بيان آيات
اين سوره مشتمل است بر معارف، احكام، قصص، عبرتها، و مواعظى چند، و از آن جمله مشتمل است بر داستان جنگ خندق، و اشارهاى هم به داستان يهوديان بنى قريظه دارد، و سياق آيات آن شهادت مىدهد به اينكه از سورههايى است كه در مدينه نازل شده.
۳۳ مدنی آیات ۷۳ بازهها ۷
ترجمهٔ موسوی همدانی
هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دستکم یک فیلتر را روشن کنید.
آیات آغازین سوره احزاب در یک سیاق مدنی: امر به تقوا و نهی از اطاعت کافر و منافق، الغای رسوم جاهلی ظهار و فرزندخواندگی، ولایت نبی و احکام خویشاوندی، و میثاق غلیظ انبیاء.
اين سوره مشتمل است بر معارف، احكام، قصص، عبرتها، و مواعظى چند، و از آن جمله مشتمل است بر داستان جنگ خندق، و اشارهاى هم به داستان يهوديان بنى قريظه دارد، و سياق آيات آن شهادت مىدهد به اينكه از سورههايى است كه در مدينه نازل شده.
﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ لاَ تُطِعِ اَلْكَافِرِينَ وَ اَلْمُنَافِقِينَ إِنَّ اَللَّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً﴾
در اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده به تقواى از خدا، و در آن
زمينهچينى شده براى نهى بعدى، يعنى نهى از اطاعت كافرين و منافقين.
در اين سياق، كه سياق نفى است، بين كفار و منافقين جمع شده، و هر دو را ذكر كرده، و از اطاعت هر دو نهى فرموده، از اين معنا كشف مىشود كه كفار از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چيزى مىخواستهاند كه مورد رضاى خداى سبحان نبوده، منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند، كفار را تاييد مىكردند، و از آن جناب به اصرار مىخواستند كه پيشنهاد كفار را بپذيرد، و آن پيشنهاد، امرى بوده كه خداى سبحان به علم و حكمت خود بر خلاف آن حكم رانده بوده، و وحى الهى هم بر خلاف آن نازل شده بود.
و نيز كشف مىشود كه آن امر، امر مهمى بوده، كه بيم آن مىرفته كه اسباب ظاهرى بر خلاف آن مساعدت نكند، و بر عكس، بر وفق آن كمك كند، مگر آنكه خدا بخواهد جلو آن اسباب را بگيرد، لذا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده از اجابت كفار نسبت به خواهششان خوددارى كند، و آنچه به او وحى شده متابعت نمايد، و از كسى نهراسيده و بر خدا توكل كند.
با اين بيان روايتى كه در شان نزول آيه وارد شده تاييد مىشود، چون در آن روايت آمده كه عدهاى از صناديد و رؤساى قريش، بعد از داستان جنگ احد به مدينه آمدند، و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امان خواستند، و درخواست كردند كه آن جناب با ايشان و بتپرستى ايشان كارى نداشته باشد، ايشان هم با او و يكتاپرستىاش كارى نداشته باشند، اين آيهها نازل شد كه نبايد دعوت ايشان را اجابت كنى، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم از اجابت خواسته آنان خوددارى نمود، كه ان شاء الله جريانش در بحث روايتى آينده خواهد آمد.
با بيانى كه گذشت وجه اينكه چرا دنبال آيه فرمود: ﴿إِنَّ اَللَّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً﴾ و نيز وجه تعقيب آيه مورد بحث به دو آيه بعد معلوم و روشن مىشود.
﴿وَ اِتَّبِعْ مَا يُوحىَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اَللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً﴾
اين آيه شريفه در حد خود عموميت دارد، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بايد از همه آنچه كه به وى وحى مىشود پيروى كند، و ليكن از جهت اينكه در سياق نهى قرار گرفته، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر مىكند به پيروى آنچه به وى وحى شده، لذا مخصوص به مساله پيشنهادى كفار و منافقين است، كه نتيجه پيروى آن اين است كه بر طبق آن عمل كند، نه بر طبق خواسته آنان، به دليل اينكه دنبالش فرمود: خدا به آنچه مىكنيد با خبر است.
﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ وَ كَفىَ بِاللَّهِ وَكِيلاً﴾
اين آيه مانند آيه سابق با اينكه فى حد نفسه عام است، ليكن به خاطر وقوعش در سياق نهى دلالت مىكند بر امر به توكل بر خدا در خصوص عمل به امر خدا و وحى او، و نيز اشعار دارد بر اينكه امر مزبور مطلب مهمى است، كه از نظر اسباب ظاهرى عمل به آن محذور دارد و درد سر ايجاد مىكند، و هر دلى كه باشد دچار وحشت و دل واپسى مىشود مگر آنكه كسى در عمل به آن توكل به خداى سبحان كند، كه او يگانه سببى است كه هيچ سبب مخالفى بر او غلبه نمىكند.
﴿مَا جَعَلَ اَللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ﴾
اين جمله كنايه است از اينكه ممكن نيست كسى بين دو اعتقاد متنافى و دو رأى متناقض جمع كند، اگر دو اعتقاد متنافى ديديم بايد بدانيم كه دو قلب به آن دو معتقد است، يعنى دو فرد مخالف هر يك به يكى از آن دو اعتقاد دارند، و ممكن نيست يك فرد به هر دو معتقد باشد، و اينكه فرمود: «﴿مَا جَعَلَ اَللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ﴾ خدا در جوف كسى دو قلب ننهاده» منظور از آن بيشتر بيان كردن است، هم چنان كه در جمله ﴿وَ لَكِنْ تَعْمَى اَلْقُلُوبُ اَلَّتِي فِي اَلصُّدُورِ﴾ نيز اين زيادى آمده.
بعضى از مفسرين گفتهاند: جمله مورد بحث زمينهچينى و مقدمهاى است كه الغاى مساله «ظهار» و پسرگيرى را كه بعدا بيان مىكند تعليل نمايد، براى اينكه ظهار (اينكه به همسرت بگويى پشت تو چون پشت مادرم است، و با اين سخن او را بر خود حرام كنى) جمع بين دو متنافى است، يعنى زوجيت و مادرى، و همچنين فرزند ديگران را فرزند خود خواندن دو متنافى است، كه در يك قلب جمع نمىشوند: ﴿مَا جَعَلَ اَللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ﴾.
ولى به نظر ما بعيد نيست كه بگوييم آيه شريفه تعليل مطلب قبل است، كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را از اطاعت كفار و منافقين نهى مىكرد و به پيروى آنچه به وى وحى مىشود امر مىفرمود، جمله مورد بحث اين امر و نهى را تعليل مىكند و مىفرمايد اطاعت خدا با اطاعت كفار و منافقين تنافى دارد، چون قبول ولايت خدا و ولايت آنان متنافى است، مثل توحيد و شرك، كه در يك قلب جمع نمىشود ﴿مَا جَعَلَ اَللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ﴾.
﴿وَ مَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اَللاَّئِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ﴾
در جاهليت، رسم بود وقتى مرد از دست همسرش به خشم مىآمد، و مىخواست او را طلاق دهد يك نوع طلاقشان اين بود كه بگويد: پشت تو چون پشت مادرم است، و يا بگويد بر من باد كه پشت تو را چون پشت مادرم بدانم، و اين عمل را «ظهار» مىناميدند و يك نوع طلاق مىدانستند كه اسلام آن را لغو كرد.
و بنابراين مفاد آيه اين است كه خداى تعالى همسران شما را به صرف اينكه ظهار كنيد، و بگوييد پشت تو چون پشت مادرم است، مادر شما قرار نمىدهد، و چون قرار نداده، پس هيچ اثرى براى اين كلام نيست، و شارع اسلام آن را معتبر نشمرده.
﴿وَ مَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ﴾
كلمه «ادعياء» جمع دعى، به معناى پسر خوانده است، و در جاهليت اين عمل «دعاء» و «تبنى» در بينشان دائر و معمول بوده است، و همچنين در بين امتهاى مترقى آن روز، مانند روم و فارس كه وقتى كودكى را پسر خود مىخواندند، احكام فرزند صلبى را در حق او اجراء مىكردند، يعنى اگر دختر بود ازدواج با او را حرام مىدانستند، و چون پدر خوانده مىمرد، به او نيز مانند ساير فرزندان ارث مىدادند، و همچنين ساير احكام پدر و فرزندى را در باره او اجراء مىكردند، و اسلام اين عمل را نيز لغو كرد.
بنابراين مفاد آيه اين است كه خداى تعالى آن كسانى را كه شما آنها را فرزند خود خواندهايد، فرزندان شما قرار نداده تا احكام فرزندان صلبى در حق آنان نيز جارى باشد.
﴿ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَ اَللَّهُ يَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي اَلسَّبِيلَ﴾
كلمه «ذلكم» در اين آيه اشاره به مساله ظهار، و فرزندخواندگى، و يا تنها اشاره به مساله دومى است، كه البته ظهور آيه در احتمال دومى روشنتر است، مؤيدش هم اين است كه در آيه بعدى تنها حكم فرزندخواندگى را بيان مىكند.
و اينكه فرمود: ﴿قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ﴾ معنايش اين است: اينكه شما فرزند ديگرى را به خود نسبت مىدهيد، سخنى است كه با دهانهاى خود مىگوييد، و جز اين اثرى ندارد، و اين تعبير كنايه است از بى اثر بودن اين سخن، هم چنان كه در آيه ﴿كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾ نيز كنايه از بيهودگى آن سخن است.
﴿وَ اَللَّهُ يَقُولُ اَلْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي اَلسَّبِيلَ﴾ معناى حق بودن قول خدا اين است كه او از
چيزى خبر مىدهد كه واقع و حقيقت مطابق آن است، و اگر حكم و فرمانى براند، آثارش بر آن مترتب مىشود، و مصلحت واقعى مطابق آن است.
و معناى راهنمايىاش به راه، اين است كه هر كس را هدايت كند، بر آن راه حقى وادارش مىكند كه خير و سعادت در آن است، و در اين دو جمله اشاره است به اينكه وقتى سخن شما بيهوده و بى اثر است، و سخن خدا همواره با اثر و مطابق واقع است، پس سخن خود را رها نموده و سخن او را بگيريد.
﴿اُدْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللَّهِ … وَ كَانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً﴾
حرف «لام» در كلمه «لآبائهم» لام اختصاص است، و معناى آيه اين است كه: وقتى مىخواهيد پسر خوانده خود را معرفى و يا صدا كنيد، طورى صدا بزنيد كه مخصوص پدرانشان شوند، يعنى به پدرشان نسبت دهيد (و بگوييد اى پسر فلانى، و نگوييد پسرم).
﴿هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللَّهِ﴾ ضمير «هو» به مصدرى بر مىگردد كه از «ادعوهم» فهميده مىشود، و معناى جمله اين است كه خواندنتان آنان را به نام پدرانشان، به عدالت نزديكتر است، و نظير اين آيه در برگشتن ضمير به مصدر مفهوم از جمله آيه ﴿اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىَ﴾ مىباشد.
و كلمه «اقسط» صيغه تفضيل از ماده «قسط» است، كه به معناى عدالت است.
و معناى آيه اين است كه پسر خواندههايتان را وقتى صدا مىزنيد به پدرانشان نسبت دهيد، براى اينكه نسبت دادن به پدرانشان، عادلانهتر در نزد خدا است.
﴿فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ مَوَالِيكُمْ﴾ مراد از «علم نداشتن به پدران پسرخواندگان» اين است كه پدران ايشان را با اسم و رسم و خصوصيات نشناسند. و كلمه «موالى» به معناى اولياء است، و معناى آيه اين است كه: اگر پدران پسرخواندگان خود را نمىشناسيد (هنگام صدا زدن) به غير پدرانشان نسبت ندهيد، بلكه آنان را برادر خطاب كنيد، و يا به اعتبار ولايت دينى ولى خود بخوانيد.
﴿وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لَكِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ﴾ يعنى گناهى بر شما نيست در مواردى كه اشتباها و يا از روى فراموشى ايشان را به غير پدرانشان نسبت دهيد، و ليكن در مواردى كه دلهايتان آگاه است، و عمدا اين كار را مىكنيد، گناهكاريد - اين معنا
در صورتى است كه كلمه «ما» را موصوله، و به معناى «آنچه» بگيريم، و اما اگر مصدر بگيريم معنايش چنين مىشود - و ليكن در تعمد دلهايتان گناه هست، و جمله ﴿وَ كَانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً﴾ مربوط به موارد اشتباه و خطا است.
﴿اَلنَّبِيُّ أَوْلىَ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ﴾
«انفس مؤمنين»، يعنى خود مؤمنين، و بنابراين، معناى «أولى بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مؤمنين از خود مؤمنين» اين است كه آن جناب اختياردارتر نسبت به مؤمنين است از خود مؤمنين، و معناى اولويت اين است كه فرد مسلمان هر جا امر را دائر ديد بين حفظ منافع رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و حفظ منافع خودش، بايد منافع رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مقدم بدارد.
و بنابراين معناى آيه اين مىشود كه مؤمن هر حق و منافعى كه براى خودش قائل است، اگر حفظ جان خويش است و اگر دوست داشتن خودش است، و اگر براى خود حرمتى قائل است، و اگر استجابت دعوت است، و اگر به كار بردن اراده خويش است، هر چه باشد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مقدم بر او است، يعنى هر جا كه امر دائر شد بين حفظ جان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، يا جان خودش، يا بين دوست داشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، يا دوست داشتن خودش، و همچنين ساير موارد ديگر، جانب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را بر جانب خود ترجيح دهد.
در نتيجه، اگر در هنگام خطر، جان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مخاطره قرار گيرد، يك فرد مسلمان موظف است كه با جان خود سپر بلاى آن جناب شود و خود را فدايش كند.
و همچنين در تمامى امور دنيا و دين، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) أولى و اختياردارتر است، و اينكه گفتيم در تمامى امور دنيا و دين، به خاطر اطلاقى است كه در جمله ﴿اَلنَّبِيُّ أَوْلىَ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾ هست.
از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى گفتهاند: مراد اولويت آن جناب در دعوت است، يعنى وقتى آن جناب مؤمنين را به چيزى دعوت كرد، و نفس مؤمنين ايشان را به چيز ديگر، واجب است دعوت او را اطاعت كنند و دعوت نفس خود را عصيان كنند، در نتيجه آيه مورد بحث همان را مىگويد كه آيه ﴿وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ﴾ و آيه﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ
بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ و آياتى ديگر نظير آن، در مقام بيان آن است، تفسير ضعيفى است براى اينكه گفتيم آيه مطلق است، و همه شؤون دنيايى و دينى را شامل مىشود.
و همچنين آن تفسير ديگر كه گفتهاند: مراد نافذتر بودن حكم آن جناب نسبت به حكمى كه مؤمنين عليه يكديگر مىكنند، مىباشد هم چنان كه در آيه ﴿فَسَلِّمُوا عَلىَ أَنْفُسِكُمْ﴾ منظور سلام كردن به يكديگر است، پس به گفته اين مفسرين برگشت معناى آيه مورد بحث به اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مؤمنين ولايت دارد، ولايتى كه فوق ولايت آنان نسبت به يكديگر است، كه آيه ﴿وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ بر آن دلالت دارد اين قول نيز ضعيف است براى اينكه سياق با آن مساعد نيست.
﴿وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ﴾ اينكه زنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مادران امتند، حكمى است شرعى و مخصوص به آن جناب، و معنايش اين است كه همانطور كه احترام مادر، بر هر مسلمان واجب، و ازدواج با او حرام است، همچنين احترام همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر همه آنان واجب، و ازدواج با آنان بر همه حرام است، و در آيات بعد به مساله حرمت نكاح با آنان تصريح نموده و مىفرمايد ﴿وَ لاَ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً﴾.
پس تشبيه همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مادران، تشبيه در بعضى از آثار مادرى است، نه همه آنها، چون مادر به غير از وجوب احترام و حرمت نكاح، آثار ديگرى نيز دارد، از فرزند خود ارث مىبرد، و فرزند از او ارث مىبرد، و نظر كردن به روى او جائز است، و با دخترانى كه از شوهر ديگر دارد نمىشود ازدواج كرد، چون خواهر مادرى آدمى است، و نيز پدر و مادر مادر، جد و جده آدمى است، و برادرانش دايى، و خواهرانش خاله انسان است، ولى همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به غير از آن دو حكم، احكام ديگر مادرى را ندارند.
﴿وَ أُولُوا اَلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهَاجِرِينَ … مَسْطُوراً﴾
كلمه «ارحام» جمع رحم است، كه همان عضوى از زنان است كه نطفه شوهر را در
خود جاى مىدهد، تا به صورت جنين در آمده، و سپس متولد شود، و چون قرابتهاى نسبى بالأخره منتهى به يك رحم مىشود، بدين مناسبت خويشاوندان نسبى را رحم گفتهاند، و دارندگان نسبت را ذى رحم خواندهاند.
و مراد از اولويت در اين جمله كه فرمود: صاحبان رحم بعضى اولى بر بعض ديگرند، اولويت در توارث (از يكديگر ارث بردن) است، و منظور از كتاب خدا، يا لوح محفوظ است، و يا قرآن، و يا سوره قرآن، و جمله ﴿مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهَاجِرِينَ﴾، بيان مىكند آن كسانى را كه صاحبان رحم از آنان اولى به ارثند.
و مراد از مؤمنين، مؤمنين غير مهاجر است، و معناى آيه اين است كه صاحبان رحم بعضيشان اولى به بعض ديگر از مهاجرين، و سائر مؤمنين هستند كه به ملاك برادرى دينى از يكديگر ارث مىبردند، و اين اولويت در كتاب خدا است، و چه بسا احتمال داده شود كه جمله ﴿مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهَاجِرِينَ﴾، بيان صاحبان رحم باشد، كه در اين صورت معنا چنين مىشود: صاحبان رحم از مهاجرين و غير مهاجرين بعضى اولى از بعضى ديگرند.
اين آيه ناسخ حكمى است كه در صدر اسلام اجراء مىشد و آن اين بود كه كسانى كه به خاطر حفظ دينشان از وطن و آنچه در وطن داشتند چشم مىپوشيدند، و يا صرفا به خاطر دين با يكديگر دوستى مىكردند، در بين خود از يكديگر ارث مىبردند، آيه مورد بحث اين حكم را نسخ كرد، و فرمود: از اين به بعد تنها خويشاوندان از يكديگر ارث مىبرند.
كلمه «الا» در جمله ﴿إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلىَ أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفاً﴾ استثناء منقطع است، (استثنايى است كه مستثنى از جنس مستثنى منه نباشد) و مراد از فعل معروف نسبت به اولياء، اين است كه چيزى از مال را براى آنان وصيت كنى، كه در شرع اسلام به ثلث مال و كمتر از آن تحديد شده.
﴿كَانَ ذَلِكَ فِي اَلْكِتَابِ مَسْطُوراً﴾، يعنى حكم فعل معروف، و وصيت كردن به چيزى از مال، در لوح محفوظ يا در قرآن و يا در سوره نوشته شده.
﴿وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ اَلنَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرَاهِيمَ وَ مُوسىَ وَ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقاً غَلِيظاً﴾
اضافه ميثاق به ضميرى كه به انبياء بر مىگردد، خود دليل است بر اينكه مراد از ميثاق انبياء، ميثاق خاص به ايشان است، هم چنان كه بردن نام پيغمبران به لفظ انبياء اين معنا را مىفهماند، كه ميثاق پيغمبران ميثاقى است كه با صفت نبوت آنان ارتباط دارد، و غير از آن ميثاقى است كه از عموم بشر گرفته و آيه ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ
وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىَ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلىَ﴾ از آن خبر مىدهد.
و مساله ميثاق گرفتن از انبياء در جاى ديگر نيز آمده، و فرموده: ﴿وَ إِذْ أَخَذَ اَللَّهُ مِيثَاقَ اَلنَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قَالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلىَ ذَلِكُمْ إِصْرِي قَالُوا أَقْرَرْنَا﴾.
آيه مورد بحث هر چند بيان نكرده كه آن عهد و ميثاقى كه از انبياء گرفته شده چيست، و تنها به طورى كه گفتيم اشارهاى دارد به اينكه عهد مزبور چيزيست مربوط به پست نبوت، ليكن ممكن است از آيه ديگرى كه از سوره آل عمران نقل كرديم استفاده كرد كه آن ميثاق عبارت است از وحدت كلمه در دين و اختلاف نكردن در آن، هم چنان كه آيه ﴿إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ﴾ و آيه ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ اَلدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ اَلَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَ مَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَ مُوسىَ وَ عِيسىَ أَنْ أَقِيمُوا اَلدِّينَ وَ لاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ﴾ نيز بدان اشاره نموده است.
در آيه مورد بحث «نبيين» را به لفظ عام آورد، تا شامل همه شود، آنگاه از بين همه آنان پنج نفر را با اسم ذكر كرده، و به عموم انبياء عطف كرده، فرموده: از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و معناى عطف اين پنج نفر به عموم انبياء اين است كه ايشان را به خاطر خصوصياتى كه دارند از بين انبياء بيرون كرده و به خصوص ذكر نموده است، پس گويا فرموده: و چون از شما پنج نفر و از ساير انبياء ميثاق گرفتيم، چنين و چنان شد.
و اگر به اين اسلوب، اين پنج نفر را اختصاص به ذكر داد، تنها به منظور تعظيم و احترام ايشان است، چون شانى عظيم و مقامى رفيع داشتند، براى اينكه اولو العزم و صاحب
شريعت و داراى كتاب بودند، و به همين ملاك بود كه چهار نفر از ايشان را به ترتيب عصرشان ذكر كرد، ولى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را بر آنان مقدم داشت، با اينكه آن جناب از لحاظ عصر آخرين ايشان بود، براى اينكه آن جناب برترى و شرافت و تقدم بر همه آنان دارد.
﴿وَ أَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقاً غَلِيظاً﴾ اين جمله تاكيد ميثاق مذكور است، مىخواهد بفرمايد: پيمان مزبور بسيار غليظ و محكم بود، نظير آيه ﴿وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا هُوداً وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ نَجَّيْنَاهُمْ مِنْ عَذَابٍ غَلِيظٍ﴾.
﴿لِيَسْئَلَ اَلصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً﴾
لام در «ليسئل» لام تعليل، و يا لام غايت است، و در هر حال متعلق به محذوفى است كه جمله ﴿وَ إِذْ أَخَذْنَا﴾ بر آن دلالت دارد، و جمله «و أعد» بر همان محذوف عطف شده، تقدير كلام اين است كه: خداوند اگر اين كار را كرد، و از انبياء پيمان گرفت، براى اين است كه زمينه فراهم شود، تا از راستگويان از راستيشان بپرسد، و براى كفار عذابى دردناك آماده كند.
چيزى كه هست به جاى اينكه بفرمايد: و براى كفار عذابى دردناك آماده كند، فرموده: و عذابى دردناك براى كفار آماده كرده، و اين بدان علت است كه كسى نپندارد كه عذاب كفار علت غايى گرفتن پيمان است، بلكه جهنمى شدن آنان، و نقصشان از ناحيه خودشان است، و اين خود آنان بودند كه خلف پيمان كردند.
و اما اينكه از راستى راستگويان بپرسد چه معنايى دارد؟ بعضى گفتهاند: مقصود از «صادقين» انبياء، و مقصود از پرسش از راستى آنان، اين است كه روز قيامت از ايشان مىپرسند كه امتشان چه كارها كردند؟ و گويا مفسر نامبرده اين معنا را از آيه ﴿يَوْمَ يَجْمَعُ اَللَّهُ اَلرُّسُلَ فَيَقُولُ مَا ذَا أُجِبْتُمْ﴾ ا ستفاده كرده.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد، سؤال از مطلق راستگويان است، نه تنها انبياء، بلكه هر
راستگوى در توحيد خدا، و عدالت او و شرايع او، و مراد از راستى آنان، هر چيزى است كه در بارهاش سخنى گفته باشند. بعضى ديگر گفتهاند: مراد از سؤال از صادقان، صادقان در سخن، و مراد از صدقشان صدق در عملشان است، (و حاصل معنايش اين است كه از هر راستگويى مىپرسند آيا اعمالشان هم مطابق اقوالشان راست بوده يا نه؟)
بعضى ديگر گفتهاند: مراد، پرسش از صادقان است، از آن هدفها و منظورهايى كه در دل از راستگوييهاى خود پنهان داشتند، آيا منظورشان از راستگوييها وجه الله (رضاى خدا) بوده يا چيز ديگر؟ و از اين قبيل توجيهات براى آيه كردهاند، و بطورى كه ملاحظه مىكنيد هيچ يك از آنها دلچسب نيست.
و اما آنچه به نظر ما مىرسد اين است كه دقت در مفاد جمله ﴿لِيَسْئَلَ اَلصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ﴾ انسان را بر خلاف آن توجيهات رهنمون مىشود، چون فرق است بين اينكه بگوييم: «سئلت الغنى عن غناه - از بى نيازى پرسيدم از بىنيازىاش» و يا از عالم از علمش سؤال كردم، و بين اينكه بگوييم از فلانى از مالش سؤال كردم، و يا از فلانى از علمش پرسيدم، اين دو قسم عبارت مفادشان يكى نيست، آنچه از عبارت اول به ذهن تبادر مىكند، و جلوتر از معانى ديگر به ذهن مىرسد، اين است كه من از شخص غنى خواستم تا غنايش را اظهار كند، و يا علمش را بنماياند، و آنچه از عبارت دوم به ذهن تبادر مىكند كه من از او خواستم تا مرا از مال و يا علم خود خبر دهد، آيا مال و يا علم دارد يا نه؟ و يا از او خواستم تا برايم تعريف كند، چقدر مال دارد؟ و از مال چه چيزهايى دارد، و يا چه چيزهايى مىداند؟
و به هر حال معناى سؤال از صادقان از صدقشان، اين است كه صدق باطنى خود را اظهار كنند، و در مرحله گفتار و كردار آن را نمايش دهند، و خلاصه در دنيا عمل صالح كنند، (چون عمل صالح مساوى است با تطابق گفتار و كردار با صدق باطنى).
پس مراد از سؤال از صادقان از صدق آنان اين مىشود كه تكليفهاى دينى را طورى متوجه ايشان سازد، كه با مقتضاى ميثاق سازگار و منطبق باشد، تا در نتيجه آن صدق كه در بطون دلها نهفته است، در گفتار و كردار ظهور و جلوه كند.
و البته معلوم است كه جاى اين ظهور دنيا است، نه آخرت، و نيز معلوم مىشود كه اخذ ميثاق در دنيا نبوده، بلكه قبل از دنيا بوده، هم چنان كه آيات «ذر» نيز بر آن دلالت دارد، و مىفهماند كه خداى تعالى قبل از آنكه انسانها را به نشاه دنيا بياورد، پيمانهايى از ايشان
بگرفت، از آن جمله مىفرمايد: ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىَ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلىَ﴾ كه ترجمهاش گذشت.
و كوتاه سخن اينكه دو آيه مورد بحث از آياتى است كه از عالم ذر خبر مىدهند، چيزى كه هست اخذ ميثاق از انبياء، و ترتب شان آنان و اعمالشان بر طبق ميثاق را در ضمن ترتب صدق هر صادقى بر ميثاقى كه از وى گرفتهاند بيان مىكند، (سادهتر بگويم در دو آيه مورد بحث سخنى صريح از عالم ذر به ميان نيامده، تنها در آيه اولى فرموده از انبياء ميثاقى محكم گرفتيم، و در آيه دومى فرموده تا از صادقان بخواهد كه صدق خود را نشان دهند، تا در دنيا گفتار و كردارشان از ميثاق ازلى حكايت كند و آن را نشان دهد).
و چون در آيه دوم خصوص انبياء (علیه السلام) مورد گفتار قرار نگرفتهاند، بلكه عنوانى كلى يعنى صادقان مورد كلام واقع شدهاند، لذا سرانجام كفار را هم با اينكه از انبياء نيستند بيان فرموده، پس گويا فرموده: ما از انبياء ميثاقى غليظ گرفتيم، مبنى بر اينكه بر دين واحد متفق الكلمه باشند و همان را تبليغ كنند، تا در نتيجه خداى تعالى با تكليف و هدايت خود از صادقان بخواهد كه عمل و گفتارشان نمايانگر آن ميثاق باشد، از ايشان صدق در اعتقاد و عمل را مطالبه كند، انبياء هم همين كار را كردند، و خداوند پاداشى براى آنان مقدر فرمود، و براى كافران عذابى دردناك آماده كرده.
از اينجا معلوم مىشود كه چرا در دو آيه مورد بحث التفات به كار رفته، در آيه اول «﴿وَ إِذْ أَخَذْنَا﴾ و چون گرفتيم» سياق، سياق متكلم بود ولى در آيه دومى غايب شد «ليسئل - تا خدا بازخواست كند» نكته اين التفات اين است كه ميثاق عبارت است از پيمان بر پرستش او به تنهايى و شرك نورزيدن بر او، و اين هر چند كه با وساطت ملائكه صورت گرفته، و به همين جهت كلمه «گرفتيم» به كار رفته، ولى در حقيقت آن كسى كه از صادقان مطالبه صدق مىكند، و كافران را عذاب مىكند، تنها خدا است، لذا در آيه دوم فرمود «تا مطالبه كند» تا همه مردم تنها او را بپرستند (دقت بفرماييد).
در مجمع البيان ذيل آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ اِتَّقِ اَللَّهَ﴾ گفته: اين آيات در باره ابى سفيان
بن حرب، و عكرمة بن ابى جهل، و ابى الاعور سلمى، نازل شده، كه وقتى جنگ احد تمام شد، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امان گرفتند، و سپس به مدينه آمده بر عبد الله بن ابى وارد شدند، و آنگاه بوسيله ميزبان خود از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو كنند، بعد از كسب اجازه به اتفاق ميزبان و عبد الله بن سعيد بن ابى سرح، و طعمة بن أبيرق، به خدمت آن جناب رفتند، و گفتند اى محمد! تو دست از خدايان ما بردار، و «لات» و «عزى» و «منات» را ناسزا مگو، و چون ما معتقد باش كه اين خدايان شفاعت مىكنند كسى را كه آنها را بپرستد، ما نيز دست از پروردگار تو برمىداريم، اين سخن سخت بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گران آمد، عمر بن خطاب گفت: يا رسول الله اجازه بده تا هم اكنون گردنشان را بزنيم، فرمود: آخر من به ايشان امان دادهام، ناگزير دستور داد تا از مدينه بيرونشان كنند، آنگاه مىگويد: آيه ﴿وَ لاَ تُطِعِ اَلْكَافِرِينَ﴾ در اين باره نازل شد، كه مراد از كافرين كفار اهل مكه ابو سفيان و ابو اعور سلمى و عكرمه است، و مراد از ﴿وَ اَلْمُنَافِقِينَ﴾ ابن ابى، و ابن سعيد، و طعمه مىباشد.
مؤلف: اجمال اين داستان را سيوطى هم در الدر المنثور از ابن جرير از ابن عباس روايت كرده، البته روايات ديگرى در شان نزول آيه مزبور هست كه چون از سياق آيات بيگانه بودند، از نقل آنها صرفنظر كرديم.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿وَ مَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ﴾ مىگويد: پدرم از ابن ابى عمير، از جميل، از امام صادق (علیه السلام) برايم حديث كرد، كه فرمود: سبب نزول اين آيه اين بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد، به منظور تجارت از مكه به عكاظ رفت و در آنجا زيد را ديد كه در معرض فروش قرار گرفته، او را جوانى زيرك و تيزهوش و عفيف يافت، پس وى را خريدارى كرد، و همين كه به نبوت رسيد، زيد را به اسلام دعوت نمود، و زيد مسلمان شد، از آن روز مردم به وى مىگفتند: مولى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم).
از سوى ديگر وقتى حارثة بن شراحيل كلبى از سرگذشت پسرش زيد خبردار شد، به مكه آمد (تا فرزندش را از مولايش خريده آزاد كند)، و حارثه مردى محترم و بزرگ بود، نزد ابو طالب آمده گفت: اى ابو طالب! پسر من (در حادثهاى) اسير شده، و شنيدهام كه دست به
دست بفروش رفته، تا به دست برادرزادهات افتاده، (از تو خواهش مىكنم) به ايشان پيشنهاد كنى يا پسرم را بفروشد، و يا عوض آن غلامى ديگر بگيرد، و يا آزادش كند.
ابو طالب با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صحبت كرد، حضرت فرمود: من او را آزاد كردم هر جا مىخواهد برود، حارثه برخاست و دست زيد را گرفت و گفت: پسر بر خيز و به شرافت و حسب و آبروى سابقت برگرد، زيد گفت: به هيچ وجه تا زندهام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جدا نمىشوم، حارثه گفت: آيا دست از شرافت و دودمان خود بر مىدارى، و برده قريش مىشوى؟ زيد مجددا گفت به هيچ وجه و تا چندى كه زندهام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جدا نمىشوم، پدرش خشم كرده گفت اى گروه قريش شاهد باشيد كه من از او بيزارى جستم و او ديگر پسر من نيست، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حاضران خطاب كرد كه شاهد باشيد، زيد پسر من است، از من ارث مىبرد، و من از او ارث مىبرم. از آن روز مردم به زيد مىگفتند: «ابن محمد» و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را دوست مىداشت، و نامش را «زيد محبت» گذاشته بود.
بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه مهاجرت فرمود، زينب دختر جحش را به ازدواج زيد درآورد، روزى دير به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت، آن جناب به منزل وى رفت تا از او خبر بگيرد، و در آن هنگام زينب وسط اطاق خود نشسته، و با «فهر» (سنگى كه ادويه را با آن نرم مىكنند) عطر جامد خود را مىساييد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درب را باز كرد تا از زينب خبر بگيرد، ناگهان چشمش به زينب كه زنى زيبا بود بيفتاد و گفت: منزه است خدا آفريدگار نور و ﴿فَتَبَارَكَ اَللَّهُ أَحْسَنُ اَلْخَالِقِينَ﴾ و سپس به منزل خود برگشت، در حالى كه به ياد زيبايى او بود.
زيد به منزل آمد، زينب جريان را به شوهرش گفت: زيد گفت: آيا ميل دارى تو را طلاق دهم تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با تو ازدواج كند؟ زينب گفت: مىترسم تو طلاقم بدهى، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم با من ازدواج نكند، زيد نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت و عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت، زينب جريانى به اين صورت برايم تعريف كرد، آيا ميل دارى من او را طلاق دهم تا شما با او ازدواج كنيد؟ فرمود: نه، برو و از خدا بترس، و همسرت را نگهدار، خداى تعالى اين جريان را حكايت كرده و فرمود ﴿أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى اَلنَّاسَ وَ اَللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضىَ زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا ... وَ كَانَ أَمْرُ اَللَّهِ مَفْعُولاً﴾ پس خداى تعالى در بالاى عرش خود زينب را به ازدواج آن جناب درآورد.
