را در دو جاى از اين سوره ذكر ناميده يكى در آيه‏ ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ دوم در آيه‏ ﴿وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ﴾ .

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند منظور از «ذكر» قرآن است به دليل اينكه خداى عز و جل آن را در چند جاى از كلامش ذكر ناميده. و بنابراين قول، آن وقت بعد از قرآن بودن زبور با اينكه قبل از آن نازل شده عيبى ندارد چون مراد از بعديت، بعديت رتبى است نه زمانى. بعضى‏ ديگر گفته‏اند مراد از آن لوح محفوظ است. ولى اين قول صحيح نيست.

﴿أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾ «وراثت» و «ارث» به طورى كه راغب گفته به معناى انتقال مالى است به تو بدون اينكه معامله‏اى كرده باشى‏. و مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت بر منافع، از ديگران به صالحان منتقل شود و بركات زندگى در زمين مختص ايشان شود، و اين بركات يا دنيايى است كه بر مى‏گردد به تمتع صالحان از حيات دنيوى كه در اين صورت خلاصه مفاد آيه اين مى‏شود كه: به زودى زمين از لوث شرك و گناه پاك

گشته جامعه بشرى صالح كه خداى را بندگى كنند و به وى شرك نورزند در آن زندگى كنند همچنانكه آيه‏ ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ ... يَعْبُدُونَنِي لاَ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً﴾ از آن خبر مى‏دهد. و يا اين بركات اخروى است كه عبارت است از مقامات قربى كه در دنيا براى خود كسب كردند چون اين مقامات هم، از بركات حيات زمينى است هر چند كه خودش از نعيم آخرت است همچنانكه آيه: ﴿وَ قَالُوا اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا اَلْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ اَلْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ﴾ كه حكايت كلام اهل بهشت است و آيه ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْوَارِثُونَ اَلَّذِينَ يَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ﴾ بدان اشاره مى‏كنند.

از همينجا معلوم مى‏شود كه آيه مورد بحث خاص به يكى از دو وراثت‏هاى دنيايى و آخرتى نيست بلكه هر دو را شامل مى‏شود. و مفسرينى كه آن را به وراثت آخرتى اختصاص داده‏اند و به آياتى كه مناسب با آن وراثت است تمسك جسته و چه بسا گفته‏اند همين معنا متعينا مقصود است چون بعد از اعاده ديگر زمينى نيست تا صالحان آن را ارث ببرند، حرف درستى نزده‏اند، زيرا معلوم نيست كه آيه مورد بحث عطف بر آيه قبلى‏اش كه متعرض مساله اعاده بوده شده باشد تا بگوييد بعد از اعاده ديگر زمينى باقى نمى‏ماند. و ممكن است عطف به اول آيات باشد كه مى‏فرمود: ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ﴾ كه به زودى به آن اشاره خواهيم كرد.

آن مفسرينى هم كه آيه را به وراثت دنيايى اختصاص داده حمل بر دوره ظهور اسلام و يا دوران مهدى (علیه السلام) - كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اخبار متواتره از آن خبر داده و شيعه و سنى آن‌ها را نقل كرده‏اند - نموده‏اند باز راه درستى نرفته‏اند زيرا روايات مذكور هر چند متواتر و مسلم است اما آيه را تخصيص نمى‏زند.

كوتاه سخن، همانطورى كه گفتيم آيه شريفه مطلق است و شامل هر دو وراثت مى‏شود چيزى كه هست از نظر سياق آنچه كه عقل و اعتبار اقتضاء مى‏كند اين است كه آيه شريفه عطف بر همان جمله‏ ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحَاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...﴾ باشد چون آن آيه به تفصيل حال اهل اختلاف از نظر جزاى اخروى اشاره مى‏كرد و اين آيه به تفصيل حال آنان از

نظر جزاى دنيوى اشاره مى‏كند، و در نتيجه حاصل كلام اين مى‏شود كه: ما بشر را به سوى دينى واحد دعوت كرديم ليكن ايشان دين را قطعه قطعه نموده در آن اختلاف كردند و مجازاتشان هم مختلف شد، اما در آخرت آن‌هايى كه ايمان آوردند سعيشان مشكور و عملشان مكتوب شد - و از كفار بر خلاف اين شد - و اما در دنيا، آن‌هايى كه ايمان آوردند زمين را به وراثت مالك شدند - به خلاف ديگران.

