از فصول سهگانه گذشته اين معنا به دست آمد كه قرآن كريم را اگر بدان جهت در نظر بگيريم كه عبارت است از آياتى خواندنى، و دلالت مىكند بر معانى ذهنى، مانند ساير كلمات، در اين صورت قرآن نه حادث است نه قديم، بله به وساطت حدوث اصوات كه معنون به عنوان كلام و قرآنند حادث است.
و اگر بدان جهت در نظر گرفته شود كه معارفى است حقيقى و در علم خدا، در اين صورت مانند علم خدا به ساير موجودات، قديم خواهد بود، چون خود خدا قديم است و به اين حساب اگر مىگوييم قرآن قديم است معنايش اين است كه علم خدا قديم است. هم چنان كه
مىگوييم زيد حادث، قديم است و درست هم گفتهايم چون علم خدا به زيد حادث، قديم است.
از اينجا معلوم مىشود كه بحثهايى كه در باره قدم و حدوث قرآن به راه انداخته بودند بحثهايى بىفايده بوده زيرا اگر آن كس كه مىگويد قديم است مقصودش از قرآن آن حروفى باشد كه خواندنى است و صوتهايى رديف شده و تركيب يافته و دال بر معانى خويش است و مىخواهد بگويد چنين قرآنى مسبوق به عدم نبوده كه بر خلاف و جدان خود سخن گفته است و اگر مقصودش اين است كه خدا عالم به آن بوده و به عبارت ديگر علم خدا به قرآن قديم بوده اين اختصاص به قرآن ندارد تا منتش را بر قرآن بگذاريم بلكه علم خدا به تمامى موجودات قديم است، چون ذاتش قديم است و علمش هم عين ذاتش است زيرا مقصود از علم مورد بحث علم ذاتى است.
علاوه بر اين ديگر وجهى ندارد كه ما كلام را صفت ثبوتى و ذاتى جداگانهاى غير علم بگيريم چون برگشت كلام هم به همان علم شد و اگر صحيح باشد هر يك از مصاديق يكى از صفات ثبوتيه خداى را يك صفت ثبوتيه جداگانه بدانيم ديگر صفات ثبوتيه منحصر به يكى، دو تا، ده تا نمىشود چون عين اين تحليل در امثال ظهور و بطون و عظمت و بهاء و نور و جمال و كمال و تمام و بساطت و غير اينها از صفات ثبوتيه بىشمار ديگر وجود دارد.
و آنچه از لفظ تكلم كه در قرآن كريم به كار رفته ظاهر در معناى اول است يعنى آن معنايى كه تحليل نشده بود و هر خوانندهاى همان را مىفهمد مانند آيه ﴿تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلىَ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللَّهُ﴾ و آيه ﴿وَ كَلَّمَ اَللَّهُ مُوسىَ تَكْلِيماً﴾ و آيه ﴿وَ قَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اَللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ﴾ و آيه ﴿يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ﴾ و امثال اين آيات.
اما اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند كه غير كلام لفظى كه از زبان هر گوينده
بيرون مىآيد كلام ديگرى هست نفسى كه قائم به نفس متكلم است. و شعرى هم در اين باره انشاد كرده كه:
ان الكلام لفى الفؤاد و إنما *** جعل اللسان على الفؤاد دليلا
كلام در حقيقت در قلب است و زبان را دليل و بيانگر قلب كردهاند و كلامى كه از خداى تعالى متصف به قدم است كلام نفسى خدا است نه لفظى، حرف صحيحى نيست براى اينكه اگر مقصودشان از كلام نفسى همان معناى كلام لفظى است و يا صورت علمى آن است كه بر لفظ منطبق شده، در اين صورت برگشت معناى اين كلام به همان علم خواهد بود نه چيزى زائد بر علم و صفتى مغاير آن، و اگر معناى ديگرى مقصود است كه ما هر چه به نفس خود مراجعه مىكنيم خبرى از چنين معنايى نمىيابيم، و آن شعرى هم كه سرودهاند براى يك بحث عقلى نه سودى دارد و نه زيانى، چون بحث عقلى شانش اجل از اين است كه شعر را با آن به جنگ بيندازد.