منافقين گفتند: زنان پسران ما را بر ما حرام مىكند، آن وقت خودش همسر پسرش زيد را مىگيرد، خداى تعالى در پاسخ آنان فرمود: ﴿وَ مَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ... يَهْدِي اَلسَّبِيلَ﴾.
مؤلف: سيوطى قريب به اين مضمون را با مختصرى اختلاف در الدر المنثور از ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده.
و نيز در الدر المنثور است كه احمد و ابو داوود و ابن مردويه، از جابر روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مىفرمود: من اولاى به هر مؤمنم از خود او، پس هر مردى از دنيا برود، و قرضى بگذارد، آن قرض به عهده من است، و هر كس بميرد و مالى از خود بگذارد، از آن ورثه اوست.
مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى از طريق شيعه و اهل سنت رسيده.
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و احمد و نسايى، از بريده روايت كردهاند كه گفت: من با على (علیه السلام) در جنگ يمن شركت داشتم، و از او جفايى ديدم، پس همين كه به مدينه برگشته، شرفياب محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شدم، نزد آن جناب از على بدگويى كردم و عيب گرفتم، ديدم كه رنگ آن جناب دگرگون شد، و فرمود: اى بريده مگر من اولى به مؤمنين از خود آنان نيستم؟ عرض كردم: بله يا رسول الله فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست.
و در احتجاج از عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى گفت: از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: من به مؤمنين اولى هستم از خود آنان، هر كس من اولايم به او از خود او، تو اولى هستى به او از خودش، و اين سخن را خطاب به على كه در خانه در مقابل حضرت بود فرمود.
مؤلف: اين روايت را كافى هم به سند خود از جعفر از آن جناب نقل كرده، و احاديث در اين معنا از طريق شيعه و سنى از حد شمار بيرون است.
و در كافى به سند خود از حنان روايت كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام)
عرضه داشتم كه: موالى (بردگان) چه حقى از آدم مىبرند؟ فرمود: هيچ سهمى از ارث به ايشان نمىرسد، مگر همان كه قرآن فرمود: ﴿إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلىَ أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفاً﴾.
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: چه وقت از تو پيمان گرفتند؟ فرمود آن وقت كه آدم بين روح و جسد بود.
مؤلف: اين روايت با همين لفظ و عبارت به چند طريق مختلف از آن جناب نقل شده، و معنايش اين است كه ميثاقى كه گرفته شد، در نشاهاى قبل از نشاه دنيا بود.
آیات جنگ خندق از آمدن لشکرها تا پیروزی و محاصره بنیقریظه یکجا تفسیر شدهاند.
در اين آيات، داستان جنگ خندق، و به دنبالش سرگذشت بنى قريظه را آورده، و وجه اتصالش به ما قبل اين است كه در اين آيات نيز در باره حفظ عهد و پيمانشكنى گفتگو شده است.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ … بَصِيراً﴾
اين آيه مؤمنين را يادآورى مىكند كه در ايام جنگ خندق چه نعمتها به ايشان ارزانى داشت، ايشان را يارى، و شر لشكر مشركين را از ايشان برگردانيد، با اينكه لشكريانى مجهز، و از شعوب و قبائل گوناگون بودند، از غطفان، از قريش، احابيش، كنانه، يهوديان بنى قريظه، بنى النضير جمع كثيرى آن لشكر را تشكيل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پايين احاطه كرده بودند، با اين حال خداى تعالى باد را بر آنان مسلط كرد، و فرشتگانى فرستاد تا بيچارهشان كردند.
كلمه «اذ» در جمله «اذ جاءتكم» ظرف است براى نعمت، يا براى ثبوت آن، ﴿جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ﴾، لشكرهايى از هر طائفه به سر وقتتان آمدند، لشكرى از غطفان، لشكرى از قريش، و لشكريانى از ساير قبائل، «فارسلنا» اين جمله بيان آن نعمت است، و آن عبارت است از فرستادن باد كه متفرع بر آمدن لشكريان است، و چون متفرع بر آمدن آنها است، حرف «فاء» بر سر جمله آورد، ﴿عَلَيْهِمْ رِيحاً﴾، فرستاديم بر آنان بادى، كه مراد از آن، باد صبا است، چون نسيمى سرد در شبهايى زمستانى بوده، ﴿وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا﴾ لشكرهايى كه شما ايشان را نمىديديد، و آن ملائكه بودند كه براى بيچاره كردن لشكر كفر آمدند، «﴿وَ كَانَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً﴾ و خدا به آنچه مىكنيد بيناست».
﴿إِذْ جَاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ...﴾
لشكرى كه از بالاى سر مسلمانان يعنى از طرف مشرق مدينه آمدند، قبيله غطفان، و يهوديان بنى قريظه، و بنى نضير بودند، و لشكرى كه از پايين مسلمانان آمدند، يعنى از طرف غرب مدينه آمدند، قريش و هم پيمانان آنان از احابيش و كنانه بودند، و بنابراين جمله ﴿إِذْ جَاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ﴾ عطف بيان است براى جمله ﴿إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ﴾.
و جمله ﴿إِذْ زَاغَتِ اَلْأَبْصَارُ وَ بَلَغَتِ اَلْقُلُوبُ اَلْحَنَاجِرَ﴾ عطف بيان ديگرى است براى جمله ﴿إِذْ جَاءَتْكُمْ...﴾، و كلمه «زاغت» از زيغ بصر است، كه به معناى كجى ديد چشم ـ
است، و مراد از قلوب جانها و مراد از حناجر، حنجرهها است، كه به معناى جوف حلقوم است.
و اين دو وصف يعنى كجى چشم، و رسيدن جانها به گلو، كنايه است از كمال چيرگى ترس بر آدمى، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسيدند كه به حال جان دادن افتادند، كه در آن حال چشم تعادل خود را از دست مىدهد، و جان به گلوگاه مىرسد.
﴿وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ اَلظُّنُونَا﴾ يعنى منافقين و كسانى كه بيمار دل بودند، آن روز در باره خدا گمانها كردند، بعضى از آنها گفتند: كفار به زودى غلبه مىكنند، و بر مدينه مسلط مىشوند، بعضى ديگر گفتند: بزودى اسلام از بين مىرود و اثرى از دين نمىماند، بعضى ديگر گفتند: جاهليت دو باره جان مىگيرد، بعضى ديگر گفتند: خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند، و از اين قبيل پندارهاى باطل.
﴿هُنَالِكَ اُبْتُلِيَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً﴾
كلمه «هنالك» كه اسم اشاره است و مخصوص اشاره به دور است، دور از جهت زمان، و يا دور از جهت مكان، در اينجا اشاره است به زمان آمدن آن لشكرها، كه براى مسلمانان مشكلى بود كه حل آن بسيار دور به نظر مىرسيد، و كلمه «ابتلاء» به معناى امتحان، و «زلزال» به معناى اضطراب، و «شدة» به معناى قوت است، چيزى كه هست موارد استعمال شديد و قوى مختلف است، چون غالب موارد استعمال شديد در محسوسات است، و غالب موارد استعمال قوى به طورى كه گفتهاند در غير محسوسات است، و به همين جهت به خداى تعالى قوى گفته مىشود، ولى شديد گفته نمىشود.
و معناى آيه اين است كه در آن زمان سخت، مؤمنين امتحان شدند، و از ترس دچار اضطرابى سخت گشتند.
﴿وَ إِذْ يَقُولُ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً﴾
منظور از آنهايى كه در دلهايشان مرض دارند افراد ضعيف الايمان از مؤمنيناند، و اين دسته غير منافقين هستند كه اظهار اسلام نموده و كفر باطنى خود را پنهان مىدارند و اگر منافقين، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) را رسول خواندند، با اينكه در باطن او را پيامبر نمىدانستند، باز براى همين است كه اظهار اسلام كنند.
كلمه «غرور» به معناى اين است كه كسى آدمى را به شرى وادار كند كه به صورت خير باشد، و اين عمل او را غرور (فريب) مىخوانند، و عمل ما را كه فريب او را خورده و آن
عمل را مرتكب شدهايم «اغترار» مىخوانند، راغب گفته: معناى اينكه بگوييم: «غررت فلانا» اين است كه من رگ خواب فلانى را يافتم، و توانستم فريبش دهم، و به آنچه از او مىخواستم برسم، و كلمه «غرة» به كسره غين، به معناى غفلت در بيدارى است.
و وعدهاى كه منافقين آن را فريبى از خدا و رسول خواندند، به قرينه مقام، وعده فتح و غلبه اسلام بر همه اديان است، و اين وعده در كلام خداى تعالى مكرر آمده، هم چنان كه در روايات هم آمده كه منافقين گفته بودند محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) به ما وعده مىدهد كه شهرهاى كسرى و قيصر را براى ما فتح مىكند، با اينكه ما جرأت نداريم در خانه خود تا مستراح برويم؟!!
﴿وَ إِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا﴾
كلمه «يثرب» نام قديمى مدينه طيبه است، قبل از ظهور اسلام اين شهر را يثرب مىخواندند، بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اين شهر هجرت كردند نامش را «مدينة الرسول» نهادند، و سپس كلمه رسول را از آن حذف كرده و به مدينه مشهور گرديد.
و كلمه «مقام» به ضمه ميم به معناى اقامه است، و اينكه گفتند اى اهل مدينه شما در اين جا مقام نداريد، و ناگزير بايد برگرديد، معنايش اين است كه ديگر معنا ندارد در اين جا اقامت كنيد، چون در مقابل لشكرهاى مشركين تاب نمىآوريد، و ناگزير بايد برگرديد.
خداى تعالى بعد از حكايت اين كلام از منافقين، كلام يك دسته ديگر را هم حكايت كرده، و بر كلام اول عطف نموده، و فرموده ﴿وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ﴾، يعنى يك دسته از منافقين و كسانى كه در دل بيمارى سستى ايمان دارند، «النبى» از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجازه مراجعت مىخواهند، «يقولون» و در هنگام اجازه خواستن مىگويند: ﴿إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ﴾، يعنى خانههاى ما، در و ديوار درستى ندارد، و ايمن از آمدن دزد و حمله دشمن نيستيم، ﴿وَ مَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَاراً﴾، يعنى دروغ مىگويند و خانههايشان بدون در و ديوار نيست، و از اين حرف جز فرار از جهاد منظورى ندارند.
﴿وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا اَلْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلاَّ يَسِيراً﴾
ضميرهاى جمع همه به منافقين و بيماردلان، و ضمير در فعل «دخلت» به كلمه «بيوت» برمىگردد، و معناى جمله ﴿دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ﴾ اين است كه: اگر لشكريان مشركين
داخل خانهها شوند، در حالى كه دخول بر آنان نيز باشد، جز اندكى درنگ نمىكنند، و كلمه «اقطار» جمع قطر به معناى ناحيه و جانب است، و مراد از فتنه به قرينه مقام، برگشتن از دين، و مراد از درخواست آن، درخواست از ايشان است، و كلمه «تلبث» به معناى درنگ كردن است.
و معناى آيه اين است كه اگر لشكرهاى مشركين از اطراف، داخل خانههاى ايشان شوند، و آنان در خانهها باشند، آنگاه از ايشان بخواهند كه از دين برگردند، حتما پيشنهاد آنان را مىپذيرند، و جز اندكى از زمان درنگ نمىكنند مگر همان قدر كه پيشنهاد كفار طول كشيده باشد، و منظور اين است كه اين عده تا آنجا پايدارى در دين دارند، كه آسايش و منافعشان از بين نرود، و اما اگر با هجوم دشمن منافعشان در خطر بيفتد، و يا پاى جنگ پيش بيايد، ديگر پايدارى نمىكنند، و بدون درنگ از دين برمىگردند.
﴿وَ لَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اَللَّهَ مِنْ قَبْلُ لاَ يُوَلُّونَ اَلْأَدْبَارَ وَ كَانَ عَهْدُ اَللَّهِ مَسْؤُلاً﴾
لام در «لقد» لام قسم است، و معناى ﴿لاَ يُوَلُّونَ اَلْأَدْبَارَ﴾ اين است كه پشت به دشمن نكرده از جنگ نمىگريزند، و اين جمله بيان آن عهدى است كه قبلا كرده بودند، و بعيد نيست كه مراد از عهد آنان از سابق، بيعتى باشد كه بر مساله ايمان به خدا و رسولش، و دينى كه آن جناب آورده با آن جناب كردهاند، و يكى از احكام دينى كه آن جناب آورده مساله جهاد و حرمت فرار از جنگ است، و معناى آيه روشن است.
﴿قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ اَلْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْقَتْلِ وَ إِذاً لاَ تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً﴾
يعنى بگو اگر از مرگ و يا قتل فرار كنيد، اين فرار سودى به حالتان ندارد، و جز اندكى زنده نمىمانيد، براى اينكه هر كسى بايد روزى بميرد، و هر نفسكشى اجلى معين و حتمى دارد، كه حتى يك ساعت عقب و جلو نمىشود، پس فرار از جنگ در تاخير اجل هيچ اثرى ندارد.
﴿وَ إِذاً لاَ تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً﴾ يعنى به فرضى هم كه فرار از جنگ در تاخير اجل شما مؤثر باشد، تازه چقدر زندگى مىكنيد؟ در چنين فرضى تازه بهرهمنديتان از زندگى بسيار اندك، و يا در زمانى اندك است، چون بالآخره تمام مىشود.
﴿قُلْ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اَللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لاَ يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيراً﴾
آيه قبلى منافقين را هشدار مىداد كه زندگى انسان مدت و اجلى معين دارد، كه با آن تقدير، ديگر فرار از جنگ هيچ سودى ندارد، و در اين آيه تذكرشان مىدهد كه خير و شر همه
تابع اراده خدا است، و بس، و هيچ سببى از اسباب، از نفوذ اراده خدا جلوگير نمىشود، و هيچ كس آدمى را از اراده خدا اگر به شر تعلق گرفته باشد نگه نمىدارد، پس حزم و احتياط اين را اقتضاء مىكند كه انسان توكل به خدا نموده و امور را محول به او كند.
و از آنجا كه منافقين و بيماردلان به خاطر مرضى كه دارند، و يا كفرى كه در دل پنهان كردهاند و دلهايشان مشغول بدانست، خداى تعالى كه تا كنون به رسول گرامى خود دستور داده بود با ايشان صحبت كند، در اين جا خودش صحبت كرده، و فرموده ﴿وَ لاَ يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيراً﴾ ايشان غير از خدا ولى و ياورى براى خود نمىيابند.
﴿قَدْ يَعْلَمُ اَللَّهُ اَلْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ ... يَسِيراً﴾
كلمه «معوقين» اسم فاعل از تعويق است كه به معناى منصرف كردن و تاخير انداختن است، و كلمه «هلم» اسم فعلى است كه معناى «بيا» را مىدهد، و چون اسم فعل است تثنيه و جمع ندارد، اين البته در لغت حجاز چنين است، و كلمه «باس» به معناى شدت و جنگ و كلمه «اشحة» جمع شحيح است، كه به معناى بخيل است، و جمله «﴿كَالَّذِي يُغْشىَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ﴾» به معناى كسى است كه غشوه مرگ او را گرفته باشد، و در نتيجه مشاعر خود را از دست داده و چشمانش در حدقه بگردش درآمده باشد، و كلمه «سلق» - به فتحه سين و سكون لام - به معناى زدن و طعنه است. و معناى دو آيه اين است كه: خدا مىشناسد آن كسان از شما را كه مردم را از شركت در جهاد بازمىدارند، و آن منافقينى را كه از شركت مسلمانان در جهاد جلوگيرى مىكنند، و نيز آن منافقين را كه به برادران منافق خود و يا به بيماردلان مىگويند بياييد نزد ما و به جهاد نرويد، و خود كمتر در جهاد شركت نموده و از شما مسلمانان جان خود را دريغ مىدارند.
و همين كه آتش جنگ شعلهور شد، ايشان را مىبينى كه از ترس به تو نگاه مىكنند، اما نگاهى بدون اراده، و چشمانشان در حدقه كنترل ندارد، و مانند چشمان شخص محتضر در حدقه مىگردد، و همين كه ترس از بين رفت، شما را با زبانهايى تيزتر از شمشير مىزنند، در حالى كه از آن خيرى كه به شما رسيده ناراحتند، و بدان بخل مىورزند.
اينگونه افراد - كه نشانيهايشان را داديم - ايمان نياوردهاند، به اين معنا كه ايمان در دلهايشان جايگير نشده، هر چند كه در زبان آن را اظهار مىكنند پس خداوند اعمال آنان را بى اجر نموده و اين كار براى خدا آسان است.
﴿يَحْسَبُونَ اَلْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا...﴾
يعنى از شدت ترس هنوز گمان مىكنند كه احزاب - لشكر دشمن - فرار نكردهاند (و
اگر آنها را احزاب خواند چون همگى عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) متحد شده بودند) و اگر احزاب بعد از رفتن از مدينه بار ديگر برگردند، اين منافقين دوست مىدارند اى كاش از مدينه بيرون شويم، و در باديه منزل بگيريم، و از آنجا خبر مسلمين را به دست آوريم، كه از بين رفتند يا نه، ﴿يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبَائِكُمْ﴾ از آنجا اخبار شما را به دست آورند، ﴿وَ لَوْ كَانُوا فِيكُمْ﴾ و به فرضى كه به باديه نروند، و در بين شما بمانند، ﴿مَا قَاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلاً﴾ قتال نمىكنند مگر اندكى، پس بودن منافقين با شما فايده زيادى براى شما ندارد، چون قتال آنان خدمت قابل توجهى نيست.
﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اَللَّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللَّهَ كَثِيراً﴾
كلمه «أسوة» به معناى اقتداء و پيروى است، و معناى ﴿فِي رَسُولِ اَللَّهِ﴾ يعنى در مورد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و اسوه در مورد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، عبارت است از پيروى او، و اگر تعبير كرد به «﴿لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللَّهِ﴾ شما در مورد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تاسى داريد» كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مىكند، براى اين است كه اشاره كند به اينكه اين وظيفه هميشه ثابت است، و شما هميشه بايد به آن جناب تاسى كنيد.
و معناى آيه اين است كه يكى از احكام رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تاسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش، و شما مىبينيد كه او در راه خدا چه مشقتهايى تحمل مىكند، و چگونه در جنگها حاضر شده، آن طور كه بايد جهاد مىكند، شما نيز بايد از او پيروى كنيد.
در تفسير كشاف گفته: اگر كسى بپرسد حقيقت معناى آيه ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ چيست؟ البته با در نظر گرفتن اينكه كلمه «اسوة» به ضمه همزه قراءت شده، در جواب مىگوييم دو احتمال هست، اول اينكه خود آن جناب اسوهاى حسنه و نيكو است، يعنى بهترين رهبر و مؤتسى يعنى مقتدى به است، و اين تعبير نظير تعبير زير است، كه در باره كلاهخود مىگويى بيست من آهن، يعنى اين كلاه بيست من آهن است، دوم اينكه بگوييم خود آن جناب اسوه نيست، بلكه در او صفتى است كه جا دارد مردم به وى در آن صفت اقتداء كنند، و آن عبارت است از مواساة، يعنى اينكه خود را برتر از مردم نمىداند. و
وجه اول قريب به همان معنايى است كه ما بيان كرديم.
در جمله ﴿لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اَللَّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللَّهَ كَثِيراً﴾ كلمه «من - كسى كه» بدل است از ضمير خطاب در «لكم» تا دلالت كند بر اينكه تاسى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صفت حميده و پاكيزهاى است كه هر كسى كه مؤمن ناميده شود بدان متصف نمىشود، بلكه كسانى به اين صفت پسنديده متصف مىشوند كه متصف به حقيقت ايمان باشند، و معلوم است كه چنين كسانى اميدشان همه به خدا است، و هدف و همشان همه و همه خانه آخرت است، چون دل در گرو خدا دارند، و به زندگى آخرت اهميت مىدهند و در نتيجه عمل صالح مىكنند، و با اين حال بسيار به ياد خدا مىباشند و هرگز از پروردگار خود غافل نمىمانند، و نتيجه اين توجه دائمى، تاسى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، در گفتار و كردار.
بعضى از مفسرين گفتهاند: جمله ﴿لِمَنْ كَانَ...﴾ صله است براى كلمه «حسنة» و يا صفتى است براى آن، و منظورشان اين بوده كه كلمه «من» را بدل از ضمير خطاب نگيرند، ولى برگشت هر سه وجه به يكى است.
﴿وَ لَمَّا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ﴾
اين آيه وصف حال مؤمنين است كه وقتى لشكرها را مىبينند كه پيرامون مدينه اتراق كردهاند، مىگويند اين همان وعدهاى است كه خدا و رسولش به ما داده، و خدا و رسولش راست مىگويند، و اين عكس العمل آنان براى اين است كه در ايمان خود بينا، و رشد يافتهاند، و خدا و رسولش را تصديق دارند. به خلاف آن عكس العملى كه منافقين و بيماردلان از خود نشان دادند، آنها وقتى لشكرها ديدند به شك افتاده و سخنان زشتى گفتند، از همين جا معلوم مىشود كه مراد از مؤمنين آن افرادى هستند كه با خلوص به خدا و رسول ايمان آوردند.
﴿قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ﴾ كلمه «هذا» اشاره است به آنچه ديدند، منهاى ساير خصوصيات، هم چنان كه در آيه ﴿فَلَمَّا رَأَى اَلشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي﴾ كلمه «هذا» صرفا اشاره است به همين معنا.
و وعدهاى كه به آن اشاره كردند - به قول بعضى- عبارت بود از اينكه رسول خدا
(صلى الله عليه وآله و سلم) قبلا فرموده بود به زودى احزاب عليه ايشان پشت بهم مىدهند، و به همين جهت وقتى احزاب را ديدند فهميدند اين همان است كه آن جناب وعده داده بود.
بعضى ديگر گفتهاند: منظور از وعده مزبور آيه سوره بقره است، كه قبلا از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيده بودند: ﴿أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ اَلْبَأْسَاءُ وَ اَلضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتىَ نَصْرُ اَللَّهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اَللَّهِ قَرِيبٌ﴾ و مىدانستند كه به زودى گرفتار مصائبى مىشوند، كه انبياء و مؤمنين گذشته بدان گرفتار شده، و در نتيجه دلهايشان دچار اضطراب و وحشت مىشود و چون احزاب را ديدند يقين كردند كه اين همان وعده موعود است، و خدا به زودى ياريشان داده و بر دشمن پيروزشان مىكند.
اين دو وجهى است كه در باره وعده مذكور در آيه گفتهاند، و حق مطلب اين است كه بين آن دو جمع كنيم، چون در آيه شريفه وعده را هم به خدا نسبت دادهاند، و هم به رسول او، و گفتند: ﴿هَذَا مَا وَعَدَنَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ﴾.
جمله ﴿وَ صَدَقَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ﴾ شهادتى است از ايشان بر صدق وعده، ﴿وَ مَا زَادَهُمْ إِلاَّ إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً﴾، يعنى ديدن احزاب در آنان زياد نكرد، مگر ايمان به خدا و رسولش، و تسليم در برابر امر خدا، و يارى كردن دين خدا، و جهاد در راه او را.
﴿مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اَللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىَ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً﴾
راغب گفته كلمه «نحب» به معناى نذرى است كه محكوم به وجوب باشد، مثلا وقتى گفته مىشود «فلان قضى نحبه» معنايش اين است كه فلانى به نذر خود وفا كرد، و در قرآن آمده ﴿فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىَ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ﴾ كه البته منظور از آن، مردن است، هم چنان كه مىگويند: «فلان قضى اجله - فلانى اجلش را به سر رساند» و يا مىگويند «فلان استوفى اكله - فلانى رزق خود را تا به آخر دريافت كرد» و يا مىگويند: «فلان قضى من الدنيا حاجته - فلانى حاجتش را از دنيا برآورد».
﴿صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اَللَّهَ عَلَيْهِ﴾ يعنى صدق خود را در آنچه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عهد كرده بودند به ثبوت رساندند، و آن عهد اين بود كه هر وقت به دشمن
برخوردند فرار نكنند، شاهد اينكه مراد از عهد اين است، محاذاتى است كه آيه مورد بحث با آيه سابق دارد، كه در باره منافقين و بيماردلان سست ايمان مىفرمود: «﴿وَ لَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اَللَّهَ مِنْ قَبْلُ لاَ يُوَلُّونَ اَلْأَدْبَارَ﴾ قبلا با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند» هم چنان كه همين محاذات بين آيه سابق و آيهاى كه قبلا فرموده بود كه: منافقين در چنين مخاطرى به شك افتادند، و تسليم امر خدا نشدند، نيز برقرار است.
﴿فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىَ نَحْبَهُ﴾ يعنى بعضى از مؤمنين در جنگ اجلشان به سر رسيد، يا مردند، و يا در راه خدا كشته شدند، و بعضى منتظر رسيدن اجل خود هستند، و از قول خود و عهدى كه بسته بودند هيچ چيز را تبديل نكردند.
﴿لِيَجْزِيَ اَللَّهُ اَلصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنَافِقِينَ إِنْ شَاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اَللَّهَ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً﴾.
لام در اول آيه، لام غايت است، چون مضمون آيه غايت و نتيجه براى همه نامبردگان در آيات قبل است، چه منافقين و چه مؤمنين.
﴿لِيَجْزِيَ اَللَّهُ اَلصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ﴾ مراد از صادقين مؤمنيناند، كه قبلا هم سخن از صدق ايشان بود، و حرف «باء» در جمله «بصدقهم» باى سببيت است، و آيه چنين معنا مىدهد، كه نتيجه عمل منافقين و مؤمنين اين شد كه خداى تعالى مؤمنينى را كه به عهد خود وفا كردند، به سبب وفايشان پاداش دهد.
﴿وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنَافِقِينَ إِنْ شَاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ﴾ يعنى و منافقين را اگر خواست عذاب كند، كه معلوم است اين در صورتى است كه توبه نكنند، و يا اگر توبه كردند نظر رحمت خود را به ايشان برگرداند، كه خدا آمرزنده و رحيم است.
در اين آيه از جهت اينكه غايت رفتار منافقين و مؤمنين را بيان مىكند، نكته لطيفى هست، و آن اين است كه چه بسا ممكن است گناهان، مقدمه سعادت و آمرزش شوند، البته نه از آن جهت كه گناهند، بلكه از اين جهت كه نفس آدمى را از ظلمت و شقاوت به جايى مىكشانند، كه مايه وحشت نفس شده، و در نتيجه نفس سرانجام شوم گناه را لمس نموده، متنبه مىشود و به سوى پروردگار خود برمىگردد، و با برگشتنش همه گناهان از او دور مىشود، و معلوم است كه در چنين وقتى خدا هم به سوى او برمىگردد، و او را مىآمرزد.
﴿وَ رَدَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْراً وَ كَفَى اَللَّهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتَالَ وَ كَانَ اَللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً﴾
كلمه «غيظ» به معناى اندوه و خشم است، و مراد از «خير» آن آرزوهايى است كه
كفار آن را براى خود خير مىپنداشتند، و آن عبارت بود از غلبه بر مسلمانان، و از بين بردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم).
و معناى آيه اين است كه خداى تعالى كفار را به اندوه و خشمشان برگردانيد، در حالى كه به هيچ آرزويى نرسيدند، و خداوند كارى كرد كه مؤمنين هيچ احتياجى به قتال و جنگ پيدا نكردند، و خدا قوى بر اراده خويش، و عزيزى است كه هرگز مغلوب نمىشود.
﴿وَ أَنْزَلَ اَلَّذِينَ ظَاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ مِنْ صَيَاصِيهِمْ … قَدِيراً﴾
«ظاهروهم» از «مظاهر» است، كه به معناى معاونت و يارى است، و «صياصى» جمع «صيصية» است، كه به معناى قلعه بسيار محكمى است، كه با آن از حمله دشمن جلوگيرى مىشود، و شايد تعبير به انزال از قلعهها، (با اينكه ممكن بود بفرمايد آنها را از قلعههايشان بيرون كرديم)، بدين جهت باشد كه اهل كتاب از بالاى برجها و ديوارهاى قلعه بر دشمنان خود كه در بيرون قلعه ايشان را محاصره مىكردند مشرف مىشدند.
و معناى آيه اين است كه ﴿وَ أَنْزَلَ اَلَّذِينَ ظَاهَرُوهُمْ﴾ خداوند آنهايى را هم كه مشركين را عليه مسلمانان يارى مىكردند، يعنى بنى قريظه را كه ﴿مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ﴾ از اهل كتاب و يهودى بودند، ﴿مِنْ صَيَاصِيهِمْ﴾ از بالاى قلعههايشان پايين آورد، «و قذف» و افكند ﴿فِي قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ﴾ ترس را در دلهايشان، ﴿فَرِيقاً تَقْتُلُونَ﴾ عدهاى را كه همان مردان جنگى دشمن باشند بكشتيد، ﴿وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً﴾ و جمعى كه عبارت بودند از زنان و كودكان دشمن را اسير كرديد ﴿وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيَارَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهَا﴾ بعد از كشته شدن و اسارت آنان، اراضى و خانهها و اموال آنان، و سرزمينى را كه تا آن روز قدم در آن ننهاده بوديد به ملك شما درآورد.
و منظور از اين سرزمين، سرزمين خيبر، و يا آن اراضى است كه خداوند بدون جنگ نصيب مسلمانان كرد، و اما اينكه بعضى گفتهاند: مقصود هر زمينى است كه تا روز قيامت به دست مسلمانان فتح شود، و يا خصوص زمين مكه، و يا زمين روم و فارس است، تفسيرى است كه سياق دو آيه مورد بحث با آن نمىسازد.
و اما جمله ﴿وَ كَانَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً﴾ معنايش روشن است.
***
در مجمع البيان آمده كه محمد بن كعب قرظى، و ديگران از تاريخنويسان گفتهاند:
يكى از حوادث جنگ خندق اين بود كه عدهاى از يهوديان كه يكى از آنان سلام بن ابى الحقيق، و يكى ديگر حيى بن اخطب بود با جماعتى از بنى النضير يعنى آنهايى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تبعيدشان كرده بود، به مكه رفتند، و قريش را دعوت به جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نموده، گفتند: ما در مدينه به شما كمك مىكنيم، تا مسلمانان را مستاصل نماييم.
قريش به يهوديان گفتند: شما اهل كتابيد آنهم كتاب اول «تورات»، شما بگوييد: آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ گفتند البته دين شما بهتر است، و شما به حق نزديكتر از اوييد، كه آيه شريفه ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ اَلْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلاَءِ أَهْدىَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً﴾ تا آنجا كه مىفرمايد: ﴿وَ كَفىَ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً﴾ در باره همين جريان نازل شد.
و قريش از اين سخن يهوديان سخت خوشحال شده، و دعوت آنان را با آغوش باز استقبال نموده، براى جنگ با مسلمانان به جمع عده و عده پرداختند.
آنگاه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده مستقيما به غطفان رفتند و مردم آنجا را نيز به جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دعوت نمودند، و گفتند كه اگر شما بپذيريد ما نيز با شما خواهيم بود، هم چنان كه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند. آنان نيز دعوتشان را اجابت كردند.
چيزى نگذشت كه قريش به سردارى ابو سفيان پسر حرب از مكه و غطفان بسركردگى عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر، در تيره فزاره، و حارث بن عوف، در قبيله بنى مرة، و مسعر بن جبلة اشجعى در جمعى از قبيله اشجع، به حركت در آمدند، و غطفان علاوه بر اين چند قبيلهاش، نامهاى به هم سوگندانى كه در بنى اسد داشتند نوشتند، و از بين آن قبيله جمعى به سركردگى طليحه به راه افتادند، چون دو قبيله اسد و غطفان هم سوگند بودند.
از سوى ديگر قريش هم به جمعى از قبيله بنى سليم نامه نوشته، و آنان به سركردگى ابو الأعور سلمى به مدد قريش شتافتند.
همين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جريان با خبر شد، خندقى در اطراف مدينه حفر كرد، و آن كسى كه چنين پيشنهادى به آن جناب كرده بود سلمان فارسى بود، كه تازه به اسلام گرويده، و اين اولين جنگ از جنگهاى اسلامى بود كه سلمان در آن شركت مىكرد، و اين وقتى بود كه وى آزاد شده بود، به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشت: يا رسول الله، ما وقتى در بلاد خود يعنى بلاد فارس محاصره مىشويم، پيرامون خود خندقى حفر مىكنيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيشنهادش را پذيرفته، با مسلمانان سرگرم حفر آن شدند، و خندقى محكم بساختند.
از جمله حوادثى كه در هنگام حفر خندق پيش آمد، و دلالت بر نبوت آن جناب مىكند، جريانى است كه آن را ابو عبد الله حافظ، به سند خود از كثير بن عبد الله بن عمرو بن عوف مزنى، نقل كرده، او مىگويد: پدرم از پدرش برايم نقل كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در سالى كه جنگ احزاب پيش آمد نقشه حفر خندق را طرح كرد، و آن اين طور بود كه هر چهل ذراع (تقريبا بيست متر) را به ده نفر واگذار كرد، مهاجرين و انصار بر سر سلمان فارسى اختلاف كردند، و چون سلمان مردى قوى و نيرومند بود، انصار گفتند سلمان از ماست، و مهاجرين گفتند از ماست، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: سلمان از ما اهل بيت است.
آنگاه ناقل حديث يعنى عمرو بن عوف مىگويد: من، و سلمان، و حذيفة بن يمان، و نعمان بن مقرن، و شش نفر از انصار چهل ذراع را معين نموده حفر كرديم، تا آن جا كه از ريگ گذشته به رگه خاك رسيديم، در آنجا خداى تعالى از شكم خندق صخرهاى بسيار بزرگ، و سفيد و گرد، نمودار كرد، كه هر چه كلنگ زديم كلنگها از كار افتاد، و آن صخره تكان نخورد، به سلمان گفتيم برو بالا و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جريان را بگو، يا دستور مىدهد آن را رها كنيد، چون چيزى به كف خندق نمانده، و يا دستور ديگرى مىدهد، چون ما دوست نداريم از نقشهاى كه آن جناب به ما داده تخطى كنيم، سلمان از خندق بالا آمده، جريان را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه در آن ساعت در قبهاى قرار داشت باز گفت، و عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم)! سنگى گرد و سفيد در خندق نمايان شده كه همه آلات آهنى ما را شكست، و خود كمترين تكانى نخورد، و حتى خراشى هم بر نداشت، نه كم و نه زياد، حال هر چه دستور مىفرمايى عمل كنيم.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باتفاق سلمان به داخل خندق پايين آمد، و كلنگ را گرفته ضربهاى به سنگ فرود آورد، و از سنگ جرقهاى برخاست، كه دو طرف مدينه از نور آن روشن شد، به طورى كه گويى چراغى در دل شبى بسيار تاريك روشن كرده باشند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تكبيرى گفت كه در همه جنگها در هنگام فتح و پيروزى به زبان جارى مىكرد، دنبال تكبير آن جناب همه مسلمانان تكبير گفتند، بار دوم ضربتى زد، و برقى ديگر از سنگ برخاست، بار سوم نيز ضربتى زد، و برقى ديگر برخاست.