﴿إِنَّ فِي هَذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ﴾

كلمه «بلاغ» به معناى كافى بودن است، و نيز به معناى آن چيزى است كه آدمى به وسيله آن به آرزوى خويش مى‏رسد، و نيز به معناى خود بلوغ است. و به هر حال معناى آيه از ميان اين سه معنايى كه نقل كرديم روشن است. كلمه «هذا» اشاره به معارفى دارد كه در سوره بيان شده. و معناى آن اين است كه: آنچه در اين سوره بيان كرديم كه رب عالم واحد است و غير او ربى نيست و واجب است كه از طريق نبوت پرستش شود تا به اين وسيله آماده روز حساب گردند و اينكه جزاى مؤمنين چنين و چنان و جزاى كافران چنين و چنان است براى مردم عابد كافى است، البته در صورتى كه آن را اخذ نموده و به آن عمل كنند كه در اين صورت به آرزوى خويش مى‏رسند.

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾

يعنى تو رحمتى هستى كه به سوى همه جماعتهاى بشرى فرستاده شده‏اى. دليل بر اينكه گفتيم همه جماعتها، جمع با الف و لام است، علاوه بر اينكه مقتضاى رسالت هم همين است. و اما اينكه چطور رحمت براى همه اهل دنيا است؟ جهتش اين است كه دينى آورده كه در اخذ به آن سعادت اهل دنيا در دنيا و آخرتشان تامين است. آرى آن جناب (صلى الله عليه وآله و سلم) رحمت براى اهل دنيا است از جهت آثار حسنه‏اى كه از قيام او به دعوت حقه‏اش در مجتمعات بشرى به راه افتاد كه اگر وضع زندگى بشر آن روز را قبل از اينكه آن جناب مبعوث شود در نظر بگيريم و با وضعى كه پس از قيام او به خود گرفت مقايسه كنيم كاملا روشن مى‏گردد.

زبورذکروراثتصالحانارضزبور و ذکر.عباد صالحون.وراثت زمین.ذکر پیش از زبور.وراثت دنیوی و اخروی.قوم عابدین.

اشاره به اينكه تمامى معارف و احكام اسلام از فروع توحيد و منتهى به آنند ﴿إِنَّمَا يُوحىَ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ إِنَّمَا يُوحىَ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾

يعنى آنچه از دين به من وحى مى‏شود نيست مگر توحيد و معارف ديگرى كه متفرع بر توحيد و ممثل به آن است، چه معارف عقيدتى و چه اخلاقى و عملى، خلاصه هر چه به من وحى مى‏شود همه از فروعات دين توحيد است. دليل بر اين معنايى كه ما براى آيه كرديم اين است كه حصر (انما) بر روى حصر (انما) آمده كه ظهورش در حصر حقيقى است.

﴿فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلىَ سَوَاءٍ﴾

كلمه «ايذان» به طورى كه گفته‏اند از «اذن» گرفته شده كه به معناى علم به اجازه است در كارى. آنگاه به طور مجاز در مطلق علم استعمال شده و از آن افعالى اشتقاق يافته و بسيارى از موارد متضمن معناى تهديد و انذار نيز مى‏شود.

و كلمه «على سواء» على الظاهر حال از مفعول «آذنتكم» است، و معناى آن اين است كه: اگر از دعوت تو اعراض كردند، و از اينكه با قبولى دين توحيد تسليم خدا شوند روى گردانيدند، پس به ايشان بگو من به شما اعلام مى‏كنم كه شما از اين اعراض خود در خطر مى‏باشيد، چون شما در اينكه من اعلامتان كنم، و يا در خود خطر قرار گيريد مساوى هستيد، (و به عبارت ديگر: در اعلام كردن من همه مساوى هستيد، و يا در مخاطره بودن همه برابريد) بعضى از مفسرين گفته‏اند: مقصود اعلام به جنگ است. ولى اين معنا در سوره‏هاى مكى دور به نظر مى‏آيد.

