→ المیزان

علق

۹۶ مکی آیات ۱۹ بازه‌ها ۱

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

اقرا، خلق از علق، طغیان و نهى از صلات در علق آیات ۱–۱۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

سوره علق اولین نزول را با امر قرائت، تعلیم قلم، طغیان انسان و تهدید ناهى صلات مى آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ
بخوان به نام پروردگارت كه آفريد.
خَلَقَ ٱلْإِنسَٰنَ مِنْ عَلَقٍ
انسان را از عَلَق آفريد.
ٱقْرَأْ وَرَبُّكَ ٱلْأَكْرَمُ
بخوان، و پروردگار تو كريمترين [كريمان‌] است.
ٱلَّذِى عَلَّمَ بِٱلْقَلَمِ
همان كس كه به وسيله قلم آموخت.
عَلَّمَ ٱلْإِنسَٰنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ
آنچه را كه انسان نمى‌دانست [بتدريج به او] آموخت.
كَلَّآ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَيَطْغَىٰٓ
حقاً كه انسان سركشى مى‌كند،
أَن رَّءَاهُ ٱسْتَغْنَىٰٓ
همين كه خود را بى‌نياز پندارد.
إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ
در حقيقت، بازگشت به سوى پروردگار توست.
أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يَنْهَىٰ
آيا ديدى آن كس را كه باز مى‌داشت،
عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰٓ
بنده‌اى را آنگاه كه نماز مى‌گزارد؟
أَرَءَيْتَ إِن كَانَ عَلَى ٱلْهُدَىٰٓ
چه پندارى اگر او بر هدايت باشد،
أَوْ أَمَرَ بِٱلتَّقْوَىٰٓ
يا به پرهيزگارى وادارد [براى او بهتر نيست‌]؟
أَرَءَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰٓ
[و باز] آيا چه پندارى [كه‌] اگر او به تكذيب پردازد و روى برگرداند [چه كيفرى در پيش دارد]؟
أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ
مگر ندانسته كه خدا مى‌بيند؟
كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًۢا بِٱلنَّاصِيَةِ
زنهار، اگر باز نايستد، موى پيشانى [او] را سخت بگيريم؛
نَاصِيَةٍۢ كَٰذِبَةٍ خَاطِئَةٍۢ
[همان‌] موى پيشانى دروغزن گناه‌پيشه را.
فَلْيَدْعُ نَادِيَهُۥ
[بگو] تا گروه خود را بخواند.
سَنَدْعُ ٱلزَّبَانِيَةَ
بزودى آتشبانان را فرا خوانيم.
كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَٱسْجُدْ وَٱقْتَرِب ۩
زنهار! فرمانش مَبَر، و سجده كن، و خود را [به خدا] نزديك گردان.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين سوره رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر مى‏كند به اينكه قرآن را كه به وحى خدا نازل مى‏شود تلقى كند. و اين سوره اولين سوره‏اى است كه از قرآن نازل شده، و سياق آياتش آن چنان به هم ارتباط دارد كه بتوان گفت يكباره نازل شده، و به زودى بدان اشاره خواهيم كرد، و اين سوره به طور قطع در مكه نازل شده است.

اقرااولين سورهوحىتلقىاولین نزول.تلقى قرآن.امر به رسول.نهى از صلات در ادامه.

معناى «قرائت» و مفاد ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ خَلَقَ اَلْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: كلمه «قرائت» به معناى ضميمه كردن حروف و كلمات به يكديگر در زبان است، و اين كلمه را به هر ضميمه كردنى نمى‏گويند، مثلا در جمع كردن عده‏اى را به دور هم نمى‏گويند: «قراءت القوم»، دليل اين ادعا اين است كه تكرار يك حرف از حروف الفباء در زبان را هم قرائت نمى‏گويند.

و به هر حال وقتى گفته مى‏شود «قرات الكتاب» معنايش اين است كه از ضميمه كردن چند حرف از آن، كلمه در آوردم و از ضميمه كردن كلمات آن با يكديگر جمله‏هايى در آورده، مطالبى استفاده كردم، هر چند كه آن حروف و اين كلمات را به زبان هم نياورده باشى پس قرائت، هم شامل مطالعه مى‏شود، و هم شامل آنجايى كه جمع حروف و كلمات را تلفظ بكنى، و هم آنجايى كه اين عمل را با شنيدن انجام دهى، كه اطلاق قرائت بر معناى اخير تلاوت هم ناميده مى‏شود، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: ﴿رَسُولٌ مِنَ اَللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً﴾.