نقل سخنان و افترائات مكذبان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) در تكذيب و انكار آن حضرت (صلى الله عليه و آله)
﴿وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْوَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ .
كلمه «اسرار» در مقابل «اعلان» است، كه آن به معناى نهفتن، و اين به معناى بر ملا كردن است، پس «اسرار نجوى» به معناى مبالغه در كتمان قول و نهان داشتن آن است، چون اسرار به تنهايى معناى نجوى را مىدهد، در نتيجه اسرار نجوى مبالغه را مىفهماند.
و ضمير فاعلى در فعل «اسروا» ، به «ناس» بر مىگردد، چيزى كه هست از آنجايى كه فعل مذكور فعل همه مردم، و يا بيشتر مردم نبود، چون افراد مستضعف و افراد بىطرف نيز در ميان مردم هستند، لذا هر چند فعل را به جامعه مردم نسبت داده، چون جامعه دچار غفلت و اعراض است، و ليكن مطلب را با قيد ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ بيان فرمود، پس اين جمله عطف بيانى است كه دلالت مىكند بر اينكه فعل مذكور «نجوى» از خصوص كسانى سر زده كه ستمكار بودند.
و اما اينكه آنچه بيخ گوش هم مىگفتهاند چه بوده؟ جمله ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ حكايت آن است، حاصل معنا اينكه به صراحت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تكذيب نموده، علنا مىگفتهاند كه: او مانند شما يك فرد بشر است، و قرآن او سحر است، و هيچ يك از اين مطالب را پنهانى نمىگفتند، ليكن قبل از علنى كردنش در مجلس مشورتى خود آن را نجوى مىكردند. خلاصه مجالسى سرى بر پا مىكردند كه در مقابل دعوت پيغمبر چه جواب دهند؟ و سرانجام راهى نمىيافتند مگر آنكه آنچه گفتگو
كردند پنهان بدارند، تا همه در آن متفق شوند و بعد از اتفاق علنيش كنند.
و نجواى ايشان مشتمل بر دو مطلب بوده كه يا به طور قطع و يا به طور استفهام انكارى ردش كردهاند.
اول اينكه گفتند: ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ كه آن را دليل بر ابطال نبوت آن جناب گرفتند، و حاصلش اين است كه او همانطور كه مىبينيد بشرى است مانند خود شما - به همين جهت اسم اشاره آورده و گفتند: «هل هذا» ضمير نياوردند كه بگويند: «هل هو» ، تا دلالت كند بر علم به مشاهده - و در هيچ چيز از لوازم بشريت از شما جدا نيست، و هيچ چيزى كه مختص به خود او باشد ندارد، پس اگر آنچه ادعا مىكند كه به غيب اتصال و ارتباط دارد حق باشد، بايد شما هم همان را داشته باشيد، چون شما هم مانند او بشر هستيد، و چون شما خبرى از غيب نداريد، پس او هم مثل شما است و خبرى ندارد، پس پيغمبر نيست و دعوتش باطل است.
دوم اينكه گفتند ﴿أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾ كه با فاء تفريع متفرع بر انكار و نفى نبوت شد، و برگشت معنا به اين مىشود كه بعد از آنكه با جمله اول اثبات كرديم كه او پيغمبر نيست و با غيب اتصال ندارد، نتيجه چنين مىشود كه آنچه آورده، و ادعا مىكند كه معجزه نبوت من است، معجزه نباشد، بلكه سحرى باشد كه شما از آوردن نظير آن عاجزيد، و سزاوار نيست كسى كه چشم بينا دارد فريب سحر را خورده، به آن ايمان بياورد.
﴿قَالَ رَبِّي يَعْلَمُ اَلْقَوْلَ فِي اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾
يعنى خداى تعالى به هر سخنى احاطه علمى دارد، چه سرى و چه علنى، و در هر جا كه باشد او شنواى گفتههاى شما و داناى به كارهاى شما است پس هر چه هست به دست او است، و هيچ امرى به دست من نيست.