توحیدوحیرحمةاحکامفروعمعارف از فروع توحید.وحی توحید.رحمة للعالمین.اسلام و عبادت.رسالت خاتم.

اعلام خطر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به مشركان استهزاء كننده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ إِنَّهُ يَعْلَمُ اَلْجَهْرَ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ يَعْلَمُ مَا تَكْتُمُونَ﴾

اين آيه تتمه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كلامى كه مامور شده آن را ابلاغ نمايد. و منظور از جمله‏ ﴿مَا تُوعَدُونَ﴾ همان تهديد در جمله‏ ﴿آذَنْتُكُمْ عَلىَ سَوَاءٍ﴾ است.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نخست مامور شد ايشان را از خطرى كه در اعراض از اسلام هست هشدار دهد، و سپس مامور شد علم به دورى و نزديكى وقوع آن خطر را از خود نفى كند، و بى‏علمى خود را چنين تعليل كند كه علم به گفته‏هاى علنى ايشان كه همان طعن بر اسلام و استهزاء به آن است - و گفته‏هاى پنهانى آنان، منحصرا مخصوص به خداى تعالى است، و تنها او است كه عالم به حقيقت امر است.

از اينجا به دست مى‏آيد كه منشا متوجه شدن عذاب به كفار آن طعنه‏هايى بوده است كه در ظاهر به اسلام مى‏زدند، و هم آن نقشه‏هايى كه پنهان مى‏داشتند، گويى كه فرموده: اگر اينان مستحق عذاب شدند به خاطر اظهاراتى است كه عليه اين دعوت الهى كردند، و آن نقشه‏هايى كه پنهان داشتند، پس ايشان را به آن عذاب تهديد كن، و ليكن از آنجايى كه تو اطلاعى از ظاهر و باطن آنان ندارى، و نمى‏دانى كه جرمشان چقدر استحقاق عذاب دارد، و آيا استحقاق عذاب نزديك دارند، يا دور، لذا چنين علمى را از خودت نفى كن، و آن را تنها

به خداى تعالى ارجاع ده.

از اين بيان معلوم مى‏شود كه منظور از «جهر قول» آن سخنانى است كه مشركين (عليه اسلام) اظهار نموده و استهزايى است كه مى‏كردند، و مراد از آنچه پنهان مى‏داشته‏اند، نقشه‏هاى شومى بوده كه عليه اسلام در بين خود مطرح مى‏كردند.

﴿وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتَاعٌ إِلىَ حِينٍ﴾

اين جمله نيز تتمه كلامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور به گفتن آن شده است. ضمير در كلمه «لعله» به طورى كه گفته‏اند كنايه از خبرى است كه در كلام نيامده، و بعيد هم نيست كه راجع به ايذان و اعلامى باشد كه مامور به آن شد. و معناى آن اين است كه: من نمى‏دانم، ممكن است اين اعلامى كه من مامور بدان شدم، يعنى مراد خداى تعالى از اينكه مرا مامور به اعلام خطر نموده، اين باشد كه شما را امتحان كند تا آنچه در باطن شما است بيرون كشيده ظاهرش سازد پس خدا مى‏خواهد شما را بيازمايد و تا مدتى مهلت و كام بدهد و به اصطلاح استدراجتان كند.

﴿قَالَ رَبِّ اُحْكُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا اَلرَّحْمَنُ اَلْمُسْتَعَانُ عَلىَ مَا تَصِفُونَ﴾