و ظاهر اينكه به طور مطلق فرمود: «اقرا»، اين است كه منظور از آن معناى اول است، و مراد، امر به تلقى آياتى از قرآن است كه فرشته وحى از ناحيه خدا به آن جناب وحى مى‏كند، پس جمله مورد بحث امر به قرائت كتاب است، كه خود اين امر هم از آيات آن است، و اين، نظير گفتار هر نويسنده‏اى است كه در آغاز نامه‏اى كه به ديگرى مى‏نويسد سفارش مى‏كند كه اين نامه مرا بخوان، و به آن عمل كن، پس اينكه مى‏گويد: «اين» و يا مى‏گويد «آن» خودش نيز جزو نامه است.

از اين سياق دو احتمال تاييد مى‏شود:

اول اينكه: اين آيات اولين آياتى است كه از قرآن كريم بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده.

دوم اينكه: تقدير كلام «اقرا القرآن» و يا چيزى كه اين معنا را برساند مى‏باشد.خلاصه مى‏خواهيم بگوييم آيه شريفه امر به مطلق قرائت نيست، و نخواسته با چشم‏پوشى از مفعول، فعل «اقرا» را به طور لازم استعمال كرده باشد، و نيز منظور از اين دستور خواندن به مردم نيست و نخواسته با حذف متعلق (مردم) اقرء را در «اقرا على الناس» استعمال كرده باشد، هر چند كه خواندن بر مردم هم يكى از اغراض نزول وحى است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ قُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى اَلنَّاسِ عَلىَ مُكْثٍ وَ نَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلاً﴾، و نيز كلمه‏ ﴿بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ مفعول فعل «اقرا» و حرف «باء» در آن زايده، و تقدير كلام «اقرا اسم ربك»، يعنى ﴿بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ﴾ نيست.

و جمله‏ ﴿بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ متعلق است به كلمه‏اى تقديرى، نظير «اقرا مفتتحا» و يا

«مبتدئا باسم ربك».و ممكن هم هست متعلق به خود «اقرا»، و حرف باء براى ملابسه (اتصاف) باشد، و اين منافات ندارد با اينكه بسم الله اول سوره جزو سوره باشد، و تكرار آن نيست، چون در بسم الله خود خداى تعالى كلام خود را با آن آغاز كرده، و در ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ دستور مى‏دهد بندگانش خواندن را به نام او آغاز كنند، هر چند كه در جاى ديگر دستور داده هر كارى را كه مى‏خواهند آغاز كنند، با بسم الله آغاز كنند، پس در حقيقت آيه مورد بحث دستور العمل است نظير امر به گفتن ان شاء الله در آيه‏ ﴿وَ لاَ تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ﴾- دقت فرماييد.

و در جمله‏ ﴿رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ﴾ اشاره شده است به اينكه رب تو تنها و تنها آن كسى است كه عالم آفريده، و اين همان توحيد ربوبيت است كه مقتضى است عبادت را در او منحصر كنند، و اين خود رد اعتقاد مشركين است كه مى‏گفتند خداى سبحان تنها خلقت و ايجاد را به عهده دارد، و اما ربوبيت يعنى مالكيت و تدبير عالم از آن مقربين درگاه او است، و خداى تعالى بعد از ايجاد عالم تدبير امور آن را به عهده آنان گذاشت، كه يا از جنس فرشتگانند، و يا از جنس جن، و يا افراد برجسته‏اى از انسان. در آيه مورد بحث اشاره كرده به اينكه خير، چنين نيست، و تصريح كرده به اينكه ربوبيت هم مانند خلقت مخصوص خداى تعالى است.

قرائتاسم ربخلقبسمقرائت.باسم ربک.الذى خلق.تلاوت.

خلقت انسان از «علق» برهان و شاهدى بر يگانگى خداوند در ربوبيت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در جمله‏ ﴿خَلَقَ اَلْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ﴾ منظور از «انسان» جنس بشر است، كه از راه تناسل پديد مى‏آيد، و كلمه «علق» به معناى خون بسته شده است، يعنى اولين حالتى كه منى در رحم به خود مى‏گيرد.

پس آيه شريفه، به تدبير الهى وارد بر انسان اشاره دارد، تدبيرش از لحظه‏اى كه به صورت علقه در مى‏آيد، تا وقتى كه انسانى تام الخلقه مى‏شود، و داراى صفاتى عجيب و افعالى محير العقول مى‏گردد، پس انسان انسانى تمام و كامل نمى‏شود، مگر به تدبير مستمر و پى در پى خداى تعالى كه اين تدبير پى در پى چيزى نيست مگر خلقت پى در پى، (پس ممكن نيست خلقت را از خدا و تدبير را از غير او بدانيم) پس خداى تعالى بعين همان دليل كه خالق انسان است مدبر او نيز هست، در نتيجه انسان چاره‏اى جز اين ندارد كه خداى واحد را رب خود بگيرد. بنابراين در جمله مورد بحث احتجاجى بر توحيد در ربوبيت شده است.