سلمان عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت، اين برقها چيست كه مىبينيم؟ فرمود: اما اولى نويدى بود مبنى بر اينكه خداى عز و جل به زودى يمن را براى من فتح خواهد كرد، و اما دومى نويد مىداد كه خداوند شام و مغرب را برايم فتح مىكند، و اما سومى نويدى بود كه خداى تعالى بزودى مشرق را برايم فتح مىكند، مسلمانان بسيار خوشحال شدند، و حمد خدا بر اين وعده راست بگفتند.
راوى سپس مىگويد: احزاب يكى پس از ديگرى رسيدند، از مسلمانان آنان كه مؤمن واقعى بودند، وقتى لشكرها بديدند گفتند: اين همان وعدهاى است كه خدا و رسول او به ما دادند و خدا و رسول راست گفتند، و آنان كه ايمان واقعى نداشتند، و منافق بودند، گفتند: هيچ تعجب نمىكنيد از اينكه اين مرد به شما چه وعدههاى پوچى مىدهد، به شما مىگويد من از مدينه، قصرهاى حيره و مدائن را ديدم، و به زودى اين بلاد براى شما فتح خواهد شد، آن وقت شما را واميدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد، و شما هم از ترس جرأت نداريد به قضاء حاجت برويد؟!!
يكى ديگر از دلائل نبوت كه در اين جنگ رخ داد، جريانى است كه باز ابو عبد الله حافظ آن را به سند خود از عبد الواحد بن ايمن مخزومى، آورده، كه گفت: ايمن مخزومى برايم نقل كرد كه من از جابر بن عبد الله انصارى شنيدم كه مىگفت: در ايام جنگ خندق روزى به يك رگه بزرگ سنگى برخورديم، و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشتيم در مسير خندق كوهى سنگى است، فرمود آب به آن بپاشيد تا بيايم، آنگاه برخاست و بدانجا آمد، در حالى كه از شدت گرسنگى شالى به شكم خود بسته بود، پس كلنگ و يا بيل را به دست گرفته و سه بار بسم الله گفت، و ضربتى بر آن فرود آورد كه آن كوه سنگى مبدل به تلى از ريگ شد.
عرضه داشتم: يا رسول الله اجازه بده تا سرى به خانه بزنم، بعد از كسب اجازه به خانه آمدم، و از همسرم پرسيدم: آيا هيچ طعامى در خانه داريم؟ گفت تنها صاعى جو و يك
ماده بز داريم، دستور دادم جو را دستاس و خمير كند و من نيز ماده بز را سر بريده و پوستش را كندم، و به همسرم دادم، و خود شرفياب حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شدم، ساعتى در خدمتش نشستم، و دوباره اجازه گرفته به خانه آمدم، ديدم خمير و گوشت درست شده، باز نزد آن حضرت برگشتم و عرضه داشتم يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) ما طعامى تهيه كردهايم شما با دو نفر از اصحاب تشريف بياوريد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: چقدر غذا تهيه كردهاى؟ عرضه داشتم: يك من جو، و يك ماده بز، پس آن جناب به تمامى مسلمانان خطاب كرد كه برخيزيد برويم منزل جابر، من از خجالت به حالى افتادم كه جز خدا كسى نمىداند، و با خود گفتم خدايا اين همه جمعيت كجا؟ و يك من نان جو و يك ماده بز كجا؟
پس به خانه رفتم، و جريان را گفتم، كه الآن رسوا مىشويم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تمامى مسلمانان را مىآورد، زن گفت: آيا از تو پرسيدند كه طعامت چقدر است؟ گفتم: بله پرسيدند و من جواب دادم، زن گفت: پس هيچ غم مخور كه خدا و رسول خود به وضع داناترند، چون تو گفتهاى كه چقدر تهيه دارى؟ از گفته زن اندوه شديدى كه داشتم برطرف شد.
در همين بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد خانه شد، و به همسرم گفت تو تنها چونه به تنور بزن، و گوشت را به من واگذار، زن مرتب چونه مىگرفت، و به تنور مىزد، و چون پخته مىشد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مىداد، و آن جناب آنها را در ظرفى تريد مىكرد، و آبگوشت روى آن مىريخت، و به اين و آن مىداد، و اين وضع را هم چنان ادامه داد، تا تمامى مردم سير شدند، در آخر، تنور و ديگ پرتر از اولش بود.
آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به همسر جابر فرمود: خودت بخور، و به همسايگان هديه بده، و ما خورديم و به تمامى اقوام و همسايگان هديه داديم.
راويان احاديث گفتهاند: همين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از حفر خندق فارغ شد، لشكر قريش رسيده، بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كردند، و عده آنان با هم سوگندان و تابعانى كه از بنى كنانه و اهل تهامه با خود آورده بودند ده هزار نفر بودند، از سوى ديگر قبيله غطفان با تابعين خود از اهل نجد در كنار احد منزل كردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با مسلمانان از شهر خارج شدند تا وضع را رسيدگى كنند، و صلاح در
اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند، و مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پشت آن كوه را لشكرگاه كرد، در حالى كه خندق بين او و لشكر كفر فاصله بود، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعههاى مدينه متحصن شوند.
پس دشمن خدا، حيى بن اخطب نضيرى به نزد كعب بن اسد قرظى رئيس بنى قريظه رفت، كه او را همراه خود سازد، غافل از اينكه كعب با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معاهده صلح و ترك خصومت دارد، و به همين جهت وقتى صداى حيى بن اخطب را شنيد درب قلعه را به روى او بست، ابن اخطب اجازه دخول خواست، ولى كعب حاضر نشد در را به رويش بگشايد، حيى فرياد كرد: اى كعب در برويم باز كن، گفت: واى بر تو اى حيى، چرا باز كنم، با اينكه مىدانم تو مردى شوم هستى. و من با محمد پيمان دارم، و هرگز حاضر نيستم براى خاطر تو پيمان خود را بشكنم، چون من از او جز وفاى به عهد و راستى نديدم، كعب گفت: واى بر تو در برويم بگشاى تا برايت تعريف كنم، گفت: من اينكار را نخواهم كرد، حيى گفت: از ترس اينكه قاشقى از آشت را بخورم در برويم باز نكردى؟ و با اين سخن كعب را به خشم آورد، و ناگزير كرد در را باز كند، پس حيى گفت: واى بر تو اى كعب! من عزت دنيا را برايت آوردم، من دريايى بىكران آبرو برايت تهيه ديدهام، من قريش را با همه رهبرانش، و غطفان را با همه سرانش، برايت آوردم، با من پيمان بستهاند كه تا محمد را مستاصل و نابود نكنند دست برندارند، كعب گفت: ولى به خدا سوگند يك عمر ذلت برايم آوردى، و يك آسمان ابر بى باران و فريبگر برايم تهيه ديدهاى، ابرى كه آبش را جاى ديگر ريخته، و براى من فقط رعد و برق تو خالى دارد، برو و مرا با محمد بگذار، من هرگز عليه او عهدى نمىبندم، چون از او جز صدق و وفا چيزى نديدهام.
اين مشاجره هم چنان ادامه يافت، و حيى مثل كسى كه بخواهد طناب در بينى شتر بيندازد، و شتر امتناع ورزد، و سر خود را بالا گيرد، تلاش همى كرد، تا آنكه بالآخره موفق شده كعب را بفريبد، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمد دست بيابند، حيى وى را با خود به قلعه خود ببرد، تا هر چه بر سر خودش آمد بر سر وى نيز بيايد، با اين شرط كعب عهد خود با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را شكست، و از آن عهد و آن سوابق كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داشت بيزارى جست.
و چون خبر عهدشكنى وى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد، آن حضرت سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القيس كه يكى از بنى عبد الاشهل، و او در آن روز رئيس قبيله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده كه يكى از بنى ساعدة بن كعب بن خزرج و
رئيس خزرج در آن ايام بود، و نيز عبد الله بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وى فرستاد، كه ببينند اين خبر كه به ما رسيده صحيح است يا نه، در صورتى كه صحيح بود، و كعب عهد ما را شكسته بود، در مراجعت به مسلمانان نگوييد (تا دچار وهن و سستى نشوند)، بلكه تنها به من بگوييد، آنهم با كنايه، كه مردم بو نبرند، و اگر دروغ بود، و كعب هم چنان بر پيمان خود وفادار بود، خبرش را علنى در بين مردم انتشار دهيد.
و آنان هم به قبيله بنى قريظه رفته و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند، و ديدند كه انحراف بنى قريظه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيش از آن مقدارى است كه به اطلاع آن جناب رساندهاند، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند: هيچ عهد و پيمانى بين ما و محمد نيست، سعد بن عباده به ايشان بد و بيراه گفت، و آنها به وى گفتند، و سعد بن معاذ بن ابن عباده گفت: اين حرفها را ول كن، زيرا بين ما و ايشان رابطه سختتر از بد و بيراه گفتن است، (يعنى جوابشان را بايد با لبه شمشير داد).
آنگاه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمده به كنايه گفتند: «عضل و القاره» و اين دو اسم نام دو نفر بود كه در واقعه رجيع با چند نفر از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به سركردگى خبيب بن عدى نيرنگ كرده بودند، - رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: الله اكبر، اى گروه مسلمانان شما را مژده باد.
در اين هنگام بلا و ترس بر مسلمانان چيره گشت، و دشمنان از بالا و پايين احاطهشان كردند، به طورى كه مؤمنين در دل خيالها كردند، و منافقين نفاق خود را به زبان اظهار كردند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگر قرار گرفتند، بدون اينكه جنگى كنند، مگر گاهگاهى كه به صف يكديگر تير مىانداختند، و بعد از اين چند روز، چند نفر از سواره نظامهاى لشكر دشمن به ميدان آمدند، و آن عده عبارت بودند از عمرو بن عبد ود، برادر بنى عامر بن لوى، و عكرمة بن ابى جهل، و ضرار بن خطاب، و هبيرة بن ابى وهب، و نوفل بن عبد الله، كه بر اسب سوار شده و به صف بنى كنانه عبور كرده، و گفتند: آماده جنگ باشيد، كه بزودى خواهيد ديد چه كسانى دلاورند؟
آنگاه به سرعت و با غرور و به صف مسلمانان نهادند، همين كه نزديك خندق رسيدند، گفتند: به خدا سوگند اين نقشه نقشهاى است كه تا كنون در عرب سابقه نداشته، ناگزير از اول تا به آخر خندق رفتند تا تنگترين نقطه را پيدا كنند، و با اسب از آن عبور نمايند، و همين كار را كردند، چند نفر از خندق گذشته، و در فاصله بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند،
على بن ابى طالب (علیه السلام) با چند نفر از مسلمانان رفتند، و از عبور بقيه لشكر دشمن از آن نقطه جلوگيرى كردند، در آنجا سوارگان دشمن كه يكى از آنها عمرو بن عبد ود بود با على (علیه السلام) و همراهانش روبرو شدند.
عمرو بن عبد ود يگانه جنگجوى شجاع قريش بود، قبلا هم در جنگ بدر شركت جسته بود، و چون زخمهاى سنگينى برداشته بود نتوانست در جنگ احد شركت كند، و در اين جنگ شركت كرد، و با پاى خود به قتلگاه خود آمد، اين مرد با هزار مرد جنگى برابرى مىكرد، و او را فارس و دلاور يليل مىناميدند، چون روزى از روزها در نزديكىهاى بدر، در محلى كه آن را يليل مىناميدند، با راهزنان قبيله بنى بكر مصادف شد، به رفقايش گفت: شما همگى برويد، من خود به تنهايى حريف اينها هستم، پس در برابر صف بنى بكر قرار گرفت، و نگذاشت كه به بدر برسند، از آن روز او را فارس يليل خواندند، براى اينكه در آن روز به همراهان خود گفت شما همگى كنار برويد، و خود به تنهايى به صف بنى بكر حمله كرد، و نگذاشت به بدر بروند. و در مدينه اين محلى كه خندق را در آن حفر كردند نامش «مذاد» بود، و اولين كسى كه از خندق پريد همين عمرو و همراهانش بودند، و در شان او گفتند:
عمرو بن عبد كان اول فارس *** جزع المذاد و كان فارس يليل
يعنى عمرو پسر عبد اولين سوارهاى بود كه از مذاد گذشت، و همو بود كه در واقعه يليل يكه سوار بود.
ابن اسحاق نوشته كه عمرو بن عبد ود آن روز با بانگ بلند مبارزه طلب مىكرد، على (علیه السلام) در حالى كه روپوشى از آهن داشت، برخاست و گفت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) مرا نامزدش كن، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اين مرد عمرو است، بنشين، بار ديگر عمرو بانگ زد، كه كيست با من هماوردى كند؟ و آيا در بين شما هيچ مردى نيست كه با من دست و پنجه نرم كند؟ و براى اين كه مسلمانان را سرزنش و مسخره كند مىگفت: چه شد آن بهشتى كه مىگفتيد هر كس در راه دين كشته شود به آن بهشت مىرسد؟ پس بياييد تا من شما را به آن بهشت برسانم، در اين نوبت باز على (علیه السلام) برخاست و عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) مرا نامزدش كن، (باز حضرت اجازه نداد).
بار سوم عمرو بن عبد ود اين رجز را خواند:
و لقد بححت عن النداء *** بجمعكم هل من مبارز
و وقفت اذ جبن المشجع *** موقف البطل المناجز
ان السماحة و الشجاعة فى *** الفتى خير الغرائز
من از بس رو در روى جمع شما فرياد (هل من مبارز) زدم صداى خود را خشن ساختم، و كسى پاسخم نگفت. و من هم چنان در موقفى كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مىشوند، با كمال جرأت ايستاده، آماده جنگم، راستى كه سخاوت و شجاعت در جوانمرد بهترين غريزهها است.
اين بار نيز از بين صف مسلمين على برخاست، و اجازه خواست، كه به نبرد او برود، حضرت فرمود: آخر او عمرو است، عرضه داشت: هر چند كه عمرو باشد، پس اجازهاش داد، و آن جناب به سويش شتافت.
ابن اسحاق مىگويد: على (علیه السلام) وقتى به طرف عمرو مىرفت اين رجز را مىخواند:
لا تعجلن فقد أتاك *** مجيب صوتك غير عاجز
ذو نية و بصيرة *** و الصدق منجى كل فائز
انى لأرجو ان اقيم *** عليك نائحة الجنائز
من ضربة نجلاء يبقى *** ذكرها عند الهزاهز
يعنى عجله مكن، كه پاسخگوى فريادت مردى آمد كه هرگز زبون نمىشود، مردى كه نيتى پاك و صادق دارد، و داراى بصيرت است، و صدق است كه هر رستگارى را نجات مىبخشد، من اميدوارم (در اينجا غرور به خود راه نداد همچون دلاوران ديگر خدا را فراموش نكرد، و نفرمود من چنين و چنان مىكنم، بلكه فرمود اميدوارم كه چنين كنم) نوحهسرايان را كه دنبال جنازهها نوحه مىخوانند، به نوحهسرايى در مرگت برانگيزم، آنهم با ضربتى كوبنده، كه اثر و خاطرهاش، در همه جنگها باقى بماند.
عمرو وقتى از زير آن روپوش آهنى اين رجز را شنيد، پرسيد: تو كيستى؟ فرمود: من على هستم، پرسيد: پسر عبد منافى؟ فرمود: پسر ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد منافم، عمرو گفت: اى برادر زاده! غير از تو كسى مىآمد كه سالدارتر از تو مىبود، از قبيل عموهايت، چون من از ريختن خون تو كراهت دارم.
على (علیه السلام) فرمود: و ليكن به خدا سوگند من هيچ كراهتى از ريختن خون تو ندارم، عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد، شمشيرى چون شعله آتش و با خشم به طرف على حملهور شد، على
(علیه السلام) با سپر خود به استقبالش رفت، و عمرو شمشير خود را بر سپر او فرود آورد و دو نيمش كرد، و از شكاف آن فرق سر آن جناب را هم شكافت، و على (علیه السلام) شمشير خود را بر رگ گردن او فرود آورد، و به زمينش انداخت.
و در روايت حذيفه آمده كه على (علیه السلام) پاهاى عمرو را با شمشير قطع كرد، و او به پشت به زمين افتاد، و در اين گير و دار غبار غليظى برخاست و هيچ يك از دو لشكر نمىدانستند كدام يك از آن دو نفر پيروزند، تا آن كه صداى على به تكبير بلند شد، رسول خدا فرمود: به آن خدايى كه جانم در دست اوست على او را كشت، و اولين كسى كه به سوى گرد و غبار دويد عمر بن خطاب بود، كه رفت، و برگشت و گفت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) عمرو را كشت، پس على سر از بدن عمرو جدا نمود و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورد، در حالى كه رويش از شكرانه اين موفقيت چون ماه مىدرخشيد.
حذيفه مىگويد: پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به وى فرمود: اى على بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان، و عمل تمامى امت در كفه ديگر گذاشته شود، عمل تو سنگينتر است، براى اينكه هيچ خانهاى از خانههاى شرك نماند، مگر آنكه مرگ عمرو خوارى را در آن وارد كرد، هم چنان كه هيچ خانهاى از خانههاى اسلام نماند، مگر آنكه با كشته شدن عمرو عزت در آن داخل گرديد.
و از حاكم ابو القاسم نيز آمده كه به سند خود از سفيان ثورى، از زبيد ثانى، از مرة، از عبد الله بن مسعود، روايت كرده كه گفت: وى آيه را چنين مىخواند: «و كفى الله المؤمنين القتال بعلى».
همراهان عمرو، بعد از مرگ وى فرار كردند، و از خندق پريدند، و مسلمين به دنبالشان شتافتند، نوفل بن عبد العزى را ديدند كه در داخل خندق افتاده او را سنگ باران كردند، نوفل به ايشان گفت كشتن از اين بهتر است، يكى از شما پايين بيايد، تا با او بجنگم، زبير بن عوام پايين رفت، و او را كشت، ابن اسحاق مىگويد على (علیه السلام) با ضربتى كه به ترقوه او وارد آورد به قتلش رسانيد، و ضربتش آن چنان شديد بود كه نيزه فرو رفت، و از آنجا بيرون آمد.
آنگاه مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيام دادند كه مردار عمرو را به ده هزار به ما بفروش، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: مردار او مال شما، و ما از مردهفروشى رزق نمىخوريم، و در اين هنگام على (علیه السلام) اشعارى سرود، كه چند بيت آن را مىخوانيد:
نصر الحجارة من سفاهة رأيه *** و نصرت رب محمد بصواب
فضربته و تركته متجدلا *** كالجذع بين دكادك و رواب
و عففت عن اثوابه لو اننى *** كنت المقطر بزنى أثوابى
يعنى او راه سفاهت پيمود، و به يارى بتهاى سنگى برخاست، و من راه صواب رفتم، و پروردگار محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را يارى كردم، در نتيجه با يك ضربت كارش را بساختم و جيفهاش را چون تنه درخت خرما در ميان پستى و بلنديها روى زمين گذاشتم و رفتم، و به جامههاى جنگىاش طمع نكردم، و از آن چشم پوشيدم، با اينكه مىدانستم اگر او بر من دست مىيافت، و مرا مىكشت، جامههاى مرا مىبرد.
ابن اسحاق مىگويد: حنان بن قيس عرفه تيرى به سوى سعد بن معاذ انداخت، و بانگ زد: اين را بگير كه من فرستادم، و من ابن عرفهام، تير، رگ اكحل (شاهرگ دست) سعد را پاره كرد، و سعد او را نفرين كرد، و گفت خدا رويت را با آتش آشنا سازد، و بار الها اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذاشتهاى، مرا هم باقى بدار، تا به جهادى قيام كنم، كه محبوبترين جهاد در نظرم باشد، و خلاصه با مردمى كه پيامبر تو را اذيت كردند، و او را تكذيب نموده و از وطنش بيرون نمودند، آن طور كه دلم مىخواهد جنگ كنم، و اگر ديگر جنگى بين ما و ايشان باقى نگذاشتهاى، همين بريده شدن رگ اكحلم را شهادت قرار ده، و مرا نميران، تا آنكه چشمم را از بنى قريظه روشن كنى.
آنگاه مىگويد: نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمده عرضه داشت يا رسول الله! من در حالى مسلمان شدهام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبر ندارند، حال هر دستورى مىفرمايى انجام دهم، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم، آن حضرت فرمود: از هر طريق بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مىتوانى، چون جنگ خدعه و نيرنگ است، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند.
نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بنى قريظه رفت، و به ايشان گفت: من دوست شمايم، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد، چون مدينه (يثرب) شهر شماست، و اموال و فرزندان و زنان شما در دسترس محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) قرار دارد، و اما قريش و غطفان خانه و زندگى ايشان جاى ديگر است، آنها آمدهاند و به شما وارد شدهاند، اگر فرصتى به دست آورند، آن را غنيمت شمرده، و اگر فرصتى نيافتند، و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مىگردند، و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مىگذارند، و شما
هم خوب مىدانيد كه حريف او نيستيد، پس بياييد و از قريش و غطفان گروگان بگيريد، آنهم بزرگان ايشان را گرو بگيريد، تا به اين وسيله وثيقهاى به دست آورده باشيد كه شما را تنها نگذارند، بنى قريظه اين رأى را پسنديدند.
از سوى ديگر به طرف لشكر قريش روانه شد، و نزد ابو سفيان و اشراف قريش رفت و گفت: اى گروه قريش شما واقفيد كه من دوستدار شمايم، و فاصلهام را از محمد و دين او مىدانيد، اينك آمدهام شما را با نصيحتى خيرخواهى كنم، به شرط آنكه به احدى اظهار نكنيد، گفتند: مطمئن باش كه به احدى نمىگوييم، و تو در نزد ما متهم نيستى، گفت: هيچ مىدانيد كه بنى قريظه از اينكه پيمان خود را با محمد شكستند، و به شما پيوستند پشيمان شدهاند؟ و نزد محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) پيام فرستادهاند، كه براى اينكه تو از ما راضى شوى مىخواهيم بزرگان لشكر دشمن را گرفته به دست تو دهيم، تا گردنهايشان را بزنى، و بعد از آن همواره با تو باشيم، تا لشكر دشمن را از اين سرزمين بيرون برانيم، و او قبول كرده، پس هوشيار باشيد، اگر بنى قريظه نزد شما آمدند، و چند نفر از شما را به عنوان رهن خواستند، قبول نكنيد، حتى يك نفر هم به ايشان ندهيد، و زنهار از ايشان بر حذر باشيد.
از آن جا برخاسته نزد بنى غطفان رفت، و گفت اى مردم، من يكى از شمايم، و همان حرفهايى را كه به قريش زده بود به ايشان زد.
فردا صبح كه روز شنبه و ماه شوال و سال پنجم هجرت بود، ابو سفيان عكرمة بن ابى جهل با چند نفر ديگر از قريش را نزد بنى قريظه فرستاد كه ابو سفيان مىگويد: اى گروه يهود آذوقه گوشتى ما تمام شد، و ما در اينجا از خانه و زندگى خود دور هستيم و نمىتوانيم تجديد قوا كنيم، از قلعهها بيرون شويد، تا با محمد بجنگيم.
يهوديان گفتند: امروز روز شنبه است، كه ما يهوديان هيچ كارى را جائز نمىدانيم، و گذشته از اين اصلا ما حاضر نيستيم در جنگ با محمد با شما شركت كنيم، مگر آنكه از مردان سرشناس خود چند نفر را به ما گروگان دهيد، كه از اين شهر نرويد، و ما را تنها نگذاريد، تا كار محمد را يكسره كنيد.
ابو سفيان وقتى اين پيام يهوديان را شنيد گفت: به خدا سوگند نعيم درست گفت: ناگزير كسى نزد بنى قريظه فرستاد كه احدى را به شما گروگان نمىدهيم، مىخواهيد در جنگ شركت كنيد و مىخواهيد در قلعه خود بنشينيد، يهوديان هم گفتند: به خدا قسم نعيم درست گفت، در پاسخ قريش پيام دادند كه به خدا سوگند با شما شركت نمىكنيم، مگر وقتى گروگان بدهيد، و خداوند به اين وسيله اتحاد بين لشكر را بهم زد، آنگاه در شبهاى زمستانى
آن روز بادى بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط نمود و همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت.
محمد بن كعب مىگويد: حذيفة بن اليمان گفت: به خدا سوگند در ايام خندق آن قدر در فشار بوديم كه جز خدا كسى نمىتواند از مقدار خستگى و گرسنگى و ترس ما آگاه شود، شبى از آن شبها رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برخاست، و مقدارى نماز گزاشته سپس فرمود: آيا كسى هست برود و خبرى از اين قوم براى ما بياورد و در عوض رفيق من در بهشت باشد؟
حذيفه سپس اضافه كرد: و چون شدت ترس و خستگى و گرسنگى به احدى اجازه پاسخ نداد، ناگزير مرا صدا زد، و من كه چارهاى جز پذيرفتن نداشتم، عرضه داشتم: بله يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم)، فرمود: برو و خبرى از اين قوم براى ما بياور، و هيچ كارى مكن تا برگردى، من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم، ديدم (با كمال تعجب) در آنجا باد سردى و لشكرى از طرف خدا به لشكر دشمن مسلط شده، آن چنان كه بيچارهشان كرده، نه خيمهاى برايشان باقى گذاشته، و نه بنايى، و نه آتشى و نه ديگى مىتواند روى اجاق قرار گيرد.
همان طور كه ايستاده بودم و وضع را مىديدم، ناگهان ابو سفيان از خيمهاش بيرون آمد، فرياد زد اى گروه قريش! هر كس رفيق بغل دستى خود را بشناسد، مردم در تاريكى شب از يكديگر پرسيدند تو كيستى؟ من پيشدستى كردم و از كسى كه در طرف راستم ايستاده بود پرسيدم تو كيستى؟ گفت: من فلانيم.
آنگاه ابو سفيان به منزلگاه خود رفت، و دو باره برگشت، و صدا زد اى گروه قريش! به خدا ديگر اين جا جاى ماندن نيست، براى اينكه همه چهار پايان و مركبهاى ما هلاك شدند، و بنى قريظه هم با ما بى وفايى كردند، اين باد سرد هم چيزى براى ما باقى نگذاشت، و با آن هيچ چيزى در جاى خود قرار نمىگيرد، آنگاه به عجله سوار بر مركب خود شد، آن قدر عجول بود كه بند از پاى مركب باز نكرد، و بعد از سوار شدن باز كرد.
مىگويد: من با خود گفتم چه خوب است همين الان او را با تير از پاى در آورم، و اين دشمن خدا را بكشم، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگى كردهام، پس زه كمان خود را بستم و تير در كمان گذاشتم، همين كه خواستم رها كنم، و او را بكشم به ياد دستور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) افتادم، كه فرمود: هيچ كارى صورت مده، تا برگردى، ناگزير كمان را به حال اول برگردانده، نزد رسول خدا برگشتم، ديدم هم چنان مشغول نماز است،
همين كه صداى پاى مرا شنيد، ميان دو پاى خود را باز كرد، و من بين دو پايش پنهان شدم، و مقدارى از پتويى كه به خود پيچيده بود رويم انداخت، و با همين حال ركوع و سجده را به جا آورد، آنگاه پرسيد: چه خبر؟ من جريان را به عرض رساندم.
و از سليمان بن صرد نقل شده كه گفت: رسول خدا بعد از پايان يافتن احزاب فرمود: ديگر از اين به بعد كفار به ما حمله نخواهند كرد، بلكه ما با ايشان مىجنگيم، و همين طور هم شد، و بعد از احزاب ديگر قريش هوس جنگيدن نكرد، و رسول خدا با ايشان جنگيد، تا آنكه مكه را فتح كرد.
مؤلف: اين جريان را صاحب مجمع البيان، مرحوم طبرسى نقل كرده، كه ما خلاصه آن را در اين جا آورديم، و مرحوم قمى در تفسير خود قريب همان را آورده، و سيوطى در الدر المنثور روايات متفرقهاى در اين قصه نقل كرده است.
و نيز در مجمع البيان گفته: زهرى از عبد الرحمن بن عبد الله بن كعب بن مالك، از پدرش مالك، نقل كرده كه گفت: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جنگ خندق برگشت، و ابزار جنگ را به زمين گذاشت، و استحمام كرد، جبرئيل برايش نمودار شد، و گفت در انجام جهاد هيچ عذرى باقى نگذاشتى، حال مىبينيم لباس جنگ را از خود جدا مىكنى، و حال آنكه ما نكندهايم.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از شدت ناراحتى از جاى پريد، و فورا خود را به مردم رسانيد، كه نماز عصر را نخوانند، مگر بعد از آنكه بنى قريظه را محاصره كرده باشند، مردم مجددا لباس جنگ به تن كردند، و هنوز به قلعه بنى قريظه نرسيده بودند كه آفتاب غروب كرد، و مردم با هم بگو مگو كردند، بعضى گفتند: ما گناهى نكردهايم، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ما فرمود نماز عصر را نخوانيد مگر بعد از آنكه به قلعه بنى قريظه برسيد، و ما امر او را اطاعت كرديم، بعضى ديگر به احتمال اينكه دستور آن جناب منافاتى با نماز خواندن ندارد، نماز خود را خواندند، تا در انجام وظيفه مخالفت احتمالى هم نكرده باشند، ولى بعضى ديگر نخواندند، تا نمازشان قضاء شد، و بعد از غروب آفتاب كه به قلعه رسيدند نمازشان را قضاء كردند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ يك از دو طايفه را
ملامت نفرمود.
عروه مىگويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على بن ابى طالب (علیه السلام) را به عنوان مقدمه جلو فرستاد، و لواء جنگ را به دستش داد، و فرمود، همه جا پيش برو، تا لشكر را جلو قلعه بنى قريظه پياده كنى، على (علیه السلام) از پيش براند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به دنبالش براه افتاد، در بين راه به عدهاى از انصار كه از تيره بنى غنم بودند برخورد، كه منتظر رسيدن آن جناب بودند، و چون آن جناب را ديدند خيال كردند كه آن حضرت از دور به ايشان فرمود ساعتى قبل لشكر از اين جا عبور كرد؟ در پاسخ گفتند: دحيه كلبى سوار بر قاطرى ابلق از اين جا گذشت، در حالى كه پتويى از ابريشم بر پشت قاطر انداخته بود، حضرت فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بود، كه خداوند او را مامور بنى قريظه كرده، تا ايشان را متزلزل كند، و دلهايشان را پر از ترس سازد.
مىگويند: على (علیه السلام) هم چنان برفت تا به قلعه بنى قريظه رسيد، در آن جا از مردم قلعه، ناسزاها به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيد، پس برگشت تا در راه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را بديد، و عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) سزاوار نيست شما نزديك قلعه بياييد، و به اين مردم ناپاك نزديك شويد.
حضرت فرمود: مثل اينكه از آنان سخنان زشت نسبت به من شنيدهاى؟ عرضه داشت: بله يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: به محضى كه مرا ببينند ديگر از آن سخنان نخواهند گفت، پس به اتفاق نزديك قلعه آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اى برادران مردمى كه به صورت ميمون و خوك مسخ شدند، آيا خدا خوارتان كرد، و بلا بر شما نازل فرمود؟ يهوديان بنى قريظه گفتند: اى ابا القاسم تو مردى نادان نبودى.
پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيست و پنج شب آنان را محاصره كرد، تا به ستوه آمدند، و خدا ترس را بر دلهايشان مسلط فرمود، تصادفا بعد از آنكه قريش و غطفان فرار كردند، حيى بن اخطب (بزرگ خيبريان) با مردم بنى قريظه داخل قلعه ايشان شده بود، و چون يقين كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از پيرامون قلعه بر نمىگردد، تا آنكه با ايشان نبرد كند، كعب بن اسد به ايشان گفت: اى گروه يهود بلايى است كه مىبينيد به شما روى آورده، و من يكى از سه كار را به شما پيشنهاد مىكنم، هر يك را صلاح ديديد عملى كنيد.
پرسيدند، بگو ببينيم چيست؟ گفت: اول اينكه بياييد با اين مرد بيعت كنيم، و دين او را بپذيريم، براى همه شما روشن شده كه او پيغمبرى است مرسل، و همان شخصى است
كه در كتاب آسمانى خود نامش را يافتهايد، اگر اين كار را بكنيم، هم جان و مال و زنانمان محفوظ مىشود، و هم دين خدا را پذيرفتهايم.
گفتند: ما هرگز از دين تورات جدا نخواهيم شد، و آن را با دينى ديگر معاوضه نخواهيم نمود.
گفت: دوم اينكه اگر آن پيشنهاد را نمىپذيريد، بياييد فرزندان و زنان خود را به دست خود بكشيم، و سپس با محمد نبرد كنيم، و حتى اموال خود را نيز نابود كنيم، تا بعد از ما چيزى از ما باقى نماند، تا خدا بين ما و محمد حكم كند، اگر كشته شديم بدون دل واپسى كشته شدهايم، چون نه زنى داريم، و نه فرزندى و نه مالى، و اگر غلبه كرديم تهيه زن و فرزند آسان است، گفتند: مىگويى اين يك مشت بيچاره را بكشيم؟ آن وقت ديگر چه خيرى در زندگى بدون آنان هست؟
گفت: اگر اين را هم نمىپذيريد بياييد همين امشب كه شب شنبه است، و محمد و يارانش مىدانند كه ما در اين شب نمىجنگيم، از اين غفلت آنان استفاده نموده به ايشان شبيخون بزنيم، گفتند: آيا حرمت شب شنبه خود را از بين ببريم؟ و همان كارى را كه گذشتگان ما كردند بكنيم، و به آن بلاى كه ميدانى دچار شدند، و مسخ شدند ما نيز دچار شويم؟ نه، هرگز اين كار را نمىكنيم، كعب بن اسد وقتى ديد هيچ يك از پيشنهادهايش پذيرفته نشد، گفت: عجب مردم بى عقلى هستيد، خيال مىكنم از آن روز كه به دنيا آمدهايد حتى يك روز هم در خود حزم و احتياط نداشتهايد.
زهرى مىگويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در پاسخ بنى قريظه كه پيشنهاد كردند يك نفر را حكم قرار دهد، فرمود: هر يك از اصحاب مرا كه خواستيد مىتوانيد حكم خود كنيد، بنى قريظه سعد بن معاذ را اختيار كردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قبول كرد، و دستور داد تا هر چه اسلحه دارند در قبه آن جناب جمع كنند، و سپس دستهايشان را از پشت بستند، و به يكديگر پيوستند و در خانه اسامه باز داشت كردند، آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داد سعد بن معاذ را بياورند، وقتى آمد، پرسيد: با اين يهوديان چه كنيم؟ عرضه داشت جنگىهايشان كشته شوند، و ذرارى و زنانشان اسير گردند، و اموالشان به عنوان غنيمت تقسيم شود، و ملك و باغاتشان تنها بين مهاجرين تقسيم شود، آنگاه به انصار گفت كه اين جا وطن شما است، و شما ملك و باغ داريد و مهاجران ندارند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تكبير گفت، و فرمود: بين ما و آنان به حكم
خداى عز و جل داورى كردى، و در بعضى روايات آمده كه فرمود: به حكمى داورى كردى كه خدا از بالاى هفت رقيع رانده، و رقيع به معناى آسمان دنيا است.
آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور داد مقاتلان ايشان را - كه به طورى كه گفتهاند ششصد نفر بودند - كشتند، بعضىها گفتهاند: چهار صد و پنجاه نفر كشته و هفتصد و پنجاه نفر اسير شدند، و در روايت آمده كه: در موقعى كه بنى قريظه را دست بسته مىبردند نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، به كعب بن اسد گفتند هيچ مىبينى با ما چه مىكنند؟ كعب گفت: حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مىزنيد؟ چرا قبلا به راهنماييهاى من اعتناء نكرديد؟ اى كاش همه جا اين پرسش را مىكرديد، و چاره كار خود را از خيرخواهان مىپرسيديد، به خدا سوگند دعوت كننده ما دست بردار نيست، و هر يك از شما برود ديگر بر نخواهد گشت، چون به خدا قسم با پاى خود به قتلگاهش مىرود.
در اين هنگام حيى بن اخطب دشمن خدا را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند، در حالى كه حلهاى فاختى در بر داشت، و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود، و مانند جاى انگشت سوراخ كرده بود، تا كسى آن را از تنش بيرون نكند، و دستهايش با طناب به گردنش بسته شده بود، همين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را ديد، فرمود: آگاه باش كه به خدا سوگند من هيچ ملامتى در دشمنى با تو ندارم، و خلاصه تقصيرى در خود نمىبينم، و اين بيچارگى تو از اين جهت است كه خواستى خدا را بيچاره كنى، آنگاه فرمود: اى مردم از آنچه خدا براى بنى اسرائيل مقدر كرده ناراحت نشويد، اين همان سرنوشت و تقديرى است كه خدا عليه بنى اسرائيل نوشته، و مقدر كرده، آنگاه نشست و سر از بدن او جدا كردند.
بعد از اعدام جنگجويان عهدشكن بنى قريظه، زنان و كودكان و اموال ايشان را در بين مسلمانان تقسيم كرد، و عدهاى از اسراى ايشان را به اتفاق سعد بن زيد انصارى به نجد فرستاد، تا به فروش برساند، و با پول آن اسب و سلاح خريدارى كند.
مىگويند وقتى كار بنى قريظه خاتمه يافت، زخم سعد بن معاذ باز شد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را به خيمهاى كه در مسجد برايش زده بودند برگردانيد، (تا به معالجهاش بپردازند).
جابر بن عبد الله مىگويد: در همين موقع جبرئيل نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و پرسيد اين بنده صالح كيست كه در اين خيمه از دنيا رفته، درهاى آسمان برايش باز شده، و عرش به جنب و جوش در آمده؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مسجد
آمد، ديد سعد بن معاذ از دنيا رفته است.
مؤلف: اين داستان را قمى در تفسير خود به طور مفصل آورده، و در آن آمده كه كعب ابن اسد را در حالى كه دستهايش را به گردنش بسته بودند آوردند، همين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نظرش به وى افتاد، فرمود: اى كعب آيا وصيت ابن الحواس آن خاخام هوشيار كه از شام نزد شما آمده بود سودى به حالت نبخشيد؟ با اينكه او وقتى نزد شما آمد گفت من از عيش و نوش و زندگى فراخ شام صرفنظر كردم، و به اين سرزمين اخمو كه غير از چند دانه خرما چيزى ندارد آمدهام، و به آن قناعت كردهام، براى اينكه به ديدار پيغمبرى نايل شوم كه در مكه مبعوث مىشود، و بدين سرزمين مهاجرت مىكند، پيغمبرى است كه با پارهاى نان و خرما قانع است، و به الاغ بى پالان سوار مىشود، و در چشمش سرخى، و در بين دو شانهاش مهر نبوت است، شمشيرش را به شانهاش مىگيرد، و هيچ باكى از احدى از شما ندارد، سلطنتش تا جايى كه سواره و پياده از پا درآيند گسترش مىيابد؟!
كعب گفت: چرا اى محمد همه اينها كه گفتى درست است، ولى چكنم كه از سرزنش يهود پروا داشتم، ترسيدم بگويند كعب از كشته شدن ترسيد، و گر نه به تو ايمان مىآوردم، و تصديقت مىكردم، ولى من چون عمرى به دين يهود بودم و به همين دين زندگى كردم، بهتر است به همان دين نيز بميرم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بياييد گردنش را بزنيد، مامورين آمدند، و گردنش را زدند.
باز در همان كتاب آمده كه آن جناب يهوديان بنى قريظه را در مدت سه روز در سردى صبح و شام اعدام كرد و مكرر مىفرمود: آب گوارا به ايشان بچشانيد و غذاى پاكيزه به ايشان بدهيد، و با اسيرانشان نيكى كنيد، تا آنكه همه را به قتل رسانيد و اين آيه نازل شد: ﴿وَ أَنْزَلَ اَلَّذِينَ ظَاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ مِنْ صَيَاصِيهِمْ … وَ كَانَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً﴾.
و در مجمع البيان آمده كه ابو القاسم حسكانى، از عمرو بن ثابت، از ابى اسحاق، از على (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: آيه ﴿رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اَللَّهَ عَلَيْهِ﴾ در باره ما نازل شد، و به خدا سوگند ماييم، و من به هيچ وجه آنچه نازل شده بر خلاف معنا نمىكنم.
المیزان آیات ۲۸ تا ۳۵ احزاب را از تخییر همسران تا اهل بیت، تطهیر، و صفات اسلامی-ایمانی یکجا میخواند.
اين آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه اولا به ايشان تذكر دهد كه از دنيا و زينت آن جز عفت و رزق كفاف بهرهاى ندارند، البته اين در
صورتى است كه بخواهند همسر او باشند، و گرنه مانند ساير مردمند، و سپس ايشان را خطاب كند كه متوجه باشند در چه موقفى دشوار قرار گرفتهاند، و به خاطر افتخارى كه نصيبشان شده چه شدايدى را بايد تحمل كنند، پس اگر از خدا بترسند، خداوند اجر دو چندانشان مىدهد، و اگر هم عمل زشتى كنند، عذابشان نزد خدا دو چندان خواهد بود.
آنگاه ايشان را امر مىكند به عفت، و اينكه ملازم خانه خود باشند، و چون ساير زنان خود را به نامحرم نشان ندهند، و نماز بگزارند، و زكات دهند، و از آنچه در خانههايشان نازل و تلاوت مىشود از آيات قرآنى و حكمت آسمانى ياد كنند، و در آخر، عموم صالحان از مردان و زنان را وعده مغفرت و اجر عظيم مىدهد.
﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ … أَجْراً عَظِيماً﴾
سياق اين دو آيه اشاره دارد به اينكه گويا از زنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يا از بعضى ايشان سخنى و يا عملى سرزده كه دلالت مىكرده بر اينكه از زندگى مادى خود راضى نبودهاند، و در خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان سخت مىگذشته، و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از وضع زندگى خود شكايت كردهاند و پيشنهاد كردهاند كه كمى در زندگى ايشان توسعه دهد، و از زينت زندگى مادى بهرهمندشان كند.
دنبال اين جريان خدا اين آيات را فرستاده، و به پيغمبرش دستور داده كه ايشان را بين ماندن و رفتن مخير كند، يا بروند و هر جورى كه دلشان مىخواهد زندگى كنند، و يا بمانند و با همين زندگى بسازند، چيزى كه هست اين معنا را چنين تعبير كرد، كه اگر حيات دنيا و زينت آن را مىخواهيد، بياييد تا رهايتان كنم. و اگر خدا و رسول و دار آخرت را مىخواهيد بايد با وضع موجود بسازيد، و از اين تعبير بر مىآيد كه:
اولا جمع بين وسعت در عيش دنيا، و صفاى آن، كه از هر نعمتى بهره بگيرى و به آن سرگرم شوى، با همسرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و زندگى در خانه او ممكن نيست، و اين دو با هم جمع نمىشوند.
ثانيا دلالت مىكند بر اينكه هر يك از دو طرف تخيير مقيد به مقابل ديگرش است، و مراد از اراده حيات دنيا و زينت آن، اين است كه انسان دنيا و زينت آن را اصل و هدف قرار دهد، چه اينكه آخرت را هم در نظر بگيرد يا نه، و مراد از اراده حيات آخرت نيز اين است كه آدمى آن را هدف و اصل قرار دهد، و دلش همواره متعلق بدان باشد، چه اينكه حيات دنياييش هم توسعه داشته باشد، و به زينت و صفاى عيش نائل بشود، يا آنكه از لذائذ مادى به كلى
بى بهره باشد.
مطلب ديگر اينكه جزاء يعنى نتيجه اختيار كردن يكى از اين دو طرف ترديد مختلف است، اگر حيات دنيا و زينت آن را اختيار كنند، يعنى همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از همسرى او صرفنظر نمايند، نتيجه و جزايش اين است كه آن جناب ايشان را طلاق دهد، و هم از مال دنيا بهرهمندشان سازد و اما بر فرضى كه به همسرى آن جناب باقى بمانند و آخرت را بر حيات دنيا و زينت آن ترجيح دهند نتيجهاش اجر عظيمى است در نزد خدا، اما نه به طور مطلق، بلكه به شرطى كه احسان و عمل صالح هم بكنند.
پس چنين نيست كه صرف همسرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اجر عظيم داشته باشد، و خدا براى هر كس كه همسر آن جناب شود كرامتى و حرمتى قائل باشد، بلكه كرامت و احترام براى همسرى توأم با احسان و تقوى است، و به همين جهت است كه مىبينيم وقتى براى بار دوم علو مقام ايشان را ذكر مىكند، آن را مقيد به تقوى نموده و مىفرمايد: ﴿لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسَاءِ إِنِ اِتَّقَيْتُنَّ﴾.
و اين تقييد نظير تقييدى است كه نسبت به كرامت اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده، و فرموده: ﴿مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً … وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً﴾، پس معلوم مىشود همه كسانى كه صحابى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند مشمول اين وعده نيستند، بلكه تنها شامل آن عده است كه ايمان و عمل صالح داشتهاند، (پس اگر از يك نفر صحابى انحراف و گناه و ظلمى سرزده باشد، ما نمىتوانيم صحبت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را كفاره آن حساب كنيم).
و كوتاه سخن اينكه اطلاق جمله: ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾ با اين حرفها تقييد نمىشود، و هم چنان به قوت خود باقى است، و به حكم اطلاق آن حسب و نسب و يا هيچ سببى ديگر ملاك كرامت نزد خدا نخواهد بود.
پس اينكه فرمود ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ﴾ دستور به آن جناب است كه اين دو آيه را
به همسران خود ابلاغ كند، و لازمهاش اين است كه اگر شق اول را اختيار كردند، طلاقشان داده، مهريهشان را بپردازد، و اگر شق دوم يعنى خدا و رسول و خانه آخرت را اختيار كردند، بر همسرى خود باقيشان بدارد.
﴿إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا﴾ اراده حيات دنيا و زينت آن به قرينه مقابله، كنايه است از اختيار دنيا، و دلدادگى به تمتعات آن، و روى آوردن بدان، و روى گرداندن از آخرت.
﴿فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾
در كشاف گفته: كلمه «تعال» در اصل براى اين وضع شده كه هر وقت در مكانى بلند قرار داشتى، و خواستى كسى را كه در مكانى پايينتر قرار دارد صدا بزنى، و بگويى بيا، اين كلمه را بكار ببرى، و ليكن در اثر كثرت استعمال، كار آن به جايى رسيده كه در همه جا استعمال مىشود، چه مكان بلند، و چه پست، و معناى كلمه «تعالين»، آمدن با پا نيست، بلكه روى آوردن بكارى است، (در فارسى هم مىگوييم بياييد فلان كار را انجام دهيم)، يعنى بياييد با اراده و اختيارتان يكى از دو پيشنهادم را عملى كنيد، نه اينكه با پاى خود بياييد، هم چنان كه مىگوييم: فلانى دارد مىآيد تا با من مخاصمه كند، و يا فلانى رفت در باره من حرف بزند، و يا برخاست تا مرا تهديد كند، كه در اين موارد هيچ يك از كلمات مىآيد، رفت و برخاست به معناى لغوى خود استعمال نشده بلكه همه آنها كنايه است.
و تمتيع عبارت است از اينكه وقتى يكى از ايشان را طلاق مىدهد مالى به او بدهد كه با آن زندگى كند، و كلمه «تسريح» به معناى رها كردن است، و سراح جميل به اين معنا است كه بدون خصومت و مشاجره و بد و بيراه گفتن او را طلاق دهد.
در اين آيه شريفه بحثهايى از نظر فقه هست، كه مفسرين آن را ايراد كردهاند، و ليكن حق مطلب اين است كه احكامى كه در اين آيه آمده شخصى است، و مربوط به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و هيچ دليلى از جهت لفظ در آيه نيست، كه دلالت كند بر اينكه شامل غير از آن جناب نيز هست، و تفصيل همين مطلب در كتب فقهى آمده.
﴿وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ﴾ در سابق گذشت كه مقابله بين اين جمله و جمله ﴿إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا...﴾، هر يك از دو كلام را مقيد مىكند به
مخالف آن ديگرى، و نبودن آن، و در نتيجه معناى جمله مورد بحث چنين مىشود (و اگر طاعت خدا و رسول، و سعادت خانه آخرت را اختيار كرديد، و به همين جهت در مقابل تنگى و سختى زندگى صبر كرديد، و نيز محروميت از زينت زندگى دنيا را تحمل نموديد، چنين و چنان مىشود) كه به طورى كه ديديد مقيد شد، به مخالف مضمون جمله ديگر، و در عين حال كنايه است از اينكه در همسرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باقى بمانند و در برابر تنگى معيشت صبر كنند، چون اگر جز اين بود، صحيح نبود كه قيد احسان را هم در آن اجر موعود شرط كند، و اين خود روشن است.
پس معناى آيه اين مىشود كه: و اگر بقاء نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همسرى او را اختيار كرديد، و بر تنگى زندگى صبر نموديد، خداوند برايتان اجرى عظيم آماده كرده، اما به شرطى كه نيكو كار باشيد، و خلاصه علاوه بر اين گزينش، يعنى گزينش خدا و رسول و خانه آخرت، در عمل هم نيكو كار باشيد، چه اگر به صرف اين گزينش اكتفاء نموده و در عمل نيكو كار نباشيد، هم در دنيا زيانكار شدهايد و از لذائذ آن محروم ماندهايد، و هم در آخرت، و هر دو را از دست دادهايد.
﴿يَا نِسَاءَ اَلنَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا اَلْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ...﴾
در اين آيه از خطابى كه قبلا به خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در باره همسران او داشت، عدول نموده، روى سخن را متوجه خود آنان كرده، تا تكليفى را كه متوجه ايشان است مسجل و مؤكد كند، و اين آيه و آيه بعدش به نحوى تقرير و توضيح جمله ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً﴾ مىباشد، و هم اثباتا آن را توضيح مىدهد، كه چگونه اجرى عظيم داريد، و هم نفيا كه چرا غير از محسنات از شما آن اجر عظيم را ندارند.
كلمه «فاحشة» در جمله «﴿مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ﴾ هر يك از شما كه گناهى آشكار مرتكب شود» به معناى عملى است كه در زشتى و شناعت به نهايت رسيده باشد، مانند آزار دادن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) افتراء، غيبت، و امثال اينها، و كلمه «مبينة» به معناى آشكار است، يعنى گناهى كه زشتىاش براى همه روشن باشد.
﴿يُضَاعَفْ لَهَا اَلْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ﴾ يعنى عذاب براى او دو چندان مىشود، در حالى كه مضاعف هم باشد، و «ضعفين» به معناى دو مثل است و مؤيد آن اين است كه در طرف ثواب فرموده: ﴿نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ﴾، اجرش را دو بار مىدهيم، و بنابراين ديگر نبايد به گفتار بعضى اعتناء كرد كه گفتهاند: مراد از مضاعفه عذاب ضعفين، اين است كه چنين همسرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سه بار عذاب دارد، به اين بيان كه مضاعفه عذاب به معناى
زياد شدن عذاب است، و چون بر اين عذاب دو برابر افزوده شود مجموع سه برابر مىگردد.
آيه شريفه با جمله ﴿وَ كَانَ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيراً﴾ ختم شده، تا اشاره كند به اينكه صرف همسرى پيغمبر جلوگير عذاب دو چندان نمىشود، هيچ ملاكى براى احترام نيست مگر تقوى، و همسرى پيغمبر وقتى اثر نيك دارد كه توأم با تقوى باشد، و اما با معصيت اثرى جز دورتر شدن، و وبال بيشتر آوردن ندارد.
﴿وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ...﴾
كلمه «قنوت» به معناى خضوع است و بعضى گفتهاند: به معناى اطاعت است، بعضى ديگر به معناى ملازمت و مداومت در اطاعت و خضوع گرفتهاند، و كلمه «اعتاد» به معناى تهيه كردن است، و رزق كريم مصداق بارزش بهشت است.
و معناى آيه اين است كه هر يك از شما همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى خدا و رسول او خاضع شود، و يا ملازم اطاعت و خضوع براى خدا و رسول باشد، و عمل صالح كند، اجرش را دو باره مىدهيم، يعنى دو برابر مىدهيم، و برايش رزقى كريم، يعنى بهشت آماده مىكنيم.
در اين آيه التفاتى از غيبت (و اين براى خدا آسان است) به تكلم با غير (مىدهيم - و آماده مىكنيم) به كار رفته، تا اعلام بدارد: كه چنين افرادى به درگاه خدا نزديكند، و خدا برايشان احترام قائل است، هم چنان كه سياق غيبت قبلى مىفهماند كه آنهايى كه مرتكب فاحشه مبينه مىشوند، از خدا دورند، و خدا هيچ ارزشى برايشان قائل نيست، و همسرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كمترين اثرى برايشان ندارد.
﴿يَا نِسَاءَ اَلنَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسَاءِ إِنِ اِتَّقَيْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾
اين آيه برابرى زنان پيغمبر با ساير زنان را نفى مىكند، و مىفرمايد: شما با ساير زنان برابر نيستيد اگر تقوى به خرج دهيد، و مقام آنها را به همان شرطى كه گفته شد بالا مىبرد، آنگاه از پارهاى از كارها نهى، و به پارهاى از كارها امر مىكند، امر و نهيى كه متفرع بر برابر نبودن آنان با ساير زنان است، چون بعد از آنكه مىفرمايد شما مثل ساير زنان نيستيد، با كلمه «فاء - پس» آن امر و نهى را متفرع بر آن نموده، فرموده، پس در سخن خضوع نكنيد، (و چون
ساير زنان آهنگ صدا را فريبنده نسازيد)، و در خانههاى خود بنشينيد، و كرشمه و ناز مكنيد...، با اينكه اين امور بين زنان پيغمبر و ساير زنان مشترك است.
پس از اينجا مىفهميم كه آوردن جمله «شما مثل ساير زنان نيستيد» براى تاكيد است، و مىخواهد اين تكاليف را بر آنان تاكيد كند، و گويا مىفرمايد شما چون مثل ديگران نيستيد، واجب است در امتثال اين تكاليف كوشش و رعايت بيشترى بكنيد، و در دين خدا بيشتر از ساير زنان احتياط به خرج دهيد.
مؤيد و بلكه دليل بر اينكه تكليف همسران آن جناب سختتر و شديدتر است، اين است كه پاداش و كيفرشان دو چندان است، همان طور كه ديديد آيه قبلى آن را مضاعف خواند، و معقول نيست تكليف از همه يكسان باشد، ولى كيفر و پاداش از بعضى مضاعف، پس اگر كيفر و پاداش بعضى مضاعف بود، بايد بفهميم كه تكليف آنان مؤكد، و مسئووليتشان سنگينتر است.
﴿فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾ بعد از آنكه علو مقام، و رفعت منزلت همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به خاطر انتسابشان به آن جناب بيان نموده، اين علو مقامشان را مشروط به تقوى نموده، و فرموده كه فضيلت آنان به خاطر اتصالشان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست، بلكه به خاطر تقوى است، اينك در اين جمله ايشان را از خضوع در كلام نهى مىكند، و خضوع در كلام به معناى اين است كه در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف كنند، تا دل او را دچار ريبه، و خيالهاى شيطانى نموده، شهوتش را بر انگيزانند، و در نتيجه آن مردى كه در دل بيمار است به طمع بيفتد، و منظور از بيمارى دل، نداشتن نيروى ايمان است، آن نيرويى كه آدمى را از ميل به سوى شهوات باز مىدارد.
﴿وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾ يعنى سخن معمول و مستقيم بگوييد، سخنى كه شرع و عرف اسلامى (نه هر عرفى) آن را پسنديده دارد، و آن سخنى است كه تنها مدلول خود را برساند، (نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنى، تا شنونده علاوه بر درك مدلول آن دچار ريبه هم بشود).
﴿وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجَاهِلِيَّةِ اَلْأُولىَ … وَ أَطِعْنَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾
كلمه «قرن» امر از ماده «قر» است، كه به معناى پا بر جا شدن است، و اصل اين كلمه «اقررن» بوده، كه يكى از دو تا «راء» آن حذف شده است، ممكن هم هست از ماده «قار، يقار» به معناى اجتماع، و كنايه از ثابت ماندن در خانهها باشد، و مراد اين باشد كه اى
زنان پيغمبر! از خانههاى خود بيرون نياييد.
و كلمه «تبرج» به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است، همان طور كه برج قلعه براى همه هويدا است، و كلمه «جاهلية اولى» به معناى جاهليت قبل از بعثت است، پس در نتيجه مراد از آن، جاهليت قديم است، و اينكه بعضى گفتهاند مراد از آن دوران هشتصد ساله ما بين آدم و نوح است، و يا گفتهاند: زمان داوود و سليمان است، و يا گفتار آنان كه گفتهاند زمان ولادت ابراهيم است، و يا گفتار آنان كه گفتهاند زمان فترت بين عيسى و محمد (صلوات الله عليهما) است، اقوالى است بدون دليل.
﴿وَ أَقِمْنَ اَلصَّلاَةَ وَ آتِينَ اَلزَّكَاةَ وَ أَطِعْنَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ اين آيه دستور مىدهد كه اوامر دينى را امتثال كنند، و اگر از بين همه اوامر فقط نماز و زكات را ذكر نمود، براى اين است كه اين دو دستور ركن عبادت، و معاملات است، و بعد از ذكر اين دو به طور جامع فرمود: و خدا و رسولش را اطاعت كنيد.
و طاعت خدا عبارت است از امتثال تكاليف شرعى او، و اطاعت رسولش به اين است كه آنچه با ولايتى كه دارد امر و نهى مىكند، امتثال شود، چون امر و نهى او نيز از ناحيه خدا جعل شده، خدا او را به حكم ﴿اَلنَّبِيُّ أَوْلىَ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾ ولى مؤمنين كرده، و فرمان او را فرمان خود خوانده.
﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾
كلمه «انما» در آيه انحصار خواست خدا را مىرساند، و مىفهماند كه خدا خواسته كه رجس و پليدى را تنها از اهل بيت دور كند، و به آنان عصمت دهد، و كلمه ﴿أَهْلَ اَلْبَيْتِ﴾ چه اينكه صرفا براى اختصاص باشد، تا غير از اهل خانه داخل در حكم نشوند، و چه اينكه اين كلمه نوعى مدح باشد، و چه اينكه نداء، و به معناى «اى اهل بيت» بوده باشد، على اى حال دلالت دارد بر اينكه دور كردن رجس و پليدى از آنان، و تطهيرشان، مسالهاى است مختص به آنان، و كسانى كه مخاطب در كلمه «عنكم - از شما» هستند.
بنابراين در آيه شريفه در حقيقت دو قصر و انحصار بكار رفته، يكى انحصار اراده و خواست خدا در بردن و دور كردن پليدى و تطهير اهل بيت، دوم انحصار اين عصمت و دورى از پليدى در اهل بيت.
حال بايد ديد اهل بيت چه كسانى هستند؟ بطور مسلم فقط زنان آن جناب اهل بيت او نيستند، براى اينكه هيچگاه صحيح نيست ضمير مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت «عنكم - از شما» بلكه اگر فقط همسران اهل بيت بودند، بايد مىفرمود: «عنكن»، بنابراين، يا بايد گفت مخاطب همسران پيامبر و ديگران هستند هم چنان كه بعضى ديگر گفتهاند: مراد از اهل البيت، اهل بيت الحرام است، كه در آيه ﴿إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ﴾ آنان را متقى خوانده، و بعضى ديگر گفتهاند: مراد اهل مسجد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و بعضى گفتهاند: همه آن كسانى است كه در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار مىروند، چه همسرانش، و چه خويشاوندان و نزديكانش، يعنى آل عباس، آل عقيل، آل جعفر، و آل على، و بعضى ديگر گفتهاند: مراد خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همسران اوست، و شايد آنچه به عكرمه و عروه نسبت دادهاند همين باشد، چون آنها گفتهاند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.
تا اينكه مخاطب هم چنان كه بعضى ديگر گفتهاند: غير از همسران آن جناب هستند و خطاب در «عنكم - از شما» متوجه اقرباى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، يعنى آل عباس، آل على، آل عقيل، و آل جعفر.
و به هر حال، مراد از بردن رجس و تطهير اهل بيت تنها همان تقواى دينى، و اجتناب از نواهى، و امتثال اوامر است، و بنابراين معناى آيه اين است كه خداى تعالى از اين تكاليف دينى كه متوجه شما كرده سودى نمىبرد، و نمىخواهد سود ببرد، بلكه مىخواهد شما را پاك كند، و پليدى را از شما دور سازد، و بنابراين آيه شريفه در حد آيه ﴿مَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ﴾ مىباشد، و اگر معنا اين باشد، آن وقت
آيه شريفه، با هيچ يك از چند معنايى كه گذشت نمىسازد، چون اين معنا با اختصاص آيه به اهل بيت منافات دارد، زيرا خدا اين گونه تطهير را براى عموم مسلمانان و مكلفين باحكام دين مىخواهد، نه براى خصوص اهل بيت، و حال آنكه گفتيم آيه شريفه دو انحصار را مىرساند، كه انحصار دوم تطهير اهل بيت است.
و اگر بگويى مراد از بردن رجس، و تطهير كردن، همانا تقواى شديد و كامل است، و معناى آيه اين است كه اين تشديدى كه در تكاليف متوجه شما كرديم، و در برابر اجر دو چندان هم وعدهتان داديم، براى اين نيست كه خود ما از آن سودى ببريم، بلكه براى اين است كه مىخواهيم پليدى را دور نموده و تطهيرتان كنيم.
و در اين معنا هم اختصاص رعايت شده، و هم عموميت خطاب به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و به ديگران، چيزى كه هست در اول، خطاب را متوجه خصوص همسران آن جناب نمود، و در آخر يعنى در كلمه «عنكم» متوجه عموم.
ليكن اين حرف هم صحيح نيست، براى اينكه در آخر، خطاب متوجه غير از ايشان شده، و اگر بگويى خطاب متوجه همه است چه همسران و چه غير آنان، مىگوييم: اين نيز باطل است، براى اينكه غير از همسران شريك در تشديد تكليف نبودند، و اجر دو چندان هم ندارند، و معنا ندارد خداى تعالى بفرمايد: اگر به شما همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تكاليف دشوارترى كرديم، براى اين است كه خواستيم عموم مسلمانان و شما را پاك نموده و پليدى را از همه دور كنيم.
خواهى گفت: چرا جايز نباشد كه خطاب متوجه همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشد، با اينكه تكليف خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم مانند تكاليف همسرانش شديد است؟ در پاسخ مىگوييم: نبايد همسران آن جناب را با خود آن جناب مقايسه كرد، چون آن جناب مؤيد به داشتن عصمت خدايى است، و اين موهبتى است كه با عمل و اكتساب به دست نمىآيد، تا بفرمايد تكليف تو را تشديد كرديم، و اجرت را مضاعف نموديم، تا پاكت كنيم، چون معناى اين حرف اين است كه تشديد تكليف، و دو چندان كردن اجر مقدمه و يا سبب است براى بدست آمدن عصمت، و به همين جهت هيچ يك از مفسرين اين احتمال را ندادهاند كه خطاب متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همسرانش باشد و بس. و اگر ما آن را جزو اقوال ذكر كرديم، به عنوان اين است كه اين هم يك احتمال است، و خواستيم با ايراد اين احتمال نظريه آن مفسرينى كه گفتهاند: مراد خصوص همسران آن جناب
است تصحيح كنيم، نه اينكه بگوييم: كسى از مفسرين اين احتمال را هم داده.
و اگر مراد بردن رجس و پاك كردن، به اراده خدا باشد، و در نتيجه مراد اين باشد كه خدا مىخواهد به طور مطلق، و بدون هيچ قيدى شما را تطهير كند، نه از راه توجيه تكاليف، و نه از راه تكليف شديد، بلكه اراده مطلقهاى است از خدا كه شما پاك و از پليديها دور باشيد، چون اهل بيت پيغمبريد، در اين صورت معناى آيه منافى با آن شرطى است كه كرامت آنان مشروط بدان شد، و آن عبارت بود از تقوى، حال چه اينكه مراد از اراده، اراده تشريعى باشد، و چه تكوينى، هر يك باشد با شرط نمىسازد، پس معلوم مىشود اراده مطلقه نيست.
با اين بيانى كه گذشت آن رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده تاييد مىشود، چه در آن روايت آمده كه آيه شريفه در شان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و على و فاطمه و حسن و حسين (علیه السلام) نازل شده است، و احدى در اين فضيلت با آنان شركت ندارد.
و اين روايات بسيار زياد، و بيش از هفتاد حديث است، كه بيشتر آنها از طرق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسيارى، از ام سلمه، عايشه، ابى سعيد خدرى، سعد، وائلة بن الاسقع، ابى الحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام آزاد شده رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عبد الله بن جعفر، على، و حسن بن على (علیه السلام) كه تقريبا از چهل طريق نقل كردهاند.
و شيعه آن را از حضرت على، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا (علیه السلام)، و از ام سلمه، ابى ذر، ابى ليلى، ابى الاسود دؤلى، عمرو بن ميمون اودى، و سعد بن ابى وقاص، بيش از سى طريق نقل كردهاند.
حال اگر كسى بگويد: اين روايات بيش از اين دلالت ندارد كه على و فاطمه و حسنين (علیه السلام) نيز مشمول آيه هستند، و اين منافات ندارد با اينكه همسران رسول خدا نيز مشمول آن باشند، چون آيه شريفه در سياق خطاب به آنان قرار گرفته.
در پاسخ مىگوييم: بسيارى از اين روايات و بخصوص آنچه از ام سلمه - كه آيه در خانه او نازل شده - روايت شده است، تصريح دارد بر اينكه آيه مخصوص همان پنج تن است، و شامل همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست، كه ان شاء الله روايات مزبور كه بعضى از آنها داراى سندى صحيح هستند، از نظر خواننده خواهد گذشت.
و اگر كسى بگويد: آن روايات بايد به خاطر ناسازگارىاش با صريح قرآن طرح شود، چون روايت هر قدر هم صحيح باشد، وقتى پذيرفته است كه با نص صريح قرآن منافات نداشته
باشد، و روايات مذكور مخالف قرآن است، براى اينكه آيه مورد بحث دنبال آياتى قرار دارد كه خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، پس بايد خطاب در اين آيه نيز به ايشان باشد.
در پاسخ مىگوييم: همه حرفها در همين است، كه آيا آيه مورد بحث متصل به آن آيات، و تتمه آنها است يا نه؟ چون رواياتى كه بدان اشاره شد، همين را منكر است، و مىفرمايد آيه مورد بحث به تنهايى، و در يك واقعه جداگانه نازل شده، و حتى در بين اين هفتاد روايت، يك روايت هم وجود ندارد، كه بگويد آيه شريفه دنبال آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده، و حتى احدى هم از مفسرين اين حرف را نزدهاند، حتى آنها هم كه گفتهاند آيه مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، مانند عكرمه و عروه، نگفتهاند كه: آيه در ضمن آيات نازل شده.
پس آيه مورد بحث از جهت نزول جزو آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و متصل به آن نيست، حال يا اين است كه به دستور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دنبال آن آيات قرارش دادهاند، و يا بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اصحاب در هنگام تاليف آيات قرآنى در آنجا نوشتهاند، مؤيد اين احتمال اين است كه اگر آيه مورد بحث كه در حال حاضر جزو آيه ﴿وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ﴾ است، از آن حذف شود، و فرض كنيم كه اصلا جزو آن نيست، آيه مزبور با آيه بعدش كه مىفرمايد: «و اذكرن» كمال اتصال و انسجام را دارد، و اتصالش بهم نمىخورد.
پس معلوم مىشود جمله مورد بحث نسبت به آيه قبل و بعدش نظير آيه ﴿اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ است كه در وسط آياتى قرار گرفته كه آنچه خوردنش حرام است مىشمارد، كه در جلد پنجم اين كتاب در سوره مائده گفتيم كه: چرا آيه مزبور در وسط آن آيات قرار گرفته، و اين بى نظمى از كجا ناشى شده است.
بنا بر آنچه گفته شد، كلمه ﴿أَهْلَ اَلْبَيْتِ﴾ در عرف قرآن اسم خاص است كه هر جا ذكر شود، منظور از آن، اين پنج تن هستند، يعنى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و على و فاطمه و حسنين ع، و بر هيچ كس ديگر اطلاق نمىشود، هر چند كه از خويشاوندان و اقرباى آن جناب باشد، البته اين معنا، معنايى است كه قرآن كريم لفظ مذكور را بدان اختصاص داده، و گر نه به حسب عرف عام، كلمه مزبور بر خويشاوندان نيز اطلاق
مىشود.
كلمه «رجس» - به كسره را، و سكون جيم - صفتى است از ماده رجاست، يعنى پليدى، و قذارت، و پليدى و قذارت هياتى است در نفس آدمى، كه آدمى را وادار به اجتناب و نفرت مىنمايد، و نيز هياتى است در ظاهر موجود پليد، كه باز آدمى از آن نفرت مىنمايد اولى مانند پليدى رذائل، دومى مانند پليدى خوك، هم چنان كه قرآن كريم اين لفظ را در هر دو معنا اطلاق كرده، در باره پليدى ظاهرى فرموده: ﴿أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ﴾ و هم در پليديهاى معنوى، مانند شرك و كفر و اعمال ناشايست به كار برده و فرموده: ﴿وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ كَافِرُونَ﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اَللَّهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾.
و اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراكى نفسانى، و اثرى شعورى، كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقادى باطل، يا عملى زشت حاصل مىشود، وقتى مىگوييم (انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دل بستگى به عقايد باطل، يا عمل باطل دلش دچار پليدى شده است).