ضمير در «قال» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد و آيه شريفه كلام آن جناب را حكايت مى‏كند كه در دعوت مردم به حق چه گفت و چگونه مردم دعوتش را رد كردند و از او اعراض نمودند گويى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آنكه ايشان را دعوت نموده رسالت خودش را به ايشان ابلاغ كرد و ايشان دعوتش را انكار كردند و در انكارشان پافشارى نمودند روى از ايشان برگردانيده به درگاه پروردگارش متوجه شد و گفت: «﴿رَبِّ اُحْكُمْ بِالْحَقِّ﴾ خدايا به حق حكم كن» و اگر حكم را مقيد به حق كرد (معنايش اين نيست كه خدا حكم به غير حق هم مى‏كند) بلكه اين قيد توضيحى است نه احترازى چون حكم خداى تعالى جز حق نمى‏تواند باشد پس كانه گفته «خدايا به حكم خودت كه حق است حكم كن» يعنى حق را براى آنان كه به نفعشان است و عليه آنان كه بر ضررشان است اظهار فرما. آنگاه بار ديگر روى سخن را متوجه كفار نموده و فرموده است: « ﴿رَبُّنَا اَلرَّحْمَنُ اَلْمُسْتَعَانُ عَلىَ مَا تَصِفُونَ﴾ و پروردگار ما رحمان و عليه گفته‏هاى شما بهترين ياور است» و گويى كه با اين جمله به علت اعراض خود از ايشان و روى به درگاه خدا نهادن و درخواست حكم به حق را بيان كردن اشاره مى‏كند. پس خداى سبحان رب او و رب همه ايشان است و او را سزد كه ميان مربوبين خود حكم كند و او كثير الرحمة است، يعنى سائلش و كسى را كه به سويش روى آورد نوميد نمى‏كند و او است كه حكم مى‏كند و كسى نيست كه حكمش

را تاخير اندازد و او است كه با كلماتش حق را به كرسى نشانده باطل را باطل و نابود مى‏سازد.

پس خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز در اينكه عرضه داشت‏ ﴿رَبِّ اُحْكُمْ بِالْحَقِّ﴾ به ربى رجوع كرد كه رب او و رب مردم است و از او خواست تا به رحمتش حكم كند و از او استعانت جست تا عليه آنچه باطل است و ايشان آن را مى‏پرستند قيام نمايد و آن عبارت از اين بود كه دين باطل خود را به اوصافى كه در آن نبود وصف مى‏كردند و دين حق را به طعنه‏هايى كه از آن مبرا است مذمت مى‏كردند.

از آنچه گذشت نكته‏هايى كه در آيه است - از آن جمله التفاتى كه از خطاب (قل) به غيبت (قال) به كار رفته و نيز نكته اينكه اول از خداى تعالى تعبير به «ربى» نمود و بار دوم به «ربنا» و نيز نكته اينكه چرا به دو وصف «رحمان» و «مستعان» توصيف نمود و همچنين ساير نكات آيه - روشن گرديد.

آذنتكماستهزافتنهحکممشرکاناعلام خطر به مشرکان.فتنه و متاع.احکم بالحق.ان ادری.استهزاء مشرکان.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه: ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ … حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ و محاجه يكى از مشركين با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از نزول اين آيه‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ حَرَامٌ عَلىَ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا...﴾ گفته كه: محمد بن مسلم از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر قريه‏اى را كه خداى عز و جل هلاك گرداند ديگر بر نمى‏گردند.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود، از امام ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه فرمود: وقتى اين آيه، يعنى آيه‏ ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ نازل شد، اهل مكه از شنيدن آن دچار وحشت زيادى شدند. پس عبد الله بن زبعرى وارد مكه شد، ديد كه كفار قريش همه در باره اين آيه گفتگو مى‏كنند، ابن زبعرى پرسيد: اين حرف محمد است؟ گفتند: آرى.گفت: اگر خودش اعتراف به آن كند من با او مخاصمه مى‏كنم. پس او و محمد را يك جا ملاقات دادند، ابن زبعرى پرسيد: آيا اين جمله‏اى كه قرائت كردى در باره ما و خدايان ما تنها است، يا در باره همه امتهاى بت‏پرست، و خدايان ايشان است؟ فرمود: بلكه در باره شما و خدايانتان و همه امتها و خدايانشان، است، الا آن كسانى كه خدا خودش استثناء كرده. ابن زبعرى گفت: قسم به خدا الآن تو را مجاب خواهم كرد، مگر تو نبودى كه در باره عيسى ثناى