علقانسانربوبيتتناسلجنس بشر.خلق از علق.برهان ربوبیت.تدبیر.

مراد از امر به قرائت در ﴿اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ اَلْأَكْرَمُ﴾ و مفاد توصيف خدا به‏ ﴿اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ بعد از امر به قرائت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ اَلْأَكْرَمُ اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ اَلْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾

در اين سه آيه امر به قرائت را تكرار نموده، تا مطلب يعنى امر اولى را تاكيد كند، چون ظاهر سياق اطلاق همين است، كه منظور از دومى هم همان اولى است، و گرنه قيدى براى دومى مى‏آورد.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از امر اولى، اين است كه خودش بخواند، و مراد از دومى اين است كه براى مردم بخواند و تبليغ كند. هم چنان كه بعضى ديگر گفته‏اند: مراد از هر دو امر، اين است كه قرآن را بر مردم بخواند. ولى اين دو وجه از آيه استفاده نمى‏شود.

و معناى‏ ﴿وَ رَبُّكَ اَلْأَكْرَمُ﴾ اين است كه: پروردگار تو كسى است كه عطايش فوق عطاى هر كس ديگر است، چون هر كس ديگر كه به تو عطايى مى‏كند به استحقاق مى‏كند، ولى پروردگارت بدون استحقاق عطاء مى‏كند، علاوه بر اين، عطاى ديگران هم عطاى او است، و بالآخره هر عطايى به او منتهى مى‏شود.

﴿اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ - حرف باء در اين جمله سببيت را مى‏رساند، مى‏فرمايد: خداى تعالى قرائت و يا كتابت و قرائت را به وسيله قلم بياموخت، و اين جمله هم مى‏تواند حاليه باشد، و هم استينافيه، و به هر حال زمينه آن زمينه تقويت روح رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و از بين بردن اضطراب آن حضرت است، اضطرابى كه از دستور قبلى به آن جناب دست داده بود، چون دستور خواندن به كسى كه امى است، نه سواد خواندن دارد و نه نوشتن، اضطراب آور است، گويا فرموده: كتاب پروردگارت را بخوان، كتابى را كه او به تو وحى مى‏كند، و از اين فرمان اضطراب و خوفى به خود راه مده، و چه جاى ترسيدن است؟ در حالى كه پروردگار اكرم تو آن كسى است كه قرائت را به وسيله قلم به انسان آموخت؟ خوب، وقتى سواد سواد دارها هم به وسيله قلم است كه او آفريده، و در اختيارشان قرار داده، تا منويات خود را بنويسند، چرا نتواند قرائت كتاب خود را بدون وساطت قلم به تو تعليم دهد؟ آن هم با اينكه به تو امر كرده كه: «بخوان» اگر تو را تواناى بر خواندن نكرده بود، هرگز امر به آن نمى‏كرد.

بعد از جمله مورد بحث كه خطابش به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، نعمت تعليم را عموميت داده، مى‏فرمايد: ﴿عَلَّمَ اَلْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ به جنس انسان چيزهايى را كه نمى‏دانست تعليم داده، و اين خود مزيد تقويت است، و رسول خدا را بيشتر دلگرم و خرسند مى‏سازد.

و مراد از «انسان» به طورى كه از ظاهر سياق برمى‏آيد جنس انسان است.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از آن خصوص آدم است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ادريس است، چون او بود كه براى اولين بار با قلم خط نوشت.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: همه انبيايى هستند كه مى‏توانستند بنويسند. ليكن اين اقوال، ضعيف و از فهم بدورند.

﴿كَلاَّ إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَيَطْغىَ أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىَ﴾

اين دو آيه ردع و رد رفتارى است كه انسان در مقابل نعمت‏هاى الهى از خود نشان مى‏دهد، رفتارى كه از خلال آيات قبل استفاده مى‏شود، چون از آيات بر مى‏آيد كه خداى تعالى نعمت‏هاى بزرگى نظير تعليم به قلم و تعليم از طريق وحى را به انسان داده، پس بر انسان واجب است شكر آن را بجاى آورد، ولى او بجاى شكر، كفران و طغيان مى‏كند.

﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَيَطْغىَ﴾ يعنى انسان بجاى شكر طغيان مى‏كند، يعنى پا از گليم خود فراتر مى‏نهد. و اين خبرى است از آنچه در طبع بشر است، نظير آيه زير كه خبر مى‏دهد از اينكه بشر طبعا ظلوم و كفرانگر است: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾.

اكرمقلمتعليمطغيانتعلیم بالقلم.اکرم.ما لم یعلم.طغیان.قلم.