و با در نظر گرفتن اينكه كلمه رجس در آيه شريفه الف و لام دارد، كه جنس را مىرساند، معنايش اين مىشود كه خدا مىخواهد تمامى انواع پليديها، و هياتهاى خبيثه، و رذيله، را از نفس شما ببرد، هياتهايى كه اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان مىگيرد، و چنين ازالهاى با عصمت الهى منطبق مىشود، و آن عبارت است از صورت علميهاى در نفس كه انسان را از هر باطلى، چه عقايد و چه اعمال حفظ مىكند، پس آيه شريفه يكى از ادله عصمت اهل بيت است.
براى اينكه قبلا گفتيم اگر مراد از آيه، چنين معنايى نباشد، بلكه مراد از آن تقوى و يا تشديد در تكاليف باشد، ديگر اختصاصى به اهل بيت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش
تقوى مىخواهد، نه تنها از اهل بيت، و نيز گفتيم كه يكى از اهل بيت خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و با اينكه آن جناب معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از او تقوى بخواهد.
پس چارهاى جز اين نيست كه آيه شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم، و بگوييم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، و مراد از تطهير در جمله ﴿يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ كه با مصدر تطهير تاكيد شده، زايل ساختن اثر رجس به وسيله وارد كردن مقابل آن است، و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهل بيت عبارت شد، از اينكه ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل، و آن وقت مراد از اراده اين معنا، (خدا مىخواهد چنين كند)، نيز اراده تكوينى مىشود، چون قبلا هم گفتيم اراده تشريعى را كه منشا تكاليف دينى و منشا متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلا با اين مقام سازگار نيست، (چون گفتيم اراده تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها نسبت به اهل بيت).
پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به اين موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهايتان باقى نگذارد.
﴿وَ اُذْكُرْنَ مَا يُتْلىَ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اَللَّهِ وَ اَلْحِكْمَةِ إِنَّ اَللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً﴾
از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد از «ذكر»، معناى مقابل فراموشى باشد، كه همان ياد آورى است، چون اين معنا مناسب تاكيد و تشديدى است كه در آيات شده است پس در نتيجه اين آيه به منزله سفارش و وصيتى است بعد از وصيت به امتثال تكاليف كه قبلا متوجه ايشان كرده است، و در كلمه ﴿فِي بُيُوتِكُنَّ﴾ تاكيدى ديگر است، (چون مىفهماند مردم بايد امتثال امر خدا را از شما ياد بگيرند، آن وقت سزاوار نيست شما كه قرآن در خانههايتان نازل مىشود، اوامر خدا را فراموش كنيد).
و معناى آيه اين است كه شما زنان پيغمبر بايد آنچه را كه در خانههايتان از آيات خدا و حكمت تلاوت مىشود، حفظ كنيد، و همواره به خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانيد، و از خط سيرى كه خدا برايتان معين كرده تجاوز مكنيد.
اين است معناى آيه، نه آنكه ديگران گفتهاند كه: مراد از ذكر، شكر خدا است، و
معناى آيه اين است كه خدا را شكر كنيد، كه شما را در خانههايى قرار داد كه در آن قرآن و سنت خوانده مىشود، چون اين معنا از سياق آيه و بخصوص با در نظر گرفتن جمله ﴿إِنَّ اَللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً﴾ دور است.
﴿إِنَّ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمَاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ … أَجْراً عَظِيماً﴾
شريعت مقدسه اسلام در كرامت و حرمت اشخاص از نظر دين دارى فرقى بين زن و مرد نگذاشته، و در آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىَ وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾، به طور اجمال به اين حقيقت اشاره مىنمايد، و در آيه ﴿أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىَ﴾، به آن تصريح، و سپس در آيه مورد بحث با صراحت بيشترى آن را بيان كرده است.
پس مقابلهاى كه در جمله ﴿إِنَّ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمَاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ﴾ بين اسلام و ايمان انداخته، مىفهماند كه اين دو با هم تفاوت دارند، و نوعى فرق بين آن دو هست، و آن آيهاى كه بفهماند آن نوع تفاوت چيست؟ آيه ﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا﴾ است، كه اينك همه آن از نظر خواننده مىگذرد: ﴿قَالَتِ اَلْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ اَلْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ ... إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ﴾، كه مىفهماند اولا اسلام به معناى تسليم دين شدن از نظر عمل است، و عمل هم مربوط به جوارح و اعضاى ظاهرى بدن است، و ايمان امرى است قلبى، و ثانيا اينكه گفتيم ايمان امرى است قلبى، عبارت است از اعتقاد باطنى، به طورى كه آثار آن اعتقاد در اعمال ظاهرى و بدنى نيز ظاهر شود.
پس اسلام عبارت شد از تسليم عملى براى دين، به اينكه همه تكاليف آن را بياورى، و آنچه از آن نهى كرده ترك كنى، و «مسلمون» و «مسلمات» مردان و زنانى هستند كه اين
طور تسليم دين شده باشند، و اما «مؤمنين» و «مؤمنات» مردان و زنانى هستند كه دين خدا را در دل خود جاى داده باشند، به طورى كه وقتى به اعمال آنان نگاه مىكنى، پيداست كه اين شخص در دل به خدا ايمان دارد، پس هر مؤمنى مسلمان هست، ولى هر مسلمانى مؤمن نيست.
﴿وَ اَلْقَانِتِينَ وَ اَلْقَانِتَاتِ﴾ كلمه «قنوت» به طورى كه گفتهاند به معناى ملازمت در اطاعت و خضوع است، و در نتيجه معناى دو كلمه مورد بحث مردان و زنانى است كه ملازم اطاعت خدا، و همواره در برابر او خاضعند.
﴿وَ اَلصَّادِقِينَ وَ اَلصَّادِقَاتِ﴾ كلمه «صدق» به معناى هر فعل و قولى است كه مطابق با واقع باشد، و مرد و زن با ايمان هم در ادعاى ديندارى صادقند، و هم در گفتار راست مىگويند، و هم خلف وعده نمىكنند.
﴿وَ اَلصَّابِرِينَ وَ اَلصَّابِرَاتِ﴾ اينان كسانى هستند كه هم در هنگام مصيبت و بلاء، صبر مىكنند، و هم در هنگام اطاعت، و هم آنجا كه گناهى پيش آمده، در ترك آن صابرند.
﴿وَ اَلْخَاشِعِينَ وَ اَلْخَاشِعَاتِ﴾ كلمه «خشوع» به معناى خوارى و تذلل باطنى و قلبى است، هم چنان كه كلمه «خضوع» به معناى تذلل ظاهرى، و با اعضاى بدن است.
﴿وَ اَلْمُتَصَدِّقِينَ وَ اَلْمُتَصَدِّقَاتِ﴾ كلمه «صدقة» به معناى خرج كردن مال است در راه خدا، كه يكى از مصاديق آن زكات واجب است.
﴿وَ اَلصَّائِمِينَ وَ اَلصَّائِمَاتِ﴾ مراد از «صوم» روزههاى واجب و مستحبّ هر دو است، ﴿وَ اَلْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحَافِظَاتِ﴾ يعنى كسانى كه فروج خود را حفظ مىكنند، و آن را در غير آنچه خدا حلال كرده به كار نمىبندند.
﴿وَ اَلذَّاكِرِينَ اَللَّهَ كَثِيراً وَ اَلذَّاكِرَاتِ﴾ يعنى «و الذاكرات الله» كه كلمه «الله» به خاطر اينكه معلوم بوده حذف شده يعنى، و كسانى كه ذكر خدا را بسيار مىكنند، هم با زبان و هم با قلب، و اين ذكر شامل نماز و حج نيز هست.
﴿أَعَدَّ اَللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً﴾
نكره آمدن مغفرت و اجر، به منظور تعظيم آن است.
در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ﴾ آمده كه سبب نزول اين آيه
اين بود كه چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جنگ خيبر برگشت، و در آن جنگ گنجينههاى آل ابى الحقيق نصيب مسلمانان شد، همسرانش به آن جناب عرضه داشتند اين گنجينهها را به ما بده، حضرتش فرمود: بر طبق دستور خداى تعالى در بين همه مسلمانان تقسيم كردم، همسران از وى در خشم شدند، و گفتند تو چنان گمان كردهاى كه اگر ما را طلاق دهى ديگر در همه فاميل ما يك همسر كفو پيدا نمىشود كه ما را بگيرد؟
خداى تعالى از اين سخن ايشان براى رسول گرامىاش غيرت كرد، و به آن جناب دستور داد از ايشان كنارهگيرى كند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيست و نه روز از ايشان كنارهگيرى نموده و در مشربه ام ابراهيم منزل گزيد، تا آن كه يك نوبت حيض ديدند، و پاك شدند، آنگاه آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ … أَجْراً عَظِيماً﴾ را فرستاد، كه در آن همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مخير كرد بين باقى ماندن بر همسرى آن جناب، و بين طلاق گرفتن.
و اولين كسى كه در بين همسران برخاست ام سلمه بود، عرضه داشت: من خدا و رسول را اختيار مىكنم، دنبال او ساير همسران يكى يكى برخاستند، و با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از در آشتى معانقه كردند، و كلام ام سلمه را همى گفتند.
مؤلف: قريب به اين معنا از طرق اهل سنت نيز روايت شده، و در آن آمده: اولين كسى كه برخاست و گفت من خدا و رسولش را اختيار كردم عايشه بود.
و در كافى به سند خود از داوود بن سرحان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: زينب دختر جحش گفت: رسول خدا پنداشتند اگر ما را طلاق دهد شوهر براى ما قحطى است، و اين در هنگامى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيست و نه روز از آنان كنارهگيرى كرده بود، وقتى زينب اين حرف را زد، خداى تعالى جبرئيل را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد، و گفت: ﴿قُلْ لِأَزْوَاجِكَ...﴾ پس همسران گفتند: ما خدا و رسول او را و خانه آخرت را برگزيديم.
و در همان كتاب به سند خود از عيص بن قاسم، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب اين مساله را پرسيدم كه مردى همسر خود را مخير مىكند، و همسرش جدايى را مىگزيند، آيا به صرف اين گزينش جدا مىشود يا نه؟ فرمود: نه، اين حكم
تنها مخصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود، كه از ناحيه خدا مامور شد همسرانش را مخير كند، و او هم از باب امتثال امر خدا اين كار را كرد، تازه اگر همسرانش جدايى را اختيار مىكردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) طلاقشان مىداد، و صرف اختيار زنان طلاق نمىشود، خداى تعالى هم به مساله طلاق تصريح كرده، و فرموده: ﴿قُلْ لِأَزْوَاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾.
و در مجمع البيان آمده كه واحدى به سند خود از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با حفصه (دختر عمر) نشسته بودند با هم مشاجره كردند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: ميل دارى مردى بين من و تو حكم شود؟ حفصه عرضه داشت: آرى.
پس كسى را فرستاد نزد عمر، عمر وقتى آمد به دخترش گفت: حرف بزن، حفصه گفت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) تو سخن بگو، ولى غير از حق چيزى مگو، عمر چون اين بشنيد، دست بلند كرد و محكم به صورت دخترش زد، و اين سيلى را دو باره تكراركرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عمر فرمود: دست نگه دار، پس عمر به دخترش گفت: اى دشمن خدا، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جز حق نمىگويد، به آن خدايى كه او را به حق مبعوث كرده، اگر احترام محضر او نبود دست خود را نگه نمىداشتم، آن قدر مىزدم تا بميرى، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برخاست و به بالا خانهاى كه داشت رفت، و تا يك ماه با احدى از همسرانش نياميخت، و در همان غرفه صبحانه و شام مىخورد، پس خداى تعالى اين آيات را فرو فرستاد.
و در خصال از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرموده: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با پانزده زن ازدواج كرد، و با سيزده نفر از آنان در آميخت، و چون از دنيا رفت نه نفر از آنان همسرش بودند، و اما آن دو نفرى كه آن جناب با ايشان آميزش نكرد، يكى عمرة بود، و ديگرى سنا، و اما آن سيزده نفرى كه با ايشان بياميخت، اول خديجه دختر خويلد بود، و بعد از او با سوده دختر زمعه ازدواج كرد، و سپس با ام سلمه كه نامش هند، و دختر ابى اميه بود، و سپس با ام عبد الله عايشه دختر ابى بكر، و آنگاه با حفصه دختر عمر، و سپس با زينب
دختر خزيمة بن حارث ام المساكين، و بعد از او با زينب دختر جحش، آنگاه با ام حبيب رملة دختر ابى سفيان، و بعد از او با ميمونه دختر حارث، و سپس با زينب دختر عميس، آنگاه با جويريه دختر حارث، و بعد از او با صفيه دختر حيى بن اخطب، و آنكه خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخشيد خوله دختر حكيم سلمى بود.
و آن جناب علاوه بر اين همسران، دو كنيز داشت، يكى ماريه قبطيه، و ديگرى ريحانه خندفيه، كه با آنان نيز معامله همسران آزاد را مىكرد، يعنى شبهاى خود را بين همسران و اين دو كنيز تقسيم مىكرد.
و آن نه نفرى كه در هنگام رحلت آن جناب همسرش بودند، عبارت بودند از عايشه، حفصه، ام سلمه، زينب دختر جحش، ميمونه دختر حارث، ام حبيب دختر ابو سفيان، جويريه، سوده، صفيه، كه از همه فاضلتر خديجه، و بعد از او ام سلمه و سپس ميمونه بود.
و در مجمع البيان در ذيل آيه ﴿يَا نِسَاءَ اَلنَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ...﴾ آمده كه محمد بن ابى عمير، از ابراهيم بن عبد الحميد، از على بن عبد الله بن الحسين، از پدرش، از على بن الحسين (علیه السلام) روايت كرده، كه مردى در حضورش گفت: شما از اهل بيتى هستيد كه خدا شما را آمرزيده، امام سجاد غضب كرد و فرمود: ما سزاوارتريم به اينكه آنچه خدا در همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عملى كرد در باره ما عملى كند، ما معتقديم كه نيكو كار از ما را دو برابر اجر داد، و بد كار از ما را دو برابر عذاب، نه آنكه تو پنداشتهاى (كه چون آمرزيده شدهايم، دست از عبادت برداريم، و هر كارى خواستيم بكنيم).
و در تفسير قمى روايتى با سند از امام صادق از پدرش (علیه السلام) در ذيل آيه ﴿وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجَاهِلِيَّةِ اَلْأُولىَ﴾ آورده، و آن اين است كه حضرت فرمود: بعد از جاهليت اول، جاهليت ديگرى نيز خواهد آمد.
مؤلف: اين روايت نكتهاى جالب و لطيف را از آيه شريفه استفاده كرده.
و در الدر المنثور است كه طبرانى از ام سلمه روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به فاطمه فرمود: همسرت و دو پسرانت را نزدم حاضر كن، فاطمه
ايشان را به خانه ما آورد، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عبايى بافت فدك بر سر ايشان انداخت، و دست خود را روى سر همگى آنان گذاشت، و گفت: بار الها! اينهايند اهل محمد، - و در نقلى ديگر آمده اينهايند آل محمد - پس صلوات و بركات خود را بر آل محمد قرار ده، همانطور كه بر آل ابراهيم قرار دادى، و تو حميد و مجيدى، ام سلمه مىگويد: پس من عبا را بلند كردم كه من نيز جزو آنان باشم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عبا را از دستم كشيد، و فرمود: تو عاقبت بخير هستى.
مؤلف: اين روايت را صاحب غاية المرام هم از عبد الله بن احمد بن حنبل، از پدرش احمد، و او به سند خود از ام سلمه نقل كرده است.
و در همان كتاب است: كه ابن مردويه، از ام سلمه روايت كرده كه گفت: آيه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ در خانه من نازل شد، و در خانه هفت نفر بودند، جبرئيل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن، و حسين، و من كه دم در ايستاده بودم، عرضه داشتم: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) آيا من از اهل بيت نيستم؟ فرمود تو عاقبت بخيرى، تو از همسران پيغمبرى.
باز در همان كتاب است كه ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و طبرانى، و ابن مردويه همگى از ام سلمه همسر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كردهاند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خانه او عبايى بافت خيبر به روى خود كشيده، و خوابيده بود، كه فاطمه از در درآمد، در حالى كه ظرفى غذا با خود آورده بود، رسول خدا فرمود: همسرت و دو پسرانت حسن و حسين را صدا بزن، فاطمه برگشت و ايشان را با خود بياورد، در همان بين كه داشتند آن غذا را مىخوردند اين آيه نازل شد: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾.
پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زيادى جامهاى كه داشت بر سر آنان كشيد، آنگاه دست خود را از زير كسا بيرون آورد، به آسمان اشاره كرد، و عرضه داشت:بار الها اينها اهل بيت من، و خاصگان من هستند، پس پليدى را از ايشان ببر، و تطهيرشان كن، و اين كلام را سه بار تكرار كرد.
ام سلمه مىگويد: من سر خود را در زير جامه بردم، و عرضه داشتم: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) منهم با شمايم، حضرت دو بار فرمود: تو عاقبت بخيرى.
مؤلف: اين حديث را صاحب غاية المرام از عبد الله پسر احمد بن حنبل، به سه طريق از ام سلمه نقل كرده، و همچنين تفسير ثعلبى نيز آن را روايت كرده است.
و در همان كتاب است كه ابن مردويه، و خطيب، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: روزى كه نوبت ام سلمه بود، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خانه او قرار داشت، جبرئيل بر آن جناب نازل شد، و آيه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ را نازل كرد، ابى سعيد سپس مىگويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حسن و حسين و على و فاطمه را خواست، بعد از آنكه نزدش حاضر شدند، ايشان را به خود چسبانيد، و جامهاى رويشان افكند، و اين در حالى بود كه ام سلمه در پشت پرده قرار داشت، آنگاه گفت: بار الها اينان اهل بيت منند، پروردگارا پليدى را از ايشان ببر، و آن طور كه خودت مىدانى پاكشان كن، ام سلمه گفت: اى پيغمبر خدا! آيا من نيز با ايشان هستم؟ حضرت فرمود: تو جاى خود دارى، و عاقبتت بخير است.
باز در آن كتاب آمده كه ابن جرير، و ابن ابى حاتم، و طبرانى، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آيه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ در باره پنج نفر نازل شد، من، على، فاطمه، حسن و حسين.
مؤلف: اين روايت را صاحب غاية المرام نيز از تفسير ثعلبى نقل كرده.
و نيز در آن كتاب آمده كه ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته)، و ابن جرير، ابن منذر، و حاكم (وى نيز حديث را صحيح دانسته)، و ابن مردويه، و بيهقى، در سنن خود، از چند طريق از ام سلمه روايت كردهاند كه گفت آيه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ﴾ در خانه من نازل شد، و آن روز در خانه من فاطمه، على، حسن و حسين، بودند، كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را با عبايى پوشانيد آنگاه گفت: خدايا اينهايند اهل بيت من، پس پليدى را از ايشان ببر، و پاكشان گردان.
و در غاية المرام از حميدى روايت كرده كه گفت: شصت و چهارمين حديث متفق عليه از احاديث بخارى و مسلم، از مسند عايشه، از مصعب بن شيبه، از صفيه دختر شيبه، از عايشه اين حديث است كه گفت: روزى صبح رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از اطاق بيرون شد در حالى كه بر تن خود مرط مرحل از مو و رنگ سياه داشت، در اين هنگام حسن بن
على (علیه السلام) وارد شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را داخل جامه برد، پس از او حسين آمد، او را هم داخل كرد، سپس فاطمه آمد، او را هم درون برد، در آخر على آمد، او را نيز داخل برد، آنگاه فرمود: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾.
مؤلف: اين حديث به طرق مختلفه از عايشه روايت شده.
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: چون على (علیه السلام) با فاطمه ازدواج كرد، چهل روز صبح رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به در خانه او آمد، و گفت، سلام بر شما اهل بيت، و رحمت خدا و بركات او، وقت نماز است، خدا رحمتتان كند، ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ من در جنگم، با كسى كه با شما بجنگد، و آشتى و دوستم با كسى كه با شما آشتى و دوست باشد.
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: ما نه ماه همه روزه شاهد اين جريان بوديم، كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هنگام هر نمازى به در خانه فاطمه آمد، و گفت: سلام بر شما اهل بيت و رحمت خدا و بركات او ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾.
مؤلف: و نيز اين روايت را الدر المنثور از طبرانى، از ابى الحمراء نقل كرده، اما به اين عبارت كه گفت: من شش ماه تمام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديدم كه به در خانه على و فاطمه مىآمد، و مىگفت: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ...﴾. و نيز از ابن جرير، و ابن مردويه، از ابى الحمراء نقل كرده كه چنين گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حفظ كردم، درست هشت ماه در مدينه بر آن جناب گذشت، كه حتى يك روز براى نماز صبح بيرون نشد مگر آنكه به در خانه على مىآمد، و دست خود را بر دو طرف در مىگذاشت، و سپس مىگفت: نماز نماز ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ...﴾.
و نيز همين روايت را از ابن ابى شيبه، احمد و ترمذى، (وى حديث را حسن شمرد)، و ابن جرير، ابن منذر، طبرانى، و حاكم (وى آن را صحيح دانسته). و ابن مردويه، از انس نقل كرده كه عبارتش چنين است كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همواره وقتى براى نماز صبح بيرون مىشد، به در خانه فاطمه مىگذشت و مىگفت: نماز اى اهل بيت، نماز، كه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اَللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾.
مؤلف: روايات در اين معانى از طرق اهل سنت، و همچنين از طرق شيعه بسيار زياد است، هر كس بخواهد بدان اطلاع يابد، بايد به كتاب غاية المرام بحرانى، و كتاب عبقات مراجعه كند، (و فارسى آن روايات در كتاب على در كتب اهل سنت به قلم مترجم آمده).
و در غاية المرام از حموينى، و او به سند خود از يزيد بن حيان، روايت كرده كه گفت: داخل شديم بر زيد بن ارقم، او گفت: روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ما را خطاب كرد، و فرمود: آگاه باشيد كه من در بين شما امت اسلام دو چيز گرانبها مىگذارم، و مىروم، يكى كتاب خداى عز و جل است، كه هر كس آن را پيروى كند هدايت مىشود، و هر كه آن را پشت سر اندازد، در ضلالت است، و سپس اهل بيتم، من خدا را به ياد شما مىآورم در باره اهل بيتم، و اين كلمه را سه بار تكرار كرد.
ما از زيد بن ارقم پرسيديم: اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چه كسانى بودند؟ آيا همسرانش بودند؟ گفت: نه، اهل بيت او، دودمان اويند، كه بعد از آن جناب صدقه خوردن بر آنان حرام است، يعنى آل على، آل عباس، آل جعفر، و آل عقيل.
و نيز در همان كتاب از صحيح مسلم، به سند خود از يزيد بن حيان از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: «من در بين شما دو چيز گرانبها و سنگين مىگذارم، يكى كتاب خدا است، كه حبل الله است و هر كس آن را پيروى كند بر طريق هدايت، و هر كس تركش گويد بر ضلالت است، و دومى اهل بيتم» پرسيديم: اهل بيت او كيست؟ همسران اويند؟ گفت: نه، به خدا قسم، همسر آدمى چند صباحى با آدمى است، و چون طلاقش دهند به خانه پدرش بر مىگردد، و دو باره بيگانه مىشود، اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اهل او، و عصبه و خويشاوندان اويند، كه بعد از او صدقه برايشان حرام است.
مؤلف: در اين روايت كلمه بيت به نسب تفسير شده، هم چنان كه عرفا هم بر اين معنا اطلاق مىشود، مىگويند بيوتات عرب، يعنى خاندانها و تيرههاى عرب، و ليكن روايات سابق كه از ام سلمه و غير او نقل شد، با اين معنا سازگار نيست، براى اينكه در آن روايت اهل بيت تنها به على، فاطمه، و حسنين (علیه السلام) تفسير شده.
و در مجمع البيان مىگويد: مقاتل بن حيان گفته: وقتى اسماء بنت عميس با شوهرش جعفر بن ابى طالب از حبشه برگشت، داخل شد در بين همسران رسول خدا (صلى الله
عليه وآله و سلم) و پرسيد آيا چيزى از قرآن در باره مهاجرين به حبشه نازل شد؟ گفتند: نه.
پس نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) مثل اينكه جنس زن هميشه بايد محروم و در زيان باشد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: چطور مگر؟ گفت: براى اينكه آن طور كه مردان در قرآن كريم به نيكى ياد شدهاند، زنان ياد نشدهاند، بعد از اين جريان آيه ﴿إِنَّ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْمُسْلِمَاتِ...﴾ نازل گرديد.
مؤلف: در رواياتى ديگر آمده كه اين شكوه را ام سلمه كرد.
آیات آیات ۳۶–۴۰ حکم تسلیم و داستان ازدواج پیامبر برای ابطال تبنی را یکجا میبندد.
اين آيات يعنى آيه ﴿وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِ﴾ تا آيه ﴿وَ كَانَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً﴾ در باره داستان ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با همسر زيد است همان زيدى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را به عنوان فرزند خود پذيرفته بود، و بعيد نيست كه آيه اولى هم كه مىفرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ...﴾ از باب مقدمه و توطئه براى آيات بعدش باشد.
﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...﴾
سياق، شهادت مىدهد بر اينكه مراد از قضاء، قضاء تشريعى، و گذراندن قانون است، نه قضاء تكوينى، پس مراد از قضاى خدا، حكم شرعى او است كه در هر مسالهاى كه مربوط به اعمال بندگان است مقرر داشته، و بدان وسيله در شؤونات آنان دخل و تصرف مىنمايد، و البته اين احكام را به وسيله يكى از فرستادگان خود بيان مىكند.
و اما قضاى رسول او، به معناى دومى از قضاء است، و آن عبارت است از اينكه رسول او به خاطر ولايتى كه خدا برايش قرار داده، در شانى از شؤون بندگان، دخل و تصرف كند،
هم چنان كه امثال آيه ﴿اَلنَّبِيُّ أَوْلىَ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾ از اين ولايت كه خدا براى رسول گرامى اسلام قرار داده خبر مىدهد.
و به حكم آيه مذكور، قضاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قضاى خدا نيز هست، چون خدا قرار دهنده ولايت براى رسول خويش است، و او است كه امر رسول را در بندگانش نافذ كرده.
و سياق جمله ﴿إِذَا قَضَى اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً﴾، از آنجايى كه يك مساله را هم مورد قضاى خدا دانسته و هم مورد قضاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، شهادت مىدهد بر اينكه مراد از قضاء، تصرف در شانى از شؤون مردم است، نه جعل حكم تشريعى كه مختص به خداى تعالى است، (آرى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جاعل و قانونگذار قوانين دين نيست، اين شان مختص به خدا است، و رسول او، تنها بيان كننده وحى او است، پس معلوم شد كه مراد از قضاى رسول، تصرف در شؤون مردم است).
﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ﴾ يعنى صحيح و سزاوار نيست از مؤمنين و مؤمنات، و چنين حقى ندارند، كه در كار خود اختيار داشته باشند كه هر كارى خواستند بكنند و جمله ﴿إِذَا قَضَى اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً﴾ ظرف است، براى اينكه فرمود اختيار ندارند، يعنى در موردى اختيار ندارند، كه خدا و رسول در آن مورد امرى و دستورى داشته باشند.
و ضمير جمع در جمله ﴿لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ﴾، به مؤمن و مؤمنه بر مىگردد، و مراد از آن دو كلمه، همه مؤمنين و مؤمنات هستند، چون در سياق نفى قرار گرفتهاند، و اگر نفرمود: «ان يكون لهم الخيرة فيه»، بلكه كلمه «من امرهم» را اضافه كرد با اينكه قبلا كلمه «امرا» را آورده بود، و حاجتى به ذكر دومى نبود، براى اين است كه بفهماند منشا توهم اينكه اختيار دارند، اين است كه امر، امر ايشان، و كار، كار ايشان است، و اين توهم را رد نموده مىفرمايد: با اينكه كار، كار خود ايشان است، در عين حال اختيارى در آن ندارند.
و معناى آيه اين است: احدى از مؤمنين و مؤمنات حق ندارند در جايى كه خدا و رسول او در كارى از كارهاى ايشان دخالت مىكنند، خود ايشان باز خود را صاحب اختيار بدانند، و فكر كنند كه آخر كار مال ماست، و منسوب به ما، و امرى از امور زندگى ماست، چرا اختيار نداشته باشيم؟ آن وقت چيزى را اختيار كنند، كه مخالف اختيار و حكم خدا و رسول او باشد، بلكه بر همه آنان واجب است پيرو خواست خدا و رسول باشند، و از خواست خود صرفنظر كنند.
و اين آيه شريفه هر چند عموميت دارد، و همه مواردى را كه خدا و رسول حكمى
بر خلاف خواسته مردم دارند شامل مىشود، اما به خاطر اينكه در سياق آيات بعدى قرار دارد، كه داستان ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با همسر پسر خواندهاش زيد را بيان مىكند، مىتوان گفت به منزله مقدمه براى بيان همين داستان است، و مىخواهد به كسانى كه به آن جناب اعتراض و سرزنش مىكردند، كه داستانش در بحث روايتى اين فصل خواهد آمد، پاسخ دهد، كه اين مساله ربطى به شما ندارد، و شما نمىتوانيد در آنچه خدا و رسول حكم مىكند مداخله كنيد.
﴿وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اِتَّقِ اَللَّهَ … وَ كَانَ أَمْرُ اَللَّهِ مَفْعُولاً﴾
اين كسى كه خدا و رسول او به وى انعام كردهاند، زيد بن حارثه است، كه قبلا برده رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود، سپس آن جناب آزادش كرد و او را فرزند خود گرفت، و اين يك انعامى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به وى كرد، انعام ديگرش اين بود كه دختر عمه خود - زينب دختر جحش - را همسر او كرد، حالا آمده نزد رسول خدا مشورت مىكند، كه اگر صلاح بدانيد من او را طلاق دهم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را از اين كار نهى مىكند، ولى سرانجام زيد همسرش را طلاق داد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با او ازدواج كرد، و اين آيه در بيان اين قصه نازل شد.
بنابراين، منظور از ﴿أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِ﴾ نعمت هدايت است كه خدا به زيد ارزانى داشت، و او را كه يك مشرك زاده بود، به سوى ايمان هدايت نمود، و نيز محبت او را در دل پيامبرش افكند، و منظور از جمله ﴿أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ﴾ احسانى است كه پيغمبر به وى كرد، و او را كه بردهاى بود، آزاد ساخت، و به فرزندى خود پذيرفت، و جمله ﴿أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اِتَّقِ اَللَّهَ﴾ كنايه است از اينكه همسرت را طلاق مده، و اين كنايه خالى از اين اشاره نيست، كه زيد اصرار داشته او را طلاق دهد.
﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ﴾ يعنى تو در دلت مطلبى را پنهان مىكنى كه خدا ظاهر كننده آن است ﴿وَ تَخْشَى اَلنَّاسَ وَ اَللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ﴾ از ذيل آيات يعنى جمله ﴿اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اَللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاَ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللَّهَ﴾، بر مىآيد كه ترس از مردم در جمله مورد بحث، اين نبوده كه آن جناب از جان خود مىترسيده، بلكه ترسش راجع به خدا و مربوط به دين او بوده، و مىترسيد مردم به خاطر ازدواجش با همسر زيد او را سرزنش كنند، و اين ترس را در دل پنهان مىداشته، چون مىترسيده اگر اظهارش كند، مردم او را سرزنش كنند، و بيماردلان هو و جنجال به راه بيندازند، كه چرا همسر پسرت را گرفتهاى، و در نتيجه ايمان
عوام مردم هم سست شود، و اين ترس به طورى كه ملاحظه مىكنيد ترس مشروعى بوده، نه مذموم، چون در حقيقت ترس براى خداى سبحان بوده است. جمله ﴿وَ تَخْشَى اَلنَّاسَ وَ اَللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ﴾ هم كه ظاهرش نوعى عتاب است، كه از مردم مىترسى؟ با اينكه خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى در حقيقت، و بر خلاف ظاهرش، عتاب از يك نوع ترس از خدا است، و اين ترس از خدا از طريق مردم است، مىخواهد آن جناب را از اين صورت ترس از خدا نهى نموده و به صورتى ديگر هدايت كند، و آن اين است كه در ترس از خدا مردم را دخالت مده، مستقيما از خدا بترس، و آنچه در دل پنهان كردهاى، كه همان ترس باشد، از مردم پنهان مكن، چون خدا آن را آشكار مىكند.
و اين خود شاهد خوبى است بر اينكه خداى تعالى بر پيامبر خود واجب كرده بوده كه بايد با همسر زيد، پسر خواندهاش ازدواج كند، تا به اين وسيله همه بفهمند كه همسر پسر خوانده محرم انسان نيست، و ساير مسلمانان نيز مىتوانند با همسر پسر خواندههايشان ازدواج كنند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين معنا را در دل پنهان مىداشت، چون از اثر سوء آن در مردم مىترسيد، خداى تعالى با اين عتاب او را امنيت داد، نظير امنيتى كه در آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ … وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ﴾ داد.
پس ظاهر عتابى كه از جمله ﴿وَ تَخْشَى اَلنَّاسَ وَ اَللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ﴾ استفاده مىشود، اين است كه مىخواهد آن جناب را نصرت و تاييد كند تا جبران طعن طاعنان بيمار دل را بكند، نظير آنچه در تفسير آيه ﴿عَفَا اَللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ اَلْكَاذِبِينَ﴾ گذشت.
يكى از ادلهاى كه دلالت دارد بر اينكه منظور از آيه مورد بحث تاييد و انتصار آن جناب است، كه به صورت عتاب آمده، اين است كه بعد از آن جمله فرموده: «﴿فَلَمَّا قَضىَ زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا﴾ - همين كه زيد از همسرش صرفنظر كرد، ما او را به ازدواج تو در مىآوريم»، و از اين تعبير به خوبى پيداست كه گويى ازدواج با زينب از اراده و اختيار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خارج بوده، و خدا اينكار را كرده، دليل دومش جمله «﴿وَ كَانَ أَمْرُ اَللَّهِ مَفْعُولاً﴾ كارهاى خدا انجام شدنى است» مىباشد، كه باز داستان ازدواج را كار خدا دانسته.
پس جمله ﴿فَلَمَّا قَضىَ زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا﴾ نتيجهگيرى از مطالب قبل است، كه مىفرمود: ﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ﴾، (و حاصل مجموع آن دو اين است كه چنانچه قبلا گفتيم، خدا آنچه را تو پنهان كردهاى آشكار مىسازد، پس به زودى بعد از آنكه زيد او را طلاق داد به ازدواج تو در مىآوريم.
و تعبير قضاى وطر، كنايه است از بهرهمندى از وى، و همخوابگى با او، و جمله ﴿لِكَيْ لاَ يَكُونَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً﴾ تعليل ازدواج مورد بحث، و بيان مصلحت اين حكم است، مىفرمايد: اينكه ما زينب را به ازدواج تو در مىآوريم، و اين عمل را حلال و جايز كرديم، علتش اين است كه خواستيم مؤمنين در خصوص ازدواج با همسران پسر خواندههايشان، بعد از آنكه بهره خود را گرفتند، در فشار نباشند، آنها نيز مىتوانند با همسران پسر خوانده خود ازدواج كنند.