اين آيه حكايت كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان است كه نجوى كردند، و به صراحت نبوت آن جناب را تكذيب نموده معجزهاش را سحر خواندند، و در اين كلام او را ارجاع و حواله به خداى سبحان داده، همچنانكه در غالب مواردى كه پيشنهاد معجزه مىدادند ارجاع به خدا مىدهد، مانند همه انبيا كه خود را در اجابت خواستههاى قوم خود هيچكاره معرفى مىكردند، مانند آيه ﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾ و آيه ﴿قَالَ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ مَا أُرْسِلْتُ بِهِ﴾ و آيه ﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْآيَاتُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا
نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾ .
﴿بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ بَلِ اِفْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ .
حكايت سخنان كفار است كه چگونه افترا و تكذيب به آن جناب را درجه به درجه شدت مىدادند، اول گفتند: سخنان وى خوابهاى پريشان است كه ديده و آن را نبوت خود پنداشته و كتاب آسمانيش گمان كرده، پس كار او و معلوماتش حتى از سحر هم بىارزشتر است، (براى اينكه سحر هر چه باشد علمى است و قواعدى دارد).
سپس افتراى خود را ترقى داده، گفتند: بلكه خواب پريشان هم نيست، چون در خواب پريشان صاحبش عمدا دروغ نگفته، بلكه چند رقم رؤيا ديده وقتى بيدار شده از هر يك چيزى به يادش مانده، و با گوشههاى ديگر هم رؤيايش مخلوط شده، ولى اين افترا مىبندد، و معلوم است كه افترا مستلزم تعمد است.
آنگاه مطلب را ترقى بيشترى داده گفتند: «بلكه او شاعر است» و اين از جهتى ديگر از تهمت قبلى سنگينتر است، چون كسى كه به كسى افترا مىبندد، فكر مىكند كه چه افترايى ببندم، ولى شاعر بدون هيچ تدبر هر چه به نظرش مىرسد مىگويد، و به هر تعبير كه از نظر فن شاعرى خوشش آيد تعبير مىكند، و چه بسا كه شاعرى ضروريات را هم انكار كند، و يا علنا بر باطلى اصرار ورزد، و چه بسا راستى را تكذيب و دروغى را تصديق كند.
جمله ﴿فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ سخنى است متفرع بر جملات قبل، و مراد از «اولين» ، انبياى گذشتهاند و معنايش اين است كه وقتى اين را كه وى آورده و آن را آيت خوانده، يعنى قرآن، خوابهاى پريشان، يا افترا، و يا شعر بود، ديگر ادعاى نبوتش تمام نيست، و قرآن او ما را قانع نمىكند، پس بايد آيتى براى ما بياورد، همانطور كه گذشتگان آوردند، مثلا ماده شتر از كوه بيرون كردند، عصا اژدها نمودند و يد بيضا داشتند.
و در اينكه فرمود: ﴿كَمَا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ﴾ ، با اينكه ظاهر سياق اقتضا مىكرد بفرمايد: «كما اتى بها الاولون - همانطور كه گذشتگان آن آيت را آوردند» براى اشاره به اين معنا بود كه آيت از لوازم ارسال است، و اگر اين شخص رسول است، بايد به رسولان گذشته اقتدا نموده، بر رسالت خود احتجاجى مانند احتجاج آنان بكند.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد، و آن اين است كه مشركين از وثنىها، از اصل منكر نبوتند، با اين حال در اين اعتراضى كه كردند مساله نبوت را مسلم گرفتند؟ جواب اين است
كه همين خود دليل روشنى است بر اينكه مشركين در كار خود دچار تحير شده و نمىفهميدند چه كار مىكنند؟ يك وقت از راه تهكم با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مواجه مىشدند و نامربوط مىگفتند، وقتى ديگر دردسر فراهم مىنمودند، بار ديگر سخنانى بر خلاف عقيده خودشان گفته با اينكه اصلا نبوت را منكر بودند پيشنهاد معجزه مىكردند، معجزاتى كه انبياى گذشته آورده بودند، با اينكه نه آن انبيا را قبول داشتند و نه معجزاتشان را.
ولى به هر حال از اينكه گفتند: «بايد آيتى براى ما بياورد كه گذشتگان آوردند» ، از اين وعده ضمنى بر مىآيد كه اگر يكى از آن آيات كه پيشنهاد كردهاند بياورد ايمان خواهند آورد.