بى نياز دانستن خود، منشا و علت طغيان آدمى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىَ﴾ كلمه «راه» از مصدر رأى است، نه مصدر رؤيت، يعنى ديدن به چشم، و فاعل «راه» و نيز مفعولش همان انسان است، و جمله مورد بحث مى‏خواهد علت طغيان انسان را بيان كند، مى‏فرمايد علت طغيانش اين است كه او خود را بى نياز از پروردگار خود مى‏داند، پروردگارى كه بر او انعام كرده و سراپاى وجود او انعام وى است، و نعمت‏هاى بى شمار او را كفران مى‏كند، و علت اين انحراف آن است كه انسان به خود و هواهاى نفسانى خود مى‏پردازد، و دل به اسباب ظاهرى كه تنها وسيله مقاصد او است (و نه هدف) مى‏بندد، و در نتيجه از پروردگارش غافل مى‏شود، و به هيچ وجه خود را محتاج او نمى‏بيند، چون اگر خود را محتاج او مى‏ديد همين احتياج وادارش مى‏كرد كه به ياد او بيفتد، و او را ولى نعمت‏هاى خود بداند، و شكر نعمت‏هايش را بجاى آورد، نتيجه اين انحراف اين است كه در آخر خدا را به كلى فراموش نموده، سر به طغيان بردارد.

﴿إِنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلرُّجْعىَ﴾

كلمه «رجعى» مانند كلمه «رجوع» به معناى برگشتن است، و به طورى كه از سياق

تهديد آينده بر مى‏آيد اين جمله تهديد به مرگ و بعث است، و خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

و بعضى‏ گفته‏اند: خطاب در آن به طريق بكار بردن التفات به جنس انسان است، تا تشديد بيشترى كرده باشد. ولى ظهور آيه در معناى اول بيشتر است.

﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ عَبْداً إِذَا صَلَّى أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ عَلَى اَلْهُدىَ أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوىَ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللَّهَ يَرىَ﴾

اين شش آيه جنبه مثل دارد، و مى‏خواهد به عنوان نمونه چند مصداق از انسان طاغى را ذكر كند، و نيز به منزله زمينه چينى است براى تهديد صريحى كه بعدا به عقاب نموده، عقاب كسانى كه از اطاعت او نهى مى‏كنند، و نيز زمينه است براى امر به عبادتش. و مراد از «عبدى كه نماز مى‏خواند» به طورى كه از آخر آيات بر مى‏آيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، چون در آخر آيات آن جناب را از اطاعت آن شخص نهى نموده، امر به سجده‏اش و به نزديك شدنش مى‏فرمايد.

استغناءطغيانرجعىانسانطغیان از استغناء.استغناء.رجعى.منشا طغیان.

توضيحى راجع به تشريع نماز قبل از شب معراج و قبل از نزول قرآن كه از آيه: ﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ عَبْداً إِذَا صَلَّى﴾ استفاده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و بنابراين فرض كه سوره مورد بحث اولين سوره نازل شده از قرآن باشد، و نيز بنابراينكه از اول تا به آخر سوره يكباره نازل شده باشد، سياق اين آيات دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قبل از نزول قرآن نماز مى‏خوانده، و همين معنا دلالت دارد بر اينكه آن جناب قبل از رسيدنش به مقام رسالت با نزول قرآن، يعنى قبل از حادثه بعثت از انبيا بوده.

ولى بعضى‏ گفته‏اند كه: نماز قبل از بعثت آن جناب نماز واجب نبوده، و به طورى كه از اخبار بر مى‏آيد نمازهاى واجب در شب معراج واجب شده، و در سوره اسراء فرموده:﴿أَقِمِ اَلصَّلاَةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىَ غَسَقِ اَللَّيْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ﴾.

اما اين سخن درست نيست، براى اينكه آنچه از داستان شب معراج مسلم است، و روايات معراج بر آن دلالت دارد، تنها اين است كه نمازهاى پنجگانه يوميه در آن شب با شكل خاص خود يعنى دو ركعت دو ركعت واجب شد، و هيچ دلالتى ندارد بر اينكه قبل از آن شب به صورت ديگر تشريع نشده بود، بلكه در بسيارى از آيات سوره‏هاى مكى و از آن جمله سوره‏هايى كه قبل از سوره اسراء نازل شده، نظير سوره مدثر و مزمل و غير آن دو سخن از نماز كرده، و به

تعبيرهايى مختلف از آن ياد نموده، هر چند كه كيفيت آن را ذكر نكرده، اما اينقدر هست كه نمازهاى قبل از معراج مشتمل بر مقدارى تلاوت قرآن و نيز مشتمل بر سجده بوده.

و در بعضى از روايات هم آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اوايل بعثت با خديجه و على (عليهما السلام) نماز مى‏خواند، در اين روايات هم نيامده كه نماز آن روز به چه صورت بوده.