از اينجا روشن مىشود كه آنچه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در دل پنهان مىداشته همين حكم بوده، و معلوم مىشود اين عمل قبلا براى آن جناب واجب شده بود، نه اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن طورى كه بعضى از مفسرين گفتهاند عاشق زينب شده باشد، و عشق خود را پنهان كرده باشد، بلكه وجوب اين عمل را پنهان مىكرده.
مفسرين در اثر اين اشتباه به حيص و بيص افتاده و در مقام توجيه عشق رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر آمدهاند، كه او هم بشر بوده، و عشق هم يك حالت جبلى و فطرى است، كه هيچ بشرى از آن مستثنى نيست، غافل از اينكه اولا با اين توجيه نيروى تربيت الهى را از نيروى جبلت و طبيعت بشرى كمتر دانستهاند، و حال آنكه نيروى تربيت الهى قاهر بر هر نيروى ديگر است، و ثانيا در چنين فرضى ديگر معنا ندارد كه آن جناب را عتاب كند، كه چرا عشق خودت را پنهان كردهاى، چون معنايش اين مىشود كه تو بايد عشق خود را نسبت به زن مردم اظهار مىكردى، و چرا نكردى؟ و رسوايى اين حرف از آفتاب روشنتر است، چون از يك فرد عادى پسنديده نيست كه دنبال ناموس مردم حرفى بزند، و به ياد آنان باشد، و براى بچنگ آوردن آنان تثبيت كند، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلى الله عليه وآله و سلم).
﴿مَا كَانَ عَلَى اَلنَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اَللَّهُ لَهُ ... مَقْدُوراً﴾
كلمه «فرض» به معناى تعيين و سهم دادن است، وقتى مىگويند: فلانى فلان مقدار
را براى فلان كس فرض كرده، يعنى معين كرده و سهم داده، بعضى از علماء گفتهاند: كلمه فرض، در خصوص آيه مورد بحث، به معناى اباحه و تجويز است، و كلمه «حرج» به معناى به زحمت افتادن و در تنگنا بودن است، و مراد از اينكه فرمود: پيغمبر در تنگنا نيست، نفى علت تنگنايى است، و آن علت عبارت است از منع خدا از انجام آنچه برايش معين شده.
و معناى اين آيه اين است كه پيغمبر در آنچه خدا برايش معين كرده، و يا برايش اباحه نمود، در منع نيست، تا در تنگنا قرار گيرد.
كلمه «سنة» در جمله ﴿سُنَّةَ اَللَّهِ فِي اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ﴾ اسمى است كه در جاى مصدر به كار رفته، و در نتيجه مفعول مطلقى است براى فعل مقدر، و تقدير آن چنين است: «سن الله ذلك سنة»، و مراد از ﴿اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ﴾ انبياى گذشته، و رسولان قبل از آن جناب است، به قرينه اينكه بعدش مىفرمايد: «﴿اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اَللَّهِ﴾ همان گذشتگانى كه رسالتهاى خدا را ابلاغ مىكردند».
﴿وَ كَانَ أَمْرُ اَللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً﴾ يعنى خدا از ناحيه خود براى هر فردى چيزى را كه سازگار حال اوست مقدر مىكند، و انبياء هم از آنچه خدا برايشان مقدر كرده استثناء نشده، و ممنوع نگشتهاند، همان چيزهايى كه براى ساير مردم مباح است، براى ايشان نيز مباح است، بدون اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از پارهاى از آن مقدرات ممنوع و محروم باشد.
﴿اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اَللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاَ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللَّهَ...﴾
كلمه «الذين» بيانگر موصول قبلى، يعنى ﴿اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ﴾ است، و كلمه «خشية» به معناى تاثر مخصوصى در قلب است، كه از برخورد با ناملايمات دست مىدهد، و اى بسا به آن چيزى هم كه سبب تاثر قلب مىشود خشيت بگويند، مثلا بگويند: «خشيت ان يفعل بى فلان كذا - مىترسيدم فلانى با من فلان كار را بكند» و انبياء از خدا مىترسند، نه از غير خدا، براى اينكه در نظر آنان هيچ مؤثرى در عالم نيست مگر خدا.
و اين كلمه غير از كلمه «خوف» است، زيرا كلمه خوف به معناى توقع و احتمال دادن پيش آمد مكروهى است، ولى كلمه خشيت همان طور كه گفتيم به معناى تاثر قلب از چنين احتمالى است، و خلاصه كلمه خشيت به معناى حالت و امرى است قلبى، و كلمه خوف به معناى امرى است عملى، و به همين جهت خوف را به انبياء هم مىتوان نسبت داد،
ولى خشيت از غير خدا را نمىتوان به ايشان نسبت داد، در قرآن هم مىبينيم با اينكه خشيت از غير خدا را از ايشان نفى كرده، نسبت خوف را به ايشان داده، مثلا از موسى (علیه السلام) نقل فرموده كه گفت: ﴿فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ﴾ و در خصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: ﴿وَ إِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً﴾ البته اين معنايى كه براى دو كلمه خوف و خشيت گفتيم، معناى اصلى اين دو كلمه است، و منافات ندارد كه گاهى ببينيم با آن دو معامله مترادف كنند، و هر دو را به يك معنا استعمال نمايند.
از آنچه گذشت روشن شد كه خشيت بطور كلى از انبياء نفى شده، هر چند كه از ظاهر سياق بر مىآيد كه تنها در تبليغ رسالت دچار خشيت از غير خدا نمىشوند، علاوه بر اينكه تمام افعال انبياء مانند اقوالشان، جنبه تبليغ را دارد، و فعل آنان عينا مانند قولشان براى مردم حجت، و بيانگر وظائف خدايى است، پس اگر ظاهر سياق مىرساند كه در مقام تبليغ رسالت از غير خدا خشيت ندارند، تمامى حركات و سكنات و اقوال ايشان را شامل مىشود.
﴿وَ كَفىَ بِاللَّهِ حَسِيباً﴾ «حسيبا» يعنى «محاسبا» خدا براى محاسب بودن و به حساب آوردن اعمال كوچك و بزرگ شما كافى است، پس واجب است كه از او خشيت داشته باشيد، و از غير او دچار خشيت نشويد.
﴿مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اَللَّهِ وَ خَاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ...﴾
شكى نيست در اينكه آيه شريفه در اين مقام است كه اعتراضى را كه مردم به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كردند كه چرا همسر پسر خواندهاش را گرفت؟ جواب گويد، و حاصل آن اين است كه رسول گرامى ما پدر هيچ يك از مردان موجود و فعلى شما نيست، تا ازدواجش با همسر يكى از شما، ازدواج با همسر پسرش باشد، و بنابراين خطاب در ﴿مِنْ رِجَالِكُمْ﴾ به مردم موجود در زمان نزول آيه است، و مراد از رجال، مقابل زنان و فرزندان است، و نفى پدرى، نفى تكوينى است، يعنى هيچ يك از مردان شما از صلب او متولد نشدهاند، نه نفى تشريعى، و جمله مورد بحث، هيچ بويى از تشريع ندارد.
و معنايش اين است كه محمد پدر احدى از اين مردان كه همان مردان شما باشند نيست، تا آنكه ازدواجش با همسر يكى از آنان، بعد از جدايى، ازدواج با همسر فرزندش باشد، و زيد بن حارثه هم يكى از همين مردان شماست، پس ازدواج رسول خدا (صلى الله
عليه وآله و سلم) با همسر او، بعد از آنكه همسر خود را طلاق داد، ازدواج با همسر پسرش نمىباشد، و اما اينكه آن جناب وى را پسر خود خواند، صرف خواندن بوده، و هيچ اثرى از آثار پدر و فرزندى بر آن مترتب نمىشود، چون خدا پسر خواندههاى شما را فرزند شما نمىداند.
و اما قاسم، طيب، طاهر، و ابراهيم چهار پسرى كه خدا به آن جناب داد - البته اگر به قول بعضى طيب و طاهر لقب قاسم نباشد - فرزندان حقيقى او بودند، ليكن قبل از رسيدن به حد بلوغ از دنيا رفتند، و كلمه رجال در حقشان صادق نيست، تا مورد نقض آيه واقع شوند، و همچنين حسن و حسين كه دو فرزندان آن جناب بودند، آن دو نيز طفل بودند، و تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در دنيا بود به حد رشد نرسيدند، و مشمول كلمه رجال واقع نشدند.
از آنچه گذشت روشن شد كه آيه شريفه هيچ اقتضاء ندارد بر اينكه آن جناب پدر قاسم، طيب، طاهر، و ابراهيم، و همچنين حسن، و حسين، نباشد، براى اينكه گفتيم آيه در خصوص رجال موجود در زمان نزول آيه و همه آن كسانى است كه در آن روز صفت مردى را واجد بودند، و نامبردگان هيچ يك واجد اين صفت نبودند.
﴿وَ لَكِنْ رَسُولَ اَللَّهِ وَ خَاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ﴾ كلمه «خاتم» - به فتحه تاء - به معناى هر چيزى است كه با آن، چيزى را مهر كنند، مانند طابع، و قالب كه به معناى چيزى است كه با آن چيزى را طبع نموده، يا قالب زنند، و مراد از ﴿خَاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ﴾ بودن آن جناب، اين است كه نبوت با او ختم شده، و بعد از او ديگر نبوتى نخواهد بود.
در گذشته توجه فرموديد كه معناى رسالت و نبوت چه بود، و گفتيم كه: رسول عبارت از كسى است كه حامل رسالتى از خداى تعالى به سوى مردم باشد، و نبى آن كسى است كه حامل خبرى از غيب باشد و آن غيب عبارت از دين و حقايق آن است، و لازمه اين حرف اين است كه وقتى نبوتى بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نباشد، رسالتى هم نخواهد بود، چون رسالت، خود يكى از اخبار و انباى غيب است، وقتى بنا باشد انباى غيب منقطع شود، و ديگر نبوتى و نبيى نباشد، قهرا رسالتى هم نخواهد بود.
از اين جا روشن مىشود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خاتم النبيين باشد، خاتم الرسل هم خواهد بود.
و در اين آيه اشاره به اين حقيقت نيز هست كه ارتباط آن جناب به شما مردم، ارتباط رسالت و نبوت است، و آنچه او مىكند به امر خداى سبحان است.
﴿وَ كَانَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً﴾ يعنى آنچه خدا براى شما بيان كرده، به علم خود
بيان كرده است.
در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زينب دختر جحش را براى زيد بن حارثه خواستگارى كرد، و او قبول نمىكرد، و مىگفت: حسب و نسب من آبرومندتر، و بهتر از حسب و نسب اوست، و اين حرف را بر حسب طبيعت تندى كه داشت با خشونت گفت: لذا آيه شريفه نازل شد كه ﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ...﴾.
مؤلف: در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست.
و در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از ابن زيد روايت كرده كه گفت: اين آيه در شان ام كلثوم، دختر عقبة بن ابى معيط نازل شده، وى اولين زنى بوده كه در راه خدا مهاجرت كرد، و خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخشيد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را به زيد بن حارثه تزويج كرد، و او و برادرش خشمناك شده، و ام كلثوم گفت ما خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مىخواستيم، او ما را به غلامش تزويج كرد، و آيه شريفه در پاسخ او نازل شد.
مؤلف: اين دو روايت به تطبيق شبيهتر است تا به سبب نزول.
و در عيون در باب مجلس حضرت رضا (علیه السلام) با مامون، و علماى اديان آمده كه امام در پاسخ سؤالات على بن جهم، از آياتى كه در بدو نظر مخالف عصمت انبياء است فرمود: اما محمد (صلى الله عليه وآله و سلم)، و كلام خداى عز و جل در باره او كه مىفرمايد ﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى اَلنَّاسَ وَ اَللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ﴾ با عصمت آن جناب منافات ندارد، براى اينكه از اين آيه معلوم مىشود كه خداوند اسماى همسرانى كه آن جناب با ايشان ازدواج مىكند قبلا برايش نام برده، هم همسران در دنيايش را، و هم همسران در آخرتش را، و نيز فرموده كه اينها مادران مؤمنين هستند و يكى از همسرانى كه برايش نام برده بود، زنى بوده بنام زينب دختر جحش، و او در آن روزها همسر زيد بن حارثه بود، و آن جناب اين معنا را
كه وى (زينب) به زودى در ازدواجش در مىآيد، از مردم پنهان مىكرد، تا كسى از منافقين نگويد: در باره زن مردم مىگويد همسر من است، و جزو مادران مؤمنين است، و چون از جنجال منافقين مىترسيد، اين آيه به وى خاطر نشان كرد كه: تو از مردم مىترسى، با اينكه خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى، يعنى در دل از او بترسى....
مؤلف: قريب به اين مضمون نيز در همان كتاب از آن جناب، در پاسخ از سؤال مامون در خصوص عصمت انبياء آمده.
و در مجمع البيان در ذيل جمله ﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ﴾ آمده كه بعضى گفتهاند: آنچه در دل پنهان مىداشته، اين بوده كه خدا به وى اعلام كرده بود كه زينب به زودى يكى از همسران او خواهد شد، و زيد او را طلاق خواهد داد، پس وقتى زيد نزدش آمد، و عرضه داشت: مىخواهم زينب را طلاق گويم، حضرت به وى فرمود: همسرت را نگه دار، خداى سبحان در آيه شريفه به وى مىفرمايد: چرا گفتى همسرت را نگه دار، با اينكه به تو اعلام كرده بودم كه او همسر تو خواهد بود؟، اين معنا از على بن الحسين (علیه السلام) نيز روايت شده.
و در الدر المنثور است كه احمد، عبد بن حميد، بخارى، ترمذى، ابن منذر، حاكم، ابن مردويه، و بيهقى در سنن خود از انس روايت كردهاند، كه گفت: زيد بن حارثه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و از زينب همسرش شكايت كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مكرر به او فرمود: از خدا بترس و همسرت را داشته باش، دنبال اين جريان اين آيه نازل شد: ﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللَّهُ مُبْدِيهِ﴾.
انس آنگاه اضافه كرد: اگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چيزى از وحى خدا را حاشا و كتمان مىكرد، جا داشت اين آيه را كتمان كند، (و چون نكرد بايد بفهميم هيچ يك از آيات خدا، و حتى يك كلمه از آنها را كتمان نكرد و ناگفته نگذاشت....
مؤلف: اين گونه روايات در مساله مورد بحث بسيار زياد است، هر چند كه بسيارى از آنها خالى از شبهه نيست، و در بعضى از آنها آمده كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ازدواج با هيچ يك از همسرانش آن وليمهاى كه در ازدواج با زينب داد تهيه نديد،
چون در ازدواج با زينب گوسفند كشت، و به مردم نان و گوشت داد، باز در آنها آمده كه: زينب به ساير زنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فخر مىفروخت، و به سه چيز مىباليد، اول اينكه جد او و جد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يكى بود، چون مادر زينب اميمه دختر عبد المطلب، عمه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود، دوم اينكه خدا وى را به ازدواج آن جناب در آورد، سوم اينكه خواستگارى وى جبرئيل بود.
و در مجمع البيان در ذيل جمله ﴿وَ لَكِنْ رَسُولَ اَللَّهِ وَ خَاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ﴾ گفته: روايت صحيح از جابر بن عبد الله از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيده، كه فرمود: مثل من در بين انبياء، مثل مردى است كه خانهاى بسازد، و آن را تكميل نموده و آرايش هم بدهد، ولى جاى يك آجر را خالى بگذارد، كه هر كس وارد آن خانه شود، آن جاى آجر توى ذوقش بزند، و بگويد: همه جاى اين خانه خوب است، اما حيف كه اين جاى آجر بد تركيبش كرده، و من تا وقتى مبعوث نشده بودم، آن جاى خالى در بناى نبوت بودم، همين كه مبعوث شدم، بناى نبوت به تمام و كمال رسيد، اين روايت را بخارى و مسلم نيز در كتاب صحيح خود آوردهاند.
مؤلف: اين معنا را غير آن دو، يعنى ترمذى، نسايى، احمد، و ابن مردويه، از غير جابر، مانند ابى سعيد، و ابى هريرة، نيز روايت كردهاند.
و در الدر المنثور است كه ابن الانبارى، در كتاب «مصاحف» از ابى عبد الرحمن سلمى روايت كرده كه گفت: من به حسن و حسين قرآن ياد مىدادم، (تا حفظ كنند) على بن ابى طالب عبور كرد، و ديد كه من مشغول خواندن براى ايشانم، فرمود: براى آنان بخوان ﴿وَ خَاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ﴾ به فتحه تاء.
المیزان این آیات را در امر به ذکر و تسبیح، صلوات خدا و ملائکه، و اوصاف شاهد و سراج منیر پیامبر میخواند.
اين آيات مؤمنين را به ذكر و تسبيح دعوت نموده و به ايشان بشارت و وعده جميل مىدهد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را با صفات كريم خود خطاب نموده و به او دستور مىدهد كه به مؤمنين بشارت دهد، و كفار و منافقين را اطاعت نكند، احتمال اين نيز هست، كه گفتار در باره مؤمنين در ايامى و گفتار در باره كفار و منافقين در ايامى ديگر نازل شده باشد.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً﴾
كلمه «ذكر» در مقابل «نسيان» به معناى به ياد داشتن است، و آن عبارت است از اينكه آدمى نيروى ادراك خود را متوجه ياد شده كند، حالا يا به اينكه نام آن را ببرد، و يا صفات او را به زبان جارى كند، خلاصه چيزى به زبان بگويد، كه حكايت از آن مذكور كند، اين يكى از مصاديق ذكر است، (و گر نه مصداق مهمتر از آن اين است كه در قلب به ياد او باشى)
﴿وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً﴾
كلمه «تسبيح» به معناى منزه داشتن است، و اين كلمه نيز مانند كلمه ذكر بستگى به لفظ ندارد، هر چند تسبيح به لفظ يعنى گفتن سبحان الله نيز يكى از مصاديق آن است (و گرنه تسبيح در سويداى دل از آن مهمتر است).
كلمه «بكرة» به معناى اول روز و كلمه «اصيل» به معناى آخر روز و بعد از عصر است، و اگر تسبيح را مقيد به «بكره» و «اصيل» كرده، براى اين است كه اين دو هنگام، هنگام تحول احوال افق است، در صبح، افق تاريك روشن مىشود، و در غروب دوباره رو به تاريكى مىگذارد، و اين تغيير و دگرگونى مناسب با اين است كه خداى را منزه از تغير و تحول، و معرض دگرگونى بودن بدانيم، ممكن هم هست دو كلمه بكرة و اصيل كنايه باشد از دوام، مانند شب و روز در آيه ﴿يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ﴾.
﴿هُوَ اَلَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاَئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ﴾
معناى جامع كلمه «صلاة» - به طورى كه از موارد استعمال آن فهميده مىشود - انعطاف است، چيزى كه هست اين معناى جامع به خاطر اختلاف مواردى كه به آن نسبت داده مىشود مختلف مىشود، و به همين جهت بعضى گفتهاند: صلات از خدا به معناى رحمت، و از ملائكه به معناى استغفار، و از مردم دعا است، ليكن اين را نيز بايد دانست كه هر چند صلات از خدا به معناى رحمت است، اما نه هر رحمت، بلكه رحمت خاصى كه ذخيره آخرت براى خصوص مؤمنين است، و سعادت آخرتى آنان و فلاح ابديشان، مترتب بر آن مىشود، و بدين جهت است كه به دنبال جمله مورد بحث علت صلوات فرستادن خداى تعالى را چنين بيان كرده: ﴿لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً﴾ صلوات مىفرستد، تا شما را از تاريكىها به سوى نور بيرون آورد، چون او همواره نسبت به مؤمنين رحيم است.
اين نكته را نيز بايد دانست كه خداى تعالى در كلام خود همواره ياد خود مر بندگان را مترتب كرده بر ياد بندگان مر او را، و فرموده: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ هم چنان كه فراموش كردن بندگان وى را، باعث فراموشى خدا مر بندگان را دانسته، و فرموده: ﴿نَسُوا اَللَّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾، يكى از مصاديق ياد آورى خدا بندگان خود را، همانا درود فرستادن او بر آنان است، و اين خود يادآورى ايشان است به رحمت، كه مترتب شده بر ياد بندگان خداى خود را، چون فرمود: اگر خدا را بسيار ياد كنند، و او را صبح و شام تسبيح گويند، خدا هم بسيار بر آنان درود مىفرستد، و غرق نورشان مىكند، و از ظلمتها دورشان مىسازد.
همه اينها را بدان جهت گفتيم كه معلوم شود جمله او كسى است كه صلوات بر شما مىفرستد...، در مقام تعليل آيه قبل است، كه مىفرمود: اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا را بسيار ياد كنيد، و اين تعليل همان قاعده كلى قبل را مىرساند، و مىفهماند كه اگر شما خدا را زياد ياد كنيد، خدا هم به رحمت خود زياد شما را ياد مىكند، و از ظلمتها به سوى نور بيرونتان مىسازد، و از اين معنا استفاده مىشود كه مراد از ظلمتها، ظلمتهاى فراموش كردن خدا، و غفلت از او است، و مراد از نور نور ذكر خدا است.
﴿وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً﴾ در اينجا با اينكه جا داشت بفرمايد «و كان بكم رحيما
و او به شما مهربان است» چون قبلا نام مؤمنين ذكر شده بود، ولى اين طور نفرمود، بلكه نام مؤمنين را دو باره تكرار كرد، تا دلالت كند بر اينكه سبب رحمت خدا همانا صفت ايمان ايشان است.
﴿تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلاَمٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً﴾
از ظاهر سياق بر مىآيد كه كلمه «تحيتهم» مصدرى است كه به مفعول خود اضافه شده است، و معنايش اين است كه ايشان تحيت گفته مىشوند، يعنى روزى كه پروردگارشان را ملاقات مىكنند از ناحيه او و از ناحيه ملائكه او، به ايشان تحيت و سلام گفته مىشود، به اين معنا كه ايشان در روز لقاى خدا در امنيت و سلامتى هستند، و هيچ مكروهى و عذابى به ايشان نمىرسد.
﴿وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً﴾ يعنى اجرى بسيار بزرگ و آبرومند براى ايشان آماده كرده است.
﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً﴾
معناى شاهد بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، در تفسير آيه ﴿لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى اَلنَّاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً﴾ و در آيات ديگرى كه مساله شهادت آن جناب را متعرض است، بيان كرده و گفتيم كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در دنيا شاهد بر اعمال امت است، و آنچه امت مىكنند او تحمل نموده روز قيامت آن را اداء مىكند، و نيز گفتيم: كه بعد از او امامان شاهد امت هستند، و آن جناب شاهد شاهدان است.
و معناى «مبشر» و «نذير» بودن او اين است كه مؤمنين مطيع خدا و رسول را به ثواب خدا و بهشت بشارت، و كفار عاصى را به عذاب خدا و آتش او انذار مىدهد.
﴿وَ دَاعِياً إِلَى اَللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُنِيراً﴾
دعوت آن جناب به سوى خدا همان دعوت مردم است به سوى ايمان به خداى يگانه، كه لازمه آن ايمان به دين خدا است، و اگر دعوت آن جناب را مقيد به اذن خدا كرد، بدان جهت است كه به مساله بعثت و نبوت او اشاره كند.
و «سراج منير» بودنش به اين است، كه آن جناب را طورى قرار داد كه مردم به وسيله او به سعادت خود و به راه نجاتشان از ظلمتهاى شقاوت و گمراهى هدايت شوند، و بنابراين، تعبير مزبور از باب استعاره است، و اينكه بعضى گفتهاند: مراد از «سراج منير»، قرآن است،
و تقدير آيه «ذا سراج منير - صاحب سراجى منير» است، بيهوده خود را به زحمت انداختهاند.
﴿وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اَللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً﴾
كلمه «فضل» به معناى عطا كردن بدون استحقاق گيرنده است، و در جاى ديگر عطاى خود را توصيف كرده و فرموده: ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾، و نيز فرموده: ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾، كه در اين دو آيه بيان كرده كه او از ثواب آن قدر مىدهد، كه يك مقدارش در مقابل عمل قرار مىگيرد، و بيشترش در مقابل عملى قرار نمىگيرد، و اين همان فضل است، و در آيه شريفه هيچ دليلى نيست بر اينكه دلالت كند كه اين اجر زيادى مخصوص آخرت است.
﴿وَ لاَ تُطِعِ اَلْكَافِرِينَ وَ اَلْمُنَافِقِينَ وَ دَعْ أَذَاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ...﴾
معناى اطاعت كافران و منافقان در اول سوره گذشت.
﴿وَ دَعْ أَذَاهُمْ﴾ يعنى آنچه به تو آزار مىرسانند رها كن، و در مقام پىگيرى آن برميا، و خود را مشغول بدان مساز، دليل بر اينكه معنايش اين است كه ما گفتيم، جمله ﴿وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ﴾ است، يعنى تو خود را در دفع آزار آنان مستقل ندان، بلكه خدا را وكيل خود در اين دفع بدان، و خدا براى وكالت كافى است.
در كافى به سند خود از ابن قداح، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: هيچ چيزى در عالم نيست مگر آنكه حد و اندازهاى دارد، كه وقتى بدان حد رسيد تمام مىشود، مگر ذكر خدا كه هيچ حدى برايش نيست، كه بگويى وقتى از اين حد گذشت ديگر ذكر خدا خوب نيست، خداى عز و جل واجباتى را واجب كرد كه هر كس آن واجبات را بجا آرد حدش را آورده، مثلا ماه مبارك رمضان حد روزه واجب، و حج خانه خدا، حد آن است، هر كس آن ماه را روزه بدارد، و حج واجب را بجا بياورد، حدش را آورده، اما ذكر خدا چنين نيست، چون خدا به اندك آن راضى نيست، و براى زيادش هم حدى معين نكرده، امام (علیه السلام) سپس اين آيه را تلاوت كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ
سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً﴾، مجددا فرمود: به طورى كه مىبينيد در اين آيه براى ذكر، حدى معين نفرموده.
آنگاه فرمود: پدرم كثير الذكر بود بارها من با او قدم مىزدم، و مىديدم كه مشغول ذكر است، با او غذا مىخوردم، مىديدم مشغول ذكر است، با مردم سخن مىگفت مع ذلك سخن با مردم او را از ذكر خدا باز نمىداشت، و من بارها مىديدم كه زبانش به سقف دهانش متصل است مىگويد: «لا اله الا الله».
و نيز بارها ما را جمع مىكرد، و وادارمان مىساخت به گفتن ذكر، تا آفتاب طلوع مىكرد، و وادارمان مىكرد به اينكه هر كدام مىتوانيم قرآن بخوانيم و هر كدام از خواندن قرآن عاجزيم، ذكر بگوييم.
آرى آن خانهاى كه ذكر خدا در آن بسيار شود، بركتش بسيار مىشود، و ملائكه در آن خانه حاضر، و شيطانها دور مىگردند، و آن خانه براى اهل آسمانها آن چنان درخشنده است كه ستارگان براى اهل زمين، و خانهاى كه در آن قرآن خوانده نشود، و ذكر خدا در آن نشود، بركتش كم است، و ملائكه از آن خانه گريزان، و در عوض شيطانها در آن حاضر مىشوند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم فرمود: آيا مىخواهيد شما را به بهترين اعمال خبر دهم؟ عملى كه از نظر بالا بردن درجه شما از همه اعمال مؤثرتر است، و درجه شما را بالاتر مىبرد، و از هر عملى ديگر نزد سلطان شما، و مالكتان پاكيزهتر است، و از درهم و دينار برايتان بهتر، و حتى از اين هم برايتان بهتر است كه با دشمن خود بجنگيد، شما ايشان را بكشيد و ايشان شما را بكشند؟ اصحاب عرضه داشتند: بله، بفرماييد، فرمود: بسيار ذكر خداى عز و جل گفتن است.
آنگاه امام صادق (علیه السلام) اضافه كردند كه مردى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و عرضه داشت: بهترين اهل مسجد كيست؟ فرمود آن كس كه بيشتر ذكر مىگويد.
و نيز رسول خدا فرمود: به هر كس زبانى ذكرگو داده شد، خير دنيا و آخرتش دادهاند، و در معناى آيه ﴿وَ لاَ تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ﴾ فرمود: آنچه از عمل خير كه براى خدا انجام مىدهى زياد مشمار، و به نظرت جلوه نكند.
و در همان كتاب به سند خود از ابى المعزاء (نام بقيه رجال حديث را انداخته)
روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين (علیه السلام) فرمود: هر كس خدا را در نهان ذكر گويد، خدا را ذكر بسيار گفته، چون منافقين علنى ذكر خدا مىگفتند، و چون به خلوت مىرفتند، به ياد خدا نبودند، و خداى تعالى در باره ايشان فرموده: «﴿يُرَاؤُنَ اَلنَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اَللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً﴾ با مردم ريا مىكنند، و خدا را جز اندكى ذكر نمىگويند».
مؤلف: اين استفادهاى كه امام از آيه شريفه كرده، استفاده لطيفى است، (چون آيه شريفه ذكر علنى را اندك شمرده، كه مفهومش اين مىشود كه ذكر سرى ذكر كثير است).
و در خصال از زيد شحام روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: هيچ بلايى براى مؤمن سختتر از اين سه بلاء نيست، كه از سه نعمت محروم شود شخصى.
پرسيد: آن سه نعمت چيست؟ فرمود: يارى مسلمان با آنچه خدا به او روزى كرده، دوم انصاف دادن و خود را جاى ديگران فرض كردن، و سوم زياد خدا را ذكر كردن، البته منظور من از ذكر بسيار گفتن، سبحان الله و الحمد للَّه و لا اله الا الله و الله اكبر تنها نيست، هر چند كه آنهم ذكر خدا است، و ليكن منظور من ذكر خدا در هنگام استفاده و بهرهمندى از حلال او، و باز ذكر خدا در هنگام برخورد به حرام او است.
و در الدر المنثور است كه احمد، ترمذى، بيهقى، از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: كدام يك از بندگان خدا در روز قيامت درجه بالاترى نزد خدا دارند؟ فرمود: آنان كه ذكر خدا بسيار مىگويند. من عرضه داشتم: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) حتى از جهاد كنندگان در راه خدا هم بالاترند؟ فرمود: آنها كه ذكر خدا مىگويند، حتى از مجاهدى هم كه با شمشير خود جهاد كند، تا شمشيرش بشكند، و خود غرق خون شود، بالاترند.
و در كتاب علل به سند خود از عبد الله بن حسن، از پدرش، از جدش حسن بن على (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: عدهاى يهودى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمدند، از همه عالمترشان مسائلى از آن جناب پرسيد، از جمله مسائلى كه پرسيد اين بود، كه چرا تو را محمد، احمد، ابو القاسم، بشير، نذير، و داعى، ناميدند؟ آن حضرت فرمود: اما مرا داعى خواندند، چون من مردم را به دين پروردگار عز و جل خود مىخوانم، و اما نذيرم
خواندند، چون كسانى را كه از اطاعتم سر بر چينند از آتش دوزخ انذار مىدهم، اما بشيرم ناميدند، براى اينكه هر كس اطاعتم كند من او را به بهشت مژده مىدهم... تا آخر.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ … وَ دَعْ أَذَاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ وَ كَفىَ بِاللَّهِ وَكِيلاً﴾ از معصوم نقل كرده كه فرمود: اين آيه در مكه و پنج سال قبل از هجرت نازل شد.
المیزان احکام خانواده نبوی و ادب امت و تهدید ارجاف را در یک سیاق میبندد.
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ إِنَّآ أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَٰجَكَ ٱلَّـٰتِىٓ ءَاتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّـٰتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَـٰلَـٰتِكَ ٱلَّـٰتِى هَاجَرْنَ مَعَكَ وَٱمْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِىِّ إِنْ أَرَادَ ٱلنَّبِىُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۗ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِىٓ أَزْوَٰجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَـٰنُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا (٥٠)
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَدْخُلُوا۟ بُيُوتَ ٱلنَّبِىِّ إِلَّآ أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيْرَ نَـٰظِرِينَ إِنَىٰهُ وَلَـٰكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَٱدْخُلُوا۟ فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَٱنتَشِرُوا۟ وَلَا مُسْتَـْٔنِسِينَ لِحَدِيثٍ ۚ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ يُؤْذِى ٱلنَّبِىَّ فَيَسْتَحْىِۦ مِنكُمْ ۖ وَٱللَّهُ لَا يَسْتَحْىِۦ مِنَ ٱلْحَقِّ ۚ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَـٰعًا فَسْـَٔلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٍ ۚ ذَٰلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ ۚ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا۟ رَسُولَ ٱللَّهِ وَلَآ أَن تَنكِحُوٓا۟ أَزْوَٰجَهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦٓ أَبَدًا ۚ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ ٱللَّهِ عَظِيمًا (٥٣)
اين آيات احكام متفرقى را متضمن است كه بعضى از آنها مخصوص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و همسران او، و بعضى ديگر مربوط به عموم مسلمانان است.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ اَلْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾
منظور از «نكاح» زنان، عقد كردن آنان است، و كلمه «مس» به معناى دخول و انجام دادن عمل زناشويى است. و منظور از «متعوهن» اين است كه چيزى از مال به ايشان بدهند، كه مناسب حال و شان ايشان باشد، و كلمه «تسريح به جميل»، به معناى اين است كه بدون نزاع و خصومت طلاق دهند.
و معناى آيه اين است كه: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! وقتى زنان را طلاق مىدهيد، بعد از آنكه با ايشان عقد ازدواج بستهايد، و قبل از اينكه عمل زناشويى با ايشان انجام داده باشيد، ديگر لازم نيست زن مطلقه شما عده نگه دارد، و بر شما واجب است كه اولا بدون خشونت و خصومت طلاق دهيد، و در ثانى با چيزى از مال بهرهمندشان كنيد.
اين آيه مطلق است، و آن موردى را كه مهر براى زن معين كرده باشند، و نيز موردى را كه معين نكرده باشند شامل است، و خلاصه به اطلاقش شامل مىشود آنجا را هم كه مهر معين كردهاند، و مىفرمايد هم بايد مهر بدهيد، و هم به چيزى از مال بهرهمندشان كنيد.
چون هر دو صورت را شامل بود، آيه ﴿وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ﴾ آن را مقيد به صورتى مىكند، كه مهريه معين نكرده باشند، چون آيه مزبور مىفرمايد: و چون زنان را قبل از آنكه عمل زناشويى انجام داده باشيد طلاق دهيد، در صورتى كه مهر براى ايشان معين كردهايد، تنها نصف مهر را مىبرند، آنگاه آيه مورد بحث در جايى حجت مىشود كه مهر معين نكرده باشند.
﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اَللاَّتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ...﴾
خداى سبحان در اين آيه شريفه براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيان
مىكند از زنان آنچه من حلال كردهام هفت طايفهاند، طايفه اول: ﴿أَزْوَاجَكَ اَللاَّتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ﴾ كه مراد از «اجور» مهريهها است، طايفه دوم: ﴿وَ مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلَيْكَ﴾ يعنى كنيزانى كه به عنوان غنيمت و در جنگها خدا در اختيار شما قرار داد، و اگر «ملك يمين» (كنيز) را مقيد به «﴿مِمَّا أَفَاءَ اَللَّهُ عَلَيْكَ﴾ آنچه خدا به عنوان غنيمت نصيب تو كرد»، نمود صرفا به منظور توضيح بود، نه احتراز، نظير تقييدى كه در ازدواج كرد، و فرمود: همسرانى كه مهرشان را دادهاى.
سوم و چهارمين طايفه از زنانى كه حلالند، يعنى مىتوان با آنان ازدواج كرد، ﴿وَ بَنَاتِ عَمِّكَ وَ بَنَاتِ عَمَّاتِكَ﴾ دختر عموها و دختر عمههايند، بعضى از مفسرين گفتهاند: منظور از اين دو طايفه زنان قريشند.
پنجم و ششمين طايفه: ﴿وَ بَنَاتِ خَالِكَ وَ بَنَاتِ خَالاَتِكَ﴾ دختران دايى و دختران خالهاند، بعضى از مفسرين گفتهاند يعنى زنان بنى زهره، و قيد «﴿اَللاَّتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ﴾ آنهايى كه با تو هجرت كردهاند» - به طورى كه در مجمع البيان گفته - مربوط به قبل از تحليل غير مهاجرات و نسخ آيه مورد بحث است، يعنى مربوط به ايامى است كه ازدواج آن جناب با غير زنان هجرت كرده حلال نبوده، لذا در اين آيه فرموده: زنان نامبرده به شرطى بر تو حلالند كه با تو هجرت كرده باشند، و گر نه ازدواج تو با آنان حرام است.
هفتم از زنانى كه آن جناب مىتوانسته با آنان ازدواج كند: ﴿وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ اَلنَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَهَا﴾ زن مؤمنهاى است كه خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ببخشد و آن جناب هم بخواهد با او ازدواج كند، كه خداوند چنين زنى را كه بخواهد بدون مهريه خود را در اختيار آن جناب بگذارد، براى آن جناب حلال كرده است، اگر بخواهد مىتواند با او ازدواج كند. ﴿خَالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ اين جمله اعلام مىدارد كه اين حكم - يعنى حلال شدن زنى براى مردى بصرف اينكه خود را به او ببخشد، از خصايصى است كه مختص به آن جناب است، و در مؤمنين جريان ندارد، ﴿قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ﴾ اين جمله حكم اختصاص را تقرير مىكند و مىفرمايد: آنچه براى مؤمنين حلال و فرض كرديم مىدانيم كه چه زنى و چه كنيزى بر آنان حلال شد.
﴿لِكَيْلاَ يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ﴾ اين جمله حكمى را كه در صدر آيه بود، و مىفرمود: ﴿إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ﴾ تعليل مىكند، ممكن هم هست تعليل ذيل آيه باشد، و بفهماند كه چرا اين
حكم مخصوص تو است، ولى احتمال اول روشنتر به نظر مىرسد، به خاطر اينكه مضمون آيه بيان رحمتهاى الهى نسبت به آن جناب، و تنزيه ساحت مقدس او بود، و آيه با دو كلمه «غفور» و «رحيم» ختم شد.
﴿تُرْجِي مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشَاءُ...﴾
كلمه «ترجى» از مصدر «ارجاء» است، كه به معناى تاخير و دور كردن است، و در اينجا كنايه است از رد و نپذيرفتن، و كلمه «تؤوى» از «ايواء» است، كه به معناى اسكان دادن در مكان مىآيد، و اين نيز كنايه است از پذيرفتن و به خود نزديك كردن.
سياق آيات دلالت دارد بر اينكه مراد از اين كلام اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مخير است در قبول و يا رد آن زنى كه خود را به وى بخشيده.
﴿وَ مَنِ اِبْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكَ﴾ كلمه «ابتغاء» به معناى طلب است، و معناى جمله اين است كه اگر يكى از آنهايى كه بعد از آنكه خود را به تو بخشيد رد كردى، دو باره خواستى بپذيرى منعى بر تو نيست، مىتوانى بپذيرى، نه گناهى دارد، و نه سرزنش مىشوى.
و ممكن هم هست جمله مورد بحث اشاره باشد به مساله تقسيم بين همسران، و اينكه آن جناب مىتواند اصلا خود را در بين همسرانش تقسيم نكند، و مقيد نسازد كه هر شب به خانه يكى برود، و به فرضى هم كه تقسيم كرد، مىتواند اين تقسيم را به هم بزند، و يا نوبت كسى را كه مؤخر است مقدم، و آن كس را كه مقدم است مؤخر كند، و يا آنكه اصلا با يكى از همسران متاركه كند، و قسمتى به او ندهد، و يا اگر متاركه كرده، دو باره او را به خود نزديك كند، و اين معنا با جمله ﴿وَ مَنِ اِبْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنىَ...﴾ نزديكتر است، و بهتر مىسازد، چون حاصل آن اين است كه: اگر همسرى را كه قبلا كنار زده بودى، دو باره بخواهى نزديك سازى، مىتوانى، و هيچ حرجى بر تو نيست، و بلكه اين بهتر و نزديكتر است به اينكه چشمشان روشن شود، يعنى خوشحال شوند، و راضى گردند به آنچه تو در اختيارشان قرار دادهاى، و خدا آنچه در دلهاى شماست مىداند، چون آنكه قسمتش را پيش انداختهاى خوشحال، و آنكه عقب انداختهاى به اميد روزى مىنشيند كه قسمتش جلو بيفتد.
﴿وَ كَانَ اَللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً﴾ يعنى خدا مصالح بندگان خود را مىداند، و چون «حليم» است در عقوبت آنان عجله نمىكند.
در اين آيه اقوال مختلف ديگرى هست كه آنچه ما گفتيم با سياق آيه، و سياق آيات
سابق بر آن سازگارتر است، رواياتى هم كه از ائمه اهل بيت (علیه السلام) رسيده، همين معنا را تاييد مىكند، و به زودى آن روايات از نظر خواننده خواهد گذشت.
﴿لاَ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ...﴾
ظاهر آيه به فرضى كه مستقل از ما قبل باشد، و اتصال بدان نداشته باشد، اين است كه زنان را بر آن جناب حرام مىكند، مگر آن زنى كه آن جناب مختارش كند، و آن زن خدا را اختيار كند، اين كه فرمود: جايز نيست زنان را عوض كنى، خود مؤيد اين احتمال است.
و ليكن اگر فرض شود كه متصل به ما قبل است كه مىفرمايد: ﴿إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ...﴾، در اين صورت مفادش تحريم ماسواى شش طايفهاى است كه قبلا شمرد.
و در بعضى روايات از ائمه اهل بيت (علیه السلام) آمده كه مراد از آيه شريفه تحريم آن زنانى است كه در آيه ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَ بَنَاتُكُمْ﴾ نام برده شدهاند.
پس معناى كلمه بعد در جمله ﴿لاَ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ﴾ بعد از زنانى است كه خدا و رسول را برگزيدند، كه همان نه زن نامبردهاند، و يا بعد از آنان كه در آيه ﴿إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ﴾ برايت شمرديم مىباشد، و يا بعد از زنان حلالى كه برايت معين كرديم، كه بنا به احتمال سوم مقصود زنان محرم خواهد بود.
﴿وَ لاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ﴾ يعنى و ديگر نمىتوانى بعضى از همسرانت را طلاق گفته و به جاى آنان همسرانى ديگر بگيرى ﴿إِلاَّ مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ﴾ يعنى مگر كنيزكان، و اين استثناء از صدر آيه است، كه مىفرمود: ﴿لاَ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسَاءُ﴾.
﴿وَ كَانَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْءٍ رَقِيباً﴾ معناى اين جمله روشن است، و منظور از آن تحذير، و زنهار دادن مردم است از مخالفت.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ … مِنَ اَلْحَقِّ﴾
كلمه «الا» استثناء از نهى است، و جمله «الى طعام» متعلق است به اذن، و جمله ﴿غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ﴾ معنايش اين است كه منتظر ورود ظرف طعام نباشيد، و خلاصه زياد مزاحم او نشويد، كه به انتظار رسيدن طعام زودتر از موعد حاضر شويد، و در نتيجه وقت بيشترى از او تلف كنيد. جمله «﴿وَ لَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا﴾ وقتى دعوت مىشويد داخل خانهاش بشويد (نه قبل از موعد)، و وقتى غذا خورديد متفرق شويد» اين
وظيفه را بيان مىكند، و جمله «﴿وَ لاَ مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ﴾ و منزل او را محل انس و گفت و شنود قرار ندهيد» عطف است بر جمله ﴿غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ﴾ و جمله حاليهاى است بعد از جمله حاليه ديگر، كه مجموعا مىفهماند، نه قبل از طعام به انتظار رسيدن طعام در آنجا بنشينيد، و نه بعد از صرف طعام جا خوش كرده و منزل او را محل انس و نقالى قرار دهيد.
«﴿إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي اَلنَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ﴾ اين عمل شما هميشه باعث اذيت پيغمبر است، و او شرم مىكند از شما كه بگويد بيرون شويد» اين جمله نهى قبلى را كه مىفرمود: در منزل وى زياد ننشينيد، تعليل مىكند، و مىفرمايد علتش اين است كه اين عمل شما مايه اذيت پيغمبر است و او از شما شرم دارد، كه تقاضا كند بيرون شويد، «﴿وَ اَللَّهُ لاَ يَسْتَحْيِي مِنَ اَلْحَقِّ﴾ و خدا از بيان حق شرم نمىكند» و حق در اينجا همان خاطر نشان ساختن، و اعلام اين معنا است، كه پيغمبر از طرز رفتار شما ناراحت مىشود، و نيز حق عبارت است از همان ادب لايقى كه قبلا به مردم ياد داد.
﴿وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ﴾
ضمير «هن» به همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مىگردد، و در خواست متاع از ايشان، كنايه است از اينكه مردم با ايشان در باره حوائجى كه دارند سؤال كنند، و معنايش اين است كه اگر به خاطر حاجتى كه برايتان پيش آمده، ناگزير شديد با يكى از همسران آن جناب صحبتى بكنيد، از پس پرده صحبت كنيد، ﴿ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ﴾ اين جمله مصلحت حكم مزبور را بيان مىكند، و مىفرمايد: براى اينكه وقتى از پشت پرده با ايشان صحبت كنيد، دلهايتان دچار وسوسه نمىشود، و در نتيجه اين رويه، دلهايتان را پاكتر نگه مىدارد.
﴿وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللَّهِ وَ لاَ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً...﴾
شما را نمىسزد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را با مخالفت كردن دستوراتش - چه آنها كه در خصوص همسرانش داده، و چه غير آنها - او را اذيت كنيد، و نيز سزاوار نيست كه شما بعد از در گذشت او با يكى از همسرانش ازدواج كنيد، چون اين عمل نزد خدا جرمى است بزرگ.
در اين آيه اشعارى هست به اينكه گويا بعضى از مسلمانان گفتهاند كه بعد از در گذشت او همسرانش را مىگيريم، و به طورى كه در بحث روايتى آينده خواهيد خواند، همين طور هم بوده.
﴿إِنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اَللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً﴾
معناى اين آيه روشن است، و در حقيقت تنبيهى است با لحن تهديد عليه كسانى كه آن جناب را اذيت مىكردهاند، و يا مىگفتهاند كه پس از وى با فلان همسرش ازدواج خواهيم كرد.
﴿لاَ جُنَاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبَائِهِنَّ...﴾
ضمير «عليهن» باز به همسران آن جناب بر مىگردد، و در حقيقت آيه شريفه در معناى استثنايى است از عموميت حكم حجاب، مىفرمايد: اينكه گفتيم مسلمانها بايد از پس حجاب با ايشان گفتگو كنند، شامل پدران، فرزندان، و برادران، برادر زادگان، خواهر زادگان، و خلاصه محرمهاى ايشان نمىشود، نامبردگان مىتوانند بدون حجاب با آنان گفتگو كنند بعضى از مفسرين گفتهاند: اگر عموها و داييهاى آنان را نام نبرد، براى اين است كه ممكن بود عموى يكى از زنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از گفتگوى با او برود، و براى پسرش تعريف كند، كه برادر زاده و يا خواهرزاده من فلانى چنين و چنان است.
و نيز زنان قوم و خويش ايشان را نيز استثناء كرده، و اينكه فرموده: زنان ايشان، اشاره دارد به اينكه مراد از زنان ايشان تنها آن زنان از فاميل ايشان است كه ايمان داشته باشند، نه كفار، هم چنان كه در تفسير كلمه ﴿أَوْ نِسَائِهِنَّ﴾ نيز اين معنا خاطر نشان شده، و نيز از كسانى كه استثناء شدهاند، كنيزان و غلامان خود ايشان است.
﴿وَ اِتَّقِينَ اَللَّهَ إِنَّ اَللَّهَ كَانَ عَلىَ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً﴾ - در اين جمله حكم مذكور تاكيد شده، و بخصوص از جهت التفاتى كه از غيبت به خطاب شده، و با اينكه سياق قبل از اين جمله زنان را غايب گرفته بود، در اين جمله خطاب به خود ايشان كرده، كه «﴿وَ اِتَّقِينَ اَللَّهَ﴾ از خدا بترسيد» اين تاكيد روشنتر به چشم مىخورد.
﴿إِنَّ اَللَّهَ وَ مَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾
قبلا گفتيم كه كلمه «صلاة» در اصل به معناى انعطاف بوده، و صلات خدا بر پيغمبر به معناى انعطاف او به وى است، به وسيله رحمتش، البته انعطافى مطلق، چون در آيه شريفه
صلات را مقيد به قيدى نكرده، و همچنين صلات ملائكه او بر آن جناب، انعطاف ايشان است بر وى، به اينكه او را تزكيه نموده و برايش استغفار كنند، و صلات مؤمنين بر او انعطاف ايشان است به وسيله درخواست رحمت براى او.
و در اينكه قبل از امر به مؤمنين كه بر او صلوات بفرستيد، نخست صلات خود و ملائكه خود را ذكر كرده، دلالتى هست بر اينكه صلوات مؤمنين بر آن جناب به پيروى خداى سبحان، و متابعت ملائكه اوست، و اين خود نهى آينده را تاكيد مىكند.
از طريق شيعه و سنى هم روايت بسيار زياد رسيده، در اينكه طريق صلوات فرستادن مؤمنين بر آن جناب، اين است كه از خدا بخواهند بر او و آل او صلوات بفرستد.
﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِيناً﴾
همه مىدانيم كه خداى تعالى منزه است از اينكه كسى او را بيازارد، و يا هر چيزى كه بويى از نقص و خوارى داشته باشد به ساحت او راه يابد، پس اگر در آيه مورد بحث مىبينيم كه خدا را در اذيت شدن با رسولش شريك كرده مىفهميم كه خواسته است از رسول خود احترام كرده باشد، و نيز اشاره كند به اينكه هر كس قصد سويى نسبت به رسول كند، در حقيقت نسبت به خدا هم كرده، چون رسول بدان جهت كه رسول است، هدفى جز خدا ندارد، پس هر كس او را قصد كند، چه به خير و چه به سوء، خدا را قصد كرده است.
در آيه مورد بحث افرادى كه در صدد بر مىآيند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را اذيت كنند، به لعنت در دنيا و آخرت وعده داده شدهاند، و «لعنت» به معناى دور كردن از رحمت است، و چون رحمت مخصوص به مؤمنين، عبارت است از هدايت به سوى عقايد حق، و ايمان حقيقى و بدنبال آن عمل صالح، در نتيجه دورى از رحمت در دنيا، به معناى محروميت او از اين هدايت است، و اين محروم ساختن جنبه كيفر دارد، و در نتيجه همان طبع قلوبى است كه در آيه ﴿لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً﴾ و آيه ﴿وَ لَكِنْ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً﴾ و آيه ﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىَ أَبْصَارَهُمْ﴾ به آن اشاره نموده، و آيه شريفه مورد بحث با اين آيات منطبق است.
اين معناى لعنت در دنيا، و اما لعنت در آخرت به معناى دور كردن از رحمت قرب است، كه باز در جاى ديگر فرموده: ﴿كَلاَّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾.
در آيه مورد بحث بعد از لعنت آزار كنندگان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در دنيا و آخرت اين تهديد را كرده كه براى آنان و براى آخرتشان عذابى خوار كننده تهيه كرده است. و اگر عذابشان را به وصف خوار كننده توصيف كرده، بدان جهت است كه تلافى استكبار آنان باشد، چون اينان در دنيا، خدا و رسول را اهانت مىكردند، در مقابل اين رفتارشان عذابشان خوار كننده خواهد بود.
﴿وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتَاناً وَ إِثْماً مُبِيناً﴾
در اين آيه ايذاء مؤمنين و مؤمنات را در گناه بودن، مقيد كرده به قيد «﴿بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا﴾ بدون اينكه تقصيرى كرده باشند» و اين براى آن است كه شامل صورت قصاص و حد شرعى، و تعزير نشود، چون ايذاى مؤمنين و مؤمنات، در اين چند صورت گناه نيست، زيرا خود شارع اجازه داده، تا مظلوم از ظالم خود قصاص بگيرد، و به حاكم شرع اجازه داده تا بعضى از گنهكاران را حد بزند، و بعضى ديگر را تنبيه كند.
و اما در غير اين چند صورت خداى تعالى آزار مؤمنين و مؤمنات را احتمال (و زير بار و بال رفتن) بهتان و اثم مبين خوانده. و بهتان عبارت است از دروغ بستن به كسى در پيش روى خود او، و اگر ايذاى مؤمنين را بهتان خوانده، وجهش اين است كه آزار دهنده مؤمنين حتما پيش خودش علتى براى اين كار درست كرده، علتى كه از نظر او جرم است، مثلا پيش خودش گفته: فلانى چرا چنين گفت؟ و چرا چنين كرد؟ گفته و كرده او را جرم حساب مىكند، در حالى كه در واقع جرمى نيست، و اين همان دروغ بستن، و نسبت جرم به بى گناهى دادن است، و گفتيم كه اين طور نسبت دادن بهتان است.
و اگر آن را اثم مبين خواند، بدين جهت است كه گناه بودن افتراء و بهتان، از چيزهايى است كه عقل انسان آن را درك مىكند، و احتياجى ندارد به اينكه از ناحيه شرع نهيى در مورد آن صادر شود.
﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ...﴾
كلمه «جلابيب» جمع جلباب است، و آن جامهاى است سرتاسرى كه تمامى بدن را
مىپوشاند، و يا روسرى مخصوصى است كه صورت و سر را ساتر مىشود، و منظور از جمله «پيش بكشند مقدارى از جلباب خود را»، اين است كه آن را طورى بپوشند كه زير گلو و سينههايشان در انظار ناظرين پيدا نباشد.
﴿ذَلِكَ أَدْنىَ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاَ يُؤْذَيْنَ﴾ يعنى پوشاندن همه بدن به شناخته شدن به اينكه اهل عفت و حجاب و صلاح و سدادند نزديكتر است، در نتيجه وقتى به اين عنوان شناخته شدند، ديگر اذيت نمىشوند، يعنى اهل فسق و فجور متعرض آنان نمىگردند.
بعضى از مفسرين در معناى آن گفتهاند: اين پوشيدگى، نزديكتر بودن ايشان به مسلمان بودن و آزاد بودن را مىشناساند، چون زنان غير مسلمان، و نيز كنيزان در آن دوره حجاب نداشتند، و حجاب علامت زنان مسلمان بود، و در نتيجه كسى متعرض آنان نمىشد، و حتى كسى نمىپنداشت كه ايشان كنيز و يا غير مسلمانند، و از ملت يهود و نصارى هستند ليكن معناى اول به ذهن نزديكتر است.
﴿لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اَلْمُنَافِقُونَ وَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِي اَلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ...﴾
كلمه «انتهاء» به معناى امتناع از عملى و ترك كردن آن است، و كلمه «مرجفون» جمع اسم فاعل از «ارجاف» است، و «ارجاف» به معناى اشاعه باطل، و در سايه آن استفادههاى نامشروع بردن است، و يا حد اقل مردم را دچار اضطراب كردن است.
و كلمه «لنغرينك» از «اغراء» است، و «اغراء» به معناى تحريك كسى است به انجام عملى.
و معناى آيه اين است كه: سوگند مىخورم، اگر منافقين و بيماردلان دست از فساد انگيزى بر ندارند، و كسانى كه اخبار و شايعات دروغى در بين مردم انتشار مىدهند، تا از آب گلآلود اغراض شيطانى خود را بدست آورند، و يا حد اقل در بين مسلمانان دلهره و اضطراب پديد آورند، تو را مامور مىكنيم تا عليه ايشان قيام كنى، و نگذارى در مدينه در جوارت زندگى كنند، بلكه از اين شهر بيرونشان كنى، و جز مدتى كم مهلتشان ندهى، و منظور از اين مدت كم فاصله بين مامور شدن، و ماموريت را انجام دادن است.
﴿مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً﴾
كلمه «ثقفوا» مجهول ماضى از ماده «ثقف» است، كه به معناى ادراك، و ظفر
يافتن به چيزى است، و جمله مورد بحث حاليه است، كه حال منافقين و آن دو طايفه ديگر را بيان مىكند، و حاصل مجموع اين حال و آن صاحب حال، اين مىشود كه اگر سه طايفه مذكور دست از فساد برندارند، تو را عليه آنان مىشورانيم، در حالى كه اين سه طايفه هر جا كه يافت شوند ملعون باشند، و خونشان براى همه مسلمانان هدر باشد.
﴿سُنَّةَ اَللَّهِ فِي اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللَّهِ تَبْدِيلاً﴾
كلمه «سنة» به معناى طريقه معمول و رايج است، كه به طبع خود غالبا يا دائما جارى باشد.
خداى سبحان مىفرمايد: اين عذاب و نكالى كه به منافقين و آن دو طايفه ديگر وعده داديم و گفتيم كه تبعيدشان مىكنيم و خونشان را هدر مىسازيم، سنتى است از خدا كه در امتهاى پيشين نيز جارى ساخته، هر وقت قومى به راه فساد انگيزى و ايجاد فتنه افتادند، و خواستند تا بمنظور استفادههاى نامشروع، در بين مردم اضطراب افكنده، تا در طغيان و سركشى بى مانع باشند، ما آنان را به همين طريق گرفتيم، و تو هرگز دگرگونى در سنت خدا نخواهى يافت، پس در شما امت همان جارى مىشود كه در امتهاى قبل از شما جارى شد.
در كتاب فقيه آمده كه عمرو بن شمر، از جابر، از امام باقر (علیه السلام) روايت كرد كه در ذيل كلام خداى عز و جل ﴿ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾ فرموده: «متعوهن» معنايش اين است كه تا آن جا كه مىتوانيد به ايشان نيكى كنيد، چون زن طلاق گرفته با نكبت، وحشت، اندوه بزرگ، و شماتت دشمنان، به خانه خود بر مىگردد، و چون خدا خودش كريم و با حياء است، اهل كرامت و حياء را دوست مىدارد، و گرامىترين شما كسى است كه نسبت به همسر خود كرامت و بزرگوارى بيشترى داشته باشد.
و در كافى به سند خود از حلبى، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده، كه در پاسخ اين مساله كه مردى همسرش را قبل از آنكه عمل زناشويى با وى انجام دهد طلاق داده، فرمود: اگر مهرش را معين كرده، نصف آن را بايد بدهد، و اگر معين نشده، بايد به مقدار پولى
كه معمولا به مثل چنين زنى مىدهند، او را بهرهمند سازد.
مؤلف: روايات در اين معنا بسيار است، و همه آنها بر اين اساس صحيح است كه همانطور كه در تفسير آيه گفتيم - آيه شريفه با آيه سوره بقره تخصيص خورده باشد.
و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، از حبيب بن ثابت روايت كرده كه گفت: مردى نزد على بن الحسين (علیه السلام) آمد، و از او در باره شخصى سؤال كرد كه گفته است اگر من با فلان زن ازدواج كنم او خود بخود مطلقه باشد، حال آيا مىتواند با او ازدواج كند؟ فرمود: اين سخن او هيچ اثرى ندارد، چون طلاق بعد از ازدواج است، و قبل از ازدواج اثرى ندارد، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ اَلْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ﴾.
مؤلف: اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز از حبيب بن ثابت از آن جناب نقل كرده.
و نيز در الدر المنثور است كه ابن ماجه، و ابن مردويه، از مسور بن مخرمه، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كردهاند كه فرمود: طلاق قبل از نكاح، و آزاد كردن برده قبل از مالك شدن وى، باطل است و اثرى ندارد.
مؤلف: مثل اين را از جابر و عايشه از آن جناب روايت كرده.
و در كافى به سند خود از حضرمى، از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ﴾ در پاسخ كسى كه پرسيد: خداوند چند همسر را براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حلال كرد؟ فرمودند: هر چه مىخواست مىتوانست بگيرد.
و در همان كتاب به سند خود از حلبى، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب پرسيدم كه معناى آيه ﴿لاَ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ﴾
چيست؟ فرمود: براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جايز بود كه هر قدر مىخواست زن بگيرد، از دختران عموها و عمهها، و دختران دايىها و دختران خالهها، با داشتن زنانى كه با خود او مهاجرت كردند.
و نيز حلال بود براى او اينكه با همسران مؤمنين (البته بعد از طلاق يا بعد از مرگ شوهرشان)، بدون مهر ازدواج كند، و اين جنبه بخشش و هبه را داشت، كه زنى خود را به او مىبخشيد، و اين از خصايص آن جناب بود، و بر ساير مسلمانان جايز نيست و نمىتوانند بدون مهر زن بگيرند. اين خصيصه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همان است كه قرآن در جمله ﴿وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ﴾ بدان اشاره مىكند.
و در الدر المنثور است كه ابن سعد، ابن ابى شيبه، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، و طبرانى، از على بن الحسين (علیه السلام) روايت كردهاند، كه در ذيل جمله ﴿وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً﴾ فرمود: اين جمله در بارهام شريك ازدى نازل شد، كه خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخشيد.
مؤلف: روايت شده كه نام آن زن خوله دختر حكيم بوده، و نيز آمده كه ليلى دختر حطيم بوده، و نيز آمده كه وى ميمونه بود، و ظاهرا زنانى چند بودهاند كه خود را به آن جناب بخشيدهاند.
و در كافى با ذكر سند، از محمد بن قيس، از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: زنى از انصار نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و عرضه داشت: يا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر چند رسم نيست كه زن به خواستگارى شوهر رود، ولى من از آن جايى كه زنى رسيده هستم، و سالها است كه شوهر ندارم، و فرزند دار نشدهام، آيا شما ميل دارى مرا بگيرى؟ اگر حاجتى به من داشته باشى، من خود را به تو مىبخشم، در صورتى كه قبول كنى، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روى خوش به او نشان داد، و دعاى خير كرد.
آنگاه فرمود: اى خواهر انصار، خدا از ناحيه رسول خود به همه شما جزاى خير دهد، مردان شما مرا يارى كردند، و زنانشان به من رغبت نمودند، حفصه (دختر عمر و همسر آن
جناب) به آن زن گفت: چقدر حياى تو كم است، و چقدر پر رو و بى اختيارى در مقابل مردان، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اى حفصه دست از او بردار كه او از تو بهتر است، براى اينكه او به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رغبت كرده، و تو او را سرزنش مىكنى، و از او عيب مىگيرى.
آنگاه به آن زن فرمود: برگرد، خدا رحمتت كند، برگرد كه خدا بهشتش را بر تو واجب كرد، به همين جهت كه در من رغبت كردى و دوستدار من شدى، و مرا خوشحال ساختى، به زودى خبر من به تو خواهد رسيد ان شاء الله.
دنبال اين ماجرا بود كه آيه ﴿وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ اَلنَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَهَا خَالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ نازل شد، آنگاه امام فرمود: خدا با اين پيامش اين عمل را كه زنى خود را به پيامبر هبه كند براى آن جناب حلال كرد، ولى براى غير او حلال نكرد.
و در مجمع البيان گفته بعضى گفتهاند كه: وقتى آن زن خود را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بخشيد، عايشه گفت: زنان را چه شده كه خود را بدون مهر مىبخشند؟ پس اين آيه نازل شد، و عايشه گفت: چقدر خدا موافق ميل تو عمل مىكند؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: تو هم اگر خدا را اطاعت كنى، به ميل و خواهش تو هم عمل مىكند.
و نيز در مجمع البيان در ذيل جمله ﴿تُرْجِي مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشَاءُ﴾ از امام ابى جعفر، و امام صادق (علیه السلام) نقل كرده كه فرمودند: هر يك را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ارجاء مىكرد در حقيقت طلاقش داده بود، و هر يك را كه منزل مىداد نگهش داشته بود.
و در كافى به سند خود از حضرمى، از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه ﴿لاَ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ﴾ فرمود: منظور اين است كه: بعد از آنكه در آيه ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَ بَنَاتُكُمْ وَ أَخَوَاتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خَالاَتُكُمْ...﴾ عدهاى از زنان حرام شدند ديگر بر تو حلال نيست كه با يكى از آنان ازدواج كنى.
چون اگر معناى آيه آن طور بود كه مردم مىگويند، بايد زنانى كه بر شما حلال است بر آن جناب حلال نباشد، چون شما مىتوانيد زن خود را عوض كنيد، يكى را طلاق داده يكى
ديگر را بگيريد، آن وقت چگونه ممكن است اين عمل براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جايز نباشد؟ پس معناى آيه آن نيست كه مردم مىگويند، بلكه خداى عز و جل براى پيامبرش حلال كرده كه هر زنى را خواست بگيرد، تنها آنهايى را كه در آيه سوره نساء نام برده بر او و همه مسلمانان حرام كرده است.
و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، ابن منذر، و ابن ابى حاتم، از طريق على بن زيد، از حسن روايت كرده، كه در ذيل جمله ﴿وَ لاَ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ﴾ گفته است: خداى تعالى در اين آيه زنان را بر آن جناب حرام كرد، مگر همان نه نفرى كه تا روز رحلتش داشت.
على مىگويد: من اين شنيده خود را، به على بن الحسين (علیه السلام) گفتم، فرمود: آن جناب اگر مىخواست مىتوانست غير از آن نه نفر، زنان ديگرى را بگيرد. و در روايت عبد بن حميد به اين عبارت آمده: آن جناب باز هم مىتوانست غير از آن نه نفر زنان ديگر بگيرد.
و در تفسير قمى است كه فرمود: اما اينكه خداى عز و جل فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ﴾ سبب نزولش اين بود كه چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با زينب دختر جحش ازدواج كرد، و او را دوست مىداشت، پس وليمهاى درست كرد و اصحابش را به آن وليمه دعوت كرد، و اصحاب بعد از خوردن غذا دوست مىداشتند بنشينند، و با هم گفتگو كنند، و آن جناب دلش مىخواست ميهمانان خانه را براى او و همسرش خلوت كنند، پس خداى عز و جل اين آيه را فرستاد كه: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! داخل خانههاى رسول نشويد، مگر بعد از آنكه به شما اجازه داده شود، چون قبلا بدون اجازه هم داخل مىشدند، و اين آيه اين كار را منع كرد، و نيز گفتگو كردن با همسران آن جناب را بدون پرده و حائل منع نمود.
مؤلف: تفصيل اين قصه به چند طريق مختلف از انس روايت شده.
و در الدر المنثور است كه ابن سعد، از صالح بن كيسان، روايت كرده كه گفت: حجاب همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در ذى القعده سال پنجم از هجرت
نازل شد.
مؤلف: اين حديث را ابن سعد، از انس نيز روايت كرده، و در آن آمده كه سال پنجم همان سالى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با زينب ازدواج كرد.
و نيز در آن كتاب در ذيل آيه ﴿وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا﴾ آمده كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت: به ما چنين رسيده، كه طلحة بن عبيد الله گفته: محمد ما را از گرفتن دختر عموهايمان منع مىكند، آن وقت بعد از ما زنان ما را مىگيرد؟! ما هم صبر مىكنيم تا او بميرد، زنان او را بعد از او مىگيريم، پس آيه مورد بحث در بارهاش نازل شد.
مؤلف: در اينكه آيه مذكور در باره اين قصه نازل شده، چند روايت رسيده، كه در بعضى از آنها آمده كه: منظور طلحه، عايشه، و ام سلمه بوده.
و در كتاب ثواب الاعمال از ابى المعزا از حضرت ابى الحسن (علیه السلام) روايتى نقل شده كه در ضمن حديثى كه از آن جناب سؤال شد معناى صلوات خدا و صلات ملائكه و صلات مؤمن بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چيست؟ فرموده: صلات خدا، رحمت خدا است، و صلات ملائكه، تزكيه ايشان وى راست، و صلات مؤمن دعايشان براى او است.
و در كتاب خصال، از امير المؤمنين (علیه السلام) در ضمن حديث معروف به اربع مائة (چهار صد) آمده كه فرمود: صلوات را بر محمد و آل او بفرستيد كه خداى تعالى دعاى شما را هنگامى كه نام محمد را ببريد، و حق او را رعايت كنيد، مستجاب مىكند، پس وقتى مىخوانيد ﴿إِنَّ اَللَّهَ وَ مَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ﴾ چه در نماز آن را بخوانيد، و چه در غير نماز، صلوات را بفرستيد.
و در الدر المنثور است كه: عبد الرزاق، ابن ابى شيبه، احمد، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، و ابن مردويه، از كعب بن عجره، روايت كرده كه گفت: مردى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: ما سلام كردن به تو را فهميديم كه چگونه است، بفرماييد ببينم صلوات را چگونه بفرستيم؟ فرمود: بگو «اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك على محمد و على
آل محمد كما باركت على ابراهيم انك حميد مجيد».
مؤلف: سيوطى در الدر المنثور غير از اين حديث هجده حديث ديگر آورده، كه همه دلالت دارند بر اينكه بايد «آل» را نيز در صلات اضافه نمود، يعنى بايد گفت: اللهم صل على محمد و آل محمد و اين روايات را صاحبان سنن، و جوامع حديث، از عدهاى از صحابه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از آن جمله ابن عباس، طلحه، ابو سعيد خدرى، ابو هريرة، ابو مسعود، كعب بن عجره، و على (علیه السلام) نقل كردهاند، و اما روايات شيعه از حد شمار بيرون است.