﴿مَا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَ فَهُمْ يُؤْمِنُونَ﴾
در اين جمله سخن قبلى مشركين و آن وعدهاى كه ضمنا مشتمل بود رد و تكذيب شده، مىفرمايد: اگر آنچه را كه پيشنهاد مىكنند برايشان آورده شود، باز هم ايمان نمىآورند، چون اقوام گذشته وقتى معجزات پيشنهادى خودشان را هم ديدند ايمان نياوردند و هلاك شدند آن وقت اينان ايمان مىآورند؟! و حاصل معناى جمله به طورى كه سياق آن را افاده مىكند اين است كه: كفار در وعدهاى كه مىدهند دروغ گويند، و اگر معجزات پيشنهادى آنان را هم نازل كنيم باز ايمان نمىآورند، و در نتيجه به همين جرم هلاك خواهند شد، همچنانكه امتهاى گذشته وقتى درخواست معجزه كردند، و معجزه برايشان نازل كرديم، ايمان نياوردند ما نيز هلاكشان نموديم، طبيعت اينان با طبيعت آنان يكى است، و مانند آنان اسرافگر و متكبرند، و به هيچ وجه، به هيچ آيتى ايمان نمىآورند، پس آيه مورد بحث از يك نظر شبيه به آيه ﴿فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ﴾ مىباشد.
و بنابراين مىتوان گفت: در آيه شريفه حذف و ايجازى (مختصر گويى) به كار رفته، و تقدير آن چنين است كه: مثلا بگوييم «ما آمنت قبلهم اهل قرية اقترحوا الآيات فانزلناها عليهم و اهلكناهم لما لم يؤمنوا بها بعد النزول ا فهم، يعنى مشركى العرب يؤمنون و هم مثلهم فى الاسراف» يعنى اهل قريههاى قبل از ايشان كه پيشنهاد معجزهها كردند ايمان نياوردند، و ما معجزهاى را كه خواستند فرستاديم و به جرم ايمان نياوردن هلاكشان كرديم، آيا اينان يعنى مشركين عرب با اينكه در اسراف مانند آنان هستند ايمان مىآورند؟!
بنابراين اگر قريه را با وصف «اهلكناها» توصيف كرد، و در حقيقت به آخرين نقطه سرنوشتشان توصيفشان نمود، براى اين بود كه بفهماند عاقبت اجابت معجزه خواهى مردم هلاكت ايشان است، و لا غير.
پاسخ خداى تعالى به سخن مشركان كه در مقام انكار نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بشر بودن او را مستمسك قرار دادند
﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ .
اين آيه پاسخى از احتجاجى است كه بر نفى نبوت كرده و گفتند: ﴿هَلْ هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ و حاصلش اين است كه مگر انبياى گذشته غير بشر بودند، كه انتظار داريد پيامبر شما بشر نباشد؟ بشريت كه با نبوت منافات ندارد.
و اگر كلمه «رجالا» را با جمله ﴿نُوحِي إِلَيْهِمْ﴾ توصيف فرموده، براى اشاره به فرق ميان انبيا و غير انبيا است و محصلش اين است كه يگانه فرق بين اين دو طائفه تنها اين است كه ما به انبيا وحى مىفرستيم و به ديگران نمىفرستيم، و وحى موهبت و منتى است خاص كه بر خدا واجب نيست همه افراد را به آن موهبت نائل سازد كه اگر بنا شد به كسى بدهد به همه بدهد، و اگر بنا شد ندهد به هيچ كس ندهد، تا شما تحكم كنيد كه چرا نبوت جز در يك نفر پيدا نمىشود؟ و بگوييد چون در ما نيست پس در هيچ كس ديگر هم نيست، براى اينكه نبوت هم مانند ساير صفات خاصى است كه در هر عصرى جز در يك فرد يافت نمىشود، و اين چيزى نيست كه بتوان انكارش كرد.