خير مى‏كردى؟ با اينكه مى‏دانى نصارى عيسى و مادرش را مى‏پرستند؟ و طايفه‏اى از مردم ملائكه را پرستش مى‏كنند، آيا آن مردم و معبودهايشان در آتش نيستند؟ و اگر هستند پس عيسى هم در آتش است، ملائكه هم در آتش هستند؟ و اين مناقض با ثنايى است كه در باره عيسى مى‏كردى؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: نه، عيسى و ملائكه در آتش نيستند، پس قريش جنجال كرده، خنده سر دادند، و گفتند: ابن زبعرى خوب مجابت كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: گفته مرا نفهميديد و بيهوده جنجال مى‏كنيد، مگر من نگفتم الا آن كسانى كه خدا خودش استثناء كرده، و مقصودم اين كلام خدا بود كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِي مَا اِشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾ .

مؤلف: اين حديث از طرق اهل سنت‏ نيز روايت شده ليكن در طريق اهل سنت متن روايت تشويش دارد، به خلاف روايت بالا كه متنش سالم‏تر و متين‏تر است، و آن اين است كه ابن عباس گفت: وقتى آيه شريفه‏ ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾ نازل شد، بر اهل مكه گران آمد، چون گفتند محمد خدايان ما را ناسزا گفت. ابن زبعرى به ايشان گفت: من به خاطر كمك به شما با او مخاصمه مى‏كنم، او را بخوانيد. پس مردم رفتند و با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نزد زبعرى شدند. ابن زبعرى گفت: اى محمد! اين كلام تو مخصوص خدايان ما است و يا عموم كسانى كه به جاى خدا معبود شده‏اند؟ فرمود: براى همه كسانى است كه معبود شده‏اند. ابن زبعرى گفت: به رب اين خانه (كعبه) الآن مجابت مى‏كنم، مگر تو نبودى كه مى‏گفتى عيسى بنده صالح خدا و عزير بنده صالح خدا است و ملائكه بندگان صالحند؟ فرمود چرا من گفتم. گفت: در حالى كه نصارى مسيح، و يهود عزير، و بنو مليح ملائكه را مى‏پرستند و تو در اين آيه‏ات گفتى همه هيزم جهنمند.

مردم مكه از خوشحالى جنجال كردند، پس اين آيه نازل شد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ﴾ يعنى عزير و عيسى و ملائكه ﴿أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ ، و نيز اين آيه نازل شد: ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ﴾ يعنى و چون عيسى بن مريم را مثل مى‏زنيم مردمت از آن جلوگيرى مى‏كنند.

اشكالى كه در متن اين روايت است: اولا اسم عزير در آن برده شده و حال آنكه اين آيات در مكه نازل شده. و در آيات مكى نامى از عزير نيست نام او در آيات مدنى ذكر شده و آن هم در سوره توبه كه در مدينه نازل شده.

و ثانيا اينكه داشت يهود عزير را مى‏پرستند صحيح نيست زيرا يهود عزير را نمى‏پرستد بلكه او را پسر خدا مى‏داند آن هم از باب تشريف و احترام همچنانكه خودشان را هم فرزندان و دوستان خدا ناميدند و قرآن آن را حكايت نموده مى‏فرمايد: ﴿نَحْنُ أَبْنَاءُ اَللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ﴾ يعنى ما (يهوديان) فرزندان و دوستان خداييم.

و ثالثا در اين حديث داشت كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اعتراف كرد به اينكه آيه ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ﴾ عام است و عيسى و ملائكه را شامل مى‏شود آنگاه ابن زبعرى به عيسى و عزير و ملائكه نقض كرده پس آيه مورد بحث نازل شد و اين حرف صحيح نيست، زيرا مستلزم آن است كه خداى حكيم و پيغمبر حكيم بيان حكم را از وقت حاجت تاخير انداخته باشند و تاخير بيان از وقت حاجت بيشتر مايه تهمت است.

و رابعا از اين جهت كه حديث مشتمل بر اين است كه آيه: ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً﴾ در اين قضيه نازل شده و حال آنكه مضمون آن كمترين ارتباطى با قضيه ندارد.