و كوتاه سخن اينكه: جمله «أ رأيت» به معناى «خبر ده مرا» است، و استفهام در آن به منظور شگفتى انگيختن است، و مفعول اول فعل «أ رأيت» ى اول كلمه‏ ﴿اَلَّذِي يَنْهىَ﴾ است، و مفعول «أ رأيت» ى سوم ضميرى است كه به موصول «الذى» برمى‏گردد، و مفعول «أ رأيت» ى دوم ضميرى است كه به كلمه «عبدا» برمى‏گردد، و مفعول دوم «أ رأيت» در هر سه جا جمله‏ ﴿أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللَّهَ يَرىَ﴾ است.

و حاصل معناى آيات مورد بحث اين است كه: مرا خبر ده از كسى كه نهى مى‏كرد بنده‏اى را كه نماز مى‏خواند، و خدا را عبادت مى‏كرد و اين شخص مى‏داند كه خدا عمل او را مى‏بيند، و از حال او خبر دارد، و نيز مرا خبر ده از اين نهى كننده كه به فرضى كه بنده نمازگزار نامبرده بر طريق هدايت باشد، و به تقوى عمل كند، او چه حالى خواهد داشت، با اينكه مى‏داند خدا او را مى‏بيند، و باز مرا خبر ده از اين نهى كننده، كه اگر نهيش تكذيب حق و اعراض از ايمان به حق باشد، و با اين حال شخص نمازگزار را از نماز نهى مى‏كند، و با اينكه مى‏داند خدا مى‏بيند آيا جز عذاب استحقاق جزايى دارد؟ بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مفعول اول جمله «أ رأيت» در هر سه جا همان موصول و يا ضميرى است كه به موصول بر مى‏گردد، و اين را بدان جهت گفته‏اند كه بين ضميرها تفكيك نينداخته باشند.

و بنابراين، بهتر آن است كه آيه‏ ﴿أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ عَلَى اَلْهُدىَ أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوىَ﴾ را اينطور معنا كنيم كه: مرا خبر ده از اين نهى كننده آيا اگر بر طريق هدايت بود، و يا به تقوى امر مى‏كرد، و مى‏دانست كه خدا او را مى‏بيند، چه وظيفه‏اى مى‏ديد، و چه عملى را بر خود واجب مى‏دانست، و با اينكه از عبادت خداى سبحان نهى كرده، چه حالى خواهد داشت؟ و با اينكه مى‏توان گفتار مفسر نامبرده را چنين توجيه كرد، ولى معناى مستفاد از آن معناى بعيدى است، و اشكال تفكيك در ضمائر كه به خاطر آن اين طور خود را به زحمت

انداخته‏اند همه جا اشكال موجهى نيست، در بعضى موارد كه سياق اقتضا كند و قرائن كمك نمايد تفكيك مانعى ندارد.

﴿أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللَّهَ يَرىَ﴾ - مراد از اين «علم»، آگهى بر طريق استلزام است، چون لازمه اعتقاد به اينكه خدا خالق هر چيزى است اين اعتقاد است كه خدا به هر چيزى عالم است، هر چند صاحب اعتقاد اولى از اين اعتقاد ديگرش غافل باشد، و آن كسى كه از نماز نهى مى‏كرد از وثنى مذهبان و مشرك بوده، و وثنى مذهبان اعتراف دارند به اينكه خالق هر چيزى خدا است، و همچنين خدا را از هر نقصى منزه مى‏دارند، پس بايد معتقد باشند كه خدا جاهل نيست، و از هيچ عملى عاجز نيست، و همچنين هيچ صفت نقص ندارد، هر چند كه خود از اين اعتقادشان غافل باشند.

صلاتمعراجنهىتشريعنماز پیش از نزول کامل.عبدا اذا صلى.صلات.ناهى.

تهديد آنكه مانع نماز گزاردن پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) مى‏شده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَلاَّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «سفع» به معناى جذب شديد است، وقتى گفته مى‏شود: «شفعت الشي‏ء» معنايش اين است كه: من آن چيز را به شدت جذب كردم و گرفتم‏.

و در اين آيه «ناصيه» (موى جلو پيشانى) را به صفت «كاذبه» و «خاطئه» توصيف كرده، با اينكه اين دو صفت، صفت صاحب پيشانى است، و اين طور نسبت دادن از باب مجاز است.