بنابراين بيان، آيه شريفه منحل به دو حجت مىشود، كه عليه احتجاج مشركين بر ابطال نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به بشريت او اقامه شده است، يكى حجت نقضى، كه با بشريت انبياى گذشته نقض مىكند و مىرساند كه منافاتى ميان بشريت و نبوت نيست، دوم حجت حلى، كه مىرساند فرق ميان يك فرد پيغمبر با ديگران چيزى نيست كه نشود در بشر يافت شود، و يا اگر يافت شد بايد در همه افراد يافت شود، بلكه تنها فرق اين دو طائفه وحى الهى، و كرامت او است، و منت مخصوصى است از ناحيه خدا كه شامل حال شخص پيغمبر مىشود.
پس آيه از اين نظر مانند آيه ﴿قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا … قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَمُنُّ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ﴾ مىباشد.
﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ اين جمله تاييد و تحكيم جمله ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ
إِلاَّ رِجَالاً﴾ است، يعنى اگر اين معنا را مىدانيد، كه هيچ، و اگر نمىدانيد به اهل ذكر مراجعه كنيد، و بپرسيد، آيا انبياى گذشته غير بشر بودند؟.
و مقصود از «ذكر» كتابهاى آسمانى است، و مراد از «اهل ذكر» ، علماى اهل كتابند، زيرا آنها در دشمنى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دنبال مشركين بودند، و مشركين از آنها احترام مىكردند، و چه بسا در كار خود با آنها مشورت مىنمودند، و مسائلى از آنها مىپرسيدند تا با آن مسائل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امتحان كنند، و همان اهل كتاب بودند كه عليه مسلمانان به مشركين مىگفتند: ﴿هَؤُلاَءِ أَهْدىَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً﴾ .
خطاب در جمله ﴿فَسْئَلُوا...﴾ به پيغمبر، و هر كسى است كه آن را بشنود، چه عالم و چه جاهل، تا گفتار قبلى را به خوبى تاييد كند، و اين قسم خطاب در كلمات خود ما آدميان نيز شايع است.
﴿وَ مَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَ يَأْكُلُونَ اَلطَّعَامَ وَ مَا كَانُوا خَالِدِينَ … وَ أَهْلَكْنَا اَلْمُسْرِفِينَ﴾ .
يعنى انبيا مردانى از بشرند كه ما لوازم بشريت را از آنها سلب نكردهايم، كه مثلا بدنهايشان را خالى از روح زندگى كرده باشيم، تا نه به خوردن محتاج باشند و نه به نوشيدن، و نيز آنان را از مرگ مصونيت ندادهايم، تا هميشه در دنيا بمانند، بلكه ايشان نيز بشر و از كسانى هستند كه طعام مىخورند و مىميرند، و اين خوردن و مردن، دو خاصه از خواص روشن بشريت است.
﴿ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ اَلْوَعْدَ فَأَنْجَيْنَاهُمْ وَ مَنْ نَشَاءُ وَ أَهْلَكْنَا اَلْمُسْرِفِينَ﴾
اين آيه عطف است بر كلام گذشته، كه مىفرمود: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالاً﴾ و در اين آيه سرانجام ارسال رسولان، و عاقبت امر مسرفان را بيان مىكند، كه مسرفان از هر امت، در اثر اقتراح معجزه به چه سرنوشتى دچار شدند، و نيز توضيح است براى هلاكتى كه به طور اجمال بدان اشاره كرده، و فرموده بود: ﴿مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا﴾ ، و تهديدى است براى مشركين.
و مراد از «وعد» در جمله ﴿ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ اَلْوَعْدَ﴾ وعده نصرتى است كه به مسلمين داده و فرموده بود كه: دين ايشان را يارى خواهد كرد، و كلمه ايشان را كه كلمه حق است بلند آوازه خواهد نمود، همچنانكه در آيه ﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ ، إِنَّهُمْ لَهُمُ
اَلْمَنْصُورُونَ ، وَ إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾ و آيات ديگر آن وعده را بيان نموده.
﴿فَأَنْجَيْنَاهُمْ وَ مَنْ نَشَاءُ﴾ يعنى رسولان و گروندگان به ايشان را نجات داديم. قبلا هم وعده نجات به ايشان داده، و فرموده بود: ﴿حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ و مسرفين در اين آيه همان مشركين هستند، كه از راه عبوديت به بيراهه گراييدند، و از طور بندگى تجاوز كردند.