و نظير اين روايت روايت ديگرى است كه بين اهل سنت شايع است كه ابن زبعرى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اعتراض كرد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به او گفت: اى پسر! تو چقدر به لغت قوم خود و زبان پدر و مادريت جاهلى؟ من كه نگفتم «انكم و من تعبدون من دون الله...» من گفتم: ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ﴾ و «ما» براى غير ذوى العقول است و شامل عيسى نمى‏شود، زيرا در اين روايت به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت داده كه فرموده: «من كه نگفتم» ، «من گفتم» و حال آنكه شان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجل از اين است كه آيات قرآنى را كلام خودش بداند. از حافظ ابن حجر هم نقل شده كه گفته است: اين حديث اصلى ندارد و در هيچ يك از كتب حديث ديده نشده نه با سند و نه بى‏سند.

باز نظير آن دو حديث در ضعف، حديث ديگرى است كه در آن آمده: ابن زبعرى پرسيد آيا تو چنين گفته‏اى؟ فرمود: بله گفت، پس به رب كعبه سوگند همين الآن مجابت مى‏كنم، آيا نبود كه يهود عزير، و نصارى مسيح، و بنو مليح ملائكه را مى‏پرستيدند؟ حضرت فرمود: نه. ايشان شيطان را مى‏پرستيدند، كه ايشان را بدان كار وادار كرد، اينجا بود كه آيه ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ﴾ نازل شد... .

و ضعف آن بدين جهت است كه حجتى كه در حديث به آن جناب نسبت داده شده نفعش براى ابن زبعرى بيشتر از ضررش است، چون در آن حجت همچنانكه عزير و عيسى و ملائكه را از شمول آيه بيرون مى‏كند، آلهه از سنگ و چوب را هم بيرون مى‏كند، چون بت‏ها هم مانند آن سه نامبرده خبرى از عبادت پرستندگان خود ندارند، و راضى هم نيستند، چون شعور ندارند تا راضى باشند. پس آيه مختص به شياطين مى‏شود، و حال آنكه اين حرف خلاف آن چيزى است كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت داده شده كه آن جناب فرموده: آيه شريفه شامل بتها مى‏شود.

باز نظير آن دو در ضعف، روايتى است كه در الدر المنثور آمده كه بزار از ابن عباس روايت كرده كه گفت: آيه‏ ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ﴾ نازل شد و سپس آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ آن را نسخ كرد.

دليل ضعف اين روايت اين است كه اين دو آيه در يك سوره قرار دارند و معنا ندارد كه آيه‏اى بلافاصله نسخ شود. علاوه بر اينكه اگر برخوردى هم باشد تخصيص است نه نسخ.

حصبجهنممحاجهروایتمشرکحصب جهنم.معبودان مشرکان.محاجه پس از نزول.اشکال شمول بر عیسی در روایت.تخصیص با آیه حسنی.

روايتى در باره اينكه على (عليه السلام) و شيعيانش از مصاديق آيه: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ...﴾ مى‏باشند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در امالى صدوق از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه در ضمن حديثى به على (علیه السلام) فرموده: تو و شيعيانت كنار حوض هستيد، و دوستانتان را آب مى‏دهيد، و دشمنان را از آن منع مى‏كنيد، شما ايمنان در روز فزع اكبريد، شما در زير سايه عرش هستيد، مردم همه در فزعند، و شما فزعى نداريد، مردم همه اندوهناكند، و شما اندوهى نداريد، در باره شما بود كه آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ نازل شد، و در باره شما بود كه آيه‏ ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾ نازل گرديد.

مؤلف: معناى نزول آيه در باره على و شيعيانش اين است كه آيه شريفه در باره ايشان هم جريان دارد، و يا اين است كه على و شيعيانش نيز داخل در مصاديق اين آيه هستند. و روايات بسيارى در باره جماعتى از مؤمنين وارد شده كه اين دو آيه را مخصوصا دومى را در باره آنان جريان مى‏دهد، مانند كسانى كه براى خدا قرآن مى‏خوانند، و كسانى كه بر مردمى براى رضاى خدا با قرآن امامت مى‏كنند و مردمى كه براى خدا اذان بگويند، و مملوكى كه حق خدا و حق مولاى خود اداء كند - صاحب مجمع البيان‏ اين روايت را از ابى سعيد خدرى