و در آن كتاب است كه احمد و ترمذى از حسين بن على (علیه السلام) روايت كردهاند كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بخيل كسى است كه نام من نزد او برده شود، و صلوات نفرستد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ﴾ از معصوم نقل كرده كه فرموده: سبب نزول اين آيه چنين بود، كه زنان از خانه بيرون مىشدند تا به مسجد آيند، و دنبال رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نماز بخوانند، و چون شب مىشد، و زنان براى نماز مغرب و عشاء بيرون مىآمدند، جوانان سر راه آنان مىنشستند، و متعرض ايشان مىشدند، خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، عبد بن حميد، ابو داود، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از ام سلمه روايت كردهاند كه گفت: وقتى آيه ﴿يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ﴾ نازل شد، زنان انصار طورى از خانهها بيرون شدند كه گويى كلاغ سياهند، چون كيسهاى سياه به خود پوشانده بودند كه سراپايشان گرفته بود.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اَلْمُنَافِقُونَ﴾ از معصوم نقل كرده كه فرموده: اين آيه در باره مردمى از منافقين نازل شد كه در مدينه زندگى مىكردند، و همواره به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زخم زبان مىزدند، و چون آن جناب مىخواست به جنگى برود، در بين مسلمانان انتشار مىدادند كه باز هم مرگ و اسيرى، و مسلمانان اندوهناك مىشدند، و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شكايت مىكردند، خداى تعالى در اين آيه تا جمله
«الا قليلا» دستور داد جز اندكى از ايشان همگى را از مدينه بيرون كند.
﴿مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً﴾. و در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه فرمود: معناى «ملعونين» اين است كه به فرمان خدا واجب شده است بر آنان لعنت بعد از لعنت.
آیات ۶۳ تا ۷۳ احزاب از پرسش قیامت و حال کفار تا قول سدید و عرض امانت، ختم سوره را تشکیل میدهند.
يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَـٰلَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا (٧١)
اين آيات در باره ساعت، يعنى قيامت، سخن مىگويد، و پارهاى از آنچه بر سر كفار خواهد آمد، و عذابهايى كه خواهند ديد، بيان مىكند، و مؤمنين را دستور مىدهد به اينكه سخن سنجيده و منطقى بگويند، و وعدهشان مىدهد به وعدههايى جميل، و در آخر، سوره را با ذكر مساله امانت ختم مىكند.
﴿يَسْئَلُكَ اَلنَّاسُ عَنِ اَلسَّاعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اَللَّهِ وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ اَلسَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً﴾
آيه شريفه تنها مىفرمايد: مردم از قيامت مىپرسند، و ديگر بيان نمىكند كه از چه چيز آن مىپرسند، ولى از تعبير قيامت به ساعت بر مىآيد كه مراد پرسش كنندگان تاريخ وقوع قيامت است، مىخواستند بفهمند آيا قيامت نزديك است يا دور، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)
را دستور مىدهد كه در پاسخ ايشان بگويد: من از آن اطلاعى ندارم، و نه تنها من اطلاع ندارم بلكه جز خدا احدى اطلاع ندارد، و اين جواب تنها جوابى است كه در همه جاى قرآن در مواردى كه از تاريخ قيامت سؤال شده به كار رفته است.
﴿وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ اَلسَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً﴾ چه مىدانى، اى بسا كه تاريخ آن خيلى نزديك باشد. اين جمله ابهام در مساله را بيشتر مىكند، تا بهتر بفهماند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز در اين مساله مانند ساير مردم است، و قيامت از آن اسرارى نيست كه خدا به وى گفته، و از مردم پنهان كرده باشد.
﴿إِنَّ اَللَّهَ لَعَنَ اَلْكَافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً﴾
لعن كفار به معناى دور كردن آنان از رحمت است. و كلمه «اعد» از اعداد است، كه به معناى تهيه ديدن است. و كلمه «سعير» به معناى آتش شعلهور است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.
﴿خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً لاَ يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيراً﴾
فرق بين «ولى» و «نصير» اين است كه: ولى هر كس عبارت است از كسى كه تمامى كارهاى او را انجام دهد، و آن كس خودش به كلى كنار باشد. ولى كلمه نصير به معناى آن كسى است كه در كارهاى وى او را كمك كند، و گوشهاى از كارهاى او را بعهده گيرد، و در كارى كه انجام مىشود هم صاحب كار دخالت داشته باشد، و هم نصير او.
بنابراين ولى عبارت است از كسى كه همه كارهاى «مولى عليه» خود را انجام مىدهد، اما نصير قسمتى از آن را. بقيه الفاظ آيه روشن است.
﴿يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي اَلنَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اَللَّهَ وَ أَطَعْنَا اَلرَّسُولاَ﴾
تقلب وجوه در آتش، به معناى زير و رو شدن، و حال به حال گشتن است، لحظهاى زرد، سپس سياه و در آخر كباب مىشوند، و ممكن است مراد از آن جابجا كردن كفار در آتش باشد، چون جابجا كردن، در بهتر سوختن مؤثر است، هم چنان كه كباب را روى آتش جابجا مىكنند تا زودتر برشته شود.
جمله ﴿يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اَللَّهَ وَ أَطَعْنَا اَلرَّسُولاَ﴾ سخنى است كه كفار از باب حسرت و ندامت مىزنند، و آرزو مىكنند: اى كاش خدا و رسول را اطاعت مىكردند.
﴿وَ قَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا اَلسَّبِيلاَ﴾
كلمه «سادة» جمع سيد (آقا) است، و كلمه «سيد» به طورى كه صاحب مجمع البيان گفته: به معناى مالك بزرگى است كه تدبير امور شهر و «سواد اعظم»، يعنى جمعيت
بسيارى را عهده دار باشد، و كلمه «كبراء» جمع كبير است، و شايد مراد از آن بزرگسالان باشد كه معمولا عامه مردم از آنان تقليد مىكنند، چون مردم همانطور كه بزرگ قوم را اطاعت مىكنند، بزرگسالان را نيز پيروى مىنمايند.
﴿رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ اَلْعَذَابِ وَ اِلْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً﴾
كلمه «ضعفان» به معناى مثلان (دو مانند) است، و اگر عامه مردم از خدا در خواست كردهاند كه بزرگانشان را دو برابر عذاب كند، براى اين است كه بزرگان قوم هم خودشان گمراه بودند، و هم ديگران را گمراه كردند، و به همين جهت در خواست مىكنند كه ايشان را به لعنتى بزرگ لعنت كند.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسىَ فَبَرَّأَهُ اَللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَ كَانَ عِنْدَ اَللَّهِ وَجِيهاً﴾
در اين آيه مؤمنين را نهى مىفرمايد از اينكه مانند بعضى از بنى اسرائيل باشند، و با پيغمبرشان عملى انجام دهند كه آنان انجام دادند، يعنى پيغمبرشان را اذيت كنند.
و مراد از اين اذيت مطلق آزارهاى زبانى، و يا عملى نيست، گرچه مطلق آزار پيامبران حرام و مورد نهى است، ولى در خصوص آيه به قرينه جمله «﴿فَبَرَّأَهُ اَللَّهُ﴾ خدا تبرئهاش كرد» مراد آزار از ناحيه تهمت و افتراء است، چون اين اذيت است كه رفع آن محتاج به تبرئه خدايى است.
و شايد علت اينكه از بيان آزار بنى اسرائيل نسبت به موسى (علیه السلام) سكوت كرد، و نفرموده كه آزارشان چه بوده، مضمون آن حديث را تاييد كند، كه فرمود: بنى اسرائيل اين تهمت را به موسى زدند، كه وى آنچه مردان دارند ندارد، و خدا هم موسى را از اين تهمت تبرئه كرد، و به زودى حديث مزبور از نظر خواننده عزيز خواهد گذشت.
و اما در خصوص رسول گرامى اسلام، و اينكه تهمتى كه به وى زدند چه بوده؟ بهترين وجهى كه ذكر كردهاند اين است كه آيه شريفه اشاره است به تهمتهايى كه به آن جناب در خصوص داستان زيد و زينب زدند، و بعيد نيست كه چنين باشد، چون در روايات بسيارى كه در اين قصه وارد شده، مطالبى است كه با قداست ساحت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مناسبت ندارند.
﴿وَ كَانَ عِنْدَ اَللَّهِ وَجِيهاً﴾ يعنى او نزد خدا صاحب جاه و آبرو، و مقام و منزلت بود، و
اين جمله علاوه بر اينكه به طور اجمال مشتمل بر تبرئه موسى است، تبرئه را نيز تعليل مىكند، و بيان مىنمايد كه چرا خدا او را تبرئه كرده، و اين آيه و آيه بعدش نوعى اتصال به آيه قبل دارد، كه از ايذاى پيغمبر نهى مىكرد.
﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾
كلمه «سديد» از ماده «سداد» است، كه به معناى اصابت رأى، و داشتن رشاد است، و بنابراين، قول سديد، عبارت است از كلامى كه هم مطابق با واقع باشد، و هم لغو نباشد، و يا اگر فايده دارد، فايدهاش چون سخنچينى و امثال آن، غير مشروع نباشد. پس بر مؤمن لازم است كه به راستى آنچه مىگويد مطمئن باشد، و نيز گفتار خود را بيازمايد، كه لغو و يا مايه افساد نباشد.
﴿يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً﴾
«اصلاح اعمال» و «مغفرت ذنوب» را نتيجه قول سديد دانسته، و فرموده: قول سديد بگوييد، تا اعمالتان صالح گردد، و گناهانتان آمرزيده شود، و اين بدان جهت است كه وقتى نفس آدمى عادت كرد به راستى، و به قول سديد، و به هيچ وجه آن را ترك نكرد، ديگر دروغ از او سر نمىزند، و سخن لغو، و يا سخنى كه فساد از آن برخيزد از او شنيده نمىشود، و وقتى اين صفت در نفس رسوخ يافت، بالطبع از فحشاء و منكر، و سخن لغو دور گشته، در چنين وقتى اعمال انسان صالح مىشود، و بالطبع از عمرى كه در گناهان مهلك صرف كرده، دريغ مىخورد، و از كردهها پشيمان مىگردد، و همين پشيمانى توبه است.
و وقتى توبه كرد، و خدا هم در ما بقى عمر از ارتكاب گناهان مهلك محافظتش فرمود، ديگر گناهان كوچك خيلى خطرى نيست، چون خود خدا وعده داده كه اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد، ما صغيرههايتان را مىآمرزيم، ﴿إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ﴾ و در نتيجه ملازمت قول سديد انسان را به سوى صلاح اعمال كشانيده، و به اذن خدا به آمرزش گناهان منتهى مىشود.
﴿وَ مَنْ يُطِعِ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً﴾ اين جمله وعدهاى است جميل به كسانى كه همه اعمال صالح را بجا آورند و از همه گناهان اجتناب كنند، چون فوز عظيم را مترتب بر طاعت خدا و رسول كرده.
با اين آيه، سوره احزاب در حقيقت تمام شده است، چون مساله اطاعت خدا و رسول، كلام جامعى است كه همه احكام سابق از واجبات و محرمات را شامل مىشود، و دو آيه بعدى به منزله متمم براى آيه مورد بحث است.
﴿إِنَّا عَرَضْنَا اَلْأَمَانَةَ عَلَى اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً … غَفُوراً رَحِيماً﴾
امانت - هر چه باشد - به معناى چيزى است كه نزد غير وديعه بسپارند، تا او آن را براى سپارنده حفظ كند، و سپس به وى برگرداند، و در آيه مورد بحث امانت عبارت است از چيزى كه خداى تعالى آن را به انسان به وديعه سپرده، تا انسان آن را براى خدا حفظ كند، و سالم و مستقيم نگه بدارد، و سپس به صاحبش يعنى خداى سبحان برگرداند.
و اما اينكه اين امانت چيست؟ از جمله ﴿لِيُعَذِّبَ اَللَّهُ اَلْمُنَافِقِينَ وَ اَلْمُنَافِقَاتِ...﴾ بر مىآيد كه امانت مذكور چيزى است كه نفاق و شرك و ايمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مىشود، در نتيجه حاملين آن امانت به سه طائفه تقسيم مىشوند، چون كيفيت حمل آنان مختلف است.
از اين جا مىفهميم كه ناگزير امانت مذكور امرى است مربوط به دين حق، كه دارنده آن متصف به ايمان، و فاقد آن متصف به شرك، و آن كس كه ادعاى آن را مىكند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق مىشود.
حال آيا اين امر عبارت است از اعتقاد حق، و شهادت بر توحيد خدا، و يا مجموع عقايد و اعمال؟ و به عبارت ديگر، امر مزبور عبارت است از صرف اعتقاد به همه عقايد دين حق، با قطع نظر از عمل به لوازم آن؟ و يا اينكه عبارت از داشتن آن عقايد به ضميمه عمل به آن، و يا آنكه هيچ يك از اين احتمالها نيست بلكه عبارت است از آن كمالى كه از ناحيه داشتن يكى از آن امور براى انسان حاصل مىشود.
از اين احتمالها احتمال اولى كه توحيد است ممكن نيست منظور باشد، براى اينكه آيه شريفه مىفرمايد آسمان و زمين و كوهها از حمل آن امانت مضايقه كردند، و حال آنكه به حكم صريح قرآن آسمانها و زمين و كوهها و تمامى موجودات، خدا را يگانه دانسته، و به حمد او تسبيح مىگويند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ و در آيه مورد بحث مىفرمايد آسمانها و زمين از پذيرفتن آن امانت سرباز زدند، پس معلوم مىشود امانت
مذكور توحيد خدا نيست.
و اما احتمال دوم كه بگوييم مراد از امانت پذيرش دين حق به طور تفصيل است، نيز صحيح نيست، براى اينكه آيه شريفه مىفرمايد انسانها به طور مطلق، يعنى چه خوبشان و چه بدشان آن را حمل كردند، و پذيرفتند، و معلوم است كه بيشتر انسانها در هر دورهاى از ايمان به دين حق امتناع ورزيدند، و كسى كه ايمان به آن نداشته باشد حمل آن را هم نكرده، و اصلا اطلاعى از آن ندارد.
با اين بيان روشن مىشود كه احتمال سوم هم نمىتواند منظور از امانت باشد، چون احتمال سوم اين بود به طور مفصل در عمل متلبس به دين حق باشد و معلوم است كه تمامى انسانها اين طور دين دار نبوده و نيستند.
احتمال چهارم هم نمىتواند مراد از امانت باشد، براى اينكه آسمانها و زمين و ساير موجودات با اعتراف به توحيد خدا، و اتصافشان به اين اعتراف كمال مزبور را دارند، و آيه شريفه مىفرمايد آسمانها و زمين اين امانت را نپذيرفتند.
و اما اين احتمال كه مراد از آن امانت تلبس و اتصاف به كمالى باشد كه از ناحيه اعتقاد به حقانيت همه عقايد، و علم به دين حق حاصل مىشود، نيز صحيح نيست، چون همانطور كه گفتيم امانت مذكور چيزى است كه هم نفاق مترتب بر آن مىشود، و هم شرك، و هم ايمان، و اين سه بر صرف اعتقاد به حقانيت تكاليف اعتقادى و عملى دين مترتب نمىشود، و صرف اين اعتقاد نه سعادتى مىآورد، و نه شقاوتى، آنچه سعادت و شقاوت مىآورد، التزام به اين عقايد، و تلبس در عمل به آن تكاليف است، نه صرف عقيده به حقانيت آنها.
ناگزير از بين همه احتمالات باقى مىماند احتمال ششم، و آن اين است كه مراد از امانت مزبور كمالى باشد كه از ناحيه تلبس و داشتن اعتقادات حق، و نيز تلبس به اعمال صالح، و سلوك طريقه كمال حاصل شود به اينكه از حضيض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پيدا كند و خداوند انسان حامل آن امانت را براى خود خالص كند، اين است آن احتمالى كه مىتواند مراد از امانت باشد، چون در اين كمال هيچ موجودى نه آسمان، و نه زمين، و نه غير آن دو، شريك انسان نيست. از سويى ديگر چنين كسى تنها خدا متولى امور اوست، و جز ولايت الهى هيچ موجودى از آسمان و زمين در امور او دخالت ندارد، چون خدا او را براى خود خالص كرده.
پس مراد از امانت عبارت شد از ولايت الهى، و مراد از عرضه داشتن اين ولايت بر
آسمانها و زمين، و ساير موجودات مقايسه اين ولايت با وضع آنهاست. و معناى آيه اين است كه: اگر ولايت الهى را با وضع آسمانها و زمين مقايسه كنى، خواهى ديد كه اينها تاب حمل آن را ندارند و تنها انسان مىتواند حامل آن باشد، و معناى امتناع آسمانها و زمين، و پذيرفتن و حمل آن به وسيله انسان اين است كه در انسان استعداد و صلاحيت تلبس آن هست، ولى در آسمانها و زمين نيست.
اين است آن معنايى كه مىتوان آيه را بر آن منطبق كرد، و گفت آسمانها و زمين و كوهها با اينكه از نظر حجم بسيار بزرگ، و از نظر سنگينى بسيار ثقيل و از نظر نيرو بسيار نيرومند هستند، ليكن با اين حال استعداد آن را ندارند كه حامل ولايت الهى شوند، و مراد از امتناعشان از حمل اين امانت، و اشفاقشان از آن، همين نداشتن استعداد است.
و ليكن انسان ظلوم و جهول نه از حمل آن امتناع ورزيد، و نه از سنگينى آن و خطر عظيمش اشفاق كرد و به هراس افتاد، بلكه با همه سنگينى و خطرناكىاش قبولش كرد، و اين سبب شد كه انسان كه يك حقيقت و نوع است، به سه قسم منافق و مشرك و مؤمن منقسم شود، و آسمان و زمين و كوهها داراى اين سه قسم نباشند، بلكه همه مطيع و مؤمن باشند.
در اينجا ممكن است بپرسى كه: خدا با اينكه حكيم و عليم است، چرا چنين بار سنگينى را كه حملش از قدرت آسمانها و زمين بيرون است بر انسان ظلوم و جهول حمل كرد؟ با اينكه مىدانست انسان نيز تاب تحمل آن را ندارد، و قبول كردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بوده، و اين دو خصوصيت او را مغرور و غافل ساخته، و به او مهلت نداده كه به عواقب اين كار بينديشد، و اين در حقيقت مثل اين مىماند كه سرپرستى و ولايت بر مردم يك كشور را به ديوانهاى واگذار كنيم، خود ديوانه هيچ حرفى ندارد، اما حرف نداشتنش براى اين است كه ديوانه است، و گر نه، عقلا اين كار را نمىپسندند، و در باره ديوانه دچار اشفاق و دلسوزى مىشوند.
در پاسخ مىگوييم: ظلوم و جهول بودن انسان، هر چند كه به وجهى عيب و ملاك ملامت و عتاب، و خرده گيرى است، و ليكن، عين همين ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولايت الهى است، براى اينكه كسى متصف به ظلم و جهل مىشود كه شانش اين است كه متصف به عدل و علم باشد، و گر نه چرا به كوه ظالم و جاهل نمىگويند، چون متصف به عدالت و علم نمىشود، و همچنين آسمانها و زمين جهل و ظلم را حمل نمىكنند، به خاطر اينكه متصف به عدل و علم نمىشوند، به خلاف انسان كه به خاطر اينكه شان و استعداد علم و عدالت را دارد، ظلوم و جهول نيز هست.
و امانت مذكور در آيه كه گفتيم عبارت است از ولايت الهى، و كمال صفت عبوديت، وقتى حاصل مىشود كه حامل آن، علم و ايمان به خدا داشته، و نيز عمل صالح را كه عبارت ديگر عدالت است، داشته باشد، و كسى كه متصف به اين دو صفت بشود، يعنى ممكن باشد كه به او بگوييم عالم و عادل، قهرا ممكن هم هست گفته شود، جاهل و ظالم، و چون علم و عدالت انسان موهبتى است كه خدا به او داده، و اما خود او فى حد نفسه جاهل و ظالم است، پس همين اتصاف ذاتىاش به ظلم و جهل، مجوز اين شده كه امانت الهى را حمل كند، و در حقش گفته شود: انسان بار اين امانت را به دوش كشيد، چون ظلوم و جهول بود - دقت بفرماييد.
و بنابراين معناى دو آيه شريفه به وجهى نظير معناى آيه ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ﴾
است، چون آيه اولى مورد بحث نظير آيه اولى از اين سه آيه است، و آيه دومى مورد بحث نظير دو آيه دوم و سوم از آيات سوره التين است.
پس جمله ﴿إِنَّا عَرَضْنَا اَلْأَمَانَةَ﴾ معنايش اين است كه: ما ولايت الهى و استكمال به حقايق دين حق را، چه علم به آن حقايق، و چه عمل بدانها را، بر آسمانها و زمين عرضه كرديم، و معناى عرضه كردن آن، اين است كه ما يك يك موجودات را با آن سنجيديم، و قياس كرديم، هيچ يك استعداد پذيرفتن آن را نداشتند، به جز انسان.
﴿عَلَى اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبَالِ﴾ يعنى اين موجودات بسيار بزرگ، با اينكه از نظر خلقت بسيار بزرگتر از انسانند، استعداد پذيرفتن آن را نداشتند، همانطور كه خداوند مىفرمايد ﴿لَخَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنَّاسِ﴾ «فابين ان يحملنها و اشفقن منها» پس امتناع كردند از اينكه آن را حمل كنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى كردند، چون مشتمل بر صلاحيت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبير به حمل كرد، براى اشاره به اين نكته است كه امانت مذكور آن قدر سنگين است كه آسمانها و زمين و كوهها با همه بزرگىشان قادر به پذيرفتن آن نيستند.
﴿وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسَانُ﴾ يعنى انسان با همه كوچكى حجمش صلاحيت و آمادگى پذيرفتن آن را داشت، و آن را پذيرفت، ﴿إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً﴾، يعنى چون او ستمگر به نفس
خويش، و جاهل به آثار و عواقب وخيم اين امانت است، او نمىداند كه اگر به اين امانت خيانت كند عاقبت وخيمى به دنبال دارد، و آن هلاكت دايمى اوست.
و به معنايى دقيقتر چون كه: انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابليت آن را داشت كه خدا آن دو را به وى افاضه كند، و در نتيجه از حضيض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پيدا كند.
و دو كلمه «ظلوم» و «جهول» دو وصف از ظلم و جهلند، و كسى را ظلوم و جهول گويند كه ظلم و جهل در او امكان داشته باشد، هم چنان كه به قول فخر رازى اسب چموش، و چارپاى چموش، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حيوانى كه امكان چموشى، و آبى كه امكان طهور بودن را داشته باشد، و به همين جهت به سنگ و كلوخ، چموش نمىگويند.
ممكن هم هست - به قول بعضى ديگر - «دو كلمه مورد بحث به معناى مبالغه در ظلم و جهل را افاده كنند». و به هر حال چه معناى فخر رازى درست باشد، و چه غير از او، معناى آيه مستقيم و معلوم است، (و خلاصه فرق بين اين وجه و وجه قبلى اين است كه در وجه قبلى استعداد انسان را ملاك قرار مىداديم و در اين وجه خالى بودن انسان از علم و عدالت را ملاك قرار داديم، مترجم).
﴿لِيُعَذِّبَ اَللَّهُ اَلْمُنَافِقِينَ وَ اَلْمُنَافِقَاتِ وَ اَلْمُشْرِكِينَ وَ اَلْمُشْرِكَاتِ﴾ حرف «لام» در جمله «ليعذب» لام غايت است، كه به آيه چنين معنا مىدهد: عاقبت اين حمل اين است كه خدا منافقين و منافقات و مشركين و مشركات را عذاب كند، چون كسانى كه به اين امانت خيانت مىكنند غالبا اظهار صلاح و امانت مىكنند، و اين همان نفاق است، آرى كمتر يافت مىشوند كه به خيانت خود تظاهر كنند، و اى بسا اعتبار همين معنا باعث شده كه قبل از مشركين و مشركات منافقين و منافقات را ذكر كند.
﴿وَ يَتُوبَ اَللَّهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ وَ كَانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً﴾ اين جمله عطف است بر جمله «يعذب» در نتيجه معنايش اين است كه عاقبت اين حمل، علاوه بر عذاب منافقين و منافقات، اين شد كه خدا بر مؤمنين و مؤمنات توبه كند، و توبه خدا رجوع و بازگشت او به بندگان خود به رحمت است، پس وقتى انسانها به وى ايمان بياورند، و خيانت نكنند، خداوند به رحمت خود به آنان بر مىگردد، و متولى امورشان مىشود، كه او ولى مؤمنين است، پس ايشان را به سوى خود هدايت نموده و ظلمشان و جهلشان را
مىپوشاند، و به جاى ظلم و جهل آنان را به زيور علم نافع و عمل صالح مىآرايد، كه او آمرزنده و رحيم است.
ممكن است كسى بگويد: چرا امانت را به معناى تكليف كه همان دين حق باشد نگيريم؟ و كلمه حمل را به معناى استعداد و صلاحيت تكليف معنا نكنيم، و كلمه «اباء - امتناع» را به معناى نداشتن آن استعداد، و كلمه «عرض» را به معناى مقايسه آسمانها و زمين و جبال با آن تكليف نگيريم؟ و چه مانعى دارد آيه را اين طور معنا كنيم، با اينكه اگر اين طور هم معنا كنيم همه مطالبى كه در بيان آيه گفته شد با اين معنا نيز منطبق است؟
در جواب مىگوييم: بله، ممكن است، و ليكن اشكالى كه هست، اين است كه تكليف مقدمه رسيدن به ولايت الهى و رسيدن به صفت كمال بندگى است پس آنچه در حقيقت عرضه شده و مورد نظر است ولايت الهى و كمال بندگى است، نه اين كه مقدمه براى مطلوب باشد.
نكتهاى كه در اين آيه به كار رفته، التفاتى است كه در جمله ﴿لِيُعَذِّبَ اَللَّهُ﴾ به كار رفته، چون اول آيه خداى تعالى متكلم حساب شده، و فرموده: ما امانت را عرضه كرديم، و در اين جمله خود را غايب حساب كرده، و فرموده: تا آنكه خدا عذاب كند، و اين التفات براى اين است كه دلالت كند بر اينكه عواقب امور به سوى خداى سبحان است، چون خداى سبحان «اللَّه» است.
نكته ديگر اينكه در جمله ﴿وَ يَتُوبَ اَللَّهُ﴾ ممكن بود ضمير به جاى اسم ظاهر به كار رود، يعنى بفرمايد: «و يتوب على المؤمنين و المؤمنات» ولى در اين جمله براى بار دوم اسم جلاله را آورد، و اين براى اين است كه اشعار كند بر اينكه خداوند در حق مؤمنين و مؤمنات كمال عنايت و اهتمام را دارد.
مفسرين در تفسير امانت مذكور در آيه، اقوال مختلفى دارند.
مثلا بعضى گفتهاند: «مراد از آن تكليف است، كه اطاعت آن باعث مىشود بنده خدا داخل بهشت شود، و مخالفتش باعث مىشود داخل جهنم شود، و مراد از عرض تكليف بر آسمانها و زمين و جبال، سنجيدن آن با استعداد آنهاست، و مراد از امتناع آسمانها و زمين و جبال، از حمل تكليف، و اشفاقشان از آن، عبارت است از استعداد نداشتن براى پذيرفتن آن و مراد از حمل انسان آن تكليف را، اين است كه وى استعداد آن را داشت، و تعبير عرضه و
حمل و امتناع، همه از باب تمثيل است».
بعضى ديگر گفتهاند: «مراد از امانت، عقلى است كه ملاك تكليف، مناط ثواب و عقاب است».
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از آن قول «لا اله الا الله» است.
بعضى گفتهاند: «مراد از آن اعضاى بدن، از چشم، گوش، دست، پا، عورت و زبان است، كه بر آدمى واجب است اين امانتها را حفظ نموده و جز در مواردى كه خدا راضى است به كار نگيرد».
بعضى ديگر گفتهاند: «مراد از آن امانتهاى مردم، و وفاى به عهد ايشان است».
بعضى ديگر گفتهاند: «مراد از آن معرفت خدا، و لوازم آن است، و اين وجه از همه وجوه به حق نزديكتر است، و برگشتش به همان وجهى است كه ما ذكر كرديم».
اين اقوالى بود كه در معناى امانت گفته بودند، و همچنين در معناى عرض امانت اقوال مختلفى دارند، يكى اينكه: عرض به معناى حقيقى كلمه است، جز اينكه مراد از آسمانها و زمين و جبال، اهل آسمان و زمين و جبال، و ملائكه ساكن در آنهاست. خداوند براى ملائكه بيان كرد كه خيانت به اين امانت گناه بزرگى است، و به همين جهت ملائكه از حمل آن امتناع ورزيدند، ولى به انسان عرضه شد و امتناع نورزيد.
يكى ديگر اينكه: عرضه امانت، به همان معناى حقيقى كلمه است به اين بيان كه خدا وقتى جرم آسمانها و زمين و كوهها را آفريد، فهمى هم در آنها قرار داد، و به آنها فرمود: من واجباتى واجب كردهام، و براى هر كس كه اطاعتم كند بهشتى و براى هر كس كه نافرمانيم كند آتشى خلق كردهام، آسمانها و زمين و كوهها گفتند: ما حاضريم رام و مسخر باشيم براى آن غرضى كه بدان غرض خلقمان نمودى، اما تاب تحمل واجبات را نداريم، نه آن ثواب را مىخواهيم، و نه آن آتش را، و چون نوبت به خلقت بشر رسيد، همين كه عرضه به وى شد، قبول كرد، چون او ظلوم به نفس خود، و جهول به وخامت عاقبت كار بود.
وجه سوم در معناى عرضه، اين است كه به معناى معارضه، و مقابله باشد، و حاصل كلام اين باشد كه ما مقابله كرديم بين اين امانت و بين آسمانها و زمين و كوهها، و ديديم كه
اين امانت سنگينتر بود.
چهارم اينكه كلام در آيه شريفه جارى مجراى فرض باشد، و معناى آيه اين باشد كه: اگر ما فرض كنيم آسمانها و زمين و كوهها فهم و شعور داشته باشند، آنگاه امانت خود را به آنها عرضه بداريم، هر آينه از تحمل آن امتناع خواهند ورزيد، و از اقدام به اينكار خواهند ترسيد، و ليكن انسان به علت ظلوم و جهول بودن آن را تحمل كرد.
و ليكن اگر بار ديگر به توجيهى كه ما براى آيه كرديم، مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه هيچ يك از اين وجوه خالى از جهات ضعف نيست، پس غفلت مورز.
در كافى به سند خود از محمد بن سالم، از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده، كه در حديثى فرمود: خدا هيچ مؤمنى را لعنت نمىكند، چون خودش فرموده: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَعَنَ اَلْكَافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً لاَ يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيراً﴾.
و در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده، كه فرمود: بنى اسرائيل مىگفتند: آنچه مردان دارند موسى ندارد، و اين تهمت از اين نظر بهتر در دلها مىنشست، كه موسى همواره بدن خود را در محلى مىشست كه احدى او را نبيند، اين بود تا آنكه روزى موسى كنار نهرى جامه خود را كند، و روى سنگى گذاشت، و مشغول شستشو شد خداوند سنگ را فرمود: تا از موسى دور شود، و موسى مجبور شود به تعقيب آن برود و در نتيجه بنى اسرائيل همه عورت او را ببينند، و بدانند كه آن سخن تهمت است، و همين طور هم شد، و فهميدند آنچه مىگفتند تهمت بوده، پس اين آيه در اين باره است كه مىفرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسىَ...﴾.
و در مجمع البيان آمده كه مفسرين در تفسير اين آيه و اينكه منظور از اذيت بنى اسرائيل چيست؟ اقوالى گفتهاند:
اول اينكه موسى و هارون به بالاى كوه رفته بودند، و در همانجا هارون مرد،
بنى اسرائيل به موسى گفتند: تو او را كشتهاى، خدا به ملائكه دستور داد، جنازه هارون را برداشته، به يك يك بنى اسرائيل نشان دهند، و بگويند كه او به مرگ خود مرده است، و بدين وسيله موسى را تبرئه كرد (نقل از على و ابن عباس).
دوم اينكه موسى مردى بسيار با حياء و پوشيده، و همواره شستشوى بدن خود را در نقطهاى انجام مىداد كه كسى او را نبيند، بنى اسرائيل به گمان افتادند، كه لابد عيبى نظير پيسى و جذام در بدن او هست، كه اين قدر خود را از ما پنهان مىدارد، ناگزير روزى براى شستشو به نقطه خلوتى رفته بود، و جامه خود را روى سنگى نهاده مشغول آب تنى بود، كه ناگهان ديد سنگ جامه را برداشته مىرود، موسى لخت و عريان سنگ را تعقيب كرد، و بنى اسرائيل همه ديدند كه بدن او از هر بدنى ديگر بى عيبتر، و پاكيزهتر است، و خدا وى را از آنچه در بارهاش مىگفتند تبرئه كرد، (بدون سند نقل از ابى هريره).
مؤلف: روايت اولى را الدر المنثور هم از ابن مسعود، و روايت دومى را از انس، و ابن عباس نقل كرده.
و در الدر المنثور است كه ابن منذر، و ابن مردويه، از سهل بن سعد ساعدى، روايت كرده كه گفت: هرگز نشد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نوبتى بر اين منبر بنشيند، و آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾ را تلاوت نكند.
مؤلف: قريب به اين مضمون را از عايشه و ابى موسى اشعرى و عروه نيز نقل كرده.
و در نهج البلاغه فرموده: سپس اداء امانت است كه هر كس اهل امانت نباشد، زيانكار و خائب است، چون مساله امانت آن قدر اهميت دارد كه خدا آن را بر آسمانهاى مبنيه، و زمينهاى گسترده، و كوههاى بلند كه ديگر بلندتر و بزرگتر از آنها نيست عرضه كرد، پس اگر بنا بود به ملاك داشتن طول و عرض و قوت و عزت چيزى از اشفاق امتناع بورزد كوهها و آسمانها و زمين مىورزيدند و ليكن از عقوبت آن ترسيدند، و به عقل آنها رسيد چيزى كه به عقل انسان كه ضعيفتر از آنهاست نرسيد، چون انسان ظلوم و جهول بوده است.
و در كافى به سند خود از اسحاق بن عمار، از مردى، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده، كه در ذيل كلام خداى عز و جل: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا اَلْأَمَانَةَ...﴾، فرموده: اين امانت
عبارت است از ولايت امير مؤمنين (علیه السلام).
مؤلف: منظور از ولايت امير المؤمنين (علیه السلام)، آن ولايتى است كه اولين نفر از اين امت كه بدان رسيد امير المؤمنين (علیه السلام) بود، و آن ولايت كه اولين كسى كه از امت اسلام فتح بابش را كرد على (علیه السلام) بود، عبارت است از اينكه آدمى به جايى از تكامل برسد، كه خداى سبحان عهدهدار امور او شود، و اين از راه مجاهده و عبادت خالصانه به دست مىآيد.
منظور از ولايت اين است، نه ولايت به معناى محبت و يا امامت، هر چند كه از ظاهر بعضى از روايات بر مىآيد كه به معناى محبت و يا امامت است، ولى آن روايات خواستهاند تطبيق كلى بر مصداق كنند، و بگويند محبت على، و نيز امامت او، هر دو از مصاديق ولايت است.