و در اين كلام ردعى شديد و تهديدى بالغ است، و مى‏فرمايد: مساله آن طور نيست كه او پنداشته و خواسته است، و يا او نمى‏تواند چنين كند، سوگند مى‏خورم كه اگر دست از اين بازداريش از نماز برندارد، و منصرف نگشته هم چنان بنده ما را از نماز نهى كند، به طور مسلم ناصيه او را به شدت خواهيم گرفت، و به وضعى ذلت بار او را به سوى عذاب جذب مى‏كنيم، آرى ناصيه‏اى را كه صاحبش كاذب است و به خطا سخن مى‏گويد و عمل مى‏كند، به شدت جذب خواهيم كرد.

﴿فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ سَنَدْعُ اَلزَّبَانِيَةَ﴾

كلمه «نادى» به معناى مجلس است، و گويا مراد از مجلس، اهل مجلس باشد، مى‏فرمايد: وقتى او را گرفتيم اهل مجلس خود را به كمك بخواند.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: اصلا كلمه نادى به معناى جليس (همنشين) است، و كلمه

«زبانية» به معناى فرشتگان موكل بر آتش است. بعضى‏ گفته‏اند: زبانية در كلام عرب به معناى پليس است، و امر در آيه تعجيزى است، مى‏خواهد با اين امر به شدت اخذ اشاره كرده باشد، و معنايش اين است كه بايد اين كسى كه از نماز نهى مى‏كند جمع خود را صدا بزند، تا او را از دست ما نجات دهند، و ما به زودى پليس‏هاى موكل بر آتش را كه فرشتگانى خشن و پر نيرو هستند صدا مى‏زنيم، آن وقت است كه نصرت هيچ ناصرى سودى به حال او نخواهد داشت.

﴿كَلاَّ لاَ تُطِعْهُ وَ اُسْجُدْ وَ اِقْتَرِبْ﴾

در اين آيه ردع قبلى تكرار شده، تا در آن تاكيد شده باشد، و معناى جمله «لا تطعه» اين است كه: تو اى پيامبر او را در نهيش از نماز اطاعت مكن، و اين خود قرينه‏اى است بر اينكه مراد از جمله «و اسجد» سجده كردن در نماز است، و چه بسا نمازى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن ايام مى‏خوانده مركب از همين دو عنوان يعنى سجده و تسبيح بوده.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از اين سجده كردن، نماز خواندن نيست بلكه سجده‏اى است كه بعد از خواندن اين سوره و سه سوره ديگر قرآن واجب است، و به آن چهار سوره، «عزائم چهارگانه» مى‏گويند، و كلمه «اقترب» امر از مصدر اقتراب است، كه به معناى تقرب به خداى تعالى است.

و بعضى‏ گفته‏اند: نزديك شدن به ثواب خداى تعالى است.

ناصيةزبانيةسجدهقربتهديدتهدید ناهى.زبانیة.سجد و اقترب.ناصیة کاذبة.لا تطعه.

بحث روايتى[رواياتى در باره ماجراى نزول نخستين وحى بر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم): ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ...﴾ و بيان اشكالى كه در اين روايات ديده مى‏شود]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، احمد، عبد ابن حميد، بخارى، مسلم، ابن جرير، ابن انبارى - در كتاب مصاحف - ابن مردويه و بيهقى، از طريق ابن شهاب از عروة بن زبير از عايشه ام المؤمنين روايت كرده‏اند كه گفت: اولين روزنه‏اى كه از وحى به روى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باز شد، اين بود كه در عالم رؤيا در خواب چيزهايى مى‏ديد كه چون صبح روشن در خارج واقع مى‏شد.

سپس علاقه و محبت به خلوت و تنهايى در دلش انداخته شد، و (غالبا) تك و تنها در غار حرا - 18 كيلومترى مكه - بسر مى‏برد، و در هر سال براى اينكه مدتى در آنجا به تهجد و عبادت بپردازد، خود را آماده مى‏ساخت و آب و طعام تهيه مى‏كرد، و آن مدت را يكسره به عبادت مى‏پرداخت و به خانه نمى‏رفت، سال بعد نيز چنين مى‏كرد، و باز براى آن مدت توقف در حرا خود را آماده مى‏ساخت، تا آنكه شبى كه در غار حرا بود، فرشته خدا حق را بر او نازل كرد، و بدو گفت: «اقرا» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پاسخ داد: من خواندن بلد نيستم.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آن فرشته مرا گرفت و فشارى بر من وارد آورد، به طورى كه تاب و توانم از دست رفت آن‌گاه رهايم كرد، و دوباره گفت: «اقرا» گفتم من خواندن بلد نيستم، باز مرا گرفت و فشار داد، به طورى كه طاقتم از دست رفت، اين بار هم مرا رها كرد و گفت: «اقرأ» گفتم خواندن نمى‏دانم، بار سوم مرا گرفت، و همان فشار را وارد آورد، به طورى كه توانم از دست رفت، اين بار نيز مرا رها كرد و گفت: ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ خَلَقَ اَلْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ اَلْأَكْرَمُ اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ...﴾.

پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين سوره را گرفت، و به طرف مكه برگشت، در حالى كه قلبش به شدت مى‏تپيد، تا به خانه خديجه دختر خويلد رسيد، گفت:

مرا بپيچيد، مرا بپيچيد، اهل خانه او را در روپوشى پيچيدند، تا آن حالت ترس و اضطرابش آرام گرفت، آن‌گاه به خديجه رو كرد و داستان را براى او باز گفت، و در آخر گفت بر جان خود مى‏ترسم. خديجه گفت: ابدا چيزى نيست، خدا هرگز تو را خوار نمى‏كند، براى اينكه تو شخصى نيكوكارى، و صله رحم مى‏كنى و زحمت ديگران را تحمل مى‏نمايى و برهنگان را مى‏پوشانى، تو ميهمان‏نواز و ياور مبتلايانى.

آن‌گاه خديجه آن جناب را نزد پسر عمش ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزى كه در جاهليت از بت‏پرستى به كيش نصرانيت درآمده بود آورد، و ابن ورقه زبان عبرانى را مى‏دانست و انجيل را به طور كامل به عبرانى مى‏نوشت، مردى سالخورده و نابينا بود خديجه گفت: اى پسر عم كمى به سخنان پسر برادرت گوش كن.

ورقه گفت: اى برادرزاده چه مى‏بينى؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آنچه ديده بود به او خبر داد، ورقه گفت: اين همان ناموسى است كه خدا بر موسايش نازل مى‏كرد، و اى كاش من در آن درخت شاخه‏اى بودم، و اى كاش زنده مى‏ماندم تا آن روزى كه قوم تو از مكه بيرونت مى‏كنند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد بيرون كنندگان من قوم من خواهند بود؟ گفت بله، هيچ پيامبرى نياورده مثل آنچه تو آورده‏اى، مگر آنكه مورد حمله و

دشمنى قومش قرار گرفته، و من اگر آن روز تو را دريابم ياريت خواهم كرد، يارى صميمانه، ليكن چيزى نگذشت كه ورقه از دنيا رفت و مدتى وحى تعطيل شد.

ابن شهاب مى‏گويد: ابو سلمة بن عبد الرحمن برايم حديث كرد كه جابر بن عبد الله انصارى روزى از مساله وحى سخن مى‏گفت، در ضمن سخن، گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود در حينى كه داشتم قدم مى‏زدم ناگهان صوتى از طرف آسمان شنيدم، سربلند كردم ناگهان همان كسى را ديدم كه در غار حرا او را ديده بودم، ديدم كه بين آسمان و زمين بر كرسى نشسته من از ديدنش دچار رعب شده به خانه برگشتم، و گفتم مرا بپيچيد مرا بپيچيد، در همين حال اين آيه نازل شد كه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ وَ اَلرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ از آن به بعد وحى خدا پى در پى رسيد.

و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ابن جرير و ابو نعيم (در كتاب دلائل)، از عبد الله بن شداد روايت كرده‏اند كه گفت: جبرئيل بر محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد و گفت: اى محمد بخوان. پاسخ داد من خواندن نمى‏دانم، او را در آغوش خود كشيد، سپس گفت: اى محمد بخوان، پاسخ داد سواد ندارم. گفت: ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ... مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾.

پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نزد خديجه آمد و گفت: اى خديجه به گمانم چيزى به من شده. خديجه گفت حاشا، به شما چيزى نشده، به خدا قسم پروردگار تو به تو آسيبى نمى‏رساند، چون تا كنون حتى يك عمل زشت نكرده‏اى، خديجه اين را گفت و برخاسته نزد ورقه رفت و جريان را به او گفت. ورقه گفت اگر مطلب همين طور باشد كه او گفته (به تو مژده مى‏دهم كه) شوهرت پيغمبرى از پيامبران است، و به زودى از امتش صدمه‏هاى بسيار خواهد ديد، و اگر من نبوتش را درك كنم حتما به او ايمان مى‏آورم.

راوى مى‏گويد: بعد از اين جريان مدتى جبرئيل نازل نشد خديجه گفت: به نظرم پروردگارت بر تو خشم كرده آن‌گاه خداى تعالى اين سوره را نازل كرد: ﴿وَ اَلضُّحىَ وَ اَللَّيْلِ إِذَا سَجىَ مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مَا قَلىَ﴾.

مؤلف: در اين باب روايتى آمده كه سوره‏اى كه جبرئيل بر آن جناب نازل كرد سوره حمد بود.