از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده - و نيز كسانى كه براى خدا به يكديگر محبت مى‏ورزند، و كسانى كه در دلهاى شب مخفيانه به سوى خدا قدم بر مى‏دارند، و مهاجرينى كه در راه خدا هجرت مى‏كنند كه روايت اولى را الدر المنثور از ابى الدرداء و دومى را از ابى امامه، و سومى را از خدرى، و هر سه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند. در احاديث ائمه اهل بيت (علیه السلام) نيز خلق كثيرى از جمله مصاديق اين آيه شمرده شده‏اند.

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد از على (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ﴾ فرموده: نام فرشته است‏.

مؤلف: الدر المنثور اين مضمون را از ابن ابى حاتم و ابن عساكر، از امام باقر (علیه السلام) نيز در حديثى روايت كرده است.

و در تفسير قمى است كه امام در ذيل جمله‏ ﴿يَوْمَ نَطْوِي اَلسَّمَاءَ كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾ فرمود: «سجل» نام فرشته‏اى است كه نامه‏هاى اعمال را مى‏پيچد. و معناى پيچيدن آن اين است كه نابودش مى‏كند و به صورت دود در مى‏آيد، و زمين را به صورت آتش در مى‏آورد.

و در نهج البلاغه در وصف اموات آمده كه: از پشت زمين به زير زمين، و از وسعت روى آن به تنگى زير آن، و از نزد اهل و عيال، به غربت، و از نور به ظلمت رفتند. رفتند در حالى كه پا برهنه و عريان بودند، از دنيا تنها اعمال با ايشان آمد، و به زندگى دائم و خانه هميشگى منتقل شدند، همچنانكه خداى سبحان فرموده: ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ ، وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ .

مؤلف: استشهاد به امام (علیه السلام) به اين آيه شريفه با هر دو معنايى كه براى «اعاده» كرديم قابل انطباق است، و آن دو معنا يكى اعاده خلق به صورت قبل از خلقت بود، و يكى اعاده به معناى زنده كردن بعد از مردن آن طورى كه قبل از مردن بودند. و اين دو معنا در بيان آيه گذشت.

و در مجمع البيان گفته كه: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده كه فرمود شما در روز قيامت پا برهنه و عريان با بدنى ناتوان و لاغر و رنجور، محشور مى‏شويد،

همچنانكه خداى تعالى فرموده: ﴿كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ﴾ .

مؤلف: نظير اين روايت در كتاب نور الثقلين‏ از كتاب دوريستى، به سند خود از ابن عباس از آن جناب آمده.

حسنیعلیشیعیانروایتعلی و شیعیان از مصادیق حسنی.بعد عن جهنم.سبقت حسنی.اهل بیت.

روايتى در اين معنى كه آيه: ﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي اَلزَّبُورِ...﴾ در باره قائم آل محمد (عليهم السلام) و اصحاب او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل‏ ﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ﴾ فرموده: كتاب‌هاى آسمانى همه ذكراند. و در ذيل آيه‏ ﴿أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾ فرمودند: در باره قائم و اصحاب او است. و نيز فرمودند: زبور مشتمل بر پيشگوييها و حمد و تمجيد و دعا بوده است‏.

مؤلف: روايات در باب مهدى (علیه السلام) و ظهور او و پر كردنش زمين را از عدل بعد از پر شدنش از ظلم و جور - چه از طرق عامه و چه از طرق خاصه و چه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و چه از ائمه هدى (علیه السلام) - آن قدر زياد است كه به حد تواتر رسيده، و اگر كسى بخواهد به آن‌ها وقوف يابد، بايد به كتاب‌هايى كه مظنه اين بحث در آن‌ها مى‏رود مراجعه كند، و چنين كتاب‌هايى در بين عامه و خاصه زياد است.

و در الدر المنثور است كه بيهقى در كتاب دلائل، از ابى هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من رحمتى هستم كه خدا بر بشر هديه داده است‏.

وراثتصالحونقائمروایتعباد صالحون.وراثت زمین.اهل بیت.