﴿لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾
امتنانى است از خداى تعالى بر اين امت به منت انزال قرآن، پس مراد از «ذكر ايشان» ذكرى است كه مختص به اين امت است، و ذكرى است كه لايق حال اين امت است، ذكرى است كه آخرين و بلندترين معارف را كه حوصله بشر توانايى تحمل آن را دارد متضمن است، و عالىترين برنامه را كه ممكن است در جامعه بشرى اجرا شود در بر دارد، و آن عبارت است از شريعت حنيفيت، پس خطاب در آيه خطاب به همه امت است.
بعضى از مفسرين گفتهاند مراد از ذكر، شرف است، و معناى آيه اين است كه: در اين كتاب شرف شما تامين شده، اگر به آن تمسك جوييد، متوجه آن شرف و آبرو خواهيد شد، اين مفسر در آيه ﴿وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ﴾ همين حرف را زده است، و خطاب در آن را براى جميع مؤمنين و يا خصوص عرب دانسته، چون قرآن به زبان ايشان نازل شده. ليكن اين تفسير دور از فهم است.
﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً … حَصِيداً خَامِدِينَ﴾ .
كلمه «قصم» ، در اصل به معناى شكستن است، مىگويند: «قصم ظهره - پشتش را شكست» ، ولى به طور كنايه در هلاكت هم استعمال مىشود، و كلمه «انشاء» به معناى ايجاد است، كلمه «احساس» به معناى درك از طريق حس است، كلمه «باس» به معناى عذاب، و كلمه «ركض» به معناى دويدن به تندى است، و كلمه «اتراف» به معناى توسعه دادن به نعمت است، و كلمه «حصيد» به معناى بريده است، و از همين جهت زراعت درو شده را حصيد مىگويند، و كلمه «خمود» به معناى سكون و سكوت است.
و معناى آيات اين است كه: ﴿وَ كَمْ قَصَمْنَا﴾ چقدر هلاك كرديم «من قرية» از اهل
قريههايى را كه به خود ﴿كَانَتْ ظَالِمَةً﴾ ستمكار بودند و اسراف و كفر مىورزيدند ﴿وَ أَنْشَأْنَا﴾ و بعد از هلاك كردن آنان، ايجاد كرديم ﴿قَوْماً آخَرِينَ﴾ مردمى ديگر را ﴿فَلَمَّا أَحَسُّوا﴾ پس همين كه آن اهل قريه ستمكار به حس خود درك كردند «باسنا» عذاب ما را ﴿إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ﴾ ناگهان پا به فرار گذاشته بدويدند در آن هنگام بود كه از در توبيخ و ملامت به ايشان گفته شد: ﴿لاَ تَرْكُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلىَ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ﴾ ندويد و از اين عذاب فرار مكنيد بلكه به آن نعمتها كه در آن زياده روى مىكرديد مراجعه كنيد ﴿وَ مَسَاكِنِكُمْ﴾ و به خانههايتان برگرديد ﴿لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ﴾ تا شايد باز هم فقرا و بينوايان به دريوزگى شما مراجعه كنند و شما از در نخوت و اعتزاز ايشان را از خود برانيد و يا خود را از ايشان پنهان كنيد و اين كنايه است از اعتزاز و استعلاى ستمكاران كه خود را متبوع و به جاى خدا و ارباب تابعين مىدانستند، از در پشيمانى «قالوا» گفتند ﴿يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ﴾ واى بر ما كه مردمى ستمكار بوديم ﴿فَمَا زَاَلَتْ تِلْكَ﴾ و اين هم چنان سخن ايشان بود و بر ظلم خود اعتراف و به ربوبيت خداى تعالى اقرار مىكردند ﴿حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيداً﴾ تا آنكه ما اينها را درو شده و مقطوعشان كرديم، «خامدين» و ساكن و ساكتشان ساختيم مانند آتشى كه خاموش شود نه صدايى دارد و نه در بارهاش گفتگويى مىشود. مفسرين براى جمله ﴿لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ﴾ وجوه ديگرى ذكر كردهاند كه از فهم دور است و ما به همين جهت متعرض آنها نشديم.