ولى اين داستان كه در روايات آمده خالى از اشكال و بلكه اشكالها نيست، براى اينكه اولا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت شك در نبوت خود داده و گفته كه: آن جناب احتمال داده آن صدا و آن شخصى كه بين زمين و آسمان ديده و آن سوره‏اى كه به او نازل شده همه از القائات شيطانى باشد، و ثانيا به وى نسبت داده كه اضطراب درونيش زايل نشد، تا وقتى كه يك مرد نصرانى - ورقة بن نوفل - كه خود را به رهبانيت زده بود به نبوتش شهادت داد، آن وقت اضطرابش زايل شد، با اينكه خداى تعالى در باره آن جناب فرموده: ﴿قُلْ إِنِّي عَلىَ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي﴾، و چگونه ممكن است چنين كسى از سخنان يك نصرانى تحت تاثير قرار گيرد، و براى آرامش خاطرش محتاج به آن باشد، مگر در آن سخنان چه حجت روشنى بوده؟ و مگر خداى تعالى در باره آن جناب نفرموده: ﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللَّهِ عَلىَ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي﴾ و آيا اعتماد كردن به قول ورقه بصيرت است، و بصيرت پيروانش هم همين است كه ايمان آورده‏اند به كسى كه به گفتارى بى دليل ايمان آورده و اعتماد كرده؟ و آيا وضع ساير انبياء هم بدين منوال بوده، و آنجا كه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلىَ نُوحٍ وَ اَلنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ﴾، امت اين انبيا هم اعتمادشان به نبوت پيغمبرشان براى اين بوده كه مثلا پير مردى همانند ورقه گفته است كه نوح پيغمبر است، و يا هود و صالح پيغمبرند؟ قطعا پايه تشخيص نبوت يك پيغمبر اينقدر سست نيست.

بلكه حق اين است كه: نبوت و رسالت ملازم با يقين و ايمان صد در صد شخص پيغمبر و رسول است، او قبل از هر كس ديگر يقين به نبوت خود از جانب خداى تعالى دارد، و بايد هم چنين باشد، روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هم همين را مى‏گويد.

حراءعائشهاقرامدثرماجراى غار حراء.اولین نزول.اقرا.جبرئیل.

شان نزول آيات: ﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ...﴾، سجده نزديك‏ترين حالت عبد به رب، سور عزائم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ...﴾ آمده كه ابو جهل گفت: راستى محمد صورت خود را در حضور شما به خاك مى‏گذارد؟ گفتند: بله. گفت به آن كسى سوگند كه بايد به او سوگند خورد، اگر او را ببينم كه چنين مى‏كند گردنش را لگدمال خواهم كرد.

شخصى در همان بين صدا زد اين است كه دارد نماز مى‏خواند، ابو جهل پيش رفت تا گردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را لگدكوب كند، چيزى نگذشت كه عقب عقب برگشت، در حالى كه دستها را پيش رويش گرفته بود، (گويى از چيزى پرهيز مى‏كرد و

بلايى را از خود دور مى‏ساخت)، مردم از او پرسيدند تو را چه مى‏شود اى ابا الحكم؟ گفت بين من و او خندقى از آتش است، و اينها بالدارهايند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود به آن خدايى كه جانم به دست او است اگر به من نزديك مى‏شد ملائكه تكه تكه بدنش را مى‏قاپيدند، اينجا بود كه خداى تعالى آيه‏ ﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ﴾ را تا به آخر سوره نازل كرد.

اين روايت را مسلم هم در صحيح خود نقل كرده.

و در تفسير قمى در تفسير آيه مورد بحث گفته: وليد بن مغيره مردم را از نماز خواندن و از اطاعت خدا و رسول نهى مى‏كرد، خداى تعالى در باره‏اش فرمود: ﴿أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يَنْهىَ عَبْداً إِذَا صَلَّى﴾.

مؤلف: مفاد اين روايت با سياق آيات نمى‏سازد، چون از سياق بر مى‏آيد نمازگزار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده نه مردم.

و در مجمع البيان آمده كه در حديثى از عبد الله بن مسعود آمده كه فرمود: نزديك‏ترين حال بنده به خدا حال سجود است‏.

و در كافى به سند خود از وشاء روايت كرده كه گفت: من از حضرت رضا (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: نزديك‏ترين حال بنده به خدا حالت سجود او است، و به همين جهت است كه فرموده: ﴿وَ اُسْجُدْ وَ اِقْتَرِبْ﴾.

و در مجمع البيان است كه عبد الله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سوره‏هاى عزائم كه سجده آن‌ها واجب است عبارتند از «الم تنزيل» و «حم سجده» و «النجم اذا هوى» و «اقرا باسم ربك»، و بقيه سجده‏ها كه در سراسر قرآن است مستحبّ است نه واجب‏.

ابو جهلسجدهقربنهىابو جهل.نهى از سجود.اقرب الحالات سجود.صلات پیامبر.